تفسیرنمونه سوره یوسف(ع) (قسمت4)

آیه و ترجمه


و قال الملک ائتونى به استخلصه لنفسى فلما کلمه قال انک الیوم لدینا مکین امین (54)
قال اجعلنى على خزائن الارض انى حفیظ علیم (55)
و کذلک مکنا لیوسف فى الارض یتبوا منها حیث یشاء نصیب برحمتنا من نشاء و لا نضیع اجر المحسنین (56)
و لاجر الاخرة خیر للذین امنوا و کانوا یتقون (57)


ترجمه :

54 - ملک (مصر) گفت : او (یوسف ) را نزد من آورید تا وى را مخصوص خود گردانم هنگامى که (یوسف نزد وى آمد و) با او صحبت کرد (ملک به عقل و درایت او پى برد و (گفت تو امروز نزد ما منزلت عالى دارى و مورد اعتماد هستى .
55 - (یوسف ) گفت مرا سرپرست خزائن سرزمین (مصر) قرار ده که نگهدارنده و آگاهم .
56 - و اینگونه ما به یوسف در سرزمین (مصر) قدرت دادیم که هرگونه مى خواست در آن منزل مى گزید (و تصرف مى کرد) ما رحمت خود را به هر کس بخواهیم (و شایسته بدانیم ) مى بخشیم و پاداش نیکوکاران را ضایع نمى کنیم .
57 - و پاداش آخرت براى آنها که ایمان آورده اند و پرهیزگارند بهتر است .
تفسیر :
یوسف خزانه دار کشور مصر مى شود
در شرح زندگى پر ماجراى یوسف ، این پیامبر بزرگ الهى به اینجا رسیدیم
که سرانجام پاکدامنى او بر همه ثابت شد و حتى دشمنانش به پاکیش شهادت دادند، و ثابت شد که تنها گناه او که به خاطر آن وى را به زندان افکندند چیزى جز پاکدامنى و تقوا و پرهیزکارى نبوده است .
در ضمن معلوم شد این زندانى بیگناه کانونى است از علم و آگاهى و هوشیارى ، و استعداد مدیریت در یک سطح بسیار عالى ، چرا که در ضمن تعبیر خواب ملک (سلطان مصر) راه نجات از مشکلات پیچیده اقتصادى آینده را نیز به آنها نشان داده است .
در دنبال این ماجرا، قرآن گوید: ملک دستور داد او را نزد من آورید، تا او را مشاور و نماینده مخصوص خود سازم و از علم و دانش و مدیریت او براى حل مشکلاتم کمک گیرم
(و قال الملک ائتونى به استخلصه لنفسى ).
نماینده ویژه ملک در حالى که حامل پیام گرم او بود، وارد زندان شد و به دیدار یوسف شتافت ، سلام و درود او را به یوسف ابلاغ کرد و اظهار داشت که او علاقه شدیدى به تو پیدا کرده است ، و به درخواستى که داشتى - دائر به تحقیق و جستجو از زنان مصر در مورد تو - جامه عمل پوشانیده ، و همگى با کمال صراحت به پاکى و بیگناهیت گواهى داده اند.
اکنون دیگر مجال درنگ نیست ، برخیز تا نزد او برویم .
یوسف به نزد ملک آمد و با او به گفتگو نشست ، هنگامى که ملک با وى گفتگو کرد و سخنان پر مغز و پر مایه یوسف را که از علم و هوش و درایت فوق العادهاى حکایت مى کرد شنید، بیش از پیش شیفته و دلباخته او شد و گفت تو امروز نزد ما داراى منزلت عالى و اختیارات وسیع هستى و مورد اعتماد و وثوق ما خواهى بود (فلما کلمه قال انک الیوم لدینا مکین امین ).
تو باید امروز در این کشور، مصدر کارهاى مهم باشى و بر اصلاح امور همت کنى ، چرا که طبق تعبیرى که از خواب من کرده اى ، بحران اقتصادى شدیدى براى این کشور در پیش است ، و من فکر مى کنم تنها کسى که مى تواند بر این بحران غلبه کند توئى ، یوسف پیشنهاد کرد، خزانه دار کشور مصر باشد و گفت : مرا در راءس خزانه دارى این سرزمین قرار ده چرا که من هم حافظ و نگهدار خوبى هستم و هم به اسرار این کار واقفم (قال اجعلنى على خزائن الارض انى حفیظ علیم ).
یوسف مى دانست یک ریشه مهم نابسامانیهاى آن جامعه مملو از ظلم و ستم در مسائل اقتصادیش نهفته است ، اکنون که آنها به حکم اجبار به سراغ او آمده اند، چه بهتر که نبض اقتصاد کشور مصر را در دست گیرد و به یارى مستضعفان بشتابد، از تبعیضها تا آنجا که قدرت دارد بکاهد، حق مظلومان را از ظالمان بگیرد، و به وضع بى سر و سامان آن کشور پهناور سامان بخشد.
مخصوصا مسائل کشاورزى را که در آن کشور در درجه اول اهمیت بود، زیر نظر بگیرد و با توجه به اینکه سالهاى فراوانى و سپس ‍ سالهاى خشکى در پیش است ، مردم را به کشاورزى و تولید بیشتر دعوت کند، و در مصرف فرآورده هاى کشاورزى تا سر حد جیره بندى ، صرفه جوئى کند، و آنها را براى سالهاى قحطى ذخیره نماید، لذا راهى بهتر از این ندید که پیشنهاد سرپرستى خزانه هاى مصر کند. بعضى گفته اند ملک که در آن سال در تنگناى شدیدى قرار گرفته بود، و در انتظار این بود که خود را به نحوى نجات دهد، زمام تمام امور را بدست یوسف سپرد و خود کناره گیرى کرد.
ولى بعضى دیگر گفته اند او را بجاى عزیز مصر به مقام نخست وزیرى نصب کرد، این احتمال نیز هست که طبق ظاهر آیه فوق ، او تنها خزانه دار مصر شده باشد.
ولى آیات 100 و 101 همین سوره که تفسیر آن بخواست خدا خواهد آمد دلیل بر این است که او سرانجام بجاى ملک نشست و زمامدار تمام امور مصر شد، هر چند آیه 88 که مى گوید برادران به او گفتند یا ایها العزیز، دلیل بر این است که او در جاى عزیز مصر قرار گرفت ، ولى هیچ مانعى ندارد که این سلسله مراتب را تدریجا طى کرده باشد، نخست به مقام خزانه دارى و بعد نخست وزیرى و بعد بجاى ملک ، نشسته باشد.
به هر حال ، خداوند در اینجا مى گوید: (و این چنین ما یوسف را بر سرزمین مصر، مسلط ساختیم که هر گونه مى خواست در آن تصرف مى کرد)
(و کذلک مکنا لیوسف فى الارض یتبوء منها حیث یشاء).
آرى (ما رحمت خویش و نعمتهاى مادى و معنوى را به هر کس بخواهیم و شایسته بدانیم مى بخشیم ) (نصیب برحمتنا من نشاء).
(و ما هرگز پاداش نیکوکاران را ضایع نخواهیم کرد) و اگر هم به طول انجامد سرانجام آنچه را شایسته آن بوده اند به آنها خواهیم داد که در پیشگاه ما هیچ کار نیکى بدست فراموشى سپرده نمى شود. (و لا نضیع اجر المحسنین ).
ولى مهم این است که تنها به پاداش دنیا قناعت نخواهیم کرد و پاداشى که در آخرت به آنها خواهد رسید بهتر و شایسته تر براى کسانى است که ایمان آوردند و تقوا پیشه کردند (و لاجر الاخرة خیر للذین آمنوا و کانوا یتقون ).
نکته ها :
1 - چگونه یوسف دعوت طاغوت زمان را پذیرفت ؟
نخستین چیزى که در رابطه با آیات فوق جلب توجه مى کند این است که چگونه یوسف این پیامبر بزرگ حاضر شد، خزانه دارى یا نخست وزیرى یکى از طاغوتهاى زمان را بپذیرد؟ و با او همکارى کند؟
پاسخ این سؤ ال در حقیقت در خود آیات فوق نهفته است ، او به عنوان یک انسان حفیظ و علیم (امین و آگاه ) عهده دار این منصب شد، تا بیت المال را که مال مردم بود به نفع آنها حفظ کند و در مسیر منافع آنان به کار گیرد، مخصوصا حق مستضعفان را که در غالب جامعه ها پایمال مى گردد به آنها برساند.
به علاوه او از طریق علم تعبیر - چنانکه گفتیم - آگاهى داشت که یک بحران شدید اقتصادى براى ملت مصر در پیش است که بدون برنامه ریزى دقیق و نظارت از نزدیک ممکن است جان گروه زیادى بر باد رود، بنابراین نجات یک ملت و حفظ جان انسانهاى بیگناه ایجاب مى کرد که از فرصتى که بدست یوسف افتاده بود به نفع همه مردم ، مخصوصا محرومان ، استفاده کند، چرا که در یک بحران اقتصادى و قحطى پیش از همه جان آنها به خطر مى افتد و نخستین قربانى بحرانها آنها هستند. در فقه در بحث قبول ولایت از طرف ظالم نیز این بحث بطور گسترده آمده است که قبول پست و مقام از سوى ظالم همیشه حرام نیست ، بلکه گاهى مستحب و یا حتى واجب مى گردد و این در صورتى است که منافع پذیرش آن و مرجحات دینیش بیش از زیانهاى حاصل از تقویت دستگاه باشد.
در روایات متعددى نیز مى خوانیم که ائمه اهلبیت (علیهمالسلام ) به بعضى از دوستان نزدیک خود (مانند على بن یقطین که از یاران امام کاظم (علیهالسلام ) بود و وزارت فرعون زمان خود هارون الرشید را به اجازه امام پذیرفت ) چنین اجازه اى را مى دادند.
و به هر صورت قبول یا رد اینگونه پستها تابع قانون اهم و مهم است ، و باید سود و زیان آن از نظر دینى و اجتماعى سنجیده شود، چه بسا کسى که قبول چنین مقامى مى کند سرانجام به خلع ید ظالم مى انجامد (آنچنانکه طبق بعضى از روایات در جریان زندگى یوسف اتفاق افتاد) و گاه سرچشمه اى مى شود براى
انقلابها و قیامهاى بعدى ، چرا که او از درون دستگاه زمینه انقلاب را فراهم مى سازد (شاید مؤ من آل فرعون از این نمونه بود).
و گاهى حداقل اینگونه اشخاص سنگر و پناهگاهى هستند براى مظلومان و محرومان و از فشار دستگاه روى اینگونه افراد مى کاهند. اینها امورى است که هر یک به تنهائى مى تواند مجوز قبول اینگونه پستها باشد.
روایت معروف امام صادق (علیهالسلام ) که در مورد این گونه اشخاص فرمود کفارة عمل السلطان قضاء حوائج الاخوان : (کفاره همکارى با حکومت ظالم برآوردن خواسته هاى برادران است ) نیز اشاره اى به همین معنى است .
ولى این موضوع از مسائلى است که مرز حلال و حرام آن بسیار به یکدیگر نزدیک است ، و گاه مى شود بر اثر سهل انگارى کوچکى انسان در دام همکارى بیهوده با ظالم مى افتد و مرتکب یکى از بزرگترین گناهان مى شود در حالى که به پندار خود مشغول عبادت و خدمت به خلق است .
و گاه افراد سوء استفاده چى زندگى یوسف و یا على بن یقطین را بهانه اى براى اعمال نارواى خود قرار مى دهند، در حالى که هیچگونه شباهتى میان کار آنها و کار یوسف یا على بن یقطین نیست .
در اینجا سؤ ال دیگرى مطرح مى شود و آن اینکه چگونه ، سلطان جبار مصر به چنین کارى تن در داد در حالى که مى دانست یوسف در مسیر خودکامگى و ظلم و ستم و استثمار و استعمار او گام برنمى دارد، بلکه به عکس مزاحم مظالم او است .
پاسخ این سؤ ال با توجه به یک نکته چندان مشکل نیست ، و آن اینکه گاهى بحرانهاى اجتماعى و اقتصادى چنانست که پایه هاى حکومت خود کامگان را از اساس مى لرزاند آنچنانکه همه چیز خود را در خطر میبینند، در اینگونه موارد براى رهائى خویشتن از مهلکه حتى حاضرند از یک حکومت عادلانه مردمى استقبال کنند، تا خود را نجات دهند.
2 - اهمیت مسائل اقتصادى و مدیریت
گر چه ما هرگز موافق مکتبهاى یک بعدى که همه چیز را در بعد اقتصادى خلاصه مى کنند و انسان و ابعاد وجود او را نشناخته اند نیستیم ، ولى با این حال اهمیت ویژه مسائل اقتصادى را در سرنوشت اجتماعات هرگز نمى توان از نظر دور داشت ، آیات فوق نیز اشاره به همین حقیقت مى کند، چرا که یوسف از میان تمام پستها انگشت روى خزانه دارى گذاشت ، زیرا مى دانست هر گاه به آن سر و سامان دهد قسمت عمده نابسامانیهاى کشور باستانى مصر، سامان خواهد یافت ، و از طریق عدالت اقتصادى مى تواند سازمانهاى دیگر را کنترل کند.
در روایات اسلامى نیز اهمیت فوق العادهاى به این موضوع داده شده است از جمله در حدیث معروف على (علیهالسلام ) یکى از دو پایه اصلى زندگى مادى و معنوى مردم (قوام الدین و الدنیا) مسائل اقتصادى قرار داده شده است ، در حالى که پایه دیگر علم و دانش و آگاهى شمرده شده است .
گر چه مسلمین تاکنون اهمیتى را که اسلام به این بخش از زندگى فردى و اجتماعى داده نادیده گرفته اند، و به همین دلیل از دشمنان خود در این قسمت عقب مانده اند، اما بیدارى و آگاهى روز افزونى که در قشرهاى جامعه اسلامى دیده مى شود، این امید را به وجود مى آورد که در آینده کار و فعالیتهاى اقتصادى را به عنوان یک عبادت بزرگ اسلامى تعقیب کنند و با نظام صحیح و حساب شده عقبماندگى خود را از دشمنان بیرحم اسلام از این نظر جبران نمایند.
ضمنا تعبیر یوسف که مى گوید (انى حفیظ علیم ) دلیل بر اهمیت مدیریت در کنار امانت است ، و نشان مى دهد که پاکى و امانت به تنهائى براى پذیرش یک پست حساس اجتماعى کافى نیست بلکه علاوه بر آن آگاهى و تخصص و مدیریت نیز لازم است ، چرا که (علیم ) را در کنار (حفیظ) قرار داده است .
و ما بسیار دیده ایم که خطرهاى ناشى از عدم اطلاع و مدیریت کمتر از خطرهاى ناشى از خیانت نیست بلکه گاهى از آن برتر و بیشتر است !
با این تعلیمات روشن اسلامى نمیدانیم چرا بعضى مسلمانان به مساله مدیریت و آگاهى هیچ اهمیت نمى دهند و حداکثر کشش فکر آنها در شرائط واگذارى پستها، همان مساله امانت و پاکى است با اینکه سیره پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) و على (علیهالسلام ) در دوران حکومتشان نشان مى دهد، آنها به مساله آگاهى و مدیریت همانند امانت و درستکارى اهمیت مى دادند.
3 - نظارت بر مصرف در مسائل اقتصادى تنها موضوع تولید بیشتر مطرح نیست ، گاهى کنترل مصرف از آن هم مهمتر است ، و به همین دلیل در دوران حکومت خود، سعى کرد، در آن هفت سال وفور نعمت ، مصرف را به شدت کنترل کند تا بتواند قسمت مهمى از تولیدات کشاورزى را براى سالهاى سختى که در پیش بود، ذخیره نماید.
در حقیقت این دو از هم جدا نمى توانند باشند، تولید بیشتر هنگامى مفید است که نسبت به مصرف کنترل صحیحترى شود، و کنترل مصرف هنگامى مفیدتر خواهد بود که با تولید بیشتر همراه باشد.
سیاست اقتصادى یوسف (علیهالسلام ) در مصر نشان داد که یک اقتصاد اصیل و پویا نمیتواند همیشه ناظر به زمان حال باشد، بلکه باید آینده و حتى نسلهاى بعد را نیز در بر گیرد، و این نهایت خودخواهى است که ما تنها به فکر منافع امروز خویش باشیم و مثلا همه منابع موجود زمین را غارت کنیم و به هیچوجه به فکر آیندگان نباشیم که آنها در چه شرائطى زندگى خواهند کرد، مگر برادران ما تنها همینها هستند که امروز با ما زندگى مى کنند و آنها که در آینده مى آیند برادر ما نیستند.
جالب اینکه از بعضى از روایات چنین استفاده مى شود که یوسف براى پایان دادن به استثمار طبقاتى و فاصله میان قشرهاى مردم مصر، از سالهاى قحطى استفاده کرد، به این ترتیب که در سالهاى فراوانى نعمت مواد غذائى از مردم خرید و در انبارهاى بزرگى که براى این کار تهیه کرده بود ذخیره کرد، و هنگامى که این سالها پایان یافت و سالهاى قحطى در پیش آمد، در سال اول مواد غذائى را به درهم و دینار فروخت و از این طریق قسمت مهمى از پولها را جمع آورى کرد، در سال دوم در برابر زینتها و جواهرات (البته به استثناى آنها که توانائى نداشتند) و در سال سوم در برابر چهارپایان ، و در سال چهارم در برابر غلامان و کنیزان ، و در سال پنجم در برابر خانه ها، و در سال ششم در برابر مزارع ، و آبها، و در سال هفتم در برابر خود مردم مصر، سپس تمام آنها را (به صورت عادلانه اى ) به آنها بازگرداند، و گفت هدفم این بود که آنها را از بلا و نابسامانى رهائى بخشم .
4 - مدح خویش یا معرفى خویشتن بدون شک تعریف خویش کردن
کار ناپسندى است ، ولى با این حال این یک قانون کلى نیست ، گاهى شرائط ایجاب مى کند که انسان خود را به جامعه معرفى کند تا مردم او را بشناسند و از سرمایه هاى وجودش استفاده کنند و بصورت یک گنج مخفى و متروک باقى نماند.
در آیات فوق نیز خواندیم که یوسف به هنگام پیشنهاد پست خزانه دارى مصر خود را با جمله حفیظ علیم ستود، زیرا لازم بود سلطان مصر و مردم بدانند که او واجد صفاتى است که براى سرپرستى این کار نهایت لزوم را دارد.
لذا در تفسیر عیاشى از امام صادق (علیهالسلام ) مى خوانیم که در پاسخ این سؤ ال که آیا جایز است انسان خودستائى کند و مدح خویش نماید؟ فرمود: نعم اذا اضطر الیه اما سمعت قول یوسف اجعلنى على خزائن الارض انى حفیظ علیم و قول العبد الصالح و انا لکم ناصح امین : آرى هنگامى که ناچار شود مانعى ندارد آیا نشنیده اى گفتار یوسف را که فرمود: مرا بر خزائن زمین قرار ده که من امین و آگاهم ، و همچنین گفتار بنده صالح خدا (هود) من براى شما خیرخواه و امینم ،
و از اینجا روشن مى شود اینکه در خطبه شقشقیه و بعضى دیگر از خطبه هاى نهج البلاغه على (علیهالسلام ) به مدح خویشتن میپردازد و خود را محور آسیاى خلافت مى شمرد، که هماى بلند پرواز اندیشه ها به اوج فکر و مقام او نمى رسد، و سیل علوم و دانشها از کوهسار وجودش سرازیر مى شود، و امثال این تعریفها همه براى این است که مردم ناآگاه و بیخبر به مقام او پى ببرند و از گنجینه
وجودش براى بهبود وضع جامعه استفاده کنند.
5 - پاداشهاى معنوى برتر است
گرچه بسیارى از مردم نیکوکار در همین جهان به پاداش مادى خود میرسند، همانگونه که یوسف نتیجه پاکدامنى و شکیبائى و پارسائى و تقواى خویش را در همین دنیا گرفت ، که اگر آلوده بود هرگز به چنین مقامى نمیرسید.
ولى این سخن به آن معنى نیست که همه کس باید چنین انتظارى را داشته باشند و اگر به پاداشهاى مادى نرسند گمان کنند به آنها ظلم و ستمى شده ، چرا که پاداش اصلى ، پاداشى است که در زندگى آینده انسان ، در انتظار او است .
و شاید براى رفع همین اشتباه و دفع همین توهم است که قرآن در آیات فوق بعد از ذکر پاداش دنیوى یوسف اضافه مى کند و لاجر الاخرة خیر للذین آمنوا و کانوا یتقون : پاداش آخرت براى آنانکه ایمان دارند و تقوى پیشه کرده اند برتر است .
6 - حمایت از زندانیان
زندان هر چند همیشه جاى نیکوکاران نبوده است ، بلکه گاهى بیگناهان و گاهى گنهکاران در آن جاى داشته اند، ولى در هر حال اصول انسانى ایجاب مى کند که نسبت به زندانیان هر چند، گنهکار باشند موازین انسانى رعایت شود.
گرچه دنیاى امروز ممکن است خود را مبتکر مساله حمایت از زندانیان بداند ولى در تاریخ پرمایه اسلام از نخستین روزهائى که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) حکومت مى کرد، توصیه ها و سفارشهاى او را نسبت به اسیران و زندانیان به خاطر داریم ، و سفارش على (علیهالسلام ) را نسبت به آن زندانى جنایتکار (یعنى عبد الرحمن بن ملجم مرادى که قاتل او بود) همه شنیده ایم که دستور داد نسبت به او مدارا کنند و حتى از غذاى
خودش که شیر بود براى او میفرستاد، و در مورد اعدامش فرمود بیش از یک ضربه بر او نزنند چرا که او یک ضربه بیشتر نزده است !
یوسف نیز هنگامى که در زندان بود رفیقى مهربان ، پرستارى دلسوز، دوستى صمیمى و مشاورى خیرخواه ، براى زندانیان محسوب مى شد، و به هنگامى که از زندان مى خواست بیرون آید، نخست با این جمله توجه جهانیان را بوضع زندانیان ، و حمایت از آنها، معطوف داشت ، دستور داد بر سر در زندان بنویسند:
هذا قبور الاحیاء، و بیت الاحزان ، و تجربه الاصدقاء، و شماتة الاعداء! :
(اینجا قبر زندگان ، خانه اندوهها، آزمایشگاه دوستان و سرزنشگاه دشمنان است !)
و با این دعا علاقه خویش را به آنها نشان داد: اللهم اعطف علیهم بقلوب الاخیار، و لا تعم علیهم الاخبار: بارالها! دلهاى بندگان نیکت را به آنها متوجه ساز و خبرها را از آنها مپوشان .
جالب اینکه در همان حدیث فوق مى خوانیم : فلذلک یکون اصحاب السجن اعرف الناس بالاخبار فى کل بلدة : به همین دلیل زندانیان در هر شهرى از همه به اخبار آن شهر آگاهترند!!
و ما خود این موضوع را در دوران زندان آزمودیم که جز در موارد استثنائى اخبار به صورت وسیعى از طرق بسیار مرموزى که مامورین زندان هرگز از آن آگاه نمى شدند به زندانیان مى رسید، و گاه کسانى که تازه به زندان مى آمدند خبرهائى در درون زندان مى شنیدند که در بیرون از آن آگاهى نداشتند، که اگر بخواهیم شرح نمونه هاى آنرا بدهیم از هدف دور خواهیم شد.
آیه و ترجمه


و جاء اخوة یوسف فدخلوا علیه فعرفهم و هم له منکرون (58)
و لما جهزهم بجهازهم قال ائتونى باخ لکم من ابیکم الا ترون انى اوفى الکیل و انا خیر المنزلین (59)
فان لم تاتونى به فلا کیل لکم عندى و لا تقربون (60)
قالوا سنرود عنه اباه و انا لفعلون (61)
و قال لفتینه اجعلوا بضعتهم فى رحالهم لعلهم یعرفونها اذا انقلبوا الى اهلهم لعلهم یرجعون (62)


ترجمه :

58 - برادران یوسف آمدند و بر او وارد شدند، او آنها را شناخت ، ولى آنها وى را نشناختند.
59 - و هنگامى که (یوسف ) بارهاى آنها را آماده ساخت گفت (دفعه آینده ) آن برادرى را که از پدر دارید نزد من آورید، آیا نمى بینید من حق پیمانه را ادا مى کنم و من بهترین مى زبانانم ؟!
60 - و اگر او را نزد من نیاورید نه کیل (و پیمانهاى از غله ) نزد من خواهید داشت و نه (اصلا) نزدیک من شوید!
61 - گفتند ما با پدرش گفتگو خواهیم کرد (و سعى مى کنیم موافقتش را جلب نمائیم ) و ما این کار را خواهیم کرد.
62 - (سپس ) به کارگزاران خود گفت آنچه را به عنوان قیمت پرداخته اند در بارهایشان بگذارید شاید آنرا پس از مراجعت به خانواده خویش بشناسند و شاید برگردند.
تفسیر :
پیشنهاد تازه یوسف به برادران سرانجام همانگونه که پیش بینى مى شد، هفت سال پى در پى وضع کشاورزى مصر بر اثر بارانهاى پربرکت و وفور آب نیل کاملا رضایت بخش بود، و یوسف که همه خزائن مصر و امور اقتصادى آن را زیر نظر داشت دستور داد انبارها و مخازن کوچک و بزرگى بسازند به گونه اى که مواد غذائى را از فاسد شدن حفظ کنند، و دستور داد مردم مقدار مورد نیاز خود را از محصول بردارند و بقیه را به حکومت بفروشند و به این ترتیب ، انبارها و مخازن از آذوقه پر شد.
این هفت سال پر برکت و وفور نعمت گذشت ، و قحطى و خشکسالى چهره عبوس خود را نشان داد، و آنچنان آسمان بر زمین بخیل شد که زرع و نخیل لب تر نکردند، و مردم از نظر آذوقه در مضیقه افتادند و چون میدانستند ذخائر فراوانى نزد حکومت است ، مشکل خود را از این طریق حل مى کردند و یوسف نیز تحت برنامه و نظم خاصى که توام به آینده نگرى بود غله به آنها میفروخت و نیازشان را به صورت عادلانه اى تامین مى کرد.
این خشکسالى منحصر به سرزمین مصر نبود، به کشورهاى اطراف نیز سرایت کرد، و مردم فلسطین و سرزمین کنعان را که در شمال شرقى مصر قرار داشتند فرا گرفت ، و خاندان یعقوب که در این سرزمین زندگى مى کردند نیز به مشکل کمبود آذوقه گرفتار شدند، و به همین دلیل یعقوب تصمیم گرفت ، فرزندان خود را به استثناى بنیامین ، که بجاى یوسف نزد پدر ماند راهى مصر کند. آنها با کاروانى که به مصر مى رفت به سوى این سرزمین حرکت کردند و به گفته بعضى پس از 18 روز راهپیمائى وارد مصر شدند.
طبق تواریخ ، افراد خارجى به هنگام ورود به مصر باید خود را معرفى مى کردند
تا مامورین به اطلاع یوسف برسانند، هنگامى که مامورین گزارش کاروان فلسطین را دادند، یوسف در میان در خواست کنندگان غلات نام برادران خود را دید، و آنها را شناخت و دستور داد، بدون آنکه کسى بفهمد آنان برادر وى هستند احضار شوند و آنچنانکه قرآن مى گوید برادران یوسف آمدند و بر او وارد شدند او آنها را شناخت ، ولى آنها وى را نشناختند (و جاء اخوة یوسف فدخلوا علیه فعرفهم و هم له منکرون ).
آنها حق داشتند یوسف را نشناسند، زیرا از یکسو سى تا چهل سال (از روزى که او را در چاه انداخته بودند تا روزى که به مصر آمدند) گذشته بود، و از سوئى دیگر، آنها هرگز چنین احتمالى را نمیدادند که برادرشان عزیز مصر شده باشد، حتى اگر شباهت او را با برادرشان مى دیدند، حتما حمل بر تصادف مى کردند، از همه اینها گذشته طرز لباس و پوشش یوسف آنچنان با سابق تفاوت یافته بوده که شناختن او در لباس جدید، که لباس مصریان بود، کار آسانى نبود، اصلا احتمال حیات یوسف پس از آن ماجرا در نظر آنها بسیار بعید بود.
به هر حال آنها غله مورد نیاز خود را خریدارى کردند، و وجه آن را که پول یا کندر یا کفش یا سایر اجناسى بود که از کنعان با خود به مصر آورده بودند پرداختند.
یوسف برادران را مورد لطف و محبت فراوان قرار داد، و در گفتگو را با آنها باز کرد، برادران گفتند: ما، ده برادر از فرزندان یعقوب هستیم ، و او نیز فرزندزاده ابراهیم خلیل پیامبر بزرگ خدا است ، اگر پدر ما را میشناختى احترام بیشترى مى کردى ، ما پدر پیرى داریم که از پیامبران الهى ، ولى اندوه عمیقى سراسر وجود او را در بر گرفته !.
یوسف فورا پرسید این همه اندوه چرا؟
گفتند: او پسرى داشت ، که بسیار مورد علاقه اش بود و از نظر سن از ما
کوچکتر بود، روزى همراه ما براى شکار و تفریح به صحرا آمد، و ما از او غافل ماندیم و گرگ او را درید! و از آن روز تاکنون پدر، براى او گریان و غمگین است .
بعضى از مفسران چنین نقل کرده اند که عادت یوسف این بود که به هر کس یک بار شتر غله بیشتر نمى فروخت ، و چون برادران یوسف ، ده نفر بودند، ده بار غله به آنها داد، آنها گفتند ما پدر پیرى داریم و برادر کوچکى ، که در وطن مانده اند، پدر به خاطر شدت اندوه نمیتواند مسافرت کند و برادر کوچک هم براى خدمت و انس ، نزد او مانده است ، سهمیه اى هم براى آن دو به ما مرحمت کن . یوسف دستور داد دو بار دیگر بر آن افزودند، سپس رو کرد به آنها و گفت : من شما را افراد هوشمند و مؤ دبى مى بینم و اینکه میگوئید پدرتان به برادر کوچکتر بسیار علاقمند است ، معلوم مى شود، او فرزند فوق العادهاى است و من مایل هستم در سفر آینده حتما او را ببینم .
به علاوه مردم در اینجا سوءظنهائى نسبت به شما دارند چرا که از یک کشور بیگانه اید براى رفع سوءظن هم که باشد در سفر آینده برادر کوچک را به عنوان نشانه همراه خود بیاورید.
در اینجا قرآن مى گوید: هنگامى که یوسف بارهاى آنها را آماده ساخت به آنها گفت : آن برادرى را که از پدر دارید نزد من بیاورید (و لما جهزهم بجهازهم قال ائتونى باخ لکم من ابیکم ).
سپس اضافه کرد: آیا نمیبینید، حق پیمانه را ادا مى کنم ، و من بهترین میزبانها هستم ؟ (الا ترون انى او فى الکیل و انا خیر المنزلین ).
و به دنبال این تشویق و اظهار محبت ، آنها را با این سخن تهدید کرد که اگر آن برادر را نزد من نیاورید، نه کیل و غله اى نزد من خواهید داشت ، و نه
اصلا به من نزدیک شوید (فان لم تاتونى به فلا کیل لکم عندى و لا تقربون ). یوسف مى خواست به هر ترتیبى شده بنیامین را نزد خود آورد، گاهى از طریق تحبیب و گاهى از طریق تهدید وارد مى شد، ضمنا از این تعبیرات روشن مى شود که خرید و فروش غلات در مصر از طریق وزن نبود بلکه بوسیله پیمانه بود و نیز روشن مى شود که یوسف از برادران خود و سایر میهمانها به عالیترین وجهى پذیرائى مى کرد، و به تمام معنى مهمان نواز بود.
برادران در پاسخ او گفتند: ما با پدرش گفتگو مى کنیم و سعى خواهیم کرد موافقت او را جلب کنیم و ما این کار را خواهیم کرد (قالوا سنراود عنه اباه و انا لفاعلون ).
تعبیر (انا لفاعلون ) نشان مى دهد که آنها یقین داشتند، مى توانند از این نظر در پدر نفوذ کنند و موافقتش را جلب نمایند که این چنین قاطعانه به عزیز مصر قول مى دادند، و باید چنین باشد، جائى که آنها توانستند یوسف را با اصرار و الحاح از دست پدر در آورند چگونه نمى توانند بنیامین را از او جدا سازند؟
در اینجا یوسف براى اینکه عواطف آنها را به سوى خود بیشتر جلب کند و اطمینان کافى به آنها بدهد، به کارگزارانش گفت : وجوهى را که برادران در برابر غله پرداخته اند، دور از چشم آنها، در باره ایشان بگذارید، تا به هنگامى که به خانواده خود بازگشتند و بارها را گشودند، آنرا بشناسند و بار دیگر به مصر بازگردند (و قال لفتیانه اجعلوا بضاعتهم فى رحالهم لعلهم یعرفونها اذا انقلبوا الى اهلهم لعلهم یرجعون ).
نکته ها :
1 - چرا یوسف خود را به برادران معرفى نکرد
نخستین سؤ الى که در ارتباط با آیات فوق پیش مى آید این است که چگونه یوسف خود را به برادران معرفى نکرد، تا زودتر او را بشناسند و به سوى پدر باز گردند، و او را از غم و اندوه جانکاه فراق یوسف در آورند؟
این سؤ ال را مى توان به صورت وسیع ترى نیز عنوان کرد و آن اینکه هنگامى که برادران نزد یوسف آمدند، حداقل هشت سال از آزادى او از زندان گذشته بود، چرا که هفت سال دوران وفور نعمت را پشت سر گذاشته بود که به ذخیره مواد غذائى براى سالهاى قحطى مشغول بود، و در سال هشتم که قحطى شروع شد یا بعد از آن برادرها براى تهیه غله به مصر آمدند، آیا لازم نبود که در این هشت سال ، پیکى به کنعان بفرستد و پدر را از حال خود آگاه سازد و او را از آن غم بى پایان رهائى بخشد؟!
بسیارى از مفسران مانند طبرسى در مجمع البیان ، و علامه طباطبائى در المیزان ، و قرطبى در تفسیر الجامع لاحکام القرآن ، به پاسخ این سؤ ال پرداخته اند و جوابهائى ذکر کرده اند که به نظر مى رسد بهترین آنها این است که یوسف چنین اجازه اى را از طرف پروردگار نداشت ، زیرا ماجراى فراق یوسف گذشته از جهات دیگر صحنه آزمایش و میدان امتحانى بود براى یعقوب و مى بایست دوران این آزمایش به فرمان پروردگار به آخر برسد، و قبل از آن خبر دادن را یوسف مجاز نبود.
به علاوه اگر یوسف بلافاصله خود را به برادران معرفى مى کرد، ممکن بود عکس العملهاى نامطلوبى داشته باشد از جمله اینکه آنها چنان گرفتار وحشت حادثه شوند که دیگر به سوى او باز نگردند، به خاطر اینکه احتمال مى دادند یوسف انتقام گذشته را از آنها بگیرد.
2 - چرا یوسف پول را به برادران باز گرداند چرا یوسف دستور داد وجهى را کهبرادران در مقابل غله پرداخته بودند در بارهاى آنها بگذارند. از این سؤال نیز پاسخهاى متعددى گفته شده از جمله فخر رازى در تفسیرش ده پاسخ براى آنذکر کرده است که بعضى نامناسب است ، ولى خود آیات فوق پاسخ این سؤال را بیان کرده است ، چرا که مى گوید: لعلهم یعرفونها اذا انقلبوا الى اهلهم لعلهمیرجعون : هدف یوسف این بود که آنان پس از بازگشت به وطن آنها را در لابلاى بارهاببینند، و به کرامت و بزرگوارى عزیز مصر (یوسف ) بیش از پیش پى ببرند، و همانسبب شود که بار دیگر به سوى او بازگردند، و حتى برادر کوچک خویش را با اطمینانخاطر همراه بیاورند و نیز پدرشان یعقوب با توجه به این وضع ، اعتماد بیشترى بهآنها در زمینه فرستادن بنیامین به مصر پیدا کنند.
3 - چگونه یوسف از اموال بیت المال به برادران داد؟
سؤ ال دیگرى که در اینجا پیش مى آید این است که یوسف چگونه اموال بیت المال را بلا عوض به برادران داد؟
این سؤ ال را از دو راه مى توان پاسخ داد: نخست اینکه در بیت المال مصر حقى براى مستضعفان وجود داشته (و همیشه وجود دارد) و مرزهاى کشورها نیز دخالتى در این حق نمى تواند داشته باشد، به همین دلیل یوسف از این حق در مورد برادران خویش که در آن هنگام مستضعف بودند استفاده کرد، همانگونه که در مورد سایر مستضعفان نیز استفاده مى کرد، دیگر اینکه یوسف در آن پست حساسى که داشت ، شخصا داراى حقوقى بود و حداقل حقش این بود که خود و عائله نیازمند خویش و کسانى همچون پدر و برادر را از نظر حداقل زندگى تامین کند، بنابراین او از حق خویش در این بخشش و عطا استفاده کرد.
آیه و ترجمه


فلما رجعوا الى ابیهم قالوا یابانا منع منا الکیل فارسل معنا اخانا نکتل و انا له لحفظون (63)
قال هل ءامنکم علیه الا کما امنتکم على اخیه من قبل فالله خیر حفظا و هو ارحم الرحمین (64)
و لما فتحوا متعهم وجدوا بضعتهم ردت الیهم قالوا یابانا ما نبغى هذه بضعتنا ردت الینا و نمیر اهلنا و نحفظ اخانا و نزداد کیل بعیر ذلک کیل یسیر (65)
قال لن ارسله معکم حتى تؤ تون موثقا من الله لتاتننى به الا ان یحاط بکم فلما ءاتوه موثقهم قال الله على ما نقول وکیل (66)


ترجمه :

63 - و هنگامى که آنها به سوى پدرشان باز گشتند گفتند اى پدر دستور داده شده که به ما پیمانه اى (از غله ) ندهند لذا برادرمان را با ما بفرست تا سهمى (از غله ) دریافت داریم و ما او را محافظت خواهیم کرد.
64 - گفت آیا من نسبت به او به شما اطمینان کنم همانگونه که نسبت به برادرش (یوسف ) اطمینان کردم (و دیدید چه شد؟!) و (در هر حال ) خداوند بهترین حافظ و ارحم الراحمین است .
65 - و هنگامى که متاع خود را گشودند دیدند سرمایه آنها به آنها باز گردانده شده ! گفتند پدر! ما دیگر چه مى خواهیم ؟ این سرمایه ماست که به ما باز پس گردانده شده ! (پس چه بهتر که برادر را با ما بفرستى ) و ما براى خانواده خویش مواد غذائى مى آوریم و برادرمان را حفظ خواهیم کرد و پیمانه بزرگترى دریافت
خواهیم داشت ، این پیمانه کوچکى است !
66 - گفت : من هرگز او را با شما نخواهم فرستاد مگر اینکه پیمان مؤ کد الهى بدهید که او را حتما نزد من خواهید آورد، مگر اینکه (بر اثر مرگ یا علت دیگر) قدرت از شما سلب گردد، و هنگامى که آنها پیمان موثق خود را در اختیار او گذاردند گفت : خداوند نسبت به آنچه مى گوئیم ناظر و حافظ است .
تفسیر :
سرانجام موافقت پدر جلب شد
برادران یوسف با دست پر و خوشحالى فراوان به کنعان باز گشتند، ولى در فکر آینده بودند که اگر پدر با فرستادن برادر کوچک (بنیامین ) موافقت نکند، عزیز مصر آنها را نخواهد پذیرفت و سهمیه اى به آنها نخواهد داد.
لذا قرآن مى گوید: هنگامى که آنها به سوى پدر باز گشتند گفتند: پدر! دستور داده شده است که در آینده سهمیه اى به ما ندهند و کیل و پیمانهاى براى ما نکنند (فلما رجعوا الى ابیهم قالوا یا ابانا منع منا الکیل ).
(اکنون که چنین است برادرمان را با ما بفرست تا بتوانیم کیل و پیمانه اى دریافت داریم ) (فارسل معنا اخانا نکتل ).
(و مطمئن باش که او را حفظ خواهیم کرد) (و انا له لحافظون ).
پدر که هرگز خاطره یوسف را فراموش نمى کرد از شنیدن این سخن ناراحت و نگران شد، رو به آنها کرده گفت : آیا من نسبت به این برادر به شما اطمینان کنم همانگونه که نسبت به برادرش یوسف در گذشته اطمینان کردم (قال هل آمنکم علیه الا کما امنتکم على اخیه من قبل ).
یعنى شما با این سابقه بد که هرگز فراموش شدنى نیست چگونه انتظار دارید من بار دیگر به پیشنهاد شما اطمینان کنم ، و فرزند دلبند دیگرم را به شما بسپارم ، آنهم در یک سفر دور و دراز و در یک کشور بیگانه ؟!
سپس اضافه کرد: در هر حال خداوند بهترین حافظ و ارحم الراحمین است (فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین ).
این جمله ممکن است اشاره به این باشد که براى من مشکل است بنیامین را با شما بد سابقه ها بفرستم ، و اگر هم بفرستم به اطمینان حفظ خدا و ارحم الراحمین بودن او است ، نه به اطمینان شما!.
بنابراین جمله فوق اشاره قطعى به قبول پیشنهاد آنها ندارد، بلکه یک بحث احتمالى است ، زیرا از آیات آینده معلوم مى شود که یعقوب هنوز پیشنهاد آنها را نپذیرفته بود و بعد از گرفتن عهد و پیمان موثق و جریانات دیگرى که پیش آمد آنرا پذیرفت .
دیگر اینکه ممکن است اشاره به یوسف باشد، چرا که او در اینجا به یاد یوسف افتاد و قبلا هم مى دانست او در حال حیات است . (و در آیات آینده نیز خواهیم خواند که او به زنده بودن یوسف اطمینان داشت ) و لذا براى حفظ او دعا کرد که : هر کجا هست خدایا به سلامت دارش !
سپس برادرها هنگامى که بارها را گشودند با کمال تعجب دیدند تمام آنچه را به عنوان بهاى غله ، به عزیز مصر پرداخته بودند، همه به آنها باز گردانده شده و در درون بارها است ! (و لما فتحوا متاعهم وجدوا بضاعتهم ردت الیهم ).
آنها که این موضوع را سندى قاطع بر گفتار خود مى یافتند، نزد پدر آمدند گفتند: پدر جان ! ما دیگر بیش از این چه مى خواهیم ؟ ببین تمام متاع
ما را به ما باز گردانده اند (قالوا یا ابانا ما نبغى هذه بضاعتنا ردت الینا).
آیا از این بزرگوارى بیشتر مى شود که زمامدار یک کشور بیگانه ، در چنین قحطى و خشکسالى ، هم مواد غذائى به ما بدهد و هم وجه آن را به ما باز گرداند؟ آنهم به صورتى که خودمان نفهمیم و شرمنده نشویم ، از این برتر چه تصور مى شود؟!
پدرجان ! دیگر جاى درنگ نیست ، برادرمان را با ما بفرست ما براى خانواده خود مواد غذائى خواهیم آورد (و نمیر اهلنا).
(و در حفظ برادر خواهیم کوشید) (و نحفظ اخانا).
(و یک بار شتر هم به خاطر او خواهیم افزود) (و نزداد کیل بعیر). و (این کار براى عزیز مصر، این مرد بزرگوار و سخاوتمندى که ما دیدیم ، کار ساده و آسانى است ) (ذلک کیل یسیر).
ولى یعقوب با تمام این احوال ، راضى بفرستادن فرزندش بنیامین با آنها نبود، و از طرفى اصرار آنها که با منطق روشنى همراه بود، او را وادار مى کرد که در برابر این پیشنهاد تسلیم شود، سرانجام راه چاره را در این دید که نسبت به فرستادن فرزند، موافقت مشروط کند، لذا به آنها چنین گفت :
(من هرگز او را با شما نخواهم فرستاد، مگر اینکه یک وثیقه الهى و چیزى که مایه اطمینان و اعتماد ما باشد در اختیار من بگذارید که او را به من باز گردانید مگر اینکه بر اثر مرگ و یا عوامل دیگر قدرت از شما سلب شود) (قال لن ارسله معکم حتى تؤ تون موثقا من الله لتاتننى به الا ان یحاط بکم ) منظور از موثقا من الله (وثیقه الهى ) همان عهد و پیمان و سوگندى بوده که با نام خداوند همراه است .
جمله (الا ان یحاط بکم ) در اصل به این معنى است که مگر اینکه حوادث به شما احاطه کند یعنى مغلوب حوادث شوید، این جمله ممکن است کنایه از مرگ و میر و یا حوادث دیگرى باشد که انسان را به زانو در مى آورد، و قدرت را از او سلب مى کند.
ذکر این استثناء، نشانهاى از درایت بارز یعقوب پیامبر است که با آنهمه علاقه اى که به فرزندش بنیامین داشت ، به فرزندان دیگر تکلیف ما لا یطاق نکرد و گفت من فرزندم را از شما مى خواهم مگر اینکه حوادثى پیش آید که از قدرت بیرون باشد که در این صورت گناهى متوجه شما نیست .
بدیهى است اگر بعضى از آنها گرفتار حادثهاى مى شدند و قدرت از آنها سلب مى گردید، بقیه موظف بودند امانت پدر را به سوى او باز گردانند، و لذا یعقوب مى گوید مگر اینکه همه شماها مغلوب حوادث شوید.
به هر حال برادران یوسف پیشنهاد پدر را پذیرفتند، و هنگامى که عهد و پیمان خود را در اختیار پدر گذاشتند یعقوب گفت : خداوند شاهد و ناظر و حافظ
آن است که ما مى گوئیم (فلما آتوه موثقهم قال الله على مانقول وکیل ). نکته ها :
1 نخستین سؤ الى که در زمینه آیات فوق به ذهن مى آید، این است که چگونه یعقوب حاضر شد بنیامین را به آنها بسپارد با اینکه برادران به حکم رفتارى که با یوسف کرده بودند افراد بد سابقه اى محسوب مى شدند، به علاوه مى دانیم آنها تنها کینه و حسد یوسف را به دل نداشتند بلکه همان احساسات را، هر چند به صورت خفیفتر، نسبت به بنیامین نیز داشتند، چنانکه در آیات آغاز سوره خواندیم اذ قالوا لیوسف و اخوه احب الى ابینا منا و نحن عصبة : (گفتند: یوسف و برادرش نزد پدر از ما محبوبتر است ، در حالى که ما نیرومندتریم ).
ولى توجه به این نکته پاسخ این سؤ ال را روشن مى کند که سى الى چهل سال ، از حادثه یوسف گذشته بود، و برادران جوان یوسف به سن کهولت رسیده بودند، و طبعا نسبت به سابق پخته تر شده بودند، به علاوه عوارض نامطلوب سوء قصد نسبت به یوسف را در محیط خانواده و در درون وجدان نا آرام خود به خوبى احساس مى کردند، و تجربه به آنها نشان داده بود که فقدان یوسف نه تنها محبت پدر را متوجه آنها نساخته بلکه بى مهرى تازهاى آفریده است !
از همه اینها گذشته مساله یک مساله حیاتى بود، مساله تهیه آذوقه در قحط سالى براى یک خانواده بزرگ بود، نه مانند گردش و تفریح که براى یوسف پیشنهاد کردند، مجموع این جهات سبب شد که یعقوب در برابر پیشنهاد فرزندان تسلیم شود، مشروط بر اینکه عهد و پیمان الهى با او ببندند که برادرشان بنیامین را سالم نزد پدر آورند،
2 سؤ ال دیگرى که در اینجا پیش مى آید این است که آیا تنها سوگند
خوردن و عهد الهى بستن کافى بوده است که بنیامین را بدست آنها بسپارد؟
پاسخ این است که مسلما عهد و سوگند به تنهائى کافى نبود ولى شواهد و قرائن نشان مى داده که این بار، یک واقعیت مطرح است ، نه توطئه و فریب و دروغ ، بنابراین عهد و سوگند به اصطلاح براى محکم کارى و تاکید بیشتر بوده است ، درست مثل اینکه در عصر و زمان خود مى بینیم که از رجال سیاسى مانند رئیس جمهور و نمایندگان مجلس ، سوگند وفادارى در راه انجام وظیفه یاد مى کنند، بعد از آنکه در انتخاب آنها دقت کافى به عمل مى آورند.
آیه و ترجمه


و قال یبنى لا تدخلوا من باب وحد و ادخلوا من ابوب متفرقة و ما اغنى عنکم من الله من شى ء ان الحکم الا لله علیه توکلت و علیه فلیتوکل المتوکلون (67)
و لما دخلوا من حیث امرهم ابوهم ما کان یغنى عنهم من الله من شى ء الا حاجة فى نفس یعقوب قضئها و انه لذو علم لما علمنه و لکن اکثر الناس لا یعلمون (68)


ترجمه :

67 - (هنگامى که مى خواستند حرکت کنند، یعقوب ) گفت فرزندان من ! از یک در وارد نشوید، بلکه از درهاى متفرق وارد گردید و (من با این دستور) نمى توانم حادثهاى را که از سوى خدا حتمى است از شما دفع کنم ، حکم و فرمان تنها از آن خدا است بر او توکل کرده ام و همه متوکلان باید بر او توکل کنند.
68 - و هنگامى که از همان طریق که پدر به آنها دستور داده وارد شدند این کار هیچ حادثه حتمى الهى را نمى توانست از آنها دور سازد جز حاجتى در دل یعقوب (که از
این راه ) انجام شد (و خاطرش تسکین یافت ) و او از برکت تعلیمى که ما به او دادهایم علم فراوانى دارد در حالى که اکثر مردم نمى دانند.
تفسیر :
سرانجام برادران یوسف پس از جلب موافقت پدر، برادر کوچک را با خود همراه کردند و براى دومین بار آماده حرکت به سوى مصر شدند، در اینجا پدر، نصیحت و سفارشى به آنها کرد گفت : فرزندانم ! شما از یک در وارد نشوید، بلکه از درهاى مختلف وارد شوید (و قال یا بنى لا تدخلوا من باب واحد و ادخلوا من ابواب متفرقة ).
و اضافه کرد من با این دستور نمى توانم حادثهاى را که از سوى خدا حتمى است از شما برطرف سازم (و ما اغنى عنکم من الله من شى ء).
ولى یک سلسله ، حوادث و پیش آمده اى ناگوار است که قابل اجتناب مى باشد و حکم حتمى الهى در باره آن صادر نشده ، هدف من آن است که آنها از شما بر طرف گردد و این امکان پذیر است .
و در پایان گفت : (حکم و فرمان مخصوص خدا است ) (ان الحکم الا لله ).
(بر خدا توکل کردم ) (علیه توکلت ).
و (همه متوکلان باید بر او توکل کنند، و از او استمداد بجویند و کار خود را به او وا گذارند) (و علیه فلیتوکل المتوکلون ).
بدون شک پایتخت مصر، در آن روز مانند هر شهر دیگر، دیوار و برج و بارو داشت و دروازه هاى متعدد، اما اینکه چرا یعقوب ، سفارش کرد، فرزندانش از یک دروازه وارد نشوند، بلکه تقسیم به گروههائى شوند و هر گروهى از یک دروازه وارد شود، دلیل آن در آیه فوق ذکر نشده ، گروهى از مفسران گفته اند: علت آن دستور این بوده که برادران یوسف ، هم از جمال کافى بهره مند بودند (گر چه
یوسف نبودند ولى بالاخره برادر یوسف بودند!) و هم قامتهاى رشید داشتند، و پدر نگران بود که جمعیت یازده نفرى که قیافه هاى آنها نشان مى داد از یک کشور دیگر به مصر آمده اند، توجه مردم را به خود جلب کنند، او نمى خواست از این راه چشم زخمى به آنها برسد.
و به دنبال این تفسیر بحث مفصلى در میان مفسران در زمینه تاثیر چشم زدن در گرفته ، و شواهدى از روایات و تاریخ براى آن ذکر کرده اند که بخواست خدا ما در ذیل آیه : و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم (آیه 21 سوره ن و القلم ) از آن بحث خواهیم کرد، و ثابت خواهیم نمود که قسمتى از این موضوع حق است ، و از نظر علمى نیز بوسیله سیاله مغناطیسى مخصوصى که از چشم بیرون مى پرد، قابل توجیه مى باشد، هر چند عوام الناس آنرا با مقدار زیادى از خرافات آمیخته اند.
علت دیگرى که براى این دستور یعقوب (علیهالسلام ) ذکر شده این است که ممکن بود، وارد شدن دستجمعى آنها به یک دروازه مصر و حرکت گروهى آنان قیافه هاى جذاب ، و اندام درشت ، حسد حسودان را بر انگیزد، و نسبت به آنها نزد دستگاه حکومت سعایت کنند، و آنها را به عنوان یک جمعیت بیگانه که قصد خرابکارى دارند مورد سوء ظن قرار دهند، لذا پدر به آنها دستور داد از دروازه هاى مختلف وارد شوند تا جلب توجه نکنند.
بعضى از مفسران یک تفسیر ذوقى نیز براى آیه فوق گفته اند و آن اینکه یعقوب مى خواست یک دستور مهم اجتماعى به عنوان بدرقه راه به فرزندان بدهد، و آن اینکه گمشده خود را از یک در نجویند بلکه از هر درى باید وارد شوند، چرا که بسیار مى شود انسان براى رسیدن به یک هدف گاه تنها یک راه را انتخاب مى کند و هنگامى که به بن بست کشید، مایوس شده ، به کنار مى رود، اما اگر
به این حقیقت توجه داشته باشد که گمشده ها معمولا یک راه ندارند و از طرق مختلف به جستجوى آن برخیزد، غالبا پیروز مى شود.
برادران حرکت کردند و پس از پیمودن راه طولانى میان کنعان و مصر، وارد سرزمین مصر شدند و هنگامى که طبق آنچه پدر به آنها امر کرده بود، از راههاى مختلف وارد مصر شدند این کار هیچ حادثه الهى را نمى توانست از آنها دور سازد (و لما دخلوا من حیث امرهم ابوهم ما کان یغنى عنهم من الله من شى ء).
بلکه تنها فایدهاش این بود که حاجتى در دل یعقوب بود که از این طریق انجام مى شد (الا حاجة فى نفس یعقوب قضاها).
اشاره به اینکه تنها اثرش تسکین خاطر پدر و آرامش قلب او بود، چرا که او از همه فرزندان خود دور بود، و شب و روز در فکر آنها و یوسف بود، و از گزند حوادث و حسد حسودان و بدخواهان بر آنها مى ترسید، و همین اندازه که اطمینان داشت آنها دستوراتش را به کار مى بندند دل خوش بود.
سپس قرآن یعقوب را با این جمله مدح و توصیف مى کند که او از طریق تعلیمى که ما به او دادیم ، علم و آگاهى داشت ، در حالى که اکثر مردم نمى دانند (و انه لذو علم لما علمناه و لکن اکثر الناس لا یعلمون ).
اشاره به اینکه بسیارى از مردم چنان در عالم اسباب گم مى شوند که خدا را فراموش مى کنند و خیال مى کنند مثلا چشم زخم ، اثر اجتناب ناپذیر بعضى از چشمهاست ، و به همین جهت خدا و توکل بر او را فراموش کرده به دامن این و آن مى چسبند، ولى یعقوب چنین نبود، مى دانست تا خداوند چیزى نخواهد انجام نمى پذیرد، لذا در درجه اول توکل و اعتماد او بر خدا بود و سپس به سراغ عالم اسباب مى رفت ، و در عین حال مى دانست پشت سر این اسباب ذات پاک مسبب الاسباب است ، همانگونه که قرآن در سوره بقره آیه 102 در باره ساحران شهر
بابل مى گوید و ما هم بضارین به من احد الا باذن الله : (آنها نمى توانستند از طریق سحر به کسى زیان برسانند، مگر اینکه خدا بخواهد) اشاره به اینکه ما فوق همه اینها اراده خدا است ، باید دل به او بست و از او کمک خواست .
آیه و ترجمه


و لما دخلوا على یوسف اوى الیه اخاه قال انى انا اخوک فلا تبتئس بما کانوا یعملون (69)
فلما جهزهم بجهازهم جعل السقایة فى رحل اخیه ثم اذن مؤ ذن ایتها العیر انکم لسرقون (70)
قالوا و اقبلوا علیهم ما ذا تفقدون (71)
قالوا نفقد صواع الملک و لمن جاء به حمل بعیر و انا به زعیم (72)
قالوا تالله لقد علمتم ما جئنا لنفسد فى الارض و ما کنا سرقین (73)
قالوا فما جزوه ان کنتم کذبین (74)
قالوا جزوه من وجد فى رحله فهو جزوه کذلک نجزى الظلمین (75)
فبدأ باوعیتهم قبل وعاء اخیه ثم استخرجها من وعاء اخیه کذلک کدنا لیوسف ما کان لیاخذ اخاه فى دین الملک الا ان یشاء الله نرفع درجت من نشاء و فوق کل ذى علم علیم (76)


ترجمه :

69 - هنگامى که بر یوسف وارد شدند برادرش را نزد خود جاى داد و گفت من برادر تو هستم ، از آنچه آنها مى کنند غمگین و ناراحت نباش .
70 - و هنگامى که بارهاى آنها را بست ظرف آبخورى ملک را در بار برادرش قرار داد سپس کسى صدا زد اى اهل قافله شما سارق هستید!
71 - آنها رو به سوى او کردند. و گفتند چه چیز گم کرده اید؟
72 - گفتند پیمانه ملک را، و هر کس آنرا بیاورد یک بار شتر (غله ) به او داده مى شود و من ضامن (این پاداش هستم ).
73 - گفتند به خدا سوگند شما مى دانید ما نیامده ایم که در این سرزمین فساد کنیم و ما (هرگز) دزد نبوده ایم .
74 - آنها گفتند اگر دروغگو باشید کیفر شما چیست ؟
75 - گفتند هر کس (آن پیمانه ) در بار او پیدا شود خودش کیفر آن خواهد بود (و بخاطر این کار برده خواهد شد) ما اینگونه ستمگران را کیفر مى دهیم .
76 - در این هنگام (یوسف ) قبل از بار برادرش به کاوش بارهاى آنها پرداخت ، و سپس آنرا از بار برادرش بیرون آورد، اینگونه راه چاره به یوسف یاد دادیم او هرگز نمى توانست برادرش را مطابق آئین ملک (مصر) بگیرد مگر آنکه خدا بخواهد، درجات هر کس را بخواهیم بالا مى بریم و برتر از هر صاحب علمى ، عالمى است .

تفسیر
طرحى براى نگهدارى برادر
سرانجام برادران وارد بر یوسف شدند، و به او اعلام داشتند که دستور تو را به کار بستیم و با اینکه پدر در آغاز موافق فرستادن برادر کوچک با ما نبود با اصرار او را راضى ساختیم ، تا بدانى ما به گفته و عهد خود وفاداریم .
یوسف ، آنها را با احترام و اکرام تمام پذیرفت ، و به میهمانى خویش دعوت کرد، دستور داد هر دو نفر در کنار سفره یا طبق غذا قرار گیرند، آنها چنین کردند، در این هنگام بنیامین که تنها مانده بود گریه را سر داد و گفت : اگر برادرم یوسف زنده بود، مرا با خود بر سر یک سفره مى نشاند، چرا که از یک پدر و مادر بودیم ، یوسف رو به آنها کرد و گفت : مثل اینکه برادر کوچکتان تنها
مانده است ؟ من براى رفع تنهائیش او را با خودم بر سر یک سفره مى نشانم !
سپس دستور داد براى هر دو نفر یک اطاق خواب مهیا کردند، باز بنیامین تنها ماند یوسف گفت : او را نزد من بفرستید، در این هنگام یوسف برادرش را نزد خود جاى داد، اما دید او بسیار ناراحت و نگران است و دائما به یاد برادر از دست رفته اش یوسف مى باشد، در اینجا پیمانه صبر یوسف لبریز شد و پرده از روى حقیقت برداشت ، چنانکه قرآن مى گوید: هنگامى که وارد بر یوسف شدند او برادرش را نزد خود جاى داد و گفت : من همان برادرت یوسفم ، غم مخور و اندوه به خویش راه مده و از کارهائى که اینها مى کنند نگران مباش .
(و لما دخلوا على یوسف آوى الیه اخاه قال انى انا اخوک فلا تبتئس بما کانوا یعملون ).
(لا تبتئس ) از ماده (بؤ س ) در اصل بمعنى ضرر و شدت است ، و در اینجا به معنى این است که اندوهگین و غمناک مباش !
منظور از کارهاى برادران که بنیامین را ناراحت مى کرده است ، بى مهرى هائى است که نسبت به او و یوسف داشتند، و نقشه هائى که براى طرد آنها از خانواده کشیدند، اکنون که مى بینى کارهاى آنها به زیان من تمام نشد بلکه وسیله اى بود براى ترقى و تعالى من ، بنابراین تو نیز دیگر از این ناحیه غم و اندوهى به خود راه مده .
در این هنگام طبق بعضى از روایات ، یوسف به برادرش بنیامین گفت : آیا دوست دارى نزد من بمانى ، او گفت آرى ولى برادرانم هرگز راضى نخواهند شد چرا که به پدر قول داده اند و سوگند یاد کرده اند که مرا به هر قیمتى که هست با خود باز گردانند، یوسف گفت : غصه مخور من نقشهاى مى کشم که آنها ناچار شوند ترا نزد من بگذارند، سپس هنگامى که بارهاى غلات را براى
برادران آماده ساخت دستور داد پیمانه گرانقیمت مخصوص را، درون بار برادرش بنیامین بگذارد (چون براى هر کدام بارى از غله مى داد) (فلما جهزهم بجهازهم جعل السقایة فى رحل اخیه ).
البته این کار در خفا انجام گرفت ، و شاید تنها یک نفر از ماموران ، بیشتر از آن آگاه نشد، در این هنگام ماموران کیل مواد غذائى مشاهده کردند که اثرى از پیمانه مخصوص و گرانقیمت نیست ، در حالى که قبلا در دست آنها بود: لذا همینکه قافله آماده حرکت شد، کسى فریاد زد: اى اهل قافله شما سارق هستید!
(ثم اذن مؤ ذن ایتها العیر انکم لسارقون ).
برادران یوسف که این جمله را شنیدند، سخت تکان خوردند و وحشت کردند، چرا که هرگز چنین احتمالى به ذهنشان راه نمى یافت که بعد از اینهمه احترام و اکرام ، متهم به سرقت شوند!
لذا رو به آنها کردند و گفتند: مگر چه چیز گم کرده اید؟
(قالوا و اقبلوا علیهم ما ذا تفقدون ).
(گفتند ما پیمانه سلطان را گم کرده ایم و نسبت به شما ظنین هستیم )
(قالوا نفقد صواع الملک ).
و از آنجا که پیمانه گرانقیمت و مورد علاقه ملک بوده است ، هر کس آنرا بیابد و بیاورد، یک بار شتر به او جایزه خواهیم داد (و لمن جاء به حمل بعیر).
سپس گوینده این سخن براى تاکید بیشتر گفت : و من شخصا این جایزه را تضمین مى کنم . (و انا به زعیم ).
برادران که سخت از شنیدن این سخن نگران و دستپاچه شدند، و نمى
دانستند جریان چیست ؟ رو به آنها کرده گفتند: به خدا سوگند شما مى دانید ما نیامده ایم در اینجا فساد کنیم و ما هیچگاه سارق نبوده ایم (قالوا تالله لقد علمتم ما جئنا لنفسد فى الارض و ما کنا سارقین ).
اینکه گفتند شما خود مى دانید که ما اهل فساد و سرقت نیستیم شاید اشاره به این باشد که شما سابقه ما را به خوبى دارید که در دفعه گذشته قیمت پرداختى ما را در بارهایمان گذاشتید و ما مجددا به سوى شما بازگشتیم و اعلام کردیم که حاضریم همه آنرا به شما باز گردانیم ، بنابراین کسانى که از یک کشور دور دست براى اداى دین خود باز مى گردند چگونه ممکن است دست به سرقت بزنند؟
به علاوه گفته مى شود آنها به هنگام ورود در مصر دهان شترهاى خود را با دهان بند بسته بودند تا به زراعت و اموال کسى زیان نرسانند، ما که تا این حد رعایت مى کنیم که حتى حیواناتمان ضررى به کسى نرسانند، چگونه ممکن است چنین کار قبیحى مرتکب شویم ؟!
در این هنگام ماموران رو به آنها کرده گفتند اگر شما دروغ بگوئید جزایش چیست ؟ (قالوا فما جزاؤ ه ان کنتم کاذبین ).
و (آنها در پاسخ گفتند: جزایش این است که هر کس پیمانه ملک ، در بار او پیدا شود خودش را، توقیف کنید و به جاى آن بردارید) (قالوا جزاؤ ه من وجد فى رحله فهو جزاوه ).
آرى ما این چنین ستمکاران را کیفر مى دهیم (کذلک نجزى الظالمین ).
در این هنگام یوسف دستور داد که بارهاى آنها را بگشایند و یک یک بازرسى
کنند، منتها براى اینکه طرح و نقشه اصلى یوسف معلوم نشود، نخست بارهاى دیگران را قبل از بار برادرش بنیامین بازرسى کرد و سپس پیمانه مخصوص را از بار برادرش بیرون آورد (فبدأ باوعیتهم قبل وعاء اخیه ثم استخرجها من وعاء اخیه ).
همینکه پیمانه دربار بنیامین پیدا شد، دهان برادران از تعجب باز ماند، گوئى کوهى از غم و اندوه بر آنان فرود آمد، و خود را در بن بست عجیبى دیدند.
از یکسو برادر آنها ظاهرا مرتکب چنین سرقتى شده و مایه سرشکستگى آنهاست ، و از سوى دیگر موقعیت آنها را نزد عزیز مصر به خطر مى اندازد، و براى آینده جلب حمایت او ممکن نیست ، و از همه اینها گذشته پاسخ پدر را چه بگویند؟ چگونه او باور مى کند که برادران تقصیرى در این زمینه نداشته اند؟
بعضى از مفسران نوشته اند که در این هنگام برادرها رو به سوى بنیامین کردند، و گفتند: اى بیخبر؟ ما را رسوا کردى ، صورت ما را سیاه نمودى ، این چه کار غلطى بود که انجام دادى ؟ (نه به خودت رحم کردى و نه به ما و نه به خاندان یعقوب که خاندان نبوت است ) آخر بگو کى تو این پیمانه را برداشتى و در بار خود گذاشتى ؟
بنیامین که باطن قضیه را مى دانست با خونسردى جواب داد این کار را همان کس کرده است که وجوه پرداختى شما را در بارتان گذاشت ! ولى حادثه آنچنان براى برادران ناراحت کننده بود که نفهمیدند چه مى گوید.
سپس قرآن چنین اضافه مى کند که ما این گونه براى یوسف ، طرح ریختیم (تا برادر خود را به گونهاى که برادران دیگر نتوانند مقاومت کنند نزد خود نگاه دارند) (کذلک کدنا لیوسف ).
مساله مهم اینجاست که اگر یوسف مى خواست طبق قوانین مصر با برادرش
بنیامین رفتار کند مى بایست او را مضروب سازد و به زندان بیفکند و علاوه بر اینکه سبب آزار برادر مى شد، هدفش که نگهداشتن برادر نزد خود بود، انجام نمى گرفت ، لذا قبلا از برادران اعتراف گرفت که اگر شما دست به سرقت زده باشید، کیفرش نزد شما چیست ؟ آنها هم طبق سنتى که داشتند پاسخ دادند که در محیط ما سنت این است که شخص سارق را در برابر سرقتى که کرده بر مى دارند و از او کار مى کشند، و یوسف طبق همین برنامه با آنها رفتار کرد، چرا که یکى از طرق کیفر مجرم آنست که او را طبق قانون و سنت خودش کیفر دهند.
به همین جهت قرآن مى گوید: یوسف نمى توانست برادرش را طبق آئین ملک مصر بر دارد و نزد خود نگهدارد (ما کان لیاخذ اخاه فى دین الملک ):
سپس به عنوان یک استثناء مى فرماید مگر اینکه خداوند بخواهد (الا ان یشاء الله ).
اشاره به اینکه : این کارى که یوسف انجام داد و با برادران همانند سنت خودشان رفتار کرد طبق فرمان الهى بود، و نقشهاى بود براى حفظ برادر، و تکمیل آزمایش پدرش یعقوب ، و آزمایش برادران دیگر!
و در پایان اضافه مى کند ما درجات هر کس را بخواهیم بالا مى بریم (نرفع درجات من نشاء).
درجات کسانى که شایسته باشند و همچون یوسف از بوته امتحانات ، سالم بدر آیند.
و در هر حال برتر از هر عالمى ، عالم دیگرى است (یعنى خدا) (و فوق کل ذى علم علیم ).
و هم او بود که طرح این نقشه را به یوسف الهام کرده بود.
نکته ها :
آیات فوق سؤ الات زیادى را بر مى انگیزد که باید به یک یک آنها پاسخ گفت :
1 - چرا یوسف خودش را به برادران معرفى نکرد
تا پدر را از غم جانکاه فراق زودتر رهائى بخشد.
پاسخ این سؤ ال همانگونه که قبلا هم اشاره شد، تکمیل برنامه آزمایش پدر و برادران بوده است و به تعبیر دیگر این کار از سر هوى و هوس نبوده ، بلکه طبق یک فرمان الهى بود که مى خواست مقاومت یعقوب را در برابر از دست دادن فرزند دوم نیز بیازماید، و بدین طریق آخرین حلقه تکامل او پیاده گردد، و نیز برادران آزموده شوند که در این هنگام که برادرشان گرفتار چنین سرنوشتى شده است در برابر عهدى که با پدر در زمینه حفظ او داشتند چه انجام خواهند داد؟
2 - چگونه بى گناهى را متهم به سرقت کرد؟
آیا جائز بود بى گناهى را متهم به سرقت کنند، اتهامى که آثار شومش دامان بقیه برادران را هم کم و بیش مى گرفت ؟
پاسخ این سؤ ال را نیز مى توان از اینجا یافت که این امر با توافق خود بنیامین بوده است چرا که یوسف قبلا خود را به او معرفى کرده بود، و او مى دانست که این نقشه براى نگهدارى او چیده شده است ، و اما نسبت به برادران ، تهمتى وارد نمى شد، تنها ایجاد نگرانى و ناراحتى مى کرد، که آن نیز در مورد یک آزمون مهم ، مانعى نداشت .
3 - نسبت سرقت به همه چه مفهومى دارد؟
آیا نسبت سرقت آنهم به صورت کلى و همگانى با جمله انکم لسارقون (شما سارق هستید) دروغ نبود؟ مجوز این دروغ و تهمت چه بوده است ؟
پاسخ این سؤ ال نیز با تحلیل زیر روشن مى شود که :
اولا: معلوم نیست که گوینده این سخن چه کسانى بودند، همین اندازه درقرآن مى خوانیم قالوا (گفتند) ممکن است گویندگان این سخن جمعى از کارگزاران یوسف باشند که وقتى که پیمانه مخصوص را نیافتند یقین پیدا کردند که یکى از کاروانیان کنعان آن را ربوده است ، و معمول است که اگر چیزى در میان گروهى که متشکل هستند ربوده شود و رباینده اصلى شناخته نشود، همه را مخاطب مى سازند و مى گویند شما این کار را کردید، یعنى یکى از شما یا جمعى از شما.
ثانیا: طرف اصلى سخن که بنیامین بود به این نسبت راضى بود چرا که این نقشه ظاهرا او را متهم به سرقت مى کرد اما در واقع ، مقدمه اى بود براى ماندن او نزد برادرش یوسف .
و اینکه همه آنها در مظان اتهام واقع شدند، موضوع زودگذرى بود که به مجرد بازرسى بارهاى برادران یوسف بر طرف گردید، و طرف اصلى دعوا (بنیامین ) شناخته شد.
بعضى نیز گفته اند منظور از سرقت ، که در اینجا به آنها نسبت داده شد، مربوط به گذشته و سرقت کردن یوسف را از پدرش یعقوب بوسیله برادران بوده است اما این در صورتى است که این نسبت به وسیله یوسف به آنها داده شده باشد چرا که او از سابقه امر آگاهى داشت و شاید جمله بعد اشاره اى به آن داشته باشد چرا که ماموران یوسف نگفتند شما پیمانه ملک را دزدیده اید بلکه گفتند: نفقد صواع الملک : ما پیمانه ملک را نمى یابیم (ولى پاسخ اول صحیح تر به نظر مى رسد).
4 - کیفر سرقت در آن زمان چه بوده - از آیات فوق استفاده مى شود که مجازات سرقت در میان مصریان و مردم کنعان متفاوت بوده ، نزد برادران یوسف و احتمالا مردم کنعان ، مجازات این عمل ، بردگى (همیشگى یا موقت ) سارق
در برابر سرقتى که انجام داده است بوده ، ولى در میان مصریان این مجازات معمول نبوده است ، بلکه از طرق دیگر مانند زدن و به زندان افکندن ، سارقین را مجازات مى کردند.
به هر حال این جمله دلیل بر آن نمى شود که در هیچیک از ادیان آسمانى برده گرفتن کیفر سارق بوده است ، چه بسا یک سنت معمولى در میان گروهى از مردم آن زمان محسوب مى شده ، و در تاریخچه بردگى نیز مى خوانیم که در میان اقوام خرافى ، بدهکاران را به هنگامى که از پرداختن بدهى خود عاجز مى شدند به بردگى مى گرفتند.
5 - سقایه یا صواع - در آیات فوق گاهى تعبیر به (صواع ) (پیمانه ) و گاهى تعبیر به (سقایه ) (ظرف آبخورى ) شده است ، و منافاتى میان این دو نیست ، زیرا چنین به نظر مى رسد که این پیمانه در آغاز ظرف آبخورى ملک بوده است ، اما هنگامى که غلات در سرزمین مصر گران و کمیاب و جیره بندى شد، براى اظهار اهمیت آن و اینکه مردم نهایت دقت را در صرفه جوئى به خرج دهند، آنرا با ظرف آبخورى مخصوص ملک ، پیمانه مى کردند.
مفسران در خصوصیات این ظرف مطالب زیادى دارند، بعضى گفته اند از نقره بوده ، بعضى گفته اند از طلا، و بعضى اضافه کرده اند که جواهر نشان بوده است ، و در بعضى از روایات غیر معتبر نیز اشاره اى به اینگونه مطالب شده است ، اما هیچیک دلیل روشنى ندارد.
آنچه مسلم است پیمانهاى بوده که روزى پادشاه مصر از آن آب مى نوشیده و سپس تبدیل به پیمانه شده است .
اینهم بدیهى است که تمام نیازمندیهاى یک کشور را نمى توان با چنین پیمانهاى اندازه گیرى کرد، شاید این عمل جنبه سمبولیک داشته و براى نشان دادن کمیابى و اهمیت غلات در آن سالهاى مخصوص بوده است تا مردم در مصرف آنها نهایت صرفه جوئى را کنند.
ضمنا از آنجا که این پیمانه در آن هنگام در اختیار یوسف بوده ، سبب مى شده که اگر بخواهند سارق را ببردگى بگیرند، باید برده صاحب پیمانه یعنى شخص یوسف شود و نزد او بماند و این همان چیزى بود که یوسف درست براى آن نقشه کشیده بود.
آیه و ترجمه


قالوا ان یسرق فقد سرق اخ له من قبل فاسرها یوسف فى نفسه و لم یبدها لهم قال انتم شر مکانا و الله اعلم بما تصفون (77)
قالوا یایها العزیز ان له ابا شیخا کبیرا فخذ احدنا مکانه انا نرئک من المحسنین (78)
قال معاذ الله ان ناخذ الا من وجدنا متعنا عنده انا اذا لظلمون (79)


ترجمه :

77 - (برادران ) گفتند اگر او (بنیامین ) دزدى کرده (تعجب نیست ) برادرش (یوسف ) نیز قبل از او دزدى کرده ، یوسف (سخت ناراحت شد و) این (ناراحتى ) را در درون خود پنهان داشت و براى آنها اظهار نداشت (همین اندازه ) گفت شما بدتر هستید و خدا از آنچه توصیف مى کنید آگاه تر است .
78 - گفتند اى عزیز او پدر پیرى دارد (و سخت ناراحت مى شود) یکى از ما را به جاى او بگیر، ما تو را از نیکوکاران مى بینیم .
79 - گفت پناه بر خدا که ما غیر از آن کس که متاع خود را نزد او یافتهایم بگیریم که در آن صورت از ظالمان خواهیم بود!
تفسیر :
چرا فداکارى برادران یوسف پذیرفته نشد؟
برادران سرانجام باور کردند که برادرشان بنیامین دست به سرقت زشت و شومى زده است ، و سابقه آنها را نزد عزیز مصر به کلى خراب کرده است و لذا براى اینکه خود را تبرئه کنند گفتند: اگر این پسر دزدى کند چیز عجیبى نیست ، چرا که برادرش (یوسف ) نیز قبلا مرتکب چنین کارى شده است که هر دو از یک پدر و مادرند و حساب آنها از ما که از مادر دیگرى هستیم جدا است ! (قالوا ان یسرق فقد سرق اخ له من قبل ).
و به این ترتیب خواستند خطفاصلى میان خود و بنیامین بکشند و سرنوشت او را با برادرش یوسف پیوند دهند!
یوسف از شنیدن این سخن سخت ناراحت شد و آن را در دل مکتوم داشت ، و براى آنها آشکار نساخت (فاسرها یوسف فى نفسه و لم یبدها لهم ).
چرا که او مى دانست آنها با این سخن ، مرتکب تهمت بزرگى شده اند، ولى به پاسخ آنها نپرداخت ، همین اندازه سربسته به آنها گفت : شما از آن کسى که این نسبت را به او مى دهید بدترید - یا - شما نزد من از نظر مقام و منزلت بدترین مردمید (قال انتم شر مکانا).
سپس افزود: خداوند در باره آنچه میگوئید آگاهتر است (و الله اعلم بما تصفون ).
درست است که برادران یوسف تهمت ناروائى به برادرشان یوسف زدند به گمان اینکه خود را در این لحظات بحرانى تبرئه کنند، ولى بالاخره این کار بهانه و دستاویزى مى خواهد که چنین نسبتى را به او بدهند، به همین جهت مفسران در این زمینه به کاوش ‍ پرداخته و سه روایت از تواریخ پیشین در این زمینه
نقل کرده اند:
نخست اینکه : یوسف بعد از وفات مادرش نزد عمه اش زندگى مى کرد و او سخت به یوسف علاقمند بود، هنگامى که بزرگ شد و یعقوب خواست او را از عمه اش باز گیرد، عمه اش چاره اى اندیشید و آن اینکه کمربند یا شال مخصوصى که از اسحاق در خاندان آنها به یادگار مانده بود بر کمر یوسف بست ، و ادعا کرد که او مى خواسته آنرا از وى برباید، و طبق قانون و سنتشان یوسف را در برابر آن کمر بند و شال مخصوص نزد خود نگهداشت .
دیگر اینکه یکى از خویشاوندان مادرى یوسف بتى داشت که یوسف آنرا برداشت و شکست و بر جاده افکند و لذا او را متهم به سرقت کردند در حالى که هیچ یک از اینها سرقت نبوده است .
و دیگر اینکه گاهى او مقدارى غذا از سفره بر مى داشت و به مسکینها و مستمندان مى داد، و به همین جهت برادران بهانه جو این را دستاویزى براى متهم ساختن او به سرقت قرار دادند، در حالى که هیچیک از آنها گناهى نبود، آیا اگر کسى لباسى را در بر انسان کند و او نداند مال دیگرى است و بعد متهم به سرقتش کند، صحیح است ؟ و آیا برداشتن بت و شکستنش گناهى دارد؟ و نیز چه مانعى دارد که انسان چیزى از سفره پدرش که یقین دارد مورد رضایت اوست بردارد و به مسکینان بدهد؟!
هنگامى که برادران دیدند برادر کوچکشان بنیامین طبق قانونى که خودشان آن را پذیرفته اند مى بایست نزد عزیز مصر بماند و از سوى دیگر با پدر پیمان بستهاند که حداکثر کوشش خود را در حفظ و باز گرداندن بنیامین به خرج دهند، رو به سوى یوسف که هنوز براى آنها ناشناخته بود کردند و گفتند اى عزیز مصر! و اى زمامدار بزرگوار او پدرى دارد پیر و سالخورده که قدرت بر تحمل
فراق او را ندارد ما طبق اصرار تو او را از پدر جدا کردیم و او از ما پیمان مؤ کد گرفته که به هر قیمتى هست ، او را باز گردانیم ، بیا بزرگوارى کن و یکى از ما را بجاى او بگیر (قالوا یا ایها العزیز ان له ابا شیخا کبیرا فخذ احدنا مکانه ).
(چرا که ما ترا از نیکوکاران مى یابیم ) و این اولین بار نیست که نسبت به ما محبت فرمودى بیا و محبت خود را با این کار تکمیل فرما (انا نریک من المحسنین )
یوسف این پیشنهاد را شدیدا نفى کرد و گفت : پناه بر خدا چگونه ممکن است ما کسى را جز آنکس که متاع خود را نزد او یافتهایم بگیریم هرگز شنیده اید آدم با انصافى ، بى گناهى را به جرم دیگرى مجازات کنند (قال معاذ الله ان ناخذ الا من وجدنا متاعنا عنده ).
اگر چنین کنیم مسلما ظالم خواهیم بود (انا اذا لظالمون ).
قابل توجه اینکه یوسف در این گفتار خود هیچگونه نسبت سرقت به برادر نمى دهد بلکه از او تعبیر مى کند به کسى که متاع خود را نزد او یافتهایم ، و این دلیل بر آن است که او دقیقا توجه داشت که در زندگى هرگز خلاف نگوید.
آیه و ترجمه


فلما استیسوا منه خلصوا نجیا قال کبیرهم الم تعلموا ان اباکم قد أ خذ علیکم موثقا من الله و من قبل ما فرطتم فى یوسف فلن ابرح الا رض حتى یاذن لى ابى او یحکم الله لى و هو خیر الحکمین (80)
ارجعوا الى ابیکم فقولوا یابانا ان ابنک سرق و ما شهدنا الا بما علمنا و ما کنا للغیب حفظین (81)
و سل القریة التى کنا فیها و العیر التى اقبلنا فیها و انا لصدقون (82)


ترجمه :

80 - هنگامى که (برادران ) از او مایوس شدند به کنارى رفتند و با هم به نجوى پرداختند، بزرگترین آنها گفت آیا نمى دانید پدرتان از شما پیمان الهى گرفته و پیش از این در باره یوسف کوتاهى کردید لذا من از این سرزمین حرکت نمى کنم تا پدرم بمن اجازه دهد یا خدا فرمانش را در باره من صادر کند که او بهترین حکم کنندگان است .
81 - شما به سوى پدرتان باز گردید و بگوئید پدر (جان ) پسرت دزدى کرد و ما جز به آنچه مى دانستیم گواهى ندادیم و ما از غیب آگاه نبودیم !
82 - (براى اطمینان بیشتر) از آن شهر که در آن بودیم سؤ ال کن و نیز از آن قافله که با آن آمدیم بپرس و ما (در گفتار خود) صادق هستیم .
تفسیر :
برادران سرافکنده به سوى پدر بازگشتند؟
برادران آخرین تلاش و کوشش خود را براى نجات بنیامین کردند، ولى تمام راهها را بروى خود بسته دیدند، از یکسو مقدمات کار آنچنان چیده شده بود که ظاهرا تبرئه برادر امکان نداشت ، و از سوى دیگر پیشنهاد پذیرفتن فرد
دیگرى را به جاى او نیز از طرف عزیز، پذیرفته نشد لذا مایوس شدند و تصمیم به مراجعت به کنعان و گفتن ماجرا براى پدر را گرفتند، قرآن مى گوید: هنگامى که آنها از عزیز مصر - یا از نجات برادر - مایوس شدند به گوشهاى آمدند و خود را از دگران جدا ساختند و به نجوى و سخنان در گوشى پرداختند (فلما استیئسوا منه خلصوا نجیا).
(خلصوا) یعنى خالص شدند کنایه از جدا شدن از دیگران و تشکیل جلسه خصوصى است ، و (نجى ) از ماده مناجات ، در اصل از (نجوه ) به معنى سرزمین مرتفع گرفته شده ، چون سرزمینهاى مرتفع از اطراف خود جدا هستند و جلسات سرى و سخنان در گوشى از اطرافیان جدا مى شود به آن نجوى مى گویند (بنابراین نجوى ، هر گونه سخن محرمانه را اعم از اینکه در گوشى باشد یا در جلسه سرى ، شامل مى شود).
جمله (خلصوا نجیا) همانگونه که بسیارى از مفسران گفته اند از فصیح ترین و زیباترین تعبیرات قرآنى است که در دو کلمه ، مطالب فراوانى را که در چند جمله باید بیان مى شد، بیان کرده است .
به هر حال ، برادر بزرگتر در آن جلسه خصوصى به آنها گفت : مگر نمى دانید که پدرتان از شما پیمان الهى گرفته است که بنیامین را به هر قیمتى که ممکن است باز گردانید (قال کبیر هم الم تعلموا ان اباکم قد اخذ علیکم موثقا من الله ).
و (شما همان کسانى هستید که پیش از این نیز در باره یوسف ، کوتاهى کردید و سابقه خود را نزد پدر بد نمودید، (و من قبل ما فرطتم فى یوسف ).
حال که چنین است ، من از جاى خود (یا از سرزمین مصر) حرکت نمى کنم ، و به اصطلاح در اینجا متحصن مى شوم ) مگر اینکه پدرم به من اجازه دهد، و یا خداوند فرمانى در باره من صادر کند که او بهترین حاکمان است (فلن ابرح الارض حتى یاذن لى ابى او یحکم الله لى و هو خیر الحاکمین ).
منظور از این فرمان ، یا فرمان مرگ است یعنى از اینجا حرکت نمى کنم تا بمیرم ، و یا راه چاره اى است که خداوند پیش بیاورد و یا عذر موجهى که نزد پدر بطور قطع پذیرفته باشد.
سپس برادر بزرگتر به سایر برادران دستور داد که شما به سوى پدر باز گردید و بگوئید پدر! فرزندت دست به دزدى زد! (ارجعوا الى ابیکم فقولوا یا ابانا ان ابنک سرق ).
(و این شهادتى را که ما مى دهیم به همان مقدارى است که ما آگاه شدیم ) همین اندازه که ما دیدیم پیمانه ملک را از بار برادرمان خارج ساختند، که نشان مى داد او مرتکب سرقت شده است ، و اما باطن امر با خداست و ما شهدنا الا بما علمنا).
(و ما از غیب خبر نداشتیم ) (و ما کنا للغیب حافظین )
این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که منظور برادران این بوده است که به پدر بگویند اگر در نزد تو گواهى دادیم و تعهد کردیم که برادر را مى بریم و باز مى گردانیم به خاطر این بود که ما از باطن کار او خبر نداشتیم و ما از غیب آگاه نبودیم که سرانجام کار او به اینجا مى رسد.
سپس براى اینکه هر گونه سوء ظن را از پدر دور سازند و او را مطمئن کنند که جریان امر همین بوده نه کم و نه زیاد، گفتند: براى تحقیق بیشتر از شهرى
که ما در آن بودیم سؤ ال کن (و سئل القریة التى کنا فیها).
(و همچنین از قافله اى که با آن قافله به سوى تو آمدیم و طبعا افرادى از سرزمین کنعان و از کسانى که تو بشناسى در آن وجود دارد، مى توانى حقیقت حال را بپرسى ) (و العیر التى اقبلنا فیها)
و به هر حال (مطمئن باش که ما در گفتار خود صادقیم و جز حقیقت چیزى نمى گوئیم ) (و انا لصادقون )
از مجموع این سخن استفاده مى شود که مساله سرقت بنیامین در مصر پیچیده بوده که کاروانى از کنعان به آن سرزمین آمده و از میان آنها یک نفر قصد داشته است پیمانه ملک را با خود ببرد که ماموران ملک به موقع رسیده اند و پیمانه را گرفته و شخص او را بازداشت کرده اند، و شاید اینکه برادران گفتند از سرزمین مصر، سؤ ال کن کنایه از همین است که آنقدر این مساله ، مشهور شده که در و دیوار هم مى داند!
نکته ها :
1 - برادر بزرگتر که بود؟ - بعضى گفته اند نام او روبین (روبیل ) و بعضى او را شمعون دانسته اند، و بعضى یهودا، و در اینکه منظور بزرگتر از
نظر سن است یا عقل ، نیز در میان مفسران گفتگو است ، ولى ظاهر آیه بزرگتر از نظر سن است .
2 - داورى بر اساس قرائن حال - از این آیه ضمنا استفاده مى شود که قاضى مى تواند به قرائن قطعیه عمل کند، هر چند اقرار و شهودى در کار نباشد، زیرا در جریان کار برادران یوسف نه شهودى بود و نه اقرارى ، تنها پیدا شدن پیمانه ملک از بار بنیامین دلیل به مجرمیت او شمرده شد و با توجه به اینکه هر یک از آنها شخصا بار خود را پر مى کردند و یا لااقل به هنگام پر کردن آن حاضر بودند و اگر قفل و بندى داشت ، کلیدش در اختیار خود آنها بود و از طرفى ، هیچکس باور نمى کرد که در اینجا نقشه اى در کار است و مسافران کنعان (برادران یوسف ) در این شهر، دشمن نداشتند که بخواهد براى آنها توطئه کند.
مجموع این جهات سبب مى شد که از مشاهده پیمانه ملک ، در بار بنیامین ، علم به اقدام شخص او به چنین کارى حاصل شود.
این موضوع که دنیاى امروز در داوریهایش روى آن تکیه مى کند از نظر فقه اسلامى نیاز به بررسى بیشترى دارد، چرا که در مباحث قضائى روز فوق - العاده مؤ ثر است و جاى این بحث کتاب القضاء است .
3 - از آیات فوق برمى آید که برادران یوسف از نظر روحیه با هم بسیار متفاوت بودند برادر بزرگتر سخت ، به عهد و میثاق خود پایبند بود، در حالى که برادران دیگر همین اندازه که دیدند گفتگوهایشان با عزیز مصر به جائى نرسید خود را معذور دانسته ، دست از تلاش بیشتر برداشتند، و البته حق با برادر بزرگتر بود، چرا که با تحصن در شهر مصر و مخصوصا نزدیک دربار عزیز این امید مى رفت که او بر سر لطف آید و به خاطر یک پیمانه که سرانجام پیدا شد مرد غریبى را به قیمت داغدار کردن برادران و پدر پیرش ‍ مجازات نکند، لذا او بخاطر همین احتمال در مصر ماند و برادران را براى کسب دستور به خدمت
پدر فرستاد، تا ماجرا را براى او شرح دهند.


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت