تفسیرنمونه سوره هود(ع) (قسمت6)

آیه و ترجمه


یوم یأ ت لا تکلم نفس إ لا بإ ذنه فمنهم شقى و سعید (105)
فأ ما الذین شقوا ففى النار لهم فیها زفیر و شهیق (106)
خـلدیـن فـیـهـا مـا دامـت السـمـوت و الا رض إ لا مـا شـاء ربـک إ ن ربـک فعال لما یرید (107)
و أ مـا الذیـن سعدوا ففى الجنة خلدین فیها ما دامت السموت و الا رض إ لا ما شاء ربک عطاء غیر مجذوذ (108)


ترجمه :

105 - آن روز کـه (قـیـامت ) فرا رسد هیچکس جز به اجازه او سخن نمى گوید گروهى از آنها شقاوتمندند و گروهى سعادتمند (گروهى بدبختند و گروهى نیکبخت ).
106 - امـا آنـهـا کـه شـقـاوتـمـنـد شـدند در آتشاند، و براى آنها زفیر و شهیق (ناله هاى طولانى دم و باز دم ) است .
107 - جـاودانـه در آن خواهند ماند، تا آسمانها و زمین بر پاست ، مگر آنچه پروردگارت بخواهد که پروردگارت هر چه را اراده کند انجام مى دهد.
108 - امـا آنها که سعادتمند شدند در بهشت جاودانه خواهند بود، ما دام که آسمانها و زمین بر پاست مگر آنچه پروردگارت بخواهد، بخششى است قطع نشدنى !.
تفسیر :
سعادت و شقاوت .
در آیات گذشته اشاره اى به مسئله قیامت و اجتماع همه مردم در آن دادگاه بزرگ شده بود.
در آیـات مـورد بـحـث گـوشـه اى از سـرنـوشـت مردم را در آن روز بیان مى کند، نخست مى گوید:
هنگامى که آن روز فرا رسد هیچ کس جز به اراده پروردگار سخن نمى گوید (یوم یات لا تکلم نفس الا باذنه ).
گـاه چـنـیـن تـصـور مـى شـود ایـن آیـه کـه دلیـل بر سخن گفتن مردم در آن روز به اجازه پروردگار است ، با آیاتى که مطلقا نفى تکلم مى کند منافات دارد، مانند آیه 65 سوره یـس : الیـوم نختم على افواههم و تکلمنا ایدیهم و تشهد ارجلهم بما کانوا یکسبون : امروز بـر دهـان آنها مهر مى نهیم و به جاى آن دستهایشان سخن مى گویند، و پاهایشان گواهى مـى دهند به کارهائى که انجام داده اند و در آیه 35 سوره مرسلات مى خوانیم : هذا یوم لا ینطقون امروز روزى است که آنها سخن نمى گویند.
بـهـمـیـن دلیـل بـعـضـى از مـفسران بزرگ معتقدند که اصولا در آن روز سخن گفتن مفهومى ندارد، چرا که سخن گفتن وسیله اى است که ما به آن کشف باطن و درون اشخاص را مى کنیم و اگـر مـا حـسى داشتیم که از افکار هر کس مى توانستیم به وسیله آن آگاه شویم هیچگاه نـیـازى بـه تـکـلم نـبود، بنابراین در قیامت که کشف اسرار مى شود و همه چیز به حالت بروز و ظهور در مى آید اصولا تکلم معنى ندارد.
بـه بـیـانـى دیـگـر: سـراى آخـرت سـراى پـاداش اسـت ، نـه دار عـمـل ، و بـهـمـیـن دلیـل در آنـجـا خـبـرى از اخـتـیـار انـسـانـى و سـخـن گـفـتـن بـه مـیـل و اراده خـویـشتن نیست ، بلکه در آنجا تنها انسان است و اعمالش و آنچه به آن مربوط است ، بنابراین اگر سخن هم بگوید همچون سخنان دنیا که از اختیار و اراده ، براى کشف اسـرار درون سـرچـشـمـه مـى گیرد نیست ، و هر چه بگوید یک نوع انعکاس و بازتاب از اعمال اوست اعمالى که در آنجا ظاهر و آشکار است .
بـنـابـرایـن سـخـن گـفـتـن در آن روز هـمـانـنـد تـکـلم در دنـیـا نـیـست که انسان بتواند به میل خود راست بگوید یا دروغ .
بـهـر حـال آنـروز روز کـشـف حـقائق اشیاء و باز گشت غیب به شهود است و شباهتى با این جهان ندارد.
ولى ایـن بـرداشـت از آیـه فـوق بـا ظـاهر آیات دیگر قرآن چندان سازگار نیست چرا که قـرآن گـفـتـگـوهـاى زیادى از مؤ منان و مجرمان ، پیشوایان و جباران و پیروان آنها، همچنین شـیـطـان و فـریـبـخـوردگـانـش ، و دوزخـیـان و بـهـشـتـیـان نقل مى کند که نشان دهنده وجود سخنانى همانند سخنان این جهان است .
حتى از بعضى از آیات قرآن استفاده مى شود که پاره اى از گناهکاران در برابر بعضى از سئوالات دروغ هم مى گویند مثلا در سوره انعام آیه 22 - 24 مى خوانیم و یوم نحشرهم جـمیعا ثم نقول للذین اشرکوا این شرکاؤ کم الذین کنتم تزعمون - ثم لم تکن فتنتهم الا ان قـالوا و الله ربـنـا مـا کـنـا مـشـرکـیـن - انـظـر کـیـف کـذبـوا عـلى انـفـسـهـم و ضل عنهم ما کانوا یفترون : - آنروز که همه آنها را محشور مى کنیم به مشرکان مى گوئیم مـعـبـودهـائى را که شریک خدا مى دانستید کجا هستند؟ پاسخ و عذر آنها جز این نیست که مى گـویـنـد بـه خدائى که پروردگار ماست سوگند که ما مشرک نبودیم ، ببین چگونه به خودشان نیز دروغ مى گویند و آنچه را به دروغ شریک خدا مى پنداشتند از دست مى دهند.
بـنـابـرایـن بـهـتـر آن اسـت کـه در پـاسـخ سـئوال مربوط به تناقض ظاهرى آیات مربوط به تکلم همان جوابى را بگوئیم که بسیارى از مـفـسـران گـفـتـه انـد و آن اینکه : مردم در آنروز مراحل مختلفى را مى پیمایند که هر مرحله ویـژگـیـهـائى دارد، در پـاره اى از مراحل هیچگونه پرسش و سئوالى از آنها نمى شود و حـتـى مـهـر بـر دهـانـشـان مـى نـهـنـد، فـقـط اعـضـاى پـیـکـرشـان کـه آثـار اعـمـال را در خـود حـفـظ کـرده انـد بـا زبـان بـى زبـانـى سـخـن مـى گـویـنـد، امـا در مـراحـل دیـگـر قـفـل از زبـانـشـان بـرداشـته مى شود و به اذن خداوند به سخن مى آیند و بـگـنـاهـان خـود اعـتراف مى کنند و خطاکاران یکدیگر را ملامت مى نمایند بلکه سعى دارند گناه خویش را بر گردن
دیگرى نهند!.
بهر حال در پایان آیه اشاره به تقسیم همه مردم به دو گروه کرده مى گوید: گروهى در آنـجـا شـقى و گروهى سعیدند، گروهى خوش ‍ بخت و گروه دیگرى بدبختند (فمنهم شقى و سعید).
سـعـیـد از ماده سعادت به معنى فراهم بودن اسباب نعمت ، و شقى از ماده شقاوت به معنى فـراهـم بـودن اسـبـاب گرفتارى و مجازات و بلاست ، بنابراین سعیدها در آن جهان همان نـیـکـوکارانى هستند که در لابلاى انواع نعمتها جاى آنهاست و شقاوتمندان همان بدکارانى هستند که در دل دوزخ در انواع مجازاتها گرفتارند.
و بـهـر حـال ایـن شـقـاوت و آن سـعـادت چـیـزى جـز نـتـیـجـه اعمال و کردار و گفتار و نیات انسان در دنیا نیست : و عجب اینکه بعضى از مفسران این آیه را دسـتـاویـزى براى عقیده باطل خود در زمینه جبر قرار داده اند، در حالى که آیه کمترین دلالتـى بـر این معنا ندارد، بلکه از سعادتمندان و شقاوتمندان رستاخیز سخن مى گوید که همگى به خاطر اعمال خود به این مرحله رسیده اند شاید آنها مفهوم این آیه را با پاره اى از احـادیـث اشـتـبـاه کـرده انـد کـه دربـاره سـعـادت و شـقـاوت قبل از تولد سخن مى گوید که آن داستان جداگانه اى دارد.
سپس حالات شقاوتمندان و سعادتمندان را در عبارات فشرده و گویائى چنین شرح مى دهد:
اما آنها که شقاوتمند شدند در آتش دوزخ زفیر و شهیق دارند و ناله و نعره و فریاد سر مى دهند (فاما الذین شقوا ففى النار لهم فیها زفیر و شهیق ).
و اضافه مى کند: آنها جاودانه در آتش خواهند ماند تا زمانى که آسمانها و زمین بر پاست (خالدین فیها ما دامت السموات و الارض ).
مگر آنچه پروردگارت اراده کند (الا ما شاء ربک ).
چـرا کـه خـداونـد هـر کـارى را اراده کـنـد انـجـام مـى دهـد (ان ربـک فعال لما یرید).
و اما آنها که سعادتمند شدند در بهشت جاودانه خواهند ماند، تا آسمانها و زمین برپاست (و اما الذین سعدوا ففى الجنة خالدین فیها مادامت السموات و الارض ).
مگر آنچه پروردگار تو اراده کند (الا ما شاء ربک ).
این بخشش و عطیه اى است که هرگز از آنان قطع نمى شود (عطاء غیر مجذوذ).
نکته ها :
در اینجا باید به چند نکته توجه کرد:
1 - هـمانگونه که گفتیم بعضى خواسته اند از آیات فوق ذاتى بودن سعادت و شقاوت را اثبات کنند در حالیکه نه تنها آیات فوق دلالتى بر این امر ندارد بلکه به وضوح ثـابـت مـى کـند که سعادت و شقاوت اکتسابى است ، زیرا مى گوید: اما الذین شقوا (آنها کـه شـقاوتمند شدند) و یا مى گوید: اما الذین سعدوا (اما آنها که سعادتمند شدند) اگر شـقاوت و سعادت ذاتى بود مى بایست گفته شود اما الاشقیاء و اما السعداء و مانند آن . و از اینجا روشن مى شود آنچه در تفسیر فخر رازى آمده که در این آیات خداوند از هم اکنون حکم کرده که گروهى در قیامت سعادتمندند و گروهى شقاوتمند، و کسانى را که خداوند
مـحـکـوم بـه چـنـیـن حـکـمـى کـرده و مـى دانـد سـرانـجـام در قیامت سعید یا شقى خواهند بود مـحـال اسـت تـغـیـیـر پـیـدا کـنـنـد، و الا لازم مـى آیـه کـه خـبـر دادن خـداونـد کـذب ، و علمش جهل شود و این محال است !!... بکلى بى اساس است .
این همان ایراد معروف علم خدا در مساله جبر و اختیار است که پاسخ آن از قدیم داده شده است و آن اینکه :
اگـر مـا افـکـار پـیـش سـاخـتـه خـود را نـخـواهـیـم بـر آیـات تـحـمـیـل کـنـیـم مـفـاهـیـم آن روشن است ، این آیات مى گوید: در آن روز گروهى در پرتو اعـمـالشـان سـعادتمند و گروهى بخاطر اعمالشان شقاوتمندند و خدا مى داند چه کسانى بـه اراده خـود و بـه خـواسـت و اختیار خود در طریق سعادت گام مى نهند و چه گروهى با اراده خود در مسیر شقاوت گام مى نهند بنابراین بعکس آنچه او گفته اگر مردم مجبور به انـتـخـاب ایـن راه بـاشـنـد عـلم خـدا جـهـل خـواهـد شـد چـرا کـه هـمـگـان بـا میل و اختیار خود راه خویش را انتخاب مى کنند.
شـاهـد سـخـن ایـنکه آیات فوق به دنبال داستانهاى اقوام پیشین است که گروه عظیمى از آنـهـا بـر اثـر ظـلم و سـتـم و انـحـراف از جـاده حق و عدالت ، و آلودگى به مفاسد شدید اخـلاقـى ، و مـبـارزه بـا رهبران الهى گرفتار مجازاتهاى دردناکى در این جهان شدند که قـرآن بـراى تـربـیـت و ارشـاد مـا و نـشـان دادن راه حـق از باطل و جدا ساختن مسیر سعادت از شقاوت این داستانها را بازگو مى کند.
اصـولا اگـر مـا - آنـچـنـان که فخر رازى و هم فکرانش مى پندارند - محکوم به سعادت و شـقـاوت ذاتـى بـاشیم ، و بدون اراده به بدیها و نیکیها کشانده شویم تعلیم و تربیت لغو و بیهوده خواهد بود. آمدن پیامبران و نزول کتب آسمانى و نصیحت و اندرز و تشویق و تـوبـیـخ و سـرزنـش و مـلامت و مؤ اخذه و سؤ ال و بالاخره کیفر و پاداش همگى بیفایده یا ظالمانه محسوب مى گردد.
آنها که مردم را در انجام نیک و بد مجبور مى دانند خواه این جبر را،
جـبـر الهـى ، یا جبر طبیعى ، یا جبر اقتصادى ، و یا جبر محیط بدانند تنها به هنگام سخن گـفـتـن و یـا مـطـالعـه در کـتـابـهـا از ایـن مـسـلک طـرفـدارى مـى کـنـنـد، ولى در عـمـل حـتـى خـودشـان هـرگـز چـنـیـن عـقـیـده اى نـدارنـد، بـهـمـیـن دلیل اگر به حقوق آنها تجاوزى شود متجاوز را مستحق توبیخ و ملامت و محاکمه و مجازات مـى دانـنـد، و هـرگـز حاضر نیستند به عنوان اینکه او مجبور به انجام این کار است از وى صرفنظر کنند و یا مجازاتش را ظالمانه به پندارند و یا بگویند او نمى توانسته است ایـن عـمـل را مـرتـکـب نـشـود چـون خـدا خـواسـتـه یـا جـبـر محیط و طبیعت بوده است ، این خود دلیل دیگرى بر فطرى بودن اصل اختیار است .
بـهـر حـال هـیـچ جـبـرى مـسـلکـى را نـمـى یـابـیـم کـه در عمل روزانه خود به این عقیده پاى بند باشد بلکه بر خوردش با تمام انسانها برخورد با افراد آزاد و مسئول و مختار است .
تـمـام اقـوام دنیا به دلیل تشکیل دادگاهها و دستگاههاى قضائى براى کیفر متخلفان عملا آزادى اراده را پذیرفته اند.
تـمـام مـؤ سـسـات تـربـیـتـى جـهـان نـیـز بـطـور ضـمـنـى ایـن اصـل را قـبـول کرده اند که انسان با میل و اراده خود کار مى کند و با تعلیم و تربیت مى توان او را راهنمائى و ارشاد کرد و از خطاها و اشتباهات و کج اندیشیها بر کنار ساخت .
2 - جـالب ایـنـکـه در آیـات فـوق شـقـوا بـه عـنـوان فعل معلوم و سعدوا به عنوان فعل مجهول آمده است .
این اختلاف تعبیر شاید اشاره لطیفى به این نکته باشد که انسان راه شقاوت را با پاى خـود مـى پـیـمـایـد، ولى بـراى پـیـمودن راه سعادت تا امداد و کمک الهى نباشد و او را در مـسـیـرش یـارى نـدهـد پـیـروز نـخـواهـد شـد و بـدون شـک ایـن امـداد و کـمـک تـنـهـا شـامـل کـسـانـى مـى شـود کـه گـامـهـاى نـخـسـتـیـن را با اراده و اختیار خود برداشته اند و شایستگى چنین امدادى را پیدا کرده اند. (دقت کنید).
3 - مساله خلود در قرآن .
خـلود در اصـل لغـت بـه معنى بقاى طولانى و هم به معنى ابدیت آمده است ، بنابراین کلمه خـلود بـه تـنـهـائى دلیـل بـر ابـدیـت نـیـسـت ، زیـرا هـر نـوع بـقـاء طـولانـى را شامل مى شود.
ولى در بـسـیارى از آیات قرآن با قیودى ذکر شده است که از آن به وضوح مفهوم ابدیت فـهـمـیـده مى شود، مثلا در آیات 100 توبه 11 طلاق و 9 تغابن در مورد بهشتیان تعبیر بـه خالدین فیها ابدا مى کند، که این تعبیر مفهومش ابدیت بهشت براى این گروهها است ، و در آیات دیگرى مانند 169 نساء و 23 جن درباره گروهى از دوزخیان همین تعبیر خالدین فیها ابدا دیده مى شود که دلیل بر جاودانگى عذاب آنها است .
تـعـبـیـرات دیـگـرى مانند ماکثین فیها ابدا در آیه 3 کهف لا یبغون عنها حولا (کهف - 108) و مانند اینها نشان مى دهد که بطور قطع گروهى از بهشتیان و دوزخیان جاودانه در نعمت یا در عذاب خواهند ماند.
بـعـضـى کـه نـتـوانـسـتـه انـد اشـکـالات خـلود و جـاودانـگـى مـجـازات را بـه نـظـر خـود حل کنند ناچار دست به دامن معنى لغوى آن زده و آنرا به معنى مدت طولانى گرفته اند، در حالى که تعبیراتى نظیر آیات فوق تاب چنین تفسیرى را ندارد.
براى توضیح بیشتر نظر شما را به بحث زیر معطوف مى داریم .
یک سؤ ال مهم :
در ایـنجا فورا یک علامت استفهام بزرگ در فکر هر شنونده اى ترسیم مى شود که این نا برابرى میان گناه و مجازات چگونه در کار خدا ممکن است ؟ چگونه مى توان پذیرفت که انـسـان تـمـام عـمـر خـود را کـه حـداکـثـر 80 یـا 100 سـال بـوده کـار خـوب یـا بـد کـرده اسـت ولى مـلیـونـهـا مـلیـون سال و بیشتر - پاداش و کیفر ببیند؟!.
البـتـه ایـن مـطـلب در مـورد پـاداش چـنـدان مهم نیست ، زیرا بخشش و پاداش هر چه بیشتر باشد نشانه فضل و کرم پاداش دهنده است ، بنابراین جاى ایراد و خرده گیرى نیست .
امـا در مـورد کـار بـد و گـنـاه و ظـلم و کـفـر ایـن سـؤ ال هـسـت کـه چـگـونـه عـذاب جـاودانـه در بـرابـر گـنـاه مـحـدود بـا اصل عدالت خدا سازگار است ؟.
کـسـى کـه دوران طـغـیـان و سـرکـشـى و تـجـاوزش حـداکـثـر از یـک صـد سال تجاوز نمى کند چرا همیشه باید در آتش و مجازات شکنجه ببیند؟!.
آیـا عـدالت ایـجـاب نـمـى کـنـد کـه یـکـنـوع تـعـادل در ایـنـجا برقرار گردد و مثلا 100 سال (به اندازه اعمال خلافش ) کیفر ببیند؟!.
پاسخ ‌هاى غیر قانع کننده
پـیـچـیـدگـى پاسخ این اشکال سبب شده که بعضى به فکر توجیه آیات خلود بیفتند و آنـهـا را طـورى تـفـسـیـر کـنـنـد کـه مـجـازات جـاودان کـه بـه عـقـیـده آنـهـا بـر خـلاف اصل عدالت است از آن استفاده نشود.
1 - بـعـضـى مـى گویند: منظور از خلود معنى کنائى یا مجازى آن است یعنى یک مدت نسبتا طولانى ، همانطور که به افرادى که تا آخر عمر باید در زندان بمانند مى گویند آنها محکوم به زندان ابد هستند، با اینکه مسلما ابدیتى در هیچ زندانى وجود ندارد و با پایان عمر زندانى پایان مى یابد، حتى
در زبان عربى نیز یخلد فى السجن که از ماده خلود است در این گونه موارد به کار مى رود.
2 - بـعـضى دیگر مى گویند: اینگونه گردنکشان طاغى و یاغى که گناه سراسر وجود آنـهـا را فـرا گـرفته است وجودشان به رنگ کفر و گناه در آمده اگر چه همیشه در دوزخ خواهند بود، ولى دوزخ همیشه به یک حال باقى نمى ماند، روزى فرا مى رسد که آتش آن ، مـانـنـد هـر آتـش دیـگـر، بـالاخـره خـامـوش مى گردد! و آرامش خاصى دوزخیان را فرا مى گیرد!.
3 - بـعضى دیگر احتمال داده اند که با گذشت زمان و پس از کشیدن مجازاتهاى فراوان ، سـرانجام یکنوع سازش با محیط در دوزخیان به وجود مى آید و آنها به رنگ محیط خود در مـى آیـنـد یـعـنـى کـم کـم بـه آن خـو مـى گـیـرنـد و عـادت مـى کـنـنـد! و در ایـن حال هیچگونه احساس ناراحتى و عذاب ندارند!.
البـتـه هـمـان گـونـه کـه گفتیم همه این توجیهات به خاطر عجز و ناتوانى در برابر حـل مشکل خلود و جاودانى بودن عذاب است وگرنه ظهور آیات خلود در جاودانى بودن عذاب یک دسته خاص قابل انکار نیست .
حل نهائى ایراد.
بـراى حـل ایـن مـشـکـل بـایـد بـه بـحـثهاى سابق باز گردیم و اشتباهى را که در مقایسه مـجـازاتـهـاى رسـتـاخـیز با مجازاتهاى دیگر روى مى دهد اصلاح کنیم ، تا معلوم شود که مساله خلود هرگز با اصل عدالت پروردگار مخالف نیست .
براى توضیح این بحث باید به سه اصل توجه کرد:
1 - مجازات ابدى و جاویدان ، همانطور که قبلا هم اشاره شد، منحصر به کسانى است که تـمـام روزنـه هـاى نجات را به روى خود بسته اند و عالما عامدا غرق در فساد و تباهى و کـفـر و نـفـاق گـشته اند، سایه شوم گناه تمام قلب و جان آنها را پوشانیده ، و در حقیقت به رنگ گناه و کفر در آمده اند همانگونه که در سوره
بـقـره مـى خـوانـیم : بلى من کسب سیئة و احاطت به خطیئته فاولئک اصحاب النار هم فیها خـالدون : آرى کـسـى کـه مـرتـکـب گناهى گردد و آثار آن تمام وجود او را احاطه کند چنان کسى اهل دوزخ است و جاودانه در آن خواهد ماند (بقره آیه 81).
2 - ایـن اشـتـبـاه است که بعضى خیال مى کنند که مدت و زمان کیفر باید به اندازه مدت و زمـان گـنـاه باشد، زیرا رابطه میان گناه و کیفر رابطه زمانى نیست بلکه رابطه کیفى است یعنى مقدار زمان مجازات تناسب با کیفیت گناه دارد نه مقدار زمان آن مثلا کسى ممکن است در یک لحظه دست به قتل نفس بزند و طبق پاره اى از قوانین محکوم به زندان ابد گردد، در ایـنـجـا مـى بـیـنـیـم زمـان گـناه تنها یک لحظه بوده در حالى که مجازات آن گاهى 80 سال زندان خواهد بود.
بنابراین آنچه مطرح است کیفیت است نه کمیت گناه از نظر زمان .
3 - گـفـتـیـم مـجـازاتـهـا و کـیـفـرهـاى رسـتـاخـیـز بـیـشـتـر جـنـبـه اثـر طـبـیـعـى عـمـل و خاصیت گناه دارد و به عبارت روشنتر: رنجها و دردها و ناراحتیهائى که گناهکاران در جـهـان دیگر مى کشند اثر و نتیجه اعمال خود آنها است که دامانشان را فرا مى گیرد در قـرآن مـى خـوانـیـم فالیوم لا تظلم نفس شیئا و لا تجزون الا ما کنتم تعملون : امروز (روز رستاخیز) به هیچکس ستم نمى شود و جز اعمال خود شما جزائى براى شما نیست ! (سوره یس آیه 54).
و بـدا لهـم سـیـئات مـا عـمـلوا و حـاق بـهـم مـا کـانـوا بـه یـسـتـهـزئون : اعـمال بد آنها در برابر آنان آشکار مى گردد و آنچه را به باد مسخره مى گرفتند بر آنـهـا وارد مـى گـردد (سـوره جاثیه آیه 33) فلا یجزى الذین عملوا السیئات الا ما کانوا یـعـمـلون : بـه آنـهـا کـه کـار بـد انـجـام دادنـد جـزائى جـز اعمال آنها داده نمى شود (سوره قصص آیه 84).
اکنون که این مقدمات سه گانه روشن شد حل نهائى از دسترس ما چندان دور نیست و براى رسیدن به آن کافى است که به چند سؤ ال زیر جواب دهید:
فـرض کـنـیـد کـسـى بـر اثـر مصرف کردن پى در پى مشروبات الکلى در مدت یکهفته گـرفـتـار زخـم مـعـده شدید شود. چندان که مجبور باشد تا آخر عمر با این درد بسازد و رنـج بـرد، آیـا ایـن بـرابـرى مـیـان عـمـل بـد و نـتـیـجـه آن بـر خـلاف عـدالت اسـت ؟ حـال اگـر عـمـر ایـن انـسـان بـه جـاى 80 سـال یـکـهـزار سـال و یـا یـک مـلیـون سـال بـاشـد و بـایـد بـخـاطـر یـک هـفـتـه هـوسـرانـى یـک مـلیـون سـال رنـج بـبـرد آیـا ایـن بـر خلاف اصل عدالت است در حالى که قبلا وجود این خطر در میگسارى به او اعلام شده ، و عاقبت آن نیز براى او توضیح داده شده است .
و نـیـز فرض کنید کسى دستورات و مقررات رانندگى را که به کار بستن آنها مسلما به نفع عموم و موجب کاهش تصادف و ناراحتیهاى ناشى از آن است ، به دست فراموشى بسپارد و بـه اخـطـارهـاى مکرر دوستان عاقل گوش فرا نداد و حادثه در یک لحظه کوتاه - و همه حـوادث در یـک لحـظـه رخ مـى دهـد - بـه سـراغ او بـیـاید و چشم یا دست و پاى خود را در حـادثـه از دسـت بدهد، و به دنبال آن ناچار شود سالیان دراز رنج نابینائى و بیدست و پـائى را تـحـمـل کـنـد آیـا ایـن پـدیـده ، هـیـچـگـونـه مـنـافـاتـى بـا اصل عدالت پروردگار دارد؟!.
در ایـنـجـا مثال دیگرى داریم - و مثالها حقایق عقلى را به ذهن نزدیک کرده و براى گرفتن نـتیجه نهائى و استدلالى آماده مى کنند - فرض کنید چند گرم بذر خار مغیلان را بر سر راه خـود مـى پـاشیم و پس از چند ماه یا چند سال خود را با یک صحراى وسیع خار روبرو مـى بـیـنـیـم کـه دائمـا مـزاحـم مـاسـت و مـا را آزار مـى دهـد... و یـا ایـنـکـه چـنـد گـرم بـذر گـل - آگـاهـانـه - مى پاشیم و چیزى نمى گذرد که خود را با صحرائى از زیباترین و مـعـطـرتـریـن گـلهـا روبـرو مـى بـیـنـیـم کـه هـمـواره مـشـام جـان مـا را مـعـطـر و دیـده و دل ما را نوازش ‍ مى دهد.
آیـا ایـن امـور کـه هـمـه از آثـار اعـمـال اسـت هـیـچـگـونـه مـنـافـاتـى بـا اصـل عـدالت دارد، در حـالى کـه مـسـاوات و بـرابـرى در مـیـان کـمـیـت ایـن عمل و نتیجه آن موجود نیست ؟.
از مجموع آنچه گفته شد چنین نتیجه مى گیریم :
هـنـگـامـى کـه پاداش و کیفر، نتیجه و اثر خود عمل آدمى باشد مسئله مساوات و برابرى از نظر کمیت و کیفیت مطرح نخواهد بود اى بسا عمل بظاهر کوچکى که اثرش یک عمر محرومیت و شکنجه و ناراحتى است و اى بسا کار ظاهرا کوچکى که سرچشمه خیرات و برکات براى یـک عـمـر خـواهـد بـود (اشـتـبـاه نـشـود مـنـظور ما کوچک از نظر مقدار زمان است و الا کارها و گـنـاهـانـى کـه باعث خلود در عذاب مى گردد حتما کوچک از نظر کیفیت و اهمیت نخواهد بود) بـنابراین هنگامى که گناه و کفر و طغیان و سرکشى سراسر وجود انسانى را احاطه کرد و تمام بال و پرهاى روح و جان او در آتش بیدادگرى و نفاق سوخت چه جاى تعجب که در سـراى دیـگـر براى همیشه از نعمت پرواز در آسمان بهشت محروم گردد و همواره گرفتار درد و رنج این محرومیت بزرگ باشد.
آیا به او اعلام نکردند، و او را از این خطر بزرگ آگاه نساختند؟!.
آرى ... پیامبران الهى از یک سو، و فرمان خرد از سوى دیگر، به او آگاهى لازم را دادند. آیا بدون توجه و اختیار دست به چنان کارى زد و چنان سرنوشتى پیدا کرد؟ نه ، از روى علم و عمد و اختیار بود.
آیـا جز خودش و نتیجه مستقیم اعمالش این سرنوشت را براى او فراهم ساخت ؟ نه ، هر چه بود از آثار کار خود او بود.
بـنـابـرایـن نـه جـاى شـکـایـتـى بـاقـى اسـت و نـه ایـراد و اشکال به کسى ، و نه منافاتى با قانون عدالت پروردگار دارد.
4 - خلود در آیات مورد بحث .
آیـا خـلود در آیـات مـورد بـحـث به معنى جاودانگى است و یا همان مفهوم مدت طولانى را که مفهوم لغوى آن است مى رساند.
بعضى از مفسران از نظر اینکه خلود در اینجا مقید به ما دامت السماوات و الارض شده (مادام که آسمانها و زمین بر پا است ) خواسته اند چنین نتیجه بگیرند که خلود در این مورد خاص به معنى جاودانگى نیست ، زیرا آسمانها و زمینها، ابدیت ندارند و طبق صریح قرآن زمانى فـرا مـى رسـد کـه آسـمـانـهـا در هـم پـیـچـیـده مـى شـود و ایـن زمـیـن ویـران مـى گـردد و تبدیل به زمین دیگرى مى گردد.
ولى بـا تـوجـه بـه ایـنـکـه ایـنگونه تعبیرات در ادبیات عرب معمولا کنایه از ابدیت و جاودانگى است ، آیات مورد بحث نیز خلود را به معنى جاودانگى بیان مى کند.
مـثـلا عـرب مـى گـوید: این وضع بر قرار خواهد بود ما لاح کوکب (ما دام که ستاره اى مى درخـشـد) یـا مـا لاح الجـدیـدان (مـا دام کـه شب و روز وجود دارد) یا ما اضاء فجر (ما دام که صـبـح مـى درخـشـد) یـا مـا اختلف اللیل و النهار (ما دام که شب و روز پى در پى فرا مى رسد) و مانند اینها که همه کنایه از جاودانگى است .
در کلام امام امیر مؤ منان على در نهج البلاغه مى خوانیم :
هـنـگـامـى کـه بـعـضـى از خـرده گیران ناآگاه به امام ایراد کردند که چرا در تقسیم بیت المال رعایت مساوات مى کند و بعضى را براى تحکیم پایه هاى حکومت به دیگران ترجیح نمى دهد، امام ناراحت شد و فرمود: أ تامرونى ان اطلب النصر بالجور فیمن ولیت علیه و الله لا اطـور به ما سمر سمیر و ما ام نجم فى السماء نجما: آیا به من مى گوئید براى پیروزى دست به ستم نسبت به کسانى
کـه تـحـت حکومت منند بزنم بخدا نزدیک این کار نمى روم ما دام که مردم شبها به بحث مى نشینند و ما دام که ستارگان آسمان یکى پشت سر دیگرى طلوع و غروب دارد.
در اشـعـار دعبل خزاعى در قصیده معروفى که در حضور امام على بن موسى الرضا (علیهم السلام ) خواند این شعر آمده است .
سابکیهم ما ذر فى الافق شارق ـــــ و نادى مناد الخیر فى الصلوات
من بر شهیدان خاندان پیامبر گریه مى کنم تا آن زمان که خورشید بر افق مشرق نور مى پاشد و تا آن زمان که بانگ اذان براى دعوت به نماز بر منارهها سر مى دهد.
البته این مخصوص به ادبیات عرب نیست ، در زبانهاى دیگر نیز کم و بیش وجود دارد و به هر حال دلالت آیه بر ابدیت نباید جاى گفتگو باشد.
و بـه ایـن ترتیب نیازى به گفتار کسانى که مى گویند آسمان و زمین در اینجا آسمان و زمین قیامت است ، که جاودانى مى باشد نخواهد بود.
5 - استثناء در آیه چه مفهومى دارد؟.
جـمـله اسـتـثنائیه الا ماشاء ربک (مگر آنچه پروردگارت بخواهد) که در آیات فوق هم در مـورد اهـل بـهـشـت آمده و هم اهل دوزخ ، براى مفسران میدان وسیعى جهت بحث شده است ، و مفسر بـزرگ طـبـرسـى در تـفـسـیـر ایـن اسـتـثـنـاء ده وجـه از مـفـسـران نـقـل کـرده اسـت کـه بـه عـقـیـده مـا بـسـیـارى از آنـهـا سـسـت و بـا آیـات قبل یا بعد به هیچوجه سازگار نیست ، و لذا از بیان آنها چشم مى پوشیم و تنها آنچه را که صحیحتر بنظر ما مى رسد در اینجا مى آوریم و آن دو تفسیر است :
1 - هـدف از بـیـان این استثناء این است که تصور نشود خلود و مجازات افراد بى ایمان و پاداش مؤ منان راستین چنان است که بدون خواست و مشیت الهى باشد و قدرت و توانائى و اراده او را مـحـدود کـنـد و صورت جبر و الزام به خود بگیرد، بلکه در عین جاودانى بودن ایـن دو، قدرت و اراده او بر همه چیز حاکم است هر چند به مقتضاى حکمتش پاداش و عذاب را بر این دو گروه جاودانه مى دارد.
شـاهـد ایـن سـخن آنکه در جمله دوم درباره سعادتمندان بعد از ذکر این استثناء مى فرماید: عطاء غیر مجذوذ: این عطا و پاداشى است که هرگز از آنها قطع نمى شود. و این نشان مى دهد که جمله استثنائیه فقط براى بیان قدرت بوده است .
2 - از آنجا که این آیات از دو گروه شقى و سعید بحث مى کند و شقاوتمندان همگى الزاما افراد بى ایمانى که مستحق خلود باشند نیستند، بلکه ممکن است در میان آنها گروهى از مؤ منان خطاکار وجود داشته باشند بنابراین استثناء مربوط به این گروه است .
ولى ایـن سـؤ ال پـیش مى آید که این استثناء در جمله دوم چه مفهومى خواهد داشت ؟ (در مورد سعادتمندان ).
در پـاسـخ گـفته شده است که آن نیز در مورد مؤ منان خطاکار است که مدتى باید در آغاز بـه دوزخ بروند و پاک شوند سپس به صف بهشتیان بپیوندند، در حقیقت استثناء در جمله اول نسبت به آخر کار است و در جمله دوم نسبت به آغاز کار. (دقت کنید).
ایـن احـتـمـال نـیـز در پـاسـخ سـؤ ال فـوق وجـود دارد کـه اسـتـثـنـاء در جـمـله اول اشاره به مؤ منان خطاکار باشد که بعد از مدتى از دوزخ رهائى مى یابند و در جمله دوم تـنـهـا اشـاره بـه قـدرت و توانائى پروردگار باشد. شاهد این سخن اینکه در جمله اول بـعـد از اسـتـثـنـاء جـمـله : ان ربـک فـعـال لمـا یـریـد کـه دلیل بر انجام این مشیت
اسـت ذکـر شـده و در جـمـله دوم عـطـاء غـیـر مـجـذوذ کـه دلیل بر ابدیت است آمده (دقت کنید).
اما اینکه بعضى احتمال داده اند که این پاداش و مجازات مربوط به بهشت و دوزخ برزخى اسـت کـه مـدتـش مـحـدود اسـت و پـایـان مـى پـذیـرد احـتـمال بسیار بعیدى است زیرا آیات قبل صریحا قیامت بحث مى کند و پیوند این آیات با آنها ناگسستنى است .
هـمـچـنـیـن احـتـمـال ایـنـکـه خـلود در اینجا مانند بعضى دیگر از آیات قرآن به معنى مدتى طـولانـى بـاشـد نـه ابـدیـت بـا جـمـله عـطـاء غـیـر مـجـذوذ و بـا خـود اسـتـثـنـاء کـه دلیل بر ابدیت جمله هاى قبل از آن است سازگار نمى باشد.
6 - در آیات فوق در مورد دوزخیان مى گوید: آنها در آن زفیر و شهیق دارند.
در معنى این دو کلمه ارباب لغت و مفسران احتمالات متعددى داده اند، بعضى گفته اند. زفیر بـه مـعـنـى فـریـاد کـشیدنى است که با بیرون فرستادن نفس توام باشد، و شهیق ناله توام با فرو بردن نفس است .
بـعـضـى دیگر زفیر را به آغاز صداى الاغ و شهیق را به پایان آن تفسیر کرده اند که شاید با معنى اول زیاد تفاوت نداشته باشد.
و بـه هـر حـال ایـن هـر دو صداى فریاد و ناله کسانى است که از غم و اندوه ناله سر مى دهند، ناله اى که تمام وجود آنها را پر مى کند و نشانه نهایت ناراحتى و شدت عذاب است .
بـایـد تـوجـه داشـت کـه زفـیـر و شـهـیـق هـر دو مـصـدرنـد و زفـیـر در اصـل بـه مـعنى بار سنگین بر دوش گرفتن است و چون چنین کارى سرچشمه آه و ناله مى شود به آن زفیر گفته شده ، و شهیق در اصل به معنى طولانى بودن است همان
گونه که به کوه بلند جبل شاهق مى گویند و سپس به ناله هاى طولانى اطلاق شده است .
اسباب سعادت و شقاوت .
سـعادت که گمشده همه انسانها است و هر کس آن را در چیزى مى جوید و در جائى مى طلبد بـه طـور خـلاصـه عـبـارتـسـت از فـراهـم بـودن اسـبـاب تـکامل براى یک فرد یا یک جامعه ، و نقطه مقابل آن شقاوت و بدبختى است که همه از آن مـتـنـفـرنـد و آن عـبـارت از: نـامـسـاعـد بـودن شـرائط پـیـروزى و پـیـشـرفـت و تکامل است .
بـنـابـرایـن هـر کس از نظر شرائط روحى ، جسمى ، خانوادگى ، محیط و فرهنگ ، اسباب بیشترى براى رسیدن به هدفهاى والا در اختیار داشته باشد به سعادت نزدیکتر یا به تعبیر دیگر سعادتمندتر است .
و هـر کـس گـرفتار کمبودها، نارسائیها، از جهات بالا بوده باشد شقاوتمند و بى بهره از سعادت خواهد بود.
ولى بـایـد توجه داشت که پایه اصلى سعادت و شقاوت ، اراده و خواست خود انسان است او است که مى تواند وسائل لازم را براى ساختن خویش و حتى جامعه اش فراهم سازد، و او است که مى تواند با عوامل بدبختى و شقاوت به مبارزه برخیزد و یا تسلیم آن شود.
در مـنـطـق انـبـیـاء سـعـادت و شـقـاوت چـیـزى نـیـسـت کـه در درون ذات انـسان باشد، و حتى نـارسـائیـهـاى مـحـیـط و خـانـوادگـى و وراثـت در بـرابـر تـصـمـیـم و اراده خـود انسان ، قـابـل تـغـیـیـر و دگـرگـونـى اسـت ، مـگـر ایـنـکـه مـا اصـل اراده و آزادى انـسـان را انـکـار کـنـیـم و او را مـحکوم شرائط جبرى بدانیم و سعادت و شـقـاوتـش را ذاتـى و یـا مولود جبرى محیط و مانند آن بدانیم که این نظر بطور قطع در مکتب انبیاء و همچنین مکتب عقل محکوم است .
جـالب ایـنـکـه در روایـاتـى کـه از پـیـامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و ائمه اهلبیت (عـلیـهـم السلام ) نقل شده ، انگشت روى مسائل مختلفى به عنوان اسباب سعادت یا اسباب شـقـاوت گـذارده شـده کـه مطالعه آنها انسان را به طرز تفکر اسلامى در این مساله مهم ، آشـنـا مـى سـازد و بـجـاى ایـنـکـه بـراى رسـیـدن بـه سـعـادت و فـرار از شـقـاوت بـه دنـبـال مـسـائل خـرافى و پندارها و سنتهاى غلطى که در بسیارى از اجتماعات وجود دارد، و مـسـائل بـى اسـاسـى را اسـبـاب سـعـادت و شـقـاوت مـى پـنـدارنـد، بـه دنبال واقعیات عینى و اسباب حقیقى سعادت خواهد رفت .
به عنوان نمونه به چند حدیث پر معنى زیر توجه فرمائید:
1 - امـام صـادق از جـدش امـیـر مـؤ مـنـان عـلى (عـلیـه السـلام ) چـنـیـن نـقـل مـى کـند: حقیقة السعادة ان یختم للرجل عمله بالسعادة و حقیقة الشقاوة ان یختم للمرء عـمـله بـالشـقـاوة : حـقـیـقـت سـعـادت ایـن اسـت کـه آخـریـن مـرحـله زنـدگـى انـسـان بـا عـمـل سـعـادتـمـنـدانـه اى پـایـان پـذیـرد و حقیقت شقاوت این است که آخرین مرحله عمر با عمل شقاوتمندانه اى خاتمه یابد.
ایـن روایـت بـا صـراحـت مـى گـویـد مـرحـله نـهـائى عـمـر انـسـان و اعـمـال او در این مرحله بیانگر سعادت و شقاوت او است و به این ترتیب سعادت و شقاوت ذاتـى را بـه کلى نفى مى کند و انسانرا در گرو اعمالش مى گذارد و راه بازگشت را در تمام مراحل تا پایان عمر براى او باز مى داند.
2 - در حدیث دیگرى از على (علیه السلام ) مى خوانیم : السعید من وعظ بغیره و الشقى من انـخـدع لهـواه و غـروره : سـعـادتـمـنـد کـسـى اسـت کـه از سـرنـوشت دیگران پند گیرد و شقاوتمند کسى است که فریب هواى نفس و غرورش را بخورد.
این سخن على (علیه السلام ) نیز تاکید مجددى است بر اختیارى بودن سعادت و شقاوت و بعضى از اسباب مهم این دو را بیان مى کند.
3 - پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى فرماید:
اربع من اسباب السعادة و اربع من الشقاوة فا لا ربع التى من السعادة المرئة الصالحة و المـسـکـن الواسـع ، و الجـار الصـالح ، و المـرکـب البهى ء و الاربع التى من الشقاوة الجار السوء و المرئة السوء و المسکن الضیق و المرکب السوء.
چهار چیز است که از اسباب سعادت و چهار چیز است از اسباب شقاوت است :
اما آن چهار چیز که از اسباب سعادت است : همسر صالح ، خانه وسیع ، همسایه شایسته و مرکب خوب است .
و چهار چیز که از اسباب شقاوت است : همسایه بد و همسر بد و خانه تنگ و مرکب بد است .
با توجه به اینکه این چهار موضوع در زندگى مادى و معنوى هر کس نقش مؤ ثرى دارد و از عـوامـل پـیـروزى یا شکست مى تواند باشد، وسعت مفهوم سعادت و شقاوت در منطق اسلام روشن مى شود.
یک همسر خوب انسانرا به انواع نیکیها تشویق مى کند، یک خانه وسیع روح و فکر انسان را آرامش مى بخشد، و آماده فعالیت بیشتر مى نماید، همسایه بد بلا آفرین و همسایه خوب کـمک مؤ ثرى به آسایش و حتى پیشرفت هدفهاى انسان مى کند، یک مرکب بدردخور براى رسیدن به کارها و وظائف اجتماعى عامل مؤ ثرى است ، در حالى که مرکب قراضه و زوار در رفته یک عامل عقب ماندگى است ، چرا که کمتر مى تواند صاحبش را به مقصد برساند.
4 - و نـیـز از پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) ایـن حـدیـث نقل شده است :
مـن عـلامـات الشـقـاء جـمـود العـیـنـین ، و قسوة القلب ، و شدة الحرص فى طلب الرزق ، و الاصرار على الذنب .
از نـشـانه هاى شقاوت آنست که هرگز قطره اشکى از چشم انسان نریزد، و نیز از علامات آن سنگ دلى ، و حرص شدید در تحصیل روزى ، و اصرار بر گناه است .
ایـن امـور چـهـارگـانـه کـه در حـدیـث فـوق آمـده امـورى اسـت اخـتـیـارى کـه از اعـمـال و اخـلاق اکـتـسـابـى خود انسان سرچشمه مى گیرد و به این ترتیب دور کردن این اسباب شقاوت در اختیار خود انسانها است .
اگـر اسـبـابى را که براى سعادت و شقاوت در احادیث بالا ذکر شده با توجه بر عینیت هـمـه آنـهـا و نقش مؤ ثرشان در زندگى بشر با اسباب و نشانه هاى خرافى که حتى در عـصـر مـا، عصر اتم و فضا گروه زیادى به آن پایبندند مقایسه کنیم به این واقعیت مى رسیم که تعلیمات اسلام تا چه حد منطقى و حساب شده است .
هنوز بسیارند کسانى که نعل اسب را سبب خوشبختى ، روز سیزده را سبب بدبختى .
پـریـدن از روى آتـش را در بعضى از شبهاى سال سبب خوشبختى ، و آواز خواندن مرغ را سبب بدبختى .
پاشیدن آب را پشت سر مسافر سبب خوشبختى و رد شدن زیر نردبان را سبب بدبختى ، و حـتـى آویـزان کـردن خـرمـهـره را به خود یا به وسیله نقلیه سبب خوشبختى و عطسه را نـشـانـه بـدبـخـتـى در انـجـام کـار مـورد نـظـر مـى دانـنـد و امـثـال ایـن خـرافـات کـه در شـرق و غـرب در مـیـان اقـوام و ملل مختلف فراوان است .
و چـه بـسـیـار انـسـانـهـائى کـه بـر اثـر گـرفتار شدن به این خرافات از فعالیت در زندگى باز مانده اند و گرفتار مصیبتهاى فراوانى شده اند.
اسـلام بـر تـمـام ایـن پـنـدارهـاى خرافى قلم سرخ کشیده و سعادت و شقاوت انسان را در فـعـالیـتـهـاى مـثبت و منفى و نقاط قوت و ضعف اخلاقى و برنامه هاى عملى و طرز تفکر و عقیده هر کس مى داند که نمونه هائى از آن در چهار حدیث فوق بروشنى بیان شده است .
آیه و ترجمه


فـلا تـک فـى مـریـة مـمـا یـعـبـد هـؤ لاء مـا یـعـبـدون إ لا کـمـا یـعـبـد ءابـاؤ هـم مـن قبل و إ نا لموفوهم نصیبهم غیر منقوص (109)
و لقـد ءاتـیـنـا موسى الکتب فاختلف فیه و لو لا کلمة سبقت من ربک لقضى بینهم و إ نهم لفى شک منه مریب (110)
و إ ن کلا لما لیوفینهم ربک أ عملهم إ نه بما یعملون خبیر (111)
فاستقم کما أ مرت و من تاب معک و لا تطغوا إ نه بما تعملون بصیر (112)


ترجمه :

109 - شـک و تـردیدى در معبودهائى که آنها مى پرستند بخود راه مده ، آنها همان گونه این معبودها را پرستش مى کنند که پدرانشان قبلا مى پرستیدند، و ما نصیب آنها را بى کم و کاست خواهیم داد.
110 - مـا کـتـاب آسـمانى به موسى دادیم سپس در آن اختلاف کردند، و اگر فرمان قبلى خدا (در زمینه آزمایش و اتمام حجت بر آنها) نبود در میان آنها داورى مى شد، و آنها (هنوز) در شک اند شکى آمیخته با سوء ظن و بدبینى .
111 - و پـروردگـار تـو اعـمـال هـر یـک را بـیکم و کاست به آنها خواهد داد، او به آنچه عمل مى کنند آگاه است .
112 - بنابراین همانگونه که فرمان یافته اى استقامت کن همچنین کسانى که با تو به سوى خدا آمده اند و طغیان نکنید که خداوند آنچه را انجام مى دهید مى بیند

تفسیر :
استقامت کن ، استقامت !.
این آیات در حقیقت به عنوان دلدارى و تسلى خاطر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و بـیـان وظـیـفـه و مـسـئولیـت او نـازل شـده اسـت و در واقع یکى از نتائج مهمى که از شرح داسـتـانـهـاى اقـوام پـیـشـیـن گـرفـتـه مـى شـود هـمـیـن اسـت کـه پـیـامـبـر و بـه دنبال او مؤ منان راستین از انبوه دشمنان نهراسند و در شکست قوم بت پرست و ستمگرى که با آن روبرو هستند شک و تردیدى به خود راه ندهند و به امدادهاى الهى مطمئن باشند.
لذا در نـخستین آیه مى فرماید: (شک و تردیدى در مورد چیزى که اینها پرستش مى کنند بـه خـود راه مـده کـه ایـنـهـا هـم از هـمـان راهـى مـى روند که گروهى از پیشینیان رفتند و پـرسـتـش نـمـى کـنـنـد مـگـر هـمـانـگـونـه کـه نـیـاکـانـشـان از قبل پرستیدند بنابراین سرنوشتى بهتر از آنان نخواهد داشت ) (فلا تک فى مریة مما یعبد هؤ لاء ما یعبدون الا کما یعبد آبائهم من قبل ).
و لذا بلا فاصله مى گوید: (ما حتما نصیب و سهم آنها را بدون کم و کاست از مجازات و عـذاب خواهیم داد) و چنانچه به راه حق باز گردند، نصیب آنها از پاداش ما محفوظ است (و انا لموفوهم نصیبهم غیر منقوص ).
بـا ایـنـکـه جـمـله (مـوفـوهـم 9 خـود بـه مـعـنـى اداى کامل حق است ، ذکر کلمه غیر منقوص (بى کم و کاست ) براى تاءکید بیشتر روى این مساله است .
در حقیقت این آیه ، این واقعیت را مجسم مى کند که آنچه از سرگذشت اقوام پیشین خواندیم ، اسـطـوره و افـسـانـه نـبـود، و نـیز اختصاصى به گذشتگان نداشت ، سنتى است ابدى و جاودانى و درباره تمام انسانهاى دیروز و امروز و فردا.
مـنـتـهـا ایـن مـجـازاتـهـا در بـسـیـارى از اقوام گذشته به صورت بلاهاى هولناک و عظیم صـورت گـرفـت امـا در مـورد دشـمـنـان پـیـامـبـر اسـلام (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) شـکـل دیـگـرى پـیـدا کـرد و آن اینکه خدا آنقدر قدرت و نیرو به پیامبرش داد که توانست بوسیله گروه مؤ منان دشمنان لجوج و بى رحم را که به هیچ صراطى مستقیم نبودند درهم بشکند.
بـاز بـراى تـسـلى خاطر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) اضافه مى کند: (اگر قـوم تـو دربـاره کـتاب آسمانیت یعنى قرآن اختلاف و بهانه جوئى مى کنند، ناراحت نباش زیـرا مـا بـه مـوسـى کـتـاب آسـمـانـى (تورات ) را دادیم و در آن اختلاف کردند، بعضى پذیرفتند و بعضى منکر شدند) (و لقد آتینا موسى الکتاب فاختلف فیه ).
و اگـر مى بینى در مجازات دشمنان تو تعجیل نمى کنیم ، به خاطر این است که مصالحى از نـظـر تـعـلیـم و تـربیت و هدایت این قوم ، چنین ایجاب مى کند و اگر این مصلحت نبود و بـرنـامـه اى که پروردگار تو از قبل در این زمینه مقرر فرموده ایجاب تاخیر نمى کرد، در مـیـان آنها داورى لازم مى شد و مجازات دامانشان را مى گرفت (و لو لا کلمة سبقت من ربک لقضى بینهم ).
(هـر چـنـد آنـهـا ایـن حـقـیقت را هنوز باور نکردند و همچنان نسبت به آن در شک و تردیدند شکى آمیخته با سوء ظن و بدبینى ) (و انهم لفى شک منه مریب ).
(مریب ) از ماده (ریب ) به معنى شکى است که آمیخته با بدبینى و سوء ظن و قرائن خـلاف بـاشـد و بـنـابـراین مفهوم این کلمه این مى شود که بت پرستان نه تنها در مساله حـقـانـیـت قـرآن ، و یـا نـزول عذاب بر تبهکاران تردید داشتند، بلکه مدعى بودند که ما قرائن خلافى نیز در دست داریم .
(راغب ) در کتاب مفردات ، (ریب ) را به شکى معنى مى کند که بعدا پرده از روى آن برداشته شود، و به یقین گراید، بنابراین مفهوم آیه چنین مى شود که بزودى پرده از روى حـقـانـیـت دعـوت تـو و همچنین مجازات تبهکاران برداشته مى شود و حقیقت امر ظاهر مى گردد.
بـراى تـاءکـیـد بـیـشتر اضافه مى کند که (پروردگار تو هر یک از این دو گروه (مؤ مـنـان و کـافـران ) را بـه پـاداش اعـمـالشـان بـه طـور کـامـل مـى رسـانـد و اعـمـال آنـهـا را بـى کـم و کـاسـت بـه خـودشـان تحویل مى دهد) (و ان کلا لما لیوفینهم ربک اعمالهم ).
و این کار هیچگونه مشکل و مشقتى براى خداوند ندارد (زیرا او به همه چیز آگاه است و از هر کارى که انجام مى دهند با خبر مى باشد) (انه بما یعملون خبیر ).
جـالب ایـنـکـه مـى گـویـد: اعـمـالشان را به آنها مى دهیم و این اشاره دیگرى بر مساءله تـجـسـم اعـمـال اسـت و ایـنـکـه پـاداش و کـیـفـر در حـقـیـقـت اعمال خود انسان است که تغییر شکل مى یابد و به او مى رسد.
پـس از ذکـر سـر گـذشـت پـیـامـبران و اقوام پیشین و رمز موفقیت و پیروزى آنها و پس از دلدارى و تقویت اراده پیامبر از این طریق در آیه بعد، مهمترین دستور را به پیغمبر اکرم (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) مى دهد و مى گوید: (استقامت کن همانگونه که به تو دستور داده شده است ) (فاستقم ).
اسـتـقـامـت در راه تـبلیغ و ارشاد کن ، استقامت در طریق مبارزه و پیکار کن ، استقامت در انجام وظائف الهى و پیاده کردن تعلیمات قرآن کن .
ولى ایـن اسـتقامت نه به خاطر خوش آیند این و آن باشد و نه از روى تظاهر و ریا، و نه بـراى کسب عنوان قهرمانى ، نه براى بدست آوردن مقام و ثروت و کسب موفقیت و قدرت ، بـلکـه تـنها به خاطر فرمان خدا و آنگونه که به تو دستور داده شده است باید باشد (کما امرت ).
امـا ایـن دسـتـور تنها مربوط به تو نیست ، هم تو باید استقامت کنى (و هم تمام کسانى کـه از شـرک بـه سـوى ایـمـان بـاز گـشـتـه انـد و قبول دعوت الله نموده اند.) (و من تاب معک ).
(اسـتـقـامتى خالى از افراط و تفریط، و زیاده و نقصان ، استقامتى که در آن طغیان وجود نداشته باشد) (و لا تطغوا).
(چرا که خداوند از اعمال شما آگاه است ، و هیچ حرکت و سکون و سخن و برنامه اى بر او مخفى نمى ماند) (انه بما تعملون بصیر).
آیهاى پر محتوا و طاقت فرسا.
در حـدیـث مـعـروفـى از ابـن عـبـاس چـنـیـن مـى خـوانـیـم : مـا نـزل عـلى رسـول الله (صـلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آیة کانت اشد علیه و لا اشق من هذه الایـة ، و لذلک قـال لاصـحـابـه حـیـن قـالوا له اسـرع الیـک الشـیـب یـا رسول الله ! شیبتنى هود و الواقعه .
(هـیـچ آیـه اى شـدیـد و مـشـکـلتـر از این آیه بر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نـازل نـشـد و لذا هنگامى که اصحاب از آنحضرت پرسیدند چرا به این زودى موهاى شما سفید شده و آثار پیرى نمایان ، گشته ، فرمود مرا سوره هود و واقعه پیر کرد!.
و در روایـت دیـگـرى مـى خـوانـیـم : هـنـگـامـى کـه آیـه فـوق نـازل شـد پـیـامبر فرمود: شمروا، شمروا، فما رئى ضاحکا: (دامن به کمر بزنید، دامن به کمر بزنید (که وقت کار و تلاش است ) و از آن پس پیامبر هرگز خندان دیده نشد)!.
دلیـل آن هـم روشـن اسـت ، زیـرا چـهـار دسـتـور مـهـم در ایـن آیه وجود دارد که هر کدام بار سنگینى بر دوش انسان مى گذارد.
از همه مهمتر، فرمان به استقامت است ، استقامت که از ماده قیام گرفته شده از این نظر که انـسـان در حـال قـیـام بـر کار و تلاش خود تسلط بیشترى دارد، استقامت که به معنى طلب قـیـام اسـت یـعـنـى در خود آنچنان حالتى ایجاد کن که سستى در تو راه نیابد، چه فرمان سخت و سنگینى ؟.
هـمـیـشـه بـدسـت آوردن پـیـروزیـهـا کـار نـسـبـتـا آسـانـى اسـت ، امـا نـگه داشتن آن بسیار مـشـکـل آنـهـم در جـامـعـه اى آنـچـنـان عـقـب افـتـاده و دور از عـقـل و دانـش در بـرابـر مردمى لجوج و سرسخت ، و در میان دشمنانى انبوه و مصمم ، و در طریق ساختن جامعه اى سالم و سر بلند و با ایمان و پیشتاز، استقامت در این راه کار ساده اى نبوده است .
دستور دیگر اینکه این استقامت باید تنها انگیزه الهى داشته باشد و هر گونه وسوسه شـیطانى از آن دور بماند، یعنى بدست آوردن بزرگترین قدرتهاى سیاسى و اجتماعى ، آنهم براى خدا!.
سوم مساءله رهبرى کسانى است که به راه حق برگشتند و آنها را هم به استقامت واداشتن .
چـهـارم مـبـارزه را در مـسـیر حق و عدالت ، رهبرى نمودن و جلوگیرى از هر گونه تجاوز و طغیان ، زیرا بسیار شده است که افرادى در راه رسیدن به هدف نهایت استقامت را به خرج مـى دهـنـد اما رعایت عدالت براى آنها ممکن نیست و غالبا گرفتار طغیان و تجاوز از حد مى شوند.
آرى مـجـمـوع ایـن جـهـات دسـت بـه دسـت هـم داد و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را آنـچـنـان در زیـر بـار مـسـئولیـت فـرو بـرد کـه حـتـى مجال لبخند زدن را از او گرفت و او را پیر کرد!.
و بـه هـر حـال ایـن تـنـها دستورى براى دیروز نبود بلکه براى امروز و فردا فرداهاى دیگر نیز هست .
امـروز هـم مسئولیت مهم ما مسلمانان و مخصوصا رهبران اسلامى در این چهار جمله خلاصه مى شـود اسـتـقامت - اخلاص - رهبرى مؤ منان - و عدم طغیان و تجاوز، و بدون به کار بستن این اصـول ، پـیـروزى بـر دشـمـنـانـى کـه از هـر سـو از داخـل و خـارج مـا را احـاطـه کـرده انـد و از تـمـام وسـائل فـرهـنگى و سیاسى و اقتصادى و اجتماعى و نظامى بر ضد ما بهره گیرى مى کنند امکان پذیر نمى باشد.
آیه و ترجمه


و لا تـرکـنـوا إ لى الذیـن ظـلمـوا فـتـمـسـکـم النـار و مـا لکـم من دون الله من أ ولیاء ثم لا تنصرون (113)


ترجمه :

113 - و تـکـیـه بـر ظـالمـان نـکـنـیـد کـه مـوجـب مى شود آتش شما را فرو گیرد و در آن حال جز خدا هیچ ولى و سرپرستى نخواهید داشت و یارى نمى شوید.
تفسیر :
تکیه بر ظالمان و ستمگران . این آیه یکى از اساسیترین برنامه هاى اجتماعى و سیاسى و نظامى و عقیدتى
را بـیـان مـى کـنـد، عموم مسلمانان را مخاطب ساخته و به عنوان یک وظیفه قطعى مى گوید: (بـه کـسـانى که ظلم و ستم کرده اند، تکیه نکنید)و اعتماد و اتکاى کار شما بر اینها نباشد (و لا ترکنوا الى الذین ظلموا).
(چرا که این امر سبب مى شود که عذاب آتش ، دامان شما را بگیرد) (فتمسکم النار) (و غـیـر از خـدا هـیـچ ولى و سـرپـرسـت و یـاورى نـخـواهید داشت ) (و ما لکم من دون الله من اولیاء).
و با این حال واضح است که (هیچکس شما را یارى نخواهد کرد) (ثم لا تنصرون ).
نکته ها :
در اینجا چند نکته مهم است که باید به آن توجه کرد:
1 - مـفـهوم (رکون ) - (رکون ) از ماده (رکن ) به معنى ستون و دیواره هائى است کـه سـاخـتمان یا اشیاء دیگر را بر سر پا مى دارد، و سپس به معنى اعتماد و تکیه کردن بر چیزى به کار رفته است .
گـرچـه مـفـسـران مـعـانـى بـسـیـارى بـراى ایـن کـلمـه در ذیـل آیـه آورده انـد، ولى هـمـه یـا غالب آنها به یک مفهوم جامع و کلى باز مى گردد، مثلا بعضى آنرا به معنى تمایل و بعضى به معنى (همکارى ) و بعضى به معنى (اظهار رضایت ) یا (دوستى ) و بعضى به معنى (خیر خواهى و اطاعت ) ذکر کرده اند که همه اینها در مفهوم جامع اتکاء و اعتماد و وابستگى جمع است .
2 - در چـه امـورى نـبـایـد بـه ظـالمـان تـکـیـه کـرد - بـدیـهـى اسـت کـه در درجـه اول نـبـایـد در ظـلمـهـا و ستمگریهایشان شرکت جست و از آنها کمک گرفت ، و در درجه بعد اتـکـاء بـر آنـهـا در آنـچـه مـایـه ضـعـف و نـاتـوانـى جـامـعـه اسـلامـى و از دسـت دادن استقلال و خود کفائى و تبدیل شدن به یک عضو وابسته و ناتوان مى گردد باید
از مـیان برود که این گونه رکونها جز شکست و ناکامى و ضعف جوامع اسلامى ، نتیجه اى نخواهد داشت .
و امـا ایـنـکه : فى المثل مسلمانان با جوامع غیر مسلمان ، روابط تجارى یا علمى بر اساس حـفـظ مـنـافـع مـسـلمـیـن و اسـتـقـلال و ثـبـات جـوامـع اسـلامـى داشـتـه بـاشـنـد، نـه داخـل در مفهوم رکون به ظالمین است و نه چیزى است که از نظر اسلام ممنوع بوده باشد و در عـصر خود پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و اعصار بعد همواره چنین ارتباطاتى وجود داشته است .
3 - فلسفه تحریم رکون به ظالمان .
تـکـیـه بـر ظـالم ، مـفـاسـد و نـابـسـامـانـیـهـاى فـراوانـى مـى آفـریـنـد کـه بـطـور اجـمـال بـر هـیـچـکـس پوشیده نیست ، ولى هر قدر در این مساله کنجکاوتر شویم به نکات تازه اى دست مى یابیم .
- تـکـیـه بـر ظـالمان باعث تقویت آنهاست و تقویت آنها باعث گسترش دامنه ظلم و فساد و تباهى جامعه ها است ، در دستورات اسلامى مى خوانیم که انسان تا مجبور نشود (و حتى در پـارهـاى از اوقـات مـجـبـور هـم شـود) نـباید حق خود را از طریق یک قاضى ظالم و ستمگر بگیرد، چرا که مراجعه به چنین قاضى و حکومتى براى احقاق حق مفهومش به رسمیت شناختن ضـمـنـى و تـقویت او است ، و ضرر این کار گاهى از زیانى که به خاطر از دست دادن حق مى شود بیشتر است .
- تکیه بر ظالمان در فرهنگ فکرى جامعه تدریجا اثر مى گذارد و زشتى ظلم و گناه را از میان مى برد و مردم را به ستم کردن و ستمگر بودن تشویق مى نماید.
- اصـولا تـکـیـه و اعـتـمـاد بـر دیـگـران که در شکل وابستگى آشکار گردد، نتیجه اى جز بدبختى نخواهد داشت تا چه رسد به اینکه این تکیه گاه ظالم و ستمگر باشد.
- یـک جامعه پیشرو و پیشتاز و سربلند و قوى ، جامعه اى است که روى پاى خود بایستد هـمـانـگـونـه کـه قـرآن در مـثال زیبائى در سوره فتح آیه 29 مى فرماید فاستوى على سوقه : همانند گیاه سرسبزى که روى پاى خود ایستاده و براى زنده ماندن و سرفرازى نیاز به وابستگى به چیز دیگر ندارد.
یک جامعه مستقل و آزاد، جامعه اى است که از هر نظر خود کفا باشد و پیوند و ارتباطش باد گران ، پیوندى بر اساس منافع متقابل باشد، نه بر اساس اتکاء یک ضعیف بر قوى ، ایـن وابستگى خواه از نظر فکرى و فرهنگى باشد یا نظامى یا اقتصادى و یا سیاسى ، نـتـیـجـه اى جـز اسـارت و اسـتـثـمار ببار نخواهد آورد، و اگر این وابستگى به ظالمان و ستمگران باشد، نتیجه اش وابستگى به ظلم آنها و شرکت در برنامه هاى آنها خواهد بود.
البـتـه فـرمـان آیـه فـوق مـخصوص به روابط جامعه ها نیست بلکه پیوند و رابطه دو فـرد را بـا یـکـدیـگـر نیز شامل مى شود که حتى یک انسان آزاده و با ایمان هرگز نباید مـتـکـى بـه ظـالم و سـتـمـگـر بـوده بـاشـد کـه عـلاوه بـر از دسـت دادن استقلال ، سبب کشیده شدن به دایره ظلم و ستم او و تقویت و گسترش فساد و بیدادگرى خواهد بود.
4 - الذین ظلموا چه اشخاص هستند ؟.
مفسران در این زمینه احتمالات مختلفى ذکر کرده اند بعضى آنها را به مشرکان تفسیر کرده ولى هـمـانـگـونـه کـه گـروه دیـگـرى گفته اند هیچ دلیلى ندارد که آنها را به مشرکان مـنـحـصـر کـنـیـم و اگـر مـصـداق ظـالمـان در عـصـر نـزول آیـه مـشـرکـان بـوده انـد، دلیل بر انحصار نمى شود.
هـمـانـگـونـه کـه تـفـسـیـر ایـن کـلمـه در روایـات بـه مـشـرکـان نـیـز دلیـل بـر انـحـصـار نیست ، زیرا کرارا گفته ایم اینگونه روایات غالبا مصداق روشن و آشکار را بیان مى کند.
بنابراین تمام کسانى که دست به ظلم و فساد در میان بندگان خدا زده اند و آنها را بنده و بـرده خـود سـاخته اند و از نیروهاى آنها به نفع خود بهره کشى کرده اند و خلاصه در مفهوم عام کلمه (الذین ظلموا) وارد هستند جزء مصادیق آیه مى باشند.
ولى مـسـلم اسـت کـسانى که در زندگى خود ظلم کوچکى را مرتکب شده اند و گاهى مصداق ایـن عـنـوان بـوده اند داخل در مفهوم آن نیستند، زیرا در این صورت کمتر کسى از آن مستثنى خـواهـد بـود و رکـون و اتکاء به هیچکس مجاز نخواهد شد مگر اینکه معنى رکون را اتکاء و اعتماد در همان جنبه ظلم و ستم بدانیم که در این صورت حتى کسانى را که یکبار دست به ظلم آلوده اند شامل مى شود.
5 - بـعـضى از مفسران اهل سنت در اینجا اشکالى مطرح کرده اند که روى مبانى آنها پاسخ آن چـنـدان آسـان نـیـسـت و آن ایـنکه از یکسو در روایات آنها وارد شده که باید در برابر سـلطـان وقـت - بـه عـنـوان اولو الامـر - تـسلیم بود، هر کس که باشد، مثلا: در حدیثى از پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیه و آله و سلّم ) نقل کرده اند که بر شما لازم است اطاعت سلطان کـنـیـد و ان اخـذ مـالک و ضـرب ظـهـرک : (هـر چـنـد مال تو را بگیرد و تازیانه بر پشتت بزند)! و روایات دیگرى که روى اطاعت سلطان به معنى وسیع کلمه تاکید مى کند.
و از سوى دیگر آیه فوق مى گوید: (به افراد ظالم و ستمگر تکیه و اعتماد نکنید):
آیا این دو دستور قابل جمع است ؟.
بعضى خواسته اند با یک استثناء، این تضاد را برطرف سازند و آن اینکه اطاعت سلطان تا آنجا لازم است که راه عصیان را نپوید و در طریق کفر گام ننهد.
ولى لحن روایات آنها در زمینه اطاعت سلطان چندان با چنین استثنائى
هماهنگ نیست .
در هر صورت ما فکر مى کنیم همانگونه که در مکتب اهلبیت آمده تنها اطاعت از ولى امرى لازم اسـت کـه عـالم و عـادل بـوده بـاشد و بتواند جانشین عام پیامبر و امام محسوب شود و اگر سـلاطـیـن بـنـى امیه و بنى عباس احادیثى به نفع خود در این زمینه ساخته و پرداخته اند بـه هـیـچـوجـه بـا اصـول مـکتب ما و با تعلیماتى که از قرآن گرفته ایم هماهنگ نیست و باید چنین روایاتى را اگر قابل تخصیص است تخصیص وگرنه به کلى کنار بگذاریم چرا که هر روایتى بر خلاف کتاب الله بوده باشد مردود است و قرآن صراحت دارد که امام و پیشواى مؤ منین باید ظالم نباشد و آیه فوق نیز صریحا مى گوید به ظالمان تکیه و اعتماد نکن !.
و یا اینکه اینگونه روایات را مخصوص مقام ضرورت و ناچارى بدانیم .
آیه و ترجمه


و أ قـم الصـلوة طـرفـى النـهـار و زلفـا مـن الیـل إ ن الحـسـنـت یذهبن السیات ذلک ذکرى للذکرین (114)
و اصبر فإ ن الله لا یضیع أ جر المحسنین (115)


ترجمه :

114 - نماز را در دو طرف روز و اوائل شب برپا دار، چرا که حسنات ، سیئات (و آثار آنها را) بـر طـرف مـى سـازنـد، ایـن تـذکـرى اسـت بـراى آنـهـا کـه اهل تذکرند.
115 - و شکیبائى کن که خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نخواهد کرد.
تفسیر :
(نماز) و (صبر).
در این آیات ، انگشت روى دو دستور از مهمترین دستورات اسلامى که در واقع روح ایمان و پایه اسلام است گذارده شده :
نـخـسـت فـرمـان بـه اقـامـه نـمـاز داده مـى گـویـد: نـمـاز را در دو طـرف روز، و در اوائل شـب بـر پـا دار (و اقـم الصـلوة طـرفـى النـهـار و زلفـا مـن اللیل ).
ظاهر تعبیر طرفى النهار (دو طرف روز) این است که نماز صبح و مغرب را بیان مى کند، کـه در دو طـرف روز قرار گرفته و (زلف ) که جمع (زلفه ) به معنى نزدیکى اسـت بـه قـسـمـتهاى آغاز شب که نزدیک به روز است گفته مى شود بنا بر این منطبق بر نماز عشا مى گردد.
هـمـین تفسیر در روایات ائمه اهلبیت (علیهمالسلام ) نیز وارد شده که آیه فوق اشاره به سه نماز (صبح و مغرب و عشا) است .
در اینجا این سؤ ال پیش مى آید که چرا از نمازهاى پنجگانه تنها در اینجا
اشـاره بـه سـه نـماز صبح و مغرب و عشا شده و از نماز ظهر و عصر سخن به میان نیامده است .
پیچیده بودن پاسخ این سؤ ال سبب شده است که بعضى از مفسران (طرفى النهار) را آنـچـنـان وسـیـع بـگـیـرنـد کـه هـم نـمـاز صـبـح و هـم ظـهـر و عـصـر و هـم مـغـرب را شـامل شود و با تعبیر به (زلفا من اللیل ) که اشاره به نماز عشا است همه نمازهاى پنجگانه را در بر مى گیرد.
ولى انـصـاف ایـن اسـت کـه (طرفى النهار) تاب چنین تفسیرى را ندارد مخصوصا با تـوجـه بـه ایـنـکـه مـسـلمـانـان صـدر اول مـقـیـد بـودنـد کـه نـمـاز ظـهـر را در اول وقت و نماز عصر را حدود نیمه وقت (میان ظهر و غروب آفتاب ) انجام دهند.
تـنـهـا چـیـزى کـه مى توان اینجا گفت این است که در آیات قرآن گاهى هر پنج نماز ذکر شـده مـانـنـد اقـم الصـلوة لدلوک الشـمـس الى غـسـق اللیـل و قـرآن الفجر (اسراء - 78) و گاهى سه نماز مانند آیه مورد بحث و گاهى تنها یـک نـمـاز ذکـر شـده اسـت ، مـانند حافظوا على الصلوات و الصلوة الوسطى و قوموا لله قانتین (بقره - 238).
بـنـابـرایـن لزومـى نـدارد کـه در هـر مورد هر پنج نماز با یکدیگر ذکر شود بخصوص ایـنـکـه گـاهـى مناسبات ایجاب مى کند که تنها روى نماز ظهر (صلوة وسطى ) به خاطر اهـمـیتش تکیه شود، و گاهى روى نماز صبح و مغرب و عشا که گاهى بخاطر خستگى و یا خواب ممکن است در معرض فراموشى قرار گیرد.
سـپـس بـراى اهـمـیـت نـمـاز روزانـه خصوصا و همه عبادات و طاعات و حسنات عموما چنین مى گوید: (حسنات ، سیئات را از میان مى برند) (ان الحسنات یذهبن السیئات ).
(و این تذکر و یادآورى است براى آنها که توجه دارند) (ذلک ذکرى للذاکرین ).
آیـه فـوق هـمـانـنـد قـسـمـتـى دیـگـر از آیـات قـرآن تـاثـیـر اعمال نیک را در از میان بردن آثار سوء اعمال بد بیان مى کند، در سوره نساء آیه 31 مى خـوانـیـم ان تـجـتـنبوا کبائر ما تنهون عنه نکفر عنکم سیئاتکم : (اگر از گناهان بزرگ دورى کنید گناهان کوچک شما را مى پوشانیم ).
و در آیـه (7 عنکبوت ) مى خوانیم و الذین آمنوا و عملوا الصالحات لنکفرن عنهم سیئاتهم : (کسانى که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دارند گناهان آنانرا مى پوشانیم ).
و بـه ایـن تـرتـیـب اثـر خـنـثـى کـنـنـده گـنـاه را در طـاعـات و اعمال نیک تثبیت مى کند.
از نـظـر روانـى نیز شک نیست که هر گناه و عمل زشتى ، یک نوع تاریکى در روح و روان انـسـان ایـجاد مى کند که اگر ادامه یابد اثرات آنها متراکم شده ، به صورت وحشتناکى انسان را مسخ مى کند.
ولى کار نیک که از انگیزه الهى سر چشمه گرفته به روح آدمى لطافتى مى بخشد که آثـار گـنـاه را مـى تـوانـد از آن بـشـویـد و آن تـیـرگـیـهـا را بـه روشـنـائى مبدل سازد.
امـا از آنـجـا کـه جـمله فوق (ان الحسنات یذهبن السیئات ) بلا فاصله بعد از دستور نماز ذکـر شـده یـکى از مصداقهاى روشن آن ، نمازهاى روزانه است و اگر مى بینیم در روایات تنها تفسیر به نمازهاى روزانه شده دلیل بر انحصار نیست ، بلکه همانگونه که بارها گفته ایم بیان یک مصداق روشن قطعى است .
اهمیت فوق العاده نماز
در روایـات مـتـعـددى کـه ذیـل آیات فوق از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و ائمه معصومین (علیهم السلام ) نقل شده تعبیراتى دیده مى شود که از اهمیت فوق العاده نماز در مکتب اسلام پرده بر مى دارد.
ابـو عـثمان مى گوید: من با سلمان فارسى زیر درختى نشسته بودم ، او شاخه خشکى را گـرفـت و تـکـان داد تـا تـمـام بـرگـهـایـش فـرو رفـت ، سـپـس رو بـه مـن کـرد و گـفـت سئوال نکردى چرا این کار را کردم .
گفتم : بگو ببینم منظورت چه بود؟
گـفـت : این همان کارى بود که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) انجام داد هنگامى که خـدمـتـش زیـر درخـتـى نـشـسـتـه بـودم ، سـپـس ‍ پـیـامـبـر ایـن سـؤ ال را از مـن کـرد و گـفـت سـلمـان نـمـى پـرسـى چـرا چـنـین کردم ؟ من عرض کردم بفرمائید چـرا؟فـرمـود: ان المـسـلم اذا تـوضـا فـاحـسن الوضوء ثم صلى الصلوات الخمس تحاتت خـطـایاه کما تحات هذا الورق ثم قرء هذه الایة و اقم الصلوة ...: هنگامى که مسلمان وضو بـگـیـرد و خـوب وضـو بـگـیرد، سپس نمازهاى پنجگانه را بجا آورد، گناهان او فرو مى ریـزد، هـمانگونه که برگهاى این شاخه فرو ریخت ، سپس همین آیه (اقم الصلوة ...) را تلاوت فرمود.
در حدیث دیگرى از یکى از یاران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بنام (ابى امامه ) مـى خـوانـیـم که مى گوید: روزى در مسجد خدمت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نـشـسـتـه بـودیم که مردى آمد و عرض کرد یا رسول الله من گناهى کرده ام که حد بر آن لازم مى شود، آن حد را بر من اجرا فرما، فرمود: آیا نماز با ما خواندى ؟ عرض کرد آرى ، اى رسولخدا، فرمود: خداوند گناه تو - یا حد تو - را بخشید.
و نـیـز از عـلى (عـلیـه السـلام ) نقل شده که مى فرماید: با رسولخدا در مسجد در انتظار نماز بودیم که مردى برخاست و عرض کرد: اى رسولخدا من گناهى کرده ام پیامبر (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) روى از او بـرگـردانـد، هـنـگـامـى کـه نـمـاز تمام شد همان مرد برخاست و سخن اول را تکرار کرد، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: آیا با مـا ایـن نـمـاز را انـجـام نـدادى ؟ و بـراى آن بـخوبى وضو نگرفتى ؟ عرض کرد: آرى ، فرمود این کفاره
گناه تو است !.
و نـیـز از عـلى (عـلیـه السـلام ) از پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) نـقل شده که فرمود: انما منزلة الصلوات الخمس لامتى کنهر جار على باب احدکم فما یظن احدکم لو کان فى جسده درن ثم اغتسل فى ذلک النهر خمس مرات کان یبقى فى جسده درن فکذلک و الله الصلوات الخمس لامتى :
نـمـازهاى پنجگانه براى امت من همچون یک نهر آب جارى است که بر در خانه یکى از شما باشد، آیا گمان مى کنید اگر کثافتى در تن او باشد و سپس پنج بار در روز در آن نهر غسل کند آیا چیزى از آن بر جسد او خواهد ماند (مسلمانه ) همچنین است بخدا سوگند نمازهاى پنجگانه براى امت من .
بـه هر حال جاى تردید نیست که هر گاه نماز با شرائطش انجام شود، انسانرا در عالمى از مـعـنـویت و روحانیت فرو مى برد که پیوندهاى ایمانى او را با خدا چنان محکم مى سازد که آلودگیها و آثار گناه را از دل و جان او شستشو مى دهد.
نـمـاز انـسـانـرا در بـرابـر گـنـاه بـیـمـه مـى کـنـد، و نـیـز نماز زنگار گناه را از آئینه دل مى زداید.
نماز جوانه هاى ملکات عالى انسانى را در اعماق جان بشر مى رویاند، نماز اراده را قوى و قـلب را پـاک و روح را تـطهیر مى کند، و به این ترتیب نماز در صورتى که بصورت جسم بیروح نباشد مکتب عالى تربیت است .
امید بخشترین آیه قرآن
در تـفـسـیـر آیـه مـورد بـحـث حـدیـث جـالبـى از عـلى (عـلیـه السـلام ) بـه ایـن مـضـمـون نقل شده است که روزى رو به سوى مردم کرد و فرمود: به نظر شما امید بخشترین آیه
قـرآن کـدام آیـه است ؟ بعضى گفتند آیه ان الله لا یغفر ان یشرک به و یغفر ما دون ذلک لمـن یـشـاء (خـداونـد هـرگـز شـرک را نـمـى بـخشد و پائین تر از آن را براى هر کس که بخواهد مى بخشد).
امـام فـرمـود: خـوب اسـت ، ولى آنـچـه مـن مـیـخـواهـم نـیـسـت ، بـعـضـى گـفـتـنـد آیـه و مـن یـعـمـل سـوء او یـظـلم نـفـسـه ثـم یـسـتـغـفـر الله یـجـد الله غـفـورا رحـیـمـا (هـر کـس عـمـل زشـتـى انـجام دهد یا بر خویشتن ستم کند و سپس از خدا آمرزش بخواهد خدا را غفور و رحیم خواهد یافت ) امام فرمود خوبست ولى آنچه را مى خواهم نیست .
بعضى دیگر گفتند آیه قل یا عبادى الذین اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله (اى بندگان من که اسراف بر خویشتن کرده اید از رحمت خدا مایوس نشوید) فرمود خوبست اما آنچه مى خواهم نیست !
بـعـضـى دیگر گفتند آیه و الذین اذا فعلوا فاحشة او ظلموا نفسهم ذکروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من یغفر الذنوب الا الله (پرهیزکاران کسانى هستند که هنگامى که کار زشتى انـجـام مى دهند یا به خود ستم مى کنند به یاد خدا مى افتند، از گناهان خویش ‍ آمرزش مى طـلبـنـد و چه کسى است جز خدا که گناهان را بیامرزد) باز امام فرمود خوبست ولى آنچه مى خواهم نیست .
در ایـن هـنـگـام مـردم از هر طرف به سوى امام متوجه شدند و همهمه کردند فرمود: چه خبر است اى مسلمانان ؟ عرض کردند: به خدا سوگند ما آیه دیگرى در این زمینه سراغ نداریم .
امـام فرمود: از حبیب خودم رسولخدا شنیدم که فرمود: امید بخشترین آیه قرآن این آیه است و اقـم الصـلوة طـرفـى النـهـار و زلفـا مـن اللیل ان الحسنات یذهبن السیئات ذلک ذکرى للذاکرین .
البـتـه هـمـانگونه که در ذیل آیه 48 سوره نساء گفتیم در حدیث دیگرى آمده است که امید بـخـشترین آیه قرآن : آیه (ان الله لا یغفران یشرک به و یغفر ما دون ذلک لمن یشاء) مى باشد.
اما با توجه به اینکه هر یک از این آیات به زاویه اى از این بحث نظر دارد و یک بعد از ابعاد آنرا بیان مى کند، تضادى با هم ندارد:
در واقع آیه مورد بحث از کسانى سخن مى گوید که نمازهاى خود را به خوبى انجام مى دهـنـد، نـمـازى بـا روح و بـا حـضـور قـلب کـه آثـار گـنـاهـان دیـگـر را از دل و جانشان مى شوید.
امـا آیـه دیـگر از کسانى سخن مى گوید که داراى چنین نمازى نیستند و تنها از در توبه وارد مى شوند پس این آیه براى این گروه و آن آیه براى آن گروه امید بخش ترین آیه است .
چـه امـیـدى از ایـن بـیـشـتر که انسان بداند هر گاه پاى او بلغزد و یا هوى و هوس بر او چیره شود (بدون اینکه اصرار بر گناه داشته باشد پایش به گناه کشیده شود) هنگامى که وقت نماز فرا رسید، وضو گرفت و در پیشگاه معبود به راز و نیاز برخاست احساس ‍ شـرمـسـارى کـه از لوازم تـوجـه بـه خـدا اسـت نـسـبـت بـه اعمال گذشته به او دست داد گناه او بخشوده مى شود و ظلمت و تاریکیش از قلب او بر مى خیزد.
به دنبال برنامه انسانساز نماز و بیان تاثیرى که حسنات در زدودن سیئات دارد در آیه بـعـد فرمان به (صبر) مى دهد، و مى گوید: (شکیبا باش که خدا اجر نیکوکاران را ضایع نمى کند) (و اصبر فان الله لا یضیع اجر المحسنین ).
گرچه بعضى از مفسران خواسته اند معنى صبر را در اینجا محدود به مورد نماز و یا اذیت و آزارهاى دشمنان در برابر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کنند.
ولى روشن است که هیچگونه دلیلى بر محدود ساختن معنى صبر، در آیه مورد بحث نداریم بـلکـه یک مفهوم کلى و جامع را در بر دارد که هر گونه شکیبائى را در برابر مشکلات ، مـخـالفـتـهـا، آزارهـا، هـیـجـانـهـا، طـغـیـانـهـا و مـصـائب گـونـاگـون را شامل مى شود و ایستادگى در برابر تمام این حوادث در مفهوم جامع صبر مندرج است .
(صـبـر) یـک اصـل کـلى و اسـاس اسلامى است که در موردى از قرآن با نماز همراه ذکر شـده اسـت شـایـد بـه این دلیل که نماز در انسان (حرکت ) مى آفریند و دستور صبر، مـقاومت ایجاب مى کند، و این دو یعنى (حرکت ) و (مقاومت ) هنگامى که دست به دست هم دهند عامل اصلى هر گونه پیروزى خواهند شد.
اصـولا هـیچگونه نیکى بدون ایستادگى و صبر ممکن نیست ، چون بپایان رساندن کارهاى نـیـک حـتـمـا اسـتـقـامـت لازم دارد، و بـه هـمـیـن جـهـت در آیـه فـوق بـه دنـبـال امـر بـه صـبـر مـى فـرمـایـد خـداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نمى کند، یعنى نیکوکارى بدون صبر و ایستادگى میسر نیست .
ذکـر ایـن نـکـته نیز لازم است که مردم در برابر حوادث ناگوار به چند گروه تقسیم مى شوند.
1 - گروهى فورا دست و پاى خود را گم مى کنند و به گفته قرآن بنا بر جزع و فزع مى گذارند اذا مسه الشر جزوعا (معارج - 20).
2 - گـروه دیـگـرى دسـت و پـاى خـود را گـم نـمـى کـنـنـد و بـا تحمل و برد بارى در برابر حادثه مى ایستند.
3 - گروه دیگرى هستند که علاوه بر تحمل و برد بارى ، شکر گزارى هم دارند.
4 - گروه دیگرى هستند که در برابر اینگونه حوادث عاشقانه به تلاش
و کـوشـش بـر مـى خـیـزند و براى خنثى کردن اثرات منفى حادثه ، طرح ریزى مى کنند، جـهـاد و پـیـکـار خـسـتـگـى نـاپـذیـر بـه خـرج مـى دهـنـد و تـا مشکل را از پیش پا بر ندارند آرام نمى گیرند.
خداوند به چنین صابرانى وعده پیروزى داده (ان یکن منکم عشرون صابرون یغلبوا ماتین - انفال : 65).
و نـعمتهاى بهشتى را پاداش سراى دیگر آنها شمرده (و جزا هم بما صبروا جنة و حریرا - انسان : 12).
آیه و ترجمه


فـلو لا کـان مـن القـرون من قبلکم اءولوا بقیة ینهون عن الفساد فى الاءرض إ لا قلیلا ممن اءنجینا منهم و اتبع الذین ظلموا ما اءترفوا فیه و کانوا مجرمین (116)
و ما کان ربک لیهلک القرى بظلم و اءهلها مصلحون (117)


ترجمه :

116 - چرا در قرون (و اقوام ) قبل از شما دانشمندان صاحب قدرتى نبودند که از فساد در زمـیـن جـلوگـیـرى کنند، مگر اندکى از آنها که نجاتشان دادیم و آنها که ستم مى کردند از تنعم و تلذذ پیروى کردند و گناهکار بودند (و نابود شدند).
117 - و چـنـیـن نـبـود کـه پروردگارت آبادیها را به ظلم و ستم نابود کند در حالى که اهلش در صدد اصلاح بوده باشند.
تفسیر :
امل تباهى جامعه ها.
بـراى تـکـمـیـل بـحـثـهـاى گـذشـتـه در ایـن دو آیـه یـک اصـل اسـاسى اجتماعى که ضامن نجات جامعه ها از تباهى است مطرح شده است ، و آن اینکه در هر جامعه اى
تـا زمـانـى که گروهى از اندیشمندان متعهد و مسئول وجود دارد که در برابر مفاسد ساکت نمى نشینند، و به مبارزه بر مى خیزند، و رهبرى فکرى و مکتبى مردم را در اختیار دارند این جامعه به تباهى و نابودى کشیده نمى شود.
امـا آن زمـان کـه بـى تـفاوتى و سکوت در تمام سطوح حکم فرما شد و جامعه در برابر عوامل فساد بى دفاع ماند، فساد و به دنبال آن نابودى حتمى است .
در آیه نخست ضمن اشاره به اقوام پیشین که گرفتار انواع بلاها شدند مى گوید
(چـرا در قرون و امتها و اقوام قبل از شما نیکان و پاکان قدرتمند و صاحب فکرى نبودند کـه از فـسـاد در روى زمـیـن جـلوگـیرى کنند) (فلو لا کان من القرون من قبلکم اولوا بقیة ینهون عن الفساد فى الارض ).
بـعـد به عنوان استثناء مى گوید: مگر افراد اندکى که آنها را نجات دادیم (الا قلیلا ممن انجینا منهم ).
این گروه اندک هر چند امر به معروف و نهى از منکر داشتند، اما مانند لوط و خانواده کوچکش و نـوح و ایـمـان آورندگان محدودش و صالح و تعداد کمى که از او پیروى کرده بودند، آنچنان کم و اندک بودند که توفیق بر اصلاح کلى جامعه نیافتند.
و بـه هـر حـال سـتـمـگـران کـه اکـثـریـت ایـن جـامـعـه هـا را تـشکیل مى دادند به دنبال ناز و نعمت و عیش و نوش رفتند و آنچنان مست باده غرور و تنعم و لذات شدند که دست به انواع گناهان زدند (و اتبع الذین ظلموا ما اترفوا فیه و کانوا مجرمین ).
سـپـس بـراى تاءکید این واقعیت ، در آیه بعد اضافه مى فرماید: اینکه مى بینى خداوند این اقوام را به دیار عدم فرستاد به خاطر آن بود که مصلحانى
در مـیـان آنها نبودند، زیرا (خداوند هرگز قوم و ملت و شهر و دیارى را به خاطر ظلم و سـتـمـش نـابـود نـمـى کند اگر آنها در راه اصلاح گام بردارند) (و ما کان ربک لیهلک القرى بظلم و اهلها مصلحون ).
چه اینکه در هر جامعهاى معمولا ظلم و فسادى وجود دارد، اما مهم این است که مردم احساس کنند کـه ظـلم و فـسـادى هست و در طریق اصلاح باشند و با چنین احساس و گام برداشتن در راه اصـلاح ، خـداونـد بـه آنـان مـهـلت مـى دهـد و قـانـون آفـریـنـش بـراى آنـهـا حـق حـیـات قائل است .
اما همین که این احساس از میان رفت و جامعه بى تفاوت شد و فساد و ظلم به سرعت همه جا را گرفت آنگاه است که دیگر در سنت آفرینش حق حیاتى براى آنها وجود ندارد این واقعیت را با یک مثال روشن مى توان بیان کرد:
در بـدن انـسـان ، نـیـروى مـدافـع مـجهزى است به نام (گلبولهاى سفید خون ) که هر مـیـکـرب خـارجـى از طـریـق هـوا، آب و غـذا و خـراشـهـاى پـوسـت بـه داخـل بدن هجوم کند این سربازان جانباز در برابر آنها ایستادگى کرده و نابودشان مى کنند و یا حداقل جلو توسعه و رشد آنها را مى گیرند.
بـدیـهـى اسـت اگـر یـک روز ایـن نـیـروى بـزرگ دفـاعـى کـه از مـلیـونـهـا سـربـاز تـشـکـیـل مـى شود دست به اعتصاب بزند و بدن بى دفاع بماند چنان میدان تاخت و تاز میکربهاى مضر، مى شود که به سرعت انواع بیماریها به او هجوم مى آورند.
کل جامعه انسانى نیز چنین حالى را دارد اگر نیروى مدافع که همان (اولوا بقیه ) بوده بـاشد از آن برچیده شود میکربهاى بیمارى زاى اجتماعى که در زوایاى هر جامعه اى وجود دارد به سرعت نمو و تکثیر مثل کرده ، جامعه را سر تا پا بیمار مى کنند.
نقش (اولوا بقیه ) در بقاى جوامع آنقدر حساس است که باید گفت : بدون آنها حق حیات از آنان سلب مى شود و این همان چیزى است که آیات
فوق به آن اشاره دارد.
اولوا بقیه چه کسانى هستند
(اولوا) بـه مـعـنـى صاحبان و بقیه به معنى باقیمانده است و معمولا این تعبیر در لغت عـرب بـه مـعـنـى اولوا الفـضل (صاحبان فضیلت و شخصیت و نیکان و پاکان ) گفته مى شـود زیـرا انـسـان مـعمولا اجناس بهتر و اشیاء نفیستر را ذخیره مى کند و نزد او باقى مى ماند و به همین جهت این کلمه مفهوم نیکى و نفاست را با خود دارد.
و از ایـن گـذشـتـه هـمـواره در میدان مبارزات اجتماعى آنها که ضعیفترند، زودتر از صحنه خـارج مـى شـوند یا نابود مى گردند، و تنها آنها باقى مى مانند که از نظر تفکر و یا نیروى جسمانى قویترند، و به همین دلیل باقیماندگان نیرومندانند، به همین جهت در عرب ایـن ضـرب المـثـل وجـود دارد کـه مـى گـویـنـد فـى الزوایـا خـبـایـا و فـى الرجـال بـقـایـا (در زاویـه هـا هـنـوز مـسـائل مـخـفـى وجـود دارد و در مـیـان رجال ، شخصیتهائى باقیمانده ).
و نیز به همین دلیل کلمه (بقیه ) که در سه مورد از قرآن مجید آمده است همین مفهوم را در بر دارد: در داستان طالوت و جالوت در قرآن مجید مى خوانیم :
ان آیـة مـلکـه ان یـاتـیـکـم التـابـوت فـیـه سـکـیـنـة مـن ربـکـم و بـقـیـة مـمـا تـرک آل موسى : (نشانه حقانیت حکومت طالوت این است که صندوق عهد به سوى شما خواهد آمد هـمـان صـنـدوقـى که یادگارى نفیس خاندان موسى و هارون در آنست و مایه آرامش شما است ).
و نـیـز در داسـتـان شعیب در همین سوره خواندیم که به قومش گفت : بقیة الله خیر لکم ان کنتم مؤ منین (هود - 86).
و اینکه در پارهاى از تعبیرات نام (بقیة الله ) بر مهدى موعود (علیهالسلام ) گذارده شـده نـیـز اشـاره به همین موضوع است ، زیرا او یک وجود پر فیض و ذخیره بزرگ الهى اسـت کـه بـراى بـر چـیـدن بـسـاط ظـلم و بـیـدادگـرى در جـهـان و بـر افـراشـتـن پرچم عدل و داد نگاهدارى شده است
و از ایـنـجـا روشن مى شود که چه حق بزرگى این شخصیتهاى ارزشمند و مبارزه کنندگان با فساد و (اولوا بقیه ها) بر جوامع بشرى دارند چرا که آنها رمز بقاء و حیات ملتها و نجات آنها از نابودى و هلاکتند!
نکته دیگرى که در آیه فوق جلب توجه مى کند این است که قرآن مى گوید: خداوند هیچ شـهـر و آبـادى را بـه ظـلم و سـتم نابود نمى کند در حالى که اهلش (مصلح ) باشند. تـوجـه بـه تـفـاوت (مـصـلح ) و (صـالح ) ایـن نـکـتـه را روشن مى سازد که تنها (صـلاحـیـت ) ضامن بقاء نیست بلکه اگر جامعه اى صالح نباشد ولى در مسیر اصلاح گام بردارد او نیز باز حق بقاء و حیات دارد، ولى آن روز که نه صالح بود و نه مصلح ، از نظر سنت آفرینش حق حیات براى او نیست و به زودى از میان خواهد رفت .
بـه تعبیر دیگر هر گاه جامعه اى ظالم بود اما به خود آمده و در صدد اصلاح باشد چنین جامعه اى مى ماند، ولى اگر ظالم بود و در مسیر اصلاح و پاکسازى نبود، نخواهد ماند.
نـکـتـه دیـگر اینکه یکى از سرچشمه هاى ظلم و جرم در آیات فوق پیروى از هوسرانى و لذت پـرسـتـى و عـیـش و نـوشـهـا ذکر شده که در قرآن از آن تعبیر به (اتراف ) مى شود.
این تنعم و تلذذ بیقید و شرط سرچشمه انواع انحرافاتى است که در طبقات
تصیح توسط اسماعیل
در ابتداى کار پاک شود
مـرفـه جـامـعـه هـا به وجود مى آید، چرا که مستى شهوت آنها را از پرداختن به ارزشهاى اصیل انسانى و درک واقعیتهاى اجتماعى باز مى دارد و غرق عصیان و گناه مى سازد.
آیه و ترجمه


و لو شاء ربک لجعل الناس أ مة وحدة و لا یزالون مختلفین (118)
إ لا من رحم ربک و لذلک خلقهم و تمت کلمة ربک لا ملا ن جهنم من الجنة و الناس أ جمعین (119)


ترجمه :

118 - و اگـر پـروردگـارت مـى خـواسـت هـمه مردم را امت واحده (بدون هیچگونه اختلاف ) قرار مى داد، ولى آنها همواره مختلفند.
119 - مـگـر آنـچـه پـروردگـارت رحـم کـنـد و بـراى هـمـین (پذیرش رحمت و در سایه آن تکامل ) آنها را آفرید و فرمان پروردگارت قطعى است که جهنم را از (سرکشان و طاغیان ) جن و انس پر خواهم کرد.
تفسیر :
در نـخـسـتـیـن آیـه مـورد بـحـث بـه یـکـى از سـنـن آفـریـنش که در واقع زیر بناى سایر مـسـائل مـربـوط بـه انسان است اشاره شده و آن مساله اختلاف و تفاوت در ساختمان روح و جسم و فکر و ذوق و عشق انسانها، و مساله آزادى اراده و اختیار است .
مـى فرماید: اگر خدا مى خواست ، همه مردم را امت واحده قرار مى داد ولى خداوند چنین کارى را نـکـرده و هـمـواره انـسـانـهـا بـا هـم اخـتـلاف دارنـد (و لو شـاء ربـک لجعل الناس امة واحدة و لا یزالون مختلفین ).
تـا کـسـى تـصـور نـکـنـد تـاکـیـد و اصـرار پـروردگـار در اطـاعـت فـرمـانـش دلیل
بر این است که او قادر بر این نبود که همه آنها را در یک مسیر و در یک برنامه معین قرار دهد.
آرى هیچ مانعى نداشت که او به حکم اجبار و الزام ، همه انسانها را یکنواخت و مؤ من به حق و مجبور بر قبول ایمان بیافریند.
ولى نـه چـنـیـن ایـمانى فایده اى داشت ، و نه چنان اتحاد و هماهنگى ، ایمان اجبارى که از روى انـگـیـزه هـاى غـیـر ارادى بـرخـیـزد، نـه دلیـل بـر شـخـصـیـت اسـت و نـه وسـیـله تـکـامـل ، و نـه مـوجـب پـاداش و ثـواب ، درسـت بـه ایـن مـیـمـانـد کـه خـداونـد زنـبـور عـسـل را چـنـان آفـریـده کـه بـه حـکـم الزام غـریـزه بـه دنبال جمع آورى شیره گلها مى رود، و پشه مالاریا را آنچنان قرار داده که تنها در مردابها لانه مى کند و هیچکدام در این راه از خود اختیارى ندارند.
اصـولا ارزش و امـتـیاز انسان و مهمترین تفاوت او با موجودات دیگر داشتن همین موهبت آزادى اراده و اخـتـیار است ، همچنین داشتن ذوقها و سلیقه ها و اندیشه هاى گوناگون و متفاوت که هر کدام بخشى از جامعه را مى سازد، و بعدى از ابعاد آن را تامین مى کند.
از طرفى هنگامى که آزادى اراده آمد، اختلاف در انتخاب عقیده و مکتب ، طبیعى است ، اختلافى کـه سـبـب مـى شـود گـروهـى راه حـق را بـپـذیـرنـد و گـروه دیـگـرى راه باطل را، مگر اینکه انسانها تربیت شوند و در دامان رحمت پروردگار و با استفاده از مواهب او تـعلیمات صحیح ببینند، در این هنگام با تمام تفاوتهائى که دارند و با حفظ آزادى و اختیار، در راه حق گام خواهند گذارد هر چند در همین مسیر نیز تفاوتهائى خواهند داشت .
بـه همین جهت در آیه بعد مى فرماید: مردم در پذیرش حق با هم اختلاف دارند مگر آنها که مشمول رحمت پروردگارند (الا من رحم ربک ).
ولى ایـن رحـمت الهى مخصوص گروه معینى نیست ، همه مى توانند (بشرط اینکه بخواهند) از آن اسـتـفاده کنند، اصلا خداوند مردم را براى پذیرش این رحمت و موهبت آفریده (و لذلک خلقهم ).
آنـها که بخواهند در زیر این چتر رحمت الهى قرار بگیرند راه براى آنها باز است رحمتى که از طریق تشخیص عقل و هدایت انبیاء و کتب آسمانى به همه مردم افاضه شده است .
و هـر گـاه از ایـن رحـمـت و مـوهـبت استفاده کنند درهاى بهشت و سعادت جاویدان به روى آنها گشوده خواهد شد.
در غـیـر این صورت فرمان خدا صادر شده است که جهنم را از سرکشان و طاغیان جن و انس پر مى کنم (و تمت کلمة ربک لاملئن جهنم من الجنة و الناس اجمعین ).
نکته ها :
در اینجا به چند نکته باید توجه داشت :
1 - آزادى اراده اساس آفرینش انسان و دعوت همه انبیاء است ، و اصولا بدون آن انسان حتى یـک گـام در مـسـیـر تـکـامـل (تـکـامـل انـسـانـى و مـعـنـوى ) پـیـش نـخـواهـد رفـت ، بـه هـمین دلیـل در آیـات متعددى از قرآن تاکید شده است که اگر خداوند مى خواست همه را به اجبار هدایت مى کرد، اما چنین نخواست .
کـار خـداونـد تـنـهـا دعـوت بـه مـسـیر حق و نشان دادن راه ، و علامتگذارى ، و هشدار دادن در برابر بیراهه ، و تعیین کردن راهبر، و برنامه طى طریق است .
قـرآن مـى گـویـد: ان عـلیـنـا للهـدى ! بـر مـا نـشـان دادن راه اسـت (سـوره لیل آیه 12).
و نیز مى گوید انما انت مذکر لست علیهم بمصیطر: تو فقط یادآورى
کننده اى نه اجبار کننده (سوره غاشیه آیه 21).
و در سوره (شمس آیه 8) مى فرماید: فالهمها فجورها و تقواها:
خداوند انسانرا آفرید و راه فجور و تقوا را به او الهام کرد.
و نـیـز در سـوره انـسـان آیـه 4 مـى خـوانـیـم : انـا هـدیـنـاه السـبـیل اما شاکرا و اما کفورا: ما راه را به انسان نشان دادیم یا شکر گذارى مى کند و یا کفران ؟
بـنـابـراین آیات مورد بحث از روشنترین آیاتى است که بر آزادى اراده انسان و نفى مکتب جبر تاکید مى کند و دلیل بر آن است که تصمیم نهائى با خود انسان است .
2 - درباره هدف آفرینش در آیات قرآن بیانات مختلفى آمده است که در خلقت الجن و الانس الا لیـعبدون : من جن و انس را نیافریدیم مگر اینکه مرا پرستش کنند (ذاریات - 56) یعنى در مکتب بندگى و عبادت تکامل یا بند، و به عالیترین مقام انسانیت در این مکتب برسند.
در جـاى دیـگـر مى خوانیم الذى خلق الموت و الحیاة لیبلوکم ایکم احسن عملا: آن خدائى که مـرگ و زنـدگـى را آفـریـد تـا شـمـا را بـیـازمـایـد تـا کـدامـیـن بـهـتـر عـمـل مـى کـنـیـد (یـعـنـى آزمـایـشـى آمـیـخـتـه بـا پـرورش و در نـتـیـجـه تکامل ) - سوره ملک آیه 2.
و در آیـه مـورد بـحـث مى فرماید و لذلک خلقهم : براى پذیرش رحمت ، رحمتى آمیخته با هدایت و قدرت بر تصمیم گیرى ، مردم را آفرید.
همانگونه که ملاحظه مى کنید، همه این خطوط به یک نقطه منتهى مى شود و آن پرورش و هدایت و پیشرفت و تکامل انسانها است که هدف نهائى آفرینش محسوب مى شود.
هـدفـى که بازگشتش به خود انسان است ، نه به خدا، زیرا او وجودى است بى نهایت از تـمـام جـهـات ، و چـنـین وجودى کمبود در آن راه ندارد تا بخواهد با آفرینش خلق ، کمبود و نیازى را برطرف سازد.
3 - در ذیـل آیه اخیر، فرمان مؤ کد خداوند دائر به پر کردن جهنم از جن و انس مى خوانیم ولى بدیهى است که این فرمان حتمى تنها یک شرط دارد و آن بیرون رفتن از دایره رحمت الهى و پشت پا زدن به هدایت و راهنمائى فرستادگان او است ، و به این ترتیب این آیه نه تنها دلیل بر مکتب بر جبر نخواهد بود، بلکه تاکید مجددى است بر اختیار.
آیه و ترجمه


و کـلا نقص علیک من أ نباء الرسل ما نثبت به فؤ ادک و جاءک فى هذه الحق و موعظة و ذکرى للمؤ منین (120)
و قل للذین لا یؤ منون اعملوا على مکانتکم إ نا عملون (121)
و انتظروا إ نا منتظرون (122)
و لله غیب السموت و الا رض و إ لیه یرجع الا مر کله فاعبده و توکل علیه و ما ربک بغفل عما تعملون (123)


ترجمه :

120 - مـا از هـر یـک از سرگذشتهاى انبیاء را براى تو باز گو کردیم تا قلبت آرام (و اراده ات قـوى ) گـردد و در ایـن (اخـبـار و سرگذشتها) حق و موعظه و تذکر براى مؤ منان آمده است .
121 - و بـه آنـهـا که ایمان نمى آورند بگو هر چه در قدرت دارید انجام دهید ما هم انجام مى دهیم ؟.
122 - و انتظار بکشید ما هم منتظریم !
123 - و بـراى خـدا اسـت غـیـب (و اسـرار نهان ) آسمانها و زمین و همه کارها به او باز مى گـردد، او را پـرسـتـش کـن و بـر او تـوکـل نـمـا و پـروردگـارت غافل از کارهائى که مى کنید نیست .
تفسیر :
مطالعه سرگذشت پیشینیان چهار اثر دارد
در ایـن آیـه آیـات سـوره هـود بـا آن پـایـان مـى پـذیـرد یـک نتیجه گیرى کلى از مجموع بحثهاى سوره بیان شده است و از آنجا که قسمت عمده این سوره
داستانهاى عبرت انگیز پیامبران و اقوام پیشین بود، نتائج گرانبهاى ذکر این داستانها را در چهار موضوع خلاصه مى کند:
نـخـسـت مـى گـویـد: مـا سر گذشتهاى گوناگون پیامبران را براى تو بیان کردیم تا قـلبـت را مـحـکـم کـنـیـم و اراده ات را قـوى و ثـابـت (و کـلا نـقـص عـلیـک مـن انـبـاء الرسل ما نثبت به فؤ ادک ).
کـلمه کلا اشاره به تنوع این سرگذشتها است که هر کدام به نوعى از جبهه گیریها در بـرابـر انـبیاء اشاره مى کند و نوعى از انحرافات و نوعى از مجازاتها را، و این تنوع ، اشعه روشنى بر ابعاد زندگى انسانها مى اندازد.
تـثـبـیت قلب پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و تقویت اراده او که در این آیه به آن اشاره شده یک امر کاملا طبیعى است ، زیرا مخالفتهاى سرسختانه دشمنان لجوج و بیرحم ، خـواه و نـاخـواه در قـلب پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) اثر مى گذاشت که او هم انسان و بشر بود.
امـا براى اینکه هرگز کمترین گرد و غبار نومیدى و یاس بر قلب پاک او ننشیند، و اراده آهـنـیـنش از این مخالفتها و کارشکنیها به ضعف نگراید، خداوند داستانهاى انبیاء و مشکلات کـار آنـهـا و مقاومتهایشان را در برابر اقوام لجوج و پیروزى آنها را یکى پس از دیگرى شـرح مـى دهـد، تـا روح و دل پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و همچنین مؤ منانى که دوشـادوش او در ایـن پـیـکـار بـزرگ شـرکـت دارنـد، هـر روز قـویـتـر از روز قبل باشد.
سـپـس بـه دومـیـن نـتـیـجـه بزرگ بیان این داستانها اشاره کرده ، مى گوید: در این اخبار پـیـامـبـران حـقـایـق و واقـعـیـتـهـاى مـربـوط بـه زنـدگـى و حـیـات ، پـیـروزى و شـکست ، عوامل موفقیت و تیره روزى ، همگى براى تو آمده است (و جائک
فى هذه الحق ).
سـومـیـن و چـهـارمـیـن اثر چشمگیر بیان این سرگذشتها آن است که براى مؤ منان موعظه و اندرز، تذکر و یادآورى است (و موعظة و ذکرى للمؤ منین )
جـالب ایـنـکـه نویسنده المنار در ذیل این آیه مى گوید: در این آیه معجزه ایجاز و اختصار آنـچـنـان اسـت که گوئى تمام اعجاز سرگذشتهاى گذشته را در خود جمع کرده و با چند جمله کوتاه همه فوائد آنها را بیان نموده است .
و به هر حال این آیه بار دیگر تاکید مى کند که تواریخ قرآن را نباید سرسرى شمرد و یا به عنوان یک سرگرمى از آن براى شنوندگان استفاده کرد چرا که مجموعه اى است از بـهترین درسهاى زندگى در تمام زمینه ها و راهگشائى است براى همه انسانهاى امروز و فردا.
سـپـس بـه پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) دسـتـور مـى دهـد کـه تـو نـیـز در مقابل سرسختیها و لجاجتهاى دشمن همان بگو که بعضى از پیامبران پیشین به این افراد مـى گـفـتـنـد: بـه آنـهـا کـه ایـمـان نمى آورند بگو هر چه در قدرت دارید انجام دهید و از هـیـچـکـارى فـرو گـذار نـکـنـیـد مـا هـم آنـچـه در تـوان داریـم انـجـام خـواهـیـم داد (و قل للذین لا یؤ منون اعملوا على مکانتکم انا عاملون ).

شـمـا در انـتظار باشید و ما هم انتظار مى کشیم تا ببینیم کدامین پیروز مى شوند و کدامین شکست مى خورند (و انتظروا انا منتظرون ).
شـمـا در انـتظار خام شکست ما باشید و ما در انتظار واقعى عذاب الهى براى شما هستیم که یا از دست ما خواهید کشید و یا مستقیما از طرف خدا!
ایـن گـونـه تـهـدیدها که به صورت امر ذکر مى شود در موارد دیگرى از قرآن نیز به چـشم مى خورد مانند اعملوا ما شئتم انه بما تعملون بصیر: هر کار مى خواهید بکنید، خدا از اعمال شما آگاه است (سوره فصلت آیه 40)
و در مـورد شـیـطـان مـى خـوانـیم و استفزز من استطعت منهم بصوتک و اجلب علیهم بخیلک و رجـلک : بـا صـداى خـود آنها را به حرکت در آور و لشگر سواره و پیاده خود را به سوى آنها بفرست (سوره اسراء آیه 64).
بـدیـهـى اسـت هـیـچیک از این صیغه هاى امر براى وادار کردن به کار نیست بلکه همه آنها جنبه تهدید دارد.
آخـریـن آیـه ایـن سـوره بـه بـیـان تـوحـیـد (تـوحـیـد عـلم و تـوحـیـد افـعـال و توحید عبادت ) مى پردازد همانگونه که آیات آغاز این سوره از علم توحید سخن مى گفت .
در حـقـیقت در این آیه انگشت روى سه شعبه از توحید گذاشته شده است نخست توحید علمى پروردگار، غیب آسمانها و زمین مخصوص خدا است و او است که از همه اسرار آشکار و نهان با خبر است (و لله غیب السماوات و الارض )
و غـیـر او علمش محدود و در عین محدودیت از ناحیه تعلیم الهى است ، بنابراین علم نامحدود، آن هم علم ذاتى ، نسبت به تمام آنچه در پهنه زمین و آسمان قرار دارد، مخصوص ذات پاک پروردگار است .
و از سوى دیگر زمام تمام کارها در کف قدرت او است ، همه چیز به
سوى او باز مى گردد (و الیه یرجع الامر کله ).
و این مرحله توحید افعالى است .
سـپـس نتیجه مى گیرد اکنون که آگاهى نامحدود و قدرت بى پایان ، مخصوص ذات پاک او است و بازگشت هر چیز به سوى او مى باشد، تنها او را پرستش کن (فاعبده ).
و فقط بر او توکل نما (و توکل علیه ).
و این مرحله توحید عبادت است .
و از آنـچـه نـافـرمـانى و سرکشى و طغیان و گناه است ، بپرهیز، چرا که خداوند از آنچه انجام مى دهید غافل نیست (و ما الله بغافل عما تعملون ).
نکته ها :
در اینجا به چند نکته باید توجه کرد:
1 - علم غیب مخصوص خدا است .
هـمـانـگـونـه کـه در جـلد هـفـتـم ذیـل آیـه 188 اعـراف و در جـلد پـنـجـم ذیل آیه 50 سوره انعام مشروحا بیان کردیم جاى تردید نیست که آگاهى بر اسرار نهان و اسـرار گـذشـتـه و آیـنـده مـخـصـوص خـداوند است ، آیات مختلف قرآن نیز بر این حقیقت گواهى مى دهد، او در این صفت تنها است و هیچکس شبیه و مانند او نیست .
و اگـر مى بینیم در پاره اى از آیات قرآن ، بخشى از علم غیب به پیامبران نسبت داده شده و یـا در آیـات و روایـات فـراوانـى درباره پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و على (علیه السلام ) و ائمه معصومین (علیهم السلام ) مى خوانیم که آنها گاهى از حوادث آینده و از اسرار نهان خبر مى دادند باید دانست که آن هم به تعلیم الهى است .
او اسـت کـه در هر مورد صلاح بداند، قسمتى از اسرار غیب را به بندگان خاصش تعلیم مـى دهـد اما این علم ، نه ذاتى است و نه نامحدود، بلکه از طریق تعلیم الهى است و محدود به مقدارى است که او اراده کرده است .
و بـا ایـن تـوضـیح پاسخ تمام بد گویانى که عقیده شیعه را در زمینه علم غیب به باد انتقاد گرفته اند که پیامبران و امامان را عالم الغیب مى دانند روشن مى گردد.
نه تنها خداوند اسرار غیب را در مورد لازم به پیامبران و امامان تعلیم مى دهد بلکه گاهى بـه غـیـر پـیـامـبـر و امـام نیز چنین تعلیمى مى دهد همانگونه که در داستان مادر موسى در قـرآن مى خوانیم که خداوند به او گفت نترس و اندوه به خود راه مده ، ما این کودک را به تو باز مى گردانیم و او را از پیامبران قرار مى دهیم و لا تخافى و لا تحزنى انا رادوه الیک و جاعلوه من المرسلین (قصص آیه 7).
حـتـى گـاهى پرندگان و جانداران دیگر به خاطر ضرورتهاى زندگى ، آگاهیهائى از اسـرار نـهـان و حـتـى از آیـنـده نـسـبـتـا دور پـیـدا مـى کـنـنـد کـه تـصـورش بـراى مـا مشکل و پیچیده است ، و به این ترتیب بعضى از مسائلى که براى ما غیب محسوب مى شود، براى آنها غیب نیست .
2 - عبادت مخصوص او است .
در آیـه فوق دلیل لطیفى بر اختصاص پرستش به خدا بیان شده است ، و آن اینکه اگر پرستش به خاطر عظمت و صفات جمال و جلال باشد، این صفات بیش از همه در خدا است ، و دیـگـران در بـرابـر او نـاچـیـزند، بزرگترین نشانه عظمت ، علم نامحدود و قدرت بى پایان است که آیه فوق مى گوید هر دو مخصوص او است و اگر پرستش به خاطر پناه بردن در حل مشکلات به معبود باشد، چنین
کـارى در مـورد کسى شایسته است که از همه نیازها و احتیاجهاى بندگان و از اسرار غیب و نـهـان آنـهـا بـا خـبـر اسـت و توانائى بر اجابت دعوت و انجام خواسته ها دارد، و به همین دلیل توحید صفات ، سبب توحید عبادت مى گردد (دقت کنید).
3 - بـعـضـى از مـفـسران گفته اند که تمام سیر انسان در طریق عبودیت پروردگار در دو جـمـله در آیـه فوق خلاصه شده : فاعبده و توکل علیه چرا که عبادت خواه عبادت جسمانى بـاشد مانند عبادات معمولى و یا عبادت روحانى باشد مانند تفکر در عالم آفرینش و نظام اسرار هستى ، آغاز این سیر است .
و توکل یعنى واگذارى مطلق به خدا و سپردن همه چیز بدست او که یکنوع فناء فى الله محسوب مى شود، آخرین نقطه این سیر مى باشد.
در تـمام این مسیر از آغاز تا انتها توجه به حقیقت توحید صفات ، رهروان این راه را یارى مى دهد، و به تلاش و تکاپوى آمیخته با عشق وا مى دارد.
پروردگارا! چنان کن که ترا با صفات جلال و جمالت بشناسیم .
و چنان کن که با آگاهى به سوى تو حرکت کنیم .
پـروردگـارا! بـه مـا تـوفـیـقـى ده کـه مـخلصانه ترا پرستش کنیم و عاشقانه به تو توکل نمائیم .
پـروردگـارا! در ایـن بـرهـه از زمـان کـه پـس از انـقلاب شکوهمند اسلامى ما مشکلات روز افزون از هر سو ما را احاطه کرده ، و دشمنان براى خاموش کردن نور این انقلاب تلاش و کـوشـش مـى کـنـنـد، تـنـهـا امـیـد مـا تـوئى ، و تـکـیـه گـاه بـراى حل این مشکلات ذات پاک تو است .
پروردگارا! این ما نبودیم که راه را تا بدینجا پیمودیم ، بلکه تاییدات آشکار و نهان تو بود که در همه جا ما را در رسیدن به این مرحله توان بخشید،
در باقیمانده راه نیز ما را از این موهبت بزرگ محروم مفرما و لطف خاصت را از ما دریغ مدار و بـه مـا نـیـز تـوفـیـق مـرحـمـت کـن که بتوانیم این تفسیر را که دریچه تازه اى به کتاب بزرگ آسمانیت مى گشاید بپایان برسانیم . (پایان سوره هود)


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت