تفسیرنمونه سوره انفال (قسمت3)

آیه و ترجمه


و اعلموا اءنما غنمتم من شى ء فاءن لله خمسه و للرسول و لذى القربى و الیتمى و المسکین و ابن السبیل إ ن کنتم اءمنتم بالله و ما اءنزلنا على عبدنا یوم الفرقان یوم التقى الجمعان و الله على کل شى ء قدیر (41)


ترجمه :

41- و بدانید هر گونه غنیمتى به شما رسد خمس آن براى خدا و براى پیامبر و براى ذى القربى و یتیمان و مسکینان و واماندگان در راه است ، اگر شما به خدا و آنچه بر بنده خود در روز جدائى حق از باطل ، روز درگیرى دو گروه (با ایمان و بى ایمان یعنى روز جنگ بدر) نازل کردیم ، ایمان آورده اید، و خداوند بر هر چیزى قادر است .
تفسیر
خمس یک دستور مهم اسلامى
در آغاز این سوره دیدیم که پاره اى از مسلمانان بعد از جنگ بدر بر سر تقسیم غنائم جنگى مشاجره کردند و خداوند براى ریشه کن ساختن ماده اختلاف غنائم را دربست در اختیار پیامبر گذاشت تا هر گونه صلاح مى داند آن را مصرف کند و پیامبر آنها را در میان جنگجویان به طور مساوى تقسیم کرد.
این آیه در حقیقت بازگشت به همان مسئله غنائم است به تناسب آیاتى که درباره جهاد، قبل از این گفته شد، زیرا در چند آیه قبل اشارات مختلفى به موضوع جهاد گردید و از آنجا که جهاد غالبا با مسئله غنائم آمیخته است تناسب با ذکر حکم غنائم دارد (بلکه چنانکه خواهیم گفت قرآن در اینجا حکم
را از مساءله غنائم جنگى نیز فراتر برده و به همه درآمدها اشاره کرده است ).
در آغاز آیه مى فرماید: بدانید هر گونه غنیمتى نصیب شما مى شود یک پنجم آن ، از آن خدا و پیامبر و ذى القربى (امامان اهل بیت ) و یتیمان و مسکینان و واماندگان در راه (از خاندان پیامبر) مى باشد (و اعلموا انما غنمتم من شى ء فان لله خمسه و للرسول و لذى القربى و الیتامى و المساکین و ابن السبیل ).
و براى تاءکید اضافه مى کند: (که اگر شما به خدا و آنچه بر بنده خود در (روز جنگ بدر) روز جدائى حق از باطل ، روزى که دو گروه مؤ من و کافر در مقابل هم قرار گرفتند، نازل کردیم ایمان آورده اید باید به این دستور عمل کنید و در برابر آن تسلیم باشید (ان کنتم امنتم بالله و ما انزلنا على عبدنا یوم الفرقان یوم التقى الجمعان ).
در اینجا توجه به این نکته لازم است : با اینکه روى سخن در این آیه به مؤ منان است ، زیرا پیرامون غنائم جهاد اسلامى بحث مى کند و معلوم است مجاهد اسلامى مؤ من است ، ولى با این حال مى گوید: اگر ایمان به خدا و پیامبر آورده اید اشاره به اینکه نه تنها ادعاى ایمان نشانه ایمان نیست بلکه شرکت در میدان جهاد نیز ممکن است نشانه ایمان کامل نباشد و این عمل به خاطر اهداف دیگرى انجام گیرد، مؤ من کامل کسى است که در برابر همه دستورات مخصوصا دستورات مالى تسلیم باشد و تبعیضى در میان برنامه هاى الهى قائل نگردد.
و در پایان آیه اشاره به قدرت نامحدود الهى کرده مى گوید و خدا بر همه چیز قادر است (و الله على کل شى ء قدیر).
یعنى با اینکه در میدان بدر از هر نظر شما در اقلیت قرار داشتید و دشمن ظاهرا از هر نظر برترى چشمگیرى داشت خداوند قادر توانا آنها را شکست داد و شما را یارى کرد تا پیروز شدید.
نکته ها :
در اینجا به چند نکته باید توجه داشت .
1- روز جدائى حق از باطل
نام روز جنگ (بدر) در این آیه روز جدائى حق از باطل (یوم الفرقان ) و روز درگیرى گروه طرفداران کفر با گروه طرفداران ایمان ذکر شده ، اشاره به اینکه اولا روز تاریخى بدر روزى بود که نشانه هاى حقانیت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) ظاهر گشت ، زیرا قبلا وعده پیروزى به مسلمانان داده بود در حالى که ظاهرا هیچ نشانه اى از آن وجود نداشت ، و چنان عوامل مختلف غیر منتظره براى پیروزى دست به دست هم داد که آن را نمى شد بر تصادف حمل کرد، بنابراین صدق آیاتى که بر این پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در چنین روزى نازل شده دلیل آن در خودش نهفته است .
(ثانیا) درگیرى بدر (یوم التقى الجمعان ) در واقع یک نعمت بزرگ الهى براى مسلمانان بود که گروهى در آغاز از آن پرهیز داشتند اما همین درگیرى و پیروزى سالها آنها را جلو برد، و اسم و آوازه آنها در پرتو آن در سراسر جزیره عرب پیچید، و همه را به اندیشه در آئین جدید و قدرت حیرت انگیزى که در پرتو آن در جزیره عرب تولد یافته بود وادار نمود، و ضمنا در آن روز که روز وا نفسا براى امت کوچک اسلام بود مؤ منان راستین اسلام از مدعیان کاذب شناخته شدند، پس این روز از هر نظر روز جدائى حق از باطل بود.
2- در آغاز سوره گفتیم میان آیه انفال و این آیه تضادى وجود ندارد و لزومى ندارد که یکى را ناسخ دیگرى بدانیم ، زیرا به مقتضاى آیه انفال غنائم جنگى نیز متعلق به پیامبر است .
ولى پیامبر چهار پنجم آن را به جنگجویان مى بخشد و یک پنجم آن را براى مصارفى که در آیه تعیین شده نگاه مى دارد (براى توضیح بیشتر به بحث ما در ذیل آیه نخست همین سوره مراجعه کنید.
3- منظور از ذى القربى چیست ؟
خویشاوندان نیست و نه همه خویشاوندان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بلکه امامان اهل بیت هستند دلیل بر این موضوع روایات متواترى است که از طرق اهلبیت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل شده است . و در کتب اهل سنت نیز اشاراتى به آن وجود دارد.
بنابراین آنها که یک سهم از خمس را متعلق به همه خویشاوندان پیامبر مى دانند در برابر این سئوال قرار مى گیرند که این چه امتیازى است که اسلام براى اقوام و بستگان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) قائل شده است ، در حالى که مى دانیم اسلام ما فوق نژاد و قوم و قبیله است .
ولى اگر آن را مخصوص امامان اهل بیت بدانیم با توجه به اینکه آنها جانشینان پیامبر و رهبران حکومت اسلامى بوده و هستند علت دادن این یک سهم از خمس به آنها روشن مى گردد، به تعبیر دیگر (سهم خدا) و (سهم پیامبر) و (سهم ذى القربى ) هر سه سهم متعلق به (رهبر حکومت اسلامى ) است ، او زندگى ساده خود را از آن اداره مى کند و بقیه را در مخارج گوناگونى که لازمه مقام رهبرى امت است مصرف خواهد نمود، یعنى در حقیقت در نیازهاى جامعه و مردم .
بعضى از مفسران اهل سنت مانند نویسنده (المنار) چون (ذى القربى ) را همه خویشاوندان دانسته است ، براى پاسخ اشکال فوق به دست و پا افتاده و براى حکومت اسلامى پیامبر تشریفاتى قائل شده و او را موظف دانسته که قوم و قبیله خویش ‍ را بوسیله اموال گرد خود نگاه دارد!، روشن است که چنین منطقى به هیچ وجه با منطق حکومت جهانى و انسانى و حذف امتیازات قبیلگى سازگار نیست (در این زمینه توضیح دیگرى داریم که در بحثهاى آینده خواهد آمد)
4- منظور از (یتیمان ) و (مسکینان ) و (واماندگان در راه ) تنها ایتام و مساکین
و ابناء سبیل بنى هاشم و سادات مى باشند، اگر چه ظاهر آیه مطلق است و قیدى در آن دیده نمى شود، دلیل ما بر این تقیید روایات زیادى است که در تفسیر آیه از طرق اهل بیت وارد شده و مى دانیم بسیارى از احکام در متن قرآن به طور مطلق آمده ولى شرائط و قیود آن بوسیله سنت بیان شده است و این منحصر به آیه مورد بحث نیست تا جاى تعجب باشد.
به علاوه با توجه به آنکه زکوة بر نیازمندان بنى هاشم به طور مسلم حرام است باید احتیاجات آنها از طریق دیگرى تاءمین گردد و این خود قرینه مى شود بر اینکه منظور از آیه فوق خصوص نیازمندان بنى هاشم است لذا، در احادیث مى خوانیم که امام صادق (علیه السلام ) مى فرموده خداوند هنگامى که زکوة را بر ما حرام کرد خمس را براى ما قرار داد بنابراین زکوة بر ما حرام است و خمس حلال
5- آیا غنائم منحصر به غنائم جنگى است ؟
موضوع مهم دیگرى که در این آیه باید مورد بررسى دقیق قرار گیرد و در حقیقت قسمت عمده بحث در آن متمرکز مى گردد، این است که لفظ (غنیمت ) که در آیه آمده است تنها شامل غنائم جنگى مى شود یا هر گونه در آمدى را در بر مى گیرد؟!.
در صورت اول آیه تنها خمس غنائم جنگى را بیان مى کند و براى خمس در سایر موضوعات باید از سنت و اخبار و روایات صحیح و معتبر استفاده کرد و هیچ مانعى ندارد که قرآن به قسمتى از حکم خمس و به تناسب مسائل جهاد اشاره کند و قسمتهاى دیگرى در سنت بیان شود.
مثلا در قرآن مجید نمازهاى پنجگانه روزانه صریحا آمده است ، و همچنین به نمازهاى طواف که از نمازهاى واجبه است اشاره شده ، ولى از نماز آیات که مورد
اتفاق تمام مسلمانان اعم از شیعه و سنى است ذکرى به میان نیامده است ، و هیچکس را نمى یابیم که بگوید چون نماز آیات در قرآن ذکر نشده و تنها در سنت پیامبر آمده نباید به آن عمل کرد، و یا اینکه چون در قرآن به بعضى از غسلها اشاره شده و سخن از دیگر غسلها به میان نیامده است باید از آن صرف نظر کرد، این منطقى است که هیچ مسلمانى آن را نمى پذیرد.
بنابراین هیچ اشکالى ندارد که قرآن تنها قسمتى از موارد خمس را بیان کرده باشد و بقیه را موکول به سنت نماید و نظیر این مسئله در فقه اسلام بسیار زیاد است .
ولى با این حال باید ببینیم که غنیمت در لغت و در نظر عرف چه معنى مى دهد؟!
آیا راستى منحصر به غنائم جنگى است و یا هر گونه در آمدى را شامل مى شود؟
آنچه از کتب لغت استفاده مى شود، این است که در ریشه معنى لغوى این کلمه عنوان جنگ و آنچه از دشمن به دست مى آید، نیفتاده است ، بلکه هر در آمدى را شامل مى شود، به عنوان شاهد به چند قسمت از کتب معروف و مشهور لغت که مورد استناد دانشمندان و ادباى عرب است اشاره مى کنیم :
در کتاب (لسان العرب ) جلد دوازدهم مى خوانیم (والغنم الفوز بالشى ء من غیر مشقة ... و الغنم ، الغنیمة و المغنم الفیى ء... و فى الحدیث الرهن لمن رهنه له غنمه و علیه غرمه ، غنمه زیادته و نمائه و فاضل قیمته ... و غنم الشى ء فاز به ...:
غنم یعنى دسترسى یافتن به چیزى بدون مشقت ، و غنم و غنیمت و مغنم به معنى فیى ء است (فیى ء را نیز در لغت به معنى چیزهائى که بدون زحمت به انسان مى رسد ذکر کرده اند...)
و در حدیث وارد شده که گروگان در اختیار کسى است که آن را به گرو گرفته ، غنیمت و منافعش براى اوست و غرامت و زیانش ‍ نیز متوجه اوست و نیز غنم به معنى زیادى و نمو و اضافه قیمت است ، و فلان چیز را به غنیمت گرفت یعنى به او دسترسى پیدا کرد.)
و در کتاب (تاج العروس ) جلد نهم مى خوانیم (و الغنم الفوز بالشیى ء بلا مشقة ): (غنیمت آن است که انسان بدون زحمت به چیزى دست یابد).
در کتاب (قاموس ) نیز غنیمت بهمان معنى فوق ذکر شده است .
و در کتاب (مفردات راغب ) مى خوانیم غنیمت از ریشه (غنم ) به معنى (گوسفند) گرفته شده و سپس مى گوید (ثم استعملوا فى کل مظفور به من جهة العدى و غیره ) یعنى : (سپس در هر چیزى که انسان از دشمن و یا غیر دشمن به دست مى آورد به کار رفته است ) حتى کسانى که یکى از معانى غنیمت را غنائم جنگى ذکر کرده اند انکار نمى کنند که معنى اصلى آن معنى وسیعى است که به هر گونه خیرى که انسان بدون مشقت به آن دست یابد گفته مى شود.
در استعمالات معمولى نیز غنیمت در برابر غرامت ذکر مى شود، همان طور که معنى غرامت معنى وسیعى است و هرگونه غرامت را شامل مى شود غنیمت نیز معنى وسیعى دارد و به هرگونه در آمد قابل ملاحظه اى گفته مى شود این کلمه در (نهج البلاغه ) در موارد زیادى به همین معنى آمده است ، در خطبه 76 مى خوانیم (اغتنم المهل ): (فرصتها و مهلتها را غنیمت بشمارید).
و در خطبه 120 مى فرماید (من اخذها لحق و غنم ): (کسى که به آئین خدا عمل کند به سر منزل مقصود مى رسد و بهره مى برد)
در نامه 53 به مالک اشتر مى فرماید: (و لا تکونن علیهم سبعا ضاریا تغتنم اکلهم ): در برابر مردم مصر همچون حیوان درنده اى مباش که خوردن آنها را غنیمت و درآمدى براى خود فرض کنى ).
و در نامه 45 به عثمان بن حنیف مى فرماید: (فو الله ما کنزت من دنیاکم تبرا و لاادخرت من غنائمها وفرا): (به خدا سوگند از دنیاى شما طلائى نیاندوختم و از غنائم و درآمدهاى آن اندوخته اى فراهم نکردم ).
و در کلمات قصار، در جمله 331 مى فرماید ان الله جعل الطاعة غنیمة الاکیاس : (خداوند اطاعت را غنیمت و بهره هوشمندان قرار داده است ).
و در نامه 41 مى خوانیم (و اغتنم من استقرضک فى حال غناک ): (هر کس در حال بى نیازیت از تو قرضى بخواهد غنیمت بشمار.)
و نظیر این تعبیرات بسیار فراوان است که همگى نشان مى دهد (غنیمت ) منحصر به غنائم جنگى نیست .
و اما مفسران :
بسیارى از مفسران که در زمینه این آیه به بحث پرداخته اند صریحا اعتراف کرده اند که غنیمت در اصل معنى وسیعى دارد و شامل غنائم جنگى و غیر آن و به طور کلى هر چیزى را که انسان به دون مشقت فراوانى به آن دست یابد مى شود حتى آنها که آیه را به خاطر فتواى فقهاى اهل تسنن مخصوص غنائم جنگى دانسته اند باز معترفند که در معنى اصلى آن این قید وجود ندارد بلکه به خاطر قیام دلیل دیگرى این قید را به آن زده اند.
(قرطبى ) مفسر معروف اهل تسنن در تفسیر خود، ذیل آیه چنین مى نویسد (غنیمت در لغت خیرى است که فرد یا جماعتى با کوشش به دست مى آورند)... و بدانکه اتفاق (علماى تسنن ) بر این است که مراد از غنیمت در آیه (و اعلموا انما غنمتم ) اموالى است که با قهر و غلبه در جنگ به مردم مى رسد، ولى باید توجه داشت که این قید همانطور که گفتیم در معنى لغوى آن وجود ندارد، ولى در عرف شرع ، این قید وارد شده است .
فخر رازى در تفسیر خود تصریح مى کند که : (الغنم الفوز بالشیى ء) (غنیمت این است که انسان به چیزى دست یابد) و پس از ذکر این معنى وسیع از نظر لغت مى گوید: (معنى شرعى غنیمت (به عقیده فقهاى اهل تسنن ) همان غنائم جنگى است ).
و نیز در تفسیر المنار غنیمت را به معنى وسیع ذکر کرده و اختصاص به غنائم جنگى نداده اگر چه معتقد است باید معنى وسیع آیه فوق را به خاطر قید شرعى مقید به غنائم جنگى کرد.
در تفسیر (روح المعانى ) نوشته آلوسى مفسر معروف سنى نیز چنین آمده است که : (غنم در اصل به معنى هر گونه سود و منفعت است ).
در تفسیر (مجمع البیان ) نخست غنیمت را به معنى غنائم جنگ تفسیر کرده ، ولى به هنگام تشریح معنى آیه چنین مى گوید: (قال اصحابنا ان الخمس واجب فى کل فائدة تحصل للانسان من المکاسب و ارباح التجارات ، و فى الکنوز و المعادن و الغوص و غیر ذلک مما هو مذکور فى الکتب و یمکن ان یستدل على ذالک بهذه الایة فان فى عرف اللغة یطلق على جمیع ذالک اسم الغنم و الغنیمة ) علماى شیعه معتقدند که خمس در هر گونه فایده اى که براى انسان فراهم مى گردد واجب است اعم از اینکه از طریق کسب و تجارت باشد، یا از طریق گنج و معدن ، و یا آنکه با غوص از دریا خارج کنند، و سایر امورى که در کتب فقهى آمده است ، و مى توان از آیه بر این مدعى استدلال کرد، زیرا در عرف لغت به تمام اینها (غنیمت ) گفته مى شود.
شگفت آور این که بعضى از مغرضان که گویا براى سمپاشى در افکار عمومى ماءموریت خاصى دارند در کتابى که در زمینه خمس نوشته اند دست به تحریف رسوائى در عبارت تفسیر مجمع البیان زده ، قسمت اول گفتار او را که متضمن تفسیر غنیمت به غنائم جنگى است ذکر کرده ولى توضیحى را که درباره عمومیت معنى لغوى و معنى آیه در آخر بیان کرده است ، به کلى نادیده گرفته و یک مطلب دروغین به این مفسر بزرگ اسلامى نسبت داده اند، مثل اینکه فکر مى کرده اند تفسیر مجمع البیان تنها در دست خود آنها است و دیگرى آن را مطالعه نخواهد کرد، و عجیب این است که این خیانت را تنها در این مورد مرتکب نشده ، بلکه در موارد دیگر نیز آنچه به سود بوده گرفته ، و آنچه به زیان بوده است نادیده گرفته اند.
در تفسیر المیزان نیز با استناد به سخنان علماى لغت تصریح شده که غنیمت هر گونه فایده اى است که از طریق تجارت یا کسب و کار و یا جنگ به دست انسان مى افتد و مورد نزول آیه گرچه غنائم جنگى است ولى مى دانیم که هیچ گاه مورد عمومیت مفهوم آیه را تخصیص نمى زند.
از مجموع آنچه گفته شد چنین نتیجه گرفته مى شود که :
آیه غنیمت معنى وسیعى دارد و هرگونه درآمد و سود و منفعتى را شامل مى شود زیرا معنى لغوى این لفظ عمومیت دارد و دلیل روشنى بر تخصیص آن در دست نیست .
تنها چیزى که جمعى از مفسران اهل تسنن روى آن تکیه کرده اند این است که آیات قبل و بعد در زمینه جهاد وارد شده است و همین موضوع قرینه مى شود که آیه غنیمت نیز اشاره به غنائم جنگى باشد.
در حالى که مى دانیم شاءن نزولها و سیاق عمومیت آیه را تخصیص نمى زنند
و به عبارت روشنتر هیچ مانعى ندارد که مفهوم آیه یک معنى کلى و عمومى باشد و در عین حال مورد نزول آیه غنائم جنگى که یکى از موارد این حکم کلى است بوده باشد و اینگونه احکام در قرآن و سنت فراوان است که حکم کلى است و مصداق جزئى است :
مثلا در آیه 7 سوره حشر مى خوانیم ما اتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا: (هر چه پیامبر براى شما مى آورد بگیرید و هر چه از آن نهى مى کند خوددارى کنید).
این آیه یک حکم کلى درباره لزوم پیروى از فرمانهاى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بیان مى کند در حالى که مورد نزول آن اموالى است که از دشمنان بدون جنگ به دست مسلمانان مى افتد (و اصطلاحا به آن (فیى ء) گفته مى شود).
و نیز در آیه 233 سوره بقره یک قانون کلى به صورت (لا تکلف نفس الا وسعها): (هیچ کس بیش از آنچه قدرت دارد تکلیف نمى شود) بیان شده در حالى که مورد آیه درباره اجرت زنان شیرده است و به پدر نوزاد دستور داده شده است به اندازه توانائى خود به آنها اجرت بدهد، ولى آیا ورود آیه در چنین مورد خاصى مى تواند جلو عمومیت این قانون (عدم تکلیف به ما لا یطاق ) را بگیرد؟!
خلاصه اینکه : آیه در ضمن آیات جهاد وارد شده ولى مى گوید: هر درآمدى از هر موردى عاید شما شود که یکى از آنها غنائم جنگى است خمس آن را بپردازید مخصوصا (ما) موصوله و (شیى ) که دو کلمه عام و بدون هیچ گونه قید و شرطند این موضوع را تاءیید مى کنند.
6- آیا اختصاص نیمى از خمس به بنى هاشم تبعیض نیست ؟
بعضى چنین تصور مى کنند، که این مالیات اسلامى که بیست درصد بسیارى از اموال را شامل مى شود و نیمى از آن اختصاص به سادات و فرزندان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم )
دارد، یک نوع امتیاز نژادى محسوب مى شود و ملاحظات جهات خویشاوندى و تبعیض در آن به چشم مى خورد، و این موضوع با روح عدالت اجتماعى اسلام و جهانى بودن و همگانى بودن آن ، سازگار نیست .
پاسخ
کسانى که چنین فکر مى کنند شرائط و خصوصیات این حکم اسلامى را کاملا بررسى نکرده اند زیرا جواب این اشکال به طور کامل در این شرائط نهفته شده است .
توضیح اینکه (اولا) نیمى از خمس که مربوط به سادات و بنى هاشم است منحصرا باید به نیازمندان آنان داده شود، آن هم به اندازه احتیاجات یک سال ، و نه بیشتر، بنابراین تنها کسانى از آن مى توانند استفاده کنند که یا از کار افتاده اند، و بیمارند، و یا کودک یتیم و یا کسان دیگرى که به علتى در بن بست از نظر هزینه زندگى قرار دارند.
بنابراین کسانى که قادر به کار کردن هستند، (بالفعل و یا بالقوة ) مى توانند درآمدى که زندگى آنها را بگرداند داشته باشند هرگز نمى توانند از این قسمت خمس استفاده کنند و جمله اى که در میان بعضى از عوام معروف است که مى گویند سادات مى توانند خمس بگیرند، هر چند ناودان خانه آنها طلا باشد، گفتار عوامانه اى بیش نیست ، و هیچ گونه پایه اى ندارد.
ثانیا: مستمندان و نیازمندان سادات و بنى هاشم حق ندارند چیزى از زکات مصرف کنند، و بجاى آن مى توانند تنها از همین قسمت خمس استفاده نمایند.
ثالثا: اگر سهم سادات که نیمى از خمس است ، از نیازمندى سادات موجود بیشتر باشد باید آن را به بیت المال ریخت و در مصارف دیگر مصرف نمود.
همانطور که اگر سهم سادات کفایت آنها را ندهد باید از بیت المال و یا سهم زکات به آنها داد.
با توجه به جهات سه گانه فوق روشن مى شود که در حقیقت هیچگونه تفاوت از نظر مادى میان سادات و غیر سادات گذارده نشده است .
نیازمندان غیر سادات مى توانند مخارج سال خود را از محل زکات بگیرند ولى از خمس محرومند، و نیازمندان سادات تنها مى توانند از محل خمس استفاده کنند، اما حق استفاده از زکات را ندارند.
در حقیقت دو صندوق در اینجا وجود دارد، صندوق خمس و صندوق زکات و هر کدام از این دو دسته تنها حق دارند از یکى از این دو صندوق استفاده کنند آن هم به اندازه مساوى یعنى به اندازه نیازمندى یک سال . (دقت کنید)
ولى کسانى که دقت در این شرائط و خصوصیات نکرده اند چنین مى پندارند که براى سادات سهم بیشترى از بیت المال قرار داده شده است و یا از امتیاز ویژه اى برخوردارند.
تنها سئوالى که پیش مى آید این است که اگر هیچگونه تفاوتى از نظر نتیجه میان این دو نبوده باشد این برنامه چه ثمره اى دارد؟
پاسخ این سئوال را نیز با توجه به یک مطلب مى توان دریافت ، و آن اینکه میان خمس و زکات تفاوت مهمى وجود دارد و آن این است که زکات از مالیاتهائى است که در حقیقت جزو اموال عمومى جامعه اسلامى محسوب مى شود لذا مصارف آن عموما در همین قسمت مى باشد، ولى خمس از مالیاتهائى است که مربوط به حکومت اسلامى است ، یعنى مخارج دستگاه حکومت اسلامى و گردانندگان این دستگاه از آن تاءمین مى شود.
بنابراین محروم بودن سادات از دستیابى به اموال عمومى (زکات ) در حقیقت براى دور نگهداشتن خویشاوندان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از این قسمت است تا بهانه اى به دست مخالفان نیفتد که پیامبر خویشان خود را بر اموال عمومى مسلط ساخته است .
ولى از سوى دیگر نیازمندان سادات نیز باید از طریقى تاءمین شوند، این موضوع در قوانین اسلام چنین پیش بینى شده که آنها از بودجه حکومت اسلامى بهره مند گردند، نه از بودجه عمومى ، در حقیقت خمس نه تنها یک امتیاز براى سادات نیست بلکه یک نوع کنار زدن آنها، به خاطر مصلحت عموم و به خاطر اینکه هیچ گونه سوءظنى تولید نشود مى باشد.
جالب اینکه به این موضوع در احادیث شیعه و سنى اشاره شده است : در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم : (جمعى از بنى هاشم به خدمت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) رسیدند و تقاضا کردند که آنها را ماءمور جمع آورى زکات چهار پایان کنند و و گفتند این سهمى را که خداوند براى جمع آورى کنندگان زکات تعیین کرده است ، ما به آن سزاوارتریم پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: اى (بنى عبد المطلب ) زکات نه براى من حلال است ، و نه براى شما ولى من به جاى این محرومیت به شما وعده شفاعت مى دهم ... شما به آنچه خداوند و پیامبر برایتان تعیین کرده راضى باشید (و کار به امر زکات نداشته باشید) آنها گفتند راضى شدیم ).
از این حدیث به خوبى استفاده مى شود که بنى هاشم این را یک نوع محرومیت براى خود مى دیدند، و پیامبر در مقابل آن به آنها وعده شفاعت داد!.
در (صحیح مسلم ) که از معروف ترین کتب اهل تسنن است حدیثى مى خوانیم که خلاصه اش این است : عباس و ربیعة ابن حارث خدمت پیامبر رسیدند، و تقاضا کردند که فرزندان آنها یعنى (عبد المطلب ابن ربیعة ) و (فضل بن عباس ) که دو جوان بودند ماءمور جمع آورى زکات شوند، و همانند دیگران سهمى بگیرند تا بتوانند هزینه ازدواج خود را از این راه فراهم کنند پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از این موضوع امتناع ورزید و دستور داد از راه دیگر، وسائل ازدواج آنها فراهم گردد، و از محل خمس مهریه همسران آنها پرداخته شود.
از این حدیث که شرح آن طولانى است نیز استفاده مى شود که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) اصرار داشت خویشاوندان خود را از دست یافتن به زکات (اموال عمومى مردم ) دور نگهدارد.
از مجموع آنچه گفتیم روشن شد که خمس نه تنها امتیازى براى سادات محسوب نمى شود بلکه یک نوع محرومیت براى حفظ مصالح عمومى بوده است .
7 منظور از سهم خدا چیست ؟
ذکر سهمى براى خدا به عنوان (لله ) به خاطر اهمیت بیشتر روى اصل مسئله خمس و تاءکید و تثبیت ولایت و حاکمیت پیامبر و رهبر حکومت اسلامى است ، یعنى همانگونه که خداوند سهمى براى خویش قرار داده و خود را سزاوارتر به تصرف در آن دانسته است پیامبر و امام را نیز بهمان گونه حق ولایت و سرپرستى و تصرف داده ، وگرنه سهم خدا در اختیار پیامبر قرار خواهد داشت و در مصارفى که پیامبر یا امام صلاح مى داند صرف مى گردد، و خداوند نیاز به سهمى ندارد.
آیه و ترجمه


إ ذ اءنتم بالعدوة الدنیا و هم بالعدوة القصوى و الرکب اءسفل منکم و لو تواعدتم لاختلفتم فى المیعد و لکن لیقضى الله اءمرا کان مفعولا لیهلک من هلک عن بینة و یحیى من حى عن بینة و إ ن الله لسمیع علیم (42)
إ ذ یریکهم الله فى منامک قلیلا و لو اءرئکهم کثیرا لفشلتم و لتنزعتم فى الا مر و لکن الله سلم إ نه علیم بذات الصدور (43)
و إ ذ یریکموهم إ ذ التقیتم فى اءعینکم قلیلا و یقللکم فى اءعینهم لیقضى الله اءمرا کان مفعولا و إ لى الله ترجع الا مور (44)


ترجمه :

42- در آن هنگام شما در طرف پائین بودید و آنها در طرف بالا (و از این نظر دشمن بر شما برترى داشت و کاروان (قریش ) پائینتر از شما بود (و دسترسى به آنها ممکن نبود، و ظاهرا وضع چنان سخت بود که ) اگر با یکدیگر وعده مى گذاشتند (که در میدان نبرد حاضر شوید) در انجام وعده خود اختلاف مى کردید، ولى (همه این مقدمات ) براى آن بود که خداوند کارى را که مى بایست انجام شود تحقق بخشد تا آنها که هلاک (و گمراه ) مى شوند از روى اتمام حجت باشد، و آنها که زنده مى شوند (و هدایت مى یابند) از روى دلیل روشن باشد و خداوند شنوا و دانا است .
43 در آن موقع خداوند تعداد آنها را در خواب به تو کم نشان داد، و اگر فراوان نشان
مى داد مسلماء سست مى شدید و (درباره شروع به جنگ بآنها) کارتان به اختلاف مى کشید، ولى خداوند (شما را از همه اینها) سالم نگهداشت ، خداوند به آنچه درون سینه هاست دانا است .
44- و در آن هنگام که با هم (در میدان نبرد) روبرو شدید آنها را به چشم شما کم نشان مى داد، و شما را (نیز) به چشم آنها کم مى نمود تا خداوند کارى را که مى بایست انجام گیرد، صورت بخشد، (شما نترسید و اقدام به جنگ کنید آنها هم وحشت نکنند و حاضر به جنگ شوند و سرانجام شکست بخورند) و همه کارها به خداوند باز مى گردد.
تفسیر
کارى که مى بایست انجام گیرد
قرآن بار دیگر در آیات به تناسب سخنى که از (یوم الفرقان ) (روز جنگ بدر) در آیه قبل آمده بود و پیروزیهائى که در این صحنه خطرناک نصیب مسلمانان شد جزئیات دیگرى از این جنگ را به خاطر مسلمانان مى آورد تا به اهمیت این نعمت پیروزى واقف تر شوند.
نخست مى گوید: آن روز شما در طرف پائین و نزدیک مدینه قرار داشتید و آنها در طرف بالا و دورتر (اذ انتم بالعدوة الدنیا و هم بالعدوة القصوى ).
(عدوة ) از ماده (عدو) (بر وزن سرو) در اصل به معنى تجاوز کردن است ولى به حاشیه و اطراف هر چیز نیز عدو گفته مى شود، زیرا از حد وسط به یک جانب تجاوز کرده است ، و در آیه مورد بحث به همین معنى طرف و جانب آمده است .
(دنیا) از ماده (دنو) (بر وزن علو) به معنى پائین تر و نزدیکتر مى آید و نقطه مقابل آن (اقصى ) (و قصوى ) به معنى دورتر است .
در این میدان مسلمانان در سمت شمالى که نزدیکتر به مدینه است قرار
داشتند، و دشمنان در سمت جنوبى که دورتر است ، این احتمال نیز وجود دارد که محلى را که مسلمانان به حکم ناچارى براى مبارزه با دشمن انتخاب کرده بودند پائین تر و محل دشمن مرتفع تر بوده و این یک امتیاز براى دشمن محسوب مى شد.
سپس مى گوید: (کاروانى را که شما در تعقیب آن بودید (کاروان تجارتى قریش و ابو سفیان ) در نقطه پائین ترى قرار داشت ) (و الرکب اسفل منکم ).

زیرا همانگونه که سابقا گفتیم هنگامى که ابوسفیان از حرکت مسلمانان آگاه شد مسیر کاروان را عوض کرد و از بیراهه از حاشیه دریاى احمر با سرعت خود را به مکه نزدیک ساخت ، و اگر مسلمانان مسیر کاروان را گم نمى کردند ممکن بود، به تعقیب کاروان بپردازند و از در گیرى با لشکر دشمن که سرانجام باعث آن فتح و پیروزى عظیم شد خوددارى کنند.
از همه اینها گذشته تعداد نفرات و امکانات جنگى مسلمانان در مقابل دشمن از هر نظر کمتر و ضعیف تر بود و در سطح پائینترى قرار داشتند و دشمن در سطح بالاتر لذا قرآن اضافه مى کند شرائط چنان بود که اگر از قبل آگاهى داشتید و مى خواستید در این زمینه با یکدیگر وعده و قرار دادى بگذارید حتما گرفتار اختلاف در این میعاد مى شدید (و لو تواعدتم لاختلفتم فى المیعاد).
زیرا بسیارى از شما تحت تاءثیر وضع ظاهرى و موقعیت ضعیف خود در مقابل دشمن قرار مى گرفتید و با چنین جنگى اصولا مخالفت مى کردید.
ولى خداوند شما را در مقابل یک عمل انجام شده قرار داد (تا کارى را که مى بایست انجام گیرد تحقق بخشد) (و لکن لیقضى الله امرا کان مفعولا).
تا در پرتو این پیروزى غیر منتظره و معجز آسا حق از باطل شناخته شود (و آن ها که گمراه مى شوند با اتمام حجت باشد و آنها که راه حق را مى پذیرند با آگاهى و دلیل آشکار) (لیهلک من هلک عن بینة و یحیى من حى عن بینة ).
منظور از (حیات ) و (هلاکت ) در اینجا همان (هدایت ) و (گمراهى ) است ، زیرا روز بدر که نام دیگرش یوم الفرقان است به روشنى تقویت مسلمانان را با یارى خداوند به همه نشان داد و ثابت کرد که این گروه با خدا راهى دارند و حق با آنهاست .
و در پایان مى گوید (خداوند شنوا و داناست ) (و ان الله لسمیع علیم ).
فریاد استغاثه شما را شنید و از نیاتتان با خبر بود و به همین دلیل شما را یارى کرد تا بر دشمن پیروز شدید.
تمام قرائن نشان مى دهد که لااقل عده اى از مسلمانان اگر از چگونگى قدرت و سپاه دشمن با خبر بودند تن به این در گیرى نمى دادند، هر چند گروه دیگرى از مؤ منان مخلص در برابر همه حوادث تسلیم اراده پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بودند، به همین دلیل خداوند جریان هائى پیش آورد که هر دو گروه خواه نا خواه در برابر دشمن قرار گیرند و تن به این پیکار سرنوشت ساز در دهند.
از جمله اینکه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) قبلا صحنه اى از نبرد را در خواب دید که تعداد کمى از دشمنان در مقابل مسلمانان حاضر شده اند و این اشاره و بشارتى به پیروزى بود عین این خواب را براى مسلمانان نقل کرد و موجب تقویت روحیه و اراده آنها در پیشروى کردن به سوى میدان بدر گردید.
البته پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) این خواب را درست دیده بود، زیرا نیرو و نفرات دشمن اگر چه در ظاهر بسیار زیادتر بود، ولى در باطن اندک و ضعیف و ناتوان بودند، و مى دانیم خوابها معمولا جنبه اشاره و تعبیر دارند، و در یک خواب صحیح چهره باطنى مسئله خودنمائى مى کند.
این خواب را پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) براى مسلمانان شرح داد، ولى بالاخره این سؤ ال
در اعماق ذهنها شاید باقیمانده بود که چگونه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در خواب چهره ظاهرى آنها را ندید و براى مسلمانان شرح نداد؟.
دومین آیه مورد بحث اشاره به فلسفه این موضوع و نعمتى که خداوند از این طریق به مسلمانان ارزانى داشت مى کند و مى گوید:
(در آن زمان خداوند در خواب عدد دشمنان را به تو کم نشان داد و اگر آنها را زیاد نشان مى داد مسلما به سستى مى گرائیدید) (اذ یریکهم الله فى منامک قلیلا و لو اریکهم کثیرا لفشلتم ).
و نه تنها سست مى شدید بلکه (کارتان به اختلاف مى کشید و گروهى موافق رفتن به میدان و گروهى مخالف مى شدید) (و لتنازعتم فى الامر).
ولى خداوند شما را از این سستى و اختلاف کلمه و تنازع و آشفتگى با این خوابى که چهره باطنى را نشان مى داد نه ظاهرى را، رهائى بخشید و سالم نگهداشت ) (و لکن الله سلم ).
چرا که خداوند از روحیه و باطن همه شما آگاه بود و او از آنچه در درون سینه هاست با خبر است (انه علیم بذات الصدور).
در آیه بعد مرحله دیگرى از مراحل جنگ بدر را یادآور مى شود که با مرحله قبل تفاوت بسیار دارد، در این مرحله مسلمانان در پرتو بیانات گرم پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم )، و توجه بوعده هاى الهى ، و مشاهده حوادثى از قبیل باران به موقع ، براى رفع تشنگى ، و سفت شدن شنهاى روان در میدان نبرد، روحیه تازه اى پیدا کردند و به پیروزى نهائى امیدوار و دلگرم گشتند آن چنان که انبوه لشکر دشمن در نظر آنها کوچک شد و کم جلوه کرد، لذا مى گوید: (و در آن هنگام خداوند آنها را به هنگام آغاز نبرد در نظر شما کم جلوه داد) (و اذ یریکموهم اذ التقیتم فى اعینکم قلیلا).
ولى دشمن چون از روحیه و این موقعیت مسلمانان آگاه نبود بهمین دلیل بظاهر جمعیت نگاه مى کرد و ناچیز در نظرش جلوه مى نمود، حتى کمتر از آنچه بودند لذا مى گوید (و شما را در نظر آنها کم جلوه مى داد) (و یقللکم فى اءعینهم ).
به اندازه اى که از ابوجهل نقل شده که مى گفت (انما اصحاب محمد اکلة جزور)! (یاران محمد فقط به اندازه یک خوراک شترند)، کنایه از کمى فوق العاده آنها و یا اشاره به این بود که از یک صبح تا به شام کار آنها را یک سره خواهند کرد، زیرا در اخبار جنگ بدر آمده که سپاه قریش هر روز حدود ده شتر ذبح مى کردند و خوراک یک روزه لشکر یک هزار نفرى آنها بود.
به هر حال این دو موضوع اثر عمیقى در پیروزى مسلمانان داشت ، زیرا از یک سو عدد دشمن در نظر آنها کم جلوه مى کرد، تا از اقدام به جنگ ترس واهمه اى به خود راه ندهند، و از سوى دیگر نفرات مسلمانان در نظر دشمن کم جلوه مى نمود تا از اقدام به جنگى که سرانجامش شکست آنها بود منصرف نشوند، به علاوه نیروى زیادترى در این راه کسب نکنند و بر آمادگى جنگى خود بر گمان اینکه ارتش اسلام اهمیتى ندارد نیفزایند.
لذا قرآن به دنبال جمله هاى فوق مى گوید (همه اینها به خاطر آن بود که خداوند موضوعى را که در هر حال میبایست تحقق یابد انجام دهد) (لیقضى الله امرا کان مفعولا).
نه تنها این جنگ طبق آنچه خداوند مى خواست پایان گرفت ، (همه کارها و همه چیز در این عالم به فرمان و خواست او بر مى گردد) و اراده او در همه چیز نفوذ دارد (و الى الله ترجع الامور).
در آیه 13 سوره آل عمران که اشاره به مرحله سومى از نبرد روز بدر شده است مى خوانیم که دشمنان پس از شروع جنگ و مشاهده ضربات کوبنده سپاه اسلام که مانند صاعقه بر سر آنها فرود مى آمد بوحشت افتادند، و این بار احساس
کردند که ارتش اسلام زیاد شده است حتى دو برابر آنچه بودند و به این ترتیب روحیه آنان متزلزل گشت و به شکستشان کمک نمود.
از آنچه گفتیم روشن مى شود که تضادى نه میان آیات فوق وجود دارد، و نه میان آنها با آیه سیزدهم سوره آل عمران ، زیرا هر کدام از این آیات اشاره به یک مرحله از جنگ است .
مرحله اول مرحله قبل از حضور در میدان نبرد بود که در خواب عدد آنها به پیامبر کم نشان داده شد، و مرحله دوم به هنگام ورود در سرزمین بدر بود که مسلمانان از عدد زیاد لشکر دشمن آگاه و بعضى به ترس و وحشت افتادند مرحله سوم هنگام آغاز مبارزه بود که به لطف پروردگار و با مشاهده مقدمات امید بخش عدد دشمن در نظرشان کم جلوه کرد (دقت کنید).
آیه و ترجمه


یأ یها الذین ءامنوا إ ذا لقیتم فئة فاثبتوا و اذکروا الله کثیرا لعلکم تفلحون (45)
و اءطیعوا الله و رسوله و لا تنزعوا فتفشلوا و تذهب ریحکم و اصبروا إ ن الله مع الصبرین (46)
و لا تکونوا کالذین خرجوا من دیرهم بطرا و رئاء الناس و یصدون عن سبیل الله و الله بما یعملون محیط (47)


ترجمه :

45- اى کسانى که ایمان آورده اید هنگامى که با گروهى (در میدان نبرد) روبرو مى شوید ثابت قدم باشید و خدا را فراوان یاد کنید تا رستگار شوید.
46- و اطاعت (فرمان ) خدا و پیامبرش نمائید و نزاع (و کشمکش ) مکنید تا سست نشوند و قدرت (و شوکت و هیبت ) شما از میان نرود و استقامت نمائید که خداوند با استقامت کنندگان است .
47- و مانند کسانى نباشید که از سرزمین خود از روى هوا پرستى و غرور و خودنمائى کردن در برابر مردم (به سوى میدان بدر) بیرون آمدند و (مردم را) از راه خدا باز مى داشتند (و سرانجام کارشان شکست و نابودى شد) و خداوند به آنچه عمل مى کنند احاطه (و آگاهى ) دارد.
تفسیر
شش دستور دیگر در زمینه جهاد!
مفسران نوشته اند که ابو سفیان هنگامى که با تردستى خاصى کاروان تجارتى قریش را از قلمرو مسلمانان به سلامت بیرون برد کسى را
قریش که عازم میدان بدر بود فرستاد که دیگر نیازى به مبارزه شما نیست باز گردید، ولى ابوجهل که غرور و تکبر و تعصب خاصى داشت سوگند یاد کرد که ما هرگز باز نمى گردیم تا اینکه به سرزمین بدر برویم (و بدر قبل از این جریان یکى از مراکز اجتماع عرب بود که در هر سال یک بازار تجارتى در آن تشکیل مى شد) و سه روز در آنجا خواهیم ماند، و شترانى ذبح مى کنیم و غذاى مفصلى راه مى اندازیم و شراب مى نوشیم و خوانندگان براى ما مى خوانند و مى نوازند تا صداى ما به گوش عرب برسد و قدرت و قوت ما تثبیت گردد.
اما سرانجام کارشان به شکست کشید و به جاى جام شراب جامهاى مرگ نوشیدند، و در عوض (خوانندگان ) (نوحه گران ) بر عزاى آنها نشستند!
آیات فوق هم اشارهاى به این موضوع دارد و مسلمانان را از این گونه کارها نهى مى کند، و هم به دنبال دستورهاى گذشته در مورد جهاد یک سلسله دستورهاى دیگر به آنها مى دهد.
رویهمرفته در آیات فوق شش دستور مهم به مسلمانان داده شده است :
1- نخست مى گوید: اى کسانى که ایمان آورده اید هنگامى که گروهى از دشمنان را در برابر خود در میدان نبرد ببینید ثابت قدم باشید (یا ایها الذین آمنوا اذا لقیتم فئة فاثبتوا).
یعنى یکى از نشانه هاى بارز ایمان ثابت قدم در همه زمینه ها مخصوصا در پیکار با دشمنان حق است .
2- خدا را فراوان یاد کنید تا رستگار و پیروز شوید (و اذکروا الله کثیرا لعلکم تفلحون ).
شک نیست که منظور از یاد خدا تنها ذکر لفظى نیست ، بلکه خدا را در درون جان حاضر دیدن و به یاد علم و قدرت بى پایان و رحمت وسیعش بودن است ، این توجه به خدا روحیه سرباز مجاهد را تقویت مى کند و در پرتو آن
احساس مى نماید که در میدان مبارزه تنها نیست ، تکیه گاه نیرومندى دارد که هیچ قدرتى در برابر آن مقاومت نمى کند، و اگر هم کشته شود به بزرگترین سعادت ، یعنى سعادت شهادت رسیده است و در جوار رحمت حق رستگار خواهد بود، خلاصه یاد خدا به او نیرو و آرامش و قوت و قدرت و پایمردى مى بخشد.
به علاوه یاد و عشق خدا، عشق زن و فرزند و مال و مقام را از دل بیرون مى راند و توجه به خدا آنها را که باعث سستى در امر مبارزه و جهاد مى شود از خاطر مى برد، چنانکه (امام سجاد) زین العابدین (علیه السلام ) در دعاى معروف صحیفه که براى (مرزبانان اسلام ) و مدافعان سرحدات مسلمین خوانده به پیشگاه خدا چنین عرض مى کند: و انسهم عند لقائهم العدو ذکر دنیاهم الخداعة و امح عن قلوبهم خطرات المال الفتون و اجعل الجنة نصب اعینهم :
(پروردگارا! (در پرتو یاد خویش ) یاد دنیاى فریبنده را از دل این پاسداران مبارز بیرون کن ، و توجه به زرق و برق اموال را از قلب آنها دور ساز، و بهشت را در برابر چشمان فکر آنها قرار ده ).
3- یکى دیگر از مهمترین برنامه هاى مبارزه توجه به مسئله رهبرى و اطاعت از دستور پیشوا و رهبر است همان دستورى که اگر انجام نمى گرفت جنگ بدر به شکست کامل مسلمانان منتهى مى شد، لذا در آیه بعد مى گوید: (و اطاعت خدا و پیامبرش ‍ کنید) (و اطیعوا الله و رسوله ).
4- و از پراکندگى و نزاع بپرهیزید (و لا تنازعوا).
(زیرا کشمکش و نزاع و اختلاف مجاهدان در برابر دشمن نخستین اثرش سستى و ناتوانى و ضعف در مبارزه است ) (فتفشلوا).
(و نتیجه این سستى و فتور از میان رفتن قدرت و قوت و هیبت و عظمت شماست ) (و تذهب ریحکم ).
(ریح ) به معنى باد است و اینکه مى گوید: اگر به نزاع با یکدیگر برخیزید سست مى شوید و به دنبال آن باد شما را از میان خواهد برد اشاره لطیفى به این معنى است که قوت و عظمت و جریان امور بر وفق مراد و مقصودتان از میان خواهد رفت زیرا همیشه وزش بادهاى موافق سبب حرکت کشتیها به سوى منزل مقصود بوده است ، و در آن زمان که تنها نیروى محرک کشتى وزش باد بود این مطلب فوق العاده اهمیت داشت .
به علاوه وزش باد به پرچم ها نشانه بر پا بودن پرچم که رمز قدرت و حکومت است مى باشد و تعبیر فوق کنایه اى از این معنى است .
5- سپس دستور به استقامت در برابر دشمنان و در مقابل حوادث سخت مى دهد و مى گوید: (استقامت کنید که خداوند با استقامت کنندگان است )
(و اصبروا ان الله مع الصابرین )
تفاوت میان ثبات قدم (دستور اول ) و استقامت و صبر (دستور پنجم ) از این نظر است که ثبات قدم بیشتر جنبه جسمانى و ظاهرى دارد، در حالى که استقامت و صبر بیشتر جنبه هاى روانى و باطنى را شامل مى شود.
6- در آخرین آیه مسلمانان را از پیروى کارهاى ابلهانه و اعمال غرور آمیز و بى محتوا و سر و صداهاى تو خالى و بى معنى باز مى دارد، و با اشاره به جریان کار ابو سفیان و طرز افکار او و یارانش مى فرماید: (مانند کسانى که از سرزمین خود از روى غرور و هوا پرستى و خودنمائى خارج شدند، نباشید) (و لا تکونوا کالذین خرجوا من دیارهم بطرا و رئاء الناس ).
(همانها که هدفشان جلوگیرى مردم از راه خدا بود) (و یصدون عن سبیل الله ).
هم هدفشان نامقدس بود و هم وسائل رسیدنشان به این هدف ، و دیدیم که
سر انجام با آنهمه نیرو و ساز و برگ جنگى در هم کوبیده شدند و به جاى عیش و طرب گروهى در خاک و خون غلطیدند و گروهى در عزاى آنها اشک ریختند.
(و خداوند به کارهائى که اینگونه افراد انجام مى دهند محیط است و از اعمالشان باخبر) (و الله بما یعملون محیط).
آیه و ترجمه


و إ ذ زین لهم الشیطن اءعملهم و قال لا غالب لکم الیوم من الناس و إ نى جار لکم فلما تراءت الفئتان نکص على عقبیه و قال إ نى برى ء منکم إ نى اءرى ما لا ترون إ نى اءخاف الله و الله شدید العقاب (48)
إ ذ یقول المنفقون و الذین فى قلوبهم مرض غر هؤ لاء دینهم و من یتوکل على الله فإ ن الله عزیز حکیم (49)
و لو ترى إ ذ یتوفى الذین کفروا الملئکة یضربون وجوههم و اءدبرهم و ذوقوا عذاب الحریق (50)
ذلک بما قدمت اءیدیکم و اءن الله لیس بظلم للعبید (51)


ترجمه :

48- و (به یاد آور) هنگامى را که شیطان اعمال آنها (مشرکان ) را در نظرشان جلوه داد، و گفت هیچکس از مردم بر شما پیروز نمى گردد و من همسایه (و پناه دهنده ) شمایم ، اما هنگامى که دو گروه (جنگجویان و حمایت فرشتگان از مومنان ) را دید به عقب بازگشت و گفت من از شما (دوستان و پیروانم ) بیزارم ! من چیزى را مى بینم که شما نمى بینید، من از خدا مى ترسم و خداوند شدید العقاب است !.
49- به هنگامى که منافقان و آنها که در دلهایشان بیمارى بود مى گفتند این گروه (مسلمانان ) را دینشان مغرور ساخته و هر کس بر خدا توکل کند (پیروز مى گردد) خداوند عزیز و حکیم است .
50- و اگر ببینى کافران را به هنگامى که فرشتگان (مرگ ) جان آنها را مى گیرند و
و پشت آنها مى زنند و (مى گویند) بچشید عذاب سوزنده را (به حال آنها تاسف خواهى خورد).
51- این در مقابل کارهائى است که از پیش فرستاده اید و خداوند نسبت به بندگانش هرگز ستم روا نمى دارد.
تفسیر
مشرکان و منافقان و وسوسه هاى شیطانى
باز در این آیات صحنه دیگرى از جنگ بدر به تناسب آیاتى که قبلا در این زمینه گذشت و یا به تناسب آیه اخیر که سخن از اعمال شیطانى مشرکان در جنگ بدر میگفت ترسیم شده است .
همانگونه که مردان حق در مسیرى که در پیش دارند مورد تایید پروردگار و فرشتگان او هستند باطلگرایان و بداندیشان در زیر چتر وسوسه هاى شیطانى و اغواى شیاطین خواهند بود.
در بعضى از آیات گذشته چگونگى حمایت فرشتگان از جنگجویان بدر با تفسیرش گذشت ، در اینجا در اولین آیه مورد بحث سخن از حمایت نافرجام شیطان نسبت به مشرکان به میان آمده است .
نخست مى گوید: (و در آن روز شیطان اعمال آنها را در برابرشان آرایش و زینت داد) تا به کرده هاى خود خوشبین و دلگرم و امیدوار باشند (و اذ زین لهم الشیطان اعمالهم ).
تزیین و آرایش شیطان این چنین است که از طریق تحریک شهوات و هوسها و صفات زشت و ناپسند انسان چهره عملش را در نظرش آنچنان جلوه مى دهد که سخت مجذوب آن مى شود و آن را از هر جهت عملى عاقلانه و منطقى و دوست داشتنى فکر مى کند.
(و به آنها چنین فهماند که با داشتن اینهمه نفرات و ساز و برگ جنگى هیچ کس از مردم امروز بر شما غالب نخواهد) شد و شما ارتشى شکست ناپذیرید
(و قال لا غالب لکم الیوم من الناس )
به علاوه من نیز همسایه شما و در کنار شما هستم و همچون یک همسایه وفادار و دلسوز به موقع لزوم از هیچگونه حمایتى دریغ ندارم (و انى جار لکم ).
این احتمال نیز در تفسیر این جمله داده شده است که منظور از کلمه (جار) همسایه نیست بلکه کسى است که امان و پناه مى دهد، زیرا عادت عرب بر این بود که افراد و طوائف نیرومند در موقع لزوم به دوستان خود پناهندگى مى دادند، و در این موقع با تمام امکانات خویش از وى دفاع مى نمودند، (شیطان ) به دوستان مشرک خود پناهندگى و امان نامه داد.
(اما به هنگامى که دو لشکر با هم در آویختند و فرشتگان به حمایت لشکر توحید برخاستند و نیروى ایمان و پایمردى مسلمانان را مشاهده کرد به عقب باز گشت و صدا زد من از شما یعنى مشرکان بیزارم ) (فلما تراءت الفئتان نکص على عقبیه و قال انى برى ء منکم ).
و براى این عقب گرد وحشتناک خویش دو دلیل آورد: نخست اینکه :
(گفت من چیزى مى بینم که شما نمى بینید) (انى ارى ما لا ترون ).
من به خوبى آثار پیروزى را در این چهره هاى خشمگین مسلمانان با ایمان مى نگرم ، و آثار حمایت الهى و امدادهاى غیبى و یارى فرشتگان را در آنها مشاهده مى کنم ، اصولا آنجا که پاى مددهاى خاص پروردگار و نیروهاى غیبى او به میان آید من عقب نشینى خواهم کرد.
دیگر اینکه (من از مجازات دردناک پروردگار در این صحنه مى ترسم ) و آن را به خود نزدیک مى بینم (انى اخاف الله ).
مجازات خداوند هم چیز ساده اى نیست که بتوان در برابرش مقاومت کرد
بلکه کیفر او شدید و سخت است ) (و الله شدید العقاب ).
آیا شیطان از طریق وسوسه یا از طریق تشکل ظاهر شد؟
در اینکه نفوذ شیطان در دل مشرکان و طرح این گفتگوها با آنها در صحنه جنگ بدر به چه صورت بوده در میان مفسران پیشین و امروز گفتگو است ، و رویهمرفته دو عقیده وجود دارد.
1- جمعى معتقدند که این کار از طریق وسوسه هاى باطنى صورت گرفته است ، او با وسوسه هاى خویش و استفاده از صفات منفى و زشت شیطانى مشرکان اعمالشان را در نظرشان جلوه داد و به آنها چنین وانمود کرد که نیروى شکست ناپذیرى در اختیار دارند، و یک نوع پناهگاه و اتکاء باطنى در آنها تولید کرد.
اما پس از مجاهده سرسختانه مسلمانان و حوادث اعجاز آمیزى که سبب پیروزى آنها گردید آثار این وسوسه ها از دل آنان بر چیده شد، و احساس کردند که شکست در برابر آنها قرار گرفته و هیچ تکیه گاهى براى آنها نیست بلکه کیفر و مجازات سختى از طرف خدا در انتظار آنهاست .
2- جمع دیگرى که معتقدند که شیطان به شکل انسانى مجسم شد و در برابر آنها آشکار گردید، در روایتى که در بسیارى از کتب نقل شده مى خوانیم : قریش به هنگامى که تصمیم راسخ براى حرکت به سوى میدان بدر گرفت از حمله طائفه بنى کنانه بیمناک بودند، زیرا قبلا نیز با هم خصومت داشتند، در این موقع ابلیس در چهره (سراقة بن مالک ) که از سرشناسهاى قبیله بنى کنانه بود به سراغ آنها آمد و به آنها اطمینان داد که با شما موافق و هماهنگم و کسى بر شما غالب نخواهد شد و در میدان بدر شرکت کرد.
اما به هنگامى که نزول ملائکه را مشاهده کرد عقب نشینى نموده ، فرار کرد، لشکر نیز به دنبال ضربت هاى سختى که از مسلمانان خورده بودند و با مشاهده
کار ابلیس پا به فرار گذاشتند و به هنگامى که به مکه باز گشتند گفتند سراقة بن مالک سبب فرار قریش شد، این سخن به گوش ‍ سراقه رسید و سوگند یاد کرد که من به هیچ وجه از این موضوع آگاهى ندارم ، و به هنگامى که نشانه هاى مختلف وضع او را در میدان بدر به او یادآورى کردند همه را انکار کرد و قسم خورد که چنین چیزى حتما نبوده و او از مکه حرکت نکرده ، به این ترتیب معلوم شد که آن شخص سراقة بن مالک نبوده است .
دلیل طرفداران تفسیر اول این است که ابلیس نمى تواند در شکل انسانى ظاهر گردد در حالى که طرفداران تفسیر دوم مى گویند دلیلى بر محال بودن این موضوع در دست نیست ، به خصوص که نظیر آن را در داستان هجرت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و آمدن پیر مردى در شکل مردم نجد در دار الندوة نیز نقل کرده اند، به علاوه ظاهر تعبیرات و گفتگوهائى که در آیه فوق گذشت با مجسم شدن ابلیس سازگارتر است .
ولى در هر حال آیه فوق نشان مى دهد که مخصوصا در برنامه هاى گروهى ، و جمعى ، در صورتى که در مسیر حق یا باطل باشد یک سلسله امدادها و نیروهاى الهى و یا نیروهاى شیطانى فعالیت مى کنند و آنها در هر چهرهاى خودنمائى مى کنند و پویندگان راه خدا باید مراقب این موضوع باشند.
در آیه بعد اشاره به روحیه جمعى از طرفداران لشگر شرک و بت پرستى در صحنه بدر مى کند و مى گوید: در آن هنگام منافقان و آنهائى که در دل آنها بیمارى بود مى گفتند: (این مسلمانان به آئین خود مغرور شده اند و با این گروه کم و اسلحه ناچیز بگمان پیروزى ، و یا به خیال شهادت در راه خدا و زندگى جاویدان ، در این صحنه خطرناک که به مرگ منتهى مى شود گام نهاده اند)!
(اذ یقول المنافقون و الذین فى قلوبهم مرض غر هؤ لاء دینهم )
ولى آنها بر اثر عدم ایمان و عدم آگاهى از الطاف پروردگار و امدادهاى غیبى او از این حقیقت آگاهى ندارند که (هر کس بر خدا توکل کند و پس از بسیج تمام نیروهایش خود را به او بسپارد خداوند او را یارى خواهد کرد، چه اینکه خداوند قادرى است که هیچ کس در مقابل او یاراى مقاومت ندارد، و حکیمى است که ممکن نیست دوستان و مجاهدان راهش را تنها بگذارد) (و من یتوکل على الله فان الله عزیز حکیم ).
در اینکه منظور از (منافقان ) و (الذین فى قلوبهم مرض ) چه کسانى بوده اند مفسران گفتگوى بسیارى کرده اند، ولى بعید نیست که هر دو عبارت اشاره به گروه منافقان مدینه باشد، زیرا قرآن مجید درباره منافقان که شرح حال آنها در آغاز سوره بقره آمده است مى گوید (فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا). (در دل هاى آنان بیمارى است و خدا نیز بر بیمارى آنها مى افزاید). (بقره آیه 10).
و این گروه یا منافقانى هستند که در مدینه به صفوف مسلمانان پیوسته بودند و اظهار اسلام و ایمان مى کردند اما در باطن با آنها نبودند، و یا آنها که در مکه ظاهرا ایمان آورده اند، ولى از هجرت به مدینه سرباز زدند و در میدان بدر به صفوف مشرکان پیوسته ، و به هنگامى که کمى نفرات مسلمانان را در برابر لشکر کفر دیدند در تعجب فرو رفتند و گفتند این جمعیت مسلمانان فریب دین و آئین خود را خوردند و به این میدان گام گذاردند و در هر حال خداوند از نیت باطنى آنها خبر مى دهد و اشتباه آنان و همفکرانشان را روشن مى سازد،
آیه بعد صحنه مرگ کفار و پایان زندگى شومشان را مجسم مى کند، نخست روى سخن را به پیامبر کرده مى گوید: (اگر وضع عبرت انگیز کفار را به هنگامى که فرشتگان مرگ به صورت و پشت آنها مى زدند و به آنها مى گفتند
عذاب سوزنده را بچشید، مشاهده مى کردى ، از سرنوشت رقت بار آنان آگاه مى شدى )
(و لو ترى اذ یتوفى الذین کفروا الملائکة یضربون وجوههم و ادبارهم و ذوقوا عذاب الحریق )
گرچه (ترى ) فعل مضارع است ولى با وجود (لو) معنى ماضى مى بخشد، بنابر این آیه فوق اشاره بوضع گذشته کافران و مرگ دردناک آنان است ، بهمین جهت جمعى از مفسران اشاره به مرگ آنها در میدان بدر بدست فرشتگان مى دانند و بعضى از روایات تاءیید نشده نیز در این زمینه نقل کرده اند، ولى همانگونه که سابقا اشاره کردیم قرائنى در دست است که فرشتگان در میدان بدر مستقیما در جنگ دخالت نکردند، بنابر این آیه فوق اشاره به فرشتگان مرگ ، و لحظه قبض روح و مجازات دردناکى است که در این لحظه بر دشمنان حق و گنهکاران بى ایمان وارد مى سازند.
(عذاب الحریق ) اشاره به مجازات روز قیامت است ، زیرا در آیات دیگر قرآن مانند آیه 9 و 22 سوره حج ، و 10 بروج نیز به همین معنى آمده است .
سپس مى گوید به آنها گفته مى شود: این مجازات دردناک که هم اکنون مى چشید به خاطر امورى است که دستهایتان پیش از شما فراهم ساخته و به این جهان فرستاده است (ذلک بما قدمت ایدیکم ).
تعبیر به (دست ) به خاطر آن است که انسان غالب اعمال خویش را به کمک دست انجام مى دهد و گر نه آیه فوق همه اعمال بدنى و روحى را شامل مى گردد.
و در آخر آیه اضافه مى کند خداوند هیچ گاه ظلم و ستم به بندگانش روا نمى دارد و هر گونه مجازات و کیفرى در این جهان و جهان دیگر دامان آنها را بگیرد از ناحیه خود آنها است (و ان الله لیس بظلام للعبید).
واژه (ظلام ) صیغه مبالغه و به معنى بسیار ظلم کننده است ، علت انتخاب این واژه را در اینجا و مانند آن و هم چنین بحثهاى دیگرى پیرامون ظلم در جلد سوم تفسیر نمونه صفحه 195 بیان کردیم .
آیه و ترجمه


کداءب ءال فرعون و الذین من قبلهم کفروا بایت الله فأ خذهم الله بذنوبهم إ ن الله قوى شدید العقاب (52)
ذلک بأ ن الله لم یک مغیرا نعمة اءنعمها على قوم حتى یغیروا ما بأ نفسهم و اءن الله سمیع علیم (53)
کداءب ءال فرعون و الذین من قبلهم کذبوا بایت ربهم فأ هلکنهم بذنوبهم و اءغرقنا ءال فرعون و کل کانوا ظلمین (54)


ترجمه :

52- (حال این گروه مشرکان ) همانند حال نزدیکان فرعون و کسانى است که پیش از آنها بودند، آنها آیات خدا را انکار کردند خداوند هم آنان را به گناهانشان کیفر داد، خداوند قوى و کیفرش شدید است .
53 این به خاطر آن است که خداوند هیچ نعمتى را که به گروهى داده تغییر نمى دهد جز آنکه آنها خودشان را تغییر دهند، و خداوند شنوا و داناست .
54 این (درست ) به حال فرعونیان و کسانى که پیش از آنها بودند مى ماند که آیات پروردگارشان را تکذیب کردند و ما هم به خاطر گناهانشان آنها را هلاک نمودیم فرعونیان را غرق کردیم و همه این گروهها ظالم (و ستمگر) بودند.
تفسیر
یک سنت تغییرناپذیر!
در این آیات به یک (سنت همى شگى الهى ) درباره اقوام و ملتها اشاره شده تا این تصور پیش نیاید که آنچه درباره سرنوشت مشرکان میدان بدر و سرانجام شوم آنها گذشت یک حکم استثنائى و اختصاصى بوده است ، بلکه این اعمال از هر کس ‍ در گذشته سر زده ، و یا در آینده سر زند، چنان نتائجى ببار خواهد آورد.
نخست مى گوید: (چگونگى حال مشرکان قریش همانند دودمان فرعون و آنها که پیش از او بودند مى باشد) (کداءب آل فرعون و الذین من قبلهم )
(همانها که آیات خدا را انکار کردند و خداوند آنها را به گناهانشان گرفت ) (کفروا بایات الله فاخذهم الله بذنوبهم ).
(زیرا خداوند قوى و با قدرت است و کیفر او نیز سخت و شدید است ) (ان الله قوى شدید العقاب ).
بنابر این تنها قریش و مشرکان و بت پرستان مکه نبودند که با انکار آیات الهى و لجاجت در برابر حق و در گیرى با رهبران راستین انسانیت گرفتار کیفر گناهانشان شدند، این یک قانون جاودانى است که اقوام نیرومندتر و قویتر همچون فرعونیان ، و اقوام ضعیفتر را نیز در بر مى گیرد.
سپس این موضوع را با ذکر ریشه اساسى مساءله ، روشنتر مى سازد و مى گوید: (اینها همه به خاطر آن است که خداوند هر نعمت و موهبتى را به قوم و ملتى ببخشد هیچگاه آنرا دگرگون نمى سازد مگر اینکه خود آن جمعیت دگرگون شوند و تغییر یابند) (ذلک بان الله لم یک مغیرا نعمة انعمها على قوم حتى یغیروا ما بانفسهم ).
به تعبیر دیگر فیض رحمت خدا بیکران و عمومى و همگانى است ولى به تناسب شایستگیها و لیاقتها به مردم مى رسد در ابتدا خدا نعمتهاى مادى و معنوى خویش را شامل حال اقوام مى کند، چنانچه نعمتهاى الهى را وسیله اى براى تکامل خویش ساختند و از آن در مسیر حق مدد گرفتند، و شکر آنرا که همان استفاده صحیح است بجا آوردند، نعمتش را پایدار بلکه افزون مى سازد اما هنگامى که این مواهب وسیله اى براى طغیان و سرکشى و ظلم و بیدادگرى و تبعیض و ناسپاسى و غرور و آلودگى گردد در این هنگام نعمتها را مى گیرد و یا آنرا تبدیل به بلا و مصیبت مى کند، بنابر این دگرگونیها همواره از ناحیه ما است و گرنه مواهب الهى زوال ناپذیر است .
در تعقیب این هدف بار دیگر قرآن اشاره به حال قدرتمندانى همانند فرعونیان و گروهى دیگر از اقوام پیشین مى کند و مى گوید: (وضع حال و عادت بت پرستان در مورد سلب نعمتها و گرفتارى در چنگال کیفرهاى سخت ، همچون وضع و حالت فرعونیان و اقوام پیشین بود) (کداءب آل فرعون و الذین من قبلهم ).
(آنها نیز آیات پروردگارشان را که به منظور هدایت و تقویت و سعادت آنان نازل شده بود تکذیب کرده و زیر پا گذاشتند) (کذبوا بایات ربهم ).
(ما هم به خاطر گناهانشان هلاکشان کردیم ) (فاهلکناهم بذنوبهم ).
(و فرعونیان را در میان امواج غرق ساختیم ) (و اغرقنا آل فرعون ).
(و تمام این اقوام و افرادشان ظالم و ستمگر بودند هم نسبت به خویشتن و هم نسبت به دیگران (و کل کانوا ظالمین ).
پاسخ به یک سوال
در اینجا پرسشى پیش مى آید که چرا در این فاصله کوتاه آیه (کداءب
آل فرعون ...) با مختصر تفاوتى تکرار شده است ؟
در جواب این سؤ ال به این نکته باید توجه داشت که گر چه تکرار و تاءکید در مسائل حساس و حیاتى یکى از اصول بلاغت است و در گفته هاى فصیحان و بلیغان همواره دیده مى شود، ولى در آیات فوق تفاوت مهمى نیز وجود دارد که عبارت را از صورت تکرار خارج مى سازد.
و آن این که آیه نخست اشاره به مجازاتهاى الهى در مقابل انکار آیات حق مى کند، و سپس حال آنها را در این قسمت به فرعونیان و اقوام پیشین تشبیه مى نماید.
ولى در آیه دوم اشاره به دگرگونیهاى نعمتهاى دنیا و از میان رفتن مواهب الهى یعنى پیروزیها، امنیتها، قدرتها، و سایر افتخارات شده ، سپس حالشان به حال فرعونیان و اقوام گذشته تشبیه گردیده .
در حقیقت در یک مورد سخن در سلب نعمتها و مجازاتهاى ناشى از آن است و در مورد دیگر بحث از تغییر نعمتها و دگرگونیهاى آن .
در این آیات به دو نکته مهم اشاره شده که از هر نظر شایان توجه است .
نکته ها
1- عوامل حیات و مرگ ملت ها
تاریخ ، اقوام و ملتهاى گوناگونى را به ما نشان مى دهد: گروهى را که آخرین مراحل ترقى را به سرعت طى کردند و گروهى را که به پائینترین مرحله انحطاط رسیدند، گروه سومى که یک روز پراکنده و وامانده و شکست خورده بودند، اما روز دیگر نیرومند و سربلند شدند، گروه چهارمى که به عکس از عالیترین مرحله افتخار به قعر دره ذلت و خوارى سقوط کردند.
بسیارند کسانى که از برابر صحنه هاى مختلف تاریخ به آسانى مى گذرند
بدون اینکه کمترین اندیشه اى در آن کنند، و نیز بسیارند کسانى که به جاى بررسى علل و عوامل اصلى و زیربنائى حیات و مرگ ملتها، گناه را به گردن عوامل کم اهمیت که نقش اساسى را به عهده ندارند و یا عوامل موهوم و خرافى و خیالى مى اندازند.
بسیارى تمام علت بدبختى خود را به بیگانگان و سیاست هاى مخرب آنها نسبت مى دهند و عده اى همه این حوادث را مولود گردش موافق و مخالف افلاک مى پندارند سرانجام عده اى دست به دامن قضا و قدر به مفهوم تحریف یافته اش و یا شانس و طالع و اقبال مى زنند و همه حوادث تلخ و شیرین را از این طریق توجیه مى کنند.
همه اینها براى این است که از درک علل واقعى وحشت دارند.
قرآن در آیات فوق انگشت روى نقطه اصلى (دردها) و (درمانها) و عوامل پیروزى و شکست گذارده ، و مى گوید: براى یافتن عامل اصلى لازم نیست آسمانها و زمینها را جستجو کنید و یا به دنبال عوامل موهوم و پندارى راه بیفتید بلکه کافى است تنها در وجود، در فکر و روحیه و اخلاق خود، و در نظامات اجتماعى خودتان جستجو کنید، هر چه هست در اینجا است !.
ملتهائى که فکر و اندیشه خود را به کار انداختند، دست اتحاد و برادرى بهم دادند، سعى و تلاش و اراده و تصمیم نیرومند داشتند، و به هنگام لزوم ، جانبازى و فداکارى کردند و قربانى دادند، به طور قطع پیروز شدند، اما هنگامى که رکود و سستى و تنبلى جاى سعى و کوشش را گرفت ، غفلت و بى خبرى به جاى آگاهى و تردید، و دودلى به جاى تصمیم ، محافظه کارى به جاى شهامت ، نفاق و تفرقه به جاى اتحاد، تن پرورى و خودخواهى به جاى فداکارى ، و تظاهر و ریاکارى به جاى اخلاص و ایمان نشست ، سقوط و نکبت آغاز شد.
در حقیقت جمله (ذلک بان الله لم یک مغیرا نعمة انعمها على قوم حتى
یغیروا ما بانفسهم ) برترین قانون حیات انسانها را بیان مى کند، و روشن مى سازد که مکتب قرآن در زمینه حیات جامعه ها اصیلترین و روشنترین مکتب هاست ، حتى به آنها که در عصر اتم ، و فضا انسان را فراموش کرده و گرداننده چرخهاى تاریخ را ابزارهاى تولید و مسائل اقتصادى که خود مولود انسان است مى پندارند اعلام مى کند که شما هم سخت در اشتباهید، شما معلول را گرفته و علت اصلى را که خود ایشان و دگرگونى انسانهاست فراموش کرده اید، به شاخه چسبیده اید آنهم فقط یک شاخه و ریشه اصلى را از خاطر برده اید!،
راه دور نرویم تاریخ اسلام ، و یا صحیحتر تاریخ زندگى مسلمین ، شاهد پیروزیهاى درخشانى در آغاز کار و شکستهاى تلخ و دردناکى به دنبال آن است ، در قرون نخستین ، اسلام به سرعت در جهان پیش مى رفت ، و در همه جا نور علم و آزادى مى پاشید، بر سر اقوام سایه علم و دانش مى گسترد، نیرو آفرین و قدرت بخش و تکان دهنده و آباد کننده بود، و تمدنى خیره کننده به وجود آورد که در تاریخ سابقه نداشت اما چند قرن بیشتر نگذشت که این جوشش به خاموشى گرائید، تفرقه و پراکندگى ، انزوا و بى تفاوتى ، ضعف و ناتوانى و در نتیجه عقب ماندگى جاى آنهمه ترقى را گرفت ، تا آنجا که مسلمانان جهان براى وسائل ابتدائى زندگى ناچار شدند دست به دامان دیگران بزنند، فرزندان خود را براى فرا گرفتن علم و دانش راهى دیار بیگانه کنند، در حالى که یک روز دانشگاه هاى مسلمانان برترین دانشگاه هاى جهان و مرکز دانشجویان دوست و بیگانه بود، ولى کار به جایى رسید که نه تنها صادر کننده علم و صنعت و تکنولوژى نشدند بلکه مواد ابتدائى غذائى را نیز از خارج از کشورهاى خود وارد کردند!.
سرزمین فلسطین آنها، که یک روز کانون مجد و عظمت مسلمین بود و حتى جنگجویان صلیبى با ملیونها کشته و مجروح در طى دویست سال ! نتوانستند آنرا از دست سربازان اسلام بیرون آورند، در مدت شش روز به آسانى از دست دادند! در حالى
که براى پس گرفتن یک وجب آن را از دشمن باید ماهها و سالها چانه بزنند چانه اى که معلوم نیست پایانش به کجا بیانجامد؟!.
آیا این وعده الهى که مى فرماید (و کان حقا علینا نصر المؤ منین ): (یارى مؤ منان بر عهده ماست ) (روم 47) تخلف پذیرفته ؟.
و یا اینکه مى گوید (و لله العزة و لرسوله و للمؤ منین ): (عزت و سربلندى از آن خدا و پیامبر و مؤ منان است ) (منافقون 8) منسوخ گشته ؟!.
و یا اینکه مى گوید: (و لقد کتبنا فى الزبور من بعد الذکر ان الارض یرثها عبادى الصالحون ): (در کتب آسمانى پیشین نوشتیم که زمین از آن بندگان صالح ماست ) (انبیاء 105) دگرگون شده است ؟.
آیا خداوند العیاذ بالله از انجام وعدههاى خود عاجز است ؟ و یا وعدههاى خویش را به دست فراموشى سپرده ؟ و یا تغییر داده ؟!... اگر چنین نیست پس چرا آنهمه مجد و عظمت و قدرت و سربلندى و افتخار از میان رفت ؟!.
قرآن مجید در آیه کوتاه فوق به همه این سؤ الها و صدها سؤ ال مانند آن یک پاسخ بیشتر نمى گوید و آن اینکه سرى به اعماق قلبتان بزنید، و نگاهى به زوایاى اجتماعتان بیفکنید، ببینید دگرگونیها از ناحیه خود شما شروع شده است ، لطف و رحمت خدا براى همگان گسترده است ، شمائید که شایستگیها و لیاقتها را از میان بردید و به چنین روز غمانگیزى افتادید!
این آیه تنها از گذشته سخن نمى گوید که بگوئیم گذشته با همه تلخى و شیرینى هایش گذشته است و دیگر باز نمى گردد، و سخن از آن بیهوده است .
بلکه از امروز و آینده نیز سخن مى گوید، که اگر بار دیگر به سوى خدا آئید، پایه هاى ایمان را محکم کنید، اندیشه ها را بیدار سازید، تعهدها و مسئولیتهایتان را به یاد آرید، دستها را به یکدیگر بفشارید، بپاخیزید و و فریاد کشید، و بخروشید، و بجوشید قربانى دهید و جهاد کنید، و تلاش و کوشش
را در همه زمینه ها بکار گیرید، باز هم آب رفته به جوى آید، روزهاى تیره و تاریک سپرى شود، افقى درخشان و سرنوشتى روشن در برابر شما آشکار مى گردد، و مجد و عظمت دیرین در سطحى عالیتر تجدید خواهد شد.
بیائید عوض شوید: دانشمندانتان بگویند و بنویسند، جنگجویانتان پیکار کنند تجار و زحمتکشانتان تلاش کنند، جوانانتان بیشتر و بیشتر درس بخوانند و پاک شوند و تلاش کنند آگاهى بیاندوزند، تا خون تازهاى در عروق جامعه شما به جریان بیفتد و آنچنان قدرت پیدا کنید که دشمن سرسختى که امروز یک وجب زمین را با خواهش پس نمیدهد تمام زمینها را با التماس بشما برگرداند!
ولى اینها حقائقى است که گفتنش آسان ، و دانستن و باور کردنش مشکل ، و عمل کردن به آن مشکلتر است ، ولى بهر حال باید در پرتو نور امید به پیش رفت .
ذکر این نکته نیز لازم است که مسئله رهبرى نقش بسیار مؤ ثرى در سرنوشت اقوام و ملل دارد ولى نباید فراموش کرد که ملتهاى بیدار همواره رهبران لایق را به رهبرى خویش مى پذیرند و رهبران نالایق و زورگو و ستمکار در برابر خشم و اراده آهنین ملتها در هم کوبیده مى شوند.
این را نیز نباید فراموش کرد که ماوراى اسباب و عوامل ظاهرى یک سلسله مددهاى غیبى و الطاف الهى است که در انتظار بندگان با ایمان و پرجوش و با اخلاص است ، ولى آنها را هم بیحساب به کسى نمى دهند، بلکه شایستگى و آمادگى لازم دارد.
این بحث را با ذکر دو روایت پایان مى دهیم .
نخست اینکه از امام صادق (علیه السلام ) نقل شده (ما انعم الله على عبد بنعمة فسلبها ایاة حتى یذنب ذنبا یستحق بذلک السلب : (خداوند هیچ نعمتى که به
بنده اى بخشیده از او نمى گیرد مگر اینکه گناهى کند که به خاطر آن مستحق سلب آن نعمت شود).
در حدیث دیگرى از آن امام (علیه السلام ) مى خوانیم : (خداوند پیامبرى را مامور کرد که این سخن را به قوم خود بگوید که هیچ جمعیت و گروهى که در پرتو اطاعت من در خوشى و آسایش بوده اند از آنچه موجب رضایت من است تغییر حالت نداده اند مگر اینکه من هم آنها را از آنچه دوست مى دارند به آنچه ناخوش دارند تغییر حال داده ام ، و هر گروه و خانواده اى که به خاطر معصیت گرفتار ناراحتى بوده اند، سپس از آنچه موجب عدم رضایت من است تغییر موضع داده اند من هم آنها را به آنچه دوست دارند رسانده و تغییر موضع داده ام ).
2- جبر سرنوشت و جبر تاریخ و سایر جبرها ممنوع !
موضوع مهم دیگرى که از آیات فوق به روشنى استفاده مى شود این است که انسان سرنوشت خاصى که از پیش تعیین شده باشد ندارد و تحت تاءثیر (جبر تاریخ ) و (جبر زمان ) و (محیط) نیست ، بلکه عامل سازنده تاریخ و زندگى انسان دگرگونیهائى است که در روش و اخلاق و فکر و روح او به اراده خودش پیدا مى شود.
بنابر این آنها که معتقد به قضا و قدر جبرى هستند و مى گویند همه حوادث به خواست اجبارى پروردگار است با آیه فوق محکوم مى شوند، و همچنین جبر مادى که انسان را بازیچه دست غرائز تغییر ناپذیر و اصل وراثت مى داند، و یا جبر محیط که او را محکوم چگونگى اوضاع اقتصادى و شرائط تولید مى داند از نظر مکتب اسلام و قرآن بى ارزش و نادرست است ، انسان آزاد است و سرنوشت خود را به دست خویش مى سازد.
انسان با توجه به اصلى که در آیات فوق خواندیم زمام سرنوشت
و تاریخ خود را در دست دارد که براى خود افتخار و پیروزى مى آفریند و اوست که خود را گرفتار شکست و ذلت مى سازد درد او از خود اوست و دواى او بدست خودش ، تا در وضع او دگرگونى پیدا نشود و با خودسازى خویشتن را عوض نکند تغییرى در سرنوشتش پیدا نخواهد شد!
آیه و ترجمه


إ ن شر الدواب عند الله الذین کفروا فهم لا یؤ منون (55)
الذین عهدت منهم ثم ینقضون عهدهم فى کل مرة و هم لا یتقون (56)
فإ ما تثقفنهم فى الحرب فشرد بهم من خلفهم لعلهم یذکرون (57)
و إ ما تخافن من قوم خیانة فانبذ إ لیهم على سواء إ ن الله لا یحب الخائنین (58)
و لا یحسبن الذین کفروا سبقوا إ نهم لا یعجزون (59)


ترجمه :

55 بدترین جنبندگان نزد خدا کسانى هستند که راه کفر پیش گرفتند و ایمان نمى آورند.
56- کسانى که با آنها پیمان بستى سپس هر بار عهد خود را مى شکنند و (از پیمان شکنى و خیانت ) پرهیز ندارند.
57- اگر آنها را در (میدان ) جنگ بیابى آنچنان به آنها حمله کن که جمعیتهائى که پشت سر آنها هستند پراکنده شوند، شاید متذکر گردند (و عبرت گیرند).
58- و هر گاه (با ظهور نشانه هائى ) از خیانت گروهى بیم داشته باشى (که عهد خود را شکسته حمله غافلگیرانه کنند) به طور عادلانه به آنها اعلام کن (که پیمانشان لغو شده است ) زیرا خداوند خائنان را دوست نمیدارد.
59- و آنها که راه کفر پیش گرفتند تصور نکنند (با این اعمال ) پیروز مى شوند (و از قلمرو کیفر ما بیرون مى روند) آنها هرگز ما را عاجز نخو

تفسیر
شدت عمل در برابر پیمانشکنان در این آیات به گروه دیگرى از دشمنان اسلام که در طول تاریخ پر ماجراى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) ضربات سختى بر مسلمین وارد کردند و سرانجام نتیجه دردناک آنرا چشیدند اشاره مى کند.
این گروه همان یهود مدینه بودند که مکرر با پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) پیمان بستند و پیمان خویش را ناجوانمردانه شکستند.
این آیات روش محکمى را که پیامبر با این گروه پیمانشکن باید در پیش گیرد بیان مى کند، روشى که مایه عبرت دیگران و رفع خطر این گروه گردد.
نخست آنها را بیارزشترین موجودات زنده این جهان معرفى کرده مى گوید: بدترین جنبندگان نزد خدا کسانى هستند که راه کفر پیش گرفتند و همچنان به آن ادامه میدهند و به هیچ رو ایمان نمى آورند (ان شر الدواب عند الله الذین کفروا فهم لا یؤ منون ).
تعبیر به الذین کفروا شاید اشاره به این باشد که بسیارى از یهود مدینه قبل از ظهور پیامبر اسلام طبق آنچه در کتب خود دیده بودند نسبت به وى اظهار علاقه و ایمان مى کردند، بلکه مبلغ او بودند و مردم را براى ظهورش آماده مى ساختند، ولى پس از ظهورش چون منافع مادى خویش را در خطر دیدند به کفر گرائیدند و آنچنان در این راه سرسختى نشان دادند که هیچ امیدى به ایمان آنها نبود، آنچنان که قرآن مى گوید فهم لا یؤ منون .
سپس مى گوید اینها همان کسانى بودند که با آنها عهد و پیمان بستى که
لا اقل بى طرفى را رعایت کنند و در صدد آزار مسلمانان و کمک به دشمنان اسلام نباشند، ولى آنها هر بار پیمان خود را مى شکستند (الذین عاهدت منهم ثم ینقضون عهدهم فى کل مرة ).
نه از خدا شرم مى کردند و نه از مخالفت فرمان او پرهیز داشتند و نه از زیر پا گذاردن اصول انسانى پروا مینمودند (و هم لا یتقون ).
تعبیر به ینقضون و لا یتقون که فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد دلیل بر این مى باشد که آنها کرارا پیمان خود را با پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) شکستند.
در آیه بعد طرز برخورد با این گروه پیمانشکن و بى ایمان و لجوج را چنین بیان مى کند که : اگر آنها را در میدان جنگ بیابى و اسلحه به دست گیرند و در برابر تو بایستند آنچنان آنها را در هم بکوب که جمعیتهائى که در پشت سر آنها قرار دارند عبرت گیرند و پراکنده شوند و عرض اندام نکنند (فاما تثقفنهم فى الحرب فشرد بهم من خلفهم ).
تثقفنهم از ماده ثقف (بر وزن سقف ) به معنى درک کردن چیزى از روى دقت و با سرعت است ، اشاره به اینکه باید از موضعگیریهاى آنها به سرعت و با دقت آگاه شوى و پیش از آنکه ترا در یک جنگ غافلگیرانه گرفتار کنند مانند صاعقه بر سر آنها فرود آئى !.
و شرد از ماده تشرید به معنى پراکنده ساختن تواءم با اضطراب است ،
یعنى آنچنان به آنها حمله کن که گروههاى دیگر از دشمنان و پیمانشکنان متفرق گردند و فکر حمله را از سر بیرون کنند.
این دستور به خاطر آن است که دشمنان دیگر و حتى دشمنان آینده عبرت گیرند، و از دست زدن به جنگ خود دارى کنند، و همچنین آنها که با مسلمانان پیمانى دارند و یا در آینده پیمانى خواهند بست از نقض پیمان خود دارى کنند و شاید همگى متذکر شوند (لعلهم یذکرون ).
و اگر آنها در برابر تو در میدان حاضر نشدند ولى قرائن و نشانه هائى از آنها ظاهر شده است که در صدد پیمان شکنى هستند و بیم آن میرود که دست به خیانت بزنند و پیمان خود را بدون اعلام قبلى یکجانبه نقض کنند، تو پیشدستى کن ، و به آنها اعلام نما که پیمانشان لغو شده است (و اما تخافن من قوم خیانة فانبذ الیهم على سواء).
مبادا بدون اعلام الغاء پیمانشان به آنها حمله کنى زیرا خداوند خائنان و کسانى که در پیمان خویش راه خیانت در پیش مى گیرند دوست نمیدارد (ان الله لا یحب الخائنین ) گرچه در آیه فوق به پیامبر اجازه داده شده که در زمینه ترس از خیانت و پیمان شکنى دشمن پیمان آنها را لغو کند ولى روشن است که این ترس بدون دلیل نخواهد بود حتما در زمینهاى است که آنها مرتکب اعمالى مى شوند که نشان میدهد در فکر پیمان شکنى و زدوبند با دشمن و حمله غافلگیرانه هستند، این مقدار از قرائن و علائم اجازه میدهد که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) پیمان آنها را لغو شده اعلام کند.
جمله فانبذ الیهم از ماده انباز بمعنى افکندن و یا بمعنى اعلام کردن است ، یعنى پیمان آنها را بسوى آنها بیفکن و الغا کن و لغو آن را اعلام نما.
تعبیر به على سواء یا بمعنى این است که همانگونه که آنها پیمان خویش
را عملا لغو کرده اند تو هم از طرف خودت الغا کن ، این یک حکم عادلانه و متساوى است ، و یا اینکه بمعنى اعلام کردن به یک روش واضح و بى پیرایه و خالى از هر گونه خدعه و نیرنگ است .
به هر حال آیه فوق در عین اینکه به مسلمانان هشدار میدهد سعى کنند که مورد حمله پیمانشکنان قرار نگیرند رعایت اصول انسانى را در حفظ تعهدات و یا الغاى پیمانها به آنها گوشزد مى کند.
در آخرین آیه مورد بحث روى سخن را به این گروه پیمانشکن کرده به آنها هشدار میدهد و مى گوید: مبادا آنها که راه کفر پیش ‍ گرفتهاند تصور کنند با اعمال خیانت آمیز خود پیروز شده اند و از قلمرو قدرت و کیفر ما بیرون رفتهاند (و لا یحسبن الذین کفروا سبقوا).
آنها هرگز ما را عاجز نخواهند کرد و از محیط قدرت ما بیرون نخواهند رفت (انهم لا یعجزون ).


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت