تفسیرنمونه سوره نسا (قسمت11)

ولى با اینهمه براى اینکه آنها به راه باز گردند و از مرکب لجاجت و عناد فرود آیند، ما آنها را بخشیدیم و به موسى برترى و حکومت آشکارى دادیم ، و بساط رسواى سامرى و گوساله پرستان را برچیدیم .
(فعفونا عن ذلک و آتینا موسى سلطانا مبینا).
باز آنها از خواب غفلت بیدار نشدند و از مرکب غرور پائین نیامدند، به همین جهت ما کوه طور را بر بالاى سر آنها به حرکت در آوردیم ، و در همان حال از آنها پیمان گرفتیم و به آنها گفتیم که به عنوان توبه از گناهانتان از در بیت المقدس با خضوع و خشوع وارد شوید، و نیز به آنها تاکید کردیم که در روز شنبه دست از کسب و کار بکشید و راه تعدى و تجاوز را پیش نگیرید و از ماهیان دریا که در آن روز صیدش حرام بود استفاده نکنید و در برابر همه اینها پیمان شدید از آنان گرفتیم اما آنها به هیچیک از این پیمانهاى مؤ کد وفا نکردند!
(و رفعنا فوقهم الطور بمیثاقهم و قلنا لهم ادخلوا الباب سجدا و قلنا لهم لا تعدوا فى السبت و اخذنا منهم میثاقا غلیظا).
آیا این جمعیت با این سوابق تاریک در این تقاضائى که از تو دارند صادق و راستگو هستند!! اگر آنها راست مى گویند چرا صریح کتب آسمانى خود را درباره نشانه هاى آخرین پیامبر عمل نمى کنند و چرا این همه نشانه هاى روشن تو را نادیده مى گیرند.
در اینجا ذکر دو نکته لازم به نظر مى رسد: نخست اینکه اگر گفته شود این اعمال مربوط به پیشینیان یهود بوده است چه ارتباطى به یهودیان معاصر پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دارد!
در پاسخ باید گفت آنها هیچگاه نسبت به اعمال نیاکان خود معترض نبودند، بلکه نسبت به آن نظر موافق نشان مى دادند، و لذا همگى در یک صف قرار گرفتند.
دیگر اینکه آنچه در شان نزول آیات فوق آمده که یهودیان مدعى بودند تورات یکجا نازل شده است مطلب مسلمى نیست شاید چیزى که باعث این توهم شده این است که فرمانهاى دهگانه (وصایاى عشر) یکجا بر موسى در الواحى نازل شد و اما در مورد سایر دستورهاى تورات دلیلى بر اینکه یکجا نازل شده باشد در دست نداریم .
آیه و ترجمه:


فبما نقضهم میثقهم و کفرهم بایات الله و قتلیهم الا نبیاء بغیر حق و قولهم قلوبنا غلف بل طبع الله علیها بکفرهم فلا یؤ منون إ لا قلیلا (155)
و بکفرهم و قولهم على مریم بهتانا عظیما (156)
و قولهم إ نا قتلنا المسیح عیسى ابن مریم رسول الله و ما قتلوه و ما صلبوه و لکن شبه لهم و إ ن الذین اختلفوا فیه لفى شک منه ما لهم به من علم إ لا اتباع الظن و ما قتلوه یقینا (157)
بل رفعه الله الیه و کان الله عزیزا حکیما (158)


ترجمه :
155 - آنها بخاطر اینکه پیمانشان را شکستند و آیات خدا را انکار کردند و پیامبران را به ناحق کشتند و بخاطر اینکه (از روى استهزاء) مى گفتند بر دلهاى ما پرده افکنده شده (و سخنان پیامبران را درک نمى کنیم مطرود درگاه خدا شدند) آرى خداوند به علت کفرشان بر دلهاى آنها مهر زده و لذا جز عده کمى ایمان نمى آورند (آنها که راه حق مى پویند و سر لجاج ندارند).
156 - و (نیز) بخاطر کفرشان و تهمت بزرگى که بر مریم زدند.
157 - و گفتارشان که ما مسیح عیسى بن مریم پیامبر خدا را کشتیم در حالى که نه او را کشتند و نه بدار آویختند لکن امر بر آنها مشتبه شد و کسانى که در مورد (قتل ) او اختلاف کردند از آن در شک هستند و علم به آن ندارند و تنها از گمان پیروى مى کنند و قطعا او را نکشتند.
158 - بلکه خدا او را به سوى خود برد و خداوند توانا و حکیم است .
تفسیر :
گوشه دیگرى از خلافکاریهاى یهود
در این آیات به قسمتهاى دیگرى از خلافکاریهاى بنى اسرائیل و کارشکنیها و عداوتها و دشمنیهاى آنها با پیامبران خدا اشاره شده است .
در آیه نخست ، به پیمان شکنى و کفر جمعى از آنها و قتل پیامبران بدست آنان اشاره کرده چنین مى فرماید: (ما آنها را به خاطر پیمان شکنى ، از رحمت خود دور ساختیم یا قسمتى از نعمتهاى پاکیزه را بر آنان تحریم نمودیم .)
(فبما نقضهم میثاقهم ...)
آنها بدنبال این پیمان شکنى ، آیات پروردگار را انکار کردند و راه مخالفت پیش گرفتند (و کفرهم بایات الله ).
و به این نیز قناعت نکردند، بلکه دست به جنایت بزرگ دیگرى که قتل و کشتن راهنمایان و هادیان راه حق یعنى پیامبران بوده باشد، زدند و بدون هیچ مجوزى آنها را از بین بردند.
(و قتلهم الانبیاء بغیر حق ).
آنها بقدرى در اعمال خلاف جسور و بى باک بودند که گفتار پیامبران را بباد استهزاء مى گرفتند و صریحا به آنها مى گفتند: (بر دلهاى ما پرده افکنده شده که مانع شنیدن و پذیرش دعوت شما است !)
(و قولهم قلوبنا غلف ).
در اینجا قرآن اضافه مى کند (آرى دلهاى آنها به کلى مهر شده و هیچگونه حقى در آن نفوذ نمى کند ولى عامل آن کفر و بى ایمانى ، خود آنها هستند و به همین دلیل جز افراد کمى که خود را از این گونه لجاجتها بر کنار داشته اند ایمان نمى آورند.
(بل طبع الله علیها بکفر هم فلا یؤ منون الا قلیلا).
خلافکاریهاى آنان منحصر به اینها نیست ، آنها در راه کفر آنچنان سریع تاختند که به مریم پاکدامن ، مادر پیامبر بزرگ خدا که بفرمان الهى بدون همسر باردار شده بود تهمت بزرگى زدند.
(و بکفرهم و قولهم على مریم بهتانا عظیما)
حتى آنها به کشتن پیامبران افتخار مى کردند (و مى گفتند ما مسیح عیسى بن مریم رسول خدا را کشته ایم ).
(و قولهم انا قتلنا المسیح عیسى ابن مریم رسول الله ).
و شاید تعبیر به رسول الله را در مورد مسیح از روى استهزاء و سخریه مى گفتند.
در حالى که در این ادعاى خود نیز کاذب بودند، (آنها هرگز مسیح را نکشتند و نه بدار آویختند، بلکه دیگرى را که شباهت به او داشت اشتباها به دار زدند).
(و ما قتلوه و ما صلبوه و لکن شبه لهم )
سپس قرآن مى گوید: (آنها که درباره مسیح اختلاف کردند، خودشان در شک بودند و هیچ یک به گفته خود ایمان نداشتند و تنها از تخمین و گمان پیروى مى کردند.)
(و ان الذین اختلفوا فیه لفى شک منه مالهم به من علم الا اتباع الظن )
درباره اینکه آنها در مورد چه چیز اختلاف کردند در میان مفسران گفتگو است احتمال دارد که این اختلاف مربوط به اصل موقعیت و مقام مسیح (علیه السلام ) بوده که جمعى از مسیحیان او را فرزند خدا و بعضى به عکس همانند یهود او را اصلا پیامبر نمى دانستند و همگى در اشتباه بودند.
و نیز ممکن است اختلاف در چگونگى قتل او باشد که بعضى مدعى کشتن او بودند و بعضى مى گفتند کشته نشده ، و هیچیک به گفته خود اطمینان نداشتند.
یا اینکه مدعیان قتل مسیح (علیه السلام ) به خاطر عدم آشنائى به او، در شک بودند که آنکس را که کشتند خود مسیح بوده یا دیگرى به جاى او.
آنگاه قرآن به عنوان تاکید مطلب مى گوید: (قطعا او را نکشتند بلکه خداوند او را بسوى خود برد و خداوند قادر و حکیم است .)
(و ما قتلوه یقینا بل رفعه الله الیه و کان الله عزیزا حکیما)
مسیح کشته نشد - افسانه صلیب
قرآن در آیه فوق مى گوید: (مسیح نه کشته شد و نه بدار رفت بلکه امر بر آنها مشتبه گردید و پنداشتند او را بدار زده اند و یقینا او را نکشتند)!
ولى اناجیل چهارگانه کنونى همگى مساله مصلوب شدن (بدار آویخته شدن ) مسیح (علیه السلام ) و کشته شدن او را ذکر کرده اند، و این موضوع در فصول آخر هر چهار انجیل .
(متى - لوقا - مرقص - یوحنا)
مشروحا بیان گردیده ، و اعتقاد عمومى مسیحیان امروز نیز بر این مساله استوار است .
بلکه به یک معنى مساله قتل و مصلوب شدن مسیح ، یکى از مهمترین مسائل زیربناى آئین مسیحیت کنونى را تشکیل مى دهد، چه اینکه مى دانیم مسیحیان
کنونى مسیح (علیه السلام ) را پیامبرى که براى هدایت و تربیت و ارشاد خلق آمده باشد نمى دانند، بلکه او را (فرزند خدا)! و (یکى از خدایان سه گانه )! مى دانند که هدف اصلى آمدن او به این جهان فدا شدن و باز خرید گناهان بشر بوده است ، مى گویند: او آمده تا قربانى گناهان ما شود، او بدار آویخته و کشته شد، تا گناهان بشر را بشوید و جهانیان را از مجازات نجات دهد، بنابراین راه نجات را منحصرا در پیوند با مسیح و اعتقاد به این موضوع مى دانند!
به همین دلیل گاهى مسیحیت را مذهب (نجات ) یا (فداء) مى نامند و مسیح را (ناجى ) و (فادى ) لقب مى دهند، و اینکه مى بینیم مسیحیان روى مساله صلیب فوق العاده تکیه مى کنند و شعارشان (صلیب ) است از همین نقطه نظر مى باشد.
این بود خلاصه اى از عقیده مسیحیان درباره سرنوشت حضرت مسیح (علیه السلام ).
ولى هیچیک از مسلمانان در بطلان این عقیده تردید ندارند، زیرا:
اولا: مسیح (علیه السلام ) پیامبرى همچون سایر پیامبران خدا بود، نه خدا بود و نه فرزند خدا، خداوند یکتا و یگانه است و شبیه و نظیر و مثل و مانند و همسر و فرزند ندارد.
ثانیا: (فداء) و قربانى گناهان دیگران شدن مطلبى کاملا غیرمنطقى است هر کس در گرو اعمال خویش است و راه نجات نیز تنها ایمان و عمل صالح خود انسان است .
ثالثا: عقیده (فدا) گناهکار پرور و تشویق کننده به فساد و تباهى و آلودگى است .
و اگر مى بینیم قرآن مخصوصا روى مساله مصلوب نشدن مسیح (علیه السلام ) تکیه کرده است ، با اینکه ظاهرا موضوع ساده اى بنظر مى رسد به خاطر همین است که عقیده خرافى فداء و بازخرید گناهان امت را به شدت بکوبد مسیحیان را از این عقیده خرافى باز دارد تا نجات را در گرو اعمال خویش ببینند، نه در
پناه بردن بصلیب .
رابعا: قرائنى در دست است که مساله مصلوب شدن عیسى (علیه السلام ) را تضعیف مى کند.
1 - مى دانیم اناجیل چهارگانه کنونى که گواهى به مصلوب شدن عیسى (علیه السلام ) مى دهند همگى سالها بعد از مسیح (علیه السلام ) بوسیله شاگردان و یا شاگردان شاگردان او نوشته شده اند و این سخنى است که مورخان مسیحى به آن معترفند. و نیز مى دانیم که شاگردان مسیح (علیه السلام ) به هنگام حمله دشمنان به او فرار کردند، و اناجیل نیز گواه بر این مطلب مى باشد بنا بر این مساله مصلوب شدن عیسى (علیه السلام ) را از افواه مردم گرفته اند و همانطور که بعدا اشاره خواهیم کرد، اوضاع و احوال چنان پیش آمد که موقعیت براى اشتباه کردن شخص دیگرى بجاى مسیح (علیه السلام ) آماده گشت .
2 - عامل دیگر که اشتباه شدن عیسى را به شخص دیگر امکان پذیر مى کند این است که کسانى که براى دستگیر ساختن حضرت عیسى به باغ (جستیمانى ) در خارج شهر رفته بودند، گروهى از لشکریان رومى بودند که در اردوگاهها مشغول وظائف لشکرى بودند، این گروه نه یهودیان را مى شناختند و نه آداب و زبان و رسوم آنها را مى دانستند و نه شاگردان عیسى را از استادشان تشخیص ‍ مى دادند.
3 - اناجیل مى گوید: حمله بمحل عیسى (علیه السلام ) شبانه انجام یافت و چه آسان است که در این گیر و دار شخص مورد نظر فرار کند و دیگرى بجاى او گرفتار شود.
4 - از نوشته همه اناجیل استفاده مى شود که شخص گرفتار در حضور (پیلاطس ) (حاکم رومى در بیت المقدس ) سکوت اختیار کرد و کمتر در
برابر سخنان آنها سخن گفت ، و از خود دفاع کرد، بسیار بعید به نظر مى رسد که عیسى (علیه السلام ) خود را در خطر ببیند و با آن بیان رسا و گویاى خود و با شجاعت و شهامت خاصى که داشت از خود دفاع نکرده باشد آیا جاى این احتمال نیست که دیگرى (به احتمال قوى یهوداى اسخریوطى که به مسیح (علیه السلام ) خیانت کرد و نقش جاسوس را ایفا نمود و مى گویند شباهت کاملى به مسیح (علیه السلام ) داشت ) بجاى او دستگیر شده و چنان در وحشت و اضطراب فرو رفته که حتى نتوانسته است از خود دفاع کند و سخنى بگوید - بخصوص اینکه در اناجیل مى خوانیم (یهوداى اسخریوطى ) بعد از این واقعه دیگر دیده نشد و طبق گفته اناجیل انتحار کرد!
5 - همانطور که گفتیم : شاگردان مسیح (علیه السلام ) بهنگام احساس خطر، طبق شهادت اناجیل ، فرار کردند، و طبعا دوستان دیگر هم در آن روز مخفى شدند و از دور بر اوضاع نظر داشتند، بنابراین شخص دستگیر شده در حلقه محاصره نظامیان رومى بوده و هیچیک از دوستان او اطراف او نبودند، به این ترتیب چه جاى تعجب که اشتباهى واقع شده باشد.
6 - در اناجیل مى خوانیم که شخص محکوم بر چوبه دار از خدا شکایت کرد که چرا او را تنها گذارده و به دست دشمن براى قتل سپرده است ! اگر مسیح (علیه السلام ) براى این به دنیا آمده که بدار آویخته شود و قربانى گناهان بشر گردد چنین سخن ناروائى از او به هیچ وجه درست نبوده است ، این جمله بخوبى نشان مى دهد که شخص مصلوب آدم ضعیف و ترسو و ناتوانى بوده است که صدور چنین سخنى از او امکانپذیر بوده است ، و او نمى تواند مسیح باشد.
7 - بعضى از اناجیل موجود (غیر از اناجیل چهارگانه مورد قبول مسیحیان ) مانند انجیل برنابا رسما مصلوب شدن عیسى (علیه السلام ) را نفى کرده و نیز بعضى از فرق مسیحى در مصلوب شدن عیسى (علیه السلام ) تردید کرده اند و حتى بعضى از محققان معتقد بوجود دو عیسى در تاریخ شده اند: یکى عیساى مصلوب و دیگرى عیساى غیر مصلوب که میان آن دو پانصد سال فاصله بوده است !.
مجموع آنچه در بالا گفته شد قرائنى است که گفته قرآن را در مورد اشتباه در قتل و صلب مسیح روشن مى سازد.
آیه و ترجمه:


و إ ن من اهل الکتب إ لا لیؤ منن به قبل موته و یوم القیامة یکون علیهم شهیدا (159)


ترجمه :
159 - و هیچیک از اهل کتاب نیست مگر اینکه به او قبل از مرگش ایمان مى آورد و روز قیامت گواه بر آنها خواهد بود.
تفسیر :
در تفسیر آیه فوق دو احتمال است که هر یک به جهاتى قابل ملاحظه است :
1 - آیه مى فرماید: (هیچکس از اهل کتاب نیست مگر اینکه به مسیح (علیه السلام ) پیش از (مرگ خود) ایمان مى آورد.)
(و ان من اهل الکتاب الا لیؤ منن به قبل موته )
و آن در هنگامى است که انسان در آستانه مرگ قرار مى گیرد و ارتباط او با
این جهان ضعیف و با جهان بعد از مرگ قوى مى گردد، پرده ها از برابر چشم او کنار مى رود، و بسیارى از حقایق را مى بیند، نسبت به آن آگاهى مى یابد، در این موقع است که چشم حقیقت بین او مقام مسیح (علیه السلام ) را مشاهده مى کند و در برابر او تسلیم مى گردد آنها که منکر او شدند به او مؤ من مى شوند و آنها که او را خدا دانستند به اشتباه خود پى مى برند.
در حالى که این ایمان همانند ایمان فرعون و اقوام دیگر و اقوامى که گرفتار عذاب مى شدند و در لحظه مشاهده عذاب و مقدمات نابودى و مرگ ایمان مى آوردند هیچگونه سودى براى آنها ندارد - پس چه بهتر که بجاى اینکه در آن لحظه حساس که ایمان سودى ندارد ایمان بیاورند، اکنون که ایمان مفید است مؤ من شوند (طبق این تفسیر ضمیر قبل موته به اهل کتاب بر مى گردد).
2 - منظور این است که تمام اهل کتاب بحضرت مسیح (علیه السلام ) پیش از (مرگ او) ایمان مى آورند یهودیان او را به نبوت مى پذیرند و مسیحیان دست از الوهیت او مى کشند و این به هنگامى است که مسیح (علیه السلام ) طبق روایات اسلامى در موقع ظهور مهدى (عج ) از آسمان فرود مى آید، و پشت سر او نماز مى گزارد و یهود و نصارا نیز او را مى بینند و به او و مهدى (علیه السلام ) ایمان مى آورند، و روشن است که مسیح (علیه السلام ) به حکم اینکه آئینش مربوط به گذشته بوده وظیفه دارد در این زمان از آئین موجود یعنى آئین اسلام که مهدى (علیه السلام ) مجرى آن است پیروى کند (طبق این تفسیر ضمیر قبل موته به مسیح بر مى گردد نه به اهل کتاب ).
در بسیارى از کتب اسلامى این حدیث از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل شده است که فرمود:
کیف انتم اذا نزل فیکم ابن مریم و امامکم منکم :
(چگونه خواهید بود هنگامى که فرزند مریم در میان شما نازل گردد
در حالى که پیشواى شما از خود شما است ).
البته مطابق این تفسیر منظور از اهل کتاب جمعیت یهود و مسیحیانى هستند که در آن زمان وجود دارند.
در تفسیر (على بن ابراهیم ) از (شهر بن حوشب ) چنین نقل شده که روزى حجاج به او گفت آیه اى در قرآن است که مرا خسته کرده و در معنى آن فرو مانده ام ، (شهر) مى گوید کدام آیه است اى امیر! حجاج گفت : آیه و ان من اهل الکتاب ... زیرا من یهودیان و نصرانیانى را اعدام مى کنم که هیچگونه نشانه اى از چنین ایمانى در آنها مشاهده نمى کنم ، شهر مى گوید آیه را درست تفسیر نکردى ، حجاج مى پرسد چرا! تفسیر آیه چیست ! شهر مى گوید: منظور این است که عیسى (علیه السلام ) قبل از پایان جهان فرود میآید و هیچ یهودى و نه غیر یهودى باقى نمیماند مگر اینکه قبل از مرگ عیسى (علیه السلام ) به او ایمان میآورد او پشت سر مهدى (علیه السلام ) نماز مى خواند، هنگامى که حجاج این سخن را شنید گفت : واى بر تو این تفسیر را از کجا آوردى ! مى گوید از محمد بن على بن حسین بن على بن ابى طالب (علیه السلام ) شنیدم ، حجاج گفت و الله جئت بها من عین صافیه !:
(به خدا سوگند آن را از سرچشمه ذلال و صافى گرفتى )!
و در پایان آیه میفرماید: (در روز رستاخیز، مسیح (علیه السلام ) گواه بر آنها خواهد بود.)
(و یوم القیامة یکون علیهم شهیدا).
منظور از گواهى مسیح (علیه السلام ) بر ضد آنها این است که او گواهى میدهد
که تبلیغ رسالت کرده و آنها را هیچگاه به خدائى و الوهیت خود دعوت ننموده بلکه به ربوبیت پروردگار دعوت کرده است .
سؤ ال :
در اینجا این سؤ ال پیش میاید که طبق آیه 117 سوره مائده ، مسیح (علیه السلام ) گواهى و شهادت خود را در روز قیامت منحصر به زمانى میکند که در میان امت خویش مى زیسته است و اما نسبت به بعد از آن این گواهى را از خود سلب مى نماید.
و کنت علیهم شهیدا ما دمت فیهم فلما توفیتنى کنت انت الرقیب علیهم و انت على کل شى ء شهید :
(من تا هنگامى که در میان آنها بودم ، شاهد و ناظر بر ایشان بودم ولى زمانى که مرا از میان آنها گرفتى تو مراقب آنها بودى و تو بر هر چیز شاهد و گواهى ).
در حالى که در آیه مورد بحث میخوانیم مسیح (علیه السلام ) در روز قیامت نسبت به همه آنان ، اعم از کسانى که در عصر او بودند یا نبودند گواهى مى دهد.
پاسخ :
دقت در مضمون دو آیه نشان میدهد که آیه مورد بحث درباره گواهى بر تبلیغ رسالت و نفى الوهیت از مسیح است ولى آیه 117 مائده مربوط به گواهى بر عمل مى باشد: توضیح اینکه : آیه مورد بحث میگوید: عیسى (علیه السلام ) بر ضد تمام کسانى که او را به الوهیت پذیرفتند، اعم از کسانى که در عهد او بودند یا بعدا بوجود آمدند گواهى میدهد که من هرگز آنها را به چنین چیزى
دعوت ننمودم ولى آیه 117 سوره مائده میگوید: علاوه بر اینکه من تبلیغ رسالت به طرز صحیح و کافى کردم ، تا زمانى که در میان آنها بودم عملا از انحراف آنان جلوگیرى کردم و بعد از من بود که موضوع الوهیت من را مطرح کردند و راه انحراف را پیمودند و من آن روز در میان آنها نبودم تا گواه اعمال آنها باشم و از آن جلوگیرى کنم .
آیه و ترجمه:


فبظلم من الذین هادوا حرمنا علیهم طیبات احلت لهم و بصدهم عن سبیل الله کثیرا (160)
و أ خذهم الربوا و قد نهوا عنه و اکلهم اموال الناس بالباطل و اعتدنا للکافرین منهم عذابا الیما (161)
لکن الراسخون فى العلم منهم و المؤ منون یؤ منون بما أ نزل إ لیک و ما أ نزل من قبلک و المقیمین الصلوة و المؤ تون الزکوة و المؤ منون بالله و الیوم الاخر أ ولئک سنؤ تیهم أ جرا عظیما (162)


ترجمه :
160 - بخاطر ظلمى که از یهود صادر شد و (نیز) بخاطر جلوگیرى کردن بسیار، از راه خدا قسمتى از چیزهاى پاکیزه را که بر آنها حلال بود تحریم کردیم .
161 - و (همچنین ) به خاطر رباخوارى در حالى که از آن نهى شده بودند و خوردن اموال مردم به باطل ، و براى کافران آنها عذاب دردناکى آماده کرده ایم .
162 - ولى آن دسته از آنها که راسخ در علمند و آنها که ایمان دارند به تمام آنچه بر تو نازل شده و آنچه پیش از تو نازل گردیده ایمان مى آورند و آنها که نماز را بر پا مى دارند و آنان که زکاة مى دهند و آنها که به خدا و روز قیامت ایمان آورده اند به زودى به همه آنان پاداش عظیمى خواهیم داد.
تفسیر :
سرنوشت صالحان و ناصالحان یهود
در آیات گذشته به چند نمونه از خلافکارى هاى یهود اشاره شد، در آیات فوق نیز پس از ذکر چند قسمت دیگر از اعمال ناشایست آنها، کیفرهائى را که بر اثر این اعمال در دنیا و آخرت دامان آنها را گرفته و مى گیرد، بیان میدارد:
نخست مى فرماید: (به خاطر ظلم و ستمى که یهود کردند، و به خاطر باز داشتن مردم از راه خدا، قسمتى از چیزهائى که پاک و پاکیزه بود، بر آنها تحریم کردیم ، و آنان را از استفاده کردن از آن محروم ساختیم ): (فبظلم من الذین هادوا حرمنا علیهم طیبات احلت لهم و بصدهم عن سبیل الله کثیرا).
و نیز بخاطر اینکه (رباخوارى میکردند با اینکه از آن نهى شده بودند، و همچنین اموال مردم را بنا حق میخوردند، همه اینها سبب شد که گرفتار آن محرومیت شوند.)
(و اخذهم الربوا و قد نهوا عنه و اکلهم اموال الناس بالباطل ).
گذشته از این کیفر دنیوى ، ما آنها را به کیفرهاى اخروى گرفتار خواهیم ساخت و براى کافران آنها عذاب دردناکى آماده کرده ایم :
(و اعتدنا للکافرین منهم عذابا الیما)
در اینجا به چند نکته باید توجه داشت :
1 - منظور از تحریم طیبات همان است که در آیه 146 سوره انعام به آن اشاره شده آنجا که میفرماید: (ما به خاطر ظلم و ستم یهود هر حیوانى
که (سم چاک ) نباشد (مانند شتر) را بر آنها حرام کردیم و پیه و چربى گاو و گوسفند را که مورد علاقه آنها بود نیز بر آنها تحریم نمودیم مگر آن قسمتى که در پشت حیوان و یا در اطراف امعاء و روده ها و یا مخلوط به استخوان بود.
بنابراین تحریم مزبور یکنوع تحریم تشریعى و قانونى بود نه تحریم تکوینى ، یعنى این مواهب در دست آنها به طور طبیعى قرار داشت اما شرعا از خوردن آن ممنوع بودند.
البته در تورات کنونى سفر لاویان فصل یازدهم اشاره به تحریم قسمتى از آنچه در بالا آوردیم شده است ولى این معنى در آن منعکس نیست که این تحریم جنبه کیفرى داشته .
2 - آیا این تحریم جنبه عمومى داشته و غیر ظالمان را شامل مى شده یا مخصوص ظالمان بوده ! در ظاهر آیه فوق و آیه 146 انعام تحریم جنبه عمومى داشته (زیرا تعبیر به (لهم ) مى کند، به خلاف مساله مجازات اخروى که در آن تعبیر به (للکافرین منهم ) شده است ) بنابراین نسبت به آنها که ستمگر بوده اند این محرومیت جنبه مجازات داشته ، و نسبت به نیکان که در اقلیت بوده اند جنبه آزمایش و انضباط داشته است .
ولى بعضى از مفسران معتقدند که این تحریم مخصوص ستمگران بوده و در بعضى از روایات نیز اشاره اى به آن دیده مى شود، در تفسیر برهان ذیل آیه 146 سوره انعام از امام صادق (علیه السلام ) چنین نقل شده که فرمود: زمامداران بنى اسرائیل افراد فقیر و کم درآمد را از خوردن گوشت پرندگان و چربى حیوانات منع مى کردند، خداوند بخاطر این ظلم و ستم اینها را بر آنان تحریم کرد.
3 - از این آیه نیز استفاده مى شود که تحریم ربا مخصوص به اسلام
نبوده و در اقوام پیشین هم حرام بوده است ، اگر چه در تورات تحریف یافته کنونى تحریم آن مخصوص به برادران دینى شمرده شده است .
در آخرین آیه از آیات سه گانه فوق به واقعیت مهمى اشاره شده که قرآن کرارا به آن تکیه کرده است و آن اینکه مذمت و نکوهش ‍ قرآن از یهود به هیچ وجه جنبه مبارزه نژادى وظائفى ندارد، اسلام هیچ نژادى را به عنوان نژاد مذمت نمى کند بلکه نکوهشها و حملات آن تنها متوجه آلودگان و منحرفان است ، لذا در این آیه افراد با ایمان و پاکدامن یهود را استثناء کرده ، و مورد ستایش قرار داده و پاداش بزرگى به آنها نوید مى دهد، و مى گوید: (ولى آن دسته از یهود که در علم و دانش راسخند و ایمان به خدا دارند به آنچه بر تو نازل شده و آنچه بر پیامبران پیشین نازل گردیده ایمان مى آورند ما بزودى پاداش بزرگى به آنها خواهیم داد.)
(لکن الراسخون فى العلم منهم و المؤ منون یؤ منون بما انزل الیک و ماانزل من قبلک و المقیمین الصلوة و المؤ تون الزکوة و المؤ منون بالله و الیوم الاخر اولئک سنؤ تیهم اجرا عظیما)
بهمین دلیل مى بینیم که جمعى از بزرگان یهود به هنگام ظهور پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و مشاهده دلائل حقانیت او به اسلام گرویدند و با جان و دل از آن حمایت کردند و مورد احترام پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و سایر مسلمانان بودند.
آیه و ترجمه:


إ نا اوحینا الیک کما اءوحینا إ لى نوح والنبیین من بعده و أ وحینا إ لى إ براهیم و إ سمعیل و إ سحاق و یعقوب و الا سباط و عیسى و أ یوب و یونس و هارون و سلیمان و ءاتینا داود زبورا (163)
و رسلا قد قصصناهم علیک من قبل و رسلا لم نقصصهم علیک و کلم الله موسى تکلیما (164)
رسلا مبشرین و منذرین لئلا یکون للناس على الله حجة بعد الرسل و کان الله عزیزا حکیما (165)
لکن الله یشهد بما أ نزل إ لیک أ نزله بعلمه و الملائکة یشهدون و کفى بالله شهیدا (166)


ترجمه :
163 - ما به تو وحى فرستادیم همانگونه که به نوح و پیامبران بعد از او وحى فرستادیم و (نیز) به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط (بنى اسرائیل ) و عیسى و ایوب و یونس و هارون و سلیمان وحى نمودیم و به داود زبور دادیم .
164 - و پیامبرانى که سرگذشت آنها را قبلا براى تو بیان کرده ایم و پیامبرانى که سرگذشت آنها را بیان نکرده ایم و خداوند با موسى سخن گفت .
165 - پیامبرانى که بشارت دهنده و بیم دهنده بودند، تا براى مردم بعد از این پیامبران بر خدا حجتى باقى نماند (و بر همه اتمام حجت شود) و خداوند توانا و حکیم است .
166 - ولى خداوند گواهى میدهد به آنچه بر تو نازل کرده ، که از روى علمش نازل کرده است ، و فرشتگان (نیز) گواهى مى دهند، گرچه گواهى خدا کافى است .
تفسیر :
در آیات گذشته خواندیم که یهود در میان پیامبران خدا تفرقه مى افکندند بعضى را تصدیق و بعضى را انکار میکردند، آیات مورد بحث ، بار دیگر به آنها پاسخ میگوید که : (ما بر تو وحى فرستادیم همانطور که بر نوح و پیامبران بعد از او وحى فرستادیم و همانطور که بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و پیامبرانى که از فرزندان یعقوب بودند و عیسى و ایوب و یونس و هارون و سلیمان وحى نمودیم و به داود کتاب زبور دادیم .)
(انا اوحینا الیک کما اوحینا الى نوح و النبیین من بعده و اوحینا الى ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و الاسباط و عیسى و ایوب و یونس و هارون و سلیمان و آتینا داود زبورا).
پس چرا در میان این پیامبران بزرگ تفرقه مى افکنید در حالى که همگى در یک مسیر گام بر مى داشتند.
و ممکن است آیه فوق ناظر به گفتار مشرکان و بت پرستان عرب باشد که از نزول وحى بر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تعجب مى کردند، آیه مى گوید چه جاى تعجب است مگر وحى بر پیامبران پیشین نازل نشد!!
سپس اضافه مى کند پیامبرانى که وحى بر آنان نازل گردید منحصر به اینها نبودند بلکه پیامبران دیگرى که قبلا سرگذشت آنها را براى تو بیان کرده ایم و پیامبرانى را که هنوز سرگذشت آنها را شرح نداده ایم همگى همین ماموریت را داشتند و وحى الهى بر آنها نازل گردید:
(و رسلا قد قصصناهم علیک من قبل و رسلا لم نقصصهم علیک ).
و از این بالاتر خداوند رسما با موسى سخن گفت :
(و کلم الله موسى تکلیما).
بنابراین رشته وحى همیشه در میان بشر بوده است و چگونه ممکن است ما افراد انسان را بدون راهنما و رهبر بگذاریم و در عین حال براى آنها مسئولیت و تکلیف قائل شویم ! لذا (ما این پیامبران را بشارت دهنده و انذار کننده قرار دادیم تا به رحمت و پاداش ‍ الهى ، مردم را امیدوار سازند و از کیفرهاى او بیم دهند تا اتمام حجت بر آنها شود و بهانه اى نداشته باشند.)
(رسلا مبشرین و منذرین لئلا یکون للناس على الله حجة بعد الرسل ).
خداوند برنامه ارسال این رهبران را دقیقا تنظیم و اجرا نموده ، چرا چنین نباشد با اینکه : (او بر همه چیز توانا و حکیم است .)
(و کان الله عزیزا حکیما)
(حکمت او) ایجاب مى کند که این کار عملى شود و قدرت او، راه را هموار مى سازد، زیرا عدم انجام یک برنامه صحیح یا به علت عدم حکمت و دانائى است یا به خاطر عدم قدرت ، در حالى که هیچیک از این نقائص در ذات پاک او وجود ندارد.
و در آیه آخر به پیامبر دلدارى و قوت قلب مى بخشد که اگر این جمعیت نبوت و رسالت تو را انکار کردند اهمیتى ندارد، زیرا: (خداوند گواه چیزى است که بر تو نازل کرده است .)
(لکن الله یشهد بما انزل الیک )
و البته انتخاب تو براى این منصب بى حساب نبوده بلکه این آیات را از روى علم به لیاقت و شایستگى تو براى این ماموریت ، نازل کرده است
(انزله بعلمه ).
این جمله ممکن است ناظر به معنى دیگرى نیز باشد که آنچه بر تو نازل شده از دریاى بى پایان علم الهى سرچشمه مى گیرد و محتواى آنها گواه روشنى بر این است که از علم او سرچشمه گرفته ، بنابراین شاهد صدق دعوى
تو در متن این آیات ثبت است و نیازى به دلیل دیگر نیست ، چگونه ممکن است یک فرد درس نخوانده بدون اتکا به علم الهى کتابى بیاورد که مشتمل بر عالیترین تعلیمها و فلسفه ها و قانونها و دستورهاى اخلاقى و برنامه هاى اجتماعى باشد!!
و در پایان اضافه مى کند که نه تنها خداوند گواهى بر حقانیت تو مى دهد بلکه فرشتگان پروردگار نیز گواهى مى دهند اگر چه گواهى خدا کافى است .
(و الملائکة یشهدون و کفى بالله شهیدا).
در اینجا به چند نکته باید توجه کرد:
1 - بعضى از مفسران از جمله انا اوحینا الیک کما اوحینا... چنین استفاده کرده اند که قرآن مى خواهد این نکته را به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) اعلام کند که در آئین تو تمام امتیازاتى که در آئینهاى گذشته بوده جمع است ، و آنچه (خوبان همه دارند تو تنها دارى ) در بعضى از روایات اهلبیت (علیهمالسلام ) نیز اشاره به این معنى شده است و الهام مفسران در این قسمت در حقیقت به کمک اینگونه روایات بوده .
2 - در آیات فوق مى خوانیم که زبور از کتب آسمانى است که خداوند به داود داده است این سخن با آنچه معروف و مسلم است که پیامبران (اولوا العزم ) که داراى کتاب آسمانى و آئین جدید بوده اند پنج نفر بیشتر نیستند منافات ندارد، زیرا همانطور که از آیات قرآن و روایات اسلامى استفاده مى شود کتب آسمانى که بر پیامبران نازل گردید دو گونه بود: نخست کتابهائى که احکام تشریعى در آن بود و اعلام آئین جدید میکرد اینها پنج کتاب بیشتر نبود که بر پنج پیامبر اولوا العزم نازل گردید و دیگر کتابهائى بود که احکام تازه در بر نداشت بلکه مشتمل بر نصایح و اندرزها و راهنمائیها و توصیه و دعاها
بود و کتاب (زبور) از این دسته بود - هم اکنون کتاب (مزا میرداود) یا زبور داود که ضمن کتب (عهد قدیم ) مذکور است ، نیز گواه این حقیقت میباشد ، گرچه این کتاب همانند سایر کتب عهد جدید و قدیم از تحریف ، مصون نمانده ، ولى مى توان گفت : تا حدودى شکل خود را حفظ کرده است ، این کتاب مشتمل بر صد و پنجاه فصل است که هر کدام مزمور نامیده مى شود، و سراسر شکل اندرز و دعا و مناجات دارد.
در روایتى از ابوذر نقل شده که از رسولخدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) پرسیدم عدد پیامبران چند نفر بودند فرمود: یکصد و بیست و چهار هزار نفر، پرسیدم رسولان از میان آنها چند نفر بودند! فرمود: سیصد و سیزده نفر و بقیه تنها پیامبر بودند... ابوذر مى گوید پرسیدم کتابهاى آسمانى که بر آنها نازل شد چند کتاب بود! پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: صد و چهار کتاب که ده کتاب بر آدم و پنجاه کتاب بر شیث و سى کتاب بر ادریس و ده کتاب بر ابراهیم (که مجموعا یکصد کتاب میشود) و تورات و انجیل و زبور و قرآن .
3 - اسباط جمع سبط (بر وزن سبد) به معنى طوائف بنى اسرائیل است ولى در اینجا منظور پیامبرانى است که از آن قبائل مبعوث شده اند.
4 - چگونگى نزول وحى بر پیامبران مختلف بوده : گاهى از طریق نزول فرشته وحى ، و گاهى از طریق الهام به قلب ، و گاهى از طریق شنیدن صدا، به این ترتیب که خداوند امواج صوتى را در فضا و اجسام مى آفریده و از این طریق با پیامبرش صحبت مى کرده از کسانى که این امتیاز را به روشنى داشته ، موسى بن عمران (علیهماالسلام ) بود که گاهى امواج صوتى را از لابلاى شجره وادى ایمن و گاهى در کوه طور مى شنید، و لذا لقب کلیم الله به موسى داده شده
است و شاید ذکر موسى در آیات فوق به صورت جداگانه بخاطر همین امتیاز بوده باشد.
آیه و ترجمه:


إ ن الذین کفروا و صدوا عن سبیل الله قد ضلوا ضللا بعیدا (167)
إ ن الذین کفروا و ظلموا لم یکن الله لیغفر لهم و لا لیهدیهم طریقا (168)
إ لا طریق جهنم خالدین فیها أ بدا و کان ذلک على الله یسیرا (169)


ترجمه :
167 - کسانى که کافر شدند و (مردم را) از راه خدا باز داشتند در گمراهى دور و درازى گرفتار شده اند.
168 - کسانى که کافر شدند و ستم (به خود و دیگران ) کردند هرگز خدا آنها را نخواهد بخشید و آنها را به راه هدایت نخواهد کرد.
169 - مگر به سوى راه دوزخ ! که جاودانه در آن خواهند ماند و این کار براى خدا آسان است !
تفسیر :
در آیات گذشته بحثهائى درباره افراد بى ایمان و با ایمان ذکر شده بود، در این آیات اشاره به دستهاى دیگر مى کند که بدترین نوع کفر را انتخاب کردند، آنها کسانى هستند که علاوه بر گمراهى خود، کوشش براى گمراه ساختن دیگران مى کنند، آنها کسانى هستند که هم بر خود ستم روا مى دارند و هم بر دیگران ، زیرا نه خود راه هدایت را پیموده اند و نه مى گذارند دیگران این راه را بپیمایند.
لذا در نخستین آیه مى فرماید: (کسانى که کافر شدند و مردم را از گام گذاشتن در راه خدا مانع گشتند، در گمراهى دور و درازى گرفتار شده اند.)
(ان الذین کفروا و صدوا عن سبیل الله قد ضلوا ضلالا بعیدا).
چرا این دسته دورترین افراد از جاده حقند! زیرا افرادى که مبلغان ضلالتند، بسیار بعید به نظر مى رسد که دست از راهى که خود دعوت بسوى آن مى کنند بردارند، آنها کفر را با لجاجت و عناد آمیخته و در بیراهه اى گام گذاشته اند که از راه حق بسیار فاصله دارد.
در آیه بعد اضافه مى فرماید: آنها که کافر شدند و ستم کردند (هم ستم به حق کردند که آنچه شایسته آن بود انجام ندادند و هم ستم به خویش که خود را از سعادت محروم ساختند و در دره ضلالت سقوط کردند و هم بدیگران ستم کردند که آنها را از راه حق باز داشتند) چنین افرادى هرگز مشمول آمرزش پروردگار نخواهند شد و خداوند آنها را به هیچ راهى جز راه جهنم هدایت نمى کند.
(ان الذین کفروا و ظلموا لم یکن الله لیغفر لهم و لا لیهدیهم طریقا الا طریق جهنم ).
و (آنها براى همیشه در دوزخ مى مانند) (خالدین فیها ابدا).
آنها باید بدانند که این تهدید الهى صورت مى پذیرد، زیرا: (این کار براى خدا آسان است و قدرت بر آن دارد).
(و کان ذلک على الله یسیرا).
همانطور که مشاهد مى کنیم آیات فوق درباره این دسته از کفار و مجازات آنها، تاکید خاصى دارد، از یکسو ضلال آنها را ضلال بعید و از سوى دیگر با جمله لم یکن الله ... چنین مى فهماند که آمرزش آنها هرگز شایسته مقام خدا نیست و باز از سوى دیگر تعبیر به خلود و تاکید آن با کلمه ابدا همه به خاطر این است که آنها علاوه بر گمراه بودن ، کوشش در گمراهى دیگران
دارند و این مسئولیت عظیمى است .
آیه و ترجمه:


یأ یها الناس قد جائکم الرسول بالحق من ربکم فامنوا خیرا لکم و إ ن تکفروا فإ ن لله ما فى السماوات و الا رض و کان الله علیما حکیما (170)


ترجمه :
170 - اى مردم ! پیامبرى (که انتظارش را مى کشیدید) با (برنامه ) حق از طرف پروردگارتان آمد، باو ایمان بیاورید که به سود شما است و اگر کافر شوید (به خدا زیانى نمیرسد زیرا) براى خدا است آنچه در آسمانها و زمین است و خداوند دانا و حکیم است .
تفسیر :
در آیات گذشته سرنوشت افراد بى ایمان بیان شد، و این دعوت به سوى ایمان آمیخته با ذکر نتیجه آن مى کند، و با تعبیرات مختلفى که شوق و علاقه انسان را بر مى انگیزد همه مردم را به این هدف عالى تشویق مى نماید.
نخست میگوید (اى مردم همان پیامبرى که در انتظار او بودید و در کتب آسمانى پیشین به او اشاره شده بود با آئین حق به سوى شما آمده است .)
(یا ایها الناس قد جائکم الرسول بالحق .)
سپس میفرماید: (این پیامبر از طرف آن کس که پرورش و تربیت شما را بر عهده گرفته آمده است ) (من ربکم ).
بعد اضافه مى کند: (اگر ایمان بیاورید به سود شما است به دیگرى خدمت نکرده اید بلکه بخودتان خدمت نموده اید) (فامنوا خیرا لکم ).
و در پایان مى فرماید: فکر نکنید اگر شما راه کفر پیش گیرید به خدا زیانى میرسد چنین نیست زیرا خداوند مالک آنچه در آسمانها و زمین است مى باشد.
(و ان تکفروا فان لله ما فى السماوات و الارض ).
به علاوه چون خداوند، عالم و حکیم است دستورهائى را که به شما داده و برنامه هائى را که تنظیم کرده همگى روى فلسفه و مصالحى بوده و به سود شما است .
(و کان الله علیما حکیما).
بنابراین اگر پیامبران و برنامه هائى فرستاده نه بخاطر نیاز خود بوده بلکه به خاطر علم و حکمتش بوده است . با توجه به تمام این جهات ، آیا سزاوار است که راه ایمان را رها کرده و به راه کفر گام نهید!
آیه و ترجمه:


یا اهل الکتاب لا تغلوا فى دینکم و لا تقولوا على الله إ لا الحق إ نما المسیح عیسى ابن مریم رسول الله و کلمته أ لقیها الى مریم و روح منه فامنوا بالله و رسله و لا تقولوا ثلاثة انتهوا خیرا لکم انما الله إ له واحد سبحانه أ ن یکون له ولد له ما فى السماوات و ما فى الا رض و کفى بالله وکیلا (171)


ترجمه :
171 - اى اهل کتاب در دین خود غلو (و زیاده روى ) نکنید و درباره خدا غیر از حق نگوئید مسیح عیسى بن مریم فقط فرستاده خدا و کلمه (و مخلوق ) او است ، که او را به مریم القا نمود و روحى (شایسته ) از طرف او بود، بنابراین ایمان به خدا و پیامبران او بیاورید و نگوئید (خداوند) سه گانه است (از این سخن ) خوددارى کنید که به سود شما نیست ، خدا تنها معبود یگانه است ، او منزه است که فرزندى داشته باشد (بلکه ) از آن او است آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است و براى تدبیر و سرپرستى آنها خداوند کافى است .
تفسیر :
تثلیث موهوم است
در این آیه و آیه بعد به تناسب بحثهائى که درباره اهل کتاب و کفار بود به یکى از مهمترین انحرافات جامعه مسیحیت یعنى (مساله تثلیث و خدایان سه گانه ) اشاره کرده و با جمله هاى کوتاه و مستدل آنها را از این انحراف بزرگ بر حذر مى دارد.
نخست به آنان اخطار مى کند که در دین خود راه غلو را نپویند و جز
حق درباره خدا نگویند:
(یا اهل الکتاب لا تغلوا فى دینکم و لا تقولوا على الله الا الحق ).
مساله (غلو) درباره پیشوایان یکى از مهمترین سرچشمه هاى انحراف در ادیان آسمانى بوده است ، از آنجا که انسان علاقه به خود دارد، میل دارد که رهبران و پیشوایان خویش را هم بیش از آنچه هستند بزرگ نشان دهد تا بر عظمت خود افزوده باشد - گاهى نیز این تصور که غلو درباره پیشوایان ، نشانه ایمان به آنان و عشق و علاقه به آنها است سبب گام نهادن در این ورطه هولناک مى شود (غلو) همواره یک عیب بزرگ را همراه دارد و آن اینکه ریشه اصلى مذهب یعنى خداپرستى و توحید را خراب میکند، به همین جهت اسلام درباره غلات سختگیرى شدیدى کرده و در کتب (عقائد) و (فقه ) غلات از بدترین کفار معرفى شده اند.
سپس به چند نکته که هر کدام در حکم دلیلى بر ابطال تثلیث و الوهیت مسیح (علیه السلام ) است اشاره مى کند:
1 - عیسى (علیه السلام ) فقط فرزند مریم (علیهاالسلام ) بود (انما المسیح عیسى ابن مریم ).
این تعبیر (ذکر نام مادر عیسى در کنار نام او) که در شانزده مورد از قرآن مجید آمده است ، خاطرنشان مى سازد که مسیح (علیه السلام ) همچون سایر افراد انسان در رحم مادر قرار داشت و دوران جنینى را گذراند و همانند سایر افراد بشر متولد شد، شیر خورد و در آغوش مادر پرورش یافت ، یعنى تمام صفات بشرى در او بود چگونه ممکن است چنین کسى که مشمول و محکوم قوانین طبیعت و تغییرات جهان ماده است خداوندى ازلى و ابدى باشد - مخصوصا کلمه انما که در آیه مورد بحث آمده است به این توهم نیز پاسخ میگوید که اگر عیسى (علیه السلام ) پدر نداشت مفهومش این نیست که فرزند خدا بود بلکه فقط فرزند مریم بود!.
2 - عیسى (علیه السلام ) فرستاده خدا بود (رسول الله ) - این موقعیت نیز تناسبى با الوهیت او ندارد، قابل توجه اینکه سخنان مختلف مسیح (علیه السلام ) که در اناجیل کنونى نیز قسمتى از آن موجود است همگى حاکى از نبوت و رسالت او براى هدایت انسانها است ، نه الوهیت و خدائى او.
3 - عیسى (علیه السلام ) (کلمه ) خدا بود که به مریم القا شد (و کلمته القاها الى مریم ) - در چند آیه قرآن از عیسى (علیه السلام ) تعبیر به (کلمه ) شده است و این تعبیر به خاطر آن است که اشاره به مخلوق بودن مسیح (علیه السلام ) کند، همانطور که کلمات مخلوق ما است ، موجودات عالم آفرینش هم مخلوق خدا هستند، و نیز همانطور که کلمات اسرار درون ما را بیان مى کند و نشانه اى از صفات و روحیات ما است ، مخلوقات این عالم نیز روشنگر صفات جمال و جلال خدایند، به همین جهت در چند مورد از آیات قرآن به تمام مخلوقات اطلاق کلمه شده است (مانند آیات 109 کهف و 29 لقمان ) منتها این کلمات با هم تفاوت دارند بعضى بسیار برجسته و بعضى نسبتا ساده و کوچکند، و عیسى (علیه السلام ) مخصوصا از نظر آفرینش (علاوه بر مقام رسالت ) برجستگى خاصى داشت زیرا بدون پدر آفریده شد.
4 - عیسى روحى است که از طرف خدا آفریده شد (و روح منه ) - این تعبیر که در مورد آفرینش آدم و به یک معنى آفرینش تمام بشر نیز در قرآن آمده است اشاره به عظمت آن روحى است که خدا آفرید و در وجود انسانها عموما و مسیح و پیامبران خصوصا قرار داد.
گرچه بعضى خواسته اند از این تعبیر سوء استفاده کنند که عیسى (علیه السلام ) جزئى از خداوند بود و تعبیر (منه ) را گواه بر این پنداشته اند، ولى مى دانیم که (من ) در این گونه موارد براى تبعیض نیست بلکه به اصطلاح (من ) نشویه است که بیان سرچشمه و منشا پیدایش چیزى مى باشد.
جالب توجه اینکه در تواریخ مى خوانیم : (هارون الرشید) طبیبى نصرانى
داشت که روزى با (على بن حسین واقدى ) که از دانشمندان اسلام بود مناظره کرد و گفت : در کتاب آسمانى شما آیه اى وجود دارد که مسیح (علیه السلام ) را جزئى از خداوند معرفى کرده سپس آیه فوق را تلاوت کرد، (واقدى ) بلافاصله در پاسخ او این آیه از قرآن را تلاوت نمود.
و سخر لکم ما فى السماوات و ما فى الارض جمیعا منه :
(آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است مسخر شما کرده و همه از ناحیه اوست ) و اضافه کرد که اگر کلمه (من ) جزئیت را برساند باید تمام موجودات زمین و آسمان طبق این آیه جزئى از خدا باشند، طبیب نصرانى با شنیدن این سخن مسلمان شد هارون الرشید از این جریان خوشحال گشت و به واقدى جایزه قابل ملاحظه اى داد.
به علاوه شگفت انگیز است که مسیحیان تولد عیسى (علیه السلام ) را از مادر بدون وجود پدر دلیلى بر الوهیت او مى گیرند در حالى که فراموش کرده اند که آدم (علیه السلام ) بدون پدر و مادر وجود یافت و این خلقت خاص را هیچکس دلیل بر الوهیت او نمى داند!
سپس قرآن به دنبال این بیان مى گوید: (اکنون که چنین است به خداى یگانه و پیامبران او ایمان بیاورید و نگوئید خدایان سه گانه اند و اگر از این سخن بپرهیزید، به سود شما است .)
(فامنوا بالله و رسله و لا تقولوا ثلاثة انتهوا خیرا لکم ).
بار دیگر تاکید مى کند که تنها خداوند معبود یگانه است (انما الله اله واحد) یعنى شما قبول دارید که در عین تثلیث خدا یگانه است در حالى که اگر فرزندى داشته باشد شبیه او خواهد بود و با این حال یگانگى معنى ندارد.
چگونه ممکن است خداوند فرزندى داشته باشد در حالى که او از نقیصه احتیاج به همسر و فرزند و نقیصه جسمانیت و عوارض ‍ جسم بودن مبرا است .
(سبحانه ان یکون له ولد).
به علاوه او مالک آنچه در آسمانها و زمین است مى باشد، همگى مخلوق اویند و او خالق آنها است ، و مسیح (علیه السلام ) نیز یکى از این مخلوقات او است ، چگونه مى توان یک حالت استثنائى براى وى قائل شد، آیا مملوک و مخلوق مى تواند فرزند مالک و خالق خود باشد.
(له ما فى السماوات و ما فى الارض ).
خداوند نه تنها خالق و مالک آنها است بلکه مدبر و حافظ و رازق و سرپرست آنها نیز مى باشد، (و کفى بالله وکیلا).
اصولا خدائى که ازلى و ابدى است ، و سرپرستى همه موجودات را از ازل تا ابد بر عهده دارد چه نیازى به فرزند دارد، مگر او همانند ما است که فرزندى براى جانشینى بعد از مرگ خود بخواهد؟!
تثلیث بزرگترین انحراف مسیحیت
در میان انحرافاتى که جهان مسیحیت بان گرفتار شده هیچیک بدتر از انحراف تثلیث نیست ، زیرا آنها با صراحت مى گویند: خداوند سه گانه است و نیز با صراحت مى گویند در عین حال یگانه است !، یعنى هم وحدت را حقیقى مى دانند و هم سه گانگى را واقعى مى شمرند، و این موضوع مشکل بزرگى براى پژوهشگران مسیحى بوجود آورده است .
اگر حاضر بودند یگانگى خدا را (مجازى ) بدانند و تثلیث را (حقیقى ) مطلبى بود، و اگر حاضر بودند تثلیث را (مجازى ) و توحید را (حقیقى ) بدانند باز هم مساله ، ساده بود، ولى عجیب این است که هر دو را حقیقى و
واقعى میدانند! و اگر مى بینیم در پاره اى از نوشته هاى تبلیغاتى اخیر که به دست افراد غیر مطلع داده مى شود، دم از سه گانگى مجازى مى زنند، سخن ریاکارانه اى است که بهیچوجه با منابع اصلى مسیحیت و اعتقاد واقعى دانشمندان آنها نمى سازند.
اینجا است که مسیحیان خود را با یک مطلب غیرمعقول مواجه مى بینند، زیرا معادله (1 3) را هیچ کودک دبستانى هم نمى تواندبپذیرد، به همین دلیل معمولا مى گویند این مساله را نباید با مقیاسعقل پذیرفت بلکه با مقیاس تعبد و دل ! باید پذیرفته شود، و از اینجا است که مسالهبیگانگى (مذهب ) از منطق عقل شروع مى شود و مسیحیت را به این وادى خطرناک مىکشاند که مذهب جنبه عقلانى ندارد بلکه صرفا جنبه قلبى و تعبدى دارد و نیز از اینجااست که بیگانگى علم و مذهب و تضاد این دو با هم از نظر منطق مسیحیت کنونى آشکار میشودزیرا علم مى گوید: عدد 3 هرگز مساوى با یک نیست اما مسیحیت کنونى میگوید هست !
در مورد این عقیده به چند نکته باید توجه کرد:
1 - در هیچیک از اناجیل کنونى اشاره اى به مساله تثلیث نشده است به همین دلیل محققان مسیحى عقیده دارند که سرچشمه تثلیث در اناجیل ، مخفى و ناپیدا است مسترهاکس آمریکائى میگوید: (ولى مسئله تثلیث در عهد عتیق و عهد جدید مخفى و غیر واضح است ) (قاموس مقدس صفحه 345 طبع بیروت ).
و همانطور که بعضى از مورخان نوشته اند، مساله تثلیث از حدود قرن سوم به بعد در میان مسیحیان آشکار گشت و این بدعتى بود که بر اثر غلو از یک سو و آمیزش مسیحیان با اقوام دیگر از سوى دیگر، در مسیحیت واقعى وارد شد، بعضى احتمال مى دهند که اصولا (تثلیث نصارى ) از ثالوث هندى (سه گانه پرستى هندوها) گرفته شده است .

2 - تثلیث مخصوصا به صورت تثلیث در وحدت (سه گانگى در عین یگانگى ) مطلبى است کاملا نامعقول و بر خلاف بداهت عقل ، و مى دانیم که مذهب هرگز نمى تواند از عقل و علم جدا شود، علم حقیقى با مذهب واقعى ، همیشه هماهنگ است و دوش بدوش ‍ یکدیگر سیر مى کنند، این سخن که مذهب را باید تعبدا پذیرفت ، سخن بسیار نادرستى است ، زیرا اگر در قبول اصول یک مذهب ، عقل کنار برود و مساله (تعبد کور و کر) پیش بیاید، هیچ تفاوتى میان مذاهب باقى نخواهد ماند، در این موقع چه دلیلى دارد که انسان خداپرست باشد نه بت پرست ! و چه دلیلى دارد که مسیحیان روى مذهب خود تبلیغ کنند نه مذاهب دیگر!!، بنا بر این امتیازاتى که آنها براى مسیحیت فکر مى کنند و اصرار دارند مردم را به سوى آن بکشانند خود دلیلى است بر اینکه مذهب را باید با منطق عقل شناخت ، و این درست بر خلاف ادعائى است که آنها در مساله تثلیث دارند یعنى (مذهب ) را از (عقل ) جدا مى کنند.
به هر حال هیچ سخنى براى درهم کوبیدن بنیان مذهب بدتر از این سخن نیست که بگوئیم مذهب جنبه عقلانى و منطقى ندارد بلکه جنبه تعبدى دارد!
3 - دلائل متعددى که در بحث توحید براى یگانگى ذات خدا آورده شده است هر گونه دوگانگى و سه گانگى و تعدد را از او نفى مى کند، خداوند یک وجود بى نهایت از تمام جهات است ، ازلى ، ابدى و نامحدود از نظر علم و قدرت و توانائى است و مى دانیم که در بى نهایت ، تعدد و دوگانگى تصور نمى شود، زیرا اگر دو بى نهایت فرض کنیم هر دو متناهى و محدود مى شوند چون وجود اول فاقد قدرت و توانائى و هستى وجود دوم است ، و همچنین وجود دوم فاقد وجود اول و امتیازات او است ، بنابراین هم وجود اول محدود است و هم وجود دوم ، به عبارت روشنتر اگر دو (بى نهایت ) از تمام جهات فرض کنیم ، حتما (بى نهایت اول ) بمرز (بى نهایت دوم ) که میرسد تمام مى گردد، و بى نهایت دوم که بمرز بى نهایت اول میرسد ، آن هم تمام مى گردد، بنابراین
هر دو محدود هستند و متناهى .
نتیجه اینکه : ذات خداوند که یک وجود غیر متناهى است هرگز نمى تواند تعدد داشته باشد.
همچنین اگر معتقد باشیم ذات خدا مرکب از (سه اقنوم ) (سه اصل یا سه ذات ) است لازم میآید که هر سه محدود باشند، نه نامحدود و نامتناهى .
به علاوه هر (مرکبى ) نیازمند به (اجزاى ) خویش است ، و وجودش معلول وجود آنها است و لازمه ترکیب در ذات خدا این است که او نیازمند و معلول باشد در حالى که میدانیم او بینیاز است و علت نخستین عالم هستى است .
4 - از همه اینها گذشته چگونه ممکن است ، ذات خدا در قالب انسانى آشکار شود و نیاز به جسم و مکان و غذا و لباس و مانند آن پیدا کند؟
محدود ساختن خداى ازلى و ابدى در جسم یک انسان ، و قرار دادن او در جنین مادر، از بدترین تهمتهائى است که ممکن است بذات مقدس او بسته شود، همچنین نسبت دادن فرزند به خدا که مستلزم عوارض مختلف جسمانى است یک نسبت غیر منطقى و کاملا نامعقول محسوب مى شود، بدلیل اینکه هر کس در محیط مسیحیت پرورش نیافته و از آغاز طفولیت با این تعلیمات موهوم و غلط خو نگرفته است از شنیدن این تعبیرات که بر خلاف الهام فطرت و عقل است مشمئز میشود، و اگر خود مسیحیان از تعبیراتى مانند (خداى پدر) و (خداى پسر) ناراحت نمى شوند بخاطر آن است که از طفولیت با این مفاهیم غلط انس گرفته اند!.
5 - اخیرا دیده میشود که جمعى از مبلغان مسیحى براى اغفال افراد کم اطلاع در مورد مساله تثلیث ، متشبث به مثالهاى سفسطه آمیزى شده اند، از جمله اینکه : وحدت در تثلیث (یگانگى در عین سه گانگى ) را میتوان تشبیه به (جرم خورشید) و (نور) و (حرارت ) آن کرد که سه چیز هستند و در عین
حال یک حقیقتند، و یا تشبیه به موجودى کرد که عکس آن در سه آینه بیفتد با اینکه یک موجود بیشتر نیست ، سه موجود به نظر میرسد! و یا آنرا تشبیه بمثلثى مى کنند که از بیرون سه زاویه دارد و اما اگر زوایا را از درون امتداد دهیم بیک نقطه مى رسند.
با کمى دقت روشن مى شود که این مثالها ارتباطى با مساله مورد بحث ندارد، زیرا (جرم خورشید) مسلما با (نور آن ) دو تا است ، و (نور) که امواج مافوق قرمز است با (حرارت ) که امواج مادون قرمز است از نظر علمى کاملا تفاوت دارند، و اگر احیانا گفته شود این سه چیز یک واحد شخصى هستند مسامحه و مجازى بیش نیست .
و از آن روشنتر مثال (جسم ) و (آینه ها) است زیرا عکسى که در آینه است چیزى جز انعکاس نور نیست ، انعکاس نور مسلما غیر از خود جسم است بنابراین اتحاد حقیقى و شخصى در میان آنها وجود ندارد و این مطلبى است که هر کس که فیزیک کلاسهاى اول دبیرستان را خوانده باشد میداند.
در مثال مثلث نیز مطلب همینطور است : زوایاى مثلث قطعا متعددند، و امتداد منصف الزاویه ها و رسیدن به یک نقطه در داخل مثلث ربطى به زوایا ندارد.
شگفت انگیز اینکه بعضى از مسیحیان شرقى با الهام از (وحدت وجود صوفیه ) خواسته اند توحید در تثلیث را با منطق (وحدت وجود) تطبیق دهند، ولى ناگفته پیدا است که اگر کسى عقیده نادرست و انحرافى وحدت وجود را بپذیرد باید همه موجودات این عالم را جزئى از ذات خدا بداند بلکه عین او تصور کند در این موقع سه گانگى معنى ندارد، بلکه تمام موجودات از کوچک و بزرگ ، جزء یا مظهرى براى او مى شوند، بنابراین تثلیث مسیحیت
هیچگونه ارتباطى با وحدت وجود نمى تواند داشته باشد اگر چه در جاى خود وحدت وجود صوفیه نیز ابطال شده است .
6 - گاهى بعضى از مسیحیان مى گویند اگر ما مسیح (علیه السلام ) را ابن الله مى گوئیم درست مانند آن است که شما به امام حسین (علیه السلام ) ثار الله و ابن ثاره (خون خدا و فرزند خون خدا) مى گوئید و یا در پاره اى از روایات به على (علیه السلام ) یدالله اطلاق شده است .
ولى باید گفت : اولا این اشتباه بزرگى است که بعضى ثار را معنى به خون کرده اند، زیرا ثار هیچگاه در لغت عرب بمعنى خون نیامده است بلکه بمعنى (خونبها) است ، (در لغت عرب بخون ، (دم ) اطلاق مى شود) بنابراین (ثارالله ) یعنى اى کسى که خونبهاى تو متعلق به خدا است و او خونبهاى تو را مى گیرد، یعنى تو متعلق به یک خانواده نیستى که خونبهاى تو را رئیس خانواده بگیرد، و نیز متعلق به یک قبیله نیستى که خونبهاى ترا رئیس قبیله بگیرد تو متعلق به جهان انسانیت و بشریت مى باشى ، تو متعلق به عالم هستى و ذات پاک خدائى ، بنابراین خونبهاى تو را او باید بگیرد، و همچنین تو فرزند على بن ابى طالب هستى که شهید راه خدا بود و خونبهاى او را نیز خدا باید بگیرد.
ثانیا اگر در عبارتى در مورد مردان خدا تعبیر مثلا به یدالله شود قطعا یکنوع تشبیه و کنایه و مجاز است ، ولى آیا هیچ مسیحى واقعى حاضر است ابن الله بودن مسیح را یکنوع مجاز و کنایه بداند مسلما چنین نیست زیرا منابع اصیل مسیحیت ابن را بعنوان فرزند حقیقى مى شمرند و مى گویند: این صفت مخصوص مسیح (علیه السلام ) است نه غیر او، و اینکه در بعضى از نوشته هاى سطحى تبلیغاتى مسیحى دیده مى شود که ابن الله را بصورت کنایه و تشبیه گرفته اند بیشتر جنبه عوام فریبى دارد، براى روشن شدن این مطلب عبارت زیر را که نویسنده کتاب قاموس مقدس در واژه خدا آورده با دقت توجه کنید: و لفظ پسر خدا یکى از القاب منجى و فادى ما است که بر شخص دیگر اطلاق نمى شود
مگر در جائیکه که از قرائن معلوم شود که قصد از پسر حقیقى خدا نیست .
آیه و ترجمه:


لن یستنکف المسیح أ ن یکون عبدا لله و لا الملئکة المقربون و من یستنکف عن عبادته و یستکبر فسیحشرهم إ لیه جمیعا (172)
فأ ما الذین ءامنوا و عملوا الصلحت فیوفیهم أ جورهم و یزیدهم من فضله و أ ما الذین استنکفوا و استکبروا فیعذبهم عذابا أ لیما و لا یجدون لهم من دون الله ولیا و لا نصیرا(173)


ترجمه :
172 - هرگز مسیح از این استنکاف نداشت که بنده خدا باشد و نه فرشتگان مقرب او (از این استنکاف داشتند) و آنها که از عبودیت و بندگى او استنکاف ورزند و تکبر کنند به زودى همه آنها را به سوى خود محشور خواهد کرد (و در رستاخیز بر مى انگیزد).
173 - اما آنها که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند پاداش آنها را بطور کامل خواهد داد و از فضل و بخشش خود بر آنها خواهد افزود و اما آنها را که استنکاف کردند و تکبر ورزیدند، مجازات دردناکى خواهد کرد و براى خود غیر از خدا سرپرست و یاورى نخواهند یافت .
شان نزول :
جمعى از مفسران در شان نزول این آیه چنین روایت کرده اند که طایفه اى از مسیحیان نجران خدمت پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) رسیدند و عرض کردند: چرا نسبت به پیشواى ما خورده مى گیرى ! پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: من چه عیبى بر او
گذاشتم ! گفتند: تو مى گوئى او بنده خدا و پیامبر او بوده است . آیه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
تفسیر :
مسیح بنده خدا بود
گرچه آیات فوق شان نزول خاصى دارد با این حال پیوند و ارتباط آن با آیات گذشته که درباره نفى الوهیت مسیح (علیه السلام ) و ابطال مساله تثلیث بود آشکار است .
نخست با بیان دیگرى مساله الوهیت مسیح (علیه السلام ) را ابطال مى کند و مى گوید شما چگونه معتقد به الوهیت عیسى (علیه السلام ) هستید در حالى که نه مسیح استنکاف از عبودیت و بندگى پروردگار داشت و نه فرشتگان مقرب پروردگار استنکاف دارند.
(لن یستنکف المسیح ان یکون عبدا لله و لا الملائکة المقربون ).
و مسلم است کسى که خود عبادت کننده است معنى ندارد که معبود باشد مگر ممکن است کسى خود را عبادت کند! یا اینکه عابد و معبود و بنده و خدا یکى باشد!! جالب این است که در حدیثى مى خوانیم که امام على بن موسى الرضا (علیهماالسلام ) براى محکوم ساختن مسیحیان منحرف که مدعى الوهیت او بودند به جاثلیق بزرگ مسیحیان فرمود: عیسى (علیه السلام ) همه چیزش خوب بود تنها یک عیب داشت و آن اینکه عبادت چندانى نداشت ، مرد مسیحى بر آشفت و به امام گفت چه اشتباه بزرگى مى کنى ! اتفاقا او از عابدترین مردم بود، امام فورا فرمود: او چه کسى را عبادت مى کرد! آیا کسى جز خدا را مى پرستید! بنابراین
به اعتراف خودت مسیح بنده و مخلوق و عبادت کننده خدا بود، نه معبود و خدا، مرد مسیحى خاموش شد و پاسخى نداشت .
سپس قرآن اضافه مى کند: کسانى که از عبادت و بندگى پروردگار امتناع ورزند و این امتناع از تکبر و خودبینى سرچشمه بگیرد، خداوند همه آنها را در روز رستاخیز حاضر خواهد ساخت و به هر کدام کیفر مناسب خواهد داد.
(و من یستنکف عن عبادته و یستکبر فسیحشر هم الیه جمیعا).
در آن روز آنها که داراى ایمان و عمل صالح بوده اند پاداششان را بطور کامل خواهد داد، و از فضل و رحمت خدا بر آن خواهد افزود، آنها که از بندگى خدا امتناع ورزیدند و راه تکبر را پیش گرفتند به عذاب دردناکى گرفتار خواهد کرد و غیر از خدا هیچ سرپرست و حامى و یاورى نخواهند یافت .
(فاما الذین آمنوا و عملوا الصالحات فیوفیهم اجورهم و یزیدهم من فضله و اما الذین استنکفوا و استکبروا فیعذبهم عذابا الیما و لا یجدون لهم من دون الله ولیا و لا نصیرا).
در اینجا به دو نکته باید توجه داشت :
1 - استنکاف بمعنى امتناع و انزجار از چیزى است و بنابراین مفهوم وسیعى دارد که با ذکر جمله استکبروا بدنبال آن محدود میشود، زیرا امتناع از بندگى خدا گاهى سرچشمه آن جهل و نادانى است و گاهى به خاطر تکبر و خودبینى و سرکشى است گرچه هر دو کار خلافى است ولى دومى بمراتب بدتر است .
2 - ذکر عدم استنکاف ملائکه از عبودیت پروردگار یا به خاطر آن است که مسیحیان قائل به سه معبود بودند (اب و ابن و روح القدس و یا به تعبیر دیگر خداى پدر و خداى پسر و واسطه میان آن دو) بنابراین در این آیه مى خواهد
معبود دیگر یعنى مسیح و فرشته روح القدس هر دو را نفى کند تا توحید ذات پروردگار ثابت شود.
و یا بخاطر آن است که آیه ضمن پاسخگوئى به شرک مسیحیان اشاره به شرک بت پرستان عرب کرده که فرشتگان را فرزندان خدا مى دانستند و جزئى از پروردگار و به آنها نیز پاسخ مى گوید.
با توجه به این دو بیان دیگر جائى براى این بحث باقى نمى ماند که آیا آیه فوق دلیل بر افضلیت فرشتگان بر انبیاء هست یا نه ! زیرا آیه فقط در مقام نفى اقنوم سوم و یا معبودهاى مشرکان عرب است ، نه در صدد بیان افضلیت فرشتگان نسبت به مسیح (علیه السلام ).
آیه و ترجمه:


یأ یها الناس قد جاءکم برهن من ربکم و أ نزلنا إ لیکم نورا مبینا (174)
فأ ما الذین ءامنوا بالله و اعتصموا به فسیدخلهم فى رحمة منه و فضل و یهدیهم إ لیه صرطا مستقیما (175)


ترجمه :
174 - اى مردم ! دلیل آشکارى از طرف پروردگارتان براى شما آمد و نور واضحى بسوى شما فرستادیم .
175 - اما آنها که ایمان به خدا آوردند و به آن (کتاب آسمانى ) چنگ زدند به زودى همه را در رحمت و فضل خود وارد خواهد ساخت و در راه راستى به سوى خودش هدایت مى کند.
تفسیر :
نور آشکار
در تعقیب بحثهائى که درباره انحرافات اهل کتاب از اصل توحید و اصول تعلیمات انبیاء در آیات سابق گردید در این دو آیه سخن نهائى گفته شده و راه نجات مشخص گردیده است ، نخست عموم مردم جهان را مخاطب ساخته ، مى گوید: اى مردم از طرف پروردگار شما پیامبرى آمده است که براهین و دلائل آشکارى دارد و همچنین نور آشکارى بنام قرآن با او فرستاده شده که روشنگر راه سعادت شما است .
(یا ایها الناس قد جائکم برهان من ربکم و انزلنا الیکم نورا مبینا)
برهان به عقیده بعضى از دانشمندان از ماده بره (بر وزن فرح ) بمعنى سفید شدن است و از آنجا که استدلالات روشن چهره حق را براى شنونده نورانى و آشکار و سفید مى کند به آن ، برهان گفته مى شود.
منظور از برهان در آیه فوق چنانکه جمعى از مفسران گفته اند و قرائن گواهى مى دهد، شخص پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است و منظور از نور، قرآن مجید است که در آیات دیگر نیز از آن تعبیر بنور شده است .
در احادیث متعددى که از طرق اهلبیت (علیهمالسلام ) در تفسیر نور الثقلین و على بن ابراهیم و مجمع البیان بما رسیده برهان بپیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تفسیر شده و نور به على (علیه السلام )، این تفسیر با تفسیرى که در بالا گفتیم منافات ندارد، زیرا ممکن است از نور، معنى وسیعى اراده شود که هم قرآن و هم امیر مؤ منان على (علیه السلام ) را که حافظ قرآن و مفسر و مدافع آن بود در برگیرد.
در آیه بعد نتیجه پیروى از این برهان و نور را چنین شرح میدهد: اما
آنها که بخدا ایمان آوردند و به این کتاب آسمانى چنگ زدند بزودى در رحمت واسعه خود وارد خواهد کرد، و از فضل و رحمت خویش بر پاداش آنها خواهد افزود و بصراط مستقیم و راه راست هدایتشان مى کند.
(فاما الذین آمنوا بالله و اعتصموا به فسیدخلهم فى رحمة منه و فضل و یهدیهم الیه صراطا مستقیما).
آیه و ترجمه:


یستفتونک قل الله یفتیکم فى الکللة إ ن امرؤ ا هلک لیس له ولد و له أ خت فلها نصف ما ترک و هو یرثها إ ن لم یکن لها ولد فإ ن کانتا اثنتین فلهما الثلثان مما ترک و إ ن کانوا إ خوة رجالا و نساء فللذکر مثل حظ الا نثیین یبین الله لکم أ ن تضلوا و الله بکل شى ء علیم (176)


ترجمه :
176 - از تو (درباره ارث خواهران و برادران ) سوال مى کنند، بگو خداوند حکم کلاله (خواهر و برادر) را براى شما بیان مى کند: اگر مردى از دنیا برود که فرزند نداشته باشد و براى او خواهرى باشد نصف اموالى را که به جا گذاشته از او (به ارث ) مى برد و (اگر خواهرى از دنیا برود و وارث او یک برادر باشد) او تمام مال را از آن خواهر به ارث مى برد، در صورتى که (شخص متوفى ) فرزند نداشته باشد، و اگر دو خواهر (از متوفى ) باقى بماند دو ثلث اموال را مى برند و اگر برادر و خواهر با هم باشند (تمام اموال را میان خود تقسیم مى کنند به این ترتیب که ) براى هر مذکر دو برابر سهم مؤ نث خواهد بود - خداوند (احکام خود را) براى شما بیان مى کند تا گمراه نشوید و خداوند به همه چیز دانا است .
شان نزول :
بسیارى از مفسران در شان نزول آیه فوق از جابر بن عبد الله انصارى چنین نقل کرده اند که میگوید: من شدیدا بیمار بودم ، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به عیادت من آمد و در آنجا وضو گرفت و از آب وضوى خود بر من پاشید، من که در اندیشه مرگ بودم به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) عرض کردم : وارث من فقط خواهران منند، میراث آنها چگونه است ، این آیه که آیه فرائض نام دارد نازل شد و میراث آنها را روشن ساخت . (روایت فوق با تفاوت مختصرى در تفسیر مجمع البیان و تبیان و المنار و در المنثور و غیر آنها آمده است ).
و به عقیده بعضى این آخرین آیهاى است که درباره احکام اسلام بر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نازل شده .
تفسیر :
آیه فوق مقدار ارث برادران و خواهران را بیان مى کند، و همانطور که در اوائل این سوره در تفسیر آیه 12 گفتیم درباره ارث خواهران و برادران ، دو آیه در قرآن نازل شده است یکى همان آیه 12، و دیگر آیه مورد بحث که آخرین آیه سوره نساء است ، و این دو آیه اگر چه در بیان مقدار ارث آنها با هم تفاوت دارد اما همانطور که در آغاز سوره نیز بیان کردیم هر کدام به یک دسته از خواهران و برادران ناظر است آیه 12، ناظر به برادران و خواهران مادرى است ، ولى آیه مورد بحث درباره خواهران و برادران پدر و مادرى یا پدرى تنها سخن مى گوید.
گواه بر این مطلب این است که معمولا کسانى که بالواسطه با شخص متوفى مربوط مى شوند، مقدار ارثشان به اندازه همان واسطه است ، یعنى برادران و خواهران مادرى به اندازه سهم مادر مى برند که یک سوم است ، و برادران و خواهران پدرى ، یا پدر و مادرى ، سهم ارث پدر را مى برند که دو سوم است و چون آیه 12 درباره ارث برادران و خواهران روى یک سوم دور مى زند و آیه مورد بحث روى دو سوم ، روشن مى شود که آیه سابق درباره آن دسته از برادران و خواهران است که تنها از طریق مادر با متوفى مربوطند، ولى آیه مورد بحث درباره برادران و خواهرانى است که از طریق پدر، یا پدر و مادر مربوط مى شوند به علاوه روایاتى که از ائمه اهلبیت (علیهمالسلام ) در این زمینه وارد شده نیز این حقیقت را اثبات میکند و در هر حال چنانچه یک ثلث یا دو ثلث ارث به برادر یا خواهر تعلق گرفت باقى مانده طبق قانون اسلام میان سایر ورثه تقسیم مى شود اکنون که عدم منافات میان دو آیه روشن شد به تفسیر احکامى که در آیه وارد شده است مى پردازیم :
قبلا باید توجه داشت که آیه بعنوان پاسخ سؤ ال درباره کلاله (برادران و خواهران ) نازل شده است .
لذا مى فرماید: از تو در این باره سؤ ال مى کنند، بگو خداوند حکم کلاله (برادران و خواهران را) براى شما بیان مى کند.
(یستفتونک قل الله یفتیکم فى الکلاله ).
سپس به چندین حکم اشاره مى نماید:
1 - هر گاه مردى از دنیا برود و فرزندى نداشته باشد و یک خواهر داشته باشد نصف میراث او به آن یک خواهر میرسد.
(ان امرؤ ا هلک لیس له ولد و له اخت فلها نصف ما ترک ).
2 - و اگر زنى از دنیا برود و فرزندى نداشته باشد و یک برادر (برادر پدر و مادرى یا پدرى تنها) از خود به یادگار بگذارد تمام ارث او به یک برادر میرسد.
(و هو یرثها ان لم یکن لها ولد).
3 - اگر کسى از دنیا برود و دو خواهر از او به یادگار بماند دو ثلث از میراث او را مى برند.
فان کانتا اثنتین فلهما الثلثان مما ترک )
4 - اگر ورثه شخص متوفى ، چند برادر و خواهر باشند (از دو نفر بیشتر) تمام میراث او را در میان خود تقسیم مى کنند بطورى که سهم هر برادر دو برابر سهم یک خواهر شود.
(و ان کانوا اخوة رجالا و نساء فللذکر مثل حظ الانثیین ).
در پایان آیه مى فرماید: خداوند این حقایق را براى شما بیان مى کند تا گمراه نشوید و راه سعادت را بیابید (و حتما راهى را که خدا نشان میدهد راه صحیح و واقعى است ) زیرا به هر چیزى دانا است .
(یبین الله لکم ان تضلوا و الله بکل شى ء علیم .
ناگفته نماند که آیه فوق ، ارث خواهران و برادران را در صورتى که فرزند در میان نباشد بیان میکند و سخنى از وجود و عدم پدر و مادر در آن نیامده است ، ولى با توجه به اینکه طبق آیات آغاز همین سوره ، پدر و مادر همواره در ردیف فرزندان یعنى در طبقه اول ارث قرار دارند روشن مى شود که منظور از آیه فوق جائى است که نه فرزند در میان باشد و نه پدر و مادر.
(پایان تفسیر سوره نساء)


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت