تفسیرنمونه سوره اعراف (قسمت2)

او در پاسخ به یک عذر ناموجه متوسل گردید و گفت : من از او بهترم ، به دلیل اینکه مرا از آتش آفریده اى و او را از خاک و گل ! (قال انا خیر منه خلقتنى من نار و خلقته من طین ).
گویا چنین مى پنداشت که آتش برتر از خاک است ، و این یکى از
بزرگترین اشتباهات ابلیس بود، شاید هم اشتباه نمى کرد و آگاهانه دروغ مى گفت زیرا مى دانیم خاک سرچشمه انواع برکات و منبع تمام مواد حیاتى و مهمترین وسیله براى ادامه زندگى موجودات زنده است ، در حالى که آتش چنین نیست .
درست است که آتش یکى از شرایط تجزیه و ترکیب موجودات جهان است ، ولى نقش اصلى را همان مواد موجود در خاک دارند و آتش تنها وسیله اى براى تکمیل آنها محسوب مى شود.
و نیز درست است که کره زمین در آغاز که از خورشید جدا شد، به صورت گوى آتشینى بود که تدریجا سرد شد، ولى باید توجه داشت زمین مادام که سوزان و شعله ور بود، مطلقا موجودات زنده اى نداشت از آن زمان حیات و زندگى در این کره پیدا شد، که خاک و گل جاى آتش را گرفت .
به علاوه هر آتشى در روى زمین پیدا شود، از موادى سرچشمه مى گیرد که از خاک بدست آمده است ، خاک سرچشمه پرورش ‍ درختان و درختان سرچشمه پیدایش آتش مى باشند، حتى مواد نفتى یا چربى هائى که قابل احتراقند نیز بازگشت به خاک یا حیواناتى که از مواد نباتى تغذیه دارند مى کنند.
از همه اینها گذشته امتیاز آدم در این نبود که از خاک است ، بلکه امتیاز اصلى او همان روح انسانیت و مقام خلافت و نمایندگى پروردگار بوده است ، بنابراین به فرض که ماده نخستین شیطان از او برتر باشد، دلیل بر این نمى شود که در برابر آفرینش آدم با آن روح و عظمت خداداد و مقام نمایندگى پروردگار، سجده و خضوع نکند، و ظاهر این است که شیطان همه این مطالب را مى دانست تنها تکبر و خودپسندى جلو او را گرفت و همه اینها بهانه بود.
نخستین قیاس ، قیاس شیطان بود
در روایات متعددى که از طرق اهلبیت (علیهم الاسلام ) به ما رسیده قیاس کردن احکام و حقایق دینى به شدت محکوم شده است و در این اخبار مى خوانیم نخستین کسى که قیاس کرد، شیطان بود، امام صادق (علیه السلام ) به ابو حنیفه فرمود: لا تقس فان اول من قاس ‍ ابلیس : قیاس مکن که نخستین قیاس کننده شیطان بود.
در منابع اهل تسنن مانند تفسیر المنار و تفسیر طبرى از ابن عباس و ابن سیرین و حسن بصرى نیز این مطلب نقل شده است .
منظور از قیاس این است که موضوعى را به موضوع دیگر که از بعضى جهات با آن شباهت دارد مقایسه کنیم ، و همان حکمى که درباره موضوع اول است ، درباره موضوع دوم نیز اجرا شود، بدون اینکه فلسفه و اسرار حکم اول را کاملا بدانیم ، مثل اینکه مى دانیم بول انسان محکوم به نجاست و ناپاکى است و باید از آن پرهیز کرد، سپس عرق انسان را هم با آن مقایسه کنیم و بگوئیم چون این دو در پاره اى از جهات و اجزاى ترکیبى با هم شباهت دارند، هر دو ناپاک و نجس هستند، در حالى که اگر چه در پاره اى از جهات با هم شباهت دارند، ولى از جهاتى هم متفاوتند، یکى رقیقتر و دیگرى غلیظتر، پرهیز از یکى کار ساده اى است و پرهیز از دیگرى بسیار مشکل و طاقت فرسا، به علاوه تمام فلسفه هاى حکم اول بر ما روشن نیست ، و این یک مقایسه تخمینى بیش نمى باشد.
به همین جهت پیشوایان ما با الهام از کلام پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) قیاس را شدیدا
محکوم کرده و باطل شمرده اند، زیرا گشوده شدن باب قیاس سبب مى شود که هر کس با مطالعه محدود و فکر کوتاه خود، به مجرد اینکه دو موضوع را از پاره اى جهات ، مساوى دانست ، حکم یکى را درباره دیگرى اجرا کند، و به این ترتیب هرج و مرجى از نظر قوانین و احکام دینى به وجود آید.
ممنوع بودن قیاس از نظر حکم خرد منحصر به قوانین دینى نیست ، پزشکان هم اکیدا توصیه مى کنند که هرگز نسخه بیمارى را به بیمار دیگر ندهید، هر چند بیمارى آنها از نظر شما شبیه باشند، فلسفه آن روشن است ، زیرا دو بیمار ممکن است در نظر ما با هم شباهت داشته باشند، ولى با این حال از جهات فراوانى ، مثلا از نظر میزان تحمل نسبت به دارو، و گروه خونى و مثلا میزان قند و اوره و چربى خون تفاوت میان این دو بوده باشد که افراد عادى هرگز نمى توانند آنها را تشخیص بدهند، بلکه تشخیص آن منحصرا بوسیله پزشکان ماهر امکان دارد، اگر بدون در نظر گرفتن این خصوصیات ، داروى یکى را به دیگرى بدهیم ممکن است نه تنها مفید نباشد بلکه گاهى سرچشمه خطرات جبران ناپذیرى گردد.
احکام الهى از این هم دقیقتر و باریکتر است و به همین دلیل در روایات داریم اگر احکام خدا با قیاس سنجیده شود، دین خدا از بین خواهد رفت ، یا فساد آن بیشتر از صلاح آن است .
به علاوه پناه بردن به قیاس براى کشف احکام الهى نشانه نارسائى مذهب است ، زیرا هنگامى که براى هر موضوع در مذهب ، حکمى وارد شده باشد دیگر نیازى به قیاس نیست ، به همین جهت شیعه چون تمام نیازمندیها را از نظر حکم مذهبى از مکتب اهلبیت (علیهمالسلام ) که وارثان مکتب پیامبرند (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) گرفته ، نیازى نمى بیند که دست به سوى قیاس دراز کند، ولى فقهاى اهل تسنن چون
مکتب اهلبیت (علیهم الاسلام ) را که طبق فرمان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بعد از قرآن باید پناهگاه مسلمانان بوده باشد به دست فراموشى سپرده اند و در احکام اسلامى گرفتار کمبود مدرک گردیده اند، چاره اى جز این نمى بینند که دست به سوى قیاس ‍ دراز کنند.
و اما در مورد شیطان که در روایات مى خوانیم او نخستین کسى بود که قیاس کرد، نکته اش این است که او آفرینش خود را از نظر مادى با آفرینش آدم ، مقایسه نمود و برترى آتش را در پاره اى از جهات ، بر خاک دلیل بر برترى همه جانبه گرفت ، بدون اینکه به سایر امتیازات خاک و از آن بالاتر به امتیازات روحانى و معنوى آدم توجه کند، و به اصطلاح از طریق قیاس اولویت ، اما قیاسى که بر پایه تخمین و گمان و مطالعه سطحى و نامحدودش قرار داشت ، حکم به برترى خود بر آدم نماید، و حتى فرمان خدا را به خاطر همین قیاس باطل زیر پا بگذارد!
جالب اینکه در بعضى از روایات که از امام صادق (علیه السلام ) در کتب شیعه و اهل تسنن هر دو نقل شده است مى خوانیم : من قاس ‍ امر الدین برأ یه قرنه الله تعالى یوم القیامة بابلیس : کسى که امر دین را با قیاس بسنجد خداوند در روز قیامت او را با ابلیس ، قرین خواهد کرد.
کوتاه سخن اینکه : مقایسه موضوعى بر موضوعى دیگر بدون آگاهى از تمام اسرار آن نمى تواند دلیل بر اتحاد حکم آنها شود، و اگر پاى قیاس به مسائل مذهبى کشیده شود، ضابطه اى براى احکام باقى نمى ماند، زیرا ممکن است ، یک نفر موضوعى را طورى قیاس ‍ کند و حکم تحریم آن را صادر نماید و دیگرى
آن را با موضوع دیگر قیاس کرده و حلال بشمرد!
تنها موضوعى که مى توان به عنوان استثناء در اینجا روى آن تکیه کرد، این است که خود قانونگزار یا مثلا خود طبیب ، دلیل و فلسفه حکم خود را بیان کند که در این صورت مى توان هر کجا که آن دلیل و فلسفه موجود است ، حکم را جارى ساخت ، و اصطلاحا آن را قیاس منصوص العلة مى گویند، مثلا اگر طبیب به بیمار بگوید باید از فلان میوه پرهیز کنى ، زیرا ترش است بیمار مى فهمد که ترشى براى او ضرر دارد و باید از آن پرهیز کند هر چند در غیر آن میوه باشد، همچنین اگر در قرآن یا سنت ، تصریح شود که از شراب بپرهیزید زیرا مسکر است ، از آن مى فهمیم که هر مایع مسکرى اگر چه شراب نباشد) حرام است ، این گونه قیاس ممنوع نیست چون دلیل آن ذکر شده و قطعى است ، تنها در موردى ممنوع است که ما فلسفه و دلیل حکم را به طور قطع از تمام جهات ندانیم .
البته بحث قیاس ، بحثى است بسیار پردامنه ، که آنچه در بالا گفته شد، تنها فشرده اى از آن بود، براى توضیح بیشتر به کتب اصول فقه و کتب اخبار باب قیاس مراجعه فرمائید، و ما این بحث را در اینجا با ذکر حدیث زیر به پایان مى رسانیم .
در کتاب علل الشرایع چنین نقل شده که ابو حنیفه وارد بر امام صادق (علیه السلام ) شد امام به او فرمود به من خبر داده اند که تو در احکام خدا قیاس مى کنى ، ابو حنیفه گفت : آرى چنین است من قیاس مى کنم ، امام (علیه السلام ) گفت : این کار را دیگر تکرار نکن ، زیرا نخستین کسى که قیاس کرد ابلیس بود، آنجا که گفت : خلقتنى من نار و خلقته من طین ، او آتش و گل را با هم
مقایسه کرد، در حالى اگر نورانیت و روحانیت آدم را با نورانیت آتش مقایسه مى کرد، تفاوت میان آن دو را در مى یافت ، و برترى یکى را بر دیگرى تشخیص مى داد.
پاسخ یک سئوال
در اینجا یک سؤ ال باقى مى ماند، و آن اینکه چگونه شیطان ، با خدا سخن گفت ، مگر وحى بر او نازل مى شده است ؟
پاسخ این سؤ ال این است که گفتگوى خدا، همیشه جنبه وحى ندارد، بلکه وحى عبارت از پیام رسالت و نبوت است ، و هیچ مانعى ندارد که خداوند با شخص دیگرى نه به عنوان وحى و رسالت ، بلکه از طریق الهام درونى ، یا به وسیله بعضى از فرشتگان سخن بگوید، خواه این شخص از صالحان و پاکان باشد، همانند مریم و مادر موسى یا از ناصالحان باشد مانند شیطان ! - اکنون به تفسیر بقیه آیات باز مى گردیم :
از آنجا که امتناع شیطان از سجده کردن ، براى آدم (علیه السلام ) یک امتناع ساده و معمولى نبود و نه یک گناه عادى محسوب مى شد، بلکه یک سرکشى و تمرد آمیخته به اعتراض و انکار مقام پروردگار بود، زیرا اینکه مى گوید: من از او بهترم در واقع به این معنى است که فرمان تو در مورد سجده بر آدم ، بر خلاف حکمت و عدالت است ، و موجب مقدم داشتن مرجوح بر راجح ! به این جهت مخالفت او سر از کفر و انکار علم و حکمت خدا در آورد و به همین جهت ، مى بایست تمام مقامها و موقعیتهاى خویش را در درگاه الهى از دست بدهد، به همین سبب
خداوند او را از آن مقام برجسته و موقعیتى که در صفوف فرشتگان پیدا کرده بود بیرون کرد و به او فرمود: از این مقام و مرتبه ، فرود آى (قال فاهبط منها).
در مورد ضمیر منها جمعى از مفسران معتقدند که به آسمان یا بهشت بر مى گردد، و بعضى به مقام و درجه باز گردانده اند که از نظر نتیجه ، چندان تفاوتى با هم ندارند.
سپس سرچشمه این سقوط و تنزل را با این جمله ، براى او شرح مى دهد که تو حق ندارى در این مقام و مرتبه ، راه تکبر، پیش گیرى (فما یکون لک ان تتکبر فیها).
و باز به عنوان تاکید بیشتر، اضافه مى فرماید: بیرون رو که از افراد پست و ذلیل هستى (یعنى نه تنها با این عمل بزرگ نشدى ، بلکه به عکس به خوارى و پستى گرائیدى ) (فاخرج انک من الصاغرین ).
از این جمله به خوبى روشن مى شود که تمام بدبختى شیطان ، مولود تکبر او بود، این خود برتربینى او، که خود را در مقامى بیش از آنچه شایسته آن بود قرار داد، سبب شد که نه تنها بر آدم سجده نکند، بلکه علم و حکمت خدا را انکار نماید و به فرمان او خرده گیرد، و سرانجام تمام مقام و حیثیت خود را از دست بدهد، و به جاى بزرگى ، پستى و ذلت را براى خویش بخرد، یعنى نه تنها به هدف نرسید، بلکه درست در جهت عکس آن قرار گرفت .
در نهج البلاغه در خطبه قاصعه از امیر مؤ منان على (علیه السلام ) به هنگام نکوهش کبر و خود برتربینى چنین مى خوانیم : فاعتبروا بما کان من فعل الله بابلیس اذاحبط عمله الطویل وجهده الجهید، و کان قد عبدالله ستة آلاف .. عن کبر ساعة واحدة فمن ذا بعد ابلیس ‍ یسلم على الله بمثل معصیته ؟! کلا ما کان الله سبحانه لیدخل الجنة بشرا بامر اخرج به منها ملکا ان حکمه فى اهل السماء و اهل الارض ‍ لواحد: پند و عبرت گیرید به آنچه خداوند با ابلیس
رفتار کرد، در آن هنگام که اعمال و عبادات طولانى و تلاش و کوششهاى او را که شش هزار سال بندگى خدا کرده بود... به خاطر ساعتى تکبر ورزیدن بر باد داد، با اینحال چه کسى بعد از ابلیس مى تواند از کیفر خدا در برابر انجام همان معصیت مصون بماند؟ نه ، هرگزممکن نیست خداوند، انسانى را به بهشت بفرستد، در برابر کارى که به خاطر آن فرشته اى را از بهشت رانده است حکم خداوند در باره اهل آسمان و زمین یکى است .
در حدیثى نیز از امام على بن الحسین (علیهم الاسلام ) چنین نقل شده که فرمود: گناهان شعب و سرچشمه هائى دارد، اولین سرچشمه گناه و معصیت پروردگار، تکبر است که گناه ابلیس بود و به خاطر آن از انجام فرمان خدا امتناع کرد و تکبر ورزید و از کافران شد و سپس حرص بود که سرچشمه گناه (و ترک اولى ) از ناحیه آدم و حوا شد ... سپس حسد بود که سرچشمه گناه فرزندش ‍ (قابیل ) گردید و نسبت به برادرش (هابیل ) حسد ورزید و او را به قتل رسانید.
از امام صادق (علیه السلام ) نیز نقل شده که فرمود: اصول الکفر ثلاثة الحرص و الاستکبار و الحسد فاما الحرص فان آدم حین نهى عن الشجرة ، حمله الحرص على ان اکل منها و اما الاستکبار فابلیس حیث امر بالسجود لادم فاءبى و اما الحسد فابنا آدم حیث قتل احدهما صاحبه .
اصول و ریشه هاى کفر و عصیان ، سه چیز است ، حرص و تکبر و حسد، اما حرص سبب شد که آدم از درخت ممنوع بخورد، و اما تکبر سبب شد که ابلیس از فرمان خدا سرپیچى کند، و اما حسد، سبب شد که یکى از فرزندان آدم دیگرى را به قتل رساند!.
اما داستان شیطان به همینجا پایان نیافت ، او به هنگامى که خود را مطرود دستگاه خداوند دید، طغیان و لجاجت را بیشتر کرد و به جاى توبه و بازگشت به سوى خدا و اعتراف به اشتباه ، تنها چیزى که از خدا تقاضا کرد این بود که گفت : خدایا! مرا تا پایان دنیا مهلت ده ، و زنده بگذار (قال انظرنى الى یوم یبعثون ).
این تقاضاى او به اجابت رسید و خداوند فرمود: به تو مهلت داده خواهد شد (قال انک من المنظرین )
گر چه در این آیات تصریح نشده است که چه اندازه از تقاضاى شیطان پذیرفته گردید، ولى در آیه 38 سوره حجر مى خوانیم که به او گفته شد انک من المنظرین الى یوم الوقت المعلوم : به تو تا روز معینى مهلت داده خواهد شد یعنى تمام تقاضاى او به اجابت نرسید، بلکه به مقدارى که خداوند مى خواست انجام شد (درباره معنى الى یوم الوقت المعلوم ذیل آیه 38 سوره حجر به خواست خدا بحث خواهیم کرد)
ولى او نمى خواست براى جبران گذشته زنده بماند و عمر طولانى کند، بلکه هدف خود را از این عمر طولانى چنین بیان کرد: اکنون که مرا گمراه ساختى ! بر سر راه مستقیم تو کمین مى کنم و آنها را از راه بدر مى برم (قال فبما اغویتنى لاقعدن لهم صراطک المستقیم )
تا همانطور که من گمراه شدم ، آنها نیز به گمراهى بیفتند!.
نخستین پایه گذار مکتب جبر شیطان بود!
از آیه فوق بر مى آید که شیطان براى تبرئه خویش ، نسبت جبر به خداوند داد، و گفت : چون تو مرا گمراه ساختى ، من نیز در گمراهى نسل آدم کوشش
خواهیم کرد.
گر چه بعضى از مفسران ، اصرار دارند که جمله فبما اغویتنى را طورى تفسیر کنند که مفهوم آن جبر نباشد، ولى ظاهرا هیچ موجبى براى این اصرار نیست ، زیرا ظاهر جمله معنى جبر را مى رساند و از شیطان هم ، هیچ بعید به نظر نمى رسد که چنین سخنى را بگوید.
گواه بر این سخن ، حدیثى است که از امیر مؤ منان على نقل شده که به هنگام مراجعت از صفین ، پیر مردى از قضا و قدرکرد و حضرت در پاسخ فرمود: آنچه انجام دادیم همه قضا و قدر الهى بوده پیر مرد چنین پنداشت که منظور همان مساله جبر است ، حضرت با شدت تمام ، او را از این پندار باطل باز داشت و ضمن سخنان مفصلى به او فرمود: تلک مقالة اخوان عبدة الاوثان و خصماء الرحمان و حزب الشیطان : این گفتار بت پرستان و دشمنان خدا و حزب شیطان است سپس قضا و قدر را به معنى قضا و قدر تشریعى یعنى فرمانها و تکالیف پروردگار تفسیر فرمود. و از اینجا روشن مى شود نخستین کسى که دم از مکتب جبر زد شیطان بود.
سپس شیطان ، براى تایید و تکمیل گفتار خود، اضافه کرد که نه تنها بر سر راه آنها کمین مى کنم بلکه از پیشرو، و از پشت سر، و از طرف راست ، و از طرف چپ از چهار طرف ، به سراغ آنها مى روم ، و اکثر آنها را شکرگزار نخواهى یافت (ثم لاتینهم من بین ایدیهم و من خلفهم و عن ایمانهم و عن شمائلهم و لا تجد اکثرهم شاکرین ).
ممکن است تعبیر بالا، کنایه از این باشد که شیطان ، انسان را محاصره مى کند و سعى دارد به هر وسیله اى که ممکن است براى وسوسه و گمراهى او
بکوشد، و این تعبیر در کلمات روزمره نیز دیده مى شود، که مى گوئیم فلانکس از چهار طرف گرفتار قرض یا بیمارى یا دشمن شده است .
و اینکه سمت بالا و پائین ذکر نشده به خاطر آن است که انسان معمولا در چهار سمت ، حرکت و فعالیت دارد.
اما در روایتى که از امام باقر (علیه السلام ) نقل شده ، تفسیر عمیقترى براى این چهار جهت دیده مى شود، آنجا که مى فرماید: منظور از آمدن شیطان به سراغ انسان از پیش رو این است که آخرت و جهانى را که در پیش دارد در نظر او سبک و ساده جلوه مى دهد، و منظور از پشت سر این است که آنها را به گردآورى اموال و تجمع ثروت و بخل از پرداخت حقوق واجب به خاطر فرزندان و وارثان دعوت مى کند، و منظور از طرف راست این است که امور معنوى را به وسیله شبهات و ایجاد شک و تردید، ضایع مى سازد، و منظور از طرف چپ این است که لذات مادى و شهوات را در نظر آنها جلوه مى دهد.
در آخرین آیه مورد بحث بار دیگر فرمان بیرون رفتن ابلیس از حریم قرب خدا و مقام و منزلت بالا صادر مى شود، با این تفاوت که در اینجا حکم طرد او به صورت تحقیرآمیزتر و شدیدتر صادر شده است و شاید به خاطر لجاجتى بود که شیطان در مورد اصرار در وسوسه افراد انسان به خرج داد، یعنى در آغاز تنها گناه او سرکشى از اطاعت فرمان خدا بود و به همین جهت فرمان خروج او صادر شد، اما بعدا گناه بزرگ دیگرى بر گناه خود افزود و آن تصمیم گمراه ساختن دگران بود، به او فرمود: از این مقام با بدترین ننگ و عار بیرون رو و با خوارى و ذلت فرودآى ! (قال اخرج منها مذئوما مدحورا).
و سوگند یاد میکنم که هر کس از تو پیروى کند، جهنم را از تو و آنها پرسازم (لمن تبعک منهم لاملئن جهنم منکم اجمعین ).
فلسفه آفرینش و مهلت دادن به شیطان
در این گونه بحثها معمولا سؤ الات مختلفى به ذهن مى آید که از همه مهمتر این دو سؤ ال است .
1 - خداوند چرا شیطان را آفرید؟ با اینکه میدانست سرچشمه وسوسه ها و گمراهیها میشود؟.
2 - بعد از آنکه شیطان مرتکب چنان گناه بزرگى شد، چرا خداوند تقاضاى او را مبنى بر ادامه حیات او پذیرفت ؟.
درباره سوال اول در جلد اول تفسیر نمونه پاسخ گفتیم ، که اولا خلقت شیطان از آغازخلقت پاک و بیعیبى بود و به همین دلیل ، سالیان دراز در صف مقربان درگاه خدا و فرشتگان بزرگش جاى گرفته بود، اگر چه از نظر آفرینش جزء آنها نبود، سپس با سوء استفاده از آزادى خود، بناى طغیان و سرکشى گذاشت و رانده درگاه خداوند گردید و لقب شیطان را به خود اختصاص داد.
ثانیا - وجود شیطان براى پویندگان راه حق نه تنها زیانبخش نیست ، بلکه رمز تکامل نیز محسوب میشود، زیرا وجود یک دشمن قوى در مقابل انسان ، باعث پرورش و ورزیدگى او میگردد، و اصولا همیشه تکاملها در میان تضادها به وجود مى آید، و هیچ موجودى راه کمال را نمى پوید مگر اینکه در مقابل ضد نیرومندى قرار گیرد.
نتیجه اینکه شیطان گرچه به حکم آزادى اراده در برابر اعمال خلاف خود مسؤ ل است ، ولى وسوسه هاى او، زیانى براى بندگان خدا و آنهائى که میخواهند در راه حق گام بردارند نخواهد داشت ، بلکه به طور غیر مستقیم براى آنها ثمربخش خواهد بود.
پاسخ سؤ ال دوم از آنچه در جواب سؤ ال اول گفتیم نیز روشن مى شود زیرا ادامه حیات او به عنوان وجود یک نقطه منفى براى تقویت نقاط مثبت نه تنها ضرر نداشت ، بلکه مؤ ثر نیز بود، حتى قطع نظر از وجود شیطان در درون خود ما، غرائز مختلفى وجود دارد، که چون در برابر نیروهاى عقلانى و روحانى قرار گیرند، یک میدان تضاد را تشکیل میدهند که در این میدان پیشرفت و تکامل و پرورش وجود انسان صورت مى گیرد، ادامه حیات شیطان نیز تقویت مبانى این تضاد است به تعبیر دیگر همیشه وجود یک راه راست با توجه به خطوط انحرافى پیرامون آن مشخص مى شود و تا چنین مقایسه اى در میان نباشد، راه راست بازشناخته نخواهد شد.
از این گذشته همانطور که در بعضى از احادیث میخوانیم ، شیطان بعد از انجام آن گناه ، سعادت و نجات خود را در جهان دیگر به کلى به خطر انداخت ، و لذا در برابر عباداتى که کرده بود، تقاضاى عمر طولانى در این دنیا کرد که طبق قانون عدالت پروردگار، این تقاضا پذیرفته شد.
این نکته مهم را نیز باید توجه داشت که خداوند اگر چه شیطان را در انجام وسوسه هایش آزاد گذاشته ولى انسان را در برابر او بى دفاع قرار نداده است ، زیرا اولا نیروى عقل و خرد به او بخشیده که مى تواند سد نیرومندى در مقابل وسوسه هاى شیطان به وجود آورد (مخصوصا اگر پرورش یابد و تربیت شود)
و ثانیا فطرت پاک و عشق به تکامل را در درون وجود انسان به عنوان یک عامل سعادت قرار داده و ثالثا فرشتگانى که الهام بخش ‍ نیکیها هستند، به کمک انسانهائى که میخواهند از وسوسه هاى شیطان برکنار بمانند مى فرستد، آنچنانکه قرآن میگوید: ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکة :
آنها که مى گویند پروردگار ما خداوند یکتا است و سپس استقامت به خرج
میدهند، فرشتگان بر آنها نازل مى شوند (و براى تقویت روحیه آنان انواع بشارتها و دلگرمیها را به آنها الهام مى دهند).
و در جاى دیگر میخوانیم اذ یوحى ربک الى الملائکة انى معکم فثبتوا الذین آمنوا: پروردگار تو به فرشتگان وحى میکرد که من با شما هستم و به شما کمک مى کنم که افراد با ایمان را در مسیر حق کمک کنید و ثابت نگاه دارید.
فرضیه تکامل انواع و آفرینش آدم
در اینکه آیا آفرینش آدم آنچنان که قرآن مى گوید با فرضیه تکامل که در مباحث علوم طبیعى امروز مطرح است ، سازگار است یا نه و آیا اصولا فرضیه تکامل ، از نظر دانشمندان به مرحله قطعى رسیده یا نه ؟ بحثهاى لازمى داریم که بخواست خدا در ذیل آیات مناسبتر مانند آیات 26 تا 33 سوره حجر مطرح خواهیم کرد.
آیه و ترجمه


و یادم اسکن أ نت و زوجک الجنة فکلا من حیث شئتما و لا تقربا هذه الشجرة فتکونا من الظلمین (19)
فوسوس لهما الشیطن لیبدى لهما ما ورى عنهما من سوءتهما و قال ما نهئکما ربکما عن هذه الشجرة إ لا أ ن تکونا ملکین أ و تکونا من الخلدین (20)
و قاسمهما إ نى لکما لمن النصحین (21)
فدلئهما بغرور فلما ذاقا الشجرة بدت لهما سوءتهما و طفقا یخصفان علیهما من ورق الجنة و نادئهما ربهما أ لم أ نهکما عن تلکما الشجرة و أ قل لکما إ ن الشیطن لکما عدو مبین (22)


ترجمه :
19 - و اى آدم تو و همسرت در بهشت ساکن شوید و از هر جا که خواستید بخورید اما به این درخت نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید شد.
20 - سپس شیطان آنها را وسوسه کرد تا آنچه را از اندامشان پنهان بود آشکار سازد و گفت پروردگارتان شما را از این درخت نهى نکرده مگر به خاطر اینکه (اگر از آن بخورید) فرشته خواهید شد یا جاودانه (در بهشت خواهید ماند!.
21 - و براى آنها سوگند یاد کرد که من خیرخواه شما هستم !
22 - و به این ترتیب آنها را با فریب (از مقامشان ) فرود آورد، و هنگامى که از آن درخت چشیدند اندامشان (عورتشان ) براى آنها آشکار شد و شروع کردند به قرار دادن برگهاى (درختان ) بهشتى بر یکدیگر تا آنرا بپوشانند و پروردگارشان آنها را ندا داد که آیا شما را از آن درخت نهى نکردم و نگفتم شیطان براى شما دشمن آشکارى است ؟
تفسیر :
وسوسه هاى شیطانى در لباسهاى دلپذیر
این آیات فصل دیگرى از سرگذشت آدم را بیان میکند، نخست میگوید: خداوند به آدم و همسرش (حوا) دستور داد که در بهشت سکونت اختیار کنند (و یا آدم اسکن انت و زوجک الجنة ).
از این جمله چنین استفاده مى شود که آدم و حوا در بدو خلقت در بهشت نبودند، سپس به سوى بهشت راهنمائى شدند، و همانطور که در سوره بقره ذیل آیات مربوط به آفرینش آدم یادآور شدیم ، قرائن نشان مى دهد که این بهشت ، بهشت رستاخیز نبوده بلکه همانطور که در احادیث اهلبیت (علیهم الاسلام ) نیز وارد شده است بهشت دنیا یعنى باغ سرسبز و خرمى از باغهاى این جهان بوده که انواع نعمتهاى پروردگار در آن فراهم بوده است .
در این هنگام ، نخستین تکلیف و امر و نهى پروردگار به این صورت ، صادر شد:
شما از هر نقطه اى و از هر درختى از درختان بهشت که میخواهید تناول کنید، اما به این درخت معین نزدیک نشوید که از ستمگران خواهید بود (فکلا من حیث شئتما و لا تقربا هذه الشجرة فتکونا من الظالمین ).
سپس شیطان که بر اثر سجده نکردن رانده درگاه خدا شده بود و تصمیم قاطع داشت تا آنجا که مى تواند از آدم و فرزندانش انتقام بگیرد و در فریب آنان بکوشد، و نیز به خوبى میدانست که خوردن از درخت ممنوع ، باعث رانده شدن از بهشت خواهد شد، در صدد وسوسه آنان برآمد، و براى رسیدن به این مقصود،
انواع دامها را بر سر راه آنان گسترد!
نخست همانطور که قرآن مى گوید به وسوسه کردن آنان مشغول شد، تا لباسهاى اطاعت و بندگى خدا را از تن آنان بیرون کند، و عورت آنها که پنهان بود آشکار سازد (فوسوس لهما الشیطان لیبدى لهما ما ورى عنهما من سوآتهما.
و براى رسیدن به این هدف ، بهترین راه را این دید که از عشق و علاقه ذاتى انسان به تکامل و ترقى و زندگى جاویدان ، استفاده کند و هم عذر و بهانه اى براى مخالفت فرمان خدا براى آنان بتراشد، لذا نخست به آدم و همسرش گفت : خداوند شما را از این درخت نهى نکرده جز اینکه اگر از آن بخورید یا فرشته خواهید شد و یا عمر جاویدان پیدا میکنید (و قال مانها کما ربکما عن هذه الشجرة الا ان تکونا ملکین او تکونا من الخالدین .
و به این ترتیب ، فرمان خدا را در نظر آنان به گونه دیگرى جلوه داد، و این طور مجسم کرد که نه تنها خوردن از شجره ممنوعه زیانى ندارد، بلکه موجب عمر جاویدان و یا رسیدن به مقام و درجه فرشتگان خواهد شد.
شاهد این سخن جمله اى است که در سوره طه آیه 120 از قول ابلیس میخوانیم یا آدم هل ادلک على شجرة الخلد و ملک لا یبلى اى آدم میخواهى ترا به زندگى جاویدان و فرمانروائى کهنگى ناپذیر راهنمائى کنم ؟!
در روایتى که در تفسیر قمى از امام صادق (علیه السلام ) و در عیون اخبار الرضا (علیه السلام ) از امام على بن موسى الرضا (علیهم الاسلام ) نقل شده چنین میخوانیم که : شیطان به آدم گفت اگر شما از این درخت ممنوع بخورید، هر دو فرشته خواهید شد و براى همیشه در بهشت مى مانید، و گرنه شما را از بهشت بیرون مى کنند! آدم با شنیدن این سخن در فکر فرو رفت ، اما شیطان براى اینکه پنجه هاى
وسوسه خود را بیشتر و محکمتر در جان آدم و حوا فرو برد، سوگندهاى شدیدى یاد کرد، که من خیرخواه شما هستم ! (و قاسمهما انى لکما لمن الناصحین ).
آدم که هنوز تجربه کافى در زندگى نداشت ، و گرفتار دامهاى شیطان و خدعه و دروغ و نیرنگ نشده بود، و نمى توانست باور کند، کسى این چنین قسم دروغى یاد کند، و چنین دامهائى بر سر راه او بگذارد، سرانجام تسلیم فریب شیطان شد، و با ریسمان پوسیده مکر و خدعه او براى بدست آوردن آب حیات و ملک جاویدان ، به چاه وسوسه هاى ابلیس فرو رفت و نه تنها آب حیات به دستش ‍ نیامد، بلکه در گرداب نافرمانى خدا افتاد، آنچنانکه قرآن آنرا در یک جمله خلاصه کرده ، میگوید: به این ترتیب شیطان ، آنها را فریب داد و با طناب خود آنها را در چاه فرو برد (فدلاهما بغرور).
با اینکه آدم مى بایست ، با توجه به سوابق دشمنى شیطان ، و با علم و اطلاع از حکمت و رحمت واسعه خدا و محبت و مهربانى او، تمام وسوسه ها را نقش بر آب کرده ، تسلیم شیطان نشود ولى هر چه بود واقع شد.
همینکه آدم و همسرش از آن درخت ممنوع چشیدند، بلافاصله لباسهایشان از تنشان فرو ریخت و اندامشان آشکار گشت (فلما ذاقا الشجره بدت لهما سوآتهما).
از جمله بالا به خوبى استفاده مى شود که به مجرد چشیدن از میوه درخت ممنوع این عاقبت شوم به سراغ آنها آمد، و در حقیقت از لباس بهشتى که لباس کرامت و احترام خدا بود برهنه شدند.
از این آیه به خوبى استفاده مى شود که آنها قبل از ارتکاب این خلاف برهنه نبودند بلکه پوششى داشتند که در قرآن ، نامى از چگونگى این پوشش برده نشده است ، اما هر چه بوده است ، نشانه اى براى شخصیت آدم و حوا و احترام آنها محسوب میشده که با نافرمانى از اندامشان فرو ریخته است .
در حالى که تورات ساختگى میگوید: آدم و حوا در آن موقع ، کاملا برهنه بودند ولى زشتى آنرا درک نمى کردند، و هنگامى که از درخت ممنوع که درخت علم و دانش ! بود خوردند چشم خردشان باز شد، و خود را برهنه دیدند و از زشتى این حالت آگاه شدند!
آدمى را که تورات معرفى مى کند در واقع ، آدم نبود! بلکه به قدرى از علم و دانش دور بود که حتى برهنگى خود را تشخیص نمیداد، ولى آدمى را که قرآن معرفى مى کند نه تنها از وضع خود با خبر بود بلکه از اسرار آفرینش (علم اسماء) نیز آگاهى داشت و معلم فرشتگان محسوب میشد و اگر شیطان توانست در او نفوذ کند نه به خاطر نادانى او بود بلکه از پاکى و صفاى او سوء استفاده کرد.
شاهد این سخن آیه 27 همین سوره است که میگوید: یا بنى آدم لا یفتننکم الشیطان کما اخرج ابویکم من الجنة ینزع عنهما لباسهما:
اى فرزندان آدم ! شیطان شما را فریب ندهد، آنچنانکه پدر و مادرتان را از بهشت ، بیرون کرد، و لباس آنها را از تنشان جدا ساخت .
و اگر بعضى از نویسندگان اسلامى نوشته اند که آدم در آغاز برهنه بود در واقع اشتباهى است آشکار که بر اثر نوشته هاى تورات پیدا شده است !
به هر حال قرآن سپس میگوید: هنگامى که آدم و حوا چنین دیدند بلافاصله از برگهاى درختان بهشتى براى پوشیدن اندام خود، استفاده کردند
(و طفقا یخصفان علیهما من ورق الجنة ).
و در این موقع از طرف خداوند ندا رسید که مگر من شما را از آن درخت نهى نکردم ، مگر به شما نگفتم که شیطان دشمن آشکار و سرسخت شما است ، چرا فرمان مرا به دست فراموشى سپردید و در این گرداب سقوط کردید؟
(و نادیهما ربهما ا لم انهکما عن تلکما الشجرة و اقل لکما ان الشیطان لکما عدو مبین ).
از مقایسه تعبیر این آیه با نخستین آیهاى که به آدم و حوا اجازه سکونت در بهشت را میداد به خوبى استفاده مى شود که آنها پس از این نافرمانى ، چه اندازه از مقام قرب پروردگار دور شدند و حتى از درختان بهشتى نیز فاصله گرفتند، زیرا در آیه قبل هذه الشجرة (این درخت ) که براى اشاره نزدیک است به کار رفته و در این آیه هم جمله نادى (ندا داد) که براى خطاب از دور است آمده ، و هم کلمه تلکما که براى اشاره به دور میباشد ذکر شده .
در اینجا به چند نکته باید توجه کرد:
1 - از جمله وسوس له (با توجه به کلمه لام که معمولا براى نفع و فائده مى آید) چنین استفاده مى شود که شیطان در وسوسه هاى خود، چهره خیرخواهى و دوستى آدم را به خود گرفت ، در حالى که در جمله وسواس الیه چنین معنى وجود ندارد، بلکه تنها به معنى نفوذ مخفیانه در قلب کسى است . و در هر حال نباید تصور کرد که وسوسه هاى شیطان هر چند قوى و نیرومند باشد از انسان سلب اختیار مى کند بلکه باز انسان مى تواند با نیروى
خرد و ایمان در مقابل آن ایستادگى کند و به تعبیر دیگر وسوسه هاى شیطانى انسان را مجبور به کار خلاف نمیکند، بلکه نیروى اختیار همچنان باقى خواهد بود، اگر چه مقاومت در مقابل آن نیاز به پایمردى و ایستادگى بیشتر و گاهى تحمل درد و رنج دارد، و در هر حال اینگونه وسوسه ها سلب مسئولیت از کسى نمیکند، همانطور که در مورد آدم نکرد، لذا ملاحظه میکنیم ، با تمام عواملى که در برابر آدم به عنوان تشویق به نافرمانى خدا از طرف شیطان وجود داشت ، خداوند او را مسئول عملش دانست و به ترتیبى که بعدا خواهد آمد، او را کیفر داد.
2 - شجره ممنوعه چه درختى بوده است ؟
در شش مورد از قرآن مجید اشاره به شجره ممنوعه شده است ، بدون اینکه درباره کیفیت و یا نام آن سخنى به میان آید، ولى در منابع اسلامى دو نوع تفسیر براى آن آمده است ، یکى تفسیر مادى که طبق معروف در روایات ، گندم بوده است باید توجه داشت که عرب شجرة را تنها به درخت اطلاق نمیکند، بلکه به بوته هاى گیاهان نیز شجره مى گوید و لذا در قرآن مجید به بوته کدو شجره اطلاق شده است و انبتنا علیه شجرة من یقطین (صافات آیه 146).
و دیگرى تفسیر معنوى که در روایات از آن تعبیر به شجره حسد شده است ، زیرا طبق این روایات ، آدم پس از ملاحظه مقام و موقعیت خود چنین تصور کرد که مقامى بالاتر از مقام او وجود نخواهد داشت ، ولى خداوند او را به مقام جمعى از اولیاء از فرزندان او (پیامبر اسلام و خاندانش ) آشنا ساخت ، او حالتى شبیه به حسد پیدا کرد، و همین شجره ممنوعه بود که آدم مامور بود به آن نزدیک نشود.
در حقیقت طبق این روایات ، آدم از دو درخت تناول کرد که یکى از مقام او پائین تر بود و او را به سوى جهان ماده مى کشید و آن گندم بود، و دیگرى درخت معنوى مقام جمعى از اولیاء خدا بود که از مقام و موقعیت او بالاتر قرار داشت و چون از دو جنبه از حد خود تجاوز کرد به آن سرنوشت گرفتار شد.
اما باید توجه داشت که این حسد از نوع حسد حرام نبوده و تنها یک احساس نفسانى بوده است ، بى آنکه کمترین گامى بر طبق آن بردارد.
و با توجه به اینکه آیات قرآن چنانکه کرارا گفته ایم ، داراى معانى مختلف است مانعى ندارد که هر دو معنى از آیه اراده شود.
اتفاقا کلمه شجرة در قرآن مجید در هر دو معنى به کار رفته است ، گاهى در معنى درختان معمولى و مادى مثل و شجرة تخرج من طور سیناء تنبت بالدهن (مؤ منون - 20) که اشاره به درخت زیتون است ، و گاهى در شجره معنوى به کار رفته مانند والشجرة الملعونة فى القرآن (اسراء - 60)
که منظور از آن ، جمعى از مشرکان یا یهود و یا اقوام طاغى دیگر همانند بنى امیه میباشد.
البته مفسران احتمالات متعدد دیگرى درباره شجره ممنوعه داده اند، ولى آنچه گفتیم از همه روشنتر است .
اما نکته اى که در اینجا باید یادآور شد (اگر چه در جلد اول تفسیر نیز اشاره کرده ایم ) این است که در تورات ساختگى که امروز مورد قبول همه مسیحیان دنیا و یهود است ، شجره ممنوعه به عنوان شجره علم و دانش و شجره حیات و زندگى معرفى شده است تورات میگوید: آدم قبل از آنکه از شجره علم و دانش بخورد علم و دانشى نداشت و حتى برهنگى خود را تشخیص نمیداد، و هنگامى که از آن خورد، و به معنى واقعى آدم گردید، از بهشت
رانده شد، از ترس اینکه مبادا از درخت حیات و زندگى نیز بخورد و همچون خدایان ! حیات جاویدان پیدا کند!.
و این از روشنترین قرائنى است که گواهى میدهد، تورات فعلى کتاب آسمانى نیست بلکه ساخته مغز بشر کم اطلاعى است که علم و دانش را براى آدم عیب مى پندارد و آدم را به گناه علم و دانش مستحق رانده شدن از بهشت خدا مى شمرد گویا بهشت جاى افراد فهمیده نبود!
جالب اینکه دکتر ویلیام میلر که او را به عنوان مفسر برجسته و تواناى انجیل (و به طور کلى عهدین ) به شمار مى آورند، در کتاب خود تحت عنوان مسیحیت چیست چنین مى نویسد: شیطان به صورت مار داخل باغ شد و حوا را راضى کرد که از میوه آن درخت بخورد، سپس حوا آن را به آدم داد و آدم هم از آن میوه خورد، این عمل والدین اولیه ما تنها یک اشتباه معمولى ، و یا خطائى از راه بیفکرى نبود، بلکه عصیان عمدى بر ضد خالق بود، به عبارت دیگر آنها مى خواستند، خدا شوند، آنها مایل نبودند مطیع اراده خدا گردند، بلکه میخواستند امیال خود را انجام دهند، نتیجه چه شد؟ خدا آنها را به شدت سرزنش نمود و از باغ بیرون راند تا در جهان پر درد و رنج ، زندگى کنند.
این مفسر تورات و انجیل در حقیقت ، خواسته است شجره ممنوعه تورات را توجیه کند ولى بالاترین گناه یعنى ضدیت و جنگ با خدا را به آدم نسبت داده است . چه خوب بود به جاى این گونه تفسیرها لااقل ، اعتراف به دستکارى در کتب به اصطلاح مقدسه مى نمودند.
3 - آیا آدم گناه کرد؟
از آنچه در بالا از کتب مقدس یهود و مسیحیان نقل کردیم ، چنین برمى آید
که آنها نه تنها معتقدند که آدم مرتکب گناه و معصیت شد، بلکه گناه او یک گناه معمولى نبود، یکنوع گناه سنگین و پرمسئولیت و حتى مبارزه با دستگاه ربوبیت از او سر زد!. ولى مدارک اسلامى اعم از عقل و نقل به ما میگوید:
هیچ پیامبرى مرتکب گناه نمى شود، و مقام پیشوائى خلق به شخص گناهکار، واگذار نخواهد شد، و میدانیم که آدم از پیامبران الهى بود، بنابراین آنچه در این آیات ذکر شده مانند پارهاى از تعبیرات دیگر که درباره سایر پیامبران در قرآن آمده است که نسبت عصیان به آنها داده شده ، همگى به معنى عصیان نسبى و ترک اولى است ، نه گناه مطلق
توضیح اینکه : گناه بر دو گونه است ، گناه مطلق و گناه نسبى ، گناه مطلق همان مخالفت نهى تحریمى و مخالفت با فرمان قطعى خداوند است و هر گونه ترک واجب و انجام حرام را شامل میشود.
اما گناه نسبى آن است که عمل غیر حرامى از شخص بزرگى سرزند، که با توجه به مقام و موقعیتش شایسته او نباشد، ممکن است گاهى انجام یک عمل مباح و حتى مستحب درخور مقام افراد بزرگ نباشد در این صورت انجام آن عمل ، گناه نسبى محسوب میشود، مثلا اگر شخص با ایمان و ثروتمندى براى نجات فقیرى از چنگال فقر، کمک بسیار مختصرى کند، شک نیست که این کمک هر چند ناچیز باشد، کار حرامى نیست بلکه مستحب است ، ولى هر کس آن را بشنود مذمت میکند آنچنان که گوئى گناهى مرتکب شده است و این به خاطر آن است که از چنان انسان ثروتمند و با ایمانى انتظار بسیار بیشترى میرود.
به همین نسبت ، اعمالى که از بزرگان درگاه پروردگار سرمیزند، با موقعیت ممتازشان سنجیده میشود، و گاهى با مقایسه به آن کلمه عصیان و ذنب (گناه ) بر آن اطلاق میگردد، فى المثل نمازى که ممکن است از
یک فرد عادى ، نماز ممتازى باشد براى اولیاى حق ، گناه محسوب شود ، زیرا یک لحظه غفلت در حال عبادت براى آنها شایسته نیست ، بلکه باید با توجه به علم و تقوى و موقعیتشان به هنگام عبادت غرق در صفات جلال و جمال خدا باشند. سایر اعمال آنها غیر از عبادات نیز چنین است ، و با توجه به موقعیت آنها سنجیده میشود، به همین دلیل اگر یک ترک اولى از آنها سرزند، مورد عتاب و سرزنش پروردگار قرار میگیرند (منظور از ترک اولى این است که انسان کار بهتر را رها کند و سراغ کار خوب یا مباحى برود).
در روایات اسلامى میخوانیم که گرفتارى یعقوب و کشیدن آنهمه زجر فراق فرزند، به خاطر آن بود که نیازمند روزه دارى به هنگام غروب آفتاب بر در خانه او آمد و او از کمک کردن به وى غفلت نمود و آن فقیر، گرسنه و دلشکسته بازگشت .
این کار اگر از یک فرد عادى سرزده بود، شاید آنقدر مهم نبود اما از یک پیامبر بزرگ الهى و رهبر امت آنچنان با اهمیت تلقى شد که مجازات بسیار شدیدى از طرف خداوند براى آن تعیین گردید. نهى آدم از شجره ممنوعه نیز یک نهى تحریمى نبود بلکه یک ترک اولى بود، ولى با توجه به موقعیت آدم با اهمیت تلقى شد و ارتکاب مخالفت با این نهى (هر چند نهى کراهتى بود) موجب چنان مؤ اخذه و مجازاتى از طرف خدا گردید.
این احتمال نیز از طرف بعضى از مفسران داده شده است که نهى آدم از شجره ممنوعه نهى ارشادى بود، نه نهى مولوى توضیح اینکه گاهى خداوند از چیزى نهى مى کند به عنوان اینکه صاحب اختیار انسان و مولاى او است ، و اطاعت فرمانش بر هر انسانى لازم است چنین نهى را نهى مولوى نامند، اما
گاهى از چیزى نهى میکند، تنها به خاطر این که به انسان بگوید ارتکاب این عمل اثر نامطلوبى براى او دارد، درست همانند نهى طبیب از غذاهاى مضر و زیانبخش ، شک نیست اگر بیمار مخالفت دستور طبیب را کند، نه توهینى به او کرده و نه مخالفتى با شخص ‍ او نموده است ، بلکه ارشاد و راهنمائى او را نادیده گرفته و خود را به زحمت انداخته است
در مورد داستان آدم نیز خداوند به او فرموده بود که خوردن از شجره ممنوعه نتیجه اش بیرون رفتن از بهشت و افتادن در زحمت و رنج است ، این یک ارشاد است ، نه فرمان ، و به این ترتیب آدم تنها مخالفت نهى ارشادى کرد، نه عصیان و گناه واقعى .
ولى تفسیر اول صحیحتر به نظر میرسد زیرا نهى ارشادى ، احتیاج به آمرزش و غفران ندارد، در حالى که آدم - همانطور که در آیه بعد میخوانیم - از خداوند تقاضاى غفران و آمرزش کرد، به علاوه دوران بهشت همانطور که در جلد اول در ذیل آیات مربوط به آدم گفتیم ، یک دوران تعلیماتى براى آدم محسوب میشد، دوران آشنائى با تکالیف و امر و نهى پروردگار، دوران شناختن دوست از دشمن و دوران دیدن نتیجه عصیان ، و مخالفت فرمان خدا، و قبول وسوسه هاى شیطان ، و میدانیم که نهى ارشادى در حقیقت تکلیف نیست و مسئولیت نمى آورد. در پایان این بحث یادآور میشویم که گرچه کلمه نهى و عصیان و غفران و ظلم ، همه در بدو نظر به معنى گناه مطلق و حقیقى و آثار آن است ولى با توجه به مساله عصمت انبیاء که با دلیل عقلى و نقلى ثابت شده ، تمام این تعبیرها، حمل بر گناه نسبى میشود، و این موضوع با توجه به عظمت مقام آدم و سایر انبیاء زیاد دور از ظاهر لفظ نیست .
آیه و ترجمه


قالا ربنا ظلمنا أ نفسنا و إ ن لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخسرین (23)
قال اهبطوا بعضکم لبعض عدو و لکم فى الا رض مستقر و متع إ لى حین (24)
قال فیها تحیون و فیها تموتون و منها تخرجون (25)


ترجمه :
23 - گفتند: پروردگارا! ما به خویشتن ستم کردیم و اگر ما را نبخشى و بر ما رحم نکنى از زیانکاران خواهیم بود.
24 - فرمود: (از مقام خویش فرود آئید در حالى که بعضى نسبت به بعض دیگر دشمن خواهید بود (شیطان دشمن شماست و شما دشمن او) و براى شما در زمین قرارگاه و وسیله بهره گیرى تا زمانى خواهد بود.
25 - فرمود: در آن (زمین ) زنده میشوید، و در آن میمیرید و از آن (در رستاخیز) بیرون خواهید آمد .
تفسیر :
بازگشت آدم بسوى خدا
سرانجام هنگامى که آدم و حوا، به نقشه شیطانى ابلیس ، واقف شدند و نتیجه کار خلاف خود را دیدند به فکر جبران گذشته افتادند و نخستین گام را اعتراف به ظلم و ستم بر خویشتن ، در پیشگاه خدا قرار دادند و گفتند: پروردگارا! ما بر خویشتن ستم کردیم (قالا ربنا ظلمنا انفسنا).
و اگر ما را نیامرزى و رحمت خود را شامل حال ما نکنى ، از زیانکاران خواهیم بود (و ان لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین
و براى توبه و بازگشت به سوى خدا و اصلاح مفاسد نخستین گام این است که انسان از مرکب غرور و لجاجت پائین آید و به خطاى خویش اعتراف کند، اعترافى سازنده و در مسیر تکامل .
جالب اینکه به قدرى در توبه و تقاضاى عفو، ادب نشان میدهند که حتى نمیگویند خدایا ما را ببخش (اغفر لنا) بلکه میگویند اگر ما را نبخشى از زیانکاران خواهیم بود!.
شک نیست که هر گناه و نافرمانى پروردگار، ظلم و ستم بر خویشتن است ، زیرا همه برنامه ها و دستورات او همه در مسیر خیر و سعادت و پیشرفت انسان است ، بنابراین هر گونه مخالفت با آن مخالفت با تکامل خویشتن و سبب عقب ماندگى و سقوط خواهد بود، و آدم و حوا نیز اگر چه گناه نکردند، اما همین ترک اولى ، آنها را از مقام والایشان فرود آورد.
گرچه توبه خالصانه آدم و همسرش در پیشگاه خدا پذیرفته شد و همانطور که در سوره بقره آیه 37 میخوانیم فتاب علیه (خداوند توبه آنها را پذیرفت ) ولى به هر حال اثر وضعى آن عمل ، دامانشان را گرفت ، و دستور خارج شدن از بهشت به آنها داده شد، و فرمود: فرود آئید در حالى که شما با یکدیگر (انسان و شیطان ) دشمن خواهید بود (قال اهبطوا بعضکم لبعض عدو).
و زمین تا مدت معینى قرارگاه و وسیله بهره گیرى شما خواهد بود (و لکم فى الارض مستقر و متاع الى حین ).
و نیز به آنها گوشزد کرد، که هم در زمین زندگى میکنید و هم در آن میمیرید، و از همان براى حساب در روز رستاخیز، برانگیخته خواهید شد
(قال فیها تحیون و فیها تموتون و منها تخرجون ).
ظاهر این است که مخاطب در آیه قال اهبطوا بعضکم لبعض عدو آدم
و حوا و شیطان همگى هستند، ولى در آیه بعد بعید نیست مخاطب تنها آدم و حوا باشند، زیرا آنها هستند که از زمین برانگیخته میشوند
ماجراى آدم و دورنماى این جهان
گرچه بعضى از مفسران ، که معمولا تحت تاثیر افکار تند غربى قرار دارند، سعى کرده اند به داستان آدم و همسرش ، از آغاز تا پایان چهره تشبیه و مجاز و کنایه و به اصطلاح روز سمبولیک بدهند و تمام بحثهاى مربوط به این ماجرا را حمل بر خلاف ظاهر کرده ، کنایه از مسائل معنوى بگیرند، ولى شک نیست که ظاهر آیات حکایت از یک جریان واقعى و عینى مى کند که براى پدر و مادر نخستین ما واقع شد، و چون ، در این داستان نکته اى وجود ندارد که نتوان آن را طبق ظاهر تفسیر کرد، و با موازین عقلى سازگار نباشد، (تا قرینهاى براى حمل بر معنى کنائى به دست آید) دلیلى ندارد که ما ظاهر آیات را نپذیریم و بر معنى حقیقى خود حمل نکنیم .
ولى با این حال این جریان حسى و عینى مى تواند اشاراتى به زندگى آینده نوع بشر در این جهان ، در برداشته باشد.
یعنى : در صحنه پرغوغاى زندگى این جهان ، انسانى که از نیروى خرد و غرائز سرکش ترکیب شده ، و هر کدام او را به سوئى میکشد، در برابر مدعیان دروغین که سوابق سوء آنها همچون شیطان روشن است قرار دارد و آنها سعى دارند با وسوسه هاى مداوم خود، پرده بر روى عقل و خرد او بیفکنند، و او را به امید آب به دنبال سراب در بیابان زندگى سرگردان سازند.
تسلیم شدن در برابر وسوسه هاى آنها، نخستین نتیجه اش فرو ریختن لباس تقوا از اندام آدمى و آشکار شدن زشتیهاى او است .
نتیجه دیگرش دورى از مقام قرب پروردگار و سقوط از مقام والاى انسانیت و رانده شدن از بهشت آرامش و امنیت و افتادن در سنگلاخهاى زندگى و رنجهاى حیات مادى میباشد.
در این موقع باز نیروى عقل مى تواند به کمک او بشتابد، و به زودى به فکر جبران بیفتد، و او را به درگاه خدا بفرستد تا با شجاعت و صراحت ، به گناه خویش اعتراف کند، اعترافى سازنده و آگاهانه که نقطه عطفى در زندگى او محسوب شود.
در این هنگام بار دیگر دست رحمت الهى به سوى او دراز میگردد و او را از سقوط همیشگى رهائى میبخشد اگر چه کم و بیش ، گرفتار آثار تلخ وضعى گناه خود خواهد بود، ولى این ماجرا درس عبرتى براى او خواهد شد، و مى تواند از این شکست پایه هاى پیروزى زندگى آینده خود را محکم کند و از این زیان سود سرشارى در آینده ببرد.
آیه و ترجمه


یبنى ءادم قد أ نزلنا علیکم لباسا یورى سوءتکم و ریشا و لباس التقوى ذلک خیر ذلک من ءایت الله لعلهم یذکرون (26)
یبنى ءادم لا یفتننکم الشیطن کما أ خرج أ بویکم من الجنة ینزع عنهما لباسهما لیریهما سوءتهما إ نه یرئکم هو و قبیله من حیث لا ترونهم إ نا جعلنا الشیطین أ ولیاء للذین لا یؤ منون (27)
و إ ذا فعلوا فحشة قالوا وجدنا علیها ءاباءنا و الله أ مرنا بها قل إ ن الله لا یأ مر بالفحشاء أ تقولون على الله ما لا تعلمون (28)


ترجمه :
26 - اى فرزندان آدم ! لباسى براى شما فرو فرستادیم که اندام شما را میپوشاند و مایه زینت شماست و لباس پرهیزگارى بهتر است ، اینها (همه ) از آیات خدا است شاید متذکر (نعمتهاى او) شوند.
27 - اى فرزندان آدم ! شیطان شما را نفریبد آنچنان که پدر و مادر شما را از بهشت بیرون کرد و لباسشان را از تنشان بیرون ساخت تا عورتشان را به آنها نشان دهد، چه اینکه او و همکارانش شما را مى بینند و شما آنها را نمى بینید (اما بدانید) ما شیاطین را اولیاى کسانى قرار دادیم که ایمان نمى آورند.
28 - و هنگامى که کار زشتى انجام میدهند میگویند پدران خود را بر این عمل دیدیم ، و خداوند بما دستور داده است ! بگو خداوند (هرگز) دستور به عمل زشت نمى دهد آیا چیزى بر خدا مى بندید که نمى دانى
تفسیر :
اخطار به همه فرزندان آدمهمانطور که در آخرین بحث در آیات گذشته گفتیم ، سرگذشت آدم و درگیرى او با شیطان دورنمائى بود از زندگى همه انسانها در روى زمین ، به همین جهت ، خداوند از این آیات به بعد یک سلسله دستورات و برنامه هاى سازنده ، براى همه فرزندان آدم ، بیان میکند، که در حقیقت دنباله اى است از برنامه هاى آدم در بهشت .
نخست به همان مساله لباس و پوشانیدن بدن که در سرگذشت آدم نقش مهمى داشت ، اشاره کرده میفرماید: اى فرزندان آدم ، ما لباسى بر شما فرو فرستادیم ، که (اندام شما را میپوشاند و) زشتیهاى بدنتان را پنهان میسازد. (یا بنى آدم قد انزلنا علیکم لباسا یوارى سوآتکم ).
ولى فایده این لباس که براى شما فرستادهایم ، تنها پوشانیدن تن و مستور ساختن زشتیها نیست بلکه لباس تجمل و زینت که اندام شما را زیباتر از آنچه هست نشان میدهد، براى شما نیز فرستاده ایم (و ریشا).
ریش در اصل واژه عربى ، به معنى پرهاى پرندگان است و از آنجا که پرهاى پرندگان لباسى طبیعى در اندام آنها است ، به هر گونه لباس ، نیز گفته میشود، ولى چون پرهاى پرندگان غالبا به رنگهاى مختلف و زیبا است یک نوع مفهوم زینت در معنى کلمه ریش افتاده است ، علاوه بر این به پارچه هائى که روى زین اسب و یا جهاز شتر مى اندازند ریش گفته میشود.
بعضى از مفسران و اهل لغت نیز آنرا به معنى وسیعترى اطلاق کرده اند
و آن هر گونه اثاث و وسائل مورد نیاز انسان است ، اما مناسبتر در آیه فوق همان لباسهاى زینتى و جالب است .
به دنبال این جمله که درباره لباس ظاهرى سخن گفته است ، قرآن بحث را به لباس معنوى کشانده و آن چنان که سیره قرآن در بسیارى از موارد است ، هر دو جنبه را بهم مى آمیزد و میگوید: لباس پرهیزکارى و تقوا از آن هم بهتر است (و لباس التقوى ذلک خیر).
تشبیه تقوى و پرهیزکارى به لباس ، تشبیه بسیار رسا و گویائى است ، زیرا همانطور که لباس هم بدن انسان را از سرما و گرما حفظ میکند، و هم سپرى است در برابر بسیارى از خطرها، و هم عیوب جسمانى را مى پوشاند و هم زینتى است براى انسان ، روح تقوى و پرهیزکارى نیز علاوه بر پوشانیدن بشر از زشتى گناهان و حفظ از بسیارى از خطرات فردى و اجتماعى ، زینت بسیار بزرگى براى او محسوب میشود. زینتى است چشمگیر که بر شخصیت او مى افزاید.
در اینکه منظور از لباس تقوى چیست در میان مفسران گفتگو بسیار شده است ، بعضى آنرا به معنى عمل صالح و بعضى حیاء و بعضى لباس عبادت و بعضى به معنى لباس جنگ مانند زره و خود و حتى سپر گرفته اند، زیرا تقوى از ماده وقایة به معنى نگاهدارى و حفظ است ، و به همین معنى در قرآن مجید نیز آمده است چنانکه در سوره نحل آیه 81 میخوانیم : (و جعل لکم سرابیل تقیکم الحر و سرابیل تقیکم باسکم ...) و براى شما پیراهنهائى قرار داد که شما را از گرما حفظ مى کند و هم پیراهن هائى که شما را در میدان جنگ محفوظ میدارد.
ولى همانطور که بارها گفته ایم آیات قرآن غالبا معنى وسیعى دارد که مصداقهاى مختلف را در بر میگیرد، در آیه مورد بحث نیز میتوان تمام این معانى را از آیه استفاده کرد.
و از آنجا که لباس تقوى در مقابل لباس جسمانى قرار گرفته ، به نظر میرسد که منظور از آن همان روح تقوى و پرهیزکارى است ، که جان انسان را حفظ مى کند و معنى حیاء و عمل صالح و امثال آن در آن جمع است .
در پایان آیه مى فرماید: این لباسهائى که خدا براى شما قرار داده اعم از لباس مادى و معنوى ، لباس جسمانى و لباس تقوى ، همگى از آیات و نشانه هاى خدا است تا بندگان متذکر نعمتهاى پروردگار شوند. (ذلک من آیات الله لعلهم یذکرون ).
فرود آمدن لباس !
در آیات متعددى از قرآن مجید، به جمله انزلنا (فرو فرستادیم ) برخورد مى کنیم که ظاهرا، با مفهوم فرستادن از طرف بالا به سمت پائین ، سازش ندارد، مانند آیه مورد بحث ، زیرا خداوند در این آیه میفرماید: لباسى براى شما فرو فرستادیم که اندام شما را میپوشاند در حالى که میدانیم لباس یا از پشم حیوانات گرفته مى شود و یا از مواد گیاهى و مانند اینها که همه از زمین است .
در سوره زمر آیه 6 نیز میخوانیم و انزل لکم من الانعام ثمانیة ازواج (براى شما هشت زوج از چهار پایان فرو فرستاد) و در سوره حدید آیه 25 میخوانیم و انزلنا الحدید ... (آهن را فرو فرستادیم ...)
بسیارى از مفسران ، اصرار دارند که این گونه آیات را به معنى نزول مکانى ، یعنى از طرف بالا به پائین ، تفسیر کنند مثلا بگویند چون آب باران از بالا به زمین نازل مى شود و گیاهان و حیوانات از آن سیراب میگردند، بنابراین مواد لباسها به یک معنى از آسمان به زمین فرستاده شده است ، در مورد آهن نیز سنگهاى عظیم آسمانى که ترکیبات آهن در آن وجود داشته به سوى زمین جذب شده است .
ولى با توجه به اینکه نزول گاهى به معنى نزول مقامى آمده است ، و در استعمالات روزانه نیز زیاد به کار میرود و مثلا میگویند از طرف مقام بالا چنین دستورى صادر شده و یا میگوئیم رفعت شکواى الى القاضى (شکایتم را به سوى قاضى بالا بردم ) هیچ لزومى ندارد که ما اصرار بر تفسیر این آیات به نزول مکانى داشته باشیم .
و از آنجا که نعمتهاى پروردگار از طرف مقام والاى ربوبیت به بندگان ارزانى شده تعبیر به نزول در آن ، کاملا مفهوم و قابل درک است .
نظیر این موضوع ، در الفاظ اشاره به قریب و بعید نیز دیده مى شود که گاهى یک موضوع مهم که از نظر مکانى در دسترس ما است ولى از نظر مقامى بسیار بلندپایه است ، با اسم اشاره بعید از آن تعبیر میکنیم ، مثلا در فارسى میگوئیم به آن جناب چنین معروض ‍ میدارم (با اینکه طرف نزدیک ما نشسته است ) و در قرآن مجید میخوانیم ذلک الکتاب لا ریب فیه : آن کتاب پر عظمت بلند پایه (یعنى قرآن ) جاى شک و تردیدى ندارد.
لباس در گذشته و حال
تا آنجا که تاریخ نشان مى دهد همیشه انسان لباس مى پوشیده است ، ولى البته در طول تاریخ و با گذشت زمان و با تفاوت امکنه ، لباسها فوقالعاده متنوع و متفاوت بوده است ، در گذشته بیشتر لباس به عنوان حفظ از سرما و گرما و همچنین زینت و تجمل مورد استفاده قرار میگرفته است ، و جنبه ایمنى و حفاظت آن در درجه بعد بوده ، اما در زندگى صنعتى امروز، نقش ایمنى لباس و جنبه حفاظت آن در بسیارى از رشته ها در درجه اول اهمیت قرار دارد، فضانوردان ، ماموران آتش نشانى ، کارگران معادن ، غواصان ، و بسیارى دیگر، از لباسهاى مخصوص براى حفظ خود در برابر انواع خطرها استفاده مى کنند.
وسائل تولید لباس در عصر ما بقدرى متنوع شده و توسعه یافته است که با
گذشته اصلا قابل مقایسه نیست .
نویسنده تفسیر المنار در جلد هشتم در ذیل آیه مورد بحث چنین مى نویسد: یکى از روساى کشور آلمان روزى از یک کارخانه پارچه بافى دیدن میکرد، هنگام ورود در کارخانه گوسفندانى را به او نشان دادند در حالى که مشغول چیدن پشم از آنها بودند، پس از بازدید به هنگامى که میخواست از کارخانه خارج شود پارچهاى به عنوان هدیه به او دادند و به او گفتند این پارچه از پشم همان گوسفندانى است که به هنگام ورود در برابر شما چیده شد، یعنى یکى دو ساعت بیشتر طول نکشید که پشم از بدن گوسفند فرود آمد و پارچه جالبى براى پوشش رئیس کشور شد!.
اما متاسفانه در عصر ما جنبه هاى فرعى و حتى نامطلوب و زننده لباس بقدرى گسترش یافته که فلسفه اصلى لباس را دارد تحت الشعاع خود قرار مى دهد.
لباس عاملى شده براى انواع تجمل پرستیها، توسعه فساد، تحریک شهوات خودنمائى و تکبر و اسراف و تبذیر و امثال آن ، حتى گاه لباسهائى در میان جمعى از مردم به خصوص جوانان غربزده دیده میشود که جنبه جنون آمیز آن بر جنبه عقلانیش برترى دارد و به همه چیز شباهت دارد جز به لباس ، اصولا چنین به نظر میرسد که کمبودهاى روانى عاملى براى به نمایش گذاردن اینگونه انواع لباسهاى عجیب و غریب است ، افرادى که نمى توانند با کار چشمگیرى خود را به جامعه نشان دهند، سعى دارند با لباسهاى نامانوس و غریب و عجیب وجود و حضور خود را در جامعه اثبات کنند، و به همین دلیل ملاحظه میکنیم افراد با شخصیت و آنها که داراى عقده حقارتى نیستند، از پوشیدن این گونه لباسها متنفرند.
به هر صورت ثروتهاى عظیمى که از طریق لباسهاى گوناگون و مدپرستیهاى مختلف و چشم هم چشمیها در مساله لباس ، نابود میشود، رقم بسیار مهمى را
تشکیل مى دهد که اگر صرفه جوئى میشد بسیارى از مشکلات اجتماعى را حل میکرد و مرهمهاى مؤ ثرى بر زخمهاى جانکاه جمعى از محرومان جامعه بشرى میگذارد.
مساله مدپرستى در لباس نه تنها ثروتهاى زیادى را به کام خود فرو میکشد، بلکه قسمت مهمى از وقتها و نیروهاى انسانى را نیز بر باد میدهد.
از تاریخ زندگى پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و سایر پیشوایان بزرگ استفاده مى شود که آنها با مساله تجمل پرستى در لباس سخت مخالف بودند، تا آنجا که در روایتى میخوانیم : هیئتى از مسیحیان نجران به خدمت پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) رسیدند در حالى که لباسهاى ابریشمین بسیار زیبا که تا آن زمان در اندام عربها دیده نشده بود در تن داشتند، هنگامى که به خدمت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) رسیدند و سلام کردند پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) پاسخ سلام آنها را نگفت حتى حاضر نشد یک کلمه با آنها سخن گوید، از على (علیه السلام ) در این باره چاره خواستند، و علت رویگردانى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را از آنها جویا شدند، على (علیه السلام ) فرمود: من چنین فکر میکنم که اینها باید این لباسهاى زیبا و انگشترهاى گرانقیمت را از تن بیرون کنند سپس خدمت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) برسند آنها چنین کردند، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) سلام آنها را پاسخ داد و با آنها سخن گفت ، سپس فرمود: و الذى بعثنى بالحق لقد أ تونى المرة الاولى و ان ابلیس لمعهم :
سوگند به خدائى که مرا به حق فرستاده است ، نخستین بار که اینها بر من وارد شدند دیدم شیطان نیز به همراه آنها است .
در آیه بعد خداوند به همه افراد بشر و فرزندان آدم ، هشدار مى دهد که مراقب فریبکارى شیطان باشند زیرا شیطان سابقه دشمنى خود را با پدر آنها نشان داده ، همانطور که لباس بهشتى را بر اثر وسوسه ها از اندام او بیرون کرد، ممکن
است لباس تقوا را از اندام ایشان بیرون نماید، لذا میگوید: اى فرزندان آدم ! شیطان شما را نفریبد، آنچنانکه پدر و مادر شما را از بهشت بیرون ساخت و لباس آنان را از اندامشان بیرون کرد، تا عورت آنها را به آنها نشان دهد (یا بنى آدم لا یفتننکم الشیطان کما اخرج ابویکم من الجنة ینزع عنهما لباسهما لیریهما سوآتهما).
در حقیقت چیزى که این آیه را با آیه قبل پیوند مى دهد این است که در آنجا سخن از لباس ظاهرى و معنوى انسان (لباس تقوا و پرهیزکارى ) در میان آمده بود در این آیه هشدار مى دهد که مراقب باشید، این لباس تقوا را شیطان از تن شما بیرون نکند.
البته ظاهر عبارت لا یفتننکم الشیطان نهى کردن شیطان از این عمل است ، ولى این گونه عبارتها کنایه لطیفى براى نهى مخاطب محسوب میشود، و به این میماند که به شخص مورد علاقه خود خطاب کنیم و بگوئیم نباید فلان دشمن به تو ضربه بزند، یعنى تو مراقب باش که ضربه نخورى !.
سپس تاکید مى کند که حساب شیطان و همکارانش از سایر دشمنان جدا است ، او و همکارانش شما را مى بینند در حالى که شما آنها را مشاهده نمى کنید و از چنین دشمنى باید سخت برحذر بود! (انه یراکم هو و قبیله من حیث لا ترونهم ).
در حقیقت آنجا که تصور میکنید تنها خودتان هستید و خودتان ، ممکن است آنها حضور داشته باشند، و براستى باید در برابر چنین دشمن ناپیدائى که لحظات حمله او را با دقت نمى توان پیشبینى کرد، همیشه آماده دفاع بود.
و در پایان آیه جمله اى بیان مى کند که در حقیقت پاسخى است به یک ایراد مهم و آن اینکه اگر کسى بگوید: چگونه خداوند دادگر و مهربان دشمنى را با این قدرت بر انسان مسلط ساخته ، دشمنى که هیچگونه موازنه قوا
با او ندارد، به هر کجا بخواهد میرود، بدون اینکه کسى حضورش را احساس کند، حتى طبق بعضى از روایات در درون وجود انسان همچون جریان خون در رگها حرکت میکند! آیا این با عدالت پروردگار سازگار است ؟!
آیه در پاسخ این سؤ ال احتمالى میگوید: ما شیاطین را اولیاء و سرپرستان افراد بیایمان قرار دادیم (انا جعلنا الشیاطین اولیاء للذین لا یؤ منون ).
یعنى آنها هرگز اجازه ورود به منطقه روح و قلب افرادى که آمادگى خود را براى پذیرش آنان اعلام نداشته اند ندارند، و به تعبیر دیگر گامهاى نخستین از طرف خود انسان برداشته مى شود و اجازه ورود به کشور تن از طرف او داده میشود، و تنها پس از موافقت خود انسان است که شیطان میتواند از مرزهاى روح او بگذرد، بنابراین کسانى که دریچه هاى روح خود را به روى شیاطین ببندند، آنها قدرت عبور از آن را نخواهند داشت .
آیات دیگر قرآن نیز شاهد این حقیقت است ، در سوره نحل آیه 100 میخوانیم انما سلطانه على الذین یتولونه و الذین هم به مشرکون : تسلط شیطان بر آنها است که به او عشق میورزند و او را سرپرست خود انتخاب کرده اند و کسانى که او را پرستش میکنند.
و در آیه 47 سوره حجر مى خوانیم ان عبادى لیس لک علیهم سلطان الا من اتبعک من الغاوین : تو بر بندگان من تسلط نخواهى داشت ، مگر بر گمراهانى که از تو پیروى میکنند.
به تعبیر دیگر: درست است که ما شیطان و همکارانش را نمى بینیم ، ولى به اصطلاح ردپاى آنها را میتوانیم مشاهده کنیم ، هر جا مجلس گناه است ، و در هر نقطه اى وسائل معصیت ، آماده است ، و در هر موقع پاى زرق و برق دنیا و تجمل پرستى به میان مى آید، و به هنگام طغیان غرائز، و در موقع برافروخته شدن آتش خشم و غضب حضور شیطان قطعى است ، و گویا در چنین مواردى انسان صداى وسوسه
او را با گوش دل میشنود و ردپاى او را با چشم خود مى بیند.
در این زمینه حدیث جالبى از امام باقر (علیه السلام ) نقل شده است که فرمود: لما دعا نوح ربه عز و جل على قومه اتاه ابلیس لعنه الله فقال یا نوح ان لک عندى یدا! ارید ان اکافیک علیها فقال نوح انه لیبغض الى ان یکون لک عندى ید فما هى ؟ قال بلى دعوت الله على قومک فاغرقتهم فلم یبق احد اغویه فانا مستریح حتى ینسق قرن آخر و اغویهم ، فقال له نوح ما الذى ترید ان تکافئنى به ؟
قال اذکرنى فى ثلاث مواطن فانى اقرب ما اکون الى العبد، اذا کان فى احداهن .
اذکرنى اذا غضبت ؟
و اذکرنى اذا حکمت بین اثنین !
و اذکرنى اذا کنت مع امرئة خالیا لیس معکما احد!
هنگامى که نوح به قوم خود نفرین کرد و هلاک آنها را از خدا خواست (و طوفان همه را درهم کوبید) ابلیس نزد او آمد و گفت : تو حقى بر گردن من دارى که من میخواهم آنرا تلافى کنم !.
نوح (در تعجب فرو رفت ) گفت بسیار بر من گران است که حقى بر تو داشته باشم ، چه حقى ؟!
گفت : همان نفرینى که در باره قومت کردى و آنها را غرق نمودى ، و احدى باقى نماند که من او را گمراه سازم ، بنابراین من تا مدتى راحتم تا زمانى که نسل دیگرى بپاخیزند و من به گمراه ساختن آنها مشغول شوم . نوح (با اینکه حد اکثر کوشش را براى هدایت قوم خود کرده بود، در عین حال ناراحت شد و) به ابلیس گفت حالا چه جبرانى میخواهى بکنى ؟. گفت : در سه موقع بیاد من باش ! که من نزدیکترین فاصله را به بندگان
در این سه موقع دارم :
هنگامى که خشم ترا فرا میگیرد به یاد من باش !.
و هنگامى که میان دو نفر قضاوت میکنى بیاد من باش !.
و هنگامى که با زن بیگانه اى تنها هستى و هیچکس در آنجا نیست باز به یاد من باش !.
نکته دیگرى که در اینجا باید به آن توجه داشت این است که جمعى از مفسران از آیه فوق چنین استفاده کرده اند که شیطان براى انسان به هیچ وجه قابل رؤ یت نیست ، در حالى که از پارهاى از روایات استفاده مى شود که چنین امرى احیانا ممکن است .
ولى ظاهرا این دو با هم منافاتى ندارند، زیرا قاعده اصلى آن است که مشاهده نشود ولى این قاعده مانند بسیارى از قاعده هاى دیگر موارد استثنائى دارد.
در آیه بعد اشاره به یکى از وسوسه هاى مهم شیطانى مى کند که بر زبان جمعى از انسانهاى شیطان صفت نیز جارى مى شود و آن اینکه هنگامى که عمل زشت و قبیحى را انجام میدهند، اگر از دلیل آن سؤ ال شود، در پاسخ میگویند این راه و رسمى است که نیاکان خود را بر آن یافتهایم (و اذا فعلوا فاحشة قالوا وجدنا علیها آبائنا)
سپس اضافه میکنند:
خداوند هم ما را به آن دستور داده است (و الله امرنا بها).
مساله تقلید کورکورانه از نیاکان به اضافه تهمت به ساحت مقدس پروردگار دو عذر ساختگى و ناموجه هستند، که شیطان صفتان در اعمال خود، غالبا به آن متشبث میشوند.
جالب اینکه قرآن در پاسخ آنها اعتنائى به دلیل اول یعنى پیروى کور
کورانه از نیاکان نمى کند، گویا آن را مستغنى از هر گونه جواب مى داند زیرا عقل سلیم آن را درک مى کند، به علاوه کرارا در قرآن به پاسخ آن اشاره شده است .
و تنها به پاسخ دوم قناعت کرده ، مى گوید: خداوند هرگز به کارهاى زشت و قبیح فرمان نمى دهد زیرا حکم او از فرمان عقل جدا نیست (قل ان الله لا یامر بالفحشاء)
دستور به فحشاء طبق صریح آیات قرآن ، کار شیطان است نه کار خداوند، خداوند تنها به نیکیها و خوبیها فرمان مى دهد.
سپس با این جمله آیه ختم مى شود که آیا به خدا نسبت هائى مى دهید که نمى دانید (اتقولون على الله ما لا تعلمون )
گر چه ظاهرا مناسبتر این بود که گفته شود: چرا چیزى را که دروغ است و واقعیت ندارد به خدا نسبت مى دهید؟ ولى به جاى آن فرموده است چرا چیزى را که نمى دانید به خدا نسبت مى دهید؟ این در حقیقت براى آن است که حداقل مطالبى که مورد قبول طرف است ، مورد استناد واقع شود و گفته شود و اگر شما یقین به دروغ بودن این سخنان ندارید، لااقل دلیلى هم بر اثبات آن ندارید، پس چرا بى دلیل تهمت میزنید و چیزى را که نمیدانید به خدا نسبت مى دهید؟!
منظور از فحشاء چیست ؟
در اینکه منظور از فاحشه (کار زشت و قبیح ) در اینجا چیست ؟ بسیارى از مفسران گفته اند اشاره به رسم جمعى از اعراب در زمان جاهلیت است که لخت و برهنه مادرزاد! زن و مرد در اطراف خانه خدا طواف میکردند، به گمان اینکه در لباسهائى که مرتکب گناه شده اند، شایسته نیست خانه خدا را طواف کنند! البته این تفسیر متناسب با آیات قبل که درباره لباس و پوشش انسان ، سخن
مى گوید، مى باشد.
ولى در روایات متعددى مى خوانیم که منظور از فاحشه در اینجا گفتار پیشوایان ظالم و ستمگر است که مردم را به پیروى خود دعوت مى کنند و معتقدند که خدا اطاعت آنها را بر مردم فرض کرده است .
اما بعضى از مفسران مانند نویسنده المنار و المیزان مفهوم آیه را یک مفهوم وسیع گرفته اند که هر گونه کار زشت و قبیحى را در بر مى گیرد و با توجه به وسعت مفهوم کلمه فاحشه مناسبتر همین است که معنى آیه همان معنى وسیع کلمه باشد و مساله طواف عریان و پیروى از پیشوایان ظلم و ستم از مصادیق روشن آن محسوب مى گردد و منافاتى هم با روایات ندارد.
درباره تسلیم بى قید و شرط در برابر رسوم نیاکان در ذیل آیه 170 بقره جلد اول صفحه 422 توضیح کافى داده شده است .
آیه و ترجمه


قل أ مر ربى بالقسط و أ قیموا وجوهکم عند کل مسجد و ادعوه مخلصین له الدین کما بدأ کم تعودون (29)
فریقا هدى و فریقا حق علیهم الضللة إ نهم اتخذوا الشیطین أ ولیاء من دون الله و یحسبون أ نهم مهتدون (30)


ترجمه :
29 - بگو پروردگارم به عدالت فرمان داده است ، و توجه خویش را در هر مسجد (و به هنگام عبادت ) به سوى او کنید و او را بخوانید و دین (خود) را براى او خالص گردانید (و بدانید) همانگونه که در آغاز شما را آفرید (بار دیگر در رستاخیز)
بازمى گردید.
30 - جمعى را هدایت کرده و جمعى را (که شایستگى نداشته اند) گمراهى بر آنها مسلم ... آنها (کسانى هستند که ) شیاطین را به جاى خداوند، اولیاى خود انتخاب کردند و چنین گمان مى کنند که هدایت یافته اند.
تفسیر :
از آنجا که در آیه گذشته ، سخن از فحشاء که مفهوم آن هر گونه کار زشتى را شامل مى شود در میان بود، و تاکید شده بود که خداوند هرگز دستور به فحشاء نمى دهد، در این آیه به اصول دستورات پروردگار در زمینه وظائف عملى در یک جمله کوتاه اشاره شده و سپس اصول عقائد دینى یعنى مبدء و معاد را به طور فشرده بیان مى کند.
نخست مى گوید: اى پیامبر به آنان بگو پروردگار من به عدالت دستور داده است (قل امر ربى بالقسط).
و مى دانیم عدالت مفهوم وسیعى دارد که همه اعمال نیک را در بر مى گیرد، زیرا حقیقت عدالت آن است که هر چیز را در مورد خود به کار برند و به جاى خود نهند.
گر چه میان عدالت و قسط تفاوتى وجود دارد، عدالت به این گفته مى شود که انسان حق هر کس را بپردازد، و نقطه مقابلش ، آن است که ظلم و ستم کند و حقوق افراد را از آنها دریغ دارد ولى قسط مفهومش آن است که حق کسى را به دیگرى ندهد، و به تعبیر دیگر تبعیض روا ندارد، و نقطه مقابلش آن است که حق کسى را به دیگرى دهد.
ولى مفهوم وسیع این دو کلمه مخصوصا به هنگامى که جدا از یکدیگر استعمال مى شوند تقریبا مساوى است و به معنى رعایت اعتدال در همه چیز و همه کار و هر چیز را به جاى خویش قرار دادن مى باشد.
سپس دستور به یکتاپرستى و مبارزه با هر گونه شرک داده مى فرماید: توجه
قلب خویش را در هر عبادتى به او کنید و از ذات پاک او به سوى دیگر منحرف نشوید (و اقیموا وجوهکم عند کل مسجد).
او را بخوانید و دین و آئین خود را خالص و مخصوص او قرار دهید (و ادعوه مخلصین له الدین ).
پس از تحکیم پایه توحید، توجه به مساله معاد و رستاخیز کرده ، مى گوید: همانگونه که شما را در آغاز آفرید، دگربار در قیامت باز مى گردید (کما بدأ کم تعودون .
نکته ها
در اینجا به دو نکته باید توجه کرد:
1 - مفسران در تفسیر جمله اقیموا وجوهکم عند کل مسجد تفسیرهاى گوناگونى ذکر کرده اند:
گاهى گفته اند منظور از آن توجه به قبله به هنگام نماز است .
و گاهى گفته اند منظور شرکت در مساجد به هنگام نمازهاى روزانه است .
و گاهى نیز احتمال داده اند که هدف از آن ، حضور قلب و نیت خالص به هنگام عبادت مى باشد.
ولى تفسیرى که در بالا ذکر کردیم ، یعنى توجه به خداوند و مبارزه با هر گونه شرک و توجه به غیر خدا مناسبتر با قبل و بعد این جمله به نظر مى رسد، اگر چه اراده همه این معانى از مفهوم آیه نیز دور نیست .
2 - کوتاهترین استدلال براى معاد
در مورد معاد و رستاخیز مردگان بحث زیاد شده است و از آیات قرآن به خوبى استفاده مى شود که هضم این مساله براى بسیارى از مردم کوتاه فکر در اعصار پیشین مشکل بوده است تا آنجا که گاهى مطرح شدن مساله رستاخیز و معاد را در گفتار انبیاء، دلیل بر نادرست بودن دعوت آنها و حتى (العیاذ بالله ) دلیل بر جنون
و دیوانگى آنان مى گرفتند و مى گفتند: افترى على الله کذبا ام به جنة .
این که پیامبر مى گوید بعد از آنکه خاک شدید و پراکنده گشتید باز هم زنده خواهید شد، تهمتى است که بر خدا بسته ، و یا دیوانه است !.
ولى باید توجه داشت چیزى که بیشتر موجب تعجب و شگفتى آنان مى شد مساله معاد جسمانى بود، زیرا باور نمى کردند پس از آنکه بدنهاى ما خاک گردد، و ذرات خاکش در مسیر باد و طوفان قرار گیرد و به هر گوشه اى از کره زمین افشانده شود بار دیگر این ذرات پراکنده ، از آغوش خاک و از میان امواج دریاها و از لابلاى ذرات هوا گردآورى شود، و همان انسان نخستین لباس حیات و زندگى در بر پوشد.
قرآن مجید در آیات مختلف به این پندار نادرست پاسخ گفته و آیه فوق یکى از کوتاهترین و جالبترین تعبیرات را در این زمینه بازگو مى کند و مى گوید: نگاهى به آغاز آفرینش خود کنید ببینید همین جسم شما که از مقدار زیادى آب و مقدار کمترى مواد مختلف ، فلزات و شبه فلزات ترکیب شده است در آغاز کجا بود؟ آبهائى که در ساختمان جسم شما به کار رفته هر قطره اى از آن ، احتمالا در یکى از اقیانوس هاى روى زمین سرگردان بود و سپس تبخیر گردید و تبدیل به ابرها و به شکل قطرات باران بر زمین ها فرو ریختند، و ذراتى که هم اکنون از مواد جامد زمین در ساختمان جسم شما به کار رفته ، روزى به صورت دانه گندم یا میوه درخت ، یا سبزى هاى مختلف بود که از نقاط پراکنده زمین گردآورى شد
بنابراین چه جاى تعجب که پس از متلاشى شدن و بازگشت به حال نخستین ، باز همان ذرات جمع آورى گردد و به هم پیوندند و اندام نخستین را تشکیل دهد؟ و اگر چنین چیزى محال بود چرا در آغاز آفرینش انجام شد؟ بنابراین همانگونه که در آغاز، خدا شما را آفریده است در روز رستاخیز نیز باز مى گرداند و این
همان مطلبى است که در جمله کوتاه بالا مى خوانیم .
در آیه بعد چگونگى عکس العملهاى مردم را در برابر این دعوت (دعوت به سوى نیکیها و توحید و معاد) بیان مى کند و مى گوید: توفیق خداوند شامل حال گروهى شد و آنها را به راه حق هدایت کرد، در حالى که گروه دیگرى گمراهى بر آنان مسلم گردید (فریقا هدى و فریقا حق علیهم الضلالة ).
و براى اینکه کسى تصور نکند بدون جهت خداوند، طایفه اى را هدایت مى کند و جمع دیگرى را گمراه ، در جمله بعد اضافه مى کند: گروه گمراهان همانها بودند که شیاطین را اولیاى خود انتخاب کرده بودند، و به جاى ولایت پروردگار ولایت شیطان را پذیرفتند (انهم اتخذوا الشیاطین اولیاء من دون الله ).
و عجب اینکه با تمام گمراهى و انحراف چنین مى پنداشتند که هدایت یافتگان واقعى آنها هستند (و یحسبون انهم مهتدون )
این حالت مخصوص کسانى است که در طغیان و گناه فرو روند، و آنچنان غرق فساد و تباهى و انحراف و بت پرستى گردند که حس ‍ تشخیص آنها به کلى دگرگون شود، زشتى ها را زیبائى ، و گمراهى ها را هدایت ، پندارند، و در این حال درهاى هدایت به کلى به روى آنها مسدود خواهد شد، و این همان چیزى است که خودشان براى خویشتن فراهم ساخته اند.


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت