تفسیرنمونه سوره بقره (قسمت19)

آیه و ترجمه


الله لا اله الا هو الحى القیوم لا تاخذه سنة و لا نوم له ما فى السموت و ما فى الا رض من ذا الذى یشفع عنده الا باذنه یعلم ما بین ایدیهم و ما خلفهم و لا یحیطون بشى ء من علمه الا بما شاء وسع کرسیه السموت و الا رض و لا یوده حفظهما و هو العلى العظیم (255)


ترجمه :
255 - هیچ معبودى نیست جز خداوند یگانه زنده ، که قائم به ذات خویش است ، و موجودات دیگر، قائم به او هستند، هیچگاه خواب سبک و سنگینى او را فرا نمى گیرد، (و لحظهاى از تدبیر جهان هستى ، غافل نمى ماند،) آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است ، از آن اوست ، کیست که در نزد او، جز به فرمان او شفاعت کند؟! (بنابراین ، شفاعت شفاعت کنندگان ، براى آنها که شایسته شفاعت اند، از مالکیت مطلقه او نمیکاهد). آنچه را در پیش روى آنها ( بندگان ) و پشت سرشان است مى داند، (و گذشته و آینده ، در پیشگاه علم او، یکسان است ). و کسى از علم او آگاه نمى گردد، جز به مقدارى که او بخواهد. (اوست که به همه چیز آگاه است ، و علم و دانش محدود دیگران ، پرتوى از علم بى پایان و نامحدود اوست ). تخت (حکومت ) او، آسمانها و زمین را در بر گرفته ، و نگاهدارى آن دو ( آسمان و زمین )، او را خسته نمى کند. بلندى مقام و عظمت ، مخصوص اوست .
مقدمه :
آیة الکرسى یکى از مهمترین آیات قرآن
در اهمیت و فضیلت این آیه همین بس که از پیامبر گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) نقل شده است که از ابى بن کعب سوال کرد و فرمود: کدام آیه برترین آیه کتاب الله است ؟ عرض کرد: الله لا اله الا هو الحى القیوم ، پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) دست بر سینه او زد و
فرمود: دانش بر تو گوارا باد، سوگند به کسى که جان محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) در دست او است این آیه داراى دو زبان و دو لب است که در پایه عرش الهى تسبیح و تقدیس خدا مى گوید.
در حدیث دیگرى از على (علیه السلام ) از پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) مى خوانیم که فرمود: سید القرآن البقرة و سید البقرة آیة الکرسى یا على ان فیها لخمسین کلمة فى کل کلمة خمسون برکة : برگزیده قرآن سوره بقره و برگزیده بقره ، آیة الکرسى است ، در آن پنجاه کلمه است و در هر کلمه اى پنجاه برکت است .
و در حدیث دیگرى از امام باقر (علیه السلام ) آمده است : هر کس آیة الکرسى را یک بار بخواند، خداوند هزار امر ناخوش آیند از امور ناخوش آیند دنیا، و هزار امر ناخوش آیند از آخرت را از او بر طرف مى کند که آسانترین ناخوش آیند دنیا، فقر، و آسانترین ناخوش آیند آخرت ، عذاب قبر است .
روایات در فضیلت این آیه شریفه بسیار زیاد است و در کتب علماى شیعه و اهل سنت نقل شده است با دو حدیث دیگرى از رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم ) این بحث را پایان مى دهیم ، فرمود: اعطیت آیة الکرسى من کنز تحت العرش و لم یوتها نبى کان قبلى : آیة الکرسى از گنجى زیر عرش الهى به من داده شده است و به هیچ پیامبرى قبل از من داده نشد.
در حدیث دیگرى آمده است که دو برادر به حضور پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) رسیدند و عرض کردند براى تجارت به شام مى رویم ، به ما تعلیم دهید چه بگوییم (تا از شر اشرار مصون بمانیم ) فرمود: هنگامى که به منزلگاهى رسیدید و نماز عشا را خواندید، موقعى که یکى از شما در بستر قرار مى گیرد، تسبیح فاطمه زهرا (علیهاالسلام )
بگوید و سپس آیة الکرسى بخواند فانه محفوظ من کل شى ء حتى یصبح : مسلما او از همه چیز در امان خواهد بود تا صبح ، سپس در ذیل این حدیث آمده است که در یکى از منزلگاهها دزدان قصد هجوم به آنها را داشتند اما هر چه تلاش کردند موفق نشدند.
به یقین این همه اهمیت که به آیة الکرسى داده شده است به خاطر محتواى مهم و برجسته آن است که ضمن تفسیر آن ملاحظه خواهیم کرد.
تفسیر:
مجموعه اى از صفات جمال و جلال او
ابتدا از ذات اقدس الهى و مساله توحید اسماء حسنى و صفات او شروع مى کند، مى فرماید: خداوند هیچ معبودى جز او نیست (الله لا اله الا هو ).
الله نام مخصوص خداوند و به معنى ذاتى است که جامع همه صفات کمال و جلال و جمال است ، او پدید آورنده جهان هستى است ، به همین دلیل هیچ معبودى شایستگى پرستش جز او ندارد، و از آنجا که در معنى الله یگانگى افتاده است ، جمله لا اله الا هو تاکیدى بر آن است .
سپس مى افزاید: خداوندى که زنده و قائم به ذات خویش است و موجودات دیگر عالم قائم به او هستند (الحى القیوم ).
حى از ماده حیات به معنى زندگى است ، و این واژه مانند هر صفت مشبهه دیگر دلالت بر دوام دارد و بدیهى است که حیات در خداوند حیات حقیقى است چرا که حیاتش عین ذات او است نه همچون موجودات زنده در عالم خلقت که حیات آنها عارضى است و لذا گاهى زنده اند و سپس مى میرند، اما در خداوند چنین نیست ، چنانکه در آیه 58 سوره فرقان مى خوانیم : و توکل على الحى الذى لا
یموت ، توکل بر ذات زندهاى کن که هرگز نمى میرد. این از یکسو، از سوى دیگر حیات کامل ، حیاتى است که آمیخته با مرگ نباشد، بنابراین حیات حقیقى حیات او است که از ازل تا ابد ادامه دارد اما حیات انسان ، به خصوص در این جهان که آمیخته با مرگ است نمى تواند حیات حقیقى بوده باشد لذا در آیه 64 سوره عنکبوت مى خوانیم : و ما هذه الحیوة الدنیا الا لهو و لعب و ان الدار الاخرة لهى الحیوان زندگى این جهان بازیچه اى بیش نیست و زندگى حقیقى (از نظرى ) زندگى سراسرى دیگر است ! روى این دو جهت حیات و زندگى حقیقى مخصوص خدا است .
زنده بودن خداوند چه مفهومى دارد؟
در تعبیرات معمولى ، موجود زنده به موجودى مى گویند که داراى نمو - تغذیه - تولید مثل و جذب و دفع و احیانا داراى حس و حرکت باشد ولى باید به این نکته توجه داشت که ممکن است افراد کوته بین حیات را در مورد خداوند نیز چنین فرض کنند با این که مى دانیم او هیچ یک از این صفات را ندارد و این همان قیاسى است که بشر را درباره خداشناسى به اشتباه مى اندازد، زیرا صفات خدا را با صفات خود مقایسه مى کند.
ولى حیات به معنى وسیع و واقعى کلمه عبارت است از علم و قدرت بنابراین وجودى که داراى علم و قدرت بى پایان است حیات کامل دارد، حیات خداوند مجموعه علم و قدرت اوست و در حقیقت به واسطه علم و قدرت موجود زنده از غیر زنده تشخیص داده مى شود، اما نمو و حرکت و تغذیه و تولید مثل از آثار موجوداتى است که ناقص و محدودند و داراى کمبودهائى هستند که بوسیله تغذیه و تولید مثل و حرکت آن را تامین مى کنند، اما آن کس که کمبودى ندارد این امور هم درباره او مطرح نیست .
و اما قیوم صیغه مبالغه از ماده قیام است ، به همین دلیل به وجودى گفته
مى شود که قیام او به ذات او است ، و قیام همه موجودات به او مى باشد، و علاوه بر این قائم به تدبیر امور مخلوقات نیز مى باشد.
روشن است که قیام به معنى ایستادن است و در گفتگوهاى روزمره به هیئت مخصوصى گفته مى شود که مثلا انسان را به حالت عمودى بر زمین نشان مى دهد، و از آنجا که این معنى درباره خداوند که از جسم و صفات جسمانى منزه است مفهومى ندارد، به معنى انجام کار خلقت و تدبیر و نگهدارى است ، زیرا هنگامى که انسان مى خواهد کارى را انجام دهد بر مى خیزد، آرى او است که همه موجودات جهان را آفریده ، و تدبیر و نگاهدارى و تربیت و پرورش آنها را به عهده گرفته است و به طور دائم و بدون هیچگونه وقفه قیام به این امور دارد.
از این بیان روشن مى شود که قیوم در واقع ، ریشه و اساس تمام صفات فعل الهى است (منظور از صفات فعل ، صفاتى است که رابطه خدا را با موجودات جهان بیان مى کند) مانند آفریدگار، روزى دهنده ، زنده کننده ، هدایت کننده ، و مانند اینها، اوست که روزى مى دهد، اوست که زنده مى کند و اوست که مى میراند و اوست که هدایت مى کند بنابراین صفات خالق و رازق و هادى و محیى و ممیت ، همه در وصف قیوم جمع اند.
و از اینجا روشن مى شود اینکه بعضى مفهوم آن را محدود به قیام به امر خلقت و یا فقط امر روزى دادن و مانند آن دانسته اند در واقع اشاره به یکى از مصداقهاى قیام کرده اند در حالى که مفهوم آن گسترده است و همه آنها را شامل مى شود، زیرا همانگونه که گفتیم به معنى کسى است که قائم به ذات است و دیگران قیام به او دارند و محتاج به اویند.
در حقیقت حى ، تمام صفات الهى مانند علم و قدرت و سمیع و بصیر بودن و مانند آن را شامل مى شود و قیوم ، نیاز تمام موجودات را به او بازگو مى کند و لذا گفته اند این دو با هم اسم اعظم الهى است .
سپس در ادامه آیه مى افزاید: هیچگاه خواب سبک و سنگینى او را فرا نمى گیرد و لحظهاى از تدبیر جهان غافل نمى شود (لا تاخذه سنة و لا نوم ).
سنة از ماده وسن به گفته بسیارى از مفسران به معنى سستى مخصوصى است که در آغاز خواب روى مى دهد، یا به تعبیر دیگر به معنى خواب سبک است ، و نوم به معنى خواب ، یعنى حالتى است که قسمت عمده حواس انسان ، از کار مى افتد، در واقع ، سنه خوابى است که به چشم عارض مى شود، اما وقتى عمیق تر شد و به قلب عارض شد، نوم گفته مى شود.
جمله لا تاخذه سنة و لا نوم تاکیدى است بر حى و قیوم بودن خداوند زیرا قیام کامل مطلق به تدبیر امور عالم هستى در صورتى است که حتى یک لحظه غفلت در آن نباشد، و لذا هر چیز که با اصل قیومیت خداوند سازگار نباشد، خود به خود از ساحت مقدس او، منتفى است حتى ضعیف ترین عاملى که موجب سستى در کار او باشد مانند خواب سبک که در ذات پاک او نیست .
اما اینکه چرا سنة بر نوم ، مقدم داشته شده با اینکه قاعدتا فرد قوى تر را جلوتر ذکر مى کنند، و سپس به فرد ضعیف اشاره مى نمایند، به خاطر این است که از نظر ترتیب طبیعى نخست سنه (خواب سبک ) دست مى دهد و سپس عمیق تر شده تبدیل به نوم مى گردد.
به هر حال این جمله ، اشاره به این حقیقت است که فیض و لطف تدبیر خداوند دائمى است ، و لحظه قطع نمى گردد، و همچون بندگان نیست که بر اثر خوابهاى سبک و سنگین ، یا عوامل دیگر غافل شود.
ضمنا تعبیر به لا تاخذه (او را نمى گیرد) در مورد خواب ، تعبیر جالبى است که چگونگى تسلط خواب را بر انسان مجسم مى سازد گوئى خواب همچون موجود قوى پنجه اى است که انسان را در چنگال خود اسیر و گرفتار مى سازد، و
ناتوانى قوى ترین انسانها به هنگام بى تابى در برابر آن کاملا محسوس است .
سپس به مالکیت مطلقه خداوند اشاره کرده ، مى فرماید: براى او است آنچه در آسمانها و زمین است (له ما فى السموات و ما فى الارض ).
و این در واقع پنجمین وصف از اوصاف الهى است که در این آیه آمده ، زیرا قبل از آن اشاره به توحید و حى و قیوم بودن ، و عدم غلبه خواب بر ذات پاک او شده است .
در واقع این مالکیت ، نتیجه همان قیومیت است زیرا هنگامى که قیام به امور عالم و تدبیر آنها و همچنین خالقیت مخصوص ذات او باشد، مالکیت همه چیز نیز از آن او است .
بنابراین آنچه انسان در اختیار دارد و از آن استفاده مى کند، ملک حقیقى او نیست تنها چند روزى این امانت با شرائطى که از ناحیه مالک حقیقى تعیین شده به دست او سپرده شده و حق تصرف در آنها را دارد و به این ترتیب مالکان معمولى موظف اند شرائطى را که مالک حقیقى تعیین کرده کاملا رعایت کنند و گرنه مالکیت آنها باطل و تصرفاتشان غیر مجاز است ، این شرائط همان احکامى است که خداوند براى امور مالى و اقتصادى تعیین کرده است .
ناگفته پیدا است توجه به این صفت که همه چیز مال خدا است اثر تربیتى مهمى در انسانها دارد، زیرا هنگامى که بدانند آنچه دارند از خودشان نیست و چند روزى به عنوان عاریت یا امانت به دست آنها سپرده شده این عقیده به طور مسلم ، انسان را از تجاوز به حقوق دیگران و استثمار و استعمار و احتکار و حرص و بخل و طمع باز مى دارد.
در ششمین توصیف مى فرماید: کیست که در نزد او جز به فرمانش شفاعت کند (من ذا الذى یشفع عنده الا باذنه ).
این در واقع پاسخى است به ادعاى واهى بت پرستان که مى گفتند ما اینها (بتها) را به خاطر آن مى پرستیم که در پیشگاه خدا براى ما شفاعت کنند همان گونه که در آیه 3 سوره زمر آمده است ما نعبدهم الا لیقربونا الى الله زلفى .
در واقع با یک استفهام انکارى مى گوید هیچ کس بدون فرمان خدا نمى تواند در پیشگاه او شفاعت کند، و این جمله نیز تاکیدى است بر قیومیت خداوند و مالکیت مطلقه او نسبت به تمامى موجودات عالم ، یعنى اگر مى بینید کسانى در پیشگاه خدا شفاعت مى کنند (مانند انبیاء و اولیاء) دلیل بر آن نیست که آنها مالک چیزى هستند و استقلال در اثر دارند بلکه این مقام شفاعت را نیز خدا به آنها بخشیده ، بنابراین شفاعت آنان ، چون به فرمان خدا است دلیل دیگرى بر قیومیت و مالکیت او محسوب مى شود.
نکته :
شفاعت چیست ؟
درباره شفاعت در جلد اول تفسیر ذیل آیه 48 سوره بقره مشروحا بحث کرده ایم لذا در اینجا به اشاره اى کوتاه قناعت مى کنیم .
شفاعت عبارت است از کمک نمودن یک موجود قوى به موجود ضعیف تر تا بتواند به آسانى مراحل رشد خود را با موفقیت طى کند.
البته معمولا این کلمه (شفاعت ) در مورد شفاعت از گناهکاران به کار میرود، اما مفهوم شفاعت به معنى وسیع تر تمام عوامل و انگیزه ها و اسباب عالم هستى را شامل مى شود، مثلا زمین و آب و هوا و نور آفتاب چهار عامل هستند که دانه گیاه را در رسیدن به مرحله یک درخت یا یک گیاه کامل شفاعت و هدایت مى کند، اگر شفاعت را در آیه
فوق به این معنى وسیع بگیریم نتیجه این مى شود که وجود عوامل و اسباب مختلف عالم هستى هرگز مالکیت مطلقه خداوند را محدود نمى کند و چیزى از آن نمى کاهد زیرا تاثیر همه این اسباب به فرمان او است و در حقیقت نشانهاى از قیومیت و مالکیت او مى باشد.
اما بعضى چنین مى پندارند که عنوان شفاعت در مفاهیم مذهبى شبیه یک نوع توصیه هاى بى دلیل اجتماعى و به اصطلاح پارتى بازى است و مفهوم آن این است که افراد آنچه مى توانند گناه کنند، هنگامى که از فرق تا قدم آلوده شدند دست به دامن شفیعى زنند و بگویند:

آن دم که مردمان به شفیعى زنند دست


مائیم و دست و دامن اولاد فاطمه!


ولى نه این ایراد کنندگان منطق دین را در مساله شفاعت در یافته اند و نه آن دسته از گنهکاران جسور و بى پروا، زیرا همانطور که در بالا اشاره شد شفاعت که به وسیله بندگان خاص خدا انجام مى گیرد همانند شفاعت تکوینى است که به وسیله عوامل طبیعى صورت مى گیرد یعنى همانطور که اگر در درون یک دانه گیاه عامل حیات و سلول زنده وجود نداشته باشد تابش هزاران سال آفتاب و یا وزش نسیم و ریزش ‍ قطرات حیاتبخش باران هیچگونه تاثیرى در نمو و رشد آن نخواهد کرد، شفاعت اولیاى خدا نیز براى افراد نالایق بى اثر است ، یعنى اصولا آنها براى اینگونه اشخاص شفاعتى نخواهند داشت .
شفاعت نیازمند به یک نوع ارتباط معنوى میان شفاعت کننده و شفاعت شونده است و به این ترتیب کسى که امید شفاعت را دارد موظف است در این جهان ارتباط معنوى با شخصى که انتظار دارد از او شفاعت کند بر قرار سازد و این ارتباط در حقیقت یک نوع وسیله تربیت براى شفاعت شونده خواهد بود که او را به افکار و اعمال و مکتب شخص شفاعت کننده نزدیک مى کند و در نتیجه شایسته شفاعت مى شود و به این ترتیب شفاعت یک عامل تربیت است نه یک وسیله
پارتى بازى و فرار از زیر بار مسئولیت و از اینجا روشن مى شود که شفاعت تغییرى در اراده پروردگار نسبت به گناهکار نمى دهد، بلکه این گناهکار است که با ارتباط معنوى با شفاعت کننده نوعى تکامل و پرورش مى یابد و به سرحدى مى رسد که شایسته عفو خدا مى گردد (دقت کنید!).
با این اشاره به دنباله تفسیر آیه باز مى گردیم .
در هفتمین توصیف مى فرماید: آنچه را پیش روى آنها (بندگان ) و پشت سر آنها است مى داند و از گذشته و آینده آنان آگاه است (یعلم ما بین ایدیهم و ما خلفهم ).
در واقع ، این جمله دلیلى است بر آنچه در جمله قبل پیرامون شفاعت آمده بود، یعنى خداوند از گذشته و آینده شفیعان آگاه است و آنچه بر خود آنها نیز پنهان است مى داند بنابراین آنها نمیتوانند موضوع تازه اى درباره کسانى که مى خواهند از آنها شفاعت کنند به پیشگاه خدا عرضه بدارند تا توجه او را به شفاعت شدگان جلب کنند.
توضیح اینکه : در شفاعتهاى معمولى ، شفاعت کننده از یکى از دو طریق وارد مى شود، یا اطلاعاتى درباره شایستگى و لیاقت شفاعت شونده در اختیار آن شخص بزرگ مى گذارد، و از وى مى خواهد که در حکمش تجدید نظر کند، یا رابطه شفاعت شونده را با شفاعت کننده بیان مى دارد تا به خاطر علاقهاى که این شخص بزرگ به شفاعت کننده دارد، حکمش را تغییر دهد روشن است که هر یک از این دو موضوع ، فرع بر این است که شفاعت کننده اطلاعاتى داشته باشد که نزد شخصى که در پیشگاه او شفاعت مى کند وجود نداشته باشد اما اگر او احاطه کامل علمى به همه چیز و همه کس داشته باشد، هیچ کس ‍ نمى تواند نزد او براى کسى شفاعت کند، زیرا هم لیاقتهاى افراد را مى داند و هم ارتباط آنها را با یکدیگر، بنابراین تنها با اذن او شفاعت صحیح است .
اینها همه در صورتى است که ضمیر در ما بین ایدیهم و ما خلفهم به شفیعان یا شفاعت شدگان برگردد، ولى این احتمال نیز داده شده است که بازگشت ضمیر به تمام موجودات عاقل که در آسمانها و زمین قرار دارند باشد که در ضمن به جمله ((له ما فى السموات و ما فى الارض )) آمده بود، و تاکیدى است به قدرت کامله پروردگار بر همه چیز و عدم توانائى دیگران ، زیرا آن کسى که از گذشته و آینده خود بى خبر است و از غیب آسمانها و زمین آگاهى ندارد، قدرتش بسیار محدود است ، به عکس کسى که از همه چیز در هر عصر و زمان در گذشته و آینده آگاه است قدرتش بى پایان مى باشد و به همین دلیل هر کارى حتى شفاعت باید به فرمان او صورت گیرد.
و به این ترتیب میان هر دو معنى مى توان جمع کرد.
در اینکه منظور از ما بین ایدیهم و ما خلفهم چیست ؟ مفسران احتمالات متعددى داده اند، بعضى گفته اند منظور از ما بین ایدیهم ، امور دنیا است که در پیش روى انسان قرار دارد، و ما خلفهم به معنى امور آخرت است که پشت سر انسان مى باشد و بعضى به عکس معنى کرده اند.
بعضى نیز آن را اشاره به اجل انسان ، یا اعمال خیر و شر او دانسته اند و یا امورى را که مى دانند و نمى دانند.
اما با مراجعه به آیات قرآن استفاده مى شود که این دو تعبیر در بعضى از موارد در مورد مکان به کار رفته مانند آیه 17 سوره اعراف که از قول شیطان نقل مى کند لاتینهم من بین ایدیهم و من خلفهم و عن ایمانهم و عن شمائلهم : من از پیش رو و پشت سر و از طرف راست و چپ به سراغ آنها مى روم واضح است که در اینجا این دو تعبیر ناظر به مکان است ، و لذا چپ و راست را نیز اضافه کرده است .
و گاه به معنى قبل و بعد زمانى است ، مانند آنچه در آیه 170 سوره آل عمران
آمده ، مى فرماید: و یستبشرون بالذین لم یلحقوا بهم من خلفهم : شهیدان راه خدا به کسانى که هنوز پشت سر آنها قرار دارند و به آنان ملحق نشده اند بشارت مى دهند روشن است که در اینجا ناظر به زمان است .
ولى در آیه مورد بحث ممکن است اشاره به معنى جامعى بوده باشد که هر دو را در برگیرد، یعنى خداوند آنچه در گذشته و آینده بوده و هست و همچنین آنچه در پیش روى مردم قرار دارد و از آن آگاه است و آنچه در پشت سر آنها است و از آنان پوشیده و پنهان است ، همه را مى داند و از همه آگاه است ، و به این ترتیب پهنه زمان و مکان ، همه در پیشگاه علم او روشن است ، پس هر کار - حتى شفاعت - باید به اذن او باشد.
در هشتمین توصیف ، مى فرماید: آنها جز به مقدارى که او بخواهد احاطه به علم او ندارند و تنها بخش کوچکى از علوم را که مصلحت دانسته در اختیار دیگران گذارده است (و لا یحیطون بشى ء من علمه الا بما شاء).
و به این ترتیب علم و دانش محدود دیگران ، پرتوى از علم بى پایان او است .
این جمله نیز در حقیقت تاکیدى است بر جمله سابق ، در جهت محدود بودن علم شفیعان در برابر علم پروردگار، زیرا آنها احاطه به معلومات خداوند ندارند، و تنها به آن مقدار که او اراده کند باخبر مى شوند.
از این جمله دو نکته دیگر نیز استفاده مى شود: نخست اینکه هیچ کس از خود علمى ندارد و تمام علوم و دانشهاى بشرى از ناحیه خدا است .
او است که تدریجا پرده از اسرار حیرت انگیز جهان آفرینش بر مى دارد و حقایق جدیدى را در اختیار انسانها مى گذارد، و معلومات آنان را گسترش مى بخشد.
دیگر اینکه : خداوند ممکن است بعضى از علوم پنهان و اسرار غیب را در اختیار کسانى که مى خواهد قرار دهد، و بنابراین پاسخى است به آنها که تصور مى کنند علم غیب براى بشر غیر ممکن است ، و نیز تفسیرى است براى آیاتى که نفى علم غیب از بشر مى کند، یعنى انسان ذاتا چیزى از اسرار غیب نمى داند مگر به مقدارى که خدا بخواهد، و به او تعلیم دهد (توضیح بیشتر و مشروح تر درباره این موضوع به خواست خدا، ذیل آیات مربوط به علم غیب مخصوصا آیه 26 سوره جن خواهد آمد).
تعبیر به لا یحیطون نیز اشاره لطیفى است به حقیقت علم که آن یک نوع احاطه است .
در نهمین و دهمین توصیف ، مى فرماید: کرسى (حکومت ) او آسمانها و زمین را در بر گرفته و حفظ و نگاهدارى آسمان و زمین براى او گران نیست (وسع کرسیه السموات و الارض و لا یؤ ده حفظهما).
و در یازدهمین و دوازدهمین ، توصیف مى گوید: و او است بلند مرتبه و با عظمت (و هو العلى العظیم ).
نکته ها
1 - منظور از عرش و کرسى چیست ؟
کرسى از نظر ریشه لغوى از کرس (بر وزن ارث ) گرفته شده که به معنى اصل و اساس مى باشد و گاهى نیز به هر چیزى که بهم پیوسته و ترکیب شده است گفته مى شود و به همین جهت به تختهاى کوتاه کرسى مى گویند و نقطه مقابل آن عرش است که به معنى چیز مسقف یا خود سقف و یا تخت پایه بلند مى آید.
و از آنجا که استاد و معلم به هنگام تدریس و تعلیم بر کرسى مى نشیند گاهى کلمه کرسى کنایه از علم مى باشد و نظر به اینکه کرسى تحت اختیار و زیر نفوذ و
سیطره انسان است گاهى به صورت کنایه از حکومت و قدرت و فرمانروائى بر منطقه اى به کار مى رود.
در آیه بالا مى خوانیم که کرسى خداوند همه آسمانها و زمین را در بر مى گیرد، کرسى در اینجا به چند معنى مى تواند باشد:
الف : منطقه قلمرو حکومت - یعنى خداوند بر همه آسمانها و زمین حکومت مى کند و منطقه نفوذ او همه جا را در بر گرفته و به این ترتیب کرسى خداوند مجموعه عالم ماده اعم از زمین و ستارگان و کهکشانها و سحابیها است .
طبیعى است که عرش طبق این معنى باید مرحله اى بالاتر و عالى تر از جهان ماده بوده باشد (زیرا گفتیم عرش در لغت به معنى سقف و سایه بان و تختهاى پایه بلند است به عکس کرسى ) و در این صورت معنى عرش عالم ارواح و فرشتگان و جهان ماوراء طبیعت خواهد بود البته این در صورتى است که عرش و کرسى در مقابل هم قرار گیرند که یکى به معنى عالم ماده و طبیعت و دیگرى به معنى عالم ماوراء طبیعت است ولى چنانکه در ذیل آیه 54 سوره اعراف خواهد آمد عرش معانى دیگرى نیز دارد و مخصوصا اگر در مقابل کرسى ذکر نشود ممکن است به معنى مجموع عالم هستى بوده باشد.
ب : منطقه نفوذ علم - یعنى علم خداوند به جمیع آسمانها و زمین احاطه دارد و چیزى از قلمرو نفوذ علم او بیرون نیست زیرا همانطور که گفتیم کرسى گاهى کنایه از علم مى باشد. در روایات متعددى نیز روى این معنى تکیه شده است از جمله حفص بن غیاث از امام صادق (علیه السلام )، نقل مى کند که از آن حضرت پرسیدم : منظور از وسع کرسیه السموات و الارض چیست ؟
فرمود: منظور علم او است .
ج : موجودى وسیعتر از تمام آسمانها و زمین - که از هر سو آنها را احاطه
کرده است و به این ترتیب معنى آیه چنین مى شود: کرسى خداوند همه آسمانها و زمین را در بر گرفته و آنها را احاطه کرده است .
در حدیثى از امیر مومنان على (علیه السلام ) این تفسیر نقل شده آنجا که مى فرماید: الکرسى محیط بالسموات و الارض و ما بینهما و ما تحت الثرى .
کرسى احاطه به زمین و آسمانها و آنچه ما بین آنها و آنچه در زیر اعماق زمین قرار گرفته است دارد.
حتى از پارهاى از روایات استفاده مى شود که کرسى به مراتب از آسمانها و زمین وسیع تر است بطورى که مجموعه آنها در برابر کرسى همچون حلقه اى است که در وسط بیابانى قرار داشته باشد از جمله از امام صادق (علیه السلام ) نقل شده که فرمود: ما السموات و الارض عند الکرسى الا کحلقة خاتم فى فلاة و ما الکرسى عند العرش الا کحلقة فى فلاة آسمانها و زمین در برابر کرسى همچون حلقه انگشترى است در وسط یک بیابان و کرسى در برابر عرش همچون حلقه اى است در وسط یک بیابان ) البته معنى اول و دوم کاملا مفهوم و روشن است ولى معنى سوم چیزى است که هنوز علم و دانش بشر نتوانسته است از آن پرده بر دارد زیرا وجود چنان عالمى که آسمانها و زمین را در بر گرفته باشد و به مراتب وسیع تر از جهان ما باشد هنوز از طرق متداول علمى اثبات نشده است ، در عین حال هیچگونه دلیلى بر نفى آن نیز در دست نیست ، بلکه همه دانشمندان معترف اند که وسعت آسمان و زمین در نظر ما با پیشرفت وسائل و ابزار مطالعات نجومى روز به روز بیشتر مى شود و هیچ کس نمى تواند ادعا کند که وسعت عالم هستى به همین اندازه است که علم امروز موفق به کشف آن شده است بلکه به احتمال قوى عوالم بیشمار دیگرى وجود دارد که از قلمرو دید وسائل امروز ما بیرون است .
ناگفته نماند که تفسیرهاى سه گانه بالا هیچ منافاتى با هم ندارد و جمله وسع کرسیه السموات و الارض مى تواند هم اشاره به نفوذ حکومت مطلقه و قدرت پروردگار در آسمانها و زمین باشد و هم نفوذ علمى او و هم جهانى وسیع تر از این جهان که آسمان و زمین را در بر گرفته است .
و در هر صورت این جمله ، جمله هاى ما قبل آیه را که درباره وسعت علم پروردگار بود تکمیل مى کند.
نتیجه این که حکومت و قدرت پروردگار همه آسمانها و زمین را فرا گرفته و کرسى علم و دانش او به همه این عوالم احاطه دارد و چیزى از قلمرو حکومت و نفوذ علمى او بیرون نیست .
در جمله و لا یوده حفظهما - یؤ ده در اصل از ریشه اود بر وزن قول به معنى ثقل و سنگینى مى باشد - یعنى حفظ آسمانها و زمین براى خداوند هیچگونه سنگینى و مشقتى ندارد. زیرا او همانند مخلوقات و بندگان خود نیست که قدرتشان محدود باشد و گاهى از نگهدارى چیزى خسته و ناتوان شوند قدرت او نامحدود است و براى یک قدرت نامحدود اصولا سنگینى و سبکى ، مشقت و آسانى مفهومى ندارد این مفاهیم همه در مورد قدرتهاى محدود صدق مى کند!
از آنچه در بالا گفتیم روشن مى شود که ضمیر یؤ ده به خداوند بر مى گردد جمله هاى سابق آیه و جمله بعد نیز گواه بر این معنى است زیرا ضمایر آنها نیز همه بازگشت به خداوند مى کند بنابراین احتمال بازگشت ضمیر به کرسى به این معنى که حفظ آسمانها و زمین براى کرسى سنگین و ثقیل نیست بسیار ضعیف به نظر مى رسد.
جمله و هو العلى العظیم در حقیقت دلیلى براى جمله هاى سابق است ، یعنى خداوندى که برتر و بالاتر از شبیه و شریک و هر گونه کمبود و عیب و نقصان است ، و خداوندى که عظیم و بزرگ است و بى نهایت است هیچ کارى براى او مشکل نیست و هیچ گاه از اداره و تدبیر جهان هستى خسته و ناتوان و غافل و بیخبر
نمى گردد و علم او به همه چیز احاطه دارد.
2 - آیا آیة الکرسى همین یک آیه است ؟
آیا آیة الکرسى فقط همین یک آیه است که در بالا گفته شد که از الله لا اله الا هو شروع مى شود، و به هو العلى العظیم ختم مى گردد، یا اینکه دو آیه بعد نیز جزء آن است ، بنابراین اگر در جایى مثل نماز لیلة الدفن دستور داده شده آیة الکرسى بخوانند، باید هر سه آیه خوانده شود.
قرائنى در دست است که نشان مى دهد، همان یک آیه است .
1 - تمام روایاتى که در فضیلت آن وارد شده و از آن تعبیر به آیة الکرسى کرده همه نشان مى دهد که یک آیه بیش نیست .
2 - تعبیر به کرسى فقط در همان آیه اول است و نامگذارى به آیة الکرسى نیز مربوط به همین آیه است .
3 - در بعضى از احادیث به همین معنى تصریح شده مانند حدیثى که در امالى شیخ از امیر مومنان على (علیه السلام ) نقل شده است که ضمن بیان فضیلت آیة الکرسى از الله لا اله الا هو شروع فرمود تا و هو العلى العظیم .
4 - در مستدرک سفینة البحار، از مجمع نقل مى کند و آیة الکرسى معروفة و هى الى قوله و هو العلى العظیم آیة الکرسى معروف است و آن تا و هو العلى العظیم است .
5 - در حدیثى از امام على بن الحسین (علیهماالسلام ) مى خوانیم که پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: کسى که چهار آیه از اول سوره بقره و آیة الکرسى و دو آیه بعد از آن و سه آیه از آخر بقره را بخواند، هرگز ناخوشایندى در خودش و مالش نمى بیند و شیطان به او نزدیک نمى شود، و قرآن را فراموش نمى کند.
از این تعبیر نیز استفاده مى شود که آیة الکرسى یک آیه است .
6 - در بعضى از روایات وارد شده که آیة الکرسى پنجاه کلمه است و در هر کلمه اى پنجاه برکت است شمارش کلمات آیه نیز نشان مى دهد که تا و هو العلى العظیم پنجاه کلمه است .
آرى در بعضى از روایات دستور داده شده است که تا هم فیها خالدون بخواند، بى آنکه عنوان آیة الکرسى ، مطرح باشد.
به هر حال آنچه از قرائن بالا استفاده مى شود این است که آیة الکرسى یک آیه بیشتر نیست .
3 - دلیل اهمیت آیة الکرسى
اهمیت فوق العاده آیة الکرسى از این نظر است که مجموعه اى از معارف اسلامى و صفات خداوند اعم از صفات ذات و فعل ، مخصوصا مساله توحید در ابعاد مختلف را در بر گرفته ، این اوصاف که به دوازده بخش بالغ مى شود و هر کدام مى تواند ناظر به یکى از مسائل تربیتى انسان باشد قابل دقت است و به گفته ابو الفتوح رازى هر یک از این صفات ، یکى از مذاهب باطله را نفى مى کند (و به این ترتیب ، دوازده تفکر باطل و نادرست به وسیله آن اصلاح مى شود).
آیه و ترجمه


لا اکراه فى الدین قد تبین الرشد من الغى فمن یکفر بالطاغوت و یومن بالله فقد استمسک بالعروة الوثقى لا انفصام لها و الله سمیع علیم (256)


ترجمه :
256 - در قبول دین ، اکراهى نیست . (زیرا) راه درست از راه انحرافى ، روشن شده است . بنابراین ، کسى که به طاغوت (بت و شیطان ، و هر موجود طغیانگر) کافر شود و به خدا ایمان آورد، به دستگیره محکمى چنگ زده است ، که گسستن براى آن نیست . و خداوند، شنوا و داناست .
شان نزول :
مفسر معروف اسلامى طبرسى در مجمع البیان در شان نزول آیه نقل مى کند: مردى از اهل مدینه بنام ابو حصین دو پسر داشت برخى از بازرگانانى که به مدینه کالا وارد مى کردند هنگام برخورد با این دو پسر آنان را به عقیده و آیین مسیح دعوت کردند، آنان هم سخت تحت تاثیر قرار گرفته و به این کیش وارد شدند و هنگام مراجعت نیز به اتفاق بازرگانان به شام رهسپار گردیدند.
ابو حصین از این جریان سخت ناراحت شد و به پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) اطلاع داد و از حضرت خواست که آنان را به مذهب خود برگرداند و سوال کرد آیا مى تواند آنان را با اجبار به مذهب خویش ‍ باز گرداند؟
آیه فوق نازل گردید و این حقیقت را بیان داشت که : در گرایش به مذهب اجبار و اکراهى نیست .

در تفسیر المنار نقل شده که ابو حصین خواست دو فرزند خود را با اجبار به اسلام باز گرداند، آنان به عنوان شکایت نزد پیغمبر آمدند ابو حصین به پیامبر عرض کرد من چگونه به خود اجازه دهم که فرزندانم وارد آتش گردند و من ناظر آن
باشم آیه مورد بحث به همین منظور نازل شد.
تفسیر:
دین اجبارى نیست
آیة الکرسى در واقع مجموعهاى از توحید و صفات جمال و جلال خدا بود که اساس دین را تشکیل مى دهد، و چون در تمام مراحل با دلیل عقل قابل استدلال است و نیازى به اجبار و اکراه نیست ، در این آیه مى فرماید: در قبول دین هیچ اکراهى نیست (زیرا) راه درست از بیراهه آشکار شده است (لا اکراه فى الدین قد تبین الرشد من الغى ).
رشد از نظر لغت عبارت است از راهیابى و رسیدن به واقع ، در برابر غى که به معنى انحراف از حقیقت و دور شدن از واقع است .
از آنجا که دین و مذهب با روح و فکر مردم سر و کار دارد و اساس و شالوده اش بر ایمان و یقین استوار است خواه و ناخواه راهى جز منطق و استدلال نمى تواند داشته باشد و جمله لا اکراه فى الدین در واقع اشارهاى به همین است .
به علاوه همانگونه که از شان نزول آیه استفاده مى شود، بعضى از ناآگاهان از پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) مى خواستند که او همچون حکام جبار با زور و فشار اقدام به تغییر عقیده مردم (هر چند در ظاهر) کند، آیه فوق صریحا به آنها پاسخ داد که دین و آیین چیزى نیست که با اکراه و اجبار تبلیغ گردد، به خصوص اینکه در پرتو دلائل روشن و معجزات آشکار، راه حق از باطل آشکار شده و نیازى به این امور نیست .
این آیه پاسخ دندان شکنى است به آنها که تصور مى کنند اسلام در بعضى از موارد جنبه تحمیلى و اجبارى داشته و با زور و شمشیر و قدرت نظامى پیش رفته است .
جایى که اسلام اجازه نمى دهد پدرى فرزند خویش را براى تغییر عقیده
تحت فشار قرار دهد، تکلیف دیگران روشن است ، اگر چنین امرى مجاز بود، لازم بود این اجازه ، قبل از هر کس به پدر درباره فرزندش داده شود، در حالى که چنین حقى به او داده نشده است .
و از اینجا روشن مى شود که این آیه تنها مربوط به اهل کتاب نیست آن چنان که بعضى از مفسران پنداشته اند، و همچنین حکم آیه هرگز منسوخ نشده است آن چنان که بعضى دیگر گفته اند بلکه حکمى است جاودانى و هماهنگ با منطق عقل .
سپس به عنوان یک نتیجه گیرى از جمله گذشته مى افزاید: پس کسى که به طاغوت (بت و شیطان و انسانهاى طغیانگر) کافر شود و به خدا ایمان آورد، به دستگیره محکمى دست زده است که گسستن براى آن وجود ندارد (فمن یکفر بالطاغوت و یؤ من بالله فقد استمسک بالعروة الوثقى لا انفصام لها).
طاغوت صیغه مبالغه از ماده طغیان به معنى تعدى و تجاوز از حد و مرز است ، و به هر چیزى که سبب تجاوز از حد گردد گفته مى شود، از این رو شیاطین ، بتها، حکام جبار و مستکبر و هر معبودى غیر از پروردگار و هر مسیرى که به غیر حق منتهى مى شود، همه طاغوت است (باید توجه داشت که این کلمه هم به معنى مفرد و هم به معنى جمع به کار مى رود).
در این جمله قرآن مى گوید: هر کس به طاغوت کافر شود و از آن روى گرداند و به خدا ایمان آورد به دستگیره محکمى دست زده است که هرگز گسسته نمى شود.
در این که منظور از طاغوت در آیه چیست ؟ مفسران سخنان بسیارى گفته اند بعضى آن را به معنى شیطان و بعضى به معنى کاهنان و بعضى به معنى ساحران تفسیر کرده اند، ولى چنین به نظر مى رسد که منظور، همه آنها بلکه وسیع تر از آنها بوده باشد. یعنى همان مفهوم عامى که از کلمه طاغوت استفاده مى شود که هر موجود طغیان گر و هر آیین و مسیر انحرافى و نادرست را در بر مى گیرد.
آیه در حقیقت دلیلى است براى جمله هاى سابق که در دین و مذهب نیازى به اکراه نیست . زیرا دین دعوت به سوى خدا که منبع هر خیر و برکت و هر سعادتى است مى کند، در حالى که دیگران دعوت به سوى ویرانگرى و انحراف و فساد مى نمایند، و به هر حال دست زدن به دامن ایمان به خدا همانند دست زدن به یک دستگیره محکم نجات است که هرگز امکان گسستن ندارد.
و در پایان مى فرماید: و خداوند شنوا و دانا است (و الله سمیع علیم ).
اشاره به اینکه مساله کفر و ایمان چیزى نیست که با تظاهر انجام گیرد، زیرا خداوند سخنان همه را اعم از آنچه آشکارا مى گویند یا در جلسات خصوصى و نهانى ، همه را مى شنود، و همچنین از مکنون دلها و ضمایر آگاه است ، بنابراین کفر یا ایمان هر کس براى او روشن مى باشد.
این جمله در حقیقت تشویقى است براى مومنان واقعى ، و تهدیدى است براى منافقان که از پوشش ظاهرى اسلام سوء استفاده مى کنند.
نکته :
مذهب نمى تواند تحمیلى باشد
اصولا اسلام و هر مذهب حق از دو جهت نمى تواند جنبه تحمیلى داشته باشد:
الف - بعد از آن همه دلائل روشن و استدلال منطقى و معجزات آشکار، نیازى به این موضوع نیست ، آنها متوسل به زور و تحمیل مى شوند که فاقد منطق باشند، نه اسلام با آن منطق روشن و استدلالهاى نیرومند.
ب - اصولا دین که از یک سلسله اعتقادات قلبى ریشه و مایه مى گیرد ممکن نیست تحمیلى باشد زور و شمشیر و قدرت نظامى در اعمال و حرکات جسمانى ما مى تواند اثر بگذارد نه در افکار و اعتقادات ما.
از آنچه گفته شد پاسخ تبلیغات مسموم دشمنان اسلام از جمله کلیسا روشن مى شود زیرا جمله اى صریحتر از لا اکراه فى الدین که در متن قرآن آمده است در این زمینه نمى توان پیدا کرد.
البته آنها براى تحریف به مجاهدات و جنگهاى اسلامى متشبث مى شوند در حالى که از بررسى جنگهاى اسلامى به خوبى آشکار مى شود که قسمتى از این جنگها جنبه دفاعى داشته ، و قسمت دیگرى که جنبه جهاد ابتدائى داشته است براى کشورگشائى و اجبار افراد به آیین اسلام نبوده بلکه براى واژگون کردن نظامات غلط و ظالمانه و اجازه یافتن مردم براى مطالعه آزاد درباره مذهب و شیوه هاى زندگى اجتماعى بوده است .
شاهد گویاى این سخن این است که در تاریخ اسلام کرارا دیده مى شود که مسلمانان هنگامى که شهرها را فتح مى کردند، پیروان مذاهب دیگر را همانند مسلمانها آزادى مى دادند.
و اگر مالیات مختصرى به نام جزیه از آنان دریافت مى شد به خاطر تامین امنیت و هزینه نیروهاى حافظ امنیت بود زیرا که جان و مال و ناموس آنها در پناه اسلام محفوظ بود و حتى مراسم عبادى خویش را آزادانه انجام مى دادند.
تمام کسانى که با تاریخ اسلام سرو کار دارند این حقیقت را مى دانند و حتى مسیحیانى که درباره اسلام کتاب نوشته اند به این موضوع اعتراف کرده اند. مثلا در کتاب تمدن اسلام و عرب مى خوانیم : رفتار مسلمانان با جمعیتهاى دیگر به قدرى ملایم بود که روساى مذهبى آنان اجازه داشتند براى خود مجالس مذهبى تشکیل دهند.
و در پاره اى از تواریخ نقل شده : جمعى از مسیحیان که براى گزارشها و تحقیقاتى خدمت پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) رسیده بودند مراسم نیایش مذهبى خود را آزادانه در مسجد پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) در مدینه انجام دادند.
اصولا اسلام در سه مورد به قدرت نظامى توسل مى جسته است :
1 - در مورد محو آثار شرک و بت پرستى ، زیرا از نظر اسلام بت پرستى دین و آیین نیست بلکه انحراف ، بیمارى و خرافه است و هرگز نباید اجازه داد جمعى در یک مسیر صددرصد غلط و خرافى پیش ‍ روند و به سقوط کشانده شوند، لذا اسلام بت پرستان را از راه تبلیغ به سوى توحید دعوت کرد و آنجا که مقاومت کردند متوسل به زور شد بتخانه ها را در هم کوبید و از هرگونه تظاهرى به نام بت و بت پرستى جلوگیرى کرد تا این بیمارى روحى و فکرى به کلى ریشه کن گردد، و آیات قتال با مشرکین مانند آیه 193 سوره بقره و قاتلوهم حتى لا تکون فتنة : به کارزار با مشرکین ادامه دهید تا آنکه شرک از روى زمین برافتد. نظر به همین موضوع دارد و بنابراین هیچگونه تباین و تضادى بین آیه مورد بحث و این آیات نیست تا سخن از نسخ پیش آید.
2 - در برابر کسانى که نقشه نابودى و حمله به مسلمانان را مى کشند دستور جهاد دفاعى و توسل به قدرت نظامى داده شده است و شاید بیشتر جنگهاى اسلامى در زمان پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) از همین قبیل باشد به عنوان نمونه جنگ احد - احزاب - حنین - موته - و تبوک را مى توان نام برد.
3 - براى کسب آزادى در تبلیغ زیرا هر آیینى حق دارد به طور آزاد به صورت منطقى خود را معرفى کند و اگر کسانى مانع از این کار شوند مى تواند با توسل به زور این حق را به دست آورد.
آیه و ترجمه


الله ولى الذین آمنوا یخرجهم من الظلمت الى النور و الذین کفروا اولیاوهم الطغوت یخرجونهم من النور الى اظلمات اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون (257)


ترجمه :
257 - خداوند، ولى و سرپرست کسانى است که ایمان آورده اند، آنها را از ظلمتها، به سوى نور بیرون مى برد. (اما) کسانى که کافر شدند، اولیاى آنها طاغوتها هستند، که آنها را از نور، به سوى ظلمتها بیرون مى برند، آنها اهل آتش اند و همیشه در آن خواهند ماند.
تفسیر:
نور ایمان و ظلمات کفر
با اشارهاى که در مساله ایمان و کفر و روشن بودن حق از باطل و راه راست از مسیر انحرافى در آیه قبل آمده بود در اینجا وضع مومنان و کافران را از نظر راهنما و رهبر مشخص مى کند، مى فرماید: خداوند ولى و سرپرست کسانى است که ایمان آورده اند (الله ولى الذین آمنوا).
و در پرتو این ولایت و رهبرى آنها را از ظلمتها به سوى نور خارج مى سازد (یخرجهم من الظلمات الى النور).
لغت ولى چنانکه بعدا به طور مشروح در ذیل آیه انما ولیکم الله و رسوله ... خواهد آمد در اصل به معنى نزدیکى و عدم جدائى است به همین جهت به سرپرست و مربى و راهبر ولى گفته مى شود، به دوستان و رفقاى صمیمى نیز این واژه اطلاق مى گردد اما روشن است که در آیه مورد بحث به معنى اول است و لذا مى فرماید:
(خداوند که ولى مومنان است آنها را از تاریکى ها به نور هدایت مى کند).
ممکن است گفته شود که هدایت مومنان از ظلمتها به نور تحصیل حاصل است ولى با توجه به سلسله مراتب هدایت و ایمان روشن مى شود که چنین نیست زیرا مومنان در مسیر هدایت و قرب الى الله ، شدیدا محتاج راهنمائیهاى الهى در هر مرحله هستند، و نیازمند هدایتهاى او در هر قدم و در هر کار و برنامه اند، درست شبیه آنچه شبانه روز در نمازها مى گوییم : اهدنا الصراط المستقیم ، (خدایا پیوسته ما را به راه راست هدایت فرما).
سپس مى افزاید: (اما کسانى که کافر شدند، اولیاء آنها طاغوت (بت و شیطان و افراد جبار و منحرف ) هستند که آنها را از نور به سوى ظلمتها بیرون مى برند) (و الذین کفروا اولیاوهم الطاغوت یخرجونهم من النور الى الظلمات ).
(به همین دلیل آنها اهل آتش اند و براى همیشه در آن خواهند بود) (اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون ).
نکته ها
1 - تشبیه (ایمان ) و (کفر) به (نور) و (ظلمت ) رساترین تشبیهى است که در این مورد به نظر مى رسد نور منبع حیات و همه برکات و آثار حیاتى و سرچشمه رشد و نمو و تکامل و جنبش و تحرک است نور آرام بخش و مطمئن کننده و آگاه کننده و نشان دهنده است در حالى که ظلمت رمز سکوت و مرگ ، خواب و نادانى ، ظلالت و وحشت مى باشد ایمان و کفر نیز چنین هستند.
2 - نکته دیگر این که : در این آیه و آیات مشابه آن در قرآن مجید ظلمت به صیغه جمع آورده شده (ظلمات ) و نور به صیغه (مفرد) و این اشاره به آن است که در راه حق هیچگونه پراکندگى و دو گانگى وجود ندارد بلکه سراسر وحدت و
یگانگى است .
مسیر حق مانند خط مستقیمى است که میان دو نقطه کشیده شود که همیشه یکى است و تعدد در آن ممکن نیست .
ولى باطل و کفر مرکز انواع اختلافها و پراکندگیها است حتى اهل باطل در باطل خود هماهنگ نیستند و وحدت هدف ندارند درست مانند خطوط انحرافى است که در میان دو نقطه کشیده مى شود که تعداد آن در دو طرف (خط مستقیم ) بى شمار و نامحدود است .
این احتمال را نیز بعضى داده اند که صفوف باطل نسبت به اهل حق زیادتر است .
3 - ممکن است گفته شود که کفار نورى ندارند که از آن خارج شوند، ولى با توجه به اینکه نور ایمان در فطرت همه وجود دارد این تعبیر کاملا صحیح به نظر مى رسد.
4 - ناگفته پیدا است که خداوند نه به اجبار مومنان را از ظلمات (گناه و جهل و صفات رذیله و دورى از حق ) به نور خارج مى کند و نه کفار را به اجبار از فطرت توحیدى بیرون مى برد بلکه اعمال آنها است که ایجاب چنین سرنوشتى را از سوى پروردگار مى کند.
آیه و ترجمه


الم تر الى الذى حاج ابراهیم فى ربه ان آتئه الله الملک اذ قال ابراهیم ربى الذى یحى و یمیت قال انا احیى و امیت قال ابراهیم فان الله یاتى بالشمس من المشرق فات بها من المغرب فبهت الذى کفر و الله لا یهدى القوم الظالمین (258)


ترجمه :
258 - آیا ندیدى (و آگاهى ندارى از) کسى (نمرود) که با ابراهیم درباره پروردگارش محاجه و گفتگو کرد؟ زیرا خداوند به او حکومت داده بود، (و بر اثر کمى ظرفیت ، از باده غرور سرمست شده بود،) هنگامى که ابراهیم گفت : (خداى من آن کسى است که زنده مى کند و مى میراند).
او گفت : (من نیز زنده مى کنم و مى میرانم !) (و براى اثبات این کار و مشتبه ساختن بر مردم دستور داد دو زندانى را حاضر کردند، فرمان آزادى یکى و قتل دیگرى را داد) ابراهیم گفت : (خداوند، خورشید را از افق مشرق مى آورد، (اگر راست مى گویى که حاکم بر جهان هستى تویى ،) خورشید را از مغرب بیاور!) (در اینجا) آن مرد کافر، مبهوت و وامانده شد. و خداوند، قوم ستمگر را هدایت نمى کند.
تفسیر:
محابه ابراهیم با طاغوت زمان !
به دنبال آیه قبل که از هدایت مومنان در پرتو ولایت و راهنمائى پروردگار و گمراهى کافران بر اثر پیروى از طاغوت سخن مى گفت خداوند چند نمونه ذکر مى کند که یکى از آنان نمونه روشنى است که در آیه مورد بحث آمده است ، و آن ماجراى گفتگو و محاجه ابراهیم قهرمان بتشکن با جبار زمان خود (نمرود) است ، مى فرماید: (آیا ندیدى (آگاهى ندارى ) از کسى که با ابراهیم درباره پروردگارش محاجه و گفتگو کرد) (الم تر الى الذى حاج ابراهیم فى ربه ).
و در یک جمله اشاره به انگیزه اصلى این محاجه مى کند و مى گوید: (به خاطر این بود که خداوند به او حکومت داده بود) و بر اثر کمى ظرفیت از باده کبر و غرور، سرمست شده بود (ان آتیه الله الملک ).
و چه بسیارند کسانى که در حال عادى ، انسانهاى معتدل ، سر به راه ، مومن و بیدارند اما هنگامى که به مال و مقام و نوایى برسند همه چیز را به دست فراموشى مى سپارند، و مهمترین مقدسات را زیر پا مى نهند.
و در ادامه مى افزاید: در آن هنگام که از ابراهیم (علیه السلام ) پرسید خداى تو کیست که به سوى او دعوت مى کنى ؟ ابراهیم گفت : (همان کسى است که زنده مى کند و مى میراند) (اذ قال ابراهیم ربى الذى یحیى و یمیت ).
در حقیقت بزرگترین شاهکار آفرینش یعنى قانون حیات و مرگ را به عنوان نشانه روشنى از علم و قدرت پروردگار مطرح ساخت .
ولى نمرود جبار راه تزویر و سفسطه را پیش گرفت و براى اغفال مردم و اطرافیان خود گفت : (من نیز زنده مى کنم و مى میرانم ) و قانون حیات و مرگ در دست من است (قال انا احیى و امیت ).
و براى اثبات این مدعاى دروغین طبق روایت معروفى دست به حیله اى زد و دستور داد دو نفر زندانى را حاضر کردند و فرمان داد یکى را آزاد کنند و دیگرى را به قتل برسانند سپس رو به ابراهیم و حاضران کرد و گفت : (دیدید چگونه حیات و مرگ به دست من است ؟).
ولى ابراهیم (علیه السلام ) براى خنثى کردن این توطئه ، دست به استدلال دیگرى زد که دشمن نتواند در برابر ساده لوحان در مورد آن مغالطه کند، (ابراهیم گفت : خداوند، خورشید را از (افق مشرق ) مى آورد (اگر تو راست مى گویى که حاکم بر جهان هستى مى باشى ) خورشید را از طرف مغرب بیاور) (قال ابرهیم فان الله یاتى بالشمس من المشرق فات بها من المغرب ).
اینجا بود که (آن مرد کافر، مبهوت و وامانده شد) (فبهت الذى کفر).
آرى (خداوند قوم ظالم را هدایت نمى کند) (و الله لا یهدى القوم الظالمین ).
و به این ترتیب آن مرد مست و مغرور سلطنت و مقام ، خاموش و مبهوت و ناتوان گشت و نتوانست در برابر منطق زنده ابراهیم (علیه السلام ) سخنى بگوید، و این بهترین راه براى خاموش کردن این گونه افراد لجوج است .
با اینکه مسلم است که مساله حیات و مرگ از جهاتى مهمتر از مساله طلوع و غروب آفتاب است و سند گویاترى بر علم و قدرت پروردگار محسوب مى شود و به همین دلیل ابراهیم نخست به آن استدلال کرد، و اگر افراد با فکر و روشن ضمیرى در آن مجلس بودند طبعا با این دلیل قانع شدند زیرا هر کس مى داند مساله آزاد کردن و کشتن یک زندانى ، هیچگونه ربطى به مساله حیات و مرگ طبیعى واقعى ندارد، ولى براى آن دسته که درک کافى نداشتند و ممکن بود تحت تاثیر سفسطه آن جبار حیله گر قرار گیرند، دست به استدلال دوم زد و مساله طلوع و غروب خورشید را مطرح ساخت تا حق بر هر دو دسته روشن گردد.
و چه خوب کرد ابراهیم (علیه السلام ) که اول مساله حیات و مرگ را پیش کشید تا آن جبار مدعى شرکت با پروردگار در تدبیر عالم گردد، سپس مساله طلوع و غروب آفتاب را عنوان کرد که او در آن ، به کلى وا مانده شد.
ضمنا از جمله (و الله لا یهدى القوم الظالمین ) معلوم مى شود که گر چه هدایت و ضلالت بدست خدا است اما مقدمات آن از سوى بندگان فراهم مى گردد، ظلم و ستم و گناه همچون ابرهاى تیره و تارى ، بر آیینه قلب سایه مى افکند و اجازه درک حقایق به او نمى دهد.
نکته ها
1 - چه کسى با ابراهیم در این جلسه روبرو بود، و با او محاجه کرد؟
در قرآن تصریح به نام او نشده ولى همین اندازه مى فرماید: ان آتیه الله الملک یعنى به خاطر غرورى که از حکومت خودکامه پیدا کرده بود با ابراهیم به محاجه برخاست ، ولى در روایتى که از على (علیه السلام ) در تفسیر (در المنثور) نقل شده و همچنین در تواریخ آمده است نام او (نمرود بن کنعان ) بود.
2 - گر چه در آیه فوق زمان این بحث و گفتگو مشخص نشده اما از قرائن بر مى آید که این موضوع بعد از بت شکنى ابراهیم و نجات او از آتش بوده است زیرا مسلم است که قبل از به آتش افکندن ابراهیم مجالى براى این گفتگوها نبوده و اصولا بت پرستان حق چنین مباحثه اى را به او نمى داند و آنها ابراهیم را یک مجرم و گنهکار مى شناختند که مى باید هر چه زودتر به کیفر اعمال خود و قیام بر ضد خدایان مقدس ‍ برسد، آنها در این موقع تنها از علت اقدام به بت شکنى پرسش کردند و سپس با نهایت عصبانیت و خشونت دستور آتش سوزى او را صادر نمودند اما هنگامى که او از آتش به طرز شگفت انگیزى نجات یافت توانست به اصطلاح به حضور نمرود برسد و با او به بحث و گفتگو نشیند.
3 - از آیه به خوبى بر مى آید که نمرود هرگز از این بحث و گفتگو در جستجوى حقیقت نبود، بلکه مى خواست گفتار باطل خود را به کرسى بنشاند و شاید به کار بردن کلمه (حاج ) نیز به همین منظور باشد زیرا این کلمه غالبا در همین موارد به کار مى رود.
4 - از آیه به خوبى بر مى آید که جبار آن زمان مدعى الوهیت بود، نه تنها به این معنى که او را پرستش کنند بلکه علاوه بر این خود را آفریدگار عالم هستى نیز معرفى مى کرد یعنى هم خود را معبود مى دانست ، و هم خالق .
و جاى تعجب هم نیست هنگامى که مردم در برابر سنگ و چوب به سجده
بیفتند و علاوه بر پرستش ، آنها را در امور جهان موثر و سهیم بدانند این فرصت براى یک (جبار اغفالگر) پیش مى آید که از ساده لوحى مردم استفاده کند و آنها را به سوى خود دعوت نماید و خود را همچون بتى جلوه دهد که هم او را بپرستند و هم به خالقیت او گردن نهند.
5 - تاریخچه بت پرستى : براى بت پرستى به زحمت مى توان تاریخچه اى نشان داد و آغاز آن را تعیین نمود بلکه از قدیمترین ایامى که امروز از آن آگاهى داریم این موضوع در میان افراد بشر که داراى افکارى منحط و در سطح پایین بوده اند وجود داشته است .
در حقیقت بت پرستى یک نوع تحریف در عقیده خدا پرستى است همان عقیدهاى که جزء فطرت و سرشت انسان است و از آنجا که این سرشت همیشه در انسان بوده تحریف آن در میان افراد منحط نیز همیشه وجود داشته است . و لذا مى توان گفت تاریخ بت پرستى با تاریخ پیدایش انسان تقریبا همراه بوده است .
توضیح اینکه : انسان به مقتضاى سرشت و خلقت خویش متوجه نیروى ما فوق طبیعت بوده است این سرشت با استدلالهاى روشنى از نظام هستى که نشان دهنده وجود یک مبداء عالم و قادر بوده است تایید مى شده و انسان از این دو طریق (سرشت و عقل ) همیشه کم و بیش با آن مبداء هستى آشنائى داشته است ولى همانطور که اگر احساس گرسنگى که در وجود کودک است به موقع ، رهبرى نشود و غذاى سالم در اختیار او قرار نگیرد کودک دست خود را به چیزهائى مانند خاک دراز مى کند و کم کم به آن خو مى گیرد و سلامت خود را از دست مى دهد، انسان نیز اگر در مسیر فطرت و عقل از نظر خداجوئى رهبرى نشود رو به خدایان ساختگى و انواع بتها کرده و در برابر آنها سر تعظیم فرود مى آورد و صفات خدائى را براى آنها قائل مى شود.
از یک سو احتیاج به تذکر ندارد که افراد کوته بین و سفیه سعى دارند همه
چیز را در قالب حسى ببینند و اساسا فکر آنها از منطقه محسوسات گام بیرون نگذاشته ، به همین دلیل پرستش خداى نادیده براى آنها مشکل و سنگین است و میل دارند خداى خود را در یک قالب حسى بریزند، این جهل و بى خبرى هنگامى که با (سرشت خدا پرستى ) آمیخته شد به شکل بت پرستى و خداى حسى خودنمائى مى کند.
از سوى دیگر گفته مى شود اقوام پیشین روى احترام خاصى که براى پیامبران و بزرگان مذهب قائل بودند بعد از وفات آنها مجسمه هاى یاد بود آنها را مى ساختند و روح قهرمان سازى که در افراد ضعیف و کم فکر است آنها را وادار مى کرد که براى آن بزرگان و سپس براى مجسمه هاى آنها مقامات و نفوذ فوق العادهاى قائل شوند و آنها را به سرحد الوهیت برسانند و این خود سرچشمه ، دیگرى براى بت پرستى بود.
یکى دیگر از سرچشمه هاى بت پرستى این بود که یک سلسله از موجودات که منشا برکات و فوائدى در زندگى انسان بودند مانند ماه و خورشید و آتش و آب توجه او را به خود جلب مى کردند آنها به عنوان قدردانى در برابر این منابع سر تعظیم فرود مى آورند بدون اینکه افق فکر خود را وسیعتر سازند و سبب نخستین و آفریدگار جهان را در ماوراى آنها ببینند این احترامات عظیم با گذشت زمان شکل بت پرستى به خود گرفت .
البته ریشه همه اشکال بت پرستى یک چیز است و آن انحطاط فکرى و جهل و نادانى بشر و عدم رهبرى صحیح او در مسائل خداجوئى و خداشناسى است که با تعلیم و تربیت و راهنمائى انبیاء به خوبى قابل پیشگیرى مى باشد.
آیه و ترجمه


او کالذى مر على قریة و هى خاویة على عروشها قال انى یحى هذه الله بعد موتها فاماته الله مائة عام ثم بعثه قال کم لبثت قال لبثت یوما او بعض یوم قال بل لبثت مائة عام فانظر الى طعامک و شرابک لم یتسنه و انظر الى حمارک و لنجعلک آیة للناس و انظر الى العظام کیف ننشزها ثم نکسوها لحما فلما تبین له قال اعلم ان الله على کل شى ء قدیر (259)


ترجمه :
259 - یا همانند کسى که از کنار یک آبادى (ویران شده ) عبور کرد، در حالى که دیوارهاى آن ، به روى سقفها فرو ریخته بود، (و اجساد و استخوانهاى اهل آن ، در هر سو پراکنده بود، او با خود) گفت : (چگونه خدا اینها را پس از مرگ ، زنده مى کند؟!) (در این هنگام ،) خدا او را یکصد سال مى راند، سپس زنده کرد، و به او گفت : (چه قدر درنگ کردى ؟) گفت : (یک روز، یا بخشى از یک روز). فرمود: (نه ، بلکه یکصد سال درنگ کردى ! نگاه کن به غذا و نوشیدنى خود (که همراه داشتى ، با گذشت سالها) هیچگونه تغییر نیافته است ! (خدایى که یک چنین مواد فاسد شدنى را در طول این مدت ، حفظ کرده ، بر همه چیز قادر است !) ولى به الاغ خود نگاه کن (که چگونه از هم متلاشى شده ! این زنده شدن تو پس از مرگ ، هم براى اطمینان خاطر توست ، و هم ) براى اینکه تو را نشانهاى براى مردم (در مورد معاد) قرار دهیم . (اکنون ) به استخوانها (ى مرکب سوارى خود) نگاه کن که چگونه آنها را برداشته ، به هم پیوند مى دهیم ، و گوشت بر آن مى پوشانیم !) هنگامى که (این حقایق ) بر او آشکار شد، گفت : (مى دانم خدا بر هر کارى توانا است ).
تفسیر:
داستان شگفت انگیر (عزیر)
این آیه که به صورت عطف بر آیه گذشته ذکر شده است ، سرگذشت دیگرى از یکى از انبیاء پیشین را بیان مى کند، که مشتمل بر شواهد زندهاى بر مسائل معاد است و عطف این دو آیه به یکدیگر ممکن است از این نظر باشد که در آیه قبل سخن پیرامون توحید و شناسائى خدا بود و در این آیه و آیه بعد از آن (آیه 260) سخن درباره معاد و زندگى بعد از مرگ است .
این احتمال نیز از سوى بعضى از مفسران داده شده است که در ذیل آیة الکرسى سخن از هدایت الهى مى گوید سپس در آیاتى که بعد از آن آمده به یکى از طرق هدایت که بیان دلائل عقلى است اشاره مى کند (داستان ابراهیم (علیه السلام ) و نمرود) و در آیه مورد بحث و آیه آینده ، از دلائل حسى استفاده شده است که مساله را در جنبه هاى شهودى مطرح مى کند.
به هر حال مناسب است قبلا اجمالى از داستان این آیه را که در تواریخ اسلامى آمده از نظر بگذرانیم سپس به تفسیر آیه بپردازیم .
آیه اشاره به سرگذشت کسى مى کند که در اثناى سفر خود در حالى که بر مرکبى سوار بود و مقدارى آشامیدنى و خوراکى همراه داشت از کنار یک آبادى گذشت در حالى که به شکل وحشتناکى در هم ریخته و ویران شده بود و اجساد و استخوانهاى پوسیده ساکنان آن به چشم مى خورد هنگامى که این منظره وحشتزا را دید گفت چگونه خداوند این مردگان را زنده مى کند؟
البته این سخن از روى انکار و تردید نبود بلکه از روى تعجب بود زیرا قرائن موجود در آیه نشان مى دهد که او یکى از پیامبران (علیهمالسلام ) بوده که در ذیل آیه
مى خوانیم خداوند با او سخن گفته است و روایات نیز این حقیقت را تایید مى کند چنانکه بعدا اشاره خواهیم کرد.
در این هنگام خداوند جان او را گرفت و یکصد سال بعد او را زنده کرد و از او سوال نمود چقدر در این بیابان بوده اى ؟ او که خیال مى کرد مقدار کمى بیشتر در آنجا درنگ نکرده فورا در جواب عرض کرد: یک روز یا کمتر!
به او خطاب شد که یکصد سال در اینجا بوده اى اکنون به غذا و آشامیدنى خود نظرى بیفکن و ببین چگونه در طول این مدت به فرمان خداوند هیچگونه تغییرى در آن پیدا نشده است ولى براى اینکه بدانى یکصد سال از مرگ تو گذشته است نگاهى به مرکب سوارى خود کن و ببین از هم متلاشى و پراکنده شده و مشمول قوانین عادى طبیعت گشته و مرگ آن را از هم متفرق ساخته است سپس نگاه کن و ببین چگونه اجزاى پراکنده آن را جمع آورى کرده و زنده مى کنیم او هنگامى که این منظره را دید گفت مى دانم که خداوند بر هر چیزى توانا است یعنى هم اکنون آرامش خاطر یافتم و مساله رستاخیز مردگان در نظر من شکل حسى به خود گرفت .
درباره اینکه او کدامیک از پیامبران بوده احتمالات گوناگونى داده شده است بعضى او را (ارمیا) و بعضى (خضر) دانسته اند ولى مشهور و معروف این است که (عزیر) بوده است و در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) نیز این موضوع تایید شده است .
همچنین درباره اینکه این آبادى کجا بوده است بعضى آن را بیت المقدس دانسته اند که بر اثر حملات (بخت نصر) ویران و در هم کوبیده شد اما این احتمال بعید به نظر مى رسد...
اکنون به تفسیر آیه بر مى گردیم .
نخست مى فرماید: (یا همانند کسى که از کنار یک آبادى عبور مى کرد در حالى که دیوارهاى آن به روى سقفها فرو ریخته بود، (و اجساد و استخوانهاى اهل آن در هر سو پراکنده بود، او از روى تعجب با خود) گفت : چگونه خدا اینها را بعد از مرگ زنده مى کند) (او کالذى مر على قریة و هى خاویة على عروشها قال انى یحیى هذه الله بعد موتها).
(عروش ) جمع (عرش ) در اینجا به معنى سقف است ، و (خاویة ) در اصل به معنى خالى است و در اینجا کنایه از ویران شدن است زیرا خانه هاى آباد معمولا مسکونى است و خانه هایى که خالى مى شود یا به خاطر ویرانى است و یا بر اثر خالى بودن تدریجا ویران خواهد شد بنابراین جمله (و هى خاویة على عروشها) چنین معنى مى دهد که خانه هاى آنان ویران شده بود، به این صورت که نخست سقف آنها فرود آمده و سپس دیوارها به روى آنها افتاده بود، این نوع ویرانى ، ویرانى کامل و تمام عیار است ، زیرا به هنگام ویرانى معمولا نخست سقف آن ویران مى گردد و بعد دیوارها مدتى سر پا مى ایستد، سپس روى ویرانه هاى سقف فرو مى غلتد.
بعضى تصریح کرده اند که مفهوم (عرش ) با (سقف ) متفاوت است ، سقف تنها به قسمت بالاى عمارت گفته مى شود ولى عرش عبارت از سقفى است که همراه با پایه ها باشد.
از قرائن چنین استفاده مى شود که در این ماجرا کسى همراه آن پیامبر نبود، و هنگامى که چشمش به استخوانهاى متلاشى شده اهل قریه افتاد، به آنها اشاره کرد و این سوال را از خویشتن نمود که چگونه خداوند اینها را بعد از مرگشان زنده مى کند؟
در ادامه آیه مى فرماید: (خداوند او را یکصد سال میراند، سپس او را زنده کرد و به او گفت : چقدر درنگ کردى ؟ گفت : یک روز یا قسمتى از یک روز فرمود:
(نه ) بلکه یکصد سال درنگ کردى ) (فاماته الله مائة عام ثم بعثه قال کم لبثت قال لبثت یوما او بعض یوم قال بل لبثت مائة عام ).
اکثر مفسران از این جمله چنین فهمیده اند که خداوند جان آن پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) را گرفت و بعد از یکصد سال ، از نو زنده کرد، و جمله (اماته ) که از ماده موت به معنى مرگ است ، همین مفهوم را مى بخشد.
ولى بعضى از مفسران به اصطلاح روشنفکر مانند نویسنده (المنار) و همچنین مراغى ، اصرار دارند که آن را اشاره به یک نوع خواب و فقدان حس و حرکت بدانند، که دانشمندان امروز آن را (سبات ) مى نامند و آن این است که موجودى زنده براى مدتى طولانى در یک نوع خواب عمیق فرو رود، اما شعله هاى حیات در او خاموش نشود.
سپس اضافه مى کند: (آنچه تا کنون در مورد این خوابهاى طولانى اتفاق افتاده بیش از چند سال نبوده ، بنابراین رسیدن به یکصد سال غیر عادى است ، ولى مسلم است هنگامى که این موضوع تا چند سال امکان داشته باشد تا یکصد سال نیز ممکن خواهد بود و آنچه در قبول امور خارق عادت لازم است این است که کار ممکن باشد نه محال عقلى ).
ولى ظاهرا هیچگونه دلیلى در آیه بر این گفتار نیست ، بلکه ظاهر آیه این است که پیامبر مزبور از دنیا رفت و پس از یکصد سال زندگى را از سر گرفت البته چنین مرگ و حیاتى یک موضوع کاملا خارق العاده است ولى در هر حال محال نیست و از طرفى حوادث خارق العاده در قرآن نیز منحصر به این مورد نیست که بخواهیم آن را توجیه و یا تاویل کنیم .
آرى اگر منظور از ذکر خوابهاى طولانى چند ساله یا مثلا آنچه درباره بسیارى از حیوانات به عنوان (زمستان خوابى ) دیده مى شود که سراسر زمستان را
مى خوابند و به هنگام گرم شدن هوا بیدار مى شوند و یا مثلا مساءله انجماد طبیعى بعضى از حیوانات و یا انجماد مصنوعى بعضى از جانداران دیگر بدست بشر براى یک مدت طولانى بدون اینکه بمیرند، این باشد که مساله مرگ و زندگى پس از یکصد سال امر ممکنى شمرده شود سخن خوبى به نظر مى رسد و معنى این سخن چنین خواهد بود که : (خدائى که مى تواند جانداران را صدها سال در یک خواب طولانى یا حالت انجماد فرو برد و سپس بیدار کند و به حال اول باز گرداند قادر است که مردگان را پس از مرگ زنده کند).
اصولا با قبول اصل معاد و زنده شدن مردگان در رستاخیز و همچنین با قبول خوارق عادات و معجزات پیامبران ، این اصرار دلیلى ندارد که همه آیات قرآن را به یک سلسله مسائل عادى و طبیعى تفسیر کنیم و مرتکب همه گونه خلاف ظاهر در آیات بشویم زیرا این کار نه صحیح است و نه لزومى دارد! و به گفته بعضى از مفسران گویا ما فراموش کرده ایم که در آغاز موجود بى جانى بودیم سپس خداوند ما را زنده کرد، چه مانعى دارد نظیر آن مرگ و حیات تکرار گردد.
جمله (لبثت یوما او بعض یوم )، نشان مى دهد که آن پیامبر، موقع مرگ و زنده شدنش در دو ساعت مختلف از روز بوده ، مثلا مرگ او پیش از ظهر بوده و زنده شدنش بعد از ظهر و لذا به شک افتاد که آیا یک شبانه روز بر او گذشته یا تنها چند ساعتى از یک روز به همین دلیل با تردید گفت یک روز یا قسمتى از یک روز، ولى بزودى به او خطاب شد که نه بلکه یکصد سال در اینجا مانده اى .
سپس براى اینکه آن پیامبر، اطمینان بیشترى به این مساله پیدا کند، به او دستور داده شد که به غذا و نوشیدنى که همراه داشته و همچنین مرکب سوارى اش نگاهى بیفکند که اولى کاملا سالم مانده بود و دومى به کلى متلاشى شده بود، تا هم گذشت زمان را مشاهده کند، و هم قدرت خدا را بر نگهدارى هر چه اراده داشته باشد، مى فرماید: به او گفته شد (پس حالا نگاه کن به غذا و نوشیدنیت (که همراه
داشتى ببین که با گذشت سالها) هیچگونه تغییرى نیافته ) (فانظر الى طعامک و شرابک لم یتسنه ).
(لم یتسنه ) از ماده (سنه ) به معنى سال است ، یعنى سال بر آن نگذشته است ولى در اینجا کنایه از عدم تغییر و فاسد نشدن است ، یعنى به آنها نگاه کن که با گذشت آن همه سال ، گویى سال و زمانى بر آن نگذشته و تغییرى در آن حاصل نشده اشاره به اینکه خدایى که مى تواند غذا و نوشیدنى تو را که قاعدتا باید زود فاسد گردد، به حال او نگه دارد، زنده کردن مردگان براى او مشکل نیست . زیرا ادامه حیات چنین غذاى فاسد شدنى که عمر آن معمولا بسیار کوتاه است ، در این مدت طولانى ساده تر از زنده کردن مردگان نیست .
در اینکه این غذا و نوشیدنى چه بوده در آیه منعکس نیست ، بعضى غذاى او را انجیر و نوشیدنى او را یک نوع آب میوه ذکر کرده اند و مى دانیم که هر دو بسیار زود فاسد مى شوند، و بقاى آنها در مدت طولانى موضوع مهمى است ، بعضى هم آن را انگور و شیر ذکر کرده اند.
سپس مى افزاید: (ولى نگاه به الاغ خود کن (که چگونه از هم متلاشى شده براى اینکه اطمینان به زندگى پس از مرگ پیدا کنى ) و تو را نشانه اى براى مردم قرار دهیم ) آن را زنده مى سازیم (و انظر الى حمارک و لنجعلک آیة للناس ).
البته قرآن بیش از این چیزى درباره مرکب آن پیامبر نگفته ، اما از جمله هاى بعد استفاده مى شود که مرکب او با گذشت زمان به کلى متلاشى شده بود و تنها استخوانهاى پوسیدهاى از آن باقى مانده بود، زیرا در غیر این صورت هیچگونه
نشانهاى براى گذشت یکصد سال وجود نداشت و این خود عجیب است که حیوانى که امکان عمر نسبتا طولانى دارد این چنین از هم متلاشى شود، اما میوه و آب میوه یا شیر که به سرعت باید فاسد شود کمترین تغییرى در طعم و بوى آن حاصل نگردد و این نهایت قدرت نمائى خدا در امر حیات و مرگ است .
به هر حال در تکمیل همین مساله مى افزاید: (به استخوانها نگاه کن (که از مرکب سواریت باقى مانده ) و ببین چگونه آنها را بر مى داریم و به هم پیوند مى دهیم و گوشت بر آن مى پوشانیم ) (و انظر الى العظام کیف ننشزها ثم نکسوها لحما).
(ننشزها) از ماده (نشوز) به معنى مرتفع و بلند شدن است ، و در اینجا به معنى برداشتن از روى زمین و پیوستن آنها به یکدیگر است ، یعنى نگاه کن که چگونه آنها را به هم پیوند مى دهیم و گوشت به آنها مى پوشانیم و زنده مى کنیم .
و اینکه بعضى از مفسران احتمال داده اند، منظور استخوانهاى خود آن پیامبر است بسیار عجیب و بعید به نظر مى رسد، زیرا این گفتگوها بعد از زنده شدن او مى باشد، همچنین احتمال اراده استخوانهاى پوسیده اهل آن آبادى زیرا قبل از این جمله ، سخن از حمار و مرکب سوارى بوده نه مردم قریه .
و در پایان آیه مى فرماید: (هنگامى که با مشاهده این نشانه هاى واضح (همه چیز) براى او روشن شد گفت : مى دانم که خدا بر هر کارى قادر است ) (فلما تبین له قال اعلم ان الله على کل شى ء قدیر).
یعنى علم و آگاهى من کامل شد و به مرحله شهود رسید، و قابل توجه اینکه نگفت الان دانستم (مانند گفتار زلیخا در مورد یوسف الان حصحص الحق : (الان حق آشکار گشت ) بلکه گفت : مى دانم ، یعنى اعتراف به علم و آگاهى خود مى کنم .
آیه و ترجمه


و اذ قال ابراهیم رب ارنى کیف تحى الموتى قال اولم تومن قال بلى و لکن لیطمئن قلبى قال فخذ اربعة من الطیر فصرهن الیک ثم اجعل على کل جبل منهن جزء اثم ادعهن یاتینک سعیا و اعلم ان الله عزیز حکیم (260)


ترجمه :
260 - و (به خاطر بیاور) هنگامى را که ابراهیم گفت : (خدایا! به من نشان بده چگونه مردگان را زنده میکنى ؟) فرمود: (مگر ایمان نیاوردهاى ؟!) عرض کرد: (آرى ، ولى مى خواهم قلبم آرامش یابد).
فرمود: (در این صورت ، چهار نوع از مرغان را انتخاب کن ! و آنها را (پس از ذبح کردن ،) قطعه قطعه کن (و در هم بیامیز)! سپس بر هر کوهى ، قسمتى از آن را قرار بده ، بعد آنها را بخوان ، به سرعت به سوى تو مى آیند! و بدان خداوند قادر و حکیم است ، (هم از ذرات بدن مردگان آگاه است ، و هم توانایى بر جمع آنها دارد) ).
تفسیر:
صحنه دیگرى از معاد در این دنیا
به دنبال داستان عزیر در مورد مساله معاد داستان دیگرى از ابراهیم (علیه السلام ) در اینجا مطرح شده است ، تا آن بحث کاملتر گردد.
بیشتر مفسران و نویسندگان تاریخ ، در ذیل این آیه داستان زیر را نقل کرده اند: روزى ابراهیم (علیه السلام ) از کنار دریائى مى گذشت مردارى را دید که در کنار دریا افتاده ، در حالى که مقدارى از آن داخل آب و مقدارى دیگر در خشکى قرار داشت و پرندگان و حیوانات دریا و خشکى از دو سو آن را طعمه خود قرار داده اند حتى گاهى بر سر آن با یکدیگر نزاع مى کنند دیدن این منظره ابراهیم را به فکر مسالهاى انداخت که همه مى خواهند چگونگى آن را بطور تفصیل بدانند و آن کیفیت زنده
شدن مردگان پس از مرگ است او فکر مى کرد که اگر نظیر این حادثه براى جسد انسانى رخ دهد و بدن او جزء بدن جانداران دیگر شود مساله رستاخیز که باید با همین بدن جسمانى صورت گیرد چگونه خواهد شد؟!
ابراهیم (علیه السلام ) گفت پروردگارا! به من نشان بده چگونه مردگان را زنده مى کنى ؟ خداوند فرمود مگر ایمان به این مطلب ندارى ؟
او پاسخ داد: ایمان دارم لکن مى خواهم آرامش قلبى پیدا کنم .
خداوند به او دستور داد که چهار پرنده را بگیرد و آنها را ذبح نماید و گوشتهاى آنها را در هم بیامیزد، سپس آنها را چند قسمت کند و هر قسمتى را بر سر کوهى بگذارد بعد آنها را بخواند تا صحنه رستاخیز را مشاهده کند او چنین کرد و با نهایت تعجب دید اجزاى مرغان از نقاط مختلف جمع شده نزد او آمدند و حیات و زندگى را از سر گرفتند!
در برابر این نقل معروف ، یکى از مفسران بنام (ابو مسلم ) نظر دیگرى ابراز داشته که مفسر مشهور فخر رازى آن را در کتاب خود آورده است و از آنجا که نظریه ابو مسلم با اینکه بر خلاف نظریه سایر مفسران است مورد تایید یکى از مفسران معاصر (نویسنده تفسیر المنار) قرار گرفته به نقل آن مى پردازیم .
نامبرده مى گوید: آیه هیچگونه دلالتى بر این موضوع ندارد که ابراهیم (علیه السلام ) مرغانى را کشت و سپس به فرمان خدا زنده شدند، بلکه آیه بیان یک مثال براى روشن شدن مساله رستاخیز است ، یعنى : (اى ابراهیم ! چهار پرنده را بگیر و با خود مانوس ساز، بطورى که هر وقت آنها را بخوانى به سوى تو آیند، اگر چه هر کدام را بر سر کوهى بگذارى ، این کار چه اندازه براى تو آسان است مساله زنده کردن مردگان و جمع کردن اجزاء پراکنده آنها از نقاط مختلف جهان براى خداوند به همین سادگى است !)
بنابراین منظور از فرمانى که خداوند به ابراهیم درباره پرندگان چهارگانه داد
این نبوده است که راستى دست به چنین کارى بزند، بلکه صرفا به منظور بیان یک مثال و تشبیه است ، درست مثل این که کسى مى خواهد به دیگرى بگوید من فلان کار را با سهولت و سرعت انجام مى دهم مى گوید: تو یک جرعه آب بنوش من این کار را میکنم ، یعنى به همین سادگى است نه اینکه واقعا او موظف است جرعه آبى بنوشد!
پیروان نظریه دوم به کلمه (فصرهن الیک ) استدلال کرده اند و گفته اند: این جمله هنگامى که با کلمه (الى ) متعدى شود به معنى تمایل دادن و مانوس ساختن است ، بنابراین مفهوم جمله این مى شود که مرغان مزبور را با خود مانوس کن بعلاوه ضمیرهاى (صرهن ) و (منهن ) و (ادعهن ) همه به مرغان باز مى گردد، این در صورتى صحیح است که ما تفسیر دوم را بپذیریم ، زیرا طبق تفسیر اول بعضى از این ضمیرها به خود مرغان بر مى گردد و بعضى به اجزاى آنها و این مناسب به نظر نمى رسد.
البته (پاسخ ) این استدلالات را ضمن تفسیر آیه خواهیم گفت ، اما آنچه اشاره به آن در اینجا لازم است این است که آیه به روشنى این حقیقت را مى فهماند که ابراهیم (علیه السلام ) تقاضاى مشاهده حسى صحنه رستاخیز را کرده بود تا مایه آرامش قلب او گردد، بدیهى است ذکر یک مثال و تشبیه نه صحنه اى را مجسم مى سازد و نه مایه آرامش خاطر است ، در حقیقت ابراهیم از طریق عقل و منطق به رستاخیز ایمان داشت ولى مى خواست از طریق احساس و شهود نیز آن را دریابد. اکنون به تفسیر آیه باز مى گردیم ، تا این حقیقت روشنتر شود
نخست مى فرماید: (به خاطر بیاور، هنگامى را که ابراهیم (علیه السلام ) گفت : خدایا به من نشان ده چگونه مردگان را زنده مى کنى ؟) (و اذ قال ابرهیم رب ارنى کیف تحیى الموتى ).
از جمله (ارنى کیف ...) (به من نشان ده چگونه ...) به خوبى استفاده مى شود
که او مى خواست با رؤ یت و شهود، ایمان خود را قویتر کند آن هم درباره چگونگى رستاخیز نه درباره اصل آن و لذا در آیات گذشته خواندیم که او با صراحت به نمرود گفت : (پروردگار من کسى است که زنده مى کند و مى میراند).
به همین دلیل در ادامه این سخن ، هنگامى که خداوند فرمود: (آیا ایمان نیاوردهاى ؟) (قال اولم تؤ من ).
او در جواب عرض کرد: آرى ایمان آوردم ولى میخواهم قلبم آرامش یابد (قال بلى و لکن لیطمئن قلبى ).
گوئى خدا مى خواست این تقاضاى ابراهیم در نظر مردم به عنوان تزلزل ایمان محسوب نشود، لذا از او سؤ ال شد مگر ایمان نیاورده اى ؟ تا او در این زمینه توضیح دهد و سوء تفاهمى براى کسى به وجود نیاید.
ضمنا از این جمله استفاده مى شود که استدلال و برهان علمى و منطقى ممکن است یقین بیاورد، اما آرامش خاطر نیاورد، زیرا استدلال عقل انسان را راضى مى کند، و چه بسا در اعماق دل و عواطف او نفوذ نکند (درست مثل اینکه استدلال به انسان مى گوید: کارى از مرده ساخته نیست ولى با این حال بعضى از افراد. از مرده مى ترسند مخصوصا هنگام شب و تنهائى نمى توانند در کنار مرده بمانند، زیرا استدلال فوق در اعماق وجودشان نفوذ نکرده اما کسانى که دائما با مردگان سر و کار دارند و به غسل و کفن و دفن مشغول اند هرگز چنین ترسى را ندارند).
به هر حال آنچه عقل و دل را سیراب مى کند، شهود عینى است ، و این موضوع مهمى است که در جاى خود باید شرح بیشترى پیرامون آن داده شود! تعبیر به اطمینان و آرامش نشان مى دهد که افکار انسانى قبل از وصول به مرحله شهود دائما در حرکت و جولان و فراز و نشیب است ، اما به مرحله شهود که رسید آرام مى گیرد و تثبیت مى شود.
در اینجا به ابراهیم دستور داده مى شود که براى رسیدن به مطلوبش دست به اقدام عجیبى بزند، آن گونه که قرآن در ادامه این آیه ، بیان کرده ، خداوند فرمود: (حال که چنین است چهار نوع از مرغان را انتخاب کن و آنها را (پس از ذبح کردن ) قطعه قطعه کن (و در هم بیامیز) سپس بر هر کوهى قسمتى از آن را قرار بده ، بعد آنها را بخوان به سرعت به سوى تو مى آیند) (قال فخذ اربعة من الطیر فصرهن الیک ثم اجعل على کل جبل منهن جزء ثم ادعهن یاتینک سعیا).
این را ببین (و بدان خداوند توانا و حکیم است ) (و اعلم ان الله عزیز حکیم ).
هم تمام ذرات بدن مردگان را به خوبى میشناسد، و هم توانائى بر جمع آنها دارد.
جمله (صرهن ) در اصل از ریشه صور (بر وزن غور) گرفته شده که به معنى (قطع کردن ) و (متمایل نمودن ) و (بانگ زدن ) است ، که از میان این سه معنى در اینجا همان معنى نخست منظور است یعنى چهار مرغ انتخاب کن و آنها را ذبح نموده و قطعه قطعه کرده در هم بیامیز.
زیرا هدف این بوده که نمونه رستاخیز و زنده شدن مردگان را به هنگامى که اجزاى بدن آنها متلاشى مى شود، و هر ذرهاى به گوشهاى مى افتد و با دیگر ذرات از بدنهاى دیگر مى آمیزد، با چشم خود مشاهده کند.
آنها که جمله (صرهن الیک ) را به معنى مانوس کردن و متمایل کردن مرغان گرفته اند، گویا از مفهوم کلمه (جزءا) و همچنین هدف اصلى این کار، غفلت کرده اند.
ابراهیم (علیه السلام ) این کار را کرد، و آنها را صدا زد، در این هنگام اجزاى پراکنده هر یک از مرغان ، جدا و جمع شده و به هم آمیختند و زندگى را از سر گرفتند و این موضوع ، به ابراهیم (علیه السلام ) نشان داد، که همین صحنه در مقیاس بسیار وسیعتر، در رستاخیز انجام خواهد شد.
بعضى از کلمه (سعیا) خواسته اند استفاده کنند که مرغان پس از زنده شدن پرواز نکردند بلکه با پاى خود به سوى ابراهیم دویدند، زیرا سعى معمولا در لغت عرب به معنى (راه رفتن سریع ) است ، از (خلیل بن احمد)، ادیب معروف عرب نیز نقل شده است ، که ابراهیم (علیه السلام ) در حال راه رفتن بود که مرغان به سوى او آمدند (یعنى سعیا حال از براى ابراهیم (علیه السلام ) است نه مرغان ).
ولى قرائن نشان مى دهد که سعیا در اینجا کنایه از پرواز سریع است .
نکته ها
1 - یک امر خارق العاده : بى شک این حادثه که در مورد مرغان روى داد، یک امر کاملا خارق العاده بود، همانگونه که جریان قیامت و رستاخیز نیز خارق العاده است ، و میدانیم که خدا حاکم بر قوانین طبیعت است نه محکوم آنها، بنابراین انجام چنین کارهاى خارقالعادهاى براى او مساله پیچیدهاى نیست . و همانگونه که قبلا اشاره کردیم اصرار بعضى از مفسران روشنفکر، بر اینکه تفسیر مشهور را در اینجا رها کنند و بگویند مطلقا نه ذبحى واقع شده و نه قطعه قطعه کردن ، بلکه منظور این است که مرغان را در حال زنده بودن ، به خود مانوس و متمایل ساز، و سپس آنها را صدا زن تا به سوى تو آیند، سخن بسیار ضعیف و سستى است که هیچ تناسبى نه با مساله معاد دارد و نه داستان ابراهیم (علیه السلام ) و مشاهد صحنه کنار دریا، و سپس تقاضاى مشاهده صحنه رستاخیز.
قابل توجه اینکه به گفته فخر رازى تمام مفسران اسلام ، در مورد تفسیر مشهور اتفاق نظر دارند جز ابو مسلم که آن را انکار کرده است .
2 - چهار مرغ مختلف : شکى نیست که مرغان چهارگانه مزبور از چهار نوع مختلف بوده اند زیرا در غیر این صورت هدف ابراهیم (علیه السلام ) که بازگشت اجزاى هر
یک به بدن اصلى خود بوده است تامین نمیشد و طبق بعضى از روایات معروف این چهار مرغ (طاووس )، (خروس )، (کبوتر) و (کلاغ ) بوده اند که از جهات گوناگون با هم اختلاف فراوان دارند و بعضى آنها را مظهر روحیات و صفات مختلف انسانها مى دانند، طاووس مظهر خودنمائى ، زیبائى و تکبر، خروس مظهر تمایلات شدید جنسى ، و کبوتر مظهر لهو و لعب و بازیگرى ، و کلاغ مظهر آرزوهاى دور و دراز!
3 - تعداد کوههایى تعداد کوههاییکه ابراهیم اجزاى مرغان را بر آنها گذارد در قرآن صریحا نیامده است ولى در روایات اهل بیت (علیهمالسلام ) ده عدد معرفى شده اند و به همین دلیل در روایات مى خوانیم : اگر کسى وصیت کند جزئى از مال او را در موردى مصرف کنند و مقدار آن را معین نسازد دادن یک دهم کافى است .
4 - این حادثه چه موقع اتفاق افتاد؟ آیا به هنگامى که ابراهیم در بابل بود یا پس از ورود به شام ، به نظر مى رسد پس از ورود به شام بوده است زیرا سرزمین بابل کوهى ندارد.

5 - معاد جسمانى : بیشتر آیاتى که در قرآن مجید درباره رستاخیز وارد شده توضیح و تشریحى براى (معاد جسمانى ) است ، اصولا کسانى که با آیات معاد در قرآن سر و کار دارند مى دانند معاد در قرآن جز به شکل (معاد جسمانى ) عرضه نشده است ، به این معنى که به هنگام رستاخیز هم این (جسم ) باز مى گردد و هم (روح و جان )، و لذا در قرآن از آن به (احیاء موتى ) (زنده کردن مردگان ) تعبیر شده است و اگر رستاخیز تنها جنبه روحانى داشت زنده کردن اصلا مفهومى نداشت .
آیه مورد بحث نیز با صراحت تمام موضوع بازگشت اجزاى پراکنده همین بدن را مطرح مى کند، که ابراهیم (علیه السلام ) با چشم خود نمونه آن را دید.
6 - شبهه آکل و ماکول : از شرحى که سابقا درباره انگیزه تقاضاى ابراهیم (علیه السلام ) نسبت به مشاهده صحنه زنده شدن مردگان ذکر کردیم (داستان افتادن مرده حیوانى
در لب دریا و خوردن حیوانات دریا و خشکى از آن ) استفاده مى شود که بیشتر توجه ابراهیم (علیه السلام ) در این تقاضا به این بوده که چگونه بدن حیوانى که جزء بدن حیوانات دیگر شده ، مى تواند به صورت اصلى باز گردد؟ و این همان است که ما در علم عقاید از آن به عنوان (شبهه آکل و ماکول ) نام مى بریم .
توضیح اینکه : در رستاخیز، خدا انسان را با همین بدن مادى باز مى گرداند، و به اصطلاح هم جسم انسان و هم روح انسان بر مى گردد.
سؤ ال :
اکنون این (سؤ ال ) پیش مى آید که اگر بدن انسانى خاک شد و به وسیله ریشه درختان جزء گیاه و میوه اى گردید و انسان دیگرى آن را خورده و جزء بدن او شد، یا فى المثل اگر در سالهاى قحطى ، انسانى از گوشت بدن انسان دیگرى تغذیه کند، به هنگام رستاخیز. اجزاى خورده شده جزء کدام یک از دو بدن خواهد گردید؟ اگر جزء بدن اول گردد، بدن دوم ناقص مى شود و اگر به عکس جزء بدن دوم باقى بماند اولى ناقص و یا نابود خواهد شد.
پاسخ :
از طرف فلاسفه و دانشمندان علم عقاید پاسخهاى گوناگونى به این ایراد قدیمى داده شده است ، که گفتگو درباره همه آنها در اینجا ضرورتى ندارد.
بعضى از دانشمندان که نتوانسته اند پاسخ قانع کننده اى براى آن بیابند آیات مربوط به معاد جسمانى را توجیه و تاویل کرده اند و شخصیت انسان را منحصر به روح و صفات روحى او دانسته اند، در حالى که نه شخصیت انسان تنها وابسته به روح است ، و نه آیات مربوط به معاد جسمانى چنان است که بتوان آنها را تاویل کرد، بلکه همانطور که گفتیم صراحت کامل در این معنى دارد.
بعضى نیز یک نوع معاد به ظاهر جسمانى قائل شده اند که با معاد روحانى فرق چندانى ندارد. در حالى که در اینجا راه روشنترى با توجه به متون آیات وجود دارد که با علوم روز نیز کاملا سازگار است و توضیح آن نیاز به چند مقدمه دارد:
1 - مى دانیم که اجزاء بدن انسان بارها از زمان کودکى تا هنگام مرگ عوض مى شود، حتى سلولهاى مغزى با اینکه از نظر تعداد کم و زیاد نمى شوند باز از نظر اجزاء عوض مى گردند، زیرا از یک طرف (تغذیه ) مى کنند و از سوى دیگر (تحلیل ) مى روند و این خود باعث تبدیل کامل آنها با گذشت زمان است ، خلاصه اینکه در مدتى کمتر از ده سال تقریبا هیچ یک از ذرات پیشین بدن انسان باقى نمى ماند.
ولى باید توجه داشت که ذرات قبلى به هنگامى که در آستانه مرگ قرار مى گیرند همه خواص و آثار خود را به سلولهاى نو و تازه مى سپارند، به همین دلیل خصوصیات جسمى انسان از رنگ و شکل و قیافه گرفته ، تا بقیه کیفیات جسمانى ، با گذشت زمان ثابت هستند و این نیست مگر به خاطر انتقال صفات به سلولهاى تازه (دقت کنید).
بنابراین آخرین اجزاى بدن هر انسانى که پس از مرگ تبدیل به خاک مى شود داراى مجموعه صفاتى است که در طول عمر کسب کرده و تاریخ گویائى است از سرگذشت جسم انسان در تمام عمر!
2 - درست است که اساس شخصیت انسان را روح انسان تشکیل مى دهد، ولى باید توجه داشت که (روح ) همراه (جسم ) پرورش و تکامل مى یابد، و هر دو در یکدیگر تاثیر متقابل دارند و لذا همانطور که دو جسم از تمام جهت با هم شبیه نیستند دو روح نیز از تمام جهات با هم شباهت نخواهند داشت .
به همین دلیل هیچ روحى بدون جسمى که با آن پرورش و تکامل پیدا کرده نمى تواند فعالیت کامل و وسیع داشته باشد. و لذا در رستاخیز باید همان جسم سابق باز گردد، تا روح با پیوستن به آن فعالیت خود را در یک مرحله عالیتر از سر گیرد و از نتائج اعمالى که انجام داده بهرهمند شود.
3 - هر یک از ذرات بدن انسان تمام مشخصات جسمى او را در بر دارد یعنى اگر راستى هر یک از سلولهاى بدن را بتوانیم پرورش دهیم تا به صورت یک انسان
کامل در آید آن انسان تمام صفات شخصى را که این جزء از او گرفته شده دارا خواهد بود (دقت کنید).
مگر روز نخست یک سلول بیشتر بود؟ همان یک سلول نطفه تمام صفات او را در بر داشت و تدریجا از راه تقسیم به دو سلول تبدیل شد، و دو سلول به چهار سلول و به همین ترتیب تمام سلولهاى بدن انسان به وجود آمدند. بنابراین هر یک از سلولهاى بدن انسان شعبه اى از سلول نخستین مى باشد که اگر همانند او پرورش بیابد انسانى شبیه به او از هر نظر خواهد ساخت که عین صفات او را دارا باشد.
اکنون با در نظر گرفتن مقدمات سه گانه فوق به پاسخ اصل ایراد مى پردازیم : آیات قرآن صریحا مى گوید: آخرین ذراتى که در بدن انسان در هنگام مرگ وجود دارد روز قیامت به همان بدن باز مى گردد بنابراین اگر انسان دیگرى ، از او تغذیه کرده ، این اجزاء از بدن او خارج شده و به بدن صاحب اصلى بر مى گردد، تنها چیزى که در اینجا خواهد بود این است که لابد بدن دوم ناقص مى شود، ولى باید گفت در حقیقت ناقص نمى شود بلکه کوچک مى شود، زیرا اجزاى بدن او در تمام بدن دوم پراکنده شده بود که به هنگامى که از او گرفته شد به همان نسبت مجموع بدن دوم لاغر و کوچک تر مى شود، مثلا یک انسان شصت کیلوئى چهل کیلو از وزن بدن خود را که مال دیگرى بوده از دست خواهد داد و تنها بدن کوچکى به اندازه کودکى از او باقى مى ماند.
ولى آیا این موضوع مى تواند مشکلى ایجاد کند؟ مسلما نه ، زیرا این بدن کوچک تمام صفات شخص دوم را بدون کم و کاست در بر دارد و به هنگام رستاخیز همچون فرزندى که کوچک است و سپس بزرگ مى شود پرورش مى یابد، و به
صورت انسان کاملى محشور مى گردد، این نوع تکامل و پرورش به هنگام رستاخیز هیچ اشکال عقلى و نقلى ندارد.
آیا این پرورش هنگام رستاخیز فورى است یا تدریجى ؟ بر ما روشن نیست ، اما اینقدر مى دانیم هر کدام باشد هیچ اشکالى تولید نمى کند و در هر دو صورت مسئله حل شده است .
تنها در اینجا یک سؤ ال باقى مى ماند و آن این که اگر تمام بدن انسانى از اجزاء دیگرى تشکیل شده باشد در آن صورت تکلیف چیست ؟
اما پاسخ این سؤ ال نیز روشن است که چنین چیزى اصولا محال مى باشد، زیرا مسئله (آکل و ماکول ) فرع بر این است که بدنى اول موجود باشد و از بدن دیگر تغذیه کند و پرورش یابد، و با توجه به این موضوع ممکن است تمام ذرات بدن اول از بدن دوم تشکیل گردد، باید بدنى قبلا فرض کنیم تا از بدن دیگرى بخورد بنابراین بدن دیگر حتما جزء او خواهد شد نه کل او (دقت کنید).
با توجه به آنچه گفتیم روشن مى شود که مساله معاد جسمانى با همین بدن هیچگونه اشکالى تولید نمى کند و نیازى به توجیه آیاتى که صریحا این مطلب را ثابت کرده است نداریم .


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت