تفسیرنمونه سوره اعراف (قسمت9)

آیه و ترجمه


فخلف من بعدهم خلف ورثوا الکتب یأ خذون عرض هذا الا دنى و یقولون سیغفر لنا و إ ن یأ تهم عرض مثله یأ خذوه اءلم یؤ خذ علیهم میثق الکتب اءن لا یقولوا على الله إ لا الحق و درسوا ما فیه و الدار الاخرة خیر للذین یتقون اء فلا تعقلون (169)
و الذین یمسکون بالکتب و اءقاموا الصلوة إ نا لا نضیع اءجر المصلحین (170)


ترجمه :
169 - بعد از آن فرزندانى جانشین آنها شدند که وارث کتاب (آسمانى ، تورات ) گشتند (اما با این حال ) متاع این دنیاى پست را گرفته (بر حکم و فرمان خدا ترجیح دادند) و میگفتند (اگر ما گنه کاریم ) خداوند به زودى ما را میبخشد (ما از کرده خود پشیمانیم ) اما اگر متاع دیگرى همانند آن به دستشان بیفتد آنرا میگیرند (و باز حکم خدا را پشت سر میافکنند) آیا پیمان کتاب (خدا) از آنها گرفته نشده که بر خدا (دروغ نبندند و) جز حق نگویند و آنان بارها آنرا خوانده اند، و سراى آخرت براى آنها که پرهیزگارى پیشه کنند بهتر است آیا نمى فهمید؟!
170 - و آنها که به کتاب (خدا) تمسک جویند و نماز را برپا دارند (پاداش بزرگى خواهند داشت زیرا) ما پاداش مصلحان را ضایع نخواهیم کرد.
تفسیر :
در آیات گذشته سخن از نیاکان آنها بود، ولى در آیه فوق ، بحث از فرزندان و اخلاف آنها به میان آمده است . نخست یادآور مى شود که فرزندانى جانشینشان شدند که کتاب آسمانى
یعنى تورات را از پیشینیان خود به ارث بردند، اما با این حال فریفته متاع بى ارزش این جهان ماده شدند، حق و هدایت را با منافع مادى خویش معاوضه میکردند (فخلف من بعدهم خلف ورثوا الکتاب یاخذون عرض هذا الادنى ).
خلف (بر وزن حرف ) چنانکه بعضى از مفسران گفته اند غالبا به معنى فرزندان ناصالح است در حالى که خلف (بر وزن شرف ) به معنى فرزند صالح مى آید.
سپس اضافه مى کند هنگامى که آنها در کشمکش وجدان از یک سو، و منافع مادى از سوى دیگر قرار میگیرند، دست به دامن امیدهاى کاذب زده ، میگویند ما این منفعت نقد را مشروع یا نامشروع به چنگ مى آوریم ، خداوند رحیم و مهربان است و بزودى ما را خواهد بخشید (و یقولون سیغفر لنا ). این جمله نشان مى دهد که آنها بعد از انجام چنین کارى یکنوع پشیمانى زودگذر و حالت توبه ظاهرى به خود مى گرفتند، ولى بطورى که قرآن میگوید: این ندامت و پشیمانى آنها به هیچوجه ریشه نداشت به همین دلیل اگر سود مادى دیگرى همانند آن به دستشان مى آمد، آنرا میگرفتند (و ان یاتهم عرض مثله یاخذوه ).
عرض (بر وزن غرض ) به معنى موجود عارضى و کم دوام و ناپایدار است ، و به متاع جهان ماده از اینرو عرض گفته اند که معمولا ناپایدار است ، روزى به سراغ انسان مى آید، آنچنان که حسابش از دست میرود، و روزى آنچنان از دسترس انسان دور مى شود که در انتظار ذرهاى از آن ، آه میکشد، بعلاوه اصولا همه نعمتهاى این جهان ناپایدار و فناپذیر است .
در هر حال این جمله اشاره به رشوه خواریهاى جمعى از یهود، و تحریف آیات آسمانى به خاطر آن ، و فراموش کردن احکام پروردگار به خاطر تضاد با منافع آنها مى کند.
لذا به دنبال آن میفرماید: آیا اینها به وسیله کتاب آسمانیشان تورات پیمان نبسته بودند که بر خدا دروغ نبندند و احکام او را تحریف نکنند و جز حق چیزى نگویند؟! (الم یؤ خذ علیهم میثاق الکتاب ان لا یقولوا على الله الا الحق ).
سپس میگوید: اگر آنها از آیات الهى آگاهى نداشتند و دست به این اعمال خلاف میزدند ممکن بود براى خودشان عذرى بسازند، ولى اشکال کار این است که آنها کرارا محتویات تورات را دیده و فهمیده بودند در عین حال آنرا ضایع ساختند و فرمانش را پشت سر انداختند (و درسوا ما فیه ).
درس در لغت به معنى تکرار چیزى است و از آنجا که به هنگام مطالعه و فرا گرفتن چیزى از استاد و معلم ، مطالب تکرار میگردد به آن ، درس گفته شده است ، و نیز اگر مى بینیم کهنگى و فرسودگى را درس و اندراس میگویند به خاطر آن است که باد و باران و حوادث دیگر پیدرپى بر بناهاى کهنه گذشته و آنها را فرسوده ساخته است .
سرانجام مى فرماید: اینها اشتباه میکنند، و این اعمال و متاعها سودى براى آنها نخواهد داشت ، بلکه سراى دیگر براى پرهیزکاران بهتر است (و الدار الاخرة خیر للذین یتقون ).
آیا شما حقایقى را به این روشنى درک نمیکنید (ا فلا تعقلون ).
در برابر گروه فوق اشاره به گروه دیگر مى کند که آنها نه تنها از هر
گونه تحریف و کتمان آیات الهى بر کنار بودند، بلکه به آن تمسک جسته و مو به مو آنها را اجرا کردند، قرآن این جمعیت را مصلحان جهان نام نهاده و اجر و پاداش مهمى براى آنها قائل شده و در باره آنها چنین میگوید: کسانى که تمسک به کتاب پروردگار جویند و نماز را برپا دارند پاداش بزرگى خواهند داشت زیرا ما پاداش مصلحان را ضایع نخواهیم ساخت (و الذین یمسکون بالکتاب و اقاموا الصلوة انا لا نضیع اجر المصلحین ).
در اینکه منظور از این کتاب تورات است یا قرآن مجید مفسران دو گونه تفسیر دارند ولى با توجه به آیات گذشته ، ظاهر این است که اشاره به گروهى از بنى اسرائیل باشد که حساب خودشان را از افراد گمراه جدا ساختند.
البته شک نیست که تمسک جستن به تورات یا انجیل - با توجه به بشاراتى که در آنها راجع به پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمده است - از ایمان به این پیامبر جدا نخواهد بود
تعبیر به یمسکون که به معنى تمسک جستن است ، نکته جالبى را در بر دارد، زیرا تمسک به معنى گرفتن و چسبیدن به چیزى براى حفظ و نگهدارى آن میباشد، و این صورت حسى آن است ، و صورت معنوى آن این است که انسان با کمال جدیت پایبند به عقیده و برنامه اى باشد و در حفظ و حراست آن بکوشد، تمسک به کتاب الهى این نیست که انسان صفحات قرآن و تورات و یا کتاب دیگرى را محکم در دست بگیرد و در حفظ و حراست جلد و کاغذ آن بکوشد، بلکه تمسک واقعى آن است که اجازه ندهد کمترین مخالفتى با آن از هیچ سو انجام شود و در تحقق یافتن مفاهیم آن از جان و دل بکوشد.
آیات فوق به خوبى نشان مى دهد که اصلاح واقعى در روى زمین بدون
تمسک به کتب آسمانى و فرمانهاى الهى امکانپذیر نمیباشد، و این تعبیر بار دیگر این حقیقت را تاکید مى کند که دین و مذهب تنها یک برنامه مربوط به جهان ماوراء طبیعت و یا سراى آخرت نیست ، بلکه آئینى است در متن زندگى انسانها، و در طریق حفظ منافع تمام افراد بشر و اجراى اصول عدالت و صلح و رفاه و آسایش و بالاخره هر مفهومى که در معنى وسیع اصلاح جمع است .
و اینکه مى بینیم از میان فرمانهاى خدا مخصوصا روى نماز تکیه شده است به خاطر آن است که نماز واقعى پیوند انسانرا با خدا چنان محکم مى کند که در برابر هر کار و هر برنامه او را حاضر و ناظر مى بیند و مراقب اعمال خویش و این همان است که در آیات دیگر از آن تعبیر به تاثیر نماز در دعوت به امر به معروف و نهى از منکر شده است ، و ارتباط این موضوع با اصلاح جامعه انسانى روشنتر از آن است که نیاز به بیان داشته باشد.
از آنچه گفته شد روشن مى شود که این یک برنامه ویژه قوم یهود نبوده است بلکه اصلى است در زندگى امتها و ملتها، بنابراین آنان که با کتمان کردن حقایق و تحریف آنها متاعى ناپایدار و منافعى زودگذر براى خود فراهم میسازند و به هنگامى که نتائج شوم کار خود را مى بینند، حالت یک توبه دروغین به خود مى گیرند توبه اى که در برابر لبخند یک منفعت مادى دیگر همچون برف در آفتاب تابستان آب مى شود، در حقیقت مخالفان اصلاح در جوامع انسانى هستند و منافع جمع را فداى منافع شخص خود میکنند، خواه این کار از یک یهودى سر بزند یا یک مسیحى و یا یک مسلمان !
آیه و ترجمه


و إ ذ نتقنا الجبل فوقهم کانه ظلة و ظنوا اءنه واقع بهم خذوا ما ءاتینکم بقوة و اذکروا ما فیه لعلکم تتقون (171)


ترجمه :
171 - و (نیز بخاطر بیاور) هنگامى را که کوه را بر فراز آنها همچون سایبانى بلند کردیم ، آنچنان که گمان کردند بر آنها فرود خواهد آمد (و در این حال از آنها پیمان گرفتیم و گفتیم ) آنچه را به شما (از احکام و دستورات ) داده ایم با قدرت (و جدیت ) بگیرید و آنچه را در آن است به یاد داشته باشید (و عمل کنید) تا پرهیزگار شوید.
تفسیر :
آخرین سخن درباره قوم یهود
نتقنا از ماده نتق (بر وزن قلع ) در اصل به معنى کندن چیزى از جایش و به سوى دیگرى پرتاب کردن است ، به زنانى که زیاد فرزند مى آورند نیز ناتق میگویند، زیرا به آسانى فرزند را از محیط رحم جدا کرده و به خارج میگذارند.
این آیه آخرین آیه اى است که در این سوره پیرامون زندگى بنى اسرائیل سخن میگوید و در آن سرگذشت دیگرى را به جمعیت یهود یادآورى مى کند، سرگذشتى که هم درس عبرت است و هم دلیل بر سپردن یک پیمان میگوید: به خاطر بیاورید هنگامى که کوه را بالاى سر آنها قرار دادیم ، آنچنان که گوئى سایبانى بر سر آنها بود (و اذ نتقنا الجبل فوقهم کانه ظلة
و آنچنان که آنها گمان مى بردند بر سرشان سقوط خواهد کرد وحشت و اضطراب سراسر وجودشان را گرفت ، و به تضرع افتادند (و ظنوا انه واقع بهم ).
در همان حال به آنها گفتیم آنچه را از احکام به شما داده ایم با جدیت و قوت بگیرید (خذوا ما آتیناکم بقوة ).
و آنچه در آن آمده است به خاطر داشته باشید تا پرهیزگار شوید از کیفر خدا بترسید و به پیمانهائى که در آن از شما گرفته ایم عمل کنید (و اذکروا ما فیه لعلکم تتقون ).
این آیه با تفاوت مختصرى در سوره بقره آیه 63 گذشت ، و همانطور که در آنجا گفتیم طبق گفته مفسر معروف طبرسى در مجمع البیان از قول ابن زید، این جریان هنگامى بود که موسى (علیه السلام ) از کوه طور باز مى گشت و احکام تورات را با خود مى آورد، موقعى که وظایف واجب و دستورات حلال و حرام را به قوم خود اطلاع داد، آنها تصور کردند عمل به اینهمه وظائف کار مشکلى است و به همین جهت بناى مخالفت و نافرمانى گذاردند، در این هنگام قطعه عظیمى از کوه بالاى سر آنها قرار گرفت آنها چنان در وحشت فرو رفتند که دست به دامن موسى (علیه السلام ) زدند، موسى (علیه السلام ) در همان حال گفت : اگر پیمان وفادارى به این احکام ببندید این خطر برطرف خواهد شد، آنها تسلیم شدند و در پیشگاه خدا سجده کردند و بلا از سر آنها گذشت .
نکته ها
در اینجا دو سؤ ال پیش مى آید که در سوره بقره به آنها و پاسخ آنها اشاره کرده ایم و فشرده آنرا در اینجا مى آوریم .
سؤ ال اول - آیا پیمان گرفتن در این حال جنبه اجبارى ندارد؟
پاسخ - شک نیست که در آن حال یکنوع اضطرار بر آنها حکومت میکرده ، ولى مسلما بعدا که خطر برطرف شد ادامه راه را با اختیار خود مى توانستند انتخاب کنند.
به علاوه اجبار و اکراه در عقیده معنى ندارد ولى در برنامه هاى عملى که ضامن خیر و سعادت انسان است چه مانعى دارد که با اجبار مردم را به آن وادار کنند، آیا اگر کسى را به اجبار وادار به ترک اعتیاد و یا رفتن از راه امن و امان و خوددارى از راه خطرناک کنند عیب دارد؟
سؤ ال دوم - چگونه کوه بالاى سر آنها قرار گرفت ؟
پاسخ - بعضى از مفسران معتقدند که به فرمان خدا کوه طور از جا کنده شد و همچون سایبانى بر سر آنها قرار گرفت .
بعضى دیگر مى گویند بر اثر یک زلزله شدید چنان کوه تکان خورد که افرادى که پاى کوه بودند، سایه قسمت بالاى آنرا بر سر خود مشاهده کردند.
این احتمال نیز وجود دارد که قطعه عظیمى از کوه کنده شد و در یک لحظه زودگذر بر فراز سر آنها قرار گرفت ، سپس از آنجا گذشت و به کنارى افتاد.
و در هر حال شک نیست که این یک موضوع خارق العاده بوده است نه یک جریان طبیعى .
موضوع دیگرى که باید در آیه مورد توجه قرار گیرد این است که نمى گوید کوه بر سر آنها سایبان شد، بلکه میگوید همانند سایبانى گردید (کانه ظلة ).
این تعبیر یا به خاطر آن است که سایبان را معمولا براى اظهار محبت بالاى سر افراد قرار مى دهند، در حالى که در آیه مورد بحث این کار به عنوان یک بلا و تهدید بود و یا به خاطر این است که سایبان امرى است پایدار در حالى که قرار گرفتن کوه بالاى سر آنها جنبه موقتى و ناپایدار داشت .
گفتیم با این آیه آیات مربوط به سرگذشت بنى اسرائیل و حوادث گوناگون و خاطرات شیرین و تلخ در مورد آنها (در این سوره ) پایان مى پذیرد، و این سرگذشت آخرین سرگذشت انبیاء است که در این سوره آمده است .
ذکر این آیه در پایان سرگذشت آنها در این سوره - با اینکه آخرین جریان مربوط به این جمعیت نیست - ممکن است به خاطر این باشد که هدف نهائى از تمام این ماجراها همان تمسک به آیات پروردگار و عمل به پیمانهاى او و براى رسیدن به تقوا و پرهیزکارى است که در این آیه و آیه پیش از آن بیان شده است .
یعنى تمام رسالت موسى (علیه السلام ) و سایر انبیاء و مبارزات و درگیریهاى مستمر و سخت آنان ، و ناراحتیها و شدائد طاقتفرسائى که تن به آن دادند، همه براى آن بوده است که فرمان خدا و اصول حق و عدالت و پاکى و تقوا در میان همه به طور کامل اجرا گردد.

آیه و ترجمه


و اذا اءخذ ربک من بنى اءدم من ظهورهم ذریتهم و اشهدهم على انفسهم الست بربکم قالوا بلى شهدنا اءن تقولوا یوم القیمة انا کنا عن هذا غفلین (172)
اءو تقولوا إ نما اءشرک اباؤ نا من قبل و کنا ذریة من بعدهم اء فتهلکنا بما فعل المبطلون (173)
و کذلک نفصل الایت و لعلهم یرجعون (174)


ترجمه :

172- به خاطر بیاور زمانى را که پروردگارت از پشت و صلب فرزندان آدم ، ذریه آنها را برگرفت و آنها را گواه بر خویشتن ساخت (و فرمود:) آیا من پروردگار شما نیستم ؟! گفتند آرى ، گواهى مى دهیم (چرا چنین کرد؟) براى اینکه در روز رستاخیز نگوئید ما از این غافل بودیم (و از پیمان فطرى توحید و خداشناسى بى خبر).
173- یا نگوئید پدران ما قبل از ما بت پرستى را اختیار کردند و ما هم فرزندانى بعد از آنها بودیم (و چاره اى جز پیروى از آنان نداشتیم ) آیا ما را به آنچه باطلگرایان انجام دادند مجازات مى کنى .
174- و اینچنین آیات را توضیح مى دهیم و شاید به سوى حق باز گردند (و بدانند نداى توحید در درون جانشان از روز نخست بوده است ).
تفسیر
پیمان نخستین و عالم ذر
آیات فوق در حقیقت اشاره اى به توحید فطرى و وجود ایمان به خدا در اعماق روح آدمى است و به همین جهت بحثهائى را که در آیات گذشته این سوره در زمینه توحید استدلالى بوده است تکمیل مى کند.
گرچه در تفسیر این آیه بحثها و گفتگوهاى فراوان و داغى در میان مفسران به راه افتاده و احادیث گوناگونى در این باره وارد شده ولى ما سعى مى کنیم نخست تفسیر اجمالى آیه و بعد مهمترین بحثهاى مفسران و سپس انتخاب خودمان را به طور فشرده و مستدل در اینجا بیاوریم .
خداوند روى سخن را در این آیه به پیامبر کرده ، نخست چنین مى گوید: (به خاطر بیاور موقعى را که پروردگارت از پشت فرزندان آدم ذریه آنها را بر گرفت و آشکار ساخت و آنها را گواه بر خویشتن نمود و از آنها پرسید: آیا من پروردگار شما نیستم ؟ آنها همگى گفتند آرى گواهى مى دهیم ). (و اذ اخذ ربک من بنى آدم من ظهورهم ذریتهم و اشهدهم على انفسهم الست بربکم قالوا بلى شهدنا).
(ذریة ) چنانکه دانشمندان لغت گفته اند در اصل به معنى (فرزندان کوچک و کم سن و سال ) است ، ولى غالبا به همه فرزندان گفته مى شود، گاهى به معنى مفرد و گاهى به معنى جمع استعمال مى گردد اما در اصل معنى جمعى دارد.
درباره ریشه اصلى این لغت احتمالات متعددى داده شده است بعضى آن را از (ذرء) (بر وزن زرع ) به معنى آفرینش ‍ مى دانند بنابراین مفهوم اصلى (ذریه ) با مفهوم مخلوق و آفریده شده برابر است .
و بعضى آن را از (ذر) (بر وزن شر) که به معنى موجودات بسیار کوچک
همانند ذرات غبار و مورچه هاى بسیار ریز مى باشد دانسته اند، از این نظر که فرزندان انسان نیز در ابتداء از نطفه بسیار کوچکى آغاز حیات مى کنند.
سومین احتمال که درباره آن داده شده این است که از ماده (ذرو) (بر وزن مرو) به معنى پراکنده ساختن گرفته شده و اینکه فرزندان انسان را ذریه گفته اند به خاطر آن است که آنها پس از تکثیر مثل به هر سو در روى زمین پراکنده مى شوند.
سپس اشاره به هدف نهائى این سؤ ال و جواب و گرفتن پیمان از فرزندان آدم در مسئله توحید نموده مى فرماید: (این کار را خداوند به این جهت انجام داد که در روز قیامت نگوئید ما از این موضوع (توحید و شناسائى خدا) غافل بودیم ) (ان تقولوا یوم القیامة انا کنا عن هذا غافلین )
در آیه بعد اشاره به هدف دیگر این پیمان کرده ، و مى گوید: (این پیمان را به خاطر آن گرفتیم که نگوئید: پدران ما پیش از ما بت پرست بودند و ما هم فرزندانى بعد از آنها بودیم و چاره اى جز تبعیت از آنها نداشتیم آیا ما را به گناه افراد بیهوده کار مجازات مى کنى ) (او تقولوا انما اشرک آبائنا من قبل و کنا ذریة من بعدهم افتهلکنا بما فعل المبطلون ).
آرى (اینگونه ما آیات را توضیح مى دهیم و روشن مى سازیم تا بدانند نور توحید از آغاز در روح آنها بوده شاید با توجه به این حقایق به سوى حق باز گردند) (و کذلک نفصل الایات و لعلهم یرجعون ).
توضیح و داورى درباره عالم ذر
همان گونه که دیدیم آیات فوق سخن از پیمانى به میان مى آورد که به طور سربسته از فرزندان آدم گرفته شده ، اما اینکه این پیمان چگونه بوده است
توضیحى درباره جزئیات آن در متن آیه نیامده ، ولى مفسران به اتکاء روایات فراوان و گوناگونى که در ذیل این آیات در منابع اسلامى نقل شده است نظراتى دارند که از همه مهمتر دو نظر زیر است :
1- هنگامى که آدم آفریده شد فرزندان آینده او تا آخرین فرد بشر از پشت او به صورت ذراتى بیرون آمدند (و طبق بعضى از روایات این ذرات از گل آدم بیرون آمدند) آنها داراى عقل و شعور کافى براى شنیدن سخن و پاسخ گفتن بودند، در این هنگام از طرف خداوند به آنها خطاب شد (الست بربکم ): (آیا پروردگار شما نیستم )؟!
همگى در پاسخ گفتند: (بلى شهدنا) آرى بر این حقیقت همگى گواهیم .
سپس همه این ذرات به صلب آدم (یا به گل آدم ) بازگشتند و به همین جهت این عالم را (عالم ذر) و این پیمان را (پیمان الست ) مى نامند.
بنابراین پیمان مزبور یک (پیمان تشریعى ) و قرارداد خود آگاه در میان انسانها و پروردگارشان بوده است .
2- منظور از این عالم و این پیمان همان (عالم استعدادها) و (پیمان فطرت ) و تکوین و آفرینش است ، به این ترتیب که به هنگام خروج فرزندان آدم به صورت نطفه از صلب پدران به رحم مادران که در آن هنگام ذراتى بیش نیستند خداوند استعداد و آمادگى براى حقیقت توحید به آنها داده است ، هم در نهاد و فطرتشان این سر الهى به صورت یک حس درون ذاتى به ودیعه گذارده شده است و هم در عقل و خردشان به صورت یک حقیقت خودآگاه !.
بنابراین همه افراد بشر داراى روح توحیدند و سؤ الى که خداوند از آنها کرده به زبان تکوین و آفرینش است و پاسخى که آنها داده اند نیز به همین زبان است .
اینگونه تعبیرها در گفتگوهاى روزانه نیز کم نیست مثلا مى گوئیم : (رنگ رخساره خبر مى دهد از سر درون ) یا مى گوئیم : (چشمان به هم ریخته او مى گوید دیشب به خواب نرفته است )،
از یکى از ادبا و خطباى عرب نقل مى کنند که در سخنان خود چنین مى گفته است : (سل الارض من شق انهارک و غرس ‍ اشجارک و اینع ثمارک فان لم تجبک حوارا اجابتک اعتبارا: (از این زمین بپرس چه کسى راه نهرهاى تو را گشوده ؟ و درختانت را غرس کرده و میوه هایت را رسانیده ؟ اگر زمین با زبان معمولى به تو پاسخ نگوید به زبان حال جواب خواهد گفت ).
در قرآن مجید نیز تعبیر سخن گفتن در زمینه زبان حال در بعضى از آیات آمده است ، مانند (فقال لها و للارض اءئتیا طوعا او کرها قالتا اتینا طائعین ) (فصلت 11): (خداوند به آسمان و زمین فرمود: (با میل یا از روى اجبار بیائید و سر بر فرمان نهید آنها گفتند: ما از روى میل آمدیم و سر بر فرمان نهادیم ).
این بود خلاصه دو نظر معروف در تفسیر آیات فوق .
ولى تفسیر اول داراى اشکالاتى است که ذیلا بیان مى شود:
1- در متن آیات سخن از خارج شدن ذرات از پشت فرزندان آدم است نه خود آدم (من بنى آدم من ظهورهم ذریتهم ) در حالى که تفسیر اول از خود آدم یا از گل آدم سخن مى گوید.
2- اگر این پیمان با خود آگاهى کافى و عقل و شعور گرفته شده چگونه همگان آن را فراموش کرده اند و هیچکس آن را به خاطر نمى آورد؟ در حالى که فاصله آن نسبت به زمان ما بیش از فاصله این جهان با جهان دیگر و رستاخیز نیست با اینکه در آیات متعددى از قرآن مى خوانیم که افراد انسان (اعم از بهشتیان و دوزخیان ) در قیامت سرگذشتهاى دنیا را فراموش نکرده و به خوبى یاد دارند،
این نسیان عمومى در مورد عالم ذر به هیچوجه قابل توجیه نیست .
3- هدف از چنین پیمانى چه بوده است ؟ اگر هدف این بوده که پیمان گذاران با یادآورى چنین پیمانى در راه حق گام نهند و جز راه خداشناسى نپویند باید گفت چنین هدفى به هیچوجه از این پیمان به دست نمى آید زیرا همه آن را فراموش کرده و به اصطلاح به بستر (لا) خفته اند.
و بدون چنین هدفى این پیمان لغو و بیهوده به نظر مى رسد.
4- اعتقاد به وجود چنین جهانى در واقع مستلزم قبول یک نوع تناسخ است زیرا مطابق این تفسیر باید پذیرفت که روح انسان قبل از تولد فعلى او یک بار دیگر در این جهان گام گذارده است . و پس از طى دورانى کوتاه یا طولانى از این جهان باز گشته است ، و به این ترتیب بسیارى از اشکالات تناسخ متوجه آن خواهد شد.
ولى اگر تفسیر دوم را بپذیریم هیچیک از این ایرادها متوجه نخواهد شد زیرا سؤ ال و جواب و پیمان مزبور یک پیمان فطرى بوده است که الان هم هر کس در درون جان خود آثار آن را مى یابد و حتى طبق تحقیقات روانشناسان اخیر (حس مذهبى ) یکى از احساسات اصیل روان ناخودآگاه انسانى است ، و همین حس است که بشر را در طول تاریخ به سوى خداشناسى رهنمون بوده و با وجود این فطرت هیچگاه نمى تواند به این عذر که پدران ما بت پرست بودند توسل جوید فطرة الله التى فطر الناس علیها (روم 30)
تنها ایراد مهمى که به تفسیر دوم متوجه مى شود این است که سؤ ال و جواب در آن جنبه کنائى به خود مى گیرد، ولى با توجه به آنچه در بالا اشاره کردیم که این گونه تعبیرات در زبان عرب و همه زبانها وجود دارد، ایراد دیگرى متوجه آن نمى شود از همه تفاسیر نزدیکتر به نظر مى رسد.
عالم ذر در روایات اسلامى
روایات فراوانى در منابع مختلف اسلامى در کتب شیعه و اهل تسنن در زمینه عالم ذر نقل شده است که در بدو نظر به صورت یک روایت متواتر تصور مى شود مثلا در تفسیر برهان 37 روایت و در تفسیر نور الثقلین 30 روایت در ذیل آیات فوق نقل شده که قسمتى از آن مشترک و قسمتى از آن متفاوت است و با توجه به تفاوت آنها شاید مجموعا از 40 روایت نیز متجاوز باشد.
ولى اگر درست روایات را گروه بندى و تجزیه و تحلیل کنیم و اسناد و محتواى آنها را بررسى نمائیم خواهیم دید که نمى توان روى آنها به عنوان یک روایت معتبر تا چه رسد به عنوان یک روایت متواتر تکیه کرد. (دقت کنید!)
بسیارى از این روایات از (زراره ) و تعدادى از (صالح بن سهل ) و تعدادى از (ابوبصیر) و تعدادى از (جابر) و تعدادى از (عبدالله سنان ) مى باشد، روشن است که هرگاه شخص واحد روایات متعددى به یک مضمون نقل کند همه در حکم یک روایت محسوب مى شود با توجه به این موضوع تعداد روایات فوق از آن عدد کثیرى که در ابتدا به نظر مى رسد تنزل مى نماید و از 10 الى 20 روایت شاید تجاوز نمى کند. این از نظر سند.
اما از نظر مضمون و دلالت مفاهیم آنها کاملا با هم مختلف است بعضى موافق تفسیر اول و بعضى موافق تفسیر دوم است و بعضى با هیچکدام سازگار نیست مثلا روایاتى را که (زرارة ) نقل کرده است و تحت شماره 3 و 4 و 8 و 11 و 28 و 29 در تفسیر برهان ذیل آیات مورد بحث نقل شده موافق تفسیر اول است و آنچه در روایات (عبدالله بن سنان ) که تحت شماره 7 و 12 در همان تفسیر برهان ذکر شده اشاره به تفسیر دوم مى کند.
بعضى از این روایات مبهم و پاره اى از آنها تعبیراتى دارد که جز به صورت کنایه و به اصطلاح در شکل سمبولیک مفهوم نیست مانند روایت 18 و 23 که
از (ابو سعید خدرى ) و (عبدالله کلبى ) در همان تفسیر نقل شده است :
در پاره اى از روایات مزبور تنها اشاره به ارواح بنى آدم شده (مانند روایت مفضل که تحت شماره 20 ذکر شده است ).
به علاوه روایات فوق بعضى داراى سند معتبر و بعضى فاقد سند مى باشند.
بنابراین و با توجه به متعارض بودن روایات فوق نمى توانیم روى آنها به عنوان یک مدرک معتبر تکیه کنیم و یا لااقل همانگونه که بزرگان علماء در این قبیل موارد مى گویند علم و فهم این روایات را باید به صاحبان آنها واگذاریم و از هر گونه قضاوت پیرامون آنها خوددارى کنیم .
در اینصورت ما مى مانیم و متن آیاتى که در قرآن آمده است و همانگونه که گفتیم تفسیر دوم با آیات سازگارتر است .
و اگر روش بحث تفسیرى ما اجازه مى داد همه گروههاى این روایات را بطور مشروح ذکر و مورد بررسى قرار مى دادیم تا آنچه در بالا ذکر کردیم آشکارتر گردد ولى علاقمندان مى توانند به تفسیر (نورالثقلین ) و (برهان ) و (بحارالانوار) مراجعه کرده و بر اساس بحث فوق به گروه بندى و بررسى اسناد و محتواى آنها بپردازند.
آیه و ترجمه


و اتل علیهم نباءالذى اءتینه اءیتنا فانسلخ منها فاءتبعه الشیطن فکان من الغاوین (175)
و لو شئنا لرفعنه بها و لکنه اءخلد إ لى الا رض و اتبع هوئه فمثله کمثل الکلب إ ن تحمل علیه یلهث اءو تترکه یلهث ذلک مثل القوم الذین کذبوا بایتنا فاقصص القصص لعلهم یتفکرون (176)
ساء مثلا القوم الذین کذبوا بایتنا و اءنفسهم کانوا یظلمون (177)
من یهد الله فهو المهتدى و من یضلل فاءولئک هم الخسرون (178)


ترجمه :

175- و براى آنها بخوان سرگذشت آن کس را که آیات خود را به او دادیم ولى (سرانجام ) از (دستور) آنها خارج گشت و شیطان به او دست یافت و از گمراهان شد.
176- و اگر مى خواستیم (مقام ) او را با این آیات (و علوم و دانشها) بالا مى بردیم (اما اجبار بر خلاف سنت ماست لذا او را به حال خود رها ساختیم ) ولى او به پستى گرائید و از هواى نفس خویش پیروى کرد او همچون سگ (هار) است که اگر به او حمله کنى دهانش را باز و زبانش را برون خواهد کرد و اگر او را به حال خود واگذارى باز همین کار را مى کند (گوئى آنچنان تشنه دنیا پرستى است که هرگز سیراب نمى شود) این مثل جمعیتى است که آیات ما را تکذیب کردند این داستانها را (براى آنها) بازگو کن شاید بیندیشند (و بیدار شوند).
177- چه بد مثلى دارند گروهى که آیات ما را تکذیب کردند ولى آنها به خودشان ستم مى کردند.
178- آن کس را که خدا هدایت کند هدایت یافته (واقعى ) او است و آنها را که (به خاطر اعمالشان ) گمراه سازد زیانکاران (واقعى ) آنهایند.
تفسیر
دانشمندى که در خدمت فراعنه در آید
در این آیات اشاره به یکى دیگر از داستانهاى بنى اسرائیل شده است که یک الگو و نمونه ، براى همه کسانى که داراى چنین صفاتى هستند، محسوب مى شود.
همانطور که در لابلاى تفسیر آیات خواهیم خواند، مفسران احتمالات متعددى درباره کسى که این آیات پیرامون او سخن مى گوید داده اند، ولى بدون شک مفهوم آیه همانند سایر آیاتى که در شرائط خاصى نازل مى گردد، کلى و همگانى و عمومى است .
در آیه نخست روى سخن را به پیامبر کرده مى گوید: (داستان آن کس را که آیات خود را به او دادیم ولى سرانجام از آنها خارج شد و گرفتار وسوسه هاى شیطان گشت و از گمراهان گردید ، براى آنها بخوان ) (واتل علیهم نبا الذى آتیناه آیاتنا فانسلخ منها فاتبعه الشیطان فکان من الغاوین ).
این آیه به روشنى اشاره به داستان کسى مى کند که نخست در صف مؤ منان بوده و حامل آیات و علوم الهى گشته ، سپس از این مسیر گام بیرون نهاده ، به همین جهت شیطان به وسوسه او پرداخته ، و عاقبت کارش به گمراهى و بدبختى کشیده شده است .
تعبیر (انسلخ ) که از ماده (انسلاخ ) و در اصل به معنى از پوست بیرون آمدن است ، نشان مى دهد که آیات و علوم الهى در آغاز چنان به او احاطه داشت که همچون پوست تن او شده بود، اما ناگهان از این پوست بیرون آمد و با یک چرخش تند، مسیر خود را به کلى تغییر داد!.
از تعبیر (فاتبعه الشیطان ) چنین استفاده مى شود که در آغاز شیطان تقریبا
از او قطع امید کرده بود، چرا که او کاملا در مسیر حق قرار داشت ، اما پس از انحراف مزبور، شیطان به سرعت او را تعقیب کرد و به او رسید و بر سر راهش نشست و به وسوسه گرى پرداخت ، و سرانجام او را در صف گمراهان و شقاوتمندان قرار داد.
آیه بعد این موضوع را چنین تکمیل مى کند که (اگر مى خواستیم ، مى توانستیم او را در همان مسیر حق به اجبار نگاه داریم و به وسیله آن آیات و علوم ، مقام والا بدهیم ) (و لو شئنا لرفعناه بها).
ولى مسلم است که نگاهدارى اجبارى افراد در مسیر حق با سنت پروردگار که سنت اختیار و آزادى اراده است ، سازگار نیست و نشانه شخصیت و عظمت کسى نخواهد بود، لذا بلافاصله اضافه مى کند:
ما او را به اختیارش واگذاردیم و او به جاى اینکه با استفاده از علوم و دانش خویش هر روز مقام بالاترى را بپیماید (به پستى گرائید و بر اثر پیروى از هوى و هوس مراحل سقوط را طى کرد) (و لکنه اخلد الى الارض و اتبع هواه ).
(اخلد) از ماده (اخلاد) به معنى سکونت دائمى در یکجا اختیار کردن است ، بنابراین (اخلد الى الارض ) یعنى براى همیشه به زمین چسبید که در اینجا کنایه از جهان ماده و زرق و برق و لذات نامشروع زندگى مادى است .
سپس این شخص را تشبیه به سگى مى کند که همیشه زبان خود را همانند حیوانات تشنه بیرون آورده ، مى گوید: (او همانند سگ است که اگر به او حمله کنى دهانش باز و زبانش بیرون است و اگر او را به حال خود واگذارى باز چنین است ) (فمثله کمثل الکلب ان تحمل علیه یلهث او تترکه یلهث ).
او بر اثر شدت هواپرستى و چسبیدن به لذات جهان ماده ، یک حال عطش نامحدود و پایان ناپذیر به خود گرفته که همواره دنبال دنیاپرستى مى رود، نه به خاطر نیاز و احتیاج بلکه به شکل بیمار گونه اى همچون یک سگ هار که بر اثر بیمارى هارى حالت عطش کاذب به او دست مى دهد و در هیچ حال سیراب نمى شود این همان حالت دنیاپرستان و هواپرستان دون همت است ، که هر قدر بیندوزند باز هم احساس سیرى نمى کنند.
سپس اضافه مى کند که این مثل مخصوص به این شخص معین نیست ، بلکه مثالى است براى همه جمعیتهائى که آیات خدا را تکذیب کنند (ذلک مثل القوم الذین کذبوا بایاتنا).
(این داستانها را براى آنها بازگو کن ، شاید درباره آن بیندیشند و مسیر صحیحى را پیدا کنند) (فاقصص القصص لعلهم یتفکرون ).
بلعم باعورا دانشمند دنیاپرست و منحرف
همان گونه که ملاحظه کردید آیات فوق نامى از کسى نبرده بلکه سخن از یک عالم و دانشمند مى گوید که نخست در مسیر حق بود، آنچنان که هیچکس فکر نمى کرد روزى منحرف شود اما سرانجام دنیا پرستى و پیروى از هواى نفس چنان به سقوطش ‍ کشانید که در صف گمراهان و پیروان شیطان قرار گرفت .
ولى از بسیارى از روایات و کلمات مفسران استفاده مى شود که منظور از این شخص مردى به نام (بلعم باعورا) بوده است که در عصر موسى (علیه السلام ) زندگى مى کرد و از دانشمندان و علماى مشهور بنى اسرائیل محسوب مى شد، و حتى موسى (علیه السلام ) از وجود او به عنوان یک مبلغ نیرومند استفاده مى کرد، و کارش در این راه آنقدر بالا گرفت که دعایش در پیشگاه خدا به اجابت مى رسید، ولى بر اثر تمایل به فرعون و وعد و وعیدهاى او از راه حق منحرف شد و همه مقامات خود را از دست
داد، تا آنجا که در صف مخالفان موسى (علیه السلام ) قرار گرفت .
اما اینکه بعضى احتمال داده اند شخص (امیة بن ابى الصلت ) همان شاعر معروف زمان جاهلیت است که نخست بر اثر آگاهى از کتب آسمانى پیشین در انتظار ظهور آخرین پیامبر بود، ولى کم کم به این فکر فرو رفت که ممکن است پیامبر خودش ‍ باشد و به همین دلیل پس از بعثت پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نسبت به او حسد ورزید و بناى مخالفت را گذاشت .
و یا اینکه منظور (ابو عامر) راهب معروف است که در زمان جاهلیت ، مردم را نوید به ظهور پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى داد، اما پس از ظهور پیامبر، راه مخالفت را پیش گرفت ، هر دو احتمال بسیار بعید به نظر مى رسد.
زیرا جمله (واتل ) و کلمه (نبا) و جمله (فاقصص القصص ) نشان مى دهد که این جریان مربوط به افراد معاصر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نبوده بلکه از سر گذشت اقوام پیشین است ، به علاوه سوره اعراف از سوره هایى است که در مکه نازل شده و داستان (ابو عامر)، (راهب ) و (امیة بن صلت ) مربوط به (مدینه ) است .
ولى از آنجا که افرادى همانند (بلعم ) در عصر و زمان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) همانند (ابو عامر) و (امیة بن ابى الصلت ) وجود داشته اند، مفهوم آیات بر آنها تطبیق شده است ، همانگونه که بر افراد مشابه او در هر عصر و زمان نیز منطبق خواهد شد وگرنه اصل داستان مربوط به غیر (بلعم ) نیست .
در تفسیر (المنار) از پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چنین نقل شده که مثل بلعم بن باعورا در بنى اسرائیل همانند امیة بن ابى الصلت در این امت است .
همچنین از امام باقر (علیه السلام ) روایت شده که فرمود: الاصل فى ذلک بلعم ، ثم ضربه الله مثلا لکل مؤ ثر هواه على هدى الله من اهل القبلة : یعنى اصل آیه درباره بلعم است ، سپس خداوند آن را به عنوان یک مثال درباره کسانى که هوا پرستى را بر خدا پرستى و هدایت الهى در این امت مقدم بشمرند، بیان کرده .
اصولا کمتر خطرى در جوامع انسانى به اندازه خطر دانشمندانى است که علم و دانش خود را در اختیار فراعنه و جباران عصر خود قرار مى دهند و در اثر هواپرستى و تمایل به زرق و برق جهان ماده (و اخلاد الى الارض ) همه سرمایه هاى فکرى خود را در اختیار طاغوتها مى گذارند، و آنها نیز براى تحمیق مردم عوام از وجود اینگونه افراد حداکثر استفاده را مى کنند.
این موضوع اختصاص به زمان موسى (علیه السلام ) یا سایر پیامبران نداشته ، بعد از عصر پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و تا به امروز نیز ادامه دارد که (بلعم باعوراها) و (بو راهب ها) و (امیة بن ابى الصلتها) علم و دانش و نفوذ اجتماعى خود را در برابر درهم و دینار یا مقام و یا به خاطر انگیزه حسد در اختیار گروههاى منافق و دشمنان حق و فراعنه و بنى امیه ها و بنى عباسها و طاغوتها داده و مى دهند.
این گروه از دانشمندان نشانه هائى دارند که در آیات فوق بیان شده و به وسیله آن مى توان آنها را شناخت ، آنها هواپرستانى هستند که خداى خود را فراموش کرده اند، آنها همتهائى پست دارند که به جاى توجه به شخصیت برتر و مقام والا در پیشگاه خدا و خلق خدا به پستى مى گرایند، و به خاطر همین دون همتى همه چیز خود را از دست مى دهند، آنها تحت وسوسه هاى شدید شیطان قرار دارند و به آسانى قابل خرید و فروشند آنها همانند سگهاى بیمارى هستند که هرگز سیراب نمى گردند و روى این جهات مسیر حق را رها کرده ، در بیراهه ها سرگردان
مى شوند و پیشواى گمراهانند باید این گونه افراد را شناخت و به شدت از آنها برحذر بود.
دو آیه بعد در واقع یک نتیجه کلى و عمومى از سرگذشت (بلعم ) و علماى دنیا پرست گرفته ، نخست مى گوید: (چه بد مثلى دارند آنها که آیات ما را انکار کردند و چه بد عاقبت و سرنوشتى در انتظار آنها است ) (ساء مثلا القوم الذین کذبوا بایاتنا).
ولى آنها به ما ظلم و ستم نمى کردند، بلکه (بر خویشتن ستم روا مى داشتند) (و انفسهم کانوا یظلمون ).
چه ستمى از این بالاتر که سرمایه هاى معنوى علوم و دانشهاى خویش را که مى تواند باعث سربلندى خود آنها و جامعه هایشان گردد در اختیار صاحبان (زر) و (زور) مى گذارند و به بهاى ناچیز مى فروشند و سرانجام خود و جامه اى را به سقوط مى کشانند.
اما به هوش باشید که رهائى از اینگونه لغزشها و دامهاى شیطانى ، بى توفیق و هدایت الهى ممکن نیست ، و دام بسیار سخت است ، مگر یار شود لطف خدا (آنکس را که خدا هدایت کند و توفیق را رفیق راهش سازد، هدایت یافته واقعى او است ) (من یهد الله فهو المهتدى ).
(آنکس را که خداوند بر اثر اعمالش به حال خود رها سازد یا وسائل پیروزى و موفقیت را در برابر وسوسه هاى شیطانى از او بگیرد، زیانکار واقعى او است ) (و من یضلل فاولئک هم الخاسرون ).
بارها گفته ایم که (هدایت ) و (اضلال ) الهى نه جنبه اجبارى دارد و نه بى دلیل و بى حساب است ، منظور از این دو فراهم ساختن زمینه هاى هدایت ، و یا
باز گرفتن اینگونه زمینه ها است ، آنهم به خاطر اعمال نیک و بدى که انسان قبلا انجام داده است ، و در هر حال تصمیم نهائى با خود انسان است ، بنابراین آیه فوق با آیات گذشته که اصل آزادى اراده را تاءیید مى کرد کاملا انطباق دارد و منافاتى در میان آنها نیست .
آیه و ترجمه


و لقد ذراءنا لجهنم کثیرا من الجن و الانس لهم قلوب لا یفقهون بها و لهم اءعین لا یبصرون بها و لهم اءذان لا یسمعون بها اءولئک کالا نعم بل هم اءضل اءولئک هم الغفلون (179)
ولله الا سماء الحسنى فادعوه بها و ذروا الذین یلحدون فى اءسمئه سیجزون ما کانوا یعملون (180)
و ممن خلقنا اءمة یهدون بالحق و به یعدلون (181)


ترجمه :

179- به طور مسلم گروه بسیارى از جن و انس را براى دوزخ آفریدیم ، آنها دلها (عقلها)ئى دارند که با آن (اندیشه نمى کنند و) نمى فهمند و چشمانى دارند که با آن نمى بینند و گوشهائى دارند که با آن نمى شنوند، آنها همچون چهار پایانند، بلکه گمراه تر اینان همانا غافلانند (زیرا با اینکه همه گونه امکانات هدایت دارند باز هم گمراهند).
180- و براى خدا نامهاى نیکى است خدا را با آن بخوانید، و آنها را که در اسماء خدا تحریف مى کنند (و بر غیر او مى نهند و شریک برایش قائل مى شوند) رها سازید آنان به زودى جزاى اعمالى را که انجام مى دادند مى بینند.
181- و از آنها که آفریدیم گروهى به حق هدایت مى کنند و به حق اجراى عدالت مى نمایند.
تفسیر
نشانه هاى دوزخیان !
این آیات بحثى را که در آیات گذشته در زمینه دانشمندان دنیاپرست و همچنین عوامل هدایت و ضلالت گذشت تکمیل مى کند، در این آیات مردم به دو گروه تقسیم شده اند و صفات هر کدام توضیح داده شده : (گروه دوزخیان و گروه بهشتیان ).
نخست درباره دوزخیان که گروه اولند با تکیه به سوگند و تاءکید چنین مى گوید: (ما بسیارى از جن و انس را براى دوزخ آفریدیم ) (و لقد ذراءنا لجهنم کثیرا من الجن و الانس ).
(ذراءنا) از ماده (ذرء) (بر وزن زرع ) در اینجا به معنى خلقت و آفرینش است ولى در اصل به معنى پراکنده ساختن و منتشر نمودن آمده ، چنانکه در قرآن مى خوانیم تذروه الریاح : (بادها آنرا پراکنده مى کنند) (سوره کهف آیه 45) و از آنجا که آفرینش موجودات موجب انتشار و پراکندگى آنها در روى زمین مى گردد، این کلمه به معنى خلقت آفرینش نیز آمده است .
و در هر حال اشکال مهمى که در اینجا پیش مى آید این است که چگونه خداوند مى فرماید: (ما بسیارى از جن و انس را براى دوزخ آفردیم )، مگر نه این است که در جاى دیگر مى خوانیم و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون : که مطابق آن همه جن و انس تنها براى پرستش خدا و ترقى و تکامل و سعادت آفریده شده اند، به علاوه این تعبیر بوى جبر در آفرینش و خلقت مى دهد و به همین جهت بعضى از طرفداران مکتب جبر همچون (فخر رازى ) براى اثبات مذهب خود با آن استدلال کرده اند.
ولى اگر آیات قرآن را کنار هم قرار داده مورد بررسى قرار دهیم و گرفتار استنباطهاى سطحى و زودگذر نشویم ، پاسخ این سؤ ال ، هم در خود آیه نهفته شده و در آیات دیگر به وضوح دیده مى شود به طورى که محلى براى سوء استفاده افراد باقى نمى گذارد.
زیرا اولا این تعبیر درست به آن مى ماند که شخص نجار بگوید قسمت زیادى از این چوبهائى را که فراهم ساخته ام براى تهیه درهاى زیبا است و قسمت زیاد دیگرى براى سوزاندن و افروختن آتش ، چوبهائى که صاف و محکم و سالمند در قسمت اول مصرف مى کنم ، و چوبهاى ناصاف و بد قواره و سست و تکه پاره را در قسمت دوم ، در حقیقت نجار دو گونه هدف دارد، یکى هدف اصلى و دیگرى هدف تبعى ، هدف اصلى او ساختن در و پیکر و ابزار خوب است و تمام کوشش و تلاش او در همین راه مصرف مى شود، ولى هنگامى که ببیند چوبى به درد این کار نمى خورد، ناچار آنرا براى سوزاندن کنار مى گذارد، این هدف تبعى است نه اصلى (دقت کنید).
تنها تفاوتى که این مثال با مورد بحث ما دارد این است که تفاوت چوبها با یکدیگر اختیارى نیست ، ولى تفاوت انسانها بستگى به اعمال خودشان دارد و در اختیار خود آنها است .
بهترین گواه براى این سخن صفاتى است که براى گروه جهنمیان و بهشتیان در آیات فوق مى خوانیم که نشان مى دهد اعمال خودشان سرچشمه این گروهبندى مى باشد.
و به تعبیر دیگر خداوند طبق صریح آیات مختلف قرآن همه را پاک آفریده و اسباب سعادت و تکامل را در اختیار همگى گذاشته است ولى گروهى با اعمال خویش خود را نامزد دوزخ مى کنند و سرانجامشان شوم و تاریک است و گروهى با اعمال خود، خود را نامزد بهشت مى سازند و عاقبت کارشان خوشبختى و سعادت است .
سپس صفات گروه دوزخى را در سه جمله خلاصه مى کند: نخست اینکه آنها قلبهائى دارند که با آن درک و اندیشه نمى کنند (لهم قلوب لایفقهون بها).
بارها گفته ایم که قلب در اصطلاح قرآن به معنى روح و فکر و نیروى عقل است یعنى با اینکه استعداد تفکر دارند و همچون بهائم و چهارپایان فاقد شعور نیستند در عین حال از این وسیله سعادت بهره نمى گیرند و فکر نمى کنند، در عوامل و نتائج حوادث اندیشه نمى نمایند و این وسیله بزرگ رهائى از چنگال هر گونه بدبختى را بلا استفاده در گوشه اى از وجودشان رها مى سازند.
دیگر اینکه (چشمهاى روشن و حقیقت بین دارند اما با آنها چهره حقایق را نمى نگرند و همچون نابینایان از کنار آنها مى گذرند) (و لهم اعین لا یبصرون بها).
سوم اینکه (با داشتن گوش سالم ، سخنان حق را نمى شنوند) و همچون کران خود را از شنیدن حرف حق محروم مى سازند (و لهم آذان لا یسمعون بها).
(اینها در حقیقت همچون چهار پایانند چرا که امتیاز آدمى از چهارپایان در فکر بیدار و چشم بینا و گوش شنوا است که متاءسفانه آنها همه را از دست داده اند (اولئک کالانعام ).
(بلکه آنها از چهار پایان گمراه تر و پستتر مى باشند) (بل هم اضل ).
چرا که چهارپایان داراى این استعدادها و امکانات نیستند، ولى آنها با داشتن عقل سالم و چشم بینا و گوش شنوا امکان همه گونه ترقى و تکامل را دارند، اما بر اثر هوا پرستى و گرایش به پستیها این استعدادها را بلا استفاده مى گذارند، و بدبختى بزرگ آنان از همینجا آغاز مى گردد.
(آنها افراد غافل و بیخبرى هستند) و به همین جهت در بیراهه هاى زندگى سرگردانند (اولئک هم الغافلون ).
چشمه آب حیات کنار دستشان است ، ولى از تشنگى فریاد مى کشند، درهاى سعادت در برابر رویشان باز است ، اما حتى به آن نگاه نمى کنند.
از آنچه در بالا گفته شد روشن مى شود که آنها با دست خود وسائل بدبختى خویش را فراهم مى سازند و نعمتهاى گرانبهاى (عقل ) و چشم و (گوش ) را به هدر مى دهند، نه اینکه خداوند اجبارا آنها را در صف دوزخیان قرار داده باشد.
چرا همچون چهار پایان ؟!
بارها در قرآن مجید غافلان بیخبر به چهار پایان و حیوانات بى شعور دیگر تشبیه شده اند ولى نکته تشبیه آنها به انعام (چهارپایان ) شاید این باشد که آنها تنها به خواب و خور و شهوت جنسى مى پردازند، درست همانند ملتهائى که تحت شعارهاى فریبنده انسانى آخرین هدف عدالت اجتماعى و قوانین بشرى را رسیدن به آب و نان و یک زندگى مرفه مادى مى پندارند. آنچنانکه على (علیه السلام ) در نهج البلاغه مى فرماید: کالبهیمة المربوطه همها علفها او المرسلة شغلها تقممها: (همانند حیوانات پروارى که تنها به علف مى اندیشند و یا حیوانات دیگرى که در چراگاهها رها شده اند و از این طرف و آن طرف خرده علفى بر مى گیرند)
به تعبیر دیگر گروهى مرفهند همچون گوسفندان پروارى ، و گروهى نامرفه مانند گوسفندانى که در بیابانها در بدر دنبال آب و علف مى گردند و هر دو گروه هدفشان جز شکم چیزى نیست !
آنچه در بالا گفته شد ممکن است درباره یک فرد صادق باشد و یا درباره یک ملت ، ملتهائى که اندیشه هاى خود را از کار انداخته اند و به سرگرمیهاى ناسالم روى آورده اند و در ریشه هاى بدبختى خود نمى اندیشند و در عوامل ترقى فکر نمى کنند،
نه گوش شنوا دارند و نه چشم بینا، آنها نیز دوزخى هستند نه تنها در دوزخ قیامت ، بلکه در دوزخ زندگى این دنیا نیز گرفتارند.
در آیه بعد اشاره به وضع گروه بهشتى کرده ، صفات آنان را بیان مى کند، نخست براى بیرون آمدن از صف دوزخیان مردم را به توجه عمیق به اسماء حسناى خدا دعوت نموده ، مى فرماید: (براى خدا نامهاى نیکى است ، خدا را به آنها بخوانید) (و لله الا سماء الحسنى فادعوه بها).
منظور از (اسماء حسنى )، صفات مختلف پروردگار است که همگى نیک و همگى حسنى است مى دانیم خدا عالم است ، قادر است ، رازق است ، عادل است ، جواد است ، کریم است و رحیم است ، و همچنین داراى صفات نیک فراوان دیگرى از این قبیل مى باشد.
منظور از خواندن خدا به این نامها تنها این نیست که این الفاظ را بر زبان جارى کنیم و مثلا بگوئیم یا عالم ، یا قادر، یا ارحم الراحمین ، بلکه در واقع این است که این صفات را در وجود خودمان بمقدار امکان پیاده کنیم ، پرتوى از علم و دانش او، شعاعى از قدرت و توانائى او، و گوشه اى از رحمت واسعه اش در ما و جامعه ما پیاده شود، و به تعبیر دیگر متصف به اوصاف او و متخلق به اخلاقش کردیم .
تا در پرتو این علم و قدرت و این عدالت و رحمت بتوانیم خویش و اجتماعى را که در آن زندگى مى کنیم از صف دوزخیان خارج سازیم .
سپس مردم را از این نکته برحذر مى دارد که اسامى خدا را تحریف نکنند و مى گوید:
(آنها که اسماء خدا را تحریف کرده اند رها سازید، آنها به زودى به جزاى اعمال خویش گرفتار خواهند شد) (و ذروا الذین یلحدون فى اسمائه سیجزون ما کانوا یعملون ).
(الحاد) در اصل از ماده (لحد) (بر وزن مهد) به معنى حفره اى است که در یک طرف قرار گرفته و به همین جهت ، به حفره اى که در یک جانب قبر قرار داده مى شود، (لحد) گفته مى شود، سپس به هر کارى که از حد وسط تمایل به افراط و تفریط پیدا کند (الحاد) گفته شده ، و به شرک و بت پرستى نیز به همین جهت (الحاد) اطلاق مى گردد.
منظور از الحاد در اسماء خدا این است که الفاظ و مفاهیم آن را تحریف کنیم ، یا به اینگونه که او را به اوصافى توصیف نمائیم که شایسته آن نیست ، همانند مسیحیان که قائل به تثلیث و خدایان سه گانه شده اند، و یا اینکه صفات او را بر مخلوقاتش تطبیق نمائیم ، همچون بت پرستان که نام بتهاى خود را از نام خدا مشتق مى کردند، مثلا به یکى از بتها اللات و به دیگرى العزى و به دیگرى منات مى گفتند که به ترتیب از الله و العزیز و المنان مشتق شده است ، و یا همچون مسیحیان که نام خدا را بر عیسى و روح القدس مى گذاشتند.
و یا اینکه صفات او را آنچنان تحریف کنند که به تشبیه به مخلوقات یا تعطیل صفات و مانند آن بیانجامد.
و یا تنها به (اسم ) قناعت کنند بدون اینکه این صفاترا در خود و جامعه خویش بارور سازند.
در آخرین آیه به دو قسمت که اساسى ترین صفات گروه بهشتیان است اشاره مى کند و مى فرماید: (از کسانى که آفریدیم ، امت و گروهى هستند که مردم را به حق هدایت مى کنند و به حق حکم مى کنند) (و ممن خلقنا امة بالحق و به یعدلون ).
در واقع آنها دو برنامه ممتاز دارند، فکرشان و هدفشان و دعوتشان و فرهنگشان حق و به سوى حق است ، و نیز عملشان و برنامه هایشان و حکومتشان بر اساس حق
و حقیقت مى باشد.
در اینجا به چند نکته باید توجه کرد:
1- اسماء حسنى چیست ؟
در کتب حدیث و تفسیر اعم از منابع شیعه و اهل تسنن بحثهاى مشروحى پیرامون اسماء حسنى دیده مى شود که فشرده اى از آنرا به اضافه عقیده خود در اینجا مى آوریم :
شک نیست که (اسماى حسنى ) به معنى (نامهاى نیک ) است و مى دانیم که تمام نامهاى پروردگار مفاهیم نیکى را در بر دارد و بنابراین همه اسماء او اسماء حسنى است ، اعم از آنها که صفات ثبوتیه ذات پاک او است ، مانند عالم و قادر، و یا آنها که صفات سلبیه ذات مقدس او است مانند (قدوس )، و آنها که صفات فعل است و حکایت از یکى از افعال او مى کند مانند خالق ، غفور، رحمان و رحیم .
از سوى دیگر شک نیست که صفات خدا قابل احصاء و شماره نیست زیرا کمالات او نامتناهى است و براى هر کمالى از کمالات او اسم و صفتى مى توان انتخاب کرد.
ولى چنانکه از احادیث استفاده مى شود، از میان صفات او بعضى داراى اهمیت بیشترى مى باشد، و شاید (اسماء حسنى ) که در آیه بالا آمده است ، اشاره به همین گروه ممتازتر است ، زیرا در روایاتى که از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و ائمه اهلبیت (علیهمالسلام ) به ما رسیده کرارا این مطلب دیده مى شود که خداوند داراى 99 اسم است که هر کس او را به این نامها بخواند، دعایش مستجاب و هر که آنها را شماره کند اهل بهشت است .
مانند روایتى که در کتاب توحید صدوق از امام صادق (علیه السلام ) از پدرانش از على (علیه السلام ) نقل شده که پیغمبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: ان الله تبارک و تعالى تسعة و تسعین اسما ماة الا واحدة من احصاها دخل الجنة ...
و نیز در کتاب توحید از امام على بن موسى الرضا (علیه السلام ) از پدرانش از على (علیه السلام ) نقل شده که فرمود:
ان لله عز و جل تسعة و تسعین اسما من دعا الله بها استجاب له و من احصاها دخل الجنة
در کتاب صحیح بخارى و مسلم و ترمذى و کتب دیگر از منابع حدیث اهل تسنن نیز همین مضمون پیرامون اسماء نود و نه گانه خدا و اینکه هر کس خدا را با آن بخواند، دعاى او مستجاب است یا هر کس آنها را احصا کند، اهل بهشت خواهد بود، نقل شده است .
از پاره اى از این احادیث استفاده مى شود که این اسامى نود و نه گانه در قرآن است ، مانند روایتى که از ابن عباس نقل شده که مى گوید: پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: لله تسعة و تسعون اسما من احصاها دخل الجنه و هى فى القرآن .
و به همین جهت جمعى از دانشمندان کوشش کرده اند که این اسامى و صفات را از قرآن مجید استخراج کنند، ولى نامهائى که در قرآن مجید براى خدا آمده است بیش از 99 نام است ، بنابراین ممکن است اسماء حسنى در لابلاى آنها باشد، نه اینکه در قرآن جز این 99 نام ، نام دیگرى براى خدا وجود نداشته باشد.
در بعضى از روایات این نامهاى نود و نه گانه آمده است ، که ما ذیلا یکى از این احادیث را مى آوریم (ولى باید توجه داشت ، بعضى از این نامها به شکلى که در این روایت آمده در متن قرآن نیست ، اما مضمون و مفهوم آن در قرآن وجود دارد).
و آن روایتى است که در توحید صدوق از امام صادق (علیه السلام ) از پدر و اجدادش از على (علیه السلام ) از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل شده که پس از اشاره به وجود نود و نه نام براى خدا
مى فرماید:
و هى الله ، الاله ، الواحد، الاحد، الصمد، الاول ، الاخر، السمیع ، البصیر القدیر، القادر، العلى ، الاعلى ، الباقى ، البدیع ، البارى ء، الاکرم ، الباطن ، الحى ، الحکیم ، العلیم ، الحلیم ، الحفیظ، الحق ، الحسیب ، الحمید، الحفى ، الرب ، الرحمان ، الرحیم ، الذارء، الرزاق ، الرقیب ، الرؤ ف ، الرائى ، السلام ، المؤ من ، المهیمن ، العزیز، الجبار، المتکبر، السید، السبوح ، الشهید، الصادق ، الصانع ، الظاهر، العدل ، العفو، الغفور، الغنى ، الغیاث ، الفاطر، الفرد، الفتاح الفالق ، القدیم ، الملک ، القدوس ، القوى ، القریب ، القیوم ، القابض ، الباسط، قاضى الحاجات ، المجید، المولى ، المنان ، المحیط، المبین ، المغیث ، المصور، الکریم ، الکبیر، الکافى ، کاشف الضر، الوتر، النور، الوهاب ، الناصر، الواسع ، الودود، الهادى ، الوفى ، الوکیل ، الوارث ، البر، الباعث ، التواب ، الجلیل ، الجواد، الخبیر، الخالق ، خیر الناصرین ، الدیان ، الشکور، العظیم ، اللطیف ، الشافى .
ولى آنچه در اینجا بیشتر اهمیت دارد و باید مخصوصا به آن توجه داشته باشیم این است که منظور از خواندن خدا به این نامها و یا احصاء و شمارش اسماء حسناى پروردگار، این نیست که هر کس این 99 اسم را بر زبان جارى کند و بدون توجه به محتوا و مفاهیم آنها تنها الفاظى بگوید سعادتمند خواهد بود، و یا دعایش به اجابت مى رسد، بلکه هدف این است که به این اسماء و صفات ایمان داشته باشد، و پس از آن بکوشد در وجود خود پرتوى از مفاهیم آنها یعنى از مفهوم عالم و قادر و رحمان و رحیم و حلیم و غفور و قوى و قیوم و غنى و رازق و امثال آن را در وجود خود منعکس سازد، مسلما چنین کسى هم بهشتى خواهد بود و هم دعایش
مستجاب و به هر خیر و نیکى نائل مى گردد.
ضمنا از آنچه گفتیم روشن مى شود که اگر در پاره اى از روایات و دعاها اسامى دیگرى براى خدا غیر از این اسماء ذکر شده و حتى شماره نامهاى خدا در بعضى از دعاها به یکهزار رسیده هیچگونه منافاتى با آنچه گفتیم ندارد، زیرا اسماء خدا حد و حصر و انتهائى ندارد، و مانند کمالات ذات و بى انتهایش نامحدود است . هر چند پاره اى از این صفات و اسماء امتیازى دارد.
و نیز اگر در بعضى از روایات مانند روایتى که در اصول کافى از امام صادق (علیه السلام ) در تفسیر این آیه نقل شده مى خوانیم فرمود: نحن و الله الاسماء الحسنى : (به خدا سوگند ما اسماء حسناى خدا هستیم ) اشاره به آن است که پرتو نیرومندى از آن صفات الهى در وجود ما منعکس شده و شناخت ما به شناخت ذات پاکش کمک مى کند.
و یا اگر در بعضى دیگر از احادیث آمده است که همه اسماء حسنى در (توحید خالص ) خلاصه مى شود، نیز به خاطر آن است که همه صفات او به ذات پاک یکتایش بر مى گردد.
فخر رازى در تفسیرش به مطلبى اشاره مى کند که از جهتى قابل ملاحظه است و آن اینکه تمام صفات پروردگار به دو حقیقت بازگشت مى کند، یا به (بى نیازى ذاتش از همه چیز) و یا (نیازمندى دیگران به ذات پاک او).
2 - گروه رستگاران
در آیات فوق خواندیم که گروهى از بندگان خدا به سوى حق دعوت مى کنند و به آن حکم مى نمایند.
در اینکه منظور از این گروه چه اشخاصى هستند تعبیرات مختلفى در روایاتى
که در منابع حدیث اسلامى آمده است دیده مى شود، از جمله در حدیثى از امیر مؤ منان (علیه السلام ) نقل شده که فرمود: منظور امت محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است .
یعنى پیروان راستین این پیامبر و آنهائى که از هر گونه تحریف و تغییر و بدعت و انحراف از اصول تعلیمات آن حضرت بر کنار ماندند.
به همین جهت در حدیث دیگرى از آن حضرت نقل شده که فرمود:
والذى نفسى بیده لتفرقن هذه الامة على ثلاثة و سبعین فرقة کلها فى النار الافرقة و ممن خلقنا امة یهدون بالحق و به یعدلون و هذه التى تنجو من هذه الامة :
(سوگند به آنکس که جانم بدست او است این امت به هفتاد و سه فرقه تقسیم مى شوند که همه در دوزخند جز یک گروه که خداوند در آیه و ممن خلقنا امة ... به آنها اشاره کرده است ، تنها آنها اهل نجاتند).
ممکن است عدد 73 فرقه عدد تکثیر باشد و اشاره به گروههاى مختلفى است که در طول تاریخ اسلام با عقائد عجیب و غریب روى کار آمدند و خوشبختانه غالب آنها منقرض شده اند و امروز تنها نامى از آنها در کتب تاریخ عقائد به چشم مى خورد.
در حدیث دیگرى که در منابع اهل تسنن از على (علیه السلام ) نقل شده مى خوانیم که على (علیه السلام ) ضمن اشاره به گروههاى مختلفى که در آینده در امت اسلامى پیدا مى شوند، فرمود: (گروهى که اهل نجاتند من و شیعیان و پیروان مکتب من هستند).
در روایات دیگرى نیز آمده است که منظور از آیه فوق ائمه اهلبیت (علیهمالسلام )
است .
روشن است که روایات فوق همگى یک واقعیت را تعقیب مى کنند و بیان مصداقهاى مختلف از این واقعیت اند، و آن اینکه آیه اشاره به گروهى است که دعوتشان به سوى حق و عمل و حکومت و برنامه هایشان حق است و در مسیر اسلام راستین گام برمى دارند، منتها بعضى در راءس این گروه قرار دارند و بعضى در مراحل دیگرند، جالب توجه اینکه با تمام اختلافاتى که از نظر مراحل علمى و نژاد و زبان و مانند آن دارند، یک امت و یک گروه بیش نیستند، زیرا قرآن از آنها به امت (نه امم ) تعبیر کرده است .
3 - اسم اءعظم خدا
در بعضى از روایات در داستان (بلعم باعورا) که قبلا گذشت ، آمده است که او از اسم اعظم خداوند آگاه بود، به تناسب آیات فوق که سخن از اسماء حسناى خدا مى گوید بد نیست اشاره اى هم به این موضوع کنیم .
پیرامون اسم اعظم روایات گوناگونى وارد شده و از آنها چنین استفاده مى شود که هر کس از این اسم با خبر باشد، نه فقط دعایش ‍ مستجاب است ، بلکه با استفاده از آن مى تواند به فرمان خدا در جهان طبیعت تصرف کند و کارهاى مهمى انجام دهد.
در اینکه (اسم اعظم ) کدامى ک از اسماء خدا است ، بسیارى از دانشمندان اسلامى بحث کرده اند و غالبا بحثها بر محور این دور مى زند که از میان نامهاى خدا نامى را بیابند که این خاصیت عجیب و بزرگ را داشته باشد.
ولى ما فکر مى کنیم آنچه بیشتر باید از آن جستجو کرد، این است که نام و صفاتى را بیابیم که با پیاده کردن مفهوم آن در وجود خودمان آنچنان تکامل روحى بیابیم که آن آثار بر آن مترتب گردد.
به تعبیر دیگر مساءله مهم تخلق به این صفات و واجد شدن این مفاهیم و متصف شدن به این اوصاف است وگرنه یک شخص ‍ آلوده و پست با دانستن یک کلمه چگونه ممکن است ، مستجاب الدعوة و مانند آن شود.
و اگر مى شنویم که (بلعم ) داراى این اسم اعظم بود و آنرا از دست داد، مفهومش این است که بر اثر خودسازى و ایمان و آگاهى و پرهیزگارى به چنان مرحله اى از تکامل معنوى رسیده بود که دعایش نزد خدا رد نمى شد ولى بر اثر لغزشها که در هر حال آدمى از آنها مصون نیست و به خاطر هواپرستى و قرار گرفتن در خدمت فراعنه و طاغوتهاى زمان آن روحیه را به کلى از دست داد و از آن مرحله سقوط کرد، و منظور از فراموش کردن اسم اعظم نیز ممکن است همین معنى باشد.
و نیز اگر مى خوانیم که پیامبران و پیشوایان بزرگ از اسم اعظم آگاه بودند، مفهومش این است که حقیقت این اسم بزرگ خدا را در وجود خودشان پیاده کرده بودند و در پرتو این حالت خداوند چنان مقام والایى به آنها داده بود.
آیه و ترجمه


والذین کذبوا بایتنا سنستدرجهم من حیث لا یعلمون (182)
و اءملى لهم إ ن کیدى متین (183)


ترجمه :

182- و آنها که آیات ما را تکذیب کردند تدریجا از آن راه که نمى دانند گرفتار مجازاتشان خواهیم کرد.
183- و به آنها مهلت مى دهیم (تا مجازاتشان دردناک تر باشد) زیرا طرح و نقشه من قوى (و حساب شده ) است (و هیچکس را قدرت فرار از آن نیست ).
تفسیر
مجازات استدراج
در تعقیب بحثى که در آیات گذشته پیرامون حال گروه دوزخیان بود، در این دو آیه یکى از مجازاتهاى الهى را که به صورت یک سنت درباره بسیارى از گنهکاران سرکش اجرا مى شود، بیان شده و آن همان چیزى است که به (عذاب استدراج ) از آن تعبیر مى شود.
استدراج در دو مورد از قرآن مجید آمده است یکى در آیه مورد بحث و دیگر آیه 44 سوره (قلم ) و هر دو مورد درباره انکار کنندگان آیات الهى است .
به طورى که اهل لغت گفته اند استدراج دو معنى دارد، یکى اینکه چیزى را تدریجا بگیرند (زیرا اصل این ماده از (درجه ) گرفته شده که به معنى پله است ، همانگونه که انسان در صعود و نزول از طبقات پائین عمارت به بالا، یا به عکس ، از پله ها استفاده مى کند، همچنین هر گاه چیزى را تدریجا و مرحله به مرحله بگیرند یا گرفتار سازند به این عمل استدراج گفته مى شود).


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت