تفسیرنمونه سوره انعام (قسمت2)

آیه و ترجمه


و من اءظلم ممن افترى على الله کذبا اءو کذب بایته انه لا یفلح الظلمون (21)
و یوم نحشرهم جمیعا ثم نقول للذین اءشرکوا اءین شرکاؤ کم الذین کنتم تزعمون (22)
ثم لم تکن فتنتهم إ لا اءن قالوا و الله ربنا ما کنا مشرکین (23)
انظر کیف کذبوا على اءنفسهم و ضل عنهم ما کانوا یفترون(24)


ترجمه :
21 - چه کسى ستمکارتر از کسى است که بر خدا دروغ بسته (و شریک براى او قائل شده است ) یا آیات او را تکذیب نموده ، مسلما ظالمان روى رستگارى نخواهند دید.
22 - آن روز که همه آنها را محشور میکنیم ، به مشرکان میگوئیم : معبودهایتان که آنها را شریک خدا مى پنداشتید کجا هستند؟ (و چرا به یارى شما نمى شتابند؟).
23 - سپس پاسخ و عذر آنها چیزى جز این نیست که مى گویند به خداوندى که پروردگار ما است سوگند که ما مشرک نبودیم .
24 - ببین چگونه به خودشان (نیز) دروغ مى گویند و آنچه را به دروغ شریک خدا مى پنداشتند از دست میدهند.
تفسیر:
بزرگترین ظلم
در تعقیب برنامه کوبیدن همه جانبه (شرک و بت پرستى ) در نخستین آیه بالا با صراحت به صورت استفهام انکارى مى گوید: (چه کسى ستمکارتر از مشرکانى است که بر خدا دروغ بسته و شریک براى او قرار داده و یا آیات او را تکذیب نموده اند).
(و من اظلم ممن افترى على الله کذبا او کذب بایاته ).
در حقیقت جمله اول اشاره به انکار توحید است ، و جمله دوم اشاره به انکار نبوت ، و به راستى ظلمى از این بالاتر نمى شود که انسان جماد بى ارزش و یا انسان ناتوانى را همتاى وجود نامحدودى قرار دهد که بر سراسر جهان هستى حکومت میکند، این کار از سه جهت ظلم محسوب میشود: ظلم نسبت به ذات پاک او که شریکى براى او قائل شده ، و ظلم بر خویشتن که شخصیت و ارزش ‍ وجود خود را تا سر حد پرستش یک قطعه سنگ و چوب پائین آورده ، و ظلم بر اجتماع که بر اثر شرک گرفتار تفرقه و پراکندگى و دور شدن از روح وحدت و یگانگى شده است . مسلما هیچ ستمگرى - مخصوصا چنین ستمگرانى که ستم آنها همه انبه است - روى سعادت و رستگارى نخواهند دید (انه لا یفلح الظالمون ).
البته در آیه فوق صریحا کلمه شرک ذکر نشده ولى با توجه به آیات قبل و آیات بعد که همگى پیرامون مسئله شرک صحبت مى کند روشن مى شود که منظور از کلمه افتراء در این آیه همان تهمت شریک قائل شدن براى ذات خدا است .
قابل توجه اینکه : در 15 مورد از قرآن مجید افرادى به عنوان ظالمترین و ستمکارترین مردم معرفى شده اند که همه با جمله استفهامیه و من اظلم یا فمن اظلم (چه کسى ستمکارتر است ) شروع شده است ، گر چه بسیارى از این آیات درباره شرک و بت پرستى و انکار آیات الهى سخن مى گوید، یعنى ناظر به اصل توحید است ، ولى بعضى از آنها نیز درباره مسائل دیگر میباشد مانند و من اظلم ممن منع مساجد الله ان یذکر فیها اسمه چه کسى ستمکارتر است از آنهائى که مانع ذکر نام خدا در مساجد شوند؟ (بقره - 114).
و در مورد دیگر میخوانیم : و من اظلم ممن کتم شهادة عنده من الله :
چه کسى ستمکارتر است از آنها که کتمان شهادت میکنند؟ (بقره - 140)
در اینجا این سؤ ال پیش مى آید: چگونه ممکن است هر یک از این طوائف ستمکارترین مردم باشند؟ در صورتى که ظالمترین تنها بر یک طائفه از آنها صدق مى کند.
در پاسخ میتوان گفت : همه این امور در حقیقت از یکجا ریشه میگیرد و آن مسئله شرک و کفر و عناد است زیرا منع مردم از ذکر خدا در مساجد و سعى و کوشش در ویران ساختن آنها نشانه کفر و شرک است ، و همچنین کتمان شهادت که ظاهرا منظور از آن کتمان شهادت بر حقایقى است که موجب سرگردانى مردم در وادى کفر میشود از چهره هاى گوناگون شرک و انکار خداوند یگانه است .
در آیه بعد پیرامون سرنوشت مشرکان در رستاخیز بحث میشود، تا روشن گردد آنها با اتکاء به مخلوقات ضعیفى همچون بتها نه آرامشى براى خود در این جهان فراهم ساختند و نه در جهان دیگر و مى گوید:
آن روز که همه اینها را یکجا مبعوث مى کنیم به مشرکان مى گوئیم معبودهاى ساختگى شما که آنها را شریک خدا مى پنداشتید کجا هستند؟ و چرا به یارى شما نمى شتابند؟ چرا هیچگونه اثرى از قدرتنمائى آنها در این عرصه وحشتناک دیده نمیشود؟ (و یوم نحشرهم جمیعا ثم نقول للذین اشرکوا این شرکائکم الذین کنتم تزعمون ).
مگر بنا نبود آنها در مشکلات شما را یارى کنند؟ و شما به این امید به آنها پناه مى بردید؟ پس چرا کمترین اثرى از آنها دیده نمى شود؟. آنها در بهت و حیرت و وحشت عجیبى فرو مى روند و پاسخى در برابر این سؤ ال ندارند جز اینکه سوگند یاد کنند که به خدا قسم ما هیچگاه مشرک نبودیم به گمان اینکه در آنجا نیز میتوان حقائق را انکار کرد (ثم لم تکن فتنتهم الا ان قالوا و الله ربنا ما کنا مشرکین ).
در اینکه (فتنه ) در آیه فوق به چه معنى است ، میان مفسران گفتگو است ، بعضى آن را به معنى پوزش و معذرت و بعضى به معنى پاسخ و بعضى به معنى شرک گرفته اند.
این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که منظور از فتنه و افتنان همان دلباختگى به چیزى است یعنى نتیجه دلباختگى آنها به شرک و بت پرستى که پرده اى بر روى اندیشه و خرد آنها افکنده این شده است ، که در قیامت که پرده ها کنار مى رود متوجه خطاى بزرگ خود بشوند و از اعمال خود بیزارى جویند و به کلى انکار کنند.
و اصل فتنه در لغت چنانکه (راغب ) در (مفردات ) مى گوید: آن است که طلا را در آتش بیفکنند و زیر فشار حرارت قرار دهند تا باطن آن آشکار گردد و معلوم شود خالص است یا ناخالص ؟ این معنى را در آیه فوق مى توان به عنوان یک تفسیر دیگر پذیرفت ، زیرا آنها هنگامى که در روز رستاخیز در فشار سخت و وحشتهاى آن روز فرو مى روند بیدار مى شوند و به خطاى خود واقف مى گردند و براى نجات خود اعمال گذشته را انکار مى کنند.
در آیه بعد براى اینکه مردم از سرنوشت رسواى این افراد عبرت گیرند مى گوید: درست توجه کن ببین اینها کارشان به کجا مى رسد که به کلى از روش و مسلک خویش بیزارى جسته و آن را انکار مى کنند و حتى به خودشان نیز دروغ مى گویند (انظر کیف کذبوا على انفسهم ).
و تمام تکیه گاههائى که براى خود انتخاب کرده بودند و آنها را شریک خدا مى پنداشتند همه را از دست مى دهند و دستشان به جائى نمى رسد (و ضل عنهم ما کانوا یفترون ).
نکته ها
در اینجا به چند نکته باید توجه داشت
1 - منظور از انظر (نگاه کن ) مسلما نگاه کردن با دیده عقل است نه دیده حس . زیرا صحنه هاى قیامت در دنیا قابل مشاهده نیست .
2 - اینکه مى گوید: آنها بر خودشان دروغ بستند یا به معنى این است که آنها در دنیا خود را فریب دادند و از راه حق بیرون رفتند، و یا اینکه در جهان دیگر که سوگند یاد مى کنند که ما مشرک نبوده ایم در حقیقت به خودشان دروغ مى بندند زیرا مسلما آنها مشرک بودند.
3 - در اینجا سؤ الى باقى مى ماند و آن اینکه : از آیه فوق استفاده مى شود که مشرکان ، سابقه شرک خود را در روز قیامت انکار مى کنند، و حال آنکه وضع روز قیامت و مشاهده حسى حقائق طورى است که هیچکس به خود اجازه نمى دهد سخنى بر خلاف حق بگوید، درست مثل اینکه در روز روشن هیچ دروغگوئى را نمى بینیم که در برابر آفتاب بایستد و بگوید هوا تاریک است ، به علاوه از بعضى از آیات دیگر چنین استفاده مى شود که آنها روز قیامت صریحا به شرک خود اعتراف مى کنند و هیچ حقیقتى را کتمان نمى نمایند و لا یکتمون الله حدیثا (نساء - 42).
در پاسخ این سؤ ال دو جواب مى توان گفت :
نخست اینکه در روز قیامت مراحلى وجود دارد، در مراحل نخستین مشرکان خیال مى کنند مى توانند با دروغ گفتن از کیفرهاى دردناک الهى رهائى یابند لذا طبق عادت دیرینه خویش متوسل به دروغ مى شوند، ولى در مراحل بعد که مى فهمند روزنه اى براى فرار از این طریق وجود ندارد، به اعمال خود اعتراف مى نمایند.
در حقیقت گویا در روز رستاخیز پرده ها تدریجا از مقابل چشم انسان کنار مى رود، در آغاز که مشرکان هنوز به دقت پرونده هاى خود را بررسى نکرده اند متوسل به دروغ مى شوند، اما در مراحل بعد که پرده ها بالاتر مى رود، و همه چیز را حاضر مى بینند، چاره اى جز اعتراف ندارند، درست مانند افراد مجرمى که در آغاز بازجوئى همه چیز، حتى آشنائى با دوستان خود را انکار مى کنند، اما هنگامى که اسناد و مدارک زنده جرم به آنها ارائه داده مى شود، مى بینند مطلب به حدى روشن است که جاى انکار نیست ، لذا اعتراف مى کنند و همه چیز را مى گویند. این پاسخ در حدیثى از امیر مؤ منان على (علیه السلام ) نقل شده است .
دیگر اینکه آیه فوق در مورد کسانى است که واقعا خود را مشرک نمى دیدند همانند مسیحیان که قائل به خدایان سه گانه اند و در عین حال خود را موحد مى پندارند، یا کسانى که دم از توحید مى زدند ولى عمل آنها بوى شرک مى داد زیرا دستورات پیامبران را زیر پا گذاشته بودند و به غیر خدا تکیه داشتند، و ولایت اولیاى الهى را انکار مى کردند و در عین حال خود را موحد مى پنداشتند، اینها در روز قیامت قسم یاد مى کنند که ما موحد بوده ایم ولى به زودى به آنها مى فهمانند که آنها در باطن جزء مشرکان بودند - این پاسخ نیز در روایات متعددى از على (علیه السلام ) و امام صادق (علیه السلام ) نقل شده است . و هر دو پاسخ قابل قبول است .

آیه و ترجمه


و منهم من یستمع إ لیک و جعلنا على قلوبهم اءکنة اءن یفقهوه و فى ءاذانهم وقرا و إ ن یروا کل ءایة لا یؤ منوا بها حتى إ ذا جاءوک یجدلونک یقول الذین کفروا إ ن هذا إ لا اءسطیر الا ولین (25)
و هم ینهون عنه و ینون عنه و إ ن یهلکون إ لا اءنفسهم و ما یشعرون (26)


ترجمه :
25 - پاره اى از آنها به تو گوش فرا مى دهند ولى بر دلهاى آنان پرده ها افکنده ایم تا آنرا نفهمند و در گوش آنها سنگینى قرار داده ایم و (آنها بقدرى لجوجند) که اگر تمام نشانه هاى حق را ببینند ایمان نمى آورند، تا آنجا که وقتى به سراغ تو مى آیند با تو به پرخاشگرى برمى خیزند و کافران مى گویند اینها افسانه هاى پیشینیان است .
26 - آنها دیگران را از آن باز مى دارند و خود نیز از آن دورى مى کنند، آنها جز خود را هلاک نمى کند ولى نمى فهمند.

تفسیر:
نفوذ ناپذیران
در این آیه اشاره به وضع روانى بعضى از مشرکان شده که در برابر شنیدن حقائق کمترین انعطاف از خود نشان نمى دهند - سهل است - به دشمنى با آن نیز برمى خیزند و با وصله هاى تهمت خود و دیگران را از آن دور نگاه مى دارند، درباره اینها چنین مى گوید: بعضى از آنان به سوى تو گوش مى دهند ولى بر دلهاى آنها پرده هائى افکنده ایم تا آن را درک نکنند و در گوشهاى آنها سنگینى ایجاد کرده ایم تا آن را نشنوند! (و منهم من یستمع الیک و جعلنا على قلوبه ان یفقهوه و فى اذانهم و قرا).
در حقیقت تعصبهاى کورکورانه جاهلى ، و فرو رفتن در منافع مادى ، و پیروى از هوا و هوسها، آنچنان بر عقل و هوش آنها چیره شده که گویا در زیر سرپوش و پرده اى قرار گرفته است نه حقیقتى را مى شنوند و نه درک صحیح از مسائل دارند.
شاید کرارا گفته ایم که اگر این گونه مسائل نسبت به خدا داده مى شود در حقیقت اشاره به قانون علیت و خاصیت عمل است ، یعنى ادامه در کجروى و اصرار در لجاجت و بدبینى ، اثرش این است که روح و روان آدمى را به شکل خود در مى آورند و آن را همانند آئینه کج و معوجى مى کنند که قیافه همه چیز را کج و معوج نشان مى دهد. تجربه این حقیقت را ثابت کرده است که افراد بدکار و گناهکار در آغاز از کار خود احساس ناراحتى مى کنند، اما تدریجا به آن خو گرفته و شاید روزى فرا رسد که اعمال زشت خود را واجب و لازم بشمرند و به تعبیر دیگر این یکى از مجازاتهاى اصرار و پافشارى در گناه و مخالفت با حق است که دامان گناهکاران لجوج را مى گیرد.
لذا مى گوید کار اینها به جائى رسیده است که (اگر تمام آیات و نشانه هاى خدا را ببینند باز ایمان نمى آورند) (و ان یروا کل آیة لا یؤ منوابها).
و از این بالاتر هنگامى که به نزد تو بیایند به جاى اینکه گوش جان را به سخنان تو متوجه سازند و حداقل به صورت یک جستجوگر، به احتمال یافتن حقیقتى پیرامون آن بیندیشند، با روح و فکر منفى در برابر تو ظاهر مى شوند، و هدفى جز مجادله و پرخاشگرى و خرده گیرى ندارند (حتى اذا جاؤ ک یجاد لونک ).
آنها با شنیدن سخنان تو که از سرچشمه وحى تراوش کرده و بر زبان حقگوى تو جارى شده است متوسل به ضربه تهمت شده ، مى گویند: (اینها چیزى جز افسانه ها و داستانهاى ساختگى پیشینیان نیست )! (یقول الذین کفروا ان هذا الا اساطیر الاولین ).
در آیه بعد مى گوید آنها به این مقدار نیز قناعت نمى کنند و علاوه بر اینکه خود گمراهند پیوسته تلاش مى کنند افراد حق طلب را با سمپاشیهاى گوناگون از پیمودن این مسیر باز دارند، لذا (آنها را از نزدیک شدن به پیامبر نهى مى کنند) (و هم ینهون عنه ).
(و خودشان نیز از او فاصله مى گیرند) (و یناون عنه ).
بى خبر از اینکه هر کس با حق در افتد تیشه بر ریشه خود زده ، و سرانجام طبق سنت ثابت آفرینش ، چهره حق از پشت ابرها نمایان مى گردد و با جاذبه اى که دارد پیروز خواهد شد و باطل همانند کفهاى بى ارزش روى آب نابود مى گردد، بنابراین تلاش و فعالیت آنها به شکست خودشان منتهى خواهد شد و جز خود را هلاک نمى کنند، ولى قدرت بر درک این حقیقت ندارند) (و ان یهلکون الا انفسهم و ما یشعرون ).
تهمتى بزرگ بر ابوطالب مؤ من قریش
از آنچه در تفسیر آیه فوق گفته شد به خوبى روشن مى شود که این آیه بحثهاى مربوط به مشرکان لجوج و دشمنان سرسخت پیامبر را تعقیب مى کند و ضمیر هم طبق قواعد ادبى به کسانى بر مى گردد که در آیه مورد بحث قرار گرفته اند، یعنى کافران متعصبى که از هیچگونه آزار به پیامبر و ایجاد مانع در راه دعوت او مضایقه نداشتند.
ولى با نهایت تاسف دیده مى شود که بعضى از مفسران اهل تسنن بر خلاف
تمام قواعد ادبى آیه دوم را از آیه قبل بریده و آن را در باره ابوطالب پدر امیر مؤ منان على (علیه السلام ) دانسته اند!
آنها آیه را چنین معنى مى کنند جمعى هستند، از پیامبر اسلام دفاع مى کنند ولى در عین حال از او فاصله مى گیرند! (و هم ینهون عنه و ینؤ ن عنه ).
پاره دیگرى از آیات قرآن را که در جاى خود به آن اشاره خواهد شد. مانند آیه 114 توبه و 56 قصص نیز گواه بر مدعاى خود قرار مى دهند.
ولى تمام علماى شیعه و بعضى از بزرگان اهل تسنن مانند ابن ابى الحدید شارح نهج البلاغه و قسطلانى در ارشاد السارى وزینى دحلان در حاشیه سیره حلبى ابوطالب را از مؤ منان اسلام مى دانند، در منابع اصیل اسلام نیز شواهد فراوانى براى این موضوع مى یابیم که با بررسى آنها در تعجب و حیرت عمیق فرو میرویم که چرا ابوطالب از طرف جمعى این چنین مورد بى مهرى و اتهام قرار گرفته است ؟!
کسى که با تمام وجود خود از پیامبر اسلام دفاع مى کرد، و بارها خود و فرزند خویش را در مواقع خطر همچون سپر در برابر وجود پیامبر اسلام قرار داد چگونه ممکن است مورد چنین اتهامى واقع شود؟!
این جا است که محققان باریک بین چنین حدس زده اند که موج مخالفت بر ضد ابوطالب یک موج سیاسى است که از مخالفت شجره خبیثه بنى امیه با موقعیت على (علیه السلام ) سرچشمه گرفته است .
زیرا: این تنها ابوطالب نیست که بخاطر نزدیکیش با على (علیه السلام ) اینچنین مورد تهاجم قرار گرفته ، بلکه مى بینیم هر کس در تاریخ اسلام بنحوى از انحاء ارتباط نزدیک با امیر مومنان على (علیه السلام ) داشته از این حملات ناجوانمردانه بر کنار نمانده است ، در حقیقت ابوطالب گناهى نداشت جز اینکه پدر على بن ابى طالب پیشواى بزرگ اسلام بود!
در اینجا فشرده اى از دلائل گوناگونى که بروشنى ، گواهى بر ایمان ابوطالب
مى دهد فهرست وار مى آوریم و شرح بیشتر را به کتابهائى که در این زمینه نوشته شده موکول مى کنیم :
1 - ابوطالب قبل از بعثت پیامبر اکرم (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بخوبى مى دانست که فرزند برادرش بمقام نبوت خواهد رسید زیرا مورخان نوشته اند در سفرى که ابوطالب با کاروان قریش به شام رفت برادرزاده دوازده ساله خود محمد را نیز با خویش همراه برد، در این سفر علاوه بر کرامات گوناگونى که از او دید، همینکه کاروان با راهبى بنام بحیرا که سالیان درازى در صومعه مشغول عبادت بود و آگاهى از کتب عهدین داشت و کاروانهاى تجارتى در مسیر خود بزیارت او مى رفتند برخورد کردند، در بین کاروانیان ، محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) که آن روز دوازده سال بیش نداشت نظر راهب را بخود جلب کرد.
بحیرا پس از اندکى خیره شدن و نگاههاى عمیقانه و پر معنى به او گفت این کودک به کدام یک از شما تعلق دارد؟ جمعیت به ابوطالب اشاره کردند او اظهار داشت برادرزاده من است .
(بحیرا) گفت این طفل آینده درخشانى دارد این همان پیامبرى است که کتابهاى آسمانى از رسالت و نبوتش خبر داده اند و من تمام خصوصیات او را در کتب خوانده ام !
ابوطالب پیش از این برخورد و برخوردهاى دیگر از قرائن دیگر نیز به نبوت پیامبر اکرم و معنویت او پى برده بود.
طبق نقل دانشمند اهل تسنن شهرستانى (صاحب ملل و نحل ) و دیگران در یکى از سالها آسمان مکه برکتش را از اهلش باز داشت و خشکسالى سختى به مردم روى آورد، ابوطالب دستور داد تا برادرزاده اش محمد را که کودکى شیر خوار
بود حاضر ساختند پس از آنکه کودک را در حالى که در قنداقهاى پیچیده شده بود به او دادند در برابر کعبه ایستاد و با تضرع خاصى سه مرتبه طفل شیر خوار را بطرف بالا انداخت و هر مرتبه مى گفت : (پروردگارا! بحق این کودک باران پر برکتى بر ما نازل فرما) چیزى نگذشت که توده اى ابر از کنار افق پدیدار گشت و آسمان مکه را فرا گرفت ، سیلاب آنچنان جارى شد که بیم آن مى رفت مسجد الحرام ویران شود. سپس شهرستانى مى نویسد همین جریان که دلالت بر آگاهى ابوطالب از رسالت و نبوت برادرزداه اش از آغاز کودکى دارد ایمان وى را به پیامبر مى رساند و اشعار ذیل را بعدها ابوطالب به همین مناسبت سروده است :
و ابیض یستسقى الغمام بوجهه ثمال الیتامى عصمة للارامل
(او روشن چهره اى است که ابرها به خاطر او مى بارند، او پناهگاه یتیمان و حافظ بیوه زنان است ).
یلوذ به الهلاک من آل هاشم فهم عنده فى نعمة و فواضل
هلاک شوندگان از بنى هاشم به او پناه مى برند، و بوسیله او از نعمتها و احسانها بهره مى گیرند.
و میزان عدل لا یخیس شعیرة و وزان صدق وزنه غیر هائل
او میزان عدالتى است که یک جو تخلف نمى کند، و وزن کننده درستکارى است که توزین او بیم اشتباه ندارد.
جریان توجه قریش را در هنگام خشکسالى به ابوطالب و سوگند دادن ابوطالب خدا را بحق او علاوه بر شهرستانى بسیارى از مورخان بزرگ نقل کرده اند، علامه امینى در الغدیر آنرا از کتاب شرح بخارى و المواهب اللدنیه و الخصائص الکبرى و شرح بهجة المحافل و سیره حلبى و سیره نبوى و طلبة الطالب نقل کرده است .
2 - به علاوه در کتب معروف اسلامى اشعارى از ابوطالب در اختیار ما است که مجموعه آنها در دیوانى بنام دیوان ابوطالب گردآورى شده است که تعدادى از آنها را در ذیل مى آوریم :
و الله لن یصلوا الیک بجمعهم حتى اوسد فى التراب دفینا
(اى برادرزاده تا ابوطالب در میان خاک نخوابیده و لحد را بستر نساخته هرگز دشمنان به تو دست نخواهند یافت )
فاصدع بامرک ما علیک غضاضة و ابشر بذاک و قرمنک عیونا
(بنابراین از هیچ چیز مترس و ماموریت خود را ابلاغ کن بشارت ده و چشمها را روشن ساز!)
و دعوتنى و علمت انک ناصحى و لقد دعوت و کنت ثم امینا
(مرا بمکتب خود دعوت کردى و خوب مى دانم که هدفت تنها پند دادن و بیدار ساختن من بوده است ، تو در دعوت خود امین و درستکارى )
و لقد علمت ان دین محمد(ص ) من خیر ادیان البریة دینا
(من هم این را دریافتم که مکتب و دین محمد بهترین دین و مکتبها است ! و نیز گفته است ،)
الم تعلموا انا وجدنا محمدا رسولا کموسى خط فى اول الکتب
(اى قریش آیا نمى دانید که ما محمد را همانند موسى پیامبر و رسول خدا مى دانیم و نام و نشان او در کتب آسمانى قید گردیده است (و ما آنرا یافته ایم ).)
و ان علیه فى العباد محبة و لا حیف فى من خصه الله فى الحب
(بندگان خدا علاقه ویژه اى بوى دارند و نسبت به کسى که خدا او را بمحبت خود اختصاص داده است این علاقه بى مورد نیست .)
ابن ابى الحدید پس از نقل قسمت زیادى از اشعار ابوطالب (که ابن شهر آشوب در متشابهات القرآن آنها را سه هزار بیت مى داند) مى گوید:
از مطالعه مجموع این اشعار براى ما هیچگونه تردیدى نخواهد ماند که ابوطالب بمکتب برادرزاده اش ایمان داشته است .
3 - احادیثى از پیامبر اکرم (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نیز نقل شده که گواهى آن حضرت را به ایمان عموى فداکارش ابوطالب روشن مى سازد از جمله طبق نقل نویسنده کتاب ابوطالب مؤ من قریش : چون ابوطالب در گذشت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) پس از تشیع جنازه او ضمن سوگوارى که در مصیبت از دست دادن عمویش مى کرد، مى گفت :
وا ابتاه ! وا ابا طالباه ! وا حزناه علیک ! کیف اسلو علیک یا من ربیتنى صغیرا، واجبتنى کبیرا، و کنت عندک بمنزلة العین من الحدقه و الروح من الجسد.
(واى پدرم ! واى ابوطالب ! چقدر از مرگ تو غمگینم ؟ چگونه مصیبت تو را فراموش کنم اى کسى که در کودکى مرا پرورش دادى ، و در بزرگى دعوت مرا اجابت نمودى ، و من در نزد تو همچون چشم در حدقه و روح در بدن بودم ).
و نیز پیوسته اظهار مى داشت : ما نالت منى قریش شیئا اکرهه حتى مات ابوطالب .
(قریش هیچگاه نتوانست مکروهى بر من وارد کند مگر زمانى که ابوطالب از جهان رفت .)
4 - از طرفى مسلم است که سالها قبل از مرگ ابوطالب پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مامور شد هیچگونه رابطه دوستانه با مشرکان نداشته باشد، با این حال اینهمه اظهار علاقه و مهر به ابوطالب نشان مى دهد که پیامبر او را معتقد به مکتب توحید مى دانسته است و گر نه چگونه ممکن بود دیگران را از دوستى با مشرکان نهى کند و خود با ابوطالب تا سر حد عشق ، مهر ورزد؟!
5 - در احادیثى که از طرق اهل بیت رسیده است نیز مدارک فراوانى بر ایمان و اخلاص ابوطالب دیده مى شود که نقل آنها در اینجا بطول مى انجامد این احادیث آمیخته با استدلالات منطقى و عقلى است مانند روایتى که از امام چهارم (علیه السلام ) نقل گردیده است که حضرتش پس از این که در پاسخ سؤ الى اظهار مى دارد ابوطالب مؤ من بود مى فرماید: ان هنا قوما یزعمون انه کافر سپس فرمود (وا عجبا کل العجب ایطعنون على ابى طالب او على رسول الله (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و قد نهاه الله ان تقر مؤ منة مع کافر غیر آیة من القرآن و لا یشک احد ان فاطمة بنت اسد رضى الله تعالى عنها من المؤ منات السابقات فانها لم تزل تحت ابى طالب حتى مات ابوطالب رضى الله عنه ).
یعنى راستى در شگفتم که چرا برخى مى پندارند که ابوطالب کافر بوده است ! آیا نمى دانند که با این عقیده بر پیامبر و ابوطالب طعنه مى زنند؟ مگر نه این است که در چندین آیه از آیات قرآن از این موضوع منع شده است که زن بعد از اسلام آوردن در قید زوجیت کافر خود نماند و این مسلم است که فاطمه بنت اسد از پیشگامان در اسلام است و تا پایان عمر ابوطالب همسرش بود.
6 - از همه اینها گذشته اگر در هر چیز تردید کنیم در این حقیقت هیچکس نمى تواند تردید کند که ابوطالب از حامیان درجه اول اسلام و پیامبر بود حمایت او از پیامبر و اسلام بحدى بود که هرگز نمى توان آنرا با علایق و پیوندهاى خویشاوندى و تعصبات قبیله اى تفسیر کرد.
نمونه زنده آن داستان شعب ابوطالب است همه مورخان نوشته اند هنگامى که قریش پیامبر و مسلمانها را در یک محاصره اقتصادى و اجتماعى و سیاسى شدید قرار دادند و روابط خود را با آنها قطع کردند ابوطالب یگانه حامى و مدافع حضرت سه سال از همه کارهاى خود دست کشید و بنى هاشم را به دره اى که در میان
کوههاى مکه قرار داشت و به شعب ابوطالب معروف بود برد و آنجا سکنى گزید. فداکارى را بجائى رسانید که اضافه بر ساختن برجهاى مخصوصى بخاطر جلوگیرى از حمله قریش هر شب پیامبر را از خوابگاه خود بلند مى کرد و جایگاه دیگرى براى استراحت او تهیه مى نمود و فرزند دلبندش على (علیه السلام ) را بجاى او مى خوابانید و هنگامى که على (علیه السلام ) مى گفت پدر جان من با این وضع بالاخره کشته خواهم شد پاسخ مى دهد عزیزم بردبارى را از دست مده هر زنده بسوى مرگ رهسپار است من ترا فداى فرزند عبدالله نمودم جالب توجه اینکه على (علیه السلام ) در جواب پدر مى گوید پدر جان این کلام من نه بخاطر این بود که از کشته شدن در راه محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) هراسى دارم بلکه بخاطر این بود که مى خواستم بدانى چگونه در برابر تو مطیع و آماده براى یارى احمدم ما معتقدیم هر کس تعصب را کنار گذاشته و بیطرفانه سطور طلائى تاریخ را درباره ابوطالب مطالعه کند با ابن ابى الحدید شارح نهج البلاغه هم صدا شده و مى گوید:
و لو لا ابوطالب و ابنه لما مثل الدین شخصا و قاما
فذاک بمکة آوى و حامى و هذا بیثرب جس الحماما
هر گاه ابوطالب و فرزند برومندش نبود هرگز دین و مکتب اسلام بجاى نمى ماند و قد راست نمى کرد ابوطالب در مکه بیارى پیامبر شتافت و على (علیه السلام ) در یثرب (مدینه ) در راه حمایت از اسلام در گرداب مرگ فرو رفت !

آیه و ترجمه


و لو ترى إ ذ وقفوا على النار فقالوا یلیتنا نرد و لا نکذب بایت ربنا و نکون من المؤ منین (27)
بل بدا لهم ما کانوا یخفون من قبل و لو ردوا لعادوا لما نهوا عنه و إ نهم لکذبون (28)


ترجمه :
27 - اگر (حال آنها را) ببینى هنگامى که در برابر آتش ایستاده اند که مى گویند اى کاش (بار دیگر به دنیا) باز مى گشتیم و آیات پروردگارمان را تکذیب نمى کردیم و از مؤ منان مى شدیم .
28 - (آنها در واقع پشیمان نیستند) بلکه اعمال و نیاتى را که قبلا پنهان مى کردند، در برابر آنها آشکار شده (و به وحشت فرو رفته اند) و اگر باز گردند به همان اعمالى که نهى شده اند، باز مى گردند و آنها دروغ گویند.
تفسیر:
بیدارى زودگذر و بى اثر!
در دو آیه گذشته به قسمتى از اعمال لجوجانه مشرکان اشاره شده ، و در این دو آیه صحنه اى از نتائج اعمال آنها مجسم گردیده است تا بدانند چه سرنوشت شومى در پیش دارند و بیدار شوند یا لا اقل وضع آنها عبرتى براى دیگران گردد!
نخست مى گوید: (اگر حال آنها را به هنگامى که در روز رستاخیز در برابر آتش دوزخ قرار گرفته اند ببینى تصدیق خواهى کرد که به چه عاقبت دردناکى گرفتار شده اند) (و لو ترى اذ وقفوا على النار...)
آنها در آن حالت چنان منقلب مى شوند که فریاد بر مى کشند اى کاش براى نجات از این سرنوشت شوم ، و جبران کارهاى زشت گذشته بار دیگر به دنیا باز مى گشتیم ، و در آنجا آیات پروردگار خود را تکذیب نمى کردیم و در صف مؤ منان قرار مى گرفتیم (فقالوا یالیتنا نرد و لا نکذب بایات ربنا و نکون من المؤ منین ).
در آیه بعد اضافه مى کند که این آرزوى دروغینى بیش نیست ، بلکه به خاطر آن است که در آن جهان (آنچه را از عقائد و نیات و اعمال شوم خویش مخفى مى داشتند همه براى آنها آشکار گردیده ) و موقتا بیدار شده اند (بل بدا لهم ما کانوا یخفون من قبل ).
ولى این بیدارى ، بیدارى پایدار و پا بر جا نیست ، و به خاطر شرائط و اوضاع خاصى پدید آمده است ، و لذا (اگر به فرض محال بار دیگر به این جهان برگردند به سراغ همان کارهائى مى روند که از آن نهى شده بودند) (و لو ردوا لعادوا لما نهوا عنه ).
بنابراین (آنها در آرزو و ادعاى خویش صادق نیستند و دروغ مى گویند) (و انهم لکاذبون ).
نکته ها
در اینجا به چند نکته باید توجه کرد:
1 - نخست اینکه از ظاهر جمله بدالهم براى آنها آشکار شد چنین استفاده مى شود که آنها یک سلسله از حقائق را نه تنها براى مردم بلکه خود نیز مخفى مى کردند که در عرصه قیامت بر آنها آشکار مى شود، و این جاى تعجب نیست که انسان حقیقتى را حتى از خودش کتمان کند و بر وجدان و فطرت خویش سرپوش بگذارد، تا به آرامش کاذبى دست یابد.
مسئله فریب وجدان و مخفى کردن حقائق از خویش از مسائل قابل ملاحظهاى است که در بحثهاى مربوط به فعالیت وجدان مورد دقت قرار گرفته است ، مثلا بسیارى از افراد هوسران را مى بینیم که به زیان شدید اعمال هوس آلود خود متوجه شده اند اما براى اینکه با خیال راحت اعمال خویش را ادامه دهند سعى مى کنند به نوعى این آگاهى را در خود مستور دارند.
ولى بسیارى از مفسران بدون توجه تعبیر (لهم ) آیه را طورى تفسیر کرده اند که منطبق بر اعمالى مى شود که از مردم مخفى مى داشتند. (دقت کنید)
2 - ممکن است گفته شود آرزو کردن چیزى نیست که دروغ و راست در آن باشد، و به اصطلاح از قبیل انشاء است و در انشاء صدق و کذب وجود ندارد، ولى این سخن درست نیست زیرا بسیارى از انشاءها یک مفهوم خبرى به همراه دارد که صدق و کذب در آن راه مى یابد، مثلا گاه مى شود کسى مى گوید: آرزو مى کنم خداوند به من مال فراوانى دهد و به شما کمک کنم ، البته این یک آرزو است ، ولى مفهوم آن این است که اگر خداوند چنین مالى به من بدهد من به تو کمک خواهم کرد و این یک مفهوم خبرى است که ممکن است دروغ بوده باشد و لذا طرف مقابل که از بخل و تنگ نظرى او آگاه است مى گوید دروغ مى گوئى اگر هم به تو بدهد هرگز چنین نخواهى کرد (این موضوع در بسیارى از جمله هاى انشائیه دیده مى شود).
3 - اینکه در آیه مى خوانیم اگر آنها به دنیا برگردند باز همان کارها را تکرار مى کنند به خاطر این است که بسیارى از مردم هنگامى که با چشم خود نتائج اعمال خویش را ببینند، یعنى به مرحله شهود برسند، موقتا ناراحت و پشیمان شده و آرزو مى کنند که بتوانند اعمال خویش را به نوعى جبران نمایند، اما این ندامتها که مربوط به همان حال شهود و مشاهده نتیجه عمل است ندامتهاى ناپایدارى مى باشد که براى همه کس به هنگام روبرو شدن با مجازاتهاى عینى پیدا مى شود اما هنگامى که مشاهدات عینى کنار رفت این خاصیت نیز زائل مى شود، و وضع سابق تکرار مى گردد.
همانند بت پرستانى که به هنگام گرفتار شدن در طوفانهاى سخت دریا و قرار گرفتن در آستانه مرگ و نابودى ، همه چیز را جز خدا فراموش مى کردند اما به محض اینکه طوفان فرو مى نشست و به ساحل امن و امان مى رسیدند همه چیز به جاى خود برمى گشت !
4 - باید توجه داشت که حالات فوق مخصوص جمعى از بت پرستان است که در آیات قبل به آنها اشاره شده است نه همه آنها، لذا پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مامور بود به سایرین پند و اندرز بدهد و آنها را بیدار و هدایت کند.

آیه و ترجمه


و قالوا إ ن هى إ لا حیاتنا الدنیا و ما نحن بمبعوثین (29)
و لو ترى إ ذ وقفوا على ربهم قال اءلیس هذا بالحق قالوا بلى و ربنا قال فذوقوا العذاب بما کنتم تکفرون (30)
قد خسر الذین کذبوا بلقاء الله حتى إ ذا جاءتهم الساعة بغتة قالوا یحسرتنا على ما فرطنا فیها و هم یحملون اءوزارهم على ظهورهم اءلا ساء ما یزرون (31)
و ما الحیوة الدنیا إ لا لعب و لهو و للدار الاخرة خیر للذین یتقون اءفلا تعقلون (32)


ترجمه :
29 - آنها گفتند: چیزى جز این زندگى دنیا نیست و ما هرگز برانگیخته نخواهیم شد.
30 - اگر آنها را به هنگامى که در پیشگاه (دادگاه عدل ) پروردگارشان ایستاده اند به بینى که به آنها گفته مى شود آیا این حق نیست ؟ مى گویند: آرى قسم به پروردگار ما (حق است )، مى گوید پس مجازات را بچشید در برابر آنچه انکار مى کردید!
31 - آنها که لقاى پروردگار را انکار کردند مسلما زیان دیدند، (و این انکار ادامه مى یابد) تا هنگامى که ناگهان قیامت فرا مى رسد مى گویند: اى افسوس که درباره آن کوتاهى کردیم ، و آنها (بار سنگین ) گناهانشان را بر دوش مى کشند، چه بد بارى بر دوش خواهند داشت .
32 - و زندگى دنیا چیزى جز بازى و سرگرمى نیست ، و سراى آخرت براى آنها که پرهیزگارند بهتر است آیا نمى اندیشید.
تفسیر:
در تفسیر آیه اول دو احتمال وجود دارد، یکى اینکه دنباله سخنان مشرکان لجوج و سخت باشد که به هنگام مشاهده صحنه هاى رستاخیز آرزو مى کنند بار دیگر بدنیا باز گردند و جبران کنند، ولى قرآن مى گوید اگر اینها باز گردند نه تنها بفکر جبران نخواهند بود و به کارهاى خود ادامه خواهند داد، بلکه اساسا رستاخیز و قیامت را هم انکار خواهند کرد، و با نهایت تعجب خواهند گفت : (زندگى تنها همین زندگى دنیاست و ما هرگز برانگیخته نخواهیم شد!)
(و قالوا ان هى الا حیاتنا الدنیا و ما نحن بمبعوثین ).
احتمال دیگر اینکه آیه بحث جداگانه اى را درباره جمعى از مشرکان که معاد را بکلى انکار مى کردند بازگو مى کند، زیرا در میان مشرکان عرب جمعى بودند که عقیده به معاد نداشتند، در حالى که بعضى دیگر به نوعى از معاد ایمان داشتند.
در آیه بعد قرآن به سرنوشت آنها در روز رستاخیز اشاره کرده ، و مى گوید: (اگر آنها را مشاهده کنى در آن هنگام که در پیشگاه پروردگارشان ایستاده اند و به آنها گفته مى شود، آیا این حق نیست ؟) (و لو ترى اذ وقفوا على ربهم قال الیس هذا بالحق ).
آنها در پاسخ خواهند گفت آرى ، سوگند بپروردگار ما، این حق است (قالوا بلى و ربنا).
بار دیگر به آنها گفته مى شود پس بچشید مجازات را به خاطر اینکه آنرا انکار مى کردید و کفر مى ورزیدید! (قال فذوقوا العذاب بما کنتم تکفرون ).
مسلما منظور از (وقوف در برابر پروردگار) این نیست که خداوند مکانى داشته باشد، بلکه به معنى ایستادن در برابر صحنه هاى مجازات او است - همانطور که بعضى از مفسران گفته اند - و یا کنایه از حضور در دادگاه الهى است ، همانطور که انسان بهنگام نماز مى گوید من در برابر خداوند ایستاده ام .
در آیه بعد اشاره به خسران و زیان منکران معاد و رستاخیز کرده مى فرماید: آنها که ملاقات پروردگار را انکار کردند مسلما گرفتار زیان شدند (قد خسر الذین کذبوا بلقاء الله ).
منظور از ملاقات پروردگار همانطور که قبلا اشاره شد یا ملاقات معنوى و ایمان شهودى است ، (شهود باطنى ) و یا ملاقات صحنه هاى رستاخیز و پاداش و جزاى او است .
سپس مى گوید این انکار براى همیشه ادامه نخواهد یافت ، و تا زمانى خواهد بود که (ناگهان رستاخیز بر پا شود، و آنها در برابر این صحنه هاى وحشتناک قرار گیرند و نتائج اعمال خود را با چشم خود ببینند، در این موقع فریاد آنها بلند مى شود: اى واى بر ما چقدر کوتاهى درباره چنین روزى کردیم ؟!) (حتى اذا جائتهم الساعة بغتة قالوا یا حسرتنا على ما فرطنا فیها).
منظور از ساعة روز قیامت است و بغتة به معنى این است که بطور ناگهانى و جهش آسا که هیچکس جز خدا وقت آنرا نمى داند واقع مى شود، و علت انتخاب این نام (ساعة ) براى روز قیامت یا بخاطر آن است که با سرعت حساب مردم در آن ساعت انجام مى گیرد، و یا اشاره به ناگهانى وقوع آن است که در ساعتى برق آسا مردم از جهان برزخ منتقل به عالم قیامت مى شوند.
حسرت به معنى تاسف بر چیزى است ولى عرب هنگامى که زیاد متاثر شود خود (حسرت ) را مخاطب قرار داده و مى گوید: یا حسرتنا: گویا شدت حسرت چنان است که بصورت موجودى در مقابل او مجسم شده است !
سپس قرآن مى گوید: (آنها بار گناهانشان را بر دوش دارند) (و هم یحملون اوزارهم على ظهورهم ).
(اوزار) جمع (وزر) به معنى بار سنگین است و در اینجا منظور از آن گناهان است و این آیه مى تواند یکى از دلائل تجسم اعمال بوده باشد زیرا مى گوید آنها گناهان خود را بر دوش مى کشند.
و نیز مى تواند کنایه اى از سنگینى بار مسئولیت بوده باشد زیرا مسئولیتها همواره تشبیه به بار سنگین مى شود.
و در پایان آیه مى فرماید چه بد بارى بر دوش مى کشند (اءلا ساء ما یزرون ) در آیه فوق سخنى از خسران و زیان منکران معاد به میان آمده ، دلیل این موضوع روشن است زیرا ایمان به معاد علاوه بر اینکه انسان را آماده براى زندگى سعادتبخش جاویدان مى کند و او را بتحصیل کمالات علمى و عملى دعوت مى نماید اثر عمیقى در کنترل انسان در برابر آلودگى و گناهان دارد و در بحثهاى مربوط به معاد اثر سازنده آنرا از نظر فردى و اجتماعى به خواست خدا توضیح خواهیم داد.
سپس براى بیان موقعیت زندگى دنیا در برابر زندگى آخرت چنین مى گوید: زندگى دنیا چیزى جز بازى و سرگرمى نیست (و ما الحیاة الدنیا الالعب و لهو).
بنابراین آنها که تنها به دنیا دل بسته اند و جز آن نمى جویند و نمى طلبند در واقع کودکان هوسبازى هستند که یک عمر ببازى و سرگرمى پرداخته و از
همه چیز بیخبر مانده اند!.
تشبیه زندگى دنیا به بازى و سرگرمى از این نظر است که بازیها و سرگرمیها معمولا کارهاى توخالى و بى اساس هستند که از متن زندگى حقیقى دورند، نه آنها که در بازى پیروز میشوند نه آنها که شکست مى خورند شکست یافته اند زیرا پس از پایان بازى همه چیز بجاى خود بازمى گردد!
بسیار دیده مى شود که کودکان دور هم مى نشینند و بازى را شروع مى کنند یکى را (امیر) و دیگرى را (وزیر) و یکى را (دزد) و دیگرى را (قافله ) اما ساعتى نمى گذرد که نه خبرى از امیر است و نه وزیر، و نه دزد و نه قافله ، و یا در نمایشنامه هائى که بمنظور سرگرمى انجام مى شود صحنه هائى از جنگ یا عشق یا عداوت مجسم مى گردند اما پس از ساعتى خبرى از هیچکدام نیست .
دنیا به نمایشنامه اى مى ماند که بازیگران آن ، مردم این جهانند، و گاه این بازى کودکانه حتى عاقلان و فهمیده ما را بخود مشغول مى دارد اما چه زود پایان این سرگرمى و نمایش اعلام مى گردد.
لعب (بر وزن لزج ) در اصل از ماده لعاب (بر وزن غبار) به معنى آب دهان است که از لبها سرازیر گردد، و اینکه بازى را لعب مى گویند، بخاطر آن است که همانند ریزش لعاب از دهان است که بدون هدف انجام مى گیرد.
سپس زندگانى سراى دیگر را با آن مقایسه کرده مى فرماید: (سراى آخرت براى افراد با تقوا بهتر است آیا اندیشه و تعقل نمى کنید) (و للدار الاخرة خیر للذین یعقون افلا تعقلون ).
زیرا حیاتى است جاویدان و فناناپذیر در جهانى وسیعتر و سطح بسیار بالاتر، در عالمى که سر و کار آن با حقیقت است نه مجاز، و با واقعیت است نه خیال ، در جهانى که نعمتهایش با درد و رنج آمیخته نیست ، و سراسر نعمت خالص است
بیدرد و رنج .
از آنجا که درک این واقعیات ، با توجه به مظاهر فریبنده دنیا، براى غیر اندیشمندان ممکن نیست لذا روى سخن در پایان آیه بچنین افراد شده است . در حدیثى از هشام بن حکم از امام موسى بن جعفر (علیه السلام ) نقل شده که چنین فرمود: (اى هشام خداوند عاقلان را اندرز داده و نسبت به آخرت علاقمند ساخته و گفته است زندگى دنیا جز بازى و سرگرمى نیست ، و سراى آخرت براى افراد با تقوا بهتر است آیا فکر و عقل خود را بکار نمى اندازید؟.)
شاید نیاز بتذکر نداشته باشد که هدف از این آیات مبارزه با وابستگى و دلبستگى بمظاهر جهان ماده و فراموش کردن مقصد نهائى آن است ، و گرنه آنها که دنیا را وسیله اى براى سعادت قرار داده اند در حقیقت جستجوگران آخرتند نه دنیا.

آیه و ترجمه


قد نعلم إ نه لیحزنک الذى یقولون فإ نهم لا یکذبونک و لکن الظلمین بایت الله یجحدون (33)
و لقد کذبت رسل من قبلک فصبروا على ما کذبوا و اءوذوا حتى اءتئهم نصرنا و لا مبدل لکلمت الله و لقد جاءک من نباى المرسلین (34)


ترجمه :
33 - میدانیم که گفتار آنها تو را غمگین مى کند ولى (غم مخور و بدان ) آنها تو را تکذیب نمى کنند بلکه ظالمان آیات خدا را انکار مى نمایند!. 34 - پیامبرانى پیش از تو نیز تکذیب شدند و در برابر تکذیبها صبر و استقامت کردند، و (در این راه ) آزار دیدند تا هنگامى که یارى ما به آنها رسید (تو نیز چنین باش ، و این یکى از سنتهاى الهى است ) و هیچ چیز نمیتواند سنن خدا را تغییر دهد و اخبار پیامبران به تو رسیده
تفسیر:
همواره در راه مصلحان مشکلات بوده
شک نیست که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در گفتگوهاى منطقى و مبارزات فکرى که با مشرکان لجوج و سرسخت داشت گاهى از شدت لجاجت آنها و عدم تاثیر سخن در روح آنان و گاهى از نسبتهاى ناروائى که به او مى دادند غمگین و اندوهناک مى شد، خداوند بارها در قرآن مجید پیامبرش را در این مواقع دلدارى مى داد، تا با دلگرمى و استقامت بیشتر، برنامه خویش را تعقیب کند، از جمله در نخستین آیه فوق میفرماید ما میدانیم که سخنان آنها تو را محزون و اندوهگین میکند (قد نعلم انه لیحزنک الذى یقولون ).
ولى بدان که آنها تو را تکذیب نمى کنند و در حقیقت آیات ما را انکار مى کنند و بنابراین طرف آنها در حقیقت ما هستیم نه تو (فانهم لا یکذبونک و لکن الظالمین بایات الله یجحدون ).
و نظیر این سخن در گفتگوهاى رائج میان ما نیز دیده مى شود که گاهى شخص (برتر) به هنگام ناراحت شدن نماینده اش به او مى گوید: غمگین مباش طرف آنها در واقع منم و اگر مشکلى ایجاد شود براى من است نه براى تو، و به این وسیله مایه تسلى خاطر او را فراهم مى سازد.
در تفسیر آیه فوق مفسران احتمالات دیگرى نیز داده اند، ولى ظاهر آیه همان است که در بالا گفتیم .
این احتمال نیز از جهتى قابل ملاحظه است که : منظور از آیه این است که (مخالفان تو در حقیقت به صدق و راستى تو معتقدند، و در حقانیت دعوتت شک ندارند، اگر چه ترس از به خطر افتادن منافعشان مانع از تسلیم در مقابل حق مى شود و یا تعصب
و لجاجت اجازه قبول به آنها نمیدهد.)
از تواریخ اسلامى نیز استفاده مى شود که حتى مخالفان سرسخت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در باطن به صدق و راستى او در دعوتش معتقد بودند از جمله اینکه نقل کرده اند که روزى ابوجهل با پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) ملاقات کرد و با او مصافحه نمود کسى به او اعتراض کرد، چرا با این مرد مصافحه مى کنى ؟ گفت به خدا سوگند مى دانم که او پیامبر است و لکن ما زمانى تابع عبد مناف بوده ایم ! (یعنى پذیرفتن دعوت او سبب مى شود که ما تابع قبیله آنان شویم )، و نیز نقل شده که شبى ابوجهل و ابوسفیان و اخنس ‍ بن شریق که از سران سرسخت مشرکان بودند هر کدام به طور مخفیانه که هیچکس متوجه او نشود، و حتى این سه نفر از حال یکدیگر هم با خبر نبودند، براى شنیدن سخنان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در گوشه اى خزیده تا صبح تلاوت آیات قرآن را مى شنیدند، هنگامى که سپیده صبح دمید، پراکنده شدند، اما در راه بازگشت به هم رسیدند و هر کدام عذر خود را براى دیگرى شرح مى داد، سپس عهد کردند که این کار را تکرار نکنند زیرا اگر جوانان قریش از آن آگاه گردند سبب گرایش آنها به محمد خواهد شد.
شب دیگر هر کدام به گمان اینکه رفقایش آنشب نخواهد آمد براى شنیدن آیات قرآن به نزدیکى خانه پیامبر و یا مجمعى که مسلمانان داشتند آمد اما هنگام صبح باز سر آنان بر یکدیگر فاش شد و به سرزنش یکدیگر پرداختند و مجددا عهد و پیمان بستند که این آخرین بار بوده باشد.
ولى اتفاقا این کار در شب سوم باز تکرار شد، صبح (اخنس بن شریق ) عصاى خود را برداشت و به سراغ ابوسفیان آمد و به او گفت : صریحا با من بگو عقیده تو درباره سخنانى که از محمد شنیدى چیست ؟ گفت به خدا سوگند من چیزهائى شنیدم که آنها را به خوبى درک کردم ، و مقصود و مضمون آن را مى فهمم ، ولى آیاتى نیز شنیدم که معنى و مقصود آن را نفهمیدم .
اخنس گفت : من نیز به خدا سوگند چنین احساس میکنم ، سپس برخاست و به سراغ ابوجهل آمد و همین سؤ ال را از او کرد که راى تو درباره سخنانى که از محمد شنیدى چیست ؟ او در جواب گفت چه مى خواهى بشنوم ؟ حقیقت این است که ما و فرزندان عبد مناف در به چنگ آوردن ریاست با هم رقابت داریم آنها مردم را اطعام کردند ما نیز براى اینکه عقب نمانیم اطعام کردیم ، آنها مرکب بخشیدند ما نیز مرکب بخشیدیم ، آنها بخششهاى دیگر داشتند ما نیز داشتیم و به این ترتیب دوش به دوش یکدیگر پیش مى رفتیم .
اکنون آنها مى گویند ما پیامبرى داریم که وحى آسمانى بر او نازل مى شود، اما ما چگونه مى توانیم در این موضوع با آنها رقابت کنیم ؟!
و الله لا نؤ من به ابدا و لا نصدقه :
به خدا سوگند هرگز به او ایمان نخواهیم آورد و نه او را تصدیق خواهیم نمود، اخنس برخاست و مجلس او را ترک گفت .
در روایت دیگرى مى خواهیم که روزى (اخنس بن شریق ) با (ابوجهل ) روبرو شد، در حالى که هیچکس دیگر در آنجا نبود، به او گفت . راستش را بگو محمد صادق است یا کاذب ؟ هیچ کس از قریش در اینجا غیر از من و تو نیست که سخنان ما را بشنود.
ابوجهل گفت واى بر تو والله به عقیده من او راست مى گوید و هرگز دروغ نگفته است ولى اگر بنا شود خاندان محمد همه مناصب را به چنگ آورند: پرچم حج ، آب دادن به حجاج ، پرده دارى کعبه ، و مقام نبوت ، براى بقیه قریش چه باقى میماند؟!.
از این روایات و مانند آنها استفاده مى شود که بسیارى از دشمنان سرسخت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در باطن به صدق گفتار او معترف بودند اما رقابتهاى قبیلگى و مانند آن ، به آنها اجازه نمى داد، و یا شهامت آن را نداشتند که رسما ایمان آورند.
البته این را نیز مى دانیم که این گونه اعتقاد باطنى مادام که با روح تسلیم
آمیخته نشود کمترین اثرى نخواهد داشت ، و انسان را در سلک مومنان راستین قرار نمى دهد.
در آیه بعد، براى تکمیل این دلدارى ، به وضع انبیاى پیشین اشاره کرده مى گوید: این موضوع منحصر به تو نبوده است (رسولان پیش از تو را نیز تکذیب کردند) (و لقد کذبت رسل من قبلک ).
(اما آنها در برابر تکذیبها و آزارها استقامت ورزیدند تا نصرت و یارى ما به سراغشان آمد و سرانجام پیروز شدند) (فصبروا على ما کذبوا و اوذواحتى اتاهم نصرنا).
(و این یک سنت الهى است که هیچ چیز نمى تواند آن را دگرگون کند) (و لا مبدل لکلمات الله ).
بنابراین تو هم در برابر تکذیبها و آزارها و حملات دشمنان لجوج و سرسخت روح صبر و استقامت را از دست مده ، و بدان طبق همین سنت امدادهاى الهى و الطاف بیکران پروردگار به سراغ تو خواهد آمد، و سرانجام بر تمام آنها پیروز خواهى شد (و اخبارى که از پیامبران پیشین به تو رسیده است که چگونه در برابر مخالفتها و شدائد استقامت کردند و پیروز شدند گواه روشنى براى تو است ) (و لقد جائک من نبا المرسلین ).
در حقیقت آیه فوق به یک اصل کلى اشاره مى کند و آن اینکه همیشه رهبران صالح اجتماع که براى هدایت توده هاى مردم به وسیله ارائه مکتب و طرحهاى سازنده با افکار منحط و خرافات و سنن غلط جامعه بپا مى خاستند با مخالفت سرسختانه جمعى سودجو و زورگو که با پر و بال گرفتن مکتب جدید، منافعشان به خطر مى افتاد، روبرو مى شدند.
آنها براى پیشرفت مقاصد شوم خود از هیچ کارى ابا نداشتند، و از تمام
حربه ها: حربه تکذیب ، تهمت محاصره اجتماعى ، آزار و شکنجه ، قتل و غارت و هر وسیله دیگر استفاده مى کردند، اما حقیقت با جاذبه و کشش و عمقى که دارد سرانجام - طبق یک سنت الهى - کار خود را خواهد کرد، و این خارهاى سر راه برچیده خواهند شد، اما شک نیست که شرط اساسى این پیروزى بردبارى و مقاومت و استقامت است .
قابل توجه اینکه در آیه فوق از سنن تعبیر به کلمات الله شده است زیرا کلم و کلام در اصل به معنى تاثیرى است که با چشم یا گوش ‍ درک مى شود ( (کلم ) به معنى تاثیرات عینى ، و (کلام ) به معنى تاثیراتى است که با گوش درک مى شود) سپس توسعه پیدا کرده است ، و علاوه بر الفاظ به معانى نیز کلمه گفته مى شود، و حتى به (عقیده ) و (مکتب ) و (روش و سنت ) نیز اطلاق مى گردد.

آیه و ترجمه


و إ ن کان کبر علیک إ عراضهم فإ ن استطعت اءن تبتغى نفقا فى الا رض اءو سلما فى السماء فتأ تیهم بایة و لو شاء الله لجمعهم على الهدى فلا تکونن من الجهلین (35)
إ نما یستجیب الذین یسمعون و الموتى یبعثهم الله ثم إ لیه یرجعون (36)


ترجمه :
35 - و اگر اعراض آنها بر تو سنگین است چنانچه بتوانى نقبى در زمین بزن یا نردبانى به آسمان بگذار (و اعماق زمین و آسمانها را جستجو کن ) تا آیه (و نشانه دیگرى ) براى آنها بیاورى (ولى بدان این لجوجان ایمان نمى آورند) اما اگر خدا بخواهد آنها را (اجبارا) بر هدایت جمع خواهد کرد (اما هدایت اجبارى چه سود دارد؟) پس هرگز از جاهلان نباش .
36 - تنها کسانى اجابت (دعوت تو) مى کنند که گوش شنوا دارند، اما مردگان (و آنها که روح انسانى را از دست داده اند ایمان نمى آورند و) خدا آنها را (در قیامت ) مبعوث مى کند سپس به سوى او باز میگردند
تفسیر:
مردگان زنده نما
این دو آیه دنباله دلدارى و تسلى دادن به پیامبر است که در آیات قبل گذشت . از آنجا که فکر و روح پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از گمراهى و لجاجت مشرکان زیاد ناراحت و پریشان بود، و علاقه داشت با هر وسیله اى که شده است آنها را به صف مؤ منان بکشاند، خداوند میفرماید: (اگر اعراض و روگردانى زیاد بر تو سخت و سنگین است چنانچه بتوانى اعماق زمین را بشکافى و در آن نقبى بزنى و جستجو کنى و یا نردبانى به آسمان بگذارى و اطراف آسمانها را نیز جستجو کنى و آیه و نشانه دیگرى براى آنها بیاورى چنین کن ) (ولى بدان آنان به قدرى لجوجند که باز ایمان نخواهند آورد) (و ان کان کبر علیک اعراضهم فان استطعت ان تبتغى نفقا فى الارض او سلما فى السماء فتاتیهم بایة ).
نفق در اصل به معنى (نقب ، و راههاى زیرزمینى ) است ، و اگر به منافق گفته مى شود نیز به تناسب این است که علاوه بر راه و روش ظاهرى ، راه و روش مخفیانه اى نیز براى خود دارد و سلم به معنى نردبان است .
خداوند با این جمله به پیامبر خود مى فهماند که هیچگونه نقصى در تعلیمات و دعوت و تلاش و کوشش تو نیست ، بلکه نقص از ناحیه آنها است ، آنها تصمیم گرفته اند حق را نپذیرند. لذا هیچگونه کوششى اثر نمى بخشد، نگران نباش . ولى براى اینکه کسى توهم نکند که خداوند قادر نیست آنها را وادار به
تسلیم کند، بلافاصله مى فرماید: (اگر خدا بخواهد مى تواند همه آنها را بر هدایت مجتمع کند یعنى وادار به تسلیم در برابر دعوت تو و اعتراف به حق و ایمان کند) (و لو شاء الله لجمعهم على الهدى ).
ولى روشن است که این چنین ایمان اجبارى بیهوده است ، آفرینش بشر براى تکامل بر اساس اختیار و آزادى اراده میباشد، تنها در صورت آزادى اراده است که ارزش (مؤ من ) از (کافر) و (نیکان ) از (بدان ) و (درستکاران ) از (خائنان ) و (راستگویان ) از (دروغگویان ) شناخته مى شود، و گر نه در ایمان و تقواى اجبارى هیچگونه تفاوتى میان خوب و بد نخواهد بود، و این مفاهیم در زمینه اجبار ارزش خود را به کلى از دست مى دهند.
سپس مى گوید: (اینها را براى این گفتیم که تو از جاهلان نباشى ) یعنى : بیتابى مکن و صبر و استقامت را از دست مده و بیش از اندازه خود را به خاطر کفر و شرک آنها ناراحت مکن و بدان راه همین است که تو مى پیمائى (فلا تکونن من الجاهلین ).
شک نیست که پیامبر از این حقائق با خبر بود، اما خداوند اینها را به عنوان یادآورى و دلدارى براى پیامبرش بازگو مى کند، درست مانند این است که ما به کسى که فرزندش را از دست داده میگوئیم :
(غم مخور دنیا دار فنا است ، همه از دنیا خواهند رفت ، و علاوه تو نیز هنوز جوان هستى و فرزندان دیگرى خواهى داشت ، بنابراین زیاد بیتابى مکن ).
مسلما فانى بودن دار دنیا، یا جوان بودن طرف ، مطلبى نیست که بر او مخفى باشد تنها به عنوان یادآورى به او گفته مى شود.
با اینکه آیه فوق یکى از دلائل نفى جبر است بعضى از مفسران مانند فخر رازى آن را از دلائل مسلک جبر گرفته ! و روى کلمه و لو شاء... تکیه کرده و مى گوید: از این آیه معلوم مى شود که خداوند نمى خواهد کفار
ایمان بیاورند!
غافل از اینکه (مشیت و اراده ) در آیه فوق مشیت و اراده اجبارى است ، یعنى خداوند نمى خواهد مردم به زور و اجبار ایمان بیاورند، بلکه مى خواهد با اراده و میل خودشان ایمان بیاورند، بنابراین آیه گواه روشنى بر نفى عقیده جبریون است .
در آیه بعد براى تکمیل این موضوع و دلدارى بیشتر به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى گوید: (آنها که گوش شنوا دارند دعوت تو را اجابت مى کنند و مى پذیرند) (انما یستجیب الذین یسمعون ).
(و اما آنها که عملا در صف مردگانند ایمان نمى آورند، تا زمانى که خداوند آنها را در روز قیامت برانگیزاند و به سوى او بازگشت کنند) (و الموتى یبعثهم الله ثم الیه یرجعون )
آن روز است که با مشاهده صحنه هاى رستاخیز ایمان مى آورند، ولى ایمانشان هم سودى ندارد، زیرا همه کس با مشاهده آن صحنه عظیم ایمان مى آورد، نوعى ایمان اضطرارى .
شاید نیاز به شرح نداشته باشد که منظور از موتى (مردگان ) در آیه بالا مردگان جسمانى نیست ، بلکه مردگان معنوى است ، زیرا دو نوع حیات و مرگ داریم : حیات و مرگ مادى ، حیات و مرگ معنوى ، همچنین شنوائى و بینائى نیز دو گونه است : مادى و معنوى به همین دلیل بسیار مى شود در مورد کسانى که چشم و گوش دارند و یا زنده و سالمند اما حقائق را درک نمى کنند مى گوئیم : آنها کور و کرند و یا اصلا مرده اند، زیرا واکنشى را که باید یک انسان
شنوا و بینا، یا یک انسان زنده ، در برابر حقائق از خود نشان دهد نمى دهند، در قرآن مجید این گونه تعبیرات فراوان دیده مى شود، و شیرینى و جاذبه خاصى دارد، بلکه قرآن به حیات مادى و بیولوژیکى که نشانه آن تنها خور و خواب و نفس کشیدن است چندان اهمیت نمى دهد، همواره روى حیات و زندگى معنوى و انسانى که آمیخته با تکلیف و مسئولیت و احساس و درد و بیدارى و آگاهى است تکیه مى کند.
ذکر این نکته نیز لازم است که : نابینائى و ناشنوائى و مرگ معنوى از خودشان سرچشمه مى گیرد، آنها هستند که بر اثر ادامه گناه ، و اصرار و لجاجت در آن ، به این مرحله مى رسند، زیرا همانطور که اگر انسانى مدتها چشم خود را ببندد تدریجا بینائى و دید خود را از دست خواهد داد و شاید روزى به کلى نابینا شود، اشخاصى که چشم جان خود را در برابر حقائق ببندند تدریجا قدرت دید معنوى خود را از دست خواهند داد!.

آیه و ترجمه


و قالوا لو لا نزل علیه ءایة من ربه قل إ ن الله قادر على اءن ینزل ءایة و لکن اءکثرهم لا یعلمون (37)


ترجمه :
37 - و گفتند چرا نشانه (و معجزه اى ) از طرف پروردگارش بر او نازل نمیگردد، بگو خداوند قادر است که نشانه اى نازل کند، ولى بیشتر آنها نمى دانند.
تفسیر:
در این آیه یکى از بهانه جوئى هاى مشرکان مطرح شده است ، به طورى که در بعضى از روایات آمده جمعى از رؤ ساى قریش ‍ هنگامى که از معارضه و مقابله با قرآن عاجز ماندند به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) گفتند اینها فایده ندارد اگر راست مى گوئى معجزاتى همانند عصاى موسى ، و ناقه صالح ، براى ما بیاور، قرآن در این باره
مى گوید: آنها گفتند: چرا آیه و معجزهاى از طرف پروردگار بر این پیامبر نازل نشده است ؟! (و قالوا لو لا نزل علیه آیة من ربه ).
روشن است که آنها این پیشنهاد را از روى حقیقت جوئى نمى گفتند، زیرا پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به اندازه کافى براى آنها معجزه آورده بود، و اگر چیزى جز قرآن با آن محتویات عالى در دست او نبود، همان قرآنى که در چندین آیه آنها را رسما دعوت به مقابله کرده ، و به اصطلاح تحدى نموده است و آنها در برابر آن عاجز مانده اند، براى اثبات نبوت او کافى بود، اما این بوالهوسان بهانه جو از یکسو مى خواستند قرآن را تحقیر کنند، و از سوى دیگر از قبول دعوت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) سر باز زنند، لذا پى در پى درخواست معجزه تازه مى کردند، و مسلما اگر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تسلیم خواسته هاى آنها میشد با جمله هذا سحر مبین همه را انکار مى کردند همانطور که از آیات دیگر قرآن استفاده مى شود.
لذا قرآن در پاسخ آنها مى گوید: به آنها بگو خداوند قادر است آیه و معجزهاى (که شما پیشنهاد مى کنید) بر پیامبر خود نازل کند (قل ان الله قادر على ان ینزل آیة ).
ولى این کار یک اشکال دارد که غالب شما از آن بى خبرید و آن اینکه اگر به اینگونه تقاضاها که از سر لجاجت مى کنید ترتیب اثر داده شود سپس ایمان نیاورید همگى گرفتار مجازات الهى شده ، نابود خواهید گشت ، زیرا این نهایت بى حرمتى نسبت به ساحت مقدس ‍ پروردگار و فرستاده او و آیات و معجزات او است ، لذا در پایان آیه مى فرماید ولى اکثر آنها نمى دانند (و لکن اکثر هم لا یعلمون ).
اشکال :
به طورى که از تفسیر مجمع البیان استفاده مى شود از قرنها پیش بعضى
از مخالفان اسلام این آیه را دستاویز کرده و به آن استدلال نموده اند که پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) هیچ معجزهاى نداشته است ، زیرا هنگامى که از او تقاضاى اعجاز مى کنند او تنها با گفتن اینکه خداوند توانائى بر چنین چیزى دارد و اکثر. شما نمى دانید قناعت ، اتفاقا بعضى از نویسندگان اخیر دنباله این افسانه کهن را گرفته . و در نوشته خود این ایراد را بار دیگر زنده کرده اند.
پاسخ :
اولا - آنها که چنین ایرادى مى کنند گویا آیات قبل و بعد را درست مورد بررسى قرار نداده اند که سخن از افراد لجوجى به میان آمده که به هیچوجه حاضر به تسلیم در برابر حق نبودند، و اگر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در برابر خواسته هاى آنها تسلیم نشده نیز به همین دلیل بوده است و گرنه در کجاى قرآن داریم که افراد حق جو و حق طلب از پیامبر تقاضاى معجزه کرده باشند و او خواسته آنها را رد کرده باشد در آیه 111 همین سوره انعام در باره اینگونه افراد مى خوانیم


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت