تفسیرنمونه سوره هود(ع) (قسمت5)

در تـفـاسـیـر تـقـریبا چیزى در این زمینه ننوشته اند ولى آنچه در بالا گفتیم احتمالاتى بود که قابل مطالعه است .
2 - زیـر و رو چـرا؟ - گـفتیم عذاب باید تناسبى با نحوه گناه داشته باشد از آنجا که این قوم در طریق انحراف جنسى همه چیز را دگرگون ساختند، خداوند نیز شهرهاى آنها را زیـر و رو کرد و از آنجا که - طبق روایات - بارانى از سخنان رکیک به طور مداوم بر هم مى ریختند، خداوند هم بارانى از سنگ بر سر آنان فرو ریخت .
3 - بـاران سـنـگ چرا؟ - آیا بارش سنگریزه قبل از زیر و رو شدن شهرهاى آنها بود، یا هـمـراه آن ، یـا بـعـد از آن ؟ در مـیان مفسران گفتگو است و آیات قرآن نیز صراحتى در این زمینه ندارد، زیرا این جمله با واو، عطف شده که ترتیب از آن استفاده نمى شود.
ولى بـعـضـى از مـفـسـران مـانـنـد نـویـسـنـده المـنـار مـعـتـقـد اسـت ، ایـن بـاران سـنـگ یـا قـبـل از زیر و رو شدن بوده ، یا در اثناء آن ، و فلسفه آن ، این بوده که افراد پراکنده اى کـه در گـوشـه و کنار قرار داشتند و زیر آوارها مدفون نشدند، سالم در نروند، آنها نیز به کیفر اعمال زشتشان برسند!.
روایتى که مى گوید: همسر لوط، صدا را که شنید سر بر گردانید و در
همان حال سنگى به او اصابت کرد و او را کشت ، نشان مى دهد که این دو (زیر و رو شدن و باران سنگ ) با هم صورت گرفته است .
ولى اگر از اینها صرف نظر کنیم ، مانعى ندارد که براى تشدید عذاب و محو آثار آنها سـنـگـریـزه حـتـى پـس از زیـر و رو شـدن بـر آنـهـا نازل شده باشد به طورى که سرزمینشان زیر آن پنهان گردد و آثارش محو شود.
4 - نشاندار چرا؟ - گفتیم جمله مسومة عند ربک این نکته را مى فهماند که این سنگها از نزد خـدا نـشـانـدار بـودنـد، ولى در ایـنکه چگونه نشاندار بود، در میان مفسران گفتگو است ، بـعـضـى گفته اند در این سنگها علاماتى بود که نشان مى داد سنگ معمولى نیست ، بلکه مـخصوصا براى عذاب الهى نازل شده است ، تا با ریزش سنگهاى دیگر اشتباه نشود، و بـه هـمـیـن دلیل بعضى دیگر گفته اند، سنگها شباهتى با سنگهاى زمینى نداشت ، بلکه مـشـاهـده وضـع آنـها نشان مى داد، نوعى سنگ آسمانى است که از خارج کره زمین به سوى زمین سرازیر شده است !.
بـعـضـى نـیـز گـفته اند اینها علائمى در علم پروردگار داشته که هر کدام از آنها درست بـراى فـرد مـعـیـن و نقطه معین نشانه گیرى شده بود، اشاره به اینکه آنقدر مجازاتهاى الهـى روى حـسـاب اسـت کـه حـتـى مـعلوم است کدام شخص با کدام سنگ باید در هم کوبیده شود، بیحساب و بى ضابطه نیست .
5 - تحریم همجنس گرائى .
همجنس گرائى چه در مردان باشد و چه در زنان در اسلام از گناهان بسیار بزرگ است و هر دو داراى حد شرعى است .
حـد هـمـجـنـس گـرائى در مـردان خـواه فـاعـل بـاشـد یـا مفعول اعدام است ، و براى این اعدام طرق مختلفى در فقه بیان شده است ، البته اثبات این گناه باید
از طـرق مـعـتـبر و قاطعى که در فقه اسلامى و روایات وارده از معصومین ذکر شده صورت گـیـرد، و حـتـى سـه مـرتـبـه اقـرار هـم بـه تـنـهـائى کـافـى نـیـسـت و بـایـد حداقل چهار بار اقرار به این عمل کند.
و امـا حـد هـمـجـنـس گرائى در زنان پس از چهار بار اقرار و یا ثبوت بوسیله چهار شاهد عادل (به شرائطى که در فقه گفته شده ) صد تازیانه است ، و بعضى از فقها گفته اند اگر زن شوهردارى این عمل را انجام بدهد حد او اعدام است .
اجراى این حدود، شرائط دقیق و حساب شده اى دارد که در کتب فقه اسلامى آمده است .
روایـاتـى کـه در مـذمـت هـمـجـنـس گـرائى از پـیـشـوایـان اسـلام نـقـل شـده آنقدر زیاد و تکان دهنده است که با مطالعه آن هر کس احساس ‍ مى کند که زشتى این گناه به اندازه اى است که کمتر گناهى در پایه آن قرار دارد.
از جـمـله در روایـتـى از پـیـامـبـر اسـلام (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) مـى خـوانـیم لما عمل قوم لوط ما عملوا بکت الارض الى ربها حتى بلغ دموعها الى السماء، بکت السماء حتى بلغ دموعها العرض ، فاوحى الله الى السماء ان احصبیهم ، و اوحى الى الارض ان اخسفى بهم : هنگامى که قوم لوط آن اعمال ننگین را انجام دادند زمین آنچنان ناله و گریه سر داد که اشکهایش به آسمان رسید، و آسمان آنچنان گریه کرد که اشکهایش به عرش رسید، در ایـن هـنـگـام خـداونـد به آسمان وحى فرستاد که آنها را سنگباران کن ! و به زمین وحى فرستاد که آنها را فرو بر! (بدیهى است گریه و اشک جنبه تشبیه و کنایه دارد).
و در حـدیـثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) فـرمـود: مـن جـامـع غـلاما جاء یوم القیامة جنبا لا ینقیه ماء الدنیا و غضب الله علیه و لعنه و اعد له جهنم و سائت مصیرا... ثم قال ان الذکر یرکب الذکر فیهتز
العـرض لذلک : هـر کـس بـا نـوجـوانـى آمـیزش جنسى کند روز قیامت ناپاک وارد محشر مى شود، آنچنان که تمام آبهاى جهان او را پاک نخواهند کرد، و خداوند او را غضب مى کند و از رحـمـت خـویـش دور مـى دارد و دوزخ را بـراى او آمـاده ساخته است و چه بد جایگاهى است ... سپس فرمود: هر گاه جنس مذکر با مذکر آمیزش کند عرش خداوند به لرزه در مى آید.
در حـدیـث دیـگـرى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم : آنها که تن به چنین کارى در مـى دهـنـد بـازمـانـدگـان سـدوم (قـوم لوط) هـستند سپس اضافه فرمود: من نمى گویم از فـرزنـدان آنـهـا هـسـتـنـد ولى از طـیـنـت آنـهـا هـسـتـنـد سـؤ ال شـد همان شهر سدوم که زیرورو شد، فرمود: آرى چهار شهر بودند سدوم و صریم و لدنا و غمیرا (عمورا).
در روایـت دیـگـرى از امـیـر مـؤ مـنـان عـلى (علیه السلام ) مى خوانیم که فرمود: از پیامبر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) شـنـیـدم چـنـیـن مـى گـفـت : لعـن الله المـتـشـبـهـیـن مـن الرجال بالنساء و المتشبهات من النساء بالرجال : لعنت خدا بر آن مردانى باد که خود را شبیه زنان مى سازند، (با مردان آمیزش جنسى مى کنند) و لعنت خدا بر زنانى باد که خود را شبیه مردان مى کنند.
فلسفه تحریم هم جنس گرائى .
گـر چـه در دنـیـاى غـرب که آلودگیهاى جنسى فوق العاده زیاد است ، این گونه زشتیها مـورد تـنـفر نیست و حتى شنیده مى شود در بعضى از کشورها همانند انگلستان طبق قانونى که با کمال وقاحت از پارلمان گذشته این موضوع جواز
قـانـونـى پیدا کرده !! ولى شیوع این گونه زشتیها هرگز از قبح آن نمى کاهد و مفاسد اخلاقى و روانى و اجتماعى آن در جاى خود ثابت است .
گـاهـى بعضى از پیروان مکتب مادى که اینگونه آلودگیها را دارند براى توجیه عملشان مى گویند ما هیچگونه منع طبى براى آن سراغ نداریم !.
ولى آنـهـا فـرامـوش کـرده انـد کـه اصـولا هـر گـونـه انـحراف جنسى در تمام روحیات و ساختمان وجود انسان اثر مى گذارد و تعادل او را بر هم مى زند.
تـوضـیـح ایـنـکـه : انـسـان بـه صـورت طـبـیـعـى و سـالم تـمـایـل جـنـسـى به جنس مخالف دارد و این تمایل از ریشه دارترین غرائز انسان و ضامن بقاء نسل او است .
هـر گـونـه کـارى کـه تـمـایـل را از مـسیر طبیعیش منحرف سازد، یکنوع بیمارى و انحراف روانى در انسان ایجاد مى کند.
مردى که تمایل به جنس موافق دارد و یا مردى که تن به چنین کارى مى دهد هیچکدام یک مرد کـامـل نـیـسـتند، در کتابهاى امور جنسى هموسکو آلیسم (همجنس گرائى ) به عنوان یکى از مهمترین انحراف ذکر شده است .
ادامه این کار تمایلات جنسى را نسبت به جنس مخالف در انسان تدریجا مى کشد و در مورد کـسـى که تن به این کار در مى دهد احساسات زنانه تدریجا در او پیدا مى شود، و هر دو گـرفـتـار ضـعف مفرط جنسى و به اصطلاح سرد مزاجى مى شوند، به طورى که بعد از مدتى قادر به آمیزش طبیعى (آمیزش با جنس مخالف ) نخواهند بود.
بـا تـوجه به اینکه احساسات جنسى مرد و زن هم در ارگانیسم بدن آنها مؤ ثر است و هم در روحـیات و اخلاق ویژه آنان ، روشن مى شود که از دست دادن احساسات طبیعى تا چه حد ضـربـه بـر جـسم و روح انسان وارد مى سازد، و حتى ممکن است افرادى که گرفتار چنین انـحـرافـى هـسـتند، چنان گرفتار ضعف جنسى شوند که دیگر قدرت بر تولید فرزند پیدا نکنند.
ایـن گـونـه اشـخـاص از نـظـر روانـى غـالبـا سالم نیستند و در خود یکنوع بیگانگى از خویشتن و بیگانگى از جامعه اى که به آن تعلق دارند احساس مى کنند.
قـدرت اراده را کـه شـرط هـر نـوع پـیـروزى اسـت تـدریـجـا از دسـت مـى دهـنـد، و یـکـنوع سرگردانى و بى تفاوتى در روح آنها لانه مى کند.
آنـهـا اگـر بـه زودى تصمیم به اصلاح خویشتن نگیرند و حتى در صورت لزوم از طبیب جـسـمـى یـا روانـى کـمک نخواهند و این عمل به صورت عادتى براى آنها در آید، ترک آن مـشـکل خواهد شد، ولى در هر حال هیچوقت براى ترک این عادت زشت دیر نیست ، تصمیم مى خواهد و عمل .
بـهـر حـال سـرگـردانـى روانـى تـدریـجـا آنـهـا را بـه مـواد مـخدر و مشروبات الکلى و انحرافات اخلاقى دیگر خواهد کشانید و این یک بدبختى بزرگ دیگر است .
جـالب ایـنـکـه در روایات اسلامى در عباراتى کوتاه و پر معنى اشاره به این مفاسد شده اسـت ، از جـمـله در روایـتـى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) مـى خوانیم که کسى از او سؤ ال کـرد لم حـرم الله اللواط: چـرا خـداونـد لواط را حـرام کـرده اسـت فـرمـود: مـن اجـل انـه لو کـان اتـیـان الغـلام حـلالا لاسـتـغـنـى الرجـال عـن النـسـاء و کـان فـیـه قـطـع النـسـل و تـعـطـیـل الفـروج و کـان فـى اجـازة ذلک فـسـاد کـثـیـر: اگر آمیزش با پسران حـلال بـود مـردان از زنـهـا بـى نـیـاز (و نـسـبـت بـه آنـان بـى مـیـل ) مـى شدند، و این باعث قطع نسل انسان مى شد و باعث از بین رفتن آمیزش طبیعى جنس موافق و مخالف مى گشت و این کار مفاسد زیاد اخلاقى و اجتماعى ببار مى آورد.
ذکـر ایـن نـکـتـه نـیـز قـابـل تـوجـه است که اسلام یکى از مجازاتهائى را که براى چنین افـرادى قـائل شـده آنـسـت کـه ازدواج خـواهـر و مـادر و دخـتـر شـخـص مـفـعـول بـر فـاعـل حـرام اسـت یـعـنـى اگـر چـنـیـن کـارى قبل از ازدواج صورت گرفته شد، این زنان براى او حرام ابدى مى شوند.
آخـریـن نـکـتـه اى کـه در ایـنـجـا بـایـد یـادآور شـویـم این است که کشیده شدن افراد به ایـنـگونه انحراف جنسى علل بسیار مختلفى دارد و حتى گاهى طرز رفتار پدر و مادر با فرزندان خود، و یا عدم مراقبت از فرزندان همجنس ، و طرز معاشرت و خواب آنها با هم در خانه ممکن است از عوامل این آلودگى گردد.
گاهى ممکن است انحراف اخلاقى دیگر سر از این انحراف بیرون آورد.
قـابـل تـوجـه ایـنـکـه در حـالات قـوم لوط مـى خـوانـیـم کـه عـامـل آلودگـى آنـهـا بـه ایـن گـنـاه ایـن بـود کـه آنـهـا مـردمـى بـخـیـل بـودنـد و چـون شـهـرهـاى آنـهـا بر سر راه کاروانهاى شام قرار داشت و آنها نمى خـواسـتـند از میهمانان و عابرین پذیرائى کنند در آغاز چنین به آنها وانمود مى کردند که قـصـد تـجـاوز جـنسى به آنان دارند تا میهمانان و عابرین را از خود فرار دهند، ولى این عـمـل تـدریـجـا بـه صورت عادت براى آنها در آمد و تمایلات انحراف جنسى تدریجا در وجود آنها بیدار شد و کارشان به جائى رسید که از فرق تا قدم آلوده شدند.
حـتـى شـوخى هاى بى موردى که گاهى در میان پسران و یا دختران نسبت به همجنسان خود مـى شـود گـاهـى انـگـیـزه کـشـیـده شـدن بـه ایـن انـحـرافـات مـى گـردد، بـه هـر حـال بـاید به دقت مراقب اینگونه مسائل بود، و آلودگان را به سرعت نجات داد و از خدا در این راه توفیق طلبید.
اخلاق قوم لوط.
در روایات و تواریخ اسلامى اعمال زشت و ننگین دیگرى به موازات انحراف جنسى از آنها نقل شده است از جمله در سفینة البحار مى خوانیم :
قـیـل کـانـت مـجـالسـهم تشتمل على انواع المناکیر مثل الشتم و السخف و الصفح و القمار و ضرب المخراق و خذف الاحجار على من مربهم و ضرب المعازف و المزامیر و کشف العورات :
گـفـتـه مـى شـود مـجـالس آنـهـا مـمـلو بـود از انـواع مـنـکـرات و اعـمـال زشـت ، فـحـشـهـاى رکـیـک و کـلمـات زنـنـده بـا هـم رد و بـدل مـى کـردند، با کف دست بر پشت یکدیگر مى کوبیدند، قمار مى کردند، و بازیهاى بـچـهـگانه داشتند، سنگ به عابران پرتاب مى کردند و انواع آلات موسیقى را بکار مى بردند و در حضور جمع بدن خود را برهنه و کشف عورت مى نمودند!.
روشـن اسـت در چـنـان مـحـیـط آلودهـاى ، انـحـراف و زشتى هر روز ابعاد تازه اى بخود مى گـیـرد، و اصـولا قبح اعمال ننگین برچیده مى شود و آنچنان در این مسیر پیش مى روند که هیچ کارى در نظر آنها زشت و منکر نیست !.
و از آنـهـا بدبختتر اقوام و ملتهائى هستند که در عصر پیشرفت علوم و دانشها در همان راه گـام بـرمـى دارنـد و حـتـى گـاهـى اعـمـالشـان بـقـدرى نـنـگـیـن و رسـوا اسـت کـه اعمال قوم لوط را به فراموشى مى سپارد.
آیه و ترجمه


و إ لى مـدیـن أ خـاهـم شـعـیـبـا قـال یـقـوم اعـبـدوا الله مـا لکـم مـن إ له غـیـره و لا تـنـقـصـوا المکیال و المیزان إ نى أ رئکم بخیر و إ نى أ خاف علیکم عذاب یوم محیط (84)
و یـقـوم أ وفوا المکیال و المیزان بالقسط و لا تبخسوا الناس أ شیاءهم و لا تعثوا فى الا رض مفسدین (85)
بقیت الله خیر لکم إ ن کنتم مؤ منین و ما أ نا علیکم بحفیظ (86)


ترجمه :

84 - و بـه سـوى مدین برادرشان شعیب را فرستادیم ، گفت اى قوم من ! الله را پرستش کـنـیـد که جز او معبود دیگرى براى شما نیست و پیمانه و وزن را کم نکنید (و دست به کم فروشى نزنید) من خیر خواه شما هستم و من از عذاب روز فراگیر بر شما بیمناکم !.
85 - و اى قـوم من !، پیمانه و وزن را با عدالت وفا کنید و بر اشیاء (و اجناس ) مردم عیب مگذارید و از حق آنان نکاهید و در زمین فساد مکنید.
86 - سرمایه حلالى که خداوند براى شما باقى گذارده برایتان بهتر است اگر ایمان داشته باشید، و من پاسدار شما (و مامور بر اجبارتان به ایمان ) نیستم .
تفسیر :
مدین سرزمین شعیب .
بـا پـایـان یافتن داستان عبرت انگیز قوم لوط نوبت به قوم شعیب و مردم مدین مى رسد هـمـان جـمـعـیـتـى که راه توحید را رها کردند و در سنگلاخ شرک و بت پرستى سرگردان شـدنـد، نه تنها بت که در هم و دینار و مال و ثروت خویش را مى پرستیدند، و به خاطر آن کـسب و تجارت با رونق خویش را آلوده به تقلب و کم فروشى و خلافکاریهاى دیگر مى کردند.
در آغـاز مـى گـویـد: و بـه سوى مدین برادرشان شعیب را فرستادیم : (و الى مدین اخاهم شعیبا)
کلمه اخاهم (برادرشان ) همانگونه که سابقا هم اشاره کردیم به خاطر آن است که نهایت مـحـبـت پـیـامـبـران را بـه قوم خود باز گو کند، نه فقط به خاطر اینکه از افراد قبیله و طائفه آنها بود بلکه علاوه بر آن خیر خواه و دلسوز آنها همچون یک برادر بود.
مـدیـن (بر وزن مریم ) نام آبادى شعیب و قبیله او است ، این شهر در مشرق خلیج عقبه قرار داشـتـه و مـردم آن از فـرزنـدان اسـمـاعـیـل بودند، و با مصر و لبنان و فلسطین تجارت داشته اند.
امـروز شـهـر مـدیـن بـه نام معان نامیده مى شود ولى بعضى از جغرافیون نام مدین را بر مردمى اطلاق کرده اند که میان خلیج عقبه تا کوه سینا مى زیسته اند.
در تـورات نـیـز نـام مـدیـان آمـده ، امـا بـه عـنـوان بـعـضـى از قـبـائل (و البـتـه اطـلاق یـک نـام بـر شـهـر و صـاحـبـان شـهـر معمول است ).
ایـن پـیـامـبـر این برادر دلسوز و مهربان همانگونه که شیوه همه پیامبران در آغاز دعوت بـود نـخـسـت آنها را به اساسى ترین پایه هاى مذهب یعنى توحید دعوت کرد و گفت : اى قـوم ! خـداونـد یـگـانـه یـکـتـا را بـپـرسـتـیـد کـه جـز او مـعـبـودى بـراى شـمـا نـیـسـت (قال یا قوم اعبدوا الله ما لکم من اله غیره ).
چـرا کـه دعـوت بـه توحید دعوت به شکستن همه طاغوتها و همه سنتهاى جاهلى است ، و هر گونه اصلاح اجتماعى و اخلاقى بدون آن میسر نخواهد بود.
آنگاه به یکى از مفاسد اقتصادى که از روح شرک و بت پرستى سرچشمه مى گیرد و در آن زمـان در مـیـان اهـل مـدیـن سـخـت رائج بود اشاره کرده و گفت : به هنگام خرید و فروش پـیـمـانـه و وزن اشـیـاء را کـم نـکـنـیـد (و لا تـنـقـصـوا المکیال
و المیزان ).
مـکـیـال و مـیـزان بـه مـعـنـى پیمانه و ترازو است و کم کردن آنها به معنى کم فروشى و نپرداختن حقوق مردم است .
رواج ایـن دو کـار در مـیـان آنـهـا نـشانه اى بود از نبودن نظم و حساب و میزان و سنجش در کارهایشان ، و نمونه اى بود از غارتگرى و استثمار و ظلم و ستم در جامعه ثروتمند آنها.
این پیامبر بزرگ پس از این دستور بلافاصله اشاره به دو علت براى آن مى کند:
نـخـسـت مـى گـویـد: قـبـول این اندرز سبب مى شود که درهاى خیرات به روى شما گشوده شـود، پـیـشـرفت امر تجارت ، پائین آمدن سطح قیمتها، آرامش جامعه ، خلاصه من خیر خواه شـمـا هستم و مطمئنم که این اندرز نیز سرچشمه خیر و برکت براى جامعه شما خواهد بود. (انى اراکم بخیر).
ایـن احـتـمـال نـیـز در تـفـسـیر این جمله وجود دارد که شعیب مى گوید: من شما را داراى نعمت فـراوان و خـیـر کـثیرى مى بینم بنابراین دلیلى ندارد که تن به پستى در دهید و حقوق مردم را ضایع کنید و به جاى شکر نعمت کفران نمائید.
دیگر اینکه ، من از آن مى ترسم که اصرار بر شرک و کفران نعمت و کم فروشى ، عذاب روز فراگیر، همه شما را فرو گیرد (و انى اخاف علیکم عذاب یوم محیط).
محیط در اینجا صفت براى یوم است ، یعنى یک روز فراگیر و البته فراگیر بودن روز بـه مـعـنـى فراگیر بودن مجازات آن روز است ، و این مى تواند اشاره به عذاب آخرت و همچنین مجازاتهاى فراگیر دنیا باشد.
بـنـابـرایـن هم شما نیاز به این گونه کارها ندارید و هم عذاب خدا در کمین شما است پس باید هر چه زودتر وضع خویش را اصلاح کنید.
آیـه بـعـد مجددا روى نظام اقتصادى آنها تاکید مى کند و اگر قبلا شعیب قوم خود را از کم فـروشى نهى کرده بود در اینجا دعوت به پرداختن حقوق مردم کرده ، مى گوید: اى قوم ! پـیـمـانـه و وزن را بـا قـسـط و عـدل وفـا کـنـیـد (و یـا قـوم اوفـوا المکیال و المیزان بالقسط).
و ایـن اصـل یـعـنى اقامه قسط و عدل و دادن حق هر کس به او باید بر سراسر جامعه شما حکومت کند.
سـپس قدم از آن فراتر نهاده ، مى گوید: بر اشیاء و اجناس مردم عیب مگذارید، و چیزى از آنها را کم مکنید (و لا تبخسوا الناس ‍ اشیائهم ).
بخس (بر وزن نحس ) در اصل به معنى کم کردن به عنوان ظلم و ستم است .
و ایـنـکه به زمینهائى که بدون آبیارى زراعت مى شود بخس گفته مى شود به همین علت اسـت کـه آب آن کـم اسـت (تـنـهـا از بـاران اسـتـفـاده مـى کـنـد) و یـا آنـکـه محصول آن نسبت به زمینهاى آبى کمتر مى باشد.
و اگـر بـه وسـعـت مـفـهوم این جمله نظر بیفکنیم دعوتى است به رعایت همه حقوق فردى و اجـتـمـاعـى بـراى همه اقوام و همه ملتها، بخس حق در هر محیط و هر عصر و زمان به شکلى ظـهـور مـى کند، و حتى گاهى در شکل کمک بلا عوض ! و تعاون و دادن وام ! (همانگونه که روش استثمار گران در عصر و زمان ما است ).
در پـایـان آیـه بـاز هـم از ایـن فـراتـر رفـته ، مى گوید: در روى زمین فساد مکنید (و لا تعثوا فى الارض مفسدین ).
فـسـاد از طـریـق کـم فـروشى ، فساد از طریق غصب حقوق مردم و تجاوز به حق دیگران ، فـسـاد بـه خـاطر بر هم زدن میزانها و مقیاسهاى اجتماعى ، فساد از طریق عیب گذاشتن بر اموال و اشخاص ، و بالاخره فساد به خاطر تجاوز به حریم حیثیت
و آبرو و ناموس و جان مردم !.
جـمـله (لا تـعـثـوا) به معنى فساد نکنید است بنابراین ذکر (مفسدین ) بعد از آن به خاطر تاءکید هر چه بیشتر روى این مساءله است .
دو آیـه فـوق ایـن واقعیت را به خوبى منعکس مى کند که بعد از مساءله اعتقاد به توحید و ایـدئولوژى صـحـیح ، یک اقتصاد سالم از اهمیت ویژه اى برخوردار است ، و نیز نشان مى دهد که بهم ریختگى نظام اقتصادى سرچشمه فساد وسیع در جامعه خواهد بود.
سرانجام به آنها گوشزد کرد که افزایش کمیت ثروت - ثروتى که از راه ظلم و ستم و اسـتـثـمار دیگران بدست آید - سبب بى نیازى شما نخواهد بود، بلکه (سرمایه حلالى کـه بـراى شـمـا بـاقـى مـى مـاند هر چند کم و اندک باشد اگر ایمان به خدا و دستورش داشته باشید بهتر است ) (بقیة الله خیر لکم ان کنتم مؤ منین ).
تـعـبـیـر بـه (بـقـیـة الله ) یـا بـه خـاطـر آن اسـت کـه سـود حلال اندک چون به فرمان خدا است (بقیة الله ) است .
و یـا ایـنـکـه تـحـصـیـل حلال باعث دوام نعمت الهى و بقاى برکات مى شود.
و یا اینکه اشاره به پاداش و ثوابهاى معنوى است که تا ابد باقى مى ماند هر چند دنیا و تـمـام آنـچه در آن است فانى شود، آیه 46 سوره کهف و الباقیات الصالحات خیر عند ربک ثوابا و خیر املا نیز اشاره به همین است .
و تعبیر به ان کنتم مؤ منین (اگر ایمان داشته باشید) اشاره به این است که این واقعیت را تنها کسانى درک مى کنند که ایمان به خدا و حکمت او و فلسفه فرمانهایش داشته باشند.
در روایـات متعددى میخوانیم که بقیة الله تفسیر به وجود مهدى (علیهالسلام ) یا بعضى از امامان دیگر شده است ، از جمله در کتاب اکمال الدین از امام باقر
(علیه السلام ) چنین نقل شده : اول ما ینطق به القائم علیه السلام حین خرج هذه الایة بقیة الله خـیـر لکـم ان کـنتم مؤ منین ، ثم یقول انا بقیة الله و حجته و خلیفته علیکم فلا یسلم علیه مسلم الا قال السلام علیک یا بقیة الله فى ارضه :
(نـخستین سخنى که مهدى (علیه السلام ) پس از قیام خود مى گوید این آیه است (بقیة الله خـیـر لکـم ان کـنتم مؤ منین ) سپس ‍ مى گوید منم بقیة الله و حجت و خلیفه او در میان شـما، سپس هیچکس بر او سلام نمى کند مگر اینکه میگوید: السلام علیک یا بقیة الله فى ارضه ).
بـارهـا گـفـتـه ایـم آیـات قـرآن هـر چـنـد در مـورد خـاصـى نازل شده باشد مفاهیم جامعى دارد که مى تواند در اعصار و قرون بعد بر مصداقهاى کلى تر و وسیع تر، تطبیق شود.
درسـت اسـت کـه در آیـه مـورد بحث ، مخاطب قوم شعیبند، و منظور از (بقیة الله ) سود و سـرمـایـه حـلال و یـا پـاداش الهـى است ، ولى هر موجود نافع که از طرف خداوند براى بشر باقى مانده و مایه خیر و سعادت او گردد، (بقیة الله ) محسوب مى شود.
تمام پیامبران الهى و پیشوایان بزرگ (بقیة الله )اند.
تـمـام رهـبـران راسـتین که پس از مبارزه با یک دشمن سر سخت براى یک قوم و ملت باقى میمانند از این نظر بقیة الله اند.
هـمـچـنـیـن سربازان مبارزى که پس از پیروزى از میدان جنگ باز مى گردند آنها نیز بقیة الله اند.
و از آنجا که مهدى موعود (علیه السلام ) آخرین پیشوا و بزرگترین رهبر انقلابى پس از قـیـام پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است یکى از روشنترین مصادیق (بقیة الله ) مى باشد و از همه به این لقب شایسته تر است ، بخصوص که تنها باقیمانده بعد از پیامبران
و امامان است .
در پـایـان آیـه مـورد بـحـث از زبان شعیب مى خوانیم که مى گوید: وظیفه من همین ابلاغ و انـذار و هـشـدار بـود کـه گـفـتـم و (مـن مـسـئول اعـمـال شما و موظف به اجبار کردنتان بر پذیرفتن این راه نیستم ) این شما و این راه و این چاه ! (و ما انا علیکم بحفیظ).
آیه و ترجمه


قـالوا یـشـعـیـب أ صـلوتـک تـأ مـرک أ ن نـتـرک مـا یـعـبـد ءابـاؤ نـا أ و أ ن نفعل فى أ مولنا ما نشؤ ا إ نک لا نت الحلیم الرشید (87)
قال یقوم أ رءیتم إ ن کنت على بینة من ربى و رزقنى منه رزقا حسنا و ما أ رید أ ن أ خالفکم إ لى مـا أ نهئکم عنه إ ن أ رید إ لا الاصلح ما استطعت و ما توفیقى إ لا بالله علیه توکلت و إ لیه أ نیب (88)
و یقوم لا یجرمنکم شقاقى أ ن یصیبکم مثل ما أ صاب قوم نوح أ و قوم هود أ و قوم صلح و ما قوم لوط منکم ببعید (89)
و استغفروا ربکم ثم توبوا إ لیه إ ن ربى رحیم ودود (90)


ترجمه :

87 - گـفـتـنـد: اى شـعـیـب آیـا نـمـازت تـو را دسـتـور مـى دهد که ما آنچه را پدرانمان مى پرستیدند ترک گوئیم ؟ و آنچه را مى خواهیم در اموالمان انجام ندهیم ؟ تو مرد بردبار و رشیدى هستى ؟.
88 - گـفـت : اى قـوم مـن ! هـر گـاه مـن دلیـل آشـکـارى از پروردگارم داشته باشم و رزق خوبى بمن داده باشد (آیا مى توانم بر خلاف فرمان او رفتار کنم ؟) من هرگز
نـمـى خـواهـم چیزى که شما را از آن باز مى دارم خودم مرتکب شوم ، من جز اصلاح تا آنجا کـه تـوانـائى دارم نـمـى خـواهـم ، و تـوفـیـق مـن جـز بـه خـدا نـیـسـت ، بـر او توکل کردم و به سوى او باز گشتم .
89 - و اى قـوم مـن دشـمـنى و مخالفت با من سبب نشود که شما بهمان سرنوشتى که قوم نوح یا قوم هود یا قوم صالح گرفتار شدند گرفتار شوید، و قوم لوط از شما چندان دور نیست .
90 - از پـروردگـار خـود آمـرزش بـطـلبـید و به سوى او باز گردید که پروردگارم مهربان و دوستدار (بندگان توبه کار) است .
تفسیر :
منطق بیاساس لجوجان .
اکنون ببینیم این قوم لجوج در برابر این نداى مصلح آسمانى چه عکس - العملى نشان داد.
آنـهـا کـه بـتـهـا را آثـار نـیـاکـان و نـشـانـه اصـالت فرهنگ خویش مى پنداشتند و از کم فروشى و تقلب در معامله سود کلانى مى بردند، در برابر شعیب چنین گفتند: اى شعیب ! آیـا ایـن نـمـازت بـه تـو دسـتـور مى دهد که ما آنچه را (پدرانمان مى پرستیدند ترک گوئیم )؟! (قالوا یا شعیب أ صلوتک تامرک ان نترک ما یعبد آبائنا).
و یا آزادى خود را در اموال خویش از دست دهیم و نتوانیم به دلخواهمان در اموالمان تصرف کنیم ؟ (او ان نفعل فى اموالنا ما نشاء ).
(تـو که آدم بردبار. پر حوصله و فهمیده اى )، از تو چنین سخنانى بعید است ! (انک لانت الحلیم الرشید).
در اینجا این سؤ ال پیش مى آید که چرا آنها روى (نماز) شعیب تکیه کردند ؟.
بـعـضـى از مفسران گفته اند، این به دلیل آن بوده که شعیب بسیار نماز مى خواند و به مـردم مـى گـفت : نماز انسان را از کارهاى زشت و منکرات باز مى دارد، ولى جمعیت نادان که رابـطـه میان نماز و ترک منکرات را درک نمى کردند، از روى مسخره به او گفتند: آیا این اوراد و حرکات تو فرمان به تو مى دهد که ما سنت نیاکان و فرهنگ مذهبى خود را زیر پا بگذاریم ، و یا نسبت به اموالمان مسلوب الاختیار شویم ؟!.
بـعـضى نیز احتمال داده اند که (صلوة ) اشاره به آئین و مذهب است ، زیرا آشکارترین سمبل دین نماز است .
بـهـر حـال اگـر آنـهـا درسـت انـدیـشه مى کردند، این واقعیت را در مى یافتند که نماز حس مـسـئولیـت و تـقوا و پرهیزکارى و خدا ترسى و حقشناسى را در انسان زنده مى کند، او را به یاد خدا و به یاد دادگاه عدل او مى اندازد، گرد و غبار خودپسندى و خودپرستى را از صـفـحه دل او مى شوید، و او را از جهان محدود و آلوده دنیا به جهان ماوراء طبیعت به عالم پـاکـیـهـا و نـیـکـیها متوجه مى سازد، و به همین دلیل او را از شرک و بت پرستى و تقلید کورکورانه نیاکان و از کم فروشى و انواع تقلب باز مى دارد.
سؤ ال دیگرى که در اینجا پیش مى آید این است که آیا آنها جمله انک لانت الحلیم الرشید: (تـو مـرد عـاقـل و فـهـمـیـده و بردبارى ) را از روى واقعیت و ایمان مى گفتند و یا به عنوان مسخره و استهزاء ؟.
مـفـسـران هـر دو احـتـمـال را داده انـد، ولى بـا تـوجـه به تعبیر استهزاء آمیزى که در جمله قـبـل خـوانـدیـم (جـمـله أ صـلوتـک تـامـرک ) چـنین به نظر مى رسد که این جمله را از روى استهزاء گفتند، اشاره به اینکه آدم حلیم و بردبار کسى است که تا مطالعه کافى روى چـیـزى نـکـنـد و بـه صـحـت آن اطـمـیـنـان پـیـدا نـنـمـایـد، اظـهـار نمى نماید، و آدم رشید و عاقل کسى است که سنتهاى یک قوم را زیر پا
نـگـذارد، و آزادى عـمـل را از صـاحـبـان امـوال ، سـلب نـکند، پس معلوم مى شود، نه مطالعه کـافـى دارى و نـه عـقـل درسـت و نـه انـدیـشـه عـمـیـق ، چـرا کـه عـقـل درسـت و انـدیشه عمیق ایجاب مى کند انسان دست از روش نیاکان خود برندارد و آزادى عمل را از کسى سلب نکند!.
امـا شـعـیـب در پـاسـخ آنـهـا کـه سـخـنـانـش را حـمـل بـر سـفـاهـت و دلیل بر بیخردى گرفته بودند گفت : اى قوم من ! (اى گروهى که شما از منیدو من هم از شـمـا، و آنـچـه را بـراى خـود دوسـت مـى دارم بـراى شـمـا هـم مـى خـواهـم ) هر گاه خداوند دلیـل روشـن و وحـى و نـبـوت بـه مـن داده بـاشـد و عـلاوه بـر ایـن روزى پـاکـیـزه و مال بقدر نیاز بمن ببخشد، آیا در این صورت ، صحیح است که من مخالفت فرمان او کنم و یـا نـسـبـت بـه شـمـا قـصـد و غـرضـى داشـتـه بـاشـم و خـیـر خـواهـتـان نـبـاشـم ؟! (قال یا قوم أ رأ یتم ان کنت على بینة من ربى و رزقنى منه رزقا حسنا).
شـعـیب با این جمله مى خواهد بگوید من در این کار تنها انگیزه معنوى و انسانى و تربیتى دارم ، مـن حـقـایـقـى را مـى دانـم که شما نمى دانید و همیشه انسان دشمن چیزى است که نمى داند.
جـالب تـوجـه ایـنـکـه در این آیات تعبیر یا قوم (اى قوم من ) تکرار شده است ، به خاطر ایـنکه عواطف آنها را براى پذیرش حق بسیج کند و به آنها بفهماند که شما از من هستید و مـن هـم از شـمـا (خـواه قـوم در ایـنـجـا بـه مـعـنـى قـبـیـله بـاشـد و طـایـفـه و فـامـیـل ، و خـواه بـه مـعـنـى گروهى که او در میان آنها زندگى مى کرد و جزء اجتماع آنها محسوب مى شد).
سپس این پیامبر بزرگ اضافه مى کند (گمان مبرید که من میخواهم شما را
از چـیـزى نهى کنم ولى خودم به سراغ آن بروم ) (و ما ارید ان اخالفکم الى ما انها کم عنه ).
به شما بگویم کم فروشى نکنید و تقلب و غش در معامله روا مدارید، اما خودم با انجام این اعـمـال ثروتى بیندوزم و یا شما را از پرستش بتها منع کنم اما خودم در برابر آنها سر تعظیم فرود آورم ، نه هرگز چنین نیست .
از ایـن جـمـله چنین بر مى آید که آنها شعیب را متهم مى کردند که او قصد سودجوئى براى شخص خودش دارد، و لذا صریحا این موضوع را نفى مى کند.
سرانجام به آنها مى گوید: (من یک هدف بیشتر ندارم و آن اصلاح شما و جامعه شما است تا آنجا که در قدرت دارم ) (ان ارید الا الاصلاح ما استطعت ).
این همان هدفى است که تمام پیامبران آن را تعقیب مى کردند، اصلاح عقیده اصلاح اخلاق ، اصلاح عمل و اصلاح روابط و نظامات اجتماعى .
و براى رسیدن به این هدف (تنها از خدا توفیق مى طلبم ) (و ما توفیقى الا بالله ).
و بـه هـمـیـن دلیـل بـراى انجام رسالت خود، و رسیدن به این هدف بزرگ (تنها بر او تکیه مى کنم و در همه چیز به او باز مى گردم ) (علیه توکلت و الیه انیب ).
بـراى حـل مـشـکـلات ، بـا تـکـیـه بـر یـارى او تـلاش مـى کـنـم ، و بـراى تحمل شدائد این راه ، به او باز مى گردم .
سـپـس آنـها را متوجه به یک نکته اخلاقى مى کند و آن اینکه بسیار مى شود که انسان به خـاطـر بـغض و عداوت نسبت به کسى ، و یا تعصب و لجاجت نسبت به چیزى ، تمام مصالح خـویش را نادیده مى گیرد، و سرنوشت خود را به دست فراموشى مى سپارد، به آنها مى گوید (اى قوم من ! مبادا دشمنى و عداوت با من شما را به گناه
و عصیان و سرکشى وا دارد) (و یا قوم لا یجرمنکم شقاقى ).
(مـبـادا هـمـان بـلاها و مصائب و رنجها و مجازاتهائى که به قوم نوح یا قوم هود یا قوم صـالح رسـیـد بـه شـمـا هـم بـرسـد) (ان یـصـیـبـکـم مثل ما اصاب قوم نوح او قوم هود او قوم صالح ).
(حـتى قوم لوط با آن بلاى عظیم یعنى زیر و رو شدن شهرهایشان و سنگباران شدن از شما چندان دور نیستند) (و ما قوم لوط منکم ببعید).
نـه زمـان آنـهـا از شـمـا چـنـدان فـاصـله دارد، و نـه مـکـان زنـدگـیـشـان و نـه اعمال و گناهان شما از گناهان آنان دست کمى دارد!.
البته (مدین ) که مرکز قوم شعیب بود از سرزمین قوم لوط فاصله زیادى نداشت ، چرا کـه هـر دو از مـنـاطق شامات بودند، و از نظر زمانى هر چند فاصله داشتند اما فاصله آنها نـیـز آنـچـنـان نـبـود کـه تـاریـخشان به دست فراموشى سپرده شده باشد، و اما از نظر عـمـل هـر چند میان انحرافات جنسى قوم لوط و انحرافات اقتصادى قوم شعیب ، ظاهرا فرق بـسیار بود، ولى هر دو در تولید فساد، در جامعه و به هم ریختن نظام اجتماعى و از میان بـردن فـضائل اخلاقى و اشاعه فساد با هم شباهت داشتند، به همین جهت گاهى در روایات مـى بـیـنـم کـه یـکـدرهـم ربـا کـه طـبـعـا مـربـوط بـه مسائل اقتصادى است با زنا که یک آلودگى جنسى است مقایسه شده است .
و سـرانـجام دو دستور که در واقع نتیجه تمام تبلیغات پیشین او است به این قوم گمراه مى دهد:
نـخـسـت ایـنـکـه (از خـداونـد آمـرزش بـطلبید) تا از گناه پاک شوید، و از شرک و بت پرستى و خیانت در معاملات بر کنار گردید (و استغفروا ربکم ).
(و پـس از پـاکـى از گـنـاه به سوى او باز گردید که او پاک است و باید پاک شد و به سوى او رفت ) (ثم توبوا الیه ).
در واقـع اسـتـغـفـار، تـوقـف در مـسیر گناه و شستشوى خویشتن است و توبه بازگشت به سوى او است که وجودى است بى انتها.
و بـدانـیـد گـنـاه شـمـا هر قدر عظیم و سنگین باشد، راه بازگشت به روى شما باز است (چرا که پروردگار من ، هم رحیم است و هم دوستدار بندگان ) (ان ربى رحیم ودود).
(ودود) صـیـغـه مـبالغه از ود به معنى محبت است ، ذکر این کلمه بعد از کلمه (رحیم ) اشـاره بـه این است که نه تنها خداوند به حکم رحیمیتش به بندگان گنهکار توبه کار تـوجه دارد بلکه از این گذشته آنها را بسیار دوست مى دارد که هر کدام از این دو (رحم و محبت ) خود انگیزه اى است براى پذیرش استغفار و توبه بندگان .
آیه و ترجمه


قـالوا یـشـعیب ما نفقه کثیرا مما تقول و إ نا لنرئک فینا ضعیفا و لو لا رهطک لرجمنک و ما أ نت علینا بعزیز (91)
قـال یـقـوم أ رهـطـى أ عـز علیکم من الله و اتخذتموه وراءکم ظهریا إ ن ربى بما تعملون محیط (92)
و یـقـوم اعـملوا على مکانتکم إ نى عمل سوف تعلمون من یأ تیه عذاب یخزیه و من هو کذب و ارتقبوا إ نى معکم رقیب (93)


ترجمه :

91 - گـفتند اى شعیب ! بسیارى از آنچه را میگوئى ما نمى فهمیم ، و ما تو را در میان خود ضـعیف مى یابیم ، و اگر بخاطر احترام قبیله کوچکت نبود تو را سنگسار مى کردیم و تو در برابر ما قدرتى ندارى .
92 - گـفـت : اى قـوم ! آیـا قـبـیـله کوچک من نزد شما از خداوند، عزیزتر است در حالى که (فـرمـان ) او را پـشـت سـر انداخته اید؟ پروردگارم با آنچه انجام مى دهید احاطه دارد (و آگاه است ).
93 - اى قـوم ! هـر کـارى از دسـتتان ساخته است انجام دهید من هم کار خود را خواهم کرد!، و بـه زودى خـواهید دانست چه کسى عذاب خوار کننده به سراغ او مى آید و چه کسى دروغگو است ، شما انتظار بکشید من هم در انتظارم .
تفسیر :
تهدیدهاى متقابل شعیب و قومش
شعیب این پیامبر بزرگ که به خاطر سخنان حساب شده و رسا و دلنشین
بـه عـنـوان خـطیب الانبیاء لقب گرفته ، گفتارش را که بهترین راهگشاى زندگى مادى و معنوى این گروه بود با صبر و حوصله و متانت و دلسوزى تمام ایراد کرد، اما ببینیم این قوم گمراه چگونه به او پاسخ گفتند.
آنـهـا بـا چـهـار جـمـله کـه هـمـگـى حـکـایـت از لجـاجـت و جهل و بى خبرى مى کرد جواب دادند.
نـخـسـت ایـنـکـه (گـفتند: اى شعیب ما بسیارى از حرفهاى تو را نمى فهمیم ) (قالوا یا شعیب ما نفقه کثیرا مما تقول ).
اسـاسـا سـخـنـان تـو سروته ندارد! و محتوا و منطق با ارزشى در آن نیست که ما بخواهیم پـیـرامـون آن بـیـنـدیـشـیـم ! و بـه هـمـیـن دلیـل چـیـزى نـیـسـت کـه بـخـواهـیـم آنـرا مـلاک عمل قرار دهیم ، بنابراین زیاد خود را خسته مکن و به سراغ دیگران برو!
دیـگـر ایـنـکـه (مـا تـو را در مـیان خود ضعیف و ناتوان مى یابیم ) (و انا لنریک فینا ضعیفا).
بـنـابـراین اگر فکر کنى حرفهاى بى منطقت را با قدرت و زور مى توانى به کرسى بنشانى ، آنهم اشتباه است .
گـمـان مـکـن اگـر مـا حساب تو را نمى رسیم به خاطر ترس از قدرت تو است ، (اگر مـلاحـظـه قـوم و قـبـیـله ات و احـتـرامـى کـه بـراى آنـهـا قـائل هـسـتـیـم نـبـود تـرا بـه بـدتـریـن صـورتـى بـه قتل مى رساندیم یعنى ترا سنگباران مى کردیم )! (و لو لا رهطک لرجمناک ).
جـالب ایـنـکـه آنـها از قبیله شعیب به عنوان (رهط) یاد کردند، که در لغت عرب به یک جـمـعـیـت کـم از سـه تـا هـفـت یـا ده و یـا حـداکـثـر بـه گـفـتـه بـعـضـى بـه چهل نفر اطلاق مى شود، اشاره به اینکه گروه قبیله تو نیز در نظر ما قدرتى
نـدارنـد، بـلکـه مـلاحـظـات دیـگر است که ما را از این کار باز مى دارد و این درست به آن مـیـمـانـد کـه مـا بـه دیـگـرى مـى گـوئیـم اگـر مـلاحـظـه ایـن چـهـار نـفـر قـوم و فـامـیـل تـو نـبـود حـق تـو را در دسـتـت مـى گـذاشـتـیـم ، در حـالى کـه واقـعـا فـامـیـل و قـبـیـله او چـهـار نفر نیست بلکه منظور بیان این نکته است که آنها اهمیتى از نظر قدرت ندارند.
سـرانـجام گفتند (تو براى ما فردى نیرومند و شکست ناپذیر نیستى ) (و ما انت علینا بعزیز).
تـو هـر چـنـد از بـزرگـان قـبـیله ات محسوب مى شوى ، به خاطر برنامه اى که در پیش گرفتى در نظر ما قرب و منزلتى ندارى .
شـعـیـب بـدون ایـنکه از سخنان زننده و توهینهاى آنها از جا در برود، با همان منطق شیوا و بیان رسا به آنها چنین پاسخ گفت :
اى قـوم ! آیـا ایـن چـنـد نـفـر قـوم و قـبـیـله مـن نـزد شـمـا (ازخـداونـدعـزیـزتـرنـد)؟ (قال یا قوم ارهطى اعز علیکم من الله ).
شـمـا کـه بـه خاطر فامیل من که به گفته خودتان چند نفرى بیش نیستند به من آزار نمى رسـانـیـد چـرا بـه خـاطر (خدا) سخنانم را نمى پذیرید؟ آیا چند نفر در برابر عظمت پروردگار به حساب مى آیند ؟.
آیا شما براى خدا احترام قائلید؟ (با اینکه او و فرمان او را پشت سرانداخته اید)؟ (و اتخذ تموه و رائکم ظهریا).
و در پـایـان مـى گـویـد: فـکـر نـکنید خداوند اعمال شما را نمى بیند و سخنانتان را نمى شنود، (یقین بدانید که پروردگار من به تمام اعمالى که انجام مى دهید،
احاطه دارد) (ان ربى بما تعملون محیط).
سـخـنـگـوى بـلیـغ کـسـى اسـت کـه در بـرابـر تـمـام مـوضـع گـیـرى هـاى طـرف مـقـابل موضع خود را در لابلاى سخنانش مشخص کند، از آنجا که مشرکان قوم شعیب در آخر سـخـنـان خـود، او را تـهـدید ضمنى به سنگسار کردن نمودند، و قدرت خود را به رخ او کشیدند، شعیب موضع خویش را در برابر تهدید آنها چنین مشخص مى کند:
(اى قـوم مـن ! هـر چـه در قـدرت داریـد انـجـام دهید و کوتاهى نکنید و هر کارى از دستتان ساخته است مضایقه ننمائید) (و یا قوم اعملوا على مکانتکم ).
(من نیز کار خودم را مى کنم ) (انى عامل ).
(امـا بـزودى خـواهید فهمید چه کسى گرفتار عذاب خوار کننده خواهد شد من یا شما و چه کسى دروغگو است ، من یا شما؟) (سوف تعلمون من یاتیه عذاب یخزیه و من هو کاذب ).
و حال که چنین است ، شما در انتطار بمانید، من هم در انتظارم (و ارتقبوا انى معکم رقیب ).
(شـمـا در انـتـظـار ایـن بـاشید که بتوانید با قدرت و جمعیت و ثروت و نفوذتان بر من پـیـروز شـویـد مـن هم در انتظار این هستم که مجازات دردناک الهى بزودى دامان شما جمعیت گمراه را بگیرد و از صفحه گیتى بر اندازد)!
آیه و ترجمه


و لمـا جاء أ مرنا نجینا شعیبا و الذین ءامنوا معه برحمة منا و أ خذت الذین ظلموا الصیحة فأ صبحوا فى دیرهم جثمین (94)
کأ ن لم یغنوا فیها أ لا بعدا لمدین کما بعدت ثمود (95)


ترجمه :

94 - و هـنـگـامـى که فرمان ما فرا رسید شعیب و آنها را که با او ایمان آورده بودند، به رحمت خود، نجات دادیم و آنها را که ستم کردند صیحه (آسمانى ) فرو گرفت و در دیار خود به رو افتادند (و مردند).
95 - آنـچـنـان کـه گـوئى هـرگـز از ساکنان آن دیار نبودند، دور باد مدین (از رحمت خدا) همانگونه که قوم ثمود دور شدند!.
تفسیر :
پایان عمر تبهکاران مدین .
در سـرگـذشـت اقـوام پـیشین بارها در قرآن مجید خوانده ایم که در مرحله نخست ، پیامبران بـه دعوت آنها به سوى خدا بر مى خاستند و از هر گونه آگاه سازى و اندرز و نصیحت مـضـایقه نمى کردند، در مرحله بعد که اندرزها براى گروهى سود نمى داد، روى تهدید بـه عـذاب الهـى تکیه مى کردند، تا آخرین کسانى که آمادگى پذیرش دارند تسلیم حق شوند و به راه خدا باز گردند و اتمام حجت شود، در مرحله سوم که هیچیک از اینها سودى نـمى داد به حکم سنت الهى در زمینه تصفیه و پاکسازى روى زمین ، مجازات فرا مى رسید و این خارهاى سر راه را از میان مى برد.
در مـورد قـوم شـعـیـب یعنى مردم مدین نیز، سرانجام مرحله نهائى فرا رسید، چنانکه قرآن گوید:
(هـنـگامى که فرمان ما (دائر به مجازات این قوم گمراه و ستمکار و لجوج ) فرا رسید، نـخـسـت شـعـیب و کسانى را که با او ایمان آورده بودند به برکت رحمت خود از آن سرزمین نجات دادیم (و لما جاء امرنا نجینا شعیبا و الذین آمنوا معه برحمة منا).
سـپـس فریاد آسمانى و صیحه عظیم مرگ آفرین ، ظالمان و ستمگران را فرو گرفت (و اخذت الذین ظلموا الصیحة ).
صـیـحـه هـمانگونه که سابقا هم گفتهایم به معنى هر گونه صداى عظیم است ، و قرآن حـکـایـت از نـابـودى چـنـد قـوم گنهکار بوسیله صیحه آسمانى مى کند، این صیحه احتمالا وسـیـله صـاعـقه و مانند آن بوده است ، و همانگونه که در داستان قوم ثمود بیان کردیم ، گاهى ممکن است امواج صوتى بقدرى قوى باشد که سبب مرگ گروهى شود.
و بـه دنـبال آن مى فرماید: قوم شعیب بر اثر این صیحه آسمانى در خانه هاى خود برو افـتـادنـد و مـردنـد و اجـسـاد بـیـجانشان به عنوان درسهاى عبرتى تا مدتى در آنجا بود (فاصبحوا فى دیارهم جاثمین ).
آنـچـنان طومار زندگانى آنها در هم پیچیده شد که گویا هرگز ساکن آن سرزمین نبودند (کان لم یغنوا فیها).
تـمام آن ثروتهائى که به خاطر آن گناه و ظلم و ستم کردند و تمام آن کاخها و زینتها و زرق و برقها و غوغاها، همه از میان رفت و همه خاموش شدند.
سـرانـجـام هـمـان گـونه که در آخر سرگذشت قوم عاد و ثمود بیان شد میفرماید دور باد سرزمین مدین از لطف و رحمت پروردگار همانگونه که قوم ثمود دور شدند (الا بعدا لمدین کما بعدت ثمود).
روشـن اسـت کـه مـنـظـور از مـدیـن در ایـنـجـا اهـل مدین است ، آنها بودند که از رحمت خدا دور افتادند.
درسهاى تربیتى در داستان شعیب .
خـاطـرات پـیـامبران و ماجراى زندگى اقوام پیشین همیشه الهام بخش براى اقوام بعد است چـرا کـه آزمـایـشـهـاى زنـدگـى آنـان - هـمـان آزمـایـشـهـائى کـه گـاهـى دهـهـا سال یا صدها سال بطول انجامیده - در لابلاى چند صفحه از تاریخ در اختیار همگان قرار مى گیرد، و هر کس مى تواند در زندگى خود از آن الهام بگیرد.
سرگذشت این پیامبر بزرگ (شعیب ) نیز درسهاى فراوانى به ما مى دهد از جمله :
1 - اهـمـیـت مـسائل اقتصادى - در این سرگذشت خواندیم که شعیب بعد از دعوت به توحید آنـهـا را دعـوت بـه حـق و عـدالت در امـور مـالى و تـجـارت کـرد، این خود نشان مى دهد که مـسـائل اقتصادى یک جامعه را نمى توان ساده شمرد، و نیز نشان مى دهد که پیامبران فقط مامور مسائل اخلاقى نبوده اند، بلکه اصلاح وضع نابسامان اجتماعى و اقتصادى نیز بخش مـهـمـى از دعـوت آنها را تشکیل مى داده است تا آنجا که آنرا بعد از دعوت به توحید قرار مى دادند.
2 - اصـالتـهـا را نـبـایـد فـداى تـعـصـب کـرد - در ایـن سـرگـذشـت خواندیم که یکى از عـوامـل سـقـوط ایـن قـوم گـمـراه در دامـان بـدبـخـتـى ایـن بود که آنها به خاطر کینه ها و عـداوتـهـاى شـخـصـى ، حـقـایـق را بـدسـت فـرامـوشـى مـى سـپـردنـد، در حالى که انسان عـاقـل و واقـع بـین کسى است که حق را از هر کس هر چند دشمن شماره یک او باشد بشنود و بپذیرد.
3 - نـمـاز دعـوت بـه تـوحـیـد و پـاکـى مـى کـنـد - قـوم گـمـراه شعیب از روى تعجب از او پرسیدند که آیا این نماز تو دعوت به ترک پرستش بتها و ترک کم فروشى و تقلب میکند؟.
شاید آنها فکر میکردند این حرکات و اذکار چه اثرى میتواند در این
امـور بـگـذارد، در حـالى کـه مـا مى دانیم نیرومندترین رابطه میان این دو بر قرار است ، اگـر نماز به معنى واقعى یعنى حضور انسان با تمام وجودش در برابر خدا باشد، این حضور نردبان تکامل و وسیله تربیت روح و جان و پاک کننده زنگار گناه از قلب او است ، این حضور، اراده انسان را قوى ، عزمش را راسخ و غرور و کبر را از او دور مى سازد.
4 - خـود بـیـنـى رمـز تـوقـف است - قوم شعیب چنانکه از آیات فوق استفاده کردیم افرادى خـودخـواه و خـودبـیـن بـودند، خود را فهمیده و شعیب را نادان مى - پنداشتند، او را به باد مسخره مى گرفتند، سخنانش را بى محتوا و شخصش را ضعیف و ناتوان مى خواندند، و این خود بینى و خود خواهى سرانجام آسمان زندگیشان را تاریک ساخت و آنها را به خاک سیاه نشاند!.
نـه تـنها انسان که حیوان نیز اگر خود بین باشد در راه متوقف خواهد شد، مى گویند: یک نـفـر اسب سوار به نهر آبى رسید ولى با تعجب ملاحظه کرد که اسب حاضر نیست از آن نـهـر کـوچـک و کـم عمق بگذرد، هر چه در این کار اصرار ورزید سودى نداشت ، مرد حکیمى فـرا رسـیـد و گـفـت : آب نـهـر را بـه هـم زنـیـد تـا گل آلود شود مشکل حل خواهد شد! این کار را کردند اسب به آرامى عبور کرد، تعجب کردند و از او نکته حل مشکل را خواستند.
مـرد حکیم گفت : هنگامى که آب صاف بود اسب عکس خود را در آب مى دید و مى پنداشت خود او اسـت ، و حـاضـر نـبـود پـا بـه روى خـویـشـتـن بـگـذارد، هـمـیـن کـه آب گل آلود شد و خویش را فراموش کرد با سادگى از آن گذشت !.
5 - ایـمـان و عـمـل از هـم جـدا نـیستند - هنوز بسیارند کسانى که فکر مى کنند با داشتن یک عـقـیـده سـاده مى توان مسلمان بود، هر چند عملى از آنها سر نزند، هنوز زیادند کسانى که دیـنـى را میخواهند که بر سر راه هوسهاى سرکش آنها مانعى ایجاد نکند و از هر نظر آنان را آزاد بگذارد.
داستان شعیب نشان مى دهد که این قوم نیز خواهان چنین آئینى بودند، لذا به او مى گفتند ما نـه حـاضـریـم بـتـهـاى نـیـاکـان را فـرامـوش ‍ کـنـیـم و نـه آزادى عمل در اموال و ثروتمان را از دست دهیم .
آنـهـا فـرامـوش کـرده بـودنـد کـه اصـولا مـیـوه درخـت ایـمـان ، عـمـل اسـت و آئیـن انـبـیـاء بـراى ایـن بـوده است که خودکامگیها و انحرافات عملى انسان را اصلاح کنند وگرنه یک درخت بى شاخ و برگ و میوه به هیچ کار جز سوزاندن نمى آید.
امروز این طرز فکر، با نهایت تاسف ، در میان عده اى از مسلمانان قوت گرفته که اسلام را در مـجـمـوعـه اى از عـقـائد خـشـک خـلاصـه مـى کـنـنـد کـه در داخـل مـسـجد همراه آنها است و همینکه از در مسجد بیرون آمدند با آن خداحافظى مى کنند و در ادارات و بازارها و محوطه کار آنها اثرى از اسلام نیست .
سـیـر و سـیـاحـت در بـسـیارى از کشورهاى اسلامى حتى کشورهائى که کانون ظهور اسلام بـوده ایـن واقـعـیـت تـلخ را نـشـان مـى دهـد کـه اسـلام در یک مشت عقیده و چند عبادت کم روح خـلاصـه شـده ، نه از آگاهى ، و نه از عدالت اجتماعى ، و نه از رشد فرهنگى ، و نه از بینش و اخلاق اسلامى در آنها خبرى نیست .
هـر چـنـد خوشبختانه در پرتو پارهاى از انقلابهاى اسلامى مخصوصا در میان قشر جوان یـکـنـوع حـرکـت بـه سـوى اسـلام راسـتـیـن و آمـیـزش ایـمـان و عـمـل پـیـدا شـده اسـت ، و دیـگـر ایـن جـمـله کـه اسـلام را بـا اعمال ما چکار؟ یا اسلام مربوط به دل است نه زندگى کمتر شنیده مى شود.
و نیز این تز که گروههاى التقاطى مى گویند ما عقیده را از اسلام و اقتصاد را از مارکس گـرفـتـه ایـم ، کـه شبیه طرز تفکر گمراهان قوم شعیب است نیز محکوم شمرده مى شود، ولى بـهـر حـال ایـن جـدائى و تـفرقه از قدیم بوده و امروز نیز هست که باید با آن به مبارزه برخاست .
6 - مـالکـیت بیقید و شرط سرچشمه فساد است - قوم شعیب نیز گرفتار این اشتباه بودند کـه هـیـچـکـس نـمـى تـوانـد کـمـتـریـن مـحـدودیـتـى بـراى تـصـرف در امـوال نـسـبـت بـه مـالکـیـن قـائل شـود حـتـى از شـعـیـب تـعـجـب مـى کـردنـد و مـى گـفـتـنـد: مـثـل تـو بـا ایـن عـقـل و درایـت مـمـکـن اسـت جـلو آزادى عـمـل ما را در اموال ما بگیرد این سخن را خواه به عنوان استهزاء خواه به عنوان حقیقت گفته بـاشـنـد نـشـان مـى دهـد کـه آنـهـا مـحـدودیـت در تـصـرفـات مـالى را دلیل بر عدم عقل و درایت مى دانستند! در حالى که اشتباه بزرگ آنها همین بود اگر مردم در تصرف در اموالشان آزاد باشند، سراسر جامعه را فساد و بدبختى فرا خواهد گرفت ، هـمـیـشه امور مالى باید تحت ضوابط صحیح و حساب شدهاى که پیامبران الهى بر مردم عرضه کرده اند و گرنه جامعه به تباهى خواهد کشید.
7 - هـدف پـیـامـبـران تنها اصلاح بود - شعار ان ارید الا الاصلاح ما استطعت ، تنها شعار شـعیب نبوده ، بلکه از شعارهاى همه انبیاء و تمام رهبران راستین بوده است گفتار و کردار آنها نیز شاهدى بر این هدف محسوب مى شود، آنها نه براى سر گرمى مردم آمده بودند و نـه بـخـشـش گـنـاهـان ، و نـه فـروخـتـن بهشت به آنان ، و نه براى حمایت از زورمندان و تـخـدیـر تـوده هـا بـلکـه هـدفـشان ، اصلاح به معنى مطلق و به معنى وسیع کلمه بود، اصـلاح در تـفکر و اندیشه ، اصلاح در اخلاق ، اصلاح در نظامات فرهنگى و اقتصادى و سیاسى جامعه ، اصلاح در همه ابعاد اجتماع .
و در تحقق این هدف تکیه گاهشان تنها خدا بود، و از هیچ توطئه و تهدیدى هراس نداشتند چنانکه شعیب گفت و ما توفیقى الا بالله علیه توکلت و الیه انیب .
آیه و ترجمه


و لقد أ رسلنا موسى بایتنا و سلطن مبین (96)
إ لى فرعون و ملایه فاتبعوا أ مر فرعون و ما أ مر فرعون برشید (97)
یقدم قومه یوم القیمة فأ وردهم النار و بئس الورد المورود (98)
و أ تبعوا فى هذه لعنة و یوم القیمة بئس الرفد المرفود (99)


ترجمه :

96 - ما موسى را با آیات خود و دلیل آشکار فرستادیم .
97 - بـه سـوى فرعون و اطرافیانش ، اما آنها از فرمان فرعون پیروى کردند در حالى که فرمان فرعون مایه رشد و نجات نبود.
98 - او در پـیـشـاپـیـش قـومـش روز قـیـامـت خـواهـد بـود و آنـهـا را (بـجـاى چـشـمـه هـاى زلال بهشت ) وارد آتش مى کند و چه بد است که آتش آبگاه انسان باشد.
99 - آنـهـا در ایـن جـهان و روز قیامت از رحمت خدا دور خواهند بود و چه بد عطائى به آنها داده میشود.
تفسیر :

قهرمان مبارزه با فرعون .
بعد از پایان داستان شعیب و اصحاب مدین اشاره به گوشه اى از سرگذشت موسى بن عـمـران و مـبـارزاتـش بـا فـرعـون مـى کند و این هفتمین داستان پیامبران در این سوره است . سـرگـذشـت مـوسـى (عـلیـه السلام ) از تمام پیامبران در قرآن بیشتر آمده است ، زیرا در بـیـش از سـى سـوره بـیـش از صـد بـار بـه مـاجـراى مـوسـى و فـرعـون و بـنـى اسرائیل
اشاره شده است .
ویژگى سرگذشت موسى نسبت به پیامبرانى همچون شعیب و صالح و هود و لوط که در گذشته خواندیم ، این است که آنها بر ضد اقوام گمراه ، قیام کردند، ولى موسى علاوه بر این در برابر حکومت خودکامهاى همچون دستگاه جبار فرعون قیام نمود.
اصـولا هـمـیـشه آب را باید از سرچشمه صاف کرد، و تا حکومتهاى فاسد بر سر کارند هـیـچ جـامـعـه اى روى سـعـادت نـخـواهـد دیـد، و رهـبـران الهـى در ایـن گـونـه اجـتـمـاعـات قبل از همه باید این کانونهاى فساد را درهم بکوبند.
ولى بـایـد تـوجـه داشـت کـه در ایـن قـسمت از سرگذشت موسى ، تنها یک گوشه را مى خوانیم گوشه اى که در عین کوچکى ، پیام بزرگى براى همه انسانها دارد.
نـخستین آیه مى گوید: ما موسى را با معجزاتى که در اختیار او قرار دادیم و منطقى قوى و نیرومند فرستادیم (و لقد ارسلنا موسى بایاتنا و سلطان مبین ).
سـلطـان که به معنى تسلط است گاهى در سلطه ظاهرى و زمانى در سلطه منطقى به کار مـى رود سـلطـه اى کـه مـخالف را در بن بست قرار دهد به گونه اى که هیچ راهى براى فرار نیابد!
در آیـه فـوق بـه نظر مى رسد که سلطان در همان معنى دوم به کار رفته و آیات اشاره به معجزات روشن موسى است (مفسران احتمالات دیگرى نیز درباره این دو کلمه داده اند).
بـه هـر حال موسى را با آن معجزات کوبنده و آن منطق نیرومند به سوى فرعون و ملاء او فرستادیم (الى فرعون و ملائه ).
هـمـانـگـونه که بارها گفته ایم ملا به کسانى گفته مى شود که ظاهر آنها چشمها را پر مى کند هر چند توخالى هستند، و در منطق قرآن بیشتر به اعیان
و اشراف و شخصیتهاى قلابى که اطراف قدرتهاى ستمگر را مى گیرند، اطلاق شده .
اما اطرافیان فرعون که با قیام موسى ، منافع نامشروع خود را در خطر مى دیدند، حاضر نـشـدنـد در بـرابـر او و مـعـجزات و منطقش ‍ تسلیم گردند لذا از فرمان فرعون پیروى کردند (فاتبعوا امر فرعون ).
امـا فـرمـان فـرعـون هرگز ضامن سعادت آنها و مایه رشد و نجات نبود (و ما امر فرعون برشید).
البـتـه ایـن مـوفـقـیـت بـراى فـرعـون به سادگى بدست نیامد، او از هر گونه نیرنگ و تـوطـئه و نـیـروئى بـراى پـیـشـرفـت اهداف خود و شوراندن مردم بر ضد موسى (علیه السلام ) استفاده مى کرد و در این راه حتى هیچ نکته روانى را از نظر دور نمى داشت .
گـاهـى مـى گفت : موسى مى خواهد سرزمینهاى شما را بگیرد و شما را که صاحبان اصلى آنها هستید بیرون کند، یرید ان یخرجکم من ارضکم (سوره اعراف آیه 110).
گـاهـى احـسـاس مذهبى قوم خود را تحریک مى کرد و مى گفت : من از این مرد مى ترسم که آئین شما را دگرگون سازد انى اخاف ان یبدل دینکم (سوره غافر آیه 26).
مـن از ایـن مـى تـرسـم او سـرزمین شما را به فساد بکشد او ان یظهر فى الارض الفساد (سوره غافر آیه 26).
و گاهى به موسى تهمت مى زد، و زمانى تهدید مى کرد و بار دیگر قدرت و شوکت خود را بـه رخ مـردم مصر مى کشید و زمانى ادعاى رهبرى داهیانه اى که ضامن خیر و صلاحشان است داشت .
از آنجا که روز رستاخیز هر قوم و ملت و گروهى با رهبر خویش ، وارد محشر مى شوند و پیشوایان این جهان ، پیشوایان آن جهانند، فرعون نیز که رهبر گمراهان عصر خود بود، در پیشاپیش قومش وارد این صحنه مى شود
(یقدم قومه یوم القیامة ).
امـا بـه جـاى ایـنـکـه ایـن پـیـشـوا پـیـروان خـود را در آن گـرماى سوزان به سوى چشمه گوارائى از آب زلال ببرد آنها را به آتش دوزخ وارد مى سازد (فاوردهم النار).
و چـقـدر زشـت و نـاپـسند است که آتش آبشخور گاه انسان باشد که بر آن وارد گردد (و بئس الورد المورود).
هـمـان چـیـزى کـه بـه جاى تسکین عطش تمام وجود انسانرا مى سوزاند و در عوض سیراب کردن بر تشنگیش مى افزاید.
بـایـد تـوجـه داشت که ورود در اصل به معنى حرکت به طرف آب ، و نزدیک شدن به آن است ولى بعدا به هر نوع داخل شدن بر چیزى کلمه ورود اطلاق شده است .
ورد (بر وزن ذکر) به معنى آبى است که انسان بر آن وارد مى شود، و به معنى ورود بر آب نیز آمده است .
و مـورود بـه مـعـنـى آبـى اسـت کـه بـر آن وارد مـى شـونـد (اسـم مفعول است ).
بنابراین معنى جمله بئس الورد المورود چنین مى شود آتش بد آبشخور گاهى است که بر آن وارد مى شوند.
ذکر این نکته نیز لازم به نظر مى رسد که جهان پس از مرگ همانگونه که قبلا هم اشاره کرده ایم عالمى است که اعمال و افعال ما در این دنیا در مقیاس
وسیعى در آنجا مجسم مى شود، خوشبختیها و بدبختیهاى آن جهان پرتوى است از کارهاى ما در ایـن جـهـان ، آنها که در اینجا رهبران بهشتیان بودند در آنجا نیز گروهها را به سوى بهشت و سعادت مى برند و، آنها که رهبر ستمگران و گمراهان و دوزخیان بودند، در آنجا نیز پیروان خود را به سوى جهنم مى برند و خود جلودار آنها هستند!.
سپس مى گوید: آنها در این جهان به لعنت خدا ملحق گشتند و به مجازات و کیفرهاى سخت او گـرفـتـار شـدند و در میان امواج خروشان غرق گردیدند و در روز رستاخیز نیز از رحمت خدا دور خواهند بود (و اتبعوا فى هذه لعنة و یوم القیامة ).
نـام نـنـگـین آنها همیشه در صفحات تاریخ به عنوان یک قوم گمراه و جبار ثبت مى گردد، بنابراین هم در این دنیا خسارت کردند و هم در جهان دیگر.
و آتش دوزخ چه بد عطائى است که به آنها داده شده است (بئس الرفد المرفود).
رفـد در اصـل به معنى کمک کردن به انجام کارى است ، حتى اگر چیزى را تکیه به چیز دیگرى بدهند، از آن تعبیر به رفد مى کنند ولى کم کم این کلمه بر عطا و بخشش اطلاق شده ، چرا که کمکى است از ناحیه عطا کننده به شخص عطا شونده .
آیه و ترجمه


ذلک من أ نباء القرى نقصه علیک منها قائم و حصید (100)
و مـا ظـلمـنهم و لکن ظلموا أ نفسهم فما أ غنت عنهم ءالهتهم التى یدعون من دون الله من شى ء لما جاء أ مر ربک و ما زادوهم غیر تتبیب (101)
و کذلک أ خذ ربک إ ذا أ خذ القرى و هى ظلمة إ ن أ خذه أ لیم شدید (102)
إ ن فى ذلک لایة لمن خاف عذاب الاخرة ذلک یوم مجموع له الناس و ذلک یوم مشهود (103)
و ما نؤ خره إ لا لا جل معدود (104)


ترجمه :

100 - این از خبرهاى شهرها و آبادیهاست که ما براى تو باز گو مى کنیم ، که بعضى (هنوز) بر پا هستند و بعضى درو شده اند (و از میان رفته اند).
101 - مـا بـه آنـها ستم نکردیم بلکه آنها خودشان بر خویشتن ستم روا داشتند و هنگامى کـه فـرمان مجازات الهى فرا رسید خدایانى را که غیر از الله مى خواندند آنها را یارى نکردند و جز هلاکت بر آنها نیفزودند.
102 - و ایـنـچـنـیـن اسـت مـجـازات پـروردگـار تـو هنگامى که شهرها و آبادیهاى ظالم را مجازات مى کند، (آرى ) مجازات او دردناک و شدید است !.
103 - در این نشانه اى است براى کسى که از عذاب آخرت مى ترسد، همان روزى است که مردم در آن جمع مى شوند، و روزى که همه آنرا مشاهده مى کنند.
104 - و ما آنرا جز تا زمان محدودى تاخیر نمى اندازیم .
تفسیر :
در آیـات این سوره سرگذشت هفت قوم از اقوام پیشین و گوشه اى از تاریخ پیامبرانشان بیان شد که هر کدام قسمت قابل توجهى از زوایاى زندگى پرماجراى انسان را روشن مى ساخت ، و هر یک درسهاى عبرت فراوانى در برداشت .
در ایـنـجـا بـه تـمام آن داستانها اشاره کرده ، به صورت یک جمع بندى مى فرماید: این ماجراها گوشه اى از اخبار شهرهاى و آبادیها است که ما داستانش را براى تو بازگو مى کنیم (ذلک من انباء القرى نقصه علیک ).
هـمـان شـهرها و آبادیهائى که قسمتى از آن هنوز بر پاست ، و قسمتى همچون کشتزار درو شده به کلى ویران گشته است (منها قائم و حصید).
قـائم اشـاره بـه شـهـرهـا و آبـادیـهـائى اسـت کـه از اقـوام پیشین بر پا مانده اند، مانند سـرزمـیـن مصر که جایگاه فرعونیان بود، و پس از غرق این گروه ظالم و ستمگر همچنان بر جاى ماند، باغهایش و کشتزارهایش و بسیارى از عمارتهاى خیره کننده اش .
حصید به معنى درو شده ، اشاره به سرزمینهائى همچون سرزمین قوم نوح و لوط که یکى در زیر آب غرق شد و دیگرى زیر و رو و سنگباران گردید.
امـا گـمـان مبر که ما به آنها ستم کردیم ، آنها خودشان به خویشتن ظلم کردند (و ما ظلمنا هم و لکن ظلموا انفسهم ).
آنـهـا بـه بـتـهـا و خـدایـان دروغـینشان پناه بردند، اما خدایانشان را که به جاى الله مى خـوانـدنـد، هـیـچ مـشـکـلى را در برابر فرمان پروردگار از آنها نگشودند (فما اغنت عنهم آلهتهم التى یدعون من دون الله من شى ء لما جاء امر ربک ).
آرى این خدایان قلابى جز ضرر و زیان و هلاکت و بدبختى ، بر آنها
نیفزودند (و ما زاد و هم غیر تتبیب ).
آرى این چنین بود مجازات پروردگار تو نسبت به شهرها و آبادیهائى که ستم مى کردند هنگامى که آنها را تسلیم هلاکت کرد (و کذلک اخذ ربک اذ اخذ القرى و هى ظالمة ).
مسلما مجازات پروردگار دردناک و شدید است (ان اخذه الیم شدید).
ایـن یک قانون عمومى الهى است ، یک نسبت و برنامه همیشگى است که هر قوم و ملتى دست بـه ظـلم و سـتـم بـیـالایـنـد و پـا را از مـرز فـرمانهاى الهى فراتر نهند و به رهبرى و راهـنـمـائى و اندرزهاى پیامبران خدا اعتنا ننمایند خداوند آنها را سرانجام سخت مى گیرد و در پنجه عذاب مى فشارد.
ایـن واقـعـیـت کـه بـرنـامـه فوق یک برنامه عمومى و یک سنت همیشگى است از سایر آیات قرآن نیز به خوبى استفاده مى شود و در واقع هشدارى است به تمام مردم جهان که گمان مبرید شما از این قانون مستثنى هستید یا این حکم مخصوص اقوام پیشین بوده است .
البـتـه ظـلم بـه مـعـنـى وسـیـع کلمه شامل همه گناهان مى شود و توصیف قریه و شهر و آبـادى بـه ظـالم بودن (هى ظالمة ) با اینکه این صفت مربوط به ساکنان شهر و آبادى اسـت گـویـا اشـاره به این نکته لطیف است که آنها آنقدر در ظلم و بیدادگرى فرو رفتند که گوئى شهر و آبادى یک پارچه ظلم و ستم شده بود. و این تعبیر نزدیک به تعبیرى است که در فارسى داریم که مى گوئیم ظلم و فساد از در و دیوار فلان شهر مى بارد.
و از آنـجـا کـه ایـن یـک قـانـون کـلى و عـمـومـى اسـت بـلا فـاصـله مـى فـرمـایـد: در ایـن سـرگـذشتهاى عبرت انگیز و حوادث و شوم و دردناکى که بر گذشتگان گذشت علامت و نـشـانه اى است براى یافتن راه حق ، براى کسانى که از عذاب آخرت مى ترسند (ان فى ذلک لایة لمن خاف عذاب الاخرة ).
چـرا کـه دنـیـا در بـرابـر سـراى دیـگـر هـمـه چـیـزش کوچک و ناچیز است حتى مجازاتها و عذابهایش و جهان دیگر از هر نظر وسیعتر مى باشد، و آنها که ایمان به رستاخیز دارند بـا دیـدن هـر یـک از این نمونه ها در دنیا تکان مى خورند و عبرت مى گیرند و راه خود را باز مى یابند.
در پایان آیه اشاره به دو وصف از اوصاف روز قیامت کرده ، مى گوید: آن روزى است که همه مردم براى آن جمع مى شوند (ذلک یوم مجموع له الناس ).
و آن روزى است که مشهود همگان است (و ذلک یوم مشهود).
اشـاره بـه ایـنکه همانگونه که قوانین و سنن الهى در این جهان عمومى است اجتماع مردم در آن دادگاه نیز عمومى و حتى در یک زمان خواهد بود، روزى است آشکار براى همه آنچنان که تمام انسانها در آن حاضر مى شوند و آن را مى بینند.
جالب اینکه مى فرماید: یوم مجموع له الناس و نمى گوید فیه الناس این تعبیر اشاره بـه آن اسـت کـه رستاخیز تنها ظرف اجتماع مردم نیست ، بلکه یک هدف است و یک مقصد که انسانها در مسیر تکاملى خود به سوى آن پیش مى روند.
در سـوره تـغـابن آیه 9 نیز مى خوانیم : یوم یجمعکم لیوم الجمع ذلک یوم التغابن : در آن روز کـه روز جـمـع و اجـتماع است همه شما را گرد آورى مى کند و آن روزى است که همه احساس غبن مى کنند!.
و از آنجا که ممکن است بعضى بگویند سخن از آن روز نسیه است و معلوم نیست کى فرا مى رسـد، لذا قـرآن بـلافـاصـله مـى گـویـد: مـا آن روز را فـقـط تا زمان محدودى تاخیر مى اندازیم (و ما نؤ خره الا لاجل معدود).
آنـهـم بـراى مـصلحتى که روشن است تا مردم جهان میدانهاى آزمایش و پرورش را ببینند، و آخـریـن بـرنـامـه انـبـیـاء پـیـاده شـود، و آخـریـن حـلقـه سـلسـله تکامل که این جهان استعداد آن را دارد ظاهر گردد و بعد پایان اعلام شود.
تـعـبـیـر بـه مـعـدود (شـمـرده شـده ) اشـاره بـه نزدیکى رستاخیز است زیرا هر چیزى که قابل شمارش باشد و تحت عدد واقع شود محدود و نزدیک است .
خـلاصـه تـاخـیر آن روز هرگز نباید ظالمان را مغرور کند. چرا که قیامت گر چه دیر آید بیاید و حتى تعبیر به دیر آمدن هم درباره آن صحیح نیست !.


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت