تفسیرنمونه سوره مائده (قسمت8)


آیه و ترجمه


یایها الذین امنوا لا تسلوا عن اشیاء ان تبد لکم تسوکم و ان تسلوا عنها حین ینزل القران تبد لکم عفا الله عنها و الله غفور حلیم (101)
قد سالها قوم من قبلکم ثم اصبحوا بها کفرین (102)


ترجمه :
101 - اى کسانى که ایمان آورده اید از مسائلى سوال نکنید که اگر براى شما آشکار گردد شما را ناراحت مى کند، و اگر به هنگام نزول قرآن از آنها سوال کنید براى شما آشکار میشود، خداوند آنها را بخشیده (و از آن صرف نظر کرده ) است و خداوند آمرزنده و حلیم است .
102 - جمعى از پیشینیان از آنها سوال کردند و سپس به مخالفت با آن برخاستند، (ممکن است شما هم چنان سرنوشتى پیدا کنید).
شان نزول :
در شان نزول آیات فوق در منابع حدیث و تفسیر اقوال مختلفى دیده میشود، ولى آنچه با آیات فوق و تعبیرات آن سازگارتر است شان نزولى است که در تفسیر مجمع البیان از على بن ابیطالب (علیه السلام ) نقل شده است که روزى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) خطبه اى خواند و دستور خدا را درباره حج بیان کرد شخصى بنام عکاشه - و بروایتى سراقه - گفت آیا این دستور براى هر سال است ، و همه سال باید حج بجا بیاوریم ؟ پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به سوال او پاسخ نگفت ، ولى او لجاجت کرد، و دو بار، و یا سه بار، سوال خود را تکرار نمود، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: واى بر تو چرا اینهمه اصرار میکنى اگر در جواب تو بگویم بلى ، حج در همه سال بر همه شما واجب میشود و اگر در همه سال واجب باشد توانائى انجام آن را نخواهید داشت و اگر با آن مخالفت کنید گناهکار خواهید بود، بنابراین مادام که چیزى به شما نگفته ام روى آن اصرار نورزید زیرا (یکى از) امورى که باعث هلاکت (بعضى از) اقوام گذشته شد این بود که لجاجت و پرحرفى مى کردند و از پیامبرشان زیاد سوال مى نمودند، بنابراین هنگامى که به شما دستورى میدهم به اندازه توانائى خود آنرا انجام دهید (اذا امرتکم من شى ء فاتوا منه ما استطعتم ) و هنگامى که شما را از چیزى نهى مى کنم خوددارى کنید آیات فوق نازل شد و آنها را از این کار باز داشت .
اشتباه نشود منظور از این شان نزول - همانطور که در تفسیر آیه خواهیم گفت - این نیست که راه سؤ ال و پرسش و فراگیرى مطالب را بروى مردم ببندد زیرا
قرآن در آیات خود صریحا دستور مى دهد که مردم آنچه را نمیدانند از اهل اطلاع بپرسند (فاسئلوا اهل الذکر ان کنتم لا تعلمون ).
بلکه منظور سوالهاى نابجا و بهانه گیریها و لجاجتهائى است که غالبا سبب مشوب شدن اذهان مردم ، و موجب مزاحمت گوینده ، و پراکندگى رشته سخن و برنامه او میگردد.
تفسیر
سؤ الات بیجا!
شک نیست که سوال کردن کلید فهم حقائق است ، و به همین دلیل کسانى که کمتر مى پرسند کمتر مى دانند، و در آیات و روایات اسلامى نیز به مسلمانان دستور اکید داده شده است که هر چه را نمى دانند بپرسند، ولى از آنجا که هر قانونى معمولا استثنائى دارد، این اصل اساسى تعلیم و تربیت نیز استثنائى دارد و آن اینکه گاهى پاره اى از مسائل پنهان بودنش براى حفظ نظام اجتماع و تامین مصالح افراد بهتر است در اینگونه موارد جستجوها و پرسشهاى پى در پى ، براى پرده برداشتن ، از روى واقعیت ، نه تنها فضیلتى نیست بلکه مذموم و ناپسند نیز مى باشد، مثلا غالب پزشکان صلاح این مى دانند که بیماریهاى سخت و وحشتناک را از شخص بیمار مکتوم دارند، گاهى تنها اطرافیان را در جریان مى گذارند، با این قید که از بیمار پنهان دارند، زیرا تجربه نشان داده ، بیشتر مردم اگر از عمق بیمارى خود آگاه شوند گرفتار وحشتى مى گردند که اگر کشنده نباشد لااقل بهبودى را به تاخیر مى اندازد.
در اینگونه موارد بیمار هرگز نباید در برابر طبیب دلسوز خود به سوال و اصرار بپردازد. زیرا اصرارهاى مکرر او گاهى چنان میدان را بر طبیب تنگ
مى کند که براى آسودگى خود و رسیدگى به سایر بیماران جز این نمى بیند که حقیقت را براى این بیمار لجوج آشکار سازد اگر چه او از این رهگذر زیانهائى ببیند.
همچنین مردم در همکاریهاى خود نیاز به خوشبینى دارند و براى حفظ این سرمایه بزرگ صلاح این است که از تمام جزئیات حال یکدیگر با خبر نباشند، زیرا بالاخره هر کس نقطه ضعفى دارد، و فاش شدن تمام نقطه هاى ضعف ، همکاریهاى افراد را مواجه با اشکال میکند، مثلا ممکن است یک فرد با شخصیت و موثر تصادفا در یک خانواده پست و پائین متولد شده باشد، اکنون اگر سابقه او فاش شود، ممکن است آثار وجودى او در جامعه متزلزل گردد در این گونه موارد به هیچوجه نباید افراد، اصرارى داشته باشند و به جستجو برخیزند.
و یا اینکه بسیارى از نقشه ها و طرحهاى مبارزات اجتماعى باید تا هنگام عمل مکتوم باشد و اصرار در افشاى آنها ضربهاى بر موفقیت و پیروزى اجتماع است .
اینها و امثال آن مواردى است که سؤ ال کردن در آن صحیح نیست و رهبران تا در فشار زیاد قرار نگیرند، نباید آنها را پاسخ گویند.
قرآن در آیه فوق به این موضوع اشاره کرده ، صریحا مى گوید: اى کسانى که ایمان آوردهاید از امورى که افشاى آنها باعث ناراحتى و دردسر شما میشود پرسش نکنید (یا ایها الذین آمنوا لا تسالوا عن اشیاء ان تبد لکم تسؤ کم ).
ولى از آنجا که سؤ الات پى در پى از ناحیه افراد و پاسخ نگفتن به آنها ممکن است موجب شک و تردید براى دیگران گردد و مفاسد بیشترى به بار آورد اضافه مى کند اگر در اینگونه موارد زیاد اصرار کنید بوسیله آیات قرآن بر شما افشاء مى شود و به زحمت خواهید افتاد (و ان تسالوا عنها حین ینزل القرآن تبدلکم ).
و اینکه افشا کردن اینها را به زمان نزول قرآن اختصاص مى دهد به خاطر آن است که سؤ الات مربوط به مسائلى بوده که مى بایست از طریق وحى روشن گردد.
سپس اضافه میکند: تصور نکنید اگر خداوند از بیان پارهاى از مسائل سکوت کرده است از آن غفلت داشته بلکه میخواسته است شما را در توسعه قرار دهد و آنها را بخشوده است ، و خداوند بخشنده حلیم است
(عفا الله عنها و الله غفور حلیم ).

در حدیثى از على (علیه السلام ) میخوانیم : (ان الله افترض علیکم فرائض فلا تضیعوها و حد لکم حدودا فلا تعتدوها و نهى عن اشیاء فلا تنتهکوها و سکت لکم عن اشیاء و لم یدعها نسیانا فلا تتکلفوها:) خداوند واجباتى براى شما قرار داده آنها را ضایع میکنید، و حدود و مرزهائى تعیین کرده از آنها تجاوز ننمائید و از امورى نهى کرده در برابر آنها پردهدرى نکنید، و از امورى ساکت شده و صلاح در کتمان آن دیده و هیچگاه این کتمان از روى نسیان نبوده ، در برابر اینگونه امور، اصرارى در افشاء نداشته باشید.
سؤ ال :
ممکن است گفته شود اگر افشاى این امور بر خلاف مصلحت مردم است چرا با اصرار افشا میشود؟
پاسخ :
دلیل آن همان است که در بالا اشاره کردیم که گاهى اگر رهبر در مقابل
سؤ الات پى در پى و مصرانه سکوت کند، مفاسد دیگرى ببار مى آورد، سوظنهائى بر میانگیزد و باعث مشوب شدن اذهان مردم میشود، همانطور که اگر طبیب در برابر سؤ الات پى در پى مریض ، سکوت اختیار کند گاهى ممکن است بیمار را، در اصل تشخیص بیمارى بوسیله طبیب ، به تردید اندازد، و تصور کند که اصولا بیمارى او ناشناخته مانده و دستورات او را به کار نبندد، در اینجا طبیب چارهاى جز از افشاى بیمارى ندارد، اگر چه بیمار از این رهگذر دردسرهائى پیدا کند.
در آیه بعد براى تاکید این مطلب مى گوید: بعضى از اقوام پیشین ، این گونه سؤ الات را داشتند و به دنبال پاسخ آنها به مخالفت و عصیان برخاستند
(قد سالها قوم من قبلکم ثم اصبحوا بها کافرین ).
در اینکه این اشاره کلى درباره اقوام پیشین مربوط به کدامیک از آنها است میان مفسران بحث است :
بعضى احتمال داده اند مربوط به درخواست مائده آسمانى از مسیح (علیه السلام ) وسیله شاگردان بوده که بعد از تحقق یافتن آن بعضى به مخالفت برخاستند، و بعضى احتمال داده اند مربوط به تقاضاى معجزه از حضرت صالح (علیه السلام ) بوده است ، ولى ظاهرا تمام این احتمالات اشتباه است ، زیرا آیه درباره سؤ ال به معنى پرسش و کشف مجهول سخن میگوید، نه سؤ ال به معنى تقاضا و درخواست چیزى گویا استعمال کلمه سؤ ال در هر دو معنى باعث چنین اشتباهى شده است .
ولى ممکن است مراد، جمعیت بنى اسرائیل بوده باشد که چون مامور به ذبح گاوى براى تحقیق درباره جنایتى شدند (که شرح آن در جلد اول صفحه 209 گذشت ) موسى را سؤ الپیچ کرده و از جزئیات گاو که هرگز دستور خاصى در مورد آن نداشتند پیدرپى پرسش کردند، به همین جهت کار را بر خود آن چنان سخت کردند که بدست آوردن چنان گاوى آنقدر مشکل و پر هزینه شد که نزدیک بود از آن صرفنظر کنند.
در معنى جمله اصبحوا بها کافرین دو احتمال وجود دارد نخست اینکه مراد از کفر، عصیان و مخالفت بوده باشد همانطور که در بالا اشاره کردیم ، و دیگر اینکه کفر به معنى معروف آن بوده باشد، زیرا گاهى شنیدن پاسخهاى ناراحت کننده که بر ذهن شنونده سنگین آید، سبب میشود که به انکار اصل موضوع و صلاحیت گوینده بپاخیزد مثل اینکه گاهى شنیدن یک پاسخ ناراحت کننده از ناحیه طبیب ، سبب مى شود که بیمار عکس العمل از خود نشان دهد و صلاحیت او را انکار کند و این تشخیص را فى المثل ناشى از پیرى و خرفت شدن پزشک معرفى کند در پایان این بحث تکرار نکتهاى را که در آغاز گفتیم لازم میدانیم که آیه هاى فوق به هیچوجه راه سؤ الات منطقى و آموزنده و سازنده را به روى مردم نمى بندد، بلکه منحصرا مربوط به سؤ الات نابجا و جستجو از امورى است که نه تنها مورد نیاز نیست بلکه مکتوم ماندن آن بهتر و حتى گاهى لازم است .

آیه و ترجمه


ما جعل الله من بحیرة و لا سائبة و لا وصیلة و لا حام و لکن الذین کفروا یفترون على الله الکذب و أ کثرهم لا یعقلون(103)
و إ ذا قیل لهم تعالوا إ لى ما اءنزل الله و إ لى الرسول قالوا حسبنا ما وجدنا علیه ءاباءنا اءو لو کان ءاباؤ هم لا یعلمون شیا و لا یهتدون(104)


ترجمه :
103 - خداوند هیچگونه بحیره و سائبه و وصیله و حام قرار نداده است (اشاره به چهار نوع از حیوانات اهلى که در زمان جاهلیت استفاده از آنها را ممنوع مى دانستند و این بدعت در اسلام ممنوع شد) ولى کسانى که کافر شدند بر خدا دروغ میبندند و بیشتر آنها نمیفهمند.
104 - و هنگامى که به آنها گفته شود، به سوى آنچه خدا نازل کرده و به سوى پیامبر بیائید مى گویند آنچه را از پدران خود یافته ایم ما را بس است !، آیا نه چنین است که پدران آنها چیزى نمى دانستند و هدایت نیافته بودند؟ !
تفسیر:
در آیه نخست ، اشاره به چهار بدعت نابجا شده که در میان عرب جاهلى معمول بود، آنها بر پارهاى از حیوانات به جهتى از جهات علامت و نامى گذارده و خوردن گوشت آن را ممنوع میساختند و یا حتى خوردن شیر و چیدن پشم و سوار شدن بر پشت آنها را مجاز نمى شمردند، گاهى این حیوانات را آزاد مى گذاشتند که هر راهى میخواهند بروند و کسى متعرض آنها نمیشد یعنى عملا حیوان را بلا استفاده و بیهوده رها مى ساختند.
لذا قرآن مجید مى گوید: خداوند هیچیک از این احکام را به رسمیت
نمى شناسد، نه (بحیره ) اى قرار داده و نه (سائبه ) و نه (وصیله ) و نه (حام ) (ما جعل الله من بحیرة و لا سائبة و لا وصیلة و لا حام ) و اما توضیح این چهار نوع حیوان :
1 - بحیره به حیوانى میگفتند که پنج بار زائیده بود و پنجمین آنها ماده - و به روایتى نر - بود، گوش چنین حیوانى را شکاف وسیعى میدادند، و آن را بحال خود آزاد میگذاشتند و از کشتن آن صرف نظر میکردند.
بحیره از ماده بحر به معنى وسعت و گسترش است ، و اینکه عرب دریا را بحر میگوید به خاطر وسعت آن است ، و اینکه بحیره را به این نام مى نامیدند به خاطر شکاف وسیعى بود که در گوش آن ایجاد میکردند.
2 - سائبه شترى بوده که دوازده - و به روایتى ده - بچه مى آورد، آن را آزاد میساختند و حتى کسى سوار بر آن نمیشد و بهر چراگاهى وارد میشد آزاد بود و از هر آبگاه و چشمهاى آب مینوشید کسى حق مزاحمت آن را نداشت ، تنها گاهى از شیر آن میدوشیدند و به مهمان میدادند (از ماده سیب به معنى جریان آب و آزادى در راه رفتن است ).
3 - وصیله به گوسفندى میگفتند که هفت بار فرزند مى آورد و به روایتى به گوسفندى مى گفتند: که دوقلو میزائید (از ماده وصل به معنى بهم پیوستگى است ) کشتن چنان گوسفندى را نیز حرام میدانستند.
4 - حام که اسم فاعل از ماده حمایت میباشد و به معنى حمایت کننده است به حیوان نرى میگفتند که از وجود آن براى تلقیح حیوانات ماده استفاده میشد، هنگامى که ده بار از آن براى تلقیح استفاده میکردند، و هر بار فرزندى از نطفه آن به وجود مى آمد، مى گفتند: این حیوان پشت خود را حمایت کرده یعنى کسى حق سوار شدن بر آن را ندارد (یکى از معانى حمى ، نگاهدارى و جلوگیرى و ممنوعیت است ).
در معنى عناوین چهارگانه بالا در میان مفسران و در احادیث احتمالات دیگرى نیز دیده مى شود اما قدر مشترک همه آنها، آن است که منظور حیواناتى بوده که در واقع خدمات فراوان و مکررى به صاحبان خود از طریق انتاج میکردند، و آنها هم در مقابل یکنوع احترام و آزادى براى این حیوانات قائل میشدند.
درست است که در تمام این موارد، جلوه هائى از روح شکرگزارى و قدردانى حتى در برابر خدمت حیوانات به چشم میخورد، و از این نظر عمل آنها قابل تقدیس بوده ، ولى از آنجا که اجراى چنین احترامى در مورد این حیوانات علاوه بر اینکه با عدم درک آنها مفهومى پیدا نمیکرد، یکنوع اتلاف مال و از بین بردن نعمتهاى الهى و معطل ساختن آنها محسوب میشد و از همه گذشته این حیوانات به خاطر این احترام ، گرفتار زجرها و شکنجه هاى جانکاهى میشدند، زیرا عملا کمتر کسى حاضر میشد غذاى درستى به آنها بدهد و از آنها مراقبت و نگاهدارى کند، و با توجه به اینکه این حیوانات معمولا داراى سن زیادى بودند، به حالت دردناکى در میان انبوهى از محرومیتها به سر میبردند تا بمیرند، روى این جهات اسلام از این کار جدا جلوگیرى کرده است !.
از همه گذشته از پارهاى از روایات و تفاسیر استفاده مى شود که آنها همه یا قسمتى از این برنامه را به خاطر بتها انجام مى دادند و در واقع آنها را نذر بت مى کردند در این صورت مبارزه اسلام با این کار شکل مبارزه با بت پرستى نیز به خود میگیرد.
و عجیب این است که طبق پارهاى از روایات هنگامى که بعضى از این حیوانات به مرگ طبیعى میمردند، گاهى از گوشت آن (گویا به عنوان تبرک و تیمن ) استفاده مى کردند که این خود یکنوع عمل زشت دیگر بود!
سپس مى فرماید: افراد کافر و بتپرست اینها را به خدا نسبت مى دادند و مى گفتند: قانون الهى است (و لکن الذین کفروا یفترون على الله الکذب ).
و اکثر آنها در این باره کمترین فکر و اندیشهاى نمى کردند و عقل خود را به کار نمیگرفتند، بلکه کورکورانه از دیگران تقلید مینمودند
(و اکثر هم لا یعقلون ).

در آیه بعد اشاره به دلیل و منطق آنها در این تحریمهاى نابجا و بیمورد کرده ، مى گوید: هنگامى که به آنها گفته شود به سوى آنچه خدا نازل کرده و به سوى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بیائید، آنها از این کار سرباز زده ، مى گویند همان رسوم و آداب نیاکان ما، ما را بس است ! (و اذا قیل لهم تعالوا الى ما انزل الله و الى الرسول قالوا حسبنا ما وجدنا علیه آبائنا).
در حقیقت خلافکاریها و بت پرستیهاى آنها از یکنوع بت پرستى دیگر به نام تسلیم بدون قید و شرط در برابر آداب و رسوم خرافى نیاکان سرچشمه میگرفت ، گویا آنها تنها عنوان نیاکان و پدران را براى ، صحت و درستى عقیده و عادات و رسوم خود کافى مى پنداشتند.
قرآن صریحا به آنها پاسخ مى گوید: که مگر نه این است که پدران آنها دانشى نداشتند و هدایت نیافته بودند (ا و لو کان آبائهم لا یعلمون شیئا و لا یهتدون )
یعنى اگر نیاکانى که شما در عقیده و اعمالتان به آنها متکى هستید، دانشمندان و هدایت یافتگانى بودند، اقتباس و پیروى شما از آنان از قبیل تقلید جاهل از عالم بود، اما با اینکه خودتان میدانید آنها چیزى بیشتر از شما نمیدانستند و شاید عقبتر هم بودند، با این حال کار شما مصداق روشن تقلید جاهل از جاهل است که در میزان عقل و خرد بسیار ناپسند میباشد؟
از اینکه در جمله بالا قرآن روى کلمه اکثر تکیه کرده چنین بر مى آید
در آن محیط جهل و تاریکى نیز، اقلیتى هر چند ضعیف ، فهمیده وجود داشتند که به اینگونه اعمال بچشم حقارت و تنفر نگاه میکردند.
بتى به نام نیاکان !
از موضوعاتى که در زمان جاهلیت به شدت رائج بود و به همین دلیل در آیات مختلفى از قرآن منعکس است مساله افتخار به نیاکان و احترام بیقید و شرط و تا سرحد پرستش ، در برابر آنان و افکار و عادات و رسوم آنها بود، این موضوع اختصاصى به عصر جاهلیت نداشت ، امروز هم در میان بسیارى از ملتها وجود دارد، و شاید یکى از عوامل اصلى اشاعه و انتقال خرافات از نسلى به نسل دیگر محسوب میشود، گویا مرگ یکنوع مصونیت و قداست براى گذشتگان ایجاد مى کند و آنها را در هالهاى از احترام و تقوا فرو میبرد!
شک نیست که روح قدردانى و رعایت اصول انسانى ایجاب مى کند که پدران و اجداد و نیاکان محترم شمرده شوند، اما نه به این معنى که آنها را معصوم از خطا و اشتباه بدانیم ، و از نقد و بررسى افکار و آداب آنها خوددارى کنیم ، و از خرافات آنها کورکورانه تبعیت نمائیم .
زیرا این عمل در واقع یکنوع بت پرستى و منطق جاهلى است ، بلکه باید در عین احترام به حقوق و افکار و سنتهاى مفیدشان ، سنن غلط آنها را بشدت درهم شکست ، به خصوص اینکه نسلهاى آینده بر اثر گذشت زمان و پیشرفت علم و دانش و تجربیات بیشتر معمولا از نسلهاى پیشین داناتر و باهوشترند، و هیچ عقل و خردى اجازه تقلید کورکورانه از گذشتگان را نمیدهد.
عجب این است که بعضى از دانشمندان و حتى اساتید دانشگاه را مى بینیم که از این نقطه ضعف بر کنار نمانده و گاهى با کمال شگفتى به خرافات مضحکى همچون پریدن از روى آتش در روزهاى آخر سال تن در میدهند و میل دارند
آتش پرستى نیاکان را به نوعى زنده کنند و در حقیقت منطقى جز منطق اعراب زمان جاهلیت ندارند.
تضاد بى دلیل
در تفسیر (المیزان ) از تفسیر (در المنثور) از جمعى از دانشمندان عامه نقل شده : که شخصى به نام ابو الاحوص میگوید خدمت پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) رسیدم در حالى که لباس کهنه و مندرسى بر تن داشتم پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: مال و ثروتى دارى ، گفتم : آرى فرمود: چه نوع مال ؟
گفتم : همه گونه مال در اختیار دارم ، شتر، گوسفند، اسب ، و مانند اینها پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: هنگامى که خدا به تو چیزى داد باید آثار آن را در تو ببیند (نه اینکه ثروت خود را کنار بگذارى و همانند مسکینان زندگى کنى ).
سپس فرمود: آیا بچه شترهاى تو گوش دریده متولد مى شوند یا با گوشهاى سالم ، گفتم : مسلما با گوش سالم ، مگر ممکن است شتر، نوزاد گوش دریده بیاورد؟! فرمود: پس لابد خودت تیغ به دست گرفته گوشهاى یکعده از آنها را شکاف میدهى و میگوئى این (بحر) است و گوشهاى بعضى دیگر را پاره کرده و میگوئى این (صرم ) است ؟ گفتم آرى چنین کار را میکنم ، فرمود: هرگز چنین کارى مکن هر چه خدا به تو داده است براى تو حلال است ، سپس تلاوت فرمود: ما جعل الله من بحیرة و لا سائبة و لا وصیلة و لا حام .
از این روایت استفاده مى شود که آنها قسمتى از اموال خود را معطل و بى مصرف نگاه میداشتند، ولى بجاى آن صرفه جوئى کرده ، لباسهاى کهنه و مندرس در تن مى پوشیدند و این یک تضاد بیدلیل بود.

آیه و ترجمه


یأ یها الذین ءامنوا علیکم اءنفسکم لا یضرکم من ضل إ ذا اهتدیتم إ لى الله مرجعکم جمیعا فینبئکم بما کنتم تعملون(105)


ترجمه :
105 - اى کسانى که ایمان آوردهاید مراقب خود باشید، هنگامى که شما هدایت یافتید گمراهى کسانى که گمراه شده اند به شما زیانى نمى رساند، بازگشت همه شما به سوى خدا است و شما را از آنچه عمل میکردید آگاه میسازد.
تفسیر:
هر کس مسئول کار خویش است
در آیه قبل سخن از تقلید کورکورانه مردم عصر جاهلیت از نیاکان گمراه ، به میان آمد و قرآن به آنها صریحا اخطار کرد که چنین تقلیدى ، با عقل و منطق سازگار نیست ، به دنبال این موضوع طبعا این سوال در ذهن آنها مى آمد که اگر ما حسابمان را از نیاکانمان در این گونه مسائل جدا کنیم ، پس سرنوشت آنها چه خواهد شد، به علاوه اگر ما دست از چنان تقلیدى برداریم سرنوشت بسیارى مردم که تحت تاثیر چنین تقالیدى هستند، چه میشود، آیه فوق در پاسخ اینگونه سؤ الات مى گوید: اى کسانى که ایمان آورده اید شما مسئول خویشتنید، اگر شما هدایت یافتید گمراهى دیگران (اعم از نیاکان و یا دوستان و بستگان هم عصر شما) لطمه اى به شما نخواهد زد (یا ایها الذین آمنوا علیکم انفسکم لا یضرکم من ضل اذا اهتدیتم ).
سپس اشاره به موضوع رستاخیز و حساب و رسیدگى به اعمال هر کس کرده ، میگوید بازگشت همه شما به سوى خدا است ، و به حساب هر یک از شما جداگان
رسیدگى میکند، و شما را از آنچه انجام میدادید آگاه میسازد.
(الى الله مرجعکم جمیعا فینبئکم بما کنتم تعملون ).
پاسخ به یک ایراد
در پیرامون این آیه سر و صداى زیادى براه انداخته اند و بعضى چنین پنداشته اند که میان این آیه و دستور امر به معروف و نهى از منکر که از دستورات قاطع و مسلم اسلامى است یکنوع تضاد وجود دارد، زیرا این آیه مى گوید شما مراقب حال خویشتن باشید، انحراف دیگران اثرى در وضع شما نمى گذارد.
اتفاقا از روایات چنین بر مى آید که این نوع سوء تفاهم و اشتباه حتى در عصر نزول آیه براى بعضى از افراد کم اطلاع وجود داشته است ، جبیر بن نفیل میگوید در حلقه جمعى از یاران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نشسته بودم و از همه کم سنتر بودم آنها سخن از امر به معروف و نهى از منکر به میان آوردند، من به میان سخنان آنها پریدم و گفتم مگر خداوند در قرآن نمیگوید: یا ایها الذین آمنوا علیکم انفسکم لا یضرکم من ضل اذا اهتدیتم (بنابراین امر به معروف و نهى از منکر چه لزومى دارد !) ناگاه همگى یکزبان مرا مورد سرزنش و اعتراض قرار دادند و گفتند: آیه اى از قرآن را جدا میکنى ، بدون اینکه معنى تفسیر آن را بدانى ؟! من از گفتار خود سخت پشیمان شدم ، و آنها به مباحثه در میان خود ادامه دادند، هنگامى که میخواستند برخیزند و مجلس را ترک گویند، رو به من کرده و گفتند: تو جوان کم سن و سالى هستى و آیهاى از قرآن را بدون اینکه معنى آن را بدانى از بقیه جدا کرده اى ولى شاید به چنین زمانى که میگوئیم برسى که ببینى بخل مردم را فرا گرفته و بر آنها حکومت ، هوى و هوس پیشواى مردم است ، و هر کس تنها راى خود را میپسندد، در چنان زمانى مراقب خویش باش ، گمراهى دیگران به تو زیانى نمیرساند (یعنى آیه مربوط به چنان زمانى است ).
بعضى از راحت طلبان عصر ما نیز هنگامى که سخن از انجام دو فریضه بزرگ الهى امر به معروف و نهى از منکر به میان مى آید براى شانه خالى کردن از زیر بار مسئولیت به این آیه میچسبند و معنى آن را تحریف میکنند.
در حالى که با کمى دقت میتوان دریافت که تضادى در میان این دو دستور نیست ، زیرا:
اولا: آیه مورد بحث میگوید حساب هر کس جدا است و گمراهى دیگران مانند نیاکان و غیر نیاکان لطمه اى به هدایت افراد هدایت یافته نمیزند حتى اگر برادر هم باشند و یا پدر و فرزند، بنا بر این شما از آنها پیروى نکنید و خود را نجات دهید (دقت کنید).
ثانیا: این آیه اشاره به موقعى مى کند که امر به معروف و نهى از منکر کارگر نمیشود، و یا شرائط تاثیر آن جمع نیست گاهى بعضى از افراد در چنین موقعى ناراحت مى شوند که با این حال ، تکلیف ما چیست ؟ قرآن به آنها پاسخ مى دهد که براى شما هیچ جاى نگرانى وجود ندارد زیرا وظیفه خود را انجام دادهاید، و آنها نپذیرفته اند و یا زمینه پذیرشى در آنها وجود نداشته است ، بنابراین زیانى از این ناحیه به شما نخواهد رسید.
این معنى در حدیثى که در بالا نقل کردیم و همچنین در بعضى از احادیث دیگر نقل شده است که از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) درباره این آیه سؤ ال کردند فرمودند: ایتمروا بالمعروف و تناهوا عن المنکر فاذا رایت دنیا مؤ ثرة و شحا مطاعا و هوى متبعا و اعجاب کل ذى راى برایه فعلیک بخویصة نفسک و ذر عوامهم !: امر به معروف کنید و نهى از منکر، اما هنگامى که ببینید، مردم دنیا را مقدم داشته و بخل و هوى بر آنها حکومت مى کند و هر کس تنها راى خود را میپسندد (و گوشش بدهکار سخن دیگرى نیست ) به خویشتن بپردازید و عوام را رها کنید.
روایات دیگرى نیز به این مضمون نقل شده که همگى همین حقیقت را تعقیب میکند.
فخر رازى چنانکه عادت او است براى پاسخ به سؤ ال فوق چندین وجه ذکر مى کند که تقریبا همه بازگشت به یک چیز یعنى آنچه در بالا آوردیم میکند و گویا او براى تکثیر عدد آنها را از هم جدا کرده است !.
در هر حال شک نیست ، که مساله امر به معروف و نهى از منکر از مهمترین ارکان اسلام است که بهیچ وجه نمیتوان شانه از زیر بار مسؤ لیت آن خالى کرد، تنها در موردى این دو وظیفه ساقط مى شود که امیدى به تاثیر آن نباشد و شرایط لازم در آن جمع نگردد.

آیه و ترجمه


یأ یها الذین ءامنوا شهدة بینکم إ ذا حضر اءحدکم الموت حین الوصیة اثنان ذوا عدل منکم اءو ءاخران من غیرکم إ ن اءنتم ضربتم فى الا رض فأ صبتکم مصیبة الموت تحبسونهما من بعد الصلوة فیقسمان بالله إ ن ارتبتم لا نشترى به ثمنا و لو کان ذا قربى و لا نکتم شهدة الله إ نا إ ذا لمن الاثمین(106)
فإ ن عثر على اءنهما استحقا إ ثما فاخران یقومان مقامهما من الذین استحق علیهم الا ولین فیقسمان بالله لشهدتنا اءحق من شهدتهما و ما اعتدینا إ نا إ ذا لمن الظلمین(107)
ذلک اءدنى اءن یأ توا بالشهدة على وجهها اءو یخافوا اءن ترد اءیمن بعد اءیمنهم و اتقوا الله و اسمعوا و الله لا یهدى القوم الفسقین(108)


ترجمه :
106 - اى کسانى که ایمان آورده اید هنگامى که مرگ یکى از شما فرا رسد در موقع وصیت باید دو نفر عادل را از میان شما به شهادت بطلبد، یا اگر مسافرت کردید و مرگ شما را فرا رسد (و در راه مسلمانى نیافتید) دو نفر از غیر شما، و اگر به هنگام اداى شهادت در صدق آنها شک کردید آنها را بعد از نماز نگاه مى دارید تا سوگند یاد کنند که ما حاضر نیستیم حق را به چیزى بفروشیم اگر چه در مورد خویشاوندان ما باشد و شهادت الهى را کتمان نمیکنیم که از گناهکاران خواهیم بود.
107 - و اگر اطلاعى حاصل شود که آن دو مرتکب گناهى شده اند (و حق را کتمان کرده اند) دو نفر از کسانى که گواهان نخست بر آنها ستم کرده اند به جاى آنها قرار میگیرند و به خدا سوگند یاد میکنند که گواهى ما از گواهى آن دو به حق نزدیکتر است و ما مرتکب تجاوزى نشدهایم که اگر چنین کرده باشیم از ظالمان خواهیم بود.
108 - این کار بیشتر سبب مى شود که به حق گواهى دهند (و از خدا بترسند) و یا (از مردم ) بترسند که (دروغشان فاش گردد و) سوگندهائى جاى سوگندهاى آنها را بگیرد، و از (مخالفت ) خدا بپرهیزید و گوش ‍ فرا دهید و خداوند جمعیت فاسقان را هدایت نمیکند.
شان نزول :
در مجمع البیان و بعضى تفاسیر دیگر در شان نزول آیات فوق نقل شده است که یک نفر از مسلمانان به نام (ابن ابى ماریه ) به اتفاق دو نفر از مسیحیان عرب به نام (تمیم ) و (عدى ) که دو برادر بودند به قصد تجارت از مدینه خارج شدند در اثناى راه ابن ماریه که مسلمان بود بیمار شد، وصیتنامهاى نوشت و آن را در میان اثاث خود مخفى کرد، و اموال خویش را بدست دو همسفر نصرانى سپرد وصیت کرد که آنها را به خانواده او برسانند، و از دنیا رفت ، همسفران متاع او را گشودند و چیزهاى گرانقیمت و جالب آنرا برداشتند و بقیه را به ورثه باز گرداندند، ورثه هنگامى که متاع را گشودند، قسمتى از اموالى که ابن ابى ماریه با خود برده بود در آن نیافتند، ناگاه چشمان آنها به وصیتنامه افتاد، دیدند، صورت تمام اموال مسروقه در آن ثبت است ، مطلب را با آن دو نفر مسیحى همسفر در میان گذاشتند آنها انکار کرده و گفتند: هر چه به ما داده بود به شما تحویل دادهایم ! ناچار به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) شکایت کردند، آیات فوق نازل شد و حکم آن را بیان کرد.
ولى از شان نزولى که در کتاب کافى آمده است چنین بر مى آید که آنها نخست انکار وجود متاع دیگرى کردند و جریان به خدمت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کشیده شد، و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چون دلیلى بر ضد آن دو نفر وجود نداشت ، آنها را وادار به سوگند کرد، سپس آنها را تبرئه نمود، اما چیزى نگذشت که بعضى از اموال مورد بحث نزد آن دو نفر پیدا شد و به این وسیله دروغشان اثبات گردید، جریان به عرض پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) رسید پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در انتظار ماند تا آیات فوق نازل شد، سپس دستور داد، اولیاء میت سوگند یاد کنند، و اموال را گرفت و به آنها تحویل داد.
تفسیر:
از مهمترین مسائلى که اسلام روى آن تکیه میکند، مساله حفظ حقوق و اموال مردم و به طور کلى اجراى عدالت اجتماعى است ، آیات فوق گوشهاى از دستورات مربوط به این قسمت است ، نخست براى اینکه حقوق ورثه در اموال میت از میان نرود و حق بازماندگان و ایتام و صفار پایمال نشود، به افراد با ایمان دستور مى دهد و مى گوید: اى کسانى که ایمان آوردهاید، هنگامى که مرگ یکى از شما فرا رسد باید به هنگام وصیت کردن دو نفر از افراد عادل را به گواهى بطلبید و اموال خود را به عنوان امانت براى تحویل دادن به ورثه به آنها بسپارید (یا ایها الذین آمنوا شهادة بینکم اذا حضر احدکم الموت حین الوصیة اثنان ذوا عدل منکم ).
منظور از عدل در اینجا همان عدالت به معنى پرهیز از گناه کبیره و مانند آن است ، ولى این احتمال در معنى آیه نیز هست که مراد از عدالت ، امانت در امور مالى و عدم خیانت باشد، مگر اینکه با دلائل دیگر ثابت شود که شرائط بیشترى در چنین شاهدى لازم است .
و منظور از منکم یعنى از شما مسلمانان ، در مقابل افراد غیر مسلمان است که در جمله بعد به آنها اشاره شده است .
البته باید توجه داشت که در اینجا بحث از شهادت معمولى و عادى نیست ، بلکه شهادتى است توام با وصایت ، یعنى این دو نفر هم وصیند و هم گواه و اما این احتمال که علاوه بر دو نفر شاهد انتخاب شخص ‍ سومى به عنوان وصى در اینجا لازم است بر خلاف ظاهر آیه و مخالف شان نزول است ، زیرا در شان نزول خواندیم که ابن ابى ماریه تنها دو نفر همسفر داشت که آنها را به عنوان وصى و گواه بر میراث خود انتخاب کرد.
سپس اضافه میکند: اگر در مسافرتى باشید و مصیبت مرگ براى شما فرا رسد (و از مسلمانان وصى و شاهدى پیدا نکنید) دو نفر از غیر مسلمانها را براى این منظور انتخاب نمائید (او آخر ان من غیر کم ان انتم ضربتم فى الارض فاصابتکم مصیبة الموت ).
گرچه در آیه سخنى از این موضوع که انتخاب وصى و شاهد از غیر مسلمانها مشروط به عدم دسترسى به مسلمانان است دیده نمیشود ولى روشن است که منظور در صورتى است که دسترسى به مسلمان نباشد و ذکر قید مسافرت نیز به همین جهت است ، همچنین کلمه او گرچه معمولا براى تخییر است ولى در اینجا - مانند بسیارى از موارد دیگر - منظور ترتیب میباشد، یعنى نخست از مسلمانان و اگر ممکن نشد از غیر مسلمانان انتخاب کنید.
ذکر این نکته نیز لازم است که منظور از غیر مسلمانان تنها اهل کتاب یعنى یهود و نصارى میباشد زیرا اسلام براى مشرکان و بت پرستان در هیچ مورد اهمیتى قائل نشده است .
سپس دستور مى دهد که به هنگام اداى شهادت باید آن دو نفر را بعد از نماز - در زمینه تردید و شک - وادار کنند که به نام خدا سوگند یاد کنند (تحبسونهما من بعد الصلوة فیقسمان بالله ان ارتبتم ).
و باید شهادت آنها به اینگونه بوده باشد که بگویند ما حاضر نیستیم حق را به منافع مادى بفروشیم و بنا حق گواهى دهیم ، هر چند در مورد خویشاوندان ما باشد (لا نشترى به ثمنا و لو کان ذاقربى ).
و ما هیچگاه شهادت الهى را کتمان نمیکنیم که در این صورت از گناهکاران خواهیم بود (و لا نکتم شهادة الله انا اذا لمن الاثمین ).
باید توجه داشت که :
اولا این تشریفات براى اداى شهادت در زمینه شک و تردید و اتهام است .
ثانیا به مقتضاى ظاهر آیه فرقى در میان مسلمان و غیر مسلمان از این نظر نیست و در حقیقت یکنوع محکم کارى براى حفظ اموال ، در زمینه اتهام میباشد و این هیچگونه منافاتى با قبول شهادت عدلین بدون سوگند ندارد، زیرا این حکم مربوط به مورد عدم اتهام است بنابراین نه حکم آیه نسخ شده است و نه اختصاص به غیر مسلمانان دارد (دقت کنید).
ثالثا منظور از نماز در مورد غیر مسلمانان قاعدتا نمازهاى خود آنها است ؟ که در آنها ایجاد توجه و ترس از خدا مى کند و اما در مورد مسلمانان جمعى معتقدند که منظور خصوص نماز عصر است و در بعضى از روایات اهل بیت (علیهمالسلام ) نیز به آن اشاره شده است اما ظاهر آیه مطلق است و هر نمازى را شامل مى شود و ممکن است ذکر خصوص نماز عصر در روایات ما جنبه استحبابى داشته باشد زیرا در نماز عصر، اجتماع بیشترى شرکت مى کردند و به علاوه وقت داورى و قضاوت در میان مسلمین بیشتر آن موقع بود.
و رابعا انتخاب وقت نماز براى شهادت به خاطر آن است که روح خدا ترسى به مقتضاى الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنکر در انسان بیدار مى شود، و موقعیت زمانى و مکانى توجهى در او به سوى حق ایجاد میکند و حتى بعضى از
فقها گفته اند که خوبست براى اداى شهادت اگر در مکه باشند در کنار کعبه در میان رکن و مقام که جایگاه بسیار مقدسى است و اگر در مدینه باشند در کنار منبر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) این شهادت ادا شود.
و در آیه بعد سخن از موردى به میان آمده که ثابت شود، دو شاهد مرتکب خیانت و گواهى بر ضد حق شده اند - همانطور که در شان نزول آیه آمده بود - در چنین موردى دستور مى دهد که : اگر اطلاعى حاصل شود که آن دو نفر مرتکب گناه و جرم و تعدى شده اند و حق را پایمال کرده اند، دو نفر دیگر از کسانى که گواهان نخست به آنها ستم کرده اند (یعنى ورثه میت ) بجاى آنها قرار گرفته و براى احقاق حق خود شهادت و گواهى میدهند (فان عثر على انهما استحقا اثما فاخران یقومان مقامهما من الذین استحق علیهم الاولیان ).
مرحوم طبرسى در مجمع البیان معتقد است که این آیه از نظر معنى و اعراب از پیچیده ترین و مشکلترین آیات قرآن است ولى با توجه به دو نکته معلوم مى شود که این آیه آنقدر هم پیچیده نیست .
اولا منظور از استحق در اینجا به قرینه کلمه اثم (گناه ) همان جرم و تجاوز به حق دیگرى است .
و ثانیا (اولیان ) در اینجا به معنى اولان است یعنى آن دو شاهدى که در آغاز میبایست شهادت بدهند و از راه راست منحرف شده اند.
بنابراین معنى آیه چنین مى شود که اگر اطلاعى حاصل شد که دو شاهد نخستین ، مرتکب خلافى شده اند، دو نفر دیگر جاى آنها را میگیرند از همان کسانى که دو شاهد نخست بر آنها تجاوز کرده اند.
و در ذیل آیه وظیفه دو شاهد دوم را چنین بیان مى کند که آنها باید به خدا سوگند یاد کنند که گواهى ما از گواهى دو نفر اول شایسته تر و به حق نزدیکتر است و ما مرتکب تجاوز و ستمى نشده ایم و اگر چنین کرده باشیم از ظالمان و ستمگران خواهیم بود (فیقسمان بالله لشهادتنا احق من شهادتهما و ما اعتدینا انا اذا لمن الظالمین ).
در حقیقت اولیاى میت روى اطلاعاتى که از جلوتر درباره اموال و متاع او بهنگام مسافرت یا غیر مسافرت داشته اند گواهى میدهند که دو شاهد نخست مرتکب ظلم و خیانت شده اند و این شهادت جنبه حسى پیدا میکند نه حدسى و از روى قرائن .
در آخرین آیه مورد بحث در حقیقت فلسفه احکامى را که در زمینه شهادت در آیات قبل گذشت بیان مى کند که : اگر طبق دستور بالا عمل شود یعنى دو شاهد را بعد از نماز و در حضور جمع به گواهى بطلبند، و در صورت بروز خیانت آنها، افراد دیگرى از ورثه جاى آنها را بگیرند و حق را آشکار سازند، این برنامه سبب مى شود که شهود در امر شهادت دقت به خرج دهند و آن را بر طبق واقع - به خاطر ترس از خدا یا به خاطر ترس از خلق خدا - انجام دهند (ذلک ادنى ان یاتوا بالشهادة على وجه ها او یخافوا ان ترد ایمان بعد ایمانهم ).
در حقیقت این کار سبب مى شود که حد اکثر ترس از مسئولیت در برابر خدا و یا بندگان خدا در آنها بیدار گردد و از محور حق منحرف نشوند.
و در آخر آیه براى تاکید روى تمام احکام گذشته دستور میدهد: پرهیزگارى پیشه کنید و گوش به فرمان خدا فرا دهید و بدانید خداوند جمعیت فاسقان را هدایت نخواهد کرد (و اتقوا الله و اسمعوا و الله لا یهدى القوم الفاسقین )

آیه و ترجمه


یوم یجمع الله الرسل فیقول ماذا اءجبتم قالوا لا علم لنا إ نک أ نت علم الغیوب(109)


ترجمه :
109 - از آن روز بترسید که خداوند پیامبران را جمع مى کند و به آنها میگوید مردم در برابر دعوت شما چه پاسخى دادند؟ مى گویند ما چیزى نمى دانیم تو خود از تمام پنهانیها آگاهى .
تفسیر:
این آیه در حقیقت مکملى براى آیات قبل است ، زیرا در ذیل آیات گذشته که مربوط به مساله شهادت حق و باطل بود، دستور به تقوا و ترس از مخالفت فرمان خدا داده شد، در این آیه مى گوید: از آن روز بترسید که خداوند پیامبران را جمع مى کند و از آنها درباره رسالت و ماموریتشان سؤ ال مى کند و میگوید مردم در برابر دعوت شما چه پاسخى گفتند (یوم یجمع الله الرسل فیقول ما ذا اجبتم ).
آنها از خود نفى علم کرده و همه حقایق را موکول به علم پروردگار کرده میگویند: خداوندا! ما علم و دانشى نداریم ، تو آگاه بر تمام غیوب و پنهانیها هستى (قالوا لا علم لنا انک انت علام الغیوب ).
و به این ترتیب سر و کار شما با چنین خداوند علام الغیوب و با چنین دادگاهى است ، بنابراین در گواهیهاى خود مراقب حق و عدالت باشید.
در اینجا دو سؤ ال پیش مى آید نخست اینکه از آیات دیگر قرآن استفاده میشود که پیامبران شاهدان و گواهان بر امت خویشند در حالى که از آیه فوق
بر مى آید که آنها از خود نفى علم میکنند و همه چیز را به خدا وامى گذارند.
ولى میان این دو تضاد و اختلافى نیست ، بلکه مربوط به دو مرحله است ، در نخستین مرحله که آیه مورد بحث اشاره به آنست ، انبیاء در پاسخ سؤ ال پروردگار اظهار ادب کرده ، و از خود نفى علم نموده ، و همه چیز را موکول به علم خدا میکنند، ولى در مراحل بعد آنچه را میدانند در مورد امت خود بازگو میکنند و گواهى میدهند، این درست به آن میماند که گاهى استاد به شاگرد خود میگوید که پاسخ فلان شخص را بده ، شاگرد نخست اظهار ادب کرده و علم خود را در برابر علم او هیچ توصیف میکند و پس از آن آنچه را میداند میگوید.
دیگر اینکه چگونه انبیا از خود نفى علم میکنند با اینکه آنها علاوه بر علم عادى بسیارى از حقایق پنهانى را از طریق تعلیم پروردگار میدانند؟ گرچه در پاسخ این سؤ ال مفسران بحثهاى گوناگونى دارند، ولى به عقیده ما روشن است که منظور انبیاء آن است که علم خود را در برابر علم خدا هیچ بشمرند و در حقیقت چنین است ، هستى ما در برابر هستى بى پایان او چیزى نیست و علم ما در برابر علم او علم محسوب نمیشود، و خلاصه (ممکن ) هر چه باشد در برابر (واجب ) چیزى ندارد و به تعبیر دیگر: دانش انبیاء اگر چه در حد خود دانش قابل ملاحظهاى است ولى با مقایسه به دانش پروردگار چیزى محسوب نمى شود.
و در حقیقت عالم واقعى کسى است که در همه جا و هر زمان حاضر و ناظر و از پیوند تمام ذرات عالم با خبر و از تمام خصوصیات این جهان که یک واحد بهم پیوسته است آگاه باشد، و این صفت مخصوص ذات پاک خدا است .
از آنچه گفتیم روشن مى شود که این آیه دلیل بر نفى هر گونه علم غیب از پیامبران و امامان نمى شود، آنچنانکه بعضى پنداشته اند، زیرا علم غیب بالذات مربوط به کسى است که همه جا و هر زمان حاضر است ، و غیر او بالذات چنین علمى را ندارد بلکه آنچه را خدا از غیب به او تعلیم داده است میداند، شاهد این
سخن آیات متعددى از قرآن است ، از جمله در سوره جن آیه 26 میخوانیم عالم الغیب فلا یظهر على غیبه احدا الا من ارتضى من رسول : خداوند عالم الغیب است و هیچکس را از علم غیب خود آگاه نمیکند مگر رسولانى را که برگزیده است و در سوره هود آیه 49 میخوانیم : تلک من انباء الغیب نوحیها الیک : اینها از خبرهاى غیبى است که ما به تو وحى مى فرستیم .
از این آیات و مانند آن استفاده مى شود که علم غیب مخصوص ذات خدا است ولى به هر کس آنچه صلاح ببیند تعلیم مى دهد و کمیت و کیفیت آن مربوط به خواست و مشیت او است .

آیه و ترجمه


إ ذ قال الله یعیسى ابن مریم اذکر نعمتى علیک و على ولدتک إ ذ اءیدتک بروح القدس تکلم الناس فى المهد و کهلا و إ ذ علمتک الکتب و الحکمة و التورئة و الانجیل و إ ذ تخلق من الطین کهیة الطیر بإ ذنى فتنفخ فیها فتکون طیرا بإ ذنى و تبرئ الا کمه و الا برص بإ ذنى و إ ذ تخرج الموتى بإ ذنى و إ ذ کففت بنى إ سرئیل عنک إ ذ جئتهم بالبینت فقال الذین کفروا منهم إ ن هذا إ لا سحر مبین(110)


ترجمه :
110 - بیاد آور هنگامى را که خداوند به عیسى بن مریم گفت متذکر نعمتى که بر تو و مادرت دادم باش ، زمانى که تو را بوسیله روح القدس تقویت کردم که در گاهواره و به هنگام بزرگى با مردم سخن میگفتى ، و هنگامى که کتاب و حکمت و تورات و انجیل بر تو آموختم ، و هنگامى که به فرمان من از گل چیزى بصورت پرنده مى ساختى و در آن مى دمیدى و به فرمان من پرندهاى مى شد و کور مادرزاد و مبتلا به بیمارى پیسى را به فرمان من شفا میدادى ، و مردگان را (نیز) به فرمان من زنده میکردى ، و هنگامى که بنى اسرائیل را از آسیب رسانیدن به تو باز داشتم در آن موقع که دلایل روشن براى آنها آوردى ولى جمعى از کافران آنها گفتند اینها جز سحر آشکار نیست .
تفسیر:
مواهب الهى بر مسیح
این آیه و آیات بعد تا آخر سوره مائده مربوط به سرگذشت حضرت مسیح (علیه السلام )
و مواهبى است که به او و امتش ارزانى داشته که براى بیدارى و آگاهى مسلمانان در اینجا بیان شده است .
نخست مى گوید: بیاد بیاور هنگامى را که خداوند به عیسى بن مریم فرمود: نعمتى را که بر تو و بر مادرت ارزانى داشتم متذکر باش ‍ (اذ قال الله یا عیسى ابن مریم اذکر نعمتى علیک و على والدتک ).
طبق این تفسیر، آیات فوق بحث مستقلى را شروع مى کند که براى مسلمانان جنبه تربیتى دارد و مربوط به همین دنیا است ، ولى جمعى از مفسران مانند طبرسى و بیضاوى و ابو الفتوح رازى این احتمال را داده اند که آیه دنباله آیه قبل و مربوط به سؤ الات و سخنانى باشد که خداوند با پیامبران در روز قیامت خواهد داشت ، و بنابراین قال که فعل ماضى است در اینجا به معنى یقول که فعل مضارع است میباشد، ولى این احتمال مخالف ظاهر آیه است ، بخصوص اینکه معمولا شمردن نعمتها براى کسى به منظور زنده کردن روح شکرگزارى در او است ، در حالى که در قیامت این مساله مطرح نیست .
سپس به ذکر مواهب خود پرداخته ، نخست میگوید تو را با روح القدس تقویت کردم (اذ ایدتک بروح القدس ).
درباره معنى روح القدس در جلد اول صفحه 236 مشروحا بحث شد و خلاصه یک احتمال این است که مراد از آن فرشته وحى جبرئیل مى باشد و احتمال دیگر اینکه منظور همان نیروى غیبى است که عیسى را براى انجام معجزات و تحقق بخشیدن به رسالت مهمش تقویت میکرد، این معنى در غیر انبیاء نیز به درجه ضعیفتر وجود دارد.
دیگر از مواهب الهى بر تو این است که به تایید روح القدس با مردم در گهواره و به هنگام بزرگى و پختگى سخن میگفتى (تکلم الناس فى المهد و کهلا).
اشاره به اینکه سخنان تو در گاهواره همانند سخنان تو در بزرگى ، پخته و حساب شده بود، نه سخنان کودکانه و بى ارزش .
دیگر اینکه کتاب و حکمت و تورات و انجیل را به تو تعلیم دادم (و اذ علمتک الکتاب و الحکمة و التوریة و الانجیل ).
ذکر تورات و انجیل بعد از ذکر کتاب با اینکه از کتب آسمانى است ، در حقیقت از قبیل تفصیل بعد از اجمال است .
دیگر از مواهب اینکه از گل به فرمان من چیزى شبیه پرنده مى ساختى سپس در آن مى دمیدى و به اذن من پرنده زندهاى مى شد (و اذ تخلق من الطین کهیئة الطیر باذنى فتنفخ فیها فتکون طیرا باذنى ).
دیگر اینکه : کور مادرزاد و کسى که مبتلا به بیمارى پیسى بود به اذن من شفا میدادى (و تبرء الاکمه و الابرص ‍ باذنى ).
و نیز مردگان را به اذن من زنده میکردى (و اذ تخرج الموتى باذنى ).
و بالاخره یکى دیگر از مواهب من بر تو این بود که بنى اسرائیل را از آسیب رساندن به تو باز داشتم در آن هنگام که کافران آنها در برابر دلائل روشن تو بپاخاستند و آنها را سحر آشکارى معرفى کردند من در برابر این همه هیاهو و دشمنان سر سخت و لجوج تو را حفظ کردم تا دعوت خود را پیش ببرى (و اذ کففت بنى اسرائیل عنک اذ جئتهم بالبینات فقال الذین کفروا منهم ان هذا الا سحر مبین ).
قابل توجه اینکه در این آیه چهار بار کلمه باذنى (به فرمان من ) تکرار شده است ، تا جائى براى غلو و ادعاى الوهیت در مورد حضرت مسیح (علیه السلام ) باقى نماند، یعنى آنچه او انجام میداد گرچه بسیار عجیب و شگفت انگیز بود، و به کارهاى خدائى شباهت داشت ولى هیچیک از ناحیه او نبود بلکه همه از ناحیه خدا انجام میگرفت ، او بندهاى بود سر بر فرمان خدا و هر چه داشت از طریق استمداد
از نیروى لا یزال الهى بود.
ممکن است گفته شود تمام این مواهب مربوط به مسیح (علیه السلام ) بوده است چرا در این آیه براى مادرش مریم نیز موهبت شمرده است ؟
پاسخ اینکه مسلم است هر موهبتى به فرزند برسد در حقیقت به مادر او هم رسیده است زیرا هر دو از یک اصلند و ساقه و ریشه یک درخت .
ضمنا همانطور که در ذیل آیه 49 سوره آل عمران یادآور شدیم این آیه و مانند آن از دلائل روشن ولایت تکوینى اولیاى خدا است ، زیرا در سرگذشت مسیح زنده کردن مردگان ، و شفاى کور مادرزاد، و بیمار غیر قابل علاج ، به شخص مسیح (علیه السلام ) نسبت داده شده ، منتها به اذن و فرمان خدا.
از این تعبیر استفاده مى شود که ممکن است خداوند چنین قدرتى را براى تصرف در عالم تکوین در اختیار کسى بگذارد که گاه گاه چنین اعمالى را انجام دهد، و تفسیر این آیه به دعا کردن انبیاء، و اجابت دعاى آنها از ناحیه خدا کاملا بر خلاف ظواهر آیات است . و منظور ما از ولایت تکوینى اولیاى خدا چیزى جز آنکه در بالا ذکر شد نمى باشد، زیرا دلیلى بر بیش از این مقدار نداریم ، (براى توضیح بیشتر به جلد دوم صفحه 422 مراجعه نمائید).

آیه ترجمه


و إ ذ اءوحیت إ لى الحوارین اءن ءامنوا بى و برسولى قالوا ءامنا و اشهد بأ ننا مسلمون (111)
إ ذ قال الحواریون یعیسى ابن مریم هل یستطیع ربک اءن ینزل علینا مائدة من السماء قال اتقوا الله إ ن کنتم مؤ منین (112)
قالوا نرید اءن نأ کل منها و تطمئن قلوبنا و نعلم اءن قد صدقتنا و نکون علیها من الشهدین (113)
قال عیسى ابن مریم اللهم ربنا اءنزل علینا مائدة من السماء تکون لنا عیدا لا ولنا و ءاخرنا و ءایة منک و ارزقنا و اءنت خیر الرزقین (114)
قال الله إ نى منزلها علیکم فمن یکفر بعد منکم فإ نى اءعذبه عذابا لا اءعذبه اءحدا من العلمین (115)


ترجمه :
111 - و بیاد آور زمانى را که به حواریون وحى فرستادم که به من و فرستاده من ایمان بیاورید، آنها گفتند ایمان آوردیم و گواه باش که ما مسلمانیم .
112 - در آن هنگام که حواریون گفتند: اى عیسى بن مریم آیا پروردگار تو میتواند مائدهاى از آسمان نازل کند؟ او (در پاسخ ) گفت از خدا بپرهیزید اگر با ایمان هستید !.
113 - گفتند (ما نظر سوئى نداریم ) میخواهیم از آن بخوریم و دلهاى ما (به رسالت تو) مطمئن گردد و بدانیم به ما راست گفتهاى و بر آن گواه باشیم .
114 - عیسى عرض کرد: خداوندا، پروردگارا! مائدهاى از آسمان بر ما بفرست تاعیدى
براى اول و آخر ما باشد و نشانهاى از تو، و به ما روزى ده ، تو بهترین روزى دهندگانى
115 - خداوند (دعاى او را مستجاب کرد و) گفت من آنرا بر شما نازل میکنم ولى هر کس از شما بعد از آن کافر گردد (و راه انکار پوید) او را چنان مجازاتى میکنم که احدى از جهانیان را نکرده باشم !.
تفسیر:
داستان نزول مائده بر حواریون
به دنبال بحثى که درباره مواهب الهى درباره مسیح (علیه السلام ) و مادرش در آیات قبل بیان شد در این آیات به موهبتهائى که به حواریین یعنى یاران نزدیک مسیح (علیه السلام ) بخشیده اشاره میکند:
نخست میفرماید: بخاطر بیاور زمانى را که به حواریین وحى فرستادم که به من و فرستادهام مسیح (علیه السلام ) ایمان بیاورید و آنها دعوت مرا اجابت کردند و گفتند: ایمان آوردیم ، خداوندا گواه باش که ما مسلمان و در برابر فرمان تو تسلیم هستیم (و اذ اوحیت الى الحواریین ان آمنوا بى و برسولى قالوا آمنا و اشهد باننا مسلمون ).
البته میدانیم که (وحى ) در قرآن معنى وسیعى دارد و منحصر به وحیهائى که بر پیامبران نازل میشد نیست ، بلکه الهاماتى که به قلب افراد مى شود نیز از مصداقهاى آن است و لذا درباره مادر موسى (سوره قصص آیه 7) نیز تعبیر به وحى شده و حتى به غرائز و الهامات تکوینى حیواناتى همچون زنبور عسل نیز در قرآن کلمه وحى گفته شده است .
این احتمال نیز وجود دارد که منظور روحى هائى باشد که بواسطه مسیح (علیه السلام ) و با پشتوانه معجزات براى آنها فرستاده مى شد.
درباره حواریین یعنى شاگردان و یاران مخصوص مسیح (علیه السلام ) در جلد دوم صفحه 426 بحث کرده ایم .
سپس اشاره به جریان معروف نزول مائده آسمانى کرده ، مى گوید: یاران خاص مسیح به عیسى (علیه السلام ) گفتند: آیا پروردگار تو مى تواند غذائى از آسمان براى ما بفرستد؟ (اذ قال الحواریون یا عیسى ابن مریم هل یستطیع ربک ان ینزل علینا مائدة من السماء).
مائده در لغت هم به خوان و سفره و طبق گفته مى شود و هم به غذائى که در آن قرار مى دهند. و در اصل از ماده مید به معنى حرکت و تکان خوردن است شاید اطلاق مائده بر سفره و غذا به خاطر نقل و انتقالى است که در آن صورت مى گیرد.
مسیح (علیه السلام ) از این تقاضا که بوى شک و تردید مى داد پس از آوردن آنهمه آیات و نشانه هاى دیگر نگران شد و به آنها هشدار داد و گفت : از خدا بترسید اگر ایمان دارید (قال اتقوا الله ان کنتم مؤ منین ).
ولى به زودى به اطلاع عیسى (علیه السلام ) رسانیدند که ما هدف نادرستى از این پیشنهاد نداریم ، و غرض ما لجاجت ورزى نیست بلکه مى خواهیم از این مائده بخوریم (و علاوه بر نورانیتى که بر اثر تغذیه از غذاى آسمانى در قلب ما پیدا مى شود، زیرا تغذیه به طور مسلم در روح انسان مؤ ثر است ) قلب ما اطمینان و آرامش پیدا کند و با مشاهده این معجزه بزرگ به سر حد عین الیقین برسیم و بدانیم آنچه به ما گفتهاى راست بوده و بتوانیم بر آن گواهى دهیم (قالوا نریدان ناکل منها و تطمئن قلوبنا و نعلم ان قد صدقتنا و نکون علیها من الشاهدین ).
هنگامى که عیسى (علیه السلام ) از حسن نیت آنها در این تقاضا آگاه شد، خواسته آنها را به پیشگاه پروردگار به این صورت منعکس ‍ کرد: خداوندا مائدهاى از
آسمان براى ما بفرست که عیدى براى اول و آخر ما باشد، و نشانه اى از ناحیه تو محسوب شود و به ما روزى ده ، تو بهترین روزى دهندگان هستى (قال عیسى ابن مریم اللهم ربنا انزل علینا مائدة من السماء تکون لنا عیدا لاولنا و آخرنا و آیة منک و ارزقنا و انت خیر الرازقین ).
قابل توجه اینکه مسیح تقاضاى آنها را بطرزى شایسته تر در پیشگاه خدا بیان کرد که حاکى از روح حق طلبى و ملاحظه مصالح جمعى و عمومى بوده باشد.
خداوند این دعائى را که از روى حسن نیت و اخلاص صادر شده بود اجابت کرد، و به آنها فرمود: من چنین مائدهاى را بر شما نازل مى کنم ، ولى توجه داشته باشید، بعد از نزول این مائده مسئولیت شما بسیار سنگینتر مى شود و با مشاهده چنین معجزه آشکارى هر کس بعد از آن ، راه کفر را بپوید او را چنان مجازاتى خواهم کرد که احدى از جهانیان را چنین مجازاتى نکرده باشم ! (قال الله انى منزلها علیکم فمن یکفر بعد منکم فانى اعذبه عذابا لا اعذبه احدا من العالمین ).
نکته ها
در این آیات نکاتى است که باید مورد بررسى قرار گیرد:
1 - منظور از تقاضاى مائده چه بود؟ شک نیست که حواریون در این تقاضا نظر سوئىنداشتند و هدفشان لجاجت در برابر مسیح (علیه السلام ) نبود، بلکه در جستجوى آرامشبیشتر و زدودن باقیمانده تردیدها و وسوسه هاى اعماق قلبشان بوده است زیرا بسیارمى شود که انسان با استدلال و حتى گاهى با تجربه ، مطلبى را اثبات مى کند اما چونمساله ، مساله مهمى است بقایائى از وسوسه و شک در زوایاى قلب او مى ماند، لذامیل دارد با تجربه و آزمایش مکرر، و یا باتبدیل کردن استدلالات علمى به مشاهدات عینى آنها را نیز از اعماق قلب خود ریشه کنسازد، لذا مى بینیم حتى ابراهیم (علیه السلام ) با آن مقام والاى ایمان و یقینش از خداوندتقاضا مى کند که مساله معاد را با چشم خود ببیند تا ایمان علمیش به عین الیقین و شهود، تبدیل شود.
ولى از آنجا که تعبیر تقاضاى حواریون ظاهرا زننده بود، حضرت مسیح (علیه السلام ) آن را حمل بر بهانه جوئى کرد و به آنها اعتراض ‍ نمود اما هنگامى که با توضیح بیشتر مقصد خود را روشن ساختند، عیسى (علیه السلام ) در برابر آنها تسلیم شد.
2 - منظور از هل یستطیع ربک چیست - مسلما این جمله در ابتدا چنین معنى مى دهد که حواریوندر قدرت خدا در نزول مائده شک داشتند، ولى در تفسیر آن مفسران اسلامى بیاناتى دارند،که چند قسمت آن از همه بهتر به نظر مى رسد نخست اینکه این در خواست در آغاز کار آنهابود، که به تمام صفات خدا کاملا آشنا نبودند، دیگر اینکه منظورشان این بوده آیاخداوند مصلحت مى بیند چنین مائدهاى را بر مانازل کند، همانطور که فى المثل کسى به دیگرى مى گوید من نمى توانم تمام ثروتمرا بدست فلان کس بدهم ، یعنى صلاح نمى بینم نه اینکه قدرت ندارم ، سوم اینکهیستطیع به معنى یستجیب بوده باشد زیرا ماده طوع به معنى انقیاد است و هنگامى که بهباب استفعال برود چنین معنى را مى توان از آن استفاده کرد، بنابراین معنى جمله چنین مىشود آیا پروردگار تو از ما مى پذیرد که مائده آسمانى بر مانازل کند؟
3 - این مائده آسمانى چه بود؟ - درباره محتویات این مائده در قرآن ذکرى به میان نیامده، ولى از احادیث از جمله از حدیثى که از امام باقر (علیه السلام )نقل شده چنین استفاده مى شود که طعام مزبور چند قرص نان و چند ماهى بود و شاید علتمطالبه چنین اعجازى آن بوده ، که شنیده بودند مائده آسمانى بر بنىاسرائیل به اعجاز موسى نازل شد، آنها هم چنین تقاضائى را از عیسى کردند.
4 - آیا مائدهاى بر آنها نازل شد؟ - با اینکه آیات فوق تقریبا صراحت درنزول مائده دارد زیرا وعده خداوند تخلف ناپذیر است ، اما عجیب این است که بعضى ازمفسران در نزول مائده تردید کرده اند و گفته اند هنگامى که حواریون شدت مسئولیت را پس از نزول مائده احساس کردند از تقاضاى خود صرفنظر نمودند! ولى حق این است که مائده بر آنها نازل گردید.
5 - عید چیست ؟ - عید در لغت از ماده عود به معنى بازگشت است ، و لذا به روزهائى کهمشکلات از قوم و جمعیتى بر طرف مى شود و بازگشت به پیروزیها و راحتیهاى نخستینمى کند عید گفته مى شود، و در اعیاد اسلامى به مناسبت اینکه در پرتو اطاعت یک ماه مبارکرمضان و یا انجام فریضه بزرگ حج ، صفا و پاکى فطرى نخستین به روح و جان بازمى گردد، و آلودگیها که بر خلاف فطرت است ، از میان مى رود، عید گفته شده است ، واز آنجا که روز نزول مائده روز بازگشت به پیروزى و پاکى و ایمان به خدا بوده استحضرت مسیح (علیه السلام ) آن را عید نامیده ، و همانطور که در روایات وارد شدهنزول مائده در روز یکشنبه بود و شاید یکى ازعلل احترام روز یکشنبه در نظر مسیحیان نیز همین بوده است .
و اگر در روایتى که از على (علیه السلام ) نقل شده مى خوانیم و کل یوم لا یعصى الله فیه فهو یوم عید: هر روز که در آن معصیت خدا نشود روز عید است نیز اشاره به همین موضوع است ، زیرا روز ترک گناه روز پیروزى و پاکى و بازگشت به فطرت نخستین است .
6 - مجازات شدید براى چه بود؟ در اینجا نکته مهمى است که باید به آن توجه داشتو آن اینکه هنگامى که ایمان به مرحله شهود و عین الیقین برسد یعنى حقیقت را با چشممشاهده کند و جاى هیچگونه تردید و وسوسه باقى نماند مسئولیت او بسیار سنگینترخواهد شد زیرا چنین کسى آن انسان سابق که ایمانش بر پایه شهود نبود، و احیاناوسوسه هائى در آن وجود داشت نیست ، او وارد مرحله جدیدى از ایمان و مسئولیت شده است وکمترین تقصیر و غفلت و کوتاهى او موجب مجازات شدیدى خواهد شد به همیندلیل مسئولیت انبیاء و اولیاى خدا، سخت سنگین بود بطورى که همیشه از آن وحشت داشتند، در زندگى روزانه نیز به نمونه هائى از این مطلب برخورد مى کنیم مثلا هر کس ‍ مى داند که قاعدتا در شهر و دیار او گرسنگانى وجود دارند که در برابر آنها مسئولیت دارد، اما هنگامى که با چشم خود ببیند که انسان بیگناهى از شدت گرسنگى ناله مى کند، مسلما شکل مسئولیت او عوض مى گردد.
7 - عهد جدید و مائده در اناجیل چهارگانه کنونى سخنى از مائده به شکلى که در قرآناست نمى یابیم گرچه در انجیل یوحنا باب 21 بحثى درباره اطعام و پذیرائى اعجازآمیز مسیح از جمعى از مردم با نان و ماهى به میان آمده اما با اندک توجهى روشن مى شودکه ارتباطى با مساله مائده آسمانى و حواریون ندارد در کتاباعمال رسولان که از کتب عهد جدید است نیز دربارهنزول مائده بر یکى از حواریون به نام پطرس بحثى به میان آمده اما آنهم غیر از آن استکه ما درباره آن بحث مى کنیم ، ولى از آنجا که مى دانیم بسیارى از حقایقى که بر عیسى(علیه السلام ) نازل گشت در اناجیل کنونى نیست همانطور که بسیارى از مطالبى که دراناجیل است بر مسیح (علیه السلام ) نازل نشده مشکلى از این نظر در جریاننزول مائده به وجود نخواهد آمد.

آیه و ترجمه


و اذ قال الله یعیسى ابن مریم ء اءنت قلت للناس اتخذونى و اءمى إ لهین من دون الله قال سبحنک ما یکون لى اءن اءقول ما لیس لى بحق إ ن کنت قلته فقد علمته تعلم ما فى نفسى و لا اءعلم ما فى نفسک إ نک اءنت علم الغیوب (116)
ما قلت لهم إ لا ما اءمرتنى به اءن اعبدوا الله ربى و ربکم و کنت علیهم شهیدا ما دمت فیهم فلما توفیتنى کنت اءنت الرقیب علیهم و اءنت على کل شى ء شهید (117)
إ ن تعذبهم فإ نهم عبادک و إ ن تغفر لهم فإ نک اءنت العزیز الحکیم (118)


ترجمه :
116 - به یادآور زمانى را که خداوند به عیسى بن مریم مى گوید: آیا تو به مردم گفتى که من و مادرم را دو معبود، غیر از خدا، انتخاب کنید؟ او مى گوید: منزهى تو، من حق ندارم آنچه را که شایسته من نیست بگویم ، اگر چنین سخنى را گفته باشم تو مى دانى ، تو از آنچه در روح و جان من است آگاهى و من از آنچه در ذات (پاک ) تو است آگاه نیستم ، زیرا تو با خبر از تمام اسرار و پنهانیها هستى .
117 - من به آنها چیزى جز آنچه مرا مامور به آن ساختى نگفتم ، به آنها گفتم : خداوندى را بپرستید که پروردگار من و پروردگار شما است ، و تا آن زمان که میان آنها بودم مراقب و گواه آنان بودم ، و هنگامى که مرا از میانشان برگرفتى تو خود مراقب آنها بودى ، و تو گواه بر هر چیز هستى .
118 - (با این حال ) اگر آنها را مجازات کنى بندگان تواند (و قادر به فرار از مجازات نیستند) و اگر آنها را ببخشى توانا و حکیمى (نه مجازات تو نشانه عدم حکمت و نه بخشش تو نشانه ضعف است ).
تفسیر:
بیزارى مسیح از شرک پیروانش
این آیات پیرامون گفتگوى خداوند با حضرت مسیح (علیه السلام ) در روز رستاخیز بحث مى کند، به دلیل اینکه در چند آیه بعد مى خوانیم :هذا یوم ینفع الصادقین صدقهم : امروز روزى است که راستگوئى راستگویان به آنها سود مى دهد و مسلما منظور از آن روز قیامت است .
به علاوه جمله فلما توفیتنى کنت انت الرقیب علیهم دلیل دیگرى بر این است که این گفتگو بعد از دوران نبوت مسیح (علیه السلام ) واقع شده است و شروع آیه با جمله قال که براى زمان ماضى است مشکلى ایجاد نمى کند، زیرا در قرآن بسیار دیده مى شود که مسائل مربوط به قیامت به صورت زمان ماضى ذکر شده و این اشاره به قطعى بودن قیامت است ، یعنى وقوع آن در آینده چنان مسلم است که گوئى در گذشته واقع شده ، و با صیغه فعل ماضى از آن یاد مى شود.
به هر حال آیه نخست مى گوید: خداوند در روز قیامت به عیسى آیا تو به مردم گفتى که من و مادرم را علاوه بر خداوند معبود خویش ‍ قرار دهید، و پرستش کنید؟ (و اذ قال الله یا عیسى ابن مریم اء انت قلت للناس اتخذونى و امى الهین من دون الله ).
شک نیست که مسیح (علیه السلام ) چنین چیزى را نگفته است و تنها دعوت به توحید و عبادت خدا نموده ، ولى منظور از این استفهام اقرار گرفتن از او در برابر امتش ، و بیان محکومیت آنها است .
مسیح (علیه السلام ) با نهایت احترام در برابر این سؤ ال چند جمله در پاسخ مى گوید:
1 - نخست زبان به تسبیح خداوند از هر گونه شریک و شبیه گشوده و مى گوید:
خداوندا! پاک و منزهى از هر گونه شریک (قال سبحانک ).
2 - چگونه ممکن است چیزى را که شایسته من نیست بگویم (ما یکون لى ان اقول ما لیس لى بحق ).
در حقیقت نه تنها گفتن این سخن را از خود نفى میکند، بلکه میگوید اساسا من چنین حقى را ندارم و چنین گفتارى با مقام و موقعیت من هرگز سازگار نیست .
3 - سپس استناد به علم بى پایان پروردگار کرده ، مى گوید: گواه من این است که اگر چنین مى گفتم مى دانستى ، زیرا تو از آنچه در درون روح و جان من است آگاهى ، در حالى که من از آنچه در ذات پاک تو است بى خبرم ، زیرا تو علام الغیوب و با خبر از تمام رازها و پنهانى ها هستى (ان کنت قلته فقد علمته تعلم ما فى نفسى و لا اعلم ما فى نفسک انک انت علام الغیوب )
4 - تنها چیزى که من به آنها گفتم همان بوده است که به من ماموریت دادى که آنها را دعوت به عبادت تو کنم و بگویم خداوند یگانه اى را که پروردگار من و شما است پرستش کنید (ما قلت لهم الا ما امرتنى به ان اعبدوا الله ربى و ربکم ).
5 - و تا آن زمان که در میانشان بودم مراقب و گواه آنها بودم و نگذاشتم راه شرک را پیش گیرند، اما به هنگامى که مرا از میان آنها برگرفتى تو مراقب و نگاهبان آنها بودى ، و تو گواه بر هر چیزى هستى (و کنت علیهم شهیدا ما دمت فیهم فلما توفیتنى کنت انت الرقیب علیهم و انت على کل شى ء شهید)
6 - و با اینهمه باز امر، امر تو و خواست ، خواست تو است ، اگر آنها را در برابر این انحراف بزرگ مجازات کنى بندگان تواند و قادر به فرار از
زیر بار این مجازات نخواهند بود، و این حق براى تو در برابر بندگان نافرمانت ثابت است ، و اگر آنها را ببخشى و از گناهانشان صرف نظر کنى توانا و حکیم هستى ، نه بخشش تو نشانه ضعف است ، و نه مجازاتت خالى از حکمت و حساب (ان تعذبهم فانهم عبادک و ان تغفر لهم فانک انت العزیز الحکیم ).
در اینجا دو سؤ ال پیش مى آید:
1 - آیا در تاریخ مسیحیان هیچ دیده شده است که مریم را معبود خود قرار دهند؟ یا اینکه آنها تنها قائل به تثلیث و خدایان سه گانه یعنى خداى پدر و خداى پسر و روح القدس بوده اند، و شکى نیست که روح القدس به پندار آنها، واسطه میان خداى پدر و خداى پسر، مى باشد و او غیر از مریم است ، در پاسخ این سؤ ال باید گفت : درست است که مسیحیان مریم را خدا نمى دانستند. ولى در عین حال در برابر او و مجسمه اش مراسم عبادت را انجام مى داده اند، همانطور که بت پرستان بت را خدا نمى دانستند ولى شریک خدا در عبادت تصور مى کردند، و به عبارت روشنتر فرق است میان الله به معنى خدا واله به معنى معبود، مسیحیان مریم را اله یعنى معبود مى دانستند نه خدا.
به تعبیر یکى از مفسران گر چه هیچیک از فرق مسیحیت کلمه اله و معبود را بر مریم اطلاق نمى کنند، بلکه او را تنها مادر خداوند میدانند ولى ، عملا مراسم نیایش و پرستش را در برابر او دارند، خواه این نام را بر او بگذارند یا نه سپس اضافه مى کند: چندى قبل در بیروت در شماره نهم سال هفتم مجله مشرق که متعلق به مسیحیان است ، مطالب قابل ملاحظهاى به عنوان یاد بود پنجاهمین سال اعلان پاپ بیوس نهم درباره شخصیت مریم منتشر گردید و در همین شماره تصریح شده بود که کلیساهاى شرقى همانند کلیساهاى غربى مریم را عبادت مى کنند، و در شماره چهاردهم سال پنجم همان مجله مقاله اى به قلم انستاس
کرملى درج شده که خواسته است در آن براى مساله عبادت مریم حتى ریشه اى از کتب عهد عتیق و تورات پیدا کند، داستان دشمنى مار (شیطان ) و زن (حوا) را به عنوان مریم تفسیر مى نماید.
بنابراین پرستش و عبادت مریم در میان آنها وجود دارد.
2 - سؤ ال دیگر این است که چگونه حضرت مسیح (علیه السلام ) با عبارتى که بوى شفاعت مى دهد درباره مشرکان امت خود سخن مى گوید و عرض مى کند: اگر آنها را ببخشى تو عزیز و حکیمى .
مگر مشرک قابل شفاعت و قابل بخشش است ؟!
در پاسخ باید به این نکته توجه داشت که اگر هدف عیسى (علیه السلام ) شفاعت بود مى باید گفته باشد انک انت الغفور الرحیم زیرا غفور و رحیم بودن خداوند متناسب با مقام شفاعت است در حالى که مى بینیم او خدا را به عزیز و حکیم بودن توصیف مى کند، از این استفاده مى شود که منظور شفاعت و تقاضاى بخشش براى آنها نیست ، بلکه هدف سلب هر گونه اختیار از خود و واگذار کردن امر به اختیار پروردگار است یعنى کار به دست تو است ، اگر بخواهى مى بخشى و اگر بخواهى مجازات مى کنى ، هر چند نه مجازات تو بدون دلیل و نه بخشش تو بدون علت است و در هر حال از قدرت و توانائى من بیرون است .
به علاوه ممکن است در میان آنها جمعى به اشتباه خود توجه کرده و راه توبه را پیش گرفته باشند، و این جمله درباره آن جمعیت بوده باشد.
آیه ترجمه


قال الله هذا یوم ینفع الصدقین صدقهم لهم جنت تجرى من تحتها الا نهر خلدین فیها اءبدا رضى الله عنهم و رضوا عنه ذلک الفوز العظیم (119)
لله ملک السموت و الا رض و ما فیهن و هو على کل شى ء قدیر (120)


ترجمه :
119 - خداوند مى گوید: امروز روزى است که راستى راستگویان به آنها سود مى بخشد، براى آنها باغهائى از بهشت است که آب از زیر (درختان ) آن جریان دارد و جاودانه و براى همیشه در آن مى مانند، خداوند از آنها خشنود و آنها از او خشنود خواهند بود و این رستگارى بزرگى است .
120 - حکومت آسمانها و زمین و آنچه در آنها است از آن خدا است و او بر هر چیزى توانا است .
تفسیر:
رستگارى بزرگ
در تعقیب ذکر گفتگوى خداوند با حضرت مسیح (علیه السلام ) در روز رستاخیز که شرح آن در آیات قبل گذشت در این آیه مى خوانیم : خداوند پس از این گفتگو چنین مى فرماید: امروز روزى است که راستى راستگویان به آنها سود مى بخشد (قال الله هذا یوم ینفع الصادقین صدقهم ).
البته منظور از این جمله صدق و راستى در گفتار و کردار در دنیا است ، که در آخرت مفید واقع مى شود و گر نه صدق و راستى در آخرت که محل تکلیف نیست فایدهاى نخواهد داشت ، به علاوه اوضاع آن روز چنان است که هیچکس
جز راست نمى تواند بگوید، و حتى گناهکاران و خطاکاران همگى به اعمال بد خویش اعتراف مى کنند و به این ترتیب در آن روز دروغگوئى وجود ندارد.
بنابراین آنها که مسئولیت و رسالت خود را انجام دادند و جز راه صدق و درستى نپیمودند، مانند مسیح (علیه السلام ) و پیروان راستین او یا پیروان راستین سایر پیامبران که در این دنیا از در صدق وارد شدند، از کار خود بهره کافى خواهند برد.
ضمنا از این جمله اجمالا استفاده مى شود که تمام نیکى ها را مى توان در عنوان صدق و راستى خلاصه کرد صدق و راستى در گفتار، و صدق و راستى در عمل ، و در روز رستاخیز تنها سرمایه صدق و راستى است که به کار مى آید، نه غیر آن .
سپس پاداش صادقان را چنین بیان مى کند: براى آنها باغهائى از بهشت است که از زیر درختان آن نهرها جارى است ، و جاودانه در آن خواهند ماند (لهم جنات تجرى من تحتها الانهار خالدین فیها ابدا).
و از این نعمت مادى مهمتر این است که هم خداوند از آنها راضى است و هم آنها از خداوند راضى و خشنودند
(رضى الله عنهم و رضوا عنه ).

و شک نیست که این موهبت بزرگ که جامع میان موهبت مادى و معنوى است رستگارى بزرگ محسوب مى شود.(ذلک الفوز العظیم ).
قابل توجه اینکه در این آیه پس از ذکر باغهاى بهشت با آنهمه نعمتهایش ، نعمت خشنودى خداوند از بندگان و بندگان از خداوند را ذکر مى کند و به دنبال آن ، ذلک الفوز العظیم مى گوید و این نشان مى دهد تا چه اندازه این رضایت دو جانبه ، واجد اهمیت است (رضایت پروردگار از بندگان و رضایت بندگان از پروردگار) زیرا ممکن است انسان غرق عالیترین نعمتها باشد ولى هنگامى که احساس کند مولى و معبود و محبوب او از او ناراضى است تمام آن نعمتها و مواهب در کام جانش تلخ مى گردد.
و نیز ممکن است انسان واجد همه چیز باشد ولى به آنچه دارد راضى و قانع نباشد، بدیهى است آنهمه نعمت با این روحیه او را خوشبخت نخواهد کرد، و ناراحتى مرموزى دائما او را آزار و شکنجه مى دهد و آرامش روح و روان را که بزرگترین موهبت الهى است از او مى گیرد.
علاوه بر این هنگامى که خدا از کسى خشنود باشد هر چه بخواهد به او مى دهد و هنگامى که هر چه خواست به او داد او نیز خشنود مى شود، نتیجه اینکه بالاترین نعمت این است که خدا از انسان خشنود و او نیز از خدایش راضى باشد.
در آخرین آیه اشاره به مالکیت و حکومت خدا بر آسمانها و زمین و آنچه در آنها است شده و عمومیت قدرت او بر همه چیز بیان مى گردد (لله ملک السموات و الارض و ما فیهن و هو على کل شى ء قدیر).
ذکر این جمله در واقع به عنوان دلیل و علت براى رضایت بندگان از خدا است ، زیرا کسى که بر همه چیز توانا است و بر سراسر عالم هستى حکومت مى کند، توانائى دارد که هر چه بندگان از او بخواهند به آنها ببخشد و آنها را خشنود و راضى گرداند.
ضمنا مى تواند اشاره اى به نادرستى عمل نصارى در پرستش مریم بوده باشد، زیرا عبادت تنها شایسته کسى است که بر سراسر عالم آفرینش حکومت مى کند، نه مریم که مخلوقى بیش نبوده است .
(پایان سوره مائده )


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت