تفسیرنمونه سوره مائده (قسمت6)

آیه و ترجمه


یاءیها الرسول بلغ ما اءنزل إ لیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس ان الله لا یهدى القوم الکفرین (67)


ترجمه :
67 - اى پیامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است کاملا (به مردم ) برسان و اگر نکنى ، رسالت او را انجام نداده اى و خداوند تو را از (خطرات احتمالى ) مردم نگاه میدارد، و خداوند جمعیت کافران (لجوج ) را هدایت نمیکند.
تفسیر:
انتخاب جانشین نقطه پایان رسالت
این آیه لحن خاصى بخود گرفته که آنرا از آیات قبل و بعد، مشخص میسازد، در این آیه روى سخن ، فقط به پیامبر است ، و تنها وظیفه او را بیان میکند، با خطاب اى پیامبر
(یا ایها الرسول )
شروع شده و با صراحت و تاءکید دستور میدهد، که آنچه را از طرف پروردگار بر او نازل شده است به مردم برساند.
(بلغ ما انزل الیک من ربک ).
سپس براى تاءکید بیشتر به او اخطار مى کند که اگر از این کار خوددارى کنى (که هرگز خوددارى نمیکرد) رسالت خدا را تبلیغ نکرده اى !
و ان لم تفعل فما بلغت رسالته
سپس به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) که گویا از واقعه خاصى اضطراب و نگرانى داشته ، دلدارى و تامین مى دهد و به او مى گوید: از مردم در اداى این رسالت وحشتى نداشته باش ، زیرا خداوند تو را از خطرات آنها نگاه خواهد داشت
و الله یعصمک من الناس
و در پایان آیه به عنوان یک تهدید و مجازات ، به آنهائى که این رسالت مخصوص را انکار کنند و در برابر آن از روى لجاجت کفر بورزند، میگوید: خداوند کافران لجوج را هدایت نمیکند
ان الله لا یهدى القوم الکافرین
جمله بندى هاى آیه و لحن خاص و تاکیدهاى پى در پى آن و همچنین شروع شدن با خطاب یا ایها الرسول که تنها در دو مورد از قرآن مجید آمده و تهدید پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به عدم تبلیغ رسالت در صورت کوتاهى کردن که منحصرا در این آیه از قرآن آمده است ، نشان میدهد که سخن از حادثه مهمى در میان بوده است که عدم تبلیغ آن مساوى بوده است با عدم تبلیغ رسالت .
بعلاوه این موضوع مخالفان سرسختى داشته که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از مخالفت آنها که ممکن بوده است مشکلاتى براى اسلام و مسلمین داشته باشد، نگران بوده و به همین جهت خداوند به او تاءمین میدهد.
اکنون این سؤ ال پیش مى آید که با توجه به تاریخ نزول سوره که مسلما در اواخر عمر پیغمبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نازل شده است ، چه مطلب مهمى بوده که خداوند پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را با این تاءکید ماءمور ابلاغ آن میکند.
آیا مسائل مربوط به توحید و شرک و بتشکنى بوده که از سالها قبل براى پیامبر و مسلمانان حل شده بود؟
آیا مربوط به احکام و قوانین اسلامى بوده با اینکه مهمترین آنها تا آن زمان بیان شده بود؟
و آیا مربوط به مبارزه با اهل کتاب و یهود و نصارى بوده با اینکه میدانیم مساءله اهل کتاب بعد از ماجراى (بنى النضیر) و بنى قریظه و بنى قینقاع و خیبر و فدک و نجران مشکلى براى مسلمانان محسوب نمیشد.
و آیا مربوط به منافقان بوده در حالى که میدانیم پس از فتح مکه و سیطره و نفوذ اسلام در سراسر جزیره عربستان منافقان از صحنه اجتماع طرد شدند، و نیروهاى آنها در هم شکسته شد، و هر چه داشتند در باطن بود.
راستى چه مساءله مهمى در این آخرین ماه هاى عمر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مطرح بوده که آیه فوق این چنین درباره آن تاءکید میکند؟!
این نیز جاى تردید نیست که وحشت و نگرانى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) براى شخص خود و جان خود نبوده بلکه براى کارشکنیها و مخالفتهاى احتمالى منافقان بوده که نتیجه آن براى مسلمانان خطرات یا زیانهائى به بار مى آورد.
آیا مساءله اى جز تعیین جانشین براى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و سرنوشت آینده اسلام و مسلمین مى تواند واجد این صفات بوده باشد.
اکنون به روایات مختلفى که در کتابهاى متعدد اهل تسنن و شیعه در زمینه آیه فوق وارد شده باز میگردیم تا ببینیم از آنها در زمینه اثبات احتمال فوق چه استفاده میشود؟ سپس اشکالات و ایرادهائى را که در زمینه این تفسیر از طرف جمعى از مفسران اهل تسنن اظهار شده است مورد بررسى قرار میدهیم :
شان نزول آیه تبلیغ
گرچه متاسفانه پیشداوریها و تعصبهاى مذهبى مانع از آن شده است که حقایق مربوط به این آیه بدون پردهپوشى در اختیار همه مسلمین قرار گیرد، ولى در عین حال در کتابهاى مختلفى که دانشمندان اهل تسنن ، اعم از تفسیر و حدیث و تاریخ نوشته اند، روایات زیادى دیده که با صراحت مى گوید: آیه فوق درباره على (علیه السلام ) نازل شده است .
این روایات را جمع زیادى از صحابه از جمله زید بن ارقم و ابو سعید خدرى و ابن عباس و جابر بن عبد الله انصارى و ابو هریره و براء بن عازب و حذیفه و عامر بن لیلى بن ضمره و ابن مسعود نقل کرده اند و گفته اند که آیه فوق درباره على (علیه السلام ) و داستان روز غدیر نازل گردید.
بعضى از احادیث فوق مانند حدیث زید بن ارقم به یک طریق .
و بعضى از احادیث مانند حدیث ابو سعید خدرى به یازده طریق !
و بعضى از این احادیث مانند حدیث ابن عباس نیز به یازده طریق !
و بعضى دیگر مانندحدیث براء بن عازب به سه طریق نقل شده است .
دانشمندانى که به این احادیث در کتب خود تصریح کرده اند، عده کثیرى هستند که به عنوان نمونه از جمعى از آنها نام مى بریم :
حافظ ابو نعیم اصفهانى در کتاب ما نزل من القرآن فى على (بنقل از خصائص صفحه 29).
و ابو الحسن واحدى نیشابورى در اسباب النزول صفحه 150.
و حافظ ابو سعید سجستانى در کتاب الولایه (بنقل از کتاب طرائف ).
و ابن عساکر شافعى (بنا بنقل در المنثور جلد 2 صفحه 298)
و فخر رازى در تفسیر کبیر خود جلد 3 صفحه 636.
و ابو اسحاق حموینى در فرائد المسطین .
و ابن صباغ مالکى در فصول المهمة صفحه 27.
و جلال الدین سیوطى در در المنثور جلد 2 صفحه 298.
و قاضى شوکانى در فتح القدیر جلد سوم صفحه 57.
و شهاب الدین آلوسى شافعى در روح المعانى جلد 6 صفحه 172.
و شیخ سلیمان قندوزى حنفى در ینابیع المودة صفحه 120.
و بدر الدین حنفى در عمدة القارى فى شرح صحیح البخارى جلد 8 صفحه 584.
و شیخ محمد عبده مصرى در تفسیر المنار جلد 6 صفحه 463.
و حافظ ابن مردویه (متوفاى 416) (بنا به نقل سیوطى در در المنثور)
و جمع کثیرى دیگر این شاءن نزول را براى آیه فوق نقل کرده اند.
اشتباه نشود منظور این نیست که دانشمندان و مفسران فوق نزول این آیه را درباره على (علیه السلام ) پذیرفته اند بلکه منظور این است که روایات مربوط به این مطلب را در کتب خود نقل کرده اند، اگر چه پس از نقل این روایت معروف آنها به خاطر ترس از شرائط خاص محیط خود، و یا به خاطر پیشداوریهاى نادرستى که جلو قضاوت صحیح را در اینگونه مباحث میگیرد، از پذیرفتن آن خوددارى کرده اند، بلکه گاهى کوشیده اند تا آنجا که ممکن است آن را کم رنگ و کم اهمیت جلوه دهند، مثلا فخر رازى که تعصب او در مسائل خاص مذهبى معروف و مشهور است براى کم اهمیت دادن این شان نزول آن را دهمین احتمال آیه قرار داده و 9 احتمال دیگر که غالبا بسیار سست و واهى و بى ارزش است قبل از آن آورده است !.
از فخر رازى زیاد تعجب نمیکنیم ، زیرا روش او در همه جا چنین است ، تعجب از نویسندگان روشنفکرى همچون سید قطب در تفسیر فى ظلال و محمد رشید رضا در تفسیر المنار داریم که یا اصلا سخنى از این شان نزول که انواع کتابها را پرکرده است به میان نیاورده اند، یا بسیار کم اهمیت جلوه داده اند به طورى که بهیچوجه جلب توجه نکند، آیا محیط آنها اجازه بیان حقیقت را نمیداده و یا پوششهاى فکرى تعصب آمیز بیش از آن بوده است که برق روشنفکرى در اعماق آن نفوذ کند و پردهها را کنار زند؟! نمیدانیم .
ولى جمعى دیگر نزول آیه را در مورد على (علیه السلام ) مسلم دانسته اند، اما در اینکه دلالت بر مساءله ولایت و خلافت دارد تردید نموده اند که اشکال و پاسخ آنها را بزودى بخواست خدا خواهیم شنید.
به هر حال همانطور که در بالا گفتیم روایاتى که در این زمینه در کتب معروف اهل تسنن - تا چه رسد به کتب شیعه - نقل شده ، بیش از آن است که بتوان آنها را انکار کرد، و یا به سادگى از آن گذشت نمى دانیم چرا درباره شان نزول سایر آیات قرآن به یک یا دو حدیث قناعت مى شود اما درباره شان نزول این آیه اینهمه روایت کافى نیست ، آیا این آیه خصوصیتى دارد که در سایر آیات نیست ؟ و آیا براى اینهمه سختگیرى در مورد این آیه دلیل منطقى میتوان یافت ؟
موضوع دیگرى که در اینجا یادآورى آن ضرورت دارد این است که روایاتى که در بالا ذکر کردیم تنها روایاتى بود که در زمینه نزول آیه درباره على (علیه السلام ) وارد شده است (یعنى روایاتى مربوط به شاءن نزول آیه بود) و گرنه روایاتى که درباره جریان غدیر خم خطبه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و معرفى على به عنوان وصى و ولى نقل شده به مراتب بیش از آن است ، تا آنجا که نویسنده محقق علامه امینى در الغدیر حدیث غدیر را از 110 نفر از صحابه و یاران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و با اسناد و مدارک و از 84 نفر از تابعین و از 360 دانشمند و کتاب معروف اسلامى نقل کرده است که نشان مى دهد حدیث مزبور یکى از قطعیترین روایات متواتر است و اگر کسى در تواتر این روایت شک و تردید کند.
باید گفت که او هیچ روایت متواترى را نمیتواند بپذیرد.
چون بحث درباره همه روایاتى که در شان نزول آیه وارد شده و همچنین درباره تمام روایاتى که در مورد حدیث غدیر نقل شده نیاز به نوشتن کتاب قطورى دارد و ما را از طرز نوشتن تفسیر خارج میسازد بهمین اندازه قناعت کرده ، و کسانى را که میخواهند مطالعه بیشترى در این زمینه کنند به کتابهاى (الدر المنثور)
سیوطى و (الغدیر) علامه امینى و (احقاق الحق ) قاضى نور الله شوشترى و (المراجعات ) شرف الدین و (دلائل الصدق ) محمد حسن مظفر ارجاع میدهیم .
خلاصه جریان غدیر
در روایات فراوانى که در این زمینه نقل شده در عین اینکه همه یک حادثه را تعقیب میکند، تعبیرات گوناگونى وجود دارد، بعضى از روایات بسیار مفصل و طولانى و بعضى مختصر و فشرده است ، بعضى از روایات گوشهاى از حادثه را نقل مى کند و بعضى گوشه دیگر را ولى از مجموع این روایات و همچنین تواریخ اسلامى و ملاحظه قرائن و شرائط و محیط و محل چنین استفاده مى شود که :
در آخرین سال عمر پیامبر مراسم حجة الوداع ، با شکوه هر چه تمامتر در حضور پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به پایان رسید، قلبها در هاله اى از روحانیت فرو رفته بود، و لذت معنوى این عبادت بزرگ هنوز در ذائقه جانها انعکاس داشت .
یاران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) که عدد آنها فوق العاده زیاد بود، از خوشحالى درک این فیض و سعادت بزرگ در پوست نمیگنجیدند.
نه تنها مردم به مدینه در این سفر، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را همراهى مى کردند بلکه مسلمانان نقاط مختلف جزیره عربستان نیز براى کسب یک افتخار تاریخى بزرگ به همراه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بودند.
آفتاب حجاز آتش بر کوهها و درهها میپاشید، اما شیرینى این سفر روحانى بى نظیر، همه چیز را آسان میکرد، ظهر نزدیک شده بود، کم کم سرزمین جحفه
و سپس بیابانهاى خشک و سوزان غدیرخم از دور نمایان مى شد.
اینجا در حقیقت چهارراهى است که مردم سرزمین حجاز را از هم جدا میکند، راهى به سوى مدینه در شمال ، و راهى به سوى عراق در شرق ، و راهى به سوى غرب و سرزمین مصر و راهى به سوى سرزمین یمن در جنوب پیش میرود و در همین جا باید آخرین خاطره و مهمترین فصل این سفر بزرگ انجام پذیرد، و مسلمانان با دریافت آخرین دستور که در حقیقت نقطه پایانى در ماموریتهاى موفقیت آمیز پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بود از هم جدا شوند.
روز پنجشنبه سال دهم هجرت بود، و درست هشت روز از عید قربان مى گذشت ، ناگهان دستور توقف از طرف پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به همراهان داده شد، مسلمانان با صداى بلند، آنهائى را که در پیشاپیش قافله در حرکت بودند به بازگشت دعوت کردند، و مهلت دادند تا عقب افتادگان نیز برسند، خورشید از خط نصف النهار گذشت ، موذن پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با صداى الله اکبر مردم را به نماز ظهر دعوت کرد، مردم به سرعت آماده نماز میشدند، اما هوا بقدرى داغ بود که بعضى مجبور بودند، قسمتى از عباى خود را به زیر پا و طرف دیگر آن را به روى سر بیفکنند، در غیر این صورت ریگهاى داغ بیابان و اشعه آفتاب ، پا و سر آنها را ناراحت میکرد.
نه سایبانى در صحرا به چشم میخورد و نه سبزه و گیاه و درختى ، جز تعدادى درخت لخت و عریان بیابانى که با گرما، با سرسختى مبارزه میکردند.
جمعى به همین چند درخت پناه برده بودند، پارچه اى بر یکى از این درختان برهنه افکندند و سایبانى براى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) ترتیب دادند، ولى بادهاى داغ به زیر این سایبان میخزید و گرماى سوزان آفتاب را در زیر آن پخش میکرد.
نماز ظهر تمام شد.
مسلمانان تصمیم داشتند فورا به خیمه هاى کوچکى که با خود حمل میکردند
پناهنده شوند، ولى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به آنها اطلاع داد که همه باید براى شنیدن یک پیام تازه الهى که در ضمن خطبه مفصلى بیان مى شد خود را آماده کنند. کسانى که از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فاصله داشتند قیافه ملکوتى او را در لابلاى جمعیت نمى توانستند مشاهده کنند.
لذا منبرى از جهاز شتران ترتیب داده شد و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بر فراز آن قرار گرفت و نخست حمد و سپاس پروردگار بجا آورد و خود را به خدا سپرد، سپس مردم را مخاطب ساخت و چنین فرمود:
من به همین زودى دعوت خدا را اجابت کرده ، از میان شما میروم .
من مسئولم شما هم مسئولید.
شما درباره من چگونه شهادت میدهید؟
مردم صدا بلند کردند و گفتند:
نشهد انک قد بلغت و نصحت و جهدت فجزاک الله خیرا:
(ما گواهى میدهیم تو وظیفه رسالت را ابلاغ کردى و شرط خیرخواهى را انجام دادى و آخرین تلاش و کوشش را در راه هدایت ما نمودى ، خداوند ترا جزاى خیر دهد.)
سپس فرمود: آیا شما گواهى به یگانگى خدا و رسالت من و حقانیت روز رستاخیز و برانگیخته شدن مردگان در آن روز نمیدهید؟! همه گفتند: آرى ، گواهى میدهیم فرمود: خداوندا گواه باش !...
بار دیگر فرمود: اى مردم ! آیا صداى مرا میشنوید؟... گفتند: آرى و به دنبال آن ، سکوت سراسر بیابان را فرا گرفت و جز صداى زمزمه باد چیزى شنیده نمیشد. پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود:...
اکنون بنگرید با این دو چیز گرانمایه و گرانقدر که در میان شما به یادگار میگذارم چه خواهید کرد؟
یکى از میان جمعیت صدا زد، کدام دو چیز گرانمایه یا رسول الله ؟!.
پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بلافاصله گفت : اول ثقل اکبر، کتاب خدا است که یک سوى
آن به دست پروردگار و سوى دیگرش در دست شما است ، دست از دامن آن برندارید تا گمراه نشوید، و اما دومین یادگار گرانقدر من خاندان منند و خداوند لطیف خبیر به من خبر داده که این دو هرگز از هم جدا نشوند، تا در بهشت به من بپیوندند، از این دو پیشى نگیرید که هلاک میشوید و عقب نیفتید که باز هلاک خواهید شد.
ناگهان مردم دیدند پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به اطراف خود نگاه کرد گویا کسى را جستجو مى کند و همینکه چشمش به على (علیه السلام ) افتاد، خم شد و دست او را گرفت و بلند کرد، آنچنان که سفیدى زیر بغل هر دو نمایان شد و همه مردم او را دیدند و شناختند که او همان افسر شکست ناپذیر اسلام است ، در اینجا صداى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) رساتر و بلندتر شد و فرمود:
ایها الناس من اولى الناس بالمومنین من انفسهم :
چه کسى از همه مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است ؟!.
گفتند: خدا و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) داناترند، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) گفت : خدا، مولى و رهبر من است ، و من مولى و رهبر مومنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم (و اراده من بر اراده آنها مقدم ) سپس فرمود:
فمن کنت مولاه فعلى مولاه :
هر کس من مولا و رهبر او هستم ، على ، مولا و رهبر او است - و این سخن را سه بار و به گفته بعضى از راویان حدیث ، چهار بار تکرار کرد و به دنبال آن سر به سوى آسمان برداشت و عرض کرد:
اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و احب من احبه و ابغض من ابغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله و ادرالحق معه حیث دار
خداوندا! دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار، محبوب بدار آن کس که او را محبوب دارد، و مبغوض بدار آن کس که او را مبغوض دارد، یارانش را یارى کن ، و آنها را که ترک یاریش کنند، از یارى خویش محروم ساز، و حق را همراه او بدار و او را از حق جدا مکن .
سپس فرمود:
الا فلیبلغ الشاهد الغائب :
آگاه باشید، همه حاضران
وظیفه دارند این خبر را به غائبان برسانند.
خطبه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بپایان رسید، عرق از سر و روى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و على (علیه السلام ) و مردم فرو مى ریخت ، و هنوز صفوف جمعیت از هم متفرق نشده بود که امین وحى خدا نازل شد و این آیه را بر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) خواند:
الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى ...:
امروز آئین شما را کامل و نعمت خود را بر شما تمام کردم ، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود:
الله اکبر، الله اکبر على اکمال الدین و اتمام النعمة و رضى الرب برسالتى و الولایة لعلى من بعدى
خداوند بزرگ است ، همان خدائى که آئین خود را کامل و نعمت خود را بر ما تمام کرد، و از نبوت و رسالت من و ولایت على (علیه السلام ) پس از من راضى و خشنود گشت .
در این هنگام شور و غوغائى در میان مردم افتاد و على (علیه السلام ) را به این موقعیت تبریک مى گفتند و از افراد سرشناسى که به او تبریک گفتند، ابوبکر و عمر بودند، که این جمله را در حضور جمعیت بر زبان جارى ساختند:
بخ بخ لک یا بن ابى طالب اصبحت و امسیت مولاى و مولا کل مؤ من و مؤ منه :
آفرین بر تو باد، آفرین بر تو باد، اى فرزند ابوطالب ! تو مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان با ایمان شدى .
در این هنگام ابن عباس گفت : به خدا این پیمان در گردن همه خواهد ماند.
و حسان بن ثابت شاعر معروف ، از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) اجازه خواست که به این مناسبت اشعارى بسراید، سپس اشعار معروف خود را چنین آغاز کرد:

ینادیهم یوم الغدیر نبیهم


بخم و اسمع بالرسول منادیا


فقال فمن مولاکم و نبیکم ؟


فقالوا و لم یبدوا هناک التعامیا


الهک مولانا و انت نبینا


و لم تلق منافى الولایة عاصیا


فقال له قم یا على فاننى


رضیتک من بعدى اماما و هادیا


فمن کنت مولاه فهذا ولیه


فکونوا له اتباع صدق موالیا


هناک دعا اللهم وال ولیه


و کن للذى عادا علیا معادیا


یعنى : پیامبر آنها در روز غدیر در سرزمین خم به آنها ندا داد، و چه ندا دهنده گرانقدرى !.
فرمود: مولاى شما و پیامبر شما کیست ؟ و آنها بدون چشم پوشى و اغماض صریحا پاسخ گفتند:
خداى تو مولاى ما است و تو پیامبر مائى و ما از پذیرش ولایت تو سرپیچى نخواهیم کرد.
پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به على (علیه السلام ) گفت : برخیز زیرا من ترا بعد از خودم امام و رهبر انتخاب کردم .
و سپس فرمود: هر کس من مولا و رهبر اویم این مرد مولا و رهبر او است پس شما همه از سر صدق و راستى از او پیروى کنید.
در این هنگام ، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) عرض کرد: بارالها دوست او را دوست بدار و دشمن او را دشمن بدار...
این بود خلاصهاى از حدیث معروف غدیر که در کتب دانشمندان اهل تسنن و شیعه آمده است .
گفتگوها و ایرادها
شک نیست اگر این آیه در غیر مورد خلافت على (علیه السلام ) بود - همانطور که گفتیم - به کمتر از این مقدار از روایات و قرائن موجود در خود آیه قناعت مى شد، همانطور که مفسران بزرگ اسلامى در تفسیر سایر آیات قرآن گاهى به یک دهم مدارک موجود در این آیه و یا کمتر قناعت کرده اند، ولى متاسفانه حجاب تعصب در اینجا مانع از قبول بسیارى از واقعیات شده است .
کسانى که پرچم مخالفت در برابر تفسیر این آیه و روایات متعددى که در شاءن نزول آن و روایات مافوق تواترى که درباره اصل حادثه غدیر وارد شده برافراشته اند، دو دسته اند:
آنهائى که از آغاز با روح عناد و لجاجت و حتى با هتک و توهین و بدگوئى و دشنام به شیعه ، وارد این بحث شده اند و دسته دیگرى که روح تحقیق و بررسى حقیقت را تا حدودى در خود حفظ کرده و به صورت استدلالى مساءله را تعقیب کرده اند، و به همین دلیل به قسمتى از حقایق اعتراف کرده ولى به دنبال ذکر پاره اى از اشکالات که شاید نتیجه شرائط خاص محیط فکریشان بوده است ، از آیه و روایات مربوط به آن گذشته اند.
نمونه بارز دسته اول ابن تیمیه در کتاب منهاج السنه است که درست مانند کسى است که در روز روشن چشم خود را بر هم گذارد و انگشتها را محکم در گوش کند و فریاد بزند خورشید کجا است ؟ نه حاضر است گوشه چشم را بگشاید و کمى از حقایق را ببیند و نه انگشت از گوش بردارد و کمى از غوغاى محدثان و مفسران اسلامى را بشنود پى در پى دشنام مى دهد و هتاکى میکند، عذر این افراد جهل و بیخبرى و تعصبهاى آمیخته با لجاجت و خشونت آنها است که تا
انکار بدیهیات و مسائل واضحى که هر کس آن را درک مى کند پیش میرود، لذا ما هرگز زحمت نقل سخنان آنها را بخود و زحمت شنیدن پاسخ آنرا به خوانندگان نمیدهیم ، کسى که در برابر اینهمه دانشمندان و مفسران بزرگ اسلامى که اکثریت آنها از علماى اهل تسنند و به نزول آیه در شاءن على (علیه السلام ) تصریح کرده اند، با کمال وقاحت مى گویند: (احدى از دانشمندان در کتاب خود چنین چیزى را نقل نکرده ! در مقابل او چه میتوانیم بگوئیم و سخن او چه ارزشى دارد که روى آن بحث کنیم .)
جالب اینکه ابن تیمیه براى تبرئه خود در برابر کتابهاى معتبر فراوانى که به نزول آیه درباره على (علیه السلام ) تصریح میکند، با این جمله مضحک که احدى از دانشمندانى که میدانند چه مى گویند، این آیه را در شاءن على (علیه السلام ) نمیداند! اکتفا کرده است .
گویا تنها دانشمندانى (مى فهمند چه مى گویند) که با تمایلات افراطى عناد آلود و لجوجانه ابن تیمیه هم صدا باشند و گر نه هر کس هم صدا نشد، دانشمندى است که نمى فهمد چه میگوید! این منطق کسى است که خودخواهى و لجاج بر فکر او سایه شوم افکنده است ...
از این دسته بگذریم .
ولى از میان ایراداتى که دسته دوم ذکر کرده اند چند موضوع قابل بحث است که ذیلا از نظر میگذرانیم :
1 - آیا مولى به معنى اولى به تصرف است ؟
مهمترین ایرادى که در مورد روایت غدیر میشود، این است که مولى از جمله به معنى دوست و یار و یاور آمده است ، و معلوم نیست در اینجا به این معنى نباشد.
پاسخ این سخن ، پیچیده نیست ، زیرا هر ناظر بیطرفى میداند تذکر و یادآورى دوستى على (علیه السلام ) نیاز به اینهمه مقدمات و تشکیلات و خطبه خوانى در وسط بیابان خشک و سوزان و متوقف ساختن جمعیت و گرفتن اعترافهاى پى در پى از جمعیت ، ندارد، دوستى مسلمانان با یکدیگر یکى از بدیهى ترین مسائل اسلامى است که از آغاز اسلام وجود داشته است .
وآنگهى این مطلبى نبود که پیغمبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تا آن زمان آن را تبلیغ نکرده باشد، بارها آن را تبلیغ کرده بود.
چیزى نبود که از ابراز آن وحشت داشته باشد تا خدا به او دلدارى تاءمین دهد.
مساءلهاى نبود که خداوند با این لحن که اگر ابلاغ آن را نکنى تبلیغ رسالت نکردهاى با پیامبرش سخن بگوید.
همه اینها گواهى میدهد، مساله مافوق یک دوستى ساده و عادى بوده که جزء الفباى اخوت اسلامى از روز اول اسلام محسوب مى شده است .
به علاوه اگر منظور بیان یک دوستى ساده بود، چرا پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) قبلا از مردم اقرار مى گیرد الست اولى بکم من انفسکم : آیا من نسبت به شما از خود شما سزاوارتر و صاحب اختیارتر نیستم ؟ آیا این جمله هیچ تناسبى با بیان یک دوستى ساده دارد؟
و نیز یک دوستى ساده جاى این نداشت که مردم حتى شخص عمر به على (علیه السلام ) با این جمله بحت مولاى و مولا کل مؤ من و مؤ منه ى على تو مولاى من و مولاى هر مرد و زن مسلمان شدى تبریک و تهنیت بگویند و آنرا یک موفقیت تازه بشمرند.
مگر على (علیه السلام ) تا آن روز به عنوان یک مسلمان عادى که دوستیش بر همه لازم است شناخته نشده بود، مگر دوستى مسلمانان با یکدیگر چیز تازهاى بود که نیاز به تبریک داشته باشد آن هم در سال آخر عمر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ).
به علاوه رابطه اى میان حدیث ثقلین و تعبیرات آمیخته با وداع پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با مساءله دوستى على (علیه السلام ) مى تواند وجود داشته باشد، دوستى ساده على (علیه السلام ) با مؤ منان ایجاب نمیکند که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) او را در ردیف قرآن قرار دهد.
آیا هر ناظر بى طرفى از این تعبیر نمیفهمد که در اینجا مساءله رهبرى مطرح است ، زیرا قرآن بعد از رحلت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نخستین رهبر مسلمانان و بنابر این اهل بیت (علیهمالسلام ) دومین رهبر بوده اند
2 - ارتباط آیات
گاهى گفته مى شود آیات قبل و بعد درباره اهل کتاب و خلافکاریهاى آنها است ، مخصوصا نویسنده تفسیر المنار در جلد 6 صفحه 466 روى این مساءله ، پا فشارى زیادى کرده است .
ولى همانطور که در تفسیر خود آیه گفتیم این موضوع اهمیت ندارد، زیرا
اولا لحن آیه و تفاوت آن با آیات قبل و بعد، کاملا نشان مى دهد که موضوع سخن در این آیه ، موضوعى است که با آیات قبل و بعد تفاوت دارد و ثانیا همانطور که بارها گفتهایم ، قرآن یک کتاب کلاسیک نیست که مطالب آن در فصول و ابواب معینى دستهبندى شده باشد، بلکه طبق نیازها و حوادث مختلف و رویدادها نازل گردیده است ، لذا مشاهده مى کنیم قرآن در حالى که درباره یکى از غزوات بحث مى کند فى المثل یک حکم فرعى را به میان مى آورد، و در حالى که درباره یهود و نصارى سخن میگوید، روى سخن را به مسلمانان کرده و یکى از دستورهاى اسلامى را براى آنها بازگو مى کند (براى توضیح بیشتر مجددا به بحثى که در آغاز تفسیر آیه داشتیم مراجعه فرمائید).
عجیب اینکه بعضى از متعصبان اسرار دارند که بگویند این آیه در آغاز بعثت نازل شده است ، با اینکه سوره مائده در اواخر عمر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نازل شده و اگر بگویند: این یک آیه در مکه در آغاز بعثت نازل شده و سپس به تناسب در لابلاى آیات این سوره قرار داده شده میگوئیم : این درست ضد آن است که شما آن را میجوئید و میطلبید، زیرا میدانیم که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در آغاز بعثت نه مبارزه با یهود داشت و نه با نصارى ، بنابر این پیوند این آیه و آیات قبل و بعد بریده خواهد شد (دقت کنید)
اینها همه نشان مى دهد که این آیه در معرض وزش طوفان تعصب قرار گرفته و به همین دلیل احتمالاتى در آن مطرح مى شود که در آیات مشابه آن به هیچوجه از آن سخنى نیست ، هر یک میکوشد با بهانه و یا دستاویز بیاساسى آن را از مسیرش منحرف سازد!
3 - آیا این حدیث در همه کتب صحاح نقل شده ؟!
بعضى میگویند: چگونه مى توانیم این حدیث را بپذیریم ، در حالى که بخارى و مسلم آن را در دو کتاب خود نقل نکرده اند.
این ایراد نیز از عجائب است زیرا اولا بسیار است احادیث معتبرى که
دانشمندان اهل تسنن آنها را پذیرفته اند و در صحیح بخارى و مسلم نیست و این نخستین حدیثى نیست که این وضع را بخود گرفته ، ثانیا مگر کتاب معتبر نزد آنها منحصر به این دو کتاب است ، با اینکه در سایر منابع مورد اعتماد آنها حتى بعضى از صحاح سته (شش کتاب معروف و مورد اعتماد اهل سنت ) مانند سنن ابن ماجه و مسند احمد حنبل این حدیث آمده است و دانشمندانى مانند حاکم و ذهبى و ابن حجر با تمام شهرت و تعصبى که دارند به صحیح بودن بسیارى از طرق این حدیث ، اعتراف کرده اند، بنابر این هیچ بعید نیست بخارى و مسلم در آن جو خاص و خفقان آلود محیط خود نتوانسته و یا نخواسته اند چیزى را که بر خلاف مذاق زمامداران وقتشان بوده است ، صریحا در کتاب خود بیاورند.
4 - چرا على (علیه السلام ) و اهل بیت به این حدیث استدلال نکردند؟!
بعضى میگویند: اگر حدیث غدیر با این عظمت وجود داشت ، چرا خود على (علیه السلام ) و اهل بیت او و یاران و علاقمندانش در موارد لزوم به آن استدلال نکردند؟! آیا بهتر نبود که آنها به چنین مدرک مهمى براى اثبات حقانیت على (علیه السلام ) استناد بجویند؟
این ایراد نیز از عدم احاطه به کتب اسلامى ، اعم از حدیث و تاریخ و تفسیر، سرچشمه گرفته است ، زیرا در کتب دانشمندان اهل تسنن موارد زیادى نقل شده که خود على (علیه السلام ) و یا ائمه اهل بیت (علیهمالسلام ) و یا علاقمندان به این مکتب با حدیث غدیر استدلال کرده اند:
از جمله خود على (علیه السلام ) در روز شورى طبق نقل خطیب خوارزمى حنفى در
مناقب از عامر بن واصله چنین نقل مى کند: در روز شورى با على (علیه السلام ) در آن خانه بودم و شنیدم که با اعضاى شورى چنین میگفت : دلیل محکمى براى شما اقامه میکنم که عرب و عجم توانائى تغییر آن را نداشته باشند: شما را بخدا سوگند آیا در میان شما کسى هست که قبل از من خدا را به یگانگى خوانده باشد (و سپس مفاخر معنوى خاندان رسالت را برشمرد تا رسید به اینجا) شما را بخدا سوگند آیا در میان شما احدى جز من هست که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در حق او گفته باشد. من کنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه و انصر من نصره لیبلغ الشاهد الغائب همه گفتند: نه
این روایت را حموینى در فرائد السمطین در باب 58 و همچنین ابن حاتم در دار النظیم و دارقطنى و ابن عقده و ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه نقل کرده اند.
و نیز مى خوانیم که على (علیه السلام ) بنا به نقل فرائد السمطین در باب 58 در ایام عثمان در مسجد در حضور جمعیت به جریان غدیر استدلال کرد، و همچنین در کوفه در برابر کسانى که نص بر خلافت بلافصل او را از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) انکارصریحا به این روایت استدلال کرد.
این حدیث را طبق نقل الغدیر چهار نفر از صحابه ، و چهارده نفر از تابعین طبق نقل منابع معروف اهل تسنن روایت کرده اند.
و نیز در روز جنگ جمل طبق نقل حاکم در کتاب مستدرک جلد سوم صفحه 371 در برابر طلحه با آن استدلال فرمود.
و نیز در روز جنگ صفین طبق نقل سلیم بن قیس هلالى على (علیه السلام ) در لشگرگاه خود در برابر جمعى از مهاجرین و انصار و مردمى که از اطراف گرد آمده بودند، به این حدیث استدلال کرد، و دوازده نفر از بدریین (کسانى که
جنگ بدر را در خدمت پیغمبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) درک کرده بودند) برخاستند و گواهى دادند که این حدیث را از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) شنیده اند!
بعد از على (علیه السلام ) بانوى اسلام فاطمه زهرا علیهاالسلام و امام حسن و امام حسین و عبد الله بن جعفر و عمار یاسر و قیس بن سعد و عمر بن عبد العزیز و ماءمون خلیفه عباسى به آن استناد جستند و حتى عمرو بن عاص در نامهاى که به معاویه نوشت براى اینکه به او اثبات کند بخوبى از حقایق مربوط به موقعیت على (علیه السلام ) و وضع معاویه آگاه است صریحا مساءله غدیر را یادآورى کرده و خطیب خوارزمى حنفى در کتاب مناقب صفحه 124 آن را نقل کرده است (کسانى که مایل به توضیحات بیشتر و آگاهى از منابع مختلف این روایات در زمینه استدلال على (علیه السلام ) و اهل بیت و جمعى از صحابه و غیر صحابه به حدیث غدیر هستند میتوانند به کتاب الغدیر جلد اول صفحات 159 تا 213 مراجعه کنند، مرحوم علامه امینى استدلال به این حدیث را از 22 تن از صحابه و غیر صحابه در موارد مختلف نقل کرده است ).
5 - جمله آخر آیه چه مفهومى دارد؟
مى گویند: اگر این آیه مربوط به نصب على (علیه السلام ) به خلافت و ولایت و داستان غدیر خم است پس این جمله آخر که مى گوید:ان الله لا یهدى القوم الکافرین : خداوند قوم کافر را هدایت نمى کند چه ارتباطى با این مساءله میتواند داشته باشد؟
براى پاسخ به این ایراد کافى است بدانیم که کفر در لغت و همچنین در لسان قرآن به معنى انکار و مخالفت و ترک است ، گاهى به انکار خدا و یا نبوت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) اطلاق مى شود و گاهى به انکار و یا مخالفت در برابر دستورات دیگر، در سوره آل عمران آیه 97 در مورد حج مى خوانیم : و من کفر فان الله غنى عن العالمین : کسانى که دستور حج را زیر پا بگذارند و با آن مخالفت نمایند به خدا زیانى نمى رسانند خداوند از همه جهانیان بى نیاز است و در سوره بقره آیه 102 درباره
ساحران و آنها که آلوده به سحر شدند اطلاق کلمه کفر شده است (و ما یعلمان من احد حتى یقولا انما نحن فتنة فلا تکفر) و نیز در آیه 22 سوره ابراهیم مى بینیم که شیطان در برابر کسانى که از او پیروى و اطاعت کردند در روز رستاخیز صریحا اظهار تنفر کرده و به آنها مى گوید: شما در اطاعت او امر الهى مرا شریک او ساختید و من امروز نسبت به این کار شما کفر مى ورزم (انى کفرت بما اشرکتمونى من قبل ) بنابر این اطلاق کفر بر مخالفان مساءله ولایت و رهبرى جاى تعجب نیست .
6 - آیا دو ولى در یک زمان ممکن است ؟
بهانه دیگرى که براى سرباز زدن از این حدیث متواتر و همچنین آیه مورد بحث ذکر کرده اند این است که اگر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) على (علیه السلام ) را در غدیر خم به ولایت و رهبرى و خلافت نصب کرده باشد، لازمهاش وجود دو رهبر و دو پیشوا در زمان واحد خواهد بود!
ولى توجه به شرائط و اوضاع خاص زمان نزول آیه و ورود حدیث و همچنین قرائنى که در گفتار پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) وجود دارد این بهانه را به کلى برطرف مى کند، زیرا مى دانیم که این جریان در ماههاى آخر عمر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) واقع شد، در حالى که او آخرین دستورات را به مردم ابلاغ مى کرد به خصوص اینکه صریحا فرمود: من بزودى از میان شما مى روم و دو چیز گرانمایه را در میان شما مى گذارم .
کسى که این سخن را مى گوید پیدا است در صدد تعیین جانشین خویش است و براى آینده برنامه ریزى مى کند نه براى زمان حاضر، بنابراین روشن است که منظورش وجود دو رهبر و دو پیشوا در زمان واحد نیست .
موضوع جالب توجه اینکه در حالى که بعضى از دانشمندان اهل تسنن این ایراد را مطرح میکنند بعضى دیگر ایرادى درست در نقطه مقابل آن مطرح کرده اند و آن اینکه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) ولایت و خلافت على (علیه السلام ) را تعیین کرد ولى
تاریخ آن را روشن نساخت چه مانعى دارد که این ولایت و خلافت بعد از سه خلیفه دیگر باشد؟!
راستى حیرت آور است ، بعضى از این طرف بام میافتند و بعضى از آن طرف ، و تعصبها مانع مى شود که روى متن قضیه تکیه کنند، باید کسى از آنها سؤ ال کند که اگر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خواست چهارمین خلیفه خود را تعیین کند و در فکر آینده مسلمانان بود پس چرا خلیفه اول و دوم و سوم خود را که مقدم بر او بودند و تعیین آن لازمتر بود در مراسم غدیر بیان نکرد؟!
بار دیگر گفته سابق خود را تکرار مى کنیم و این بحث را پایان مى دهیم که اگر نظرهاى خاصى در کار نبود این همه اشکالتراشى در زمینه این آیه و این حدیث نمیشد، همانطور که در موارد دیگر نشده است .

آیه و ترجمه


قل یأ هل الکتب لستم على شى ء حتى تقیموا التورئة و الانجیل و ما أ نزل إ لیکم من ربکم و لیزیدن کثیرا منهم ما أ نزل إ لیک من ربک طغینا و کفرا فلا تأ س على القوم الکفرین (68)
إ ن الذین ءامنوا و الذین هادوا و الصبون و النصرى من ءامن بالله و الیوم الاخر و عمل صلحا فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون (69)


ترجمه :
68 - اى اهل کتاب ! شما هیچ موقعیتى ندارید مگر اینکه تورات و انجیل و آنچه بر شما از طرف پروردگارتان نازل شده است بر پا دارید ولى آنچه بر تو از سوى پروردگارت نازل شده (نه تنها مایه بیدارى آنها نمیگردد بلکه ) بر طغیان و کفر بسیارى از آنها میافزاید بنابر این از این قوم کافر (و مخالفت آنها) غمگین مباش .
69 - آنها که ایمان آورده اند و یهودیان و صابئان و مسیحیان هر گاه ایمان به خداوند یگانه و روز جزا بیاورند و عمل صالح انجام دهند نه ترسى بر آنها است و نه غمگین خواهند شد.
شان نزول :
در تفسیر مجمع البیان و تفسیر قرطبى از ابن عباس چنین نقل شده که جمعى از یهود خدمت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمدند، نخست پرسیدند آیا تو اقرار ندارى که تورات از طرف خدا است ؟
پیغمبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) جواب مثبت داد.
آنها گفتند: ما هم تورات را قبول داریم ، ولى به غیر آن ایمان نداریم (در
حقیقت تورات قدر مشترک میان ما و شما است اما قرآن کتابى است که تنها شما به آن عقیده دارید پس چه بهتر که تورات را بپذیریم و غیر آنرا نفى کنیم !)
آیه نخست نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
تفسیر:
همانطور که در تفسیر آیات این سوره تاکنون خوانده ایم ، قسمت قابل ملاحظهاى از آن پیرامون کارشکنیها، گفتگوها، سؤ الها و ایرادهاى اهل کتاب (یهود و نصارى ) بود، این آیه نیز به گوشه دیگرى از این مباحث اشاره میکند، و به منطق سست آنها که میخواستند تورات را به عنوان یک کتاب مورد اتفاق میان مسلمانان و یهود بپذیرند و قرآن را به عنوان یک کتاب مورد اختلاف کنار بگذارند، پاسخ مى گوید.
به این ترتیب آنها را مخاطب ساخته و مى گوید: اى اهل کتاب شما هیچ موقعیتى نخواهید داشت مگر آن زمانى که تورات و انجیل و تمام کتب آسمانى را که بر شما نازل شده بدون تبعیض و تفاوت بر پا دارید (قل یا اهل الکتاب لستم على شیئى حتى تقیموا التوراة و الانجیل و ما انزل الیکم من ربکم ).
زیرا همانطور که گفتیم این کتابها همه از یک مبدء صادر شده و اصول اساسى آنها یکى است ، اگر چه آخرین کتاب آسمانى ، کاملترین و جامعترین آنها است و بهمین دلیل لازم العمل است به علاوه در کتب پیشین بشارتهاى متعددى درباره آخرین کتاب یعنى قرآن آمده است ، آنها مدعیند تورات و انجیل را قبول دارند، اگر در این ادعا صادق هستند باید این بشارتها را نیز بپذیرند، و هنگامى که آن نشانه ها را در قرآن یافتند، در برابر آن سر تعظیم فرود آورند.
آیه فوق مى گوید: ادعا کافى نیست باید عملا این کتابهاى آسمانى را بر پا
دارید به علاوه کتاب ما و شما مطرح نیست ، آنچه مطرح است کتابهاى آسمانى است و آنچه از ناحیه خدا آمده ، پس چگونه میتوانید با این منطق سست ، آخرین کتاب را نادیده بگیرید.
ولى قرآن بار دیگر اشاره به وضع اکثریت آنها کرده ، مى گوید: بسیارى از آنها نه تنها از این آیات پند نمیگیرند و هدایت نمیشوند بلکه به خاطر روح لجاجت بر طغیان و کفرشان افزوده مى شود (و لیزیدن کثیرا منهم ما انزل الیک من ربک طغیانا و کفرا)
و این چنین است ، تاثیر معکوس آیات حق و سخنان موزون در افکار بیمار و قلوب مملو از لجاج !
و در پایان آیه پیامبر خود را در برابر سرسختى این اکثریت منحرف دلدارى مى دهد و مى گوید: از مخالفتهاى این جمعیت کافر غمگین مباش زیرا زیان آن متوجه خود آنها خواهد شد و به تو ضررى نمیرساند (فلا تاس على القوم الکافرین ).
بدیهى است محتویات این آیه اختصاص به قوم یهود ندارد، مسلمانان نیز اگر تنها به ادعاى اسلام قناعت کنند، و اصول تعلیمات انبیاء و مخصوصا کتاب آسمانى خود را بر پا ندارند، هیچ گونه موقعیت و ارزشى نه در پیشگاه خدا، و نه در زندگى فردى و اجتماعى نخواهند داشت ، و همیشه زبون و زیر دست و شکست خورده خواهند بود.
در آیه بعد مجددا این حقیقت را مورد تاءکید قرار داده ، مى گوید: تمام اقوام و ملتها و پیروان همه مذاهب بدون استثناء اعم از مسلمانان و یهودیان و صابئان
و مسیحیان در صورتى اهل نجات خواهند بود، و از آینده خود وحشتى و از گذشته غمى نخواهند داشت که ایمان به خدا و روز جزا داشته باشند و عمل صالح انجام دهند (ان الذین آمنوا و الذین هادوا و الصابئون و النصارى من آمن بالله و الیوم الاخر و عمل صالحا فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون ).
این آیه در واقع پاسخ دندانشکنى است به کسانى که نجات را در پناه ملیت خاصى مى دانند و میل دارند میان دستورات انبیاء تبعیض قائل شوند، و دعوتهاى مذهبى را با تعصب قومى بیامیزند، آیه مى گوید: راه نجات منحصرا در کنار گذاشتن اینگونه سخنان است .
همانطور که در ذیل آیه 62 سوره بقره که مضمون آن با آیه فوق تقریبا یکى است یادآور شدیم ، بعضى از افراد با یک بیان سفسطه آمیز خواسته اند آیه فوق را دلیل بر مسلک صلح کل بگیرند، و تمام پیروان مذاهب را اهل نجات بدانند و در حقیقت فلسفه نزول کتب آسمانى را یکى پس از دیگرى که ناظر به پیشبرد جهان انسانیت در مسیر تکامل تدریجى است نادیده بگیرند.
ولى همانطور که گفتیم آیه با تعبیر عمل صالحا این حقیقت را مشخص مى سازد که باید در مورد تفاوت مذاهب به آخرین قانون عمل کنند، زیرا عمل به قوانین نسخ شده ، عمل صالح نیست بلکه عمل صالح به قوانین موجود و آخرین قانون است ، (توضیح بیشتر و مشروحتر در زمینه این آیه را در جلد اول صفحه 191 تا صفحه 200 مطالعه فرمائید).
بعلاوه این احتمال نیز در تفسیر آیه قابل قبول است که جمله من آمن بالله و الیوم الاخر و عمل صالحا تنها به یهود و نصارى و صابئان میخورد، زیرا الذین آمنوا که در آغاز آیه ذکر شده نیازى به این قید ندارد، و به این ترتیب معنى آیه چنین مى شود:
افراد با ایمان و مسلمان - و همچنین یهود و نصارى و صابئان بشرط اینکه
ایمان بیاورند و اسلام را بپذیرند و عمل صالح کنند - همگى اهل نجات و رستگارى خواهند بود و سوابق مذهبى افراد هیچگونه اثرى در این قسمت نخواهد داشت و راه به روى همگى باز است (دقت کنید).

آیه و ترجمه


لقد أ خذنا میثق بنى إ سرءیل و أ رسلنا إ لیهم رسلا کلما جاءهم رسول بما لا تهوى أ نفسهم فریقا کذبوا و فریقا یقتلون (70)
و حسبوا أ لا تکون فتنة فعموا و صموا ثم تاب الله علیهم ثم عموا و صموا کثیر منهم و الله بصیر بما یعملون (71)


ترجمه :
70 - ما از بنى اسرائیل پیمان گرفتیم و رسولانى به سوى آنها فرستادیم (ولى ) هر زمان پیامبرى بر خلاف هوسها و تمایلات آنها مى آمد عدهاى را تکذیب مى کردند و جمعى را مى کشتند.
71 - و گمان کردند مجازاتى در کار نخواهد بود لذا (از دیدن حقایق و شنیدن سخنان حق ) نابینا و کر شدند سپس (بیدار گشتند و) خداوند توبه آنها را پذیرفت دگر بار (بخواب غفلت فرو رفتند و) بسیارى از آنها کور و کر شدند و خداوند به آنچه انجام میدهند داناست .
تفسیر:
در آیات گذشته در سوره بقره و اوائل همین سوره اشاره به پیمان مؤ کدى که خداوند از بنى اسرائیل گرفته بود شده است ، در این آیه بار دیگر این پیمان را یادآورى کرده مى فرماید: ما پیمان از بنى اسرائیل گرفتیم و پیامبرانى براى هدایت
آنها و مطالبه وفاى به این پیمان ، به سوى آنان فرستادیم (لقد اخذنا میثاق بنى اسرائیل و ارسلنا الیهم رسلا).
همانطور که در جلد اول گفته شد به نظر مى رسد که این پیمان همان است که در آیه 93 سوره بقره به آن اشاره شده ، یعنى پیمان عمل به آنچه خدا بر آنها نازل کرده بود.
سپس اضافه مى کند که آنها نه تنها به این پیمان عمل نکردند، بلکه هر زمان پیامبرى دستورى بر خلاف تمایلات و هوى و هوسهاى آنها مى آورد، به شدیدترین مبارزه بر ضد او دست میزدند، جمعى را تکذیب مى کردند و جمعى را که با تکذیب نمى توانستند از نفوذشان جلوگیرى کنند به قتل میرساندند (کلما جاء هم رسول بما لا تهوى انفسهم فریقا کذبوا و فریقا یقتلون ).
و این است راه و رسم افراد منحرف خود خواه ، که بجاى پیروى از رهبرانشان ، اصرار دارند رهبران ، تابع تمایلات و خواسته هایشان باشند، و در غیر این صورت رهبرى و حتى حق حیات براى آنان قائل نیستند.
در جمله فوق کذبوا به صورت ماضى و یقتلون به صورت مضارع آمده است ، ممکن است علت آن علاوه بر ملاحظه تناسب لفظى آخر آیات قبل و بعد، که همگى به صورت مضارع آمده است ، این باشد که به حکم دلالت فعل مضارع بر استمرار، مى خواهد ادامه این روح را در آنها بیان کند که تکذیب و قتل پیامبران یک حادثه اتفاقى در زندگى آنها نبود، بلکه به صورت یک برنامه و مکتب درآمده بود.
در آیه بعد اشاره به غرور نابجاى آنها در برابر اینهمه طغیان و جنایات کرده
مى فرماید: با این حال آنها گمان مى کردند که بلا و مجازاتى دامانشان را نخواهد گرفت و همانطور که در آیات دیگر تصریح شده ، خود را یک نژاد برتر مى پنداشتند و به عنوان فرزندان خدا از خود یاد میکردند! (و حسبوا ان لا تکون فتنة ).
سرانجام این غرور خطرناک و خود برتربینى همانند پردهاى بر چشم و گوش آنها افتاد و به خاطر آن از دیدن آیات خدا نابینا و از شنیدن کلمات حق ، کر شدند! (فعموا و صموا)
اما به هنگامى که نمونههائى از مجازاتهاى الهى و سرانجام شوم اعمال خود را مشاهده کردند، پشیمان گشتند و توبه کردند و متوجه شدند که تهدیدهاى الهى جدى است و آنها هرگز یک نژاد برتر نیستند، خداوند نیز توبه آنها را پذیرفت (ثم تاب الله علیهم ).
ولى این بیدارى و ندامت و پشیمانى دیرى نپائید باز طغیان و سرکشى و پشت پا زدن به حق و عدالت شروع شد، و دیگر با پرده هاى غفلت که از آثار فرو رفتن در گناه است بر چشم و گوش آنها افکنده شد و باز از دیدن آیات حق نابینا و از شنیدن سخنان حق کر شدند و این حالت ، بسیارى از آنها را فرا گفت (ثم عموا و صموا کثیر منهم ).
شاید مقدم داشتن جمله عموا (نابینا شدند) بر صموا (کر شدند) اشاره به این باشد که نخستین بار باید آیات خدا و معجزات پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را ببینند و سپس به دستورات او گوش فرا دهند.
ذکر کثیر منهم (بسیارى از آنها) بعد از تکرار جمله عموا و صموا در حقیقت بمنزله توضیحى است براى هر دو جمله ، یعنى حالت غفلت و بى خبرى و کرى و کورى در برابر حقایق ، جنبه عمومى نداشت بلکه همواره اقلیت صالحى در میان آنها وجود داشت ، و این دلیل روشنى است که جملات قرآن به یهود به
هیچوجه جنبه نژادى و طایفهاى ندارد بلکه صرفا متوجه اعمال آنها است .
آیا تکرار جمله عموا و صموا جنبه کلى و تاکید دارد؟ و یا اشاره به دو واقعه مختلف است ؟ بعضى از مفسران عقیده دارند این دو جمله اشاره به دو سرگذشت مختلف میباشد که براى بنى اسرائیل واقع شد، یکى به هنگام حمله مردم بابل و دیگر به هنگام حمله ایرانیان و رومیان ، که قرآن در آغاز سوره بنى اسرائیل اشاره کوتاهى به آن کرده است .

این احتمال نیز هست که آنها مکرر بر مکرر گرفتار این حالت شدند و نتائج شوم کارهاى خود را که میدیدند توبه مى کردند و باز هم توبه را مى شکستند، نه اینکه فقط دو بار تکرار شد.
و در پایان آیه ، با یک جمله کوتاه و پر معنى مى گوید: خداوند هیچگاه از اعمال آنها غافل نبوده و تمام کارهائى را که انجام مى دهد میبیند (و الله بصیر بما یعملون ).

آیه و ترجمه


لقد کفر الذین قالوا إ ن الله هو المسیح ابن مریم و قال المسیح یبنى إ سرءیل اعبدوا الله ربى و ربکم إ نه من یشرک بالله فقد حرم الله علیه الجنة و مأ وئه النار و ما للظلمین من أ نصار (72)
لقد کفر الذین قالوا إ ن الله ثالث ثلثة و ما من إ له إ لا إ له وحد و إ ن لم ینتهوا عما یقولون لیمسن الذین کفروا منهم عذاب أ لیم
(73)
أ فلا یتوبون إ لى الله و یستغفرونه و الله غفور رحیم (74)


ترجمه :
72 - آنها که گفتند خداوند همان مسیح بن مریم است بطور مسلم کافر شدند (با اینکه خود) مسیح گفت اى بنى اسرائیل خداوند یگانه اى را که پروردگار من و شماست پرستش کنید چه اینکه هر کس شریکى براى خدا قرار دهد، خداوند بهشت را بر او حرام کرده است و جایگاه او دوزخ است و ستمکاران یار و یاورى ندارند.
73 - آنها که گفتند خداوند یکى از سه خدا است (نیز) بطور مسلم کافر شدند با اینکه معبودى جز معبود یگانه نیست و اگر از آنچه مى گویند دست برندارند عذاب دردناکى به کافران آنها (که روى این عقیده ایستادگى کنند) خواهد رسید.
74 - آیا توبه نمى کنند و به سوى خدا باز نمى گردند و از او طلب آمرزش نمى نمایند و خداوند آمرزنده مهربان است .
تفسیر:
در تعقیب بحثهائى که در مورد انحرافات یهود، در آیات قبل ، گذشت ، این آیات و آیات بعد از انحرافات مسیحیان سخن مى گوید نخست از مهمترین انحراف مسیحیت یعنى مساءله الوهیت مسیح و تثلیث معبود بحث کرده مى گوید: بطور مسلم آنها که گفته اند خدا همان مسیح بن مریم است ، کافر شدند (لقد کفر الذین قالوا ان الله هو المسیح ابن مریم ).
چه کفرى از این بالاتر که خداوند نامحدود از هر جهت را، با مخلوقى که از هر جهت محدود است یگانه و متحد بدانند، و صفات مخلوق را براى خالق قرار دهند؟!
در حالى که خود مسیح (علیه السلام ) با صراحت به بنى اسرائیل گفت : خداوند یگانهاى را پرستش کنید که پروردگار من و شما است (و قال المسیح یا بنى اسرائیل اعبدوا الله ربى و ربکم ).
و به این ترتیب بیزارى خود را از هر گونه شرک و غلو در مورد خویش نفى کرد و خود را همانند دیگران مخلوقى از مخلوقات خدا معرفى نمود.
و نیز مسیح براى تاءکید این مطلب و رفع هر گونه ابهام و اشتباه اضافه کرد: هر کس شریکى براى خدا قرار دهد خداوند بهشت را بر او حرام کرده و جایگاه او آتش است (انه من یشرک بالله فقد حرم الله علیه الجنة و ماویه النار).
و باز براى تاءکید بیشتر و اثبات این حقیقت که شرک و غلو یک نوع ظلم آشکار است به آنها گفت : براى ستمگران و ظالمان هیچگونه یار و یاورى وجود نخواهد داشت (و ما للظالمین من انصار).
همانطور که در سابق هم اشاره کردهایم تاریخ مسیحیت مى گوید: تثلیث
در قرون نخستین و مخصوصا در عصر مسیح (علیه السلام ) وجود نداشت و حتى در اناجیل کنونى با تمام تحریفهائى که در آن به عمل آمده است کمترین سخنى از تثلیث دیده نمیشود، و خود محققان مسیحیت به این امر معترفند، بنا بر این آنچه در آیه فوق در مورد پافشارى مسیح (علیه السلام ) و روى مساءله توحید دیده مى شود مطلبى است که با منابع موجود مسیحیت نیز هماهنگ است و از دلائل عظمت قرآن محسوب مى شود.
ضمنا باید توجه داشت که آنچه در این آیه مورد بحث واقع شده مساءله غلو و وحدت مسیح با خدا و به عبارت دیگر توحید در تثلیث است ، ولى در آیه بعد اشاره به مساءله تعدد خدایان از نظر مسیحیان یعنى تثلیث در توحید کرده مى گوید: آنها که گفته اند خداوند سومین اقنوم از اقانیم سهگانه است به طور مسلم کافر شده اند (لقد کفر الذین قالوا ان الله ثالث ثلثة )
بسیارى از مفسران مانند طبرسى در مجمع البیان و شیخ طوسى در تبیان و فخر رازى و قرطبى در تفسیر خود چنین تصور کرده اند که آیه قبل درباره فرقهاى از مسیحیان به نام یعقوبیه است که خدا را با مسیح (علیه السلام ) متحد مى دانند، ولى این آیه در باره فرقه دیگرى به نام ملکانیه و نسطوریه است که قائل به خدایان سه گانه اند، اما همانطور که سابقا هم گفتیم این برداشت از مسیحیت با حقیقت تطبیق نمى کند زیرا اعتقاد به تثلیث در میان همه مسیحیان عمومیت دارد، همانطور که اعتقاد به توحید و یگانگى خدا در میان ما مسلمانان قطعى و مسلم است ، منتها آنها در عین اینکه خدایان را حقیقتا سه گانه مى دانند، یگانه حقیقى نیز مى دانند و به اعتقاد آنها سه واحد حقیقى یک واحد حقیقى را تشکیل میدهند!،
دو آیه فوق ظاهرا به دو جنبه مختلف این دو قضیه اشاره مى کند: در آیه اول اشاره به وحدت خدایان سه گانه ، و در آیه دوم اشاره به تعدد آنها است ، و قرار گرفتن این دو بیان پشت سر هم در حقیقت اشاره به یکى از دلائل روشن ابطال عقیده آنها مى باشد که چگونه خداوند گاهى با مسیح (و روح القدس ) حقیقتا یکى و گاهى حقیقتا سه چیز مى شود مگر مساوى بودن سه با یک معقول است ؟
آنچه این حقیقت را تاءیید مى کند این است که ما در میان مسیحیان هیچ طایفهاى را نمى یابیم که به خدایان سه گانه قائل نباشند.
سپس قرآن به طور قاطع در پاسخ آنها مى گوید: هیچ معبودى جز معبود یگانه نیست (و ما من اله الا اله واحد)
مخصوصا ذکر کلمه من قبل از اله تاءکید بیشترى را در نفى معبودهاى دیگر میرساند.
دگر بار با لحن شدید و مؤ کد به آنها اخطار مى کند که اگر دست از این عقیده برندارند عذاب دردناکى در انتظار کسانى که بر این کفر باقى بمانند خواهد بود (و ان لم ینتهوا عما یقولون لیمسن الذین کفروا منهم عذاب الیم ).
کلمه من در منهم به عقیده بعضى بیانیه است ولى ظاهر این است که براى تبعیض بوده باشد و در حقیقت اشاره به کسانى است که بر کفر و شرک خود باقى مى مانند و بعد از دعوت قرآن به توحید باز نگشتند، نه آنها که توبه کردند و بازگشت نمودند.
در تفسیر المنار از کتاب اظهار الحق داستانى نقل شده که ذکر آن در اینجا
بى تناسب نیست و نشان مى دهد که چگونه تثلیث و توحید نصارى غیر قابل درک میباشند، نویسنده آن کتاب مى گوید: سه نفر به آئین مسیحیت در آمدند، کشیش ، عقائد ضرورى مسیحیت از جمله عقیده تثلیث را به آنها تعلیم کرد.
روزى یکى از علاقمندان مسیحیت نزد کشیش آمد و از کسانى که تازه به آئین مسیحیت در آمده بودند سؤ ال کرد، کشیش با کمال خوش وقتى اشاره به آن سه نفر نمود، او بلافاصله پرسید: آیا از عقائد ضروریه ما چیزى یاد گرفته اند، کشیش با شجاعت و تاکید گفت : آرى سپس به عنوان نمونه یکى از آنها را صدا زد تا او را در حضور میهمان بیازماید، کشیش گفت : درباره تثلیث چه میدانى ؟ او در جواب گفت : شما به من چنین یاد دادید که خدایان سه گانه اند یکى در آسمان است و دیگرى در زمین از شکم مریم متولد شد و سومین نفر به صورت کبوترى بر خداى دوم در سن سى سالگى نازل گردید! کشیش عصبانى شد و او را بیرون کرد و گفت چیزى نمى فهمد، و نفر دوم را صدا زد، او در جواب این سؤ ال در مورد تثلیث ، گفت : شما به من چنین تعلیم دادید که خدایان سه بودند، اما یکى از آنها بدار آویخته شد بنا بر این اکنون دو خدا بیشتر نداریم !
خشم کشیش بیشتر شد و او را نیز بیرون کرد و سومى را که باهوشتر و جدیتر در حفظ عقائد دینى بود، صدا زد و همان مساءله را از او پرسید او با احترام گفت : پیشواى من ! آنچه را به من آموختید کاملا حفظ کرده ام و از برکت مسیح به خوبى فهمیده ام شما گفتید: خداوند یگانه سه گانه است و خداوندان سه گانه یگانه اند، یکى از آنها را بدار زدند و مرد و بنا بر این همه مردند زیرا او با بقیه یگانه بود و به این ترتیب الان هیچ خدائى وجود ندارد!
در آیه سوم از آنها دعوت مى کند که از این عقیده کفر آمیز توبه کنند تا خداوند آنها را مشمول عفو و بخشش خود قرار دهد لذا مى گوید: آیا بعد از
اینهمه ، آنها بسوى خداى یگانه باز نمى گردند و از این شرک و کفر طلب آمرزش نمى کنند با اینکه خداوند غفور و رحیم است ؟ (افلا یتوبون الى الله و یستغفرونه و الله غفور رحیم ).

آیه و ترجمه


ما المسیح ابن مریم إ لا رسول قد خلت من قبله الرسل و أ مه صدیقة کانا یأ کلان الطعام انظر کیف نبین لهم الایت ثم انظر أ نى یؤ فکون (75)
قل أ تعبدون من دون الله ما لا یملک لکم ضرا و لا نفعا و الله هو السمیع العلیم (76)
قل یأ هل الکتب لا تغلوا فى دینکم غیر الحق و لا تتبعوا أ هواء قوم قد ضلوا من قبل و أ ضلوا کثیرا و ضلوا عن سواء السبیل(77)


ترجمه :
75 - مسیح فرزند مریم فقط فرستاده (خدا) بود پیش از وى نیز فرستادگان دیگرى بودند مادرش نیز زن بسیار راستگوئى بود هر دو غذا مى خوردند (با این حال چگونه دعوى الوهیت مسیح و عبادت مادرش ‍ مریم مى کنید؟) بنگر چگونه نشانه ها را براى آنها آشکار مى سازیم سپس بنگر چگونه آنها از حق باز داشته میشوند؟
76 - بگو آیا جز خدا چیزى را مى رستید که نه مالک زیان شماست و نه سود شما، و خداوند شنوا و دانا است .
77 - بگو اى اهل کتاب در دین خود غلو (و زیاده روى ) نکنید و غیر از حق نگوئید و از هوسهاى جمعیتى که پیشتر از این گمراه شدند و دگران را گمراه کردند و از راه راست منحرف گشتند پیروى ننمائید.
تفسیر:
به دنبال بحثى که در آیات گذشته درباره غلو مسیحیان درباره حضرت مسیح (علیه السلام ) و اعتقاد به الوهیت او گذشت ، در این آیات با دلائل روشنى در چند جمله کوتاه این اعتقاد آنها را ابطال مى کند، نخست مى گوید: چه تفاوتى در میان مسیح و سایر پیامبران بود که عقیده به الوهیت او پیدا کرده اید، مسیح بن مریم نیز فرستاده خدا بود و پیش از آن رسولان و فرستادگان دیگرى از طرف خدا آمدند (ما المسیح ابن مریم الا رسول قد خلت من قبله الرسل ).
اگر رسالت از ناحیه خدا دلیل بر الوهیت و شرک است پس چرا درباره سایر پیامبران این مطلب را قائل نمى شوید؟.
ولى مى دانیم که مسیحیان منحرف هرگز قانع نیستند که عیسى (علیه السلام ) را یک فرستاده خدا بدانند بلکه عقیده عمومى آنها فعلا بر این است که او را فرزند خدا و به یک معنى خود خدا مى دانند که براى بازخرید گناهان بشریت (نه براى هدایت و رهبرى آنها) آمده است و لذا به او لقب فادى (فدا شونده در برابر گناهان بشر) مى دهند.
سپس براى تاءیید این سخن مى گوید: مادر او، زن بسیار راستگوئى بود ( و امه صدیقه ).
اشاره به اینکه اولا کسى که داراى مادر است و در رحم زنى پرورش پیدا مى کند و اینهمه نیاز دارد چگونه میتواند خدا باشد؟ و ثانیا اگر مادر او محترم است به خاطر این است که او هم در مسیر رسالت مسیح (علیه السلام ) با او هماهنگ بود و از رسالتش پشتیبانى میکرد و به این ترتیب بنده خاص خدا بود و نباید او را همچون یک معبود همانطور که در میان مسیحیان رائج است که در برابر مجسمه او تا سرحد پرستش خضوع مى کنند، عبادت کرد.
بعد به یکى دیگر از دلائل نفى ربوبیت مسیح (علیه السلام ) اشاره کرده ، مى گوید: او و مادرش هر دو غذا میخوردند (کانا یاکلان الطعام ).
کسى که این چنین نیازمند است که اگر چند روز غذا به او نرسد قادر بر حرکت نیست چگونه مى تواند خدا یا در ردیف خدا باشد.
و در پایان آیه اشاره به روشنى این دلائل از یک طرف و لجاجت و سرسختى و نادانى آنها در برابر این دلائل آشکار از طرف دیگر کرده و مى گوید: بنگر چگونه دلائل را به روشنى براى آنها شرح مى دهیم و سپس بنگر چگونه اینها از قبول حق سرباز میزنند (انظر کیف نبین لهم الایات ثم انظر انى یؤ فکون )
بنابراین تکرار انظر در این دو جمله اشاره به این است که از یک سوء در این دلائل روشن بنگر که براى توجه هر کس کافى است و از یک سوء به عکس - العملهاى منفى و حیرتانگیز آنها بنگر که براى هر کس تعجب آور است .
در آیه بعد براى تکمیل استدلال گذشته مى گوید: شما مى دانید که مسیح (علیه السلام ) خود سر تا پا نیازهاى بشرى داشت و مالک سود و زیان خویش هم نبود تا چه رسد به اینکه مالک سود و زیان شما باشد آیا چیزى را پرستش مى کنید که نه مالک زیان شما است ، نه مالک سود شما است (قل اتعبدون من دون الله ما لا یملک لکم ضرا و لا نفعا).
و به همین دلیل بارها در دست دشمنان گرفتار شد و یا دوستانش گرفتار شدند و اگر لطف خدا شامل حال او نبود هیچ گامى نمى توانست بردارد.
و در پایان به آنها اخطار مى کند که گمان نکنید خداوند سخنان نارواى شما را نمى شنود و یا از درون شما آگاه نیست خداوند هم شنوا است و هم دانا
(و الله هو السمیع العلیم ) جالب اینکه مساله بشر بودن مسیح و نیازهاى مادى و جسمانى او که قرآن در این آیات و آیات دیگر روى آن تکیه کرده است یکى از بزرگترین مشکلات براى مسیحیان مدعى خدائى او شده که براى توجیه آن بسیار دست و پا مى کنند و گاهى ناچار مى شوند براى مسیح دو جنبه قائل شوند جنبه لاهوت و جنبه ناسوت ، از نظر لاهوت فرزند خدا و خود خداست و از نظر ناسوت جسم است و مخلوق خدا و امثال این توجیهات که بهترین نشانه ضعف و نادرستى منطق آنها است .
به این نکته نیز باید توجه کرد که در آیه بجاى کلمه من ما به کار برده شده که معمولا براى موجودات غیر عاقل ذکر مى شود، این تعبیر شاید به خاطر آن باشد که سایر معبودها و بتها از قبیل سنگ و چوب را در عمومیت جمله داخل کند و بگوید: اگر پرستش مخلوقى جایز باشد باید بت پرستى بت پرستان نیز مجاز شمرده شود زیرا در مخلوق بودن همه برابر و مساویند و در حقیقت ایمان به الوهیت مسیح (علیه السلام ) یکنوع بت پرستى است نه خدا پرستى .
و در آیه بعد به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دستور مى دهد که به دنبال روشن شدن اشتباه اهل کتاب در زمینه غلو درباره پیامبران الهى با استدلالات روشن از آنها دعوت کند که از این راه رسما باز گردند و مى گوید، (بگو اى اهل کتاب در دین خود، غلو و تجاوز از حد نکنید و غیر از حق چیزى مگوئید) (قل یا اهل الکتاب لا تغلوا فى دینکم غیر الحق .
البته غلو نصارى روشن است و اما در مورد غلو یهود که خطاب یا اهل الکتاب شامل آنها نیز مى شود بعید نیست که اشاره به سخنى باشد که درباره عزیر مى گفتند و او را فرزند خدا مى دانستند.
و از آنجا که سرچشمه غلو غالبا پیروى از هوا و هوس گمراهان است ، براى تکمیل این سخن مى گوید: از هوسهاى اقوامى که پیش از شما گمراه شدند و بسیارى را نیز گمراه کردند و از راه مستقیم منحرف گشتند، پیروى نکنید (و لا تتبعوا اهواء قوم قد ضلوا من قبل و اضلوا کثیرا و ضلوا عن سواء السبیل )
این جمله در حقیقت اشاره به چیزى است که در تاریخ مسیحیت نیز منعکس است که مساله تثلیث و غلو درباره مسیح (علیه السلام ) در قرون نخستین مسیحیت در میان آنها وجود نداشت بلکه هنگامى که بت پرستان هندى و مانند آنها به آئین مسیح (علیه السلام ) پیوستند، چیزى از بقایاى آئین سابق را که تثلیث و شرک بود به مسیحیت افزودند و لذا میبینیم که ثالوث هندى (ایمان به خدایان سهگانه برهما، فیشنو، سیفا) از نظر تاریخى قبل از تثلیث مسیحیت بوده است و در حقیقت این انعکاسى از آن است ، در آیه 30 سوره توبه نیز پس از ذکر غلو یهود و نصارى درباره عزیر و مسیح (علیه السلام ) مى خوانیم یضاهئون قول الذین کفروا من قبل : (گفتار آنها شبیه سخنان کافران پیشین است .)
در این عبارت دو بار جمله ضلوا درباره کفارى که اهل کتاب ، غلو را از آنها اقتباس کردند تکرار شده است ، این تکرار ممکن است به خاطر تاکید بوده باشد و یا به خاطر اینکه آنها قبلا گمراه بودند و بعد که با تبلیغات خود دیگران را نیز گمراه کردند به گمراهى جدیدى افتادند، زیرا کسى که سعى مى کند دیگران را هم به گمراهى بکشاند در حقیقت از همه کس گمراهتر است ، چرا که نیروهاى خود را در مسیر بدبختى خویش و دیگران تلف کرده و بار مسئولیت گناهان دیگران را نیز بر دوش کشیده است .
آیا کسى که در جاده مستقیم قرار
گرفته هرگز حاضر مى شود که علاوه بر بار گناه خویش بار گناه دیگران را نیز بر دوش بکشد.

آیه و ترجمه


لعن الذین کفروا من بنى إ سرءیل على لسان داود و عیسى ابن مریم ذلک بما عصوا و کانوا یعتدون (78)
کانوا لا یتناهون عن منکر فعلوه لبئس ما کانوا یفعلون (79)
ترى کثیرا منهم یتولون الذین کفروا لبئس ما قدمت لهم أ نفسهم أ ن سخط الله علیهم و فى العذاب هم خلدون (80)


ترجمه :
78 - آنها که از بنى اسرائیل کافر شدند بر زبان داود و عیسى بن مریم لعن (و نفرین ) شدند، این بخاطر آن بود که گناه مى کردند و تجاوز مى نمودند.
79 - آنها از اعمال زشتى که انجام مى دادند یکدیگر را نهى نمى کردند چه بدکارى انجام مى دادند.
80 - بسیارى از آنها را میبینى که کافران (و بت پرستان ) را دوست مى دارند (و با آنها طرح دوستى مى ریزند) چه بد اعمالى از پیش براى (معاد) خود فرستادند که نتیجه آن خشم خداوند بود و در عذاب (الهى ) جاودانه خواهند ماند.
تفسیر:
در این آیات براى اینکه از تقلیدهاى کورکورانه اهل کتاب از پیشینیانشان جلوگیرى کند اشاره به سرنوشت شوم آنها کرده و مى گوید: کافران از بنى اسرائیل بر زبان داود و عیسى بن مریم ، لعن شدند و این دو پیامبر بزرگ از
خدا خواستند که آنها را از رحمت خویش دور سازد (لعن الذین کفروا من بنى اسرائیل على لسان داود و عیسى ابن مریم )
در اینکه چرا تنها نام این دو پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) برده شده است مفسران احتمالاتى داده اند گاهى گفته مى شود، علت آن این است که سرشناسترین پیامبران بعد از موسى (علیه السلام ) این دو پیامبر بودند، و گاهى گفته مى شود که بسیارى از اهل کتاب افتخار مى کردند که فرزندان داودند، قرآن با این جمله اعلام مى کند که داود از کسانى که راه کفر و طغیان پیش گرفتند، متنفر بود، و بعضى گفته اند که این آیه اشاره به دو واقعه تاریخى است که خشم این دو پیامبر بزرگ را برانگیخت و جمعى از بنى اسرائیل را نفرین کردند، داود در مورد ساکنان شهر ساحلى ایله که به اصحاب سبت معروفند و سرگذشت آنها در سوره اعراف خواهد آمد، و حضرت مسیح درباره جمعى از پیروان خود که بعد از نزول مائده آسمانى باز هم راه انکار و مخالفت را پیش گرفتند لعن و نفرین نمود.
در هر حال آیه اشاره به این است که بودن جزء نژاد بنى اسرائیل و یا جزء اتباع مسیح ، مادام که هماهنگى با برنامه هاى آنها نبوده باشد باعث نجات کسى نخواهد شد بلکه خود این پیامبران از اینگونه افراد ابراز تنفر و انزجار کردند.
جمله آخر آیه نیز این مطلب را تاکید مى کند و مى گوید: این اعلام تنفر و بیزارى بخاطر آن بود که آنها گناهکار و متجاوز بودند (ذلک بما عصوا و کانوا یعبدون )
به علاوه آنها بهیچوجه مسولیت اجتماعى براى خود قائل نبودند، و یکدیگر را از کار خلاف نهى نمى کردند، و حتى جمعى از نیکان آنها با سکوت و سازشکارى ، افراد گناهکار را عملا تشویق مى کردند (کانوا لا یتناهون عن منکر فعلوه ) و به این ترتیب برنامه اعمال آنها بسیار زشت و ناپسند بود (لبئس ما کانوا یفعلون )
در تفسیر این آیه روایاتى از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) نقل شده که بسیار آموزنده است .
در حدیثى از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم لتامرن بالمعروف و لتنهون عن المنکر و لتاخذن على ید السفیه و لتاطرنه على الحق اطرا، او لیضربن الله قلوب بعضکم على بعض و یلعنکم کما لعنهم :) (حتما باید امر به معروف و نهى از منکر کنید و دست افراد نادان را بگیرید و به سوى حق دعوت نمائید و الا خداوند قلوب شما را همانند یکدیگر مى کند و شما را از رحمت خود دور مى سازد همانطور که آنها را از رحمت خویش دور ساخت !)
در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام ) در تفسیر کانوا لا یتناهون عن منکر فعلوه چنین نقل شده است : اما انهم لم یکونوا یدخلون مداخلهم و لا یجلسون مجالسهم و لکن کانوا اذا لقوهم ضحکوا فى وجوههم و انسوابهم : (این دسته که خداوند از آنها مذمت کرده هرگز در کارها و مجالس گناهکاران شرکت نداشتند، بلکه فقط هنگامى که آنها را ملاقات مى کردند، در صورت آنان مى خندیدند و با آنها مانوس بودند).
و در آیه بعد به یکى دیگر از اعمال خلاف آنها اشاره کرده ،بسیارى از آنان را میبینى که طرح دوستى و محبت با کافران میریزند (ترى کثیرا منهم یتولون الذین کفروا) بدیهى است که دوستى آنها ساده نبود، بلکه دوستى آمیخته با انواع گناه و تشویق آنان به اعمال و افکار غلط بود، و لذا در آخر آیه مى فرماید: (چه بد.
اعمالى از پیش براى معاد خود فرستادند، اعمالى که نتیجه آن ، خشم و غضب الهى بود و در عذاب الهى جاودانه خواهند ماند) (لبئس ما قدمت لهم انفسهم ان سخط الله علیهم و فى العذاب هم خالدون )
درباره اینکه منظور از الذین کفروا در این آیه چه اشخاصى هستند بعضى احتمال داده اند منظور مشرکان مکه اند که یهود با آنها طرح دوستى ریخته بودند، و بعضى احتمال داده اند که منظور جباران و ستمگرانى بوده اند که یهود در اعصار گذشته طرح دوستى با آنها مى ریختند حدیثى که از امام باقر (علیه السلام ) در این زمینه نقل شده نیز این معنى را تایید مى کند آنجا که مى فرماید: یتولون الملوک الجبارین و یزینون لهم اهوائهم لیصیبوا من دنیاهم : (این دسته کسانى بودند که جباران را دوست مى داشتند و اعمال هوس آلود آنان را در نظرشان خوب جلوه مى دادند تا به آنها نزدیک شوند و از دنیاشان بهره گیرند!)
هیچ مانعى ندارد که آیه اشاره به هر دو معنى بلکه اعم از آنها باشد.

آیه و ترجمه


و لو کانوا یؤ منون بالله و النبى و ما أ نزل إ لیه ما اتخذوهم أ ولیاء و لکن کثیرا منهم فسقون (81)


ترجمه :
81 - و اگر ایمان به خدا و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و آنچه بر او نازل شده مى آوردند (هرگز) آنها را بدوستى اختیار نمى کردند، ولى بسیارى از آنها فاسقند.
تفسیر:
در این آیه راه نجات از این برنامه غلط و نادرست را به آنها نشان میدهد
که اگر راستى ایمان به خدا و پیامبر و آنچه بر او نازل شده است مى داشتند هیچگاه تن به دوستى بیگانگان و دشمنان خدا در نمى دادند و آنان را به عنوان تکیه گاه خود انتخاب نمى کردند (و لو کانوا یؤ منون بالله و النبى و ما انزل الیه ما اتخذوهم اولیاء)
ولى متاسفانه در میان آنها کسانى که مطیع فرمان الهى باشند کمند و بسیارى از آنها از دایره فرمان خدا خارج شده ، راه فسق را پیش گرفته اند (و لکن کثیرا منهم فاسقون )
روشن است که منظور از (النبى ) در اینجا پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است زیرا در قرآن مجید در آیات مختلف این کلمه به همین معنى به کار رفته است ، و این موضوع در دهها آیه از قرآن دیده مى شود.
احتمال دیگرى در تفسیر آیه نیز هست که ضمیر کانوا به مشرکان و بت پرستان برگردد، یعنى اگر این مشرکان که مورد علاقه و اعتماد یهودند به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و قرآن ایمان مى آوردند، هیچگاه یهود آنها را دوست خود انتخاب نمى کردند و این نشانه روشن گمراهى و فسق آنها است زیرا با ادعاى پیروى از کتب آسمانى بت پرستان را تا زمانى که مشرکند به دوستى بر مى گزینند و همینکه به سوى خدا و کتب آسمانى آمدند از آنها فاصله مى گیرند!
ولى تفسیر اول با ظاهر آیات سازگارتر است و طبق آن تمام ضمائر به یک مرجع (یعنى یهود) باز مى گردد.
تفسیر نمونه  آغاز جزء هفتم قرآن


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت