تفسیرنمونه سوره انعام (قسمت1)
سوره انعام


مقدمه:

از سوره هاى مکى و داراى 165 آیه مى باشد
سوره انعام
سوره مبارزه با انواع شرک و بت پرستى
گفته مى شود این سوره شصت و نهمین سوره اى است که در مکه بر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نازل گردید، ولى در چند آیه از آن گفتگو است که بعضى معتقدند این چند آیه در مدینه نازل شده است ، اما از روایاتى که از طریق اهل بیت به ما رسیده استفاده مى شود که یکى از امتیازات این سوره آن است که تمام آیاتش یکجا نازل شده است و بنابراین همه آن مکى خواهد بود.
هدف اساسى این سوره ، همانند سایر سوره هاى مکى ، دعوت به اصول سه گانه توحید و نبوت و معاد است ، ولى بیش از همه روى مساله یگانه پرستى و مبارزه با شرک و بت پرستى دور مى زند، به طورى که در قسمت مهمى از آیات این سوره روى سخن به مشرکان و بت پرستان است ، و به همین مناسبت گاهى رشته بحث به اعمال و کردار و بدعتهاى مشرکان مى کشد.
در هر صورت تدبر و اندیشه در آیات این سوره که آمیخته با استدلالات زنده و روشنى است ، روح توحید و خدا پرستى را در انسان زنده کرده ، و پایه هاى شرک را ویران مى سازد، و شاید به خاطر همین بهم پیوستگى معنوى و اولویت مساله توحید بر سایر مسائل بوده که همه آیات آن یکجا نازل گردیده است .
و نیز به خاطر همین موضوع است که در روایاتى که پیرامون فضیلت این سوره نازل شده کرارا مى خوانیم سوره انعام را هفتاد هزار فرشته ، به هنگام نزول بدرقه کردند، و کسى که آن را بخواند (و در پرتو آن روح و جانش از سرچشمه توحید سیراب گردد) تمام آن فرشتگان براى او آمرزش مى طلبند!.
دقت در آیات این سوره میتواند روح نفاق و پراکندگى را از میان مسلمانان برچیند،
گوشها را شنوا، و چشمها را بینا و دلها را دانا سازد.
ولى عجیب این است که بعضى از این سوره ، تنها به خواندن الفاظ آن قناعت مى کنند، و جلسات عریض و طویلى براى ختم انعام وحل مشکلات شخصى و خصوصى خود با تشریفات ویژهاى تشکیل مى دهند که بنام جلسات ختم انعام نامیده مى شود، مسلما اگر در این جلسات به محتواى سوره دقت شود، نه تنها مشکلات شخصى ، مشکلات عمومى مسلمانان نیز حل خواهد شد، اما افسوس ‍ که بسیارى از مردم به قرآن به عنوان یک سلسله اوراد که داراى خواص مرموز و ناشناخته است مى نگرند و جز به خواندن الفاظ آن نمى اندیشند، در حالى که قرآن سراسر درس است و مکتب ، برنامه است و بیدارى ، رسالت است و آگاهى .


آیه و ترجمه


بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله الذى خلق السموت و الا رض و جعل الظلمت و النور ثم الذین کفروا بربهم یعدلون (1)
هو الذى خلقکم من طین ثم قضى اءجلا و اءجل مسمى عنده ثم اءنتم تمترون (2)


ترجمه :
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 - ستایش براى خداوندى است که آسمانها و زمین را آفرید و ظلمتها و نور را ایجاد کرد، اما کافران براى پروردگار خود شریک و شبیه قرار مى دهند (با اینکه دلایل توحید و یگانگى او در آفرینش جهان آشکار است ).
2 - او کسى است که شما را از گل آفرید سپس مدتى مقرر داشت (تا انسان تکامل یابد)
و اجل حتمى نزد او است (و او از آن آگاه است ) با این همه شما (مشرکان در توحید و یگانگى یا قدرت او) تردید مى کنید.
تفسیر:
این سوره با حمد و ستایش پروردگار آغاز شده است .
نخست از طریق آفرینش عالم کبیر (آسمان و زمین ) و نظامات آنها، و سپس از طریق آفرینش عالم صغیر یعنى انسان ، مردم را متوجه اصل توحید مى سازد و ابتدا مى گوید: حمد و سپاس براى خدائى است که آسمانها و زمین را آفرید (الحمد لله الذى خلق السماوات و الارض ).
خداوندى که مبدء نور و ظلمت و بر خلاف عقیده دوگانه پرستان ، آفریننده همه چیز است (و جعل الظلمات و النور).
اما مشرکان و کافران به جاى اینکه از این نظام واحد درس توحید بیاموزند براى پروردگار خود شریک و شبیه مى سازند (ثم الذین کفروا بربهم یعدلون )
قابل توجه اینکه عقیده مشرکان را با کلمه ثم که در لغت عرب براى ترتیب با فاصله است ذکر کرده و این نشان مى دهد که در آغاز، توحید به عنوان یک اصل فطرى و عقیده عمومى و همگانى بشر بوده است و شرک بعدا به صورت یک انحراف از این اصل فطرى به وجود آمده .
اما در اینکه چرا درباره آفرینش زمین و آسمان ، کلمه خلق به کار رفته ، و در مورد نور و ظلمت کلمه جعل مفسران ، سخنان گوناگونى دارند، ولى آنچه نزدیکتر به ذهن مى رسد این است که خلقت درباره اصل وجود چیزى است و جعل درباره خواص و آثار و کیفیاتى است که به دنبال آنها وجود پیدا مى کند و از آنجا که نور و ظلمت جنبه تبعى دارد از آن تعبیر به جعل شده است .
جالب توجه اینکه در حدیثى از امیر مؤ منان على (علیه السلام ) در تفسیر این آیه چنین نقل شده است که فرمود: این آیه در حقیقت به سه طایفه از منحرفان پاسخ مى گوید، اول به مادیها که جهان را ازلى مى پنداشتند و منکر خلق و آفرینش بودند، دوم به دوگانه پرستانى که نور و ظلمت را دو مبدء مستقل مى دانستند، سوم رد بر مشرکان عرب که براى خدا شریک و شبیه قائل بودند.
آیا ظلمت از مخلوقات است ؟
از آیه بالا استفاده مى شود، همانطور که نور مخلوق خداوند است ، ظلمت هم آفریده او است ، در حالى که معروف در میان فلاسفه و دانشمندان علوم طبیعى این است که ظلمت چیزى جز عدم نور نیست ، و این را مى دانیم که نام مخلوق بر معدوم نمى توان گذاشت ، بنابراین چگونه آیه مورد بحث ، ظلمت را جزء مخلوقات خداوند بشمار آورده است ؟! در پاسخ این ایراد مى توان گفت :
اولا ظلمت همیشه به معناى ظلمت مطلق نیست ، بلکه ظلمت غالبا به معناى نور بسیار کم و ضعیف در برابر نور فراوان و قوى بکار مى رود، مثلا همه مى گوئیم شب ظلمانى با اینکه مسلم است ، در شب ، ظلمت مطلق نیست ، بلکه همواره ظلمت شب آمیخته با نور کم رنگ ستارگان یا منابع دیگر نور میباشد، بنابراین مفهوم آیه این مى شود که خداوند براى شما روشنى روز و تاریکى شب که یکى نور قوى و دیگرى نور بسیار ضعیف است ، قرار داد و بدیهى است که ظلمت به این معنى از مخلوقات خدا است .
و ثانیا درست است که ظلمت مطلق یک امر عدمى است ، اما امر عدمى هنگامى که در شرائط خاصى واقع شود، حتما از یک امر وجودى سرچشمه میگیرد یعنى کسى که ظلمت مطلق را در شرائط خاصى براى اهداف معینى بوجود مى آورد
حتما باید از وسائل وجودى استفاده کند، مثلا ما میخواهیم در لحظه معینى اطاق را براى ظاهر کردن عکسى تاریک کنیم ناچاریم جلوى نور را بگیریم تا ظلمت در این لحظه معین بوجود آید، چنین ظلمتى مخلوق است (مخلوق بالتبع ).
و به اصطلاح عدم مطلق گرچه مخلوق نیست ، اما عدم خاص سهمى از وجود دارد و مخلوق مى باشد.
نور رمز وحدت و ظلمت رمز پراکندگى است
نکته دیگرى که در اینجا باید به آن توجه داشت این است که در آیات قرآن ، نور با صیغه مفرد آورده شده و ظلمت به صورت جمع (ظلمات ).
ممکن است این تعبیر اشاره لطیفى به این حقیقت باشد که ظلمت (اعم از حسى و معنوى ) همواره سرچشمه پراکندگیها و جدائیها و دور افتادنها است ، در صورتى که نور رمز وحدت و اجتماع مى باشد.
بسیار با چشم خود دیده ایم که در یک شب تابستانى ، چراغى در وسط حیاط یا بیابان روشن مى کنیم ، در مدت کوتاهى همه گونه حشرات گرد آن جمع مى شوند و در واقع مجمعى از زندگى را در اشکال متنوع تشکیل میدهند، اما هنگامى که آن را خاموش کنیم هر کدام به طرفى میروند و پراکنده مى گردند، در مسائل معنوى و اجتماعى نیز همینگونه است ، نور علم و قرآن و ایمان مایه وحدت ، و ظلمت جهل و کفر و نفاق موجب پراکندگى است .
گفتیم این سوره براى تحکیم پایه هاى خدا پرستى و توحید در دلها نخست انسان را متوجه عالم کبیر مى سازد، و در آیه بعد توجه به عالم صغیر یعنى انسان مى دهد و در این مورد به شگفت انگیزترین مساله یعنى آفرینش او از خاک و گل اشاره کرده مى فرماید: او است خدائى که شما را از گل آفرید
(هو الذى خلقکم من طین ).
درست است که آفرینش ما از پدران و مادرانمان بوده است ، نه از خاک ولى چون آفرینش انسان نخستین از خاک و گل بوده است ، درست است که به ما نیز چنین خطابى بشود.
سپس به مراحل تکاملى عمر انسان اشاره کرده مى گوید: پس از آن مدتى را مقرر ساخت که در این مدت انسان در روى زمین پرورش و تکامل پیدا کند (ثم قضى اجلا).
اجل در اصل به معنى مدت معین است ، و قضاء اجل به معنى تعیین مدت و یا به آخر رساندن مدت است ، اما بسیار میشود، که به آخرین فرصت نیز اجل گفته مى شود، مثلا مى گویند اجل دین فرا رسیده است یعنى آخرین موقع پرداخت بدهى رسیده است ، و اینکه به فرا رسیدن مرگ نیز اجل مى گویند به خاطر این است که آخرین لحظه عمر انسان در آن موقع است .
سپس براى تکمیل این بحث مى گوید: اجل مسمى در نزد خدا است (و اجل مسمى عنده ).
و بعد میگوید شما افراد مشرک درباره آفرینندهاى که انسان را از این اصل بى ارزش یعنى گل آفریده و از این مراحل حیرت انگیز و حیرت زا گذرانده است شک و تردید به خود راه میدهید، موجودات بى ارزشى همچون بتها را در ردیف او قرار داده ، یا در قدرت پروردگار بر رستاخیز و زنده کردن مردگان شک و تردید دارید.
(ثم انتم تمترون ).
اجل مسمى چیست ؟
شک نیست که کلمه اجل مسمى و اجلا در آیه به دو معنى است و اینکه بعضى هر دو را به یک معنى گرفته اند با تکرار کلمه اجل مخصوصا با ذکر قید
مسمى در دفعه دوم به هیچوجه سازگار نیست .
لذا مفسران درباره تفاوت این دو، بحثها کرده اند اما از آنچه بقرینه سایر آیات قرآن و همچنین روایاتى که از طریق اهل بیت (علیهمالسلام ) به ما رسیده استفاده مى شود تفاوت این دو در آن است که اجل به تنهائى به معنى عمر و وقت و مدت غیر حتمى ، و اجل مسمى به معنى عمر و مدت حتمى است ، و به عبارت دیگر اجل مسمى مرگ طبیعى و اجل مرگ زودرس است .
توضیح اینکه : بسیارى از موجودات از نظر ساختمان طبیعى و ذاتى استعداد و قابلیت بقاء براى مدتى طولانى دارند، ولى در اثناء این مدت ممکن است موانعى ایجاد شود که آنها را از رسیدن به حد اکثر عمر طبیعى باز دارد، مثلا یک چراغ نفت سوز با توجه به مخزن نفت آن ، ممکن است مثلا بیست ساعت استعداد روشنائى داشته باشد، اما وزش یک باد شدید و ریزش باران و یا عدم مراقبت از آن سبب مى شود که عمر آن کوتاه گردد.
در اینجا اگر چراغ با هیچ مانعى برخورد نکند و تا آخرین قطره نفت آن بسوزد سپس خاموش شود به اجل حتمى خود رسیده است و اگر موانعى قبل از آن باعث خاموشى چراغ گردد مدت عمر آن را اجل غیر حتمى میگوئیم .
در مورد یک انسان نیز چنین است اگر تمام شرائط براى بقاى او جمع گردد و موانع بر طرف شود ساختمان و استعداد او ایجاب مى کند که مدتى طولانى - هر چند این مدت بالاخره پایان وحدى دارد - عمر کند، اما ممکن است بر اثر سوء تغذیه یا مبتلا شدن به اعتیادات مختلف و یا دست زدن به خودکشى یا ارتکاب گناهان خیلى زودتر از آن مدت بمیرد، مرگ را در صورت اول اجل حتمى و در صورت دوم اجل غیر حتمى مى نامند.
و به تعبیر دیگر اجل حتمى در صورتى است که ما به مجموع علل تامه بنگریم و اجل غیر حتمى در صورتى است که تنها مقتضیات را در نظر بگیریم .
با توجه به این دو نوع اجل بسیارى از مطالب روشن میشود، از جمله اینکه در روایات مى خوانیم صله رحم عمر را زیاد و یا قطع رحم عمر را کم مى کند (منظور از عمر و اجل در این موارد اجل غیر حتمى است ).
و یا اینکه در آیهاى مى خوانیم فاذا جاء اجلهم لا یستاخرون ساعة و لا یستقدمون : هنگامى که اجل آنها فرا رسد نه ساعتى به عقب میافتد و نه جلو در اینجا منظور از اجل همان مرگ حتمى است .
بنابراین آیه مزبور تنها مربوط به موردى است که انسان به عمر نهائى خود رسیده است ، و اما مرگهاى پیشرس را به هیچ وجه شامل نمى شود.
و در هر صورت باید توجه داشت که هر دو اجل از ناحیه خدا تعیین مى شود یکى بطور مطلق و دیگرى به عنوان مشروط و یا معلق ، درست مثل اینکه مى گوئیم : این چراغ بعد از بیست ساعت بدون هیچ قید و شرط خاموش مى شود و نیز مى گوئیم اگر طوفانى بوزد بعد از دو ساعت ، خاموش خواهد شد، در مورد انسان و اقوام و ملتها نیز چنین است میگوئیم خداوند اراده کرده است که فلان شخص یا ملت پس از فلان مقدار عمر بطور قطع از میان برود و نیز میگوئیم اگر ظلم و ستم و نفاق و تفرقه و سهل انگارى و تنبلى را پیشه کنند در یک سوم آن مدت از بین خواهند رفت ، هر دو اجل از ناحیه خدا است یکى مطلق و دیگرى مشروط.
از امام صادق (علیه السلام ) در ذیل آیه فوق چنین نقل شده که فرمود: هما اجلان اجل محتوم و اجل موقوف : این اشاره به دو نوع اجل است ، اجل حتمى و اجل مشروط و در احادیث دیگرى که در این زمینه وارد شده تصریح گردیده است که اجل غیر حتمى (مشروط) قابل تقدیم و تاخیر است و اجل حتمى قابل تغییر نیست (نور الثقلین جلد اول صفحه 504 ).

آیه و ترجمه


و هو الله فى السموت و فى الا رض یعلم سرکم و جهرکم و یعلم ما تکسبون(3)


ترجمه :
3 - او است خداوند در آسمانها و در زمین ، پنهان و آشکار شما را مى داند و از آنچه (انجام مى دهید و) به دست مى آورید با خبر است .
تفسیر:
در این آیه براى تکمیل بحث گذشته در زمینه توحید و یگانگى خدا و پاسخ گفتن به کسانى که براى هر دستهاى از موجودات خدائى قائلند و مى گویند خداى باران ، خداى جنگ ، خداى صلح ، خداى آسمان و مانند آن چنین مى گوید: او است خداوندى که الوهیتش بر تمام آسمانها و زمین حکومت مى کند (و هو الله فى السماوات و فى الارض ) (1).
یعنى با توجه به اینکه خالق همه چیز او است ، مدبر و اداره کننده همه نیز او میباشد. - زیرا حتى مشرکان جاهلیت خالق و آفریدگار را( الله ) میدانستند ولى تدبیر و تصرف را براى بتها قائل بودند.
آیه به آنها پاسخ میدهد: کسى که خالق است ، تدبیر و تصرف در همه جا نیز به دست او است . این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که خداوند در همه جا حاضر است ، در آسمانها و در زمین و جائى از او خالى نیست ، نه اینکه جسم باشد و مکان داشته
باشد بلکه احاطه به همه مکانها دارد. بدیهى است کسى که در همه جا حکومت مى کند و تدبیر همه چیز بدست او است و در همه جا حضور دارد، تمام اسرار و نهانیها را میداند، و لذا در جمله بعد مى گوید: چنین پروردگارى پنهان و آشکار شما را میداند و نیز از آنچه انجام میدهید با خبر است (یعلم سرکم و جهرکم و یعلم ما تکسبون ).
ممکن است گفته شود سر و جهر در آیه اعمال انسانها و نیات آنها را نیز شامل میشود، بنابراین نیازى به ذکر ما تکسبون (انجام میدهید) نیست . ولى باید توجه داشت که کسب به معنى نتیجه هاى عمل و حالات روحى حاصل از اعمال خوب و بد است ، یعنى او هم از اعمال و نیات شما با خبر است ، و هم از اثراتى که این اعمال در روح شما میگذارد، و در هر حال ذکر این جمله براى تاکید در مورد اعمال انسانها است .

آیه و ترجمه


و ما تاتیهم من ءایة من ءایت ربهم إ لا کانوا عنها معرضین (4)
فقد کذبوا بالحق لما جاءهم فسوف یأ تیهم اءنبؤ ا ما کانوا به یستهزءون(5)


ترجمه :
4 - هیچ نشانه و آیهاى از آیات پروردگارشان به آنها نمیرسد مگر اینکه از آن روى میگردانند !.
5 - آنان حق را هنگامى که سراغشان آمد، انکار کردند ولى به زودى خبر آنچه را به باد مسخره گرفتند به آنان میرسد (و از نتائج کار خود آگاه مى شوند).
تفسیر:
گفتیم در سوره انعام روى سخن بیشتر با مشرکان است ، و قرآن به انواع
وسائل براى بیدارى و آگاهى آنها متوسل میشود، این آیه و آیات فراوانى که بعد از آن مى آید در تعقیب همین موضوع است . در این آیه به روح لجاجت و بیاعتنائى و تکبر مشرکان در برابر حق و نشانه هاى خدا اشاره کرده ، مى گوید: آنها چنان لجوج و بى اعتنا هستند که هر نشانهاى از نشانه هاى پروردگار را میبینند، فورا از آن روى برمى گردانند. (و ما تاتیهم من آیة من آیات ربهم الا کانوا عنها معرضین )
یعنى ابتدائى ترین شرط هدایت و راهیابى که تحقیق و جستجوگرى است در آنها وجود ندارد، نه تنها شور و عشق یافتن حق در وجود آنان نیست که همانند تشنگانى که به دنبال آب میدوند در جستجوى حق باشند، بلکه اگر چشمه آبى زلال بر در خانه آنها بجوشد صورت از آن برگردانده و اصلا به آن نگاه نمى کنند، حتى اگر این آیات از طرف پروردگار آنها باشد (ربهم ) و به منظور تربیت و و تکامل خود آنها نازل گردد!
این روحیه منحصر به دوران جاهلیت و مشرکان عرب نبوده ، الان هم بسیارى را میبینیم که در یک عمر شصت ساله حتى ، زحمت یکساعت تحقیق و جستجو در باره خدا و مذهب به خود نمى دهند، سهل است اگر کتاب و نوشتهاى در این زمینه به دست آنها بیفتد به آن نگاه نمیکنند، و اگر کسى با آنها در این باره سخن گوید، گوش فرا نمیدهند، اینها جاهلان لجوج و بیخبرى هستند که ممکن است گاهى در کسوت دانشمند ظاهر شوند!
سپس به نتیجه این عمل آنها اشاره کرده و مى گوید: نتیجه این شد که آنها حق را به هنگامى که به سراغشان آمد تکذیب کردند در حالى که اگر در آیات و نشانه هاى پروردگار دقت مى نمودند، حق را بخوبى میدیدند و مى شناختند
و باور مى کردند (فقد کذبوا بالحق لما جائهم ).
(و نتیجه این تکذیب را بزودى دریافت خواهند داشت ، و خبر آنچه را بباد مسخره گرفتند به آنها مى رسد) (فسوف یاتیهم انباء ما کانوا به یستهزئون )
در دو آیه فوق در حقیقت اشاره به سه مرحله از کفر شده که مرحله به مرحله تشدید میگردد، نخست مرحله اعراض و روى گردانیدن ، سپس مرحله تکذیب و بعدا مرحله استهزاء و مسخره کردن حقایق و آیات خدا.
این امر نشان که انسان در طریق کفر در یک مرحله متوقف نمیشود بلکه هر چه پیش میرود بر شدت انکار و عداوت و دشمنى با حق و بیگانگى از خدا مى افزاید.
منظور از تهدید که در آخر آیه ذکر شده ، این است که در آینده دور یا نزدیک عواقب شوم بى ایمانى دامن آنها را در دنیا و آخرت خواهد گرفت ، آیات بعد نیز شاهد این تفسیر است .

آیه و ترجمه


اءلم یروا کم اءهلکنا من قبلهم من قرن مکنهم فى الا رض ما لم نمکن لکم و اءرسلنا السماء علیهم مدرارا و جعلنا الا نهر تجرى من تحتهم فأ هلکنهم بذنوبهم و اءنشأ نا من بعدهم قرنا ءاخرین(6)


ترجمه :
6 - آیا مشاهده نکردند چقدر از اقوام پیشین را هلاک کردیم ؟! اقوامى که (از شما نیرومندتر بودند و) قدرتهائى به آنها دادیم که به شما ندادیم ، بارانهاى پى در پى بر آنها فرستادیم و نهرها از زیر (آبادیهاى ) آنها جارى ساختیم (اما هنگامى که سرکشى و طغیان کردند) آنها را به خاطر گناهانشان نابود ساختیم و جمعیت دیگرى بعد از آنان بوجود آوردیم
تفسیر:
سرنوشت طغیانگران
از این آیه به بعد، قرآن یک برنامه تربیتى مرحله به مرحله را، براى بیدار ساختن بت پرستان و مشرکان - به تناسب انگیزههاى مختلف شرک و بت پرستى - عرضه میکند، نخست براى کوبیدن عامل غرور که یکى از عوامل مهم طغیان و سرکشى و انحراف است ، دست به کار شده و با یادآورى وضع اقوام گذشته و سرانجام دردناک آنها، به این افراد، که پرده غرور بر چشمانشان افتاده است هشدار مى دهد و مى گوید: آیا اینها مشاهده نکردند چه اقوامى را پیش از آنها هلاک کردیم ، اقوامى که امکاناتى در روى زمین در اختیار آنها گذاشتیم که در اختیار شما نگذاشتیم
(الم یروا کم اهلکنا من قبلهم من قرن مکناهم فى الارض ما لم نمکن لکم ).
از جمله اینکه بارانهاى پر برکت و پشت سر هم براى آنها فرستادیم (و ارسلنا السماء علیهم مدرارا). (1)
و دیگر اینکه نهرهاى آب جارى را از زیر آبادیهاى آنها و در دسترس آنها جارى ساختیم (و جعلنا الانهار تجرى من تحتهم ).
اما به هنگامى که راه طغیان را پیش گرفتند، هیچیک از این امکانات نتوانست آنها را از کیفر الهى بر کنار دارد و ما آنها را به خاطر گناهانشان نابود کردیم (فاهلکناهم بذنوبهم ).
و بعد از آنها اقوام دیگرى روى کار آوردیم (و انشانا من بعدهم قرنا آخرین ).
آیا نباید مطالعه حال گذشتگان براى آنها سرمشقى بشود؟! و از خواب غفلت بیدار، و از مستى غرور هشیار گردند، آیا خداوندى که درباره گذشتگان چنین عمل کرد توانائى ندارد همان برنامه را نیز درباره اینها اجرا کند؟! در اینجا به چند نکته باید توجه داشت :
1 - قرن ، گرچه معمولا به معنى یک زمان طولانى (صد سال یا هفتاد سال یا سى سال ) آمده است ، ولى گاهى - همانطور که اهل لغت تصریح کرده اند - به قوم و جمعیتى که در یک زمان قرار دارند گفته (اصولا قرن از ماده اقتران و به معنى نزدیکى است و چون اهل عصر واحد و زمانهاى متقارب به هم نزدیکند به آنها، و هم به زمان آنها قرن گفته میشود).
2 - در آیات قرآن مکرر به این موضوع اشاره شده که امکانات فراوان مادى باعث غرور و غفلت افراد کم ظرفیت میشود، زیرا با داشتن اینها خود را بینیاز از پروردگار مى پندارند، غافل از اینکه اگر لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه کمک و امداد الهى به آنها نرسد، نابود و خاموش میگردند چنانکه میخوانیم ان الانسان لیطغى ان رآه استغنى : انسان طغیان مى کند هنگامى که خود را بینیاز پندارد.
3 - این هشدار مخصوص بت پرستان نیست ، هم امروز قرآن نیز به دنیاى ثروتمند ماشینى که بر اثر فراهم بودن امکانات زندگى از باده غرور سر مست شده ، هشدار مى دهد که وضع گذشتگان را فراموش نکنید که چگونه بر اثر عامل گناه ، همه چیز را از دست دادند، شما هم با روشن شدن جرقه آتش یک جنگ جهانى دیگر ممکن است همه چیز را از دست بدهید و به دوران قبل از تمدن
صنعتى خود باز گردید، توجه داشته باشید که عامل بدبختى آنها چیزى جز گناه و ظلم و ستم و بیدادگرى و عدم ایمان نبوده همین عامل در جامعه شما نیز آشکار شده است .
براستى مطالعه تاریخ زندگى فراعنه مصر، و ملوک سبا، و سلاطین کلده و آشور، و قیصرهاى روم با آن زندگانى افسانهاى و ناز و نعمت بیحساب ، و سپس مطالعه عواقب دردناکى که بر اثر کفر و بیدادگرى طومار زندگانى آنها را در هم پیچید براى همه کس و براى همه ما درس عبرتى است بزرگ و آشکار.

آیه و ترجمه


و لو نزلنا علیک کتبا فى قرطاس فلمسوه بأ یدیهم لقال الذین کفروا إ ن هذا إ لا سحر مبین(7)


ترجمه :
7 - و اگر نامهاى بر روى صفحهاى بر آنها نازل کنیم و (علاوه بر دیدن ) آن را با دستهاى خود لمس کنند باز کافران مى گویند این چیزى جز یک سحر آشکار نیست !
تفسیر:
آخرین درجه لجاجت
دیگر از عوامل انحراف آنها تکبر و لجاجت است که در این آیه اشاره به آن شده ، زیرا افراد متکبر معمولا مردم لجوجى هستند، چون تکبر به آنها اجازه تسلیم در برابر حق را نمیدهد و همین سبب مى شود که به اصطلاح روى دنده لج بیفتند و هر دلیل روشن و برهان واضحى را به نحوى انکار کنند هر چند تا سر حد انکار بدیهیات پیش رود!، همانطور که بارها با چشم خود این موضوع را در میان افراد متکبر و خود خواه دیده ایمقرآن در اینجا اشاره به تقاضاى جمعى از بت پرستان (که مى گویند این اشخاص نضر بن حارث و عبد الله بن ابى امیه و نوفل بن خویلد بودند که به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) گفتند ما تنها در صورتى ایمان مى آوریم که نامهاى از طرف خداوند با چهار فرشته بر ما نازل کنى ! !) کرده و مى گوید: اگر همانطور که آنها تقاضا کردند، نوشتهاى بر صفحهاى از کاغذ و مانند آن بر تو نازل کنیم ، و علاوه بر مشاهده کردن ، با دست خود نیز آن را لمس کنند باز مى گویند: این یک سحر آشکار است ! (و لو نزلنا علیک کتابا فى قرطاس فلمسوه بایدیهم لقال الذین کفروا ان هذا الا سحر مبین ). یعنى دائره لجاجت آنها تا حدى توسعه یافته که روشنترین محسوسات را یعنى آنچه با مشاهده و لمس درک میشود، انکار میکنند و به بهانه سحر از تسلیم شدن در برابر آن سر باز مى زنند، در حالى که در زندگى روزانه خود براى اثبات واقعیتها به یک دهم از این نشانه ها نیز قناعت میکنند و آن را قطعى و مسلم میدانند! و این نیست مگر به خاطر خود خواهى و تکبر و لجاجت سختى که بر روح آنها سایه افکنده .
ضمنا باید توجه داشت که قرطاس به معنى هر چیزى است که روى آن مى نویسند اعم از کاغذ و پوست و الواح ، و اگر امروز قرطاس را فقط به کاغذ مى گویند براى این است که کاغذ متداولترین چیزى است که روى آن نوشته مى شود.

آیه و ترجمه


و قالوا لو لا اءنزل علیه ملک و لو اءنزلنا ملکا لقضى الا مر ثم لا ینظرون (8)
و لو جعلنه ملکا لجعلنه رجلا و للبسنا علیهم ما یلبسون (9)
و لقد استهزئ برسل من قبلک فحاق بالذین سخروا منهم ما کانوا به یستهزءون(10)


ترجمه :
8 - گفتند چرا فرشتهاى بر او نازل نشده (تا او را در دعوت مردم به سوى خدا همراهى کند) ولى اگر فرشتهاى بفرستیم (و موضوع جنبه حسى و شهود پیدا کند) کار تمام مى شود (و اگر مخالفت کنند) دیگر به آنها مهلت داده نخواهد شد (و همگى هلاک مى گردند).
9 - و اگر او را فرشته قرار مى دادیم حتما وى را به صورت انسانى در مى آوردیم باز (به پندار آنان ) کار را بر آنها مشتبه مى ساختیم همانطور که آنها کار را بر دیگران مشتبه مى سازند!
10 - (با این حال نگران نباش ) جمعى از پیامبران پیش از تو را به باد استهزا گرفتند اما سرانجام آنچه را مسخره میکردند دامانشان را گرفت (و عذاب الهى بر آنها نازل شد).
تفسیر:
بهانه جوئى ها
یکى دیگر از عوامل کفر و انکار بهانهجوئى است ، گرچه بهانهجوئى معلول عوامل دیگر از جمله تکبر و خود خواهى میباشد ولى تدریجا به
یک روحیه منفى در مى آید و خود یک عامل براى عدم تسلیم در برابر حق میگردد.
از جمله بهانه جوئیهائى که مشرکان در برابر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) داشتند و در چندین آیه از قرآن به آن اشاره شده و در آیه مورد بحث نیز آمده است این است که آنها میگفتند چرا پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به تنهائى به این ماموریت بزرگ دست زده است ؟ چرا موجودى از غیر جنس بشر و از جنس فرشتگان او را در این ماموریت همراهى نمى کند؟ مگر میتواند انسانى که از جنس ما است به تنهائى بار رسالت را بر دوش کشد؟ (و قالوا لو لا انزل علیه ملک ).
در حالى که با وجود دلائل روشن و آیات بینات بر نبوت او جائى براى این بهانه جوئیها نیست ، به علاوه فرشته نه قدرتى بالاتر از انسان دارد و نه آمادگى و استعدادى براى رسالت ، بیش از او، بلکه به مراتب انسان از او آماده تر است .
قرآن با دو جمله که هر کدام استدلالى را در بر دارد به آنها پاسخ مى گوید: نخست اینکه اگر فرشتهاى نازل شود، و سپس آنها ایمان نیاورند، به حیات همه آنان خاتمه داده خواهد شد (و لو انزلنا ملکا لقضى الامر ثم لاینظرون ).
اما چرا با آمدن فرشته و همراهى او با پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) منکران گرفتار مرگ و هلاکت میشوند؟ دلیل آن همان چیزى است که در چند آیه قبل به آن اشاره شد که اگر نبوت جنبه شهود و حسى پیدا کند، یعنى با آمدن فرشته ، غیب تبدیل به شهود گردد و همه چیز را با چشم ببینند آخرین مرحله اتمام حجت شده است ، چون دلیلى بالاتر از این تصور نمیشود، با این حال اگر کسى مخالفت کند کیفر و مجازات او قطعى خواهد بود، ولى خداوند به خاطر لطف و مرحمت بر بندگان براى اینکه فرصتى براى تجدید نظر داشته باشند این کار را نمیکند مگر در موارد خاصى که میداند طرف ، آمادگى کامل و استعداد پذیرش دارد، یا در مواردى که طرف مستحق نابودى است ، یعنى اعمالى انجام داده است که استحقاق مجازات
الهى را دارد، در این موقع به تقاضاى او ترتیب اثر داده و به هنگامى که قبول نکرد فرمان نابودى او صادر مى گردد.
پاسخ دوم اینکه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به مقتضاى مقام رهبرى و عهده دار بودن امر تربیت مردم و سرمشق عملى به آنها دادن لازم است از جنس خود مردم و همرنگ و هم صفات آنها و تمام غرائز و صفات انسان در او وجود داشته باشد، زیرا فرشته علاوه بر اینکه براى بشر قابل رؤ یت نیست . نمیتواند سرمشق عملى براى او گردد، چون نه از نیازها و دردهاى او آگاه است و نه به وضع غرائز و خواسته هاى او آشنا است ، و به همین دلیل رهبرى او نسبت به موجودى که از هر جهت با وى فرق دارد کاملا نارسا خواهد بود.
لذا قرآن در جواب دوم میگوید اگر ما او را فرشته قرار میدادیم و به پیشنهاد آنها عمل میکردیم ، باز لازم بود تمام صفات انسان را در او ایجاد کنیم ، و او را به صورت و سیرت مردى قرار دهیم (و لو جعلناه ملکا لجعلناه رجلا).(1)
از آنچه گفتیم روشن میشود، که منظور از جمله (لجعلناه رجلا) این نیست که فقط شکل انسان به او میدهیم که بعضى از مفسران پنداشته اند، بلکه منظور این است که او را از نظر ظاهر و باطن به صفات انسان قرار میدهیم .
سپس نتیجه میگیرد که با این حال همان ایرادات سابق را بر ما تکرار مى کردند که چرا به انسانى ماموریت رهبرى دادهاى و چهره حقیقت را بر ما پوشانیدهاى (و للبسنا علیهم ما یلبسون ).
لبس (بر وزن درس ) به معنى پردهپوشى و اشتباه کارى است ، و لبس (بر وزن قفل ) به معنى پوشیدن لباس است (ماضى اول لبس بر وزن ضرب و ماضى دوم لبس
بر وزن حسب مى باشد) و روشن است که در آیه معنى اول اراده شده است ، یعنى اگر فرشتهاى مى فرستادیم باید به صورت و سیرت انسانى باشد و در این موقع به عقیده آنها ما مردم را به اشتباه و خطا انداخته بودیم و همان نسبتهاى سابق را بر ما تکرار مى کردند، همانطور که خود آنها افراد نادان و بیخبر را به اشتباه و خطا مى افکنند و چهره حقیقت را بر آنها مى پوشانند - بنابراین نسبت لبس و پرده پوشى به خدا از زاویه دید آنها است .
در پایان خداوند به پیامبرش دلدارى مى دهد و میگوید از مخالفت و لجاجت و سرسختى آنها نگران نباش ، زیرا جمعى از پیامبران پیش از تو را نیز بباد استهزاء و مسخره گرفتند اما سرانجام آنچه را، مسخره میکردند، دامانشان را گرفت و عذاب الهى بر آنها نازل شد (و لقد استهزء برسل من قبلک فحاق بالذین سخروا منهم ما کانوا به یستهزئون ).
در حقیقت این آیه هم مایه تسلى خاطرى است براى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) که در راه خود کمترین تزلزلى در ارادهاش ‍ واقع نشود و هم تهدیدى است براى مخالفان لجوج که به عواقب شوم و دردناک کار خود بیندیشند.

آیه و ترجمه


قل سیروا فى الا رض ثم انظروا کیف کان عقبة المکذبین(11)


ترجمه :
11 - بگو روى زمین گردش کنید، سپس بنگرید سرانجام آنها که آیات الهى را تکذیب مى کردند چه شد؟
تفسیر:
قرآن در اینجا براى بیدار ساختن این افراد لجوج و خود خواه از راه دیگرى وارد شده و به پیامبر دستور مى دهد که به آنها سفارش ‍ کند، در زمین به سیر و سیاحت بپردازند و عواقب کسانى که حقایق را تکذیب کردند با چشم خود ببینند، شاید بیدار شوند (قل سیروا فى الارض ثم انظروا کیف کان عاقبة المکذبین ).
شک نیست که مشاهده آثار گذشتگان و اقوامى که بر اثر پشت پا زدن به حقایق راه فنا و نابودى را پیمودند، تاثیرش بسیار بیشتر از مطالعه تاریخ آنها در کتابها است ، زیرا این آثار حقیقت را محسوس و قابل لمس مى سازد.
شاید به خاطر همین است که جمله انظروا (نگاه کنید) را به کار برده نه تفکروا (بیندیشید).
ضمنا ذکر کلمه ثم که معمولا در مورد عطف با فاصله زمانى به کار میرود، ممکن است به خاطر توجه دادن به این حقیقت باشد که در این سیر و قضاوت خود عجله نکنند، بلکه هنگامى که آثار گذشتگان را مشاهده کردند، با حوصله و دقت بیندیشند سپس نتیجهگیرى کرده ، عاقبت کار آنها را با چشم ببینند
در مورد سیر و سیاحت در زمین و تاثیر فوق العاده آن در بیدار ساختن افکار مشروحا در ذیل آیه 137 سوره آل عمران (جلد سوم صفحه 102) بحث کردیم .

آیه و ترجمه


قل لمن ما فى السموت و الا رض قل لله کتب على نفسه الرحمة لیجمعنکم إ لى یوم القیمة لا ریب فیه الذین خسروا اءنفسهم فهم لا یؤ منون(12)
و له ما سکن فى الیل و النهار و هو السمیع العلیم(13)


ترجمه :
12 - بگو از آن کیست آنچه در آسمانها و زمین است بگو براى خدا است ، رحمت (و بخشش ) را بر خود حتم کرده (و به همین دلیل ) همه شما را بطور قطع در روز قیامت که در آن شک و تردیدى نیست مجتمع خواهد کرد، تنها کسانى که سرمایه هاى وجود خویش را از دست دادند و گرفتار خسران شدند ایمان نمى آورند.
13 - و براى او است آنچه در شب و روز قرار دارد و او شنوا و دانا است .
تفسیر:
در این آیه بحث با مشرکان همچنان دنبال شده است . در آیات گذشته روى مسئله توحید و یگانه پرستى تکیه شده بود، اما در این آیه روى مسئله معاد تکیه شده و با اشاره به اصل توحید، مسئله رستاخیز و معاد از طریق جالبى تعقیب میگردد، شکل آیه به صورت سؤ ال و جواب است گوینده سؤ ال و جواب هر دو یکى است که این خود یک شیوه زیبا در ادبیات است .
استدلال معاد در اینجا از دو مقدمه تشکیل شده است :
1 - نخست مى گوید: بگو آنچه در آسمانها و زمین است براى کیست ؟
(قل لمن ما فى السموات و الارض ) و بلافاصله به دنبال آن مى گوید : خودت از زبان فطرت و جان آنها پاسخ بده : براى خدا (قل لله )
طبق این مقدمه همه جهان هستى ملک خدا است و تدبیر آن به دست او است .
2 - پروردگار عالم سرچشمه تمام رحمتها است ، او است که رحمت را بر عهده خویش قرار داده ، و مواهب بیشمار، به همه ارزانى میدارد (کتب على نفسه الرحمة ).
آیا ممکن است که چنین خداوندى اجازه دهد رشته حیات انسانها با مرگ به کلى پاره شود و تکامل و حیات ادامه نیابد؟ آیا این با اصل فیاض بودن و رحمت واسعه او مى سازد؟ آیا او در مورد بندگان خود که مالک و مدبر آنها است ممکن است چنان بیمهرى کند که بعد از مدتى راه فنا بپویند و تبدیل به هیچ و پوچ شوند؟.
مسلما، نه ، بلکه رحمت واسعه او ایجاب مى کند که موجودات مخصوصا انسان را در مسیر تکامل پیش ببرد همانطور که در پرتو رحمت خویش بذر کوچک و بیارزشى را تبدیل به درخت تناور و برومند، یا شاخه گل زیبائى میکند، همانطور که در پرتو فیض خود نطفه بى ارزش را به انسان کاملى مبدل میسازد، همین رحمت ایجاب انسان را که استعداد بقاء و زندگى جاودانى دارد پس از مرگ در لباس حیاتى نوین و در عالمى وسیعتر در آورد و در این سیر ابدى تکامل دست رحمتش پشت سر او باشد.
لذا به دنبال این دو مقدمه مى گوید: به طور مسلم همه شما را در روز رستاخیز، روزى که هیچگونه شک و تردیدى در آن نیست جمع خواهد کرد (لیجمعنکم الى یوم القیامة لا ریب فیه ).
قابل توجه اینکه آیه با سؤ ال و به اصطلاح استفهام تقریرى که به منظور اقرار گرفتن از طرف مى باشد شروع شده است ، و چون این مطلب هم از نظر فطرت مسلم بوده و هم خود مشرکان به آن اعتراف داشته اند که مالکیت عالم هستى متعلق به بتها نیست ، بلکه مربوط به خدا است ، بلافاصله خود او پاسخ سؤ ال را میگوید.
و این یک روش زیبا در طرح مسائل مختلف محسوب مى شود. موضوع دیگر اینکه براى معاد در جاهاى دیگر از طرق مختلف از طریق قانون عدالت ، قانون تکامل ، حکمت پروردگار، استدلال شده است اما استدلال به رحمت ، استدلال تازهاى است که در آیه بالا مورد بحث قرار گرفته .
در پایان آیه به سرنوشت و عاقبت کار مشرکان لجوج اشاره کرده مى گوید: آنها که در بازار تجارت زندگى ، سرمایه وجود خود را از دست داده اند به این حقائق ایمان نمى آورند (الذین خسروا انفسهم فهم لا یؤ منون ).
چه تعبیر عجیبى ! گاهى انسان مال یا مقام ، یا یکى دیگر از سرمایه هاى خود را از دست مى دهد در این موارد اگر چه زیان کرده است ولى چیزهائى را از دست داده است که جزء وجود او نبوده یعنى بیرون از وجود او است ، اما بزرگترین زیان که مى توان نام آن را زیان حقیقى گذاشت زمانى خواهد بود که انسان اصل هستى خود را از کف دهد و وجود خویش را ببازد.
دشمنان حق و افراد لجوج سرمایه عمر و سرمایه فکر و عقل و فطرت و تمام مواهب روحى و جسمى خویش را که مى بایست در مسیر حق به کار گیرند و به تکامل شایسته خود برسند بکلى از دست میدهند، نه سرمایهاى میماند و نه سرمایه دار !.
این تعبیر در آیات متعددى از قرآن مجید آمده است و تعبیرات تکان دهندهاى است که سرانجام دردناک منکران حق و گنهکاران آلوده را روشن مى سازد.
سؤ ال :
ممکن است گفته شود زندگانى ابدى تنها براى مؤ منان مصداق رحمت است ولى براى غیر آنها جز زحمت و بدبختى چیز دیگرى نخواهد بود.
پاسخ :
شک نیست که کار خدا فراهم آوردن زمینه هاى رحمت است او انسان را آفرید، و به او عقل داد، و پیامبران براى رهبرى و راهنمائى او فرستاده و انواع مواهب را در اختیار وى گذارد، و راهى به سوى زندگى جاویدان به روى همگان گشود، اینها بدون استثناء رحمت است .
حال اگر در طریق به ثمر رساندن این رحمتها خود انسان راه خویش را کج کند و تمام زمینه هاى رحمت را براى خود تبدیل به شکنجه و زحمت نماید. این موضوع هیچگونه لطمهاى به رحمت بودن آنها نخواهد زد و تمام سرزنشها متوجه انسانى است که زمینه هاى رحمت را تبدیل به عذاب کرده است .
آیه بعد در حقیقت تکمیلى است براى آیه گذشته زیرا در آیه قبل اشاره به مالکیت خداوند نسبت به همه موجودات از طریق قرار گرفتن آنها در افق مکان بود، لذا فرمود خداوند مالک آنچه در آسمانها و زمین است مى باشد.
این آیه اشاره به مالکیت او از طریق قرار گرفتن در افق و پهنه زمان است لذا مى گوید: و از آن او است آنچه در شب و روز قرار گرفته است (و له ما سکن فى اللیل و النهار).
در حقیقت جهان ماده از این موضوع یعنى زمان و مکان خالى نیست و تمام موجوداتى که در ظرف زمان و مکان واقع مى شوند یعنى تمامى جهان ماده از آن او هستند، و نباید تصور شود که شب و روز مخصوص منظومه شمسى است بلکه تمام موجودات زمین و آسمان داراى شب و روز و بعضى دائما در روز بدون شب ، و بعضى در شب بدون روز به سر میبرند، مثلا در خورشید دائما روز است زیرا در آنجا روشنائى است و تاریکى وجود ندارد، در حالى که بعضى از کواکب خاموش و بینور آسمان که در مجاورت ستارگان قرار ندارند در تاریکى شب
جاودانى به سر میبرند. و آیه فوق همه اینها را شامل مى شود. ضمنا باید توجه داشت که منظور از سکن سکونت به معنى توقف و قرار گرفتن در چیزى است ، خواه اینکه آن موجود در حال حرکت باشد یا سکون مثلا میگوئیم : ما در فلان شهر ساکن هستیم یعنى در آنجا استقرار یافته و توقف داریم اعم از اینکه در خیابانهاى شهر در حال حرکت باشیم یا در حال سکون .
این احتمال نیز در آیه وجود دارد که سکون در اینجا فقط مقابل حرکت باشد و از آنجا که این دو از امور نسبى هستند ذکر یکى ما را از دیگرى بى نیاز میکند، بنابراین معنى آیه چنین میشود: آنچه در روز و شب و افق زمان در حال سکون و حرکت است همه از آن خدا است .
و در این صورت آیه میتواند اشاره به یکى از استدلالات توحید باشد زیرا حرکت و سکون دو حالت عارضى هستند که به طور مسلم ، حادثند و نمى توانند قدیم و ازلى باشند چون حرکت عبارت است از بودن چیزى در دو زمان مختلف در دو مکان ، و سکون بودن چیزى است در دو زمان در یک مکان معین ، و بنابراین در ذات حرکت و سکون توجه به حالت سابقه نهفته شده است ، و میدانیم چیزى که قبل از آن حالت دیگرى باشد ازلى نمیتواند بوده باشد.
از این سخن چنین نتیجه مى گیریم که : اجسام از حرکت و سکون خالى نیستند.
و آنچه از حرکت و سکون خالى نیست نمیتواند ازلى باشد.
بنابراین تمامى اجسام حادثند و چون حادثند نیازمند به آفریدگارند (دقت کنید).
ولى خداوند چون جسم نیست نه حرکت دارد و نه سکون و نه زمان دارد و نه مکان ، و به همین جهت ازلى و ابدى است . و در پایان آیه پس از ذکر توحید اشاره به دو صفت بارز خداوند کرده مى گوید: و اوست شنونده دانا
(و هو السمیع العلیم ).
اشاره به اینکه وسعت جهان هستى و موجوداتى که در افق زمان و مکان قرار گرفته اند هیچگاه مانع از آن نیست که خدا از اسرار آنها آگاه باشد، بلکه سخنان آنها را میشنود و حتى حرکت مورچه ضعیفى را در دل شب تاریک بر سنگ سیاه و ظلمانى در اعماق یک دره خاموش و دور افتاده را درک مى کند و از احتیاجات او و سایرین با خبر و آگاه است و از اعمال و کارهاى همگى مطلع .

آیه و ترجمه


قل اء غیر الله اءتخذ ولیا فاطر السموت و الا رض و هو یطعم و لا یطعم قل إ نى اءمرت اءن اءکون اءول من اءسلم و لا تکونن من المشرکین (14)
قل إ نى اءخاف إ ن عصیت ربى عذاب یوم عظیم (15)
من یصرف عنه یومئذ فقد رحمه و ذلک الفوز المبین(16)


ترجمه :
14 - بگو آیا غیر خدا را ولى خود انتخاب کنم در حالى که او آفریننده آسمانها و زمین است و او است که روزى مى دهد و از کسى روزى نمى گیرد، بگو من مامورم که نخستین مسلمان باشم و (خداوند به من دستور داده که ) از مشرکان نباش .
15 - بگو من (نیز) اگر نافرمانى پروردگارم کنم از عذاب آن روز بزرگ (رستاخیز) میترسم .
16 - آن کس که مجازات الهى در آن روز به او نرسد خداوند او را مشمول رحمت خویش ساخته و این پیروزى آشکارى است
تفسیر:
پناهگاهى غیر از خدا نیست
بعضى براى آیات فوق شان نزولى نقل کرده اند که : جمعى از اهل مکه خدمت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمدند و گفتند: اى محمد تو آئین قوم خود را ترک گفتى و میدانیم که این کار عاملى جز فقر ندارد!، ما حاضریم اموال خود را با تو تقسیم کنیم و تو را کاملا ثروتمند نمائیم تا دست از خدایان ما بردارى و به آئین اصلى ما بازگردى آیات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
البته همانطور که قبلا گفته شد آیات این سوره طبق روایات وارده ، یکجا در مکه نازل شده بنابراین نمیتواند هر یک شان نزول خاصى داشته باشد، ولى در زمانهاى قبل از نزول این سوره گفتگوها و بحثهائى میان پیامبر و مشرکان وجود داشته است و قسمتى از آیات این سوره ناظر به آن گفتگوها است ، بنابراین هیچ مانعى ندارد که چنین سخنى میان پیامبر و مشرکان رد و بدل شده باشد و خداوند در این آیات به آن سخنان اشاره کرده ، و پاسخ میگوید.
به هر حال در این آیات نیز هدف ، اثبات توحید و مبارزه با شرک و بت پرستى است ، مشرکان با اینکه آفرینش جهان را مخصوص ‍ ذات خداوند مى دانستند بتها را به عنوان تکیه گاه و پناهگاه براى خود انتخاب کرده بودند و گاه براى هر یک از نیازمندیهاى خود به یکى از بتها تکیه مى کردند به خدایان متعدد: خداى باران ، خداى نور، خداى ظلمت ، خداى جنگ و صلح ، و خداى رزق و روزى قائل بودند و این همان عقیده ارباب انواع میباشد که در یونان قدیم نیز وجود داشت .
قرآن براى از بین بردن این پندار غلط به پیامبر چنین دستور میدهد: به آنها بگو آیا غیر خدا را ولى و سرپرست و پناهگاه خود انتخاب کنم ؟ در حالى که او آفریننده آسمانها و زمین ، و روزى دهنده همه موجودات است بدون اینکه خود نیازى به روزى داشته باشد (قل ا غیر الله اتخذ ولیا فاطر السموات و الارض و هو یطعم و لا یطعم ).
بنابراین هنگامى که آفریننده همه چیز او است ، و بدون اتکاء به قدرت دیگرى سراسر جهان هستى را به وجود آورده ، و روزى همگان به دست او است ، چه دلیل دارد که انسان غیر او را ولى و سرپرست و تکیه گاه قرار دهد، اصولا بقیه همه مخلوقند و در تمام لحظات وجود خود به او نیازمندند، چگونه میتوانند نیاز دیگرى را برطرف سازند؟
جالب اینکه در آیه بالا هنگامى که سخن از آفرینش آسمان و زمین به میان آورده خدا را به عنوان فاطر معرفى مى کند فاطر از ماده فطور و به معنى شکافتن است . از ابن عباس نقل شده که مى گوید: معنى فاطر السموات و الارض را آنگاه فهمیدم که دو عرب بر سر چاه آبى با هم نزاع داشتند یکى از آنها براى اثبات مالکیت خود میگفت : انا فطرتها: من این چاه را شکافته و احداث کرده ام !
ولى ما امروز معنى فاطر را بهتر از ابن عباس مى توانیم به کمک علوم روز دریابیم زیرا این تعبیر جالبى است که با دقیقترین نظریات علمى روز با پیدایش جهان هماهنگ است چه اینکه : طبق تحقیقات دانشمندان ، عالم بزرگ (مجموعه جهان ) و عالم کوچکتر (منظومه شمسى ) همه در آغاز، توده واحدى بودند که بر اثر انفجارهاى پى در پى از هم شکافته شدند و کهکشانها و منظومه ها و کرات به وجود آمدند، در آیه (30 سوره انبیاء) این مطلب با صراحت بیشترى بیان شده آنجا که مى گوید: اولم یر الذین کفروا ان السموات و الارض کانتا رتقا ففتقناهما: آیا کافران نمیدانند آسمان و زمین به هم پیوسته بودند و ما آنها را از هم جدا کردیم .
نکته دیگرى که نباید از آن غفلت کرد این است که : در میان صفات خدا در اینجا تنها روى اطعام بندگان و روزى دادن آنها تکیه شده است این تعبیر شاید به خاطر آن است که بیشتر وابستگیها در زندگى مادى بشر بر اثر همین نیاز مادى است ، همین به اصطلاح خوردن یک لقمه نان است که افراد را به خضوع در برابر اربابان زر و زور وامى دارد، و گاهى تا سر حد پرستش در مقابل آنها کرنش ‍ میکنند، قرآن در عبارت بالا مى گوید: روزى شما به دست اوست نه به دست این گونه افراد و نه به دست بتها، صاحبان زر و زور خود نیازمندند و احتیاج به اطعام دارند تنها خدا است که اطعام مى کند و نیاز به اطعام ندارد.
در آیات دیگر قرآن نیز مى بینیم روى مسئله مالکیت خداوند و رازقیت او و فرستادن باران و پرورش گیاهان تکیه شده است تا فکر وابستگى به مخلوقات را از مغز افراد بشر به کلى خارج کند.
سپس براى پاسخ گفتن به پیشنهاد کسانى که از او دعوت مى کردند به آئین شرک ، بپیوندد میگوید: علاوه بر اینکه عقل به من فرمان مى دهد که تنها تکیه بر کسى کنم که آفریننده آسمان و زمین میباشد وحى الهى نیز به من دستور داده است که نخستین مسلمان باشم و به هیچوجه در صف مشرکان قرار نگیرم (قل انى امرت ان اکون اول من اسلم و لا تکونن من المشرکین )
شک نیست که قبل از پیامبر اسلام نیز پیامبران دیگر و امت صالح آنها مسلمان
بودند و در برابر اراده خدا تسلیم ، بنابراین هنگامى که مى فرماید: من دستور دارم نخستین مسلمان باشم یعنى نخستین مسلمان این امت . و این در حقیقت اشاره به یک مطلب مهم تربیتى نیز میباشد که هر رهبرى باید در انجام دستورات مکتب خود از همه افراد پیشقدم تر باشد، او باید اولین مؤ من به آئین خویش و نخستین عمل کننده ، و کوشاترین فرد، و فداکارترین شخص در برابر مکتب خود باشد.
و در آیه بعد براى تاکید بیشتر روى این دستور الهى که از طریق وحى بر پیامبر نازل شده است میگوید:
من نیز به نوبه خود احساس مسؤ لیت میکنم و از قوانین الهى به هیچوجه مستثنى نیستم ، من نیز اگر از دستور پروردگار منحرف شوم و راه سازشکارى با مشرکان را بپیمایم و عصیان و نافرمانى او کنم از مجازات آن روز بزرگ - روز رستاخیز - ترسان و خائفم (قل انى اخاف ان عصیت ربى عذاب یوم عظیم )
از این آیه نیز به خوبى استفاده مى شود که احساس مسؤ لیت پیامبران بیش از احساس مسؤ لیت دیگران است .
و در آخرین آیه براى اینکه ثابت شود پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نیز بدون تکیه بر لطف و رحمت خدا کارى نمیتواند بکند و هر چه هست به دست او است و حتى شخص پیغمبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چشم امیدش را به رحمت بیپایان پروردگار دوخته و نجات و پیروزى خود را از او میطلبد مى گوید: هر کس در آن روز بزرگ از مجازات پروردگار رهائى یابد مشمول رحمت خدا شده است و این یک موفقیت و پیروزى آشکار است (من یصرف عنه یومئذ فقد رحمه و ذلک الفوز المبین ).
این آیات آخرین درجه توحید را بیان مى کند و حتى به کسانى که براى پیامبران در برابر خدا دستگاه مستقلى قائل بودند همانند مسیحیان که مسیح را ناجى و نجات دهنده میدانستند، صریحا پاسخ مى دهد که حتى پیامبران نیاز به رحمت او دارند !.


آیه و ترجمه


و إ ن یمسسک الله بضر فلا کاشف له إ لا هو و إ ن یمسسک بخیر فهو على کل شى ء قدیر (17)
و هو القاهر فوق عباده و هو الحکیم الخبیر(18)


ترجمه :
17 - اگر خداوند زیانى به تو برساند هیچکس جز او نمیتواند آن را برطرف سازد و اگر خیرى به تو رساند او بر همه چیز توانا است (و هر نیکى از قدرت او ساخته است )
18 - او است که بر تمام بندگان خود قاهر و مسلط است و او است حکیم و آگاه .
تفسیر:
قدرت قاهره پروردگار
گفتیم هدف این سوره در درجه اول ریشه کن ساختن عوامل شرک و بت پرستى است ، در دو آیه فوق نیز همین حقیقت تعقیب شده است .
نخست مى گوید: چرا شما به غیر خدا توجه میکنید. و براى حل مشکلات و دفع زیان و ضرر و جلب منفعت به معبودهاى ساختگى پناه میبرید با اینکه اگر کمترین زیانى به تو برسد برطرف کننده آن ، کسى جز خدا نخواهد بود، و اگر
خیر و برکت و پیروزى و سعادتى نصیب تو شود از پرتو قدرت او است زیرا او است که بر همه چیز توانا است (و ان یمسک الله بضر فلا کاشف له الا هو و ان یمسسک بخیر فهو على کل شى ء قدیر)
در حقیقت توجه به غیر خدا به خاطر این است که یا آنها را سرچشمه خیرات و یا برطرف کننده مصائب و مشکلات میدانند، همانطور که خضوع تا سر حد پرستش در برابر صاحبان قدرت و زر و زور نیز یکى از این دو انگیزه را دارد، آیه فوق میگوید اراده خداوند بر همه چیز حکومت میکند، اگر نعمتى را از کسى سلب کند و یا نعمتى را به کسى ارزانى دارد هیچ منبع قدرتى در جهان نیست که بتواند آن را دگرگون سازد، پس چرا در برابر غیر خدا سر تعظیم فرود مى آورند؟
تعبیر به یمسسک در مورد خیر و شر که از ماده مس گرفته شده اشاره به این است که حتى کوچکترین خیر و شرى بدون اراده و قدرت او ممکن نیست .
این موضوع نیز لازم به تذکر است که : آیه فوق با صراحت کامل عقیده ثنویین (دوگانه پرستان ) را که قائل به دو مبداء خیر و شر بودند رد مى کند و هر دو را از ناحیه خدا میداند، ولى در جاى خود گفتهایم که شر مطلق در جهان وجود ندارد و بنابراین هنگامى که شر به خدا نسبت داده مى شود منظور امورى است که به ظاهر سلب نعمت است ولى در واقع و در مورد خود خیر است ، یا براى بیدار باش ‍ و یا تعلیم و تربیت و برطرف ساختن غرور و طغیان و خود خواهى و یا به خاطر مصالح دیگر است .
در آیه بعد براى تکمیل این بحث میگوید : او است که بر تمام بندگان قاهر و مسلط است (و هو القاهر فوق عباده ).
قهر و غلبه گرچه یک معنى را میرسانند ولى از نظر ریشه لغوى با هم تفاوت دارند، قهر و قاهریت به آن نوع غلبه و پیروزى گفته مى شود که طرف هیچ گونه مقاومتى نتواند از خود نشان دهد. ولى در کلمه غلبه این مفهوم وجود ندارد و ممکن است بعد از مقاومتهائى برطرف ، پیروز گردد، به تعبیر دیگر شخص قاهر به کسى مى گویند که برطرف مقابل آنچنان تسلط و برترى داشته باشد که مجال مقاومت به او ندهد، درست مانند ظرف آبى که بر شعله کوچک آتشى ریخته شود که در دم آن را خاموش کند.
بعضى از مفسران معتقدند که قاهریت معمولا در جائى به کار برده مى شود که طرف مقابل موجود عاقلى باشد ولى غلبه اعم است و پیروزیهاى بر موجودات غیر عاقل را نیز شامل مى شود.
بنابراین اگر در آیه قبل اشاره به عمومیت قدرت خدا در برابر معبودهاى ساختگى و صاحبان قدرت شده ، نه به این معنى است که او ناچار است مدتى با قدرتهاى دیگر گلاویز شود تا آنها را به زانو در آورد، بلکه قدرت او قدرت قاهره است و تعبیر فوق عباده نیز براى تکمیل همین معنى است .
با این حال چگونه ممکن است یک انسان آگاه او را رها کند و به دنبال موجودات و اشخاصى بود که از خودشان هیچ قدرتى ندارند و حتى قدرت ناچیزشان نیز از ناحیه خدا است .
اما براى اینکه این توهم پیش نیاید که خداوند مانند بعضى از صاحبان قدرت ممکن است کمترین سوء استفادهاى از قدرت نامحدود خود کند در پایان آیه مى فرماید: و با این حال او حکیم است و همه کارش روى حساب ، و خبیر و آگاه است و کمترین اشتباه و خطا در اعمال قدرت ندارد (و هو الحکیم الخبیر)
در حالات فرعون مى خوانیم که : به هنگام تهدید بنى اسرائیل به کشتن
فرزندان مى گوید: و انا فوقهم قاهرون ما بر سر آنها کاملا مسلطیم یعنى این قدرت قاهره خود را که در واقع قدرت ناچیزى بیش نبود دلیلى بر ظلم و ستم و عدم اعتناء به حقوق دیگران میگرفت ، ولى خداوند حکیم و خبیر با آن قدرت قاهره منزه تر از آن است که کمترین ستم و خلافى درباره کوچکترین بندگان روا دارد.
این نیز ناگفته پیدا است که منظور از کلمه فوق عباده برترى مقامى است نه مکانى زیرا واضح است خدا مکانى ندارد.
و عجب این است که بعضى از مغزهاى معیوب تعبیر آیه فوق را دلیل بر جسم بودن خداوند گرفته اند در حالى که شک نیست که تعبیر به فوق براى بیان برترى معنوى خداوند از نظر قدرت بر بندگان میباشد، حتى در مورد فرعون با اینکه انسانى بود و داراى جسم همین کلمه براى برترى مقامى به کار رفته است نه برترى مکانى (دقت کنید).

آیه و ترجمه


قل اءى شى ء اءکبر شهدة قل الله شهید بینى و بینکم و اءوحى إ لى هذا القرءان لا نذرکم به و من بلغ اء ئنکم لتشهدون اءن مع الله ءالهة اءخرى قل لا اءشهد قل إ نما هو إ له وحد و إ ننى برى ء مما تشرکون (19)
الذین ءاتینهم الکتب یعرفونه کما یعرفون اءبناءهم الذین خسروا اءنفسهم فهم لا یؤ منون(20)


ترجمه :
19 - بگو بالاترین گواهى ، گواهى کیست ؟ بگو خداوند گواه میان من و شما است و (بهترین دلیل آن این است که ) این قرآن را بر من وحى کرده تا شما و تمام کسانى را که این قرآن به آنها میرسد انذار کنم (و از مخالفت فرمان خدا بترسانم ) آیا براستى شما گواهى میدهید که خدایان دیگرى با خدا است ؟ بگو من هرگز چنین گواهى نمیدهم او است خداوند یگانه یکتا و من از آنچه براى او شریک قرار دادهاید بیزارم .
20 - آنهائى که کتاب آسمانى به آنان دادهایم بخوبى او را (پیامبر را) میشناسند همانگونه که فرزندان خود را میشناسند، تنها کسانى که سرمایه وجود خود را از دست داده اند ایمان نمى آورند.
تفسیر:
بالاترین شاهد
به طورى که جمعى از مفسران نقل کرده اند، عده اى از مشرکان مکه نزد پیامبر آمدند و گفتند: تو چگونه پیامبرى هستى که احدى را با تو موافق نمى بینیم
حتى از یهود و نصارا درباره تو تحقیق کردیم آنها نیز گواهى و شهادتى به حقانیت تو بر اساس محتویات تورات و انجیل ندادند، لااقل کسى را به ما نشان ده که گواه بر رسالت تو باشد، آیات فوق ناظر به این جریان است .
پیامبر مامور مى شود که در مقابل این مخالفان لجوج که چشم بر هم نهاده ، و این همه نشانه هاى حقانیت دعوت او را نادیده گرفته بودند و باز هم مطالبه گواه و شاهد مى کردند بگوید: به عقیده شما بالاترین شهادت ، شهادت کیست ؟(قل اى شى ء اکبر شهادة ).
غیر از این است که بالاترین شهادت ، شهادت پروردگار است ؟ بگو خداوند بزرگ گواه میان من و شما است
(قل الله شهید بینى و بینکم ).

و بهترین دلیل آن این است که این قرآن را بر من وحى فرستاده (و اوحى الى هذا القرآن ).
قرآنى که ممکن نیست ساخته فکر بشرى آنهم در آن عصر و زمان و در آن محیط و مکان بوده باشد قرآنى که محتوى انواع شواهد اعجاز میباشد: الفاظ آن اعجاز آمیز و معانى آن اعجازآمیزتر، آیا همین یک شاهد بزرگ ، دلیل بر گواهى خداوند بر حقانیت دعوت من نیست ؟
ضمنا از این جمله استفاده مى شود که قرآن بزرگترین معجزه و بالاترین گواه صدق دعوى پیامبر است .
سپس به هدف نزول قرآن پرداخته و میگوید این قرآن به این جهت بر من نازل شده است که شما را و تمام کسانى را که سخنان من در طول تاریخ بشر و پهنه زمان و در تمام نقاط جهان به گوش آنها میرسد از مخالفت فرمان خدا بترسانم و به عواقب دردناک این مخالفت توجه دهم (لانذرکم به و من بلغ ).
اگر مى بینیم در اینجا فقط سخن از انذار و بیم دادن ، به میان آمده - با اینکه معمولا همه جا با بشارت همراه است - به خاطر این است که سخن در برابر افراد لجوجى بوده که اصرار در مخالفت داشته اند.
ضمنا با ذکر کلمه و من بلغ (تمام کسانى که این سخن به آنها میرسد) رسالت جهانى قرآن و دعوت عمومى و همگانى آن را اعلام میدارد، در حقیقت تعبیرى از این کوتاهتر و جامعتر براى اداى این منظور تصور نمیشود و دقت در وسعت آن میتواند هر گونه ابهامى را در مورد عدم اختصاص دعوت قرآن به نژاد عرب و یا زمان و منطقه خاصى برطرف سازد. جمعى از دانشمندان از تعبیراتى مانند تعبیر فوق مسئله خاتمیت پیامبر را نیز استفاده کرده اند، زیرا طبق تعبیر بالا پیامبر مبعوث بوده به تمام کسانى که گفتارش به آنها میرسد و این شامل تمام کسانى مى شود که تا پایان این جهان به دنیا قدم میگذارند.
از احادیثى که از طرق اهل بیت (علیهمالسلام ) وارد شده چنین استفاده مى شود که منظور از ابلاغ قرآن تنها به این نیست که عین متن آن به اقوام دیگر برسد حتى وصول ترجمه هاى آن به زبانهاى دیگر نیز در مفهوم آیه وارد است .
در حدیثى از امام صادق نقل شده که درباره آیه فوق سؤ ال شده ، حضرت فرمود: بکل لسان یعنى به هر زبان که باشد.
ضمنا یکى از قوانین مسلم اصول فقه که قاعده قبح عقاب بلا بیان است نیز از آیه فوق استفاده میشود.
توضیح اینکه در اصول فقه اثبات شده است مادام که حکمى به کسى نرسد در برابر آن مسؤ لیتى ندارد (مگر اینکه در فرا گرفتن حکم کوتاهى کرده باشد) آیه فوق نیز میگوید آنهائى که سخن من به آنها برسد ، در برابر آن مسؤ لیت دارند و به این ترتیب کسانى که بدون تقصیر به آنها ابلاغ نشده باشد مسؤ لیتى ندارند.
در تفسیر المنار از پیامبر اکرم (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چنین نقل شده که یک دسته از اسیران را نزد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آوردند، حضرت پرسید آیا شما را دعوت به اسلام کرده اند؟ گفتند نه ، دستور داد آنها را رها کردند، سپس آیه بالا را تلاوت کرد و فرمود: بگذارید آنها به جایگاه خود باز گردند زیرا حقیقت اسلام به آنها ابلاغ نشده و به سوى آن دعوت نگردیده اند و نیز از این آیه استفاده مى شود که اطلاق کلمه شى ء که معادل کلمه چیز در فارسى بر خدا جائز است و لکن او چیزى است نه مانند اشیاء دیگر که مخلوق و محدود باشد بلکه خالق است و نامحدود.
سپس به دنبال این سخن دستور به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى دهد که از آنها سؤ ال کند آیا براستى شما گواهى میدهید که خدایان دیگرى با خدا است ؟ (ا ئنکم لتشهدون ان مع الله آلهة اخرى ) بعد میگوید با صراحت به آنها بگو من هرگز چنین گواهى نمیدهم ، بگو او است خداوند یگانه و من از آنچه شما براى او شریک قرار دادهاید بیزارم (قل لا اشهد، قل انما هو اله واحد و اننى برى مما تشرکون ).
در حقیقت ذکر این چند جمله در پایان آیه به خاطر یک نکته مهم روانى است و آن اینکه ممکن است مشرکان چنین تصور کنند که گفتگوهاى آنها شاید تزلزلى در روح پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) ایجاد کرده باشد و با امیدوارى مجلس را ترک گویند و به دوستان خود بشارت دهند که شاید محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بعد از این در دعوت خود تجدید نظر کند، این جمله ها که از صراحت و قاطعیت سرشار است این امید را به کلى مبدل به یاس مى کند و به آنها نشان میدهد که مطلب بالاتر از آن است که آنها مى پندارند و کمترین تزلزلى در دعوت او پیدا نخواهد شد و تجربه نشان داده که ذکر این گونه کلمات قاطع در پایان یک بحث اثر عمیقى در رسیدن به نتیجه نهائى دارد
و در آیه بعد به آنها که مدعى بودند اهل کتاب هیچگونه گواهى درباره پیامبر اسلام نمیدهند صریحا پاسخ مى دهد و میگوید: آنهائى که کتاب آسمانى بر آنها نازل کردیم به خوبى پیامبر را میشناسند همانگونه که فرزندان خود را میشناسند! (الذین آتیناهم الکتاب یعرفونه کما یعرفون ابنائهم ).
یعنى نه تنها از اصل ظهور و دعوت او آگاهند بلکه جزئیات و خصوصیات و نشانه هاى دقیق او را نیز میدانند، بنابراین اگر جمعى از اهل مکه میگفتند ما مراجعه به اهل کتاب کرده ایم و اطلاعاتى از پیامبر نداشته اند یا واقعا دروغ میگفتند و تحقیقى نکرده بودند و یا اهل کتاب حقائق را کتمان کرده و به آنها بازگو نمیکردند، همانطور که آیات دیگر قرآن نیز اشاره به کتمان آنها مى کند. (توضیح بیشتر این موضوع در جلد اول تفسیر نمونه صفحه 366 ذیل آیه 146 سوره بقره گذشت ).
در پایان آیه به عنوان یک نتیجه نهائى اعلام میدارد: تنها کسانى به این پیامبر (با این همه نشانه هاى روشن ) ایمان نمى آورند که در بازار تجارت زندگى همه چیز خود را از دست داده و سرمایه وجود خود را باخته اند (الذین خسروا انفسهم فهم لایؤ منون ).


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت