تفسیرنمونه سوره هود(ع) (قسمت4)

آیه و ترجمه


و لما جاء أ مرنا نجینا هودا و الذین ءامنوا معه برحمة منا و نجینهم من عذاب غلیظ (58)
و تـلک عـاد جـحـدوا بـایـت ربـهـم و عـصـوا رسـله و اتـبـعـوا أ مـر کل جبار عنید (59)
و أ تـبـعـوا فـى هـذه الدنـیـا لعـنة و یوم القیمة أ لا إ ن عادا کفروا ربهم أ لا بعدا لعاد قوم هود (60)


ترجمه :

58 - و هنگامى که فرمان ما فرا رسید هود و آنها را که با او ایمان آورده بودند به رحمت خود نجات بخشیدیم و از عذاب شدید آنها را رها ساختیم .
59 - و ایـن قـوم عـاد بود که آیات پروردگارشان را انکار کردند و رسولان او را معصیت نمودند و از فرمان هر ستمگر دشمن حق پیروى کردند.
60 - بـدنـبال آنها در این جهان لعنت (و نام ننگین ) ماند و در قیامت (گفته مى شود) بدانید عـاد نـسـبـت به پروردگارشان کفر ورزیدند، دور باد عاد، قوم هود، (از رحمت خدا و خیر و سعادت ).
تفسیر :
لعن و نفرین ابدى بر این قوم ستمگر
در آخرین قسمت از آیات مربوط به سرگذشت قوم عاد و پیامبرشان هود
به مجازات دردناک این سرکشان اشاره کرده ، نخست مى گوید:
هنگامى که فرمان ما دائر به مجازاتشان فرا رسید، هود و کسانى را که با او ایمان آورده بـودنـد بـه خـاطر رحمت و لطف خاصى که به آنان داشتیم رهائى بخشید (و لما جاء امرنا نجینا هودا و الذین آمنوا معه برحمة منا).
و بـاز بـراى تـاکـیـد بیشتر مى فرماید: و ما این قوم با ایمان را از عذاب شدید و غلیظ رهائى بخشیدیم (و نجینا هم من عذاب غلیظ).
جالب اینکه : قبل از آنکه مجازات افراد بى ایمان و یاغى و ستمکار را بیان کند، نجات و رهائى قوم با ایمان را ذکر مى کند، تا این پندار پیدا نشود که به هنگام عذاب الهى طبق ضـرب المـثـل مـعـروف خـشـک و تـر بـا هـم خـواهـنـد سـوخـت ، چـرا کـه او حـکـیـم اسـت و عـادل ، و مـحـال اسـت کـه حـتـى یـک فـرد بـا ایمان را در میان انبوهى بى ایمان و گناهکار مجازات کند.
بـلکـه رحـمـت الهـى ایـن گـونـه اشـخـاص را قـبـل از درگـیـر شـدن مـجـازات بـه مـحـل امـن و امـانـى مـنتقل مى سازد، چنانکه دیدیم قبل از آنکه طوفان فرا رسد کشتى نجات نوح آماده بود و پیش از آنکه شهرهاى لوط در هم کوبیده شود شب هنگام لوط و تعداد معدود یاران با ایمانش به فرمان الهى خارج شدند.
در اینکه جمله نجینا (رهائى بخشیدیم ) چرا در این آیه تکرار شده تفسیرهاى گوناگونى وجود دارد، بعضى معتقدند که نجینا در مرحله اول اشاره به رهائى بخشیدن از مجازات دنیا اسـت و در مـرحـله دوم رهـائى از عذاب آخرت است که با توصیف به غلیظ بودن نیز کاملا سازگار است .
بـعـضـى دیـگـر بـه نکته لطیفى اشاره کرده اند که چون سخن از رحمت الهى به میان آمده اگـر بـلافـاصـله کلمه عذاب تکرار مى شد تناسب نداشت ، رحمت کجا و عذاب غلیظ کجا، لذا نـجـیـنـا بـار دیـگـر تـکرار شده تا میان این دو فاصله بیفتد و چیزى از شدت عذاب و تاکید روى آن کاسته نشود.
ایـن نـکته را نیز باید مورد توجه قرار داد که در آیات قرآن در چهار مورد عذاب توصیف بـه غـلیـظ شده است که با دقت در آن آیات چنین به نظر مى رسد که عذاب غلیظ مربوط بـه سـراى دیگر است مخصوصا آیات سوره ابراهیم که در آن اشاره بر عذاب غلیظ شده است با صراحت حال دوزخیان را بیان مى دارد. و باید هم چنین باشد چرا که هر اندازه عذاب دنیا شدید باشد باز در برابر عذاب آخرت خفیف و کم اهمیت است .
ایـن تـنـاسـب نـیـز قـابـل ملاحظه است که قوم عاد چنانکه در سوره قمر و سوره حاقه به خواست خدا خواهد آمد، افراد خشن و درشت و بلند قامت بودند، که اندام آنها به تنه درختان نـخل تشبیه شده و به همین نسبت ساختمانهاى محکم و بزرگ و بلند داشتند تا آنجا که در تاریخ قبل از اسلام مى خوانیم : عربها بناهاى بلند و محکم را به عاد نسبت مى دادند و مى گـفـتـنـد عـادى لذا عـذاب آنـها نیز مانند خودشان غلیظ و خشن بوده است ، نه تنها در جهان دیـگـر، در این دنیا نیز مجازات آنها بسیار شدید و خشن بود، چنانکه در تفسیر سوره هاى فوق خواهد آمد.
بـعـدا گـنـاهـان قـوم عـاد را در سـه مـوضـوع خـلاصـه مـى کـنـد: نـخـسـت ایـنکه آنها آیات پـروردگـارشـان را انـکـار کـردنـد، و بـا لجـاجـت ، هـر گـونـه دلیـل و مـدرک روشنى را بر صدق دعوت پیامبرشان منکر شدند (و تلک عاد جحدوا بایات ربهم ).
دیگر اینکه آنها از نظر عمل نیز به عصیان و سرکشى در برابر پیامبران برخاستند (و عصوا رسله )
اینکه رسل به صورت جمع بیان شده یا به خاطر آن است که دعوت همه پیامبران بسوى یک واقعیت است (توحید و شاخه هاى آن ) بنابراین انکار
یـک پـیـامـبـر در حـکم انکار همه پیامبران است ، و یا اینکه هود آنها را به ایمان به انبیاى پیشین نیز دعوت مى کرد و آنها انکار مى کردند.
سـومـین گناهشان این بود که فرمان خدا را رها کرده و از فرمان هر جبار عنیدى پیروى مى کردند (و اتبعوا امر کل جبار عنید)
چـه گـنـاهـى از ایـن گـنـاهـان بالاتر، ترک ایمان ، مخالفت پیامبران و گردن نهادن به فرمان جباران عنید.
جـبـار بـه کـسـى مى گویند که از روى خشم و غضب مى زند و مى کشد و نابود مى کند، و پـیـرو فرمان عقل نیست و به تعبیر دیگر جبار کسى است که دیگرى را مجبور به پیروى خود مى کند و یا مى خواهد نقص خود را با ادعاى عظمت و تکبر ظاهرا بر طرف سازد، و عنید کسى است که با حق و حقیقت ، فوق العاده مخالف است و هیچگاه زیر بار حق نمى رود.
ایـن دو صـفت ، صفت بارز طاغوتها و مستکبران هر عصر و زمان است ، که هرگز گوششان بـدهـکـار حـرف حق نیست ، و با هر کس ‍ مخالف شدند با قساوت و بى رحمى ، شکنجه مى کنند و مى کوبند و از میان مى برند.
در ایـنجا یک سؤ ال پیش مى آید و آن اینکه اگر جبار معنایش این است ، چرا یکى از صفات خدا در قرآن سوره حشر آیه 23 و سایر منابع اسلامى جبار ذکر شده است ؟
پاسخ اینکه : جبار در اصل ریشه لغت همانگونه که در بالا اشاره کردیم ، یا از ماده جبر به معنى قهر و غلبه و قدرت است و یا از ماده جبران به معنى برطرف ساختن نقص چیزى است .
ولى جـبـار چـه بـه مـعـنـى اول بـاشـد یـا دوم در دو شـکـل بـه کـار مـى رود، گـاهـى بـه صـورت مذمت و آن در موردى است که انسانى بخواهد کـمبودها و نقائص خود را با خود برتربینى و تکبر و ادعاهاى غلط جبران کند، و یا اینکه بخواهد
دیـگـرى را در بـرابـر اراده و خـواسـت دل خـویـش مـقـهـور و ذلیل سازد.
این معنى در بسیارى از آیات قرآن آمده و با صفات مذموم دیگرى احیانا همراه است مانند آیه فـوق کـه تـوام بـا عـنید ذکر شده و در آیه 32 سوره مریم از زبان عیسى پیامبر خدا مى خوانیم و لم یجعلنى جبارا شقیا خداوند مرا جبار شقى قرار نداده است ، و یا در حالات بنى اسـرائیل درباره ساکنان ستمگر بیت المقدس مى خوانیم که آنها به موسى گفتند ان فیها قوما جبارین : در این سر زمین گروهى ستمگر و ستم پیشه اند (مائده آیه 22)
امـا گـاه جـبـار از همین دو ریشه در معنى مدح به کار مى رود و به کسى گفته مى شود که نیازمندیهاى مردم و نقائص آنها را جبران مى کند، و استخوانهاى شکسته را پیوند مى دهد، و یـا ایـنکه داراى قدرت فراوانى است که غیر او در برابر او خاضع مى باشند بى آنکه بـخـواهـد بـر کـسى ستم کند و یا از قدرتش سوء استفاده نماید و به همین جهت ، جبار به هـنـگـامـى کـه بـه این معنى باشد با صفات مدح دیگر همراه مى گردد چنانکه در آیه 23 سـوره حـشـر مـى خـوانـیـم الملک القدوس السلام المؤ من المهیمن العزیز الجبار المتکبر: او فـرمـانـرواى پـاک و مـنـزهـى اسـت که بندگانش هرگز از او ستم نمى بینند، و نگهبان و حافظ غیر قابل شکست و قدرتمند و برتر است
روشـن اسـت کـه صـفـاتـى همچون قدوس و سلام و مؤ من ، هرگز با جبار به معنى ظالم و سـتـمـگر، و متکبر به معنى خود برتر بین سازگار نیست ، و این عبارت به خوبى نشان مى دهد که جبار در اینجا به معنى دوم است .
ولى از آنـجا که بعضى تنها پاره اى از استعمالات جبار را در نظر گرفته و به ریشه لغـت و مـعـانـى مـتـعـدد آن توجه نکرده اند، چنین پنداشته اند که به کار بردن آن درباره خداوند صحیح به نظر نمى رسد (و همچنین واژه متکبر) اما با در نظر
گرفتن ریشه هاى اصلى لغت ، ایراد برطرف مى شود.
در آخـریـن آیـه مورد بحث که داستان هود و قوم عاد در آنجا به آن پایان مى گیرد، نتیجه اعمال زشت و نادرست آنها را چنین بیان مى کند: آنها بخاطر اعمالشان در این دنیا مورد لعن و نفرین واقع شدند، و بعد از مرگشان جز نام بد و تاریخ ننگین از آنها باقى نماند (و اتبعوا فى هذه الدنیا لعنة ).
و در روز رسـتـاخیز گفته مى شود: بدانید که قوم عاد پروردگارشان را انکار کردند (و یوم القیامة الا ان عادا کفروا ربهم ).
دور باد عاد، قوم هود از رحمت پروردگار (الا بعدا لعاد قوم هود) با اینکه کلمه عاد براى معرفى این گروه کافى است در آیه فوق بعد از ذکر عاد، قوم هود نیز ذکر شده است که هـم تـاکـیـد را مـى رسـاند و هم اشاره به این است این گروه همان کسانى هستند که پیامبر دلسوزشان هود را آنهمه ناراحت و متهم ساختند، و به همین جهت از رحمت خداوند دورند.
نکته ها :
در اینجا به چند نکته باید توجه داشت :
1 - قوم عاد از نظر تاریخ
گـر چـه بـعـضـى از مـورخـان غربى مانند اسپرینگل خواسته اند وجود قوم عاد را از نظر تـاریخى منکر شوند شاید به دلیل اینکه در غیر آثار اسلامى ذکرى از آن نیافته اند و در کـتـب عهد قدیم (تورات ) اثرى از آن ندیده اند، ولى مدارکى در دست است که نشان مى دهد قصه عاد بطور اجمال در زمان جاهلیت عرب مشهور
بوده ، و شعراى پیش از اسلام نیز از قوم هود سخن گفته اند، حتى در عصر جاهلیت بناهاى بلند و محکم را به عاد نسبت مى دادند و بر آن کلمه عادى اطلاق مى کردند.
بـعـضـى از مـورخـان مـعـتـقـدنـد عـاد بـر دو قـبـیـله اطـلاق مـى شـود، قـبیله اى از انسانهاى قـبل از تاریخ بوده اند که در جزیره عربستان زندگى مى کرده اند، سپس از میان رفتند و آثـارشـان نـیـز از مـیـان رفـت ، و تـاریـخ بـشـر از زندگى آنان جز افسانه هائى که قـابـل اطـمـیـنـان نـیـسـت حفظ نکرده است ، و تعبیر قرآن عاد الاولى (سوره نجم آیه 50) را اشاره به همین گرفته اند.
امـا در دوران تـاریـخ بـشـر و احـتـمـالا در حـدود 700 سـال قـبـل از مـیـلا مـسـیـح یا قدیمتر، قوم دیگرى به نام عاد وجود داشتند که در سر زمین احقاف یا یمن زندگى مى کردند.
آنـهـا داراى قـامـتـهـائى طـویـل و انـدامـى قـوى و پـرقـدرت بـودنـد، و بـه هـمـیـن دلیل جنگ آورانى زبده محسوب مى شدند.
بـه عـلاوه از نـظـر تمدن تا حدود زیادى پیشرفته بودند، شهرهاى آباد، زمینهاى خرم و سـرسـبـز، باغهاى پرطراوت داشتند آنچنانکه قرآن در توصیف آنها مى گوید التى لم تخلق مثلها فى البلاد: نظیر آن در بلاد جهان خلق نشده بود (فجر آیه 8)
بـه هـمـیـن جهت بعضى از مستشرقین گفته اند که قوم عاد در حدود برهوت (یکى از نواحى حـضرموت یمن ) زندگى مى کردند و بر اثر آتشفشانهاى اطراف بسیارى از آنها از میان رفتند و بقایایشان متفرق شدند.
به هر حال این قوم مدتى در ناز و نعمت به سر مى بردند، ولى آنچنان که شیوه بیشتر مـتـنـعمان است مست غرور و غفلت شدند و از قدرتشان براى ظلم و ستم و استعمار و استثمار دیگران سوء استفاده کردند و مستکبران و جباران عنید را
پیشواى خود ساختند، آئین بت پرستى را بر پا نمودند و به هنگام دعوت پیامبرشان هود بـا آنـهـمـه تـلاش و کـوشـشى که در پند و اندرز و روشن ساختن اندیشه و افکار آنان و اتـمـام حـجـت نسبت به ایشان داشت نه تنها کمترین وقعى ننهادند بلکه به خاموش ‍ کردن نداى این مرد بزرگ حق طلب برخاستند.
گـاهى او را به جنون و سفاهت نسبت دادند و زمانى از خشم خدایان وى را ترساندند، اما او هـمـچـون کـوه در مـقـابـل خـشـم این قوم مغرور و زورمند ایستادگى به خرج داد، و سرانجام تـوانـسـت گـروهـى در حـدود چـهـار هـزار نـفر را پاکسازى کرده و به آئین حق بخواند، اما دیگران بر لجاجت و عناد خود باقى ماندند.
سـرانـجـام چـنانکه در آیات سوره ذاریات و حاقه و قمر خواهد آمد، طوفان شدید و بسیار کوبنده اى به مدت هفت شب و شش ‍ روز بر آنها مسلط شد که قصرهایشان را در هم کوبید، و اجـسـادشـان را همچون برگهاى پائیزى بر امواج باد سوار کرد و به اطراف پراکنده سـاخـت ، مـؤ مـنـان راسـتین را قبلا از میان آنان بیرون برد و نجات داد، و زندگانى و سر نوشتشان درس بزرگ عبرتى براى همه جباران و خودکامگان گشت .
2 - لعن و نفرین ابدى بر قوم عاد باد
ایـن تـعـبـیر و مشابه آن در آیات متعددى از قرآن درباره اقوام مختلفى آمده است که پس از شرح بخشى از حالات آنها مى فرماید: الا بعدا لثمود (سوره هود آیه 68) الا بعدا لمدین کما بعدت ثمود (سوره هود آیه 89) فبعدا للقوم الظالمین (سوره مؤ منون آیه 41) فبعدا لقـوم لا یـؤ مـنـون (سـوره مـؤ مـنـون آیـه 44) و هـمـچـنـیـن در داسـتان نوح قبلا خواندیم و قیل بعدا للقوم الظالمین (سوره هود آیه 44)
در تـمام این آیات ، نفرین شعار گونه اى درباره کسانى که گناه عظیمى انجام داده اند، دائر به دورى آنها از رحمت خداوند شده است .
این درست به شعارهائى مى ماند که امروز براى افراد و گروههاى سرکش و استعمارگر و سـتـم پـیـشـه گـفـته مى شود، منتها این شعار قرآنى بقدرى جالب و جامع است که تنها نـاظـر بـه یـک جـنبه و یک بعد نیست ، چرا که وقتى مى گوئیم دور باد فلان گروه ، هم دورى از رحـمـت خداوند را شامل مى شود هم دورى از سعادت ، و هم دورى از هر گونه خیر و بـرکـت و نـعـمـت ، و هـم دورى از بـنـدگـان خـدا. البـتـه دورى آنـهـا از خـیر و سعادت عکس العـمـل دوریـشـان در درون جـان و فـکـر و در مـحـیـط عـمـل از خـدا و خـلق خـداسـت ، چـرا که هر گونه ایده و عملى باز تابى در سراى دیگر و جـهـان پـس از مـرگ دارد، بـاز تـابـى کـامـلا مـشـابـه آن و بـه هـمـیـن دلیـل ایـن دوریـهـا در ایـن جهان سرچشمه بعد و دورى در آخرت ، از رحمت و عفو و بخشش و مواهب الهى خواهد بود.
آیه و ترجمه


و إ لى ثمود أ خاهم صلحا قال یقوم اعبدوا الله ما لکم من إ له غیره هو أ نشأ کم من الا رض و استعمرکم فیها فاستغفروه ثم توبوا إ لیه إ ن ربى قریب مجیب (61)


ترجمه :

61 - و بـه سـوى (قوم ) ثمود برادرشان صالح را فرستادیم ، گفت : اى قوم من ! الله را پـرسـتـش کـنـیـد که معبودى جز او براى شما نیست ، او است که شما را از زمین آفرید و آبـادى آنـرا بـه شـما واگذار نمود، از او آمرزش بطلبید سپس به سوى از باز گردید که پروردگارم (به بندگان خود) نزدیک و اجابت کننده (تقاضاهاى آنها) است .
تفسیر :
آغـاز سـرگـذشت قوم ثمود سر گذشت قوم عاد با تمام درسهاى عبرت انگیزش به طور فـشـرده پـایـان یـافـت و اکـنـون نـوبـت قـوم ثـمـود اسـت هـمـان جـمـعـیـتـى کـه طـبـق نقل تواریخ در سرزمین وادى القرى در میان مدینه و شام زندگى داشتند.
باز در اینجا مى بینیم که قرآن مجید هنگامى که سخن از پیامبر آنها صالح مى گوید به عـنـوان بـرادر از او یـاد مـى کـنـد، چه تعبیرى از این رساتر و زیباتر که به قسمتى از مـحـتواى آن در تفسیر آیات گذشته اشاره کردیم : برادرى دلسوز و مهربان که جز خیر خواهى هدف دیگرى ندارد. ما به سوى قوم ثمود برادرشان صالح را فرستادیم (و الى ثمود اخاهم صالحا)
باز مى بینیم برنامه صالح همان برنامه اصولى همه پیامبران است ، برنامه اى که از توحید و نفى هر گونه شرک و بت پرستى که خمیر مایه تمام رنجهاى بشر است ، آغاز مى شود
گـفـت اى قـوم مـن ! خـدا را پـرسـتـش کـنـیـد کـه هـیـچ مـعـبـودى جـز او نـیـسـت (قال یا قوم اعبدوا الله ما لکم من اله غیره )
سـپـس بـراى تـحـریـک حـس حـقشناسى آنها به گوشه اى از نعمتهاى مهم پروردگار که سراسر وجودشانرا فرا گرفته اشاره کرده ، مى گوید:
او کسى است که شما را از زمین آفرید (هو انشاکم من الارض )
زمین و آن خاک بى ارزش و بى مقدار کجا و این وجود عالى و خلقت بدیع کجا؟ آیا هیچ عقلى اجـازه مى دهد که انسان چنین خالق و پروردگارى را که این همه قدرت دارد و این همه نعمت بخشیده کنار بگذارد و به سراغ این بتهاى مسخره برود؟
پس از اشاره به نعمت آفرینش ، نعمتهاى دیگرى را که در زمین قرار داده به این انسانهاى سـرکـش یادآورى مى کند: او کسى است که عمران و آبادى زمین را به شما سپرد و قدرت و وسائل آن را در اختیارتان قرار داد (و استعمر کم فیها).
واژه اسـتـعـمـار و اعـمار در لغت عرب در اصل به معنى تفویض آبادى زمین به کسى است و طـبـیعى است که لازمه آن این است که وسائل لازم را در اختیار او بگذارد، این چیزى است که ارباب لغت مانند راغب در مفردات و بسیارى از مفسران در تفسیر آیه فوق گفته اند.
این احتمال نیز در معنى آیه داده شده است که منظور آن است که خداوند عمر طولانى به شما داده ، ولى البته معنى اول با توجه به متون لغت صحیحتر به نظر مى رسد.
و در هر حال این موضوع به هر دو معنى درباره قوم ثمود، صادق بوده است ، چرا که آنها زمـینهاى آباد و خرم و سرسبز و باغهائى پر نعمت داشتند و اصولا در کشاورزى ابتکار و قدرت فراوان به خرج مى دادند، و از این گذشته عمرهاى
طـولانـى و انـدامـهـائى قوى و نیرومند داشتند، و در ساختن بناهاى محکم پیشرفته بودند، چـنـانـکـه قـرآن مـى گـویـد: و کـانـوا یـنـحـتـون مـن الجـبـال بـیـوتـا آمـنـیـن در دل کوهها خانه هاى امن و امان به وجود مى آوردند (سوره حجر آیه 82)
قـابـل تـوجـه ایـنـکه قرآن نمى گوید خداوند زمین را آباد کرد و در اختیار شما گذاشت ، بـلکـه مـى گـویـد عـمـران و آبـادى زمـیـن را بـه شـمـا تـفـویـض کـرد، اشـاره به اینکه وسائل از هر نظر آماده است ، اما شما باید با کار و کوشش زمین را آباد سازید و منابع آن را بدست آورید و بدون کار و کوشش سهمى ندارید.
در ضـمـن ایـن حـقـیقت نیز از آن استفاده مى شود که براى عمران و آبادى باید به یک ملت مـجـال داد و کـارهـاى آنـهـا را بـدسـت آنـان سـپـرد، و وسائل و ابزار لازم را در اختیارشان گذارد.
اکـنـون کـه چـنـیـن اسـت ، از گـنـاهـان خـود تـوبـه کـنـیـد و به سوى خدا باز گردید که پروردگار من به بندگان خود نزدیک است و در خواست آنها را اجابت مى کند (فاستغفروه ثم توبوا الیه ان ربى قریب مجیب ).
استعمار در قرآن و عصر ما
همانگونه که در آیات فوق دیدیم ، پیامبر خدا صالح براى ایفاى نقش تربیتى خود در مـیـان قـوم گـمـراه ثـمود آنانرا بیاد آفرینش ‍ عظیم انسان از خاک و تفویض آبادى زمین و منابع آن به او سخن مى گوید.
ولى ایـن کـلمـه اسـتـعـمـار بـا آن زیبائى خاص و کشندگى مفهوم که هم عمران و آبادى را دربر دارد و هم تفویض اختیارات و هم تهیه وسائل و ابزار، آنچنان مفهومش در عصر ما مسخ شده که درست در نقطه مقابل مفهوم قرآنى قرار گرفته .
تـنـهـا واژه استعمار نیست که به این سرنوشت شوم گرفتار شده است ، کلمات زیادى چه در فارسى و چه در عربى و چه در لغات دیگر مى یابیم که گرفتار همین
مـسـخ و تـحـریـف و واژگـونـگـى شـده اسـت ، مـانند حضارت و ثقافت و حریت در عربى و کلماتى مانند تمدن ، روشنفکرى آزادى و آزادگى هنر و هنرمندى در فارسى و در سایه این تـحـریفها هر گونه از خود بیگانگى و ماده پرستى و اسارت انسانها و انکار هر گونه واقعیت و توسعه هر گونه فساد و انجام هر کار شتابزده و بى مطالعه انجام مى گردد.
به هر حال مفهوم واقعى استعمار در عصر ما، استیلاى قدرتهاى بزرگ سیاسى و صنعتى بر ملتهاى مستضعف و کم قدرت است ، که محصول آن غارت و چپاولگرى و مکیدن خون آنها و به یغما بردن منابع حیاتى آنان است
ایـن اسـتـعـمـار کـه چـهـره هـاى شـوم گـونـاگـونـى دارد گـاهـى در شـکـل فـرهنگى گاهى فکرى ، گاه اقتصادى و گاه سیاسى و نظامى مجسم شودهمان است کـه چـهـره دنـیـاى امـروز مـا را تـاریـک و سـیاه کرده ، اقلیتى در این جهان داراى همه چیز و اکـثـریـت عـظـیمى فاقد همه چیزند، این استعمار سرچشمه جنگها و ویرانیها و تبهکاریها و مسابقه کمرشکن تسلیحاتى است
واژه اى را که قرآن براى این مفهوم به کار برده واژه استضعاف است که درست قالب این مـعـنـى اسـت ، یـعـنـى ضـعـیـف سـاختن به مفهوم وسیع کلمه ، ضعیف ساختن فکر و سیاست و اقتصاد و هر چیز دیگر
دامنه استعمار در عصر ما آنچنان گسترده است که خود واژه استعمار نیز استعمارى شده است چرا که مفهوم لغوى آن کاملا واژ گونه است .
بـه هـر حـال اسـتـعـمـار داستان غم انگیز طولانى دارد، که مى توان گفت سراسر تاریخ بـشـر را در بـر مـى گیرد گرچه دائما تغییر چهره مى دهد ولى بدرستى معلوم نیست چه زمـانـى از جوامع انسانى ، ریشه کن خواهد شد، و زندگى بشر بر پایه تعاون و احترام متقابل انسانها و کمک به پیشرفت یکدیگر در تمام زمینه ها خواهد انجامید.
آیه و ترجمه


قـالوا یصلح قد کنت فینا مرجوا قبل هذا أ تنهئنا أ ن نعبد ما یعبد ءاباؤ نا و إ ننا لفى شک مما تدعونا إ لیه مریب (62)
قـال یـقـوم أ رءیتم إ ن کنت على بینة من ربى و ءاتئنى منه رحمة فمن ینصرنى من الله إ ن عصیته فما تزیدوننى غیر تخسیر (63)
و یقوم هذه ناقة الله لکم ءایة فذروها تأ کل فى أ رض الله و لا تمسوها بسوء فیأ خذکم عذاب قریب (64)
فعقروها فقال تمتعوا فى دارکم ثلثة أ یام ذلک وعد غیر مکذوب (65)


ترجمه :

62 - گـفـتـنـد اى صـالح ! تـو پـیـش از این مایه امید ما بودى ! آیا ما را از پرستش آنچه پدرانمان مى پرستیدند نهى مى کنى ؟ و ما در مورد آنچه ما را به سوى آن دعوت مى کنى در شک و تردید هستیم .
63 - گـفـت : اى قـوم من ! آیا اگر من دلیل آشکارى از پروردگارم داشته باشم و رحمت او به سراغ من آمده باشد (مى توانم از ابلاغ رسالت او سرپیچى کنم ) اگر من نافرمانى او کنم چه کسى مى تواند مرا در برابر وى یارى دهد؟ بنابراین (سخنان ) شما چیزى جز اطمینان به زیانکار بودنتان بر من نمى افزاید
64 - اى قـوم مـن ! ایـن نـاقـه خـداونـد اسـت کـه بـراى شـمـا دلیـل و نـشـانـه اى اسـت بـگـذاریـد در زمـیـن خـدا بـه چـرا مـشـغـول شـود و هـیچگونه آزارى به آن نرسانید که بزودى عذاب خدا شما را فرو خواهد گرفت .
65 - (امـا) آنـها آن را از پاى در آوردند و او به آنها گفت (مهلت شما تمام شده ) سه روز در خـانـه هـاتـان متمتع گردید (و بعد از آن عذاب الهى فرا خواهد رسید) این وعده اى است که دروغ نخواهد بود.
تفسیر :
اکنون ببینیم مخالفان صالح در مقابل منطق زنده و حق طلبانه او چه
پاسخى دادند؟
آنـهـا بـراى نـفـوذ در صـالح و یـا لااقـل خـنـثـى کـردن نـفـوذ سخنانش در توده مردم از یک عـامـل روانى استفاده کردند، و به تعبیر عامیانه خواستند هندوانه زیر بغلش بگذارند، و گـفـتند: اى صالح تو پیش از این مایه امید ما بودى در مشکلات به تو پناه مى بردیم و از تـو مـشـورت مـى کردیم ، و به عقل و هوش و درایت تو ایمان داشتیم ، و در خیرخواهى و دلسـوزى تـو هـرگـز تردید به خود راه نمى دادیم (قالوا یا صالح قد کنت فینا مرجوا قبل هذا).
امـا متاسفانه امید ما را بر باد دادى و با مخالفت با آئین بت پرستى و خدایان ما که راه و رسم نیاکان ما است و از افتخارات قوم ما محسوب مى شود نشان دادى که نه احترامى براى بزرگان قائلى ، نه به عقل و هوش ما ایمان دارى ، و نه مدافع سنتهاى ما هستى .
راستى تو مى خواهى ما را از پرستش آنچه پدران ما مى پرستیدند نهى کنى ؟ (اءتنهانا ان نعبد ما یعبد آباؤ نا).
حقیقت این است ما نسبت به آئینى که تو به آن دعوت مى کنى ، یعنى آئین یکتاپرستى ، در شـک و تردیدیم ، نه تنها شک داریم ، نسبت به آن بدبین نیز هستیم (و اننا لفى شک مما تدعونا الیه مریب ).
در ایـنـجـا مـى بـیـنـیـم قـوم گـمـراه بـراى تـوجـیـه غـلطـکـارى و افـکـار و اعـمـال نـادرسـت خـود به زیر چتر نیاکان و هاله قداستى که معمولا آنها را پوشانیده است پـنـاه مـى بـرنـد، هـمـان مـنـطـق کـهـنـه اى که از قدیم میان همه اقوام منحرف براى توجیه خرافات وجود داشته و هم اکنون در عصر اتم و فضا نیز به قوت خود باقى است .
امـا این پیامبر بزرگ الهى بدون آنکه از هدایت آنها مایوس گردد، و یا اینکه سخنان پر تزویرشان در روح بزرگ او کمترین اثرى بگذارد، با متانت
خـاص خـودش چـنـیـن پـاسـخ گـفـت : اى قـوم مـن ! بـبـیـنـیـد اگـر مـن دلیـل روشـنـى از طـرف پـروردگـارم داشـته باشم ، و رحمت او به سراغ من آمده باشد و قـلب مـرا روشن و فکر مرا بیدار کرده باشد، و به حقایقى آشنا شوم که پیش از آن آشنا نـبـوده ام آیـا بـاز هـم مـى تـوانـم سـکـوت اخـتیار کنم و رسالت الهى را ابلاغ نکنم و با انحرافات و زشتیها نجنگم ؟! (قال یا قوم اءراءیتم ان کنت على بینة من ربى و آتانى منه رحمة ...)
در ایـن حـال اگـر مـن مـخـالفـت فرمان خدا کنم چه کسى مى تواند در برابر مجازاتش مرا یارى کند (فمن ینصرنى من الله ان عصیته ).
ولى بـدانـیـد ایـن گـونـه سخنان شما و استدلال به روش نیاکان و مانند آن براى من جز ایمان بیشتر به زیانکار بودن شما اثرى نخواهد داشت (فما تزیدوننى غیر تخسیر).
بعد براى نشان دادن معجزه و نشانه اى بر حقانیت دعوتش از طریق کارهائى که از قدرت انـسـان بـیـرون است و تنها به قدرت پروردگار متکى است وارد شد و به آنها گفت : اى قـوم مـن ! ایـن نـاقـه پروردگار براى شما، آیت و نشانه اى است (و یا قوم هذه ناقة الله لکم آیة ).
آنـرا رهـا کـنـیـد کـه در زمـیـن خـدا از مـراتـع و عـلفـهـاى بـیـابـان بـخـورد (فـذروهـا تاکل فى ارض الله )
و هـرگـز آزارى بـه آن نرسانید که اگر چنین کنید بزودى عذاب الهى شما را فرا خواهد گرفت (و لا تمسوها بسوء فیاخذکم عذاب الیم ).
ناقه صالح
ناقه در لغت به معنى شتر ماده است ، در آیه فوق و بعضى دیگر از آیات
قرآن ، اضافه به الله شده است و این نشانه مى دهد که این ناقه ویژگیهائى داشته و بـا تـوجـه بـه ایـنـکـه در آیـه فـوق بـه عـنـوان آیـه و نـشـانـه الهـى و دلیل حقانیت ذکر شده است ، روشن مى شود که این ناقه یک ناقه معمولى نبود و از جهت یا جهاتى خارق العاده بوده است .
ولى در آیـات قـرآن این مساله بطور مشروح نیامده است که ویژگیهاى این ناقه چه بوده است همین اندازه مى دانیم یک شتر عادى و معمولى نبوده است .
تـنـهـا چیزى که در دو مورد از قرآن آمده این است که صالح در مورد این ناقه به قوم خود اعـلام کـرد کـه آب آن مـنـطقه باید سهم بندى شود، یکروز سهم ناقه و یکروز سهم مردم باشد (هذه ناقه لها شرب و لکم شرب یوم معلوم - شعراء آیه 155 و در سوره قمر آیه 28 نـیـز مـى خـوانـیـم و نـبـئهـم ان المـاء قـسـمـة بـیـنـهـم کـل شـرب مـحـتـضر) در سوره شمس نیز اشاره مختصرى به این امر آمده است ، آنجا که مى فرماید فقال لهم رسول الله ناقة الله و سقیاها (شمس آیه 13).
ولى کـامـلا مـشـخـص نـشـده کـه ایـن تـقـسـیـم آب چـگـونـه خـارق العـاده بـوده ، یـک احـتـمـال این است که آن حیوان آب فراوانى مى خورده بگونه اى که تمام آب چشمه را به خـود اخـتـصاص مى داده ، احتمال دیگر آن است که به هنگامى که آن حیوان وارد آبشخور مى شده حیوانات دیگر جرئت ورود به محل آب را نداشتند!.
امـا چـگـونـه ایـن حـیـوان از تـمـام آب مـى تـوانـسـتـه اسـتـفـاده کـنـد ایـن احتمال هست که آب آن قریه کم بوده ، مانند آب قریه هائى که چشمه کوچکى بیش ندارند و مجبورند آب را در تمام شبانه روز در یک گودال مهار کنند تا مقدارى
از آن جمع شود و قابل استفاده گردد.
ولى از طـرفـى از پـاره اى از آیات سوره شعراء استفاده مى شود که قوم ثمود در منطقه کم آبى زندگى نداشتند، بلکه داراى باغها و چشمه سارها و زراعتها و نخلستانها بودند اءتـتـرکـون فـى مـا هـیـهـنـا آمـنـیـن فـى جـنـات و عـیـون و زروع و نخل طلعها هضیم (شعراء آیه 146 تا 148).
بـه هـر حـال هـمـانـگـونـه کـه گـفـتـیـم قـرآن ایـن مساله را در مورد ناقه صالح به طور سربسته و اجمال بیان کرده است .
ولى در بـعـضـى از روایـات کـه از طـرق شـیـعـه و اهـل تـسـنـن نـیـز نـقـل شـده مـى خـوانـیـم کـه از عـجـائب آفـریـنـش این ناقه آن بوده که از دل کـوه بـیـرون آمـد و خـصـوصـیـات دیـگـرى نـیـز بـراى آن نقل شده که اینجا جاى شرح آن نیست .
به هر حال با تمام تاکیدهائى که این پیامبر بزرگ یعنى صالح درباره آن ناقه کرده بـود آنـهـا سـرانـجـام تـصمیم گرفتند، ناقه را از بین ببرند چرا که وجود آن با خارق عـاداتـى کـه داشـت بـاعـث بـیـدار شدن مردم و گرایش به صالح مى شد، لذا گروهى از سـرکـشـان قـوم ثـمـود کـه نـفـوذ دعوت صالح را مزاحم منافع خویش مى دیدند، و هرگز مـایـل بـه بـیـدار شـدن مـردم نـبودند چرا که با بیدار شدن خلق خدا پایه هاى استعمار و اسـتـثمارشان فرو مى ریخت ، توطئهاى براى از میان بردن ناقه چیدند و گروهى براى ایـن کـار مـامور شدند و سرانجام یکى از آنها بر ناقه تاخت و با ضربه یا ضرباتى که بر آن وارد کرد آن را از پاى در آورده (فعقروها).
عـقـروهـا از مـاده عـقـر (بـر وزن ظـلم ) بـه مـعـنى اصل و اساس و ریشه چیزى است و عقرت البـعـیـر یـعـنـى شـتـر را سر بریدم و نحر کردم ، و چون کشتن شتر سبب مى شود که از اصل ، وجودش برچیده شود این ماده در این معنى
بـه کـار رفـتـه اسـت ، گـاهى به جاى نحر کردن پى کردن شتر و یا دست و پاى آن را قطع نمودن ، تفسیر کرده اند که در واقع همه آنها به یک چیز باز مى گردد. و نتیجه اش یکى است (دقت کنید).
پیوند مکتبى
جـالب ایـنکه در روایات اسلامى مى خوانیم آنکس که ناقه را از پاى در آورد یک نفر بیش نبود، ولى با این حال قرآن این کار را به تمام جمعیت مخالفان صالح نسبت مى دهد و به صورت صیغه جمع مى گوید فعقروها.

ایـن بـه خـاطـر آن اسـت کـه اسلام رضایت باطنى به یک امر و پیوند مکتبى با آن را به مـنـزله شرکت در آن مى داند، در واقع توطئه این کار جنبه فردى نداشت ، و حتى کسى که اقـدام بـه ایـن عـمـل کـرد، تـنـهـا مـتـکـى بـه نـیـروى خـویش نبود بلکه به نیروى جمع و پـشـتـیـبانى آنها دلگرم بود و مسلما چنین کارى را نمى توان یک کار فردى محسوب داشت بلکه یک کار گروهى و جمعى محسوب مى شود.
امـیـر مـؤ مـنـان عـلى (عـلیـه السـلام ) مـى فـرمـایـد: و انـمـا عـقـر نـاقـة ثـمـود رجل واحد فعمهم الله بالعذاب لما عموه بالرضا: ناقه ثمود را یک نفر از پاى در آورد، امـا خـداونـد هـمـه آن قـوم سرکش را مجازات کرد چرا که همه به آن راضى بودند روایات متعدد دیگرى به همین مضمون و یا مانند آن از پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و ائمـه اهـلبـیت (علیهم السلام ) نقل شده که اهمیت فوق العاده اسلام را به پیوند مکتبى و برنامه هاى هماهنگ فکرى روشن مى سازد، که به عنوان نمونه چند قسمت از آن را ذیلا مى خوانیم :
قـال رسـول الله (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) من شهد امرا فکرهه کان کمن غاب عنه ، و من
غـاب عـن امـر فـرضـیـه کـان کمن شهده : کسى که شاهد و ناظر کارى باشد اما از آن متنفر بـاشـد هـمـانـنـد کسى است که از آن غائب بوده و در آن شرکت نداشته است ، و کسى که در بـرنـامـه اى غـائب بـوده امـا قـلبـا بـه آن رضـایت داشته ، همانند کسى است که حاضر و شریک بوده .
امـا عـلى بـن مـوسـى الرضـا (عـلیـهـم االسـلام ) مـى فـرمـایـد: لو ان رجـلا قـتـل فـى المـشـرق فـرضـى بـقـتـله رجـل بـالمـغـرب لکـان الراضـى عـنـد الله عـزوجـل شـریـک القاتل : هر گاه کسى در مشرق کشته شود و دیگرى در مغرب راضى به قتل او باشد، او در پیشگاه خدا شریک قاتل است .
و نـیـز از عـلى (عـلیـه السـلام ) نـقـل شـده کـه فـرمـود: الراض بـفـعـل قـوم کـالداخـل مـعـهـم فـیـه و عـلى کـل داخـل فـى بـاطـل اثـمـان اثم العمل به و اثم الرضا به : کسى که به کار گروهى راضى باشد هـمچون کسى است که با آنها در آن کار شرکت کرده است ، اما کسى که عملا شرکت کرده دو گناه دارد گناه عمل و گناه رضایت (و آن کس که فقط راضى بوده یک گناه دارد).
بـراى ایـنـکه عمق و وسعت پیوند فکرى و مکتبى را در اسلام بدانیم که هیچ حد و مرزى از نـظـر زمـان و مـکـان نمى شناسد کافى است ، این گفتار پر معنى و تکان دهنده على (علیه السلام ) را در نهج البلاغه مورد توجه قرار دهیم :
هنگامى که در میدان جنگ جمل بر یاغیان آتش افروز پیروز شد، و یاران على (علیه السلام ) از ایـن پـیـروزى کـه پـیـروزى اسـلام بـر شـرک و جـاهـلیـت بـود خوشحال شدند، یکى از آنها عرض کرد: چقدر دوست داشتم که برادرم در این میدان حاضر بود تا پیروزى شما را بر دشمن با چشم خود ببیند امام رو به او کرد و فرمود:
اهوى اخیک معنا: بگو ببینم قلب برادر تو با ما بود؟!.
فقال نعم : در پاسخ گفت آرى .
امام فرمود: فقد شهدنا (غم مخور) او هم با مادر این میدان شرکت داشت .
سـپـس اضـافـه فـرمـود: و لقـد شـهـدنـا فـى عـسـکـر نـا هـذا اقـوام فـى اصـلاب الرجـال و ارحـام النـسـاء سیرعف بهم الزمان و یقوى بهم الایمان : از این بالاتر به تو بـگـویـم : امـروز گـروه هائى در لشگر ما شرکت کردند که هنوز در صلب پدران و رحم مادرانند (و به دنیا گام ننهاده اند!) اما بزودى گذشت زمان آنها را به دنیا خواهد فرستاد و قدرت ایمان با نیروى آنها افزایش مى یابد.
بـدون شـک آنـهـا کـه در بـرنـامـه اى شـرکـت دارنـد و تـمـام مـشـکـلات و زحـمـات آن را تـحـمل مى کنند داراى امتیاز خاصى هستند، اما این به آن معنى نیست که سایرین مطلقا در آن شرکت نداشته باشند، بلکه چه در آن زمان و چه در قرون و اعصار آینده تمام کسانى که از نظر فکر و مکتب ، پیوندى با آن برنامه دارند به نوعى در آن شریکند.
ایـن مـسـاله کـه شـایـد در هـیـچیک از مکاتب جهان نظیر و مانند نداشته باشد بر اساس یک واقـعـیـت مهم اجتماعى استوار است و آن اینکه کسانى که در طرز فکر با دیگرى شبیهند هر چند در برنامه معینى که او انجام داده شرکت نداشته باشند اما به طور قطع وارد برنامه هـاى مـشـابـه آن در مـحـیـط و زمـان خـود خـواهـنـد شـد، زیـرا اعمال انسان همیشه پرتوى از افکار او است و ممکن نیست انسان به مکتبى پاى بند باشد و در عمل او آشکار نشود.
اسـلام از گـام اول ، اصـلاحـات را در مـنـطـقـه روح و جـان انـسـان پـیاده مى کند، تا مرحله عمل ، خود به خود اصلاح گردد، طبق ، این دستور که در بالا خواندیم
یـک فـرد مـسـلمـان هـر گـاه خبرى به او برسد که فلان کار نیک باید انجام شود، فورا سـعـى مـى کـنـد در بـرابـر آن مـوضـع گـیـرى صـحـیـح کـنـد و دل و جان و خود را با نیکیها هماهنگ سازد و از بدى تنفر جوید، این تلاش و کوشش درونى بدون شک در اعمال او اثر خواهد گذاشت ، و پیوند فکریش به پیوند عملى خواهد انجامید.
در پایان آیه مى خوانیم : صالح پس از سرکشى و عصیان قوم و از میان بردن ناقه به آنها اخطار کرد و گفت : سه روز تمام در خانه هاى خود از هر نعمتى مى خواهید متلذذ و بهره مـنـد شـویـد و بـدانـیـد پـس از ایـن سـه روز عـذاب و مـجـازات الهـى فـرا خـواهـد رسـیـد (فقال تمتعوا فى دار کم ثلاثة ایام ).
ایـن را جـدى بـگـیـریـد، دروغ نـمـى گویم ، این یک وعده راست و حقیقى است (ذلک وعد غیر مکذوب ).
آیه و ترجمه


فـلمـا جـاء أ مـرنـا نـجـیـنـا صـلحا و الذین ءامنوا معه برحمة منا و من خزى یومئذ إ ن ربک هو القوى العزیز (66)
و أ خذ الذین ظلموا الصیحة فأ صبحوا فى دیرهم جثمین (67)
کأ ن لم یغنوا فیها أ لا إ ن ثمودا کفروا ربهم أ لا بعدا لثمود (68)


ترجمه :

66 - هـنـگامى که فرمان ما (دائر به مجازات این قوم ) فرا رسید صالح و کسانى را که بـا او ایـمـان آورده بـودنـد بـه رحـمـت خـود (از آن عـذاب ) و از رسـوائى آن روز رهـائى بخشیدیم چرا که پروردگارت قوى و شکست ناپذیر است .
67 - و آنها را که ستم کرده بودند صیحه (آسمانى ) فرو گرفت و در خانه هایشان به روى افتادند و مردند!
68 - آنچنان که گوئى هرگز ساکن آن دیار نبودند بدانید قوم ثمود پروردگارشان را انکار کردند دور باد قوم ثمود (از رحمت پروردگار!).
تفسیر :
سرانجام قوم ثمود
در ایـن آیـات چـگونگى نزول عذاب را بر این قوم سرکش (قوم ثمود) بعد از پایان مدت سـه روز تـشـریـح مـى کـنـد هـنـگامى که فرمان ما دائر به مجازات این گروه فرا رسید صـالح و کـسـانى را که با او ایمان آورده بودند در پرتو رحمت خویش رهائى بخشیدیم (فلما جاء امرنا نجینا صالحا و الذین آمنوا معه برحمة منا).
نـه تـنها از عذاب جسمانى و مادى که از رسوائى و خوارى و بى آبروئى که آن روز دامن این قوم سرکش را گرفت نیز نجاتشان دادیم (و من خزى یومئذ).
چـرا کـه پـروردگارت قوى و قادر بر همه چیز و مسلط به هر کار است هیچ چیز براى او مـحـال نـیـسـت ، و هـیـچ قـدرتـى تـوانـائى مـقـابله با اراده او را ندارد (ان ربک هو القوى العزیز)،
و بـه هـمـیـن دلیـل نـجـات گـروهـى با ایمان از میان انبوه جمعیتى که غرق عذاب الهى مى شـونـد، هـیـچـگـونه زحمت و اشکالى براى او تولید نخواهد کرد، این رحمت الهى است که ایـجـاب مـى کـنـد، بى گناهان به آتش گنهکاران نسوزند، و مؤ منان به خاطر افراد بى ایمان گرفتار نشوند.
ولى ظـالمـان را صـیـحـه آسـمـانـى فـرو گـرفـت ، و آنـچنان این صیحه سخت و سنگین و وحشتناک بود که بر اثر آن همگى آنان در خانه هاى خود به زمین
افتادند و مردند (و اخذ الذین ظلموا الصیحة فاصبحوا فى دیار هم جاثمین )
آنـچـنـان مـردنـد و نابود شدند و آثارشان بر باد رفت که گوئى هرگز در آن سرزمین ساکن نبودند (کان لم یغنوا فیها).
بـدانـیـد قوم ثمود نسبت به پروردگار خود کفر ورزیدند و فرمانهاى الهى را پشت سر انداختند (الا ان ثمود کفروا ربهم ).
دور باد قوم ثمود از لطف و رحمت پروردگار و نفرین بر آنها (الا بعدا لثمود).
نکته ها
در اینجا به چند نکته باید توجه کرد:
1 - باز در این آیات مى بینیم رحمت الهى نسبت به مؤ منان آنچنان پر بار است که پیش از نـزول عـذاب همه آنها را به مکان امن و امانى منتقل مى کند، و هیچگاه خشک و تر را به عنوان عذاب و مجازات نمى سوزاند.
البـتـه مـمکن است حوادث ناگوارى مانند سیلها و بیماریهاى عمومى و زلزله ها رخ دهد که کـوچـک و بـزرگ را فـرا گـیـرد، ولى این حوادث حتما جنبه مجازات و عذاب الهى ندارد، و گـرنـه مـحـال اسـت در مـنـطـق عـدالت پـروردگـار حـتى یک نفر بى گناه به جرم میلونها گناهکار گرفتار شود.
البـتـه ایـن مـوضـوع کـامـلا امـکـان دارد که افرادى ساکت و خاموش در میان جمعى گناهکار بـاشـنـد و بـه مـسـئولیـتـهـایـشـان در مـبـارزه بـا فـسـاد عـمـل نـکـنـنـد و بـه هـمـان سـرنـوشـت گـرفـتـار شـوند، اما اگر آنها به مسئولیتهایشان عـمـل کـنـنـد مـحـال اسـت حـادثـه اى کـه بـه عـنـوان عـذاب نـازل مـى شـود دامـن آنـها را بگیرد (این موضوع را در بحثهاى مربوط به خداشناسى در رابطه با نزول بلاها و حوادث در کتابهاى
خداشناسى تشریح کرده ایم .
2 - از آیات فوق به خوبى بر مى آید که مجازات سرکشان و طغیانگران تنها جنبه مادى نـدارد، بـلکـه جـنـبـه مـعـنـوى را نـیز شامل مى شود چرا که سرانجام کار آنها و سرنوشت مـرگـبـارشـان و زنـدگـى آلوده بـه نـنـگـشـان بـه عـنـوان فـصول رسوا کننده اى در تاریخ ثبت مى شود در حالى که براى افراد با ایمان سطور طلائى تاریخ رقم مى خورد.
3 - منظور از صیحه چیست ؟
صـیحه در لغت به معنى صداى عظیمى است که معمولا از دهان انسان یا حیوانى بیرون مى آیـد ولى اخـتـصـاص بـه آن نـدارد بـلکـه هـر گـونـه صـداى عـظـیـم را شامل مى شود
در آیـات قـرآن مـى خـوانـیـم که چند قوم گنهکار به وسیله صیحه آسمانى مجازات شدند یـکـى هـمـیـن قـوم ثـمـود بـودند و دیگر قوم لوط (سوره حجر آیه 73) و دیگر قوم شعیب (سوره هود آیه 94).
از آیـات دیـگـر قـرآن در مـورد قوم ثمود استفاده مى شود که مجازات آنها بوسیله صاعقه بـود فـان اعـرضـوا فـقـل انـذرتـکم صاعقة مثل صاعقة عاد و ثمود (فصلت آیه 13) و این نـشـان مـى دهـد کـه مـنـظور از صیحه صداى وحشتناک صاعقه است . آیا صداى وحشت انگیز صـاعـقـه مـى تـوانـد جـمـعـیـتـى را نـابـود کـنـد؟ جـواب ایـن سـؤ ال مسلما مثبت است ، زیرا مى دانم امواج صوتى از حد معینى که بگذرد،
مـى تـوانـد شـیـشـه ها را بشکند، حتى بعضى از عمارتها را ویران کند و ارگانیسم درون بدن انسان را از کار بیندازد.
ایـن را شـنـیـده ایـم بـه هـنـگـامـى که هواپیماها دیوار صوتى را مى شکنند (و با سرعتى بـیـشتر از سرعت امواج صوت حرکت مى کنند) افرادى بیهوش به روى زمین مى افتند و یا زنانى سقط جنین مى کنند و یا تمام شیشه هاى عمارتهائى که در آن منطقه قرار دارند مى شکند.
طـبـیـعـى اسـت اگـر شدت امواج صوت از این هم بیشتر شود به آسانى ممکن است اختلالات کشنده اى در اعصاب و رگهاى مغزى و حرکات قلب تولید کند و سبب مرگ انسانها شود.
البـتـه طـبق آیات قرآن پایان این جهان نیز با یک صیحه همگانى خواهد بود (ما ینظرون الا صیحة واحدة تاخذهم و هم یخصمون - یس آیه 49)
هـمـانـگـونـه کـه رسـتاخیز نیز با صیحه بیدار کننده اى آغاز مى شود (ان کانت الا صیحة واحدة فاذا هم جمیع لدینا محضرون - یس - 53).
4 - جـاثـم از ماده جثم (بر وزن خشم ) به معنى نشستن روى زانو و همچنین به معنى افتادن بـرو آمـده اسـت . (بـراى توضیح بیشتر در این زمینه به جلد ششم تفسیر نمونه صفحه 240 مراجعه نمائید).
البـتـه از تـعـبیر به جاثمین چنین استفاده مى شود که صیحه آسمانى باعث مرگ آنها شد ولى اجساد بى جانشان به روى زمین افتاده بود، اما از پاره اى از روایات بر مى آید که آتـش صاعقه آنها را سوزاند، البته این دو با هم منافات ندارد زیرا اثر وحشتناک صداى صـاعـقه فورا آشکار مى شود در حالى که آثار سوختگى آن مخصوصا براى کسانى که در درون عمارتها بوده باشند بعدا ظاهر مى گردد.
5 - یغنوا از ماده غنى به معنى اقامت در مکان است ، و بعید نیست از مفهوم اصلى غنا به معنى بـى نـیـازى گـرفـتـه شـده ، بـاشـد زیـرا کـسـى کـه بـى نـیـاز اسـت مـنـزل آمـاده اى دارد و مـجـبـور نـیـسـت هـر زمـان از مـنـزلى بـه مـنزل دیگر کوچ کند، جمله کان لم یغنوا فیها که درباره قوم ثمود و همچنین قوم شعیب آمده اسـت ، مـفـهـومش این است آنچنان طومار زندگیشان در هم پیچیده شد که گویا که هرگز از ساکنان آن سرزمین نبودند.
آیه و ترجمه


و لقـد جـاءت رسـلنـا إ بـرهـیـم بـالبـشـرى قـالوا سـلمـا قال سلم فما لبث أ ن جاء بعجل حنیذ (69)
فـلمـا رءا أ یـدیـهم لا تصل إ لیه نکرهم و أ وجس منهم خیفة قالوا لا تخف إ نا أ رسلنا إ لى قوم لوط (70)
و امرأ ته قائمة فضحکت فبشرنها بإ سحق و من وراء إ سحق یعقوب (71)
قالت یویلتى ء أ لد و أ نا عجوز و هذا بعلى شیخا إ ن هذا لشى ء عجیب (72)
قـالوا أ تـعـجـبـیـن مـن أ مـر الله رحـمـت الله و بـرکـتـه عـلیـکـم أ هل البیت إ نه حمید مجید (73)


ترجمه :

69 - فـرسـتـادگـان ما با بشارت نزد ابراهیم آمدند گفتند: سلام (او نیز) گفت سلام ، و طولى نکشید که گوساله بریانى (براى آنها) آورد.
70 - (امـا) هـنـگـامـى کـه دیـد دست آنها به آن نمى رسد (و از آن نمى خورند) آنها را زشت شـمـرد و در دل احـسـاس تـرس نـمود (اما به زودى ) به او گفتند نترس ما به سوى قوم لوط فرستاده شدیم .
71 - و همسرش ایستاده بود خندید او را بشارت به اسحاق و پس از او یعقوب دادیم .
72 - گفت : اى واى بر من ! آیا من فرزند مى آورم در حالى که پیرزنم و این شوهرم پیر مردى است این راستى چیز عجیبى است .
73 - گفتند از فرمان خدا تعجب مى کنى این رحمت خدا و برکاتش بر شما خانواده است چرا که او حمید و مجید است .
تفسیر :
فرازى از زندگى بت شکن
اکنون نوبت فرازى از زندگانى ابراهیم این قهرمان بت شکن است ، البته شرح زندگى پرماجراى این پیامبر بزرگ (علیه السلام ) در سوره هاى دیگر قرآن
مـفـصـلتر از اینجا آمده (مانند سوره بقره ، آل عمران ، نساء، انعام ، انبیاء، و غیر آن ) ولى در اینجا تنها به یک قسمت از زندگانى او که مربوط به داستان قوم لوط و مجازات این گروه آلوده عصیانگر است ، ذکر شده ، نخست میگوید:
فـرسـتـاده هـاى مـا نـزد ابـراهـیـم آمـدنـد در حـالى کـه حامل بشارتى بودند (و لقد جائت رسلنا ابراهیم بالبشرى ).
هـمـانـگـونـه کـه از آیـات بـعـد اسـتفاده مى شود این فرستادگان الهى همان فرشتگانى بودند که مامور در هم کوبیدن شهرهاى قوم لوط بودند، ولى قبلا براى دادن پیامى به ابراهیم (علیه السلام ) نزد او آمدند.
در ایـنـکـه ایـن بـشـارتـى کـه آنـهـا حـامـل آن بـودنـد چـه بـوده اسـت ، دو احـتـمـال وجـود دارد کـه جـمـع مـیـان آن دو نـیـز بـى مـانـع اسـت : نـخست بشارت به تولد اسماعیل و اسحاق ، زیرا یک عمر طولانى بر ابراهیم گذشته بود و هنوز فرزندى نداشت ، در حـالى کـه آرزو مـى کـرد فـرزنـد یـا فـرزنـدانـى کـه حـامـل لواى نـبـوت بـاشـنـد داشـتـه بـاشـد، بـنـابـرایـن اعـلام تـولد اسـحـاق و اسماعیل بشارت بزرگى براى او محسوب مى شد.
دیگر اینکه ابراهیم از فساد قوم لوط و عصیانگرى آنها سخت ناراحت بود، هنگامى که با خبر شد آنها چنین ماموریتى دارند، خوشحال گشت .
بـهـر حـال : هـنـگـامـى کـه رسـولان بر او وارد شدند، سلام کردند (قالوا سلاما) او هم در پاسخ با آنها سلام گفت (قال سلاما)
و چـیـزى نـگـذشـت کـه گـوسـاله بـریـانـى بـراى آنـهـا آورد (فـمـا لبـث ان جـاء بعجل حنیذ)
عـجـل بـه مـعـنـى گـوسـاله ، و حـنـیـذ بـه مـعـنـى بـریـان اسـت ، و بـعـضـى احـتـمـال داده انـد که حنیذ هر نوع بریان را نمى گیرد بلکه تنها به گوشتى گفته مى شود که روى سنگها مى گذارند و در کنار آتش قرار مى دهند و بى آنکه آتش به
آن اصابت کند نرم نرم بریان و پخته مى شود.
از ایـن جـمـله اسـتـفـاده مـى شود که یکى از آداب مهماندارى آن است که غذا را هر چه زودتر براى او آماده کنند، چرا که مهمان وقتى از راه مى رسد مخصوصا اگر مسافر باشد غالبا خسته و گرسنه است ، هم نیاز به غذا دارد، و هم نیاز به استراحت ، باید زودتر غذاى او را آماده کنند تا بتواند استراحت کند.
مـمـکـن اسـت بعضى خرده گیران بگویند براى چند مهمان یک گوساله بریان زیاد است ! ولى با توجه به اینکه اولا در تعداد این مهمانها که قرآن عددشانرا صریحا بیان نکرده گفتگو است ، بعضى سه و بعضى چهار و بعضى نه و بعضى یازده نفر نوشته اند، و از ایـن بـیشتر هم احتمال دارد، و ثانیا ابراهیم هم پیروان و دوستانى داشت و هم کارکنان و آشـنـایـانـى ، و این معمول است که گاه به هنگام فرا رسیدن میهمان غذائى درست مى کنند چند برابر نیاز میهمان ، و همه از آن استفاده مى کنند.
امـا در ایـن هنگام واقعه عجیبى اتفاق افتاد و آن اینکه ابراهیم مشاهده کرد که میهمانان تازه وارد دسـت بـسـوى غـذا دراز نـمـى کـنـنـد، ایـن کـار بـراى او تـازگـى داشـت و بـه هـمـیـن دلیـل احـسـاس بـیـگـانـگـى نـسـبـت بـه آنـهـا کـرد و بـاعـث وحـشت او شد (فلمارآ ایدیهم لا تصل الیه نکرهم و اوجس منهم خیفة ).
ایـن مـوضـوع از یـک رسـم و عـادت دیـرینه سرچشمه مى گرفت که هم اکنون نیز در میان اقـوامى که به سنتهاى خوب گذشته پایبندند وجود دارد، که اگر کسى از غذاى دیگرى تـناول کند و به اصطلاح نان و نمک او را بخورد، قصد سوئى درباره او نخواهد کرد. و بـه هـمـین دلیل اگر کسى واقعا قصد سوئى نسبت به دیگرى داشته باشد سعى مى کند نان و نمک او را نخورد، روى این
جـهـت ابـراهـیـم از کـار ایـن مهمانان نسبت به آنها بد گمان شد و فکر کرد ممکن است قصد سوئى داشته باشند.
رسولان که به این مساله پى برده بودند، بزودى ابراهیم را از این فکر بیرون آوردند و بـه او گـفتند نترس ما فرستادگانى هستیم بسوى قوم لوط یعنى فرشته ایم و مامور عذاب یک قوم ستمگر و فرشته غذا نمى خورد (قالوا لا تخف انا ارسلنا الى قوم لوط).
در این هنگام همسر ابراهیم (ساره ) که در آنجا ایستاده بود خندید (و امراته قائمة فضحکت ).
ایـن خـنـده مـمـکن است به خاطر آن باشد که او نیز از فجایع قوم لوط به شدت ناراحت و نگران بود و اطلاع از نزدیک شدن مجازات آنها مایه خوشحالى و سرور او گشت .
ایـن احـتـمـال نـیـز هـست که این خنده از روى تعجب و یا حتى وحشت بوده باشد، چرا که خنده مـخـصـوص بـه حـوادث سرورانگیز نیست ، بلکه گاه مى شود که انسان از شدت وحشت و نـاراحـتـى خـنده مى کند، و در میان عرب ضرب المثل معروفى است شر الشدائد ما یضحک : بدترین شدائد آنست که انسان را بخنده آورد.
و یـا خـنـده بـه خـاطر این بود که چرا مهمانهاى تازه وارد با اینکه وسیله پذیرائى آماده شده دست به سوى طعام نمى برند.
این احتمال را نیز داده اند که خنده او از جهت خوشحالى به خاطر بشارت بر فرزند بوده باشد، هر چند ظاهر آیه این تفسیر را نفى مى کند، زیرا بشارت به اسحق بعد از این خنده بـه او داده شد مگر اینکه گفته شود نخست به ابراهیم بشارت دادند که صاحب فرزندى خواهد شد و ساره این احتمال را داد که او
چـنـیـن فرزندى را براى ابراهیم خواهد آورد ولى تعجب کرد که مگر ممکن است پیرزنى در ایـن سـن و سـال بـراى شـوهـر پـیـرش ‍ فـرزنـد بـیـاورد، لذا بـا تـعـجـب از آنـهـا سـؤ ال کـرد و آنـهـا صـریـحـا به او گفتند که آرى این فرزند از تو خواهد شد، دقت در آیات سوره ذاریات نیز این معنى را تایید مى کند.
قابل توجه اینکه بعضى از مفسران اصرار دارند که ضحکت را در اینجا از ماده ضحک (بر وزن درک ) بـه مـعـنـى عـادت زنـانه بوده باشد و گفته اند درست در همین لحظه بود که ساره در آن سن زیاد و بعد از رسیدن به حد یاس ، بار دیگر عادت ماهیانه را که نشانه امـکـان تـولد فـرزند بود پیدا کرد و لذا وقتى او را بشارت به تولد اسحق دادند کاملا تـوانـسـت ایـن مـسـاله را باور کند، آنها به این استدلال کرده اند که در لغت عرب این جمله گفته مى شود ضحکت الارانب یعنى خرگوشها عادت شدند!
ولى این احتمال از جهات مختلفى بعید است ، زیرا اولا شنیده نشده است که این ماده در مورد انسان در لغت عرب به کار رفته باشد، و لذا راغب در کتاب مفردات هنگامى که این معنى را ذکر مى کند، صریحا مى گوید که این تفسیر جمله فضحکت نیست آن گونه که بعضى از مـفـسـران پنداشته اند، بلکه معنى جمله همان معنى خندیدن است ولى مقارن حالت خنده عادت ماهانه نیز به او دست داد، و این دو با هم اشتباه شده است .
ثـالثا اگر این جمله به معنى پیدا شدن آن حالت زنانه بوده باشد نباید ساره بعد از آن از بـشـارت به اسحق تعجب کند چرا که با وجود این حالت ، فرزند آوردن عجیب نیست ، در حالى که از جمله هاى بعد در همین آیه استفاده مى شود که او نه تنها تعجب کرده بلکه صدا زد: واى بر من مگر ممکن است من پیرزن فرزند آوردم ؟!
به هر حال این احتمال در تفسیر آیه بسیار بعید به نظر مى رسد.
سپس اضافه مى کند: به دنبال آن به او بشارت دادیم که اسحاق از او متولد خواهد شد و پـس از اسـحـاق ، یـعـقـوب از اسـحـاق مـتـولد مى گردد (فبشرناها باسحق و من وراء اسحق یعقوب ).
در حقیقت هم به او بشارت فرزند دادند، و هم نوه ، یکى اسحاق و دیگرى یعقوب که هر دو از پیامبران خدا بودند.
هـمـسـر ابـراهـیم ساره که با توجه به سن زیاد خود و همسرش سخت از دارا شدن فرزند مـایـوس و نـومـیـد بـود، با لحن بسیار تعجب آمیزى فریاد کشید که اى واى بر من ! آیا من فـرزنـد مى آورم در حالى که پیر زنم ، و شوهرم نیز پیر است ، این مساله بسیار عجیبى است ؟! (قالت یا ویلتا أ أ لد و انا عجوز و هذا بعلى شیخا ان هذا الشى ء عجیب ).
او حـق داشـت تعجب کند زیرا اولا طبق آیه 29 سوره ذاریات در جوانى نیز زن عقیمى بود و در آن روز کـه ایـن مـژده را بـه او دادنـد طـبـق گـفـتـه مـفـسـران و سـفر تکوین تورات نود سـال یـا بـیـشـتـر داشـت و هـمـسـرش ابـراهـیـم حـدود یـکـصـد سال یا بیشتر.
در ایـنـجـا ایـن سـؤ ال پـیـش مـى آیـد کـه چـرا سـاره هـم بـه پـیـر بـودن خـود استدلال کرد و هم پیرى همسرش در حالى که مى دانیم زنان معمولا بعد از پنجاه سالگى عـادت مـاهیانه شان که نشانه آمادگى براى تولد فرزند است قطع مى شود و پس از آن احـتـمـال ، فـرزنـد آوردن در مـورد آنها ضعیف است ، ولى آزمایشهاى پزشکى نشان داده که مردان از نظر تولید نطفه آمادگى پدر شدن را تا سنین بالا دارند
ولى پاسخ این سؤ ال روشن است که در مردان نیز این موضوع هر چند امکان دارد ولى به هـر صـورت در مـورد آنـهـا نـیـز در سـنـیـن خـیـلى بـالا ایـن احتمال ضعیف خواهد بود، و لذا طبق آیه 54 سوره حجر، خود ابراهیم نیز از این بشارت
به خاطر پیرى تعجب کرد.
بـه عـلاوه از نـظـر روانـى نـیـز سـاره شـایـد بـى میل نبود، که تنها گناه را به گردن نگیرد!.
بـه هـر حـال رسـولان پـروردگـار فـورا او را از این تعجب در آوردند، و سوابق نعمتهاى فـوق العـاده الهـى را بـر ایـن خـانـواده و نـجـات مـعـجـز آسـایـشـان را از چـنـگـال حـوادث یـادآور شدند و به او گفتند: آیا از فرمان خداوند تعجب مى کنى ؟ (قالوا اتعجبین من امر الله ).
در حالى که رحمت خدا و برکاتش بر شما اهلبیت بوده و هست (رحمة الله و برکاته علیکم اهل البیت ).
هـمـان خـدائى کـه ابـراهـیـم را از چـنـگـال نـمـرود سـتـمـگـر رهـائى بـخـشـیـد، و در دل آتش سالم نگاه داشت ، همان خدائى که ابراهیم قهرمان بت شکن را که یک تنه بر همه طاغوتها تاخت قدرت و استقامت و بینش داد
این رحمت و برکت الهى تنها آن روز و آن زمان نبود بلکه در این خاندان همچنان ادامه داشته و دارد، چـه بـرکتى بالاتر از وجود پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و امامان معصوم (علیهم السلام ) که در این خاندان آشکار شده اند.
بـعـضـى از مـفـسـران بـا ایـن آیـه اسـتـدلال کـرده انـد کـه هـمـسـر انـسـان نـیـز در عـنـوان اهـل البـیـت وارد اسـت ، و ایـن عنوان مخصوص به فرزندان و پدر و مادر نیست ، البته این اسـتـدلال صـحـیـح اسـت ، و حـتـى اگـر ایـن آیـه هـم نـبـود، از نـظـر مـحـتـواى کـلمـه اهـل ایـن مـعـنـى درسـت اسـت ، امـا هیچ مانعى ندارد کسانى جزء اهلبیت پیامبرى همچون پیامبر اسلام باشند و بر اثر جدا کردن مکتب خود از نظر معنوى
از اهـل بـیـت خـارج شـونـد (شـرح بـیـشـتـر در ایـن بـاره بـه خـواسـت خـدا ذیل آیه 33 سوره احزاب خواهد آمد).
و در پـایان آیه براى تاکید بیشتر، فرشتگان گفتند او خدائى است که حمید و مجید است (انه حمید مجید)
در واقـع ذکـر ایـن دو صـفـت پـروردگـار دلیـلى اسـت بـراى جـمـله قـبـل ، زیـرا حـمـیـد بـه مـعنى کسى است که اعمال او ستوده است ، این نام خدا اشاره اى به نـعـمـتـهـاى فـراوانـى اسـت کـه او بـر بـنـدگـانـش دارد کـه در مـقـابـل آن حـمـدش را مـى کـنـنـد، و مـجـیـد بـه کـسـى گـفـتـه مـى شـود کـه حـتـى قـبـل از اسـتـحقاق ، نعمت مى بخشد، آیا از خداوندى که داراى این صفات است ، عجیب مى آید که چنین نعمتى (یعنى فرزندهاى برومند) به خاندان پیامبرش بدهد؟.
آیه و ترجمه


فلما ذهب عن إ برهیم الروع و جاءته البشرى یجدلنا فى قوم لوط (74)
إ ن إ برهیم لحلیم أ وه منیب (75)
یإ برهیم أ عرض عن هذا إ نه قد جاء أ مر ربک و إ نهم ءاتیهم عذاب غیر مردود (76)


ترجمه :

74 - هنگامى که ترس ابراهیم فرو نشست و بشارت به او رسید، با ما، درباره قوم لوط مجادله مى کرد.
75 - چرا که ابراهیم ، بردبار و دلسوز و بازگشت کننده (به سوى خدا) بود.
76 - اى ابـراهـیـم از این کار صرف نظر کن که فرمان پروردگارت فرا رسیده و عذاب (الهى ) بطور قطع به سراغ آنها مى آید و برگشت ندارد.
تفسیر :
حـال در آیـات گـذشته دیدیم که ابراهیم بزودى دریافت که میهمانهاى تازه وارد، افراد خطرناک و مزاحمى نیستند، بلکه رسولان پروردگارند، که به گفته
خودشان براى انجام ماموریتى به سوى قوم لوط مى روند.
هنگامى که وحشت ابراهیم از آنها زائل شد، و از طرفى بشارت فرزند و جانشین برومندى بـه او دادنـد، فـورا بـه فکر قوم لوط که آن رسولان مامور نابودى آنها بودند افتاد و شـروع بـه مـجادله و گفتگو در این باره با آنها کرد (فلما ذهب عن ابراهیم الروع و جائته البشرى یجادلنا فى قوم لوط)
در ایـنـجا ممکن است ، این سؤ ال پیش آید که چرا ابراهیم درباره یک قوم آلوده گنهکار به گـفـتـگـو بـرخـاسـتـه و بـا رسولان پروردگار که ماموریت آنها به فرمان خدا است به مـجـادله پـرداخـتـه اسـت (و بـه همین دلیل تعبیر به یجادلنا شده ، یعنى با ما مجادله مى کرد) در حالى که این کار ازشان یک پیامبر، آن هم پیامبرى به عظمت ابراهیم دور است .
لذا قـرآن بـلافـاصـله در آیـه بـعـد مـى گـویـد: ابـراهـیـم بـردبار، بسیار مهربان ، و متوکل بر خدا و بازگشت کننده به سوى او بود (ان ابراهیم لحلیم اواه منیب ).
در واقـع بـا ایـن سـه جـمـله پـاسـخ سـر بـسـتـه و کـوتـاهـى بـه ایـن سـؤ ال داده شده است .
تـوضـیـح ایـنـکـه : ذکـر ایـن صـفات براى ابراهیم به خوبى نشان مى دهد که مجادله او مجادله ممدوحى بوده است ، و این به خاطر آنست که براى ابراهیم
روشـن نـبـود کـه فـرمـان عـذاب بـه طـور قـطـع از نـاحـیه خداوند صادر شده ، بلکه این احـتـمـال را مـى داد کـه هـنـوز روزنـه امـیـدى بـراى نـجـات ایـن قـوم بـاقـى اسـت ، و احـتـمـال بـیـدار شـدن دربـاره آنـهـا مـى رود، و بـه هـمـیـن دلیـل هنوز جائى براى شفاعت وجود دارد، لذا خواستار تاخیر این مجازات و کیفر بود، چرا کـه او حـلیم و بردبار بود، و نیز بسیار مهربان بود و نیز در همه جا به خدا رجوع مى کرد.
بـنابراین اینکه بعضى گفته اند اگر مجادله ابراهیم با خدا بود که معنى ندارد و اگر بـا فـرسـتادگان او بود آنها نیز از پیش خود نمى توانستند کارى انجام دهند، پس در هر صورت این مجادله نمى توانست صحیح باشد؟
پـاسـخ ایـن اسـت کـه در برابر یک حکم قطعى نمى توان گفتگو کرد، اما فرمانهاى غیر قطعى را با تغییر شرائط و اوضاع مى توان تغییر داد چرا که راه بازگشت در آن بسته نیست و به تعبیر دیگر فرمانهائى است مشروط نه مطلق .
امـا ایـنـکه بعضى احتمال داده اند که مجادله درباره نجات مؤ منان بوده و از آیه 31 و 32 سـوره عـنـکـبـوت بـر ایـن مـطـلب استشهاد کرده اند، آنجا که مى گوید: و لما جائت رسلنا ابـراهـیـم بـالبـشـرى قـالوا انـا مـهـلکـوا اهـل هـذه القـریـة ان اهـلهـا کـانـوا ظـالمـیـن قـال ان فـیـهـا لوطا قالوا نحن اعلم بمن فیها لننجینه و اهله الا امراته کانت من الغابرین : هـنـگـامـى کـه رسـولان بـا بـشـارت نـزد ابـراهـیـم آمـدنـد گـفـتـنـد کـه مـا اهـل ایـن قـریـه (شـهـر قـوم لوط) را هـلاک خـواهـیـم کـرد، چـرا کـه اهـل آن سـتـمـکارند ابراهیم گفت : در آنجا لوط زندگى مى کند گفتند ما به کسانى که در آنـجـا هـستند آگاهتریم ، او و خانواده اش جز همسرش را که در میان قوم باقى میماند نجات خواهیم داد.
صـحـیـح نیست زیرا با آیه بعد که هم اکنون از آن بحث خواهیم کرد به هیچوجه سازگار نمى باشد.
در آیه بعد میفرماید: رسولان بزودى به ابراهیم گفتند اى ابراهیم از این پیشنهاد صرف نظر کن و شفاعت را کنار بگذار که جاى آن نیست (یا ابراهیم اعرض عن هذا) چرا که فرمان حتمى پروردگارت فرا رسیده (انه قد جاء امر ربک )
و عذاب خداوند بدون گفتگو به سراغ آنها خواهد آمد (و انهم آتیهم عذاب غیر مردود).
تـعـبیر به ربک (پروردگارت ) نشان مى دهد که این عذاب نه تنها جنبه انتقامى نداشته بلکه از صفت ربوبیت پروردگار که نشانه تربیت و پرورش بندگان و اصلاح مجتمع انسانى است ، سرچشمه گرفته !.
و اینکه در بعضى از روایات مى خوانیم : ابراهیم به رسولان پروردگار گفت : اگر در میان این قوم صد نفر از مؤ منان باشد آیا باز هم آنها را هلاک خواهید ساخت گفتند نه ، گفت اگـر پـنـجـاه نـفـر بـاشـد، گـفتند نه ، گفت اگر سى نفر گفتند نه ، گفت اگر ده نفر، گـفـتـنـد: نـه ، گـفت اگر پنج نفر گفتند نه گفت حتى اگر یک نفر در میان آنها با ایمان بـاشـد گـفـتـنـد نـه ، ابـراهیم گفت بطور مسلم لوط در میان آنها است آنها پاسخ گفتند ما آگاهتریم : او و خاندانش را بجز همسرش نجات خواهیم داد
ایـن روایـت بـه هیچوجه دلیل بر آن نیست که منظور از مجادله این گفتگو باشد بلکه این گفتگو درباره مؤ منان بوده و از گفتگوئى که درباره کافران داشته است جدا است ، و از ایـنـجـا روشـن مـى شـود کـه آیات سوره عنکبوت نیز با تفسیرى که در بالا آمد منافاتى ندارد. (دقت کنید).
آیه و ترجمه


و لمـا جـاءت رسـلنـا لوطـا سـى ء بـهـم و ضـاق بـهـم ذرعـا و قال هذا یوم عصیب (77)
و جـاءه قـومـه یـهـرعـون إ لیـه و مـن قـبـل کـانـوا یـعـمـلون السـیـات قـال یـقـوم هـؤ لاء بـناتى هن أ طهر لکم فاتقوا الله و لا تخزون فى ضیفى اءلیس منکم رجل رشید (78)
قالوا لقد علمت ما لنا فى بناتک من حق و إ نک لتعلم ما نرید (79)
قال لو أ ن لى بکم قوة أ و ءاوى إ لى رکن شدید (80)


ترجمه :

77 - و هنگامى که رسولان ما به سراغ لوط آمدند از آمدنشان ناراحت شد و قلبش پریشان گشت و گفت امروز روز سختى است !.
78 - و قـومـش بـه سـرعت به سراغ او آمدند - و قبلا کارهاى بد انجام مى دادند - گفت اى قـوم مـن ! ایـنـهـا دخـتـران مـنـنـد، بـراى شـمـا پـاکـیـزهـتـرنـد (بـا آنـهـا ازدواج کـنـیـد و از اعـمال شنیع صرفنظر نمائید) از خدا بترسید و مرا در مورد میهمانهایم رسوا مسازید، آیا در میان شما یک مرد رشید وجود ندارد؟!
79 - گـفـتـنـد تو که میدانى ما حق (و میلى ) در دختران تو نداریم و خوب میدانى ما چه مى خواهیم ؟!
80 - گـفـت (افـسـوس ) اى کـاش در بـرابـر شـما قدرتى داشتم یا تکیه گاه و پشتیبان محکمى در اختیار من بود (آنگاه مى دانستم با شما ددمنشان چه کنم ؟!).
تفسیر :
زندگى ننگین قوم لوط
در آیات سوره اعراف ، اشاره به گوشه اى از سر نوشت قوم لوط شده ، و تفسیر آن را در آنـجـا دیـدیـم ، امـا در ایـنـجـا بـه تناسب شرح داستانهاى پیامبران و اقوام آنها، و به تـنـاسـب پـیوندى که آیات گذشته با سر گذشت لوط و قومش داشت پرده از روى قسمت دیگرى از زندگانى این قوم منحرف و گمراه بر مى دارد، تا
هدف اصلى را که نجات و سعادت کل جامعه انسانى است از زاویه دیگرى تعقیب کند.
نـخـست مى گوید: هنگامى که رسولان ما به سراغ لوط آمدند او بسیار از آمدن آنها ناراحت شـد و فـکـر و روحـش پـراکنده گشت و غم و اندوه تمام وجودش را فرا گرفت (و لما جائت رسلنا لوطا سیى ء بهم و ضاق بهم ذرعا)
در روایـات و تـفـاسـیـر اسـلامـى آمـده است که لوط در آن هنگام در مزرعه خود کار مى کرد ناگهان ، عده اى از جوانان زیبا را دید که به سراغ او مى آیند و مایلند مهمان او باشند، عـلاقـه او بـه پذیرائى از مهمان از یکسو، و توجه به این واقعیت که حضور این جوانان زیـبـا، در شـهـرى کـه غـرق آلودگـى انـحـراف جـنـسـى است ، موجب انواع دردسر و احتمالا آبروریزى است ، او را سخت در فشار قرار داد
ایـن مـسـائل بـه صـورت افکارى جانفرسا از مغز او عبور کرد، و آهسته با خود گفت امروز روز سخت و وحشتناکى است (و قال هذا یوم عصیب )
سیى ء از ماده ساء به معنى بدحال شدن و ناراحت گشتن است .
ذرع را بـعـضـى به معنى قلب و بعضى به معنى خلق گرفته اند بنابراین ضاق بهم ذرعا یعنى دلش به خاطر این مهمانهاى ناخوانده در چنین شرائط سختى تنگ و ناراحت شد.
ولى بـه طـورى کـه فـخـر رازى در تـفـسـیـرش از از هـرى نـقـل کـرده ، ذرع در ایـن گـونـه مـوارد بـه مـعـنـى طـاقـت اسـت ، و در اصل فاصله میان دستهاى شتر به هنگام راه رفتن مى باشد.
طبیعى است هنگامى که بر پشت شتر بیش از مقدار طاقتش بار بگذارند مجبور است دستها را نـزدیـکـتر بگذارد و فاصله آن را به هنگام راه رفتن کمتر کند، به همین مناسبت این تعبیر تدریجا به معنى ناراحتى به خاطر سنگینى
حادثه آمده است .
از بعضى از کتب لغت مانند قاموس استفاده مى شود که این تعبیر در موقعى گفته مى شود که شدت حادثه بقدرى باشد که انسان تمام راههاى چاره را به روى خود بسته ببیند.
عـصـیـب از مـاده عصب (بر وزن اسب ) به معنى بستن چیزى به یکدیگر است ، و از آنجا که حوادث سخت و ناراحت کننده انسان را در هم مى پیچد و گوئى در لابلاى ناراحتى قرار مى دهد، عنوان عصیب به آن اطلاق مى شود، و عرب روزهاى گرم و سوزان را نیز یوم العصیب مى گوید.
بـه هـر حـال لوط، راهى جز این نداشت که میهمانهاى تازه وارد را به خانه خود بپذیرد و از آنـهـا پـذیـرائى کـنـد، امـا بـراى ایـنـکـه آنـهـا را اغفال نکرده باشد، در وسط راه چند بار به آنها گوشزد کرد، که این شهر مردم شرور و مـنـحـرفـى دارد، تـا اگـر مـهـمـانـها توانائى مقابله با آنان را ندارند، حساب کار خویش بکنند.
در روایـتـى مـى خـوانیم که خداوند به فرشتگان دستور داده بود که تا این پیامبر، سه بـار شـهادت بر بدى و انحراف این قوم ندهد، آنها را مجازات نکنند (یعنى حتى در اجراى فـرمـان خـدا نـسـبـت بـه یـک قـوم گـناهکار باید موازین یک دادگاه و محاکمه عادلانه انجام گردد!) و این رسولان شهادت لوط را در اثناء راه سه بار شنیدند.
در پـاره اى از روایـات آمـده کـه لوط آنـقـدر مـهـمـانـهـاى خـود را معطل کرد تا شب فرا رسید شاید دور از چشم آن قوم شرور و آلوده بتواند با حفظ حیثیت و آبروى از آنان پذیرائى کند.
ولى چه مى توان کرد. وقتى که انسان دشمنش در درون خانه اش باشد.
هـمـسـر لوط کـه زن بـى ایـمـانـى بـود و بـه ایـن قوم گنهکار کمک مى کرد، از ورود این مـیـهـمـانـان جـوان و زیبا آگاه شد بر فراز بام رفت . نخست از طریق کف زدن ، و سپس با روشن کردن آتش و برخاستن دود، گروهى از این قوم منحرف را آگاه کرد که طعمه چربى به دام افتاده !
در ایـنـجـا قرآن مى گوید: قوم با سرعت و حرص و ولع براى رسیدن به مقصد خود به سوى لوط آمدند (و جائه قومه یهرعون الیه ).
هـمـان قـوم و گـروهـى کـه صـفـحـات زنـدگـانـیـشـان سـیـاه و آلوده بـه نـنـگ بود و قبلا اعمال زشت و بدى انجام مى دادند (و من قبل کانوا یعملون السیئات ).
لوط در این هنگام حق داشت بر خود بلرزد و از شدت ناراحتى فریاد بکشد و به آنها گفت مـن حـتـى حـاضـرم دخـتـران خـودم را بـه عـقد شما در آورم ، اینها براى شما پاکیزه ترند (قال یا قوم هؤ لاء بناتى هن اطهر لکم ).
بـیـائید و از خدا بترسید، آبروى مرا نبرید، و با قصد سوء در مورد میهمانانم مرا رسوا مسازید (فاتقوا الله و لا تخزون فى ضیفى ).
اى واى مـگـر در مـیـان شـما یک انسان رشید و عاقل و شایسته وجود ندارد که شما را از این اعـمـال نـنـگـیـن و بـى شـرمـانـه بـاز دارد (اءلیـس مـنـکـم رجل رشید).
ولى ایـن قـوم تـبـهـکـار در بـرابـر اینهمه بزرگوارى لوط پیامبر بى شرمانه پاسخ گفتند: تو خود به خوبى میدانى که ما را در دختران تو حقى نیست (قالوا لقد علمت ما لنا فى بناتک من حق ).
و تو مسلما میدانى ما چه چیز مى خواهیم ؟! (و انک لتعلم ما نرید).
در ایـنـجـا بود که این پیامبر بزرگوار چنان خود را در محاصره حادثه دید و ناراحت شد که فریاد زد: اى کاش قوه و قدرتى در خود داشتم تا از میهمانهایم دفاع کنم و شما خیره سران را در هم بکوبم (قال لو ان لى بکم قوة ).
یـا تـکـیه گاه محکمى از قوم و عشیره و پیروان و هم پیمانهاى قوى و نیرومند در اختیار من بود تا با کمک آنها بر شما منحرفان چیره شوم (او آوى الى رکن شدید).
نکته ها :
در اینجا به چند نکته باید توجه کرد
1 - ایـن جـمـله اى کـه لوط بـه هـنگام حمله قوم به خانه او به قصد تجاوز به مهمانانش گـفـت کـه ایـن دخـتـران مـن بـراى شـمـا پـاک و حـلال است از آنها استفاده کنید و گرد گناه نگردید، در میان مفسران سؤ الاتى را برانگیخته است .
نـخـسـت ایـنـکـه آیـا مـنـظـور دخـتـران نـسـبـى و حـقیقى لوط بوده اند؟ در حالى که آنها طبق نقل تاریخ دو یا سه نفر بیشتر نبودند، چگونه آنها را به این جمعیت پیشنهاد مى کند؟ یا ایـنـکـه مـنـظـور هـمـه دخـتـران قـوم و شـهـر بـوده اسـت کـه مـطـابـق معمول بزرگ قبیله از آنها به عنوان دختران خود یاد مى کند.
احـتـمـال دوم ضـعـیـف بـه نـظـر مـى رسـد چـرا کـه خـلاف ظـاهـر اسـت و صـحـیـح هـمـان احـتـمـال اول اسـت و ایـن پـیـشـنـهـاد لوط بـه خـاطـر آن بـود کـه مـهـاجـمـیـن عـده اى از اهـل قریه بودند نه همه آنها، به علاوه او مى خواهد نهایت فداکارى خود را در اینجا نشان دهـد کـه مـن حـتى حاضرم براى مبارزه با گناه و همچنین حفظ حیثیت میهمانانم دختران خودم را بـه هـمـسـرى شما درآورم ، شاید آنها با این فداکارى بى نظیر، وجدان خفته شان بیدار شود و به راه حق باز گردند.
دیگر اینکه مگر ازدواج دختر با ایمانى مانند دختران لوط با کفار
بى ایمان جائز بود که چنین پیشنهادى را کرد؟!
پاسخ این سؤ ال را از دو راه گفته اند: یکى اینکه در آئین لوط همانند آغاز اسلام تحریم چـنـیـن ازدواجـى وجـود نداشت ، لذا پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دختر خود را زینب بـه ازدواج ابـى العـاص قـبـل از آنکه اسلام را بپذیرد در آورد، ولى بعدا این حکم منسوخ گشت .
دیگر اینکه منظور لوط پیشنهاد ازدواج مشروط بود (مشروط به ایمان ) یعنى این دختران من است ، بیائید ایمان آورید تا آنها را به ازدواج شما درآورم .
و از ایـنـجـا روشـن مـى شـود که ایراد بر لوط پیامبر که چگونه دختران پاک خود را به جـمـعـى از اوبـاش پیشنهاد کرد نادرست است زیرا پیشنهاد او مشروط و براى اثبات نهایت علاقه به هدایت آنها بود.
2 - بـایـد تـوجـه داشـت کـه کـلمـه اطـهـر (پـاکـیـزه تـر) مـفـهـومـش ایـن نـیـسـت کـه عمل زشت و ننگین آنها پاک بوده ، و ازدواج از آن پاکیزه تر، بلکه این تعبیرى است که در زبان عرب و زبانهاى دیگر به هنگام مقایسه گفته مى شود، مثلا به کسى که با سرعت سـرسـام آورى رانندگى مى کند مى گویند: دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است . و یا چشم از غذاى مشکوک پوشیدن بهتر از آن است که انسان جان خود را به خطر بیندازد. در روایـتـى نیز مى خوانیم که امام به هنگام شدت تقیه و احساس خطر از ناحیه خلفاى بنى عـبـاسـى فرمود و الله افطر یوما من شهر رمضان احب الى من ان یضرب عنقى : یک روز از مـاه رمـضـان را - هـمـانـروزى را کـه خـلیفه وقت عید اعلام کرده بود در حالى که عید نبود - افطار کنم (و سپس آن روز را قضا کنم ) بهتر از آن است که کشته
شوم
بـا ایـنـکـه نه کشته شدن خوب است و نه هرگز نرسیدن و مانند آن ، اما این تعبیر گفته مى شود.
3 - تـعـبیر لوط که در پایان سخنش گفت : آیا در میان شما یک مرد رشید نیست این حقیقت را بـازگـو مـى کـنـد کـه حـتى وجود یک مرد رشید در میان یک قوم و قبیله براى جلوگیرى از اعـمـال نـنـگـیـنـشـان کـافـى اسـت یـعـنـى اگـر یـک انـسـان عاقل و صاحب رشد فکرى در میان شما بود هرگز به سوى خانه من به قصد تجاوز به میهمانانم نمى آمدید.
ایـن تـعبیر نقش رجل رشید را در رهبرى جوامع انسانى به خوبى روشن مى سازد این همان واقعیتى است که در طول تاریخ بشر نمونه هاى زیادى از آن را دیده ایم .
4 - عـجـب ایـنـکـه آن قـوم گـمـراه بـه لوط گـفـتند ما به دختران تو حق نداریم این تعبیر بیانگر نهایت انحراف این گروه است ، یعنى یک جامعه آلوده کارش به جائى مى رسد که حـق را بـاطـل و باطل را حق مى بیند ازدواج با دختران پاک و باایمان را اصلا در قلمرو حق خود نمى شمارد، ولى به عکس انحراف جنسى را حق خود مى شمارد.
عـادت کـردن و خو گرفتن به گناه در مراحل نهائى و خطرناکش چنین است که ننگینترین و زشـتـتـریـن اعـمـال را حق خود مى شمارد و پاکترین تمتع و بهره گیرى جنسى را ناحق مى داند.
5 - در حـدیـثـى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) چـنـین مى خوانیم که در تفسیر آیات فوق فرمود: منظور از قوه همان قائم است و رکن شدید 313 نفر یارانش !.
ایـن روایـت مـمـکـن اسـت عجیب به نظر برسد که چگونه مى توان باور کرد لوط در عصر خودش آرزوى ظهور چنین شخص با چنین یارانى را کرده باشد.
ولى آشـنـائى با روایاتى که در تفسیر آیات قرآن وارد شده تاکنون این درس را به ما داده اسـت کـه غـالبـا یـک قـانون کلى را در چهره یک مصداق روشنش بیان مى کند، در واقع لوط آرزو مـى کـرد کـه اى کـاش مـردانـى مـصـمـم بـا قـدرت روحى و جسمى کافى براى تـشـکـیـل یک حکومت الهى همانند مردانى که حکومت جهانى عصر قیام مهدى (علیه السلام ) را تـشـکـیـل مـى دهـند در اختیار داشت ، تا قیام کند و با تکیه بر قدرت ، با فساد و انحراف مبارزه نماید، و اینگونه افراد خیره سر بى شرم را در هم بکوبد.
آیه و ترجمه


قـالوا یـلوط إ نـا رسـل ربـک لن یـصـلوا إ لیـک فـأ سـر بـأ هـلک بـقـطـع مـن الیـل و لا یـلتـفـت مـنکم أ حد إ لا امرأ تک إ نه مصیبها ما أ صابهم إ ن موعدهم الصبح اءلیس الصبح بقریب (81)
فـلمـا جـاء أ مـرنـا جـعـلنـا عـلیـهـا سـافـلهـا و أ مـطـرنـا عـلیـهـا حـجـارة مـن سجیل منضود (82)
مسومة عند ربک و ما هى من الظلمین ببعید (83)


ترجمه :

81 - گـفتند: اى لوط! ما رسولان پروردگار توایم ، آنها هرگز دسترسى به تو پیدا نخواهند کرد، در دل شب با خانواده ات (از این شهر) حرکت کن و هیچیک از شما پشت سرش را نـگـاه نـکـنـد، مگر همسر تو که او هم بهمان بلائى که آنها گرفتار مى شوند گرفتار خواهد شد، موعد آنها صبح است ، آیا صبح نزدیک نیست ؟!.
82 - هـنـگـامى که فرمان ما فرا رسید آن (شهر و دیار) را زیر و رو کردیم و بارانى از سـنـگ : گـلهـاى مـتـحـجـر مـتـراکـم بـر روى هـم بـر آنـهـا نازل نمودیم .
83 - (سنگهائى که ) نزد پروردگارت نشاندار بود و آن از ستمگران دور نیست .
تفسیر :
پایان زندگى این گروه ستمکار.
سـرانـجـام هنگامى که رسولان پروردگار نگرانى شدید لوط را مشاهده کردند که در چه عـذاب و شـکـنـجـه روحـى گـرفتار است ، پرده از روى اسرار کار خود برداشتند و به او گـفـتـند: اى لوط ما فرستادگان پروردگار توایم نگران مباش ، و بدان که آنها هرگز دسترسى به تو پیدا نخواهند کرد! (قال یا
لوط انا رسل ربک لن یصلوا الیک ).
جالب اینکه فرشتگان خدا نمى گویند به ما آسیبى نمى رسد بلکه مى گویند به تو اى لوط دست نمى یابند که آسیب برسانند. این تعبیر یا به خاطر آن است که آنها خود را از لوط جـدا نـمـى دانـسـتـند چون به هر حال میهمان او بودند و هتک حرمت آنها هتک حرمت لوط بـود، و یـا بـه خـاطـر ایـن اسـت که مى خواهند به او بفهمانند، ما رسولان خدا هستیم و عدم دسـتـرسـى بـه مـا مـسـلم اسـت ، حـتـى بـه تـو هـم کـه انـسانى همنوع آنان هستى به لطف پروردگار دست نخواهند یافت .
در آیـه 37 سـوره قـمـر مـى خـوانـیـم : و لقـد راودوه عـن ضیفه فطمسنا اعینهم : آنها قصد تـجـاوز به میهمان لوط داشتند ولى ما چشمهاى آنها را نابینا ساختیم این آیه نشان مى دهد کـه در ایـن هـنـگـام قوم مهاجم به اراده پروردگار بینائى خود را از دست دادند و قادر بر حـمـله نـبـودنـد. در بعضى از روایات نیز مى خوانیم که یکى از فرشتگان مشتى خاک به صورت آنها پاشید و آنها نابینا شدند.
بـهـر حـال ایـن آگاهى لوط از وضع میهمانان و ماموریتشان همچون آب سردى بود که بر قـلب سـوخـتـه این پیامبر بزرگ ریخته شد، و در یک لحظه احساس کرد بار سنگین غم و اندوه از روى قلبش برداشته شد، برق شادى در چشمش درخشیدن گرفت ، و همچون بیمار شدیدى که چشمش به طبیب مسیحادمى بیفتد احساس آرامش نمود، و فهمید دوران اندوه و غم در شـرف پـایـان اسـت و زمـان شادى و نجات از چنگال این قوم ننگین حیوان صفت فرا رسیده است !.
مـیـهـمـانـان بـلافـاصـله ایـن دسـتـور را بـه لوط دادنـد کـه تـو هـمـیـن امـشـب در دل تـاریـکـى خـانـواده ات را بـا خـود بـردار و از ایـن سرزمین بیرون شو (فاسر با هلک بقطع من اللیل ).
ولى مواظب باشید که هیچیک از شما به پشت سرش نگاه نکند (و لا یلتفت منکم احد).
تنها کسى که از این دستور تخلف خواهد کرد و به همان بلائى که به قوم گناهکار مى رسد گرفتار خواهد شد همسر معصیتکار تو است (الا امرأ تک انه مصیبها ما اصابهم ).
در تفسیر جمله لا یلتفت منکم احد مفسران چند احتمال داده اند: نخست اینکه هیچکس به پشت سر نگاه نکند.
دیـگر اینکه به فکر مال و وسائل زندگى خود در شهر نباشید تنها خود را از این مهلکه بیرون ببرید.
دیگر اینکه هیچیک از شما خانواده از این قافله کوچک عقب نماند.
چـهـارم اینکه به هنگام خروج شما زمین لرزه و مقدمات عذاب شروع خواهد شد به پشت سر خود نگاه نکنید و به سرعت دور شوید.
ولى هیچ مانعى ندارد که همه این احتمالات در مفهوم آیه جمع باشد.
سـرانـجـام آخـریـن سـخـن را بـه لوط گـفـتـنـد کـه : لحـظـه نزول عذاب و میعاد
آنـهـا صـبح است و با نخستین شعاع صبحگاهى زندگى این قوم غروب خواهد کرد (ان موعد هم الصبح ).
اکـنـون بـرخـیـزیـد و هـر چـه زودتـر شهر را ترک گوئید مگر صبح نزدیک نیست (الیس الصبح بقریب ).
در بعضى از روایات مى خوانیم هنگامى که فرشتگان موعد عذاب را صبح ذکر کردند لوط از شـدت نـاراحـتـى کـه از ایـن قـوم آلوده داشـت هـمـان قـومـى کـه بـا اعـمـال نـنـگـیـنـشـان قـلب او را مـجـروح و روح او را پـر از غـم و انـدوه سـاخته بودند، از فرشتگان خواست که حالا که بنا است نابود شوند چه بهتر که زودتر!
ولى آنها لوط را دلدارى دادند و گفتند مگر صبح نزدیک نیست .
سرانجام لحظه عذاب فرا رسید و به انتظار لوط پیامبر پایان داد، همانگونه که قرآن مـى گوید: هنگامى که فرمان ما فرا رسید آن سرزمین را زیر و رو کردیم ، و بارانى از سـنـگ ، از گـلهـاى مـتـحجر متراکم بر روى هم ، بر سر آنها فرو ریختیم (فلما جاء امرنا جـعـلنـا عـالیـهـا سـافـلهـا و امـطـرنـا عـلیـهـا حـجـارة مـن سجیل منضود).
سـجـیـل در اصـل یـک کـلمـه فـارسـى اسـت کـه از سـنـگ و گـل گرفته شده است بنابراین چیزى است که نه کاملا مانند سنگ سخت شده و نه همچون گل سست است بلکه برزخى میان آن دو مى باشد.
مـنـضـود از مـاده نـضـد به معنى رویهم قرار گفتن و پى در پى آمدن است یعنى این باران سنگ آنچنان سریع و پى در پى بود که گوئى سنگها بر هم سوار میشدند.
ولى این سنگها، سنگهاى معمولى نبودند بلکه سنگهائى بودند نشاندار،
نزد پروردگار تو (مسومة عند ربک ).
اما تصور نکنید که این سنگها مخصوص قوم لوط بودند، آنها از هیچ قوم و جمعیت و گروه ستمکار و ظالمى دور نیستند (و ما هى من الظالمین ببعید).
ایـن قـوم مـنـحـرف هم بر خویش ستم کردند و هم بر جامعه شان ، هم سرنوشت ملتشان را بـبـازى گـرفـتـنـد و هم ایمان و اخلاق انسانى را، و هر قدر رهبر دلسوزشان فریاد زد، گوش فرا ندادند و مسخره کردند، و قاحت و بى شرمى را به آنجا رساندند که حتى مى خواستند به حریم میهمانهاى رهبرشان نیز تجاوز کنند.
ایـنـهـا کـه هـمـه چیز را وارونه کرده بودند! باید شهرشان هم واژگونه شود! نه فقط زیـر و رو شـود کـه بارانى از سنگ ، آخرین آثار حیات را در آنجا در هم بکوبد و آنها را زیـر پوشش خود دفن کند، به گونه اى که حتى اثرى از آنها در آن سرزمین دیده نشود، تنها بیابانى وحشتناک و بهم ریخته و قبرستانى خاموش و مدفون زیر سنگ ریزه ها، از آنها باقى بماند.
آیـا تنها قوم لوط باید چنین مجازات شوند، مسلما نه ، هر گروه منحرف و ملت ستم پیشه اى چـنـیـن سـرنـوشـتـى در انـتـظـار او اسـت گاهى زیر باران سنگریزه ها، و گاهى زیر ضـربات بمبهاى آتشزا، و زمانى زیر فشارهاى اختلافات کشنده اجتماعى ، و بالاخره هر کدام به شکلى و به صورتى .
نکته ها :
در اینجا به چند نکته باید توجه کرد:
1 - چـرا لحـظـه نـزول عـذاب صـبـح بـود؟ - دقـت در آیـات بـالا ایـن سـؤ ال را در ذهـن خـوانـنـده تـرسـیـم مـى کـنـد کـه صـبـح در ایـن مـیان چه نقشى داشت ؟ چرا در دل شب عذاب نازل نشد.
آیا به خاطر آن است که گروه مهاجم به خانه لوط هنگامى که نابینا
شـده انـد بـه سوى قوم برگشتند و جریان را بازگو کردند، و آنها کمى در فکر فرو رفـتـند که جریان چیست و خداوند این مهلت را تا صبح به آنها داد و شاید بیدار شوند و به سوى او باز گردند؟!.
یـا ایـنـکـه خـداونـد نـمـى خـواسـت در دل شـب ، بـر آنـهـا شـبـیـخـون زنـد و بـه هـمـیـن دلیل دستور داد تا فرا رسیدن صبح ماموران عذاب دست نگهدارند.


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت