تفسیرنمونه سوره توبه (قسمت4)

آیه و ترجمه


یأ یها الذین ءامنوا إ ن کثیرا من الا حبار و الرهبان لیأ کلون اءمول الناس بالبطل و یصدون عن سبیل الله و الذین یکنزون الذهب و الفضة و لا ینفقونها فى سبیل الله فبشرهم بعذاب اءلیم (34)
یوم یحمى علیها فى نار جهنم فتکوى بها جباههم و جنوبهم و ظهورهم هذا ما کنزتم لانفسکم فذوقوا ما کنتم تکنزون (35)


ترجمه :

34- اى کسانى که ایمان آورده اید بسیارى از علما(ى اهل کتاب ) و راهبان ، اموال مردم را به باطل مى خورند و (آنان را) از راه خدا باز مى دارند، و آنها را که طلا و نقره را گنجینه (و ذخیره و پنهان ) مى سازند، و در راه خدا انفاق نمى کنند، به مجازات دردناک بشارت ده .
35- در آن روز که آنها را در آتش جهنم گرم و سوزان کرده و با آن صورتها و پهلوها و پشتهایشان را داغ مى کنند (و به آنها مى گویند) که این همان چیز است که براى خود گنجینه ساختید پس بچشید چیزى را که براى خود اندوختید
تفسیر
کنز ممنوع است
در آیات گذشته سخن از اعمال شرک آمیز یهود و نصارى بود که براى دانشمندان خود یک نوع الوهیت قائل بودند، آیه مورد بحث مى گوید: آنها نه تنها مقام الوهیت را ندارند بلکه صلاحیت رهبرى خلق را نیز دارا نیستند، بهترین گواه این سخن خلافکاریهاى گوناگون آنها بود.
در اینجا روى سخن را به مسلمانان کرده ، مى گوید:
اى کسانى که ایمان آورده اید بسیارى از علماى اهل کتاب و راهبان ، اموال مردم را به باطل مى خورند، و خلق را از راه خالق باز مى دارند (یا ایها الذین آمنوا ان کثیرا من الاحبار و الرهبان لیاکلون اموال الناس بالباطل و یصدون عن سبیل الله ).
جالب اینکه همانگونه که سیره قرآن است در اینجا حکم را روى همه افراد دانشمندان یهود و راهبان نبرده بلکه با تعبیر کثیرا در حقیقت اقلیت صالح را استثناء کرده است ، و اینگونه دقت در سایر آیات قرآن نیز دیده مى شود که در سابق به آن اشاره کرده ایم .
اما اینکه آنها چگونه اموال مردم را بیهوده و بدون مجوز و به تعبیر قرآن از طریق باطل مى خورند در آیات دیگر کم و بیش به آن اشاره شده و قسمتى هم در تواریخ آمده است .
یکى اینکه : حقایق تعلیمات آئین مسیح (علیه السلام ) و موسى (علیه السلام ) را کتمان مى کردند تا مردم به آئین جدید (آئین اسلام ) نگروند، منافع آنها به خطر نیفتد و هدایایشان قطع نشود، چنانکه در آیات 41 و 79 و 174 سوره بقره به آن اشاره شده است .
و دیگر اینکه : با گرفتن رشوه از مردم حق را باطل و باطل را حق مى کردند و به نفع زورمندان و اقویا حکم باطل مى دادند، چنانکه در آیه 41 سوره مائده به آن اشاره شده است .
یکى دیگر از طرق نامشروع در آمدشان این بود که به نام بهشت فروشى و یا گناه بخشى مبالغ هنگفتى از مردم مى گرفتند و بهشت و آمرزش را که منحصرا در اختیار خداوند است به مردم مى فروختند که در تاریخ مسیحیت سر و صداى زیادى بپا کرده و بحثها و جدالهائى برانگیخته است !.
و اما جلوگیرى کردنشان از راه خدا روشن است زیرا آیات الهى را تحریف مى کردند و یا به خاطر حفظ منافع خویش مکتوم مى داشتند، بلکه هر کس را مخالف مقام و منافع خود مى دیدند متهم مى ساختند، و با تشکیل محکمه هاى تفتیش مذهبى آنها را به بدترین وجهى محاکمه و به شدیدترین وضعى محکوم و مجازات مى کردند.
و اگر به راستى آنها اقدام به چنین کارى نکرده بودند و پیروان خویش را قربانى مطامع و هوسهاى خود نمى ساختند امروز گروههاى زیادترى آئین حق یعنى اسلام را از جان و دل پذیرفته بودند، بنابراین به جرئت مى توان گفت : گناه میلیونها انسان که در ظلمت کفر باقى مانده اند به گردن آنها است !.
هم اکنون نیز دستگاه کلیسا و یهود براى دگرگون ساختن افکار عمومى مردم جهان درباره اسلام به چه کارهائى که دست نمى زنند و چه تهمتهاى عجیب و وحشتناکى که نسبت به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) روا نمى دارند.
این موضوع به قدرى دامنه دار است که جمعى از علماى روشنفکر مسیحى صریحا به آن اعتراف کرده اند که روش سنتى کلیسا در مبارزه ناجوانمردانه با اسلام یکى از علل بیخبر ماندن غربیها از این آئین پاک است .
سپس قرآن به تناسب بحث دنیا پرستى پیشوایان یهود و نصارى به ذکر یک قانون کلى در مورد ثروت اندوزان پرداخته ، مى گوید: کسانى که طلا و نقره را جمع آورى و پنهان مى کنند و در راه خدا انفاق نمى نمایند آنها را به عذاب دردناکى بشارت ده (و الذین یکنزون الذهب و الفضة و لا ینفقونها فى سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم ).
(یکنزون ) از ماده (کنز) بر وزن و به معنى (گنج ) است که در اصل به معنى جمع و جور کردن اجزاء چیزى گفته مى شود لذا شتر پر گوشت را (کناز اللحم ) مى نامند سپس به جمع آورى و نگهدارى و پنهان نمودن اموال و یا اشیاء گران قیمت اطلاق گردیده است .
بنابر این در مفهوم آن جمع آورى و نگاهدارى و گاهى پنهان کردن نیز افتاده است .
(ذهب ) به معنى (طلا) و (فضه ) به معنى نقره است .بعضى از دانشمندان لغت (طبق نقل طبرسى در مجمع البیان ) درباره این دو لغت تعبیر جالبى کرده اند و گفته اند: اینکه به (طلا) (ذهب ) گفته مى شود براى آن است که به زودى از دست مى رود و بقائى ندارد (ماده (ذهاب ) در لغت به معنى رفتن است ) و اینکه به (نقره ) (فضه ) گفته مى شود به خاطر آن است که به زودى پراکنده و متفرق مى گردد (انفضاض در لغت به معنى پراکندگى است ) و براى پى بردن به چگونگى حال اینگونه ثروتها همین نامگذارى آنها کافى است !.
از آنروز که جامعه هاى انسانى شکل گرفت مسئله مبادله فرآورده هاى مختلف در میان انسانها رواج داشت ، هر کس مازاد احتیاجات خود را از فراورده هاى کشاورزى و دامى و غیر آن در معرض فروش قرار مى داد، ولى در آغاز مبادله ها همواره به صورت مبادله جنس به جنس بود، زیرا پول اختراع نشده بود، و از آنجا که مبادله جنس به جنس مشکلات فراوانى ایجاد مى کرد، زیرا چه بسا افراد
مازاد نیاز خود را مى خواستند بفروشند ولى چیز دیگرى در آن حال مورد نیازشان نبود که با آن بخرند اما مایل بودند آن را به چیزى تبدیل کنند که هر گاه بخواهند بتوانند با آن اجناس مورد نظر خویش را فراهم سازند، از اینجا مسئله اختراع (پول ) مطرح شد.
پیدایش (نقره ) و از آن مهمتر (طلا) به این فکر تحقق بخشید و این دو فلز به ترتیب پول ارزان قیمت و گرانقیمت را تشکیل دادند و به وسیله آنها گردش معاملات رونق بیشتر و چشمگیرترى پیدا کرد.
بنابر این فلسفه اصلى پول همان گردش کاملتر و سریعتر چرخهاى مبادلات اقتصادى است ، و آنها که پول را به صورت (گنجینه ) پنهان مى کنند نه تنها موجب رکود اقتصادى و زیان به منافع جامعه مى شوند بلکه عمل آنها درست بر ضد فلسفه پیدایش پول است .
آیه فوق صریحا ثروت اندوزى و گنجینه سازى اموال را تحریم کرده است و به مسلمانان دستور مى دهد که اموال خویش را در راه خدا، و در طریق بهره گیرى بندگان خدا به کار اندازند، و از اندوختن و ذخیره کردن و خارج ساختن آنها از گردش معاملات به شدت بپرهیزند، در غیر این صورت باید منتظر عذاب دردناکى باشند.
این عذاب دردناک تنها کیفر شدید روز رستاخیز نیست بلکه مجازاتهاى سخت این دنیا را که بر اثر بهم خوردن موازنه اقتصادى و پیدایش اختلافات طبقاتى دامان فقیر و غنى را مى گیرد نیز شامل مى شود.
اگر در گذشته مردم دنیا به اهمیت این دستور اسلامى درست آشنا نبودند امروز ما به خوبى مى توانیم به آن پى ببریم ، زیرا نابسامانیهائى که دامن بشر را، بر اثر ثروت اندوزى گروهى خود خواه و بیخبر، گرفته و به شکل آشوبها و جنگها و خونریزیها ظاهر مى شود بر هیچکس پوشیده نیست .
جمع ثروت تا چه اندازه کنز محسوب مى شود؟
در میان مفسران در مورد آیه فوق گفتگو است که آیا هر گونه گرد آورى ثروت اضافه بر نیازمندیهاى زندگى (کنز) محسوب مى شود، و طبق آیه فوق حرام است ؟
یا این که این حکم مربوط به آغاز اسلام و قبل از نزول حکم زکات بوده و سپس با نزول حکم زکات بر داشته شده ؟
و یا این که اصولا آنچه واجب است پرداختن زکات سالانه است و نه غیر آن ، بنابراین هر گاه انسان اموالى را جمع آورى کند و هر سال مرتبا مالیات اسلامى آن یعنى زکات را بپردازد مشمول آیه فوق نخواهد بود.
در بسیارى از روایات که در منابع شیعه و اهل تسنن وارد شده تفسیر سوم به چشم مى خورد مثلا در حدیثى از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چنین مى خوانیم : (اى مال ادیت زکاته فلیس بکنز): (هر مال که زکات آن را بپردازى کنز نیست ).
و نیز مى خوانیم : هنگامى که آیه فوق نازل شد کار بر مسلمانان مشکل گردید و گفتند با این حکم هیچیک از ما نمى تواند چیزى براى فرزندان خود ذخیره کند و آینده آنها را تاءمین نماید... سرانجام از پیامبر سؤ ال کردند، پیغمبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: (ان الله لم یفرض الزکوة الا لیطیب بها ما بقى من اموالکم و انما فرض المواریث من اموال تبقى بعدکم ): (خداوند زکات را واجب نکرده است مگر به خاطر این که باقیمانده اموال شما براى شما پاک و پاکیزه باشد، لذا قانون ارث را درباره اموالى که بعد از شما مى ماند قرار داده است ) یعنى اگر گردآورى مال به کلى ممنوع بود قانون ارث موضوع نداشت .
در کتاب (امالى ) (شیخ ) از پیامبر نیز همین مضمون نقل شده است که هر کس زکات مال خود را بپردازد باقیمانده آن کنز نیست .
ولى روایات دیگرى در منابع اسلامى مشاهده مى کنیم که مضمون آن با تفسیر فوق ظاهرا و در بدو نظر سازگار نیست ، از جمله حدیثى است که در مجمع البیان از على (علیه السلام ) نقل شده که فرمود: (ما زاد على اربعة آلاف فهو کنز ادى زکوته او لم یودها و ما دونها فهى نفقة فبشرهم بعذاب الیم )
(هر چه از چهار هزار (درهم ) که ظاهرا اشاره به مخارج یک سال است بیشتر باشد (کنز) است خواه زکاتش را بپردازند یا نه ، و آنچه کمتر از آن باشد نفقه و هزینه زندگى محسوب مى شود، بنابراین ثروتاندوزان را به عذاب دردناک بشارت ده ).
و در کتاب (کافى ) از (معاذ بن ثیر) چنین نقل شده که مى گوید از امام صادق (علیه السلام ) شنیدم مى گفت : (شیعیان ما فعلا آزادند که از آنچه در دست دارند در راه خیر انفاق کنند (و باقیمانده براى آنها حلال است ) اما هنگامى که (قائم ) ما قیام کند تمام کنزها و ثروتهاى اندوخته را تحریم خواهد کرد تا همه را نزد او آرند و از آن در برابر دشمنان کمک گیرد و این مفهوم کلام خداست که در کتابش فرموده (و الذین یکنزون الذهب و الفضة ...).
در شرح حال (ابوذر) نیز کرارا و در بسیارى از کتب این مطلب نقل شده است که او آیه فوق را در برابر معاویه در شام هر صبح و شام مى خواند و با صداى بلند فریاد مى زد: (بشر اهل الکنوز بکى فى الجباه و کى بالجنوب و کى بالظهور ابدا حتى یتردد الحر فى اجوافهم ): (به گنج اندوزان بشارت ده
که هم پیشانى آنها را با این اموال داغ مى کنند و هم پهلوها و هم پشتهایشان را تا سوزش گرما، در درون وجود آنها به حرکت در آید)!.
و نیز استدلال (ابوذر) در برابر (عثمان ) به آیه فوق نشان مى دهد که او معتقد بوده است که آیه مخصوص مانعان زکات نیست ، بلکه غیر آنها را نیز شامل مى شود.
از بررسى مجموع احادیث فوق به ضمیمه خود آیه مى توان چنین نتیجه گرفت که در شرائط عادى و معمولى یعنى در مواقعى که جامعه در وضع ناگوار و خطرناکى نیست و مردم از زندگانى عادى بهره مندند پرداختن زکات کافى است و باقیمانده کنز محسوب نمى شود (البته باید توجه داشت که اصولا با رعایت موازین و مقررات اسلامى در درآمدها، اموال به صورت فوق العاده متراکم نمى شود، زیرا اسلام آنقدر قید و شرط براى آن قائل شده است که تحصیل چنین مالى غالبا غیر ممکن است ).
و اما در مواقع فوق العاده و هنگامى که حفظ مصالح جامعه اسلامى ایجاب کند حکومت اسلامى مى تواند محدودیتى براى جمع آورى اموال قائل شود (آنچنانکه در روایت على (علیه السلام ) خواندیم ) و یا به کلى همه اندوخته ها و ذخیره هاى مردم را براى حفظ موجودیت جامعه اسلامى مطالبه کند (آنچنان که در روایت امام صادق (علیه السلام ) درباره زمان قیام قائم آمده است که با توجه به ذکر علت در آن روایت سایر زمانها را نیز شامل مى شود زیرا مى فرماید: (فیستعین به على عدوه ).
ولى تکرار مى کنیم که این موضوع تنها در اختیار حکومت اسلامى است و او است که مى تواند چنین تصمیمى را در مواقع لزوم بگیرد (دقت کنید).
و اما داستان (ابوذر)، ممکن است ناظر به همین موضوع باشد که در آن روز جامعه اسلامى آنچنان نیاز شدیدى داشت که اندوختن ثروت در آنروز مخالف
منافع جامعه و حفظ موجودیت آن بود.
و یا اینکه نظر (ابوذر) به اموال بیت المال بود که در دست عثمان و (معاویه ) قرار داشت ، و مى دانیم این گونه اموال را با وجود مستحق و نیازمند لحظه اى نمى توان ذخیره کرد، بلکه باید به صاحبانش داد و مسئله زکات در اینجا به هیچوجه مطرح نیست .
به خصوص همه تواریخ اسلامى اعم از شیعه و اهل سنت گواهى مى دهد که عثمان اموال کلانى از بیت المال را به خویشاوندان خود داد، و معاویه از آن کاخى ساخت که افسانه کاخ ‌هاى ساسانیان را زنده کرد و ابوذر حق داشت که در برابر آنها این آیه را خاطرنشان سازد!.
ابوذر و اشتراکیت
مى دانیم از ایرادهاى مهمى که به خلیفه سوم گرفته شده مسئله تبعید خشونت آمیز (ابوذر) به سرزمین بد آب و هواى (ربذه ) است که منتهى به مرگ این صحابى بزرگ و این مجاهد فداکار راه اسلام گردید همان کسى که از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) درباره او نقل کرده اند: (آسمان سایه نیفکند و زمین در روى خود حمل نکرد کسى را که راستگوتر از ابوذر باشد).
این را نیز مى دانیم که اختلاف (ابوذر) با (عثمان ) بر سر تمناى مال و مقام نبود، چه اینکه او مردى از هر نظر پارسا و وارسته بود، بلکه سرچشمه اختلاف تنها ریختوپاش خلیفه سوم از بیت المال و بذل و بخشش بى حساب او به اقوام و بستگانش ‍ بود.
ابوذر در مسائل مالى مخصوصا آنجا که به بیت المال مربوط مى شد بسیار سختگیر بود و مى خواست همه مسلمانان روش پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را در این زمینه تعقیب کنند، اما مى دانیم در عصر خلیفه سوم جریان امور طور دیگرى بود.
به هر صورت هنگامى که سخنان صریح و قاطع این صحابى بزرگ بر خلیفه
سوم سخت آمد نخست او را به شام فرستاد اما (ابوذر) این بار صریحتر و قاطعتر در برابر اعمال (معاویه ) بپاخاست تا آنجا که (ابن عباس ) مى گوید معاویه به عثمان نوشت اگر نیازى به شام دارى (ابوذر) را باز گردان که اگر در شام بماند این منطقه از دست تو خواهد رفت .
(عثمان ) نامه اى نوشت و (ابوذر) را احضار کرد و طبق بعضى از تواریخ به (معاویه ) دستور داد او را با ماموران خشن که شب و روز او را به سوى (مدینه ) راه ببرند و لحظه اى راحت نگذارند، بفرستد، به گونه اى که (ابوذر) به هنگام ورود به (مدینه ) بیمار شد و چون حضور او در مدینه نیز قابل تحمل براى دستگاه خلافت نبود، وى را به (ربذه ) فرستاد و در همانجا از دنیا رفت .
کسانى که مى خواهند از خلیفه سوم در این باره دفاع کنند گاهى (ابوذر) را متهم مى کنند که او عقیده اشتراکى داشت و تمام اموال را مال خدا مى دانست و مالکیت شخصى را انکار مى کرد!!.
و این تهمت بسیار عجیبى است ، آیا با اینکه قرآن با صراحت تمام مالکیت شخصى را با شرائطى محترم شمرده ، با اینکه ابوذر از نزدیکترین افراد به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بود و در دامان قرآن پرورش یافته بود، و در زیر آسمان راستگوتر از او پیدا نمى شد، چگونه مى توان چنین نسبتى را به او داد؟
بیابان نشینهاى دور افتاده این حکم اسلامى را مى دانستند، آیات مربوط به تجارت و ارث و مانند آن را شنیده بودند، آیا باورکردنى است که نزدیکترین شاگردان پیامبر از این حکم بى خبر باشد؟
آیا جز این است که متعصبان لجوج براى تبرئه خلیفه سوم و از آن عجیبتر براى تبرئه دستگاه معاویه چنین تهمتى را بر او بسته اند، و هنوز هم گروهى چشم و گوش بسته آن را تعقیب مى کنند؟!
آرى ابوذر با الهام از آیات قرآن مخصوصا آیه (کنز) معتقد بود،
و صریحا این عقیده خود را اظهار مى داشت ، که بیت المال اسلام نباید به صورت ملک خصوصى اشخاص در آید، و نباید از این اموال که حق محرومان و نیازمندان در آن است و باید در راه تقویت اسلام و مصالح مسلمین به کار افتد، حاتم بخشى کرد، و یا افسانه کاخهاى (کسرى ) و (قیصر) را از نو زنده نمود.
به علاوه (ابوذر) عقیده داشت در آن روز که گروهى از مسلمانان سخت در مضیقه هستند ثروتمندان جمعیت نیز به زندگى ساده ترى قانع شوند و از اموال خود در راه خدا انفاق نمایند.
اگر ابوذر گناهى داشته همین بوده است ، ولى مورخان مزدور و بنى امیه و راویان چاپلوس و متملق و دینفروش براى دگرگون ساختن چهره این مرد مجاهد چنین تهمتهاى ناروائى را به او بسته اند.
گناه دیگر (ابوذر) این بود که عشق و علاقه خاصى به امیر مؤ منان على (علیه السلام ) داشت این گناه نیز به تنهائى کافى بود که دروغ پردازان بنى امیه قدرت جهنمى خود را براى لکه دار ساختن حیثیت (ابوذر) به کار گیرند، ولى دامان او آنچنان پاک بود و راستگوئى و آگاهى او نسبت به مسائل اسلامى آنچنان روشن که همه این دروغ پردازان را رسوا ساخت !
از جمله دروغهاى عجیبى که براى تبرئه خلیفه سوم در اینجا به ابوذر بسته اند این است که طبق نقل (ابن سعد) در (طبقات ) مى گویند: جمعى از اهل کوفه به (ابوذر) در همان زمان که در (ربذه ) بود گفتند: این مرد (یعنى عثمان ) اینهمه کارها را با تو کرد آیا حاضرى پرچمى برافرازى و ما در زیر آن با او به نبرد برخیزیم ؟ (ابوذر) گفت : نه ، اگر عثمان مرا از مشرق به مغرب بفرستد مطیع فرمانش خواهم بود!.
این دروغ پردازان هیچ توجه نکردند که اگر او چنین تسلیم فرمان خلیفه
بود این قدر مزاحم او نمى شد که حضورش در مدینه بار سنگینى بر خاطر خلیفه باشد و بهیچوجه نتواند او را تحمل کند.
و عجیبتر از آن سخنى است که نویسنده (المنار) در ذیل همین آیه مورد بحث ضمن اشاره به جریان ابوذر مى گوید که داستان (ابوذر) نشان مى دهد که در عصر صحابه (مخصوصا عثمان ) چه اندازه اظهار عقیده آزاد بود! و دانشمندان محترم بودند! و خلفاء محبت داشتند! تا آنجا که (معاویه ) جرئت نکرد به (ابوذر) چیزى بگوید بلکه به بالاتر از خود یعنى خلیفه نوشت و از او دستور خواست !
به راستى تعصب چه کارها که نمى کند آیا تبعید به سرزمین گرم و خشک و سوزان (ربذه ) سرزمین مرگ و آتش نمونه احترام به آزادى فکر و محبت به علماء بود؟ آیا سپردن این صحابى بزرگ را به دست مرگ دلیل بر حریت عقیده محسوب مى شد؟ آیا اگر معاویه از ترس سیل افکار عمومى به تنهائى نقشه اى براى ابوذر نکشید دلیل بر این است که نسبت به او احترام مى گذاشت ؟
و باز از عجائب این داستان این است که مدافعان از خلیفه مى گویند: تبعید ابوذر به حکم قانون (تقدیم دفع مفسده بر جلب مصلحت ) صورت گرفت ، زیرا گرچه بودن ابوذر در مدینه مصالح بزرگى داشت و مردم از علم و دانش او بهره فراوان مى بردند ولى عثمان عقیده داشت که ماندن او در مدینه به خاطر طرز تفکر انعطاف ناپذیر و خشنى که درباره اموال داشت سرچشمه مفاسدى خواهد شد و لذا از منافع وجود او چشم پوشیده و او را به خارج از مدینه فرستاد و چون هم ابوذر مجتهد بود و هم عثمان ، در اینجا ایرادى به عمل هیچکدام وارد نخواهد شد!.
راستى ما نمى دانیم چه مفسدهاى بر وجود ابوذر در مدینه مترتب مى شد؟
آیا باز گرداندن مردم به سنت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مفسده است ؟
چرا (ابوذر) به خلیفه اول و دوم که در امور مالى برنامه هاى عثمان را نداشتند ایراد نکرد؟
آیا باز گرداندن مردم به برنامه هاى مالى صدر اسلام منشاء فساد بود؟
آیا تبعید ابوذر و بریدن زبان حقگوى او سرچشمه اصلاح شد؟
آیا ادامه کار عثمان مخصوصا در مسائل مالى به انفجارى عظیم که خود او هم قربانى آن شد نیانجامید؟
آیا این مفسده بود و ترک آن مصلحت ؟!
ولى چه مى توان کرد؟ هنگامى که تعصب از در وارد مى شود منطق از در دیگر فرار مى کند.
به هر حال راه و رسم این صحابى بزرگ بر هیچ محقق منصفى پوشیده نیست و نیز هیچ راه منطقى براى تبرئه خلیفه سوم از آزارى که به ابوذر رسانید وجود ندارد.
کیفر ثروت اندوزان !
در آیه بعد اشاره به یکى از مجازاتهاى اینگونه افراد در جهان دیگر مى کند و مى گوید: (روزى فرا خواهد رسید که این سکه ها را در آتش سوزان دوزخ داغ و گداخته مى کنند و پیشانى و پهلو و پشتشان را با آن داغ خواهند کرد)
(یوم یحمى علیها فى نار جهنم فتکوى بها جباههم و جنوبهم و ظهورهم )
و در همین حال فرشتگان عذاب به آنها مى گویند: (این همان چیزى است که براى خودتان اندوختید و به صورت کنز در آوردید و در راه خدا به محرومان انفاق نکردید) (هذا ما کنزتم لانفسکم ).
(اکنون بچشید آنچه را براى خود اندوخته بودید و عواقب شوم آن را دریابید
(فذوقوا ما کنتم تکنزون )
این آیه بار دیگر این حقیقت را تاءکید مى کند که اعمال انسانها از بین نمى روند و همچنان باقى مى مانند و همانها هستند که در جهان دیگر برابر انسان مجسم مى شوند و مایه سرور و شادى و یا رنج و عذاب او مى گردند.
در اینکه در آیه فوق چرا از میان تمام اعضاء بدن تنها (پیشانى ) و (پشت ) و (پهلو) ذکر شده در میان مفسران گفتگو است ، ولى از ابوذر چنین نقل شده است که : او مى گفت : این به خاطر آن است که حرارت سوزان در فضائى که در پشت این سه نقطه قرار دارد نفوذ مى کند و تمام وجود آنها را فرا مى گیرد
(حتى یتردد الحرفى اجوافهم )
و نیز گفته شده این به خاطر آن است که با این سه عضو در مقابل محرومان عکس العمل نشان مى دادند: گاهى صورت را در هم مى کشیدند، و زمانى به علامت بى اعتنائى از روبرو شدن با آنها خود دارى مى کردند و منحرف مى شدند و گاهى به آنان پشت مى نمودند لذا این سه نقطه از بدن آنها را با اندوخته هاى زر و سیمشان داغ مى کنند!
در پایان این بحث مناسب است به یک نکته ادبى که در آیه موجود است نیز اشاره کنیم و آن اینکه در آیه مى خوانیم : (یوم یحمى علیها) یعنى در آن روز آتش به روى سکه ها ریخته مى شود تا داغ و سوزان گردند، در حالى که معمولا در این گونه موارد کلمه (على ) به کار برده نمى شود، بلکه فى المثل گفته مى شود: (یحمى الحدید) آهن را داغ مى کنند.
این تغییر عبارت شاید به خاطر این باشد که اشاره به سوزندگى فوق العاده سکه ها شود، چون اگر سکه اى را در آتش بیفکنند آن قدر داغ و سوزان نمى شود که اگر آن را به زیر آتش کنند و آتش به روى آن بریزند، قرآن نمى گوید
سکه ها را در آتش مى گذارند بلکه مى گوید آنها را در زیر آتش قرار مى دهند تا خوب گداخته و سوزان شود و این تعبیر زنده است که شدت مجازات اینگونه ثروت اندوزان سنگدل را بازگو مى کند.
آیه و ترجمه


إ ن عدة الشهور عند الله اثنا عشر شهرا فى کتب الله یوم خلق السموت و الا رض منها اءربعة حرم ذلک الدین القیم فلا تظلموا فیهن اءنفسکم و قتلوا المشرکین کافة کما یقتلونکم کافة و اعلموا اءن الله مع المتقین (36)
إ نما النسى ء زیادة فى الکفر یضل به الذین کفروا یحلونه عاما و یحرمونه عاما لیواطوا عدة ما حرم الله فیحلوا ما حرم الله زین لهم سوء اءعملهم و الله لا یهدى القوم الکفرین (37)


ترجمه :

36- تعداد ماهها نزد خداوند در کتاب (آفرینش ) الهى از آن روز که آسمانها و زمین را آفریده دوازده ماه است که از آن چهار ماه ، ماه حرام است (و جنگ در آن ممنوع مى باشد) این آئین ثابت و پابرجا (ى الهى ) است ، بنابر این در این ماهها به خود ستم مکنید (و از هر گونه خونریزى بپرهیزید) و با مشرکان (به هنگام نبرد) دسته جمعى پیکار کنید همانگونه که آنها دسته جمعى با شما پیکار مى کنند و بدانید خداوند با پرهیزکاران است .
37- نسى ء (جابجا کردن و تاخیر ماههاى حرام ) افزایشى در کفر (مشرکان ) است که بواسطه آن کافران گمراه مى شوند، یک سال آنرا حلال و سال دیگر آنرا تحریم مى کنند تا مطابق تعداد ماههائى که خداوند تحریم کرده بشود (و عدد چهار به پندارشان تکمیل گردد) و از این راه آنچه را که خدا حرام کرده حلال بشمرند، اعمال زشتشان در نظرشان زیبا جلوه داده شده و خداوند جمعیت کافران را هدایت نمى کند.
تفسیر
آتش بس اجبارى
از آنجا که در این سوره بحثهاى مشروحى پیرامون جنگ با مشرکان آمده است در دو آیه مورد بحث اشاره به یکى دیگر از مقررات جنگ و جهاد اسلامى شده و آن احترام به ماههاى حرام است .
نخست مى گوید: (تعداد ماهها در نزد خدا در کتاب آفرینش از آن روز که آسمان و زمین را آفرید دوازده ماه است ) (ان عدة الشهور عند الله اثنا عشر شهرا فى کتاب الله یوم خلق السموات و الارض ) تعبیر به (کتاب الله ) ممکن است اشاره به قرآن مجید یا سائر کتب آسمانى باشد، ولى با توجه به جمله (یوم خلق السموات و الارض ) مناسبتر این است که به معنى کتاب آفرینش و جهان هستى باشد، و به هر حال از آن روز که نظام منظومه شمسى به شکل کنونى صورت گرفت سال و ماه وجود داشت ، سال عبارت از یک دوره کامل گردش زمین به دور خورشید، و ماه عبارت از یک دوره کامل گردش کره ماه به دور کره زمین است که در هر سال 12 بار تکرار مى شود.

این در حقیقت یک تقویم پر ارزش طبیعى و غیر قابل تغییر است که به زندگى همه انسانها یک نظام طبیعى مى بخشد و محاسبات تاریخى آنها را به دقت تنظیم مى کند، و این یکى از نعمتهاى بزرگ خدا براى بشر محسوب مى شود، آنچنان که در آیه 189 سوره (بقره ) (یسئلونک عن الاهلة قل هى مواقیت للناس و الحج ) مشروحا بحث کرده ایم .
سپس اضافه مى کند: (از این دوازده ماه چهار ماه ، ماه حرام است ) که هر گونه جنگ و نبرد در آن حرام است (منها اربعة حرم ).
بعضى از مفسران تحریم جنگ در این چهار ماه را از زمان (ابراهیم خلیل ) مى دانند که در عصر جاهلیت عرب نیز به عنوان یک سنت به قوت خود باقى بود، هر چند آنها طبق امیال و هوسهاى خود گاهى جاى این ماهها را تغییر مى دادند، ولى در اسلام همواره ثابت و لا یتغیر است که سه ماه آن پشت سر هم (ذى القعده ) و (ذى الحجه ) و (محرم ) و یک ماه جدا است و آن ماه رجب است و به قول عربها سه ماه (سرد) (یعنى پشت سر هم ) و یک ماه (فرد) است .
ذکر این نکته لازم است که تحریم جنگ در این ماهها در صورتى است که جنگ از ناحیه دشمن به مسلمانان تحمیل نشود، اما در این صورت بدون شک مسلمانان باید بپاخیزند و دست روى دست نگذارند، زیرا احترام ماه حرام از ناحیه آنان نقض نشده بلکه از ناحیه دشمن نقض گردیده است (چنانکه شرح آن ذیل آیه 194 سوره بقره گذشت ).
بعد براى تاءکید مى گوید: (این آئین ثابت و پا بر جا و تغییرناپذیر است نه رسم نادرستى که در میان عرب بود که با میل و هوس ‍ خویش آنها را جابجا مى کردند (ذلک الدین القیم ).
از پاره اى از روایات استفاده مى شود که تحریم جنگ در این چهار ماه علاوه بر آئین ابراهیم در آئین یهود و مسیح و سائر آئینهاى آسمانى نیز بوده است و جمله ذلک الدین القیم ممکن است اشاره به این نکته نیز بوده باشد، یعنى از نخست در همه آئینها به صورت یک قانون ثابت وجود داشته است .
سپس مى گوید: (در این چهار ماه به خود ستم روا مدارید با شکستن احترام آنها خویش را گرفتار کیفرهاى دنیا و مجازاتهاى آخرت نسازید) (فلا تظلموا فیهن انفسکم ).
ولى از آنجا که ممکن بود تحریم جهاد در این چهار ماه وسیله اى براى
استفاده دشمنان بشود و آنها را در حمله کردن به مسلمین جسور کند در جمله بعد اضافه مى کند: (با مشرکان بطور دسته جمعى پیکار کنید همانگونه که آنها متفقا با شما مى جنگند) (و قاتلوا المشرکین کافة کما یقاتلونکم کافة ).
یعنى با اینکه آنها مشرکند و بت پرست و شرک سرچشمه پراکندگى است ولى با این حال در یک صف واحد با شما مى جنگند، شما که موحدید و یکتا پرست و توحید آئین اتحاد و یگانگى است سزاوارتر هستید که وحدت کلمه را برابر دشمن حفظ کنید و در یک صف همچون یک دیوار آهنین در مقابل دشمنان بایستید.
سرانجام مى گوید: (و بدانید اگر پرهیزگار باشید و اصول تعلیمات اسلام را دقیقا اجراء کنید خداوند پیروزى شما را تضمین مى کند زیرا خدا با پرهیزگاران است ) (و اعلموا ان الله مع المتقین ).
در دومین آیه مورد بحث اشاره به یک سنت غلط جاهلى یعنى مسئله نسى ء (تغییر دادن جاى ماههاى حرام ) کرده مى گوید: (تغییر دادن ماههاى حرام کفرى است که بر کفر آنها افزوده مى شود) (انما النسى ء زیادة فى الکفر) (و با این عمل افراد بى ایمان در گمراهى بیشتر قرار مى گیرند) (یضل به الذین کفروا).
(آنها در یک سال ماهى را هلال مى شمرند، و سال دیگر همان ماه را تحریم مى کنند تا به گمان خود آنرا با تعداد ماههائى که خدا تعیین کرده تطبیق دهند) یعنى هر گاه یکى از ماههاى حرام را حذف مى کنند ماه دیگرى را به جاى آن مى گذارند تا عدد چهار ماه تکمیل شود! (یحلونه عاما و یحرمونه عاما لیواطؤ ا عدة ما حرم الله ).
در حالى که با این عمل زشت و مسخره فلسفة تحریم ماههاى حرام را به
کلى از میان مى بردند و حکم خدا را بازیچه هوسهاى خویش مى ساختند، و عجب اینکه از این کار خود بسیار خشنود و راضى هم بودند، زیرا اعمال زشتشان در نظرشان جلوه کرده بود (زین لهم سوء اعمالهم ).
آنها با وسوسه هاى شیطانى چنانکه خواهد آمد ماههاى حرام را دگرگون مى ساختند و عجب اینکه آن را یک نوع تدبیر زندگى و معیشت و یا پیشرفت کار در زمینه جنگها و آمادگى جنگى مى پنداشتند، و مى گفتند فاصله زیاد آتش بس ورزیدگى جنگى را کم مى کند باید آتشى بپا کرد!.
خدا نیز آن مردمى را که شایستگى هدایت ندارند به حال خود رها مى کند و دست از هدایتشان مى کشد زیرا خداوند گروه کافران را هدایت نمى کند (و الله لا یهدى القوم الکافرین ).
نکته ها
در اینجا به چند نکته باید توجه کرد
1- فلسفه ماههاى حرام
تحریم جنگ در این چهار ماه یکى از طرق پایان دادن به جنگهاى طویل المدة ، و وسیله اى براى دعوت به صلح و آرامش بود، زیرا هنگامى که جنگجویان چهار ماه از سال اسلحه را به زمین بگذارند و صداى چکاچک شمشیرها یا صفیر گلوله ها خاموش ‍ شود و مجالى براى تفکر و اندیشه به وجود آید احتمال پایان یافتن جنگ بسیار زیاد است .
همیشه ادامه یک کار با شروع مجدد آن پس از خاموشى تفاوت دارد و دومى به مراتب مشکلتر است ، فراموش نمى کنیم که در دوران جنگهاى بیست ساله ویتنام چه اندازه زحمت مى کشیدند تا یک آتش بس بیست و چهار ساعته در آغاز
سال نو مسیحى یا مانند آن به وجود آورند، ولى اسلام براى پیروان خود در هر سال یک آتش بس چهارماهه اعلام مى دارد و این خود نشانه روح صلح طلبى اسلام است .
ولى همانگونه که گفتیم اگر دشمن بخواهد از این قانون اسلامى سوء استفاده کند و حریم ماههاى حرام را بشکند اجازه مقابله به مثل به مسلمانان داده شده است .
2- مفهوم و فلسفه (نسى ء) در جاهلیت
(نسى ء) بر وزن (کثیر) از ماده (نساء) به معنى تاخیر انداختن است (و خود این کلمه مى تواند اسم مصدر یا مصدر باشد) و به داد و ستدهائى که پرداخت پول آن به تاخیر مى افتد (نسیه ) گفته مى شود.
در زمان جاهلیت عرب گاهى یکى از ماههاى حرام را تاخیر مى انداختند یعنى مثلا به جاى ماه محرم ماه صفر را انتخاب مى کردند و تشریفات آن بدینگونه بود که یکى از سران قبیله (بنى کنانة ) در مراسم حج در سرزمین (منى ) در یک اجتماع نسبتا بزرگ پس از تقاضاى مردم این جمله را بر زبان جارى مى کرد و مى گفت : (من ماه محرم را امسال به تاخیر انداختم و ماه صفر را به جاى آن انتخاب کردم )!
و از ابن عباس نقل شده اول کسى که این سنت را بر قرار ساخت (عمرو ابن لحى ) بود و بعضى گفته اند (قلمس ) مردى از بنى کنانه بود.
فلسفه این کار در نظر آنها به عقیده بعضى این بوده است که گاهى تحمل سه ماه حرام پشت سر هم (ذى القعده ، ذى الحجه ، و محرم ) مشکل بوده و آن را به پندار خود مایه تضعیف روح جنگجوئى و رکود کار سربازان مى شمردند، زیرا عرب در جاهلیت علاقه عجیبى به غارتگرى و خونریزى و جنگ داشت ، و اصولا
(جنگ و غارت ) جزئى از زندگى او را تشکیل مى داد، و تحمل سه ماه آتش بس پى در پى براى آنها طاقت فرسا بود، لذا کوشش مى کردند لااقل ماه محرم را از این سه ماه جدا کنند.
این احتمال نیز داده شده است که گاهى به خاطر افتادن ذى الحجه در تابستان مسئله حج بر آنها دشوار مى شد و مى دانیم حج و مراسم آن براى عرب جاهلى تنها مسئله عبادت نبود بلکه این مراسم بزرگ که از زمان ابراهیم (علیه السلام ) به یاد مانده بود کنگره عظیمى محسوب مى شد که مایه رونق تجارت و اقتصاد آنها بود و فوائد گوناگونى از این اجتماع نصیب آنها مى شد، لذا جاى ماه ذى الحجة را به میل خود تغییر داده ، و ماه دیگرى را که هوا در آن ماه ، آمادگى بیشترى داشت بجایش قرار مى دادند، و ممکن است هر دو فلسفه صحیح باشد.
اما به هر صورت این عمل سبب مى شد که آتش جنگها همچنان فروزان بماند، و فلسفه ماههاى حرام پایمال شود، و مراسم حج بازیچه دست این و آن و وسیله اى براى منافع مادى آنها گردد.
قرآن این کار را زیادى در کفر شمرده ، زیرا علاوه بر شرک و کفر اعتقادى که داشتند با زیر پا گذاشتن این دستور مرتکب (کفر عملى )هم مى شدند، به خصوص اینکه با این کار دو عمل حرام انجام مى دادند یکى اینکه حرام خدا را حلال کرده بودند، و دیگرى اینکه حلال خدا را حرام نموده بودند.
3- وحدت کلمه در برابر دشمن
قرآن در آیات فوق دستور مى دهد که به هنگام مبارزه با دشمن ، مسلمانان متفقا و در صف واحد با آنها پیکار کنند، و از این دستور استفاده مى شود که حتى مبارزات سیاسى و فرهنگى و اقتصادى و نظامى خود را در برابر آنان هماهنگ سازند، و تنها در سایه چنین وحدتى که از روح توحید اسلام سرچشمه مى گیرد
توانائى بر پیروزى در مقابل دشمن دارند، این همان دستورى است که مدتها است به دست فراموشى سپرده شده و یکى از علل انحطاط مسلمین محسوب مى شود.
4- چگونه اعمال زشت در نظر زیبا جلوه مى کند؟
وجدان انسان در حالى که دست نخورده باشد به خوبى نیک و بد را تشخیص مى دهد اما هنگامى که دانسته قدم در جاده گناه و خلافکارى بگذارد فروغ وجدان کمرنگ و کمرنگتر مى شود و کار به جائى مى رسد که زشتى و قبح گناه تدریجا از میان مى رود.
هر گاه باز ادامه به این کار دهد کم کم اعمال زشت در نظرش زیبا، و زیبا، زشت جلوه مى کند! و این همان چیزى است که در آیات فوق و آیات دیگر قرآن به آن اشاره شده .
گاهى (تزیین اعمال زشت ) به شیطان نسبت داده شده است ، مانند آیه 63 سوره (نحل ) (فزین لهم الشیطان اعمالهم ) و گاهى به صورت فعل مجهول مانند آیه فوق ذکر شده است که فاعل آن ممکن است وسوسه هاى شیطان و یا نفس سرکش بوده باشد،
و گاهى به (شرکاء) (یعنى بتها) مانند آیه 137 سوره (انعام )، و حتى گاهى به خداوند نسبت داده شده است ، مانند آیه 4 سوره (نمل ) (ان الذین لا یؤ منون بالاخرة زینا لهم اعمالهم ): (کسانى که ایمان به آخرت ندارند اعمال زشتشان را در نظرشان زیبا جلوه مى دهیم ).
بارها گفته ایم که نسبت دادن اینگونه امور به خداوند به خاطر آن است که اینها خاصیت عمل خود انسان محسوب مى شود، و خواص همه اشیاء به دست خدا است و مسبب الاسباب او است ، و نیز گفته ایم این گونه نسبتها هیچگونه مخالفتى با مسئله اختیار و آزادى اراده انسان ندارد.
آیه و ترجمه


یاءیها الذین اءمنوا ما لکم إ ذا قیل لکم انفروا فى سبیل الله اثاقلتم إ لى الا رض اءرضیتم بالحیوة الدنیا من الاخرة فما متع الحیوة الدنیا فى الاخرة إ لا قلیل (38)
إ لا تنفروا یعذبکم عذابا اءلیما و یستبدل قوما غیرکم و لا تضروه شیا و الله على کل شى ء قدیر (39)


ترجمه :

38- اى کسانى که ایمان آورده اید چرا هنگامى که به شما گفته مى شود به سوى جهاد در راه خدا حرکت کنید سنگینى بر زمین مى کنید (و سستى به خرج مى دهید) آیا به زندگى دنیا به جاى آخرت راضى شده اید! با اینکه متاع زندگى دنیا در برابر آخرت چیز کمى بیش نیست !.
39- اگر (به سوى میدان جهاد) حرکت نکنید شما را مجازات دردناکى مى کند و گروه دیگرى غیر از شما را بجاى شما قرار مى دهد، و هیچ زیانى به او نمى رسانید، و خداوند بر هر چیزى توانا است .
شاءن نزول
از (ابن عباس ) و دیگران نقل شده که آیات فوق درباره جنگ (تبوک ) نازل گردیده است ، در آن هنگام که پیامبر از (طائف ) به سوى (مدینه ) بازگشت کرد و مردم را آماده پیکار با (رومیان ) نمود.
در روایات اسلام آمده است که پیامبر معمولا مقاصد جنگى و هدفهاى نهائى خود را قبل از شروع جنگ براى مسلمانان روشن نمى ساخت تا اسرار
نظامى اسلام به دست دشمنان نیفتد، ولى در مورد (تبوک ) چون مسئله شکل دیگرى داشت قبلا با صراحت اعلام نمود که ما به مبارزه با (رومیان ) مى رویم زیرا مبارزه با امپراطورى روم شرقى همانند جنگ با مشرکان مکه و یا یهود خیبر کار ساده اى نبود، و مى بایست مسلمانان براى این درگیرى بزرگ کاملا آماده شوند و خود سازى کنند.
به علاوه فاصله میان مدینه و سرزمین رومیان بسیار زیاد بود، و از همه گذشته فصل تابستان و گرما و برداشت محصول غلات و میوه ها بود.
همه این امور دست به دست هم داده و رفتن به سوى میدان جنگ را فوق العاده بر مسلمانان مشکل مى ساخت ، تا آنجا که بعضى در اجابت دعوت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تردید و دودلى نشان مى دادند!.
آیات فوق نازل شد و با لحنى قاطع و کوبنده به مسلمانان هشدار داد و اعلام خطر کرد و آنها را آماده این نبرد بزرگ ساخت .
تفسیر
باز هم حرکت به سوى میدان جهاد
همانگونه که در شاءن نزول گفتیم آیات فوق ناظر به جریان جنگ (تبوک ) است .
(تبوک )، منطقه اى است میان مدینه و شام که الان مرز کشور (عربستان سعودى ) محسوب مى شود، و در آن روز نزدیک سرزمین امپراطورى روم شرقى که بر شامات تسلط داشت محسوب مى شد.
این واقعه در سال نهم هجرى یعنى حدود یک سال بعد از جریان فتح مکه روى داد، و از آنجا که درگیرى و مقابله در این میدان با یکى از ابرقدرتهاى جهان آن روز بود نه با یک گروه کوچک یا بزرگ عرب ، جمعى از مسلمانان از حضور در این میدان وحشت داشتند، و لذا زمینه براى سمپاشى و وسوسه هاى منافقان کاملا آماده بود، آنها نیز براى تضعیف روحیه مؤ منان از هیچ چیز فروگذار نمى کردند.
فصل چیدن میوه ها و برداشت محصول فرا رسیده بود و براى مردمى که یک زندگى محدود کشاورزى و دامدارى دارند این روزها ایام سرنوشت محسوب مى شود چرا که رفاه یک سال آنها به آن بستگى دارد.
بعد مسافت ، گرمى هوا نیز چنانکه گفتیم به این عوامل باز دارنده کمک مى کرد.
در اینجا وحى آسمانى به یارى مردم شتافت و آیات قرآن پشت سر یکدیگر نازل شد و در برابر این عوامل منفى قرار گرفت .
در نخستین آیه مورد بحث قرآن با شدت هر چه تمامتر مردم را به جهاد دعوت مى کند، گاهى به زبان تشویق ، و گاهى به زبان ملامت و سرزنش ، و گاهى به زبان تهدید، با آنها سخن مى گوید و از هر درى براى آماده ساختن آنها وارد مى شود.
نخست مى گوید: (اى کسانى که ایمان آورده اید چرا هنگامى که به شما گفته مى شود در راه خدا و به سوى میدان جهاد حرکت کنید سستى و سنگینى به خرج مى دهید)؟ (یا ایها الذین آمنوا ما لکم اذا قیل لکم انفروا فى سبیل الله اثاقلتم الى الارض ).
(اثاقلتم ) از ماده (ثقل ) به معنى سنگینى است ، و جمله (اثاقلتم الى الارض ) کنایه از تمایل به ماندن در وطن و حرکت نکردن به سوى میدان جهاد است ،
و یا کنایه از تمایل به جهان ماده و چسبیدن به زرق و برق دنیا است ، و در هر صورت این وضع گروهى از مسلمانان ضعیف الایمان بود نه همه آنها و نه مسلمانان راستین و عاشقان جهاد در راه خدا.
سپس با سخن ملامت آمیزى مى گوید: آیا به این زندگى دنیا، این زندگى پست و زودگذر و ناپایدار، بجاى زندگى وسیع و جاویدان آخرت راضى شدید؟ (ا رضیتم بالحیوة الدنیا من الاخرة ).
(با این که فوائد و متاع زندگى دنیا در برابر زندگى آخرت یک امر ناچیز بیش نیست ) (فما متاع الحیوة الدنیا فى الاخرة الا قلیل ).
چگونه یک انسان عاقل تن به چنین مبادله زیانبارى ممکن است بدهد؟ و چگونه متاع فوق العاده گرانبها را به خاطر دستیابى به یک متاع ناچیز و کم ارزش از دست مى دهد؟
سپس مسئله را از لحن ملامت آمیز بالاتر برده و شکل یک تهدید جدى به خود مى گیرد و مى گوید: (اگر شما به سوى میدان جنگ حرکت نکنید خداوند به عذاب دردناکى مجازاتتان خواهد کرد) (الا تنفروا یعذبکم عذابا الیما).
و اگر گمان مى کنید با کنار رفتن شما و پشت کردنتان به میدان جهاد چرخ پیشرفت اسلام از کار مى افتد و فروغ آئین خدا به خاموشى مى گراید سخت در اشتباهید زیرا: (خداوند گروهى غیر از شما از افراد با ایمان و مصمم و مطیع فرمان خود را به جاى شما قرار خواهد داد) (و یستبدل قوما غیرکم )
گروهى که از هر نظر مغایر شما هستند نه تنها شخصیتشان بلکه ایمان و اراده و شهامت و فرمانبرداریشان غیر از شما است .
(و از این رهگذر هیچ گونه زیانى نمى توانید به خداوند و آئین پاک او وارد کنید) (و لا تضروه شیئا).
این یک واقعیت است ، نه یک گفتگوى خیالى یا آرزوى دور و دراز، چرا که (خداوند بر هر چیز توانا است ) و هر گاه اراده پیروزى آئین پاکش را کند بدون گفتگو جامه عمل به آن خواهد پوشید (و الله على کل شى ء قدیر)
در اینجا به چند نکته باید توجه کرد
1- در دو آیه فوق در حقیقت از هفت طریق روى مسئله جهاد تاءکید شده است ، (نخست ) از طریق خطاب به افراد با ایمان .(دوم ) از طریق امر به حرکت به میدان جهاد. (سوم ) به وسیله تعبیر فى (سبیل الله )، (چهارم ) استفهام انکارى درباره تبدیل دنیا به آخرت . (پنجم ) تهدید به عذاب الیم . (ششم ) تهدید به اینکه شما را از صحنه خارج مى کند و دیگران را به جاى شما مى گذارد و (هفتم ) از طریق توجه به قدرت بى پایان خدا و اینکه سستیهاى شما هیچگونه زیانى به پیشرفت کارها نمى رساند بلکه هر زیانى باشد دامنگیر خود شما مى شود.
2- از آیات فوق به خوبى استفاده مى شود که دلبستگى مجاهدان به زندگى دنیا آنها را در امر جهاد سست مى کند. مجاهدان راستین باید مردمى پارسا و زاهد پیشه و بى اعتنا به زرق و برقها باشند، امام على بن الحسین (علیهماالسلام ) در ضمن دعائى که براى مرزبانان کشورهاى اسلامى مى کند چنین مى گوید: (و انسهم عند لقائهم العدو ذکر دنیاهم الخداعة و امح عن قلوبهم خطرات المال الفتون ): (بارالها! فکر این دنیاى فریبنده را به هنگامى که آنها در برابر دشمنان قرار مى گیرند از نظرشان دور فرما، و اهمیت اموال فتنه انگیز و دلربا را از صفحه قلوبشان محو نما) (تا با دلى لبریز از عشق تو براى تو پیکار کنند).
و براستى اگر شناخت درستى از وضع دنیا و آخرت و چگونگى این دو زندگى داشته باشیم مى دانیم که این یکى در مقابل آن به قدرى محدود و ناچیز است که به حساب نمى آید در حدیثى که از پیامبر در این زمینه نقل شده است مى خوانیم : و الله ما الدنیا فى الاخرة الا لما یجعل احدکم اصبعه فى الیم ثم یرفعها فلینظر بم ترجع : (به خدا سوگند دنیا در برابر آخرت مثل این است که یکى از شما انگشت خود را در دریا بزند و سپس بردارد و بنگرد چه مقدار از آب دریا را با آن برداشته است )؟!
3- در این که منظور از گروهى که خداوند در آیات فوق به آنها اشاره کرده چه اشخاصى هستند بعضى از مفسران گفته اند: (ایرانیان ) و بعضى گفته اند منظور مردم یمن مى باشند که هر کدام با شهامتهاى فوق العاده خود در پیشرفت اسلام سهم بسیار بزرگى داشتند، و بعضى اشاره به کسانى مى دانند که بعد از نزول این آیات اسلام را پذیرفتند و از جان و دل در راه آن فداکارى به خرج دادند.
آیه و ترجمه


إ لا تنصروه فقد نصره الله إ ذ اءخرجه الذین کفروا ثانى اثنین إ ذ هما فى الغار إ ذ یقول لصحبه لا تحزن إ ن الله معنا فاءنزل الله سکینته علیه و اءیده بجنود لم تروها و جعل کلمة الذین کفروا السفلى و کلمة الله هى العلیا و الله عزیز حکیم (40)


ترجمه :

40- اگر او را یارى نکنید خداوند (او را یارى خواهد کرد همانگونه که در مشکلترین ساعات او را تنها نگذارد) آن هنگام که کافران او را (از مکه ) بیرون کردند در حالى که دومین نفر بود (و یکنفر همراه او بیش نبود) در آن هنگام که آندو در غار بودند و او به همسفر خود مى گفت غم مخور خدا با ماست ! در این موقع خداوند سکینه (و آرامش ) خود را بر او فرستاد و با لشکرهائى که مشاهده نمى کردید او را تقویت نمود و گفتار (و هدف ) کافران را پائین قرار داد (و آنها را با شکست مواجه ساخت ) و سخن خدا (و آئین او) بالا (و پیروز) است و خداوند عزیز و حکیم است .
تفسیر
خداوند پیامبرش را در حساسترین لحظات تنها نگذارد.
در آیات گذشته همانگونه که گفته شد روى مساءله جهاد در برابر دشمن از چند راه تاءکید شده بود، از جمله این که گمان نکنید اگر شما خود را از جهاد و یارى پیامبر کنار بکشید کار او و اسلام زمین مى ماند.
آیه مورد بحث این موضوع را تعقیب کرده ، مى گوید: (اگر او را یارى
نکنید خدائى که در سختترین حالات و پیچیده ترین شرائط او را به شکل معجز آسائى یارى کرد قادر است باز از او حمایت کند) (الا تنصروه فقد نصره الله )
و آن زمانى بود که مشرکان مکه توطئه خطرناکى براى نابود کردن پیامبر چیده بودند و همانگونه که در ذیل آیه 30 سوره انفال شرح آن گذشت تصمیم نهائى پس از مقدمات مفصلى بر این قرار گرفت که عده زیادى شمشیر زن از قبائل مختلف عرب خانه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را شبانه در حلقه محاصره قرار دهند و صبحگاهان دسته جمعى به او حمله کنند و او را در بسترش از دم شمشیرها بگذرانند.
پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) که به فرمان خدا از این جریان آگاه شده بود آماده بیرون رفتن از مکه و هجرت به (مدینه ) شد، اما نخست براى این که کفار قریش به او دست نیابند به (غار ثور) که در جنوب مکه قرار داشت و در جهت مخالف جاده مدینه بود پناه برد در این سفر ابوبکر نیز همراه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بود.
دشمنان کوشش فراوانى براى یافتن پیامبر کردند ولى مایوس و نومید بازگشتند و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) پس از سه شبانه روز توقف در غار و اطمینان از بازگشت دشمن ، شبانه از بیراهه به سوى مدینه حرکت کرد، و بعد از چندین شبانه روز سالم به مدینه رسید و فصل نوینى در تاریخ اسلام آغاز شد.
آیه فوق اشاره به یکى از حساسترین لحظات این سفر تاریخى کرده مى گوید (خداوند پیامبرش را یارى کرد، در آن هنگام که کافران او را بیرون کردند) (اذ اخرجه الذین کفروا).
البته قصد کفار بیرون کردن او از (مکه ) نبود، بلکه تصمیم به کشتن او
داشتند، ولى چون نتیجه کارشان بیرون رفتن پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از مکه شد این نسبت به آنها داده شده است .
سپس مى گوید: این در حالى بود که او دومین نفر بود (ثانى اثنین ) اشاره به اینکه جز یک نفر همراه او نبود و این نهایت تنهائى او را در این سفر پر خطر نشان مى دهد و همسفر او ابوبکر بود.
(به هنگامى که دو نفر به غار، یعنى (غار ثور) پناه بردند) (اذ هما فى الغار).
در آن موقع ترس و وحشت ، یار و همسفر پیامبر را فرا گرفت و پیامبر او را دلدارى داد (و گفت : غم مخور خدا با ما است ) (اذ یقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا).
(در این هنگام خداوند روح آرامش و اطمینان را که در لحظات حساس و پر خطر بر پیامبرش نازل مى کرد بر او فرستاد) (فانزل الله سکینته علیه ).
(و او را با لشکرهائى که نمیتوانستید آنها را مشاهده کنید، یارى کرد) (و ایده بجنود لم تروها).
این نیروهاى غیبى ممکن است اشاره به فرشتگانى باشد که حافظ پیامبر در این سفر پر خوف و خطر بودند، و یا آنها که در میدان جنگ (بدر) و (حنین ) و مانند آن به یارى او شتافتند.
(و سرانجام برنامه و هدف و مکتب کفار را پائین قرار داد و برنامه و گفتار الهى در بالا قرار گرفت ) (و جعل کلمة الذین کفروا السفلى و کلمة الله هى العلیا)
اشاره به اینکه توطئه هاى آنها در هم شکست ، آئین خرافیشان در هم پیچیده
شد، و نور خدا همه جا آشکار گشت و پیروزى در تمام جهات نصیب پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) اسلام شد.
چرا چنین نشود در حالى که (خداوند هم قادر است و هم حکیم و دانا)، با حکمتش راههاى پیروزى را به پیامبرش نشان مى دهد و با قدرتش او را یارى مى کند (و الله عزیز حکیم ).
داستان یار غار
ماجراى مصاحبت (ابوبکر) با پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در این سفر و اشارات سر بسته اى که در آیه فوق به این موضوع شده در میان مفسران شیعه و اهل تسنن بحثهاى مختلفى برانگیخته است .
بعضى راه افراط را پوئیده اند و بعضى راه تفریط را، (فخر رازى ) در تفسیر خود با تعصب خاصى کوشش کرده که دوازده فضیلت ! براى (ابوبکر) از آیه فوق استنباط کند و براى تکثیر عدد، آسمان و ریسمان را به هم بافته ، به طورى که پرداختن به شرح آن شاید مصداق اتلاف وقت باشد.
بعضى دیگر نیز اصرار دارند که مذمتهاى متعددى از آیه استفاده مى شود.
نخست باید دید که آیا کلمه (صاحب ) دلیل بر فضیلت است ؟ ظاهرا چنین نیست زیرا از نظر لغت (صاحب ) به معنى (همنشین ) و (همسفر) به طور مطلق است ، اعم از اینکه این همنشین و همسفر شخص خوبى باشد یا بدى ، چنانکه در آیه 37 سوره (کهف ) در داستان آن دو نفر که یکى با ایمان و خداپرست و دیگرى بى ایمان و مشرک بود مى خوانیم : قال له صاحبه و هو یحاوره ا کفرت بالذى خلقک من تراب : (رفیقش به او گفت : آیا به خدائى که تو را از خاک آفریده کافر شدى )؟
بعضى نیز اصرار دارند که ضمیر (علیه ) در جمله (فانزل الله سکینته علیه ) به (ابوبکر) باز مى گردد، زیرا پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نیاز به سکینه و آرامش نداشت ، بنابراین نزول سکینه و آرامش براى همسفر او (ابوبکر) بود.
در حالى که با توجه به جمله بعد که مى گوید: (و ایده بجنود لم تروها): (او را با لشکرى نامرئى یارى کرد و با توجه به اتحاد مرجع ضمیرها روشن مى شود که ضمیر (علیه ) نیز به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بر مى گردد، و این اشتباه است که ما تصور کنیم سکینه مربوط به موارد حزن و اندوه است ، بلکه در قرآن کرارا مى خوانیم که سکینه بر شخص پیامبر نازل گشت هنگامى که در شرائط سخت و مشکلى قرار داشت ، از جمله در آیه 26 همین سوره در جریان جنگ حنین مى خوانیم : (ثم انزل الله سکینته على رسوله و على المؤ منین ) (خداوند سکینه و آرامش را در آن شرائط سخت بر پیامبرش و بر مؤ منان نازل کرد و نیز در آیه 26 سوره (فتح ) مى خوانیم : (فانزل الله سکینته على رسوله و على المؤ منین ) در حالى که در جمله هاى قبل در این دو آیه هیچگونه سخنى از حزن و اندوه به میان نیامده است بلکه سخن از پیچیدگى اوضاع به میان آمده .
در هر حال آیات قرآن نشان مى دهد که نزول سکینه به هنگام مشکلات سخت صورت مى گرفته و بدون شک پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در (غار ثور) لحظات سختى را مى گذراند.
و عجیبتر اینکه بعضى گفته اند جمله (ایده بجنود لم تروها) به (ابوبکر) باز مى گردد!!
در حالى که تمام بحث این آیه بر محور یارى خداوند نسبت به پیامبر دور میزند و قرآن مى خواهد روشن کند که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تنها نیست و اگر یاریش نکنید خدا یاریش خواهد کرد چگونه کسى را که تمام بحث بر محور او دور میزند رها ساخته ، و به سراغ کسى مى روند که به عنوان تبعى از او بحث شده
است این سخن نشان مى دهد که تعصبها مانع از آن شده که حتى به معنى آیه توجه شود.
آیه و ترجمه


انفروا خفافا و ثقالا و جهدوا باءمولکم و اءنفسکم فى سبیل الله ذلکم خیر لکم إ ن کنتم تعلمون (41)
لو کان عرضا قریبا و سفرا قاصدا لاتبعوک و لکن بعدت علیهم الشقة و سیحلفون بالله لو استطعنا لخرجنا معکم یهلکون اءنفسهم و الله یعلم إ نهم لکذبون (42)


ترجمه :

41- (همگى به سوى میدان جهاد) حرکت کنید، چه سبکبار باشید چه سنگین بار، و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد نمائید، این بنفع شماست اگر بدانید.
42- (اما گروهى از آنها چنانند که ) اگر غنائمى نزدیک (و در دسترس ) و سفرى سهل و آسان باشد (به طمع دنیا) از تو پیروى مى کنند، ولى (اکنون که براى میدان تبوک ) راه بر آنها دور (و پر مشقت ) است (سرباز میزنند) و به زودى سوگند یاد مى کنند که اگر توانائى داشتیم همراه شما حرکت مى کردیم (ولى آنها با این اعمال و این دروغها در واقع ) خود را هلاک مى کنند و خداوند مى داند آنها دروغگو هستند.
تفسیر
تنپروران طماع
گفتیم جنگ تبوک یک وضع استثنائى داشت ، و تواءم با مقدماتى کاملا
مشکل و پیچیده بود، به همین جهت عده اى از افراد ضعیف الایمان و یا منافق از شرکت در این میدان تعلل مى ورزیدند، در آیات گذشته خداوند گروهى از مؤ منان را سرزنش کرد که چرا به هنگام صدور فرمان جهاد، سنگینى به خرج مى دهند؟ و فرمود دستور جهاد به سود خود شما است و گرنه خدا مى تواند به جاى افراد بى اراده و تن پرور مردمى شجاع و با ایمان و مصمم قرار دهد، بلکه حتى بدون آنهم قادر است پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) خود را حفظ کند آنچنانکه در داستان (غار ثور) و (لیلة المبیت ) حفظ نمود.
عجب اینکه چند تار عنکبوت که بر دهانه غار تنیده شده بود سبب انحراف فکر دشمنان لجوج و سرکش شد و از در غار بازگشتند و پیامبر خدا سالم ماند، جائى که خداوند با چند تار عنکبوت مى تواند مسیر تاریخ بشر را دگرگون سازد چه نیازى به کمک این و آن دارد تا بخواهند ناز کند، در حقیقت همه این دستورات براى تکامل و پیشرفت خود آنها است نه براى رفع نیازمندى خداوند.
به دنبال این سخن بار دیگر مؤ منان را دعوت همه جانبه به سوى جهاد مى کند و مسامحه کنندگان را مورد سرزنش قرار مى دهد.
نخست مى گوید: (همگى به سوى میدان جهاد حرکت کنید خواه سبکبار باشید یا سنگین بار) (انفروا خفافا و ثقالا).
(خفاف ) جمع (خفیف ) و (ثقال ) جمع (ثقیل ) و این دو کلمه مفهوم جامعى دارد که همه حالات انسان را شامل مى شود، یعنى اعم از اینکه جوان باشید یا پیر، مجرد باشید یا متاهل ، کم عائله باشید یا پرعائله ، غنى باشید یا فقیر، بدون گرفتارى باشید یا گرفتار، زراعت و باغ و تجارت داشته باشید یا نه ، در هر صورت و در هر حال و در هر موقعیت بر شما لازم است هنگامى که فرمان جهاد صادر شد همگى این دعوت آزادیبخش را اجابت کنید و از هر کار دیگرى چشم
بپوشید و سلاح به دست گرفته به سوى میدان نبرد حرکت کنید.
و اینکه بعضى از مفسران این دو کلمه را تنها به یکى از معانى فوق محدود ساخته اند هیچگونه دلیلى ندارد، بلکه هر کدام از آنها یکى از مصداقهاى این مفهوم وسیع است .
سپس اضافه مى کند: (در راه خدا با اموال و جانها جهاد کنید) (و جاهدوا باموالکم و انفسکم ).
یعنى جهادى همه جانبه و فراگیر، چرا که در برابر دشمن نیرومندى که از ابر قدرتهاى آن زمان محسوب مى شد قرار داشتند، و بدون آن پیروزى ممکن نبود.
اما براى اینکه باز اشتباه براى کسى پیدا نشود که این فداکاریها به سود خداوند است مى گوید: (این به نفع شما است اگر بدانید) (ذلکم خیر لکم ان کنتم تعلمون ).
یعنى اگر بدانید که جهاد کلید سر بلندى و عزت و بر طرف کننده ضعف و ذلت است .
اگر بدانید که هیچ ملتى بدون جهاد در جهان به آزادى واقعى و عدالت نخواهد رسید.
و اگر بدانید که راه رسیدن به رضاى خدا و سعادت جاویدان و انواع نعمتها و مواهب الهى در این نهضت مقدس عمومى و فداکارى همه جانبه است !
سپس بحث را متوجه افراد سست و تنبل و ضعیف الایمان که براى سرباز زدن از حضور در این میدان بزرگ به انواع بهانه ها متشبث مى شدند کرده ، و با پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چنین مى گوید: (اگر غنیمتى آماده و سفرى نزدیک بود به خاطر رسیدن به متاع دنیا به زودى دعوت تو را اجابت مى کردند) و براى نشستن بر سر
چنین سفره آمادهاى مى دویدند (لو کان عرضا قریبا و سفرا قاصدا لاتبعوک ).
(لکن اکنون که راه بر آنها دور است سستى مى ورزند و بهانه مى آورند) (و لکن بعدت علیهم الشقة ).
عجب اینکه تنها به عذر و بهانه قناعت نمى کنند بلکه (به زودى نزد تو مى آیند و قسم یاد مى کنند که اگر ما قدرت داشتیم با شما خارج مى شدیم ) (و سیحلفون بالله لو استطعنا لخرجنا معکم ).
و اگر مى بینید ما به این میدان نمى آئیم بر اثر ناتوانى و گرفتارى و عدم قدرت است .
(آنها با این اعمال و این دروغها در واقع خود را هلاک مى کنند) (یهلکون انفسهم ).
(ولى خداوند مى داند آنها دروغ مى گویند) (و الله یعلم انهم لکاذبون ) کاملا قدرت دارند اما چون سفره چرب و نرمى نیست و برنامه شاق و پردرد سرى در پیش است به قسمتهاى دروغ متشبث مى شوند.
این موضوع منحصر به جنگ (تبوک ) و زمان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نبود، در هر جامعه اى گروهى (تنبل ) یا (منافق و طماع و فرصت طلب ) وجود دارند که همیشه منتظرند لحظات پیروزى و نتیجه گیرى فرا رسد آنگاه خود را در صف اول جابزنند، فریاد بکشند، گریبان چاک کنند و خود را از نخستین مجاهد و برترین مبارز و دلسوزترین افراد معرفى کنند تا بدون زحمت از ثمرات پیروزى دیگران بهره گیرند!.
ولى همین گروه مجاهد سینه چاک و مبارز دلسوز به هنگام پیش آمدن حوادث مشکل هر کدام به سوئى فرار مى کنند و براى توجیه فرار خود عذرها و بهانه ها مى تراشند یکى بیمار شده ، دیگرى فرزندش در بستر بیمارى افتاده ، سومى خانوادهاش گرفتار وضع حمل است ، چهارمى چشمش دید کافى ندارد، پنجمى مشغول تهیه مقدمات است و همچنین !...
ولى بر افراد بیدار و رهبران روشن لازم است که این گروه را از آغاز شناسائى کنند و اگر قابل اصلاح نیستند از صفوف خود برانند!.
آیه و ترجمه


عفا الله عنک لم اءذنت لهم حتى یتبین لک الذین صدقوا و تعلم الکذبین (43)
لا یستذنک الذین یؤ منون بالله و الیوم الاخر اءن یجهدوا بأ مولهم و اءنفسهم و الله علیم بالمتقین (44)
إ نما یستذنک الذین لا یؤ منون بالله و الیوم الاخر و ارتابت قلوبهم فهم فى ریبهم یترددون (45)


ترجمه :

43- خداوند تو را بخشید چرا به آنها اجازه دادى پیش از آنکه کسانى که راست گفتند براى تو روشن شوند و دروغگویان را بشناسى ؟!
44- آنها که ایمان بخدا و روز جزا دارند هیچگاه از تو اجازه براى جهاد (در راه خدا) با اموال و جانهایشان نمى گیرند، و خداوند پرهیزکاران را مى شناسد.
45- تنها کسانى از تو اجازه مى گیرند که ایمان به خدا و روز جزا ندارند و دلهایشان آمیخته با شک و تردید است ، لذا آنها در تردید خود سر گردانند.
تفسیر
سعى کن منافقان را بشناسى
از آیات فوق استفاده مى شود که گروهى از منافقان نزد پیامبر آمدند و پس از بیان عذرهاى گوناگون و حتى سوگند خوردن ، اجازه خواستند که آنها را از شرکت در میدان (تبوک ) معذور دارد، و پیامبر به این عده اجازه داد.
خداوند در نخستین آیه مورد بحث پیامبرش را مورد عتاب قرار مى دهد و مى گوید: (خداوند تو را بخشید، چرا به آنها اجازه دادى که از شرکت در میدان جهاد خوددارى کنند)؟! (عفا الله عنک لم اذنت لهم ).
(چرا نگذاشتى آنها که راست مى گویند از آنها که دروغ مى گویند شناخته شوند) و به ماهیت آنها پى برى ؟ (حتى یتبین لک الذین صدقوا و تعلم الکاذبین ).
در اینکه عتاب و سرزنش فوق که تواءم با اعلام عفو پروردگار است دلیل بر آن است که اجازه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کار خلافى بوده ، یا تنها ترک اولى بوده ، و یا هیچکدام ، در میان مفسران گفتگو است .
بعضى آنچنان تند رفته اند، و حتى جسورانه و بى ادبانه نسبت به مقام مقدس پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) گفته اند که آیه فوق را دلیل بر امکان صدور گناه و معصیت از او دانسته اند، و لا اقل ادبى را که خداوند بزرگ در این تعبیر نسبت به پیامبرش ‍ رعایت کرده که نخست سخن از (عفو) مى گوید و بد (مؤ اخذه ) مى کند رعایت نکرده اند و به گمراهى عجیبى افتاده اند.
انصاف این است که در این آیه هیچگونه دلیلى بر صدور گناهى از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) وجود ندارد، حتى در ظاهر آیه ، زیرا همه قرائن نشان مى دهد چه پیامبر
(صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به آنها اجازه مى داد و چه اجازه نمى داد این گروه منافق در میدان (تبوک ) شرکت نمى جستند، و به فرض که شرکت مى کردند نه تنها گرهى از کار مسلمانان نمى گشودند بلکه مشکلى بر مشکلات مى افزودند، چنانکه در چند آیه بعد مى خوانیم : (لو خرجوا فیکم ما زادوکم الا خبالا): (اگر آنها با شما حرکت مى کردند جز شر و فساد و سعایت و سخن چینى و ایجاد نفاق کار دیگرى انجام نمى دادند)!
بنابراین هیچگونه مصلحتى از مسلمانان با اذن پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فوت نشد، تنها چیزى که در این میان وجود داشت این بود که اگر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به آنها اجازه نمى داد مشت آنها زودتر باز مى شد و مردم به ماهیتشان زودتر آشنا مى شدند ولى این موضوع چنان نبود که از دست رفتن آن موجب ارتکاب گناهى باشد، شاید فقط بتوان نام ترک اولى بر آن گذارد به این معنى که اذن دادن پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در آن شرائط و در برابر سوگندها و اصرارهاى منافقین هر چند کار بدى نبود اما ترک اذن از آنهم بهتر بود تا این گروه زودتر شناخته شوند.
این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که : عتاب و خطاب مزبور جنبه کنائى داشته و حتى ترک اولى نیز در کار نباشد، بلکه منظور بیان روح منافقگرى منافقان با یک بیان لطیف و کنایه آمیز بوده است .
این موضوع را با ذکر مثالى میتوان روشن ساخت فرض کنید ستمگرى مى خواهد به صورت فرزند شما سیلى بزند، یکى از دوستانتان دست او را مى گیرد شما نه تنها از این کار ناراحت نمى شوید بلکه خوشحال نیز خواهید شد، اما براى اثبات زشتى باطن طرف به صورت عتاب آمیز به دوستتان مى گوئید: (چرا نگذاشتى سیلى بزند تا همه مردم این سنگدل منافق را بشناسند)؟! و هدفتان از این بیان تنها اثبات سنگدلى و نفاق اوست که در لباس عتاب و سرزنش دوست مدافع ظاهر شده است .
مطلب دیگرى که در تفسیر آیه باقى مى ماند این است که مگر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) منافقان را نمى شناخت که خداوند مى گوید: مى خواستى به آنها اذن ندهى تا وضع آنها بر تو روشن گردد.
(پاسخ ) این سؤ ال این است که (اولا) پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از طریق علم عادى به وضع این گروه آشنائى نداشت و علم غیب براى قضاوت درباره موضوعات کافى نیست ، بلکه باید از طریق مدارک عادى وضع آنها روشن گردد، و ثانیا هدف تنها این نبوده که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بداند بلکه ممکن است هدف این بوده که همه مسلمانان آگاه شوند، هر چند روى سخن به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است .
سپس به شرح یکى از نشانه هاى مؤ منان و منافقان پرداخته مى گوید: (آنها که ایمان به خدا و سراى دیگر دارند هیچگاه از تو اجازه براى عدم شرکت در جهاد با اموال و جانها، نمى خواهند) (لا یستاذنک الذین یؤ منون بالله و الیوم الاخر اءن یجاهدوا باموالهم و انفسهم ).
بلکه هنگامى که فرمان جهاد صادر شد بدون تعلل و سستى به دنبال آن مى شتابند و همان ایمان به خدا و مسئولیتهایشان در برابر او، و ایمان به دادگاه رستاخیز آنان را به این راه دعوت مى کند و راه عذرتراشى و بهانه جوئى را به رویشان مى بندد.
(خداوند به خوبى افراد پرهیزکار را مى شناسد و از نیت و اعمال آنها کاملا آگاه است ) (و الله علیم بالمتقین ).
سپس مى گوید: (تنها کسانى از تو اجازه براى عدم شرکت در میدان جهاد مى طلبند که ایمان به خدا و روز جزا ندارند) (انما یستاذنک الذین
لا یؤ منون بالله و الیوم الاخر):
سپس براى تاءکید عدم ایمان آنها مى گوید : (آنها کسانى هستند که دلهایشان مضطرب و آمیخته با شک و تردید است ) ! (و ارتابت قلوبهم ).
(به همین دلیل در این شک و تردید گاهى قدم به پیش مى گذارند و گاهى باز مى گردند و پیوسته در حیرت و سرگردانى به سر مى برند ) و به همین جهت منتظر پیدا کردن بهانه و کسب اجازه از پیامبرند (فهم فى ریبهم یترددون )
گرچه صفات فوق به شکل فعل مضارع ذکر شده است ولى منظور از آن بیان صفات و حال منافقان و مؤ منان است و ماضى و حال و مضارع در آن تفاوت نمى کند.
به هر حال مؤ منان در پرتو ایمانشان تصمیم و اراده اى محکم و خلل ناپذیر دارند راه را به روشنى دیده اند، مقصدشان معلوم ، و هدفشان مشخص است ، به همین دلیل با عزمى راسخ و بدون تردید و دودلى با گامهائى استوار به پیش مى روند.
اما منافقان چون هدفشان تاریک و نامشخص است گرفتار حیرت و سرگردانى هستند و همیشه به دنبال بهانه اى براى فرار از زیر بار مسئولیتها مى گردند.
این دو نشانه مخصوص (مؤ منان ) و (منافقان ) صدر اسلام و میدان جنگ (تبوک ) نبود بلکه هم امروز نیز (مؤ منان راستین ) را از (مدعیان دروغین ) با این دو صفت میتوان شناخت ، مؤ من ، شجاع و مصمم است و منافق بزدل و ترسو و متحیر و عذرتراش !
آیه و ترجمه


و لو اءرادوا الخروج لا عدوا له عدة و لکن کره الله انبعاثهم فثبطهم و قیل اقعدوا مع القعدین (46)
لو خرجوا فیکم ما زادوکم إ لا خبالا و لا وضعوا خللکم یبغونکم الفتنة و فیکم سمعون لهم و الله علیم بالظلمین (47)
لقد ابتغوا الفتنة من قبل و قلبوا لک الا مور حتى جاء الحق و ظهر اءمر الله و هم کرهون (48)


ترجمه :

46- اگر آنها (راست میگفتند و) مى خواستند (به سوى میدان جهاد) خارج شوند وسیله اى براى آن فراهم مى ساختند، ولى خدا از حرکت آنها کراهت داشت لذا (توفیقش را از آنان سلب کرد و) آنها را (از این کار) باز داشت ، و به آنها گفته شد با قاعدین (کودکان و پیران و بیماران ) بنشینید.
47- اگر همراه شما (به سوى میدان جهاد) خارج مى شدند چیزى جز اضطراب و تردید به شما نمى افزودند و به سرعت در بین شما به فتنه انگیزى (و ایجاد تفرقه و نفاق ) مى پرداختند و در میان شما افرادى (سست و ضعیف ) هستند که بسیار از آنها پذیرا مى باشند، و خداوند از ظالمان با خبر است .
48- آنها پیش از این (نیز) اقدام به فتنه انگیزى کردند و کارها را براى تو دگرگون ساختند (و بهم ریختند) تا زمانى که حق فرا رسید و فرمان خدا آشکار گشت (و پیروز شدید) در حالى که آنها کراهت داشتند.
تفسیر
عدمشان به ز وجود!
در نخستین آیات فوق یکى دیگر از نشانه هاى کذب و دروغ آنها را بیان کرده و در حقیقت بحثى را که در آیات قبل گذشت و فرمود و الله یعلم انهم لکاذبون تکمیل مى کند و مى گوید: (اینها اگر راست مى گویند و آماده شرکت در جهادند و تنها منتظر اذن تواند میبایست همه وسائل جهاد را از سلاح و مرکب و هر چه در توان دارند فراهم ساخته باشند) در حالى که هیچگونه آمادگى در آنها دیده نمى شود (و لو ارادوا الخروج لاعدوا له عدة ).
(اینها افراد تاریکدل و بى ایمانى هستند که خدا از شرکت آنها در میدان پر افتخار جهاد کراهت دارد لذا توفیق خود را از آنها سلب کرده و آنان را از حرکت باز داشته است ) (و لکن کره الله انبعاثهم فثبطهم ).
در اینکه گوینده این سخن کیست ؟ آیا خداوند یا پیامبر است ؟ و یا نفس و باطن خودشان است ؟
در میان مفسران گفتگو است ، ولى ظاهر این است که یک فرمان تکوینى است که از باطن تاریک و آلوده آنها برخاسته و مقتضاى عقیده فاسد و اعمال زشت آنها است و بسیار دیده مى شود که مقتضاى حال را به صورت امر یا نهى بیرون مى آورند از آیه فوق به خوبى استفاده مى شود که هر عمل و نیتى اقتضائى دارد که خواه ناخواه دامان انسان را مى گیرد، و همه کس شایستگى و لیاقت آن را ندارند که در کارهاى بزرگ و راه خدا گام بردارند، این توفیق را خداوند نصیب کسانى مى کند که پاکى نیت و آمادگى و اخلاص در آنان سراغ دارد.
در آیه بعد به این واقعیت اشاره مى کند که عدم شرکت اینگونه افراد در میدان جهاد نه تنها جاى تاءسف نیست بلکه شاید جاى خوشحالى باشد، زیرا آنها نه فقط مشکلى را نمى گشایند بلکه با آن روح نفاق و بى ایمانى و انحراف اخلاقى سر چشمه مشکلات تازه اى خواهند شد.
در حقیقت به مسلمانان یک درس بزرگ مى دهد که هیچگاه در فکر افزودن سیاهى لشکر و کمیت و تعداد نباشند، بلکه به فکر این باشند که افراد مخلص و با ایمان را انتخاب کنند هر چند نفراتشان کم باشد، این درسى بود براى دیروز مسلمانان ، و براى امروز و براى فردا.
نخست مى گوید: (اگر آنها همراه شما به سوى میدان جهاد (تبوک ) حرکت مى کردند نخستین اثر شومشان این بود که چیزى جز تردید و اضطراب بر شما نمى افزودند) (لو خرجوا فیکم ما زادوکم الا خبالا).
(خبال ) به معنى اضطراب و تردید و (خبل ) (بر وزن اجل ) به معنى (جنون ) و (خبل ) (بر وزن طبل ) به معنى (فاسد شدن اعضاء) است .
بنابراین حضور آنها با آن روحیه فاسد و تواءم با تردید و نفاق و بزدلى اثرى جز ایجاد تردید و شک و تولید فساد در میان سپاه اسلام ندارد.
بعلاوه (آنها با سرعت کوشش مى کنند در میان نفرات لشکر نفوذ کنند و به ایجاد نفاق و تفرقه و از هم گسستن پیوندهاى اتحاد بپردازند) (و لاوضعوا خلالکم یبغونکم الفتنة )
سپس به مسلمانان اخطار مى کند که مراقب باشید (افراد ضعیف الایمانى در گوشه و کنار جمعیت شما وجود دارند که زود تحت تاءثیر سخنان این گروه
منافق قرار مى گیرند) (و فیکم سماعون لهم ).
(سماع ) به معنى کسى است که حال پذیرش و شنوائى او زیاد است و بدون مطالعه و دقت هر سخنى را باور مى کند.
بنابراین وظیفه مسلمانان قوى الایمان آن است که مراقب این گروه ضعیف باشند مبادا طعمه منافقان گرگ صفت شوند.
این احتمال نیز وجود دارد که (سماع ) به معنى جاسوس و سخن چنین بوده باشد یعنى در میان شما پارهاى از افراد هستند که براى گروه منافقان جاسوسى مى کنند.
و در پایان آیه مى گوید: (خداوند همه ستمگران را مى شناسد آنها که آشکارا و آنها که پنهانى ستم به خویش یا به جامعه مى کنند از دیدگاه علم او مخفى نیستند (و الله علیم بالظالمین ).
در آیه بعد به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) هشدار میدهد که این اولین بار نیست که این گروه منافق به سمپاشى و تخریب مشغول مى شوند باید به خاطر بیاورى که آنها در گذشته نیز مرتکب چنین کارهائى شدند، و الان نیز از هر فرصتى براى نیل به مقصود خود استفاده مى کنند، و چنین مى گوید این گروه منافقین قبلا هم مى خواستند میان شما تفرقه و پراکندگى ایجاد کنند (لقد ابتغوا الفتنة من قبل ).
و این اشاره به داستان جنگ احد است که عبد الله بن ابى و یارانش از نیمه راه باز گشتند و دست از یارى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) برداشتند، و یا اشاره به سائر مواردى است که توطئه بر ضد شخص پیامبر و یا افراد مسلمین چیدند که تاریخ اسلام آنها را ثبت کرده است .
آنها کارها را براى تو دگرگون ساختند، نقشه ها کشیدند تا اوضاع
مسلمانان را بهم بریزند و آنها را از جهاد باز دارند و اطراف تو خالى شود (و قلبوا لک الامور).
اما هیچیک از این توطئه ها و تلاشها به جائى نرسید ، و همه نقش بر آب شد و تیرشان به سنگ خورد سرانجام فتح و پیروزى فرا رسید و حق آشکار گشت (حتى جاء الحق و ظهر امر الله ).
در حالى که آنها از پیشرفت و پیروزى تو ناراحت بودند (و هم کارهون ).
اما خواست و اراده بندگان در برابر اراده و مشیت پروردگار کمترین اثرى نمیتواند داشته باشد، خدا مى خواست تو را پیروز کند و آئینت را به سراسر جهان برساند و موانع را هر چه باشد از سر راه بردارد و بالاخره این کار را کرد.


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت