تفسیرنمونه سوره یوسف(ع) (قسمت5)

آیه و ترجمه


قال بل سولت لکم انفسکم امرا فصبر جمیل عسى الله ان یاتینى بهم جمیعا انه هو العلیم الحکیم (83)
و تولى عنهم و قال یاسفى على یوسف و ابیضت عیناه من الحزن فهو کظیم (84)
قالوا تالله تفتؤ ا تذکر یوسف حتى تکون حرضا او تکون من الهلکین (85)
قال انما اشکوا بثى و حزنى الى الله و اعلم من الله ما لا تعلمون (86)


ترجمه :

83 - (یعقوب ) گفت نفس (و هوى و هوس ) مساله را چنین در نظرتان تزیین داده ، من شکیبائى مى کنم شکیبائى جمیل (و خالى از کفران )، امیدوارم خداوند همه آنها را به من باز گرداند چرا که او علیم و حکیم است .
84 - و از آنها روى برگرداند و گفت وا اسفا بر یوسف !، و چشمان او از اندوه سفید شد اما او خشم خود را فرو میبرد (و هرگز کفران نمى کرد).
85 - گفتند بخدا تو آنقدر یاد یوسف میکنى تا مشرف به مرگ شوى یا هلاک گردى !
86 - گفت من تنها غم و اندوهم را به خدا میگویم (و شکایت نزد او میبرم ) و از خدا چیزهائى میدانم که شما نمیدانید.
تفسیر :
من از خدا الطافى سراغ دارم که نمیدانید!
برادران از مصر حرکت کردند در حالى که برادر بزرگتر و کوچکتر را در آنجا گذاردند، و با حال پریشان و نزار به کنعان بازگشتند و به خدمت پدر شتافتند، پدر که آثار غم و اندوه را در بازگشت از این سفر - به عکس سفر سابق
بر چهره هاى آنها مشاهده کرد فهمید آنها حامل خبر ناگوارى هستند، بخصوص اینکه اثرى از بنیامین و برادر بزرگتر در میان آنها نبود، و هنگامى که برادران جریان حادثه را بى کم و کاست ، شرح دادند یعقوب برآشفت ، رو به سوى آنها کرده گفت : هوسهاى نفسانى شما، مساله را در نظرتان چنین منعکس ساخته و تزیین داده است ! (قال بل سولت لکم انفسکم امرا).
یعنى درست همان جملهاى را در پاسخ آنها گفت که پس از حادثه یوسف به هنگامى که آن طرح دروغین را بیان کردند، ذکر نمود.
در اینجا این سؤ ال پیش مى آید که آیا یعقوب تنها بخاطر سابقه سوء آنها به آنها سوء ظن برد و یقین کرد که آنها دروغ مى گویند و توطئه اى در کار است در حالى که این کار نه تنها از پیامبرى چون یعقوب بعید به نظر مى رسد، بلکه از افراد عادى نیز بعید است که تنها کسى را با یک سابقه سوء بطور قطع متهم سازند، با اینکه طرف مقابل شهودى نیز براى خود آورده است ، و راه تحقیق نیز بسته نیست .
یا اینکه هدف از این جمله بیان نکته دیگرى بوده است ، از جمله اینکه : 1 - چرا شما با دیدن پیمانه ملک درون بار برادر تسلیم شدید که او سرقت کرده است در حالى که این به تنهائى نمیتواند یک دلیل منطقى بوده باشد؟
2 - چرا شما به عزیز مصر گفتید جزاى سارق این است که او را به بردگى بردارد در حالى که این یک قانون الهى نیست بلکه سنتى است نادرست در میان مردم کنعان (و این در صورتى است که بر خلاف گفته جمعى از مفسران این قانون را از شریعت یعقوب ندانیم ).
3 - چرا شما در برابر این ماجرا به سرعت تسلیم شدید و همچون برادر بزرگتر مقاومت به خرج ندادید، در حالى که پیمان الهى مؤ کد با من بسته
بودید؟
سپس یعقوب به خویشتن بازگشت و گفت : من زمام صبر را از دست نمیدهم و شکیبائى نیکو و خالى از کفران مى کنم (فصبر جمیل )
(امیدوارم خداوند همه آنها (یوسف و بنیامین و فرزند بزرگم ) را به من بازگرداند) (عسى الله ان یاتینى بهم جمیعا).
چرا که من میدانم او از درون دل همه آگاه است و از همه حوادثى که گذشته و میگذرد با خبر به علاوه او حکیم است و هیچ کارى را بدون حساب نمى کند. (انه هو العلیم الحکیم ).
در این حال غم و اندوهى سراسر وجود یعقوب را فرا گرفت و جاى خالى بنیامین همان فرزندى که مایه تسلى خاطر او بود، وى را به یاد یوسف عزیزش افکند، به یاد دورانى که این فرزند برومند با ایمان باهوش زیبا در آغوشش بود و استشمام بوى او هر لحظه زندگى و حیات تازه اى به پدر میبخشید، اما امروز نه تنها اثرى از او نیست بلکه جانشین او بنیامین نیز به سرنوشت دردناک و مبهمى همانند او گرفتار شده است ، در این هنگام روى از فرزندان برتافت و گفت : وا اسفا بر یوسف ! (و تولى عنهم و قال یا اسفا على یوسف ).
برادران که از ماجراى بنیامین ، خود را شرمنده در برابر پدر مى دیدند، از شنیدن نام یوسف در فکر فرو رفتند و عرق شرم بر جبین آنها آشکار گردید.
این حزن و اندوه مضاعف ، سیلاب اشک را، بى اختیار از چشم یعقوب
جارى مى ساخت تا آن حد که چشمان او از این اندوه سفید و نابینا شد
(و ابیضت عیناه من الحزن ).
و اما با این حال سعى مى کرد، خود را کنترل کند و خشم را فرو بنشاند و سخنى بر خلاف رضاى حق نگوید (او مرد با حوصله و بر خشم خویش مسلط بود)
(فهو کظیم ).
ظاهر آیه فوق این است که یعقوب تا آن زمان نابینا نشده بود، بلکه این غم و اندوه مضاعف و ادامه گریه و ریختن اشک بینائى او را از میان برد و همانگونه که سابقا هم اشاره کردیم این یک امر اختیارى نبود که با صبر جمیل منافات داشته باشد برادران که از مجموع این جریانها، سخت ناراحت شده بودند، از یکسو وجدانشان به خاطر داستان یوسف معذب بود، و از سوى دیگر به خاطر بنیامین خود را در آستانه امتحان جدیدى مى دیدند، و از سوى سوم نگرانى مضاعف پدر بر آنها، سخت و سنگین بود، با ناراحتى و بیحوصلگى ، به پدر گفتند به خدا سوگند تو آنقدر یوسف یوسف میگوئى تا بیمار و مشرف به مرگ شوى یا هلاک گردى (قالوا تالله تفتئوا تذکر یوسف حتى تکون حرضا او تکون من الهالکین ).
اما پیر کنعان آن پیامبر روشن ضمیر در پاسخ آنها گفت : من شکایتم
را به شما نیاوردم که چنین میگوئید، من غم و اندوهم را نزد خدا میبرم و به او شکایت مى آورم (قال انما اشکوا بثى و حزنى الى الله ) (1).
(و از خدایم لطفها و کرامتها و چیزهائى سراغ دارم که شما نمیدانید)
(و اعلم من الله مالا تعلمون ).
آیه و ترجمه


یبنى اذهبوا فتحسسوا من یوسف و اخیه و لا تایسوا من روح الله انه لا یایس من روح الله الا القوم الکفرون (87)
فلما دخلوا علیه قالوا یایها العزیز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضعة مزجئة فاوف لنا الکیل و تصدق علینا ان الله یجزى المتصدقین (88)
قال هل علمتم ما فعلتم بیوسف و اخیه اذ انتم جهلون (89)
قالوا اءءنک لانت یوسف قال انا یوسف و هذا اخى قد من الله علینا انه من یتق و یصبر فان الله لا یضیع اجر المحسنین (90)
قالوا تالله لقد ءاثرک الله علینا و ان کنا لخطین (91)
قال لا تثریب علیکم الیوم یغفر الله لکم و هو ارحم الرحمین (92)
اذهبوا بقمیصى هذا فالقوه على وجه ابى یات بصیرا و اتونى باهلکم اجمعین (93)


ترجمه :

87 - پسرانم ! بروید و از یوسف و برادرش تفحص کنید، و از رحمت خدا مایوس نشوید که از رحمت خدا جز قوم کافر مایوس ‍ نمى شوند.
88- هنگامى که آنها وارد بر او (یوسف ) شدند گفتند اى عزیز! ما و خاندان ما را ناراحتى فرا گرفته و متاع کمى (براى خرید مواد غذائى ) با خود آورده ایم ، پیمانه ما را بطور کامل وفا کن و بر ما تصدق بنما که خداوند متصدقان را پاداش مى دهد.
89 - گفت آیا دانستید چه با یوسف و برادرش کردید آنگاه که جاهل بودید؟!
90 - گفتند آیا تو همان یوسف هستى ؟! گفت (آرى ) منم یوسف ! و این برادر من است خداوند بر ما منت گذارده ، هر کس تقوى پیشه کند و شکیبائى و استقامت نماید (سرانجام پیروز مى شود) چرا که خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نمى کند.
91 - گفتند بخدا سوگند خداوند تو را بر ما مقدم داشته ، و ما خطا کار بودیم .
92 - گفت امروز ملامت و توبیخى بر شما نیست خداوند شما را مى بخشد، و ارحم الراحمین است !
93 - این پیراهن مرا ببرید و به صورت پدرم بیندازید، بینا مى شود، و همگى خانواده نزد من آئید.
تفسیر :
بکوشید و ماءیوس نشوید که یاءس نشانه کفر است !
قحطى در مصر و اطرافش از جمله کنعان بیداد مى کرد، مواد غذائى به کلى تمام مى شود، دگربار یعقوب فرزندان را دستور به حرکت کردن به سوى مصر و تامین مواد غذائى مى دهد، ولى این بار در سرلوحه خواسته هایش جستجو از یوسف و برادرش بنیامین را قرار مى دهد و مى گوید: فرزندانم بروید و از یوسف و برادرش جستجو کنید (یا بنى اذهبوا فتحسسوا من یوسف و اخیه ).
و از آنجا که فرزندان تقریبا اطمینان داشتند که یوسفى در کار نمانده ، و از این توصیه و تاکید پدر تعجب مى کردند، یعقوب به آنها گوشزد مى کند از رحمت الهى هیچگاه مایوس نشوید که قدرت او مافوق همه مشکلات و سختیها است و لا تیاسوا من روح الله ).
(چرا که تنها کافران بى ایمان که از قدرت خدا بیخبرند از رحمتش مایوس مى شوند (انه لا ییئس من روح الله الا القوم الکافرون ).
تحسس از ماده حس به معنى جستجوى چیزى از طریق حس است ، و در اینکه آیا با تجسس چه تفاوتى دارد؟ در میان مفسران و ارباب
لغت گفتگو است : ابن عباس نقل شده که (تحسس ) در امور خیر است و (تجسس ) در امور شر. بعضى دیگر گفته اند تحسس ، کوشش براى شنیدن سرگذشت اشخاص و اقوام است ، اما تجسس کوشش براى جستجوى عیبها.
و بعضى هر دو را به یک معنى دانسته اند، ولى با توجه به حدیثى که مى گوید (لا تجسسوا و لا تحسسوا) روشن مى شود که این دو با هم مختلفند، و نظر ابن عباس در تفاوت میان این دو متناسب معنى آیات مورد بحث به نظر مى رسد، و اگر میبینیم که در حدیث از هر دو نهى شده ممکن است اشاره به این باشد که جستجو در کار مردم نکنید نه در کار خیرشان و نه در کار شرشان .
(روح ) به معنى رحمت ، و راحت و فرج و گشایش کار است .
(راغب ) در مفردات مى گوید: روح (بر وزن لوح ) و روح (بر وزن نوح ) هر دو در اصل به یک معنى است ، و به معنى جان و تنفس ‍ است ، سپس روح (بر وزن لوح ) به رحمت و فرج آمده است (بخاطر اینکه همیشه به هنگام گشایش مشکلات ، روح و جان تازهاى به انسان دست مى دهد و نفس آزاد میکشد).
به هر حال فرزندان یعقوب بارها را بستند و روانه مصر شدند و این سومین مرتبه است که آنها به این سرزمین پرحادثه وارد مى شوند.
در این سفر بر خلاف سفرهاى گذشته یکنوع احساس شرمندگى روح آنها را آزار مى دهد، چرا که سابقه آنها در مصر و نزد عزیز: سخت آسیب دیده ، و بد نام شده اند، و شاید بعضى آنها را به عنوان گروه سارقان کنعان بشناسند، از سوى دیگر متاع قابل ملاحظه اى براى معاوضه با گندم و سایر مواد غذائى ، همراه ندارند، از دست دادن برادر دوم ، بنیامین و ناراحتى فوق العاده پدر بر مشکلات آنان افزوده ، و در واقع کارد به استخوانشان رسیده است ، تنها چیزى که در میان انبوه این مشکلات و ناراحتیهاى جانفرسا مایه تسلى خاطر آنها
است ، همان جمله اخیر پدر است که مى فرمود: از رحمت خدا مایوس نباشید که هر مشکلى براى او سهل و آسان است .
(آنها وارد بر یوسف شدند، و در این هنگام با نهایت ناراحتى رو به سوى او کردند و گفتند: اى عزیز! ما و خاندان ما را قحطى و ناراحتى و بلا فرا گرفته است ) (فلما دخلوا علیه قالوا یا ایها العزیز مسنا و اهلنا الضر).
(و تنها متاع کم و بى ارزشى همراه آورده ایم (و جئنا ببضاعة مزجاة )
اما با این حال به کرم و بزرگوارى تو تکیه کرده ایم ، و انتظار داریم که پیمانه ما را بطور کامل وفا کنى (فاوف لنا الکیل ).
و در این کار بر ما منت گذار و تصدق کن (و تصدق علینا). و پاداش خود را از ما مگیر، بلکه از خدایت بگیر، چرا که خداوند کریمان و متصدقان را پاداش خیر مى دهد (ان الله یجزى المتصدقین ).
جالب اینکه برادران یوسف ، با اینکه پدر تاکید داشت در باره یوسف و برادرش به جستجو بر خیزید و مواد غذائى در درجه بعد قرار داشت ، به این گفتار چندان توجه نکردند، و نخست از عزیز مصر تقاضاى مواد غذائى نمودند، شاید به این علت بود که چندان امیدى به پیدا شدن یوسف نداشتند، و یا به این علت که آنها فکر کردند بهتر این است خود را در همان چهره خریداران مواد غذائى که طبیعى تر است قرار دهند، و تقاضاى آزاد ساختن برادر را تحت الشعاع نمایند تا تاثیر بیشترى در عزیز مصر داشته باشد.
بعضى گفته اند: منظور از (تصدق علینا) همان آزادى برادر بوده ، و گرنه در مورد مواد غذائى ، قصدشان گرفتن جنس بدون عوض ‍ نبوده است ، تا نام تصدق بر آن گذارده شود.
در روایات نیز مى خوانیم که برادران حامل نامه اى از طرف پدر براى عزیز مصر بودند که در آن نامه ، یعقوب ، ضمن تمجید از عدالت و دادگرى و محبتهاى عزیز مصر، نسبت به خاندانش ، و سپس معرفى خویش و خاندان نبوتش شرح ناراحتیهاى خود را به خاطر از دست دادن فرزندش یوسف و فرزند دیگرش بنیامین و گرفتاریهاى ناشى از خشکسالى را براى عزیز مصر کرده بود.
و در پایان نامه از او خواسته بود که بنیامین را آزاد کند و تاکید نموده بود که ما خاندانى هستیم که هرگز سرقت و مانند آن در ما نبوده و نخواهد بود.
هنگامى که برادرها نامه پدر را بدست عزیز مى دهند، نامه را گرفته و میبوسد و بر چشمان خویش میگذارد، و گریه مى کند، آنچنان که قطرات اشک بر پیراهنش مى ریزد و همین امر برادران را به حیرت و فکر فرو میبرد که عزیز مصر چه علاقه اى به پدرشان یعقوب دارد که این چنین نامه اش در او ایجاد هیجان مینماید، و شاید در همینجا بود که برقى در دلشان زد که نکند او خودش یوسف باشد، همچنین شاید همین نامه پدر یوسف را چنان بیقرار ساخت که دیگر نتوانست بیش از آن در چهره و نقاب عزیز مصر پنهان بماند، و به زودى چنانکه خواهیم دید خویشتن را به عنوان همان برادر! به برادران معرفى کرد)
در این هنگام که دوران آزمایش بسر رسیده بود و یوسف نیز سخت ، بیتاب و ناراحت به نظر میرسید، براى معرفى از اینجا آغاز سخن کرد، رو به سوى برادران کرد گفت : هیچ مى دانید شما در آن هنگام که جاهل و نادان
بودید به یوسف و برادرش چه کردید (قال هل علمتم ما فعلتم بیوسف و اخیه اذ انتم جاهلون )
بزرگوارى یوسف را ملاحظه کنید که اولا گناه آنها را سر بسته بیان مى کند، و مى گوید ما فعلتم (آنچه انجام دادید) و ثانیا راه عذر خواهى را به آنها نشان مى دهد که این اعمال شما به خاطر جهل بود، و آن دوران جهل گذشته و اکنون عاقل و فهمیده اید!.
ضمنا از این سخن روشن مى شود که آنها در گذشته تنها آن بلا را بر سر یوسف نیاوردند بلکه برادر دیگر بنیامین نیز از شر آنها در آن دوران در امان نبود، و ناراحتیهائى نیز براى او در گذشته به وجود آورده بودند، و شاید بنیامین در این مدتى که در مصر نزد یوسف مانده بود گوشه اى از بیدادگریهاى آنها را براى برادرش شرح داده بود.
در بعضى از روایات مى خوانیم که یوسف با گفتن این جمله براى اینکه آنها زیاد ناراحت نشوند و تصور نکنند عزیز مصر، در مقام انتقامجوئى بر مى آید گفتارش را با تبسمى پایان داد، این تبسم سبب شد دندانهاى زیباى یوسف در برابر برادران کاملا آشکار شود، خوب که دقت کردند دیدند عجب شباهتى با دندانهاى برادرشان یوسف دارد!
مجموع این جهات ، دست بدست هم داد، از یکسو میبینند عزیز مصر، از یوسف و بلاهائى که برادران بر سر او آوردند و هیچکس ‍ جز آنها و یوسف از آن خبر نداشت سخن مى گوید.
از سوئى دیگر نامه یعقوب . آنچنان او را هیجان زده مى کند که گوئى نزدیکترین رابطه را با او دارد.
و از سوى سوم ، هر چه در قیافه و چهره او بیشتر دقت مى کنند شباهت او را با برادرشان یوسف بیشتر میبینند، اما در عین حال نمى توانند باور کنند که یوسف بر مسند عزیز مصر تکیه زده است ، او کجا و اینجا کجا؟!
لذا با لحنى آمیخته با تردید گفتند: آیا تو خود یوسف نیستى ؟
(قالوا اءانک لانت یوسف )
در اینجا لحظات فوق العاده حساس بر برادرها گذشت ، درست نمیدانند که عزیز مصر در پاسخ سؤ ال آنها چه مى گوید! آیا براستى پرده را کنار میزند و خود را معرفى مى کند. یا آنها را دیوانگان خطاب خواهد کرد که مطلب مضحکى را عنوان کرده اند.
لحظه ها با سرعت میگذشت و انتظارى طاقتفرسا بر قلب برادران سنگینى مى کرد، ولى یوسف نگذارد این زمان ، زیاد طولانى شود بناگاه پرده از چهره حقیقت برداشت ، گفت : آرى منم یوسف ! و این برادرم بنیامین است !
(قال انا یوسف و هذا اخى ).
ولى براى اینکه شکر نعمت خدا را که این همه موهبت به او ارزانى داشته بجا آورده باشد و ضمنا درس بزرگى به برادران بدهد اضافه کرد خداوند بر ما منت گذارده هر کس تقوا پیشه کند و شکیبائى داشته باشد، خداوند پاداش او را خواهد داد، چرا که خدا اجر نیکوکاران را ضایع نمى کند (قد من الله علینا انه من یتق و یصبر فان الله لا یضیع اجر المحسنین )
هیچکس نمیداند در این لحظات حساس چه گذشت و این برادرها بعد از دهها سال که یکدیگر را شناختند چه شور و غوغائى بر پا ساختند چگونه یکدیگر را در آغوش فشردند، و چگونه اشکهاى شادى فرو ریختند، ولى با این حال برادران که خود را سخت شرمنده میبینند نمى توانند درست به صورت یوسف نگاه کنند،
آنها در انتظار این هستند که ببینند آیا گناه بزرگشان قابل عفو و اغماض و بخشش است یا نه ، لذا رو به سوى برادر کردند و گفتند:
(به خدا سوگند خداوند تو را بر ما مقدم داشته است ) و از نظر علم و حلم و عقل و حکومت ، فضیلت بخشیده (قالوا تالله لقد آثرک الله علینا)
(هر چند ما خطاکار و گنهکار بودیم ) (و ان کنا لخاطئین ).
اما یوسف که حاضر نبود این حال شرمندگى برادران مخصوصا به هنگام پیروزیش ادامه یابد، و یا اینکه احتمالا این معنى به ذهنشان خطور کند که ممکن است یوسف در اینجا در مقام انتقامجوئى بر آید، بلافاصله با این جمله به آنها امنیت و آرامش خاطر داد و گفت : امروز هیچگونه سرزنش و توبیخى بر شما نخواهد بود (قال لا تثریب علیکم الیوم ).
فکرتان آسوده ، و وجدانتان راحت باشد، و غم و اندوهى از گذشته به خود راه ندهید، سپس براى اینکه به آنها خاطرنشان کند که نه تنها حق او بخشوده شده است ، بلکه حق الهى نیز در این زمینه با این ندامت و پشیمانى قابل
بخشش است ، (افزود: خداوند نیز شما را مى بخشد، چرا که او ارحم الراحمین است ) (یغفر الله لکم و هو ارحم الراحمین ).
و این دلیل بر نهایت بزرگوارى یوسف است که نه تنها از حق خود گذشت و حتى حاضر نشد کمترین توبیخ و سرزنش - تا چه رسد به مجازات - در حق برادران روا دارد، بلکه از نظر حق الله نیز به آنها اطمینان داد که خداوند غفور و بخشنده است ، و حتى براى اثبات این سخن با این جمله استدلال کرد که او ارحم الراحمین است .
در اینجا غم و اندوه دیگرى بر دل برادران سنگینى مى کرد و آن اینکه پدر بر اثر فراق فرزندانش نابینا شده و ادامه این حالت ، رنجى است جانکاه براى همه خانواده ، به علاوه دلیل و شاهد مستمرى است بر جنایت آنها، یوسف براى حل این مشکل بزرگ نیز چنین گفت :
(این پیراهن مرا ببرید و بر صورت پدرم بیفکنید تا بینا شود) (اذهبوا بقمیصى هذا فالقوه على وجه ابى یات بصیرا).
(و سپس با تمام خانواده به سوى من بیائید) (و اءتونى باهلکم اجمعین ).
نکته ها :
1 - چه کسى پیراهن یوسف را ببرد؟
در پاره اى از روایات آمده که یوسف گفت : آن کسى که پیراهن شفا بخش من را نزد پدر میبرد باید همان باشد که پیراهن خون آلود را نزد او آورد، تا همانگونه که او پدر را ناراحت ساخت این بار خوشحال و فرحناک کند! ، لذا این کار به یهودا سپرده شد زیرا او گفت من آن کسى بودم که پیراهن خونین را نزد پدر بردم و گفتم فرزندت را گرگ خورده و این نشان مى دهد که یوسف
با آن همه گرفتارى که داشت از جزئیات و ریزه کاریهاى مسائل اخلاقى نیز غافل نمیماند.
2 - بزرگوارى یوسف
در بعضى دیگر از روایات آمده است که برادران یوسف ، بعد از این ماجرا پیوسته ، شرمسار بودند، یکى را به سراغ او فرستادند و گفتند: تو هر صبح و شام ما را بر کنار سفره خود مینشانى ، و ما از روى تو خجالت میکشیم ، چرا که آنهمه جسارت کردیم ، یوسف براى اینکه نه تنها کمترین احساس شرمندگى نکنند، بلکه وجود خود را بر سر سفره او، خدمتى به او احساس کنند، جواب بسیار جالبى داد گفت : مردم مصر تاکنون به چشم یک غلام زر خرید به من مینگریستند، و به یکدیگر میگفتند سبحان من بلغ عبدا بیع بعشرین درهما ما بلغ !!:
(منزه است خدائى که غلامى را که به بیست درهم فروخته شد به این مقام رسانیده )! اما الان که شما آمده اید و پرونده زندگى من براى این مردم گشوده شده ، میفهمند من غلام نبوده ام ، من از خاندان نبوت و از فرزندان ابراهیم خلیل هستم و این مایه افتخار و مباهات من است !.
3 - شکرانه پیروزى

آیات فوق این درس مهم اخلاقى و دستور اسلامى را به روشنترین وجهى به ما مى آموزد که به هنگام پیروزى بر دشمن ، انتقامجو و کینه توز نباشید.
برادران یوسف ، سختترین ضربه ها را به یوسف زده بودند، و او را تا آستانه مرگ پیش بردند که اگر لطف خدا شامل حال او نشده بود، رهائى براى او ممکن نبود، نه تنها یوسف را آزار دادند که پدرش را نیز سخت شکنجه دادند
اما اکنون همگى زار و نزار در برابر او قرار گرفته اند و تمام قدرت در دست او است ، ولى از لابلاى کلمات یوسف به خوبى احساس ‍ مى شود که او نه تنها هیچگونه کینه اى در دل نگرفته ، بلکه این موضوع او را رنج مى دهد که نکند برادران به یاد گذشته بیفتند و ناراحت شوند و احساس شرمندگى کنند!
به همین دلیل نهایت کوشش را به خرج مى دهد که این احساس را از درون جان آنها بیرون براند و حتى از این بالاتر، مى خواهد به آنها حالى کند که آمدن شما به مصر از این نظر که وسیله شناسائى بیشتر من در این سرزمین و اینکه از خاندان رسالتم ، نه یک غلام کنعانى که به چند درهم فروخته شده باشم براى من مایه فخر و مباهات است او مى خواهد آنها چنین احساس کنند نه تنها بدهکار نیستند بلکه چیزى هم طلبکارند!
جالب توجه اینکه : هنگامى که پیامبر اسلام در شرائط مشابهى قرار گرفت و در جریان فتح مکه بر دشمنان خونخوار، یعنى سران شرک و بت پرستى پیروز شد، بنا به گفته ابن عباس به کنار خانه کعبه آمد و دستگیره در خانه را گرفت در حالى که مخالفان به کعبه پناه برده بودند و در انتظار این بودند که پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) در باره آنها چه دستورى صادر مى کند؟
در اینجا پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: الحمد لله الذى صدق وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده : (شکر خداى را که وعدهاش تحقق یافت و بندهاش را پیروز کرد و احزاب و گروههاى دشمن را منهزم ساخت ) سپس رو به مردم کرد و فرمود: ما ذا تظنون یا معشر قریش قالوا خیرا، اخ کریم ، و ابن اخ کریم و قد قدرت !
قال و انا اقول کما قال اخى یوسف لا تثریب علیکم الیوم !
(چه گمان مى برید اى جمعیت قریش که در باره شما فرمان بدهم ؟ آنها در پاسخ گفتند ما از تو جز خیر و نیکى انتظار نداریم ، تو برادر بزرگوار و بخشنده
و فرزند برادر بزرگوار ما هستى ، و الان قدرت در دست تو است ، پیامبر فرمود: و من در باره شما همان میگویم که برادرم یوسف در باره برادرانش به هنگام پیروزى گفت : لا تثریب علیکم الیوم : امروز روز سرزنش و ملامت و توبیخ نیست !
عمر مى گوید در این موقع عرق شرم از صورت من جارى شد، چرا که من به هنگام ورود در مکه به آنها گفتم امروز روزى است که از شما انتقام خواهیم گرفت ، هنگامى که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) این جمله را فرمود من از گفتار خود شرمنده شدم .
در روایات اسلامى نیز کرارا مى خوانیم که : زکات پیروزى ، عفو و بخشش است .
على (علیه السلام ) مى فرماید: اذا قدرت على عدوک فاجعل العفو عنه شکرا للقدرة علیه : (هنگامى که بر دشمنت پیروز شدى ، عفو را شکرانه پیروزیت قرار ده ).
آیه و ترجمه


و لما فصلت العیر قال ابوهم انى لاجد ریح یوسف لو لا ان تفندون (94)
قالوا تالله انک لفى ضللک القدیم (95)
فلما ان جاء البشیر القئه على وجهه فارتد بصیرا قال اءلم اقل لکم انى اعلم من الله ما لا تعلمون (96)
قالوا یابانا استغفر لنا ذنوبنا انا کنا خطین (97)
قال سوف استغفر لکم ربى انه هو الغفور الرحیم (98)


ترجمه :

94 - هنگامى که کاروان (از سرزمین مصر) جدا شد پدرشان (یعقوب ) گفت من بوى یوسف را احساس مى کنم اگر مرا به نادانى و کم عقلى نسبت ندهید!
95 - گفتند: به خدا تو در همان گمراهى سابقت هستى !
96 - اما هنگامى که بشارت دهنده آمد، آن (پیراهن ) را بر صورت او افکند ناگهان بینا شد، گفت آیا به شما نگفتم من از خدا چیزهائى سراغ دارم که شما نمیدانید؟!!
97 - گفتند پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه که ما خطاکار بودیم .
98 - گفت به زودى براى شما از پروردگارم آمرزش میطلبم که او غفور و رحیم است .
تفسیر
سرانجام لطف خدا کار خود را کرد
فرزندان یعقوب در حالى که از خوشحالى در پوست نمى گنجیدند، پیراهن یوسف را با خود برداشته ، همراه قافله از مصر حرکت کردند، این برادران با اینکه یکى از شیرینترین لحظات زندگى خود را میگذراندند، در سرزمین شام و کنعان ، در خانه یعقوب پیر، گرد و غبار اندوه غم و ماتم بر چهره همه نشسته بود
خانواده اى افسرده ، عزادار، و پراندوه ، لحظات دردناکى را میگذراند.
اما همزمان با حرکت کاروان از مصر، ناگهان در خانه یعقوب ، حادثه اى رخ داد که همه را در بهت و تعجب فرو برد، یعقوب تکانى خورد و با اطمینان و امید کامل صدا زد اگر زبان به بدگوئى نگشائید و مرا به سفاهت و نادانى و دروغ نسبت ندهید به شما میگویم من بوى یوسف عزیزم را میشنوم من احساس مى کنم دوران غم و محنت به زودى به سر مى آید، و زمان وصال و پیروزى فرا مى رسد، خاندان یعقوب لباس عزا و ماتم از تن بیرون مى کنند و در جامه شادى و سرور فرو خواهند رفت ، اما گمان نمیکنم شما این سخنان را باور کنید (و لما فصلت العیر قال ابوهم انى لاجد ریح یوسف لو لا ان تفندون ).
از جمله (فصلت ) استفاده مى شود که این احساس براى یعقوب به مجرد حرکت کاروان از مصر دست داد.
اطرافیان یعقوب که قاعدتا نوه ها و همسران فرزندان او و مانند آنان بودند با کمال تعجب و گستاخى رو به سوى او کردند و با قاطعیت گفتند: بخدا سوگند تو در همان گمراهى قدیمت هستى ! (قالوا تالله انک لفى ضلالک القدیم ).
چه گمراهى از این بالاتر که سالیان دراز از مرگ یوسف مى گذرد، تو هنوز فکر میکنى او زنده است و تازه میگوئى من بوى یوسفم را از مصر میشنوم ؟ مصر کجا شام و کنعان کجا؟! آیا این دلیل بر آن نیست که تو همواره در عالم خیالات غوطه ورى ، و پندارهایت را واقعیت میپندارى ، این چه حرف عجیبى است
که میگوئى ؟! اما این گمراهى تازگى ندارد، قبلا هم به فرزندانت گفتى بروید به مصر و از یوسفم جستجو کنید!.
و از اینجا روشن مى شود که منظور از ضلالت ، گمراهى در عقیده نبوده ، بلکه گمراهى در تشخیص مسائل مربوط به یوسف بوده است : ولى به هر حال این تعبیرات نشان مى دهد که آنها با این پیامبر بزرگ و پیر سالخورده و روشن ضمیر با چه خشونت و جسارتى رفتار مى کردند، یکجا گفتند: پدرمان در ضلال مبین است ، و اینجا گفتند تو در ضلال قدیمیت میباشى .
آنها از صفاى دل و روشنائى باطن پیر کنعان بیخبر بودند، و قلب او را همچون دل خود تاریک مى شمردند، و فکر نمى کردند حوادث آینده از نقاط دور و نزدیک در آئینه قلبش منعکس مى شود.
شبها و روزهاى متعددى سپرى شد و یعقوب همچنان در انتظار بسر میبرد، انتظارى جانسوز که در عمق آن شادى و سرور، و آرامش ‍ و اطمینان موج میزد در حالى که اطرافیان او در برابر این گونه مسائل بیتفاوت بودند، و اصولا ماجراى یوسف را براى همیشه پایان یافته میدانستند.
بعد از چندین شبانه روز که معلوم نیست بر یعقوب چه اندازه گذشت ، یک روز صدا بلند شد بیائید که کاروان کنعان از مصر آمده است ، فرزندان یعقوب بر خلاف گذشته شاد و خندان وارد شهر شدند، و با سرعت به سراغ خانه پدر رفتند و قبل از همه بشیر (همان بشارت دهنده وصال و حامل پیراهن یوسف ) نزد یعقوب پیر آمد و پیراهن را بر صورت او افکند، یعقوب که چشمان بیفروغش توانائى دیدن پیراهن را نداشت ، همین اندازه احساس کرد که بوى آشنائى از آن به مشام جانش مى رسد، در یک لحظه طلائى پر سرور، احساس کرد تمام ذرات وجودش روشن شده است ، آسمان و زمین میخندند نسیم رحمت میوزد، گرد و غبار اندوه را در هم میپیچید و با خود میبرد، در و دیوار گویا فریاد شادى میکشند و یعقوب
نیز با آنها تبسم مى کند، هیجان عجیبى سر تا پاى پیر مرد را فرا گرفته است ، ناگهان احساس کرد، چشمش روشن شد، همه جا را مى بیند و دنیا با زیبائیهایش بار دیگر در برابر چشم او قرار گرفته اند چنانکه قرآن مى گوید هنگامى که بشارت دهنده آمد آن (پیراهن ) را بر صورت او افکند ناگهان بینا شد! (فلما ان جاء البشیر القاه على وجهه فارتد بصیرا).
برادران و اطرافیان ، اشک شوق و شادى ریختند، و یعقوب با لحن قاطعى به آنها گفت نگفتم من از خدا چیزهائى سراغ دارم که شما نمیدانید؟!
(قال اءلم اقل لکم انى اعلم من الله ما لا تعلمون ).
این معجزه شگفت انگیز برادران را سخت در فکر فرو برد، لحظه اى به گذشته تاریک خود اندیشیدند، گذشته اى مملو از خطا و گناه و اشتباه و تنگ چشمیها، اما چه خوب است که انسان هنگامى که به اشتباه خود پى برد فورا به فکر اصلاح و جبران بیفتد، همانگونه که فرزندان یعقوب افتادند دست به دامن پدر زدند و گفتند پدرجان از خدا بخواه که گناهان و خطاهاى ما را ببخشد (قالوا یا ابانا استغفر لنا ذنوبنا).
(چرا که ما گناهکار و خطاکار بودیم ) (انا کنا خاطئین ).
پیر مرد بزرگوار که روحى همچون اقیانوس وسیع و پرظرفیت داشت بى آنکه آنها را ملامت و سرزنش کند به آنها وعده داد که من به زودى براى شما از پروردگارم مغفرت مى طلبم (قال سوف استغفر لکم ربى ).
و امیدوارم او توبه شما را بپذیرد و از گناهانتان صرف نظر کند چرا که او غفور و رحیم است (انه هو الغفور الرحیم ).
نکته ها :
1 - چگونه یعقوب ، بوى پیراهن یوسف را حس کرد؟
این سؤ الى است که بسیارى از مفسران ، آن را مطرح کرده و معمولا به عنوان یک معجزه و خارق عادت براى یعقوب یا یوسف شمرده اند، ولى با توجه به اینکه قرآن از این نظر سکوت دارد، و آن را به عنوان اعجاز یا غیر اعجاز قلمداد نمى کند، مى توان توجیه علمى نیز بر آن یافت .
چرا که امروز مساله (تله پاتى ) انتقال فکر از نقاط دور دست یک مساله مسلم علمى است ، که در میان افرادى که پیوند نزدیک با یکدیگر دارند و یا از قدرت روحى فوق العادهاى برخوردارند بر قرار مى شود.
شاید بسیارى از ما در زندگى روزمره خود به این مساله برخورد کرده ایم که گاهى فلان مادر یا برادر بدون جهت احساس ناراحتى فوق العاده در خود مى کند، چیزى نمیگذرد که به او خبر مى رسد براى فرزند یا برادرش در نقطه دور دستى حادثه ناگوارى اتفاق افتاده است .
دانشمندان این نوع احساس را از طریق تله پاتى و انتقال فکر از نقاط دور توجیه مى کنند.
در داستان یعقوب نیز ممکن است پیوند فوق العاده شدید او با یوسف و عظمت روح او سبب شده باشد که احساسى را که از حمل پیراهن یوسف بر برادران دست داده بود از آن فاصله دور در مغز خود جذب کند.
البته این امر نیز کاملا امکان دارد که این مساله مربوط به وسعت دائره علم پیامبران بوده باشد.
در بعضى از روایات نیز اشاره جالبى به مساله انتقال فکر شده است و آن اینکه کسى از امام باقر (علیهالسلام ) پرسید گاهى اندوهناک میشوم بى آنکه مصیبتى به
من رسیده باشد یا حادثه ناگوارى اتفاق بیفتد، آنچنانکه خانواده و دوستانم در چهره من مشاهده مى کنند، فرمود: آرى خداوند مؤ منان را از طینت واحد بهشتى آفریده و از روحش در آنها دمیده لذا مؤ منان برادر یکدیگرند هنگامى که در یکى از شهرها به یکى از این برادران مصیبتى برسد در بقیه تاثیر میگذارد.
از بعضى از روایات نیز استفاده مى شود که این پیراهن یک پیراهن معمولى نبوده یک پیراهن بهشتى بوده که از ابراهیم خلیل در خاندان یعقوب به یادگار مانده بود و کسى که همچون یعقوب شامه بهشتى داشت ، بوى این پیراهن بهشتى را از دور احساس مى کرد.
2 - تفاوت حالات پیامبران -
اشکال معروف دیگرى در اینجاست که در اشعار فارسى نیز منعکس شده است ، که کسى به یعقوب گفت :


ز مصرش بوى پیراهن شنیدى



چرا در چاه کنعانش ندیدى ؟


چگونه مى شود این پیامبر بزرگ از آن همه راه که بعضى هشتاد فرسخ و بعضى ده روز راه نوشته اند، بوى پیراهن یوسف را بشنود اما در بیخ گوش خودش در سرزمین کنعان به هنگامى که او را در چاه انداخته بودند، از حوادثى که میگذرد، آگاه نشود.
پاسخ این سؤ ال با توجه به آنچه قبلا در زمینه علم غیب و حدود علم پیامبر و امامان گفته ایم ، چندان پیچیده نیست ، چرا که علم آنها نسبت به امور غیبى متکى به علم و اراده پروردگار است ، و آنجا که خدا بخواهد آنها میدانند هر چند مربوط به نزدیکترین نقاط جهان باشد.
آنها را از این نظر مى توان به مسافرانى تشبیه کرد که در یک شب تاریک
و ظلمانى از بیابانى که ابرها آسمان آن را فرا گرفته است میگذرند، لحظه اى برق در آسمان میزند و تا اعماق بیابان را روشن مى سازد، و همه چیز در برابر چشم این مسافران روشن مى شود، اما لحظهى دیگر خاموش مى شود و تاریکى همه جا را فرا مى گیرد بطورى که هیچ چیز به چشم نمى خورد.
شاید حدیثى که از امام صادق (علیهالسلام ) در مورد علم امام نقل شده نیز اشاره به همین معنى باشد آنجا که مى فرماید: جعل الله بینه و بین الامام عمودا من نور ینظر الله به الى الامام و ینظر الامام به الیه فاذا اراد علم شى ء نظر فى ذلک النور فعرفه : (خداوند در میان خودش و امام و پیشواى خلق ، ستونى از نور قرار داده که خداوند از این طریق به امام مینگرد و امام نیز از این طریق به پروردگارش ، و هنگامى که بخواهد چیزى را بداند در آن ستون نور نظر میافکند و از آن آگاه مى شود).
و شعر معروف سعدى در دنباله شعر فوق نیز ناظر به همین بیان و همین گونه روایات است :


بگفت احوال ما برق جهان است



گهى پیدا و دیگر دم نهان است



گهى بر طارم اعلا نشینیم



گهى تا پشت پاى خود نبینیم


((جهان ) در اینجا به معنى جهنده است و برق جهان یعنى برق جهنده آسمان ).
و با توجه به این واقعیت جاى تعجب نیست که روزى بنا به مشیت الهى براى آزمودن یعقوب از حوادث کنعان که در نزدیکیش ‍ میگذرد بیخبر باشد، و روز دیگر که دوران محنت و آزمون به پایان مى رسد، از مصر بوى پیراهنش را احساس کند.
3 - چگونه یعقوب بینائى خود را باز یافت ؟ - بعضى از مفسراناحتمال
داده اند که یعقوب نور چشم خود را به کلى از دست نداده بود بلکه چشمانش ضعیف شده بود و به هنگام فرا رسیدن مقدمات وصال آنچنان انقلاب و هیجانى به او دست داد که به حال نخست بازگشت ، ولى ظاهر آیات قرآن نشان مى دهد که او به کلى نابینا و حتى چشمانش سفید شده بود، بنابراین بازگشت بینائیش از طریق اعجاز صورت گرفت ، قرآن مى گوید: فارتد بصیرا.
4 - وعده استغفار - در آیات فوق مى خوانیم که یوسف در برابر اظهار ندامت برادران گفت(یغفر الله لکم ): خداوند شما را بیامرزد ولى یعقوب به هنگامى که آنها نزد اواعتراف به گناه و اظهار ندامت کردند و تقاضاى استغفار نمودند، مى گوید: بعدا براىشما استغفار خواهم کرد و همانگونه که در روایات وارد شده هدفش این بوده است که انجاماین تقاضا را به سحرگاهان شب جمعه که وقت مناسبترى براى اجابت دعا و پذیرشتوبه است ، به تاخیر اندازد.
اکنون این سؤ ال پیش مى آید که چرا یوسف بطور قطع به آنها پاسخ گفت و اما پدر موکول به آینده کرد.
ممکن است این تفاوت به خاطر آن باشد که یوسف از امکان آمرزش و اینکه این گناه قابل بخشش است سخن مى گفت ، ولى یعقوب از فعلیت آن و اینکه چه باید کرد که این آمرزش تحقق یابد، بحث مى کرد (دقت کنید).
5 - توسل جایز است - از آیات فوق استفاده مى شود که تقاضاى استغفار از دیگرى نهتنها منافات با توحید ندارد، بلکه راهى است براى رسیدن به لطف پروردگار، وگرنه چگونه ممکن بود یعقوب پیامبر، تقاضاى فرزندان را دائر به استغفار براىآنان بپذیرد، و به توسل آنها پاسخ مثبت دهد.
این نشان مى دهد که توسل به اولیاى الهى ، اجمالا امرى جائز است و آنها که آن را ممنوع و مخالف با اصل توحید میشمرند، از متون قرآن ، آگاهى ندارند و یا تعصبهاى غلط مانع دید آنها مى شود.
6 - پایان شب سیه ...
درس بزرگى که آیات فوق به ما مى دهد این است که مشکلات و حوادث هر قدر سخت و دردناک باشد و اسباب و علل ظاهرى هر قدر، محدود و نارسا گردد و پیروزى و گشایش و فرج هر اندازه به تاخیر افتد، هیچکدام از اینها نمى توانند مانع از امید به لطف پروردگار شوند، همان خداوندى که چشم نابینا را با پیراهنى روشن مى سازد و بوى پیراهنى را از فاصله دور به نقاط دیگر منتقل مى کند، و عزیز گمشده اى را پس از سالیان دراز بازمیگرداند، دلهاى مجروح از فراق را مرهم مینهد، و دردهاى جانکاه را شفا مى بخشد.
آرى در این تاریخ و سرگذشت این درس بزرگ توحید و خداشناسى نهفته شده است که هیچ چیز در برابر اراده خدا مشکل و پیچیده نیست .
آیه و ترجمه


فلما دخلوا على یوسف ءاوى الیه اءبویه و قال ادخلوا مصر ان شاء الله ءامنین (99)
و رفع اءبویه على العرش و خروا له سجدا و قال یابت هذا تاویل رءیى من قبل قد جعلها ربى حقا و قد احسن بى اذ اءخرجنى من السجن و جاء بکم من البدو من بعد ان نزغ الشیطن بینى و بین اخوتى ان ربى لطیف لما یشاء انه هو العلیم الحکیم (100)
رب قد ءاتیتنى من الملک و علمتنى من تاویل الاحادیث فاطر السموت و الارض اءنت ولى فى الدنیا و الاخرة توفنى مسلما و الحقنى بالصلحین (101)


ترجمه :

99 - هنگامى که بر یوسف وارد شدند او پدر و مادر خود را در آغوش گرفت و گفت همگى داخل مصر شوید که انشاء الله در امن و امان خواهید بود.
100 - و پدر و مادر خود را بر تخت نشاند و همگى به خاطر او به سجده افتادند و گفت پدر! این تحقق خوابى است که قبلا دیدم خداوند آنرا به حقیقت پیوست ، و او به من نیکى کرد هنگامى که مرا از زندان خارج ساخت و شما را از آن بیابان (به اینجا) آورد و بعد از آن که شیطان میان من و برادرانم فساد کرد، پروردگار من نسبت به آنچه مى خواهد (و شایسته میداند) صاحب لطف است چرا که او دانا و حکیم است .
101 - پروردگارا! بخش (عظیمى ) از حکومت به من بخشیدى و مرا از علم تعبیر خوابها آگاه ساختى ، توئى آفریننده آسمانها و زمین ، و تو سرپرست من در دنیا و آخرت هستى ، مرا مسلمان بمیران . و به صالحان ملحق فرما!
تفسیر :
سرانجام کار یوسف و یعقوب و برادران
با فرا رسیدن کاروان حامل بزرگترین بشارت از مصر به کنعان و بینا شدن یعقوب پیر، ولوله اى در کنعان افتاد، خانواده اى که سالها لباس غم و اندوه را از تن بیرون نکرده بود غرق در سرور و شادى شد، آنها از این همه نعمت الهى هرگز خشنودى خود را کتمان نمى کردند.
اکنون طبق توصیه یوسف باید این خانواده به سوى مصر حرکت کند، مقدمات سفر از هر نظر فراهم گشت ، یعقوب را بر مرکب سوار کردند، در حالى که لبهاى او به ذکر و شکر خدا مشغول بود، و عشق وصال آنچنان به او نیرو و توان بخشیده بود که گوئى از نو، جوان شده است !
این سفر بر خلاف سفرهاى گذشته برادران که با بیم و نگرانى توام بود، خالى از هر گونه دغدغه بود، و حتى اگر خود سفر رنجى مى داشت ، این رنج در برابر آنچه در مقصد در انتظارشان بود قابل توجه نبود که :


وصال کعبه چنان مى دواندم بشتاب



که خارهاى مغیلان حریر مى آید!


شبها و روزها با کندى حرکت مى کردند، چرا که اشتیاق وصال ، هر دقیقه اى را روز یا سالى مى کرد، ولى هر چه بود گذشت ، و آبادیهاى مصر از دور نمایان گشت مصر با مزارع سرسبز و درختان سر به آسمان کشیده و ساختمانهاى زیبایش .
اما قرآن همانگونه که سیره همیشگیش مى باشد، این مقدمات را که با کمى اندیشه و تفکر روشن مى شود، حذف کرده و در این مرحله چنین مى گوید:
(هنگامى که وارد بر یوسف شدند، یوسف پدر و مادرش را در آغوش فشرد)
(فلما دخلوا على یوسف آوى الیه ابویه ).
(آوى ) چنانکه (راغب ) در کتاب مفردات مى گوید در اصل به معنى انضمام چیزى به چیز دیگر است ، و انضمام کردن یوسف ، پدر و مادرش را به خود، کنایه از در آغوش گرفتن آنها است .
سرانجام شیرینترین لحظه زندگى یعقوب ، تحقق یافت و در این دیدار و وصال که بعد از سالها فراق ، دست داده ، بود لحظاتى بر یعقوب و یوسف گذشت که جز خدا هیچکس نمیداند آن دو چه احساساتى در این لحظات شیرین داشتند، چه اشکهاى شوق ریختند و چه ناله هاى عاشقانه سردادند.
سپس یوسف (به همگى گفت در سرزمین مصر قدم بگذارید که به خواست خدا همه ، در امنیت کامل خواهید بود که مصر در حکومت یوسف امن و امان شده بود (و قال ادخلوا مصر ان شاء الله آمنین ).
و از این جمله استفاده مى شود که یوسف به استقبال پدر و مادر تا بیرون دروازه شهر آمده بود، و شاید از جمله دخلوا على یوسف که مربوط به بیرون دروازه است استفاده شود که دستور داده بود در آنجا خیمه ها بر پا کنند و از پدر و مادر و برادران پذیرائى مقدماتى به عمل آورند.
هنگامى که وارد بارگاه یوسف شدند، او پدر و مادرش را بر تخت نشاند
(و رفع ابویه على العرش ).
عظمت این نعمت الهى و عمق این موهبت و لطف پروردگار، آنچنان برادران و پدر و مادر را تحت تاثیر قرار داد که همگى در برابر او به سجده افتادند
(و خروا له سجدا).
در این هنگام یوسف ، رو به سوى پدر کرد و عرض کرد پدرجان ! این همان تاویل خوابى است که از قبل در آن هنگام که کودک خردسالى بیش نبودم دیدم
(و قال یا ابت هذا تاویل رؤ یاى من قبل ).
مگر نه این است که در خواب دیده بودم خورشید و ماه ، و یازده ستاره در برابر من سجده کردند.
ببین همانگونه که تو پیش بینى مى کردى خداوند این خواب را به واقعیت مبدل ساخت (قد جعلها ربى حقا).
و پروردگار به من لطف و نیکى کرد، آن زمانى که مرا از زندان خارج ساخت (و قد احسن بى اذ اخرجنى من السجن ).
جالب اینکه در باره مشکلات زندگى خود فقط سخن از زندان مصر مى گوید اما بخاطر برادران ، سخنى از چاه کنعان نگفت !
سپس اضافه کرد خداوند چقدر به من لطف کرد که شما را از آن بیابان کنعان به اینجا آورد بعد از آنکه شیطان در میان من و برادرانم فساد انگیزى نمود
(و جاء بکم من البدو من بعد ان نزغ الشیطان بینى و بین اخوتى ).
باز در اینجا نمونه دیگرى از سعه صدر و بزرگوارى خود را نشان مى دهد و بى آنکه بگوید مقصر چه کسى بوده ، تنها به صورت سربسته مى گوید: شیطان در این کار دخالت کرد و عامل فساد شد، چرا که او نمى خواهد از گذشته خطاهاى برادران شکایت کند.
تعبیر از سرزمین کنعان به بیابان (بدو) نیز جالب است و روشنگر تفاوت تمدن مصر نسبت به کنعان مى باشد.
سرانجام مى گوید همه این مواهب از ناحیه خدا است ، چرا که پروردگارم کانون لطف است و هر چیز را بخواهد لطف مى کند کارهاى بندگانش را تدبیر و مشکلاتشان را سهل و آسان مى سازد (ان ربى لطیف لما یشاء).
او مى داند چه کسانى نیازمندند، و نیز چه کسانى شایسته اند، چرا که او علیم و حکیم است (انه هو العلیم الحکیم ).
سپس رو به درگاه مالک الملک حقیقى و ولى نعمت همیشگى نموده ، به عنوان شکر و تقاضا مى گوید: پروردگارا! بخشى از یک حکومت وسیع به من مرحمت فرمودى (رب قد آتیتنى من الملک ).
و از علم تعبیر خواب به من آموختى (و علمتنى من تاویل الاحادیث ) و همین علم ظاهرا ساده چه دگرگونى در زندگانى من و جمع کثیرى از بندگانت ایجاد کرد، و چه پر برکت است علم !
توئى که آسمانها و زمین را ابداع و ایجاد فرمودى (فاطر السماوات و الارض ).
و به همین دلیل ، همه چیز در برابر قدرت تو خاضع و تسلیم است .
پروردگارا! تو ولى و ناصر و مدبر و حافظ من در دنیا و آخرتى
(انت ولیى فى الدنیا و الاخرة ).
(مرا مسلمان و تسلیم در برابر فرمانت از این جهان ببر) (توفنى مسلما)
(و مرا به صالحان ملحق کن ) (و الحقنى بالصالحین ).
یعنى من دوام ملک و بقاء حکومت و زندگى مادیم را از تو تقاضا نمى کنم که اینها همه فانى اند و فقط دورنماى دل انگیزى دارند، بلکه از تو این مى خواهم که عاقبت و پایان کارم به خیر باشد، و با ایمان و تسلیم در راه تو، و براى تو جان دهم ، و در صف صالحان و شایستگان و دوستان با اخلاصت قرار گیرم ، مهم براى من اینها است .
نکته ها :
آیا سجده براى غیر خدا جایز است ؟.
همانگونه که در جلد اول در بحث سجده فرشتگان براى آدم (صفحه 127)
گفتیم سجده به معنى پرستش و عبادت مخصوص خدا است ، و براى هیچکس در هیچ مذهبى پرستش جایز نیست ، و توحید عبادت که بخش مهمى از مساله توحید است که همه پیامبران به آن دعوت نمودند، مفهومش همین است .
بنابراین ، نه یوسف که پیامبر خدا بود، اجازه مى داد که براى او سجده و عبادت کنند و نه پیامبر بزرگى همچون یعقوب اقدام به چنین کارى مى کرد، و نه قرآن به عنوان یک عمل شایسته یا حداقل مجاز از آن یاد مى نمود.
بنابراین ، سجده مزبور یا براى خدا بوده (سجده شکر) همان خدائى که اینهمه موهبت و مقام عظیم به یوسف داد و مشکلات و گرفتاریهاى خاندان یعقوب را بر طرف نمود و در این صورت در عین اینکه براى خدا بوده ، چون به خاطر عظمت موهبت یوسف انجام گرفته است ، تجلیل و احترام براى او نیز محسوب مى شده ، و از این نظر ضمیر در له که مسلما به یوسف باز مى گردد، با این معنى به خوبى سازگار خواهد بود.
و یا اینکه منظور از سجده مفهوم وسیع آن یعنى خضوع و تواضع است ، زیرا سجده همیشه به معنى معروفش نمى آید. بلکه به معنى هر نوع تواضع نیز گاهى آمده است ، و لذا بعضى از مفسران گفته اند که تحیت و تواضع متداول در آن روز خم شدن و تعظیم بوده است ، و منظور از سجود در آیه فوق همین است .
ولى با توجه به جمله (خروا) که مفهومش بر زمین افتادن است ، چنین بر مى آید که سجود آنها به معنى انحناء و سر فرود آوردن نبوده است .
بعضى دیگر از مفسران بزرگ گفته اند سجود یعقوب و برادران و مادرشان براى خدا بوده ، اما یوسف همچون خانه کعبه ، قبله بوده است ، و لذا در تعبیرات عرب گاهى گفته مى شود (فلان صلى للقبله : فلانکس به سوى قبله نماز خواند).
ولى معنى اول نزدیکتر به نظر مى رسد، بخصوص اینکه در روایات متعددى که از ائمه اهل بیت (علیهمالسلام ) نقل شده مى خوانیم کان سجودهم لله - یا - عبادة لله : سجود آنها به عنوان عبادت براى پروردگار بوده است .
در بعضى از دیگر از احادیث مى خوانیم کان طاعة لله و تحیة لیوسف : به عنوان اطاعت پروردگار و تحیت و احترام به یوسف بوده است .
همانگونه که در داستان آدم نیز، سجده براى آن خداوند بزرگى بوده است که چنین خلقت بدیعى را آفریده که در عین عبادت خدا بودن ، دلیلى است بر احترام و عظمت مقام آدم !
این درست به آن مى ماند که شخصى کار بسیار مهم و شایسته اى انجام دهد و ما به خاطر آن براى خدائى که چنین بندهاى را آفریده است سجده کنیم که هم سجده براى خدا است و هم براى احترام این شخص .
2 - وسوسه هاى شیطان
جمله (نزغ الشیطان بینى و بین اخوتى ) با توجه به اینکه (نزغ ) به معنى وارد شدن در کارى به قصد فساد و افساد است ، دلیل بر این است که وسوسه هاى شیطانى در این گونه ماجراها همیشه نقش مهمى دارد، ولى قبلا هم گفته ایم که از این وسوسه ها به تنهائى کارى ساخته نیست ، تصمیم گیرنده نهائى خود انسان است ، بلکه او است که درهاى قلب خود را به روى شیطان مى گشاید و اجازه ورود به او مى دهد، بنابراین از آیه فوق ، هیچگونه مطلبى که بر خلاف اصل آزادى اراده باشد استفاده نمى شود.
منتها یوسف با آن بزرگوارى و بلندى فکر و سعه صدر نمى خواست برادران را که خود به اندازه کافى شرمنده بودند، در این ماجرا شرمنده تر کند، و لذا اشاره اى به تصمیم گیرنده نهائى نکرد و تنها پاى وسوسه هاى شیطان را که عامل
درجه دوم بود به میان کشید.
3 - امنیت نعمت بزرگ خدا
یوسف از میان تمام مواهب و نعمتهاى مصر، انگشت روى مساله امنیت گذاشت و به پدر و مادر و برادران گفت : وارد مصر شوید که انشاء الله در امنیت خواهید بود و این نشان مى دهد که نعمت امنیت ریشه همه نعمتها است ، و حقا چنین است زیرا هرگاه امنیت از میان برود، سایر مسائل رفاهى و مواهب مادى و معنوى نیز به خطر خواهد افتاد، در یک محیط نا امن ، نه اطاعت خدا مقدور است و نه زندگى توام با سربلندى و آسودگى فکر، و نه تلاش و کوشش و جهاد براى پیشبرد هدفهاى اجتماعى .
این جمله ممکن است ضمنا اشاره به این نکته باشد که یوسف مى خواهد بگوید سرزمین مصر در حکومت من آن سرزمین فراعنه دیروز نیست ، آن خودکامگى ها جنایتها، استثمارها، خفقان ها و شکنجه ها همه از میان رفته است ، محیطى است کاملا امن و امان .
4 - اهمیت مقام علم
بار دیگر یوسف در پایان کار خویش مجددا روى مساله علم تعبیر خواب تکیه مى کند و در کنار آن حکومت بزرگ و بى منازع ، این علم ظاهرا ساده را قرار مى دهد که بیانگر تاکید هر چه بیشتر، روى اهمیت و تاثیر علم و دانش است هر چند علم و دانش ساده اى باشد و مى گوید: رب قد آتیتنى من الملک و علمتنى من تاویل الاحادیث
5 - پایان خبر
انسان در طول عمر خود، ممکن است دگرگونیهاى فراوانى پیدا کند ولى مسلما صفحات آخر زندگانى او از همه سرنوشت سازتر است چرا که دفتر عمر با
آن پایان مى گیرد، و قضاوت نهائى به آن بسته است ، لذا مردم با ایمان و هوشیار همیشه از خدا مى خواهند که این صفحات عمرشان نورانى و درخشان باشد، و یوسف هم در اینجا از خدا همین را مى خواهد، مى گوید توفنى مسلما و الحقنى بالصالحین : مرا با ایمان از دنیا ببر و در زمره صالحان قرار ده .
معناى این سخن ، تقاضاى مرگ از خدا نیست ، آنچنان که ابن عباس گمان کرده و گفته است : هیچ پیامبرى از خدا تقاضاى مرگ نکرد، جز یوسف که به هنگام فراهم آمدن تمام اسباب حکومتش ، عشق و علاقه به پروردگار در جانش شعله ور شد و آرزوى ملاقات پروردگار کرد - بلکه تقاضاى یوسف تنها تقاضاى شرط و حالت بوده است ، یعنى تقاضا کرده است که به هنگام مرگ داراى ایمان و اسلام باشد، همانگونه که ابراهیم و یعقوب نیز این توصیه را به فرزندانشان کردند و گفتند: فلا تموتن الا و انتم مسلمون : فرزندان ! بکوشید که به هنگام از دنیا رفتن با ایمان و تسلیم در برابر فرمان خدا باشید (بقره - 132).
بسیارى از مفسران نیز همین معنى را برگزیده اند.
6 - آیا مادر یوسف به مصر آمد؟
از ظاهر آیات فوق به خوبى استفاده مى شود که مادر یوسف در آن هنگام زنده بود و همراه همسر و فرزندانش به مصر آمد، و به شکرانه این نعمت ، سجده کرده ، ولى بعضى از مفسران اصرار دارند، که مادرش راحیل از دنیا رفته بود و این خاله یوسف بود که به مصر آمد و به جاى مادر محسوب مى شد.
ولى در سفر تکوین تورات فصل 35 جمله 18 مى خوانیم که راحیل پس از آنکه بنیامین متولد شد، چشم از جهان فرو بست ، و در بعضى از روایات که از وهب بن منیه و کعب الاحبار نقل شده ، نیز همین معنى آمده است که به نظر مى رسد از تورات گرفته شده باشد.
و به هر حال ما نمى توانیم از ظاهر آیات قرآن که مى گوید: مادر یوسف آن روز زنده بود، بدون مدرک قاطعى چشم بپوشیم و آنرا توجیه و تاویل کنیم .
7 - بازگو نکردن سرگذشت براى پدر
در روایتى از امام صادق (علیهالسلام ) مى خوانیم هنگامى که یعقوب به دیدار یوسف رسید به او گفت : فرزندم دلم مى خواهد بدانم برادران با تو دقیقا چه کردند. یوسف از پدر تقاضا کرد که از این امر صرف نظر کند، ولى یعقوب او را سوگند داد که شرح دهد.
یوسف گوشهاى از ماجرا را براى پدر بیان کرد تا آنجا که گفت برادران مرا گرفتند و بر سر چاه نشاندند و به من فرمان دادند، پیراهنت را بیرون بیاور من به آنها گفتم شما را به احترام پدرم یعقوب سوگند مى دهم که پیراهن از تن من بیرون نیاورید و مرا برهنه نسازید، یکى از آنها کاردى که با خود داشت برکشید و فریاد زد پیراهنت را بکن !... با شنیدن این جمله ، یعقوب طاقت نیاورد، صیحه اى زد و بیهوش شد و هنگامى که به هوش آمد از فرزند خواست که سخن خود را ادامه دهد اما یوسف گفت تو را به خداى ابراهیم و اسماعیل و اسحاق ، سوگند که مرا از این کار معاف دارى ، یعقوب که این جمله را شنید صرف نظر کرد.
و این نشان مى دهد که یوسف به هیچ وجه علاقه نداشت ، گذشته تلخ را در خاطر خود یا پدرش تجدید کند، هر چند حس کنجکاوى یعقوب را آرام نمى گذاشت .
آیه و ترجمه


ذلک من انباء الغیب نوحیه الیک و ما کنت لدیهم اذ اجمعوا امرهم و هم یمکرون (102)
و ما اکثر الناس و لو حرصت بمؤ منین (103)
و ما تسلهم علیه من اجر ان هو الا ذکر للعلمین (104)
و کاین من ءایة فى السموت و الارض یمرون علیها و هم عنها معرضون (105)
و ما یؤ من اکثرهم بالله الا و هم مشرکون (106)
افامنوا ان تاتیهم غشیة من عذاب الله او تاتیهم الساعة بغتة و هم لا یشعرون (107)


ترجمه :

102 - این از خبرهاى غیب است که به تو وحى مى فرستیم ، تو (هرگز) نزد آنها نبودى هنگامى که تصمیم گرفتند و نقشه مى کشیدند.
103 - و بیشتر مردم ، هر چند اصرار داشته باشى ، ایمان نمى آورند!
104 - و تو (هرگز) از آنها پاداشى مطالبه نمى کنى ، او نیست مگر تذکرى براى جهانیان
105 - و چه بسیار نشانه اى (از خدا) در آسمانها و زمین وجود دارد که آنها از کنارش مى گذرند و از آن روى مى گردانند!
106 - و اکثر آنها که مدعى ایمان به خدا هستند مشرکند.
107 - آیا از این ایمن هستند که عذاب فراگیرى از ناحیه خدا به سراغ آنها بیاید یا ساعت رستاخیز ناگهان فرا رسد در حالى که آنها متوجه نیستند؟!
تفسیر :
این مدعیان غالبا مشرکند!
با پایان گرفتن داستان یوسف با آنهمه درسهاى عبرت و آموزنده ، و آن نتائج گرانبها و پربارش آنهم خالى از هر گونه گزافه گوئى و خرافات تاریخى ، قرآن روى سخن را به پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) کرده و مى گوید: اینها از خبرهاى غیبى است که به تو وحى مى فرستیم (ذلک من انباء الغیب نوحیه الیک ).
(تو هیچگاه نزد آنها نبودى در آن هنگام که تصمیم گرفتند و نقشه کشیدند، که چگونه آنرا اجرا کنند) (و ما کنت لدیهم اذ اجمعوا امرهم و هم یمکرون ).
این ریزه کاریها را تنها خدا مى داند و یا کسى که در آنجا حضور داشته باشد و چون تو در آنجا حضور نداشتى بنابراین تنها وحى الهى است که این گونه خبرها را در اختیار تو گذارده است .
و از اینجا روشن مى شود داستان یوسف گر چه در تورات آمده است و قاعدتا کم و بیش در محیط حجاز، اطلاعاتى از آن داشته اند، ولى هرگز تمام ماجرا به طور دقیق و با تمام ریزه کاریها و جزئیاتش ، حتى آنچه در مجالس خصوصى گذشته ، بدون هر گونه اضافه و خالى از هر خرافه شناخته نشده بود.
با این حال مردم با دیدن این همه نشانه هاى وحى و شنیدن این اندرزهاى الهى مى بایست ایمان بیاورند و از راه خطا باز گردند، ولى اى پیامبر هر چند تو اصرار داشته باشى بر اینکه آنها ایمان بیاورند، اکثرشان ایمان نمى آورند!
(و ما اکثر الناس و لو حرصت بمؤ منین ).
تعبیر به (حرص ) دلیل بر علاقه و ولع شدید پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) به ایمان مردم بود، ولى چه سود، تنها اصرار و ولع او کافى نبود، قابلیت زمینه ها نیز شرط است جائى که فرزندان یعقوب که در خانه وحى و نبوت بزرگ شدند این چنین گرفتار طوفانهاى هوا و هوس مى شوند، تا آنجا که مى خواهند برادر خویش را نابود کنند چگونه مى توان انتظار داشت که همه مردم ، بر دیو هوس و غول شهوت چیره شوند و یکباره همگى بطور کامل رو به سوى خدا آورند؟
این جمله ضمنا یکنوع دلدارى و تسلى خاطر براى پیامبر است که او، هرگز از اصرار مردم بر کفر و گناه ، خسته و مایوس نشود، و از کمى همسفران در این راه ملول نگردد، چنانکه در آیات دیگر قرآن نیز مى خوانیم : لعلک باخع نفسک على آثارهم ان لم یؤ منوا بهذا الحدیث اسفا: اى پیامبر گوئى مى خواهى به خاطر ایمان نیاوردن آنها به این قرآن جان خود را از شدت تاسف از دست بدهى (کهف - 6).
سپس اضافه مى کند: اینها در واقع هیچگونه عذر و بهانه اى براى عدم پذیرش دعوت تو ندارند زیرا علاوه بر اینکه نشانه هاى حق در آن روشن است ، تو هرگز از آنها اجر و پاداشى در برابر آن نخواسته اى که آن را بهانه مخالفت نمایند (و ما تسئلهم علیه من اجر).
این دعوتى است عمومى و همگانى و تذکرى است براى جهانیان و سفره گسترده اى است براى عام و خاص و تمام انسانها! (ان هو الا ذکر للعالمین ).
آنها در واقع به این خاطر گمراه شده اند که چشم باز و بینا و گوش شنوا ندارند به همین جهت بسیارى از آیات خدا در آسمان و زمین وجود دارد که
آنها از کنار آن مى گذرند و از آن روى مى گردانند (و کاین من آیة فى السماوات و الارض یمرون علیها و هم عنها معرضون ).
همین حوادثى را که همه روز با چشم خود مى نگرند: خورشید صبحگاهان سر از افق مشرق برمى دارد، و اشعه طلائى خود را بر کوهها و دره ها و صحراها و دریاها مى پاشد، و شامگاهان در افق مغرب فرو مى رود، و پرده سنگین و سیاه شب بر همه جا مى افتد.
اسرار این نظام شگرف ، این طلوع و غروب ، این غوغاى حیات و زندگى در گیاهان ، پرندگان ، حشرات ، و انسانها، و این زمزمه جویباران ، این همهمه نسیم و اینهمه نقش عجب که بر در و دیوار وجود است ، به اندازه اى آشکار مى باشد که هر که در آنها و خالقش ‍ نیندیشد، همچنان نقش بود بر دیوار!
فراوانند امور کوچک و ظاهرا بى اهمیتى که ما همیشه با بى اعتنائى از کنار آنها مى گذریم اما ناگهان دانشمندى ژرفبین ، پیدا مى شود که پس از ماهها یا سالها مطالعه روى آن اسرار عجیبى کشف مى کند، که دهان جهانیان از تعجب باز مى ماند.
اصولا مهم این است که ما بدانیم که در این عالم هیچ چیز ساده و بى اهمیت نیست چرا که همگى مصنوع و مخلوق خدائى است که علمش بى انتها و حکمتش بى پایان است ، ساده و بى اهمیت آنها هستند که جهان را بى اهمیت و سرسرى مى دانند.
بنابراین اگر به آیات قرآن که بر تو نازل مى شود، ایمان نیاورند تعجب نکن چرا که آنها به آیات آفرینش و خلقت که از هر سو آنان را احاطه کرده نیز ایمان نیاورده اند!
در آیه بعد اضافه مى کند که آنها هم که ایمان مى آورند، ایمان اکثرشان خالص
نیست ، بلکه آمیخته با شرک است (و ما یؤ من اکثر هم بالله الا و هم مشرکون ).
ممکن است خودشان چنین تصور کنند که مؤ منان خالصى هستند، ولى رگه هاى شرک در افکار و گفتار و کردارشان غالبا وجود دارد.
ایمان تنها این نیست که انسان اعتقاد به وجود خدا داشته باشد بلکه یک موحد خالص کسى است که غیر از خدا، معبودى به هیچ صورت در دل و جان او نباشد، گفتارش براى خدا، اعمالش براى خدا، و هر کارش براى او انجام پذیرد، قانونى جز قانون خدا را به رسمیت نشناسد، و طوق بندگى غیر او را بر گردن ننهد و فرمانهاى الهى را خواه مطابق تمایلاتش باشد یا نه ، از جان و دل بپذیرد، و بر سر دو راهیهاى خدا و هوى ، همواره خدا را مقدم بشمرد، این است ایمان خالص ، از هر گونه شرک : شرک در عقیده ، شرک در سخن و شرک در عمل .
و راستى اگر بخواهیم حساب دقیقى در این زمینه بکنیم ، موحدان راستین و خالص و واقعى ، بسیار کمند!
به همین دلیل در روایات اسلامى مى خوانیم که امام صادق (علیهالسلام ) فرمود:
الشرک اخفى من دبیب النمل : (شرک در اعمال انسان مخفیتر است از حرکت مورچه ).
و یا مى خوانیم : ان اخوف ما اخاف علیکم الشرک الاصغر قالوا و ما الشرک الاصغر یا رسول الله ؟ قال الریا، یقول الله تعالى یوم القیامة اذا جاء الناس باعمالهم اذ هبوا الى الذین کنتم ترائون فى الدنیا، فانظروا هل تجدون عندهم من جزاء؟!: خطرناک ترین چیزى که از آن بر شما مى ترسم ، شرک اصغر است اصحاب گفتند شرک اصغر چیست اى رسول خدا؟ فرمود: ریاکارى ، روز قیامت هنگامى که مردم با اعمال خود در پیشگاه خدا حاضر مى شوند، پروردگار با آنها که در دنیا ریا کردند مى فرماید: به سراغ کسانى که به خاطر
آنها ریا کردید بروید، ببینید پاداشى نزد آنها مى یابید؟.
از امام باقر (علیهالسلام ) در تفسیر آیه فوق نقل شده که فرمود: شرک طاعة و لیس شرک عبادة و المعاصى التى یرتکبون و هى شرک طاعة اطاعوا فیها الشیطان فاشرکوا بالله فى الطاعة لغیره : منظور از این آیه شرک در اطاعت است نه شرک عبادت ، و گناهانى که مردم مرتکب مى شوند، شرک اطاعت است ، چرا که در آن اطاعت شیطان مى کنند و به خاطر این عمل براى خدا شریکى در اطاعت قائل مى شوند.
در بعضى از روایات دیگر مى خوانیم که منظور (شرک نعمت ) است به این معنى که موهبتى از خداوند به انسان برسد و بگوید این موهبت از ناحیه فلانکس به من رسیده اگر او نبود من مى مردم ! و یا زندگانیم بر باد مى رفت و بیچاره مى شدم در اینجا غیر خدا را شریک خدا در بخشیدن روزى و مواهب شمرده است .
خلاصه اینکه منظور از شرک در آیه فوق کفر و انکار خدا و بت پرستى به صورت رسمى نیست (چنانکه از امام على بن موسى الرضا (علیهماالسلام ) نقل شده فرمود: (شرک لا یبلغ به الکفر) ولى شرک به معنى وسیع کلمه ، همه اینها را شامل مى شود.
در آخرین آیه مورد بحث به آنها که ایمان نیاورده اند و از کنار آیات روشن الهى بیخبر مى گذرند و در اعمال خود مشرکند، هشدار مى دهد که آیا اینها خود را از این موضوع ایمن مى دانند که عذاب الهى ناگهان و بدون مقدمه ، بر آنها نازل شود عذابى فراگیر، که همه آنها را در برگیرد (افامنوا ان تاتیهم
غاشیة من عذاب الله ).
و یا اینکه قیامت ناگهانى فرا رسد، و دادگاه بزرگ الهى تشکیل گردد و به حساب آنها برسند، در حالى که آنها بیخبر و غافلند (او تاتیهم الساعة بغتة و هم لا یشعرون ).
(غاشیة ) به معنى پوشنده و پوشش است و از جمله به پارچه بزرگ که روى زین اسب مى اندازند و آنرا مى پوشاند، غاشیه گفته مى شود، و منظور در اینجا بلا و مجازاتى است که همه بدکاران را فرا مى گیرد.
منظور از (ساعة ) قیامت است چنانکه در بسیارى دیگر از آیات قرآن به همین معنى آمده است ،
ولى این احتمال نیز وجود دارد که ساعة کنایه از حوادث هولناک بوده باشد، زیرا آیات قرآن مکرر مى گوید: شروع قیامت با یک سلسله حوادث فوق العاده هولناک ، همچون زلزله ها و طوفانها و صاعقه ها همراه است ، و یا اشاره به ساعت مرگ بوده باشد، ولى تفسیر اول نزدیکتر به نظر مى رسد.
آیه و ترجمه


قل هذه سبیلى ادعوا الى الله على بصیرة انا و من اتبعنى و سبحن الله و ما انا من المشرکین (108)
و ما ارسلنا من قبلک الا رجالا نوحى الیهم من اهل القرى افلم یسیروا فى الا رض فینظروا کیف کان عقبة الذین من قبلهم و لدار الاخرة خیر للذین اتقوا افلا تعقلون (109)
حتى اذا استیس الرسل و ظنوا انهم قد کذبوا جاءهم نصرنا فنجى من نشاء و لا یرد باسنا عن القوم المجرمین (110)
لقد کان فى قصصهم عبرة لاولى الالبب ما کان حدیثا یفترى و لکن تصدیق الذى بین یدیه و تفصیل کل شى ء و هدى و رحمة لقوم یؤ منون (111)


ترجمه :

108 - بگو این راه من است که من و پیروانم با بصیرت کامل همه مردم را به سوى خدا دعوت مى کنیم ، منزه است خدا، و من از مشرکان نیستم .
109 - و ما نفرستادیم پیش از تو جز مردانى از اهل شهرها که وحى به آنها مى کردیم ، آیا (مخالفان دعوت تو) سیر در زمین نکردند تا ببینند عاقبت کسانى که پیش از آنها بودند چه شد؟ و سراى آخرت براى پرهیزکاران بهتر است ، آیا فکر نمى کنید؟!
110 - (پیامبران به دعوت خود و دشمنان به مخالفت همچنان ادامه دادند) تا رسولان مایوس شدند و گمان کردند که (حتى گروه اندک مؤ منان ) به آنها دروغ گفته اند،
در این هنگام یارى ما به سراغ آنها آمد هر کس را مى خواستیم نجات مى دادیم و مجازات و عذاب ما از قوم زیانکار بازگردانده نمى شود.
111 - در سرگذشتهاى آنها درس عبرتى براى صاحبان اندیشه است ، اینها داستان دروغین نبود بلکه (وحى آسمانى است و) هماهنگ است با آنچه پیش روى او (از کتب آسمانى پیشین ) است و شرح هر چیز (که پایه سعادت انسان است ) و هدایت و رحمت براى گروهى است که ایمان مى آورند.
تفسیر :
زنده ترین درسهاى عبرت
در نخستین آیه مورد بحث ، پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) ماموریت پیدا مى کند که آئین و روش و خط خود را مشخص ‍ کند، مى فرماید: بگو راه و طریقه من این است که همگان را به سوى الله (خداوند واحد یکتا) دعوت کنم (قل هذه سبیلى ادعوا الى الله ).
سپس اضافه مى کند: من این راه را بى اطلاع یا از روى تقلید نمى پیمایم ، بلکه از روى آگاهى و بصیرت ، خود و پیروانم همه مردم جهان را به سوى این طریقه مى خوانیم (على بصیرة انا و من اتبعنى ).
این جمله نشان مى دهد که هر مسلمانى که پیرو پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) است به نوبه خود دعوت کننده به سوى حق است و باید با سخن و عملش دیگران را به راه الله دعوت کند.
و نیز نشان مى دهد که رهبر باید داراى بصیرت و بینائى و آگاهى کافى باشد، و گر نه دعوتش به سوى حق نخواهد بود.
سپس براى تاکید، مى گوید: خداوند یعنى همان کسى که من به سوى او دعوت مى کنم پاک و منزه است از هر گونه عیب و نقص و شبیه و شریک (و سبحان الله ).
باز هم براى تاکید بیشتر مى گوید من از مشرکان نیستم و هیچگونه شریک و شبیهى براى او قائل نخواهم بود (و ما انا من المشرکین ).
در واقع این از وظائف یک رهبر راستین است که با صراحت برنامه ها و اهداف خود را اعلام کند، و هم خود و هم پیروانش از برنامه واحد و مشخص و روشنى پیروى کنند، نه اینکه هالهاى از ابهام ، هدف و روش آنها را فرا گرفته باشد و یا هر کدام به راهى بروند:
اصولا یکى از راههاى شناخت رهبران راستین از دروغین همین است که اینها با صراحت سخن مى گویند و راهشان روشن است ، و آنها براى اینکه بتوانند سرپوشى به روى کارهاى خود بگذارند، همیشه به سراغ سخنان مبهم و چند پهلو مى روند.
قرار گرفتن این آیه به دنبال آیات یوسف اشاره اى است به اینکه راه و رسم من از راه و رسم یوسف پیامبر بزرگ الهى نیز جدا نیست ، او هم همواره حتى در کنج زندان دعوت به الله الواحد القهار مى کرد، و غیر او را اسمهاى بى مسمائى مى شمرد که از روى تقلید از جاهلانى به جاهلان دیگرى رسیده است ، آرى روش من و روش همه پیامبران نیز همین است .
و از آنجا که یک اشکال همیشگى اقوام گمراه و نادان به پیامبران این بوده است که چرا آنها انسانند! چرا این وظیفه بر دوش فرشته اى گذاشته نشده است ، و طبعا مردم عصر جاهلیت نیز همین ایراد را به پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) در برابر این دعوت بزرگش داشتند، قرآن مجید یکبار دیگر به این ایراد پاسخ مى گوید: ما هیچ پیامبرى را قبل از تو نفرستادیم مگر اینکه آنها مردانى بودند که وحى به آنها فرستاده مى شد مردانى که از شهرهاى آباد و مراکز جمعیت برخاستند
(و ما ارسلنا من قبلک الا رجالا نوحى الیهم من اهل القرى ).
آنها نیز در همین شهرها و آبادیها همچون سایر انسانها زندگى مى کردند، و در میان مردم رفت و آمد داشتند و از دردها و نیازها و مشکلاتشان بخوبى آگاه بودند.
تعبیر به (من اهل القرى ) با توجه به اینکه (قریه ) در لغت عرب ، به هر گونه شهر و آبادى گفته مى شود در مقابل (بدو) که به بیابان اطلاق مى گردد، ممکن است ضمنا اشاره به این باشد که پیامبران الهى هرگز از میان مردم بیابان نشین برنخاستند (همانگونه که بعضى از مفسران نیز تصریح کرده اند) چرا که بیابان گردها معمولا گرفتار جهل و نادانى و قساوتند و از مسائل زندگى و نیازهاى معنوى و مادى کمتر آگاهى دارند.

درست است که در سرزمین حجاز، اعراب بیابان گرد فراوان بودند، ولى پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) از مکه که در آن موقع شهر نسبتا بزرگى بود برخاست و نیز درست است که شهر کنعان در برابر سرزمین مصر که یوسف در آن حکومت مى کرد چندان اهمیتى نداشت و به همین دلیل ، یوسف در باره آن تعبیر به بدو کرد، ولى مى دانیم که یعقوب پیامبر الهى و فرزندانش هرگز بیابانگرد و بیابان نشین نبودند، بلکه در شهر کوچک کنعان زندگى داشتند.
سپس اضافه مى کند براى اینکه اینها بدانند سرانجام مخالفتهایشان با دعوت تو که دعوت به سوى توحید است چه خواهد بود، خوبست بروند و آثار پیشینیان را بنگرند، آیا آنها سیر در زمین نکردند تا ببینند عاقبت اقوام گذشته چگونه بود؟ (افلم یسیروا فى الارض فینظروا کیف کان عاقبة الذین من قبلهم ).
که این (سیر در ارض ) و گردش در روى زمین ، مشاهده آثار گذشتگان ، و ویرانى قصرها و آبادیهائى که در زیر ضربات عذاب الهى در هم کوبیده شد بهترین درس را به آنها مى دهد، درسى زنده ، و محسوس ، و براى
همگان قابل لمس !
و در پایان آیه مى فرماید: و سراى آخرت براى پرهیزکاران مسلما بهتر است (و لدار الاخرة خیر للذین اتقوا).
آیا تعقل نمى کنید و فکر و اندیشه خویش را به کار نمى اندازید (افلا تعقلون ).
چرا که اینجا سرائى است ناپایدار و آمیخته با انواع مصائب و آلام و دردها، اما آنجا سرائى است جاودانى و خالى از هر گونه رنج و ناراحتى .
در آیه بعد اشاره به یکى از حساس ترین و بحرانى ترین لحظات زندگى پیامبران کرده ، مى گوید: پیامبران الهى در راه دعوت به سوى حق ، همچنان پافشارى داشتند و اقوام گمراه و سرکش همچنان به مخالفت خود ادامه مى دادند تا آنجا که پیامبران از آنها مایوس ‍ شدند، و گمان بردند که حتى گروه اندک مؤ منان به آنها دروغ گفته اند، و آنان در مسیر دعوت خویش تنهاى تنها هستند، در این هنگام که امید آنها از همه جا بریده شد، نصرت و پیروزى از ناحیه ما فرا رسید، و هر کس را مى خواستیم و شایسته مى دیدیم ، نجات مى دادیم (حتى اذ استیئس الرسل و ظنوا انهم قد کذبوا جائهم نصرنا فنجى من نشاء).
و در پایان آیه مى فرماید: عذاب و مجازات ما از قوم گنهکار و مجرم ، بازگردانده نمى شود. (و لا یرد باسنا عن القوم المجرمین ).
این یک سنت الهى ، که مجرمان پس از اصرار بر کار خود و بستن تمام درهاى هدایت به روى خویشتن و خلاصه پس از اتمام حجت ، مجازاتهاى الهى
به سراغشان مى آید و هیچ قدرتى قادر بر دفع آن نیست .
در تفسیر آیه فوق و اینکه جمله ظنوا انهم قد کذبوا بیان حال چه گروهى را مى کند در میان مفسران گفتگو است .
آنچه در بالا گفتیم تفسیرى است که بسیارى از بزرگان علماى تفسیر آن را برگزیده اند و خلاصه اش این است که کار پیامبران به جائى مى رسید که گمان مى کردند همه مردم بدون استثناء آنها را تکذیب خواهند کرد، و حتى گروهى از مؤ منان که اظهار ایمان مى کنند آنها نیز در عقیده خود ثابت قدم نیستند!.
این احتمال نیز در تفسیر آیه داده شده است که فاعل ظنوا، مؤ منان است یعنى مشکلات و بحرانها بحدى بود که ایمان آورندگان ، چنین مى پنداشتند نکند وعده نصرت و پیروزى که پیامبران داده اند خلاف باشد؟! و این سوء ظن و تزلزل ناشى از آن براى افرادى که تازه ایمان آورده اند چندان بعید نیست .
بعضى نیز تفسیر سومى براى آیه ذکر کرده اند که خلاصه اش این است : پیامبران بدون شک ، بشر بودند هنگامى که در طوفانى ترین حالات قرار مى گرفتند، همان حالتى که کارد به استخوانشان مى رسید و تمام درها ظاهرا به روى آنها بسته مى شد و هیچ راه گشایشى به نظر نمى رسید، و ضربات طوفانهاى حوادث پیوسته آنها را درهم مى کوبید و فریاد مؤ منانى که کاسه صبرشان لبریز شده بود مرتبا در گوش آنها نواخته مى شد، آرى در این حالت در یک لحظه ناپایدار به مقتضاى طبع بشرى این فکر، بى اختیار به مغز آنها مى افتاد که نکند وعده پیروزى خلاف از آب درآید! و یا اینکه ممکن است وعده پیروزى مشروط به شرائطى باشد که حاصل نشده باشد، اما بزودى بر این فکر پیروز مى شدند و آنرا از صفحه خاطر دور مى کردند و برق امید در دل آنها مى درخشید و به دنبال آن ، طلائع پیروزى آشکار مى شد.
شاهد این تفسیر را از آیه 214 سوره بقره گرفته اند... حتى یقول الرسول و الذین آمنوا معه متى نصر الله : اقوام پیشین آنچنان در تنگناى باساء و ضراء قرار مى گرفتند و بر خود مى لرزیدند، تا آنجا که پیامبرشان و آنها که با او ایمان آورده بودند، صدا مى زدند کجاست یارى خدا؟ ولى به آنها پاسخ داده مى شد الا ان نصر الله قریب : پیروزى خدا نزدیک است .
ولى جمعى از مفسران همانند طبرسى در مجمع البیان و فخر رازى در تفسیر کبیر، بعد از ذکر این احتمال ، آن را بعید شمرده اند، چرا که این مقدار هم از مقام انبیاء دور است ، و به هر حال صحیحتر همان تفسیر نخست است .
آخرین آیه این سوره محتواى بسیار جامعى دارد، که تمام بحثهائى که در این سوره گذشت بطور فشرده در آن جمع است و آن اینکه در سرگذشت یوسف و برادرانش و انبیاء و رسولان گذشته و اقوام مؤ من و بى ایمان ، درسهاى بزرگ عبرت براى همه اندیشمندان است (لقد کان فى قصصهم عبرة لاولى الالباب )
آئینه اى است که مى توانند در آن ، عوامل پیروزى و شکست ، کامیابى و ناکامى ، خوشبختى و بدبختى ، سربلندى و ذلت و خلاصه آنچه در زندگى انسان ارزش دارد، و آنچه بى ارزش است ، در آن ببیند، آئینه اى که عصاره تمام تجربیات اقوام پیشین و رهبران بزرگ در آن بچشم مى خورد، و آئینه اى که مشاهده آن عمر کوتاه مدت هر انسان را به اندازه عمر تمام بشریت طولانى مى کند!.
ولى تنها الوا الالباب و صاحبان مغز و اندیشه هستند که توانائى مشاهده این نقوش عبرت را بر صفحه این آئینه عجیب دارند.
و بدنبال آن اضافه مى کند: آنچه گفته شد یک افسانه ساختگى و داستان خیالى و دروغین نبود (ما کان حدیثا یفترى ).
این آیات که بر تو نازل شده و پرده از روى تاریخ صحیح گذشتگان برداشته
ساخته مغز و اندیشه تو نیست ، بلکه یک وحى بزرگ آسمانى است ، که کتب اصیل انبیاى پیشین را نیز تصدیق و گواهى مى کند (و لکن تصدیق الذى بین یدیه ).
به علاوه هر آنچه انسان به آن نیاز دارد، و در سعادت و تکامل او دخیل است ، در این آیات آمده است (و تفصیل کل شى ء).
و به همین دلیل مایه هدایت جستجوگران و مایه رحمت براى همه کسانى است که ایمان مى آورند (و هدى و رحمة لقوم یؤ منون ).
آیه فوق گویا مى خواهد به این نکته مهم اشاره کند که داستانهاى ساختگى زیبا و دل انگیز بسیار است و همیشه در میان همه اقوام ، افسانه هاى خیالى جالب فراوان بوده است ، مبادا کسى تصور کند سرگذشت یوسف و یا سرگذشت پیامبران دیگر که در قرآن آمده از این قبیل است .
مهم این است که این سرگذشتهاى عبرت انگیز و تکان دهنده همه عین واقعیت است و کمترین انحراف از واقعیت و عینیت خارجى در آن وجود ندارد، و به همین دلیل تاثیر آن فوق العاده زیاد است .
چرا که مى دانیم افسانه هاى خیالى هر قدر، جالب و تکان دهنده ، تنظیم شده باشند، تاثیر آنها در برابر یک سرگذشت واقعى ناچیز است زیرا:
اولا هنگامى که شنونده و خواننده به هیجان انگیزترین لحظات داستان مى رسد و مى رود که تکانى بخورد، ناگهان این برق در مغز او پیدا مى شود که این یک خیال و پندار بیش نیست !
ثانیا - این سرگذشتها در واقع بیانگر فکر طراح آنهاست ، او است که عصاره افکار و خواسته هایش را در چهره و افعال قهرمان داستان مجسم مى کند، و بنابراین چیزى فراتر از فکر یک انسان نیست ، و این با یک واقعیت عینى فرق بسیار دارد و نمى تواند بیش از موعظه و اندرز گوینده آن بوده باشد، اما تاریخ
واقعى انسانها چنین نیست ، پر بار و پر برکت و از هر نظر راهگشا است .
پایان سوره یوسف پروردگارا چشمى بینا و گوشى شنوا و قلبى دانا به ما مرحمت کن ، تا بتوانیم در سرگذشت پیشینیان راههاى نجات خود را از مشکلاتى که اکنون در آن غوطه وریم بیابیم .
خداوندا! به ما دیدهاى تیزبین ده تا عاقبت زندگى اقوامى را که پس از پیروزى به خاطر اختلاف و پراکندگى گرفتار دردناکترین شکستها شدند ببینیم و از آن راهى که آنها رفتند نرویم .
بار الها! آنچنان نیت خالصى به ما عطا کن که پا بر سر دیو نفس بگذاریم و آنچنان معرفتى که با پیروزى مغرور نشویم ، و آنچنان گذشتى که اگر دیگرى کارى را بهتر از ما انجام مى دهد به او واگذار کنیم .
که اگر اینها را به ما مرحمت کنى مى توانیم بر همه مشکلات پیروز شویم ، و چراغ اسلام و قرآن را در دنیا روشن و زنده نگهداریم .


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت