تفسیرنمونه سوره نسا (قسمت6)

آیه و ترجمه


اءن الله یأ مرکم أ ن تؤ دوا إ لى أ هلها و إ ذا حکمتم بین الناس أ ن تحکموا بالعدل إ ن الله نعما یعظکم به إ ن الله کان سمیعا بصیرا (58)


ترجمه :

58 - خداوند به شما فرمان میدهد که امانتها را به صاحبان آن برسانید و هنگامى که میان مردم داورى میکنید از روى عدالت داورى کنید، خداوند پند و اندرزهاى خوبى به شما میدهد، خداوند شنوا و بیناست .
شان نزول :
در تفسیر مجمع البیان و بعضى دیگر از تفاسیر اسلامى نقل شده که این آیه زمانى نازل گردید که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) با پیروزى کامل وارد شهر مکه گردید، عثمان بن طلحه را که کلیددار خانه کعبه بود احضار کرد و کلید را از او گرفت ، تا درون خانه کعبه را از وجود بتها پاک سازد، عباس عموى پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) پس از انجام این مقصود تقاضا کرد که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) با تحویل کلید خانه خدا به او، مقام کلیددارى بیت الله که در میان عرب یک مقام برجسته و شامخ بود، به او سپرده شود (گویا عباس میل داشت از نفوذ اجتماعى و سیاسى برادرزاده خود به نفع شخص خویش استفاده کند) ولى پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) بر خلاف این تقاضا پس از تطهیر خانه کعبه از لوث بتها در خانه را بست و کلید را به عثمان بن طلحه تحویل داد، در حالى که آیه مورد بحث را تلاوت مینمود ان الله یامرکم ان تؤ دوا الامانات الى اهلها...
تفسیر :
دو قانون مهم اسلامى
آیه فوق گرچه همانند بسیارى از آیات در مورد خاصى نازل شده ولى بدیهى است یک حکم عمومى و همگانى از آن استفاده میشود، و صریحا میگوید : خداوند به شما فرمان میدهد که امانتها را به صاحبان آنها بدهید. (ان الله یاءمرکم ان تؤ دوا الامانات الى اهلها.)
روشن است امانت معنى وسیعى دارد و هر گونه سرمایه مادى و معنوى را شامل میشود و هر مسلمانى طبق صریح این آیه وظیفه دارد که در هیچ امانتى نسبت به هیچکس (بدون استثناء) خیانت نکند، خواه صاحب امانت ، مسلمان باشد یا غیر مسلمان ، و این در واقع یکى از مواد اعلامیه حقوق بشر در اسلام است که تمام انسانها در برابر آن یکسانند، قابل توجه اینکه در شان نزول فوق ، امانت تنها یک امانت مادى نبود و طرف آن هم یکنفر مشرک بود.
در قسمت دوم آیه ، اشاره به دستور مهم دیگرى شده و آن مسئله عدالت در حکومت است .
آیه میگوید خداوند نیز به شما فرمان داده که به هنگامى که میان مردم قضاوت و حکومت میکنید، از روى عدالت حکم کنید (و اذا حکمتم بین الناس ان تحکموا بالعدل ).
سپس براى تاکید این دو فرمان مهم میگوید: خداوند پند و اندرزهاى خوبى بشما میدهد (ان الله نعما یعظکم به )
باز تاءکید مى کند و میگوید: در هر حال خدا مراقب اعمال شما است ، هم سخنان شما را مى شنود و هم کارهاى شما را میبیند (ان الله کان سمیعا بصیرا) این قانون نیز، یک قانون کلى و عمومى است و هر نوع داورى و حکومت را چه در امور بزرگ و چه در امور کوچک بوده باشد شامل میشود، تا آنجا که در احادیث اسلامى میخوانیم :
روزى دو کودک خردسال ، هر کدام خطى نوشته بود، و براى داورى در میان آنها و انتخاب بهترین خط به حضور امام حسن (علیه السلام ) رسیدند، على (علیه السلام ) که ناظر این صحنه بود فورا به فرزندش گفت : (یا بنى انظر کیف تحکم فان هذا حکم و الله سالک عنه یوم القیامة !) فرزندم ! درست دقت کن ، چگونه داورى مى کنى ، زیرا این خود یک نوع قضاوت است و خداوند در روز قیامت درباره آن از تو سؤ ال مى کند!
این دو قانون مهم اسلامى (حفظ امانت و عدالت در حکومت ) زیربناى یک جامعه سالم انسانى است و هیچ جامعه اى خواه مادى یا الهى بدون اجراى این دو اصل ، سامان نمى یابد.
اصل اول میگوید: اموال ، ثروتها، پستها، مسئولیتها، سرمایه هاى انسانى ، فرهنگها و میراثهاى تاریخى همه امانتهاى الهى است که بدست افراد مختلف در اجتماع سپرده میشود، و همه موظفند که در حفظ این امانات و تسلیم کردن آن به - صاحبان اصلى آن بکوشند، و به هیچ وجه در این امانتها خیانت نشود.
از طرفى همیشه در اجتماعات ، برخوردها و تضادها و اصطکاک منافع وجود دارد که باید با حکومت عادلانه ، حل و فصل شود تا هر گونه تبعیض و امتیاز نابجا و ظلم و ستم از جامعه برچیده شود.
همانطور که در بالا گفته شد، امانت منحصر به اموالى که مردم به یکدیگر میسپارند نیست ، بلکه دانشمندان نیز در جامعه امانتدارانى هستند که موظفند حقایق را کتمان نکنند، حتى فرزندان انسان امانتهاى الهى هستند که اگر در تعلیم و تربیت آنان کوتاهى شود، خیانت در امانت شده ، و از آن بالاتر وجود و هستى خود انسان و تمام نیروهائى که خدا به او داده است امانت پروردگارند که انسان موظف است
در حفظ آنها بکوشد، در حفظ سلامت جسم و سلامت روح و نیروى سرشار جوانى و فکر و اندیشه کوتاهى نکند و لذا نمیتواند دست به انتحار و یا ضرر به - خویشتن بزند، حتى از بعضى از احادیث اسلامى استفاده میشود که علوم و اسرار و ودایع امامت که هر امامى باید به امام بعد بسپارد در آیه فوق داخل است .
قابل توجه اینکه در آیه فوق ، مسئله اداى امانت ، بر عدالت ، مقدم داشته شده ، این موضوع شاید به خاطر آن است که مسئله عدالت در داورى ، همیشه در برابر خیانت لازم میشود، زیرا اصل و اساس این است که همه مردم امین باشند، ولى اگر فرد یا افرادى از این اصل منحرف شدند نوبت به عدالت میرسد که آنها را به وظیفه خود آشنا سازد.
اهمیت امانت و عدالت در اسلام
در منابع اسلامى به قدرى درباره این موضوع تاکید شده که در مورد سایر احکام کمتر دیده مى شود، احادیث کوتاه زیر روشنگر این واقعیت است :
1 - از امام صادق (علیه السلام ) نقل شده که فرمود:
(لا تنظروا الى طول رکوع الرجل و سجوده فان ذلک شى ء اعتاده فلو ترکه استوحش و لکن انظروا الى صدق حدیثه و اداء امانته :) (تنها) نگاه به رکوع و سجود طولانى افراد نکنید، زیرا ممکن است عادتى براى آنها شده باشد که از ترک آن ناراحت شوند، ولى نگاه به راستگوئى در سخن و اداء امانت آنها کنید.
2 - در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام ) نقل شده که فرمود: اگر على (علیه السلام ) آن همه مقام در نزد پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) پیدا کرد به خاطر راستگوئى در سخن و اداء امانت بود.
3 - در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام ) نیز نقل شده که به یکى از دوستان خود فرمود: (ان ضارب على بالسیف و قاتله ، لو ائتمننى و استنصحنى و استشارنى ثم قبلت ذلک منه لادیت الیه الامانة :) اگر قاتل على (علیه السلام ) امانتى پیش من میگذاشت و یا از من نصیحتى میخواست و یا با من مشورتى مى کرد و من آمادگى خود را براى این امور اعلام میداشتم ، قطعا حق امانت را ادا مى نمودم .
4 - در روایاتى که در منابع شیعه و اهل تسنن از پیغمبر گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) نقل شده این گفتار بزرگ مى درخشد:
(آیة المنافق ثلاث اذا حدث کذب و اذا وعد اخلف و اذا ائتمن خان :) نشانه منافق سه چیز است دروغگوئى ، پیمانشکنى ، و خیانت در امانت .
5 - پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) به على (علیه السلام ) فرمود: هنگامى که طرفین نزاع نزد تو مى آیند حتى در نگاه کردن به آن دو، و مقدار و چگونگى سخنان که به آنها مى گویى ، مساوات و عدالت را رعایت کن (سو بین الخصمین فى لحظک و لفظک ). هنگامى که طرفین نزاع تو مى آیند در نگاه کردن به آن دو، و مقدار و چگونگى سخنان که به آنها مى گویى ، مساوات و عدالت را رعایت کن )
آیه و ترجمه


یا ایها الذین امنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم فان تنازعتم فى شى ء فردوه الى الله و الرسول ان کنتم تؤ منون بالله و الیوم الاخر ذلک خیر و احسن تاءویلا(59)


ترجمه :

59 - اى کسانى که ایمان آورده اید! اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر خدا و صاحبان امر را، و هر گاه در چیزى نزاع کردید آنرا به خدا و پیامبر ارجاع دهید اگر ایمان به خدا و روز رستاخیز دارید، این براى شما بهتر و عاقبت و پایانش نیکوتر است .
تفسیر :
این آیه و چند آیه بعد، درباره یکى از مهمترین مسائل اسلامى ، یعنى مساءله رهبرى بحث مى کند و مراجع واقعى مسلمین را در مسائل مختلف دینى و اجتماعى مشخص مى سازد.
نخست به مردم با ایمان دستور مى دهد که از خداوند اطاعت کنند، بدیهى است براى یک فرد با ایمان همه اطاعتها باید به اطاعت پروردگار منتهى شود، و هر گونه رهبرى باید از ذات پاک او سرچشمه گیرد، و طبق فرمان او باشد، زیرا حاکم و مالک تکوینى جهان هستى او است ، و هر گونه حاکمیت و مالکیت باید به فرمان او باشد (یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله ).
در مرحله بعد، فرمان به پیروى از پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) مى دهد، پیامبرى که معصوم است و هرگز از روى هوى و هوس ، سخن نمى گوید، پیامبرى که نماینده خدا در میان مردم است و سخن او سخن خدا است ، و این منصب و موقعیت را خداوند به او داده است ، بنابراین اطاعت از خداوند، مقتضاى خالقیت و حاکمیت ذات او
ولى اطاعت از پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) مولود فرمان پروردگار است و به تعبیر دیگر خداوند واجب الاطاعة بالذات است ، و پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) واجب الاطاعه بالغیر و شاید تکرار اطیعوا در آیه اشاره به همین موضوع یعنى تفاوت دو اطاعت دارد (و اطیعوا الرسول )
و مرحله سوم فرمان به اطاعت از (اولواالامر) مى دهد که از متن جامعه اسلامى برخاسته و حافظ دین و دنیاى مردم است .
اولواالامر چه کسانى هستند؟!
درباره اینکه منظور از اولواالامر چیست در میان مفسران اسلام سخن بسیار است که مى توان آن را در چند جمله خلاصه کرد:
1 - جمعى از مفسران اهل تسنن معتقدند که منظور از اولواالامر زمامداران و حکام و مصادر در امورند، در هر زمان و در هر محیط، و هیچ گونه استثنایى براى آن قایل نشده اند و نتیجه آن این است که مسلمانان موظف باشند از هر حکومتى به هر شکل پیروى کنند، حتى اگر حکومت مغول باشد.
2 - بعضى دیگر از مفسران مانند نویسنده تفسیر المنار و تفسیر فى ظلال القرآن و بعضى دیگر معتقدند که منظور از اولوا الامر نمایندگان عموم طبقات ، حکام و زمامداران و علما و صاحب منصبان در تمام شئون زندگى مردم هستند، اما نه بطور مطلق و بدون قید و شرط بلکه اطاعت آنها مشروط به این است که بر خلاف احکام و مقررات اسلام نبوده باشد.
3 - به عقیده بعضى دیگر منظور از اولى الامر زمامداران معنوى و فکرى یعنى علما و دانشمندانند، دانشمندانى که عادل باشند و به محتویات کتاب و سنت آگاهى کامل داشته باشند.
4 - بعضى از مفسران اهل تسنن معتقدند که منظور از این کلمه منحصرا خلفاى چهارگانه نخستینند، و غیر آنها را شامل نمى شود، و بنابر این در اعصار دیگر ولى الامر وجود خارجى نخواهد داشت .
5 - بعضى دیگر از مفسران ، اولواالامر را به معنى صحابه و یاران پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) مى دانند.
6 - احتمال دیگرى که در تفسیر اولواالامر گفته شده این است که منظور فرماندهان لشکر اسلامند.
7 - همه مفسران شیعه در این زمینه اتفاق نظر دارند که منظور از اولوا الامر، امامان معصوم میباشند که رهبرى مادى و معنوى جامعه اسلامى ، در تمام شئون زندگى از طرف خداوند و پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) به آنها سپرده شده است ، و غیر آنها را شامل نمى شود، و البته کسانى که از طرف آنها به مقامى منصوب شوند و پستى را در جامعه اسلامى به عهده بگیرند، با شروط معینى اطاعت آنها لازم است نه به خاطر اینکه اولواالامرند، بلکه به خاطر اینکه نمایندگان اولواالامر مى باشند.
اکنون به بررسى تفاسیر فوق به طور فشرده مى پردازیم :
شک نیست که تفسیر اول به هیچ وجه با مفهوم آیه و روح تعلیمات اسلام سازگار نیست و ممکن نیست که پیروى از هر حکومتى بدون قید و شرط در ردیف اطاعت خدا و پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) باشد، و به همین دلیل علاوه بر مفسران شیعه ، مفسران بزرگ اهل تسنن نیز آن را نفى کرده اند.
و اما تفسیر دوم نیز با اطلاق آیه شریفه سازگار نیست ، زیرا آیه اطاعت اولواالامر را بدون قید و شرط لازم و واجب شمرده است .
تفسیر سوم یعنى تفسیر اولواالامر به علما و دانشمندان عادل و آگاه از کتاب و سنت نیز با اطلاق آیه سازگار نیست ، زیرا پیروى از علما و دانشمندان ، شرائطى دارد از جمله اینکه گفتار آنها بر خلاف کتاب و سنت نباشد، بنابراین اگر آنها مرتکب
اشتباهى شوند (چون معصوم نیستند و اشتباه مى کنند) و یا به هر علت دیگر از حق منحرف شوند، اطاعت آنها لازم نیست ، در صورتى که آیه اطاعت اولواالامر را به طور مطلق ، همانند اطاعت پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم )، لازم شمرده است ، به علاوه اطاعت از دانشمندان در احکامى است که از کتاب و سنت استفاده کرده اند بنا بر این چیزى جز اطاعت خدا و پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) نخواهد بود، و نیازى به ذکر ندارد.
تفسیر چهارم ( منحصر ساختن به خلفاى چهارگانه نخستین ) مفهومش این است که امروز مصداقى براى اولوا الامر در میان مسلمانان وجود نداشته باشد، به علاوه هیچگونه دلیلى براى این تخصیص در دست نیست .
تفسیر پنجم و ششم یعنى اختصاص دادن به صحابه و یا فرماندهان لشکر نیز همین اشکال را دارد یعنى هیچگونه دلیلى بر این تخصیص نیز در دست نیست .
جمعى از مفسران اهل تسنن مانند محمد عبده دانشمند معروف مصرى به پیروى از بعضى از کلمات مفسر معروف فخر رازى خواسته اند، احتمال دوم (اولواالامر همه نمایندگان طبقات مختلف جامعه اسلامى اعم از علماء، حکام و نمایندگان طبقات دیگر است ) را با چند قید و شرط بپذیرند، از جمله اینکه مسلمان باشند (آنچنان که از کلمه (منکم ) در آیه استفاده مى شود) و حکم آنها بر خلاف کتاب و سنت نباشد، و از روى اختیار حکم کنند نه اجبار، و موافق با مصالح مسلمین حکم نمایند، و از مسائلى سخن گویند که حق دخالت در آن داشته باشند (نه مانند عبادات که مقررات ثابت و معینى در اسلام دارند) و در مساءلهاى که حکم مى کنند، نص ‍ خاصى از شرع نرسیده باشد و علاوه بر همه اینها به طور اتفاق نظر بدهند .
و از آنجا که آنها معتقدند مجموع امت یا مجموع نمایندگان آنها گرفتار اشتباه و خطا نمى شوند و به عبارت دیگر مجموع امت معصومند، نتیجه این شروط آن مى شود که اطاعت از چنین حکمى به طور مطلق و بدون هیچگونه قید و
شرط همانند اطاعت از پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) لازم باشد، (و نتیجه این سخن حجت بودن اجماع است ) ولى باید توجه داشت که این تفسیر نیز اشکالات متعددى دارد، زیرا:
اولا - اتفاق نظر در مسائل اجتماعى در موارد بسیار کمى روى مى دهد، و بنابر این یک بلاتکلیفى و نابسامانى در غالب شئون مسلمین بطور دائم وجود خواهد داشت ، و اگر آنها نظریه اکثریت را بخواهند بپذیرند، این اشکال پیش مى آید اکثریت هیچگاه معصوم نیست ، و بنابراین اطاعت از آن به طور مطلق لازم نمیباشد .
ثانیا - در علم اصول ثابت شده ، که هیچگونه دلیلى بر معصوم بودن مجموع امت ، منهاى وجود امام معصوم ، در دست نیست .
ثالثا - یکى از شرائطى که طرفداران این تفسیر ذکر کرده بودند این بود که حکم آنها بر خلاف کتاب و سنت نباشد، باید دید تشخیص این موضوع که حکم مخالف سنت است یا نیست با چه اشخاصى است ، حتما با مجتهدان و علماى آگاه از کتاب و سنت است ، و نتیجه این سخن آن خواهد بود که اطاعت از اولوا الامر بدون اجازه مجتهدان و علماء جایز نباشد، بلکه اطاعت آنها بالاتر از اطاعت اولوا الامر باشد و این با ظاهر آیه شریفه سازگار نیست .
درست است که آنها علما و دانشمندان را نیز جزء اولوا الامر گرفتهاند، ولى در حقیقت مطابق این تفسیر علما و مجتهدان به عنوان ناظر و مرجع عالیتر از سایر نمایندگان طبقات شناخته شده اند نه مرجعى در ردیف آنها، زیرا علما و دانشمندان باید بر کار دیگران از نظر موافقت با کتاب و سنت نظارت داشته باشند و به این ترتیب مرجع عالى آنها خواهند بود و این با تفسیر فوق سازگار نیست .
بنابراین تفسیر فوق از جهات متعددى مواجه با اشکال است :
و تنها تفسیرى که از اشکالات گذشته سالم میماند تفسیر هفتم یعنى تفسیر
اولوا الامر به رهبران و امامان معصوم است ، زیرا این تفسیر با اطلاق وجوب اطاعت که از آیه فوق استفاده میشود کاملا سازگار است ، چون مقام عصمت امام ، او را از هر گونه خطا و اشتباه و گناه حفظ میکند، و به این ترتیب فرمان او همانند فرمان پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) بدون هیچگونه قید و شرطى واجب الاطاعه است ، و سزاوار است که در ردیف اطاعت او قرار گیرد و حتى بدون تکرار اطیعوا عطف بر رسول شود. جالب توجه اینکه بعضى از دانشمندان معروف اهل تسنن از جمله مفسر معروف فخر رازى در آغاز سخنش در ذیل این آیه ، به این حقیقت اعتراف کرده ، میگوید:
(کسى که خدا اطاعت او را به طور قطع و بدون چون و چرا لازم بشمرد حتما باید معصوم باشد، زیرا اگر معصوم از خطا نباشد به هنگامى که مرتکب اشتباهى میشود خداوند اطاعت او را لازم شمرده ، و پیروى از او را در انجام خطا لازم دانسته ، و این خود یک نوع تضاد در حکم الهى ایجاد میکند، زیرا از یک طرف انجام آن عمل ممنوع است ، و از طرف دیگر پیروى از اولوا الامر لازم است ، و این موجب اجتماع امر و نهى میشود.
بنابراین از یک طرف میبینیم خداوند اطاعت فرمان اولوا الامر را بدون هیچ قید و شرط لازم دانسته و از طرف دیگر اگر اولوا الامر معصوم از خطا نباشند چنین فرمانى صحیح نیست ، از این مقدمه چنین استفاده میکنیم که اولوا الامر که در آیه فوق به آنها اشاره شده حتما باید معصوم بوده باشند .
فخر رازى سپس چنین ادامه میدهد که این معصوم یا مجموع امت است و یا بعضى از امت اسلام ، احتمال دوم قابل قبول نیست ، زیرا ما باید این بعض را بشناسیم و به او دسترس داشته باشیم ، در حالى که چنین نیست و چون این
احتمال از بین برود، تنها احتمال اول باقى میماند که معصوم مجموع این امت است ، و این خود دلیلى است بر اینکه اجماع و اتفاق امت حجت و قابل قبول است ، و از دلائل معتبر محسوب میشود.
همانطور که مى بینیم فخر رازى با اینکه معروف به اشکالتراشى در مسائل مختلف علمى است دلالت آیه را بر اینکه اولوا الامر باید افراد معصومى باشند پذیرفته است ، منتها از آنجا که آشنائى به مکتب اهل بیت (علیهمالسلام ) و امامان و رهبران این مکتب نداشته این احتمال را که اولوا الامر اشخاص معینى از امت بوده باشند نادیده گرفته است ، و ناچار شده که اولوا الامر را به معنى مجموع امت (یا نمایندگان عموم طبقات مسلمانان ) تفسیر کند، در حالى که این احتمال قابل قبول نیست ، زیرا همانطور که گفتیم اولوا الامر باید رهبر جامعه اسلامى باشد و حکومت اسلامى و حل و فصل مشکلات مسلمین به وسیله او انجام شود و میدانیم حکومت دستجمعى عموم و حتى نمایندگان آنها به صورت اتفاق آراء عملا امکانپذیر نیست ، زیرا در مسائل مختلف اجتماعى و سیاسى و فرهنگى و اخلاقى و اقتصادى که مسلمانان با آن روبرو هستند، به دست آوردن اتفاق آراء همه امت یا نمایندگان آنها غالبا ممکن نیست ، و پیروى از اکثریت نیز پیروى از اولوا الامر محسوب نمیشود، بنا بر این لازمه سخن فخر رازى و کسانى که از دانشمندان معاصر عقیده او را تعقیب کرده اند این میشود که عملا اطاعت از اولوا الامر تعطیل گردد، و یا به - صورت یک موضوع بسیار نادر و استثنائى درآید. از مجموع بیانات فوق نتیجه میگیریم که آیه شریفه تنها رهبرى پیشوایان معصوم که جمعى از امت را تشکیل میدهند اثبات میکند . (دقت کنید)
پاسخ چند سؤ ال
در اینجا ایرادهائى به تفسیر فوق شده که از نظر رعایت بى طرفى در بحث باید مطرح گردد:
1 - اگر منظور از اولوا الامر، امامان معصوم باشند با کلمه اولى که به معنى جمع است سازگار نیست ، زیرا امام معصوم در هر زمان یک نفر بیش نمى باشد.
پاسخ این سؤ ال چنین است زیرا امام معصوم در هر زمان اگر چه یک نفر بیش نیست ولى در مجموع زمانها افراد متعددى را تشکیل میدهند و میدانیم آیه تنها وظیفه مردم یک زمان را تعیین نمیکند.
2 - اولوا الامر مطابق این معنى در زمان پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) وجود نداشته ، و در این صورت چگونه فرمان به اطاعت از وى داده شده است ؟
پاسخ این سؤ ال از گفته بالا نیز روشن میشود، زیرا آیه منحصر به زمان معینى نیست و وظیفه مسلمانان را در تمام اعصار و قرون روشن میسازد، و به عبارت دیگر میتوانیم چنین بگوئیم که اولوا الامر در زمان پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) خود پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) بود زیرا پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) دو منصب داشت یکى منصب رسالت که در آیه به عنوان اطیعوا الرسول از او یاد شده و دیگر منصب رهبرى و زمامدارى امت اسلامى که قرآن به عنوان اولوا الامر از آن یاد کرده ، بنابراین پیشوا و رهبر معصوم در زمان پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) خود پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) بود که علاوه بر منصب رسالت و ابلاغ احکام اسلام ، این منصب را نیز به عهده داشت ، و شاید تکرار نشدن اطیعوا در بین رسول و اولوا الامر خالى از اشاره به این معنى نباشد، و به عبارت دیگر منصب رسالت و منصب اولوا الامرى دو منصب مختلف است که در وجود پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) یکجا جمع شده ولى در امام از هم جدا شده است و امام تنها منصب دوم را دارد.
3 - اگر منظور از اولوا الامر امامان و رهبران معصوم است ، پس چرا در ذیل آیه که مسئله تنازع و اختلاف مسلمانان را بیان میکند میگوید: (فان تنازعتم فى شى ء فردوه الى الله و الرسول ان کنتم تومنون بالله و الیوم الاخر ذلک خیر و احسن تاویلا: اگر در چیزى اختلاف کردید آن را به خدا و پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) ارجاع دهید اگر ایمان به پروردگار و روز بازپسین دارید، این براى شما بهتر و پایان و عاقبتش نیکوتر است -
همانطور که میبینیم در اینجا سخنى از اولوا الامر به میان نیامده و مرجع حل اختلاف تنها خدا ( کتاب الله ، قرآن ) و پیامبر (سنت ) معرفى شده است .
در پاسخ این ایراد باید گفت : (اولا) این ایراد مخصوص تفسیر دانشمندان شیعه نیست بلکه به سایر تفسیرها نیز با کمى دقت متوجه میشود و ثانیا شکى نیست که منظور از اختلاف و تنازع در جمله فوق ، اختلاف و تنازع در احکام است نه در مسائل مربوط به جزئیات حکومت و رهبرى مسلمین ، زیرا در این مسائل مسلما باید از اولوا الامر اطاعت کرد (همانطور که در جمله اول آیه تصریح شده ) بنابراین منظور از آن اختلاف در احکام و قوانین کلى اسلام است که تشریع آن با خدا و پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) است زیرا میدانیم امام فقط مجرى احکام است ، نه قانونى وضع میکند، و نه نسخ میکند، بلکه همواره در مسیر اجراى احکام خدا و سنت پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) است ، و لذا در احادیث اهلبیت (علیهمالسلام ) میخوانیم که اگر از ما سخنى بر خلاف کتاب الله و سخن پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) نقل کردند هرگز نپذیرید، محال است ما چیزى بر خلاف کتاب الله و سنت پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) بگوئیم ، بنا بر این نخستین مرجع حل اختلاف مردم در احکام و قوانین اسلامى خدا و پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) است که بر او وحى میشود و اگر امامان معصوم بیان حکم میکنند، آن نیز از خودشان نیست بلکه از کتاب الله و یا علم و دانشى است که از پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) به آنها رسیده است و به این ترتیب علت عدم ذکر اولوا الامر در ردیف مراجع حل اختلاف در احکام روشن میگردد.
گواهى احادیث
در منابع اسلامى نیز احادیثى وارد شده که تفسیر اولوا الامر را به امامان اهلبیت تایید میکند از جمله :
مفسر مشهور اسلامى ابو حیان اندلسى مغربى ( متوفى سال 756 ) در تفسیر بحر المحیط مینویسد که این آیه در حق على (علیهالسلام ) و ائمه اهلبیت (علیهمالسلام ) نازل گردیده است .
1 - دانشمند اهل تسنن ابو بکر بن مؤ من الشیرازى در رساله اعتقاد (طبق نقل مناقب کاشى ) از ابن عباس نقل میکند که آیه فوق درباره على (علیه السلام ) نازل شد، هنگامى که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) او را (در غزوه تبوک ) در مدینه بجاى خود گذارد، على (علیه السلام ) عرض کرد: اى پیامبر ! آیا مرا همانند زنان و کودکان در شهر قرار میدهى ؟ پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود:
(اما ترضى ان تکون منى بمنزلة هارون من موسى حین قال اخلفنى فى قومى و اصلح فقال عزوجل و اولى الامر منکم :) آیا دوست ندارى نسبت به من همانند هارون (برادر موسى ) نسبت به موسى (علیه السلام ) بوده باشى ، آن زمانى که موسى به او گفت : در میان بنى اسرائیل جانشین من باش و اصلاح کن ، سپس خداوند عزوجل فرمود: و اولى الامر منکم .

شیخ سلیمان حنفى قندوزى که از دانشمندان معروف اهل تسنن است در کتاب ینابیع المودة از کتاب مناقب از (سلیم بن قیس ‍ هلالى ) نقل مى کند که روزى مردى به خدمت على (علیه السلام ) آمد و پرسید: کمترین چیزى که انسان در پرتو آن جزء مومنان خواهد شد چه چیز است ؟ و نیز کمترین چیزى که با آن جزء کافران و یا گمراهان میگردد کدام است ؟
امام فرمود : اما کمترین چیزى که انسان به سبب آن در زمره گمراهان درمى آید این است که حجت و نماینده خدا و شاهد و گواه او را که اطاعت و ولایت او لازم است نشناسد،
آن مرد گفت : (یا امیرالمؤ منین ) آنها را براى من معرفى کن ،
على (علیهالسلام ) فرمود : همانها که خداوند در ردیف خود و پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) قرار داده و فرموده (یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم .)
آن مرد گفت فدایت شوم باز هم روشنتر بفرما
على (علیه السلام ) فرمود: همانهائى که رسول خدا در موارد مختلف و در خطبه روز آخر عمرش از آنها یاد کرده و فرمود : (انى ترکت فیکم امرین لن تضلوا بعدى ان تمسکتم بهما کتاب الله و عترتى اهلبیتى ؛ من در میان شما دو چیز بیادگار گذاشتم که اگر دست به دامن آنها بزنید هرگز بعد از من گمراه نخواهید شد کتاب خدا و خاندانم ).
2 - و نیز همان دانشمند در کتاب (ینابیع المودة ) مى نویسد که صاحب کتاب مناقب از تفسیر مجاهد نقل کرده که این آیه در باره على (علیه السلام ) نازل شده است .
3 - روایات متعددى در منابع شیعه مانند کتاب کافى و تفسیر عیاشى و کتب صدوق و غیر آن نقل شده که همگى گواهى مى دهند که منظور از (اولواالامر) ائمه معصومین مى باشند و حتى در بعضى از آنها نام امامان یک یک صریحا ذکر شده است .
آیه و ترجمه


الم تر الى الذین یزعمون انهم امنوا بما انزل الیک و ما انزل من قبلک یریدون ان یتحاکموا الى الطاغوت و قد امروا ان یکفروا به و یرید الشیطان ان یضلهم ضلالا بعیدا (60)


ترجمه :

60 - آیا ندیدى کسانى را که گمان مى کنند به آنچه (از کتب آسمانى ) بر تو و بر پیشینیان نازل شده ایمان آورده اند ولى میخواهند طاغوت و حکام باطل را به داورى بطلبند با اینکه به آنها دستور داده شده به طاغوت کافر شوند، و شیطان مى خواهد آنها را شدیدا گمراه کند، و به بیراهه هاى دور دستى بیفکند.
شاءن نزول :
یکى از یهودیان مدینه با یکى از مسلمانان منافق اختلافى داشت ، بنا گذاشتند یک نفر را به عنوان داور در میان خود انتخاب کنند، مرد یهودى چون به عدالت و بى نظرى پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) اطمینان داشت گفت : من به داورى پیامبر شما راضیم ولى مرد منافق یکى از بزرگان یهود بنام (کعب بن اشرف ) را انتخاب کرد، زیرا مى دانست که مى تواند با هدیه نظر او را به سوى خود جلب کند، و به این ترتیب با داورى پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) مخالفت کرد، آیه شریفه نازل شد و چنین افرادى را شدیدا سرزنش کرد.
بعضى از مفسران شاءن نزولهاى دیگرى نیز در ذیل این آیه نقل کرده اند که نشان مى دهد بعضى از تازه مسلمانها، طبق عادت زمان جاهلیت ، در آغاز اسلام داوریهاى خود را نزد دانشمندان یهود، و یا کاهنان مى بردند، آیه فوق نازل شد و
شدیدا آنها را نهى کرد.
تفسیر :
حکومت طاغوت
آیه فوق در واقع مکمل آیه گذشته است ، زیرا آیه پیش ، مؤ منان را به اطاعت فرمان خدا و پیامبر و اولواالامر و به داورى طلبیدن کتاب و سنت دعوت نمود و این آیه از اطاعت و پیروى و داورى طاغوت ، نهى مى نماید.
آیه فوق مسلمانانى را که براى داورى به نزد حکام مى رفتند ملامت مى کند، و مى گوید: (اى پیامبر! آیا نمى بینى کسانى را که خود را مسلمان مى پندارند و مى گویند به تمام کتب آسمانى که بر تو و انبیاء پیشین نازل شده است ایمان آوردیم ، در عین حال داوریهاى خود را به نزد طاغوت مى برند، در حالى که به آنها دستور داده شده که هرگز فرمان طاغوت را نبرند)؟! (الم تر الى الذین یزعمون انهم آمنوا بما انزل الیک و ما انزل من قبلک یریدون ان یتحاکموا الى الطاغوت و قد امروا ان یکفروا به ).
همانطور که سابقا هم اشاره کرده ایم ، (طاغوت ) از ماده طغیان است و این کلمه با همه مشتقاتش به معنى سرکشى و شکستن حدود و قیود، و یا هر چیزى که وسیله طغیانگرى و یا سرکشى است مى باشد، بنابر این آنها که داورى به باطل مى کنند (طاغوت ) هستند، زیرا حدود و مرزهاى الهى و حق و عدالت را شکسته اند، در حدیثى نیز از امام صادق (علیه السلام ) نقل شده که فرمود: (الطاغوت کل من یتحاکم الیه ممن یحکم بغیر الحق ؛ هر کس به غیر حق حکم کند و مردم او را به داورى بطلبند، طاغوت است .
سپس قرآن اضافه مى کند: (مراجعه به طاغوت یک دام شیطانى است که
مى خواهد انسانها را از راه راست به بیراهه هاى دوردستى بیفکند) (و یرید الشیطان ان یضلهم ضلالا بعیدا).
ناگفته پیدا است که آیه فوق همچون سایر آیات قرآن یک حکم عمومى و جاودانى را براى همه مسلمانان در سراسر اعصار و قرون بیان مى نماید، و به آنان اخطار مى کند که مراجعه کردن به حکام باطل ، و داورى خواستن از طاغوت ، با ایمان به خدا و کتب آسمانى سازگار نیست ، به علاوه انسان را از مسیر حق به بیراهه هایى پرتاب مى کند که فاصله آن از حق ، بسیار زیاد است ، مفاسد چنین داوریها در به هم ریختن سازمان اجتماعى بشر بر هیچکس پوشیده نیست ، و یکى از عوامل عقب گرد اجتماعات محسوب مى شود.
آیه و ترجمه


و اذا قیل لهم تعالوا الى ما انزل الله و الى الرسول راءیت المنافقین یصدون عنک صدودا (61) فکیف اذا اصابتهم مصیبة بما قدمت ایدیهم ثم جاؤ ک یحلفون بالله ان اردنا الا احسانا و توفیقا(62) اولئک الذین یعلم الله ما فى قلوبهم فاعرض عنهم و عظهم و قل لهم فى انفسهم قولا بلیغا (63)


ترجمه :

61 - و هنگامى که به آنها گفته مى شود: (به سوى آنچه خدا نازل کرده ، و به سوى پیامبر بیایید، منافقان را مى بینى که از قبول دعوت تو اعراض مى کنند.
62 - پس چگونه موقعى که بر اثر اعمالشان گرفتار مصیبتى مى شوند به سراغ تو مى آیند و سوگند یاد مى کنند که منظور ما (از بردن داورى به نزد دیگران ) جز نیکى کردن و توافق (میان طرفین نزاع ) نبوده است ؟!
63 - آنها کسانى هستند که خدا، آنچه را در دل دارند مى داند. از (مجازات ) آنها صرف نظر کن ! و آنها را اندرز ده ! و با بیانى رسا، نتایج اعمالشان را به آنها گوشزد نما!
تفسیر :
نتیجه داورى طاغوت
به دنبال نهى شدید از مراجعه به طاغوت ، و داوران جور، که در آیه سابق آمد، در این سه آیه نتایج این گونه داوریها و دستاویزهایى که منافقان براى توجیه کار خود به آن متشبث مى شدند، مورد بررسى قرار گرفته است .
در آیه نخست مى فرماید: (این گونه مسلمان نماها نه تنها براى داورى به
سراغ طاغوت مى روند، بلکه هنگامى که به آنها تذکر داده مى شود که به سوى حکم خدا بیایید و داورى پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) را بپذیرید، مقاومت به خرج داده و از قبول دعوت تو اعراض و امتناع مى ورزند و با اصرار روى این کار مى ایستند) (و اذا قیل لهم تعالوا الى ما انزل الله و الى الرسول راءیت المنافقین یصدون عنک صدودا)
در حقیقت قرآن مى گوید: مراجعه آنها به طاغوت یک اشتباه زودگذر نبوده که با یادآورى اصلاح گردد، بلکه مقاومت و اصرار آنها در این کار نشان دهنده روح نفاق و ضعف ایمان آنها است ، و الا با دعوت پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) بیدار مى شدند و به اشتباه خود معترف مى گشتند.
و در آیه بعد این حقیقت را بیان مى کند که : (همین افراد منافق هنگامى که در نتیجه اعمالشان گرفتار مصیبتى مى شوند، و در بن بست قرار مى گیرند، به حکم اجبار به سوى تو مى آیند) (فکیف اذا اصابتهم مصیبة بما قدمت ایدیهم ثم جاؤ ک ).
و در این موقع (سوگند یاد مى کنند که منظور و هدف ما از بردن داورى به نزد دیگران جز نیکى کردن و ایجاد توافق در میان طرفین دعوى نبوده است ) (یحلفون بالله ان اردنا الا احسانا و توفیقا).
در اینجا باید به دو نکته توجه داشت : نخست اینکه ببینیم منظور از مصیبتى که دامنگیر آنها مى شود چیست ؟ بعید نیست که منظور از آن نابسامانیها و بدبختیها و مصیبتهایى باشد، که بر اثر داورى طاغوت دامنگیر آنها مى شود، زیرا جاى تردید نیست که اگر بر اثر داورى افراد ناصالح و ستمگر، منفعت آنى عائد یکى از طرفین دعوى شود، چیزى نمى گذرد که ادامه این داوریها باعث توسعه ظلم و فساد و هرج و مرج ، و از هم پاشیدن سازمان اجتماع مى گردد، بنابر این چنین افرادى به زودى نتایج کار خود را خواهند دید و از کرده خود پشیمان مى شوند.
بعضى از مفسران احتمال داده اند که منظور از (مصیبت ) همان رسوایى منافقان در میان جمعیت و یا مصایبى باشد که به فرمان خدا، دامن آنها را مى گیرد (همانند بلاها و شکستهاى غیر منتظره ).
نکته دیگر اینکه آیا منظور منافقان از کلمه احسان و نیکى کردن ، احسان به طرفین دعوى بوده ، و یا نسبت به پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم )؟ ممکن است منظورشان هر دو باشد، آنها بهانه هاى مضحکى براى ارجاع داورى به بیگانگان درست کرده بودند، از جمله اینکه مى گفتند آوردن داورى به نزد پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) دون شاءن او است ! زیرا غالبا طرفین دعوى جار و جنجال به راه مى اندازند و این با مقام پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) سازگار نیست !
به علاوه قضاوت و داورى همیشه به زیان یک طرف تمام مى شود و طبعا دشمن تراش است ، گویا آنها با چنین بهانه هایى مى خواستند خود را تبرئه کنند که منظور ما خدمت به پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) و طرفین دعوى بوده است .
و یا اینکه اصولا نظر ما داورى نبوده ، بلکه نظر ما آشتى دادن و ایجاد توفیق و توافق در میان طرفین نزاع بوده است .
ولى خداوند در آیه سوم نقاب از چهره آنها کنار مى زند و این گونه تظاهرات دروغین را ابطال مى کند، و مى فرماید: (اینها کسانى هستند که خداوند اسرار درون دلهاى آنها را مى داند) (اولئک الذین یعلم الله ما فى قلوبهم ).
ولى در عین حال به پیامبر خود دستور مى دهد که از مجازات آنها صرفنظر کن (فاعرض عنهم ) و پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) همواره با منافقان به خاطر اظهار اسلام کردن تا آنجا که ممکن بود مدارا مى کرد، زیرا ماءمور به ظاهر بود و جز در موارد استثنائى آنها را مجازات نمى کرد، چه اینکه ظاهرا در صفوف مسلمانان بود و ممکن بود مجازات آنها به یک نوع تصفیه حساب شخصى تفسیر شود.
سپس دستور مى دهد: (که آنها را موعظه کن و اندرز ده و با بیانى رسا که در دل و جان آنها نفوذ کند، و نتائج اعمالشان را به آنها گوشزد کن ) (و عظهم و قل لهم فى انفسهم قولا بلیغا).
آیه و ترجمه


و ما ارسلنا من رسول الا لیطاع باذن الله و لو انهم اذظلموا انفسهم جاؤ ک فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحیما (64)


ترجمه :

64 - ما هیچ پیامبرى را نفرستادیم ، مگر به این منظور که به فرمان خدا، از وى اطاعت شود، و اگر این مخالفان هنگامى که به خود ستم مى کردند (و فرمانهاى خدا را زیر پا مى گذاردند) به نزد تو مى آمدند و از خدا طلب آمرزش مى کردند و پیامبر هم براى آنها استغفار مى کرد خدا را توبه پذیر و مهربان مى یافتند.
تفسیر :
قرآن در آیات گذشته مراجعه به داوران جور را شدیدا محکوم نمود، در این آیه به عنوان تاءکید این سخن مى گوید: (پیامبرانى را که ما مى فرستادیم همه براى این بوده اند که به فرمان خدا از آنها اطاعت شود). و هیچ گونه مخالفتى نسبت به آنها انجام نگردد (و ما ارسلنا من رسول الا لیطاع باذن الله ).
زیرا آنها هم رسول و فرستاده خدا بوده اند و هم رئیس حکومت الهى ، بنابر این مردم موظف بوده اند هم از نظر بیان احکام خداوند و هم از نظر چگونگى اجراى آن از آنها پیروى کنند، و تنها به ادعاى ایمان قناعت نکنند.
از این جمله به خوبى استفاده مى شود که هدف از فرستادن پیامبران ، اطاعت و فرمانبردارى کردن همه مردم بوده است ، حال اگر بعضى از مردم از آزادى خود سوءاستفاده کردند و اطاعت ننمودند، تقصیر متوجه خود آنها است ، بنابر این آیه فوق عقیده جبریون را که مى گویند بعضى از مردم از آغاز موظف به اطاعت ، و بعضى محکوم به عصیان و مخالفت هستند را نفى مى کند.
ضمنا از تعبیر (باذن الله ) استفاده مى شود که پیامبران الهى هر چه دارند از
ناحیه خدا است و به عبارت دیگر وجوب اطاعت آنها بالذات نیست ، بلکه آن هم به فرمان پروردگار و از ناحیه اوست .
سپس در دنباله آیه راه بازگشت را به روى گناهکاران و آنها که به طاغوت مراجعه کردند، و یا به نحوى از انحاء مرتکب گناهى شدند، گشوده و مى فرماید: (اگر آنها هنگامى که به خویش ستم کردند، به سوى تو مى آمدند و از خدا طلب آمرزش مى نمودند و پیامبر هم براى آنها طلب آمرزش مى نمود، خدا را توبه پذیر و مهربان مى یافتند) (و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاؤ ک فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحیما).
قابل توجه اینکه قرآن به جاى اینکه بگوید: نافرمانى خدا کردند و مراجعه به داوران جور نمودند مى گوید: (اذ ظلموا انفسهم ) (هنگامى که به خویش ستم کردند)! اشاره به اینکه فایده اطاعت فرمان خدا و پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) متوجه خود شما مى شود، و مخالفت با آن در واقع یک نوع ستم به خویشتن است ، زیرا زندگى مادى شما را به هم مى ریزد و از نظر معنوى مایه عقب گرد شما است .
از این آیه ضمنا پاسخ کسانى که توسل جستن به پیامبر و یا امام را یک نوع شرک مى پندارند، روشن مى شود، زیرا این آیه صریحا مى گوید: آمدن به سراغ پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) و او را بر در درگاه خدا شفیع قرار دادن ، و وساطت و استغفار او براى گنهکاران مؤ ثر است ، و موجب پذیرش توبه ، و رحمت الهى است .
اگر وساطت و دعا و استغفار و شفاعت خواستن از پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) شرک بود چگونه ممکن بود که قرآن چنین دستورى را به گنهکاران بدهد!
منتها افراد خطاکار باید نخست خود توبه کنند و از راه خطا برگردند، سپس براى قبول توبه خود از استغفار پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) نیز استفاده کنند.
بدیهى است پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) آمرزنده گناه نیست ، او تنها مى تواند از خدا طلب آمرزش کند و این آیه پاسخ دندان شکنى است به آنها که این گونه وساطت را انکار
مى کنند (دقت کنید).
جالب توجه اینکه قرآن نمى گوید: تو براى آنها استغفار کن بلکه مى گوید: (رسول ) براى آنها استغفار کند، این تعبیر گویا اشاره به آن است که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) از مقام و موقعیتش استفاده کند و براى خطاکاران توبه کننده استغفار نماید.
این معنى (تاءثیر استغفار پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) براى مؤ منان ) در آیات دیگرى از قرآن نیز آمده است مانند آیه 19 سوره محمد و آیه 5 سوره منافقون و آیه 114 سوره توبه که درباره استغفار ابراهیم نسبت به پدرش (عمویش ) اشاره مى کند، و آیات دیگرى که نهى از استغفار براى مشرکان مى کند و مفهومش این است که استغفار براى مؤ منان بى مانع است ، و نیز از بعضى از آیات استفاده مى شود که فرشتگان براى جمعى از مؤ منان خطاکار در پیشگاه خداوند استغفار مى کنند (سوره غافر آیه 7 و سوره شورى آیه 5).
خلاصه اینکه آیات زیادى از قرآن مجید حکایت از این معنى مى کند که پیامبران یا فرشتگان و یا مؤ منان پاکدل مى توانند براى بعضى از خطاکاران استغفار کنند، و استغفار آنها در پیشگاه خدا اثر دارد، این خود یکى از معانى شفاعت کردن پیامبر و یا فرشتگان و یا مؤ منان پاکدل براى خطاکاران است ، ولى همانطور که گفتیم چنین شفاعتى نیازمند به وجود زمینه و شایستگى و آمادگى در خود خطاکاران است .
شگفت انگیز اینکه از پاره اى از کلمات بعضى از مفسران استفاده مى شود که خواسته اند استغفار پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) را در آیه فوق مربوط به تجاوز به حقوق شخصى خود پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) بدانند و بگویند چون نسبت به خود پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) ستم کرده بودند، لازم بود رضایت او را بدست آورند تا خداوند از خطاى آنها بگذرد!
ولى روشن است که ارجاع داورى به غیر پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) ستمى به شخص پیغمبر نیست بلکه مخالفت با منصب خاص او و یا به عبارت دیگر مخالفت با فرمان
خداست و به فرض که ستمى بر شخص پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) باشد قرآن روى آن تکیه نکرده است بلکه تکیه قرآن روى این مطلب است که آنها برخلاف فرمان خدا رفتار کردند.
به علاوه اگر ما به کسى ستم کنیم رضایت او کافى است چه نیازى به استغفار او در پیشگاه خدا است ؟ و از همه گذشته به فرض که چنین تفسیرى براى آیه فوق کنیم در مورد آن همه آیات دیگر که استغفار پیامبران و فرشتگان و مؤ منان را در حق خطاکاران مؤ ثر مى داند چه خواهیم گفت ؟ آیا در مورد آنها نیز پاى حقوق شخصى در میان بوده است ؟!.
آیه و ترجمه


فلا و ربک لا یؤ منون حتى یحکموک فیما شجر بینهم ثم لا یجدوا فى انفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما (65)


ترجمه :

65 - به پروردگارت سوگند که آنها مؤ من نخواهند بود، مگر اینکه تو را در اختلافات خود به داورى طلبند؛ و سپس در دل خود از داورى تو احساس ناراحتى نکنند، و کاملا تسلیم باشند.
شاءن نزول :
(زبیر بن عوام ) که از مهاجران بود با یکى از انصار (مسلمانان مدینه ) بر سر آبیارى نخلستانهاى خود که در کنار هم قرار داشتند، اختلافى پیدا کرده بودند، هر دو براى حل اختلاف خدمت پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) رسیدند، از آنجا که باغستان زبیر در قسمت بالاى نهر و باغستان انصارى در قسمت پائین نهر قرار داشت پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) به زبیر دستور داد که اول او باغهایش را آبیارى کند و بعد مسلمان انصارى (و این مطابق همان سنتى بود که در باغهاى مجاور هم جریان داشت ) اما این مرد انصارى به ظاهر مسلمان از داورى عادلانه پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) ناراحت شد و گفت : آیا این قضاوت به خاطر آن بود که زبیر، عمه زاده تو است ؟! پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) از این سخن بسیار ناراحت شد به حدى که رنگ رخسار او دگرگون گردید، در این موقع آیه فوق نازل شد و به مسلمانان هشدار داد
در بعضى از تفاسیر اسلامى شاءن نزولهاى دیگرى ذکر شده که کم و بیش با شاءن نزول فوق شباهت دارد (تفسیر تبیان ، طبرسى و المنار).
تفسیر :
تسلیم در برابر حق
گرچه شاءن نزول خاصى در بالا براى آیه فوق نقل شد ولى همانطور که بارها
گفته ایم شاءن نزولهاى خاص هیچ گاه با عمومیت مفهوم آیه منافات ندارد، و به همین دلیل این آیه مى تواند مکمل بحث آیات قبل نیز بوده باشد.
در این آیه (خداوند سوگند یاد کرده که افراد، ایمان واقعى در صورتى خواهند داشت که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) را در اختلافات خود به داورى بطلبند) و به بیگانگان مراجعه ننمایند (فلا و ربک لا یؤ منون حتى یحکموک فیما شجر بینهم ).
سپس مى فرماید: نه فقط به داورى را به نزد تو آورند بلکه هنگامى که تو در میان آنها حکمى کردى ، خواه به سود آنها باشد یا به زیان آنها، علاوه بر اینکه اعتراض نکنند (در دل خود نیز احساس ناراحتى ننمایند و کاملا تسلیم باشند) (ثم لا یجدوا فى انفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما).
گرچه ناراحتى درونى از قضاوتهایى که احیانا به زیان انسان است غالبا اختیارى نیست ، ولى با تربیتهاى اخلاقى و پرورش روح تسلیم در برابر حق و عدالت و توجه به موقعیت واقعى پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) حالتى در انسان پیدا مى شود که هیچگاه از داورى پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) و حتى دانشمندانى که جانشینان او هستند هرگز ناراحت نخواهد شد، و به هر حال مسلمانان واقعى موظفند روح تسلیم در برابر حق را در خود پرورش دهند.
در آیه فوق نشانه هاى ایمان واقعى و راسخ در سه مرحله بیان شده است :
1 - در تمامى موارد اختلاف خواه بزرگ باشد یا کوچک ، به قضاوت و داورى پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) که از حکم الهى سرچشمه مى گیرد مراجعه کنند، نه به طاغوت و داوران باطل .
2 - هیچ گاه در برابر قضاوتها و فرمانهاى پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) که همان فرمان خدا است حتى در دل خود احساس ‍ ناراحتى نکنند، و به داوریها و احکام او بدبین نباشند.
3 - در مقام عمل نیز آن را دقیقا اجرا کنند و به طور کامل تسلیم حق باشند.
روشن است قبول یک مکتب و فرمانهاى آن در مواردى که به سود انسان تمام مى شود دلیل بر ایمان به آن مکتب نیست بلکه آنجا که ظاهرا به زیان انسان است اما در واقع مطابق با حق و عدالت است اگر پذیرفته شود، نشانه ایمان است .
در حدیثى که از امام صادق (علیه السلام ) در کتاب کافى در تفسیر این آیه نقل شده چنین مى خوانیم : (اگر جمعیتى خدا را بپرستند، نماز را بپا دارند، زکات را بپردازند، روزه ماه رمضان و حج را بجا آورند، ولى نسبت به کارهایى که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) انجام داده با سوء ظن بنگرند و یا بگویند: اگر او فلان کار را انجام نداده بود بهتر بود، آنها در حقیقت مؤ منان واقعى نیستند) سپس آیه فوق را امام (علیه السلام ) تلاوت فرمود، بعد فرمود: (بر شما باد که در مقابل خدا و حق همیشه تسلیم باشید.)
از آیه فوق در ضمن دو مطلب مهم استفاده مى شود:
1 - آیه یکى از دلایل معصوم بودن پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) است زیرا دستور به تسلیم مطلق از نظر گفتار و کردار در برابر همه فرمانهاى پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) و حتى تسلیم قلبى در برابر او، نشانه روشنى بر این است که او در احکام و فرمانها و داوریهایش نه اشتباه مى کند و نه عمدا چیزى برخلاف حق مى گوید، معصوم از خطاست و هم معصوم از گناه .
2 - آیه فوق هر گونه اجتهاد در مقام نص پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) و اظهار عقیده را در مواردى که حکم صریح از طرف خدا و پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) در باره آن رسیده باشد نفى میکند، بنا بر این اگر در تواریخ اسلامى مى بینیم که گاهى بعضى از افراد در برابر حکم خدا و پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) اجتهاد و یا اظهار نظر مى کردند و مثلا مى گفتند پیامبر چنین گفته و ما چنین مى گوییم ، باید قبول کنیم که عمل آنها بر خلاف صریح آیه فوق است .
آیه و ترجمه


و لو انا کتبنا علیهم ان اقتلوا انفسکم او اخرجوا من دیارکم ما فعلوه الا قلیل منهم و لو انهم فعلوا ما یوعظون به لکان خیرا لهم و اشد تثبیتا (66) و اذا لاتینهم من لدنا اجرا عظیما (67) و لهدینهم صراطا مستقیما (68)


ترجمه :

66 - (ما تکلیف مشکلى بر دوش آنها ننهادیم ) اگر (همانند بعضى از امم پیشین ) به آنها دستور مى دادیم یکدیگر را به قتل برسانند و یا: (از وطن و خانه خود بیرون روید)، تنها عده کمى از آنها عمل مى کردند! و اگر اندرزهایى را که به آنان داده مى شد، انجام مى دادند، به سود آنها بود و موجب تقویت ایمان آنها مى گردید.
67 - و در این صورت ، پاداش بزرگى از ناحیه خود به آنها مى دادیم .
68 - و آنها را به راه راست ، هدایت مى کردیم .
تفسیر :
در اینجا براى تکمیل بحث گذشته درباره کسانى که از داوریهاى عادلانه پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) گاهى احساس ناراحتى مى کردند اشاره به پاره اى از تکالیف طاقت فرساى امم پیشین کرده و مى گوید:
ما تکلیف شاق و مشکلى بر دوش اینها نگذاشتیم ، اگر همانند بعضى از امم پیشین (مانند یهود که پس از بت پرستى و گوساله پرستى به آنها دستور داده شد که یکدیگر را به کفاره این گناه بزرگ به قتل برسانند و یا از وطن مورد علاقه خود بیرون روند) به اینها نیز چنین دستور سنگین و سختى را مى دادیم ، چگونه در برابر انجام آن طاقت مى آوردند، اینها که درباره آبیارى کردن یک نخلستان و داورى
پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) نسبت به آن ، تسلیم نیستند، چگونه مى توانند از عهده آزمایشهاى دیگر در آیند (مسلما اگر چنان دستورى به آنها مى دادیم که یکدیگر را بکشید یا از وطن خود خارج شوید، تنها عده کمى از آنها آن را انجام مى دادند) (و لو انا کتبنا علیهم ان اقتلوا انفسکم او اخرجوا من دیارکم ما فعلوه الا قلیل منهم ).
به گفته بعضى از مفسران ، مساءله (تن در دادن به کشته شدن ) و (خارج شدن از وطن ) از جهاتى شبیه به یکدیگرند، زیرا بدن ، وطن روح آدمى است ، همانطور که وطن همانند جسم انسان است ، هم ترک وطن جسم ، کار مشکلى است و هم چشمپوشى از وطنى که زادگاه و جایگاه انسان است .
سپس مى فرماید: اگر آنها اندرزهاى خدا و پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) را بپذیرند هم به سودشان است ، و هم باعث تقویت ایمان آنها است ، (و لو انهم فعلوا ما یوعظون به لکان خیرا لهم و اشد تثبیتا).
جالب توجه اینکه در این آیه ، از فرمانها و احکام الهى تعبیر به موعظه و اندرز شده است ، اشاره به اینکه احکام مزبور چیزى نیست که به سود فرمان دهنده (خداوند) بوده باشد، بلکه در حقیقت اندرزهایى است که به سود خود شما است ، و لذا بلافاصله مى فرماید: اطاعت اینها هم به سود شما است و هم موجب تقویت ایمان شما مى گردد.
به این نکته نیز باید توجه داشت که آخر آیه مى گوید: (هر قدر انسان در مسیر اطاعت فرمان خدا گام بردارد ثبات و استقامت او بیشتر مى شود،) در واقع اطاعت فرمان یک نوع ورزش روحى براى انسان است که ادامه و تکرار آن همانند ورزشهاى جسمانى روز به روز قوت و قدرت و ثبات و استحکام بیشترى مى آفریند، و تدریجا انسان به جایى مى رسد که هیچ قدرتى نمى تواند بر نیروى ایمان او غلبه کند و او را بفریبد.
در آیه بعد سومین فایده تسلیم و اطاعت در برابر خدا را بیان کرده ، مى گوید: (در این هنگام (علاوه بر آنچه گفته شد) پاداش عظیمى نیز به آنها خواهیم داد) (و اذا لاتیناهم من لدنا اجرا عظیما).
و در آخرین آیه از آیات فوق به چهارمین نتیجه اشاره کرده مى فرماید: (ما آنها را به راه راست هدایت مى کنیم ) (و لهدیناهم صراطا مستقیما).
روشن است که منظور از این هدایت ، راهنمایى به اصل دین و آیین نیست بلکه الطاف تازه اى است که از طرف خداوند به صورت هدایت ثانوى و به عنوان پاداشى به این گونه افراد شایسته داده مى شود، و مانند چیزى است که در آیه 17 سوره محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) به آن اشاره شده است : (و الذین اهتدوا زادهم هدى ؛ کسانى که در راه هدایت گام بردارند، خداوند هدایت آنها را بیشتر مى کند).
در روایتى نقل شده ، که هنگامى که آیه (و لو انا کتبنا علیهم ان اقتلوا انفسکم ...) نازل گردید، یکى از مسلمانان با ایمان گفت : به خدا سوگند اگر چنین دستورهاى سنگینى از طرف خدا به ما داده مى شد، حتما انجام مى دادیم ، ولى شکر خدا را که از چنین دستورى معاف شده ایم ، این سخن به پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) رسید فرمود: (ان من امتى لرجالا الایمان اثبت فى قلوبهم من الجبال الرواسى ؛ بعضى از پیروان من چنانند که ایمان در دلهاى آنها پابرجاتر است از کوههاى محکم ).
آیه و ترجمه


و من یطع الله و الرسول فاولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین و حسن اولئک رفیقا (69) ذلک الفضل من الله و کفى بالله علیما (70)


ترجمه :

69 - و کسى که خدا و پیامبر را اطاعت کند، (در روز رستاخیز،) همنشین کسانى خواهد بود که خدا نعمت خود را بر آنها تمام کرده ؛ از پیامبران و صدیقان و شهداء و صالحان ، و آنها رفیقهاى خوبى هستند!
70 - این موهبتى از ناحیه خداست . و کافى است که او، (از حال بندگان و نیات و اعمال آنها) آگاه است .
شاءن نزول :
یکى از صحابه پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) به نام (ثوبان ) که نسبت به حضرت محبت و علاقه شدیدى داشت ، روزى با حال پریشان خدمتش رسید، پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) از سبب ناراحتى او سؤ ال نمود، در جواب عرض کرد: زمانى که از شما دور مى شوم و شما را نمى بینم ناراحت مى شوم ، امروز در این فکر فرو رفته بودم که فرداى قیامت اگر من اهل بهشت باشم ، مسلما در مقام و جایگاه شما نخواهم بود، و بنابر این شما را هرگز نخواهم دید، و اگر اهل بهشت نباشم که تکلیفم روشن است ، و بنابر این در هر حال از درک حضور شما محروم خواهم شد، با این حال چرا افسرده نباشم ؟!
دو آیه فوق نازل شد و به اینگونه اشخاص بشارت داد که افراد مطیع پروردگار در بهشت نیز همنشین پیامبران و برگزیدگان خدا خواهند بود، سپس پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: به خدا سوگند، ایمان مسلمانى کامل نمى شود مگر اینکه مرا از
خود و پدر و مادر و همه بستگان بیشتر دوست دارد، و در برابر گفتار من تسلیم باشد.
تفسیر :
دوستان بهشتى
در این آیه یکى دیگر از افتخارات کسانى که مطیع فرمان خدا و پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) باشند بیان شده ، و در حقیقت ، امتیازاتى را که در آیات قبل گذشت ، تکمیل مى کند، و آن همنشینى با کسانى است که خداوند، نعمت خود را بر آنها تمام کرده است (و من یطع الله و الرسول فاولئک مع الذین انعم الله علیهم ).
و همانطور که در سوره حمد، بیان شده است کسانى که مشمول این نعمتند، همواره در جاده مستقیم گام برمى دارند و کوچکترین انحراف و گمراهى ندارند.
سپس در توضیح این جمله و بیان کسانى که خداوند نعمت خویش را بر آنها اتمام کرده است اشاره به چهار طایفه مى کند که در واقع ارکان چهارگانه این موضوع هستند:
1 - (انبیا) و فرستادگان مخصوص پروردگار که نخستین گام را براى هدایت و رهبرى مردم و دعوت به صراط مستقیم برمى دارند (من النبیین ).
2 - (راستگویان )، کسانى که هم در سخن راست مى گویند و هم با عمل و کردار صدق گفتار خود را اثبات مى کنند و نشان مى دهند که مدعى ایمان نیستند بلکه به راستى به فرمانهاى الهى ایمان دارند (و الصدیقین ).
از این تعبیر روشن مى شود که بعد از مقام نبوت ، مقامى بالاتر از مقام صدق و راستى نیست ، نه تنها راستى در گفتار بلکه راستى در عمل و کردار که شامل امانت و اخلاص نیز مى گردد، زیرا امانت همان صداقت در عمل است همانطور که (راستگویى ) امانت در گفتار است ، و در مقابل آن ، هیچ صفت زشتى بعد از کفر بدتر از دروغ و نفاق و خیانت در سخن و عمل نیست (باید توجه داشت که صدیق صیغه
مبالغه است و به معنى کسى است که سر تا پا راستى و درستى است ).
در بعضى از روایات (صدیق ) به على (علیه السلام ) و امامان اهل البیت (علیهم السلام ) تفسیر شده است و همان طور که بارها گفته ایم این گونه تفسیرها بیان مصداق روشن و عالى آیات است و معنى انحصار را نمى رساند.
3 - (شهدا) و کشته شدگان در راه هدف و عقیده پاک الهى ، و یا افراد برجسته اى که روز قیامت شاهد و گواه اعمال انسانها هستند (و الشهداء).
4 - (صالحان ) و افراد شایسته و برجسته اى که با انجام کارهاى مثبت و سازنده و مفید و پیروى از اوامر انبیاء به مقامات برجستهاى نایل شده اند (و الصالحین ).
و به همین جهت در روایات ما (صالحین ) تفسیر به یاران برگزیده ائمه شده است ، و این نیز همانند آنچه در باره (صدیقین ) گذشت از قبیل بیان فرد شاخص است .
نکته اى که در اینجا یادآورى آن لازم است این است که ذکر این مراحل چهارگانه ممکن است اشاره به این معنى باشد که براى ساختن یک جامعه انسانى سالم و شایسته نخست باید رهبران به حق و انبیاء وارد میدان شوند، و به دنبال آنها مبلغان صدیق که قول و عمل آنها با یکدیگر هماهنگ است و اهداف آنها را در همه جا پخش کنند، و به دنبال این دوران سازندگى فکرى ، جمعى در برابر عناصر آلوده و آنهایى که موانع راه حقند وارد شوند و قربانى دهند و شهید گردند و محصول این کوششها و تلاشها به وجود آمدن (صالحان ) و (اجتماعى پاک و شایسته ) است ، و روشن است که صالحان نیز براى روشن نگاه داشتن مشعل حق نسبت به نسلهاى آینده همین وظایف سه گانه را انجام خواهند داد، رهبرى مى کنند، تبلیغ مى نمایند،
و قربانى مى دهند.
ضمنا از آیات فوق این حقیقت به روشنى استفاده مى شود که موضوع معاشران خوب ، و همنشینهاى با ارزش به قدرى اهمیت دارد که حتى در عالم آخرت براى تکمیل نعمتهاى بهشتى این نعمت بزرگ به مطیعان ارزانى مى گردد، و آنها علاوه بر همه افتخارات ، همنشینانى همچون پیامبران و صدیقان و شهیدان و صالحان خواهند داشت .
شاید نیاز به تذکر نداشته باشد که معاشرت مطیعان با این طوایف چهارگانه مفهومش این نیست که آنها در مقام و مرتبه از هر جهت برابر و مساویند بلکه در عین معاشرت با یکدیگر هر کدام سهم خاصى (طبق مقام خود) از مواهب و الطاف خداوند دارند، همانطور که فى المثل درختان و گلها و گیاهان یک باغ در عین اینکه گرد هم هستند و از نور آفتاب و باران بهره مى برند، بهره هاى آنها همانند ارزش هاى آنها یکسان نیست .
سپس در آیه بعد براى بیان اهمیت این امتیاز بزرگ (همنشینى با برگزیدگان ) مى فرماید: (این موهبتى است از ناحیه خدا، و او از حال بندگان و نیات و شایستگیهاى آنها آگاه است ) (ذلک الفضل من الله و کفى بالله علیما).
البته (ذلک ) که اسم اشاره بعید است در این گونه موارد براى اهمیت و علو مقام به کار مى رود.
و ما هم از آیه فوق الهام گرفته و مى گوییم سپاس پروردگار را که با آن همه عوائقى که در راه انجام کارهاى مثبت وجود دارد، به فضل الهى جلد سوم تفسیر نمونه در اینجا به طرز شایسته اى پایان یافت ذلک الفضل من الله و کفى بالله علیما!
بارالها! نیات ما را پاک و اعمال ما را پرثمر و خالص براى ذات پاکت گردان .

 


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت