تفسیرنمونه سورهشمس

سوره الشمس


مقدمه
این سوره در مکه نازل شده و 15 آیه دارد

محتوى و فضیلت سوره (الشمس )
ایـن سـوره کـه در حقیقت سوره تهذیب نفس و تطهیر قلوب از ناپاکیها و ناخالصیها است ، بـر مـحور همین معنى دور مى زند، منتها در آغاز سوره به یازده موضوع مهم از عالم خلقت و ذات پـاک خـداونـد بـراى اثـبـات این معنى که فلاح و رستگارى در گرو تهذیب نفس است قسم یاد شده ، و بیشترین سوگندهاى قرآن را به طور جمعى در خود جاى داده است .
و در پایان سوره به ذکر نمونه اى از اقوام متمرد و گردنکش که به خاطر ترک تهذیب نـفـس در شـقـاوت ابـدى فـرو رفتند، و خداوند آنها را به مجازات شدیدى گرفتار کرد، یعنى قوم (ثمود) مى پردازد، و با اشاره کوتاهى به سرنوشت آنها سوره را پایان مى دهد.
در حـقـیقت این سوره کوتاه یکى از مهمترین مسائل سرنوشت ساز زندگى بشر را بازگو مـى کند، و نظام ارزشى اسلام را در مورد انسانها مشخص مى سازد. در فضیلت تلاوت این سـوره هـمین بس که در حدیثى از پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) آمده است : من قـراءهـا فـکـانـمـا تـصـدق بـکـل شى ء طلعت علیه الشمس و القمر!: هر کس آن را بخواند گوئى به تعداد تمام اشیائى که خورشید و ماه بر آنها مى تابد در راه خدا صدقه داده است !.
و مـسـلمـا این فضیلت بزرگ از آن کسى است که محتواى بزرگ این سوره کوچک را در جان خود پیاده کند، و تهذیب نفس را وظیفه قطعى خود بداند.
آیه و ترجمه

 

بسم الله الرحمن الرحیم


و الشمس و ضحئها (1)
و القمر إ ذا تلئها (2)
و النهار إ ذا جلئها (3)
و الیل إ ذا یغشئها (4)
و السماء و ما بنئها (5)
و الا رض و ما طحئها (6)
و نفس و ما سوئها (7)
فأ لهمها فجورها و تقوئها (8)
قد اءفلح من زکئها (9)
و قد خاب من دسئها (10)


ترجمه :

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 - به خورشید و گسترش نور آن سوگند!
2 - و به ماه در آن هنگام که بعد از آن در آید
3 - و به روز هنگامى که صفحه زمین را روشن سازد
4 - و قسم به شب آن هنگام که صفحه زمین را بپوشاند
5 - و قسم به آسمان و کسى که آسمان را بنا کرده .
6 - و قسم به زمین و کسى که آن را گسترانیده .
7 - و سوگند به نفس آدمى و آن کس که آن را منظم ساخته ،
8 - سپس فجور و تقوا (شر و خیر) را به او الهام کرده است
9 - که هر کس نفس خود را تزکیه کرده ، رستگار شده
10 - و آن کس که نفس خویش را با معصیت و گناه آلوده ساخته ، نومید و محروم گشته است .
تفسیر:
رستگارى بدون تهذیب نفس ممکن نیست
سـوگـنـدهـاى پـى در پـى و مـهـمـى که در آغاز این سوره آمده ، به یک حساب (یازده ) سوگند و به حساب دیگر (هفت ) سوگند است ، و بیشترین تعداد سوگندهاى قرآن را در خـود جـاى داده ، و بـه خـوبى نشان مى دهد که مطلب مهمى در اینجا مطرح است ، مطلبى به عظمت آسمانها و زمین و خورشید و ماه ، مطلبى سرنوشت ساز و حیات بخش .
نخست باید به شرح و تفسیر این سوگندها بپردازیم ، و بعد به بررسى آن مطلب بر اهمیت که این همه آوازه ها از او است .
نخست مى فرماید: به خورشید و گسترش نور آن سوگند (و الشمس و ضحاها).
هـمـانگونه که قبلا نیز گفته ایم سوگندهاى قرآن عموما دو مقصد را تعقیب مى کند: نخست اهـمـیـت مـطـلبـى کـه سـوگـنـد بـه خـاطر آن یاد شده ، و دیگر اهمیت خود این امور که مورد سـوگـنـد اسـت ، چـرا کـه سـوگـنـد هـمـیـشـه بـه مـوضـوعـات مـهـم یاد مى شود، به همین دلیـل ایـن سـوگندها فکر و اندیشه انسان را به کار میان دازد تا در باره این موضوعات مهم عالم خلقت بیندیشد، و از آنها راهى به سوى خدا بگشاید.
(خـورشـیـد) مـهـمـترین و سازنده ترین نقش را در زندگى انسان و تمام موجودات زنده زمـیـنـى دارد، زیـرا عـلاوه بـر ایـنـکـه مـنـبـع نـور و حـرارت اسـت و ایـن دو از عـوامـل اصـلى زنـدگـى انـسـان بـه شمار مى رود، منابع دیگر حیاتى نیز از آن مایه مى گـیـرنـد، وزش ‍ بـادهـا، نزول بارانها، پرورش گیاهان ، حرکت رودخانه ها و آبشارها، و حـتـى پدید آمدن منابع انرژیزا، همچون نفت و ذغال سنگ ، هر کدام اگر درست دقت کنیم به صورتى با نور آفتاب ارتباط دارد بطورى که اگر روزى این چراغ حیات بخش خاموش گردد تاریکى و سکوت و مرگ همه جا را فرا خواهد گرفت .
(ضـحى ) در اصل به معنى گسترش نور آفتاب است و این در هنگامى است که خورشید از افـق بالا بیاید و نور آن همه جا را فرا گیرد، سپس به آنموقع از روز نیز (ضحى ) اطلاق شده است .
تـکـیـه بـر خـصـوص ضحى به خاطر اهمیت آن است ، چرا که موقع سلطه نور آفتاب بر زمین است .
سپس به سومین سوگند پرداخته مى گوید: قسم به ماه در آن هنگام که پشت سر خورشید در آید (و القمر اذا تلاها).
ایـن تـعـبـیر - چنانکه جمعى از مفسران نیز گفته اند - در حقیقت اشاره به ماه در موقع بدر کامل یعنى شب چهارده است ، زیرا ماه در شب چهاردهم تقریبا مقارن غروب آفتاب سر از افق مشرق بر مى دارد، و چهره پر فروغ خود را ظاهر کرده و سلطه خویش را بر پهنه آسمان تثبیت مى کند، و چون از هر زمان جالب تر و پر شکوهتر است به آن سوگند یاد شده است .
این احتمال را نیز داده اند که تعبیر فوق اشاره به تبعیت دائمى ماه از خورشید، و اکتساب نور از آن منبع باشد، ولى در این صورت جمله (اذا تلاها) قید توضیحى مى شود.
بـعـضـى احـتـمـالات دیگر نیز در تفسیر آیه داده اند که شایان توجه نیست لذا از ذکر آن خوددارى مى شود.
و در چـهـارمـیـن سـوگـنـد، مـى افـزایـد: و بـه روز هـنگامى که صفحه زمین را روشن سازد سوگند (و النهار اذا جلاها).
(جلاها) از ماده (تجلیة ) به معنى اظهار و ابراز است .
در اینکه ضمیر در جلاها به چه چیز باز مى گردد؟ در میان مفسران گفتگو است ، بسیارى آن را بـه زمـیـن یـا دنـیـا بر مى گردانند (چنانکه در بالا گفتیم ) درست است که در آیات گذشته سخنى از زمین در میان نبوده ، ولى از قرینه مقام روشن مى شود.
بـعـضى نیز معتقدند که ضمیر به خورشید برمى گردد، یعنى قسم به روز هنگامى که خورشید را ظاهر مى کند، درست است که در حقیقت خورشید
روز را ظاهر مى کند ولى به طور مجازى مى توان گفت که روز خورشید را آشکار کرد، اما تفسیر اول مناسب تر به نظر مى رسد.
بـه هـر حـال سـوگـنـد بـه ایـن پـدیده مهم آسمانى به خاطر تاءثیر فوق العاده آن در زنـدگـى بـشـر، و تـمام موجودات زنده است ، چرا که روز رمز حرکت و جنبش و حیات است و تمام تلاشها و کششها و کوششهاى زندگى معمولا در روشنائى روز صورت مى گیرد.
و در پـنـجمین سوگند مى فرماید: قسم به شب ، آن هنگام که صفحه زمین (یا خورشید) را بپوشاند (و اللیل اذا یغشاها).                                                                                                                                                 شـب بـا تـمـام بـرکـات و آثـارش ، کـه از یـکـسـو حـرارت آفـتـاب روز را تـعـدیـل مـى کند، و از سوى دیگر مایه آرامش و استراحت همه موجودات زنده است ، که اگر تاریکى شب نبود، و آفتاب پیوسته مى تابید آرامشى وجود نداشت ، زیرا حرارت سوزان آفتاب همه چیز را نابود مى کرد، حتى اگر نظام شب و روز بر خلاف وضع کنونى بود هـمـیـن مـشـکـل پـیـش مـى آمـد، چـنـانـکـه در کـره مـاه کـه شـبـهـایـش مـعـادل دو هـفـته کره زمین است و روزهایش نیز معادل دو هفته ، در وسط روز حرارت به حدود سیصد درجه سانتیگراد مى رسد که هیچ موجود زنده اى
کـه مـا مـى شـناسیم در آن شرائط باقى نمى ماند، و در وسط شب مقدار زیادى زیر صفر مى رود که اگر در آنجا موجود زنده اى باشد حتما یخ مى زند و نابود مى شود.
قـابـل تـوجـه ایـنکه در آیات سابق افعال به صورت ماضى آمده بود، و در این آیه به صـورت مضارع است ، این تفاوت تعبیر ممکن است اشاره به این باشد که حوادثى همچون ظـهـور روز و شـب مـخـصـوص زمـانـى نـیـسـت ، گـذشـتـه و آیـنـده را هـمـه شـامـل مـى شـود و لذا بـعـضـى بـه صـورت فـعـل مـاضـى ، و بـعـضـى بـه صـورت فعل مضارع آمده ، تا عمومیت این حوادث را در بستر زمان روشن سازد.
در شـشـمـیـن و هـفـتـمین سوگند به سراغ آسمان و خالق آسمان مى رود، و مى افزاید: به آسمان و آن کسى که آسمان را بنا کرده سوگند (و السماء و ما بناها).
اصـل خلقت آسمان با آن عظمت خیره کننده از شگفتیهاى بزرگ خلقت است ، و بناء و پیدایش ایـن هـمه کواکب و اجرام آسمانى و نظامات حاکم بر آنها شگفتى دیگر، و از آن مهمتر خالق این آسمان است .
قـابـل تـوجـه ایـنـکـه مـا در لغـت عـرب مـعـمـولا بـراى مـوجـود غیرعاقل مى آید، و اطلاق آن بر خداوند عالم حکیم تناسبى ندارد، و لذا بعضى ناچار شده اند ما را در اینجا مصدریه بگیرند، نه موصوله و در این صورت مفهوم آیه چنین مى شود: سوگند به آسمان و بناى آسمان .
ولى بـا تـوجـه به آیات (و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقواها) که تفسیر آن بـه زودى بـیـان مـى شـود راهى جز این نیست که ما موصوله و اشاره به ذات پاک خداوند بـاشـد کـه خـالق هـمـه آسـمـانـهـا اسـت ، و اسـتـعـمـال مـا در مـورد افـراد عاقل نیز در لغت عرب بى سابقه نیست چنانکه در آیه 3 سوره نساء
مـى خـوانـیـم : فـانکحوا ما طاب لکم من النساء: ازدواج کنید زنانى را که مورد علاقه شما است .
جـمـعـى از مـفـسران معتقدند که تعبیر به (ما) (چیزى ) در اینجا براى این است که مبداء جـهـان را نـخـسـت بـه صورت مبهم ذکر کرده باشد، تا بعدا با دقت و مطالعه ، به علم و حـکـمـت او آشـنـا شـونـد و چـیـزى تـبـدیـل بـه کـسـى گـردد، ولى تـفـسـیـر اول مناسب تر است .
سـپـس در هـشـتمین و نهمین سوگند سخن از زمین و خالق زمین به میان آورده مى فرماید: قسم به زمین و آن کس که زمین را گسترانیده است (و الارض و ما طحاها).
زمین که گاهواره زندگى انسان و تمام موجودات زنده است .
زمـیـن بـا تـمـام شـگـفـتیها: کوه ها و دریاها، دره ها و جنگلها، چشمه ها و رودخانه ها ، معادن و مـنـابـع گـرانـبـهـایش ، که هر کدام به تنهائى آیتى است از آیات حق و نشانه اى است از نشانه هاى او.
و از آن برتر و بالاتر خالق این زمین و کسى که آن را گسترانیده است .
(طـحـاهـا) از مـاده طحو (بر وزن سهو) هم به معنى انبساط و گستردگى آمده است ، و هم بـه مـعـنـى راندن و دور کردن و از میان بردن و در اینجا به معنى گستردن است ، چرا که اولا زمـیـن در آغـاز در زیـر آب غـرق بـود، تدریجا آبها در گودالهاى زمین قرار گرفت و خشکیها سر بر آورد و گسترده شد، و از آن تعبیر به (دحو الارض ) نیز مى شود.
ثـانـیـا زمـیـن در آغـاز بـه صـورت پـسـتـیـهـا و بـلنـدیـهـا بـا شـیـبـهـاى تـنـد و غـیـر قابل سکونتى بود، بارانهاى سیلابى مداوم باریدند، ارتفاعات زمین را شستند، و در
دره هـا گـسـتـردنـد، و تـدریـجـا زمـیـنـهـاى مـسـطـح و قابل استفاده براى زندگى انسان و کشت و زرع به وجود آمد.
بعضى از مفسران معتقدند که در این تعبیر یک اشاره اجمالى به حرکت زمین نیز وجود دارد، چـرا کـه یـکـى از معانى (طحو) همان راندن است که مى تواند اشاره به حرکت انتقالى زمین به دور آفتاب ، و یا حتى حرکت وضعى آن به دور خود، و یا هر دو باشد.
سـرانـجـام به دهمین و یازدهمین سوگند که آخرین قسمها در این سلسله است ، پرداخته مى فرماید: سوگند به نفس آدمى ، و آن کس ‍ که آن را منظم و مرتب ساخت (و نفس و ما سواها).
هـمـان انـسـانـى کـه عـصـاره عـالم خـلقـت ، و چـکـیـده جـهـان مـلک و مـلکـوت ، و گل سرسبد عالم آفرینش است :
ایـن خـلقـت بـدیع که مملو از شگفتیها و اسرار است آنقدر اهمیت دارد که خداوند به خودش و خالق آن یکجا قسم یاد کرده !.
در ایـنـکـه مـنـظـور از (نـفـس ) در ایـنـجا روح انسان است ، یا جسم و روح هر دو؟ مفسران احتمالات گوناگونى داده اند.
اگـر مـنـظـور روح بـاشـد مـراد از (سـواهـا) (از مـاده تـسـویـه ) هـمـان تـنـظـیـم و تـعـدیـل قـواى روحـى انـسـان اسـت ، از حواس ظاهر گرفته ، تا نیروى ادراک ، حافظه ، انتقال ، تخیل ، ابتکار، عشق ، اراده و تصمیم ، و مانند آن در مباحث علم النفس مطرح شده است .
و اگر منظور روح و جسم هر دو باشد تمام شگفتیهاى نظامات بدن و دستگاه هاى مختلف آن را کـه در علم (تشریح ) و (فیزیولوژى ) (وظایف الاعضاء) به طور گسترده مورد بحث گرفته شامل مى شود.
البته نفس به هر دو معنى در قرآن مجید اطلاق شده است :
در مـورد روح در آیـه 42 زمـر مى خوانیم : الله یتوفى الانفس حین موتها: خداوند ارواح را به هنگام مرگ مى گیرد.
و در مـورد (جـسـم ) در آیـه 33 قـصـص آمـده اسـت کـه مـوسـى مـى گـویـد قال رب انى قتلت منهم نفسا فاخاف ان یقتلون موسى گفت پروردگارا من یکى از آنها (از فـرعـونـیـان ظـالم ) را کـشـتـه ام مـى تـرسـم مـرا بـه قتل برسانند.
ولى مـناسب در اینجا این است که هر دو را شامل شود چرا که شگفتیهاى قدرت خداوند هم در جـسـم اسـت و هـم در جان و اختصاص به یکى از این دو ندارد جالب اینکه نفس در اینجا به صـورت نـکـره ذکـر شـده ، کـه مى تواند اشاره به عظمت و اهمیت نفس آدمى باشد، عظمتى مـافـوق تصور و آمیخته با ابهام که آن را به صورت یک (موجود ناشناخته ) معرفى مـى کـنـد، هـمـانـگـونه که بعضى از بزرگترین دانشمندان امروز از انسان به همین عنوان تعبیر کرده ، و انسان را موجود ناشناخته نامیده اند.
در آیـه بـعـد بـه یـکى از مهمترین مسائل مربوط به آفرینش انسان پرداخته مى افزاید: پـس از تـنـظـیـم قـوى و جـسـم و جـان آدمـى ، فـجور و تقوى را به او الهام کرد (فالهمها فجورها و تقواها).
آرى هنگامى که خلقتش تکمیل شد، و (هستى ) او تحقق یافت ، خداوند بایدها و نبایدها را بـه او تـعـلیـم داد، و بـه ایـن تـرتـیـب وجـودى شـد از نـظـر آفـریـنـش مـجـمـوعـه اى از گـل بـد بـو و روح الهى و از نظر تعلیمات آگاه بر فجور و تقوى و در نتیجه وجودى اسـت کـه مـى تواند در قوس صعودى برتر از فرشتگان گردد، و از ملک پران شود، و آنچه اندر وهم ناید آن شود، و در قوس نزولى از حیوانات درنده نیز منحطتر گردد و به مـرحـله (بـل هـم اضـل ) برسد و این منوط به آن است که با اراده و انتخابگرى خویش ‍ کدام مسیر را برگزیند.
(لهمها) از ماده (الهام ) در اصل به معنى بلعیدن یا نوشیدن چیزى است ، و سپس به مـعـنى القاء مطلبى از سوى پروردگار در روح و جان آدمى آمده است ، گوئى روح انسان آن مـطـلب را بـا تـمـام وجـودش مى نوشد و مى بلعد، و گاه به معنى وحى نیز آمده ، ولى بـعـضى از مفسرین معتقدند که تفاوت (الهام ) با وحى در این است که شخصى که به او الهـام مـى شـود نـمـى فـهمد مطلب را از کجا به دست آورده ، در حالى که هنگام وحى مى داند از کجا و به چه وسیله به او رسیده است .
(فجور) از ماده (فجر) چنانکه قبلا هم اشاره کرده ایم به معنى شکافتن وسیع است ، و از آنجا که سپیده صبح پرده شب را مى شکافد به آن فجر گفته شده . و نیز از آنجا که ارتکاب گناهان پرده دیانت را مى شکافد به آن فجور اطلاق شده .
البـتـه مـنـظـور از فـجـور در آیـه مـورد بـحـث هـمـان اسـبـاب و عوامل و طرق آن است .
و منظور از (تقوى ) که از ماده (وقایه ) به معنى نگهدارى است ، این است که انسان خود را از زشتیها و بدیها و آلودگیها و گناهان نگهدارد و برکنار کند.
لازم بـه یـادآورى اسـت کـه مـعنى این آیه (فالهمها فجورها و تقواها) این نیست که خداوند عـوامـل فـجـور و تـقـوى را در درون جـان آدمـى ایـجـاد کـرد، عـوامـلى که او را به فجور و آلودگـى و دریـدن پـرده هـاى حیا دعوت مى کند، و عواملى که او را به خیرات و نیکیها مى کـشـانـد، آنـچـنـان کـه بـعـضى پنداشته ، و آیه را دلیلى بر وجود تضاد در درون وجود انسان دانسته اند.
بـلکـه مى گوید این دو حقیقت را به او الهام و تعلیم کرد، یا به تعبیر ساده تر - راه و چاه را به او نشان داد، همانگونه که در آیه 10 سوره بلد آمده است
و هدیناه النجدین : ما انسان را به خیر و شر هدایت کردیم .
و بـه تـعـبـیـر دیـگـر: خـداونـد آنـچـنـان قـدرت تـشـخـیـص و عـقـل و وجـدان بـیـدار، بـه او داده کـه فـجـور و تـقـوى را از طـریـق عقل و فطرت در مى یابد.
و لذا بعضى از مفسران گفته اند این آیه در حقیقت اشاره به مساءله (حسن و قبح عقلى ) است که خداوند توانائى درک آن را به انسانها داده است .
قابل توجه اینکه خداوند نعمتهاى فراوانى در اختیار بشر گذارده ، ولى از میان تمام این نعمتها در اینجا روى مساءله الهام فجور و تقوى و درک حسن و قبح تکیه کرده ، چرا که این مـسـاءله سـرنـوشـت سـازتـریـن مـسـائل زنـدگـى بشر است . و سرانجام بعد از تمام این سـوگـندهاى مهم و پى در پى به نتیجه آنها پرداخته مى فرماید: سوگند به اینها که هـر کـس نفس خویش را تزکیه کند رستگار است (قد افلح من زکیها). زکیها از ماده تزکیة در اصـل - چـنـانـکـه راغـب در مـفـردات آورده - بـه مـعنى نمو و رشد دادن است ، و زکات نیز در اصـل بـه مـعـنـى نـمـو و رشـد اسـت ، و لذا در روایتى از على (علیه السلام ) مى خوانیم : المـال تـنـقـصـه النـفـقـة و العـلم یـزکـوا عـلى الانـفـاق . مـال بـا انـفـاق نـقـصـان مـى یـابـد ولى علم با انفاق نمو مى کند. سپس این واژه به معنى تطهیر و پاک کردن نیز آمده ، شاید به این مناسبت که پاکسازى از آلودگیها سبب رشد و نمو است ، و در آیه مورد بحث هر دو معنى امکان دارد. آرى رستگارى از آن کسى است که نفس خـویـش را تـربیت کند و رشد و نمو دهد، و از آلودگى به خلق و خوى شیطانى و گناه و عصیان و کفر پاک سازد
و در حـقـیـقت مساءله اصلى زندگى انسان نیز همین تزکیه است ، که اگر باشد سعادتمند است و الا بدبخت و بینوا.
سـپس به سراغ گروه مخالف رفته ، مى فرماید: نومید و محروم گشت هر کس نفس خود را با معصیت و گناه آلوده ساخت (و قد خاب من دساها).
(خـاب ) از ماده (خیبة ) به معنى نرسیدن به مطلوب و محروم شدن و زیانکار گشتن است .
(دسـاهـا) از مـاده (دس ) در اصـل بـه مـعـنـى داخـل کـردن چـیزى تواءم با کراهت است ، چنانکه قرآن مجید در باره عرب جاهلى و زنده به گـور کـردن دخـتـران مـى فرماید: ام یدسه فى التراب : آن را با کراهت و نفرت در خاک پـنـهان مى کند (نحل - 59) و (دسیسه ) به کارهاى مخفیانه زیانبار گفته مى شود. در تناسب این معنى با آیه مورد بحث بیانات گوناگونى گفته اند:
گـاه گـفـتـه شـده ایـن تـعـبـیـر کـنـایـه از فـسـق و گـنـاه اسـت ، چـرا کـه اهـل تـقـوى و صـلاح ، خود را آشکار مى سازند، در حالى که افراد آلوده و گنهکار خود را پـنـهـان مى دارند، چنانکه نقل شده است سخاوتمندان عرب خیمه هاى خود را در نقاط مرتفع مـى زدنـد، و شـبـهـا آتـش ‍ روشـن مـى کـردنـد، تـا نـیـازمـنـدان در طـول شـب و روز بـه سـراغـشـان بـرونـد، و مـورد مـحـبـت آنـهـا واقـع شـونـد، ولى افـراد بخیل و لئیم در زمینهاى پست خیمه برپا مى کردند تا کسى به سراغ آنان نیاید!
و گاه گفته اند منظور این است که گنهکاران خود را در لابلاى صالحان پنهان مى کنند.
یا اینکه نفس خود یا هویت انسانى خویش را در معاصى و گناه پنهان مى دارند.
یـا مـعـاصـى و گـنـاه را در درون نـفـس خـود مـخـفـى مـى کـنـنـد. و در هـر حـال کـنـایـه اى اسـت از آلودگـى بـه گـنـاه و مـعصیت و خوهاى شیطانى و درست در نقطه مقابل تزکیه است .
جمع تمام این معانى در مفهوم وسیع آیه نیز بى مانع است .
و به این ترتیب پیروزمندان و شکست خوردگان در صحنه زندگى دنیا مشخص مى شوند، و مـعـیـار ارزیـابـى ایـن دو گـروه چیزى جز تزکیه نفس و نمو و رشد روح تقوى و اطاعت خداوند یا آلودگى به انواع معاصى و گناهان نیست .
و از ایـنـجـا روشـن مـى شـود اینکه در حدیثى از امام باقر و امام صادق (علیه السلام ) در تـفـسـیر آیه نقل شده است که فرمود: قد افلح من اطاع و خاب من عصى : رستگار شد کسى کـه اطـاعـت کـرد و نـومـیـد و مـحـروم گـشـت کـسـى کـه عـصـیان نمود در حقیقت بیان نتیجه و حاصل مقصود است .
در حـدیث دیگرى آمده است که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) هنگامى که (آیه قـد افـلح مـن زکـاهـا) را تـلاوت مـى فرمود، توقف مى کرد و چنین دعا مى نمود: اللهم آت نفسى تقواها، انت ولیها و مولاها، و زکها انت خیر من زکاها: پروردگارا به نفس من تقوایش را مـرحـمـت کـن ، تـو ولى و مـولاى آن هستى ، و آن را تزکیه فرما که تو بهترین تزکیه کنندگانى .
ایـن سـخـن نـشان مى دهد که پیمودن این راه پر پیچ و خم ، و گذشتن از این گردنه صعب العبور حتى براى پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) جز به توفیق الهى ممکن نیست ، یعنى با گامهائى از سوى بندگان و تاءییداتى از سوى خداوند، و لذا در حدیث دیگرى از همان حضرت مى خوانیم که در تفسیر این دو آیه فرمود: (افلحت نفس
زکـاهـا الله ، و خـابـت نـفس خیبها الله من کل خیر!): رستگار شد نفسى که خدا او را تزکیه کرده و نومید و محروم گشت نفسى که خدا او را از هر خیر محروم نموده است .
نکته ها :
1 - ارتباط سوگندهاى قرآن با نتیجه آن
چـه رابـطـه اى مـیـان این سوگندهاى یازده گانه و بسیار مهم با حقیقتى که به خاطر آن سوگند یاد شده وجود دارد؟
بـه نـظـر مـى رسـد کـه هـدف بـیـان ایـن حـقـیـقـت از سـوى خداوند بزرگ است که من تمام وسائل مادى و معنوى را براى سعادت و خوشبختى شما انسانها فراهم ساخته ام ، از یکسو بـا نـور آفـتـاب و مـاه صـحـنـه زندگى شما را روشن و پر بار نموده و نظام روز و شب حرکت و سکون شما را تنظیم کرده ، و زمین را براى زندگى شما از هر جهت آماده ساخته ام .
از سوى دیگر روح شما را با تمام استعدادهاى لازم آفریده ام ، وجدان بیدار به شما داده ، و حـسـن و قـبـح امـور را بـه شما الهام کرده ام ، بنابراین هیچ کمبودى براى پیمودن راه سـعادت ندارید، با این حال چگونه نفس خویش را تزکیه نمى کنید؟ و تسلیم دسیسه هاى شیطانى مى شوید؟
2 - نقش خورشید در عالم حیات
درباره خورشید که مرکز منظومه شمسى ، و رهبر و سالار کواکب آن
است دو بحث وجود دارد: یکى بحث از عظمت آن که قبلا از آن سخن گفته ایم و دیگر بحث در برکات و آثار آن است که به طور خلاصه مى توان چنین گفت :
1 - زنـدگـى بـشـر و تـمـام مـوجـودات زنـده دیـگـر در درجـه اول نـیـاز بـه حـرارت و نـور دارد، و این دو امر حیاتى به وسیله این کره عظیم آتشین به طور کاملا متعادلى تاءمین مى شود.
2 - تـمـام مـواد غذائى به وسیله نور آفتاب تاءمین مى شود، حتى موجوداتى که در اعماق دریـاهـا زنـدگـى مى کنند، از گیاهانى استفاده مى کنند که در سطح اقیانوسها در پرتو نـور آفـتـاب ، و در لابـلاى امـواج آب ، پـرورش مـى یـابد و ته نشین مى کند، و یا اگر مـوجودات زنده از یکدیگر تغذیه مى کنند باز غذاى گروهى از آنان از گیاهان و نباتات است که بدون نور خورشید پرورش نمى یابند.
3 - تـمـام رنـگها، زیبائیها، و جلوه هائى که در جهان طبیعت مى بینیم به نوعى با تابش آفتاب ارتباط دارد، و این معنى در علوم مختلف مخصوصا فیزیک ثابت شده است .
4 - بـارانـهـاى حـیـاتـبخش از ابرها فرو مى ریزند، و ابرها همان بخاراتى هستند که از تابش خورشید بر صفحه اقیانوسها به وجود مى آیند، بنابر این تمام منابع آب که از بـاران تـغـذیـه مـى شـوند، اعم از نهرها، چشمه ها، قناتها و چاه هاى عمیق از برکات نور آفتاب است .
5 - بـادهـا کـه وظـیـفـه تـعـدیـل هـوا و جـابـجـا کـردن ابـرهـا، و تـلقـیـح نـبـاتـات ، و مـنـتـقل ساختن گرما و سرما از مناطق گرم به سرد، و از مناطق سرد به گرم ، را بر عهده دارنـد، بـر اثـر تابش نور آفتاب و تغییر درجه حرارت مناطق مختلف روى زمین به وجود مى آیند، و به این ترتیب آنها نیز از آفتاب مایه مى گیرند.
6 - مواد و منابع انرژیزا، اعم از آبشارها، سدهاى عظیمى که در مناطق کوهستانى ایجاد مى کنند، منابع نفت ، و معادن ذغال سنگ ، همه آنها به نوعى
با آفتاب گره مى خورند که اگر او نبود هیچ یک از این منابع وجود نداشت ، تمام حرکتها در صفحه زمین مبدل به سکون مى شد!.
7 - بقاء نظام منظومه شمسى به خاطر تعادل جاذبه و دافعه اى است که میان کره آفتاب از یـکـسـو، و سیاراتى که دور آن مى گردند از سوى دیگر، وجود دارد، و به این ترتیب خورشید نقش بسیار مؤ ثرى در نگهدارى این سیارات در مدارات خود دارد.
از مـجـمـوع این سخن استفاده مى کنیم که اگر خداوند نخستین سوگند را از خورشید شروع کرده چه دلیلى داشته است ؟!
همچنین ماه و روشنائى روز و تاریکى شب و کره زمین هر کدام نقش مهمى در زندگى انسان و غـیـر انـسـان دارنـد، و بـه همین دلیل سوگند به آنها یاد شده است و فراتر از همه اینها روح و جسم انسان که از همه اسرارآمیزتر و شگفت انگیزتر است .
درباره اهمیت تهذیب نفس در پایان سوره بحثى خواهیم داشت .
آیه و ترجمه


کذبت ثمود بطغوئها (11)
إ ذ انبعث اءشقئها (12)
فقال لهم رسول الله ناقة الله و سقیها (13)
فکذبوه فعقروها فدمدم علیهم ربهم بذنبهم فسوئها (14)
و لا یخاف عقبها (15)


ترجمه :

11 - قوم ثمود بر اثر طغیان (پیامبرشان را) تکذیب کردند.
12 - آنگاه که شقى ترین آنها بپاخاست .
13 - و فـرسـتـاده الهـى (صـالح ) به آنها گفت ناقه خدا را با آبشخورش واگذارید (و مزاحم آن نشوید).
14 - ولى آنـهـا او را تـکـذیـب نـمـودنـد و نـاقـه را پـى کردند و به هلاکت رساندند، لذا پروردگارشان آنها را به خاطر گناهى که مرتکب شده بودند در هم کوبید و سرزمینشان را صاف و مسطح نمود!
15 - و او هرگز از فرجام این کار بیم ندارد
تفسیر:
عاقبت مرگبار طغیانگران
به دنبال هشدارى که در آیات قبل در باره عاقبت کار کسانى که نفس خود را آلوده مى کنند آمـده بـود، در این آیات به عنوان نمونه به یکى از مصداقهاى واضح تاریخى این مطلب پرداخته ، و سرنوشت قوم طغیانگر ثمود را در عباراتى کوتاه و قاطع و پر معنى بیان کرده مى فرماید:
قـوم ثـمـود بـه سـبـب طـغیان ، پیامبرشان را تکذیب کردند، و آیات الهى را انکار نمودند (کذبت ثمود بطغواها).
(طـغـوى ) و (طـغـیـان ) هر دو به یک معنى است ، و آن تجاوز از حد و مرز است ، و در ایـنـجـا مـنـظـور تـجـاوز از حـدود الهـى و سـرکـشـى در مقابل فرمانهاى او است .
قـوم ثـمـود کـه نـام پـیـامـبرشان صالح بود از قدیمیترین اقوامى هستند که در یک منطقه کـوهـسـتـانـى میان حجاز و شام زندگى مى کردند، زندگى مرفه ، سرزمین آباد، دشتهاى مـسـطـح بـا خـاکـهـاى مـسـاعـد و آمـاده بـراى کـشـت و زرع ، و قـصـرهـاى مجلل ، و خانه هاى مستحکم داشتند، ولى نه تنها شکر این همه نعمت را بجا نیاوردند، بلکه سـر بـه طـغـیـان برداشته ، و به تکذیب پیامبرشان صالح برخاستند، و آیات الهى را به باد سخریه گرفتند، و سرانجام خداوند آنها را با یک صاعقه آسمانى نابود کرد.
سـپـس بـه یـکى از نمونه هاى بارز طغیان این قوم پرداخته ، مى افزاید: آنگاه که شقى ترین آنها بپاخاست (اذ انبعث اشقاها)
(اشقى ) به معنى شقى ترین و سنگدلترین افراد آن قوم ، اشاره به همان کسى است کـه نـاقـه ثـمـود را به هلاکت رساند همان ناقه (شتر ماده )اى که به عنوان یک معجزه در میان آن قوم ظاهر شده بود، و هلاک کردن آن اعلان جنگ با آن پیامبر الهى بود.
به گفته مفسران و مؤ رخان نام این شخص قدار بن سالف بود.
در بـعـضـى از روایـات آمده است که پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) به على (علیه السلام ) فرمود: من اشقى الاولین ؟ سنگدلترین افراد اقوام نخستین که بود؟
عـلى (عـلیـه السـلام ) در پـاسـخ عرض کرد: عاقر الناقة آن کسى که ناقه ثمود را به هلاکت رساند.
پـیـامبر فرمود: صدقت ، فمن اشقى الاخرین ؟: راست گفتى ، شقى ترین افراد اقوام اخیر چه کسى است
عـلى (عـلیـه السـلام ) مـى گـویـد: عـرض کـردم نـمـى دانـم اى رسول خدا.
پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله و سـلم ) فـرمـود: الذى یـضربک على هذه ، و اشار الى یافوخه : کسى که شمشیر را بر این نقطه از سر تو وارد مى کند، و پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) اشاره به قسمت بالاى پیشانى آن حضرت کرد و.
در آیـه بـعـد بـه شـرح بـیـشـتـرى در زمینه طغیانگرى قوم ثمود پرداخته ، مى افزاید: رسـول خـدا بـه آنـهـا گفت : ناقه خداوند را با آبشخورش واگذارید ، و مزاحم آن نشوید (فقال لهم رسول الله ناقه الله و سقیاها).
مـنـظور از (رسول الله ) (در اینجا حضرت صالح (علیه السلام ) پیغمبر قوم ثمود اسـت ، و تعبیر به ناقة الله (شتر ماده متعلق به خداوند) اشاره به این است که این شتر یک شتر معمولى نبود، بلکه به عنوان معجزه و سند گویاى صدق دعوى صالح فرستاده شـده بـود، یـکـى از ویـژگـیـهـاى آن طـبـق روایـت مـشـهـور ایـن بـود کـه شـتـر مـزبور از دل صخره اى از کوه برآمد تا معجزه گویائى در برابر منکران لجوج باشد.
از آیـات دیـگـر قـرآن به خوبى استفاده مى شود که حضرت صالح (علیه السلام ) به آنـهـا خـبـر داد کـه آب آشـامیدنى قریه باید میان آنها و ناقه تقسیم شود، یک روز براى نـاقـه ، و روز دیـگـر براى اهل قریه باشد، و هر کدام در نوبت خود از آب استفاده کنند و مـزاحـم دیـگـرى نـشـونـد: و نـبـئهـم ان المـاء قـسـمـة بـیـنـهـم کل شرب محتضر (قمر - 28).
و مـخـصوصا به آنها گفت : اگر متعرض این ناقه شوید عذاب خداوند دامان شما را خواهد گرفت : (فلا تمسوها بسوء فیاخذکم عذاب یوم عظیم ) (شعراء - 156).
و در آیه بعد مى گوید: این قوم سرکش اعتنائى به کلمات این پیامبر بزرگ و هشدارهاى او نکردند، او را تکذیب کرده ، و ناقه را به هلاکت رساندند (فکذبوه فعقروها).
(عـقـروهـا) از مـاده عـقـر (بـر وزن ظـلم ) بـه مـعـنـى اصـل و اسـاس و ریـشه چیزى است ، و عقر ناقه به معنى ریشه کن کردن و هلاک نمودن آن است .
بـعـضـى نیز گفته اند که منظور پى کردن این حیوان است ، یعنى پائین پاى او را قطع کردن و به زمین افکندن که نتیجه آن نیز مرگ این حیوان است .
جالب توجه اینکه کسى که ناقه را به هلاکت رساند، یک نفر بیشتر نبود که قرآن از او تـعـبـیـر بـه (اشـقـى ) کـرده اسـت ، ولى در آیـه فـوق مـى بـیـنـیـم کـه ایـن عـمل به تمام طغیانگران قوم ثمود نسبت داده شده ، و (عقروها) به صورت صیغه جمع آمـده ، این به خاطر آن است که دیگران هم به نحوى در این کار سهیم بودند، چرا که اولا اینگونه توطئه ها معمولا توسط گروه و جمعیتى طراحى مى شود، سپس به دست فرد معین یـا افراد معدودى به اجرا در مى آید، و ثانیا چون با رضایت و خشنودى دیگران انجام مى گیرد سبب شرکت آنها در این امر مى شود که رضایت سبب شرکت در نتیجه است .
لذا در کلام رسا و گویائى از امیر مؤ منان على (علیه السلام ) مى خوانیم : انما عقر ناقة ثـمـود رجـل واحـد فـعـمـهـم الله بـالعـذاب ، لمـا عـمـوه بـالرضـى ، فـقـال سـبـحـانـه : (فـعقروها فاصبحوا نادمین ): ناقه ثمود را تنها یک نفر به هلاکت رساند، ولى خداوند همه را مشمول عذاب ساخت ، چرا که همگى به این امر رضایت دادند، و لذا فـرمـوده اسـت : آنـهـا (هـمـگى ) ناقه را هلاک کردند، و سپس از کرده خود همگى پشیمان شدند (اما در زمانى که پشیمانى سودى نداشت ).
و بـه دنبال این تکذیب و مخالفت شدید خداوند چنان آنها را مجازات کرد که اثرى از آنان بـاقـى نماند، چنانکه در ادامه همین آیه مى فرماید: پروردگارشان به خاطر گناهى که کرده بودند همه را درهم کوبید و نابود کرد و سرزمین آنها را صاف و مسطح نمود (فدمدم علیهم ربهم بذنبهم فسواها).
صـاعـقه همان صیحه عظیم آسمانى در چند لحظه کوتاه چنان زلزله و لرزهاى در سرزمین آنها ایجاد کرد که تمام بناها روى هم خوابید و صاف شد و خانه هایشان را به گورهاى آنها مبدل ساخت .
(دمـدم ) از مـاده (دمـدمـة ) گـاه بـه مـعـنـى هـلاک کـردن آمـده ، و گـاه بـه عذاب و مجازات کـامـل ، و گاه به معنى کوبیدن و نرم کردن و گاه به معنى ریشه کن ساختن ، و گاه به مـعـنـى خـشم و غضب نمودن و یا احاطه کردن و فراگیر شدن و همه این معانى در آیه مورد بـحـث صادق است ، چرا که این عذاب گسترده از خشم الهى سرچشمه مى گرفت و همه آنها را در هم کوبید و نرم کرد و ریشه کن ساخت .
(سـواها) از ماده تسویه ممکن است به معنى صاف کردن خانه ها و زمینهاى آنها بر اثر صـیـحـه عظیم و صاعقه و زلزله باشد، و یا به معنى یکسره کردن کار این گروه ، و یا مـسـاوات هـمـه آنها در مجازات و عذاب به گونه اى که احدى از آنان از این ماجرا سالم در نرفت .
جمع میان این معانى نیز ممکن است .
ضمیر در (سواها) به قبیله ثمود باز مى گردد، و یا به شهرها و آبادیهاى آنان که خداوند همه را با خاک یکسان نمود.
بعضى نیز گفته اند به (دمدمة ) بر مى گردد که از جمله بعد استفاده مى شود، یعنى خـداوند این خشم و غضب و هلاکت را یکسان در میان آنها قرار داد به طورى که همگى را فرا گرفت .
تفسیر اول مناسب تر به نظر مى رسد.
در ضـمـن از ایـن آیه به خوبى استفاده مى شود که مجازات آنها نتیجه گناه آنها و متناسب با آن بوده است ، و این عین عدالت و حکمت است .
درباره بسیارى از اقوام مى خوانیم که به هنگام ظهور آثار عذاب پشیمان
شده ، و راه توبه را پیش مى گرفتند ولى عجیب اینکه در بعضى از روایات آمده است که وقـتـى قـوم صـالح نشانه هاى عذاب را دیدند به جستجوى او پرداختند که هر کجا وى را پـیـدا کـنـنـد نـابـود سـازنـد و ایـن دلیـل بـر عـمـق عـصـیـان و سـرکـشـى آنـهـا در مـقـابـل خـدا و پـیـامـبـر او اسـت ، ولى خـداونـد او را نـجـات داد و آنـهـا را هلاک کرد و طومار زندگانیشان را به کلى در هم پیچید.
سـرانجام در آخرین آیه براى اینکه هشدار محکمى به تمام کسانى که در همان مسیر و خط حرکت مى کنند بدهد مى فرماید: و خداوند هرگز از فرجام این کار بیمى ندارد (و لا یخاف عقباها).
بسیارند حاکمانى که قدرت بر مجازات دارند ولى پیوسته از پى آمدهاى آن بیمناکند، و از واکـنـشـهـا و عـکـس العـمـلهـا تـرسـان ، و بـه هـمـیـن دلیل از قدرت خود استفاده نمى کنند، و یا به تعبیر صحیحتر قدرت آنان آمیخته با ضعف و ناتوانى و علمشان آمیخته با جهل است ، چرا که مى ترسند توانائى بر مقابله با پى آمدهاى آن نداشته باشند.
ولى خداوند قادر متعال که علمش احاطه به همه این امور و عواقب و آثار آنها دارد، و قدرتش براى مقابله با پیامدهاى حوادث با هیچ ضعفى آمیخته نیست بیمى از عواقب این امور ندارد، و به همین دلیل با نهایت قدرت و قاطعیت آنچه را که اراده کرده است انجام مى دهد.
طـغـیـانـگـران نـیـز بـایـد حـسـاب کـار خـود را بـرسـنـد و از ایـنـکـه به خاطر اعمالشان مشمول خشم و غضب الهى گردند خود را بر حذر دارند.
(عقبى ) به معنى پایان و نهایت و فرجام کار است و ضمیر در (عقباها) به
(دمدمه ) و هلاکت باز مى گردد
نکته ها :
1 - خلاصه سرگذشت قوم
ثمود قوم ثمود چنانکه گفتیم در سرزمینى میان مدینه و شام (بنام وادى القرى ) زندگى مـى کـردنـد، آئیـنـشـان بـت پـرسـتـى و در انواع گناهان غوطه ور بودند، صالح پیغمبر بـزرگ الهى از میان آنان برخاست ، و براى هدایت و نجاتشان همت گماشت ، ولى آنها نه دست از بت پرستى برداشتند، و نه در طغیان و گناه تجدید نظر کردند.
هـنگامى که تقاضاى معجزه اى کردند خداوند ناقه (شتر مادهاى ) را به طریق اعجازآمیز و خـارق العـاده از دل کـوه برآورد، ولى براى اینکه آنها را در این مورد بیازماید دستور داد یـک روز تـمـام آب قـریـه را در اخـتیار این ناقه بگذارند، و روز دیگر در اختیار خودشان باشد، حتى در بعضى از روایات آمده که در آن روز که از آب محروم بودند از شیر ناقه بـهـره مـى گـرفـتـنـد، ولى ایـن مـعـجزه بزرگ نیز از لجاجت و عناد آنها نکاست ، هم طرح نـابـودى نـاقـه ریـخـتـنـد، و هـم کـشـتـن صـالح (عـلیـه السـلام ) را چـرا کـه او را مـزاحم امیال و هوسهاى خود مى دیدند.
نـقـشـه نـابـودى نـاقـه چـنـانکه گفتیم به وسیله مرد بسیار بى رحم و شقاوتمندى بنام (قدار بن سالف ) عملى شد و او با ضرباتى ناقه را از پاى در آورد.
ایـن در حـقـیقت اعلان جنگ با خدا بود، چرا که مى خواستند با از میان بردن ناقه که معجزه صـالح بـود نـور هدایت را خاموش کنند، اینجا بود که حضرت صالح به آنها اخطار کرد که سه روز در خانه هاى خود از هر نعمتى مى خواهند
متمتع شوند ولى بدانند بعد از سه روز عذاب الهى همه را فرا مى گیرد (سوره هود آیه 65).
ایـن سـه روز مـهـلتـى بـود بـراى تـجـدیـد نـظر نهائى ، و آخرین فرصتى بود براى توبه و بازگشت ، ولى آنها نه تنها تجدید نظر نکردند بلکه بر طغیانشان افزودند، در ایـنـجـا بـود که عذاب الهى بر آنها فرو بارید، صیحه آسمانى سرزمینشان را در هم کـوبـیـد، و هـمـگـى در خـانـه هـایـشان بر زمین افتادند و مردند و اخذ الذین ظلموا الصیحة فاصبحوا فى دیارهم جاثمین (هود - 67).
آنـچـنـان نـابـود گـشـتـند و سرزمینشان خاموش شد که گوئى هرگز کسى ساکن آن دیار نبود، ولى خداوند صالح و یاران مؤ منش را از این مهلکه نجات داد (هود - 66).
شـرح بـیـشـتـر دربـاره سرگذشت قوم ثمود را در جلد 9 تفسیر نمونه صفحه 161 به بعد مطالعه فرمائید.
2 - (اشقى الاولین ) و (اشقى الاخرین )
جمعى از بزرگان شیعه و اهل سنت از جمله ثعلبى و واحدى و ابن مردویه و خطیب بغدادى و طـبـرى و مـوصـلى و احـمد حنبل و غیر آنها به اسناد خود از عمار یاسر و جابر بن سمره و عـثـمـان بـن صـهـیـب از پـیـغـمـبـر اکـرم (صـلى الله عـلیـه و آله و سـلم ) چـنـیـن نقل کرده اند که به على (علیه السلام ) فرمود: یا على ! اشقى
الاولیـن عاقر الناقة ، و اشقى الاخرین قاتلک ، و فى روایة من یخضب هذه من هذا: اى على ! شـقـى تـریـن پـیـشـیـنیان همان کسى بود که ناقه صالح را کشت ، و شقى ترین فرد از آخـریـن قـاتل تو است ، و در روایتى آمده است کسى است که این را با آن رنگین کند (اشاره به اینکه محاسنت را با خون فرقت خضاب مى کند).
در حـقـیـقـت شـبـاهـتـى مـیـان قـدار بـن سـالف کـنـنـده نـاقـه صـالح و قـاتـل امـیر مؤ منان عبد الرحمن بن ملجم مرادى وجود داشت . هیچ یک از این دو خصومت شخصى نداشتند، بلکه هر دو مى خواستند نور حق را خاموش کنند، و معجزه و آیتى از آیات الهى را از مـیـان بردارند، و همانگونه که بعد از ماجراى ناقه صالح عذاب الهى آن قوم طاغى و سرکش را فرو گرفت مسلمین نیز بعد از شهادت مظلومانه امیر مؤ منان على (علیه السلام ) در زیر سلطه حکومت جبار و بیدادگر بنى امیه شاهد دردناکترین عذابها شدند.
قـابـل تـوجـه ایـنـکـه حـاکـم حـسـکـانـى در (شـواهـد التـنـزیـل ) روایـات بـسـیـار فـراوانـى در ایـن زمـیـنـه نقل کرده که از نظر مضمون و محتوى شبیه روایت بالا است .
3 - تهذیب نفس وظیفه بزرگ الهى
هـر قـدر سـوگـنـدهـاى قـرآن در یـک زمـیـنـه بـیـشـتـر و مـحـکـمـتـر بـاشـد دلیـل بـر اهمیت موضوع است ، و میدانیم طولانى ترین و مؤ کدترین در این سوره است به خصوص اینکه سوگند به ذات پاک خداوند سه بار در آن تکرار شده ، و سرانجام
روى ایـن مـسـاءله تـکـیه شده است که فلاح و رستگارى در تزکیه نفس است ، و محرومیت و شکست و بدبختى در ترک تزکیه است .
در واقـع مـهـمـترین مساءله زندگى انسان نیز همین مساءله است ، و در حقیقت قرآن با تعبیر فوق مطلب را بازگو مى کند که رستگارى انسان نه در گرو پندارها و خیالها است ، نه در سـایـه مـال و ثـروت و مـقـام ، نـه وابـسـتـه بـه اعـمـال اشـخاص دیگر (آنگونه که مسیحیان تصور مى کنند که فلاح هر انسانى در گرو فداکارى عیساى مسیح است ) و نه مانند اینها.
بـلکـه در گـرو پـاکـسـازى و تـعـالى روح و جـان در پـرتـو ایـمـان و عـمـل صـالح اسـت . بـدبـختى و شکست انسان نیز نه در قضا و قدر اجبارى است ، و نه در سـرنـوشـتـهـاى الزامـى نـه مـعـلول فـعـالیـتـهـاى این و آن ، بلکه تنها و تنها به خاطر آلودگى به گناه و انحراف از مسیر تقوى است .
در تواریخ آمده است که همسر عزیز مصر (زلیخا) هنگامى که یوسف مالک خزائن ارض شد و حـاکـم بـر سـرزمین مصر گشت ، او را ملاقات کرد و گفت : ان الحرص و الشهوة تصیر المـلوک عـبـیـدا، و ان الصـبـر و التـقـوى یـصـیـر العـبـیـد مـلوکـا، فـقـال یـوسـف قـال الله تـعـالى : انـه مـن یتق و یصبر فان الله لا یضیع اجر المحسنین : حـرص و شـهـوت پـادشـاهـان را برده ساخت ، و صبر و تقوى بردگان را پادشاه یوسف سـخـن او را تـصـدیق کرد و این کلام الهى را به او خاطر نشان ساخت : هر کس که تقوى و شکیبائى را پیشه کند خداوند اجر نیکوکاران را ضایع نمى سازد.
همین معنى به عبارت دیگرى نقل شده که همسر عزیز مصر در رهگذرى نشسته بود که موکب یـوسـف از آنـجـا عـبـور کـرد، زلیـخـا گـفـت : الحـمـد لله الذى جعل الملوک بمعصیتهم عبیدا، و جعل العبید بطاعتهم ملوکا:
شـکـر خدائى را که پادشاهان را به سبب معصیت برده کرد، و بردگان را به خاطر اطاعت پادشاه .
آرى بندگى نفس ، سبب بردگى انسان ، و تقوى و تهذیب نفس سبب حکومت بر جهان هستى است .
چـه بـسـیـارنـد کـسـانـى کـه بـر اثـر بـندگى خدا به مقامى رسیده اند که صاحب ولایت تکوینى شده و مى توانند به اذن خدا در حوادث این جهان اثر بگذارند و دست به کرامات و خوارق عادات بزنند.
خداوندا! در مبارزه با هواى نفس تو یار و یاور ما باش .
پروردگارا! تو فجور و تقوى را به ما الهام کردى ، توفیق استفاده از این الهام را به ما عنایت فرما.
بـار الها! دسیسه هاى شیطان در نفس آدمى مخفى و مرموز است ، ما را به شناخت این دسیسه ها آشنا ساز!
آمین یا رب العالمین

 


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت