تفسیرنمونه سوره انعام (قسمت5)

نکته ها
در اینجا به چند نکته باید توجه کرد:
1 - در نخستین آیه مورد بحث کلمه (کذلک )(اینچنین ...) جلب توجه مى کند و مفهوم آن این است : همانطور که زیانهاى بت پرستى را براى عقل و خرد ابراهیم روشن ساختیم ، حکومت و مالکیت خدا را بر آسمان و زمین نیز به او نشان دادیم ، بعضى از مفسران گفته اند: معنى آن این است که همانطور که آثار قدرت و حکومت خود را بر آسمانها به تو نشان دادیم به ابراهیم نیز نشان دادیم تا بوسیله آنها به خدا آشناتر شود.
2 - جن (از ماده جن بر وزن فن ) به معنى پوشانیدن چیزى است و در آیه مورد بحث معنى جمله این است هنگامى که شب ، چهره موجودات را از ابراهیم پوشانید... و اینکه به دیوانه مجنون گفته مى شود بخاطر این است که گویا پرده اى بر عقل او کشیده شده است و اطلاق جن بر موجود نا پیدا نیز به همین ملاحظه است و جنین نیز به خاطر پوشیده بودن در درون رحم مادر است و اطلاق جنت بر بهشت و بر باغ به خاطر آن است که زمینش زیر درختان پوشیده است ، و قلب را جنان (بر وزن زمان ) مى گویند چون در میان سینه نهفته است و یا اینکه اسرار انسان را نهفته مى دارد.
3 - در اینکه منظور از کوکبا (ستاره اى ) کدام ستاره بود است ؟ میان مفسران گفتگو است ، ولى بیشتر مفسران ستاره زهره یا مشترى را ذکر کرده اند، و از پاره اى از تواریخ استفاده مى شود که این هر دو ستاره در زمانهاى قدیم مورد پرستش بوده ، و جزء آلهه (خدایان ) محسوب مى شده است ، ولى در حدیثى که از امام على بن موسى الرضا (علیهماالسلام ) در عیون الاخبار نقل شده تصریح گردیده است
که این ستاره ، ستاره زهره بوده است ، در تفسیر على بن ابراهیم نیز از امام صادق (علیه السلام ) این موضوع ، روایت شده است .
بعضى از مفسران گفته اند که مردم کلده و بابل در آنجا مبارزات خود را با بت پرستان شروع کرده هر یک از سیارات را خالق یا رب النوع موجوداتى مى شناختند، (مریخ ) را رب النوع جنگ و (مشترى ) را رب النوع عدل و علم و (عطارد) را رب النوع وزیران ... و (آفتاب ) را پادشاه همه مى دانستند!.
4 - بازغ از ماده (بزغ ) (بر وزن نذر) در اصل به معنى شکافتن و جارى ساختن خون است و لذا به جراحى کردن بیطار (دامپزشک ) بزغ گفته مى شود و اطلاق این کلمه بر طلوع آفتاب یا ماه در حقیقت آمیخته با یکنوع تشبیه زیبا است زیرا آفتاب و ماه به هنگام طلوع خود گویا پرده تاریکى را مى شکافند، علاوه بر این در کنار افق سرخى کمرنگى که بى شباهت به رنگ خون نیست در اطراف خود ایجاد مى کنند.
5 - فطر از ماده فطور به معنى شکافتن است ، و همانطور که ذیل آیه 14 همین سوره نوشتیم اطلاق این کلمه بر آفرینش آسمان و زمین شاید به خاطر این است که طبق علم امروز، روز اول جهان توده واحدى بوده و بعد از هم شکافته شده و کرات آسمانى یکى پس از دیگرى به وجود آمده اند (براى توضیح بیشتر به تفسیر آیه مزبور مراجعه فرمائید).
6 - حنیف به معنى خالص است چنانکه شرح آن در ذیل آیه 67 سوره آل عمران جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 461 بیان گردید.

آیه و ترجمه


و حاجه قومه قال اء تحجونى فى الله و قد هدئن و لا اءخاف ما تشرکون به إ لا اءن یشاء ربى شیا وسع ربى کل شى ء علما اء فلا تتذکرون (80)
و کیف اءخاف ما اءشرکتم و لا تخافون اءنکم اءشرکتم بالله ما لم ینزل به علیکم سلطنا فأ ى الفریقین اءحق بالا من إ ن کنتم تعلمون (81)
الذین ءامنوا و لم یلبسوا إ یمنهم بظلم اءولئک لهم الا من و هم مهتدون (82)
و تلک حجتنا ءاتینها إ برهیم على قومه نرفع درجت من نشاء إ ن ربک حکیم علیم(83)


ترجمه :
80 - قوم او (ابراهیم ) با وى به گفتگو پرداختند، گفت چرا درباره خدا با من گفتگو مى کنید در حالى که خداوند مرا (با دلایل روشن ) هدایت کرده و من از آنچه شما شریک (خدا) قرار مى دهید نمى ترسم (و به من زیانى نمى رسد) مگر پروردگارم چیزى را بخواهد، آگاهى پروردگار من آنچنان وسیع است که همه چیز را در بر مى گیرد آیا متذکر (و بیدار) نمى شوید؟!
81 - چگونه من از بتهاى شما بترسم در حالى که شما از این نمى ترسید که براى خدا شریکى قرار داده اید که هیچگونه دلیلى درباره آن بر شما نازل نکرده ، (راست بگوئید) کدامیک از این دو جمعیت (بت پرستان و خدا پرستان ) شایسته تر به امنیت (از مجازات ) هستند اگر شما مى دانید.
82 - (آرى ) آنها که ایمان آوردند و ایمان خود را با شرک نیامیختند امنیت مال آنها است ،
و آنها هدایت یافتگانند.
83 - اینها دلایل ما بود که به ابراهیم در برابر قومش دادیم درجات هر کس را بخواهیم (و شایسته باشد) بالا مى بریم ، پروردگار تو حکیم و دانا است .
تفسیر:
به دنبال بحثى که در آیات گذشته در زمینه استدلالهاى توحیدى ابراهیم گذشت در این آیات اشاره به بحث و گفتگوى ابراهیم با قوم و جمعیت بت پرست شده است ، نخست مى گوید: (قوم ابراهیم با او به گفتگو و محاجه پرداختند) (و حاجه قومه ).
ابراهیم در پاسخ آنها گفت ، (چرا درباره خداوند یگانه با من گفتگو و مخالفت مى کنید، در حالى که خداوند مرا در پرتو دلائل منطقى و روشن به راه توحید هدایت کرده است ؟) (قال ا تحاجونى فى الله و قد هدان ).
از این آیه به خوبى استفاده مى شود که جمعیت بت پرستان قوم ابراهیم تلاش و کوشش داشتند که به هر قیمتى که ممکن است او را از عقیده خود باز دارند، و به آئین بت پرستى بکشانند ولى او با نهایت شهامت مقاومت کرد و با دلائل منطقى سخنان همه را پاسخ گفت .
در اینکه آنها به چه منطقى در برابر ابراهیم متوسل شدند، در این آیات صریحا چیزى نیامده است ، ولى از پاسخ ابراهیم اجمالا روشن مى شود که آنها او را تهدید به کیفر و خشم خدایان و بتها کردند، و او را از مخالفت آنان بیم دادند، زیرا در دنباله آیه از زبان ابراهیم چنین مى خوانیم : من هرگز از بتهاى شما نمى ترسم زیرا آنها قدرتى ندارند که به کسى زیان برسانند (و لا اخاف ما تشرکون به ).
(هیچکس و هیچ چیز نمى تواند به من زیانى برساند مگر اینکه خدا بخواهد)
(الا ان یشاء ربى شیئا).
گویا ابراهیم با این جمله مى خواهد یک پیشگیرى احتمالى کند و بگوید اگر در گیرودار این مبارزه ها فرضا حادثه اى هم براى من پیش ‍ بیاید هیچگونه ارتباطى به بتها ندارد، بلکه مربوط به خواست پروردگار است براى اینکه بت بى شعور و بى جان مالک سود و زیان خود نیست تا چه رسد به اینکه مالک سود و زیان دیگرى باشد.
سپس مى گوید: (علم و دانش پروردگار من آنچنان گسترده و وسیع است که همه چیز را در بر مى گیرد) (وسع ربى کل شى ء علما).
این جمله در حقیقت دلیلى براى جمله سابق است و آن اینکه بتها هرگز نمى توانند منشاء سود و زیانى باشند، زیرا هیچگونه علم و آگاهى ندارند و نخستین شرط براى رسانیدن سود و زیان ، علم و شعور و آگاهى است ، تنها خدائى که علم و دانشش همه چیز را احاطه کرده است مى تواند منشاء سود و زیان باشد، پس چرا از خشم غیر او بترسم ؟.
و سرانجام براى تحریک فکر و اندیشه ، آنان را مخاطب ساخته مى گوید: (آیا با اینهمه باز متذکر و بیدار نمى شوید؟) (ا فلا تتذکرون ).
در آیه بعد منطق و استدلال دیگرى را از ابراهیم بیان مى کند که به جمعیت بت پرست مى گوید (چگونه ممکن است من از بتها بترسم و در برابر تهدیدهاى شما وحشتى به خود راه دهم با اینکه هیچگونه نشانه اى از عقل و شعور و قدرت در این بتها نمى بینم ، اما شما با اینکه به وجود خدا ایمان دارید و قدرت و علم او را مى دانید، و هیچگونه دستورى به شما درباره پرستش بتها نازل نکرده است ،
با این همه از خشم او نمى ترسید من چگونه از خشم بتها بترسم ؟) (و کیف اخاف ما اشرکتم و لا تخافون انکم اشرکتم بالله ما لم ینزل به علیکم سلطانا).
زیرا مى دانیم بت پرستان منکر وجود خداوندى که خالق آسمانها و زمین است نبودند بلکه بتها را شریک در عبادت او مى ساختند و آنها را شفیع بر در درگاه او مى پنداشتند.
(اکنون انصاف بدهید من باید احساس آرامش کنم یا شما)؟! (فاى الفریقین احق بالا من ان کنتم تعلمون ).
در واقع منطق ابراهیم در اینجا یک منطق عقلى بر اساس این واقعیت است که شما مرا تهدید به خشم بتها مى کنید در حالى که تاءثیر وجودى آنها موهوم است ، ولى از خشم خداوند بزرگ که من و شما هر دو او را پذیرفته ایم و باید پیرو دستور او باشیم و هیچگونه دستورى از طرف او در باره پرستش بتها نرسیده است ترس و وحشتى ندارید، یک موضوع قطعى را رها کرده اید و به یک موضوع موهوم چسبیده اید؟
در آیه بعد پاسخى از زبان ابراهیم به سؤ الى که خودش در آیه قبل مطرح نمود نقل شده است (و این یک شیوه جالب در استدلالات علمى است که گاهى شخص استدلال کننده سؤ الى از طرف مقابل مى کند و خودش بلافاصله به پاسخ آن مى پردازد اشاره به اینکه مطلب به قدرى روشن است که هر کس پاسخ آن را باید بداند).
مى گوید: (آنها که ایمان آوردند و ایمان خود را با ظلم و ستم نیامیختند امنیت براى آنها است ، و هدایت مخصوص آنان ) (الذین آمنوا و لم یلبسوا ایمانهم بظلم اولئک لهم الامن و هم مهتدون ).
در روایتى که از امیر مؤ منان على (علیه السلام ) نقل شده نیز تاءکید گردیده است که این سخن دنباله گفتگوى ابراهیم با بت پرستان است .
بعضى از مفسران احتمال داده اند که این جمله بیان الهى بوده باشد نه گفتار ابراهیم ، ولى احتمال اول علاوه بر اینکه در روایت وارد شده با وضع و ترتیب آیات بهتر تطبیق مى کند، اما این احتمال که این جمله گفتار بت پرستان باشد که پس از شنیدن قول ابراهیم بیدار شده باشند بسیار بعید به نظر مى رسد.
منظور از ظلم در اینجا چیست ؟
معروف میان مفسران این است که به معنى (شرک ) است و آنچه در سوره لقمان (آیه 12) وارد شده ان الشرک لظلم عظیم : (شرک ستم بزرگى است ) شاهد بر این معنى گرفته اند
در روایتى نیز از ابن مسعود نقل شده که هنگامى که این آیه (آیه مورد بحث ) نازل شد بر مردم گران آمد، عرض کردند: اى رسول خدا کیست که لااقل به خود ستم نکرده باشد (بنابراین همه مشمول این آیه اند) پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: (منظور آنچه شما فکر مى کنید نیست آیا گفته بنده صالح خدا (لقمان ) را نشنیده اید که مى گوید: فرزندم براى خدا شریک قرار مده زیرا شرک ، ظلم بزرگى است ).
ولى از آنجا که آیات قرآن در بسیارى از موارد دو یا چند معنى را در بر دارد که ممکن است یکى از دیگرى گسترده تر و عمومى تر باشد، این احتمال در
آیه نیز هست ، که (امنیت ) اعم امنیت از مجازات پروردگار و یا امنیت از حوادث دردناک اجتماعى باشد.
یعنى جنگها، تجاوزها، مفاسد، جنایات ، و حتى امنیت و آرامش روحى تنها موقعى به دست مى آید که در جوامع انسانى دو اصل حکومت کند، ایمان و عدالت اجتماعى ، اگر پایه هاى ایمان به خدا متزلزل گردد و احساس مسئولیت در برابر پروردگار از میان برود و عدالت اجتماعى جاى خود را به ظلم و ستم بسپارد، امنیت در چنان جامعه اى وجود نخواهد داشت ، و به همین دلیل با تمام تلاش و کوششى که جمعى از اندیشمندان جهان براى برچیدن بساط ناامنیهاى مختلف در دنیا مى کنند روز به روز فاصله مردم جهان از آرامش و امنیت واقعى بیشتر مى گردد، دلیل این وضع همان است که در آیه فوق به آن اشاره شده : پایه هاى ایمان لرزان و ظلم جاى عدالت را گرفته است .
مخصوصا تاءثیر ایمان در آرامش و امنیت روحى براى هیچکس جاى تردید نیست ، همانطور که ناراحتى وجدان و سلب آرامش ‍ روانى به خاطر ارتکاب ظلم بر کسى پوشیده نمى باشد.
در بعضى از روایات نیز از امام صادق (علیه السلام ) نقل شده که : (منظور از آیه فوق این است که آنهائى که به دستور پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در زمینه ولایت و رهبرى امت اسلامى بعد از او ایمان بیاورند، و آن را با ولایت و رهبرى دیگران مخلوط نکنند امنیت از آن آنها است ).
این تفسیر در حقیقت ناظر به ملاک و روح مطلب در آیه شریفه است زیرا در این آیه سخن از رهبرى و ولایت خداوند و آمیخته نکردن آن با رهبرى غیر او است و از آنجا که رهبرى على (علیه السلام ) به مقتضاى انما ولیکم الله و رسوله . پرتوى از رهبرى خدا و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است و رهبریهاى تعیین نشده از طرف
خداوند چنین نیست ، آیه فوق با یک دید وسیع همه را شامل مى شود، بنابراین منظور از این حدیث این نیست که مفهوم آیه منحصرا این باشد، بلکه این تفسیر پرتوى از مفهوم اصلى آیه است .
و لذا در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم که این آیه خوارج را که از ولایت ولى خدا بیرون رفتند و در ولایت و رهبرى شیطان قرار گرفتند شامل مى شود.
آیه بعد یک اشاره اجمالى به تمام بحثهاى گذشته که در زمینه توحید و مبارزه با شرک از ابراهیم نقل شد کرده ، مى گوید: (اینها دلائلى بود که ما به ابراهیم در برابر قوم و جمعیتش دادیم ) (و تلک حجتنا آتیناها ابراهیم على قومه ).
درست است که این استدلالات جنبه منطقى داشت ، و ابراهیم به نیروى عقل و الهام فطرت به آنها رسیده بود، ولى چون این نیروى عقل و آن الهام فطرت همه از ناحیه خدا است ، خداوند همه این استدلالات را از مواهب خویش مى شمرد که در دلهاى آماده همچون دل ابراهیم منعکس مى شود.
قابل توجه اینکه (تلک ) در لغت عرب اسم اشاره براى بعید است ولى گاهى اهمیت موضوع و بلند پایه بودن آن سبب مى شود که حتى یک موضوع نزدیک با اسم اشاره بعید ذکر شود، مانند آن را در آغاز سوره بقره مى خوانیم : ذلک الکتاب لا ریب فیه : (این کتاب بزرگ شک و تردیدى در آن راه ندارد).
سپس براى تکمیل این بحث مى فرماید: (درجات هر کس را بخواهیم بلند مى کنیم ) (نرفع درجات من نشاء)
اما براى اینکه اشتباهى پیش نیاید که گمان کنند خداوند در این ترفیع درجه تبعیضى قائل مى شود مى فرماید: (پروردگار تو، حکیم و عالم است ) و درجاتى را که مى دهد روى آگاهى به شایستگى آنها و موافق موازین حکمت است و تا کسى شایسته نباشد از آن برخوردار نخواهد شد (ان ربک حکیم علیم ).

آیه و ترجمه


و وهبنا له إ سحق و یعقوب کلا هدینا و نوحا هدینا من قبل و من ذریته داود و سلیمن و اءیوب و یوسف و موسى و هرون و کذلک نجزى المحسنین(84)
و زکریا و یحیى و عیسى و إ لیاس کل من الصلحین(85)
و إ سمعیل و الیسع و یونس و لوطا و کلا فضلنا على العلمین(86)
و من ءابائهم و ذریتهم و إ خونهم و اجتبینهم و هدینهم إ لى صرط مستقیم(87)


ترجمه :
84 - و اسحاق و یعقوب را به او (ابراهیم ) بخشیدیم و هر کدام را هدایت کردیم و نوح را (نیز) قبلا هدایت نمودیم و از فرزندان او داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسى و هارون را (هدایت کردیم ) و اینچنین نیکوکاران را پاداش مى دهیم .
85 - و (همچنین ) زکریا و یحیى و عیسى و الیاس هر کدام از صالحان بودند.
86 - و اسماعیل و الیسع و یونس و لوط و هر یک را بر جهانیان برترى دادیم .
87 - و از پدران آنها و فرزندان آنها و برادران آنها افرادى را برگزیدیم و هدایت به راه راست نمودیم .
تفسیر:
در این آیات به قسمتى از مواهبى که خداوند به ابراهیم داده است اشاره شده ، و آن موهبت فرزندان صالح و نسل لایق و برومند است که یکى از بزرگترین مواهب الهى محسوب مى شود.
نخست مى گوید: (ما به ابراهیم ، اسحاق و یعقوب (فرزند اسحاق ) را بخشیدیم ) (و وهبنا له اسحاق و یعقوب ).
و اگر در اینجا اشاره به فرزند دیگر ابراهیم ، اسماعیل نشده بلکه در لابلاى بحث آمده است شاید به خاطر آن است که تولد اسحاق از مادر عقیمى همچون (ساره ) آنهم در سن پیرى موضوع بسیار عجیب و موهبتى غیر منتظره بود.
سپس براى بیان اینکه افتخار این دو تنها در جنبه پیغمبرزادگى نبود، بلکه شخصا در پرتو فکر صحیح و عمل صالح نور هدایت را در قلب خود جاى داده بودند، مى گوید: (هر یک از آنها را هدایت کردیم ) (کلا هدینا).
و به دنبال آن براى اینکه تصور نشود، در دورانهاى قبل از ابراهیم ، پرچمدارانى براى توحید نبودند، و این موضوع از زمان او شروع شده اضافه مى کند، (نوح را نیز پیش از آن هدایت و رهبرى کردیم ) (و نوحا هدینا من قبل ).
و مى دانیم نوح نخستین پیامبر اولو العزم است که داراى آئین و شریعت بود و سر سلسله پیامبران اولوا العزم مى باشد.
در حقیقت با اشاره به موقعیت نوح که از اجداد ابراهیم است و موقعیت جمعى از پیامبران که از دودمان و فرزندان او هستند، موقعیت ممتاز ابراهیم را از نظر وراثت و ریشه و ثمره وجودى مشخص مى سازد.
و در تعقیب آن نام جمع کثیرى از پیامبران را که از دودمان ابراهیم بودند مى برد، نخست مى گوید: (از دودمان ابراهیم ، داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسى و هارون هستند) (و من ذریته داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسى و هارون ).
سپس با این جمله که (این چنین نیکوکاران را پاداش مى دهیم ) روشن مى کند که مقام و موقعیت آنها در پرتو اعمال و کردار آنها بود (و کذلک نجزى المحسنین ).
در اینکه ضمیر من ذریته (از دودمان او) به چه کسى بر مى گردد؟ به ابراهیم یا نوح ؟ در میان مفسران گفتگوى زیادى است ، ولى غالب مفسران آن را به ابراهیم باز گردانیده اند و ظاهرا نباید تردید داشت که مرجع ضمیر ابراهیم است ، زیرا بحث آیه درباره مواهب خدا نسبت به ابراهیم مى باشد، نه درباره نوح پیغمبر، به علاوه از روایات متعددى که بعدا نقل خواهیم کرد این موضوع نیز استفاده مى شود.
تنها مطلبى که سبب شده بعضى از مفسران ضمیر را به نوح باز گردانند ذکر نام (یونس ) و (لوط) در آیات بعد است ، زیرا مشهور در تواریخ آن است که یونس از فرزندان ابراهیم نبوده ، و لوط هم برادرزاده یا خواهرزاده ابراهیم است . ولى در مورد (یونس )، مورخان اتفاق نظر ندارند، بعضى او را از دودمان ابراهیم دانسته اند و بعضى او را از پیامبران بنى اسرائیل شمرده اند.
به علاوه مورخان معمولا نسب را از طرف پدر حفظ مى کنند، چه مانعى دارد که یونس همانند عیسى که نامش را نیز در آیات فوق مى خوانیم از طرف مادر، به ابراهیم منتهى شود.
و اما لوط گرچه فرزند ابراهیم نبود ولى از خاندان و دودمان او بود و همانطور که در لغت عرب گاهى به عمو، (اب ) گفته مى شود، به برادرزاده یا خواهرزاده نیز (ذریه ) و فرزند اطلاق مى گردد، و به این ترتیب نمى توانیم دست از ظاهر آیات که درباره ابراهیم است برداریم و ضمیر را به نوح که در اینجا موضوع سخن نیست باز گردانیم .
و در آیه بعد نام (زکریا و یحیى و عیسى و الیاس را مى برد و اضافه مى کند که همه اینها از صالحان بودند)، یعنى مقامات آنها جنبه تشریفاتى و اجبارى نداشت ، بلکه در پرتو عمل صالح در پیشگاه خدا شخصیت و عظمت یافتند. (و زکریا و یحیى و عیسى و الیاس کل من الصالحین ).
در آیه بعد نیز نام چهار نفر دیگر از پیامبران و رهبران الهى آمده و مى فرماید: (و اسماعیل و الیسع و یونس و لوط و هر کدام را بر مردم عصر خود برترى بخشیدیم ) (و اسماعیل و الیسع و یونس و لوطا و کلا فضلنا على العالمین ).
در اینکه (الیسع ) چگونه نامى است و اشاره به کدام یک از پیامبران است در میان مفسران و ادباى عرب گفتگو است ، بعضى آن را یک نام عبرى مى دانند که در اصل (یوشع ) بوده ، سپس الف و لام به آن داخل شده و شین تبدیل به سین گردیده است ، و بعضى معتقدند یک اسم عربى است که از یسع (فعل مضارع از ماده وسعت ) گرفته شده است ، این احتمال را نیز داده اند که به همین صورت نام یکى از انبیاى پیشین بوده است و در هر حال از پیامبرانى است که از نسل ابراهیم مى باشند.
و در آخرین آیه یک اشاره کلى به پدران و فرزندان و برادران صالح پیامبران نامبرده که به طور تفصیل اسم آنها در اینجا نیامده است کرده ، مى گوید: (از میان
پدران آنها و فرزندانشان و برادرانشان ، افرادى را فضیلت دادیم و برگزیدیم و به راه راست هدایت کردیم ) (و من آبائهم و ذریاتهم و اخوانهم و اجتبیناهم و هدیناهم الى صراط مستقیم ).
نکته ها
در اینجا به چند موضوع باید توجه داشت :
1 - فرزندان پیامبر - در آیات فوق ، عیسى از فرزندان ابراهیم (و به احتمالى از فرزندان نوح ) شمرده شده ، با اینکه مى دانیم تنها از طرف مادر به آنها مربوط مى شود، و این دلیل بر آن است که سلسله نسب از طرف پدر و مادر به طور یکسان پیش مى رود و به همین دلیل نوه هاى پسرى و دخترى هر دو ذریه و فرزندزاده انسان محسوب مى شوند.
روى همین جهت امامان اهل بیت که همه از طرف دختر به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى رسند، ابناء رسول الله (فرزندان پیغمبر) خوانده مى شوند.
اگر چه در دوران جاهلیت که براى زن هیچگونه اهمیتى قائل نبودند، تنها نسب را از طرف پدر مى دانستند، ولى اسلام قلم بطلان بر این فکر جاهلى کشیده اما متاءسفانه بعضى از نویسندگانى که علاقه درستى به ائمه اهل بیت نداشتند کوشش مى کردند این موضوع را انکار کنند و از گفتن ابن رسول الله به آنها خود دارى نمایند و سنن جاهلى را زنده کنند.
اتفاقا این موضوع در زمان خود ائمه مطرح بوده است ، و آنها با همین آیه که دلیل دندان شکنى محسوب مى شود به آنها پاسخ مى گفتند.
از جمله در کافى و در تفسیر عیاشى از امام صادق (علیه السلام ) روایت شده که فرمود: خداوند متعال در قرآن مجید، نسب عیسى را که از طرف مادر به ابراهیم منتهى مى شود، به عنوان ذریه (فرزندزاده ) بیان کرده آنگاه آیه و من ذریته داود و سلیمان را تا آخر و آیه بعد را هم تا لفظ عیسى تلاوت کرد.
و نیز در تفسیر عیاشى از ابو الاسود روایت شده که مى گوید: روزى حجاج کسى را به نزد یحیى بن معمر که از علاقمندان خاندان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بود فرستاد که من شنیدم تو حسن و حسین را فرزندان رسول خدا مى دانى و در این باره به آیات قرآن استدلال مى کنى ، در حالى که من قرآن را از اول تا به آخر خواندم و به چنین آیه اى برنخوردم ، یحیى بن معمر در پاسخ او گفت : آیا در سوره انعام به این آیه برخورده اى که مى گوید: (و من ذریته داود و سلیمان ... و یحیى و عیسى ) گفت آرى خوانده ام ، گفت : مگر نه اینست که در این آیات عیسى ذریه ابراهیم شمرده شده ، با اینکه از طرف پدر به او نمى رسید؟!
در عیون الاخبار در ضمن یک حدیث طولانى در زمینه گفتگوى امام موسى بن جعفر (علیه السلام ) با هارون الرشید و موسى بن مهدى ، چنین نقل مى کند که او یعنى به امام کاظم (علیه السلام ) گفت : چگونه شما مى گوئید ما ذریه پیامبریم ، در حالى که پیامبر، پسرى نداشت و نسل از طریق پسر است نه دختر و شما فرزندان دختر او هستید؟ امام در پاسخ از او خواست که از این سؤ ال صرفنظر کند، ولى هارون اصرار کرد و گفت به هیچوجه صرف نظر نمى کنم ، زیرا شما معتقدید به اینکه همه چیز در قرآن مجید است و باید از قرآن آیه اى در این باره بیاورید، امام فرمود: اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم و من ذریته داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسى و هارون و کذلک نجزى المحسنین ، و زکریا و یحیى و عیسى ، سپس سؤ ال کرد اى هارون ! پدر عیسى که بود؟ گفت : عیسى پدر نداشت ، فرمود: بنابراین اگر او ملحق به ذریه پیامبران است از طریق مریم مى باشد، ما نیز ملحق به ذریه رسول خدا از طریق مادرمان فاطمه هستیم .
جالب توجه اینکه بعضى از متعصبین اهل تسنن نیز، این موضوع را در تفسیر خود ذیل همین آیه آورده اند، از جمله فخر رازى در تفسیر کبیر خود
مى گوید: این آیه دلالت دارد بر اینکه حسن و حسین از ذریه پیامبرند زیرا خداوند عیسى را از ذریه ابراهیم شمرده است با اینکه تنها از طریق مادر به او مربوط مى شود.
نویسنده المنار که در تعصب در بعضى از مباحث خاص مذهبى دست کمى از فخر رازى ندارد، بعد از نقل کلام فخر رازى مى گوید: در این باب حدیثى از ابوبکر در صحیح بخارى از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل شده است که به امام حسن (علیه السلام ) اشاره کرد و گفت : ان ابنى هذا سید: این پسرم آقا است (یعنى کلمه پسرم بر امام حسن اطلاق کرد) در حالى که در نزد عرب (جاهلى ) لفظ ابن بر دختر زاده اطلاق نمیشد... سپس اضافه مى کند به همین جهت مردم اولاد فاطمه (علیهاالسلام ) را اولاد رسول و عترت و اهل بیت او مى دانستند.
در هر حال شک نیست که فرزندزاده ها از طرف دختر و پسر هر دو فرزند انسان محسوب مى شوند و هیچگونه تفاوتى در این زمینه نیست ، و نه این موضوع از مختصات پیغمبر ما میباشد و مخالفت با این مساله سر چشمهاى جز تعصب و یا افکار جاهلى ندارد، و لذا در تمام احکام اسلامى از قبیل ازدواج و ارث و مانند آن هیچگونه تفاوتى میان این دو نیست ، تنها استثنائى که به موضوع خورده مساله خمس است که روى عنوان سیادت است و به جهت خاصى که در کتاب خمس در فقه آمده این موضوع استثناء شده است .
2 - چرا نام این پیامبران در سه گروه در سه آیه بیان شده است ؟
بعضى از مفسران احتمال داده اند که گروه اول یعنى داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسى و هارون ، این شش نفر، از پیامبرانى بودند که علاوه بر مقام نبوت و رسالت داراى حکومت و زمامدارى نیز بودند و شاید جمله کذلک نجزى المحسنین که بعد از ذکر نام اینها آمده است به خاطر نیکیهاى فراوانى بوده که در دوران
حکومت خود بر مردم کردند.
و اما گروه دوم یعنى زکریا و یحیى و عیسى و الیاس از پیامبرانى بودند که در زهد و بى اعتنائى به دنیا - علاوه بر مقام نبوت و رسالت - نمونه بودند جمله کل من الصالحین بعد از ذکر نام آنها میتواند اشاره به همین حقیقت بوده باشد.
درباره گروه سوم یعنى اسماعیل و الیسع و یونس و لوط این امتیاز را داشتند که دست به مهاجرت دامنه دارى زدند و براى تحکیم آئین خدا برنامه هجرت را عملى ساختند، و ذکر جمله کلا فضلنا على العالمین (بنا بر اینکه اشاره به این چهار نفر باشد نه به تمام پیامبرانى که در این سه آیه گفته شده است ) نیز میتواند اشاره به همین سیر آنها در جهان و در میان اقوام مختلف بوده باشد.
3 - اهمیت فرزندان صالح در معرفى شخصیت انسان
موضوع دیگرى که از آیات فوق استفاده مى شود همین مساله است زیرا خداوند براى معرفى مقام والاى ابراهیم قهرمان بتشکن ، شخصیتهاى بزرگ انسانى که از دودمان او در اعصار مختلف به وجود آمدند با شرح و تفصیل بیان میکند به طورى که از میان 25 نفر از پیامبران که نامشان در مجموع قرآن آمده است در این آیات نام 16 نفر از فرزندان و بستگان ابراهیم و نام یک نفر از اجداد او آمده است ، و این در حقیقت درس بزرگى براى عموم مسلمانان است که بدانند شخصیت فرزندان و دودمان آنها جزئى از شخصیت آنها محسوب مى شود و مسائل تربیتى و انسانى مربوط به آنها فوق العاده اهمیت دارد.
4 - پاسخ به یک ایراد
ممکن است کسانى از آیه اخیر که مى گوید: بعضى از پدران و فرزندان و برادران آنها را برگزیدیم و هدایت به راه راست کردیم این چنین استفاده کنند که پدران انبیاء همگى افراد با ایمانى نبوده اند و در میان آنها غیر موحد نیز وجود داشته است - آنچنانکه بعضى از مفسران اهل تسنن در ذیل این آیه گفته اند - ولى با توجه به اینکه منظور از اجتبیناهم و هدیناهم به قرینه تعبیرى که در همین سلسله آیات وجود دارد، مقام نبوت و رسالت است ، مشکل حل میشود، یعنى مفهوم آیه چنین خواهد بود که بعضى از آنها را به مقام نبوت برگزیدیم و این منافاتى با موحد بودن سایرین ندارد.
در آیه 90 همین سوره (چند آیه بعد از این آیه ) نیز هدایت به مقام نبوت اطلاق شده است .

آیه و ترجمه


ذلک هدى الله یهدى به من یشاء من عباده و لو اءشرکوا لحبط عنهم ما کانوا یعملون (88)
اءولئک الذین ءاتینهم الکتب و الحکم و النبوة فإ ن یکفر بها هؤ لاء فقد وکلنا بها قوما لیسوا بها بکفرین (89)
اءولئک الذین هدى الله فبهدئهم اقتده قل لا اءسلکم علیه اءجرا إ ن هو إ لا ذکرى للعلمین(90)


ترجمه :
88 - این هدایت خدا است که هر کس از بندگان خود را بخواهد با آن راهنمائى میکند، و اگر آنها مشرک شوند آنچه را عمل مى کردند نابود میگردد.
89 - آنها کسانى هستند که کتاب و حکم و نبوت به آنان دادیم و اگر نسبت به آن کفر ورزند (مهم نیست زیرا) کسانى را نگاهبان آن ساخته ایم که نسبت به آن کافر نیستند.
90 - آنها کسانى هستند که خداوند هدایتشان کرده پس به هدایت آنان اقتدا کن (و) بگو در برابر این (رسالت و تبلیغ ) پاداشى از شما نمى طلبم . این رسالت چیزى جز یک یادآورى براى جهانیان نیست (و آگاه ساختن و بیدار کردن وظیفه من است و در برابر انجام وظیفه مزد معنى ندارد).
تفسیر:
سه امتیاز مهم
به دنبال ذکر نام گروههاى مختلفى از پیامبران الهى در آیات گذشته ، در اینجا اشاره به خطوط کلى و اصلى زندگانى آنها شده ، نخست میفرماید: این هدایت خدا است که بوسیله آن هر کس از بندگانش را بخواهد هدایت و رهبرى میکند
(ذلک هدى الله یهدى به من یشاء من عباده ).
یعنى گرچه آنها مردان صالحى بودند و با نیروى عقل و اندیشه و با تمام وجود خود در طریق هدایت گام بر مى داشتند، ولى باز اگر توفیق الهى شامل حال آنها نمى شد و دست پر مهر او، زیر بازوى آنها را نمى گرفت ، امکان لغزش درباره همه آنها و هر کس ، وجود داشته و دارد.
سپس براى اینکه کسى تصور نکند آنها به اجبار در این راه گام گذاشتند و همچنین کسى تصور نکند که خداوند نظر خاص و استثنائى و بى دلیل در مورد آنها داشته است ، مى فرماید: اگر فرضا این پیامبران با آنهمه مقام و موقعیتى که داشتند مشرک میشدند، تمام اعمالشان بر باد میرفت (و لو اشرکوا لحبط عنهم ما کانوا یعملون ).
یعنى آنها نیز مشمول همان قوانین الهى هستند که درباره دیگران اجرا میگردد و تبعیضى در کار نیست .
در آیه بعد به سه امتیاز مهم که پایه همه امتیازات انبیاء بوده اشاره کرده اینها کسانى بودند که کتاب آسمانى به آنان داده ایم و هم مقام حکم و هم نبوت (اولئک الذین آتینا هم الکتاب و الحکم و النبوة ).
البته منظور این نیست که همه آنها داراى کتاب آسمانى بودند بلکه چون سخن از مجموع آنها در میان است کتاب به مجموع نسبت داده شده ، درست مثل این است که میگوئیم : در فلان کتاب دانشمندان و کتب آنها معرفى شده است ، یعنى کتب آنهائیکه کتابى تالیف کرده اند.
ضمنا در اینکه منظور از حکم چیست ، سه احتمال وجود دارد:
1 - حکم به معنى عقل و فهم و درک یعنى علاوه بر اینکه کتاب آسمانى در اختیار آنها گذاشتیم قدرت درک و فهم آن را به آنها بخشیدیم زیرا وجود کتاب بدون وجود درک و فهم قوى و کامل ، اثرى نخواهد داشت . 2 - مقام داورى ، یعنى آنها در پرتو قوانین آسمانى که از کتاب الهى استفاده مى کردند میتوانستند در میان مردم قضاوت کنند و شرائط یک قاضى و دادرس عادل همگى در آنها بطور کامل جمع بود.
3 - حکومت و زمامدارى ، زیرا آنها علاوه بر مقام نبوت و رسالت ، داراى مقام حکومت نیز بودند. شاهد بر معانى فوق علاوه بر اینکه معنى لغوى حکم با تمام این معانى تطبیق مى کند این است که در آیات مختلف قرآن نیز حکم در این معانى بکار رفته است . و هیچ مانعى ندارد که حکم در آیه فوق در یک معنى جامع که همه مفاهیم سه گانه فوق را شامل شود، استعمال شده باشد، زیرا حکم در اصل - آنچنان که
راغب در کتاب مفردات میگوید به معنى منع و جلوگیرى است ، و از آنجا که عقل جلو اشتباهات و خلافکاریها را میگیرد، همچنین قضاوت صحیح مانع از ظلم و ستم است ، و حکومت عادل جلو حکومتهاى نارواى دیگران را میگیرد، در هر یک از این سه معنى استعمال مى شود.
البته همان گونه که اشاره کردیم که همه انبیاء داراى این همه مقامات نبودند ولى هنگامى که احکامى به جمعى اسناد داده میشود، لزومى ندارد که همه افراد آن جمع داراى تمام آن احکام باشند، بلکه ممکن است بعضى از آنها فقط داراى بعضى از آن احکام باشند و لذا موضوع کتاب آسمانى که تنها براى عده اى از انبیاى نامبرده وجود داشته مشکلى براى ما در فهم آیه فوق ایجاد نمیکند.
سپس مى فرماید: اگر این جمعیت ، یعنى مشرکان و اهل مکه و مانند آنها، این حقایق را نپذیرند، دعوت تو بدون پاسخ نمى ماند، زیرا ما جمعیتى را ماموریت داده ایم که نه تنها آن را بپذیرند بلکه آن را محافظت و نگهبانى کنند جمعیتى که در راه کفر گام بر نمیدارند و در برابر حق تسلیمند (فان یکفر بها هؤ لاء فقد وکلنا بها قوما لیسوا بها بکافرین ).
در تفسیر المنار و تفسیر روح المعانى از بعضى از مفسران نقل شده که منظور از این جمعیت ، ایرانیان هستند، (که به زودى اسلام را پذیرفتند و در پیشرفت آن با تمام قوا کوشیدند و دانشمندان آنها در فنون مختلف اسلامى کتابهاى فراوان تالیف کردند).
در آخرین آیه ، برنامه این پیامبران بزرگ را یک سرمشق عالى هدایت به پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) معرفى کرده ، و مى گوید: اینها کسانى هستند که مشمول هدایت الهى شده اند و به هدایت آنها اقتدا کن (اولئک الذین هدى الله فبهداهم اقتده ).
این آیه بار دیگر تاکید مى کند که اصول دعوت همه پیامبران الهى یکى است ، اگر چه از نظر ویژگیها و خصوصیات ، به تناسب نیازمندیهاى مختلف هر زمان تفاوتهاى قابل ملاحظه اى داشته اند، و آئینهاى بعدى کاملتر از آئینهاى قبلى بوده اند کلاسهاى علمى و تربیتى ، تا به آخرین آنها که برنامه نهائى است ، یعنى اسلام ، رسیده است .
در اینکه منظور از این هدایت که باید سرمشق پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) قرار گیرد چیست ؟ بعضى از مفسران احتمال داده اند که همان صبر و پایدارى در مقابل مشکلات ، و بعضى گفته اند مقصود توحید و تبلیغ رسالت است ، ولى ظاهرا هدایت مفهوم وسیعى دارد که هم توحید و سایر اصول اعتقادى را شامل مى شود و هم صبر و استقامت ، و هم سایر اصول اخلاق و تعلیم و تربیت .
از آنچه گفتیم روشن مى شود که آیه فوق هیچ منافاتى با این ندارد که اسلام ناسخ ادیان و شرایع پیشین باشد، زیرا نسخ تنها شامل قسمتى از احکام میشود،
نه اصول کلى دعوت آنها.
سپس به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دستور داده مى شود که به مردم بگوید: من هیچگونه اجر و پاداشى در برابر رسالت خود از شما تقاضا نمى کنم ، همانطور که پیامبران پیشین چنین درخواستى نکردند، من هم از این سنت همیشگى پیامبران پیروى کرده و به آنها اقتدا میکنم (قل لا اسئلکم علیه اجرا).
نه تنها اقتداء به پیامبران و سنت جاویدان آنها ایجاب مى کند که پاداشى مطالبه نکنم بلکه از آنجا که این آئین پاک که براى شما آورده ام یک ودیعه الهى است که در اختیار شما قرار میدهم ، در برابر رساندن ودیعه الهى به شما اجر و پاداش ، مفهومى ندارد.
به علاوه این قرآن و رسالت و هدایت یک بیدار باش و یادآورى به همه جهانیان است (ان هو الا ذکرى للعالمین ).
و چنین نعمت عمومى و همگانى ، همانند نور آفتاب و امواج هوا و بارش باران است که جنبه عمومى و جهانى دارد، و هیچگاه خرید و فروش نمى شود و کسى در برابر آن اجر و پاداشى نمى گیرد، این هدایت و رسالت نیز جنبه خصوصى و اختصاصى ندارد که بتوان براى آن پاداش قائل شد، (با توجه به آنچه در تفسیر این جمله گفته شد پیوند آنها با یکدیگر و با آیات قبل کاملا روشن میگردد).
ضمنا از جمله اخیر به خوبى استفاده مى شود که آئین اسلام جنبه قومى و و منطقهاى ندارد و یک آئین جهانى و همگانى است .

آیه و ترجمه


و ما قدروا الله حق قدره إ ذ قالوا ما اءنزل الله على بشر من شى ء قل من اءنزل الکتب الذى جاء به موسى نورا و هدى للناس تجعلونه قراطیس تبدونها و تخفون کثیرا و علمتم ما لم تعلموا اءنتم و لا ءاباؤ کم قل الله ثم ذرهم فى خوضهم یلعبون(91)


ترجمه :
91 - آنها خدا را چنانکه باید نشناختند که گفتند هیچ چیز بر هیچ انسانى نفرستاده بگو چه کسى کتابى را که موسى آورد نازل گردانید کتابى که نور و هدایت براى مردم بود (اما شما) آنرا به صورت پراکنده قرار میدهید قسمتى را آشکار و قسمت زیادى را پنهان مى دارید و مطالبى به شما تعلیم داده شده که نه شما و نه پدرانتان از آن با خبر نبودید بگو: خدا... و سپس آنها را در گفتگوهاى لجاجت آمیزشان رها کن تا بازى کنند !
شان نزول :
خدانشناسان
از ابن عباس چنین نقل شده که جمعى از یهودیان گفتند: اى محمد! آیا راستى خداوند کتابى بر تو فرستاده است ؟! پیامبر گفت : آرى ، آنها گفتند: به خدا سوگند که خداوند هیچ کتابى از آسمان فرو نفرستاده است !. در شان نزول این آیه ، روایات دیگرى نیز نقل شده و چنانکه بعدا خواهیم دانست آنچه در بالا آوردیم از همه بهتر و مناسبتر است .
تفسیر:
در اینکه این آیه درباره یهود است یا مشرکان در میان مفسران گفتگو است ، ولى از آنجا که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در مکه گفتگوئى با یهود نداشته و آنچه بوده در مدینه بوده است و از طرفى سوره انعام که این آیه جزء آن است مکى است ، بعضى معتقدند که این آیه استثنائا در مدینه نازل شده است و به دستور پیامبر به تناسب خاصى در وسط این سوره مکى قرار گرفته و این موضوع در قرآن نمونه هاى فراوانى دارد.
براى روشن شدن حقیقت مطلب ، نخست باید تفسیر اجمالى آیه را بدانیم و بعد در باره اینکه آیه از چه اشخاصى سخن میگوید و هدفش چیست بحث کنیم نخست میگوید آنها خدا را آنچنانکه شایسته است نشاختند زیرا گفتند: خدا هیچ کتابى بر هیچ انسانى نازل نکرده است ! (و ما قدروا الله حق قدره اذ قالوا ما انزل الله على بشر من شى ء).
خداوند به پیامبرش دستور مى دهد که در جواب آنها بگو چه کسى کتابى را که موسى آورد و نور و هدایت براى مردم بود نازل گردانید؟ (قل من انزل الکتاب الذى جاء به موسى نورا و هدى للناس ).
همان کتابى که آن را به صفحات پراکندهاى تبدیل کردهاید، بعضى را که به سود شما است آشکار میکنید و بسیارى را که به زیان خود مى دانید پنهان مى دارید(تجعلونه قراطیس تبدونها و تخفون کثیرا).
و در این کتاب آسمانى مطالبى به شما تعلیم داده شد که نه شما و نه پدرانتان از آن با خبر نبودید و بدون تعلیم الهى نمى توانستید با خبر شوید (و علمتم ما لم تعلموا انتم و لا آبائکم )
در پایان آیه به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دستور مى دهد که تنها خدا را یاد کند و آنها
را در اباطیل و لجاجت و بازیگرى خود رها سازد زیرا آنها جمعیتى هستند که کتاب الهى و آیات او را به بازى گرفته اند. (قل الله ثم ذرهم فى خوضهم یلعبون )
اکنون اگر این آیه در مدینه نازل شده باشد، و روى سخن به یهود باشد معنى آن چنین است : که جمعى از یهود منکر نزول کتاب آسمانى بر تمام پیامبران بودند آیا چنین چیزى ممکن است ؟ که یهود و پیروان تورات ، نزول کتاب آسمانى را انکار کنند؟ اگر تعجب نکنید آرى ، و با توجه به یک مطلب نکته این موضوع روشن میشود، زیرا چنانکه کتب عهد جدید (اناجیل ) و عهد قدیم (تورات و کتابهاى وابسته به آن ) را به دقت بررسى کنیم خواهیم دید که این کتابها هیچکدام لحن آسمانى ندارد، یعنى جنبه خطاب خداوند به بشر در آنها نیست ، بلکه به خوبى از آنها استفاده مى شود که اینها از زبان شاگردان و غیر شاگردان از پیروان آئین موسى (علیه السلام ) و مسیح (علیه السلام ) به شکل تاریخ و شرح زندگى نوشته شده است و ظاهرا یهود و مسیحیان کنونى نیز این مطلب را انکار نمى کنند زیرا داستان مرگ موسى و عیسى و حوادث زیادى مربوط به زمانهاى بعد از آن در این کتابها آمده است ، نه به عنوان پیش بینى بلکه به عنوان خبرى از گذشته ، آیا چنین کتابى امکان دارد بر موسى و عیسى نازل شده باشد.
منتها مسیحیان و یهودیان عقیده دارند که این کتابها چون به دست انسانهائى نوشته شده که از وحى آسمانى با خبر بودند کتاب مقدس ‍ و قابل اعتماد و خالى از اشتباه محسوب میشود.
با توجه به این نکته روشن مى شود که چرا آنها از لحن قرآن که به شکل خطاب خدا به پیامبر و بندگان است تعجب میکردند، و در شان نزول فوق نیز خواندیم که آنها با تعجب از آن حضرت پرسیدند آیا خداوند کتاب آسمانى نازل کرده ؟ و سپس این موضوع را بطور کلى انکار کردند که هیچ کتابى از ناحیه خدا بر هیچ انسانى حتى موسى نازل نشده است .
ولى خداوند در جواب آنها به این موضوع اشاره مى کند که خود شما عقیده دارید الواح و مطالبى بر موسى نازل گردید، یعنى اگر آنچه در دست شما است کتاب آسمانى نیست ، لا اقل قبول دارید که چنین چیزى از طرف خدا نازل شده است که قسمتى از آن را آشکار و قسمت زیادى را پنهان میدارید، و به این ترتیب اشکالى باقى نمى ماند که چگونه ممکن است یهود منکر نزول کتاب آسمانى شده باشند (دقت کنید).
و اگر آیه همانند سایر آیات این سوره درباره مشرکان باشد معنى آن چنین مى شود که آنها منکر هر گونه کتاب آسمانى شدند تا دعوت پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را انکار کنند، ولى خداوند براى آنها استدلال مى کند که چگونه ممکن است چنین ادعائى داشته باشند با اینکه خداوند تورات را بر موسى نازل کرد؟ و مشرکان اگر چه آئین یهود را قبول نداشتند ولى انبیاء پیشین و ابراهیم و حتى موسى را احتمالا به عنوان پیامبرى براى منطقه و عصر خاصى قبول داشتند، و خود را پیرو آئین ابراهیم میدانستند، و لذا هنگامى که پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) ظهور کرد و براى جستجوى علائم او به نزد اهل کتاب رفتند و از آنها خواستند که در کتب خود بررسى کنند، آیا خبر از چنین پیامبرى مى دهد و اگر آنها این کتب را به هیچوجه قبول نداشتند چگونه ممکن بود چنین درخواستى کنند؟ لذا بعد از سؤ ال از یهود آنچه به سود آنها بود اظهار و آنچه به زیانشان بود مخفى مى کردند (مانند نشانه هاى پیامبر که در کتب پیشین آمده بود) و به این ترتیب آیه قابل تطبیق بر گفتار مشرکان مکه نیز مى تواند باشد.
ولى تفسیر اول با لحن آیه و شان نزول ، و ضمائرى که در آیه است ظاهرا سازگارتر مى باشد.
نکته ها
در اینجا به چند موضوع باید توجه کرد:
1 - قراطیس جمع قرطاس است و اصل آن بطورى که بعضى گفته اند از
یونانى گرفته شده و معنى آن چنانکه راغب در کتاب مفردات میگوید هر چیزى است که روى آن مى نویسند بنابراین کاغذ معمولى و پوست حیوانات و درختان و مانند آن که در قدیم الایام نامه و کتابها را روى آن مى نوشتند، نیز شامل میشود، و منحصر به کاغذ معمولى نیست .
2 - ممکن است سؤ ال شود که چرا در آیه مذمت از یهود شده که آنها وحى آسمانى را روى کاغذها و مانند آن نوشته بودند اینکه مذمتى ندارد.
در پاسخ میگوئیم : مذمت از این نظر نیست ، بلکه از این نظر است که آنها مطالب تورات را روى کاغذهاى پراکنده و مانند آن نوشته بودند که آنچه را به سود آنها بود به مردم دیگر نشان دهند و آنچه به زیانشان بود مخفى سازند.
3 - جمله و ما قدروا الله حق قدره (خدا را آنچنان که شایسته است نشناختند و اوصاف او را درک نکردند) در حقیقت اشاره به این نکته است که هر کس خدا را درست بشناسد نمى تواند انکار کند که از طرف او رهبران و راهنمایان همراه با کتابهاى آسمانى براى بشر فرستاده شده است زیرا حکمت خدا ایجاب مى کند که اولا انسان را براى هدفى که آفریده شده است (هدف تکامل ) در مسیر پر پیچ و خمى که در پیش دارد کمک کند، و گر نه نقض غرض کرده است ، و این هدف بدون فرستادن وحى و کتاب آسمانى و تعلیمات صحیح و خالى از هر گونه خطا و اشتباه ممکن نیست .
ثانیا چگونه ممکن است مقام رحمت عامه و خاصه خداوند اجازه دهد که انسان را در مسیر سعادت که با هزاران مانع روبرو است و پرتگاه هاى فراوان بر سر راه او کمین کرده اند تنها بگذارد و رهبرانى با تعلیمات جامع براى دستگیرى و راهنمائى آنها نفرستد. (بنابراین هم حکمت او و هم رحمتش فرستادن کتب آسمانى را ایجاب میکند).
شک نیست که معرفت کنه ذات خدا و کنه صفات او براى هیچکس ممکن
نیست و آیه فوق هیچگونه نظر به این مطلب ندارد بلکه مى خواهد بگوید آن مقدار معرفتى از خداوند و صفات او که براى انسان امکانپذیر است اگر حاصل شود تردیدى باقى نخواهد ماند که چنین پروردگارى بندگان خود را بدون سرپرست و کتاب آسمانى باقى نخواهد گذاشت .

آیه و ترجمه


و هذا کتب اءنزلنه مبارک مصدق الذى بین یدیه و لتنذر اءم القرى و من حولها و الذین یؤ منون بالاخرة یؤ منون به و هم على صلاتهم یحافظون(92)


ترجمه :
92 - و این کتابى است که آنرا نازل کردیم ، کتابى است پر برکت که آنچه را پیش از آن آمده تصدیق میکند، (آنرا فرستادیم تا مردم را به پاداشهاى الهى بشارت دهى ) و براى اینکه (مردم ) ام القرى (مکه ) و آنها که گرد آن هستند بترسانى ، آنها که به آخرت ایمان دارند به آن ایمان مى آورند و مراقب نمازهاى خویش مى باشند.
تفسیر:
در تعقیب بحثى که در باره کتاب آسمانى یهود در آیه گذشته عنوان شد در اینجا به قرآن که یک کتاب دیگر آسمانى است اشاره میشود، و در حقیقت ذکر تورات مقدمهاى است براى ذکر قرآن تا تعجب و وحشتى از نزول یک کتاب آسمانى ، بر یک بشر، نکنند.
نخست مى گوید: این کتابى است که ما آن را نازل کردیم (و هذا کتاب انزلناه ).
کتابى است بسیار پر برکت ، زیرا سرچشمه انواع خیرات و نیکیها و پیروزیها
است (مبارک ).
به علاوه کتبى را که پیش از آن نازل شده اند همگى تصدیق مى کند (مصدق الذى بین یدیه ).
منظور از اینکه قرآن کتب مقدسه پیشین را تصدیق مى کند آن است که تمام نشانه هائى که در آنها آمده است بر آن تطبیق مى نماید.
و به این ترتیب دو نشانه بر حقانیت قرآن در دو جمله گذشته بیان گردیده یکى وجود نشانه هائى که در کتب پیشین از آن خبر داده شده ، و دیگر محتواى خود قرآن که هر گونه خیر و برکت و وسیله سعادت در آن آمده است ، بنابراین هم از نظر محتوا و هم از نظر اسناد و مدارک تاریخى نشانه هاى حقانیت در آن آشکار است . سپس هدف نزول قرآن را چنین توضیح مى دهد که آن را فرستادیم تا ام القرى (مکه ) و تمام آنها که در گرد آن هستند، انذار کنى و به مسؤ لیتها و وظائفشان آگاه سازى (و لتنذر ام القرى و من حولها)
و از آنجا که انذار یعنى توجه دادن به مسؤ لیتها و ترساندن از ترک وظائف مهمترین برنامه قرآن مخصوصا در برابر اشخاص سرکش و طغیانگر است تنها به این قسمت اشاره شده است .
و در پایان آیه مى گوید: کسانى که به روز رستاخیز و حساب و پاداش اعمال ایمان دارند به این کتاب ایمان خواهند آورد و مراقب نمازهاى خود خواهند بود
(و الذین یؤ منون بالاخرة یؤ منون به و هم على صلوتهم یحافظون )
نکته ها
در اینجا به چند مطلب باید توجه داشت :
1 - اسلام یک آئین جهانى است
آیات مختلف قرآن به خوبى گواهى مى دهد که اسلام یک آئین جهانى است ، تعبیراتى مانند لانذرکم به و من بلغ (هدف من این است که همه شما و کسانى را که سخنم به آنها میرسد با قرآن انذار کنم ) (انعام - 19) و ان هو الا ذکرى للعالمین (این قرآن وسیله تذکر جهانیان است ) (انعام - 90)و قل یا ایها الناس انى رسول الله الیکم جمیعا (بگو اى مردم ! من رسول خدا به سوى همه شما هستم ) (اعراف 158) و امثال آن که در قرآن فراوان است گواه این حقیقت است و جالب اینکه بسیارى از این آیات در مکه یعنى در آن موقع که هنوز اسلام از محیط این شهر تجاوز نکرده بود نازل گردید.
ولى با توجه به آیه مورد بحث این سؤ ال پیش مى آید که چگونه هدف بعثت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) انذار و هدایت مردم مکه و کسانى که پیرامون آن هستند ذکر شده ؟ آیا این با جهانى بودن اسلام منافات ندارد؟

اتفاقا این ایراد از بعضى از یهود و بعضى دیگر از پیروان مذاهب دیگر نقل شده است و به گمان خود حربه محکمى در برابر جهانى بودن اسلام یافته اند که آنرا در منطقه خاصى ، محدود مى سازد (یعنى مکه و اطراف مکه ).
پاسخ :
این ایراد با توجه به دو نکته کاملا روشن میشود، و نه تنها این آیه منافات با جهانى بودن اسلام ندارد بلکه مى توان گفت یکى از دلائل جهانى بودن آن است :
1 - قریه در زبان قرآن ، به معنى هر گونه آبادى است اعم از اینکه شهر بزرگ باشد و یا کوچک و یا روستا، مثلا در سوره یوسف از زبان برادران و در مقابل پدر چنین میخوانیم : و اسئل القریة التى کنا فیها: از قریهاى که در آن بودیم سؤ ال کن و میدانیم که این سخن را پس از بازگشت از پایتخت مصر و ماجراى توقیف برادر آنها بنیامین از طرف دستگاه عزیز مصر بوده است ، و همچنین میخوانیم : و لو ان اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء و الارض : اگر مردمى که در آبادیهاى روى زمین زندگى میکنند، ایمان بیاورند و تقوا پیشه کنند برکات از آسمان و زمین بر آنها خواهیم گشود بدیهى است منظور در اینجا خصوص روستاها نیست بلکه همه نقاط مسکونى جهان را شامل مى شود.
از طرف دیگر در روایات متعددى مى خوانیم خشکیهاى زمین از زیر خانه کعبه گسترده شدند، و از آن بنام دحو الارض (گسترش زمین ) یاد شده است . این را نیز میدانیم که در آغاز بر اثر بارانهاى سیلابى تمام کره زمین از آب پوشیده بود، آبها تدریجا فرو نشستند و در نقاط پست زمین قرار گرفتند و خشکیها تدریجا از زیر آب ، سر بر آوردند، طبق روایات اسلامى نخستین نقطهاى که از زیر آب سر بر آورد، سرزمین مکه بود.
و اگر ارتفاع این سرزمین در حال حاضر بلندترین ارتفاع زمینهاى دنیا نیست هیچگونه منافاتى با این سخن ندارد، زیرا از آن روز صدها ملیون سال میگذرد و تاکنون وضع نقاط روى زمین به کلى دگرگون شده ، بعضى از کوهها در اعماق اقیانوسها قرار گرفته و بعضى از اعماق اقیانوسها تبدیل به قله کوه شده است و این
از مسلمات علم زمین شناسى و جغرافیاى طبیعى است .
2 - کلمه ام همانطور که سابق نیز گفتیم به معنى اصل و اساس و ابتداء و آغاز هر چیزى است .
با توجه به آنچه گفته شد روشن مى شود که اگر به مکه ام القرى مى گویند به خاطر این است که اصل و آغاز پیدایش تمام خشکى هاى روى زمین است و بنابراین و من حولها (کسانى که پیرامون آن هستند) تمام مردم روى زمین را شامل مى شود.
آیات گذشته پیرامون جهانى بودن اسلام نیز این تفسیر را تایید میکند، همچنین نامه هاى فراوانى که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) براى زمامداران بزرگ دنیا مانند کسرى و قیصر نوشت و شرح آن در جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 452 گذشت گواه دیگرى بر این موضوع میباشد.
2 - ارتباط ایمان به قرآن و ایمان به آخرت
در آیه فوق مى خوانیم : کسانى که ایمان به آخرت دارند، به قرآن ایمان مى آورند، یعنى میدانند این جهان مقدمه اى است براى جهان دیگر، و همانند مزرعه و یا دانشگاه و یا تجارتخانه است ، و در هر حال بدون یک سلسله قوانین و برنامه ها و آئین نامه و فرستادن انبیا رسیدن به آن هدف عالى و آماده شدن براى آن روز ممکن نیست .
و به تعبیر دیگر با اینکه خداوند انسان را براى تکامل در این جهان فرستاده و منزلگاه اصلى او جهان دیگر است ، اگر پیامبران و کتب آسمانى براى او نفرستد نقض غرض کرده است و به این ترتیب از ایمان به خدا و معاد، ایمان به نبوت انبیاء و کتب آسمانى نتیجه گرفته مى شود. (دقت کنید)
3 - اهمیت نماز
در آیه فوق از میان تمام دستورات دینى تنها اشاره به نماز شده است و همانطور که میدانیم نماز مظهر پیوند با خدا و ارتباط با او است و به همین دلیل از همه عبادات برتر و بالاتر است ، و به عقیده بعضى هنگام نزول این آیات تنها فریضه اسلامى همین نماز بود.

آیه و ترجمه


و من اءظلم ممن افترى على الله کذبا اءو قال اءوحى إ لى و لم یوح إ لیه شى ء و من قال سأ نزل مثل ما اءنزل الله و لو ترى إ ذ الظلمون فى غمرت الموت و الملئکة باسطوا اءیدیهم اءخرجوا اءنفسکم الیوم تجزون عذاب الهون بما کنتم تقولون على الله غیر الحق و کنتم عن ءایته تستکبرون(93)


ترجمه :
93 - چه کسى ستمکارتر است از کسى که دروغى به خدا ببندد یا بگوید وحى بمن فرستاده شده در حالى که وحى به او نشده باشد، و کسى که بگوید من هم همانند آنچه خدا نازل کرده نازل میکنم ، و اگر ببینى هنگامى که (این ) ظالمان در شداید مرگ فرو رفته اند و فرشتگان دستها را گشوده به آنان مى گویند جان خود را خارج سازید امروز مجازات خوار کنندهاى در برابر دروغهائى که به خدا بستید و در برابر آیات او تکبر ورزیدید، خواهید دید، (در آن روز به حال آنها تاسف خواهى خورد
شان نزول :
در شان نزول این آیه روایات متعددى در منابع حدیث و کتب تفسیر نقل شده از جمله اینکه آیه در مورد شخصى به نام عبد الله بن سعد که از کاتبان وحى بود و سپس خیانت کرد و پیغمبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) او را طرد نمود و پس از آن ادعا کرد که من میتوانم همانند آیات قرآن بیاورم نازل گردیده ، جمعى از مفسران نیز گفته اند که آیه یا قسمتى از آن در باره مسیلمه کذاب که از مدعیان دروغین نبوت بود نازل گردیده است ، ولى با توجه به اینکه داستان مسیلمه در اواخر عمر پیغمبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بود، و این سوره از سوره هاى مکى است طرفداران این شان نزول معتقدند که این آیه همانند چند آیه دیگر از این سوره در مدینه نازل شده است و به دستور پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در لابلاى آیات این سوره قرار داده شده است .
و در هر حال آیه همانند سایر آیات قرآن که در شرائط خاصى نازل شده مضمون و محتواى آن کلى و عمومى است و همه مدعیان نبوت و مانند آنها را شامل مى شود.
تفسیر:
به دنبال آیات گذشته که اشاره به گفتار یهود در باره نفى نزول کتاب آسمانى بر هیچکس نموده بود، در این آیه سخن از گناهکاران دیگرى است که در نقطه مقابل آنها قرار دارند و ادعاى نزول وحى آسمانى بر خود مى کنند، در حالى که دروغ میگویند.
و در حقیقت به سه دسته از اینگونه افراد در آیه مورد بحث اشاره شده است .
نخست مى گوید: چه کسى ستمکارتر است از کسانى که بر خدا دروغ مى بندند و آیهاى را تحریف و سخنى از سخنان خدا را تغییر میدهند (و من اظلم ممن افترى على الله کذبا).
دسته دوم آنها که ادعاى نبوت و وحى میکنند در حالى که نه پیامبرند و نه وحى بر آنها نازل شده است . (او قال اوحى الى و لم یوح الیه شى ء). دسته سوم آنها که به عنوان انکار نبوت پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) یا از روى استهزاء مى گویند ما هم مى توانیم همانند این آیات نازل کنیم در حالى که دروغ مى گویند و کمترین قدرتى بر این کار ندارند (و من قال سانزل مثل ما انزل الله ).
آرى همه اینها ستمگرند و کسى ستمکارتر از آنها نیست زیرا راه حق را به روى بندگان خدا مى بندند و آنها را در بیراهه سرگردان مى سازند و با رهبرى رهبران راستین مبارزه میکنند، هم خود گمراهند و هم دیگران را به گمراهى میکشانند، چه ظلمى از این بالاتر که افرادى که صلاحیت رهبرى ندارند ادعاى رهبرى کنند آن هم رهبرى الهى و آسمانى .
گرچه آیه مربوط به مدعیان نبوت و وحى است ولى روح آن همه کسانى را که به دروغ ادعاى مقامى را میکنند که شایسته آن نیستند شامل مى شود. سپس مجازات دردناک این گونه افراد را چنین بیان میکند: اگر تو اى پیامبر! این ستمکاران را به هنگامى که در شدائد مرگ و جان دادن فرو رفته اند مشاهده کنى ، در حالى که فرشتگان قبض ارواح دست گشوده اند به آنها مى گویند جان خود را خارج سازید، خواهى دید که وضع آنها بسیار دردناک و اسفبار است (و لو ترى اذ الظالمون فى غمرات الموت و الملائکة باسطوا ایدیهم اخرجوا انفسکم ).
در این حال فرشتگان عذاب به آنها میگویند: امروز گرفتار مجازات خوار کنندهاى خواهید شد به خاطر دو کار: نخست اینکه بر خدا دروغ بستید و دیگر اینکه
در برابر آیات او سر تسلیم فرود نیاوردید (الیوم تجزون عذاب الهون بما کنتم تقولون على الله غیر الحق و کنتم عن آیاته تستکبرون ).
نکته ها
در اینجا به چند نکته باید توجه داشت .
1 - مدعیان دروغین نبوت و رهبران قلابى همانطور که مى بینیم به عنوان بد ظالمان در آیه معرفى شده اند و در حقیقت ظلمى بالاتر از این نیست که فکر کسى را بدزدند و عقیده او را تخریب کنند و راه سعادت را بر او ببندند و او را مستعمره فکرى خود سازند.
2 - جمله باسطوا ایدیهم ممکن است به این معنى باشد که فرشتگان قبض ارواح با گشودن دستها آماده قبض روح آنها مى شوند و ممکن است به معنى دست گشودن براى شروع مجازات آنها بوده باشد .
3 - اخرجوا انفسکم : جان و روح خود را خارج سازید در حقیقت یکنوع تحقیر از ناحیه فرشتگان قبض ارواح نسبت به اینگونه ظالمان است وگر نه دادن روح و جان کار خود ظالمان نیست بلکه کار آن فرشتگان است ، همانند اینکه هنگام اعدام یک قاتل جانى به او مى گویند اکنون بمیر! و در هر صورت این تحقیر گویا در برابر تحقیرى است که نسبت به آیات خدا و پیامبران و بندگان خدا کرده اند، ضمنا این آیه گواه دیگرى بر استقلال روح و جدائى آن از جسم است . ضمنا از این آیه استفاده میشود که مجازات اینگونه از گناهکاران از همان لحظه جان دادن و مرگ آغاز میگردد.

آیه و ترجمه


و لقد جئتمونا فردى کما خلقنکم اءول مرة و ترکتم ما خولنکم وراء ظهورکم و ما نرى معکم شفعاءکم الذین زعمتم اءنهم فیکم شرکؤ ا لقد تقطع بینکم و ضل عنکم ما کنتم تزعمون(94)


ترجمه :
94 - همه شما به صورت تنها به سوى ما بازگشت نمودید همانگونه که روز اول شما را آفریدیم ، و آنچه را به شما بخشیده بودیم پشت سرگذاردید، و شفیعانى را که شریک در شفاعت خود مى پنداشتید با شما نمى بینیم ، پیوندهاى شما بریده شد و تمام آنچه را تکیه گاه خود تصور میکردید از شما دور و گم شدند.
شان نزول :
در تفسیر مجمع البیان و تفسیر طبرى و تفسیر آلوسى چنین نقل شده که یکى از مشرکان به نام نضر بن حارث گفت : لات و عزى (دو بت بزرگ و معروف عرب ) در قیامت از من شفاعت خواهند کرد، آیه فوق نازل شد و به او و امثال او پاسخ گفت .
تفسیر:
گمشده ها
در آیه گذشته به قسمتى از حالات ظالمان در آستانه مرگ اشاره شد در این آیه گفتارى را که خداوند به هنگام مرگ یا به هنگام ورود در صحنه قیامت به آنها میگوید، منعکس شده است . در آغاز مى فرماید: امروز همه به صورت تنها، همانگونه که روز اول شما را
آفریدیم ، به سوى ما بازگشت نمودید (و لقد جئتمونا فرادى کما خلقناکم اول مرة ).
و اموالى که بشما بخشیده بودیم و تکیه گاه شما در زندگى بود، همه را پشت سر گذاردید و با دست خالى آمدید (و ترکتم ما خولناکم وراء ظهورکم ).
همچنین بتهائى که آنها را شفیع خود مى پنداشتید، و شریک در تعیین سرنوشت خود تصور میکردید هیچکدام را با شما نمى بینیم (و ما نرى معکم شفعائکم الذین زعمتم انهم فیکم شرکاء).
در حقیقت جمع شما به پراکندگى گرائید و تمام پیوندها از شما بریده شد (لقد تقطع بینکم ).
تمام پندارها و تکیه گاههائى که فکر میکردید نابود گشتند و گم شدند (و ضل عنکم ما کنتم تزعمون ).
مشرکان و بت پرستان عرب روى سه چیز تکیه داشتند: قبیله و عشیره اى که به آن وابسته بودند، و اموال و ثروتهائى که براى خود گرد آورده بودند، و بتهائى که آنها را شریک خدا در تعیین سرنوشت انسان و شفیع در پیشگاه او مى پنداشتند، در هر یک از سه جمله آیه ، به یکى از این سه موضوع اشاره شده که چگونه به هنگام مرگ ، همه آنها با انسان وداع میگویند، و او را تک و تنها به خود وا مى گذارند.
در اینجا باید به دو نکته توجه داشت :
1 - از قرار گرفتن این آیه به دنبال آیه قبل که گفتگوى فرشتگان قبض
ارواح را به هنگام مرگ بیان میکرد و همچنین با توجه به جمله اموال خود را پشت سر گذاشتید چنین استفاده مى شود که این خطاب نیز به هنگام مرگ به آنها گفته میشود، ولى از طرف خداوند، اما از بعضى روایات استفاده مى شود که این خطاب به هنگام ورود در صحنه رستاخیز خواهد بود و البته در هدف اصلى آیه چندان تفاوتى نخواهد داشت .
2 - این آیه گرچه در باره مشرکان عرب نازل شده ولى مسلما اختصاص به آنها نخواهد داشت .
در آن روز بطور کلى تمام پیوندها و علائق مادى و همه معبودهاى خیالى و ساختگى و تمام تکیه گاههائى که انسان در این جهان براى خود ساخته و آنها را یار و یاور روز بدبختى خود مى پندارد، از او جدا میشوند، او میماند و اعمالش ، او میماند و خدایش ، و بقیه از میان خواهند رفت ، و به تعبیر قرآن گم مى شوند، یعنى آنچنان حقیر و پست و ناشناس خواهند بود که به چشم نمى آیند !

آیه و ترجمه


إ ن الله فالق الحب و النوى یخرج الحى من المیت و مخرج المیت من الحى ذلکم الله فأ نى تؤ فکون (95)
فالق الاصباح و جعل الیل سکنا و الشمس و القمر حسبانا ذلک تقدیر العزیز العلیم(96)


ترجمه :
95 - خداوند شکافنده دانه و هسته است ، زنده را از مرده خارج میسازد و مرده را از زنده ، این است خداى شما پس چگونه از حق منحرف میشوید؟
96 - او شکافنده صبح است و شب را مایه آرامش و خورشید و ماه را وسیله حساب قرار داده است ، این اندازهگیرى خداوند تواناى دانا است .
-تفسیر:
شکافنده صبح
بار دیگر روى سخن را به مشرکان کرده و دلائل توحید را در ضمن عبارات جالب و نمونه هاى زندهاى از اسرار کائنات و نظام آفرینش و شگفتیهاى خلقت ، شرح میدهد.
در آیه اول ، به سه قسمت از این شگفتیها که در زمین است اشاره شده و در آیه دوم به سه قسمت از پدیده هاى آسمانى .
نخست مى گوید: خداوند شکافنده دانه و هسته است (ان الله فالق الحب و النوى ).
فالق از ماده فلق (بر وزن فرق ) به معنى شکافتن چیزى و جدا کردن
بعضى از بعض دیگر است .

حب و حبة به معنى دانه هاى خوراکى و غذائى است ، مثل گندم و جو و آنچه که قابل درو کردن است ولى گاهى به دانه هاى دیگر گیاهان نیز گفته میشود.
نوى به معنى هسته است ، و اینکه بعضى گفته اند مخصوص هسته خرما است شاید به خاطر این بوده باشد که عرب بواسطه شرائط خاص محیطش هنگامى که این کلمه را به کار میبرد فکرش متوجه هسته خرما مى شد.
اکنون ببینیم چه نکته اى در این تعبیر نهفته شده است .
باید توجه داشت که مهمترین لحظه ، در حیات یک گیاه همان لحظه شکافتن دانه و هسته است که همانند لحظه تولد یک طفل زمان انتقال از یک عالم به عالم دیگر محسوب مى شود، و مهمترین تحول در زندگى او در این لحظه رخ میدهد. جالب اینکه دانه و هسته گیاهان غالبا بسیار محکمند ، یک نگاه به هسته خرما و میوههائى مانند هلو و شفتالو و دانههاى محکم بعضى از حبوبات نشان مى دهد که چگونه آن نطفه حیاتى که در حقیقت نهال و درخت کوچکى است در دژى فوق العاده محکم محاصره شده است ، ولى دستگاه آفرینش آنچنان خاصیت تسلیم و نرمش به این دژ نفوذناپذیر، و آنچنان قدرت و نیرو به آن جوانه بسیار لطیف و ظریفى که در درون هسته و دانه پرورش مییابد، مى دهد که بتواند دیواره آن را بشکافد و از میان آن قد برافرازد، براستى این حادثه در جهان گیاهان حادثه شگرفى است که قرآن به عنوان یک نشانه توحید انگشت روى آن گذاشته است .
سپس مى گوید: موجود زنده را از مرده بیرون میفرستد، و موجودات مرده را از زنده (یخرج الحى من المیت و مخرج المیت من الحى ).
در حقیقت این جمله که نظیر آن در قرآن کرارا دیده مى شود اشاره به نظام مرگ و حیات و تبدیل یکى به دیگرى است ، گاهى از مواد آلى بیجان انواع چهره هاى حیات و زندگى در دل اقیانوسها و اعماق جنگلها و صحراها و بیابانها بیرون مى فرستد و از ترکیب موادى که هر کدام به تنهائى سم کشنده اى هستند مواد حیاتبخش مى سازد، و گاهى به عکس با دگرگونى مختصرى موجودات زنده نیرومند و پر قدرت را به موجود بیجانى تبدیل مى کند.
مساله حیات و زندگى موجودات زنده اعم از گیاهى و حیوانى ، از پیچیده ترین مسائلى است که هنوز علم و دانش بشر نتوانسته است پرده از روى اسرار آن بردارد و به مخفیگاه آن گام بگذارد که چگونه عناصر طبیعى و مواد آلى با یک جهش عظیم ، تبدیل به یک موجود زنده مى شوند.
ممکن است یک روز بشر بتواند با استفاده از ترکیبات مختلف طبیعى در تحت شرائط بسیار پیچیده اى موجود زنده اى به صورت مونتاژ کردن اجزاى یک ماشین که از پیش ساخته شده است ، بسازد، ولى نه عجز و ناتوانى امروز بشر و نه توانائى احتمالى او در آینده بر این کار، هیچیک نمى تواند از اهمیت موضوع حیات و حکایت نظام پیچیده آن از یک مبدء عالم و قادر بکاهد.
لذا مى بینیم قرآن براى اثبات وجود خدا بارها روى این مساله تکیه کرده است ، و پیامبران بزرگى همچون ابراهیم و موسى در برابر گردنکشانى همچون نمرود و فرعون ، بوسیله پدیده حیات و حکایت آن از وجود مبدء قادر و حکیم جهان استدلال مى کردند.
ابراهیم به نمرود ربى الذى یحیى و یمیت : خداى من کسى است که حیات مى بخشد و مى میراند (بقره - 358) و موسى در برابر فرعون مى گوید: و انزل من السماء ماء فاخرجنا به ازواجا من نبات شتى : (پروردگار من کسى است که از آسمان آبى فرو فرستاد و زوجهائى از انواع گیاهان به وجود آورد) (طه - 53).
البته نباید فراموش کرد که پیدایش موجودات زنده از مواد بیجان تنها در آغاز پیدایش حیات در روى زمین نبوده ، هم اکنون نیز با جذب آب و مواد دیگر به سلولهاى موجودات زنده در حقیقت لباس حیات در اندام این موجودات بیجان پوشانیده مى شود، بنابراین قانونى که در علوم طبیعى امروز مسلم است که مى گوید در شرائط امروز زمین هیچ موجود بیجانى تبدیل به موجود جاندار نمى شود و هر کجا موجود زنده اى پیدا شود حتما از تخم موجود زنده دیگرى بوده است ، هیچگونه منافاتى با آنچه گفتیم ندارد (دقت کنید).
از روایاتى که در تفسیر این آیه یا آیات مشابه آن از امامان اهل بیت (علیهم السلام ) به ما رسیده است استفاده مى شود که حیات و مرگ مادى نیست بلکه حیات و مرگ معنوى را نیز در بر مى گیرد افراد با ایمانى را مى بینیم که از پدرانى بى ایمان به وجود مى آیند، و افراد شرور و آلوده و بى ایمانى را مشاهده مى کنیم که از نسل افراد پاکند، و قانون وراثت را با اراده و اختیار خود نقض مى کنند که این خود یکى دیگر از نشانه هاى عظمت آفریدگار است که چنین قدرت اراده اى به انسان بخشیده است .
نکته دیگرى که توجه به آن در اینجا لازم است این است یخرج که فعل مضارع است همانند مخرج که اسم فاعل است دلالت بر استمرار دارد، یعنى نظام پیدایش حیات از موجودات مرده ، و پیدایش مردگان از موجودات زنده یک نظام دائمى و عمومى در جهان آفرینش است .
و در پایان آیه به عنوان تاکید و تحکیم مطلب مى فرماید: این است خداى شما و این است آثار قدرت و علم بى پایان او، با این حال چگونه از حق منحرف مى شوید و شما را به راه باطل مى کشانند؟ (ذلکم الله فانى تؤ فکون ).
در آیه دوم همانطور که گفتیم به سه نعمت از نعمتهاى جوى و آسمانى اشاره شده است . نخست مى گوید: خداوند شکافنده صبح است (فالق الاصباح ).
فلق (بر وزن خلق ) در اصل به معنى شکافتن است ، و اینکه صبح را فلق مى گویند نیز به همین مناسبت مى باشد، اصباح و صبح هر دو به یک معنى است .
تعبیر بالا از تعبیرهاى بسیار زیبائى است که در اینجا به کار رفته است ، زیرا تاریکى شب به پرده ضخیمى تشبیه شده که روشنائى سپیده دم آن را چاک زده از هم مى شکافد، و این موضوع هم درباره صبح صادق تطبیق مى کند و هم صبح کاذب ، زیرا کاذب به روشنائى کم رنگى گفته مى شود که در آخر شب به صورت عمودى از مشرق در آسمان پاشیده مى شود و همچون شکافى است که از طرف شرق به غرب در خیمه تاریک و سیاه شب پدید مى آید، و صبح صادق که بعد از آن طلوع مى کند به شکل نوار سفید و درخشان و زیبائى است که در آغاز در پهنه افق مشرق آشکار مى شود، گوئى چادر سیاه شب را از طرف پائین در امتداد شمال و جنوب شکافته و پیش مى رود و تدریجا بالا آمده و سراسر آسمان را فرا مى گیرد.
قرآن علاوه بر اینکه کرارا روى نعمت نور و ظلمت و شب و روز تکیه کرده ، در اینجا روى مساله طلوع صبح تکیه مى کند که یکى از نعمتهاى بزرگ پروردگار است زیرا مى دانیم این پدیده آسمانى نتیجه وجود جو زمین (یعنى قشر ضخیم هوا که دور تا دور این کره را پوشانیده ) مى باشد، اگر اطراف کره زمین همانند کره ماه جوى وجود نداشت نه بین الطلوعین و فلق وجود داشت و نه سپیدى آغاز شب و شفق ، بلکه آفتاب همانند یک میهمان ناخوانده بدون هیچ مقدمه سر از افق مشرق بر مى داشت و نور خیره کننده خود را در چشمهائى که به تاریکى شب عادت کرده بود فورا مى پاشید، و به هنگام غروب مانند یک مجرم
فرارى ، یک مرتبه از نظرها پنهان مى شد و در یک لحظه تاریکى و ظلمت وحشتناکى همه جا را فرا مى گرفت ، اما وجود جو زمین و فاصله اى که در میان تاریکى شب ، و روشنائى روز به هنگام طلوع و غروب آفتاب قرار دارد، انسان را تدریجا براى پذیرا شدن هر یک از این دو پدیده متضاد آماده مى سازد، و انتقال از نور به ظلمت و از ظلمت به نور، به صورت تدریجى و ملایم و کاملا مطبوع و قابل تحمل انجام میگردد، بسیار دیده ایم هنگام شب در یک اطاق پر نور که در یک لحظه چراغ خاموش مى شود چه حالت ناراحت کننده اى به همه دست مى دهد و اگر این خاموشى ساعتى طول بکشد، هنگامى که چراغ بدون مقدمه روشن مى شود باز حالت ناراحتى تازه اى به همه دست مى دهد، نور خیره کننده چراغ چشم را مى آزارد و براى دیدن اشیاء اطراف دچار زحمت مى شویم و اگر این موضوع تکرار پیدا کند مسلما براى چشم زیانبخش خواهد بود، شکافنده صبح این شکل را به صورت بسیار عالى براى بشر حل کرده است .
ولى براى اینکه تصور نشود شکافتن صبح دلیل این است که تاریکى و ظلمت شب ، چیز نامطلوب و یا مجازات و سلب نعمت است بلافاصله مى فرماید خداوند شب را مایه آرامش قرار داد (و جعل اللیل سکنا).
این موضوع مسلم است که انسان در برابر نور و روشنائى تمایل به تلاش و کوشش دارد، جریان خون متوجه سطح بدن مى شود، و تمام سلولها آماده فعالیت مى گردند، و به همین دلیل خواب در برابر نور چندان آرامبخش نیست ، ولى هر قدر محیط تاریک بوده باشد خواب عمیقتر و آرامبخش تر است ، زیرا در
تاریکى خون متوجه درون بدن مى گردد و به طور کلى سلولها در یک آرامى و استراحت فرو مى روند، به همین دلیل در جهان طبیعت نه تنها حیوانات بلکه گیاهان نیز به هنگام تاریکى شب به خواب فرو مى روند و با نخستین اشعه صبحگاهان جنب و جوش و فعالیت را شروع مى کنند، به عکس دنیاى ماشینى که شب را تا بعد از نیمه بیدار مى مانند، و روز را تا مدت زیادى بعد از طلوع آفتاب در خواب فرو مى روند، و نشاط و سلامت خود را از دست مى دهند.
در احادیثى که از طرق اهل بیت (علیهم السلام ) وارد شده دستورهائى مى خوانیم که همه با روح این مطلب سازگار است ، از جمله در نهج البلاغه از على (علیه السلام ) نقل شده که به یکى از دوستان خود دستور داد در آغاز شب هرگز به سیر خود ادامه مده زیرا خداوند شب را براى آرامش قرار داده است و آن را وقت اقامت نه کوچ کردن قرار داده در شب بدن خود را آرام بدار و استراحت کن .
در حدیثى که در کافى از امام باقر (علیه السلام ) نقل شده مى خوانیم : تزوج باللیل فانه جعل اللیل سکنا: (مراسم ازدواج را در شب قرار ده زیرا شب مایه آرامش است ) (همانطور که ازدواج و آمیزش صحیح جنسى نیز آرامبخش ‍ است ).
و نیز در کتاب کافى مى خوانیم : که امام على بن الحسین (علیهم السلام ) به خدمتکاران دستور مى داد که هرگز به هنگام شب و قبل از طلوع فجر حیوانات را ذبح نکنند و مى فرمود: ان الله جعل اللیل سکنا لکل شى ء: خداوند شب را براى همه چیز مایه آرامش قرار داده است .
سپس اشاره به سومین نعمت و نشانه عظمت خود کرده : و خورشید و ماه را وسیله حساب در زندگى شما قرار داد (و الشمس و القمر حسبانا).
حسبان (بر وزن لقمان ) مصدر از ماده حساب ، به معنى حساب کردن است ، و در اینجا ممکن است منظور این بوده باشد که گردش ‍ منظم و سیر مرتب این دو کره آسمانى (البته منظور از حرکت آن در نظر ما است که ناشى از حرکت زمین است ) موجب مى شود که شما بتوانید برنامه هاى مختلف زندگى خود را تحت نظام و حساب در آورید (همانطور که در تفسیر بالا ذکر کردیم ).
بعضى از مفسران نیز احتمال داده اند که منظور از جمله بالا این است که خود این دو کره آسمان تحت نظام و حساب و برنامه است .
بنابراین در صورت اول اشاره به یکى از نعمتهاى خداوند است براى انسانها، و در صورت دوم اشاره به یکى از نشانه هاى توحید و دلائل اثبات وجود خدا است ، و ممکن است اشاره به هر دو معنى بوده باشد.
و در هر صورت این موضوع بسیار جالب توجه است که ملیونها سال کره زمین به دور خورشید، و ماه به دور زمین گردش مى کند، و بر اثر آن قرص آفتاب در برابر برجهاى دوازدهگانه فلکى در نظر ما زمینیان گردش مى کند، و قرص ماه با هلال منظم خود و تغییر تدریجى و نوسان مرتب ظاهر مى شود، این گردش به قدرى حساب شده است که حتى لحظه اى پس و پیش نمى شود، اگر طول مسیر زمین را به دور خورشید در نظر بگیریم که در یک مدار بیضى شکل که شعاع متوسط آن 150 ملیون کیلومتر است مى گردد با آن نیروى عظیم جاذبه آفتاب ، و همچنین کره ماه که در هر ماه مسیر دایره مانند خود را با شعاع متوسط 384 هزار کیلومتر طى مى کند و نیروى عظیم جاذبه زمین دائما آن را به سوى خود مى کشد، آنگاه متوجه خواهیم شد که چه تعادل دقیقى در میان نیروى جاذبه این کرات از یکسو، و نیروى گریز از مرکز آنها از سوى دیگر، برقرار شده که در سیر منظم آنها لحظه اى وقفه یا کم و زیاد ایجاد نمیکند، و این ممکن نیست مگر
در سایه یک علم و قدرت بى انتها که هم طرح آن را بریزد و هم آن را دقیقا اجرا کند.
و لذا در پایان آیه مى گوید: این اندازه گیرى خداوندى است که هم توانا است و هم دانا (ذلک تقدیر العزیز العلیم ).


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت