تفسیرنمونه سوره یوسف(ع) (قسمت1)

سوره یوسف


مقدمه
(داراى 111 آیه که همه در مکه نازل شده است )

قبل از ورود در تفسیر آیات این سوره ذکر چند امر لازم است :
1 - در ایـنـکـه ایـن سـوره در مـکـه نـازل شـده اسـت در مـیـان مـفـسـران ، بـحـث و اشـکـال نـیـسـت ، تنها از ابن عباس نقل شده که چهار آیه آن (سه آیه نخست و آیه هفتم ) در مدینه نازل گردیده .
ولى دقـت در پـیوند این آیات با آیات دیگر این سوره نشان مى دهد که نمى توان آنها را از بقیه تفکیک کرد، بنابراین احتمال نزول این چهار آیه در مدینه بسیار ضعیف است .
2 - تمام آیات این سوره جز چند آیه که در آخر آن آمده سر گذشت جالب و شیرین و عبرت انـگـیـز پـیـامـبـر خـدا یـوسـف (عـلیـه السـلام ) را بـیـان مـى کـنـد و بـه هـمـیـن دلیل این سوره بنام یوسف نامیده شده است و نیز و به همین جهت از مجموع 27 بار ذکر نام یـوسـف در قـرآن 25 مـرتـبـه آن در این سوره است ، و فقط دو مورد آن در سوره هاى دیگر (سوره غافر آیه 34 و انعام آیه 84) مى باشد.
محتواى این سوره بر خلاف سوره هاى دیگر قرآن همگى به هم پیوسته و بیان فرازهاى مختلف یک داستان است ، که در بیش از ده بخش با بیان فوق العاده گویا، جذاب ، فشرده ، عمیق و مهیج آمده است .
گر چه داستان پردازان بى هدف ، و یا آنها که هدفهاى پست و آلوده اى دارند سعى کرده انـد از ایـن سـرگـذشـت آمـوزنـده یـک داستان عشقى محرک براى هوسبازان بسازند و چهره واقـعـى یـوسـف و سـرگـذشـت او را مـسـخ کـنـنـد، و حـتـى در شکل یک فیلم عشقى به روى پرده سینما بیاورند ولى قرآن که همه چیزش الگو
و اسوه است ، در لابلاى این داستان عالیترین درسهاى عفت و خویشتن دارى و تقوى و ایمان و تسلط بر نفس را منعکس ساخته آنچنان که هر انسانى - هر چند، بارها آنرا خوانده باشد - باز به هنگام خواندنش بى اختیار تحت تاثیر جذبه هاى نیرومندش قرار مى گیرد.
و به همین جهت قرآن نام زیباى احسن القصص (بهترین داستانها) را بر آن گذارده است ، و در آن براى اولواالالباب (صاحبان مغز و اندیشه ) عبرتها بیان کرده است .
3 - دقـت در آیـات این سوره این واقعیت را براى انسان روشنتر مى سازد که قرآن در تمام ابـعـادش مـعـجـزه اسـت ، چـرا که قهرمانهائى که در داستانها معرفى مى کند - قهرمانهاى واقعى و نه پندارى - هر کدام در نوع خود بى نظیرند.
ابراهیم قهرمان بت شکن با آن روح بلند و سازش ناپذیر در برابر طاغوتیان .
نوح آن قهرمان صبر و استقامت و پایمردى و دلسوزى در آن عمر طولانى و پربرکت .
موسى آن قهرمان تربیت یک جمعیت لجوج در برابر یک طاغوت عصیانگر.
یـوسـف آن قـهـرمـان پاکى و پارسائى و تقوى ، در برابر یک زن زیباى هوسباز و حیله گر.
و از ایـن گـذشته قدرت بیان وحى قرآنى در این داستان آنچنان تجلى کرده که انسان را بـه حـیـرت مـى انـدازد، زیـرا ایـن داسـتـان چـنـانـکـه مـى دانـیـم در پـاره اى از مـوارد بـه مسائل بسیار باریک عشقى منتهى مى گردد، و قرآن بى آنکه آنها را درز بگیرد، و از کنار آن بگذرد تمام این صحنه ها را با ریزه کاریهایش طورى بیان مى کند که کمترین احساس مـنـفـى و نامطلوب در شنونده ایجاد نمى گردد، در متن تمام قضایا وارد مى شود اما در همه جا اشعه نیرومندى از تقوا و پاکى ،
بحثها را احاطه کرده است .
4 - داستان یوسف قبل از اسلام و بعد از آن
بدون شک قبل از اسلام نیز داستان یوسف در میان مردم مشهور و معروف بوده است ، چرا که در تـورات در چـهـارده فـصـل از سـفـر پـیـدایـش (از فصل 37 تا 50) این داستان مفصلا ذکر شده است .
البـتـه مـطـالعـه دقـیـق ایـن چـهارده فصل نشان مى دهد که آنچه در تورات آمده تفاوتهاى بسیارى با قرآن مجید دارد و مقایسه این تفاوتها نشان مى دهد که تا چه حد آنچه در قرآن آمـده پـیـراسـته و خالص و خالى از هر گونه خرافه مى باشد و اینکه قرآن به پیامبر مـى گـویـد: پـیـش از ایـن از آن غافل بودى (بنابر اینکه منظور از احسن القصص داستان یـوسـف بـاشـد) اشاره به عدم آگاهى پیامبر از واقعیت خالص این سرگذشت عبرت انگیز است .
از تورات کنونى چنین بر مى آید که یعقوب هنگامى که پیراهن خون آلود یوسفرا دید چنین گـفـت : ایـن قـبـاى پسر من است و جانور درنده او را خورده یقین که یوسف دریده شده است - پـس یـعـقـوب جـامه هاى خود را درید و پلاس به کمرش بست و روزهاى بسیارى از براى پسرش نوحه گرى نمود - و تمامى پسران و تمامى دخترانش از براى تسلى دادن به او برخاستند، اما او را تسلى گرفتن امتناع نمود و گفت به پسر خود به قبر محزونا فرود خواهم رفت .
در حالى که قرآن مى گوید: یعقوب با هوشیارى و فراست از دورغ فرزندان آگاه شد و در ایـن مـصـیـبـت جـزغ و فـزع و بـى تـابى نکرد، بلکه آنچنان که سنت انبیاء است با آن مـصـیبت برخورد صبورانه اى داشت هر چند قلبش مى سوخت و اشکش جارى مى شد و طبعا از کـثـرت گـریـه چـشـمـش را از دسـت داد ولى بـه تـعـبـیـر قـرآن بـا صـبـر جمیل و با خویشتن دارى (کظیم ) سعى کرد از
کـارهـائى هـمـچـون دریـدن جـامـه و نـوحه گرى و پلاس به کمر بستن که علامت عزادارى مخصوص بود خوددارى کند.
بهر حال بعد از اسلام نیز این داستان در نوشته هاى مورخین شرق و غرب گاهى با شاخ و بـرگـهـاى اضـافـى آمـده اسـت در شـعـر فـارسـى نخستین قصه یوسف و زلیخا را به فردوسى نسبت مى دهند و پس از او یوسف و زلیخاى شهاب الدین عمعق و مسعودى قمى است و بعد از او، یوسف و زلیخاى عبدالرحمن جامى شاعر معروف قرن نهم است .
5 - چـرا بر خلاف سرگذشتهاى سایر انبیاء داستان یوسف یکجا بیان شده است ؟ - یکى از ویـژگـیـهـاى داسـتـان یـوسـف ایـن است که همه آن یکجا بیان شده ، بخلاف سرگذشت سـایر پیامبران که بصورت بخشهاى جداگانه در سوره هاى مختلف قرآن پخش گردیده است .
این ویژگى به این دلیل است که تفکیک فرازهاى این داستان با توجه به وضع خاصى کـه دارد پـیـونـد اسـاسـى آن را از هـم مـى بـرد، و بـراى نـتـیـجـه گـیـرى کـامـل همه باید یکجا ذکر شود، فى المثل داستان خوب یوسف و تعبیرى که پدر براى آن ذکر کرد که در آغاز این سوره آمده بدون ذکر پایان داستان مفهومى ندارد.
لذا در اواخـر ایـن سـوره مى خوانیم ، هنگامى که یعقوب و برادران یوسف به مصر آمدند و در بـرابـر مـقـام پـر عـظـمـت او خضوع کردند، یوسف رو به پدر کرد و گفت : یا ابت هذا تـاویـل رؤ یـاى مـن قـبـل قـد جـعـلهـا ربـى حـقـا: پـدرم ! ایـن تاویل همان خوابى است که در آغاز دیدم خداوند آن را به واقعیت پیوست (آیه 100).
ایـن نـمـونـه پـیوند ناگسستنى آغاز و پایان این داستان را روشن مى سازد، در حالى که داسـتـانـهـاى پـیـامـبـران دیـگـر ایـن چـنـیـن نـیـسـت و هـر یـک از فـرازهـاى آن مـسـتـقـلا قابل درک و نتیجه گیرى است .
یـکـى دیـگر از ویژگیهاى این سوره آنست که داستانهاى سایر پیامبران که در قرآن آمده معمولا بیان شرح مبارزاتشان با اقوام سرکش و طغیانگر است که سرانجام گروهى ایمان مى آوردند و گروه دیگرى به مخالفت خود تا سر حد نابودى به مجازات الهى ادامه مى دادند.
امـا در داسـتـان یـوسـف ، سـخـنـى از این موضوع به میان نیامده است بلکه بیشتر بیانگر زنـدگانى خود یوسف و عبور او از کورانهاى سخت زندگى است که سرانجام به حکومتى نیرومند تبدیل مى شود که در نوع خود نمونه بوده است .
6 - فضیلت سوره یوسف .
در روایـات اسـلامـى بـراى تـلاوت ایـن سـوره فـضـائل مـخـتـلفى آمده است از جمله در حدیثى از امام صادق (علیه الاسلام ) مى خوانیم : من قـرء سـورة یـوسـف فـى کـل یـوم او فـى کـل لیـلة بـعـثـه الله یـوم القـیـامـه و جـمـاله مثل جمال یوسف و لا یصیبه فزع یوم القیامة و کان من خیار عباد الله الصالحین .
: هـر کـس سـوره یـوسـف را هـم روز و هـم شـب بـخـواند، خداوند او را روز رستاخیز بر مى انگیزد در حالى که زیبائیش همچون زیبائى یوسف است و هیچگونه ناراحتى روز قیامت به او نمى رسد و از بندگان صالح خدا خواهد بود.
بـارهـا گـفـتـه ایـم روایـاتـى که در بیان فضیلت سوره هاى قرآن آمده به معنى خواندن سـطـحـى بـدون تفکر و عمل نیست بلکه تلاوتى است مقدمه تفکر، و تفکرى است سر آغاز عمل ، و با توجه به محتواى این سوره روشن است که اگر کسى
بـرنـامـه زنـدگـى خـود را از آن بـگـیـرد و در بـرابـر طـوفـانـهـاى شـدیـد شـهـوت و مـال و جـاه و مـقـام خـویـشـتـنـدارى کـنـد تـا آنـجـا کـه سـیـاه چال زندان را توام با پاکدامنى بر قصر آلوده شاهان مقدم دارد، چنین کسى زیبائى روح و جـان او هـمـانـنـد زیـبـائى یـوسـف است و در قیامت که هر چیز در درون است آشکار مى گردد جمال خیره کننده اى پیدا خواهد کرد و در صف بندگان صالح خدا خواهد بود.
لازم بـه تـذکـر اسـت کـه در چـنـد حـدیث از تعلیم دادن این سوره به زنان نهى شده است شاید به این دلیل که آیات مربوط به همسر عزیز مصر و زنان هوسباز مصرى با تمام عـفـت بـیـانـى که در آن رعایت شده براى بعضى از زنان تحریک کننده باشد و به عکس ‍ تاکید شده است که سوره نور (که مشتمل بر آیات حجاب است ) به آنها تعلیم گردد.
ولى اسـنـاد ایـن روایـات رویـهـمـرفـتـه چـندان قابل اعتماد نیست و به علاوه در بعضى از روایـات عـکـس این مطلب دیده مى شود و در آن تشویق به تعلیم این سوره به خانواده ها شـده اسـت از ایـن گـذشته دقت در آیات این سوره نشان مى دهد که نه تنها هیچ نقطه منفى بـراى زنـان در آن وجود ندارد بلکه ماجراى زندگى آلوده همسر عزیز مصر درس عبرتى است براى همه آنهائى که گرفتار وسوسه هاى شیطانى مى شوند.
آیه و ترجمه

 

بسم الله الرحمن الرحیم


الر تلک ءایت الکتب المبین (1)
إ نا أ نزلنه قرءنا عربیا لعلکم تعقلون (2)
نحن نقص علیک أ حسن القصص بما أ وحینا إ لیک هذا القرءان و إ ن کنت من قبله لمن الغفلین (3)


ترجمه :

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 - الر - آن آیات کتاب آشکار است .
2 - ما آنرا قرآن عربى نازل کردیم تا شما درک کنید (و بیندیشید).
3 - ما بهترین سرگذشتها را بر تو بازگو کردیم ، از طریق وحى کردن این قرآن به تو، هر چند پیش از آن از غافلان بودى .
تفسیر :
احسن القصص در برابر تو است .
این سوره نیز با حروف مقطعه (الف - لام - راء) آغاز شده است که نشانه اى از عظمت قرآن و ترکیب این آیات عمیق و پر محتوى از ساده ترین اجزاء یعنى حروف الفبا مى باشد
دربـاره حـروف مـقـطـعـه قـرآن تـا کـنـون در سـه مـورد (آغـاز سـوره بـقـره و آل عـمران و اعراف ) بقدر کافى بحث کرده ایم و دیگر ضرورتى براى تکرار نیست ، و دلالت آنها را بر عظمت قرآن ثابت کردیم .
و شاید به همین دلیل است که بعد از ذکر حروف مقطعه بلافاصله اشاره به عظمت قرآن مـى کـنـد و مـى گـویـد اینها آیات کتاب مبین است کتابى روشنى بخش و آشکار کننده حق از باطل و نشان دهنده صراط مستقیم و راه پیروزى و نجات (تلک آیات الکتاب المبین ).
جـالب تـوجـه اینکه در این آیه از اسم اشاره به دور (تلک ) استفاده شده است ، که نظیر آن در آغاز سوره بقره و بعضى دیگر از سوره هاى دیگر قرآن داشتیم و گفتیم این گونه تعبیرات همگى اشاره به عظمت این آیات است یعنى آنچنان بلند و والا است که گوئى در نـقـطـه دور دسـتـى قـرار گـرفـتـه ، در اوج آسمانها، در اعماق فضاى بیکران که براى رسـیـدن بـه آن بـاید تلاش و کوشش وسیعى انجام داد، نه همچون مطالب پیش پا افتاده کـه انـسـان در هر قدم با آن روبرو مى شود. (نظیر این تعبیر را در ادبیات فارسى نیز داریم که در حضور یک شخص بلند پایه مى گویند: آن جناب ... آن مقام محترم ...).
سپس هدف نزول این آیات را چنین بیان مى کند:
مـا آن را قـرآن عـربـى فـرسـتادیم تا شما آن را به خوبى درک کنید (انا انزلناه قرآنا عربیا لعلکم تعقلون ).
هـدف تـنـهـا قرائت و تلاوت و تیمن و تبرک با خواندن آیات آن نیست ، بلکه هدف نهائى درک اسـت ، درکـى نـیـرومـنـد و پـر مـایـه کـه تـمـام وجـود انـسـان را بـه سـوى عمل دعوت کند.
امـا عـربـى بـودن قـرآن عـلاوه بـر ایـنـکـه زبـان عـربـى بـشـهـادت آنـهـا کـه اهل مطالعه
در زبـانـهـاى مـخـتلف جهانند آنچنان زبان وسیعى است که مى تواند ترجمان لسان وحى بـاشـد و مـفاهیم و ریزه کاریهاى سخنان خدا را باز گو کند، علاوه بر این ، مسلم است که اسـلام از جزیره عربستان از یک کانون تاریکى و ظلمت و توحش و بربریت طلوع کرد، و در درجـه اول مى بایست مردم آن سامان را گرد خود جمع کند، آنچنان گویا و روشن باشد کـه آن افراد بى سواد و دور از علم و دانش را تعلیم دهد و در پرتو تعلیمش دگرگون سازد و یک هسته اصلى براى نفوذ این آئین در سایر مناطق جهان به وجود آورد.
البـتـه قـرآن بـا ایـن زبـان بـراى هـمـه مـردم جـهـان قـابـل فـهـم نـیـسـت (و بـه هـر زبان دیگرى بود نیز همین گونه بود) زیرا ما یک زبان جـهـانـى کـه همه مردم دنیا آنرا بفهمند نداریم ، ولى این مانع از آن نخواهد شد که سایر مردم جهان از ترجمه هاى آن بهره گیرند و یا از آن بالاتر با آشنائى تدریجى به این زبان ، خود آیات را لمس کنند و مفاهیم وحى را از درون همین الفاظ درک نمایند.
بـه هـر حال تعبیر به عربى بودن که در ده مورد از قرآن تکرار شده پاسخى است به آنـهـا کـه پـیـامـبـر را مـتـهـم مى کردند که او این آیات را از یک فرد عجمى یاد گرفته و محتواى قرآن یک فکر وارداتى است و از نهاد وحى نجوشیده است .
ضـمـنـا ایـن تـعـبـیرات پى در پى این وظیفه را براى همه مسلمانان به وجود مى آورد که هـمـگـى بـایـد بـکـوشـنـد و زبان عربى را به عنوان زبان دوم خود به صورت همگانى بیاموزند از این نظر که زبان وحى و کلید فهم حقایق اسلام است .
سـپـس مى فرماید: ما نیکوترین قصه ها را از طریق وحى و فرستادن این قرآن براى تو بـازگـو مى کنیم هر چند پیش از آن ، از آن غافل بودى (نحن نقص علیک احسن القصص بما اوحینا الیک هذا القرآن و ان کنت من قبله لمن الغافلین ).
بـعـضـى از مـفـسران معتقدند که (احسن القصص ) اشاره به مجموعه قرآن است ، و جمله بـمـا اوحـیـنـا الیـک هـذا القرآن را قرینه بر آن مى دانند، و قصه در اینجا تنها به معنى داسـتان نیست ، بلکه از نظر ریشه لغت به معنى جستجو از آثار چیزى است ، و هر چیز که پـشـت سـر هـم قـرار گـیـرد، عرب به آن قصه مى گوید و از آنجا که به هنگام شرح و بـیـان یـک مـوضـوع ، کلمات و جمله ها پى در پى بیان مى شوند، این کار را قصه نامیده اند.
بـهر حال خداوند مجموعه این قرآن که زیباترین شرح و بیان و فصیحترین و بلیغترین الفـاظ را بـا عـالیـتـریـن و عـمـیـقـترین معانى آمیخته که از نظر ظاهر زیبا و فوق العاده شیرین و گوارا و از نظر باطن بسیار پر محتوا است احسن القصص نامیده .
در روایـات مـتـعـددى نیز مشاهده مى کنیم که این تعبیر مجموعه قرآن به کار رفته است هر چند این روایات به عنوان تفسیر آیه مورد بحث وارد نشده است (دقت کنید).
مـثـلا در حـدیـثـى کـه عـلى بـن ابـراهـیـم از پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) نقل کرده مى خوانیم : و احسن القصص هذا القرآن : بهترین قصه ها این قرآن است .
در کـتـاب روضـه کـافـى در خـطـبـه اى از امـیـر مـؤ مـنـان عـلى (عـلیـه السـلام ) چـنـیـن نقل شده که ان احسن القصص و ابلغ الموعظة و انفع التذکر کتاب الله عز ذکره : بهترین داسـتـانـهـا و رسـاتـریـن مـوعـظـه هـا و سـودمـنـدتـریـن تـذکـرهـا کـتـاب خـداونـد متعال است .
ولى پیوند آیات آینده که سرگذشت یوسف را بیان مى کند با آیه مورد بحث آنچنان است کـه ذهـن انـسـان بـیشتر متوجه این معنى مى شود که خداوند داستان یوسف را احسن القصص نامیده است و حتى شاید براى بسیارى به هنگام
مطالعه آیات آغاز این سوره غیر از این معنى چیزى به ذهن نیاید.
امـا بـارهـا گـفـتـه ایم که مانعى ندارد این گونه آیات براى بیان هر دو معنى باشد، هم قرآن بطور عموم احسن القصص است و هم داستان یوسف بطور خصوص .
چـرا ایـن داستان بهترین داستان نباشد؟ با اینکه در فرازهاى هیجان انگیزش ترسیمى از عالیترین درسهاى زندگى است .
حاکمیت اراده خدا را بر همه چیز در این داستان به خوبى مشاهده مى کنیم .
سـر نـوشـت شـوم حـسـودان را با چشم خود مى بینیم ، و نقشه هاى نقش بر آب شده آنها را مشاهده مى کنیم .
ننگ بى عفتى ، عظمت و شکوه پارسائى و تقوى را در لابلاى سطورش مجسم مى بینیم .
مـنـظـره تـنـهـائى یک کودک کم سن و سال را در قعر چاه ، شبها و روزهاى یک زندانى بى گـنـاه را در سـیـاه چـال زنـدان ، تـجلى نور امید از پس پرده هاى تاریک یاس و نومیدى و بالاخره عظمت و شکوه یک حکومت وسیع که نتیجه آگاهى و امانت است ، همه در این داستان از مقابل چشم انسان رژه مى رود.
لحـظـاتـى را که سر نوشت یک ملت با یک خواب پر معنى دگرگون مى شود و زندگى یک قوم و جمعیت در پرتو آگاهى یک زمامدار بیدار الهى از نابودى نجات مى یابد، و دهها درس بزرگ دیگر در این داستان منعکس شده است چرا احسن القصص ‍ نباشد؟!:
مـنتها احسن القصص بودن سر گذشت یوسف به تنهائى کافى نیست ، مهم این است که در ما آنچنان شایستگى باشد که بتوانیم اینهمه درس بزرگ را در روح خود جاى دهیم .
بسیارند کسانى که هنوز به داستان یوسف به عنوان یک ماجراى عشقى
جـالب مـى نـگـرنـد، هـمـچـون چـارپـایـانـى کـه بـه یـک بـاغ پـر طـراوت و پـر گل ، تنها به صورت یک مشت علف براى سد جوع مى نگرند.
و هنوز بسیارند کسانى که با دادن شاخ و برگهاى دروغین به این داستان سعى دارند از آن یـک مـاجـراى سـکـسـى بـسـازنـد، ایـن از عـدم شـایـسـتـگـى و قـابـلیـت محل است و گرنه اصل داستان همه گونه ارزشهاى والاى انسانى را در خود جمع کرده است و در آیـنده به خواست خدا خواهیم دید که نمى توان به آسانى از فرازهاى جامع و زیباى این داستان گذشت ، و به گفته شاعر شیرین سخن گاه در برابر جاذبه هاى این داستان بوى گل انسان را چنان مست مى کند که دامنش از دست مى رود!.
نقش داستان در زندگى انسانها.
بـا تـوجـه بـه ایـنـکـه قـسمت بسیار مهمى از قرآن به صورت سرگذشت اقوام پیشین و داسـتـانـهـاى گـذشـتـگـان بـیـان شـده اسـت ، ایـن سـؤ ال بـراى بـعـضـى پـیـش مـى آیـد که چرا یک کتاب تربیتى و انسانساز اینهمه تاریخ و داستان دارد؟.
اما توجه به چند نکته علت حقیقى این موضوع را روشن مى سازد:
1 - تـاریـخ آزمـایـشگاه مسائل گوناگون زندگى بشر است ، و آنچه را که انسان در ذهن خـود بـا دلائل عقلى ترسیم مى کند در صفحات تاریخ به صورت عینى باز مى یابد، و با توجه به اینکه مطمئن ترین معلومات آن است که جنبه حسى داشته باشد، نقش ‍ تاریخ را در نشان دادن واقعیات زندگى به خوبى مى توان درک کرد.
انـسـان بـا چشم خود در صفحات تاریخ ، شکست مرگبارى را که دامن یک قوم و ملت را بر اثر اختلاف و پراکندگى مى گیرد مى بیند، و همین گونه پیروزى درخشان قوم دیگر را در سایه اتحاد و همبستگى .
تـاریـخ بـا زبـان بـى زبـانـیـش نـتـائج قـطـعـى و غـیـر قابل انکار مکتبها: روشها،
و برنامه هاى هر قوم و گروهى را بازگو مى کند.
داسـتـانـهـاى پـیـشـیـنـیـان مجموعه اى است از پرارزشترین تجربیات آنها، و مى دانیم که محصول زندگى چیزى جز تجربه نیست .
تـاریـخ آئیـنـه اى اسـت کـه تـمـام قـامت جوامع انسانى را در خود منعکس مى سازد، زشتیها، زیـبـائیـهـا، کـامـیـابـیـهـا، نـاکـامـیـهـا، پـیـروزیـهـا و شـکـسـتـهـا و عوامل هر یک از این امور را.
بـه هـمـیـن دلیـل مـطـالعـه تاریخ گذشتگان ، عمر انسان را - درست به اندازه عمر آنها - طولانى مى کند! چرا که مجموعه تجربیات دوران عمر آنها را در اختیار انسان مى گذارد.
و بـه هـمـیـن دلیل على (علیه السلام ) در آن سخن تاریخیش که در لابلاى وصایایش به فـرزنـد بـرومـندش کرده چنین مى گوید: اى بنى انى و ان لم اکن عمرت عمر من کان قبلى فـقـد نـظـرت فـى اعـمـالهـم و فکرت فى اخبارهم و سرت فى آثار هم حتى عدت کاحدهم بل کانى بما انتهى الى من امور هم قد عمرت من اولهم الى آخرهم .
: فـرزنـدم ! مـن هـر چـنـد عـمـر پـیـشـیـنـیـان را یـکـجـا نـداشـتـه ام ، ولى در اعـمـال آنـهـا نـظـر افکندم ، در اخبارشان اندیشه نمودم ، و در آثارشان به سیر و سیاحت پـرداخـتم ، آنچنان که گوئى همچون یکى از آنها شدم بلکه گوئى من به خاطر آنچه از تجربیات تاریخ آنان دریافته ام با اولین و آخرین آنها عمر کرده ام !.
البـتـه تـاریـخـى کـه خـالى از خـرافـات و دروغ پـردازیـهـا و تملق ها و ثنا خوانیها و تحریفها و مسخها بوده باشد، ولى متاسفانه این گونه تواریخ کم است ، و نقش قرآن را در ارائه نمودن نمونه هائى از تاریخ اصیل نباید از نظر دور داشت .
تاریخى که همچون آئینه صاف باشد، نه کژ نما!، تاریخى که تنها به ذکر
وقایع نپردازد، به سراغ ریشه ها و نتیجه ها نیز برود.
بـا ایـن حـال چـرا قـرآن کـه یـک کـتـاب عـالى تـربـیـت اسـت در فـصـول و فـرازهـاى خـود تـکـیـه بـر تـاریـخ نـکـنـد و از داسـتـانـهـاى پـیـشـیـنـیـان ، مثال و شاهد نیاورد.
2 - از ایـن گـذشـتـه تـاریخ و داستان جاذبه مخصوصى دارد، و انسان در تمام ادوار عمر خود از سن کودکى تا پیرى تحت تاثیر این جاذبه فوق العاده است .
و بـه هـمـیـن جـهـت قسمت مهمى از ادبیات جهان ، و بخش بزرگى از آثار نویسندگان ، را تاریخ و داستان تشکیل مى دهد.
بـهـتـریـن آثـار شـعرا و نویسندگان بزرگ اعم از فارسى زبان و غیر آنها، داستانهاى آنـهـا اسـت ، گـلستان سعدى ، شاهنامه فردوسى ، خمسه نظامى و آثار جذاب نویسندگان معاصر، همچنین آثار هیجان آفرین ویکتور هوگو فرانسوى ، شکسپیر انگلیسى ، و گوته آلمانى ، همه در صورت داستان عرضه شده است .
داسـتـان چـه بـه صـورت نـظـم بـاشـد یـا نـثـر و یـا در شـکـل نـمـایشنامه و فیلم عرضه شود، اثرى در خواننده و بیننده مى گذارد که استدلالات عقلى هرگز قادر به چنان تاثیر نیست .
دلیـل ایـن موضوع شاید آن باشد که انسان قبل از آنکه ، عقلى باشد حسى است و بیش از آنچه به مسائل فکرى مى اندیشد در مسائل حسى غوطه ور است .
مسائل مختلف زندگى هر اندازه از میدان حس دور مى شوند و جنبه تجرد عقلانى به خود مى گیرند ثقیلتر و سنگینتر و دیرهضم تر مى شوند.
و از ایـنـرو مـى بـیـنـیـم همیشه براى جاافتادن استدلالات عقلى از مثالهاى حسى استمداد مى شـود و گـاهـى ذکـر یـک مـثـال مـنـاسـب و بـجـا تـاثـیـر اسـتـدلال را چندین برابر مى کند. و لذا دانشمندان موفق آنها هستند که تسلط بیشترى بر انتخاب بهترین مثالها دارند.
و چرا چنین نباشد در حالى که استدلالهاى عقلى بالاخره برداشتهائى از
مسائل حسى و عینى و تجربى است .
3 - داسـتان و تاریخ براى همه کس قابل فهم و درک است ، بر خلاف استدلالات عقلى که همه در آن یکسان نیستند!
بـه هـمـیـن دلیـل کـتـابـى که جنبه عمومى و همگانى دارد و از عرب بیابانى بیسواد نیمه وحـشـى گرفته تا فیلسوف بزرگ و متفکر همه باید از آن استفاده کنند، حتما باید روى تاریخ و داستانها و مثالها تکیه نماید.
مـجـمـوعه این جهات نشان مى دهد که قرآن در بیان این همه تاریخ و داستان بهترین راه را از نظر تعلیم و تربیت پیموده است .
مـخـصـوصا با توجه به این نکته که قرآن در هیچ مورد به ذکر وقایع تاریخى بطور برهنه و عریان نمى پردازد، بلکه در هر گام از آن نتیجه گیرى کرده ، و بهره بردارى تربیتى مى کند، چنانکه نمونه هایش را در همین سوره به زودى خواهید دید.
آیه و ترجمه


إ ذ قـال یـوسـف لا بـیـه یـأ بـت إ نـى رأ یت أ حد عشر کوکبا و الشمس و القمر رأ یتهم لى سجدین (4)
قال یبنى لا تقصص رءیاک على إ خوتک فیکیدوا لک کیدا إ ن الشیطن للانسن عدو مبین (5)
و کـذلک یـجـتـبـیـک ربـک و یـعـلمـک مـن تـأ ویـل الا حـادیـث و یـتـم نـعـمـتـه عـلیـک و عـلى ءال یعقوب کما أ تمها على أ بویک من قبل إ برهیم و إ سحق إ ن ربک علیم حکیم (6)


ترجمه :

4 - (بـخـاطـر آر) هـنـگـامـى را کـه یوسف به پدرش گفت : پدرم ! من در خواب دیدم یازده ستاره و خورشید و ماه در برابرم سجده مى کنند!.
5 - گـفـت : فـرزنـدم ! خـواب خـود را بـراى بـرادرانـت بـازگـو مـکن که براى تو نقشه خطرناک مى کشند، چرا که شیطان دشمن آشکار انسان است !.
6 - و اینگونه پروردگارت تو را بر مى گزیند، و از تعبیر خوابها به تو مى آموزد، و نـعـمـتـش را بـر تـو و بـر آل یعقوب تمام و کامل مى کند، همانگونه که پیش از این بر پدرانت ابراهیم و اسحاق تمام کرد، پروردگار تو عالم و حکیم است .
تفسیر :
بارقه امید و آغاز مشکلات !.
قـرآن داسـتـان یـوسف را از خواب عجیب و پر معنى او آغاز مى کند، زیرا این خواب در واقع نخستین فراز زندگى پر تلاطم یوسف محسوب مى شود
یک روز صبح با هیجان و شوق به سراغ پدر آمد و پرده از روى حادثه تازه اى برداشت کـه در ظـاهـر چـنـدان مـهـم نـبـود امـا در واقـع شـروع فصل جدیدى را در زندگانى او اعلام مى کرد.
(یـوسـف گـفـت پـدرم ! من دیشب در خواب یازده ستاره را دیدم که از آسمان فرود آمدند، و خـورشـیـد و مـاه نـیـز آنـهـا را هـمراهى مى کردند، همگى نزد من آمدند و در برابر من سجده کـردنـد) (اذ قـال یوسف لابیه یا ابت انى رایت احد عشر کوکبا و الشمس و القمر رایتهم لى ساجدین ).
ابـن عـبـاس مـى گـویـد: یـوسـف ایـن خواب را در شب جمعه که مصادف شب قدر، (شب تعیین سرنوشتها و مقدرات بود) دید.
در ایـنـکـه یـوسـف بـه هـنـگـام دیـدن ایـن خـواب چـنـد سـال داشـت ، بـعـضـى نـه سـال ، بـعـضـى دوازده سـال و بـعـضـى هـفـت سـال ، نـوشـتـه انـد، قـدر مـسـلم ایـن اسـت کـه در آن هـنـگـام بـسـیـار کـم سـن و سال بود.
قابل توجه اینکه : جمله (رایت ) به عنوان تاءکید و قاطعیت در این آیه تکرار شده است اشـاره بـه ایـنکه من چون بسیارى از افراد که قسمتى از خواب خود را فراموش مى کنند و بـا شـک و تـردید از آن سخن مى گویند نیستم ، من با قطع و یقین دیدم که یازده ستاره و خورشید و ماه در برابرم سجده کردند، در این موضوع شک تردیدى ندارم .
نـکـتـه دیـگـر ایـنـکـه ضـمـیـر (هـم ) کـه بـراى جـمـع مـذکـر عاقل است در مورد خورشید و ماه و ستارگان به کار رفته ، همچنین کلمه (ساجدین ).
اشـاره بـه ایـنـکـه سـجـده آنـها یک امر تصادفى نبود بلکه پیدا بود روى حساب همچون افراد عاقل و هوشیار سجده مى کنند.
البته روشن است که منظور از سجده در اینجا خضوع و تواضع مى باشد و گرنه سجده به شکل سجده معمولى انسانها در مورد خورشید و ماه و ستارگان مفهوم ندارد.
این خواب هیجان انگیز و معنى دار یعقوب پیامبر را در فکر فرو برد:
خـورشـیـد و ماه و ستارگان آسمان ؟ آنهم یازده ستاره ؟ فرود آمدند و در برابر فرزندم یوسف سجده کردند، چقدر پر معنى است ؟ حتما خورشید و ماه ، من و مادرش (یا من و خاله اش ) مـى بـاشـیـم ، و یـازده سـتـاره ، بـرادرانـش ، قـدر و مـقـام فـرزندم آنقدر بالا میرود که ستارگان آسمان و خورشید و ماه سر بر آستانش مى سایند، آنقدر در پیشگاه خدا عزیز و آبـرومـنـد مـى شـود کـه آسـمـانـیـان در بـرابرش ‍ خضوع مى کنند، چه خواب پر شکوه و جالبى ؟!.
لذا بـا لحـن آمـیـخـتـه بـا نـگـرانى و اضطراب اما توام با خوشحالى به فرزندش چنین (گـفـت : فـرزنـدم ایـن خـوابـت را بـراى بـرادران بـازگـو مـکـن ) (قال یا بنى لا تقصص رؤ یاک على اخوتک ).
(چرا که آنها براى تو نقشه هاى خطرناک خواهند کشید) (فیکیدوا لک کیدا).
من مى دانم (شیطان براى انسان دشمن آشکارى است ) (ان الشیطان للانسان عدو مبین ).
او مـنتظر بهانه اى است که وسوسه هاى خود را آغاز کند، به آتش کینه و حسد دامن زند، و حتى برادران را به جان هم اندازد.
جالب اینکه یعقوب نگفت : (مى ترسم برادران قصد سوئى درباره تو کنند بلکه آنرا بـصـورت یـک امـر قـطـعـى و مـخـصـوصـا بـا تـکـرار (کـیـد) کـه دلیـل بـر تـاءکـیـد اسـت بـیان کرد، چرا که از روحیات سایر فرزندانش با خبر بود، و حساسیت آنها را نسبت به (یوسف ) مى دانست ، شاید برادران نیز از تعبیر کردن خواب بى اطلاع نبودند، به علاوه این خواب خوابى بود که تعبیرش ‍ چندان پیچیدگى نداشت .
از طرفى این خواب ، شبیه خوابهاى کودکانه به نظر نمى رسید، کودک
مـمـکـن اسـت خـواب مـاه و سـتـاره را بـبـیـند اما اینکه ماه و ستارگان به صورت موجوداتى عاقل و با شعور در برابر او سجده کنند، این یک خواب کودکانه نیست و روى این جهات جا داشت که یعقوب نسبت به افروخته شدن آتش حسد برادران نسبت به یوسف بیمناک باشد.
ولى ایـن خـواب تـنـها بیانگر عظمت مقام یوسف در آینده از نظر ظاهرى و مادى نبود، بلکه نـشـان مـى داد کـه او بـه مـقـام نـبـوت نـیـز خـواهـد رسـیـد، چـرا کـه سـجـده آسـمـانـیـان دلیل بر بالا گرفتن مقام آسمانى او است ، و لذا پدرش یعقوب اضافه کرد: (و اینچنین پروردگارت تو را بر مى گزیند) (و کذلک یجتبیک ربک ).
(و از تـعـبـیـر خـواب بـه تـو تـعـلیـم مـى دهـد) (و یـعـلمـک مـن تاویل الاحادیث ).
(و نـعـمـتـش را بـر تـو و آل یـعـقـوب تـکـمـیـل مـى کـنـد) (و یـتـم نـعـمـتـه عـلیک و على آل یعقوب ).
(هـمـانـگـونـه کـه پیش از این بر پدرانت ابراهیم و اسحاق تمام کرد) (کما اتمها على ابویک من قبل ابراهیم و اسحاق ).
آرى (پروردگارت عالم است و از روى حکمت کار مى کند) (ان ربک علیم حکیم ).
نکته ها :
در اینجا به دو نکته باید توجه کرد:
1 - رؤ یا و خواب دیدن .
مـسـاءله رؤ یا و خواب دیدن ، همیشه از مسائلى بوده است که فکر افراد عادى و دانشمندان را از جهات مختلفى به خود جلب کرده است .
ایـن صـحـنـه هـاى زشت و زیبا، وحشتناک و دلپذیر، سرورآفرین و غم انگیز که انسان در خواب مى بیند چیست ؟!.
آیـا ایـنـهـا مـربـوط بـه گـذشته است که در اعماق روح انسان لانه کرده و یا تغییرات و تـبـدیـلاتـى خـودنـمـائى مى کنند و یا مربوط به آینده است که بوسیله دستگاه گیرنده حـساس روح آدمى از طریق ارتباط مرموزى از حوادث آینده عکسبردارى مى نماید، و یا انواع و اقسام مختلفى دارد که بعضى مربوط به گذشته و بعضى مربوط به آینده و قسمتى نتیجه تمایلات و خواستهاى ارضا نشده است .
قرآن در آیات متعددى صراحت دارد که حداقل ، پاره اى از خوابها، انعکاسى از آینده دور یا نزدیک مى باشد.
در داستان خواب یوسف که در آیات فوق خواندیم ، و همچنین داستان خواب زندانیان که در آیـه 36 هـمـیـن سـوره و داسـتـان خواب عزیز مصر که در آیه 43 خواهد آمد به چند نمونه خـواب بـرخـورد مـى کنیم که همه آنها از حوادث آینده پرده برداشته است ، بعضى از این حـوادث نـسـبـتـا دور مـانـنـد خـواب یـوسـف کـه مـى گـویـنـد بـعـد از چهل سال به تحقق پیوست و بعضى در آینده نزدیکتر مانند خواب عزیز مصر و هم بندهاى یوسف به وقوع پیوست .
در غـیـر ایـن سـوره اشـاره بـه (خـوابـهـاى تعبیردار) دیگرى نیز شده ، مانند رؤ یاى پـیـغـمـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) کـه در سوره فتح به آن اشاره شده و خواب ابـراهـیم که در سوره صافات آمده است (این خواب ، هم فرمان الهى بود و هم تعبیر داشت ).
جالب اینکه در روایتى از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چنین مى خوانیم : الرؤ یا ثـلاثـة بـشـرى من الله و تحزین من الشیطان و الذى یحدث به الانسان نفسه فیراه فى مـنامه : (خواب و رؤ یا سه گونه است گاهى بشارتى از ناحیه خداوند است گاه وسیله غـم و انـدوه از سوى شیطان ، و گاه مسائلى است که انسان در فکر خود مى پروراند و آن را در خواب مى بیند.
روشن است که خوابهاى شیطانى چیزى نیست که تعبیر داشته باشد، اما خوابهاى رحمانى کـه جـنـبـه بـشارت دارد حتما باید خوابى باشد که از حادثه مسرت بخش در آینده پرده بردارد.
بهر حال لازم است در اینجا به نظرات مختلف که درباره حقیقت رؤ یا ابراز شده به طور فشرده اشاره کنیم :
درباره حقیقت رؤ یا. تفسیرهاى زیادى شده است که میتوان آنها را به دو بخش تقسیم کرد:
1 - تفسیر مادى .
2 - تفسیر روحى .
مادیها مى گویند رؤ یا چند علت میتواند داشته باشد:
الف - ممکن است خواب دیدن و رؤ یا نتیجه مستقیم کارهاى روزانه انسان باشد، یعنى آنچه بـراى انـسـان در روزهـاى گـذشـتـه روى داده بـه هـنـگـام خـواب در مقابل فکرش مجسم گردد.
ب - ممکن است یک سلسله آرزوهاى بر آورده نشده باعث دیدن خوابهائى
شـود، هـمانطور که شخصى تشنه ، آب در خواب مى بیند و کسى که در انتظار سفر کرده اى اسـت آمـدن او را از سفر بخواب مى بیند (و از قدیم گفته اند شتر در خواب بیند پنبه دانه !...)
ج - مـمـکـن اسـت تـرس از چیزى باعث شود که انسان خواب آن را ببیند زیرا مکرر تجربه شـده اسـت کـسـانـى کـه از دزد وحـشـت دارنـد شـب خـواب دزد مـى بـیـنـنـد (ضـرب المثل معروف دور از شتر به خواب و خواب آشفته نبین اشاره به همین حقیقت است ).
(فروید) و پیروان مکتب فروید یکنوع تفسیر و تعبیر مادى دیگرى براى خواب دارند:
آنـهـا طـى مـقـدمـات مـشـروحـى اظـهـار مـى دارنـد کـه : خواب و رؤ یا عبارت است از ارضاى تـمـایلات واپس زده و سرکوفته اى که همیشه با تغییر و تبدیلهائى براى فریب (من ) به عرصه خودآگاهى روى مى آورند.
تـوضـیـح ایـنـکـه : بـعـد از قـبـول ایـن مـسـئله کـه روان آدمـى مـشـتـمـل بـر دو بـخـش است (بخش آگاه ) (آنچه به تفکرات روزانه و معلومات ارادى و اخـتـیـارات انسان ارتباط دارد) و (بخش ناآگاه ) (آنچه در ضمیر باطن به صورت یک میل ارضا نشده پنهان گردیده است ) مى گویند:
بـسـیـار مـى شـود امـیـالى کـه مـا داریـم و به عللى نتوانسته ایم آنها را ارضا کنیم و در ضـمـیـر بـاطـن مـا جـاى گـرفته اند، به هنگام خواب که سیستم خود آگاه از کار مى افتد براى یک نوع اشباع تخیلى به مرحله خودآگاه روى مى آورند، گاهى بدون تغییر منعکس مـى شـونـد (هـمـانـند عاشقى که محبوب از دست رفته خود را در عالم خواب مشاهده میکند ) و گـاهـى تـغییر شکل داده و به صورتهاى مناسبى منعکس مى شوند که در این صورت نیاز به تعبیر دارند.
بنابراین (رؤ یاها) همیشه مربوط به گذشته است ، و از آینده هرگز خبر
نمى دهد، تنها میتوانند وسیله خوبى براى خواندن ضمیر( ناآگاه ) باشند، و به همین جـهـت بـراى درمـان بیماریهاى روانى که متکى به کشف ضمیر ناآگاه است بسیار مى شود که از خوابهاى بیمار کمک مى گیرند.
بـعـضـى از دانـشـمـنـدان غـذا شـنـاس میان (خواب و رؤ یا) و (نیازهاى غذائى بدن ) رابطه قائل هستند و معتقدند که مثلا اگر انسان در خواب ببیند از دندانش (خون ) میچکد لابد ویتامین ث بدن او کم شده است ! و اگر در خواب ببیند موى سرش ‍ سفید گشته معلوم مى شود گرفتار کمبود ویتامین ب شده است !!.
و امـا فـلاسفه روحى تفسیر دیگرى براى خوابها دارند، آنها میگویند، خواب و رؤ یا بر چند قسم است :.
1 - خـوابـهـاى مـربـوط بـه گذشته زندگى و امیال و آرزوها که بخش مهمى از خوابهاى انسان را تشکیل مى دهد.
2 - خـوابـهـاى پـریـشـان و نـامـفـهـوم کـه مـعـلول فـعـالیـت تـوهـم و خیال است (اگر چه ممکن است انگیزه هاى روانى داشته باشد).
3 - خوابهائى که مربوط به آینده است و از آن گواهى مى دهد.
شـک نیست که خوابهاى مربوط به زندگى گذشته و جان گرفتن و تجسم صحنه هائى کـه انسان در طول زندگى خود دیده است تعبیر خاصى ندارند، همچنین خوابهاى پریشان و بـه اصـطـلاح (اضغاث احلام ) که نتیجه افکار پریشان ، و همانند افکارى است که انـسـان در حـال تـب و هـذیـان پـیـدا مـى کـنـد نـیـز تـعـبـیـر خـاصـى نـسـبـت بـه مـسـائل آیـنـده زندگى نمى تواند داشته باشد، اگر چه روانشناسان و روانکاوان از آنها بـه عـنـوان دریـچـه اى براى دست یافتن به ضمیر ناآگاه بشرى استفاده کرده و آنها را کـلیـدى بـراى درمـان بیماریهاى روانى مى دانند، بنابراین تعبیر خواب آنها براى کشف اسرار روان و سرچشمه بیماریها است نه براى کشف حوادث آینده زندگى .
و اما خوابهاى مربوط به آینده نیز داراى دو شعبه است ، قسمتى خوابهاى صریح و روشن مـى باشند که به هیچوجه تعبیرى نمى خواهند و گاهى بدون کمترین تفاوتى با نهایت تعجب ، در آینده دور یا نزدیک تحقق مى پذیرد مى باشد.
دوم خـوابـهـائى اسـت کـه در عـیـن حـکـایـت از حـوادث آیـنـده بـر اثـر عوامل خاص ذهنى و روحى تغییر شکل یافته و نیازمند به تعبیر است .
بـراى هـر یـک از ایـن خوابها نمونه هاى زیادى وجود دارد که همه آنها را نمى توان انکار کـرد، نـه تـنـهـا در مـنـابـع مـذهـبـى و کـتب تاریخى نمونه هائى از آن ذکر شده بلکه در زنـدگـى خـصـوصى خود ما یا کسانى که مى شناسیم مکرر رخ داده است به اندازه اى که هرگز نمى توان همه را معلول تصادف دانست .
در اینجا چند نمونه از خوابهائى که بطرز عجیبى پرده از روى حوادث آینده برداشته و از افراد مورد اعتماد شنیده ایم یادآور مى شویم .
1 - یکى از علماى معروف و کاملا مورد وثوق همدان مرحوم اخوند ملا على از مرحوم آقا میرزا عـبـد النـبـى کـه از عـلمـاى بـزرگ تـهـران بـود چـنـیـن نـقـل مـى کـرد: هـنگامى که در سامرا بودم هر سال مبلغى در حدود یکصد تومان از مازندران بـراى مـن فـرسـتـاده مـى شد، و به اعتبار همین موضوع قبلا که نیاز پیدا مى کردم قرض هائى مى نمودم و بهنگام وصول آن وجه ، تمام بدهى هاى خود را ادا مى کردم .
یـک سـال بـمـن خـبـر دادنـد کـه امـسال وضع محصولات بسیار بد بوده و بنابراین وجهى فرستاده نمى شود! بسیار ناراحت شدم و با همین فکر ناراحت خوابیدم ، ناگهان در خواب پـیـامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را دیدم که مرا صدا زد و گفت : فلان کس ! بـرخـیـز در آن دو لاب را بـاز کـن (اشـاره بـه دولابـى کـرد) و یـک صـد تومان در آن هست بردار. از خواب بیدار شدم چیزى نگذشت در خانه را زدند بعد از ظهر بود دیدم فرستاده مرحوم میرزاى شیرازى مرجع بزرگ تقلید شیعیان است گفت
مـیـرزا شـمـا را مـى خـواهـد. مـن تعجب کردم که در این موقع براى چه آن مرد بزرگ مرا مى خواهد رفتم دیدم در اطاق خود نشسته ، (من خواب خود را بکلى فراموش کرده بودم ) ناگاه مرحوم میرزاى شیرازى به من گفت : میرزا عبد النبى در آن دولاب را باز کن و یکصد تومان در آنـجـا هـسـت بـردار، بـلا فاصله داستان خواب به نظرم آمد و از این حادثه سخت تعجب کـردم خـواسـتـم چـیـزى بـگـویـم ، احـسـاس کـردم او مایل نیست سخنى در این زمینه گفته شود، وجه را برداشتم و بیرون آمدم .
2 - دوسـتـى کـه مـورد اعـتـمـاد اسـت نـقـل مى کرد نویسنده کتاب (ریحانة الادب ) مرحوم تـبـریـزى فـرزنـدى داشـت دسـت راسـت او ناراحت بود (شاید روماتیسم شدید داشت ) به طـورى کـه بـه زحـمـت مـى تـوانـست قلم به دست بگیرد، بنا شد براى معالجه به آلمان برود او مى گوید: در کشتى که بودم خواب دیدم مادرم از دنیا رفته است ، تقویم را باز کـردم و جـریـان را بـا قـیـد روز و ساعت نوشته چیزى نگذشت که به ایران آمدم جمعى از بـسـتـگـان به استقبال من آمدند دیدم لباس مشکى در تن دارند، تعجب کردم و جریان خواب بـه کـلى از خـاطرم رفته بود، بالاخره تدریجا به من حالى کردند که مادرم فوت کرده بـلافـاصـله بـیـاد جـریـان خـواب افـتـادم ، تـقـویـم را بـیرون آوردم و روز فوت را سؤ ال کردم دیدم درست در همان روز مادرم از دنیا رفته بود!.
3 - نـویـسـنـده مـعـروف اسـلامـى سـیـد قـطـب در تـفـسـیـر خـود فـى ظلال القرآن ذیل آیات مربوط به سوره یوسف چنین مى نویسد: اگر من تمام آنچه درباره رؤ یـا گـفـتـه ایـد انکار کنم هیچگاه نمى توانم جریانى را که براى خودم هنگامى که در آمریکا بودم واقع شد انکار نمایم ، در آنجا من در خواب دیدم که خواهر زاده ام خون چشمانش را فـرا گـرفـتـه بود و قادر به دیدن نیست (خواهرزاده ام با سایر اعضاى خانواده ام در مصر بودند) من از این جریان متوحش شدم ، فورا نامه اى براى خانواده ام به مصر نوشتم و مخصوصا از وضع چشم خواهر زاده ام
سـؤ ال کـردم ، چـیزى نگذشت که جواب نامه بدستم رسید نوشته بودند که چشم او مبتلا بـه خـونـریـزى داخـلى شـده و قـادر بـه دیـدن نـیـسـت و هـم اکـنـون مشغول معالجه است .
قـابـل تـوجـه ایـنـکـه خـونـریـزى داخـلى چـشـم او طـورى بـود کـه در مـشـاهـده مـعـمـولى قـابـل رؤ یـت نـبـود و تـنـهـا بـا وسـائل پـزشـکـى دیـدن آن مـیـسـر بـود ولى بـه هـر حـال از بـیـنـائى چـشـم مـحـروم گـشته بود، من حتى این خونریزى درونى را در خواب به شکل آشکار دیدم !.
خـوابـهـائى کـه پـرده از روى اسـرارى بـرداشـته و حقایقى مربوط به آینده و یا حقایق پـنـهـانـى مـربـوط به حال را کشف کرده بیش از آن است که حتى افراد دیر باور بتوانند انـگـشـت انـکـار روى هـمـه آنـهـا بـگـذارنـد، و یـا آنـهـا را حمل بر تصادف کنند.
بـا تـحـقـیـق از دوسـتان نزدیک خود غالبا مى توانید به نمونه هائى از این خوابها دست یـابـیـد، ایـنـگـونـه خـوابـهـا از طـریـق (تـفـسـیـر مـادى رؤ یـا) هـرگـز قـابـل تـعـبـیـر نـیـسـتـنـد و تـنـهـا بـا تـفـسـیـر فـلاسـفـه روحـى ، و اعـتـقـاد بـه اسـتـقـلال روح مـى تـوان آنـهـا را تـفسیر کرد، بنابراین از مجموع آنها به عنوان شاهدى براى استقلال روح مى توان استفاده کرد.
2 - در آیات مورد بحث خواندیم که یعقوب علاوه بر اینکه فرزندش را از بازگو کردن خـواب خـود بـه بـرادران بـر حـذر داشـت ، خـواب را بـطـور اجمال براى او تعبیر کرد، و به او گفت تو بر گزیده خدا خواهى شد و تعبیر خواب به تو خواهد آموخت و نعمتش ‍ را بر تو و آل یعقوب تمام خواهد کرد.
دلالت خواب یوسف بر اینکه او در آینده به مقامهاى بزرگ معنوى و مادى خواهد رسید کاملا قابل درک است ، ولى این سؤ ال پیش مى آید که مساله آگاهى
یـوسـف از تـعبیر خواب در آینده چگونه از رؤ یاى یوسف براى یعقوب ، کشف شد؟ آیا این یـک خبر تصادفى بود که یعقوب به یوسف داد و کار به خواب او نداشت ، و یا آن را از همان خواب یوسف کشف کرد؟.
ظـاهر این است که یعقوب این مساءله را از خواب یوسف فهمید، و این ممکن است از یکى از دو راه بوده باشد:
نـخـسـت ایـنـکـه یـوسـف در آن سـن و سـال کـم ایـن خـوابرا بطور خصوصى و دور از چشم برادران براى پدر نقل کرد (چرا که پدر به او توصیه کرد در کتمان آن بکوشد) و این نشان مى دهد که یوسف نیز از خواب خود احساس خاصى داشت که آنرا در جمع مطرح نکرد، وجـود چـنـیـن احـسـاسـى در کـودک کـم سـن و سـالى مـانـنـد یـوسـف دلیل بر این است که او یکنوع آمادگى روحى براى کشف تعبیر خواب ، دارد و پدر احساس کرد با پرورش این آمادگى او در آینده آگاهى وسیعى در این زمینه پیدا خواهد کرد.
دیـگـر ایـنـکه ارتباط پیامبران با عالم غیب از چند طریق بوده است گاهى از طریق الهامات قـلبى ، و گاه از طریق نزول فرشته وحى ، و گاه از طریق خواب ، گرچه یوسف در آن زمان هنوز به مقام نبوت نرسیده بود اما وقوع چنین خواب معنى دارى براى یوسف نشان مى داد کـه او در آیـنـده از ایـن طـریق با عالم غیب ، ارتباط خواهد گرفت و طبعا باید تعبیر و مفهوم خواب را بداند تا بتواند چنین رابطه اى داشته باشد.

3 - از درسهائى که این بخش از آیات به ما مى دهد درس حفظ اسرار است ، که گاهى حتى در مـقـابـل بـرادران نـیز باید عملى شود، همیشه در زندگى انسان اسرارى وجود دارد که اگـر فاش شود ممکن است آینده او یا جامعهاش را به خطر اندازد، خویشتن دارى در حفظ این اسرار یکى از نشانه هاى وسعت روح و قدرت
اراده اسـت ، چـه بـسـیـارنـد افـرادى که به خاطر ضعف در این قسمت سرنوشت خویش و یا جـامـعه اى را به خطر افکنده اند و چه بسیار ناراحتیهائى که در زندگى به خاطر ترک حفظ اسرار براى انسان پیش مى آید.
در حدیثى از امام على بن موسى الرضا (علیهم السلام ) مى خوانیم : لا یکون المؤ من مؤ منا حتى تکون فیه ثلاث خصال سنة من ربه و سنة من نبیه (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و سـنـة مـن ولیـه (عـلیـهـم السـلام ) فـامـا السـنة من ربه فکتمان السر و اما السنة من نبیه فمداراة الناس و اما السنة من ولیه فالصبر فى البا ساء و الضراء.
(مـؤ مـن ، مـؤ مـن نـخواهد بود مگر اینکه سه خصلت داشته باشد: سنتى از پروردگار و سـنـتـى از پـیـامبر و سنتى از امام و پیشوا، اما سنت پروردگار کتمان اسرار است ، اما سنت پیامبر مدارا با مردم است و اما سنت امام شکیبائى در برابر ناراحتیها و مشکلات مى باشد) (البته کتمان سر در اینجا بیشتر ناظر به کتمان اسرار دیگران است ).
و در حـدیـثـى از امام صادق (علیهم السلام ) مى خوانیم : سرک من دمک فلا یجرین من غیر او داجک : (اسرار تو همچون خون تو است که باید تنها در عروق خودت جریان یابد).
آیه و ترجمه


لقد کان فى یوسف و إ خوته ءایت للسائلین (7)
إ ذ قـالوا لیـوسـف و أ خـوه أ حـب إ لى أ بـیـنـا مـنـا و نـحـن عـصـبـة إ ن أ بـانـا لفـى ضلل مبین (8)
اقتلوا یوسف أ و اطرحوه أ رضا یخل لکم وجه أ بیکم و تکونوا من بعده قوما صلحین (9)
قـال قـائل مـنـهـم لا تـقـتلوا یوسف و أ لقوه فى غیبت الجب یلتقطه بعض السیارة إ ن کنتم فعلین (10)


ترجمه :

7 - در (داسـتـان ) یـوسـف و بـرادرانـش نـشـانـه هـاى (هـدایـت ) بـراى سـؤ ال کنندگان بود.
8 - هنگامى که (برادران ) گفتند یوسف و برادرش (بنیامین ) نزد پدر از ما محبوبترند در حالى که ما نیرومندتریم ، مسلما پدر ما، در گمراهى آشکار است !.
9 - یـوسـف را بـکـشـید یا او را به سرزمین دور دستى بى فکنید تا توجه پدر فقط با شما باشد و بعد از آن (از گناه خود توبه مى کنید و) افراد صالحى خواهید بود!.
10 - یـکـى از آنها گفت یوسف را نکشید و اگر کارى مى خواهید انجام دهید او را در نهانگاه چاه بى فکنید تا بعضى از قافله ها او را برگیرند (و با خود به مکان دورى ببرند).
تفسیر :
نقشه نهائى که کشیده شد.
از اینجا جریان درگیرى برادران یوسف با یوسف شروع مى شود:
در آیه نخست اشاره به درسهاى آموزنده فراوانى که در این داستان است
کـرده ؛ مـى گـویـد بـه یـقـین در سر گذشت یوسف و برادرانش ، نشانه هائى براى سؤ ال کنندگان بود (لقد کان فى یوسف و اخوته آیات للسائلین ).
در اینکه منظور از این سؤ ال کنندگان چه اشخاصى هستند بعضى از مفسران (مانند قرطبى در تـفـسـیـر الجـامـع و غـیـر او) گـفـتـه انـد کـه ایـن سـؤ ال کـنـنـدگـان جـمـعى از یهود مدینه بودند که در این زمینه پرسشهائى از پیامبر (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) مـى کـردنـد ولى ظاهر آیه مطلق است و مى گوید: (براى همه افراد جستجوگر آیات و نشانه ها و درسهائى در این داستان نهفته است ).
چـه درسـى از این برتر که گروهى از افراد نیرومند با نقشه هاى حساب شده اى که از حسادت سرچشمه گرفته براى نابودى یک فرد ظاهرا ضعیف و تنها، تمام کوشش خود را به کار گیرند، اما با همین کار بدون توجه او را بر تخت قدرت بنشانند و فرمانرواى کـشـور پـهناورى کنند، و در پایان همگى در برابر او سر تعظیم فرود آورند، این نشان مى دهد وقتى خدا کارى را اراده کند مى تواند آن را، حتى بدست مخالفین آن کار، پیاده کند، تـا روشـن شـود که یک انسان پاک و باایمان تنها نیست و اگر تمام جهان به نابودى او کمر بندند اما خدا نخواهد تار موئى از سر او کم نخواهند کرد!.
یـعـقـوب دوازده پـسـر داشـت ، کـه دو نـفـر از آنـهـا (یوسف ) و (بنیامین ) از یک مادر بـودنـد، کـه (راحـیـل ) نـام داشـت ، یـعقوب نسبت به این دو پسر مخصوصا یوسف محبت بـیـشترى نشان مى داد، زیرا اولا کوچکترین فرزندان او محسوب مى شدند و طبعا نیاز به حـمـایـت و مـحـبـت بـیـشـتـرى داشـتـنـد، ثـانـیـا طـبـق بـعـضـى از روایـات مـادر آنـهـا (راحـیـل ) از دنـیـا رفـته بود، و به این جهت نیز به محبت بیشترى محتاج بودند، از آن گـذشته مخصوصا در یوسف ، آثار نبوغ و فوق العادگى نمایان بود، مجموع این جهات سبب شد که یعقوب آشکارا نسبت به آنها ابراز علاقه بیشترى کند.
برادران حسود بدون توجه به این جهات از این موضوع سخت ناراحت شدند، به خصوص کـه شـایـد بـر اثـر جـدائى مـادرهـا، رقابتى نیز در میانشان طبعا وجود داشت ، لذا دور هم نـشـسـتـنـد (و گـفـتـنـد یـوسـف و برادرش نزد پدر از ما محبوبترند، با اینکه ما جمعیتى نـیـرومـنـد و کـارسـاز هـسـتـیـم ) و زنـدگى پدر را به خوبى اداره مى کنیم ، و به همین دلیـل بـایـد عـلاقـه او بـه مـا بـیـش از ایـن فـرزنـدان خردسال باشد که کارى از آنها ساخته نیست . (اذ قالوا لیوسف و اخوه احب الى ابینا منا و نحن عصبة ).
و بـه ایـن تـرتـیـب بـا قضاوت یک جانبه خود پدر را محکوم ساختند و گفتند: (به طور قـطـع پـدر مـا در گـمـراهـى آشـکـارى اسـت )! (ان ابـانـا لفـى ضلال مبین ).
آتـش حـقـد و حـسـد بـه آنـهـا اجـازه نـمـى داد کـه در تـمـام جـوانـب کـار بـیـنـدیـشـنـد دلائل اظهار علاقه پدر را نسبت به این دو کودک بدانند، چرا که همیشه منافع خاص هر کس حـجابى بر روى افکار او مى افکند، و به قضاوتهائى یک جانبه که نتیجه آن گمراهى از جاده حق و عدالت است وا مى دارد.
البـتـه مـنـظـور آنـها گمراهى دینى و مذهبى نبود چرا که آیات آینده نشان مى دهد آنها به بـزرگـى و نـبـوت پـدر اعـتـقـاد داشـتـنـد و تـنـها در زمینه طرز معاشرت به او ایراد مى گرفتند.
حس حسادت ، سرانجام برادران را به طرح نقشه اى وادار ساخت : گرد هم جمع شدند و دو پـیـشـنهاد را مطرح کردند و گفتند: (یا یوسف را بکشید و یا او را به سرزمین دوردستى بـیـفـکـنـیـد تـا مـحـبـت پـدر یـکـپـارچه متوجه شما بشود)! (اقتلوا یوسف او اطرحوه ارضا یخل لکم وجه ابیکم ).
درسـت اسـت که با این کار احساس گناه و شرمندگى وجدان خواهید کرد، چرا که با برادر کـوچک خود این جنایت را روا داشته اید ولى جبران این گناه ممکن است ، توبه خواهید کرد و پس از آن جمعیت صالحى خواهید شد! (و تکونوا من بعده قوما صالحین ).
ایـن احـتـمـال نـیز در تفسیر جمله اخیر داده شده که منظور آنها این بوده است که بعد از دور ساختن یوسف از چشم پدر، مناسبات شما با پدر به صلاح مى گراید، و ناراحتیهائى که از ایـن نـظـر داشـتـیـد از مـیـان مـى رود، ولى تـفـسـیـر اول صحیحتر به نظر مى رسد.
بـهـر حـال ایـن جـمـله دلیـل بـر آن اسـت کـه آنـهـا احـسـاس گـنـاه بـا ایـن عـمـل مـى کـردنـد و در اعـمـاق دل خـود کـمـى از خـدا تـرس داشـتـنـد، و بـه هـمـیـن دلیل پیشنهاد توبه بعد از انجام این گناه مى کردند.
ولى مـساءله مهم اینجاست که سخن از توبه قبل از انجام جرم در واقع براى فریب وجدان و گـشـودن راه بـه سـوى گـنـاه اسـت ، و بـه هـیـچـوجـه دلیل بر پشیمانى و ندامت نمى باشد.
و به تعبیر دیگر توبه واقعى آن است که بعد از گناه ، حالت ندامت و شرمسارى براى انسان پیدا شود، اما گفتگو از توبه قبل از گناه ، توبه نیست .
تـوضـیـح ایـنـکـه بسیار مى شود که انسان به هنگام تصمیم بر گناه یا مخالفت وجدان روبرو مى گردد و یا اعتقادات مذهبى در برابر او سدى ایجاد مى کند و از پیشرویش به سوى گناه ممانعت به عمل مى آورد، او براى اینکه از این سد به آسانى بگذرد و راه خود را بـه سـوى گـنـاه بـاز کـنـد وجـدان و عقیده خود را با این سخن مى فریبد، که من پس از انـجـام گناه بلا فاصله در مقام جبران بر مى آیم ، چنان نیست که دست روى دست بگذارم و بـنـشـیـنـم ، تـوبـه مـى کـنـم ، بـدر خـانـه خـدا مـى روم ، اعمال صالح انجام مى دهم ، و سرانجام آثار گناه را مى شویم !.
یعنى همانگونه که نقشه شیطانى براى انجام گناه مى کشد، یک نقشه شیطانى هم براى فریب وجدان و تسلط بر عقائد مذهبى خود طرح مى کند، و چه بسا این نقشه شیطانى نیز مـؤ ثـر واقع مى شود و آن سد محکم را با این وسیله از سر راه خود بر مى دارد، برادران یوسف نیز از همین راه وارد شدند.
نـکـتـه دیـگـر ایـنکه آنها گفتند پس از دور ساختن یوسف ، توجه پدر و نگاه او به سوى شـمـا خـواهـد شـد (یخل لکم (وجه ) ابیکم ) و نگفتند قلب پدر در اختیار شما خواهد شد (یـخـل لکـم قـلب ابـیـکـم ) چـرا کـه اطـمـیـنـان نداشتند پدر به زودى فرزندش یوسف را فراموش کند، همین اندازه که توجه ظاهرى پدر به آنها باشد کافى است .
این احتمال نیز وجود دارد که صورت و چشم دریچه قلب است ، هنگامى که نگاه پدر متوجه آنها شد تدریجا قلب او هم متوجه خواهد شد.
ولى در مـیان برادران یک نفر بود که از همه باهوشتر، و یا با وجدان تر بود، به همین دلیـل بـا طـرح قـتـل یوسف مخالفت کرد و هم با طرح تبعید او در یک سرزمین دور دست که بیم هلاکت در آن بود، و طرح سومى را ارائه نمود و گفت : اگر اصرار دارید کارى بکنید یـوسـف را نـکـشـیـد، بـلکـه او را در قعر چاهى بى فکنید (بگونهاى که سالم بماند) تا بـعضى از راهگذران و قافله ها او را بیابند و با خود ببرند و از چشم ما و پدر دور شود (قـال قـائل مـنـهـم لا تقتلوا یوسف و القوه فى غیابت الجب یلتقطه بعض السیارة ان کنتم فاعلین ).
نکته ها :
1 - (جب ) به معنى چاهى است که آنرا سنگ چین نکرده اند، و شاید
غـالب چـاهـهـاى بـیـابـانـى هـمـیـنـطـور اسـت ، و (غـیـابـت ) بـه مـعـنـى نـهـانـگـاه داخـل چـاه اسـت که از نظرها غیب و پنهان است ، و این تعبیر گویا اشاره به چیزى است که در چـاهـهـاى بـیـابـانـى مـعـمـول اسـت و آن ایـنـکـه در قـعر چاه ، نزدیک به سطح آب ، در داخـل بـدنـه چـاه مـحل کوچک طاقچه مانندى درست مى کنند که اگر کسى به قعر چاه برود بتواند روى آن بنشیند و ظرفى را که با خود برده پر از آب کند، بى آنکه خود وارد آب شـود و طـبـعـااز بـالاى چـاه کـه نـگـاه کـنـنـد درسـت ایـن محل پیدا نیست و به همین جهت از آن تعبیر به (غیابت ) شده است .
و در محیط ما نیز چنین چاه هائى وجود دارد.
2 - بدون شک قصد این پیشنهاد کننده آن نبوده که یوسف را آنچنان در چاه سرنگون سازند کـه نابود شود بلکه هدف این بود که در نهانگاه چاه قرار گیرد تا سالم بدست قافله ها برسد.
3 - از جـمـله ان کـنـتـم فـاعـلیـن چـنـیـن استفاده مى شود که این گوینده حتى این پیشنهاد را بصورت یک پیشنهاد قطعى مطرح نکرد، شاید ترجیح مى داد که اصلا نقشه اى بر ضد یوسف طرح نشود.
4 - در ایـنـکـه نـام این فرد چه بوده در میان مفسران گفتگو است ، بعضى گفته اند نام او (روبـیـن ) بـود، کـه از هـمه باهوشتر محسوب مى شد، و بعضى (یهودا) و بعضى (لاوى ) را نام برده اند.
5 - نقش ویرانگر حسد در زندگى انسانها.
درس مـهـم دیـگـرى که از این داستان مى آموزیم این است که چگونه حسد مى تواند آدمى را تا سر حد کشتن برادر و یا تولید درد سرهاى خیلى شدید براى او پیش ببرد و چگونه اگر این آتش درونى مهار نشود، هم دیگران را به آتش مى کشد و هم خود انسان را.
اصـولا هـنـگـامـى کـه نـعـمتى به دیگرى مى رسد و خود شخص از او محروم مى ماند، چهار حالت مختلف در او پیدا مى شود.
نـخـسـت ایـنـکـه آرزو مى کند همانگونه که دیگران دارند، او هم داشته باشد، این حالت را (غـبـطـه ) مـى خوانند و حالتى است قابل ستایش چرا که انسان را به تلاش و کوشش سازنده اى وا مى دارد، و هیچ اثر مخربى در اجتماع ندارد.
دیـگـر ایـنـکـه آرزو مـى کـنـد آن نـعـمت از دیگران سلب شود و براى این کار به تلاش و کـوشـش بـر مـى خـیـزد ایـن هـمـان حالت بسیار مذموم حسد است ، که انسان را به تلاش و کوشش مخرب درباره دیگران وا مى دارد، بى آنکه تلاش سازندهاى درباره خود کند.
سـوم ایـنـکـه آرزو مـى کـند خودش داراى آن نعمت شود و دیگران از آن محروم بمانند، و این هـمان حالت (بخل ) و انحصار طلبى است که انسان همه چیز را براى خود بخواهد و از محرومیت دیگران لذت ببرد.
چهارم اینکه دوست دارد دیگران در نعمت باشند، هر چند خودش در محرومیت بسر ببرد و حتى حاضر است آنچه را دارد در اختیار دیگران بگذارد و از منافع خود چشم بپوشد و این حالت والا را (ایثار) مى گویند که یکى از مهمترین صفات برجسته انسانى است .
بهر حال حسد تنها برادران یوسف را تا سر حد کشتن برادرشان پیش نبرد بلکه گاه مى شود که حسد انسان را به نابودى خویش ‍ نیز وا مى دارد.
بـه هـمـیـن دلیـل در احادیث اسلامى براى مبارزه با این صفت رذیله تعبیرات تکان دهنده اى دیده مى شود.
بـه عـنـوان نـمـونـه : از پـیـامـبـر اکـرم (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) نـقـل شـده کـه فـرمـود: خـداونـد مـوسـى بن عمران را از حسد نهى کرد و به او فرمود: ان الحاسد ساخط لنعمى صاد لقسمى الذى قسمت بین عبادى و من یک کذلک فلست منه و لیس منى : (شخص ‍ حسود نسبت به نعمتهاى من بر بندگانم خشمناک است ، و از قسمتهائى که مـیـان بـنـدگانم قائل شده ام ممانعت مى کند، هر کس ‍ چنین باشد نه او از من است و نه من از اویم ).
از امام صادق مى خوانیم : آفة الدین الحسد و العجب و الفخر: (آفت دین و ایمان سه چیز است : حسد و خود پسندى و فخر فروشى ).
و در حدیث دیگرى از همان امام مى خوانیم : ان المؤ من یغبط و لا یحسد، و المنافق یحسد و لا یـغبط: (افراد با ایمان غبطه مى خورند ولى حسد نمى ورزند، ولى منافق حسد مى ورزد و غبطه نمى خورد).
6 - ایـن درس را نـیز مى توان از این بخش از داستان فراگرفت که پدر و مادر در ابراز محبت نسبت به فرزندان باید فوق العاده دقت به خرج دهد.
گـرچـه یعقوب بدون شک در این باره مرتکب خطائى نشد و ابراز علاقه اى که نسبت به یـوسـف و بـرادرش بـنیامین مى کرد روى حسابى بود که قبلا به آن اشاره کردیم ، ولى بـه هـر حـال ایـن مـاجرا نشان مى دهد که حتى باید بیش از مقدار لازم در این مساله حساس و سختگیر بود، زیرا گاه مى شود یک ابراز علاقه نسبت به یک فرزند، آنچنان عقده اى در دل فرزند دیگر ایجاد مى کند که او را به همه
کـار وا مـى دارد، آنـچـنـان شـخـصـیـت خـود را در هم شکسته مى بیند که براى نابود کردن شخصیت برادرش ، حد و مرزى نمى شناسد.
حـتـى اگر نتواند عکس العملى از خود نشان بدهد از درون خود را مى خورد و گاه گرفتار بـیـمـارى روانـى مـى شود، فراموش نمى کنم فرزند کوچک یکى از دوستان بیمار بود و طـبـعا نیاز به محبت بیشتر داشت ، پدر برادر بزرگتر را به صورت خدمتکارى براى او در آورده بـود چـیـزى نـگذشت که پسر بزرگ گرفتار بیمارى روانى ناشناخته اى شد، بـه آن دوسـت عـزیز گفتم فکر نمى کنى سرچشمه اش این عدم عدالت در اظهار محبت بوده باشد، او که این سخن را باور نمى کرد، به یک طبیب روانى ماهر مراجعه کرد، طبیب به او گـفـت فـرزنـد شما بیمارى خاصى ندارد سرچشمه بیماریش همین است که گرفتار کمبود محبت شده و شخصیتش ‍ ضربه دیده در حالى که برادر کوچک اینهمه محبت دیده است ، و لذا در احادیث اسلامى میخوانیم :
روزى امـام بـاقـر (عـلیـه السلام ) فرمود: من گاهى نسبت به بعضى از فرزندانم اظهار مـحـبـت مـى کنم و او را بر زانوى خود مى نشانم و قلم گوسفند را به او مى دهم و شکر در دهانش مى گذارم ، در حالى که مى دانم حق با دیگرى است ، ولى این کار را به خاطر این مـى کـنـم تـا بـر ضـد سـایـر فـرزندانم تحریک نشود و آنچنان که برادران یوسف به یوسف کردند، نکند.
آیه و ترجمه


قالوا یأ بانا ما لک لا تأ منا على یوسف و إ نا له لنصحون (11)
أ رسله معنا غدا یرتع و یلعب و إ نا له لحفظون (12)
قال إ نى لیحزننى أ ن تذهبوا به و أ خاف أ ن یأ کله الذئب و أ نتم عنه غفلون (13)
قالوا لئن أ کله الذئب و نحن عصبة إ نا إ ذا لخسرون (14)


ترجمه :

11 - (برادران نزد پدر آمدند و) گفتند پدر جان ! چرا تو درباره (برادرمان ) یوسف به ما اطمینان نمى کنى در حالى که ما خیر خواه او هستیم ؟.
12 - او را فـردا بـا مـا (بـخارج شهر) بفرست تا غذاى کافى بخورد و بازى و تفریح کند و ما حافظ او هستیم .
13 - (پدر ) گفت من از دورى او غمگین مى شوم و از این مى ترسم که گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشید!.
14 - گـفـتـنـد اگر او را گرگ بخورد با اینکه ما گروه نیرومندى هستیم ما از زیانکاران خواهیم بود (و هرگز چنین چیزى ممکن نیست ).
تفسیر :
صحنه سازى شوم .
بـرادران یـوسـف پـس از آنکه طرح نهائى را براى انداختن یوسف به چاه تصویب کردند به این فکر فرو رفتند که چگونه یوسف را از پدر جدا سازند؟ لذا طرح دیگرى براى ایـن کـار ریـخـتـه و بـا قـیافه هاى حق بجانب و زبانى نرم و لین آمیخته با یکنوع انتقاد تـرحـم انـگـیـز نـزد پدر آمدند (و گفتند: پدر چرا تو هرگز یوسف را از خود دور نمى کنى و به ما نمى سپارى ؟ چرا ما را نسبت به برادرمان امین نمى دانى در حالى که ما مسلما خیر خواه او هستیم ) (قالوا یا ابانا ما لک لا تامنا على یوسف و انا له لناصحون ).
بیا دست از این کار که ما را متهم مى سازد بردار، به علاوه برادر ما، نوجوان است ، او هم دل دارد، او هـم نـیـاز بـه اسـتفاده از هواى آزاد خارج شهر و سرگرمى مناسب دارد، زندانى کردن او در خانه صحیح نیست ، (فردا او را با ما بفرست تا به خارج شهر آید، گردش کند از میوه هاى درختان بخورد و بازى و سرگرمى داشته باشد) (ارسله معنا غدا یرتع و یلعب ).
و اگـر نـگـران سـلامت او هستى (ما همه حافظ و نگاهبان برادرمان خواهیم بود) چرا که برادر است و با جان برابر! (و انا له لحافظون ).
و بـه ایـن تـرتیب نقشه جدا ساختن برادر را ماهرانه تنظیم کردند، و چه بسا سخن را در بـرابـر خود یوسف گفتند، تا او هم سر به جان پدر کند و از وى اجازه رفتن به صحرا بخواهد.
ایـن نـقـشـه از یـک طـرف پـدر را در بـنـبـست قرار مى داد که اگر یوسف را به ما نسپارى دلیـل بـر ایـن اسـت کـه مـا را مـتـهـم مـى کنى ، و از سوى دیگر یوسف را براى استفاده از تفریح و سرگرمى و گردش در خارج شهر تحریک مى کرد.
آرى چـنـیـن اسـت نـقـشـه هـاى آنـهـائى که مى خواهند ضربه غافلگیرانه بزنند، از تمام مـسـائل روانـى و عـاطـفـى بـراى اینکه خود را حق به جانب نشان دهند استفاده مى کنند، ولى افراد با ایمان به حکم المؤ من کیس (مؤ من هوشیار است ) هرگز نباید فریب این ظواهر زیبا را بخورند هر چند از طرف برادر مطرح شده باشد!.
یعقوب در مقابل اظهارات برادران بدون آنکه آنها را متهم به قصد سوء
کـنـد گـفـت ایـنـکـه مـن مـایـل نـیـسـتـم یـوسـف بـا شـمـا بـیـایـد، از دو جـهـت اسـت ، اول ایـنـکـه (دورى یـوسـف بـراى مـن غـم انـگـیـز اسـت ) (قال انى لیحزننى ان تذهبوا به ).
و دیـگـر ایـنـکـه در بـیـابـانـهـاى اطراف ممکن است گرگان خونخوارى باشند و (من مى تـرسـم گـرگ فـرزند دلبندم را بخورد و شما سرگرم بازى و تفریح و کارهاى خود باشید) (و اخاف ان یاکله الذئب و انتم عنه غافلون ).
و ایـن کـامـلا طـبـیـعـى بـود کـه بـرادران در چـنـیـن سـفـرى بـه خـود مشغول گردند و از برادر غافل بمانند و در آن (بیابان گرگ ) خیز گرگ قصد جان یوسف کند.
البـتـه بـرادران پـاسـخـى بـراى دلیل اول پدر نداشتند، زیرا غم و اندوه جدائى یوسف چـیـزى نـبـود کـه بـتـوانند آن را جبران کنند، و حتى شاید این تعبیر آتش حسد برادران را افروخته تر مى ساخت .
از سوى دیگر این دلیل پدر از یک نظر پاسخى داشت که چندان نیاز به ذکر نداشت و آن ایـنـکـه بـالاخـره فرزند براى نمو و پرورش ، خواه ناخواه از پدر جدا خواهد شد و اگر بخواهد همچون گیاه نورسته اى دائما در سایه درخت وجود پدر باشد، نمو نخواهد کرد، و پدر براى تکامل فرزندنش ناچار باید تن به این جدائى بدهد، امروز گردش و تفریح اسـت ، فردا تحصیل علم و دانش و پس فردا کسب و کار و تلاش و کوشش براى زندگى ، بالاخره جدائى لازم است .
لذا اصـلا بـه پـاسـخ ایـن اسـتـدلال نـپـرداخـتـنـد، بـلکـه بـه سـراغ دلیـل دوم رفـتند که از نظر آنها مهم و اساسى بود و گفتند چگونه ممکن است برادرمان را گرگ بخورد در حالى که ما گروه نیرومندى هستیم ، اگر چنین شود ما زیانکار و بدبخت خواهیم بود (قالوا لئن أ کله الذئب و نحن عصبة انا اذا لخاسرون ).
یـعـنـى مـگر ما مرده ایم که بنشینیم و تماشا کنیم گرگ برادرمان را بخورد، گذشته از علائق برادرى که ما را بر حفظ برادر وا مى دارد، ما در میان مردم آبرو
داریـم ، مـردم دربـاره ما چه خواهند گفت ، جز اینکه مى گویند یک عده زورمند گردن کلفت نـشـسـتند، و بر حمله گرگ به برادرشان نظاره کردند، ما دیگر مى توانیم در میان مردم زندگى کنیم ؟!.
آنها در ضمن به این گفتار پدر که شما ممکن است سرگرم بازى شوید و از یوسف غفلت کـنـیـد، نـیـز پـاسـخ دادنـد و آن ایـنـکـه مـسـاءله مساءله خسران و زیان و از دست دادن تمام سـرمـایـه و آبـرو اسـت ، مـسـاءله ایـن نـیست که تفریح و بازى بتواند انسانرا از یوسف غـافـل کـنـد، زیـرا در ایـن صورت ما افراد بى عرضه اى خواهیم شد که به درد هیچ کار نمى خوریم .
در ایـنـجا این سؤ ال پیش مى آید که چرا یعقوب از میان تمام خطرها تنها انگشت روى خطر حمله گرگ گذاشت ؟.
بـعـضى مى گویند: بیابان کنعان بیابانى گرگ خیز بود، و به همین جهت خطر بیشتر از این ناحیه احساس مى شد.
بـعـضـى دیـگـر گـفـتـه انـد کـه این به خاطر خوابى بود که یعقوب قبلا دیده بود که گـرگـانـى بـه فـرزنـدش یـوسـف حـمـله مـى کـنـنـد، ایـن احـتـمـال نـیـز داده شده است که یعقوب با زبان کنایه سخن گفت ، و نظرش به انسانهاى گرگ صفت همچون بعضى از برادران یوسف بود.
ولى به هر حال با هر حیله و نیرنگى بود، مخصوصا با تحریک احساسات پاک یوسف و تشویق او براى تفریح در خارج شهر که شاید اولین بار بود که فرصت براى آن به دسـت یـوسـف مـى افـتـاد، تـوانـسـتـند پدر را وادار به تسلیم کنند، و موافقت او را به هر صورت نسبت به این کار جلب نمایند.
در اینجا به چند درس زنده که از این بخش از داستان گرفته مى شود باید توجه کرد:
نکته ها :
1 - توطئه هاى دشمن در لباس دوستى .
معمولا هرگز دشمنان با صراحت و بدون استتار براى ضربه زدن وارد میدان نمى شوند، بـلکـه بـراى ایـنـکـه بـتـوانـنـد طـرف را غـافـلگـیـر سـازنـد، و مـجـال هـر گـونـه دفاع را از او بگیرند، کارهاى خود را در لباسهاى فریبنده پنهان مى سـازنـد، بـرادران یـوسـف نـقـشـه مـرگ یا تبعید او را تحت پوشش عالیترین احساسات و عـواطـف بـرادرانـه پـنـهـان ساختند، احساساتى که هم براى یوسف تحریک آمیز بود و هم براى پدر ظاهرا قابل قبول .
ایـن هـمان روشى است که ما در زندگى روز مره خود در سطح وسیع با آن روبرو هستیم ، ضربه هاى سخت و سنگینى که از دشمنان قسم خورده ، از این رهگذر خوردهایم کم نیست ، گاهى بنام کمکهاى اقتصادى ، و زمانى تحت عنوان روابط فرهنگى ، گاه در لباس حمایت از حـقـوق بـشـر، و زمـانـى تـحت عنوان پیمانهاى دفاعى ، بدترین قراردادهاى استعمارى نـنـگـیـن را بـر مـلتـهـاى مـسـتـضـعـف و از جـمله ما تحمیل کردند، ولى با اینهمه تجربیات تاریخى باید اینقدر هوش و درایت داشته باشیم که دیگر نسبت به اظهار محبتها و ابراز احـساسات و عواطف این گرگان خونخوار که در لباس انسانهاى دلسوز خود را نشان مى دهـنـد خـوشـبـیـن نـبـاشـیـم ، ما فراموش نکرده ایم که قدرتهاى مسلط جهان بنام فرستادن پزشک و دارو به بعضى از کشورهاى جنگ زده آفریقا اسلحه و مهمات براى مزدوران خود ارسـال مى داشتند، و زیر پوشش دیپلمات و سفیر و کاردار، خطرناکترین جاسوسهاى خود را به مناطق مختلف جهان اعزام مى نمودند.
بنام مستشاران نظامى و آموزش دهنده هاى سلاحهاى مدرن و پیچیده تمام اسرار نظامى را با خـود مى بردند، و بنام تکنیسین و کارشناس فنى ، اوضاع اقتصادى را در مسیر الگوهاى وابسته ، که خود مى خواستند هدایت مى کردند.
آیا این همه تجربه تاریخى براى ما کافى نیست که هیچگاه فریب این
لفـافـهـاى دروغـیـن زیبا را نخوریم ، و چهره واقعى این گرگان را از پشت این ماسکهاى ظاهرا انسانى ببینیم ؟.
2 - نیاز فطرى و طبیعى انسان به سرگرمى سالم .
جالب اینکه یعقوب پیامبر در برابر استدلال فرزندان نسبت به نیاز یوسف به گردش و تـفـریـح هـیـچ پـاسـخـى نـداد، و عـمـلا آن را پـذیـرفـت ، ایـن خـود دلیل بر این است که هیچ عقل سالم نمى تواند این نیاز فطرى و طبیعى را انکار کند.
انـسـان مانند یک ماشین آهنى نیست که هر چه بخواهند از آن کار بکشند، بلکه روح و روانى دارد که همچون جسمش خسته مى شود، همانگونه که جسم نیاز به استراحت و خواب دارد روح و روانش نیاز به سرگرمى و تفریح سالم دارد.
تجربه نیز نشان داده که اگر انسان به کار یک نواخت ادامه دهد، بازده و راندمان کار او بـر اثـر کـمـبـود نـشاط تدریجا پائین مى آید، و اما به عکس ، پس از چند ساعت تفریح و سـرگـرمـى سـالم ، آنـچـنـان نـشـاط کـار در او ایـجـاد مى شود که کمیت و کیفیت کار هر دو فـزونـى پیدا مى کند، و به همین دلیل ساعاتى که صرف تفریح و سرگرمى مى شود کمک به ساعت کار است .
در روایات اسلامى این واقعیت به طرز جالبى به عنوان دستور بیان شده است ، آنجا که عـلى (عـلیه السلام ) مى فرماید: للمؤ من ثلاث ساعات فساعة یناجى فیها ربه و ساعة یـرم مـعـاشـه ، و سـاعـة یـخـلى بـیـن نـفـسـه و بـیـن لذتـهـا فـیـمـا یـحـل و یـجمل : زندگى فرد باایمان در سه قسمت خلاصه مى شود، قسمتى به معنویات مى پردازد و با پروردگارش مناجات میکند، و قسمتى به فکر تامین و ترمیم معاش است ، و قـسـمـتـى را بـه ایـن تـخـصـیـص مـى دهـد کـه در بـرابـر لذاتـى کـه حلال و مشروع است آزاد باشد.
جـالب اینکه در حدیث دیگرى این جمله اضافه شده است و ذلک عون على سائر الساعات : (و این سرگرمى و تفریح سالم کمکى است براى سایر برنامه ها).
به گفته بعضى تفریح و سرگرمى همچون سرویس کردن و روغن کارى نمودن چرخهاى یـک مـاشـین است گرچه این ماشین یکساعت متوقف براى این کار مى شود، ولى بعدا قدرت و تـوان و نـیروى جدیدى پیدا مى کند که چند برابر آن را جبران خواهد کرد، به علاوه بر عمر ماشین خواهد افزود.
امـا مـهـم ایـن اسـت کـه سـرگـرمـى و تـفـریـح ، (سالم ) باشد و گرنه مشکلى را که حـل نـمـى کـنـد بـلکـه بـر مـشـکـلها مى افزاید، چه بسیار تفریحات ناسالمى که روح و اعصاب انسان را چنان مى کوبد که قدرت کار و فعالیت را تا مدتى از او مى گیرد و یا لااقل بازده کار او را به حداقل مى رساند.
این نکته نیز قابل توجه است که در اسلام تا آنجا به مساله تفریح سالم اهمیت داده شده اسـت کـه یـک سلسله مسابقات حتى با شرط بندى را اسلام اجازه داده و تاریخ میگوید که قـسـمـتـى از ایـن مـسـابـقـات در حضور شخص پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و با داورى و نظارت او انجام مى گرفت .
حتى گاه شتر مخصوص خود را براى مسابقه سوارى در اختیار یاران مى گذاشت .
در روایتى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم که فرمود: ان النبى (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) اجـرى الابـل مـقـبـلة مـن تـبـوک فـسـبـقـت الغـضـبـاء و عـلیـهـا اسـامـة ، فـجـعـل النـاس یـقـولون سـبـق رسـول الله (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) و رسول الله یقول سبق اسامة : (هنگامى که پیامبر از تبوک بر مى گشت ، میان یاران خود مـسـابـقـه سوارى بر قرار ساخت ، اسامه که بر شتر معروف پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بنام غضباء سوار بود از همه پیشى گرفت ، مردم به خاطر اینکه شتر از آن پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) بـود صـدا زدنـد رسول الله پیشى گرفت ، اما پیامبر
صدا زد اسامه پیشى گرفت و برنده شد (اشاره به اینکه سوار کار مهم است نه مرکب ، و چه بسا مرکب راهوارى که بدست افراد ناشى بى فتد و کارى از آن ساخته نیست ).
نـکـتـه دیـگـر ایـنکه همانگونه که برادران یوسف از علاقه انسان مخصوصا نوجوان به گـردش و تـفـریـح بـراى رسـیـدن بـه هـدفشان سوء استفاده کردند در دنیاى امروز نیز دسـتـهـاى مـرموز دشمنان حق و عدالت از مساءله ورزش و تفریح براى مسموم ساختن افکار نسل جوان سوء استفاده فراوان مى کند، باید به هوش بود که ابر قدرتهاى گرگ صفت در لبـاس ورزش و تـفـریـح ، نـقـشه هاى شوم خود را میان جوانان بنام ورزش و مسابقات منطقه اى یا جهانى پیاده نکنند.
فـرامـوش نـمـى کـنـیـم در عصر (طاغوت ) هنگامى که مى خواستند نقشه هاى خاصى را پـیـاده کـنند و سرمایه ها و منابع مهم کشور را به بهاى ناچیز به بیگانگان بفروشند، یـک سـلسـله مـسـابـقـات ورزشـى طویل و عریض ترتیب مى دادند و مردم را آنچنان به این بـازیـهـا سرگرم مى ساختند که نتوانند به مسائل اساسى که در جامعه آنها جریان دارد بپردازند.
3 - فرزند در سایه پدر.
گرچه محبت شدید پدر و مادر به فرزند ایجاب مى کند که او را همواره در کنار خود نگه دارنـد ولى پـیـدا اسـت که فلسفه این محبت از نظر قانون آفرینش همان حمایت بیدریغ از فـرزنـد بـه هنگام نیاز به آن است ، روى همین جهت در سنین بالاتر باید این حمایت را کم کـرد، و بـه فـرزنـد اجازه داد که به سوى استقلال در زندگى گام بردارد، زیرا اگر همچون یک نهال نورس براى همیشه در سایه یک درخت تنومند قرار گیرد، رشد و نمو لازم را نخواهد یافت .
شـایـد به همین دلیل بود که یعقوب در برابر پیشنهاد فرزندان با تمام علاقه اى که به یوسف داشت حاضر شد او را از خود جدا کند، و به خارج شهر بفرستد، گرچه این امر بـر یـعـقـوب بـسـیـار سـنـگـیـن بـود، امـا مـصـلحـت یـوسـف و رشـد و نـمـو مـسـتـقـل او ایجاب مى کرد که تدریجا اجازه دهد، او دور از پدر ساعتها و روزهائى را بسر برد.
ایـن یـک مـسـاءله مهم تربیتى است ، که بسیارى از پدران و مادران از آن غفلت دارند و به اصـطـلاح فرزندان خود را عزیز در دانه پرورش مى دهند آنچنان که هرگز قادر نیستند، بـیـرون از چـتـر حمایت پدر و مادر زندگى داشته باشند، در برابر یک طوفان زندگى بـه زانـو در مـى آیـنـد، و فـشـار حـوادث آنـهـا را بـر زمـیـن مـى زنـد، و بـاز بـه هـمـیـن دلیل است که بسیارى از شخصیتهاى بزرگ کسانى بودند که در کودکى ، پدر و مادر را از دست دادند، و به صورت خود ساخته و در میان انبوه مشکلات پرورش یافتند.
مـهـم ایـن اسـت که پدر و مادر به این مساءله مهم تربیتى توجه داشته باشند، و محبتهاى کاذب مانع از آن نشود که آنها استقلال خود را باز یابند.
جالب این است که این مساءله بطور غریزى درباره بعضى از حیوانات دیده شده است که مـثـلا جـوجـه هـا در آغاز در زیر بال و پر مادر قرار مى گیرند و مادر چون جان شیرین در برابر هر حادثه اى از آنها دفاع مى کند.
امـا کـمـى کـه بـزرگتر شدند، مادر نه تنها حمایت خود را از آنها بر مى دارد بلکه اگر بـه سـراغ او بـیـایـنـد بـا نـوک خـود آنـها را بشدت مى راند، یعنى بروید و راه و رسم زنـدگـى مـسـتـقـل را بـیـامـوزیـد تـا کـى مـى خـواهـیـد وابـسـتـه و غـیـر مستقل زندگى کنید؟ شما هم براى خود (آدمى )؟ هستید؟!.
ولى بـه هـر حـال ایـن مـوضـوع هـرگز با مساءله پیوند خویشاوندى و حفظ مودت و محبت منافات ندارد بلکه محبتى است عمیق و پیوندى است حساب شده بر اساس
مصالح هر دو طرف .
4 - نه قصاص و نه اتهام قبل از جنایت .
در ایـن فراز از داستان به خوبى مشاهده مى کنیم که یعقوب با اینکه از حسادت برادران نـسـبـت به یوسف آگاهى داشت و به همین دلیل دستور داد خواب عجیبش را از برادران مکتوم دارد هـرگز حاضر نشد آنها را متهم کند که نکند شما قصد سوئى درباره فرزندم یوسف داشـتـه بـاشـیـد، بـلکه عذرش تنها عدم تحمل دورى یوسف ، و ترس از گرگان بیابان بود.
اخـلاق و مـعیارهاى انسانى و اصول داورى عادلانه نیز همین را ایجاب مى کند که تا نشانه هـاى کـار خـلاف از کـسـى ظـاهـر نـشـده بـاشـد او را مـتـهـم نـسـازنـد، اصل ، برائت و پاکى و درستى است ، مگر اینکه خلاف آن ثابت شود.
5 - تلقین دشمن .
نـکـته دیگر اینکه در روایتى در ذیل آیات فوق از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مـى خـوانـیـم کـه لا تـلقـنـوا الکـذاب فـتـکـذب فـان بـنـى یـعـقـوب لم یـعـلمـوا ان الذئب یاکل الانسان حتى لقنهم ابوهم : (به دروغگو تلقین نکنید تا به شما دروغ گوید، چرا که پسران یعقوب تا آن موقع نمى دانستند که ممکن است گرگ به انسان حمله کند و او را بخورد و هنگامى که پدر این سخن را گفت از او آموختند)!
اشاره به اینکه گاه مى شود طرف مقابل توجه به عذر و بهانه و انتخاب راه انحرافى نـدارد، شـما باید مراقب باشید که خودتان با احتمالات مختلفى که ذکر مى کنید، راههاى انحرافى را به او نشان ندهید.
این درست به این مى ماند که گاه انسان به کودک خردسالش مى گوید توپ خود را به لامـپ چـراغ نـزن کودک که تا آنوقت نمى دانست مى شود توپ را به لامپ بزند، متوجه این مـسـاله مـى شـود کـه چـنـیـن کـارى امـکـان پـذیـر اسـت و بـه دنبال آن حس ‍ کنجکاوى او تحریک مى شود که باید ببینم اگر توپ را به لامپ بزنم چه مى شود؟و به دنبال آن شروع به آزمایش این مساءله مى کند، آزمایشى که به شکستن لامپ منتهى خواهد شد.
این تنها یک موضوع ساده درباره کودکان نیست ، در سطح یک جامعه بزرگ نیز گاهى امر و نـهـى هـاى انـحـرافـى سـبـب مـى شـود مـردم بسیارى از چیزهائى را که نمى دانستند یاد بگیرند، و سپس وسوسه آزمودن آنها شروع مى شود، در اینگونه موارد حتى الامکان باید مسائل را بطور کلى مطرح کرد تا بد آموزى در آن نشود.
البـتـه یـعـقـوب پـیـامـبر روى پاکى و صفاى دل این سخن را با فرزندان بیان کرد، اما فرزندان گمراه از بیان پدر سوء استفاده کردند.
نظیر این موضوع روشى است که در بسیارى از نوشته ها با آن برخورد مى کنیم که مثلا کـسـى مـى خـواهـد دربـاره ضـررهـاى مـواد مـخـدر یـا اسـتـمـنـاء سـخـن بـگـویـد، چـنان این مسائل را تشریح مى کند و یا صحنه هاى آنرا بوسیله فیلم نشان مى دهد که ناآگاهان به اسـرار و رمـوز ایـن کـارها آشنا مى گردند، سپس مطالبى را که در نکوهش این کارها و راه نـجـات از آن بـیـان مـى کـنـد بـدسـت فـرامـوشـى مـى سـپـارنـد، بـه هـمـیـن دلیل غالبا زیان و بدآموزى این نوشته ها و فیلم ها به مراتب بیش از فایده آنها است .
نکته ها :
6 - آخرین نکته اینکه : برادران یوسف گفتند. اگر با وجود ما گرگ برادرمان را بخورد مـا زیـانکاریم ، اشاره به اینکه انسان هنگامى که مسئولیتى را پذیرفت باید تا آخرین نفس پاى آن بایستد و گرنه سرمایه هاى خود را از دست
خواهد داد، سرمایه شخصیت ، سرمایه آبرو و موقعیت اجتماعى و سرمایه وجدان .
چـگـونـه مـمـکـن اسـت انسان وجدان بیدار و شخصیتى والا داشته باشد، و به آبرو و حیثیت اجتماعى خود پایبند باشد و با این حال از مسئولیتهائى که پذیرفته است سرباز زند، و در برابر آن بى تفاوت بماند.
آیه و ترجمه


فلما ذهبوا به و أ جمعوا أ ن یجعلوه فى غیبت الجب و أ وحینا إ لیه لتنبئنهم بأ مرهم هذا و هم لا یشعرون (15)
و جاءو أ باهم عشاء یبکون (16)
قالوا یأ بانا إ نا ذهبنا نستبق و ترکنا یوسف عند متعنا فأ کله الذئب و ما أ نت بمؤ من لنا و لو کنا صدقین (17)
و جـاءو عـلى قـمـیـصـه بـدم کـذب قـال بـل سـولت لکـم أ نـفـسـکـم أ مـرا فـصـبـر جمیل و الله المستعان على ما تصفون (18)


ترجمه :

15 - هنگامى که او را با خود بردند، و تصمیم گرفتند وى را در مخفى گاه چاه قرار دهند ما به او وحى فرستادیم که آنها را در آینده از این کارشان باخبر خواهى ساخت ، در حالى که آنها نمى دانند.
16 - شب هنگام در حالى که گریه مى کردند بسراغ پدر آمدند.
17 - گفتند اى پدر ما رفتیم و مشغول مسابقه شدیم و یوسف را نزد اثاث خود گذاردیم و گرگ او را خورد! تو هرگز سخن ما را تصدیق نخواهى کرد هر چند راستگو باشیم !
18 - و پـیـراهن او را با خونى دروغین (نزد پدر) آوردند، گفت : هوسهاى نفسانى شما این کـار را بـرایـتـان آراسته ! من صبر جمیل مى کنم (و ناسپاسى نخواهم کرد) و از خداوند در برابر آنچه شما مى گوئید یارى مى طلبم
تفسیر :
دروغ رسوا!
سـرانـجـام بـرادران پـیـروز شـدند و پدر را قانع کردند که یوسف را با آنها بفرستد، آنشب را با خیال خوش خوابیدند که فردا نقشه ، آنها درباره یوسف عملى خواهد شد، و این بـرادر مزاحم را براى همیشه از سر راه بر مى دارند. تنها نگرانى آنها این بود که مبادا پدر پشیمان گردد و از گفته خود منصرف شود.
صبحگاه نزد پدر آمدند و او سفارشهاى لازم را در حفظ و نگهدارى یوسف تکرار کرد، آنها نـیـز اظـهـار اطـاعت کردند، پیش روى پدر او را با احترام و محبت فراوان برداشتند و حرکت کردند
مى گویند: پدر تا دروازه شهر آنها را بدرقه کرد و آخرین بار یوسفرا از آنها گرفت و بـه سـیـنـه خـود چسبانید، قطره هاى اشک از چشمش سرازیر شد، سپس یوسف را به آنها سـپـرد و از آنـهـا جـدا شد، اما چشم یعقوب همچنان فرزندان را بدرقه مى کرد آنها نیز تا آنـجـا کـه چـشـم پدر کار مى کرد دست از نوازش و محبت یوسف بر نداشتند، اما هنگامى که مـطـمـئن شـدند پدر آنها را نمى بیند، یک مرتبه عقده آنها ترکید و تمام کینه هائى را که بـر اثـر حـسـد، سـالهـا روى هـم انـبـاشته بودند بر سر یوسف فرو ریختند، از اطراف شروع به زدن او کردند و او از یکى به دیگرى پناه مى برد، اما پناهش نمى دادند!.
در روایـتى مى خوانیم که در این طوفان بلا که یوسف اشک مى ریخت و یا به هنگامى که او را مـى خـواسـتـند بچاه افکنند ناگهان یوسف شروع به خندیدن کرد، برادران سخت در تـعـجـب فـرو رفـتـنـد کـه ایـن چـه جـاى خـنـده است ، گوئى برادر، مساءله را به شوخى گـرفـتـه است ، بیخبر از اینکه تیره روزى در انتظار او است ، اما او پرده از راز این خنده برداشت و درس بزرگى به همه آموخت و گفت :
(فراموش نمى کنم روزى به شما برادران نیرومند با آن بازوان قوى
و قدرت فوق العاده جسمانى نظر افکندم و خوشحال شدم ، با خود گفتم کسى که اینهمه یـار و یـاور نیرومند دارد چه غمى از حوادث سخت خواهد داشت آن روز بر شما تکیه کردم و به بازوان شما دل بستم ، اکنون در چنگال شما گرفتارم و از شما به شما پناه مى برم ، و به من پناه نمى دهید، خدا شما را بر من مسلط ساخت تا این درس را بیاموزم که به غیر او - حتى به برادران - تکیه نکنم .)
بـه هـر حـال قـرآن مـى گـویـد: (هـنـگـامى که یوسف را با خود بردند و به اتفاق آراء تصمیم گرفتند که او را در مخفى گاه چاه بیفکنند، آنچه از ظلم و ستم ممکن بود براى این کار بر او روا داشتند) (فلما ذهبوا به و اجمعوا ان یجعلوه فى غیابت الجب ).
جمله (اجمعوا) نشان مى دهد که همه برادران در این برنامه اتفاق نظر داشتند هر چند در کشتن او راى آنها متفق نبود.
اصولا (اجمعوا) از ماده جمع به معنى گردآورى کردن است و در این موارد اشاره به جمع کردن آراء و افکار مى باشد.
سـپـس اضـافـه مـى کـند: در این هنگام ما به یوسف ، وحى فرستادیم ، و دلداریش دادیم و گـفـتـیم غم مخور، (روزى فرا مى رسد که آنها را از همه این نقشه هاى شوم آگاه خواهى ساخت ، در حالى که آنها تو را نمى شناسند) (و او حینا الیه لتنبئنهم بامرهم هذا و هم لا یشعرون ).
هـمـان روزى کـه تـو بـر اریـکه قدرت تکیه زده اى ، و برادران دست نیاز به سوى تو دراز مى کنند، و همچون تشنه کامانى که به سراغ یک چشمه گوارا در بیابان
سوزان مى دوند با نهایت تواضع و فروتنى نزد تو مى آیند، اما تو چنان اوج گرفته اى کـه آنـهـا بـاور نـمـى کـنند برادرشان باشى ، آن روز به آنها خواهى گفت ، آیا شما نـبـودیـد کـه بـا بـرادر کـوچـکـتـان یـوسف چنین و چنان کردیدو در آن روز چقدر شرمسار و پشیمان خواهند شد.
این وحى الهى به قرینه آیه 22 همین سوره وحى نبوت نبود بلکه الهامى بود به قلب یـوسف براى اینکه بداند تنها نیست و حافظ و نگاهبانى دارد، این وحى نور امید بر قلب یوسف پاشید و ظلمات یاس و نومیدى را از روح و جان او بیرون کرد.
بـرادران یـوسـف نـقـشه اى را که براى او کشیده بودند، همانگونه که مى خواستند پیاده کـردنـد ولى بـالاخـره بـایـد فـکـرى بـراى بازگشت کنند که پدر باور کند یوسف به صـورت طـبـیـعـى ، و نه از طریق توطئه ، سر به نیست شده است ، تا عواطف پدر را به سوى خود جلب کنند.
طـرحـى کـه براى رسیدن این هدف ریختند این بود، که درست از همان راهى که پدر از آن بـیـم داشـت و پـیـش بـیـنـى مـى کـرد وارد شـونـد، و ادعـا کـنـند یوسف را گرگ خورده ، و دلائل قلابى براى آن بسازند.
قرآن مى گوید: (شب هنگام برادران گریه کنان به سراغ پدر رفتند) (و جاؤ ا اباهم عشاء یبکون ).
گـریـه دروغین و قلابى ، و این نشان مى دهد که گریه قلابى هم ممکن است و نمى توان تنها فریب چشم گریان را خورد!.
پـدر کـه بـى صـبـرانه انتظار ورود فرزند دلبندش یوسف را مى کشید با یک نگاه به جمع آنها و ندیدن یوسف در میانشان سخت تکان خورد، بر خود لرزید،
و جـویـاى حـال شـد: آنـهـا گـفـتـنـد: (پـدر جـان مـا رفـتـیـم و مـشـغـول مـسـابـقـه (سـوارى ، تـیـرانـدازى و مانند آن ) شدیم و یوسف را که کوچک بود و تـوانـائى مسابقه را با ما نداشت ، نزد اثاث خود گذاشتیم ، ما آنچنان سر گرم این کار شدیم که همه چیز حتى برادرمان را فراموش کردیم و در این هنگام گرگ بى رحم از راه رسید و او را درید)! (قالوا یا ابانا انا ذهبنا نستبق و ترکنا یوسف عند متاعنافا کله الذئب ).
(ولى مى دانیم تو هرگز سخنان ما را باور نخواهى کرد، هر چند راستگو باشیم ) چرا کـه خـودت قـبـلا چـنـیـن پـیـش بـیـنـى را کـرده بـودى و ایـن را بـر بـهـانـه حمل خواهى کرد (و ما انت بمؤ من لنا و لو کنا صادقین ).
سخنان برادران خیلى حساب شده بود، اولا پدر را با کلمه (یا ابانا) (اى پدر ما) که جـنـبـه عـاطـفـى دارد مـخـاطـب سـاخـتـنـد، و ثـانـیـا طـبـیـعى است که برادران نیرومند در چنین تفریحگاهى به مسابقه و سرگرمى مشغول شوند و برادر کوچک را به نگاهبانى اثاث وا دارنـد، و از ایـن گـذشـته براى غافلگیر کردن پدر پیش دستى نموده و با همان چشم گریان گفتند تو هرگز باور نخواهى کرد، هر چند ما راست بگوئیم .
و براى اینکه نشانه زنده اى نیز بدست پدر بدهند، (پیراهن یوسف را با خونى دروغین آغـشتند) (خونى که از بزغاله یا بره یا آهو گرفته بودند) (و جاءوا على قمیصه بدم کذب ).
امـا از آنـجـا کـه دروغـگـو حـافـظـه نـدارد، و از آنـجـا کـه یـک واقـعـه حـقـیـقـى پـیوندهاى گـونـاگـونى با کیفیتها و مسائل اطراف خود دارد که کمتر مى توان همه آنها را در تنظیم دروغـیـن آن مـنـظـم سـاخـت ، بـرادران از ایـن نـکـتـه غـافـل بـودنـد کـه لااقـل پـیـراهـن یـوسـف را از چـنـد جـا پـاره کـنـنـد تـا دلیـل حـمـله گـرگ بـاشـد، آنـهـا پـیـراهن برادر را که صاف و سالم از تن او بدر آورده بودند خون آلود کرده نزد پدر آوردند، پدر
هـوشـیـار پـر تـجـربه همینکه چشمش بر آن پیراهن افتاد، همه چیز را فهمید و گفت : شما دروغ مـى گـوئیـد (بـلکـه هوسهاى نفسانى شما این کار را برایتان آراسته و این نقشه هاى شیطانى را کشیده است ) (بل سولت لکم انفسکم امرا).
در بـعـضـى از روایـات مـى خـوانیم او پیراهن را گرفت و پشت رو کرد و صدا زد پس چرا جاى دندان و چنگال گرگ در آن نیست ؟ و به روایت دیگرى پیراهن را به صورت انداخت و فریاد کشید و اشک ریخت و گفت : این چه گرگ مهربانى بوده که فرزندم را خورده ولى بـه پـیـراهـنـش کمترین آسیبى نرسانده است ، و سپس بیهوش شد و بسان یک قطعه چوب خـشـک بـه روى زمـین افتاد، بعضى از برادران فریاد کشیدند که اى واى بر ما از دادگاه عـدل خـدا در روز قـیـامـت ، برادرمان را از دست دادیم و پدرمان را کشتیم ، و پدر همچنان تا سـحـرگـاه بـیـهـوش بود ولى به هنگام وزش نسیم سرد سحرگاهى به صورتش ، به هوش آمد.
و بـا ایـنـکـه قـلبـش آتـش گـرفـتـه بـود و جـانش مى سوخت اما هرگز سخنى که نشانه نـاشـکرى و یاس و نومیدى و جزع و فزع باشد بر زبان جارى نکرد، بلکه گفت : (من صـبر خواهم کرد، صبرى جمیل و زیبا، شکیبائى توام با شکر گزارى و سپاس خداوند) (فصبر جمیل ).
و سـپـس گـفـت : (مـن از خـدا در بـرابـر آنچه شما مى گوئید یارى مى طلبم ) (و الله المستعان على تصفون ).
از او مى خواهم تلخى جام صبر را در کام من شیرین کند و به من تاب و توان بیشتر دهد تا در بـرابـر ایـن طـوفان عظیم ، خویشتن دارى را از دست ندهم و زبانم به سخن نادرستى آلوده نشود.
او نـگفت از خدا مى خواهم در برابر بر مصیبت مرگ یوسف به من شکیبائى دهد، چرا که مى دانـسـت یـوسـف کـشته نشده ، بلکه گفت در مقابل آنچه شما توصیف مى کنید که نتیجه اش به هر حال جدائى من از فرزندم است صبر میطلبم .
نکته ها :
1 - در برابر یک ترک اولى !...
ابـو حـمـزه ثـمـالى از امـام سـجـاد (عـلیـه السـلام ) نـقـل مـى کـند که من روز جمعه در مدینه بودم ، نماز صبح را با امام سجاد (علیه السلام ) خـوانـدم ، هـنـگـامـى کـه امـام از نـمـاز و تـسـبـیـح ، فـراغـت یـافـت بـه سـوى مـنـزل حـرکـت کـرد و مـن بـا او بـودم ، زن خـدمـتـکـار را صـدا زد، گـفـت : مـواظـب بـاش . هر سائل و نیازمندى از در خانه بگذرد، غذا به او بدهید، زیرا امروز روز جمعه است .
ابو حمزه مى گوید، گفتم هر کسى که تقاضاى کمک مى کند، مستحق نیست !.
امام فرمود: درست است ، ولى من از این مى ترسم که در میان آنها افراد مستحقى باشند و ما بـه آنـهـا غـذا نـدهیم و از در خانه خود برانیم ، و بر سر خانواده ما همان آید که بر سر یعقوب و آل یعقوب آمد!.
سـپـس فـرمـود. بـه هـمه آنها غذا بدهید (مگر نشنیده اید) براى یعقوب هر روز گوسفندى ذبـح مـى کردند، قسمتى را به مستحقان مى داد و قسمتى را خود و فرزندانش مى خورد، یک روز سـؤ ال کـنـنـده مـؤ منى که روزه دار بود و نزد خدا منزلتى داشت ، عبورش از آن شهر افـتـاد، شـب جـمـعه بود بر در خانه یعقوب به هنگام افطار آمد و گفت : به میهمان مستمند غـریـب گـرسـنـه از غـذاى اضـافـى خود کمک کنید، چند بار این سخن را تکرار کرد ، آنها شـنـیدند، و سخن او را باور نکردند، هنگامى که او ماءیوس شد و تاریکى شب ، همه جا را فـرا گـرفـت بـرگـشت ، در حالى که چشمش گریان بود و از گرسنگى به خدا شکایت کرد، آن شب را گرسنه ماند و صبح همچنان روزه
داشت ، در حالى که شکیبا بود و خدا را سپاس مى گفت ، اما یعقوب و خانواده یعقوب ، کاملا سیر شدند، و هنگام صبح مقدارى از غذاى آنها اضافه مانده بود!.
امـام سـپـس اضـافـه فـرمـود: خـداوند به یعقوب در همان صبح ، وحى فرستاد که تو اى یـعـقـوب بـنـده مـرا خـوار کـردى و خـشـم مـرا بـر افـروخـتـى ، و مـسـتـوجـب تـادیـب و نـزول مـجـازات بـر تو و فرزندانت شدى ... اى یعقوب من دوستانم را زودتر از دشمنانم توبیخ و مجازات مى کنم و این به خاطر آنست که به آنها علاقه دارم !.
قـابـل تـوجـه ایـنـکـه به دنبال این حدیث مى خوانیم که ابو حمزه مى گوید از امام سجاد (علیه السلام ) پرسیدم یوسف چه موقع آن خواب را دید؟ امام فرمود: در همان شب .
از این حدیث به خوبى استفاده مى شود که یک لغزش کوچک و یا صریحتر یک ترک اولى کـه گـنـاه و مـعـصـیـتـى هـم مـحـسـوب نـمـى شـد، (چـرا کـه حـال آن سـائل بـر یـعقوب روشن نبود) از پیامبران و اولیاى حق چه بسا سبب مى شود که خداوند، گوشمالى دردناکى به آنها بدهد، و این نیست مگر به خاطر اینکه مقام والاى آنان ایـجـاب مـى کـنـد، کـه هـمواره مراقب کوچکترین گفتار و رفتار خود باشند، چرا که حسنات الابرار سیئات المقربین (کارهائى که براى بعضى از نیکان (حسنه ) محسوب مى شود براى مقربان درگاه خداوند سیئه است ).
جـائى کـه یـعـقـوب آنـهـمـه درد و رنـج بـه خـاطـر بـى خـبـر مـانـدن از درد دل یـک سـائل بـکـشـد بـایـد فـکـر کـرد، کـه جـامـعـه اى کـه در آن گروهى سیر و گروه زیـادتـرى گـرسـنـه بـاشـنـد چـگـونه ممکن است مشمول خشم و غضب پروردگار نشوند و چگونه خداوند آنها را مجازات نکند.
2 - دعاى گیراى یوسف !
در روایات اهلبیت (علیهم السلام ) و در طرق اهل تسنن مى خوانیم : هنگامى که یوسف در قعر چـاه قـرار گـرفت ، امیدش از همه جا قطع و تمام توجه او به ذات پاک خدا شد، با خداى خود مناجات مى کرد و به تعلیم جبرئیل راز و نیازهائى داشت ، که در روایات به عبارات مختلفى نقل شده است .
در روایـتـى مـى خـوانـیـم بـا خـدا چـنـیـن مـنـاجـات کـرد: اللهـم یـا مـونـس کـل غـریـب و یـا صـاحـب کـل وحـیـد و یـا مـلجـا کـل خـائف و یـا کـاشـف کـل کـربـة و یـا عـالم کـل نـجـوى و یـا مـنـتـهـى کـل شـکـوى و یـا حـاضـر کـل مـلاء یـا حـى یـا قـیـوم اسـئلک ان تـقـذف رجـائک فـى قـلبـى حتى لا یکون لى هم و لا شـغـل غـیـرک و ان تـجـعـل لى مـن امـرى فـرجـا و مـخـرجـا انـک عـلى کل شى ء قدیر..
: (بـار پـروردگـارا! اى آنکه مونس هر غریب و یار تنهایانى ، اى کسى که پناهگاه هر تـرسـان ، و بـر طـرف کننده هر غم و اندوه ، و آگاه از هر نجوى ، و آخرین امید هر شکایت کـنـنده و حاضر در هر جمع و گروهى ، اى حى و اى قیوم ! از تو مى خواهم که امیدت را در قـلب مـن بـیـفـکـنـى ، تـا هـیـچ فکرى جز تو نداشته باشم ، و از تو مى خواهم که از این مشکل بزرگ ، فرج و راه نجاتى ، براى من فراهم کنى که تو بر هر چیز توانائى ).


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت