تفسیرنمونه سوره مائده (قسمت3)

آیه و ترجمه:


واتل علیهم نبأ ابنى ءادم بالحق إ ذ قربا قربانا فتقبل من أ حدهما و لم یتقبل من الاخر قال لا قتلنک قال إ نما یتقبل الله من المتقین (27)
لئن بسطت إ لى یدک لتقتلنى ما أ نا بباسط یدى إ لیک لا قتلک إ نى أ خاف الله رب العالمین(28)
إ نى أ رید أ ن تبوأ بإ ثمى و إ ثمک فتکون من أ صحاب النار و ذلک جز ا الظالمین (29)


ترجمه :
27 - داستان دو فرزند آدم را به حق بر آنها بخوان ، هنگامى که هر کدام عملى براى تقرب (به پروردگار) انجام دادند، اما از یکى پذیرفته شد و از دیگرى پذیرفته نشد (برادرى که عملش مردود شده بود به برادر دیگر) گفت : بخدا سوگند تو را خواهم کشت (برادر دیگر) گفت (من چه گناهى دارم زیرا) خدا تنها از پرهیزکاران میپذیرد!
28 - اگر تو براى کشتن من دست دراز کنى من دست به قتل تو نمیگشایم ، چون از پروردگار جهانیان میترسم !.
29 - من مى خواهم با گناه من و خودت (از این عمل ) بازگردى (و بار هر دو را بدوش کشى ) و از دوزخیان گردى و همین است سزاى ستمکاران !.
تفسیر :
نخستین قتل در روى زمین !
در این آیات داستان فرزندان آدم ، و قتل یکى به وسیله دیگرى ، شرح داده شده است و شاید ارتباط آن با آیات سابق که درباره بنى اسرائیل بود
این باشد که انگیزه بسیارى از خلافکاریهاى بنى اسرائیل مسئله حسد بود، و خداوند در این آیات به آنها گوشزد مى کند که سرانجام حسد چگونه ناگوار و مرگبار مى باشد که حتى بخاطر آن برادر دست به خون برادر خود مى آلاید!
نخست مى فرماید: اى پیامبر! داستان دو فرزند آدم را به حق بر آنها بخوان .
(و اتل علیهم نبا ابنى آدم بالحق ).
ذکر کلمه بالحق ممکن است اشاره به این باشد که سرگذشت مزبور در عهد قدیم (تورات ) با خرافاتى آمیخته شده است ، اما آنچه در قرآن آمده عین واقعیتى است که روى داده است ، شک نیست که منظور از کلمه آدم در اینجا همان آدم معروف پدر نخستین نسلهاى کنونى است و اینکه بعضى احتمال داده اند منظور از آن مردمى به نام آدم از قبیله بنى اسرائیل بوده بى اساس است ، زیرا این کلمه کرارا در قرآن مجید به همین معنى آمده است و اگر در اینجا معنى دیگرى داشت لازم بود قرینه اى ذکر شود، اما آیه من اجل ذلک ... که تفسیر آن بزودى خواهد آمد، هرگز نمى تواند قرینهاى بر این معنى بوده باشد چنانکه خواهیم گفت .
سپس بشرح داستان مى پردازد و میگوید: در آن هنگام که هر کدام کارى براى تقرب به پروردگار انجام دادند، اما از یکى پذیرفته شد و از دیگر پذیرفته نشد.)
(اذ قربا قربانا فتقبل من احدهما و لم یتقبل من الاخر).
و همین موضوع سبب شد برادرى که عملش قبول نشده بود دیگرى را تهدید بقتل کند، و سوگند یاد نماید که تو را خواهم کشت ! (قال لاقتلنک ) اما برادر دوم او را نصیحت کرد و گفت اگر چنین جریانى پیش آمده گناه من نیست بلکه ایراد متوجه خود تو است که عملت با تقوا و پرهیزگارى همراه
نبوده است و (خدا تنها از پرهیزگاران میپذیرد).
(قال انما یتقبل الله من المتقین ).
پس اضافه کرد: حتى اگر تو به تهدیدت جامه عمل بپوشانى و دست به کشتن من دراز کنى ، من هرگز مقابله به مثل نخواهم کرد و دست به کشتن تو دراز نمى کنم .
(لئن بسطت الى یدک لتقتلنى ما انا بباسط یدى لاقتلک ).
چرا که من از خدا میترسم و هرگز دست به چنین گناهى نمى آلایم
(انى اخاف الله رب العالمین ).
به علاوه من نمى خواهم بار گناه دیگرى را بدوش بکشم بلکه میخواهم تو بار گناه من و خویش را بدوش بکشى (زیرا اگر براستى این تهدید را عملى سازى بار گناهان گذشته من نیز بر دوش تو خواهد افتاد چرا که حق حیات را از من سلب نمودى باید غرامت آن را بپردازى و چون عمل صالحى ندارى باید گناهان مرا بدوش بگیرى !)
(انى ارید ان تبوء باثمى و اثمک ).
و مسلما با قبول این مسئولیت بزرگ از دوزخیان خواهى بود و همین است جزاى ستمکاران .
(فتکون من اصحاب النار و ذلک جزاء الظالمین ).
چند نکته
در اینجا به چند نکته باید توجه کرد :
1 - در قرآن مجید نامى از فرزندان آدم نه در اینجا و نه در جاى دیگر
برده نشده ، ولى طبق آنچه در روایات اسلامى آمده است نام یکى هابیل و دیگرى قابیل بود، اما در سفر تکوین تورات باب چهارم نام یکى قائن و دیگرى هابیل ذکر شده ، و به طورى که مفسر معروف ابو الفتوح رازى مى گوید: در نام هر کدام چندین لغت است نام اولى هابیل یا هابل یا هابن بوده ، و نام دیگرى قابیل یا قابین یا قابل یا قابن و یا قبن بوده است ، و در هر صورت تفاوت میان روایات اسلامى و متن تورات در مورد نام قابیل بازگشت به اختلاف لغت مى کند و مطلب مهمى نیست .
ولى شگفت آور اینکه یکى از دانشمندان مسیحى این موضوع را بعنوان یک ایراد بر قرآن ذکر کرده که چرا قرآن بجاى قائن ، قابیل گفته است !! در حالى که اولا - اینگونه اختلاف در لغت و حتى در ذکر نامها فراوان است مثلا تورات ابراهیم را ابراهام و قرآن او را ابراهیم نامیده .
و ثانیا - اساسا اسم هابیل و قابیل در قرآن نیست و تنها در روایات اسلامى آمده است .
2 - مى دانیم که قربان بمعنى چیزى است که باعث تقرب به پروردگار مى شود، اما درباره کارى که آن دو برادر انجام داده اند در قرآن ذکرى به میان نیامده ولى طبق بعضى از روایات اسلامى و آنچه در تورات سفر تکوین باب چهار آمده است هابیل چون دامدارى داشت یکى از بهترین گوسفندان و فراورده هاى آن را براى این کار انتخاب نمود، و قابیل که مردى کشاورز بود از بدترین قسمت زراعت خود خوشه ها یا آردى براى این منظور تهیه کرد.
3 - در اینکه فرزندان آدم از کجا فهمیدند که عمل یکى در پیشگاه پروردگار پذیرفته شده و عمل دیگرى مردود، باز در قرآن توضیحى داده نشده ،
تنها در بعضى از روایات اسلامى مى خوانیم که آن دو فراورده هاى خود را به بالاى کوهى بردند، صاعقه اى به نشانه قبولى به فراورده هابیل خورد و آن را سوزاند اما دیگرى به حال خود باقى ماند و این نشانه سابقه نیز داشته است .
اما بعضى از مفسران معتقدند که قبولى عمل یکى ، و رد عمل دیگرى ، از طریق وحى به آدم به آنها اعلام گشت و علت آن هم چیزى جز این نبود که هابیل مردى با صفا و فداکار و با گذشت در راه خدا بود ولى قابیل مردى تاریکدل و حسود و لجوج بود، و سخنانى که قرآن در همین آیات بعد از این دو برادر نقل مى کند بخوبى روشنگر چگونگى روحیه آنها است .
4 - از این آیات بخوبى استفاده مى شود که سرچشمه نخستین اختلافات و قتل و تعدى و تجاوز در جهان انسانیت مسئله حسد بوده ، و این موضوع ما را به اهمیت این رذیله اخلاقى و اثر فوق العاده آن در رویداده هاى اجتماعى آشنا مى سازد.
آیه و ترجمه:


فطوعت له نفسه قتل أ خیه فقتله فأ صبح من الخاسرین (30)
فبعث الله غرابا یبحث فى الا رض لیریه کیف یوارى سوءة أ خیه قال یاویلتى أ عجزت أ ن أ کون مثل هذا الغراب فأ وارى سوءة أ خى فأ صبح من النادمین (31)


ترجمه :
30 - نفس سرکش تدریجا او را مصمم به کشتن برادر کرد، و او را کشت ، و از زیانکاران شد.
31 - سپس خداوند زاغى را فرستاد که در زمین جستجو (و کند و کاو) میکرد تا به او نشان دهد چگونه جسد برادر خود را دفن کند، او گفت : واى بر من ! آیا من نمیتوانم مثل این زاغ باشم و جسد برادر خود را دفن کنم ، و سرانجام (از ترس رسوائى و بر اثر فشار وجدان از کار خود) پشیمان شد.
تفسیر :
پرده پوشى بر جنایت
در این آیات دنباله ماجراى فرزندان آدم تعقیب شده است نخست میگوید: نفس سرکش قابیل او را مصمم به کشتن برادر کرد و او را کشت .
(فطوعت له نفسه قتل اخیه فقتله ).
با توجه به اینکه طوع در اصل بمعنى رام شدن چیزى است ، از این جمله چنین استفاده مى شود که بعد از قبولى عمل هابیل ، طوفانى در دل قابیل به وجود آمد از یکسو آتش حسد هر دم در دل او زبانه مى کشید، و او را به
انتقامجوئى دعوت مى کرد، و از سوى دیگر عاطفه برادرى و عاطفه انسانى و تنفر ذاتى از گناه و ظلم و بیدادگرى و قتل نفس ، او را از این جنایت باز مى داشت ، ولى سرانجام نفس سرکش آهسته آهسته بر عوامل باز دارنده چیره شد، و وجدان بیدار و آگاه او را رام کرد و به زنجیر کشید و براى کشتن برادر آماده ساخت ، جمله طوعت در عین کوتاهى اشاره اى پر معنى به همه اینها است ، زیرا میدانیم رام کردن چیزى در یک لحظه صورت نمى گیرد، بلکه بطور تدریجى و پس از کشمکشهائى صورت مى گیرد.
سپس مى گوید: و بر اثر این عمل زیانکار شد (فاصبح من الخاسرین ). چه زیانى از این بالاتر که عذاب وجدان و مجازات الهى و نام ننگین را تا دامنه قیامت براى خود خرید.
بعضى از کلمه اصبح خواسته اند استفاده کنند که این قتل در شب واقع شده در حالى که این کلمه در لغت عرب مخصوص به شب یا روز نیست ، بلکه دلیل بر وقوع چیزى است مانند آیه 103 آل عمران فاصبحتم بنعمته اخوانا: به برکت نعمت خداوند همه شما برادر شدید.
بطورى که از بعضى از روایات که از امام صادق (علیه السلام ) نقل شده استفاده مى شود هنگامى که قابیل برادر خود را کشت او را در بیابان افکنده بود و نمى دانست چه کند! چیزى نگذشت که درندگان بسوى جسد هابیل روى آوردند و او (که گویا تحت فشار شدید وجدان قرار گرفته بود) براى نجات جسد برادر خود مدتى آن را بر دوش کشید، ولى باز پرندگان اطراف او را گرفته بودند، و در این انتظار بودند که چه موقع جسد را به خاک مى افکند تا به آن حمله ور شوند!.
در این موقع همانطور که قرآن مى گوید، خداوند زاغى را فرستاد که خاکهاى زمین را کنار بزند و با پنهان کردن جسد بیجان زاغ دیگر، و یا با پنهان کردن قسمتى از طعمه خود، آنچنان که عادت زاغ است ، به قابیل
نشان دهد که چگونه جسد برادر خویش را به خاک بسپارد.
(فبعث الله غرابا یبحث فى الارض لیریه کیف یوارى سواة اخیه )
البته این موضوع جاى تعجب نیست که انسان مطلبى را از پرنده اى بیاموزد زیرا تاریخ و تجربه هر دو نشان داده اند که بسیارى از حیوانات داراى یک سلسله معلومات غریزى هستند که بشر در طول تاریخ خود آنها را از آنان آموخته و دانش خود را با آن تکمیل کرده است ، حتى در بعضى از کتب طبى مى نویسند که انسان در قسمتى از معلومات طبى خود مدیون حیوانات است !.
سپس قرآن اضافه مى کند در این موقع قابیل از غفلت و بیخبرى خود ناراحت شد و فریاد بر آورد که اى واى بر من ! آیا من باید از این زاغ هم ناتوانتر باشم و نتوانم همانند او جسد برادرم را دفن کنم .
(قال یا ویلتى اعجزت ان اکون مثل هذا الغراب فاوارى سواة اخى ).
اما به هر حال سرانجام از کرده خود نادم و پشیمان شد همانطور که قرآن مى گوید: (فاصبح من النادمین ).
آیا پشیمانى او به خاطر این بود که عمل زشت و ننگینش سرانجام بر پدر و مادر و احتمالا بر برادران دیگر آشکار خواهد شد! و او را شدیدا سرزنش خواهند کرد! و یا به خاطر این بود که چرا مدتى جسد برادر را بر دوش مى کشید و آن را دفن نمى کرد! و یا به خاطر این بوده که اصولا انسان بعد از
انجام هر کار زشتى یک نوع حالت ناراحتى و ندامت در دل خویش احساس میکند، ولى روشن است که انگیزه ندامت او هر یک از احتمالات سه گانه فوق باشد دلیل بر توبه او از گناه نخواهد بود، توبه آن است که از ترس خدا و به خاطر زشتى عمل انجام گیرد، و او را وادار کند که در آینده هرگز به سراغ چنین کارهائى نرود، اما هیچگونه نشانهاى در قرآن از صدور چنین توبه اى از قابیل به چشم نمى خورد، بلکه در آیه بعد شاید اشاره به عدم چنین توبه اى نیز باشد.
در حدیثى از پیامبر اسلام نقل شده که فرمود:
لا تقتل نفس ظلما الا کان على ابن آدم الاول کفل من دمها لانه کان اول من سن القتل .
خون هیچ انسانى به ناحق ریخته نمیشود مگر اینکه سهمى از مسؤ لیت آن بر عهده قابیل است که این سنت شوم آدمکشى را در دنیا بنا نهاد. ضمنا از این حدیث به خوبى بر مى آید که هر سنت زشت و شومى مادام که در دنیا باقى است سهمى از مجازات آن بر دوش ‍ نخستین پایه گذار آن مى باشد!
شک نیست که سرگذشت فرزندان آدم یک سرگذشت واقعى است و علاوه بر اینکه ظاهر آیات قرآن و اخبار اسلامى این واقعیت را اثبات میکند تعبیر بالحق که در نخستین آیه از این آیات وارد شده نیز شاهدى براى این موضوع است ، بنابراین کسانى که به این آیات جنبه تشبیه و کنایه و داستان فرضى و به اصطلاح سمبولیک داده اند گفتارى بدون دلیل دارند.
ولى در عین حال هیچ مانعى ندارد که این سرگذشت واقعى نمونه اى باشد از نزاع و جنگ مستمرى که همیشه در زندگانى بشر بوده است : در یکسو مردان پاک و با ایمان ، با اعمال صالح و مقبول درگاه خدا و در سوى دیگر افراد آلوده
و منحرف با یک مشت کینه توزى و حسادت و تهدید و قلدرى ، قرار داشته اند، و چه بسیار از افراد پاک که به دست آنها شربت شهادت نوشیده اند.
ولى سرانجام آنها از عاقبت زشت اعمال ننگینشان آگاه میشوند، و براى پرده پوشى و دفن آن بهر سو مى دوند، و در این موقع آرزوهاى دور و دراز که زاغ سمبل و مظهر آن است به سراغشان مى شتابد، و آنها را به پرده پوشى بر آثار جنایاتشان دعوت میکند اما در پایان جز خسران و زیان و حسرت چیزى عائدشان نخواهد شد!.
آیه و ترجمه:


من أ جل ذلک کتبنا على بنى إ سرءیل أ نه من قتل نفسا بغیر نفس أ و فساد فى الا رض فکأ نما قتل الناس جمیعا و من أ حیاها فکأ نما أ حیا الناس جمیعا و لقد جاءتهم رسلنا بالبینت ثم إ ن کثیرا منهم بعد ذلک فى الا رض لمسرفون (32)


ترجمه :
32 - بهمین جهت بر بنى اسرائیل مقرر داشتیم که هر کس انسانى را بدون ارتکاب قتل یا فساد در روى زمین بکشد چنان است که گوئى همه انسانها را کشته و هر کس انسانى را از مرگ رهائى بخشد چنان است که گوئى همه مردم را زنده کرده است ، و رسولان ما با دلایل روشن بسوى بنى اسرائیل آمدند، اما بسیارى از آنها، تعدى و اسراف ، در روى زمین کردند.
تفسیر :
پیوند انسانها
پس از ذکر داستان فرزندان آدم یک نتیجه گیرى کلى و انسانى در این آیهاست نخست مى فرماید: بخاطر همین موضوع بر بنى اسرائیل مقرر داشتیم که هر گاه کسى انسانى را بدون ارتکاب قتل ، و بدون فساد در روى زمین به قتل برساند، چنان است که گویا همه انسانها را کشته است و کسى که انسانى را از مرگ نجات دهد گویا همه انسانها را از مرگ نجات داده است .
من اجل ذلک کتبنا على بنى اسرائیل انه من قتل نفسا بغیر نفس او فساد فى الارض فکانما قتل الناس جمیعا و من احیاها فکانما احیا الناس جمیعا)
در اینجا سؤ ال مهمى پیش مى آید که چگونه قتل یک انسان مساوى است با قتل همه انسانها و نجات یک نفر مساوى با نجات همه انسانها مى باشد!
مفسران در اینجا پاسخهاى زیادى داده اند . در تفسیر تبیان شش پاسخ و در مجمع البیان پنج پاسخ و در کنز العرفان چهار پاسخ به آن داده شده است ولى پاره اى از آنها از معنى آیه بسیار دور است .
آنچه مى توان در پاسخ سؤ ال فوق گفت این است که : قرآن در این آیه یک حقیقت اجتماعى و تربیتى را بازگو میکند زیرا:
اولا - کسى که دست به خون انسان بیگناهى مى آلاید در حقیقت چنین آمادگى را دارد که انسانهاى بیگناه دیگرى را که با آن مقتول از نظر انسانى و بیگناهى برابرند مورد حمله قرار دهد و بقتل برساند، او در حقیقت یک قاتل است و طعمه او انسان بیگناه ، و مى دانیم تفاوتى در میان انسانهاى بیگناه از این نظر نیست ، همچنین کسى که بخاطر نوع دوستى و عاطفه انسانى ، دیگرى را از مرگ نجات بخشد این آمادگى را دارد که این برنامه انسانى را در مورد هر بشر دیگرى انجام دهد، او علاقمند به نجات انسانهاى بیگناه است و از این نظر براى او این انسان و آن انسان تفاوت نمى کند و با توجه به اینکه قرآن
مى گوید فکانما... استفاده میشود که مرگ و حیات یک نفر اگر چه مساوى با مرگ و حیات اجتماع نیست اما شباهتى به آن دارد.
ثانیا - جامعه انسانى در حقیقت یک واحد بیش نیست و افراد آن همانند اعضاى یک پیکرند، هر لطمه اى به عضوى از اعضاى این پیکر برسد اثر آن کم و بیش در سائر اعضاء آشکار مى گردد زیرا یک جامعه بزرگ از افراد تشکیل شده و فقدان یک فرد خواه ناخواه ضربهاى به همه جامعه بزرگ انسانى است . فقدان او سبب میشود که به تناسب شعاع تاثیر وجودش در اجتماع محلى خالى بماند، و زیانى از این رهگذر دامن همه را بگیرد، همچنین احیاى یک نفس سبب احیاى سائر اعضاى این پیکر است ، زیرا هر کس به اندازه وجود خود در ساختمان مجتمع بزرگ انسانى و رفع نیازمندیهاى آن اثر دارد بعضى بیشتر و بعضى کمتر.
و اگر در بعضى از روایات مى خوانیم که مجازات چنین انسانى در قیامت مجازات کسى است که همه انسانها را کشته اشاره بهمین است نه اینکه از هر جهت مساوى یکدیگر باشند و لذا در ذیل همین روایات مى خوانیم اگر تعداد بیشترى را بکشد مجازات او همان نسبت مضاعف شود!
از این آیه اهمیت مرگ و حیات یک انسان از نظر قرآن کاملا آشکار میشود، و با توجه به اینکه این آیات در محیطى نازل گردید که خون بشر مطلقا در آن ارزشى نداشت عظمت آن آشکارتر میگردد.
قابل توجه اینکه در روایات متعددى وارد شده است که آیه اگر چه مفهوم ظاهرش مرگ و حیات مادى است اما از آن مهمتر مرگ و حیات معنوى یعنى گمراه ساختن یک نفر یا نجات او از گمراهى است . کسى از امام صادق (علیه السلام ) تفسیر این آیه را پرسید، امام فرمود:
من حرق او غرق - ثم سکت - ثم قال تاویلها الاعظم ان دعاها فاستجاب له :
یعنى منظور از کشتن و نجات از مرگ که در آیه آمده نجات از آتشسوزى یا غرقاب و مانند آن است ، سپس امام سکوت کرد و بعد فرمود: تاویل اعظم و مفهوم بزرگتر آیه این است که دیگرى را دعوت به سوى راه حق یا باطل کند و او دعوتش را بپذیرد.
سؤ ال دیگرى که در آیه باقى مى ماند این است که چرا نام بنى اسرائیل بخصوص در این آیه آمده ! با اینکه مى دانیم حکم مزبور اختصاصى به آنها ندارد.
در پاسخ میتوان گفت ذکر نام بنى اسرائیل به خاطر آن است که مسئله قتل و خونریزى مخصوصا قتلهائى که از حسد و تفوقطلبى سرچشمه میگیرد در میان آنها فراوان بوده است ، و هم اکنون نیز قربانیان بیگناهى که به دست آنها کشته میشوند رقم بزرگى را تشکیل میدهند، به همین جهت نخستین بار این حکم الهى در برنامه هاى آنها گنجانیده شد!
و در پایان آیه : اشاره به قانون شکنى بنى اسرائیل کرده میفرماید: پیامبران ما با دلائل روشن براى ارشاد آنها آمدند ولى بسیارى از آنها قوانین الهى را در هم شکستند و راه اسراف را در پیش گرفتند.
(و لقد جائتهم رسلنا بالبینات ثم ان کثیرا منهم بعد ذلک فى الارض لمسرفون ).
باید توجه داشت که : اسراف در لغت ، معنى وسیعى دارد که هر گونه تجاوز و تعدى از حد را شامل میشود اگر چه غالبا در مورد بخششها و هزینه ها و مخارج به کار میرود.
آیه و ترجمه:


إ نما جزؤ ا الذین یحاربون الله و رسوله و یسعون فى الا رض فسادا أ ن یقتلوا أ و یصلبوا أ و تقطع أ یدیهم و أ رجلهم من خلف أ و ینفوا من الا رض ذلک لهم خزى فى الدنیا و لهم فى الاخرة عذاب عظیم (33)
إ لا الذین تابوا من قبل أ ن تقدروا علیهم فاعلموا أ ن الله غفور رحیم (34)


ترجمه :
33 - کیفر آنها که با خدا و پیامبر به جنگ بر مى خیزند و در روى زمین دست به فساد مى زنند. (و با تهدید به اسلحه به جان و مال و ناموس مردم حمله مى برند) این است که اعدام شوند یا به دار آویخته گردند یا (چهار انگشت از) دست راست و پاى چپ آنها بریده شود و یا از سرزمین خود تبعید گردند، این رسوائى آنها در دنیاست و در آخرت مجازات بزرگى دارند.
34 - مگر آنها که قبل از دست یافتن شما بر آنان توبه کنند، بدانید (خدا توبه آنها را میپذیرد) خداوند آمرزنده و مهربان است . شان نزول در شان نزول این آیه چنین نقل کرده اند که : جمعى از مشرکان خدمت پیامبر آمدند و مسلمان شدند اما آب و هواى مدینه به آنها نساخت ، رنگ آنها زرد و بدنشان بیمار شد، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) براى بهبودى آنها دستور داد به خارج مدینه در نقطه خوش آب و هوائى از صحرا که شتران زکات را در آنجا به چرا مى بردند بروند و ضمن استفاده از آب و هواى آنجا از شیر تازه شتران به حد کافى استفاده کنند، آنها چنین کردند و بهبودى یافتند اما به جاى تشکر از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چوپانهاى مسلمان را دست و پا بریده و چشمان آنها را
و سپس دست به کشتار آنها زدند و شتران زکوة را غارت کرده و از اسلام بیرون رفتند. پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دستور داد آنها را دستگیر کردند و همان کارى که با چوپانها انجام داده بودند به عنوان مجازات درباره آنها انجام یافت ، یعنى چشم آنها را کور کردند و دست و پاى آنها را بریدند و کشتند تا دیگران عبرت بگیرند و مرتکب این اعمال ضد انسانى نشوند، آیه فوق درباره این گونه اشخاص نازل گردید و قانون اسلام را در مورد آنها شرح داد.
تفسیر :
کیفر آنها که به جان و مال مردم حمله میبرند
این آیه در حقیقت بحثى را که در مورد قتل نفس در آیات سابق بیان شد تکمیل میکند و جزاى افراد متجاوزى را که اسلحه بروى مسلمانان میکشند و با تهدید به مرگ و حتى کشتن ، اموالشان را به غارت میبرند، با شدت هر چه تمامتر بیان میکند، و میگوید: کیفر کسانى که با خدا و پیامبر به جنگ بر میخیزند و در روى زمین دست به فساد میزنند این است که یکى از چهار مجازات در مورد آنها اجراء شود: نخست اینکه کشته شوند، دیگر اینکه به دار آویخته شوند، سوم این که دست و پاى آنها به طور مخالف (دست راست با پاى چپ ) بریده شود چهارم اینکه از زمینى که در آن زندگى دارند تبعید گردند.
(انما جزاء الذین یحاربون الله و رسوله و یسعون فى الارض فسادا ان یقتلوا او یصلبوا او تقطع ایدیهم و ارجلهم من خلاف او ینفوا من الارض ).
در اینجا به چند نکته باید توجه کرد:
1 - منظور از محاربه با خدا و پیامبر آنچنان که در احادیث اهل بیت وارد شده و شان نزول آیه نیز کم و بیش به آن گواهى میدهد این است که : کسى با تهدید به اسلحه به جان یا مال مردم تجاوز کند، اعم از اینکه به صورت دزدان گردنه ها در بیرون شهرها چنین کارى کند و یا در داخل شهر، بنا بر این افراد چاقوکشى که حمله به جان و مال و نوامیس مردم میکنند نیز مشمول آن هستند.
ضمنا جالب توجه است که محاربه و ستیز با بندگان خدا در این آیه به عنوان محاربه با خدا معرفى شده و این تاکید فوق العاده اسلام را درباره حقوق انسانها و رعایت امنیت آنان ثابت مى کند.
2 - منظور از قطع دست و پا طبق آنچه در کتب فقهى اشاره شده همان مقدارى است که در مورد سرقت بیان گردیده یعنى تنها بریدن چهار انگشت از دست یا پا مى باشد.
3 - آیا مجازاتهاى چهارگانه فوق جنبه تخییرى دارد یعنى حکومت اسلام هر کدام از آنها را درباره هر کسى صلاح ببیند اجراء میکند، و یا متناسب با چگونگى جرم و جنایتى است که از آنها انجام گرفته ! یعنى اگر افراد محارب دست به کشتن انسانهاى بیگناهى زده اند مجازات قتل براى آنها انتخاب میشود و اگر اموال مردم را با تهدید به اسلحه ببرند انگشتان دست و پاى آنها قطع میشود و اگر هم دست به آدمکشى و هم سرقت اموال زده باشند اعدام میشوند و جسد آنها براى عبرت مردم مقدارى به دار آویخته میشود و اگر تنها اسلحه به روى مردم کشیده اند بدون اینکه خونى ریخته شود و یا سرقتى انجام گیرد به شهر دیگرى تبعید خواهند شد، شک نیست که معنى دوم به حقیقت نزدیکتر است ، و این مضمون در چند حدیث که از ائمه اهل بیت (علیهمالسلام ) نقل شده وارد
گردیده است .
درست است که در پاره اى از احادیث اشاره به مخیر بودن حکومت اسلامى در این زمینه شده است ولى با توجه به احادیث سابق منظور از تخییر این نیست که حکومت اسلامى پیش خود یکى از این چهار مجازات را انتخاب نماید و چگونگى جنایت را در نظر نگیرد زیرا بسیار بعید به نظر میرسد که مسئله کشتن و به دار آویختن همردیف تبعید بوده باشد، و همه در یک سطح .
اتفاقا در بسیارى از قوانین جنائى و جزائى دنیاى امروز نیز این مطلب به وضوح دیده میشود که براى یک نوع جنایت چند مجازات را در نظر مى گیرند، مثلا در پاره اى از جرائم ، در قانون مجازات مجرم ، حبس از سه سال تا 10 سال تعیین شده و دست قاضى را در این باره باز گذاشته اند مفهوم آن این نیست که قاضى مطابق میل خود سالهاى زندان را تعیین نماید بلکه منظور این است چگونگى وقوع مجازات را که گاهى با جهات مخففه و گاهى با جهات تشدید همراه است در نظر بگیرد و کیفر مناسبى انتخاب نماید.
در این قانون مهم اسلامى که درباره محاربان وارد شده ، چون نحوه این جرم و جنایت بسیار متفاوت است و همه محاربان مسلما یکسان نیستند طرز مجازات آنها نیز متفاوت ذکر شده است .
ناگفته پیدا است شدت عمل فوقالعاده اى که اسلام در مورد محاربان به خرج داده براى حفظ خونهاى بیگناهان و جلوگیرى از حملات و تجاوزهاى افراد قلدر و زورمند و جانى و چاقوکش و آدمکش به جان و مال و نوامیس مردم بیگناه است .
در پایان آیه میفرماید:
این مجازات و رسوائى آنها در دنیا است و تنها به این مجازات قناعت نخواهد شد بلکه در آخرت نیز کیفر سخت و عظیمى خواهند داشت .
(ذلک لهم خزى فى الدنیا و لهم فى الاخرة عذاب عظیم ).
از این جمله استفاده میشود که حتى اجراى حدود و مجازاتهاى اسلامى مانع از کیفرهاى آخرت نخواهد گردید.
سپس براى اینکه راه بازگشت را حتى به روى اینگونه جانیان خطرناک نبندد و در صورتى که در صدد اصلاح بر آیند راه جبران و تجدید نظر به روى آنها گشوده باشد میگوید: مگر کسانى که پیش از دسترسى به آنها توبه و بازگشت کنند که مشمول عفو خداوند خواهند شد و بدانید خداوند غفور و رحیم است .
(الا الذین تابوا من قبل ان تقدروا علیهم فاعلموا ان الله غفور رحیم ).
از این جمله استفاده میشود که تنها در صورتى مجازات و حد از آنها برداشته میشود که پیش از دستگیر شدن به میل و اراده خود از این جنایت صرفنظر کنند و پشیمان گردند - البته نیاز به تذکر ندارد که توبه آنها سبب نمیشود که اگر قتلى از آنها صادر شده یا مالى را به سرقت برده اند مجازات آن را نبینند، تنها مجازات تهدید مردم با اسلحه برداشته خواهد شد.
و به عبارت دیگر توبه او تنها تاثیر در ساقط شدن حق الله دارد و اما حق الناس بدون رضایت صاحبان حق ، ساقط نخواهد شد (دقت کنید). و نیز به تعبیر دیگر: مجازات محارب از مجازات قاتل یا سارق معمولى شدیدتر است و با توبه کردن مجازات محارب از او برداشته میشود اما مجازات سارق و غاصب یا قاتل معمولى را خواهد داشت . ممکن است سؤ ال شود: توبه یک امر باطنى است از کجا میتوان آن را اثبات کرد؟
در پاسخ مى گوئیم : طریق اثبات براى این موضوع فراوان است از جمله
اینکه دو شاهد عادل گواهى بدهند که در مجلسى توبه او را شنیده اند و بدون اینکه کسى آنها را اجبار کند به میل خود توبه نموده اند و یا اینکه برنامه و روش زندگى خود را چنان تغییر دهند که آثار توبه از آن آشکار باشد.
آیه و ترجمه:


یأ یها الذین ءامنوا اتقوا الله و ابتغوا إ لیه الوسیلة و جهدوا فى سبیله لعلکم تفلحون (35)


ترجمه :
35 - اى کسانى که ایمان آورده اید پرهیزگارى پیشه کنید و وسیله اى براى تقرب به خدا انتخاب نمائید و در راه او جهاد کنید باشد که رستگار شوید.
تفسیر :
حقیقت توسل
در این آیه روى سخن به افراد با ایمان است و به آنها سه دستور براى رستگار شدن داده شده :
نخست میگوید: اى کسانى که ایمان آورده اید: تقوا و پرهیزگارى پیشه کنید.
(یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله ).
سپس دستور میدهد که وسیله اى براى تقرب به خدا انتخاب نمائید
(و ابتغوا الیه الوسیلة ).
و سرانجام دستور به جهاد در راه خدا میدهند
(و جاهدوا فى سبیله ).
و نتیجه همه آنها این است که در مسیر رستگارى قرار گیرید.
(لعلکم تفلحون ).
موضوع مهمى که در این آیه باید مورد بحث قرار گیرد دستورى است که درباره انتخاب وسیله در این آیه به افراد با ایمان داده شده است .
وسیله در اصل به معنى تقرب جستن و یا چیزى که باعث تقرب به دیگرى از روى علاقه و رغبت میشود مى باشد.
بنابراین وسیله در آیه فوق معنى بسیار وسیعى دارد و هر کار و هر چیزى را که باعث نزدیک شدن به پیشگاه مقدس پروردگار میشود شامل میگردد که مهمترین آنها ایمان به خدا و پیامبر اکرم (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و جهاد و عبادات همچون نماز و زکات و روزه و زیارت خانه خدا و همچنین صله رحم و انفاق در راه خدا اعم از انفاقهاى پنهانى و آشکار و همچنین هر کار نیک و خیر میباشد. همانطور که على (علیه السلام ) در نهج البلاغه فرموده است :
ان افضل ما توسل به المتوسلون الى الله سبحانه و تعالى الایمان به و برسوله و الجهاد فى سبیله فانه ذروة الاسلام ، و کلمة الاخلاص ‍ فانها الفطرة و اقام الصلاة فانها الملة ، و ایتاء الزکاة فانها فریضة واجبة و صوم شهر رمضان فانه جنة من العقاب و حج البیت و اعتماره فانهما ینفیان الفقر و یرحضان الذنب ، و صلة الرحم فانها مثراة فى المال و منساة فى الاجل ، و صدقة السر فانها تکفر الخطیئة و صدقة العلانیة فانها تدفع میتة السوء و صنائع المعروف فانها تقى مصارع الهوان ...
یعنى : بهترین چیزى که به وسیله آن میتوان به خدا نزدیک شد ایمان به خدا و پیامبر او و جهاد در راه خدا است که قله کوهسار اسلام است ، و همچنین جمله اخلاص (لا اله الا الله ) که همان فطرت توحید است ، و بر پا داشتن نماز که آئین اسلام است ، و زکوة که فریضه واجبه است ، و روزه ماه
رمضان که سپرى است در برابر گناه و کیفرهاى الهى ، و حج و عمره که فقر و پریشانى را دور میکند و گناهان را میشوید، و صله رحم که ثروت را زیاد و عمر را طولانى مى کند، انفاقهاى پنهانى که جبران گناهان مینماید و انفاق آشکار که مرگهاى ناگوار و بد را دور میسازد و کارهاى نیک که انسان را از سقوط نجات مى دهد.
و نیز شفاعت پیامبران و امامان و بندگان صالح خدا که طبق صریح قرآن باعث تقرب به پروردگار میگردد، در مفهوم وسیع توسل داخل است ، و همچنین پیروى از پیامبر و امام و گام نهادن در جاى گام آنها زیرا همه اینها موجب نزدیکى به ساحت قدس پروردگار میباشد حتى سوگند دادن خدا به مقام پیامبران و امامان و صالحان که نشانه علاقه به آنها و اهمیت دادن به مقام و مکتب آنان میباشد جزء این مفهوم وسیع است .
و آنها که آیه فوق را به بعضى از این مفاهیم اختصاص داده اند در حقیقت هیچگونه دلیلى بر این تخصیص ندارند، زیرا همانطور که گفتیم وسیله در مفهوم لغویش به معنى هر چیزى است که باعث تقرب میگردد.
لازم به تذکر است که هرگز منظور این نیست چیزى را از شخص پیامبر یا امام مستقلا تقاضا کنند، بلکه منظور این است با اعمال صالح یا پیروى از پیامبر و امام ، یا شفاعت آنان و یا سوگند دادن خداوند به مقام و مکتب آنها (که خود یکنوع احترام و اهتمام به موقعیت آنها و یک نوع عبادت است ) از خداوند چیزى را بخواهند این معنى نه بوى شرک مى دهد و نه بر خلاف آیات دیگر قرآن است و نه از عموم آیه فوق بیرون مى باشد. (دقت کنید)
قرآن و توسل
از آیات دیگر قرآن نیز به خوبى استفاده میشود که وسیله قرار دادن مقام انسان صالحى در پیشگاه خدا و طلب چیزى از خداوند به خاطر او، به هیچوجه ممنوع نیست و منافات با توحید ندارد، در آیه 64 سوره نساء مى خوانیم :
و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جائوک فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحیما :
اگر آنها هنگامى که به خویشتن ستم کردند (و مرتکب گناهى شدند) به سراغ تو مى آمدند و از خداوند طلب عفو و بخشش میکردند و تو نیز براى آنها طلب عفو مى کردى ، خدا را توبه پذیر و رحیم مى یافتند.
و نیز در آیه 97 سوره یوسف مى خوانیم که : برادران یوسف از پدر تقاضا کردند که در پیشگاه خداوند براى آنها استغفار کند و یعقوب نیز این تقاضا را پذیرفت .
در آیه 114 سوره توبه نیز موضوع استغفار ابراهیم در مورد پدرش آمده که تاثیر دعاى پیامبران را درباره دیگران تایید میکند و همچنین در آیات متعدد دیگر قرآن این موضوع منعکس است .
روایات اسلامى و توسل
از روایات متعددى که از طرق شیعه و اهل تسنن در دست داریم ، نیز به خوبى استفاده میشود که توسل به آن معنى که در بالا گفتیم هیچگونه اشکالى ندارد، بلکه کار خوبى محسوب میشود، این روایات بسیار فراوان است و در کتب زیادى نقل شده و ما به عنوان نمونه به چند قسمت از آنها که در کتب
معروف اهل تسنن مى باشد اشاره مى کنیم :
1 - در کتاب وفاء الوفاء تالیف دانشمند معروف سنى سمهودى چنین میخوانیم که : مدد گرفتن و شفاعت خواستن در پیشگاه خداوند از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و از مقام و شخصیت او، هم پیش از خلقت او مجاز است و هم بعد از تولد و هم بعد از رحلتش ، هم در عالم برزخ ، و هم در روز رستاخیز، سپس روایت معروف توسل آدم را به پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از عمر بن خطاب نقل کرده که : آدم روى اطلاعى که از آفرینش پیامبر اسلام در آینده داشت به پیشگاه خداوند چنین عرض کرد:
یا رب اسئلک بحق محمد لما غفرت لى .
خداوندا به حق محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از تو تقاضا میکنم که مرا ببخشى . سپس حدیث دیگرى از جماعتى از راویان حدیث از جمله نسائى و ترمذى دانشمندان معروف اهل تسنن به عنوان شاهد براى جواز توسل به پیامبر در حال حیات نقل میکند که خلاصه اش این است : مرد نابینائى تقاضاى دعا از پیامبر براى شفاى بیماریش کرد، پیغمبر به او دستور داد که چنین دعا کند:
اللهم انى اسئلک و اتوجه الیک بنبیک محمد نبى الرحمة یا محمد انى توجهت بک الى ربى فى حاجتى لتقضى لى اللهم شفعه فى .
خداوندا من از تو به خاطر پیامبرت پیامبر رحمت تقاضا میکنم و به تو روى مى آورم اى محمد! بوسیله تو به سوى پروردگارم براى انجام حاجتم متوجه مى شوم خداوندا او را شفیع من ساز.
سپس در مورد جواز توسل به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بعد از وفات چنین نقل میکند که مرد حاجتمندى در زمان عثمان کنار قبر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمد و نماز خواند و چنین دعا کرد.
اللهم انى اسئلک و اتوجه الیک بنبینا محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نبى الرحمة ، یا محمد انى اتوجه بک الى ربک ان تقضى حاجتى .
خداوندا من از تو تقاضا میکنم و بوسیله پیامبر ما محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) پیغمبر رحمت به سوى تو متوجه مى شوم ، اى محمد من بوسیله تو متوجه پروردگار تو مى شوم تا مشکلم حل شود.
بعدا اضافه میکند چیزى نگذشت که مشکل او حل شد.
2 - نویسنده کتاب التوصل الى حقیقة التوسل که در موضوع توسل بسیار سختگیر است 26 حدیث از کتب و منابع مختلف نقل کرده که جواز این موضوع در لابلاى آنها منعکس است ، اگر چه نامبرده سعى دارد که در اسناد این احادیث خدشه وارد کند، ولى واضح است که روایات هنگامى که فراوان باشند و به حد تواتر برسند جائى براى خدشه در سند حدیث باقى نمیماند و روایاتى که در زمینه توسل در منابع اسلامى وارد شده است ما فوق حد تواتر است و از جمله روایاتى که نقل مى کند این است که :
ابن حجر مکى در کتاب صواعق از امام شافعى پیشواى معروف اهل تسنن نقل میکند که به اهل بیت پیامبر توسل میجست و چنین میگفت :
آل النبى ذریعتى و هم الیه وسیلتى ارجو بهم اعطى غدا بید الیمین صحیفتى
خاندان پیامبر وسیله منند آنها در پیشگاه او سبب تقرب من مى باشند امیدوارم به سبب آنها فرداى قیامت نامه عمل من به دست راست
من سپرده شود.
و نیز از بیهقى نقل میکند که در زمان خلافت خلیفه دوم سالى قحطى شد بلال به همراهى عده اى از صحابه بر سر قبر پیامبر آمد و چنین گفت :
یا رسول الله استسق لامتک ... فانهم قد هلکوا...
اى رسول خدا! از خدایت براى امتت باران بخواه ... که ممکن است هلاک شوند.
حتى از ابن حجر در کتاب الخیرات الحسان نقل میکند که امام شافعى در ایامى که در بغداد بود به زیارت ابو حنیفه میرفت و در حاجاتش به او متوسل مى شد!
و نیز در صحیح دارمى از ابى الجوزاء نقل میکند که سالى در مدینه قحطى شدیدى واقع شد، بعضى شکایت به عایشه بردند، او سفارش کرد که بر فراز قبر پیامبر روزنهاى در سقف ایجاد کنند تا به برکت قبر پیامبر از طرف خدا باران نازل شود، چنین کردند و باران فراوانى آمد!.
در تفسیر آلوسى قسمتهاى زیادى از احادیث فوق را نقل کرده و پس از تجزیه و تحلیل طولانى و حتى سختگیرى درباره احادیث فوق در پایان ناگزیر به اعتراف شده و چنین مى گوید:
بعد از تمام این گفتگوها من مانعى در توسل به پیشگاه خداوند به مقام پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نمى بینم چه در حال حیات پیامبر و چه پس از رحلت او، و بعد از بحث نسبتا مشروحى در این زمینه ، اضافه میکند توسل جستن به مقام غیر پیامبر در پیشگاه خدا نیز مانعى ندارد به شرط اینکه او حقیقتا در پیشگاه خدا مقامى داشته باشد.
و اما در منابع شیعه موضوع به قدرى روشن است که نیاز به نقل حدیث ندارد.
چند یادآورى لازم
در اینجا لازم است به چند نکته اشاره کنیم :
1 - همانطور که گفتیم منظور از توسل این نیست که کسى حاجت را از پیامبر یا امامان بخواهد بلکه منظور این است که به مقام او در پیشگاه خدا متوسل شود، و این در حقیقت توجه به خدا است ، زیرا احترام پیامبر نیز به خاطر این است که فرستاده او بوده و در راه او گام بر داشته و ما تعجب میکنیم از کسانى که این گونه توسل را یک نوع شرک مى پندارند در حالى که شرک این است که براى خدا شریکى در صفات و اعمال او قائل شوند و این گونه توسل به هیچوجه شباهتى با شرک ندارد.
2 - بعضى اصرار دارند که میان حیات و وفات پیامبر و امامان فرق بگذارند ، در حالى که گذشته از روایات فوق که بسیارى از آنها مربوط به بعد از وفات است ، از نظر یک مسلمان ، پیامبران و صلحاء بعد از مرگ حیات برزخى دارند، حیاتى وسیعتر از عالم دنیا همانطور که قرآن درباره شهداء به آن تصریح کرده است و میگوید آنها را مردگان فرض نکنید آنها زندگانند
3 - بعضى نیز اصرار دارند که میان تقاضاى دعاء از پیامبر، و بیان سوگند دادن خدا به مقام او، فرق بگذارند، تقاضاى دعا را مجاز و غیر آن را ممنوع بشمارند در حالى که هیچگونه فرق منطقى میان این دو دیده نمى شود.
4 - بعضى از نویسندگان و دانشمندان اهل تسنن مخصوصا وهابیها
با لجاجت خاصى کوشش دارند تمام احادیثى که در زمینه توسل وارد شده است تضعیف کنند و یا با اشکالات واهى و بى اساس آنها را به دست فراموشى بسپارند، آنها در این زمینه چنان بحث مى کنند که هر ناظر بیطرفى احساس میکند که قبلا عقیده اى براى خود انتخاب کرده ، سپس مى خواهند عقیده خود را به روایات اسلامى تحمیل کنند، و هر چه مخالف آن بود به نوعى از سر راه خود کنار بزنند، در حالى که یک محقق هرگز نمى تواند چنین بحثهاى غیر منطقى و تعصب آمیزى را بپذیرد.
5 - همانطور که گفتیم روایات توسل به حد تواتر رسیده یعنى به قدرى زیاد است که ما را از بررسى اسناد آن بى نیاز مى سازد، علاوه بر این در میان آنها روایت صحیح نیز فراوان است با این حال جائى براى خرده گیرى در پاره اى از اسناد آنها باقى نمى ماند.
6 - از آنچه گفتیم روشن میشود که روایاتى که در ذیل این آیه وارد شده و میگوید: پیغمبر به مردم میفرمود: از خداوند براى من وسیله بخواهید و یا آنچه در کافى از على (علیه السلام ) نقل شده که وسیله بالاترین مقامى است که در بهشت قرار دارد، با آنچه در تفسیر آیه گفتیم هیچگونه منافاتى ندارد زیرا همانطور که مکرر اشاره کردیم وسیله هر گونه تقرب به پروردگار را شامل میشود و تقرب پیامبر به خدا و بالاترین درجهاى که در بهشت وجود دارد یکى از مصداقهاى آن است .
آیه و ترجمه:


إ ن الذین کفروا لو أ ن لهم ما فى الا رض جمیعا و مثله معه لیفتدوا به من عذاب یوم القیمة ما تقبل منهم و لهم عذاب أ لیم (36)
یریدون أ ن یخرجوا من النار و ما هم بخرجین منها و لهم عذاب مقیم (37)


ترجمه :
36 - کسانى که کافر شدند اگر تمام آنچه که روى زمین قرار دارد و همانند آن ، مال آنها باشد و آنها را براى نجات از مجازات روز قیامت بدهند، از آنان پذیرفته نخواهد شد، و مجازات دردناکى خواهند داشت .
37 - آنها پیوسته میخواهند از آتش خارج شوند ولى نمى توانند خارج شوند و براى آنها مجازات پایدارى است .
تفسیر :
در تعقیب آیه گذشته که به مؤ منان دستور تقوا و جهاد و تهیه وسیله مى داد در این دو آیه به عنوان بیان علت دستور سابق به سرنوشت افراد بیایمان و آلوده اشاره کرده ، مى فرماید: افرادى که کافر شدند اگر تمام آنچه روى زمین است و همانند آن را داشته باشند تا براى نجات از مجازات روز قیامت بدهند از آنها پذیرفته نخواهد شد و عذاب دردناکى خواهند داشت .
(ان الذین کفروا لوان لهم ما فى الارض جمیعا و مثله معه لیفتدوا به من عذاب یوم القیامة ما تقبل منهم و لهم عذاب الیم .
مضمون این آیه در سوره رعد آیه 47 نیز آمده است و این نهایت تاکید را در مسئله مجازاتهاى الهى مى رساند که با هیچ سرمایه و قدرتى از سرمایه ها و قدرتها نمى توان از آن رهائى جست هر چند تمام سرمایه هاى روى زمین یا
بیش از آن باشد، تنها در پرتو ایمان و تقوا و جهاد و عمل مى توان رهائى یافت .
سپس به دوام این کیفر اشاره کرده ، مى گوید: آنها پیوسته مى خواهند از آتش دوزخ خارج شوند ولى توانائى بر آن را ندارند و کیفر آنها ثابت و برقرار خواهد بود.
(یریدون ان یخرجوا من النار و ما هم بخارجین منها و لهم عذاب مقیم ).
درباره مجازات دائمى و خلود کفار در دوزخ در ذیل آیه 108 سوره هود به خواست خدا بحث خواهد شد.
آیه و ترجمه:


و السارق و السارقة فاقطعوا أ یدیهما جزاء بما کسبا نکلا من الله و الله عزیز حکیم (38)
فمن تاب من بعد ظلمه و أ صلح فإ ن الله یتوب علیه إ ن الله غفور رحیم (39)
أ لم تعلم أ ن الله له ملک السموت و الا رض یعذب من یشاء و یغفر لمن یشاء و الله على کل شى ء قدیر (40)


ترجمه :
38 - دست مرد دزد و زن دزد را به کیفر عملى که انجام داده اند به عنوان یک مجازات الهى قطع کنید، و خداوند توانا و حکیم است .
39 - اما آن کس که پس از ستم کردن ، توبه و جبران نماید خداوند توبه او را مى پذیرد زیرا خداوند آمرزنده و مهربان است .
40 - آیا نمى دانى که خداوند مالک و حکمران آسمانها و زمین است ! هر کس را بخواهد (و شایسته ببیند) مجازات مى کند و هر کس ‍ را بخواهد (و شایسته بداند) مى بخشد و خداوند بر هر چیزى قادر است .
تفسیر :
مجازات دزدان
در چند آیه قبل احکام محارب یعنى کسى که با تهدید به اسلحه آشکارا متعرض جان و مال و نوامیس مردم مى شود بیان شد، در این آیات ، به همین تناسب ، حکم دزد یعنى کسى که بطور پنهانى و مخفیانه اموال مردم را مى برد بیان گردیده است :
نخست مى فرماید: دست مرد و زن سارق را قطع کنید.
(و السارق و السارقة فاقطعوا ایدیهما).
در اینجا مرد دزد بر زن دزد مقدم داشته شده در حالى که در آیه حد زنا کار، زن زاینه بر مرد زانى مقدم ذکر شده است ، این تفاوت شاید به خاطر آن باشد که در مورد دزدى عامل اصلى بیشتر مردانند و در مورد ارتکاب زنا عامل و محرک مهمتر زنان بیبند و بار!.
سپس مى گوید: این کیفرى است در برابر اعمالى که انجام داده اند و مجازاتى است از طرف خداوند.
(جزاء بما کسبا نکالا من الله ).
در حقیقت در این جمله اشاره به آن است که اولا - این کیفر نتیجه کار خودشان است و چیزى است که براى خود خریده اند و ثانیا - هدف از آن پیشگیرى و بازگشت به حق و عدالت است (زیرا نکال به معنى مجازاتى است که به منظور پیشگیرى و ترک گناه انجام مى شود - این کلمه در اصل به معنى لجام و افسار است و سپس به هر کارى که جلوگیرى از انحراف کند گفته شده است ) و در پایان آیه براى رفع این توهم که مجازات مزبور عادلانه
نیست مى فرماید: خداوند هم توانا و قدرتمند است ، بنابراین دلیلى ندارد که از کسى انتقام بگیرد و هم حکیم است بنابراین دلیلى ندارد که کسى را بى حساب مجازات کند (و الله عزیز حکیم ).
در آیه بعد راه بازگشت را به روى آنها گشوده و مى فرماید: کسى که بعد از این ستم توبه کند و در مقام اصلاح و جبران برآید خداوند او را خواهد بخشید زیرا خداوند آمرزنده مهربان است .
(فمن تاب من بعد ظلمه و اصلح فان الله یتوب علیه ان الله غفور رحیم ).
آیا به وسیله توبه تنها گناه او بخشوده مى شود و یا اینکه حد سرقت (بریدن دست ) نیز ساقط خواهد شد! معروف در میان فقهاى ما این است که : اگر قبل از ثبوت سرقت در دادگاه اسلامى توبه کند حد سرقت نیز از او برداشته مى شود، ولى هنگامى که از طریق دو شاهد عادل ، جرم او ثابت شد با توبه از بین نمى رود. در حقیقت توبه حقیقى که در آیه به آن اشاره شده آن است که قبل از ثبوت حکم در محکمه انجام گیرد، و گرنه هر سارقى هنگامى که خود را در معرض مجازات دید اظهار توبه خواهد نمود و موردى براى اجراى حق باقى نخواهد ماند و به تعبیر دیگر توبه اختیارى آن است که قبل از ثبوت جرم در دادگاه انجام گیرد، و گرنه توبه اضطرارى همانند توبه اى که به هنگام مشاهده عذاب الهى و یا آثار مرگ صورت مى گیرد ارزشى ندارد، و به دنبال حکم توبه سارقان روى سخن را به پیامبر بزرگ اسلام کرده ، مى فرماید: آیا نمى دانى که خداوند مالک آسمان و زمین است و هر گونه صلاح بداند در آنها تصرف مى کند، هر کس را که شایسته مجازات بداند مجازات ، و هر کس را که شایسته بخشش ببیند مى بخشد و او بر هر چیز توانا است .
(ا لم تعلم ان الله له ملک السموات و الارض یعذب من یشاء و یغفر لمن یشاء و الله على کل شى قدیر).
در اینجا به چند نکته مهم باید توجه داشت :
الف - شرائط مجازات سارق .
قرآن در این حکم همانند سائر احکام ریشه مطلب را بیان کرده و شرح آن به سنت پیامبر واگذار شده است ، آنچه از مجموع روایات اسلامى استفاده مى شود این است که اجراى این حد اسلامى (بریدن دست ) شرائط زیادى دارد که بدون آن اقدام به این کار جائز نیست از جمله اینکه :
1 - متاعى که سرقت شده باید حداقل یک ربع دینار باشد.
2 - از جاى محفوظى مانند خانه و مغازه و جیبهاى داخلى سرقت شود.
3 - در قحط سالى که مردم گرسنه اند و راه به جائى ندارند نباشد.
4 - سارق عاقل و بالغ باشد، و در حال اختیار دست به این کار بزند.
5 - سرقت پدر از مال فرزند، یا سرقت شریک از مال مورد شرکت این حکم را ندارد.
6 - سرقت میوه از درختان باغ را نیز از این حکم استثناء کرده اند.
7 - کلیه مواردى که احتمال اشتباهى براى سارق در میان باشد که مال خود را به مال دیگرى احتمالا اشتباه کرده است از این حکم مستثنى است .
و پاره اى از شرائط دیگر که شرح آن در کتب فقهى آمده است . اشتباه نشود منظور از ذکر شرائط بالا این نیست که سرقت تنها در صورت اجتماع این شرائط حرام است ، بلکه منظور این است که اجراى حد مزبور، مخصوص اینجا است و گرنه سرقت به هر شکل به هر صورت ، و به هر اندازه و هر کیفیت در اسلام حرام است .
ب - اندازه قطع دست سارق .
معروف در میان فقهاى ما با استفاده از روایات اهل بیت (علیهمالسلام ) این است
که تنها چهار انگشت از دست راست بریده مى شود، نه بیشتر، اگر چه فقهاى اهل تسنن بیش از آن گفته اند.
ج - آیا این مجازات اسلامى خشونت آمیز است !
بارها این ایراد از طرف مخالفان اسلام و یا پاره اى از مسلمانان کم اطلاع شده است که این مجازات اسلامى بسیار شدید به نظر مى رسد و اگر بنا بشود این حکم در دنیاى امروز عمل شود باید بسیارى از دستها را ببرند، به علاوه اجراى این حکم سبب مى شود که یک نفر گذشته از اینکه عضو حساسى از بدن خود را از دست دهد تا پایان عمر انگشت نما باشد.
در پاسخ این ایراد باید به این حقیقت توجه داشت که :
اولا - همانطور که در شرائط این حکم گفتیم هر سارقى مشمول آن نخواهد شد بلکه تنها یک دسته از سارقان خطرناک هستند که رسما مشمول آن مى شوند.
ثانیا - با توجه به اینکه راه اثبات جرم در اسلام شرائط خاصى دارد این موضوع باز هم تقلیل پیدا مى کند.
ثالثا - بسیارى از ایرادهائى که افراد کم اطلاع بر قوانین اسلام مى کنند به خاطر آن است که یک حکم را به طور مستقل و منهاى تمام احکام دیگر مورد بررسى قرار مى دهند، یعنى به عبارت دیگر آن حکم را در یک جامعه صددرصد غیر اسلامى فرض مى کنند، ولى اگر توجه داشته باشیم که اسلام تنها این یک حکم نیست بلکه مجموعه احکامى است که پیاده شدن آن در یک اجتماع سبب اجراى عدالت اجتماعى ، و مبارزه با فقر، و تعلیم و تربیت صحیح ، و آموزش و پرورش کافى ، آگاهى و بیدارى و تقوا مى گردد، روشن مى شود که مشمولان این حکم چه اندازه کم خواهند بود اشتباه نشود، منظور این نیست که در جوامع امروز این حکم نباید اجراء شود بلکه منظور این است که هنگام داورى و قضاوت باید تمام این جوانب را در نظر گرفت .
خلاصه حکومت اسلامى موظف است که براى تمام افراد ملت خود نیازمندیهاى اولى زندگى را فراهم سازد، و به آنها آموزش لازم دهد، و از نظر اخلاقى نیز تربیت کند، بدیهى است در چنان محیطى افراد مختلف بسیار کم خواهند شد.
رابعا- اگر ملاحظه مى کنیم امروز دزدى فراوان است به خاطر آن است که چنین حکمى اجراء نمى شود و لذا در محیطهائى که این حکم اسلامى اجراء مى گردد (مانند محیط عربستان سعودى که تا سالهاى اخیر این حکم در آن اجراء مى شد) امنیت فوق العاده اى از نظر مالى در همه جا حکمفرما بود. بسیارى از زائران خانه خدا با چشم خود چمدانها یا کیفهاى پول را در کوچه و خیابانهاى حجاز دیده اند که هیچکس جرئت دست زدن به آن را ندارد تا اینکه مامورین اداره جمع آورى گمشدهها بیایند و آن را به اداره مزبور ببرند و صاحبش بیاید و نشانه دهد و بگیرد. غالب مغازهها در شبها در و پیکرى ندارند و در عین حال کسى هم دست به سرقت نمى زند.
جالب اینکه این حکم اسلامى با اینکه قرنها اجراء مى شد و در پناه آن مسلمانان آغاز اسلام در امنیت و رفاه مى زیستند در مورد تعداد بسیار کمى از افراد که از چند نفر تجاوز نمى کرد این حکم در طى چند قرن اجراء گردید.
آیا بریدن چند دست خطا کار براى امنیت چند قرن یک ملت قیمت گزافى است
که پرداخت مى شود!
د - بعضى اشکال مى کنند.
که اجراى این حد در مورد سارق به خاطر یک ربع دینار منافات با آنهمه احترامى که اسلام براى جان مسلمان و حفظ او از هر گونه گزند قائل شده
ندارد، تا آنجا که دیه بریدن چهار انگشت یک انسان مبلغ گزافى تعیین شده است .
اتفاقا همین سؤ ال - به طورى که از بعضى از تواریخ بر مى آید - از عالم بزرگ اسلام ، علم الهدى مرحوم سید مرتضى ، در حدود یک هزار سال قبل شد، سؤ ال کننده موضوع سؤ ال خود را طى شعرى به شرح ذیل مطرح کرد:
ید بخمس مئین عسجد ودیت ما بالها قطعت فى ربع دینار!
یعنى : دستى که دیه آن پانصد دینار است .
چرا به خاطر یک ربع دینار بریده مى شود!
سید مرتضى در جواب او این شعر را سرود:
عز الامانة اغلاها و ارخصها ذل الخیانة فافهم حکمة البارى
یعنى عزت امانت آن دست را گرانقیمت کرد.
و ذلت خیانت بهاى آن را پائین آورد، فلسفه حکم خدا را بدان .
آیه و ترجمه:


یأ یها الرسول لا یحزنک الذین یسرعون فى الکفر من الذین قالوا ءامنا بأ فوههم و لم تؤ من قلوبهم و من الذین هادوا سمعون للکذب سمعون لقوم ءاخرین لم یأ توک یحرفون الکلم من بعد مواضعه یقولون إ ن أ وتیتم هذا فخذوه و إ ن لم تؤ توه فاحذروا و من یرد الله فتنته فلن تملک له من الله شیا أ ولئک الذین لم یرد الله أ ن یطهر قلوبهم لهم فى الدنیا خزى و لهم فى الاخرة عذاب عظیم (41)
سمعون للکذب أ کلون للسحت فإ ن جاءوک فاحکم بینهم أ و أ عرض عنهم و إ ن تعرض عنهم فلن یضروک شیا و إ ن حکمت فاحکم بینهم بالقسط إ ن الله یحب المقسطین (42)


ترجمه :
41 - اى فرستاده (خدا) آنها که با زبان مى گویند ایمان آورده ایم و قلب آنها ایمان نیاورده و در مسیر کفر بر یکدیگر سبقت مى جویند تو را اندوهگین نکنند و (همچنین ) از یهودیان (که این راه را مى پیمایند) آنها زیاد به سخنان تو گوش مى دهند تا دستاویزى براى تکذیب تو بیابند، آنها جاسوسان جمعیت دیگرى هستند که خود آنها نزد تو نیامده اند، آنها سخنان را از محل خود تحریف مى کنند، و مى گویند اگر این را (که ما مى خواهیم ) به شما دادند (و محمد بر طبق خواسته شما داورى کرد) بپذیرید و الا دورى کنید (و عمل ننمائید) و کسى را که خدا (بر اثر گناهان پى در پى ) بخواهد مجازات کند قادر به دفاع از او نیستى ، آنها کسانى هستند که خدا نخواسته دلهایشان را پاک کند، در دنیا رسوائى و در آخرت مجازات بزرگ نصیب آنان خواهد شد.
42 - آنها بسیار به سخنان تو گوش مى دهند تا آنرا تکذیب کنند، مال حرام فراوان مى خورند اگر نزد تو آمدند در میان آنان داورى کن یا (اگر صلاح بود) آنها را بحال خود واگذار و اگر از آنها صرف نظر کنى به تو زیان نمى رسانند و اگر میان آنها داورى کنى با عدالت داورى کن که خدا عادلان را دوست دارد
شان نزول :
در شان نزول این آیه ، روایات متعددى وارد شده که از همه روشنتر، روایتى است که از امام باقر (علیه السلام ) در این زمینه نقل گردیده که خلاصه اش چنین است :
یکى از اشراف یهود خیبر که داراى همسر بود، با زن شوهردارى که او هم از خانواده هاى سرشناس خیبر محسوب مى شد عمل منافى عفت انجام داد، یهودیان از اجراى حکم تورات (سنگسار کردن ) در مورد آنها ناراحت بودند، و به دنبال راه حلى مى گشتند که آن دو را از حکم مزبور معاف سازد در عین حال پایبند بودن خود را به احکام الهى نشان دهند، این بود که به هم مسلکان خود در مدینه پیغام فرستادند که حکم این حادثه را از پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بپرسند (تا اگر در اسلام حکم سبکترى بود آن را انتخاب کنند و در غیر این صورت آنرا نیز بدست فراموشى بسپارند و شاید از این طریق مى خواستند توجه پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را نیز به خود جلب کنند و خود را دوست مسلمانان معرفى نمایند) به همین جهت جمعى از بزرگان یهود مدینه به خدمت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) شتافتند، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: آیا هر چه حکم کنم مى پذیرید! آنها گفتند: بخاطر همین نزد تو آمده ایم !
در این موقع حکم سنگباران کردن کسانى که مرتکب زناى محصنه مى شوند نازل گردید ولى آنها از پذیرفتن این حکم (به عذر اینکه در مذهب آنها چنین حکمى نیامده شانه خالى کردند!) پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) اضافه کرد، این همان حکمى است که در تورات شما نیز آمده آیا موافقید که یکى از شما را به داورى بطلبم و هر چه او از زبان تورات نقل کرد بپذیرید، گفتند: آرى .
پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) گفت : ابن صوریا که در فدک زندگى مى کند چگونه عالمى
است ! گفتند: او از همه یهود به تورات آشناتر است ، به دنبال او فرستادند و هنگامى که نزد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمد به او فرمود: ترا به خداوند یکتائى که تورات را بر موسى (علیه السلام ) نازل کرد و دریا را براى نجات شما شکافت و دشمن شما فرعون را غرق نمود و در بیابان شما را از مواهب خود بهرهمند ساخت سوگند مى دهم بگو آیا حکم سنگباران کردن در چنین موردى در تورات بر شما نازل شده است یا نه !
او در پاسخ گفت : سوگندى به من دادى که ناچارم بگویم آرى چنین حکمى در تورات آمده است .
پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) گفت : چرا از اجراى این حکم سرپیچى مى کنید!
او در جواب گفت : حقیقت این است که ما در گذشته این حد را درباره افراد عادى اجرا مى کردیم ولى در مورد ثروتمندان و اشراف خوددارى مى نمودیم ، این بود که گناه مزبور در طبقات مرفه جامعه ما رواج یافت تا اینکه پسر عموى یکى از روساى ما مرتکب این عمل زشت شد، و طبق معمول از مجازات او صرفنظر کردند، در همین اثنا یک فرد عادى مرتکب این کار گردید، هنگامى که مى خواستند او را سنگباران کنند، خویشان او اعتراض کردند و گفتند: اگر بنا هست این حکم اجرا بشود باید در مورد هر دو اجرا بشود به همین جهت ما نشستیم و قانونى سبکتر از قانون سنگسار کردن تصویب نمودیم و آن این بود که به هر یک چهل تازیانه بزنیم و روى آنها را سیاه کرده و وارونه سوار مرکب کنیم و در کوچه و بازار بگردانیم !
در این هنگام پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دستور داد که آن مرد و زن را در مقابل مسجد سنگسار کنند.
و فرمود: خدایا من نخستین کسى هستم که حکم ترا زنده نمودم بعد از
آنکه یهود آن را از بین بردند.
در این هنگام آیات فوق نازل شد و جریان مزبور را به طور فشرده بیان کرد.
تفسیر :
داورى میان دوست و دشمن
از این آیه و چند آیه بعد از آن استفاده مى شود که قضات اسلام حق دارند با شرایط خاصى درباره جرائم و جنایات غیر مسلمانان نیز قضاوت کنند که شرح آن طى این آیات بیان خواهد شد.
آیه فوق با خطاب یا ایها الرسول (اى فرستاده !) آغاز شده این تعبیر تنها در دو جاى قرآن دیده مى شود یکى در اینجا و دیگرى در آیه 67 همین سوره که مساله ولایت و خلافت مطرح است مى باشد، گویا به خاطر اهمیت موضوع و ترس و واهمه اى که از دشمن در کار بوده مى خواهد حس مسئولیت را در پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بیشتر تحریک کند و اراده او را تقویت نماید که تو صاحب رسالتى آنهم رسالتى از طرف ما، بنابراین باید در بیان حکم استقامت بخرج دهى .
سپس به دلدارى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به عنوان مقدمه اى براى حکم بعد پرداخته و مى فرماید: آنها که با زبان ، مدعى ایمانند و قلب آنها هرگز ایمان نیاورده و در کفر بر یکدیگر سبقت مى جویند هرگز نباید مایه اندوه تو شوند (زیرا این وضع تازگى ندارد).
(لا یحزنک الذین یسارعون فى الکفر من الذین قالوا آمنا بافواههم و لم تؤ من قلوبهم ).
بعضى معتقدند تعبیر یسارعون فى الکفر با تعبیر یسارعون الى الکفر
تفاوت دارد زیرا جمله اول درباره کسانى گفته مى شود که کافرند و در درون کفر غوطه ور، و براى رسیدن به مرحله نهائى کفر بر یکدیگر سبقت مى جویند، ولى جمله دوم درباره کسانى گفته مى شود که در خارج از محدوده کفر به سوى آن در حرکتند و بر یکدیگر سبقت مى گیرند.
بعد از ذکر کارشکنیهاى منافقان و دشمنان داخلى به وضع دشمنان خارجى و یهود پرداخته و مى گوید: همچنین کسانى که از یهود نیز این مسیر را مى پیمایند نباید مایه اندوه تو شوند (و من الذین هادوا).
بعد اشاره به پاره اى از اعمال نفاق آلود آنان کرده ، مى گوید: آنها زیاد به سخنان تو گوش مى دهند اما این گوش دادن براى درک اطاعت نیست بلکه براى این است که دستاویزى براى تکذیب و افترا بر تو پیدا کنند (سماعون للکذب ).
این جمله تفسیر دیگرى نیز دارد، آنها به دروغهاى پیشوایان خود فراوان گوش مى دهند. ولى حاضر به پذیرش سخن حق نیستند.
صفت دیگر آنها این است که نه تنها براى دروغ بستن به مجلس شما حاضر مى شوند بلکه در عین حال جاسوسهاى دیگران که نزد تو نیامده اند نیز مى باشند.
(سماعون لقوم آخرین لم یاتوک ).
و به تفسیر دیگر آنها گوش بر فرمان جمعیت خودشان دارند و دستورشان این است که اگر از تو حکمى موافق میل خود بشنوند بپذیرند و اگر بر خلاف میلشان بود مخالفت کنند، بنابراین اینها مطیع و شنواى فرمان بزرگان خود هستند نه فرمان تو، در چنین حالى مخالفت آنها نباید مایه اندوه تو گردد،
زیرا از آغاز به قصد پذیرش حق نزد تو نیامدند.
دیگر از صفات آنها این است که سخنان خدا را تحریف مى کنند (خواه تحریف لفظى و یا تحریف معنوى ) هر حکمى را بر خلاف منافع و هوسهاى خود تشخیص دهند آن را توجیه و تفسیر و یا بکلى رد مى کنند.
(یحرفون الکلم من بعد مواضعه ).
عجبتر اینکه آنها پیش از آنکه نزد تو بیایند تصمیم خود را گرفته اند، بزرگان آنها به آنان دستور داده اند که اگر محمد حکمى موافق خواست ما گفت بپذیرید و اگر بر خلاف خواست ما بود از آن دورى کنید.
(یقولون ان اوتیتم هذا فخذوه و ان لم تؤ توه فاحذروا).
اینها چنان در گمراهى فرو رفته اند و افکارشان بقدرى متحجر شده که بدون هر گونه اندیشه و مطالعه آنچه را که بر خلاف مطالب تحریف شده آنان باشد رد مى کنند، و به این ترتیب امیدى به هدایت آنها نیست ، و خدا مى خواهد به این وسیله آنها را مجازات کرده و رسوا کند (و کسى که خدا اراده مجازات و رسوائى او را کرده است هرگز تو قادر بر دفاع از او نیستى ).
(و من یرد الله فتنته فلن تملک له من الله شیئا).
آنها بقدرى آلوده اند که قابل شستشو نمى باشند بهمین دلیل (آنها کسانى هستند که خدا نمى خواهد قلب آنها را شستشو دهد).
(اولئک الذین لم یرد الله ان یطهر قلوبهم ).
زیرا کار خدا همیشه آمیخته با حکمت است و آنها که با اراده و خواست خود یک عمر کجروى کرده اند و به نفاق و دروغ و مخالفت با حق و حقیقت و تحریف قوانین الهى آلوده بوده اند، بازگشت آنها عادتا ممکن نیست ، و در پایان آیه مى فرماید: (آنها هم در این دنیا رسوا و خوار خواهند شد و هم
در آخرت کیفر عظیمى خواهند داشت .
(لهم فى الدنیا خزى و لهم فى الاخرة عذاب عظیم ).
در آیه دوم بار دیگر قرآن تاکید میکند که آنها گوش شنوا براى شنیدن سخنان تو و تکذیب آن دارند (و یا گوش شنوائى براى شنیدن دروغهاى بزرگانشان دارند).
(سماعون للکذب ).
این جمله به عنوان تاکید و اثبات این صفت زشت براى آنها تکرار شده است .
علاوه بر این آنها زیاد اموال حرام و ناحق و رشوه مى خورند.
(اکالون للسحت ).


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت