تفسیرنمونه سوره آل عمران (قسمت5)

آیه و ترجمه


ان مثل عیسى عند الله کمثل ءادم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون (59) الحق من ربک فلا تکن من الممترین (60)


ترجمه :
59 - مثل عیسى در نزد خدا، همچون آدم است ، که او را از خاک آفرید، و سپس به او فرمود:
(موجود باش !) او هم فورا موجود شد.
(بنابراین ، ولادت مسیح بدون پدر، هرگز دلیل بر الوهیت او نیست ).
60 - اینها حقیقتى است از جانب پروردگار تو، بنابراین ، از تردید کنندگان مباش !
شان نزول :
همانطور که در آغاز سوره مشروحا بیان شد، مقدار زیادى از آیات این سوره در پاسخ گفتگوهاى مسیحیان نجران ، نازل شده است ، چون آنها در یک هیات شصت نفرى به اتفاق چند نفر از رؤ سا و بزرگان خود به عنوان نمایندگى براى گفتگو با پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) به مدینه وارد شده بودند.
از جمله مسائلى که در این گفتگو مطرح شد این بود که آنها از پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) پرسیدند: ما را به چه چیز دعوت میکنى ؟ پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: به سوى خداوند یگانه ، و اینکه از طرف او رسالت خلق را دارم و مسیح (علیه السلام ) بندهاى از بندگان او است ، و حالات بشرى داشت و مانند دیگران غذا مى خورد.
آنها این سخن را نپذیرفتند و به ولادت عیسى (علیه السلام ) بدون پدر اشاره کرده و آن را دلیل بر الوهیت او خواندند، آیات فوق نازل شد و به آنها پاسخ داد و چون حاضر به قبول پاسخ نشدند، آنها را دعوت به مباهله کرد که شرح آن به زودى خواهد آمد.
تفسیر:
نفى الوهیت مسیح
همانگونه که در شان نزول آمد، این آیات ناظر به کسانى است که ولادت حضرت مسیح (علیه السلام ) را بدون پدر، دلیل بر فرزندى او نسبت به خدا، و یا الوهیتش مى گرفتند، آیه نخست مى گوید: مثل عیسى نزد خدا همچون مثل آدم است که او را از خاک آفرید، سپس به او فرمود: موجود باش ، او نیز بلافاصله موجود شد! (ان مثل عیسى عند الله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون ).
و با این استدلال کوتاه و روشن ، به ادعاى آنها پاسخ مى گوید که اگر مسیح (علیه السلام ) بدون پدر به دنیا آمد، جاى تعجب نیست ، و دلیل بر فرزندى خدا یا عین خدا بودن نمى باشد، زیرا موضوع آفرینش آدم (علیه السلام )، از این هم شگفت انگیزتر بود، او بدون پدر و مادر به دنیا آمد، سپس به غافلان مى فهماند: که هر کارى در برابر اراده حق ، سهل و آسان است تنها کافى است بفرماید: موجود باش ، آن هم موجود مى شود.
اصولا مشکل و آسان نسبت به مخلوقات است که قدرت محدودى دارند و اما آن کس که قدرتش نامحدود است ، تقسیم کارها به مشکل و آسان ، براى او مفهومى ندارد براى او آفریدن یک برگ ، یا آفرینش ‍ یک جنگل در هزاران کیلومتر یکسان است ، و آفرینش یک ذره خاک با منظومه شمسى ، مساوى است .
در دومین آیه براى تاکید آنچه در آیات قبل آمد، مى فرماید: اینها را (که درباره حضرت مسیح (علیه السلام ) و چگونگى ولادت او و مقاماتش ) بر تو مى خوانیم حقى است از سوى پروردگارت ، و چون حق است ، هرگز از تردید کنندگان در آن مباش (الحق من ربک فلا تکن من الممترین ).
در مورد جمله (الحق من ربک ) مفسران دو احتمال داده اند نخست اینکه جمله مرکب از مبتدا و خبر باشد (الحق مبتدا، من ربک خبر) بنابراین معنى آن چنین مى شود که حق همواره از طرف پروردگار خواهد بود زیرا حق به معنى واقعیت است ، و واقعیت عین هستى است ، و هستیها همه از وجود او میجوشد، باطل ، عدم و نیستى است و با ذات او بیگانه است .
دیگر اینکه جمله مزبور خبر مبتداى محذوفى است که (ذلک الاخبار) بوده باشد، یعنى این خبرهایى که به تو داده شد، همگى حقایقى است از طرف پروردگار و هر دو معنى با آیه سازگار است .
آیه و ترجمه


فمن حاجک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنت الله على الکذبین (61)


ترجمه :
61 - هر گاه بعد از علم و دانشى که (درباره مسیح ) به تو رسیده ، (باز) کسانى با تو به محاجه و ستیز برخیزند، به آنها بگو: بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم ، شما هم فرزندان خود را، ما زنان خویش را دعوت نماییم ، شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت کنیم ، شما هم از نفوس خود، آنگاه مباهله کنیم ، و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم .
شان نزول :
گفته اند که این آیه و آیات قبل از آن درباره هیات نجرانى مرکب از عاقب و سید و گروهى که با آنها بودند نازل شده است ، آنها خدمت پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) رسیدند و عرض کردند: آیا هرگز دیده اى فرزندى بدون پدر متولد شود، در این هنگام آیه (ان مثل عیسى عند الله ...) نازل شد و هنگامى که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) آنها را به مباهله دعوت کرد.
آنها تا فرداى آن روز از حضرتش مهلت خواستند و پس از مراجعه ، ب
شخصیتهاى نجران ، اسقف (روحانى بزرگشان ) به آنها گفت : شما فردا به محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) نگاه کنید، اگر با فرزندان و خانوادهاش براى مباهله آمد، از مباهله با او بترسید، و اگر با یارانش آمد با او مباهله کنید، زیرا چیزى در بساط ندارد، فردا که شد پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) آمد در حالى که دست على بن ابى طالب (علیه السلام ) را گرفته بود و حسن و حسین (علیهماالسلام ) در پیش روى او راه میرفتند و فاطمه (علیهاالسلام ) پشت سرش بود، نصارى نیز بیرون آمدند در حالى که اسقف آنها پیشاپیششان بود هنگامى که نگاه کرد، پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) با آن چند نفر آمدند، درباره آنها سؤ ال کرد به او گفتند: این پسر عمو و داماد او و محبوبترین خلق خدا نزد او است و این دو پسر، فرزندان دختر او از على (علیه السلام ) هستند و آن بانوى جوان دخترش فاطمه (علیهاالسلام ) است که عزیزترین مردم نزد او، و نزدیک ترین افراد به قلب او است ...
سید به اسقف گفت : براى مباهله قدم پیش گذار.
گفت : نه ، من مردى را میبینم که نسبت به مباهله با کمال جرات اقدام مى کند و من میترسم راستگو باشد، و اگر راستگو باشد، به خدا یک سال بر ما نمیگذرد در حالى که در تمام دنیا یک نصرانى که آب بنوشد وجود نداشته باشد.
اسقف به پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) عرض کرد: اى ابو القاسم ! ما با تو مباهله نمیکنیم بلکه مصالحه میکنیم ، با ما مصالحه کن ، پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) با آنها مصالحه کرد که دوهزار حله (یک قواره پارچه خوب لباس ) که حد اقل قیمت هر حلهاى چهل درهم باشد، و عاریت دادن سى دست زره ، و سى شاخه نیزه ، و سى راءس اسب ، در صورتى که در سرزمین یمن ، توطئه اى براى مسلمانان رخ دهد، و پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) ضامن این عاریتها خواهد بود، تا آن را بازگرداند و عهد نامهاى در این زمینه نوشته شد.
و در روایتى آمده است اسقف مسیحیان به آنها گفت : من صورتهائى را میبینم که اگر از خداوند تقاضا کنند کوهها را از جا برکند چنین خواهد کرد هرگز با آنها مباهله نکنید که هلاک خواهید شد، و یک نصرانى تا روز قیامت بر صفحه زمین
نخواهد ماند.
تفسیر:
مباهله با مسیحیان نجران
این آیه به دنبال آیات قبل و استدلالى که در آنها بر نفى خدا بودن مسیح (علیه السلام ) شده بود، به پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) دستور مى دهد: هر گاه بعد از علم و دانش که (درباره مسیح ) براى تو آمده (باز) کسانى با تو در آن به محاجه و ستیز برخاستند، به آنها بگو: بیایید ما فرزندان خود را دعوت میکنیم و شما هم فرزندان خود را، ما زنان خویش را دعوت مینماییم ، شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود (کسانى که به منزله جان هستند) دعوت میکنیم ، شما هم از نفوس خود دعوت کنید، سپس مباهله میکنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار میدهیم (فمن حاجک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنت الله على الکاذبین ).
ناگفته پیدا است منظور از مباهله این نیست که این افراد جمع شوند و نفرین کنند و سپس پراکنده شوند زیرا چنین عملى به تنهایى هیچ فایدهاى ندارد، بلکه منظور این است که این نفرین مؤ ثر گردد، و با آشکار شدن اثر آن ، دروغگویان به عذاب گرفتار شوند و شناخته گردند.
به تعبیر دیگر، گرچه در این آیه به تاثیر و نتیجه مباهله تصریح نشده اما از آنجا که این کار به عنوان آخرین (حربه )، بعد از اثر نکردن منطق و استدلال ، مورد استفاده قرار گرفته دلیل بر این است که منظور ظاهر شدن اثر خارجى این نفرین
است نه تنها یک نفرین ساده .
نکته ها
1 - دعوت به مباهله یک دلیل روشن بر حقانیت پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم )
در آیه فوق خداوند به پیامبر خود دستور مى دهد که هر گاه پس از استدلالات روشن پیشین کسى درباره عیسى با تو گفتگو کند، و به جدال برخیزد، به او پیشنهاد مباهله کن که فرزندان و زنان خود را بیاورد و تو هم فرزندان و زنان خود را دعوت کن و دعا کنید تا خداوند دروغگو را رسوا سازد.
مسئله (مباهله ) به شکل فوق شاید تا آن زمان در بین عرب سابقه نداشت و راهى بود که صددرصد حکایت از ایمان و صدق دعوت پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) مى کرد.
چگونه ممکن است کسى که به تمام معنى به ارتباط خویش با پروردگار ایمان نداشته باشد وارد چنین میدانى گردد؟ و از مخالفان خود دعوت کند بیایید با هم به درگاه خدا برویم و از او بخواهیم تا دروغگو را رسوا سازد، و شما به سرعت نتیجه آن را خواهید دید که چگونه خداوند دروغگویان را مجازات مى کند، مسلما ورود در چنین میدانى بسیار خطرناک است زیرا اگر دعاى او به اجابت نرسد و اثرى از مجازات مخالفان آشکار نشود نتیجه اى جز رسوائى دعوت کننده نخواهد داشت ، چگونه ممکن است آدم عاقل و فهمیده اى بدون اطمینان به نتیجه ، در چنین مرحلهاى گام بگذارد؟ از اینجا است که گفته اند دعوت پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) به مباهله ، یکى از نشانه هاى صدق دعوت و ایمان قاطع او است ، قطع نظر از نتایجى که بعدا از مباهله به دست آمد.
در روایات اسلامى وارد شده هنگامى که پاى مباهله به میان آمد نمایندگان مسیحیان نجران از پیامبر مهلت خواستند تا در این باره بیندیشند، و با بزرگان خود به شور بنشینند، نتیجه مشاوره آنها که از یک نکته روانشناسى سرچشمه مى گرفت
این بود که به نفرات خود دستور دادند اگر مشاهده کردید محمد با سر و صدا و جمعیت و جار و جنجال به مباهله آمد با او مباهله کنید و نترسید، زیرا حقیقتى در کار او نیست که متوسل به جار و جنجال شده است ، و اگر با نفرات بسیار محدودى از خاصان نزدیک و فرزندان خردسالش به میعادگاه آمد بدانید که او پیامبر خداست و از مباهله با او به پرهیزید که خطرناک است !
آنها طبق قرار قبلى به میعادگاه رفتند ناگاه دیدند که پیامبر فرزندانش حسن و حسین (علیهماالسلام ) را در پیش رو دارد، و على (علیه السلام ) و فاطمه (علیهاالسلام ) همراه او هستند و به آنها سفارش مى کند هر گاه من دعا کردم شما آمین بگویید، مسیحیان هنگامى که این صحنه را مشاهده کردند سخت به وحشت افتادند، و از اقدام به مباهله خوددارى کرده ، حاضر به مصالحه شدند و به شرایط ذمه و پرداختن مالیات (جزیه ) تن در دادند.
2 - مباهله سند زندهاى براى عظمت اهل بیت (علیهمالسلام )
غالب مفسران و محدثان شیعه و اهل تسنن تصریح کرده اند که آیه مباهله در حق اهل بیت پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) نازل شده است و پیامبر تنها کسانى را که همراه خود به میعادگاه برد فرزندانش حسن و حسین (علیهماالسلام ) و دخترش فاطمه (علیهاالسلام ) و على (علیه السلام ) بودند، بنابراین منظور از (ابناءنا) در آیه منحصرا حسن و حسین (علیهماالسلام ) هستند، همانطور که منظور از نساءنا فاطمه (علیهاالسلام )، و منظور از (انفسنا) تنها على (علیه السلام ) بوده است و احادیث فراوانى در این زمینه نقل شده است .
ولى بعضى از مفسران اهل تسنن که کاملا در اقلیت هستند کوشیده اند که ورود احادیث را در این زمینه انکار کنند، مثلا نویسنده تفسیر المنار در ذیل آیه مى گوید: این روایات همگى از طرق شیعه است ، و هدف آنها مشخص است ، و آنها چنان در نشر و ترویج این احادیث کوشیده اند که موضوع را، حتى بر بسیارى از دانشمندان اهل تسنن مشتبه ساخته اند!!
اما مراجعه به منابع اصیل اهل تسنن نشان مى دهد که على رغم پندارهاى تعصب آلود نویسنده المنار بسیارى از طرق این احادیث به شیعه و کتب شیعه هرگز منتهى نمى شود، و اگر بنا باشد ورود این احادیث را از طرق اهل تسنن انکار کنیم سایر احادیث آنها و کتبشان نیز از درجه اعتبار خواهد افتاد.
براى روشن شدن این حقیقت قسمتى از روایات آنان را در این باب با ذکر مدارک در اینجا مى آوریم :
(قاضى نور الله شوشترى ) در جلد سوم از کتاب نفیس (احقاق الحق ) طبع جدید صفحه 46 چنین مى گوید:
مفسران در این مسئله اتفاق نظر دارند که (ابناءنا) در آیه فوق اشاره به حسن و حسین (علیهماالسلام ) و (نساءنا) اشاره به فاطمه (علیهاالسلام ) و (انفسنا) اشاره به على (علیه السلام ) است .
سپس (در پاورقى کتاب مزبور) در حدود شصت نفر از بزرگان اهل سنت ذکر شده اند که تصریح نموده اند آیه مباهله درباره اهل بیت (علیهمالسلام ) نازل شده است و نام آنها و مشخصات کتب آنها را از صفحه 46 تا 76 مشروحا آورده است .
از جمله شخصیتهاى سرشناسى که این مطلب از آنها نقل شده افراد زیر هستند:
1 - (مسلم بن حجاج نیشابورى ) صاحب (صحیح ) معروف که از کتب ششگانه مورد اعتماد اهل سنت است در جلد 7 صفحه 120 (چاپ محمد على صبیح - مصر).
2 - (احمد بن حنبل ) در کتاب (مسند) جلد 1 صفحه 185 (چاپ مصر).
3 - (طبرى ) در تفسیر معروفش در ذیل همین آیه جلد سوم صفحه 192 (چاپ میمنیة - مصر).
4 - (حاکم ) در کتاب (مستدرک ) جلد سوم صفحه 150 (چاپ حیدر آباد دکن ).
5 -(حافظ ابو نعیم اصفهانى ) در کتاب (دلائل النبوة ) صفحه 297 (چاپ حیدر آباد).
6 - (واحدى نیشابورى ) در کتاب (اسباب النزول ) صفحه 74 (چاپ الهندیة مصر).
7 - (فخر رازى ) در تفسیر معروفش جلد 8 صفحه 85 (چاپ البهیه مصر).
8 - (ابن اثیر) در کتاب (جامع الاصول ) جلد 9 صفحه 470 (طبع السنة المحمدیة - مصر).
9 - (ابن جوزى ) در (تذکرة الخواص ) صفحه 17 (چاپ نجف ).
10 - (قاضى بیضاوى ) در تفسیرش جلد 2 صفحه 22 (چاپ مصطفى محمد مصر).
11 - (آلوسى ) در تفسیر (روح المعانى ) جلد سوم صفحه 167 (چاپ منیریه مصر).
12 - (طنطاوى ) مفسر معروف در تفسیر (الجواهر) جلد دوم صفحه 120 (چاپ مصطفى البابى الحلبى - مصر).
13 - (زمخشرى ) در تفسیر (کشاف ) جلد 1 صفحه 193 (چاپ مصطفى محمد - مصر).
14 - (حافظ احمد بن حجر عسقلانى ) در کتاب (الاصابة ) جلد 2 صفحه 503 (چاپ مصطفى محمد - مصر).
15 - (ابن صباغ ) در کتاب (الفصول المهمة ) صفحه 108 (چاپ نجف ).
16 - علامه (قرطبى ) در تفسیر (الجامع لاحکام القرآن ) جلد 3 صفحه 104 (چاپ مصر سال 1936).
در کتاب (غایة المرام ) از صحیح مسلم در باب فضائل على بن ابى طالب نقل شده که : روزى معاویه به سعد بن ابى وقاص گفت : چرا ابو تراب (على (علیه السلام )
را سب و دشنام نمیگویى ؟!
گفت : از آن وقت که به یاد سه چیز که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) درباره على (علیه السلام ) فرمود افتادم از این کار صرف نظر کردم ... (یکى از آنها این بود که ) هنگامى که آیه مباهله نازل گردید پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) تنها از فاطمه و حسن و حسین و على (علیهماالسلام ) دعوت کرد و سپس فرمود: اللهم هؤ لاء اهلى : خدایا! اینها خاصان نزدیک من اند.
نویسنده تفسیر (کشاف ) که از بزرگان اهل تسنن است در ذیل آیه مى گوید: این آیه قویترین دلیلى است که فضیلت اهل کساء را ثابت مى کند.
مفسران و محدثان و مورخان شیعه نیز عموما در نزول این آیه درباره اهل بیت (علیهمالسلام ) اتفاق نظر دارند، در تفسیر نور الثقلین روایات فراوانى در این زمینه نقل شده است .
از جمله به نقل از کتاب (عیون اخبار الرضا) درباره مجلس بحثى که مامون در دربار خود تشکیل داده بود، این چنین مینویسد: امام على بن موسى الرضا (علیهماالسلام ) فرمود: خداوند پاکان بندگان خود را در آیه مباهله مشخص ساخته است و به پیامبرش چنین دستور داده : فمن حاجک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا...
و به دنبال نزول این آیه ، پیامبر، على و فاطمه و حسن و حسین (علیهماالسلام ) را با خود به مباهله برد...
این مزیتى است که هیچ کس در آن بر اهل بیت (علیهمالسلام ) پیشى نگرفته ، و فضیلتى است که هیچ انسانى به آن نرسیده ، و شرفى است که قبل از آن هیچ کس از آن برخوردار نبوده است .
3 - پاسخ به یک سؤ ال
در اینجا سؤ ال معروفى است که فخر رازى و بعضى دیگر درباره نزول آیه در حق اهل بیت (علیهمالسلام ) ذکر کرده اند که چگونه ممکن است منظور از (ابناءنا) (فرزندان ما) حسن و حسین (علیهماالسلام ) باشد، در حالى که ابناء جمع است و جمع بر دو نفر گفته نمى شود، و چگونه ممکن است (نسائنا) که معنى جمع دارد تنها بر بانوى اسلام فاطمه (علیهاالسلام ) اطلاق گردد؟ و اگر منظور از (انفسنا) تنها على (علیه السلام ) است چرا به صیغه جمع آمده است ؟!
پاسخ :
اولا - همانطور که قبلا به طور مشروح ذکر شد اجماع علماى اسلام و احادیث فراوانى که در بسیارى از منابع معروف و معتبر اسلامى اعم از شیعه و سنى در زمینه ورود این آیه در مورد اهل بیت (علیهمالسلام ) به ما رسیده است و در آنها تصریح شده پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) غیر از على (علیه السلام ) و فاطمه (علیهاالسلام ) و حسن و حسین (علیهماالسلام ) کسى را به مباهله نیاورد، قرینه آشکارى براى تفسیر آیه خواهد بود، زیرا میدانیم از جمله قرائنى که آیات قرآن را تفسیر مى کند سنت و شان نزول قطعى است .
بنابراین ، ایراد مزبور تنها متوجه شیعه نمى شود.
بلکه همه دانشمندان اسلام باید به آن پاسخ گویند.
ثانیا - اطلاق صیغه جمع بر مفرد یا بر تثنیه تازگى ندارد، و در قرآن و غیر قرآن از ادبیات عرب و حتى غیر عرب این معنى بسیار است .
توضیح اینکه : بسیار مى شود که به هنگام بیان یک قانون ، یا تنظیم یک عهدنامه ، حکم به صورت کلى و به صیغه جمع آورده مى شود، و مثلا در عهدنامه چنین مینویسند که : مسوول اجراى آن امضاء کنندگان عهدنامه و فرزندان آنها هستند، در حالى که ممکن است یکى از دو طرف تنها یک یا دو فرزند داشته باشد،
خلاصه اینکه : ما دو مرحله داریم (مرحله قرارداد) و مرحله اجرا در مرحله قرارداد، گاهى الفاظ به صورت جمع ذکر مى شود تا بر همه مصادیق تطبیق کند، ولى در مرحله اجرا ممکن است مصداق ، منحصر به یک فرد باشد، و این انحصار در مصداق منافات با کلى بودن مسئله ندارد.
به عبارت دیگر پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) موظف بود طبق قراردادى که با نصاراى نجران بست همه فرزندان و زنان خاص خاندانش و تمام کسانى را که به منزله جان او بودند همراه خود به مباهله ببرد، ولى اینها مصداقى جز دو فرزند و یک زن و یک مرد نداشت (دقت کنید).
اضافه بر این در آیات قرآن موارد متعددى داریم که عبارت به صورت صیغه جمع آمده اما مصداق آن به جهتى از جهات منحصر به یک فرد بوده است : مثلا در همین سوره آیه 173 مى خوانیم : الذین قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لکم فاخشوهم : کسانى که مردم به آنها گفتند دشمنان (براى حمله به شما) اجتماع کرده اند از آنها بترسید.
در این آیه منظور از (الناس ) (مردم ) طبق تصریح جمعى از مفسران (نعیم بن مسعود) است که از ابو سفیان اموالى گرفته بود تا مسلمانان را از قدرت مشرکان بترساند!
و همچنین در آیه 181 مى خوانیم : لقد سمع الله قول الذین قالوا ان الله فقیر و نحن اغنیاء: خداوند گفتار کسانى را که میگفتند: خدا فقیر است و ما بینیازیم (و لذا از ما مطالبه زکات کرده است !) شنید.
منظور از (الذین ) در آیه طبق تصریح جمعى از مفسران (حى بن اخطب ) یا (فنحاص ) است .
گاهى اطلاق کلمه جمع بر مفرد به عنوان بزرگداشت نیز دیده مى شود، همان طور که درباره ابراهیم مى خوانیم : ان ابرهیم کان امة قانتا لله :ابراهیم امتى بود
خاضع در پیشگاه خدا در اینجا کلمه امت که اسم جمع است بر فرد اطلاق شده است .
4 - نوههاى دخترى فرزندان ما هستند.
ضمنا از آیه مباهله استفاده مى شود که به فرزندان دختر نیز حقیقتا ابن گفته مى شود بر خلاف آنچه در جاهلیت مرسوم بود که تنها فرزندان پسر را فرزند خود میدانستند، و میگفتند:

بنونا بنو ابنائنا و بناتنا


بنوهن ابناء الرجال الاباعد


یعنى ، فرزندان ما تنها پسرزاده هاى ما هستند اما دخترزاده هاى ما - فرزندان مردم بیگانه محسوب مى شوند نه فرزندان ما! این طرز تفکر مولود همان سنت غلطى بود که در جاهلیت عرب دختران و زنان را عضو اصلى جامعه انسانى نمیدانستند و آنها را در حکم ظروفى براى نگاهدارى پسران مى پنداشتند! چنانکه شاعر آنها مى گوید:
** و انما امهات الناس اوعیة مستودعات و للانساب اباء:***
مادران مردم ، حکم ظروفى براى پرورش آنها دارند - و براى نسب تنها پدران شناخته مى شوند! ولى اسلام این طرز تفکر را به شدت در هم کوبید و احکام فرزند را بر فرزندان پسرى و دخترى یکسان جارى ساخت .
در سوره انعام آیه 84 - 85 درباره فرزندان ابراهیم مى خوانیم :
و من ذریته داود و سلیمن و ایوب و یوسف و موسى و هرون و کذلک نجزى المحسنین و زکریا و یحیى و عیسى و الیاس کل من الصالحین
از فرزندان (ابراهیم )، داوود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسى و هارون بودند و این چنین نیکوکاران را پاداش میدهیم و نیز زکریا و یحیى و عیسى و الیاس که همه از صالحان بودند.
در این آیه حضرت مسیح از فرزندان ابراهیم شمرده شده در حالى که فرزند دخترى بود و اصولا پدرى نداشت .
در روایاتى که از طرق شیعه و سنى درباره امام حسن و امام حسین (علیه السلام ) وارد شده اطلاق کلمه (ابن رسول الله ) (فرزند پیغمبر) کرارا دیده مى شود.
در آیات مربوط به زنانى که ازدواج با آنها حرام است مى خوانیم : و حلائل ابنائکم (یعنى همسران پسران شما) در میان فقهاى اسلام این مسئله مسلم است که همسران پسرها و نوه ها، چه دخترى باشند و چه پسرى بر شخص حرام است و مشمول آیه فوق مى باشند.
5 - آیا مباهله یک حکم عمومى است ؟
شکى نیست که آیه فوق یک دستور کلى براى دعوت به مباهله به مسلمانان نمیدهد بلکه روى سخن در آن تنها به پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) است ، ولى این موضوع مانع از آن نخواهد بود که مباهله در برابر مخالفان یک حکم عمومى باشد و افراد با ایمان که از تقوا و خدا پرستى کامل برخوردارند به هنگامى که استدلالات آنها در برابر دشمنان بر اثر لجاجت به جائى نرسد از آنها دعوت به مباهله کنند.
از روایاتى که در منابع اسلامى نقل شده نیز عمومیت این حکم استفاده مى شود: در تفسیر نور الثقلین جلد 1 صفحه 351 حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) نقل شده که فرمود:
(اگر سخنان حق شما را مخالفان نپذیرفتند آنها را به مباهله دعوت کنید).
راوى مى گوید: سؤ ال کردم چگونه مباهله کنم ؟
فرمود: خود را سه روز اصلاح اخلاقى کن )
و گمان میکنم که فرمود: روزه بگیر و غسل کن ، و با کسى که میخواهى مباهله کنى به صحرا برو، سپس انگشتان دست راستت را در انگشتان راست او بیفکن و از خودت آغاز کن و بگو: خداوندا! تو پروردگار آسمانهاى هفتگانه و زمینهاى هفتگانهاى و آگاه از اسرار نهان هستى ، و رحمان و رحیمى ، اگر مخالف من حقى را انکار کرده و ادعاى باطلى دارد بلائى از آسمان بر او بفرست ، و او را به عذاب دردناکى مبتلا ساز!
و بعد بار دیگر این دعا را تکرار کن و بگو: اگر این شخص حق را انکار کرده و ادعاى باطلى مى کند بلائى از آسمان بر او بفرست و او را به عذابى مبتلا کن ! سپس فرمود: چیزى نخواهد گذشت که نتیجه این دعا آشکار خواهد شد، به خدا سوگند که هرگز نیافتم کسى را که حاضر باشد این چنین با من مباهله کند.
ضمنا از این آیه معلوم مى شود که بر خلاف حملات بیرویه افرادى که مى گویند اسلام عملا آیین مردان است و زنان در آن به حساب نیامده اند زنان در مواقع حساس به سهم خود در پیشبرد اهداف اسلامى همراه مردان در برابر دشمن میایستاده اند، صفحات درخشان زندگى فاطمه بانوى اسلام (علیهاالسلام ) و دخترش زینب کبرى (علیهاالسلام ) و زنان دیگرى که در تاریخ اسلام ، گام بر جاى گامهاى آنها نهاده اند، گواه این حقیقت است .
آیه و ترجمه


ان هذا لهو القصص الحق و ما من اله الا الله و ان الله لهو العزیز الحکیم (62) فان تولوا فان الله علیم بالمفسدین (63)


ترجمه :
62 - این همان سرگذشت واقعى (مسیح ) است . (و ادعاهایى همچون الوهیت او، یا فرزند خدا بودنش ، بى اساس است ). و هیچ معبودى ، جز خداوند یگانه نیست ، و خداوند توانا و حکیم است .
63 - اگر (با این همه شواهد روشن ، باز هم از پذیرش حق ) روى گردانند، (بدان که طالب حق نیستند، و) خداوند از مفسدهجویان ، آگاه است .
تفسیر:
داستانهاى راستین
در آیات فوق پس از شرح زندگى مسیح به عنوان تاکید هر چه بیشتر مى فرماید: اینها سرگذشت واقعى مسیح است نه ادعاهائى همچون الوهیت مسیح یا فرزند خدا بودنش (ان هذا لهو القصص الحق ).
نه مدعیان خدائى او سخن حقى میگفتند و نه آنهائى که - العیاذ بالله - فرزند نامشروعش میخوانند حق آن است که تو آوردى و تو گفتى او بنده خدا و پیامبر بود که با یک معجزه الهى از مادرى پاک ، بدون پدر تولد یافت .
باز براى تاکید بیشتر مى افزاید: و هیچ معبودى جز خداوند یگانه نیست (و ما من اله الا الله ).
و خداوند یگانه قدرتمند و توانا و حکیم است و تولد فرزندى بدون پدر در برابر قدرتش مساله مهمى نیست (و ان الله لهو العزیز الحکیم )
آرى چنین کسى سزاوار پرستش است نه غیر او.
واژه (قصص ) مفرد است و به معنى قصه مى باشد و در اصل از ماده (قص ) (بر وزن صف ) به معنى جستجوى چیزى کردن گرفته شده ، مثلا در داستان موسى بن عمران مى خوانیم : (و قالت لاخته قصیه )، مادر موسى به خواهرش گفت : به جستجوى موسى بپرداز.
و اینکه تلافى خون را قصاص مى گویند به خاطر آن است که جستجوى حق صاحب خون در آن مى شود سرگذشتها و تاریخ پیشینیان را که حالات و ماجراهاى زندگى آنها را جستجو مى کند نیز قصه مى گویند.
از آنچه در بالا گفته شد معلوم شد که مشار الیه در هذا سرگذشت مسیح است نه قرآن مجید یا مجموعه تاریخ انبیاء.
در آیه بعد کسانى را که از پذیرش این حقایق سر باز میزنند مورد تهدید قرار داده ، مى فرماید: اگر (با این همه دلایل و شواهد روشن باز هم ) روى برگردانند (بدان که در جستجوى حق نیستند و فاسد و مفسدند) زیرا خداوند از مفسدان آگاه است (فان تولوا فان الله علیم بالمفسدین ).
مسلم است جمعیتى که پس از آن همه استدلالات منطقى قرآن درباره مسیح و همچنین عقبنشینى از دعوت به مباهله تسلیم حق نشوند و باز هم به گفتگوهاى لجوجانه خود ادامه دهند (حق جو) نیستند بلکه (مفسده جویانى ) هستند که هدف آنها تخدیر عقاید صحیح مردم است و مسلما خداوند آنها را میشناسد و از نیاتشان با خبر است و به موقع آنان را کیفر خواهد داد.
آیه و ترجمه


قل یاهل الکتب تعالوا الى کلمة سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله و لا نشرک به شیا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون (64)


ترجمه :
64 - بگو: (اى اهل کتاب ! بیایید به سوى سخنى که میان ما و شما یکسان است ، که جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزى را همتاى او قرار ندهیم ، و بعضى از ما، بعض دیگر را - غیر از خداى یگانه - به خدایى نپذیرد. هر گاه (از این دعوت ،) سرباز زنند، بگویید: گواه باشید که ما مسلمانیم !)
تفسیر:
دعوت به سوى وحدت
قرآن نخستین بار در ضمن آیات گذشته مسیحیان را دعوت به استدلال منطقى کرد و پس از مخالفت دعوت به مباهله نمود و چون دعوت به مباهله به مقدار کافى در روحیه آنها اثر گذاشت به دلیل اینکه حاضر به مباهله نشدند و شرایط ذمه را پذیرفتند بار دیگر از این آمادگى روحى استفاده کرده ، مجددا شروع به استدلال مى کند - ولى این استدلال با استدلالات سابق تفاوت فراوان دارد.
در آیات گذشته دعوت به سوى اسلام با تمام خصوصیات بود ولى در این آیه دعوت به نقطه هاى مشترک میان اسلام و آیینهاى اهل کتاب است روى سخن را به پیامبر کرده ، مى فرماید: بگو: اى اهل کتاب ! بیایید به سوى سخنى که میان ما و شما مشترک است که جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزى را شریک او قرار ندهیم و بعضى از ما بعضى دیگر را غیر از خداوند یگانه به خدائى نپذیرد (قل یا اهل الکتاب تعالوا الى کلمة سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله و لا نشرک
به لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله ).
در واقع قرآن با این طرز استدلال به ما مى آموزد، اگر کسانى حاضر نبودند در تمام اهداف مقدس با شما همکارى کنند بکوشید لااقل در اهداف مهم مشترک همکارى آنها را جلب کنید و آن را پایهاى براى پیشبرد اهداف مقدستان قرار دهید.
آیه فوق یک نداى وحدت است در برابر تمام مذاهب آسمانى به مسیحیان مى گوید: شما مدعى (توحید) هستید و حتى میگویید مساله (تثلیث ) (اعتقاد به خدایان سهگانه ) منافاتى با (توحید) ندارد و لذا قایل به وحدت در تثلیث میباشید.
و همچنین یهود در عین سخنان شرک آمیز عزیر را فرزند خدا پنداشتند مدعى توحید بوده و هستند.
قرآن به همه آنها اعلام مى کند: ما و شما در اصل توحید مشترکیم بیایید دست به دست هم داده این اصل مشترک را بدون هیچ پیرایهاى زنده کنیم و از تفسیرهاى نابجا که نتیجه آن شرک و دورى از توحید خالص است خوددارى نمائیم .
جالب اینکه در این آیه با سه تعبیر مختلف روى مساله یگانگى خدا تاکید شده است اول با جمله (الا نعبد الا الله ) (جز خدا را نپرستیم ) و بعد با جمله (لا نشرک به شیئا) (کسى را شریک او قرار ندهیم ) و سومین بار با جمله و (لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله ) (بعضى از ما بعضى دیگر را به خدائى نپذیرد).
ضمنا جمله اخیر اشاره لطیفى به این حقیقت است که مسیح یکى از افراد انسان و هم نوع ما است نباید او را به خدائى شناخت .
این احتمال نیز وجود دارد که : بعضى از علماى منحرف اهل کتاب از مقام خود سوء استفاده مى کردند و حلال و حرام خدا را به دلخواه خویش تغییر میدادند و دیگران از آنها پیروى مى کردند.
توضیح اینکه : از آیات قرآن استفاده مى شود که در میان علماى اهل کتابجمعى بودند که احکام خدا را طبق منافع یا تعصبهاى خود تحریف مى کردند، و از نظر منطق اسلام کسى که از چنین افرادى دانسته پیروى بدون قید و شرط کند یک نوع عبودیت و پرستش نسبت به آنها انجام داده است .
دلیل این موضع روشن است زیرا قانونگزارى و تشریع حلال و حرام مربوط به خدا است هر کس دیگرى را در این موضوع صاحب اختیار بداند او را شریک خدا قرار داده است .
مفسران در ذیل این آیه چنین نقل کرده اند که : عدى بن حاتم که قبلا مسیحى بود و سپس اسلام آورد بعد از نزول این آیه از کلمه (اربابا) (خدایان ) این چنین فهمید که قرآن مى گوید اهل کتاب بعضى از علماى خود را میپرستند، لذا به پیغمبر عرض کرد: ما هیچگاه در زمان سابق علماى خود را عبادت نمیکردیم ! پیامبر فرمود: آیا میدانستید که آنها به میل خود احکام خدا را تغییر مى دهند و شما از آنها پیروى میکردید؟ عدى گفت : آرى .
پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: این همان پرستش و عبودیت است !.
در حقیقت اسلام بردگى و استعمار فکرى را یک نوع عبودیت و پرستش مى داند و به همان شدتى که با شرک و بت پرستى مبارزه مى کند با استعمار فکرى که شبیه بت پرستى است نیز میجنگد.
ولى باید توجه داشت که (ارباب ) صیغه جمع است بنابراین نمیتوان تنها از این آیه نهى از پرستش عیسى را استفاده کرد ولى ممکن است منظور از آیه هم نهى از عبودیت مسیح باشد و هم از عبودیت دانشمندان منحرف !
سپس در پایان آیه مى فرماید: اگر آنها (بعد از این دعوت منطقى به سوى
نقطه مشترک توحید باز) سر تابند و رویگردان شوند بگویید گواه باشید که ما مسلمانیم و تسلیم حق هستیم و شما نیستید (فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون ).
بنابراین دورى شما از حق در روح ما کمترین اثرى نمیگذارد و ما همچنان به راه خود یعنى راه اسلام ادامه خواهیم داد تنها خدا را میپرستیم و تنها قوانین او را به رسمیت میشناسیم و بشر پرستى به هر شکل و صورت در میان ما نخواهد بود.
نکته :
نامه هاى پیامبر به زمامداران جهان
از تواریخ اسلامى استفاده مى شود که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) هنگامى که اسلام در سرزمین حجاز به اندازه کافى نفوذ کرد (مخصوصا بعد از نزول آیه فوق و دعوت به همکارى در امر توحید که قدر مشترک همه ادیان آسمانى است ) نامه هاى متعددى براى زمامداران بزرگ آن عصر فرستاد و در قسمتى از این نامه ها مخصوصا روى آیه فوق تکیه فرمود که ذیلا به بعضى از این نامه ها از نظر اهمیت موضوع و چگونگى دعوت به این اصل مشترک اشاره مى شود.
1 - نامه به مقوقس
بسم الله الرحمن الرحیم
من محمد بن عبد الله الى المقوقس عظیم القبط، سلام على من اتبع الهدى ، اما بعد فانى ادعوک بدعایة الاسلام ، اسلم تسلم ، یؤ تک الله اجرک مرتین ، فان تولیت فانما علیک اثم القبط (یا اهل الکتاب تعالوا الى کلمة سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله و لا نشرک به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون ):
(به نام خداوند بخشنده بخشایشگر، از محمد فرزند عبد الله ، به مقوقس
بزرگ قبطیان . درود بر پیروان حق باد، من تو را به سوى اسلام دعوت میکنم ، اسلام آور تا سالم بمانى ، خداوند به تو دو بار پاداش دهد (یکى براى ایمان آوردن خودت ، و پاداش دیگر براى کسانى که از تو پیروى کرده ، ایمان مى آورند). و اگر از پذیرش اسلام سر باز زنى گناه قبطیان بر تو خواهد بود (اى اهل کتاب ! ما شما را به یک اصل مشترک دعوت میکنیم ، به این که غیر از خداوند یگانه را نپرستیم ، و کسى را شریک او قرار ندهیم ، و بعضى از ما بعض دیگر را به خدایى نپذیرد، و هر گاه آنان از آیین حق سر برتابند بگویید گواه باشید که ما مسلمانیم ).
هنگامى که (مقوقس ) پست زمامدارى مصر را به عهده داشت و پیامبر اسلام براى زمامداران و بزرگان جهان نامه میفرستاد، و آنها را به سوى اسلام دعوت میکرد، از جمله (حاطب بن ابى بلتعة ) را مامور ساخت تا نامهاى به (مقوقس ) رهبر مصر برساند.
سفیر پیامبر رهسپار مصر شد و اطلاع پیدا کرد که زمامدار مصر در اسکندریه است ، مامور پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) با وسایل مسافرتى آن روز وارد اسکندریه شد، و خود را به کاخ (مقوقس ) رسانید و نامه را به او داد، مقوقس نامه را باز کرد، خواند و مقدارى فکر کرد سپس گفت : اگر راستى محمد فرستاده خدا است چرا مخالفان او توانستند وى را از زادگاه خود بیرون کنند، و ناچار شد در مدینه سکونت گزیند، چرا به آنها نفرین نکرد تا نابود شوند؟
فرستاده پیامبر در جواب چنین گفت : عیسى رسول خدا بود و شما نیز به حقانیت او گواهى مى دهید، هنگامى که بنى اسرائیل نقشه قتل او را کشیدند چرا وى درباره آنها نفرین نکرد تا خدا آنها را هلاک کند؟!
مقوقس در برابر این منطق شروع به تحسین نمود و گفت : (احسنت انت حکیم من عند حکیم ): (آفرین بر تو، مرد فهمیدهاى هستى که از طرف شخص فهمیدهاى آمدهاى ).
(حاطب ) سپس چنین اضافه کرد: پیش از شما کسى (یعنى فرعون ) در این کشور حکومت میکرد که مدتها به مردم خدائى میفروخت ، خدا او را نابود ساخت تا زندگى وى براى شما مایه عبرت گردد، ولى شما کوشش کنید که زندگیتان براى دیگران موجب عبرت نگردد!
پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) ما را به آیین پاکى دعوت نمود و قریش با او سرسختانه مبارزه کردند، جمعیت یهود با کینهتوزى خاص با او به مقابله برخاستند، و نزدیک ترین افراد به اسلام مسیحیان هستند، به جانم سوگند همان طور که موسى نبوت حضرت مسیح را بشارت داد، حضرت مسیح نیز، مبشر محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) بود، ما شما را به سوى اسلام دعوت میکنیم همانطور که شما پیروان تورات را به انجیل دعوت نمودید، هر ملتى که دعوت پیامبر حقى را بشنود باید از او پیروى کند، من نداى محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) را به سرزمین شما رسانیدم شایسته است که شما و ملت مصر به این دعوت پاسخ گوئید، (حاطب بن ابى بلتعة ) مدتى توقف کرد تا پاسخ نامه رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم ) را دریافت دارد.
چند روز گذشت ، روزى (مقوقس )، (حاطب ) را به کاخ خود فرا خواند، از او خواست تا توضیح بیشترى درباره اسلام در اختیار او بگذارد.
حاطب در پاسخ او گفت : محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) ما را به پرستش خداى یگانه دعوت مى کند، و دستور مى دهد مردم شبانه روز پنج بار با پروردگار خود از نزدیک ارتباط پیدا کنند، نماز بگذارند، و یک ماه را در سال روزه بدارند و خانه خدا (مرکز توحید) را زیارت کنند، به پیمان خود وفادار باشند، و از خوردن خون و مردار دورى کنند، و مقدارى از خصوصیات زندگى پیامبر اسلام را نیز براى او شرح داد.
(مقوقس ) گفت : اینها نشانه هاى خوبى است ، من تصور میکردم که خاتم
پیامبران از سرزمین شام که سرزمین پیامبران است ظهور خواهد کرد اکنون بر من روشن شد که او از سرزمین حجاز برانگیخته شده است .
سپس به نویسنده خود دستور داد تا نامهاى به عربى به این مضمون براى پیامبر بنویسد: (به محمد فرزند عبد الله از مقوقس بزرگ قبطیان ، درود بر تو، من نامه تو را خواندم و از مقصدت آگاه گردیدم ، و حقیقت دعوت تو را دریافتم ، من میدانستم که پیامبرى ظهور خواهد کرد ولى تصور مینمودم او از منطقه شام برانگیخته مى شود، من مقدم فرستاده تو را گرامى داشتم ، سپس در نامه به هدایائى که براى پیامبر فرستاده بود اشاره کرد و نامه را با جمله (سلام بر تو) ختم نمود.
در تواریخ آمده که مقوقس حدود یازده نوع هدیه براى پیامبر فرستاد که خصوصیات آن در تاریخ اسلام ثبت است .
از جمله یک طبیب هم خدمت پیامبر فرستاد تا بیماران مسلمانان را معالجه کند.
پیامبر هدایا را قبول کرد، ولى طبیب را نپذیرفت و فرمود: ما مردمى هستیم که تا گرسنه نشویم غذا نمیخوریم ، و قبل از سیر شدن دست از طعام بر میداریم ، و این امر براى سلامت و بهداشت ما کافى است (و شاید علاوه بر این دستور بزرگ بهداشتى ، پیامبر از شخص طبیب که قاعدتا مسیحى متعصبى بود ایمن نبود و نخواست جان خود و مسلمانان را بدست او بسپارد).
اینکه مقوقس سفیر پیامبر را گرامى داشت و هدایائى براى حضرت فرستاد و نام محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) را در نامه بر نام خود مقدم نمود، همگى حاکى از این است که او دعوت رسول خدا را در باطن پذیرفته بود، و یا حد اقل تمایل به اسلام پیدا کرد ولى به خاطر اینکه موقعیت او متزلزل نگردد از اظهار تمایل به اسلام به طور آشکار خوددارى میکرد.
2 - نامه براى قیصر روم :
بسم الله الرحمن الرحیم
من محمد بن عبد الله الى هرقل عظیم الروم سلام على من اتبع الهدى اما بعد فانى ادعوک بدعایة الاسلام اسلم تسلم یؤ تک الله اجرک مرتین فان تولیت فانما علیک اثم الاریسین (یا اهل الکتاب تعالوا الى کلمة سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله و لا نشرک به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون ): از محمد فرزند عبد الله به هرقل بزرگ و پادشاه روم درود بر آنها که پیروى از حق کنند، تو را به اسلام دعوت میکنم اسلام آور تا در امان و سلامت باشى خداوند به تو دو پاداش دهد.
(یکى پاداش ایمان خود و دیگر پاداش کسانى که به پیروى تو ایمان مى آورند) اگر از آئین اسلام روى گردانى گناه اریسیان (نژاد رومى و جمعیت کارگران ) نیز بر تو خواهد بود. (اى اهل کتاب ! ما شما را به یک اصل مشترک دعوت میکنیم که غیر از خدا را نپرستیم ، کسى را شریک او قرار ندهیم ، بعضى از ما بعضى دیگر را به خدائى نپذیرد، هر گاه آنان از آئین حق سر برتابند بگوئید: گواه باشید که ما مسلمانیم ).
ماءمور ابلاغ رسالت پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) به (قیصر) مردى به نام (دحیه کلبى ) سفیر پیامبر عازم روم شد ولى پیش از آن که به قسطنطنیه به مرکز حکومت قیصر برسد اطلاع پیدا کرد که قیصر به قصد زیارت بیت المقدس قسطنطنیه را ترک گفته است لذا با استاندار (بصرى ) (حارث بن ابى شمر) تماس گرفت و ماموریت خود را براى او شرح داد.
ظاهرا پیامبر هم اجازه داده بود که دحیه نامه را به حاکم بصرى بدهد تا او نامه را به قیصر برساند.
پس از آنکه سفیر پیامبر با حاکم تماس گرفت استاندار، (عدى بن حاتم ) را خواست و او را ماءمور کرد تا همراه (دحیه ) بسوى بیت المقدس برود و نامه را
به حضور قیصر برساند.
ملاقات سفیر با قیصر در شهر (حمص ) صورت گرفت ، اما قبل از اینکه ملاقات صورت گیرد کارپردازان دستگاه گفتند: باید در مقابل قیصر سجده کنى و در غیر این صورت به تو اعتنائى نخواهد کرد، (دحیه ) آن مرد هوشیار گفت : من براى کوبیدن این سنتهاى نابجا این همه راه آمدهام ، من از طرف صاحب این نامه آمدهام تا به قیصر ابلاغ کنم که بشر پرستى باید از میان برود و جز خداى یگانه کسى پرستش نشود، با این عقیده چگونه ممکن است براى غیر خدا سجده کنم ؟!
منطق نیرومند فرستاده پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) مورد اعجاب آنها قرار گرفت ، یک نفر از درباریان گفت : بنابراین میتوانى نامه را روى میز مخصوص سلطان بگذارى و برگردى کسى جز قیصر دست به نامه هاى روى میز نمیزند، (دحیه ) از او تشکر کرد و نامه را روى میز گذارد و بازگشت .
قیصر نامه را گشود ابتداى نامه که با بسم الله شروع شده بود توجه او را به خود جلب کرد و گفت : من غیر از نامه (سلیمان ) تا کنون چنین نامهاى ندیدهام ! بعد مترجم خود را خواست تا نامه را بخواند و ترجمه کند.
زمامدار روم احتمال داد نویسنده نامه همان پیامبر موعود انجیل و تورات باشد در صدد بر آمد تا از خصوصیات زندگى وى اطلاع بدست آورد دستور داد تا سراسر شام را گردش کنند شاید نزدیکان محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) و یا کسى که از اوضاع وى اطلاع دارد بیابند ، اتفاقا در همان ایام ابو سفیان و دستهاى از قریش براى تجارت به شام که جزء روم شرقى بود آمده بودند، ماءمور قیصر با آنها تماس ‍ گرفت و آنها را به بیت المقدس برد، قیصر از آنها سؤ ال کرد آیا در میان شما کسى هست که با محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) پیوند خویشاوندى داشته باشد.
ابو سفیان گفت : من با محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) از یک طایفه هستیم و در جد چهارم به هم میرسیم ، سپس قیصر از او سؤ الاتى کرد و او به ترتیب پاسخ گفت :
1 - حسب و نسب محمد چگونه است ؟ ابو سفیان گفت : از خانوادهاى اصیل و شریف است .
2 - در نیاکان او کسى هست که بر مردم سلطنت کرده باشد؟ - نه .
3 - آیا پیش از آنکه ادعاى نبوت کند از دروغ پرهیز داشت ؟ - بلى محمد مرد راستگو بود.
4 - چه طبقهاى با او مخالفاند و چه جمعیتى از او طرفدارى مى کنند؟ - طبقه اشراف با او مخالفاند افراد عادى و متوسط خواهان وى هستند.
5 - از پیروان او کسى مرتد شده و از آئین او بازگشته است ؟ - نه .
6 - آیا پیروان او رو به فزونى هستند؟ - آرى .
سپس قیصر به ابو سفیان و همراهان او گفت : اگر این گزارشها صحیح باشد حتما او پیامبر موعود است . من اطلاع داشتم که چنین پیامبرى ظهور خواهد کرد ولى نمیدانستم که از قریش خواهد بود، من حاضرم در برابر او خضوع کنم و به عنوان احترام پاى او را شستشو دهم (یکى از احترامات که در آن زمان معمول بوده است ).
من پیشبینى میکنم آئین و حکومت او سرزمین روم را خواهد گرفت .
(قیصر)، (دحیه ) را خواست ، او را احترام کرد و پاسخ نامه پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) را نوشت و هدیهاى نیز همراه آن ، براى پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرستاد و علاقه خود را نسبت به پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) در آن نامه منعکس نمود.
آیه و ترجمه


یأ هل الکتب لم تحاجون فى إ برهیم و ما أ نزلت التورئة و الانجیل إ لا من بعده أ فلا تعقلون (65) هأ نتم هؤ لاء حججتم فیما لکم به علم فلم تحاجون فیما لیس لکم به علم و الله یعلم و أ نتم لا تعلمون (66) ما کان إ برهیم یهودیا و لا نصرانیا و لکن کان حنیفا مسلما و ما کان من المشرکین (67) إ ن أ ولى الناس بإ برهیم للذین اتبعوه و هذا النبى و الذین ءامنوا و الله ولى المؤ منین (68)


ترجمه :
65 - اى اهل کتاب ! چرا درباره ابراهیم ، گفتگو و نزاع مى کنید (و هر کدام ، او را پیرو آیین خودتان معرفى مینمایید)؟! در حالى که تورات و انجیل ، بعد از او نازل شده است ؟ آیا اندیشه نمیکنید؟!
66 - شما کسانى هستید که درباره آنچه نسبت به آن آگاه بودید، گفتگو و ستیز کردید، چرا درباره آنچه آگاه نیستید، گفتگو مى کنید؟! و خدا مى داند، و شما نمیدانید.
67 - ابراهیم نه یهودى بود و نه نصرانى ، بلکه موحدى خالص و مسلمان بود، و هرگز از مشرکان نبود.
68 - سزاوارترین مردم به ابراهیم ، آنها هستند که از او پیروى کردند، و (در زمان و عصر او، به مکتب او وفادار بودند، همچنین ) این پیامبر و کسانى که (به او) ایمان آورده اند (از همه سزاوارترند)، و خداوند، ولى و سرپرست مؤ منان است
شان نزول :
در اخبار اسلامى آمده است که دانشمندان یهود و نصاراى نجران نزد پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) به گفتگو و نزاع درباره حضرت ابراهیم برخاستند یهود میگفتند: او تنها یهودى بوده و نصارى میگفتند: او فقط نصرانى بود (به این ترتیب هر کدام مدعى بودند که او از ما است تا امتیاز بزرگى براى خود ثابت کنند زیرا ابراهیم پیامبر بزرگ خدا در میان تمام پیروان مذاهب به عظمت شناخته مى شد) آیات فوق نازل شد و آنها را در این ادعاهاى بى اساس تکذیب کرد.
تفسیر:
گفتگوى اهل کتاب درباره ابراهیم (ع ):
در ادامه بحثهاى مربوط به اهل کتاب در این آیات روى سخن را به آنها کرده ، مى فرماید: (اى اهل کتاب ! چرا درباره ابراهیم به گفتگو و نزاع میپردازید (و هر کدام او را از خود مى دانید) در حالى که تورات و انجیل بعد از او نازل شده (و دوران او قبل از موسى (علیه السلام ) و مسیح (علیه السلام ) بود) آیا اندیشه نمیکنید؟) (یا اهل الکتاب لم تحاجون فى ابرهیم و ما انزلت التوریة و الانجیل الا من بعده ا فلا تعقلون ).
آیا چنین چیزى معقول است که پیامبر پیشین پیرو آئینهاى بعد از خود باشد؟
در آیه بعد از طریق دیگرى آنها را مورد سرزنش قرار داده ، مى فرماید: (شما کسانى هستید که درباره آنچه نسبت به آن آگاهى داشتید بحث و گفتگو کردید ولى چرا درباره آنچه به آن آگاهى ندارید، بحث و گفتگو مى کنید)؟ (ها انتم هؤ لاء حاججتم فیما لکم به علم فلم تحاجون فیما لیس لکم به علم ).
اشاره به اینکه شما در مسائل مربوط به مذهب خودتان که از آن آگاهى
داشتید بحث و گفتگو کردید و دیدید که حتى در این مباحث گرفتار چه اشتباهات بزرگى شده اید و چه اندازه از حقیقت دور افتادهاید (و در واقع علم شما جهل مرکب بود) با این حال چگونه در چیزى که از آن اطلاع ندارید بحث و گفتگو مى کنید و در نتیجه سخنى میگوئید که با هیچ تاریخى سازگار نیست .
سپس براى تاکید مطالب گذشته و آماده ساختن براى بحث آینده مى گوید: (خدا مى داند و شما نمیدانید) (و الله یعلم و انتم لا تعلمون ).
آرى او مى داند که در چه تاریخى آئین خود را بر ابراهیم نازل کرده ، نه شما که در زمانهاى بعد به وجود آمدهاید و بدون اطلاع و مدرک ، در این باره قضاوت مى کنید.
سپس با صراحت تمام به این مدعیان پاسخ مى گوید که : (ابراهیم نه یهودى بود و نه نصرانى ، بلکه موحد خالص و مسلمان (پاک نهادى ) بود) (ما کان ابرهیم یهودیا و لا نصرانیا و لکن کان حنیفا مسلما).
باید توجه داشت که واژه (حنیفا) از ماده (حنف ) (بر وزن انف ) به معنى شخصى یا چیزى است که تمایل به سوئى پیدا کرده و در زبان قرآن به کسى گفته مى شود که از آئینهاى باطل به سوى آئین حق متمایل شده است .
در اینجا خداوند ابراهیم (علیه السلام ) را به عنوان حنیف توصیف نموده ، زیرا او بود که پردههاى تقلید و تعصب را درید، و در زمان و محیطى که غرق بت پرستى بود هرگز در برابر بت سجده نکرد.
ولى از آنجا که بت پرستان زمان جاهلیت عرب ، نیز خود را بر دین حنیف ابراهیم (علیه السلام ) معرفى مى کردند، و این سخن به قدرى شایع شده بود که یهود و نصارى آنها را حنفاء میگفتند (به این ترتیب حنیف درست معنایى بر ضد معناى اصلیش پیدا کرده بود، و با بت پرستى مرادف شده بود) خداوند پس از توصیف
ابراهیم (علیه السلام ) به عنوان حنیف و مسلم ، مى فرماید: (او هرگز از مشرکان نبود) (و ما کان من المشرکین ).
تا هر گونه ارتباطى میان ابراهیم و بت پرستان عرب را نفى کند.
سؤ ال :
در اینجا ممکن است گفته شود: اگر ابراهیم را نتوانیم پیرو آئین موسى (علیه السلام ) و مسیح (علیه السلام ) معرفى کنیم به طریق اولى نمیتوانیم او را مسلمان بدانیم ، زیرا او هزاران سال قبل از ظهور اسلام و پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) بوده است ؟ پس چرا قرآن او را به عنوان مسلم معرفى کرده است ؟
پاسخ :
پاسخ این سؤ ال از نکتهاى که قبلا نیز به آن اشاره کردهایم روشن مى شود که (مسلم ) در اصطلاح قرآن به معنى خصوص پیروان پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) نیست بلکه اسلام به معنى وسیع کلمه ، همان تسلیم در برابر فرمان حق و توحید کامل و خالى از هر گونه شرک و بت پرستى است ، که ابراهیم (علیه السلام ) پرچمدار آن بود.
بنابر آنچه گفته شد معلوم شد که ابراهیم پیرو هیچ یک از این آئینها نبوده ، تنها چیزى که در اینجا باقى میماند این است که چه کسانى مى توانند رابطه و پیوند خود را با مکتب ابراهیم (علیه السلام ) - به عنوان یک سند افتخار - اثبات کنند، و به تعبیر دیگر چگونه مى توان خود را پیرو این پیامبر بزرگ که همه پیروان ادیان الهى براى او عظمت قائل هستند دانست .
در آخرین آیه مورد بحث ، به این معنى پرداخته و مى گوید: (سزاوارترین مردم به ابراهیم آنها هستند که از او پیروى کردند و این پیامبر (پیامبر اسلام ) و کسانى که به او ایمان آورده اند مى باشند) (ان اولى الناس بابرهیم للذین اتبعوه و هذا النبى و الذین آمنوا).
بنابراین مساءله قرابت و خویشاوندى و یا مساءله نژاد که پیروان ادیان مختلف
براى اثبات پیوند خود با ابراهیم ذکر مى کردند، هیچگونه ارزشى ندارد و ولایت و ارتباط با پیامبران تنها از طریق ایمان خالص به خداوند و پیروى از مکتب آنها است و به این طریق ثابت مى شود که پیوند واقعى پیوند مکتبى است چه کسانى که در زمان او زندگى داشتند و از او پیروى کردند (للذین اتبعوه ).
و چه کسانى که بعد از او به مکتب و برنامه او وفادارى نشان دادند، مانند (این پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) و پیروان او) (و هذا النبى و الذین آمنوا).
اهل کتاب با عقائد شرک آمیز خود که اساسیترین اصل دعوت ابراهیم (علیه السلام ) یعنى توحید را زیر پا گذارده اند، و یا بت پرستان عرب که درست در نقطه مقابل آئین ابراهیم (علیه السلام ) قرار گرفته اند، چگونه مى توانند خود را پیرو ابراهیم و در خط او بدانند، آرى باید اعتراف کنیم که نزدیک ترین افراد به ابراهیم پیامبر اسلام و پیروان او هستند که در اصول و فروع اسلام به او وفادار ماندند.
و در پایان آیه به آنها که پیرو واقعى مکتب پیامبران بزرگ خدا بودند بشارت مى دهد که (خداوند ولى و سرپرست مؤ منان است ) (و الله ولى المؤ منین ).
نکته :
مهمترین پیوند، پیوند مکتبى است
در آیه فوق ضمنا این حقیقت بیان شده است که هیچ رابطهاى بالاتر از رابطه مکتبى نیست ، بلکه ارتباط با مردان خدا و اولیاء الله تنها از همین طریق است .
بنابراین هیچ کس نمى تواند، ادعاى ارتباط با پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) و امامان معصوم (علیهمالسلام ) کند مگر از همین طریق .
در روایات اسلامى نیز روى این موضوع ، با صراحت تکیه شده است از جمله در حدیثى از على (علیه السلام ) مى خوانیم : ان اولى الناس بالانبیاء اعملهم بما جاؤ ا به ثم تلا هذه الایة (ان اولى الناس بابرهیم ..
.) و قال ان ولى محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) من اطاع
آیه و ترجمه


الله و ان بعدت لحمته و ان عدو محمد من عصى الله و ان قربت قرابته :


ترجمه :
(سزاوارترین مردم به پیامبران آنها هستند که به دستورهاى آنها بیش از هر کس عمل مى کنند - سپس آیه فوق را تلاوت فرمود - و افزود: دوست محمد کسى است که اطاعت از فرمان خدا کند هر چند نسبش از او دور باشد و دشمن محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) کسى است که نافرمانى او کند هر چند قرابت و خویشاوندیش با او نزدیک باشد).

آیه و ترجمه


ودت طائفة من أ هل الکتب لو یضلونکم و ما یضلون إ لا أ نفسهم و ما یشعرون (69)


ترجمه :
69 - جمعى از اهل کتاب (از یهود)، دوست داشتند (و آرزو مى کردند) شما را گمراه کنند، (اما آنها باید بدانند که نمیتوانند شما را گمراه سازند،) آنها گمراه نمى کنند مگر خودشان را، و نمیفهمند!
شان نزول :
بعضى از مفسران نقل کرده اند که جمعى از یهود کوشش داشتند افراد سرشناس و مبارزى از مسلمانان پاکدل چون معاذ و عمار و بعضى دیگر را به سوى آئین خود دعوت کنند و با وسوسه هاى شیطانى از اسلام بازگردانند آیه فوق نازل شد و به همه مسلمانان در این زمینه اخطار کرد!
تفسیر:
همانگونه که در شان نزول گفته شد، دشمنان اسلام مخصوصا یهود براى دور ساختن تازه مسلمانان از اسلام ، از هیچگونه کوشش فروگذار نبودند، و حتى در یاران مخصوص پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) چنین طمعى داشتند که بتوانند آنها را از اسلام بازگردانند، و بیشک اگر میتوانستند در یک یا چند نفر از یاران نزدیک آن حضرت نفوذ کنند ضربه بزرگى بر اسلام وارد مى شد و زمینه براى تزلزل دیگران نیز فراهم میگشت .
آیه فوق ضمن افشاى این نقشه دشمنان ، به آنها یادآور مى شود که دست از کوشش بیهوده خود بر دارند، مى فرماید: جمعى از اهل کتاب دوست داشتند شما
را گمراه کنند) (ودت طائفة من اهل الکتاب لو یضلونکم ).
غافل از اینکه تربیت مسلمانان در مکتب پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) به اندازهاى حساب شده و آگاهانه بود که احتمال بازگشت وجود نداشت ، آنها اسلام را با تمام هستى خود دریافته بودند و به آن عشق میورزیدند، بنابراین دشمنان نمیتوانستند آنها را گمراه سازند.
بلکه به گفته قرآن در ادامه این آیه (آنها تنها خودشان را گمراه مى کنند و نمى فهمند) (و ما یضلون الا انفسهم و ما یشعرون ).
زیرا آنها با القاء شبهات و نسبت دادن خلافها به اسلام و پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) روح بدبینى را در روح خود پرورش میدادند زیرا کسى که در صدد عیبجویى و خردهگیرى است ، نقطه هاى قوت را نمیبیند و گاه بر اثر تعصب و لجاجت نقاط نورانى و قوت در نظرش تاریک و منفى جلوه مى کند و به همین دلیل روز به روز بیشتر از حق فاصله مى گیرد.
جمله (و ما یشعرون ) (آنها متوجه نیستند و نمیفهمند) گویا اشاره به همین نکته روانى است که انسان ناخودآگاه تحت تاثیر سخنان خویش است . و به هنگامى که سعى دارد دیگران را با سفسطه و دروغ و تهمت گمراه کند خودش از آثار آن بر کنار نخواهد بود و این خلافگوئیها کم کم در روح و جان او چنان اثر میگذارد که به صورت یک عقیده راسخ در مى آید، و آنها را باور مى کند و براى همیشه گمراه مى شود.
آیه و ترجمه


یأ هل الکتب لم تکفرون بایت الله و أ نتم تشهدون (70) یأ هل الکتب لم تلبسون الحق بالبطل و تکتمون الحق و أ نتم تعلمون (71)


ترجمه :
70 - اى اهل کتاب ! چرا به آیات خدا کافر مى شوید، در حالى که (به درستى آن ) گواهى مى دهید؟!
71 - اى اهل کتاب ! چرا حق را با باطل (مى آمیزید و) مشتبه مى کنید (تا دیگران نفهمند و گمراه شوند)، و حقیقت را پوشیده میدارید در حالى که مى دانید؟!
تفسیر:
چراکتمان حق مى کنید؟
در ادامه گفتگو درباره فعالیتهاى تخریبى اهل کتاب که در آیه سابق به آن اشاره شد، در این دو آیه روى سخن را به آنان کرده ، و به خاطر کتمان حق و عدم تسلیم در برابر آن آنها را شدیدا مورد سرزنش قرار مى دهد:
نخست مى فرماید: (اى اهل کتاب ! چرا به آیات خدا کافر مى شوید در حالى که (به صحت و صدق آن ) گواهى مى دهید) (یا اهل الکتاب لم تکفرون بایات الله و انتم تشهدون ).
شما نشانه هاى پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) را در تورات و انجیل خواندهاید و نسبت
آن آگاهى دارید، چرا راه انکار را در پیش مى گیرید؟
در آیه دوم بار دیگر آنها را مخاطب ساخته ، مى گوید: (اى اهل کتاب ! چرا حق را با باطل مى آمیزید و مشتبه مى کنید؟ (تا مردم را به گمراهى بکشانید و خودتان نیز گمراه شوید) و چرا حق را پنهان میدارید در حالى که مى دانید؟) (یا اهل الکتاب لم تلبسون الحق بالباطل و تکتمون الحق و انتم تعلمون ).
در حقیقت در آیه قبل آنها را به انحراف از راه حق که با علم و آگاهى صورت میگرفته مؤ اخذه مى کند، و در آیه دوم به منحرف ساختن دیگران .
در ذیل آیه 42 سوره بقره که همین مضمون را در بر داشت ، بحثهاى دیگرى در این زمینه گذشت .
آیه و ترجمه


و قالت طائفة من أ هل الکتب ءامنوا بالذى أ نزل على الذین ءامنوا وجه النهار و اکفروا ءاخره لعلهم یرجعون (72) و لا تؤ منوا إ لا لمن تبع دینکم قل إ ن الهدى هدى الله أ ن یؤ تى أ حد مثل ما أ وتیتم أ و یحاجوکم عند ربکم قل إ ن الفضل بید الله یؤ تیه من یشاء و الله وسع علیم (73) یختص برحمته من یشاء و الله ذو الفضل العظیم (74)


ترجمه :
72 - و جمعى از اهل کتاب (از یهود) گفتند: (بروید در ظاهر) به آنچه بر مؤ منان نازل شده ، در آغاز روز ایمان بیاورید، و در پایان روز، کافر شوید (و باز گردید)! شاید آنها (از آیین خود) باز گردند! (زیرا شما را، اهل کتاب و آگاه از بشارات آسمانى پیشین مى دانند، و این توطئه کافى است که آنها را متزلزل سازد).
73 - و جز به کسى که از آیین شما پیروى مى کند، (واقعا) ایمان نیاورید! بگو: هدایت ، هدایت الهى است ! (و این توطئه شما، در برابر آن بى اثر است )! (سپس اضافه کردند: تصور نکنید) به کسى همانند شما (کتاب آسمانى ) داده مى شود، یا اینکه مى توانند در پیشگاه پروردگارتان ، با شما بحث و گفتگو کنند، (بلکه نبوت و منطق ، هر دو نزد شماست !) بگو: فضل (و موهبت نبوت و عقل و منطق ، در انحصار کسى نیست ، بلکه ) به دست خداست ، و به هر کس بخواهد (و شایسته بداند،) مى دهد، و خداوند، واسع ( داراى مواهب گسترده ) و آگاه (از موارد شایسته آن ) است .
74 - هر کس را بخواهد، ویژه رحمت خود مى کند، و خداوند، داراى مواهب عظیم است .
شان نزول :
بعضى از مفسران پیشین نقل کرده اند که دوازده نفر از دانشمندان یه
و نقاط دیگر نقشهاى ماهرانه براى متزلزل ساختن بعضى از مؤ منان طرح نموده و با یکدیگر تبانى کردند که صبحگاهان خدمت پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) برسند و ظاهرا ایمان بیاورند و مسلمان شوند، ولى در آخر روز از این آئین برگردند و هنگامى که از آنها سؤ ال شود چرا چنین کرده اند بگویند: ما صفات محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) را از نزدیک مشاهده کردیم و هنگامى که به کتب دینى خود مراجعه نموده و یا با دانشمندان دینى خود مشورت کردیم دیدیم صفات و روش او با آنچه در کتب ما است تطبیق نمیکند و لذا برگشتیم ، تا این موضوع سبب شود که عدهاى بگویند اینها به کتب آسمانى از ما آگاهترند، لابد آنچه را مى گویند راست گفته اند و به این وسیله متزلزل مى گردند.
شاءن نزول دیگرى نیز درباره آیه نقل شده اما آنچه در بالا گفته شد به معنى آیه نزدیک تر است .
تفسیر:
یک توطئه خطرناک !
آیات فوق ، پرده از روى یکى دیگر از نقشه هاى ویرانگر یهود بر مى دارد و نشان مى دهد که آنها براى متزلزل ساختن ایمان مسلمانان از هر وسیلهاى استفاده مى کردند، تهاجم نظامى ، سیاسى و اقتصادى و فرهنگى و آیات فوق ، اشاره به بخشى از تهاجم فرهنگى آنها دارد.
مى فرماید: (گروهى از اهل کتاب گفتند: (بروید و ظاهرا) به آنچه بر مؤ منان نازل شده در آغاز روز ایمان بیاورید و در پایان روز کافر شوید (و کفر خود را آشکار سازید) شاید آنها - مؤ منان - نیز متزلزل شده ، باز گردند) (و قالت طائفة من اهل الکتاب آمنوا بالذى انزل على الذین آمنوا وجه النهار و اکفروا آخره لعلهم یرجعون ).
شاید منظور از آغاز و پایان روز این باشد که فاصله میان ایمان و کفر شما
کوتاه باشد، این کوتاهى فاصله سبب خواهد شد که بگویند آنها اسلام را چیز مهمى خیال مى کردند، ولى از نزدیک چیز دیگرى یافتند و لذا به سرعت از آن بازگشتند.
این توطئه در افراد ضعیف النفس اثر قابل ملاحظهاى خواهد داشت به خصوص اینکه عده مزبور از دانشمندان یهود بودند، و همه میدانستند که آنها نسبت به کتب آسمانى و نشانه هاى آخرین پیامبر، آشنایى کامل دارند، و این امر لااقل پایه هاى ایمان تازه مسلمانان را متزلزل مى سازد، جمله (لعلهم یرجعون ) نشان مى دهد که آنها امیدوار به تاثیر این نقشه بودند.
ولى براى اینکه پیروان خود را از دست ندهند تاکید کردند که ایمان شما باید تنها جنبه صورى داشته باشد (شما جز به کسى که از آئینتان پیروى مى کند (واقعا) ایمان نیاورید) (و لا تؤ منوا الا لمن تبع دینکم ).
از بعضى از تفاسیر بر مى آید که (یهود خیبر) به (یهود مدینه ) این توصیه را کردند مبادا آنها که نزدیک تر به پیامبرند، تحت تاثیر او قرار گرفته ایمان بیاورند، زیرا گروهى از آنها عقیده داشتند نبوت تنها در نژاد یهود خواهد بود، و اگر پیامبرى ظهور کند باید از یهود باشد.
بعضى از مفسران ، جمله (لا تؤ منوا) را از ماده (ایمان ) به معنى اطمینان و اعتماد گرفته اند (این ماده به این معنى نیز آمده است ) بنابراین منظور از جمله بالا این است که این توطئه باید کاملا محرمانه باشد و آن را جز به افراد یهود به دیگران - حتى مشرکان - بازگو نکنید، مبادا این سر فاش گردد و نقشه نقش بر آب شود، ولى خداوند عالم و آگاه پرده از رازشان برداشت و آنها را رسوا ساخت ، تا درس عبرتى براى مؤ منان باشد و وسیله هدایتى براى کافران .
سپس در یک جمله معترضه که از کلام خداوند است ، مى فرماید: به آنها بگو: هدایت تنها هدایت الهى است و این توطئه هاى شما در برابر آن بى اثر است
(قل ان الهدى هدى الله ).
در این جمله به اصطلاح معترضه که در لابلاى سخنان یهود قرار گرفته ، خداوند پاسخ پر معنى و کوتاهى به آنها مى دهد که اولا هدایت از ناحیه خدا است و در انحصار نژاد و قوم خاصى نیست و هیچ لزومى ندارد که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) تنها از یهود باشد، و ثانیا آنها که مشمول هدایت الهى شده اند با این توطئه ها متزلزل نخواهند شد.
بار دیگر به ادامه سخنان یهود باز مى گردد، و مى فرماید، آنها گفتند: (هرگز باور نکنید به کسى همانند شما (کتاب آسمانى ) داده شود، (بلکه نبوت مخصوص شما است ) و همچنین تصور نکنید آنها مى توانند در پیشگاه پروردگارتان با شما بحث و گفتگو کنند) (ان یؤ تى احد مثل ما اوتیتم او یحاجوکم عند ربکم ).
به این ترتیب روشن مى شود که آنها گرفتار خود برتربینى عجیبى بودند خود را بهترین نژادهاى جهان میپنداشتند و نبوت و همچنین عقل و درایت و منطق و استدلال را از آن خود فکر مى کردند و با این منطق واهى میخواستند در هر دو جنبه براى خود مزیتى بر دیگران قائل شوند.
در پایان آیه خداوند جواب محکمى به آنها مى دهد و با بى اعتنایى به آنها روى سخن را به پیامبر کرده ، مى فرماید: (بگو: فضل و موهبت به دست خدا است و به هر کس بخواهد و شایسته ببیند مى دهد و خداوند واسع (داراى مواهب گسترده ) و آگاه (از موارد شایسته ) مى باشد) (قل ان الفضل بید الله یؤ تیه من یشاء و الله واسع علیم ).
یعنى ، بگو: مواهب الهى اعم از مقام والاى نبوت و همچنین موهبت عقل و منطق و افتخارات دیگر همه از ناحیه او است ، و به شایستگان مى بخشد.
عهد و پیمانى از او نگرفته و هیچ کس قرابت و خویشاوندى با او ندارد و هرگز مواهب خویش را در انحصار گروهى قرار نداده است .
و در آخرین آیه براى تاکید بیشتر مى افزاید: (خداوند هر کس را بخواهد (و شایسته بداند) ویژه رحمت خود مى کند و خداوند داراى فضل عظیم است ) و هیچ کس نمى تواند مواهب او را محدود سازد (یختص برحمته من یشاء و الله ذو الفضل العظیم ).
ضمنا از این جمله استفاده مى شود که اگر فضل و موهبت الهى شامل بعضى مى شود نه بعضى دیگر، به خاطر محدود بودن آن نیست بلکه به خاطر تفاوت شایستگیها است .
نکته :
توطئه هاى قدیمى ! آیات فوق که در حقیقت از آیات اعجاز آمیز قرآن بود و پرده از روى اسرار یهود و دشمنان اسلام بر میداشت ، نقشه ماهرانه آنها را براى متزلزل ساختن مسلمانان صدر اول فاش کرد آنها در پرتو آن بیدار شدند و از وسوسه هاى اغواگر دشمن بر حذر گردیدند ولى اگر دقت کنیم مى بینیم که در عصر و زمان ما نیز همان طرحها به اشکال دیگرى اجرا مى شود وسائل تبلیغاتى دشمن که از مجهزترین و نیرومندترین وسائل تبلیغاتى جهان است در این قسمت به کار گرفته شده و کوشش مى کنند که پایه هاى عقائد اسلامى را در افکار مسلمین ، مخصوصا نسل جوان
ویران سازند آنها در این راه از هر گونه وسیله و هر کس در لباسهاى دانشمند، خاورشناس ، مورخ ، عالم علوم طبیعى ، روزنامهنگار و حتى بازیگران سینما استفاده مى کنند.
آنها این حقیقت را مکتوم نمیدارند که هدفشان از این تبلیغات این نیست که مسلمانان به آئین مسیح یا یهود در آیند بلکه هدف آنها متزلزل ساختن پایه هاى عقائد اسلامى در افکار جوانان و بیعلاقه ساختن آنها نسبت به مفاخر آئین و سنتشان است ، قرآن امروز هم به مسلمانان در برابر این جریان هشدار مى دهد.
آیه و ترجمه


و من أ هل الکتب من إ ن تأ منه بقنطار یؤ ده إ لیک و منهم من إ ن تأ منه بدینار لا یؤ ده إ لیک إ لا ما دمت علیه قائما ذلک بأ نهم قالوا لیس علینا فى الا مین سبیل و یقولون على الله الکذب و هم یعلمون (75) بلى من أ وفى بعهده و اتقى فإ ن الله یحب المتقین (76)


ترجمه :
75 - و در میان اهل کتاب ، کسانى هستند که اگر ثروت زیادى به رسم امانت به آنها بسپارى ، به تو باز میگردانند، و کسانى هستند که اگر یک دینار هم به آنان بسپارى ، به تو بازنمیگردانند، مگر تا زمانى که بالاى سر آنها ایستاده (و بر آنها مسلط) باشى ! این به خاطر آن است که مى گویند: ما در برابر امیین ( غیر یهود )، مسؤ ول نیستیم .
و بر خدا دروغ میبندند، در حالى که مى دانند (این سخن دروغ است ).
76 - آرى ، کسى که به پیمان خود وفا کند و پرهیزگارى پیشه نماید، (خدا او را دوست مى دارد، زیرا) خداوند پرهیزکاران را دوست دارد.
شان نزول :
این آیه درباره دو نفر از یهود نازل گردیده که یکى امین و درستکار و دیگرى خائن و پست بود نفر اول (عبد الله بن سلام ) بود که مرد ثروتمندى 1200 اوقیه طلا نزد او به امانت گذارد عبد الله همه آن را به موقع به صاحبش رد کرد و به واسطه امانت دارى خداوند او را در آیه فوق میستاید نفر دوم (فنحاص بن عازورا) است که مردى از قریش یک دینار به او امانت سپرد (فنحاص ) در آن خیانت کرد خدا
او را به واسطه خیانت در امانت نکوهش مى کند.
بعضى گفته اند که منظور در جمله اول جمعى از نصارى بودند و اما کسانى که خیانت در امانت نمودند یهود مى باشند اگر هر دو هم مراد باشد مانعى ندارد زیرا میدانیم گرچه غالب آیات قرآن در مورد خاص ‍ نازل شده اما جنبه عمومى دارد و به اصطلاح مورد مخصص نخواهد بود.
تفسیر:
خائنان و امینان اهل کتاب
آیات فوق چهره دیگرى از اهل کتاب را مشخص مى کند، زیرا جمعى از یهود عقیده داشتند که مسؤ ول حفظ امانتهاى دیگران نیستند حتى حق دارند امانات آنها را تملک کنند منطق آنها این بود که میگفتند ما اهلکتابیم ، و پیامبر الهى و کتاب آسمانى او در میان ما بوده است ، بنابراین اموال دیگران براى ما احترامى ندارد، ولى همه اهل کتاب با این طرز تفکر غیر انسانى موافق نبودند، بلکه گروهى از آنان خود را موظف به پرداخت حقوق دیگران مى دانستند.
در نخستین آیه مورد بحث ، قرآن به هر دو گروه اشاره کرده ، حق هر کدام را ادا مى کند، مى فرماید: (در میان اهل کتاب کسانى هستند که اگر ثروت زیادى به رسم امانت به آنها بسپارى به تو باز میگردانند (و به عکس ) کسانى هستند که اگر یک دینار به عنوان امانت به آنها بسپارى به تو باز نمیگردانند مگر تا زمانى که بالاى سر آنها ایستاده (و بر آنها مسلط) باشى ) (و من اهل الکتاب من ان تامنه بقنطار یؤ ده الیک و منهم من ان تامنه بدینار لا یؤ ده الیک الا ما دمت علیه قائما).
(قنطار) همان گونه که در تفسیر آیه 14 همین سوره گفته شد در اصل به معنى چیز محکم است سپس به مال زیاد نیز گفته شده ، پل را به خاطر استحکامش قنطره ، و اشخاص با هوش را (قنطر) مى گویند چون داراى تفکر محکمى هستند،
منظور از (قنطار) در این آیه همان مال فراوان است ، و منظور از دینار، مال اندک .
به هر حال قرآن مجید به خاطر غلط کارى گروهى از آنها، همه آنها را محکوم نمیکند، و این یک درس مهم اخلاقى به همه مسلمین است .
ضمنا نشان مى دهد آن گروهى که خود را در تصرف و غصب اموال دیگران مجاز و ماذون میدانستند هیچ منطقى جز منطق زور، و سلطه را پذیرا نیستند، و نمونه آن را به طور گسترده در دنیاى امروز در صهیونیستها مشاهده میکنیم ، آرى این گروه از یهود چنان هستند که در پرداخت حقوق دیگران هیچ اصلى را جز اصل قدرت به رسمیت نمى شناسند، تصویب نامه هاى جهانى ، افکار عمومى مردم دنیا، و مفاهیمى از قبیل حق و عدالت براى آنها معنى ندارد و این در حقیقت از مسائل جالبى است که در قرآن مجید در آیه فوق پیشگویى شده ، و به همین دلیل مسلمانان براى استیفاى حقوق خود از آنان هیچ راهى جز کسب قدرت ندارند.
سپس در ادامه همین آیه منطق این گروه را در مورد غصب اموال دیگران بیان مى کند، مى فرماید: این به خاطر آن است که آنها مى گویند ما در برابر امیین (غیر اهل کتاب مسؤ ول نیستیم (ذلک بانهم قالوا لیس علینا فى الامیین سبیل ).
(امیین ) به معنى افراد درس نخوانده و بى سواد است ، ولى منظور آنها مشرکان عرب و اعراب بود که معمولا از خواندن و نوشتن آگاهى نداشتند و یا اینکه منظور آنها تمام کسانى بود که از خواندن تورات و انجیل بى بهره بودند.
آرى آنها با این خود برتربینى و امتیاز دروغین به خود حق میدادند که اموال دیگران را به هر اسم و عنوان ، تملک کنند.
بى شک این منطق از اصل خیانت آنها در امانت ، به مراتب بدتر و خطرناک تر بود، زیرا اگر افراد خائن ، کار خود را غلط بدانند لااقل مرتکب یک گناه اند اما اگر در این کار خود را صاحب حق بدانند گناه بزرگترى مرتکب شده اند.
قرآن مجید در پاسخ آنها در پایان همین آیه با صراحت مى گوید: (آنها بر خدا
دروغ میبندند در حالى که مى دانند) (و یقولون على الله الکذب و هم یعلمون ).
آنها به خوبى میدانستند که در کتب آسمانیشان به هیچ وجه اجازه خیانت در امانتهاى دیگران به آنان داده نشده ، در حالى که آنها براى توجیه اعمال ننگین خویش چنین دروغهایى را میساختند و به خدا نسبت مى دادند.
آیه بعد ضمن نفى کلام اهل کتاب که میگفتند: (لیس علینا فى الامیین سبیل ) (خوردن اموال غیر اهل کتاب براى ما حرام نیست ) و به همین دلیل براى خود آزادى عمل قائل بودند همان آزادى که امروز هم در اعمال بسیارى از آنها مى بینیم که هر گونه تعدى و تجاوز به حقوق دیگران را براى خود مجاز مى دانند، مى فرماید: (آرى کسى که به پیمان خود وفا کند و پرهیزکارى پیشه نماید (خدا او را دوست دارد زیرا) خداوند پرهیزکاران را دوست مى دارد) (بلى من اوفى بعهده و اتقى فان الله یحب المتقین ).
یعنى معیار برترى انسان و مقیاس شخصیت و ارزش آدمى ، وفاى به عهد و عدم خیانت در امانت و تقوا و پرهیزکارى به طور عام است ، آرى خداوند چنین کسانى را دوست دارد، نه دروغگویان خائنى که هر گونه غصب حقوق دیگران را براى خود مجاز مى دانند بلکه آن را به خدا نسبت مى دهند.
نکته ها
1- سؤ ال :
در اینجا ممکن است ایراد شود که در اسلام نیز همین حکم نسبت به اموال بیگانگان دیده مى شود، زیرا اسلام اجازه مى دهد که مسلمانان اموال آنها را تملک کنند.
پاسخ :
چنین نسبتى به اسلام دادن بدون تردید تهمت است زیرا از جمله احکام قطعى اسلام که در روایات متعددى به آن اشاره شده این است که خیانت در امانت جایز نیست خواه این امانت مربوط به مسلمانان باشد یا غیر آنها و حتى مشرکان و بت پرستان ، در حدیث معروفى از امام سجاد (علیه السلام ) نقل شده که فرمود:
(علیکم باداء الامانة فو الذى بعث محمدا بالحق نبیا لو ان قاتل ابى الحسین بن على بن ابى طالب ائتمننى على السیف الذى قتله به لادیته الیه ).
(اداى امانت بر همه شما لازم است سوگند به خدائى که محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) را به حق مبعوث کرده است اگر قاتل پدرم حسین بن على بن ابى طالب (علیه السلام ) همان شمشیرى را که با آن مرتکب قتل او شد به رسم امانت به من میسپرد (و من از او میپذیرفتم ) امانت او را ادا مى کردم ).
در روایت دیگرى از امام صادق (علیه السلام ) نقل شده که فرمود:
(ان الله لم یبعث نبیا قط الا بصدق الحدیث و اداء الامانة مؤ داة الى البر و الفاجر)؛ (خداوند هیچ پیامبرى را مبعوث نکرد مگر اینکه (راستگوئى ) و (اداى امانت ) جزء برنامه هاى او بود که هم درباره نیکان و هم بدان باید رعایت گردد).
بنابراین آنچه در آیه فوق در مورد اقدام یهود بر خیانت در امانت و منطق آنها براى توجیه این خیانت گفته شد به هیچ وجه درباره مسلمانان اجازه داده نشده است و آنها موظفاند که در امانات مردم - بدون هیچگونه استثناء - خیانت نکنند.
2 - کلمه (بلى ) در لغت عرب براى اثبات مطلبى است ولى معمولا در مواردى ذکر مى گردد که سؤ ال به صورت منفى طرح شود، مانند اینکه خداوند
مى فرماید: ا لست بربکم (آیا من پروردگار شما نیستم ) قالوا بلى (گفتند: آرى ).
همچنانکه کلمه (نعم ) در جواب سؤ ال اثباتى ذکر مى گردد مانند: فهل وجدتم ما وعد ربکم حقا قالوا نعم (آیا آنچه را پروردگار شما وعده داده بوده به حقیقت یافتید؟ گفتند: آرى ).
آیه و ترجمه


إ ن الذین یشترون بعهد الله و أ یمنهم ثمنا قلیلا أ ولئک لا خلق لهم فى الاخرة و لا یکلمهم الله و لا ینظر إ لیهم یوم القیمة و لا یزکیهم و لهم عذاب أ لیم (77)


ترجمه :
77 - کسانى که پیمان الهى و سوگندهاى خود (به نام مقدس او ) را به بهاى ناچیزى میفروشند، آنها بهرهاى در آخرت نخواهند داشت ، و خداوند با آنها سخن نمیگوید و به آنان در قیامت نمینگرد و آنها را (از گناه ) پاک نمیسازد، و عذاب دردناکى براى آنهاست .
شان نزول :
جمعى از دانشمندان یهود مانند (ابى رافع ) و (حى بن اخطب ) و (کعب بن اشرف ) به هنگامى که موقعیت اجتماعى خود را در میان یهود در خطر دیدند کوشش کردند که نشانه هائى که در تورات درباره آخرین پیامبر وجود داشت و شخصا در نسخى از تورات با دست خود نگاشته بودند تحریف نمایند و حتى سوگند یاد کنند آن جمله هاى تحریف شده از ناحیه خدا است ! به همین جهت آیه فوق نازل گردید و شدیدا به آنها اخطار کرد.
جمعى از مفسران نیز گفته اند که این آیه درباره (اشعث بن قیس ) نازل گردید که به دروغ مى خواست زمین دیگرى را تملک کند، هنگامى که آماده اداى سوگند براى ادعاى خود شد آیه فوق نازل گردید و در این هنگام اشعث بن قیس ترسید و اعتراف به حق کرد و زمین را به صاحبش بازگرد
تفسیر:
تحریف کنندگان حقایق
در ادامه بحثهاى مربوط به خلافکاریهاى یهود و اهل کتاب در این آیه به بخش دیگرى از کارهاى خلاف آنها اشاره کرده ، مى فرماید: (کسانى که پیمان الهى و سوگندهاى خود را (به نام مقدس او) با بهاى کمى معامله مى کنند بهرهاى در آخرت نخواهند داشت ) (ان الذین یشترون بعهد الله و ایمانهم ثمنا قلیلا اولئک لا خلاق لهم فى الاخرة ).
البته آیه به صورت کلى ذکر شده هر چند شان نزول آن گروهى از علماى اهل کتاب است که پیمانهاى الهى و سوگندهاى خود را با درآمد مادى ناچیزى مبادله مى کردند و قرآن در این آیه پنج مجازات براى آنها ذکر مى کند، نخست همان است که در قسمت بالا ذکر شد و آن اینکه آنها از مواهب بى پایان عالم دیگر بهرهاى نخواهند داشت .
دیگر اینکه (خداوند در قیامت با آنها سخن نخواهد گفت ) (و لا یکلمهم الله ).
و نیز (نظر لطف خود را در آن روز از آنها بر مى گیرد و نگاهى به آنها نمى کند) (و لا ینظر الیهم یوم القیمة ) از این تعبیرات روشن مى شود که خداوند در آن روز (به طور مستقیم یا به وسیله فرشتگان ) با بندگان مؤ من خود سخن مى گوید، سخنانى که مایه سرور و خوشحالى آنها است و دلیل بر اعتنا و توجه به آنان است و همچنین نظر کردن خداوند به آنان اشاره به توجه و عنایت خاص او است نه نگاه با چشم جسمانى
آن چنان که بعضى از ناآگاهان پنداشته اند.
ولى آنها که آیات الهى را به بهاى مادى مبادله مى کنند نه مشمول این عنایت اند و نه مخاطب به آن سخنان .
و نیز روشن است که منظور از سخن گفتن خداوند سخن گفتن با زبان نیست زیرا خداوند از جسم و جسمانیات پاک و منزه است بلکه منظور سخن گفتن از طریق الهام قلبى و یا ایجاد امواج صوتى در فضا است همانند سخنانى که موسى (علیه السلام ) از شجره طور شنید.
تعبیر به (ثمنا قلیلا) (بهاى کم ) مفهومش این نیست که اگر عهد الهى را با قیمت زیادى مبادله کنند کار خوبى است بلکه منظور این است که هر گونه بهاى مادى در برابر این گناهان بزرگ به دست آید قلیل و ناچیز است حتى اگر سلطنت و حکومت گسترده اى باشد.
و بالاخره مجازات چهارم و پنجم آنان این است خداوند آنان را (از گناه ) پاک نمى کند و براى آنها عذاب دردناکى است (و لا یزکیهم و لهم عذاب الیم ).

و از اینجا روشن مى شود که گناه پنهان ساختن آیات الهى و شکستن عهد و پیمان او و استفاده از سوگندهاى دروغین تا چه حد سنگین است که تهدید به این همه مجازاتهاى روحانى و جسمانى و محرومیت کامل از الطاف و عنایات الهى شده است .
نکته :
نکته اى که در اینجا باید به آن توجه داشت این است که عواقب شوم پنجگانه اى که در برابر پیمان شکنى و سوگندهاى دروغ در این آیه ذکر شده گویا اشاره به مراحل تدریجى قرب و بعد از خدا است .
کسى که به خداوند نزدیک مى شود و بر بساط قرب او گام مى نهد نخست مشمول یک سلسله مواهب معنوى مى گردد و هنگامى که نزدیک تر شد خدا با او
سخن مى گوید، باز نزدیک تر مى شود خدا بر او نظر رحمت مى افکند و هنگامى که از آن هم نزدیک تر شد او را از آثار لغزشهاى گناه پاک مى سازد و در نتیجه از عذاب دردناک نجات مى یابد و غرق در نعمتهاى او مى شود ولى کسانى که در مسیر پیمان شکنى و استفاده هاى نادرست از نام پروردگار قرار گرفتند از همه این مواهب و برکات محروم مى شوند و مرحله به مرحله عقب نشینى مى کنند در ذیل آیه 174 سوره بقره که از جهاتى شبیه به این آیه بود نیز توضیحاتى درباره معنى آیه آمده است .


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت