تفسیرنمونه سوره بقره (قسمت3)

آیه و ترجمه


کیف تکفرون بالله و کنتم اموتا فاحیکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون (28)
هو الذى خلق لکم ما فى الاءرض جمیعا ثم استوى الى السماء فسوئهن سبع سموت و هو بکل شى ء علیم (29)


ترجمه :

28- چگونه به خداوند کافر مى شوید در حالى که شما اجسام بى روحى بودید و او شما را زنده کرد، سپس شما را مى میراند، و بار دیگر شما را زنده مى کند، سپس به سوى او باز مى گردید (بنابر این نه حیات و زندگى شما، از شما است و نه مرگتان ، آنچه دارید از خدا است ).
29- او خدائى است که همه آنچه (از نعمتها) در زمین وجود دارد، براى شما آفریده سپس به آسمان پرداخت ، و آنها را به صورت هفت آسمان مرتب نمود و او به هر چیز آگاه است .

تفسیر:
نعمت اسرار آمیز حیات
قرآن در دو آیه فوق با ذکر یک سلسله از نعمتهاى الهى و پدیده هاى شگفت انگیز آفرینش انسانها را متوجه پروردگار و عظمت او مى سازد، و دلائلى را که در گذشته (آیه 21 و 22 همین سوره ) در زمینه شناخت خدا ذکر کرده بود تکمیل مى کند.
قرآن در اینجا براى اثبات وجود خدا از نقطهاى شروع کرده که براى احدى جاى انکار باقى نمى گذارد و آن مساءله پیچیده حیات و زندگى است .
نخست مى گوید: چگونه شما خدا را انکار مى کنید در حالى که اجسام
بى روحى بودید و او شما را زنده کرد و لباس حیات بر تنتان پوشانید (کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا فاحیاکم ).
قرآن به همه ما یادآورى مى کند که قبل از این شما مانند سنگها و چوبها و موجودات بیجان مرده بودید، و نسیم حیات اصلا در کوى شما نوزیده بود.
ولى اکنون داراى نعمت حیات و هستى مى باشید، اعضاء و دستگاه هاى مختلف ، حواس و ادراک به شما داده شده ، این هستى و حیات را چه کسى به شما عطا کرده آیا خود به خویشتن دادید؟
بدیهى است هر انسان منصفى بدون هیچ تردید اعتراف مى کند که این نعمت از خود او نیست ، بلکه از ناحیه یک مبدء عالم و قادر به او رسیده است ، کسى که تمام رموز حیات و قوانین پیچیده آن را مى دانسته ، و بر تنظیم آن قدرت داشته ، آنگاه جاى این سؤ ال است که پس چرا به خدائى که بخشنده حیات و هستى است کفر مى ورزید؟.
امروز براى همه دانشمندان مسلم شده که ما در این جهان چیزى پیچیده تر از مساءله حیات و زندگى نداریم ، چرا که با تمام پیشرفتهاى شگرفى که در زمینه علوم و دانشهاى طبیعى نصیب بشر گردیده ، هنوز معماى حیات گشوده نشده است این مساءله آنقدر اسرار آمیز است که افکار ملیونها دانشمند و کوششهایشان تاکنون از درک آن عاجز مانده ، ممکن است در آینده در پرتو تلاشهاى پیگیر، انسان از رموز حیات ، تدریجا آگاه گردد، ولى مساءله این است که آیا هیچکس مى تواند چنین امر فوق العاده دقیق و ظریف و پر از اسرار را که نیازمند به یک علم و قدرت فوق العاده است به طبیعت بیشعور که خود فاقد حیات بوده است نسبت دهد.
اینجا است که مى گوئیم پدیده حیات در جهان طبیعت بزرگترین سند اثبات وجود خدا است که پیرامون آن کتابها نگاشته اند، و قرآن در آیه فوق مخصوصا
روى همین مساءله تکیه کرده است ، که ما فعلا با همین اشاره کوتاه از آن مى گذریم .
پس از یادآورى این نعمت ، دلیل آشکار دیگرى را یادآور مى شود و آن مساءله مرگ است مى گوید: (سپس ‍ خداوند شما را مى میراند) (ثم یمیتکم ).
انسان مى بیند اقوام و خویشان و بستگان و آشنایان یکى پس از دیگران مى میرند و جسد بیجان آنها زیر خاکها مدفون مى شود، اینجا نیز جاى تفکر و اندیشه است ، چه کسى هستى را از آنها گرفت اگر هستى آنها از خودشان بود، باید جاودانى باشد، اینکه از آنها گرفته مى شود دلیل بر این است که دیگرى به آنها بخشیده .
آرى آفریننده حیات همان آفریننده مرگ است ، چنانکه در آیه 2 سوره مالک مى خوانیم : الذى خلق الموت و الحیاة لیبلوکم ایکم احسن عملا:(او خدائى است که حیات و مرگ را آفریده که شما را در میدان حسن عمل بیازماید).
قرآن پس از ذکر این دو دلیل روشن بر وجود خدا و آماده ساختن روح انسان براى مسائل دیگر در دنباله این بحث به ذکر مساءله معاد و زنده شدن پس از مرگ پرداخته ، مى گوید: سپس بار دیگر شما را زنده مى کند (ثم یحییکم ).
البته این زندگى پس از مرگ به هیچوجه جاى تعجب نیست چرا که قبلا نیز انسان چنین بوده است و با توجه به دلیل اول یعنى اعطاى حیات به موجود بیجان ، پذیرفتن اعطاى حیات پس از متلاشى شدن بدن ، نه تنها کار مشکلى نیست بلکه از نخستین بار آسانتر است هر چند آسان و مشکل براى وجودى که قدرتش بى انتها است مفهومى ندارد!).
عجب اینکه گروهى بودند که در حیات دوباره انسانها تردید داشته و دارند در حالى که حیات نخستین را که از موجودات بیجان صورت گرفته مى دانند.
جالب اینکه قرآن در آیه فوق ، پرونده حیات را از آغاز تا انتها در برابر دیدگان انسان گشوده ، و در یک بیان کوتاه آغاز و پایان حیات ، و سپس مساءله معاد
را در برابر او مجسم ساخته است .
و در پایان این آیه مى گوید:(سپس به سوى او بازگشت مى کنید) (ثم الیه ترجعون ).
مقصود از رجوع به سوى پروردگار همان بازگشت به سوى نعمتهاى خداوند مى باشد، یعنى در قیامت و روز رستاخیز به نعمتهاى خداوند بازگشت مى کنید شاهد این گفته آیه 36- سوره انعام است که مى فرماید:
و الموتى یبعثهم الله ثم الیه یرجعون :(خداوند مردگان را بر مى انگیزد سپس به سوى او بازگشت مى کنند.)
ممکن است منظور از رجوع به سوى پروردگار حقیقتى از این دقیقتر و باریکتر باشد و آن اینکه همه موجودات در مسیر تکامل از نقطه عدم که نقطه صفر است شروع کرده و به سوى بى نهایت که ذات پاک پروردگار است پیش ‍ مى روند، بنابر این با مردن ، تکامل تعطیل نمى شود و بار دیگر انسان در رستاخیز به زندگى و حیات در سطحى ، عالیتر باز مى گردد و سیر تکاملى او ادامه مى یابد.
پس از ذکر نعمت حیات و اشاره به مساءله مبدء و معاد، به یکى دیگر از نعمتهاى گسترده خداوند اشاره کرده مى گوید: او خدائى است که آنچه روى زمین است براى شما آفریده (هو الذى خلق لکم ما فى الارض ‍ جمیعا).
و به این ترتیب ارزش وجودى انسانها و سرورى آنان را نسبت به همه موجودات زمینى مشخص مى کند، و درست از اینجا در مى یابیم که این انسان را خدا براى امر بسیار پر ارزش و عظیمى آفریده است ، همه چیز را براى او آفریده او را براى چه چیز؟ آرى او عالیترین موجود در این صحنه پهناور است و از تمامى آنها ارزشمندتر.
تنها این آیه نیست که مقام والاى انسان را یادآور مى شود، بلکه در قرآن
آیات فراوانى مى یابیم که انسان را هدف نهائى آفرینش کل موجودات جهان معرفى مى کند، چنانکه در آیه 13 سوره جاثیه آمده است : و سخر لکم ما فى السماوات و الارض : (آنچه در آسمانها و هر چه در زمین است مسخر شما قرار داد.)
و در جاى دیگر به طور مشروحتر مى خوانیم :
و سخر لکم الفلک ....
و سخر لکم الانهار ....
و سخر لکم اللیل و النهار ...
و سخر لکم البحر ....
و سخر لکم الشمس و القمر ...:
(کشتى ها را مسخر شما ساخت ... نهرها را مورد تسخیر شما قرار داد ... شب و روز را مسخر فرمانتان کرد ... شما را بر دریاها و اقیانوسها مسلط ساخت ... خورشید و ماه را نیز فرمانبردار و در خدمت شما قرار داد ...
(بحث بیشتر در این زمینه را در جلد دهم ، صفحه 120، ذیل آیه 2 سوره رعد و نیز در همان جلد ذیل آیات 32 و 33 سوره ابراهیم ، صفحه 349 مطالعه مى فرمائید).
بار دیگر به دلائل توحید باز گشته مى گوید:(سپس خداوند به آسمان پرداخت و آنها را به صورت هفت آسمان مرتب نمود، و او به هر چیز آگاه است ) (ثم استوى الى السماء فسواهن سبع سماوات و هو بکل شى ء علیم ).
جمله (استوى ) از ماده (استواء) گرفته شده که در لغت به معنى تسلط و احاطه کامل و قدرت بر خلقت و تدبیر است ، ضمنا کلمه (ثم ) در جمله (ثم استوى الى السماء) الزاما به
معنى تاءخیر زمانى نیست بلکه مى تواند به معنى تاءخیر در بیان و ذکر حقایقى پشت سر هم بوده باشد.
نکته ها
1 - تناسخ و عود ارواح
آیه فوق ، از جمله آیات متعددى است که عقیده به تناسخ را صریحا نفى ، مى کند، زیرا عقیده مندان به تناسخ چنین مى پندارند که انسان بعد از مرگ بار دیگر به همین زندگى باز مى گردد منتها روح او در جسم دیگر ( و نطفه دیگر) حلول کرده و زندگى مجددى را در همین دنیا آغاز مى کند و این مساءله ممکن است بارها تکرار شود، این زندگى تکرارى در این جهان را تناسخ یا عود ارواح مى نامند.
آیه فوق صریحا مى گوید: بعد از مرگ ، یک حیات بیش نیست و طبعا این حیات همان زندگى در رستاخیز و قیامت است ، و به تعبیر دیگر آیه مى گوید: شما مجموعا دو حیات و مرگ داشته و دارید، نخست مرده بودید (در عالم موجودات بى جان قرار داشتید) خداوند شما را زنده کرد، سپس مى میراند و بار دیگر زنده مى کند، اگر تناسخ صحیح بود، تعداد حیات و مرگ انسان بیش از دو حیات و مرگ بود.
همین مضمون در آیات متعدد دیگر قرآن نیز به چشم مى خورد که در جاى خود به آن اشاره خواهد شد.
بنابر این عقیده به تناسخ که گاهى نام آن را تغییر داده ، عود ارواح مى نامند از نظر قرآن باطل و بى اساس است .
بعلاوه ما دلائل عقلى روشنى داریم که این عقیده را نفى مى کند و آن را به عنوان یکنوع ارتجاع و عقب گرد در قانون تکامل اثبات مى نماید که در جاى خود از آن سخن گفته ایم .
ذکر این نکته نیز لازم است که بعضى شاید آیه فوق را اشاره به حیات برزخى بدانند، در حالى که آیه هیچ دلالتى بر آن ندارد، تنها مى گوید: شما قبلا جسم بیجانى بودید، خداوند شما را زنده کرد، بار دیگر مى میراند (اشاره به مرگ در پایان زندگى این دنیا است ) سپس زنده مى کند (اشاره به حیات آخرت ) سپس سیر تکاملى خود را به سوى او ادامه مى دهید.
2- آسمانهاى هفتگانه
کلمه (سماء) در لغت به معنى طرف بالا است ، و این مفهوم جامعى است که مصداقهاى مختلفى دارد، لذا مى بینیم در قرآن در موارد گوناگونى به کار رفته است :
1- گاهى به (جهت بالا) در قسمت مجاور زمین اطلاق شده ، چنانکه مى فرماید: الم تر کیف ضرب الله مثلا کلمة طیبة کشجرة طیبة اصلها ثابت و فرعها فى السماء (آیا ندیدى خداوند چگونه مثل زده است گفتار پاک را به درخت پاکیزهاى که ریشه اش ثابت و شاخهاش در آسمان است ) (ابراهیم 24).
2- گاه به منطقه اى دورتر از سطح زمین (محل ابرها) اطلاق شده ، چنان که مى خوانیم : و نزلنا من السماء ماء مبارکا:(ما از آسمان آب پر برکتى نازل کردیم ) (سوره ق آیه 9).
3- گاه به (قشر متراکم هواى اطراف زمین ) گفته شده : و جعلنا السماء سقفا محفوظا: (ما آسمان را سقف محکم و محفوظى قرار دادیم ) (انبیاء 32 )
زیرا مى دانیم جو زمین که همچون سقفى بر بالاى سر ما قرار دارد داراى آنچنان استحکامى است که کره زمین را در برابر سقوط سنگهاى آسمانى حفظ مى کند، این سنگ ها که شبانه روز، مرتبا در حوزه جاذبه زمین قرار گرفته و به سوى آن جذب مى شوند، اگر این قشر هواى متراکم نبود ما مرتبا در معرض سقوط این سنگهاى خطرناک بودیم ، اما وجود این قشر، سبب مى شود که سنگها پس از برخورد با جو زمین مشتعل و سپس خاکستر شود.
4- و گاهى به معنى (کرات بالا) آمده است ثم استوى الى السماء و هى دخان : (به آسمانها پرداخت در حالى که دود و بخار بودند) (و از گاز نخستین ، کرات را آفرید) (فصلت 11).
اکنون به اصل سخن باز گردیم ، در اینکه مقصود از آسمانهاى هفتگانه چیست ؟ مفسران و دانشمندان اسلامى بیانات گوناگونى دارند و تفسیرهاى مختلفى کرده اند:
1- بعضى آسمانهاى هفتگانه را، همان (سیارات سبع ) مى دانند (عطارد زهره ، مریخ ، مشترى ، زحل ، و ماه و خورشید) که به عقیده دانشمندان فلکى قدیم جزء سیارات بودند.
2- بعضى دیگر معتقدند که منظور طبقات متراکم هواى اطراف زمین است و قشرهاى مختلفى که روى هم قرار گرفته است .
3- بعضى دیگر مى گویند: عدد هفت در اینجا به معنى عدد تعدادى (عدد
مخصوص ) نیست ، بلکه عدد تکثیرى است که به معنى تعداد زیاد و فراوان مى باشد، و این در کلام عرب و حتى قرآن نظائر قابل ملاحظهاى دارد مثلا در آیه 27 سوره لقمان مى خوانیم : و لو ان ما فى الارض من شجرة اقلام و البحر یمده من بعده سبعة ابحر ما نفدت کلمات الله : (اگر درختان زمین قلم گردند، و دریا مرکب ، و هفت دریا بر آن افزوده شود کلمات خدا را نمى توان با آن نوشت .)
به خوبى روشن است که منظور از لفظ (سبعه ) در این آیه عدد مخصوص هفت نیست بلکه اگر هزاران هزار دریا نیز مرکب گردد، نمى توان علم بیپایان خداوند را با آن نگاشت .
بنابر این سماوات سبع اشاره به آسمانهاى متعدد و کرات فراوان عالم بالا است بى آنکه عدد خاصى از آن منظور باشد.
4- آنچه صحیحتر به نظر مى رسد، این است که مقصود از سماوات سبع همان معنى واقعى آسمانهاى هفتگانه است ، تکرار این عبارت در آیات مختلف قرآن نشان مى دهد که عدد سبع در اینجا به معنى تکثیر نیست ، بلکه اشاره به همان عدد مخصوص است .
منتها از آیات قرآن چنین استفاده مى شود که تمام کرات و ثوابت و سیاراتى را که ما مى بینیم همه جزء آسمان اول است ، و شش عالم دیگر وجود دارد که از دسترس دید ما و ابزارهاى علمى امروز ما بیرون است و مجموعا هفت عالم را به عنوان هفت آسمان تشکیل مى دهند.
شاهد این سخن اینکه : قرآن مى گوید: و زینا السماء الدنیا بمصابیح : (ما آسمان پائین را با چراغهاى ستارگان زینت دادیم ) (فصلت 12).
در جاى دیگر مى خوانیم : انا زینا السماء الدنیا بزینة الکواکب : (ما آسمان پائین را با کواکب و ستارگان زینت بخشیدیم ) (صافات 6).
از این آیات بخوبى استفاده مى شود که همه آنچه را ما مى بینیم و جهان
ستارگان را تشکیل مى دهد همه جزء آسمان اول است ، و در ماوراى آن شش آسمان دیگر وجود دارد که ما در حال حاضر اطلاع دقیقى از جزئیات آن نداریم .
و اما اینکه گفتیم شش آسمان دیگر براى ما مجهول است و ممکن است علوم از روى آن در آینده پرده بردارد، به این دلیل است که علوم ناقص بشر بهر نسبت که پیش مى رود از عجائب آفرینش تازه هائى را بدست مى آورد، مثلا علم هیئت هم اکنون بجائى رسیده است که بعد از آن ، تلسکوپها قدرت دید را از دست مى دهند، آنچه رصدخانه هاى بزرگ کشف کرده اند، فاصلهاى به اندازه هزار میلیون یک میلیارد) سال نورى مى باشد، و خود معترفند که تازه این آغاز جهان است نه پایان آن ، پس چه مانع دارد که در آینده با پیشرفت علم هیئت آسمانها و کهکشانها و عوالم دیگرى کشف گردد.
بهتر این است که این سخن را از زبان ، یکى از رصدخانه هاى بزرگ جهان بشنویم .
3- عظمت کائنات
رصدخانه (پالومار) عظمت جهان بالا را چنین توصیف مى کند .
(... تا وقتى که دوربین رصدخانه پالومار را نساخته بودند، وسعت دنیائى که بنظر ما میرسد بیش از پانصد سال نورى نبود، ولى ، این دوربین وسعت دنیاى ما را به هزار میلیون سال نورى رساند، و در نتیجه میلیونها کهکشان جدید کشف شد که بعضى از آنها هزار میلیون سال نورى با ما فاصله دارند، ولى ، بعد از فاصله هزار میلیون سال نورى فضاى عظیم مهیب و تاریکى به چشم مى خورد که هیچ چیز در آن دیده نمى شود یعنى روشنائى از آنجا عبور نمى کند تا صفحه عکاسى دوربین رصدخانه را متاءثر کند.
ولى بدون تردید در آن فضاى مهیب و تاریک صدها میلیون کهکشان وجود دارد که دنیائى که در سمت ما است با جاذبه به آن کهکشانها نگهدارى مى شود.
تمام این دنیاى عظیمى که به نظر مى رسد و داراى صدها هزار میلیون کهکشان است جز درهاى کوچک و بى مقدار از یک دنیاى عظیمتر نیست و هنوز اطمینان نداریم که در فراسوى آن دنیاى دوم دنیاى دیگرى نباشد.)
از این گفته به خوبى بر مى آید که علم هنوز با آن پیشرفت شگفت انگیز خود در قسمت آسمانها کشفیات خویش را سر آغاز جهان مى داند نه پایان آن ، بلکه آن را ذره کوچکى در برابر جهان بس با عظمت ، مى شمارد.

آیه و ترجمه


و اذ قال ربک للملئکة انى جاعل فى الاءرض خلیفة قالوا ا تجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک قال انى اعلم ما لا تعلمون (30)
و علم ءادم الاءسماء کلها ثم عرضهم على الملئکة فقال انبونى باسماء هؤ لاء ان کنتم صدقین (31)
قالوا سبحنک لا علم لنا الا ما علمتنا انک انت العلیم الحکیم (32)
قال یادم انبئهم باسمائهم فلما انباهم باسمائهم قال ا لم اقل لکم انى اعلم غیب السموت و الاءرض و اعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون (33)


ترجمه :

30- هنگامى که پروردگار تو به فرشتگان گفت : من در روى زمین جانشین و حاکمى قرار خواهم داد. فرشتگان گفتند (پروردگاراآیا کسى را در زمین قرار میدهى که فساد و خونریزى کند؟ (زیرا موجودات زمینى دیگر که قبل از این آدم پا به عرصه وجود گذاشتند، به حکم طبع جهان ماده نیز آلوده فساد و خونریزى شدند، اگر هدف از آفرینش انسان عبادت است ) ما تسبیح و حمد تو را به جا مى آوریم ،
پروردگار فرمود: من حقائقى را مى دانم که شما نمى دانید.
31- سپس علم اسماء (علم اسرار آفرینش و نامگذارى موجودات ) را همگى به آدم آموخت بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود اگر راست مى گوئید اسامى اینها را برشمارید!
32- فرشتگان عرض کردند: منزهى تو!، ما چیزى جز آنچه به ما تعلیم داده اى ، نمى دانیم تو دانا و حکیمى .
33- فرمود اى آدم آنها را از (اسامى و اسرار) این موجودات آگاه کن ، هنگامى که آنها را آگاه کرد خداوند فرمود: نگفتم من غیب آسمانها و زمین را میدانم ، و نیز میدانم آنچه را شما آشکار مى کنید یا پنهان مى داشتید.

تفسیر:
انسان نماینده خدا در زمین
در آیات گذشته خواندیم که خدا همه مواهب زمین را براى انسان آفریده است و در این آیات رسما مسئله رهبرى و خلافت انسان را تشریح مى کند، و موقعیت معنوى او را که شایسته اینهمه مواهب است روشن مى سازد.
در این آیات به چگونگى آفرینش آدم (نخستین انسان اشاره مى کند و در این سلسله آیات که از آیه 30 شروع و به آیه 39 پایان مى یابد سه مطلب اساسى مطرح شده است :
1- خبر دادن پروردگار به فرشتگان راجع به خلافت و سرپرستى انسان در زمین و گفتگوئى که آنها با خداوند داشته اند.
2- دستور خضوع و تعظیم فرشتگان در برابر نخستین انسان که در آیات مختلف قرآن به تناسبهاى گوناگونى ذکر شده است .
3- تشریح وضع آدم و زندگى او در بهشت و حوادثى که منجر به خروج او از بهشت گردید و سپس توبه آدم ، و زندگى او و فرزندانش در زمین .
آیات مورد بحث از نخستین مرحله سخن مى گوید، خواست خداوند چنین
بود که در روى زمین موجودى بیافریند که نماینده او باشد، صفاتش پرتوى از صفات پروردگار، و مقام و شخصیتش ‍ برتر از فرشتگان خواست او این بود که تمامى زمین و نعمتهایش را در اختیار چنین انسانى بگذارد نیروها، گنجها، معادن و همه امکاناتش را.
چنین موجودى مى بایست سهم وافرى از عقل و شعور و ادراک ، و استعداد ویژه داشته باشد که بتواند رهبرى و پیشوائى موجودات زمینى را بر عهده گیرد.
لذا نخستین آیه مى گوید: (بخاطر بیاور هنگامى را که پروردگارت به فرشتگان گفت من در روى زمین جانشینى قرار خواهم داد) (و اذ قال ربک للملائکة انى جاعل فى الارض خلیفة ).
(خلیفه ) به معنى جانشین است ، ولى در اینکه منظور از آن در اینجا جانشین چه کسى و چه چیزى است مفسران احتمالات گوناگونى داده اند.
و بعضى گفته اند منظور جانشین فرشتگانى است که قبلا در زمین زندگى مى کردند.
و بعضى گفته اند منظور جانشین انسانهاى دیگر یا موجودات دیگرى که قبلا در زمین مى زیسته اند.
بعضى آنرا اشاره به جانشین بودن نسلهاى انسان از یکدیگر دانسته اند.
ولى انصاف این است که همانگونه که بسیارى از محققان پذیرفته اند منظور خلافت الهى و نمایندگى خدا در زمین است ، زیرا سؤ الى که بعد از این فرشتگان مى کنند و مى گویند نسل آدم ممکن است مبدء فساد و خونریزى شود و ما تسبیح و تقدیس تو مى کنیم متناسب همین معنى است ، چرا که نمایندگى خدا در زمین با این کارها سازگار نیست .
همچنین مسئله تعلیم اسماء به آدم که شرح آن در آیات بعد خواهد آمد قرینه روشن دیگرى بر این مدعا است ، و نیز خضوع آدم شاهد این مقصود است !
به هر حال خدا مى خواست موجودى بیافریند که گل سر سبد عالم هستى باشد و شایسته ، مقام خلافت الهى و نماینده (الله ) در زمین گردد.
در حدیثى که از امام صادق (علیه السلام ) در تفسیر این آیات آمده نیز به همین معنى اشاره شده است که فرشتگان بعد از آگاهى از مقام آدم دانستند که او و فرزندانش سزاوارترند که خلفاى الهى در زمین و حجتهاى او بر خلق بوده باشند.
سپس در آیه مورد بحث اضافه مى کند: (فرشتگان به عنوان سؤ ال براى درک حقیقت و نه به عنوان اعتراض عرض ‍ کردند آیا در زمین کسى را قرار مى دهى که فساد کند و خونها بریزد ؟!) (قالوا اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء)
(در حالى که ما تو را عبادت مى کنیم تسبیح و حمدت بجا مى آوریم و تو را از آنچه شایسته ذات پاکت نیست پاک مى شمریم ) (و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک ).
ولى خداوند در اینجا پاسخ سربسته به آنها داد که توضیحش در مراحل بعد آشکار گردید: (فرمود من چیزهائى مى دانم که شما نمى دانید)! (قال انى اعلم ما لا تعلمون )
فرشتگان آن چنان که از سخنانشان پیدا است پى برده بودند که این انسان فردى سر براه نیست ، فساد مى کند، خون مى ریزد، خرابى به بار مى آورد. اما از کجا دانستند ؟!
گاه گفته خداوند قبلا آینده انسان را بطور اجمال براى آنها بیان فرموده بود، در حالى که بعضى احتمال داده اند ملائکه خودشان این مطلب را از
کلمه (فى الارض ) (در روى زمین ) دریافته بودند، زیرا مى دانستند انسان از خاک آفریده مى شود و ماده بخاطر محدودیتى که دارد طبعا مرکز نزاع و تزاحم است ، چه این که جهان محدود مادى ، طبع زیاده طلب انسانها را نمى تواند اشباع کند، حتى اگر همه دنیا را به یک فرد بدهند باز ممکن است سیر نشود، این وضع مخصوصا در صورتیکه توام با احساس مسئولیت کافى نباشد سبب فساد و خونریزى مى شود.
بعضى دیگر از مفسران معتقدند پیشگوئى فرشتگان بخاطر آن بوده که آدم نخستین مخلوق روى زمین نبود، بلکه پیش از او نیز مخلوقات دگرى بودند که به نزاع و خونریزى پرداختند پرونده سوء پیشینه آنها سبب بدگمانى فرشتگان نسبت به نسل آدم شد!
این تفسیرهاى سه گانه چندان منافاتى با هم ندارند یعنى ممکن است همه این امور سبب توجه فرشتگان به این مطلب شده باشد، و اتفاقا این یک واقعیت بود که آنها بیان داشتند، و لذا خداوند هم در پاسخ هرگز آن را انکار نفرمود، بلکه اشاره کرد در کنار این واقعیت ، واقعیتهاى مهمترى درباره انسان و مقام او وجود دارد که فرشتگان از آن آگاه نیستند!
آنها فکر مى کردند اگر هدف عبودیت و بندگى است که ما مصداق کامل آن هستیم ، همواره غرق در عبادتیم و از همه کس سزاوارتر به خلافت ! بیخبر از این که عبادت آنها با توجه به این که شهوت و غضب و خواستهاى گوناگون در وجودشان راه ندارد با عبادت و بندگى این انسان که امیال و شهوات او را احاطه کرده و شیطان از هر سو او را وسوسه مى کند تفاوت فراوانى دارد، اطاعت و فرمانبردارى این موجود طوفان زده کجا، و عبادت آن ساحلنشینان آرام و سبکبار کجا؟!
آنها چه مى دانستند که از نسل این آدم پیامبرانى همچون محمد و ابراهیم و نوح
و موسى و عیسى (علیهماالسلام ) و امامانى همچون ائمه اهل بیت (علیهمالسلام ) و بندگان صالح و شهیدان جانباز و مردان و زنانى که همه هستى خود را عاشقانه در راه خدا مى دهند قدم به عرصه وجود خواهند گذاشت ، افرادى که گاه فقط یک ساعت تفکر آنها برابر با سالها عبادت فرشتگان است !
قابل توجه این که فرشتگان روى سه مساءله درباره صفات خودشان تکیه کردند، تسبیح و حمد و تقدیس ، بدون شک تسبیح و حمد یعنى خدا را پاک از هر گونه نقص و داراى هر گونه کمال دانستن ، اما در این که مقصود از (تقدیس ) چیست ؟ بعضى آنرا پاک شمردن پروردگار از هر گونه نقصان دانسته اند که در حقیقت تاءکیدى مى شود بر همان معنى (تسبیح ).
ولى بعضى دیگر معتقدند که (تقدیس ) که از ماده (قدس ) است ، یعنى پاک سازى روى زمین از فاسدان و مفسدان ، یا پاک سازى خویشتن از هر گونه صفات زشت و مذموم ، و تطهیر جسم و جان براى خدا و کلمه (لک ) در جمله (نقدس ) لک را شاهد این مقصود دانسته اند، چرا که فرشتگان نگفتند (نقدسک ) (تو را پاک مى شمریم ) بلکه گفتند (نقدس لک ) از براى تو جامعه را پاک مى کنیم .
در حقیقت آنها مى خواستند بگویند اگر هدف اطاعت و بندگى است ما سر بر فرمانیم ، و اگر عبادت است ما هم همواره مشغول آنیم ، و اگر پاک سازى خویشتن یا صفحه روى زمین است ما چنین مى کنیم ، در حالى که این انسان مادى هم خود فاسد است و هم صفحه زمین را پر از فساد مى کند .
ولى براى اینکه حقایق بطور تفصیل بر فرشتگان روشن شود خداوند اقدام به آزمایش آنها نمود، تا خودشان اعتراف کنند که میان آنها و آدم (تفاوت از زمین تا آسمان است !)
فرشتگان در بوته آزمایش
آدم به لطف پروردگار داراى استعداد فوقالعادهاى براى درک حقایق هستى بود. خداوند این استعداد او را به فعلیت رسانید و به گفته (قرآن به آدم همه اسماء (حقایق و اسرار عالم هستى ) را تعلیم داد) (و علم آدم الاسماء کلها)
گر چه مفسران در تفسیر (علم اسماء) بیانات گوناگونى دارند، ولى مسلم است که منظور تعلیم کلمات و نامهاى بدون معنا به آدم نبوده ، چرا که این افتخارى محسوب نمى شده است ، بلکه منظور دادن معانى این اسماء و مفاهیم و مسماهاى آنها بوده است .
البته این آگاهى از علوم مربوط به جهان آفرینش و اسرار و خواص مختلف موجودات عالم هستى ، افتخار بزرگى براى آدم بود.
در حدیثى داریم که از امام صادق (علیه السلام ) پیرامون این آیه سؤ ال کردند، فرمود: (الارضین و الجبال و الشعاب و الاودیه ثم نظر الى بساط تحته ، فقال و هذا البساط مما علمه :): (فرمود منظور زمینها، کوه ها، دره ها و بستر رودخانه ها (و خلاصه تمامى موجودات ) مى باشد، سپس امام (علیه السلام ) به فرشى که زیر پایش گسترده بود نظرى افکند فرمود حتى این فرش هم از امورى بوده که خدا به آدم تعلیم داد)!.
بنابر این علم اسماء چیزى شبیه علم لغات نبوده است بلکه مربوط به فلسفه و اسرار و کیفیات و خواص آنها بوده است ، خداوند این علم را به آدم تعلیم کرد تا بتواند از مواهب مادى و معنوى این جهان در مسیر تکامل خویش بهره گیرد.
همچنین استعداد نامگذارى اشیاء را به او ارزانى داشت تا بتواند اشیاء را نامگذارى کند و در مورد احتیاج با ذکر نام آنها را بخواند تا لازم نباشد عین آن چیز را نشان دهد، و این خود نعمتى است بزرگ ، ما هنگامى به اهمیت این موضوع پى مى بریم که مى بینیم بشر امروز هر چه دارد به وسیله کتاب و نوشتن است و همه ذخائر علمى گذشتگان در نوشته هاى او جمع است ، و این خود بخاطر نامگذارى اشیاء و خواص آنها است ، و گر نه هیچگاه ممکن نبود علوم گذشتگان به آیندگان منتقل شود.
(سپس خداوند به فرشتگان فرمود اگر راست مى گوئید اسماء اشیاء و موجوداتى را که مشاهده مى کنید و اسرار و چگونگى آنها را شرح دهید) (ثم عرضهم على الملائکة فقال انبئونى باسماء هؤ لاء ان کنتم صادقین ).
ولى فرشتگان که داراى چنان احاطه علمى نبودند در برابر این آزمایش فرو ماندند لذا در پاسخ (گفتند خداوندا منزهى تو، جز آنچه به ما تعلیم داده اى چیزى نمى دانیم )! (قالوا سبحانک لا علم لناالا ما علمتنا).
(تو خود عالم و حکیمى ) (انک انت العلیم الحکیم ).
اگر ما در این زمینه سؤ الى کردیم از نا آگاهیمان بود، ما این مطلب را نخوانده بودیم ، و از این استعداد و قدرت شگرف آدم که امتیاز بزرگ او بر ما است بیخبر بودیم ، حقا که او شایسته خلافت تو است و زمین و جهان هستى بى وجود او کمبودى داشت .
در اینجا نوبت به آدم رسید که در حضور فرشتگان اسماء موجودات و اسرار آنها را شرح دهد. (خداوند فرمود اى آدم فرشتگان را از اسماء و اسرار این موجودات با خبر کن !) (قال یا آدم انبئهم باسمائهم ).
(هنگامى که آدم آنها را از این اسماء آگاه ساخت خداوند فرمود به شما نگفتم که من از غیب آسمانها و زمین آگاهم ، و آنچه را که شما آشکار یا پنهان مى کنید مى دانم ) (فلما انباهم باسمائهم قال ا لم اقل لکم انى اعلم غیب السموات و الارض و اعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون ).
در اینجا فرشتگان در برابر معلومات وسیع و دانش فراوان این انسان سر تسلیم فرود آوردند، و بر آنها آشکار شد که لایق خلافت زمین تنها او است !.
جمله (ما کنتم تکتمون ) (آنچه را در درون مکتوم مى داشتید) اشاره به این است که فرشتگان چیزى جز آنچه را اظهار کردند در دل داشتند بعضى گفته اند این اشاره به آن حالت استکبار ابلیس است که آن روز در صف فرشتگان قرار داشت ، و مخاطب به خطاب آنان بود. او در درون خود تصمیم داشت که هرگز در برابر آدم خضوع نکند.
ولى این احتمال نیز وجود دارد که منظور این بوده که فرشتگان خود را واقعا شایسته تر از هر کس براى خلافت الهى در روى زمین مى دانستند، گر چه اشارهاى به این مطلب کردند ولى با صراحت آشکار ننمودند.
پاسخ به دو سؤ ال
در اینجا دو سؤ ال باقى مى ماند و آن اینکه خداوند چگونه این علوم را به آدم تعلیم نمود؟
وانگهى اگر این علوم را به فرشتگان نیز تعلیم مى نمود آنها نیز همین فضیلت آدم را پیدا مى کردند، این چه افتخارى براى آدم است که براى فرشتگان نیست ؟
در پاسخ باید به این نکته توجه داشت که تعلیم در اینجا جنبه تکوینى داشته یعنى خدا این آگاهى را در نهاد و سرشت آدم قرار داده بود و در مدت کوتاهى آن را بارور ساخت .
اطلاق کلمه (تعلیم ) در قرآن به (تعلیم تکوینى ) در جاى دیگر نیز آمده است ، در سوره رحمن آیه 4 مى خوانیم (علمه البیان ) خداوند بیان را به انسان آموخت ، روشن است که این تعلیم را خداوند در مکتب آفرینش به انسان داده و معنى آن همان استعداد و ویژگى فطرى است که در نهاد انسانها قرار داده تا
بتوانند سخن بگویند.
و در پاسخ سؤ ال دوم باید توجه داشت که ملائکه آفرینش خاصى داشتند که استعداد فراگیرى اینهمه علوم در آنها نبودآنها براى هدف دیگرى آفریده شده بودند، نه براى این هدف ، و بهمین دلیل فرشتگان بعد از این آزمایش ‍ واقعیت را دریافتند و پذیرفتند، ولى شاید خودشان در آغاز فکر مى کردند براى این هدف نیز آمادگى دارند، اما خداوند با آزمایش علم اسماء تفاوت استعداد آنها را با آدم روشن ساخت .
باز در اینجا سؤ ال دیگرى پیش مى آید که اگر منظور از علم اسماء علم اسرار آفرینش و فهم خواص همه موجودات است پس چرا ضمیر(هم ) در جمله (ثم عرضهم ) و (اسمائهم ) و کلمه (هؤ لاء) که معمولا همه اینها در افراد عاقل استعمال مى شود در این مورد به کار رفته است ؟
در پاسخ مى گوئیم :
چنین نیست که ضمیر هم و کلمه هؤ لاء منحصرا در افراد عاقل به کار برده شود بلکه گاهى در مجموعهاى از افراد عاقل و غیر عاقل و یا حتى در مجموعهاى از افراد غیر عاقل نیز استعمال مى شود چنانکه یوسف (علیه السلام ) درباره ستارگان و خورشید و ماه گفت (رایتهم لى ساجدین :) (من در خواب دیدم همه آنها براى من سجده مى کنند) (سوره یوسف آیه 4).

آیه و ترجمه


و اذ قلنا للملئکة اسجدوا لادم فسجدوا الا ابلیس ابى و استکبر و کان من الکفرین (34)
و قلنا یادم اسکن انت و زوجک الجنة و کلا منها رغدا حیث شئتما و لا تقربا هذه الشجرة فتکونا من الظلمین (35)
فازلهما الشیطن عنها فاخرجهما مما کانا فیه و قلنا اهبطوا بعضکم لبعض عدو و لکم فى الاءرض مستقر و متع الى حین (36)


ترجمه :

34- و هنگامى که به فرشتگان گفتیم براى آدم سجده و خضوع کنید، همگى سجده کردند جز شیطان که سر باز زد و تکبر ورزید (و به خاطر نافرمانى و تکبر) از کافران شد!
35- و گفتیم اى آدم تو با همسرت در بهشت سکونت کن ، و از (نعمتهاى ) آن گوارا هر چه مى خواهید بخورید (اما) نزدیک این درخت نشوید که از ستمگران خواهید شد!
36- پس شیطان موجب لغزش آنها شد، و آنانرا از آنچه در آن بودند (بهشت ) خارج ساخت ، و (در این هنگام ) به آنها گفتیم همگى (به زمین ) فرود آئید در حالى که بعضى دشمن دیگرى خواهید بود، و براى شما تا مدت معینى در زمین قرارگاه و وسیله بهره بردارى است .

تفسیر:
آدم در بهشت
قرآن در تعقیب بحثهاى گذشته پیرامون مقام و عظمت انسان به فصل دیگرى از این بحث پرداخته ، نخست چنین مى گوید: (بخاطر بیاورید هنگامى را که به فرشتگان گفتیم براى آدم سجده و خضوع کنید) (و اذ قلنا للملائکة اسجدوا لادم ).
(آنها همگى سجده کردند جز ابلیس که سر باز زد و تکبر ورزید) (فسجدوا الا ابلیس ابى و استکبر).
آرى او استکبار کرد و بخاطر همین استکبار و نافرمانى از کافران شد (و کان من الکافرین ).
گر چه در آغاز چنین به نظر مى آید که مساءله سجده بر آدم بعد از آزمایش فرشتگان و تعلیم اسماء بوده ، ولى دقت در آیات دیگر قرآن نشان مى دهد که این موضوع بلافاصله بعد از آفرینش انسان و تکامل خلقت او و قبل از آزمایش فرشتگان بوده است .
در سوره حجر آیه 29 مى خوانیم (فاذا سویته و نفخت فیه من روحى فقعوا له ساجدین ) (هنگامى که آفرینش ‍ آدم را نظام بخشیدم و از روح خودم (روح شایسته اى که مخلوق من بود) در آن دمیدم براى او سجده کنید).
همین معنى در سوره ص آیه 72 نیز آمده است .
گواه دیگر این موضوع این است که اگر دستور سجده بعد از روشن شدن مقام آدم بود چندان افتخارى براى ملائکه محسوب نمى شد، زیرا در آن هنگام مقام
آدم بر همه آشکار شده بود.
بهر حال آیه فوق سند زنده و گواه روشنى بر شرافت انسان و عظمت مقام او است که پس از تکمیل خلقتش ، تمام فرشتگان ماءمور مى شوند در برابر این آفرینش بزرگ سر تعظیم فرود آورند، به راستى کسى که لایق مقام خلافت الهى و نمایندگى او در زمین است و استعداد آن همه تکامل و پرورش فرزندان بلند مقامى همچون پیامبران به خصوص پیامبر اسلام و جانشینانش دارد شایسته هر نوع احترامى است .
ما در برابر انسانى که چند فرمول علمى را مى داند چه اندازه کرنش مى کنیم پس چگونه است حال نخستین انسان با آن معلومات سرشار از جهان هستى !.
نکته ها
1- چرا ابلیس مخالفت کرد ؟
مى دانیم (شیطان ) اسم جنس است شامل نخستین شیطان و همه شیطانها ولى (ابلیس ) اسم خاص است و اشاره به همان شیطانى است که اغواگر آدم شد، او طبق صریح آیات قرآن از جنس فرشتگان نبود، بلکه در صف آنها قرار داشت او از طائفه جن بود که مخلوق مادى است ، در سوره کهف آیه 50 مى خوانیم (فسجدوا الا ابلیس ‍ کان من الجن ): (همگى سجده کردند جز ابلیس که از طائفه جن بود).
انگیزه او در این مخالفت کبر و غرور و تعصب خاصى بود که بر فکر او چیره شد، او چنین مى پنداشت که از آدم برتر است ، و نمى بایست دستور سجده بر آدم بر او داده شود، بلکه او باید مسجود باشد و آدم بر او سجده کند، که شرح این معنى در ذیل آیه 12 سوره اعراف خواهد آمد.
و علت کفر او نیز همین بود که فرمان حکیمانه پروردگار را نادرست شمرد
نه تنها عملا عصیان کرد از نظر اعتقاد نیز معترض بود، و به این ترتیب خودبینى و خودخواهى ، محصول یک عمر ایمان و عبادت او را بر باد داد، و آتش به خرمن هستى او افکند، و کبر و غرور از این آثار بسیار دارد!.
تعبیر (کان من الکافرین ) نشان مى دهد که او قبل از این فرمان نیز حساب خود را از مسیر فرشتگان و اطاعت فرمان خدا جدا کرده بود و در سر فکر استکبار مى پروراند، و شاید به خود مى گفت اگر دستور خضوع و سجده به من داده شود قطعا اطاعت نخواهم کرد، ممکن است جمله ما کنتم تکتمون آنچه را کتمان مى کردید اشاره اى به این معنى باشد. در حدیثى که در تفسیر قمى از امام عسکرى (علیه السلام ) نقل شده نیز همین معنى آمده است .
2- آیا سجده براى خدا بود یا آدم ؟
شک نیست که (سجده ) به معنى پرستش براى خدا است ، چرا که در جهان هیچ معبودى جز خدا نیست ، و معنى توحید عبادت همین است که غیر از خدا را پرستش نکنیم .
بنابراین جاى تردید نخواهد بود که فرشتگان براى آدم سجده پرستش نکردند، بلکه سجده براى خدا بود ولى بخاطر آفرینش چنین موجود شگرفى ، و یا اینکه سجده براى آدم کردند اما سجده به معنى خضوع نه پرستش .
در کتاب عیون الاخبار از امام على بن موسى الرضا (علیهماالسلام ) چنین مى خوانیم : (کان سجودهم لله تعالى عبودیة ، و لادم اکراما و طاعة ، لکوننا فى صلبه )
(سجده فرشتگان پرستش خداوند از یک سو، و اکرام و احترام آدم از سوى دیگر بود، چرا که ما در صلب آدم بودیم )!.
بهر حال بعد از این ماجرا و ماجراى آزمایش فرشتگان به آدم دستور داده شد او و همسرش در بهشت سکنى گزیند، چنانکه قرآن مى گوید: به آدم گفتیم تو و همسرت در بهشت ساکن شوید و هر چه مى خواهید از نعمتهاى آن گوارا بخورید! (و قلنا یا آدم اسکن انت و زوجک الجنة و کلا منها رغدا حیث شئتما).
(ولى به این درخت مخصوص نزدیک نشوید که از ظالمان خواهید شد) (و لا تقربا هذه الشجرة فتکونا من الظالمین ).
از آیات قرآن استفاده مى شود که آدم براى زندگى در روى زمین ، همین زمین معمولى آفریده شده بود، ولى در آغاز خداوند او را ساکن بهشت که یکى از باغهاى سرسبز پر نعمت این جهان بود ساخت ، محیطى که در آن براى آدم هیچ گونه ناراحتى وجود نداشت .
شاید علت این جریان آن بوده که آدم با زندگى کردن روى زمین هیچگونه آشنائى نداشت ، و تحمل زحمتهاى آن بدون مقدمه براى او مشکل بود، و از چگونگى کردار و رفتار در زمین باید اطلاعات بیشترى پیدا کند، بنابراین مى بایست مدتى کوتاه تعلیمات لازم را در محیط بهشت ببیند و بداند زندگى روى زمین تواءم با برنامه ها و تکالیف و مسئولیتها است که انجام صحیح آنها باعث سعادت و تکامل و بقاى نعمت است ، و سرباز زدن از آن سبب رنج و ناراحتى .
و نیز بداند هر چند او آزاد آفریده شده ، اما این آزادى بطور مطلق و نامحدود نیست که هر چه خواست انجام دهد او مى بایست از پاره اى از اشیاء روى زمین چشم بپوشد.
و نیز لازم بود بداند چنان نیست که اگر خطا و لغزشى دامنگیرش شود
درهاى سعادت براى همى شه به روى او بسته مى شود، نه مى تواند بازگشت کند و پیمان به بندد که بر خلاف دستور خدا عملى انجام نخواهد داد تا دوباره به نعمتهاى الهى باز گردد.
او در این محیط مى بایست تا حدى پخته شود، دوست و دشمن خویش را بشناسد، چگونگى زندگى در زمین را یاد گیرد، آرى این خود یک سلسله تعلیمات لازم بود که مى بایست فرا گیرد، و با داشتن این آمادگى به روى زمین قدم بگذارد اینها مطالبى بود که هم آدم و هم فرزندان او در زندگى آینده خود به آن احتیاج داشتند، بنابراین شاید علت اینکه آدم در عین اینکه براى خلافت زمین آفریده شده بود مدتى در بهشت درنگ مى کند و دستورهائى به او داده مى شود جنبه تمرین و آموزش داشته باشد.
در اینجا (آدم ) خود را در برابر فرمان الهى درباره خوددارى از درخت ممنوع دید، ولى شیطان اغواگر که سوگند یاد کرده بود که دست از گمراه کردن آدم و فرزندانش بر ندارد به وسوسه گرى مشغول شد، و چنانکه از سایر آیات قرآن استفاده مى شود به آدم اطمینان داد که اگر از این درخت بخورد او و همسرش فرشتگانى خواهند شد و جاویدان در بهشت زندگى مى کنند، حتى قسم یاد کرد که من خیر خواه شما هستم (سوره اعراف آیه 20 و 21).
(سرانجام شیطان آن دو را به لغزش واداشت و از آنچه در آن بودند (بهشت ) بیرون کرد) (فازلهما الشیطان عنها فاخرجهما مما کانا فیه ).
آرى از بهشتى که کانون آرامش و آسایش و دور از درد و رنج بود بر اثر فریب شیطان اخراج شدند.
و چنانکه قرآن مى گوید: (ما به آنها دستور دادیم که به زمین فرود آئید در حالى که دشمن یکدیگر خواهید بود) آدم و حوا از یکسو و شیطان از سوى دیگر (و قلنا اهبطوا بعضکم لبعض عدو).
و براى شما تا مدت معینى در زمین قرارگاه و وسیله بهره بردارى است (و لکم فى الارض مستقر و متاع الى حین ).
اینجا بود که آدم متوجه شد راستى به خویشتن ستم کرده و از محیط آرام و پر نعمت بهشت بخاطر تسلیم شدن در برابر وسوسه هاى شیطان بیرون رانده شده و در محیط پر زحمت و مملو از مشقتى قرار خواهد گرفت ، درست است که آدم پیامبر بود و معصوم از گناه ولى چنانکه خواهیم گفت هر گاه ترک اولى از پیامبر سر زند خداوند نسبت به او سخت مى گیرد، همانند گناهى که از افراد عادى سر بزند و این جریمه سنگینى بود که آدم در برابر آن نافرمانى پرداخت .
نکته ها
1- بهشت آدم کدام بهشت بود؟
در پاسخ این پرسش باید به این نکته توجه داشت که گرچه بعضى آنرا بهشت موعود نیکان و پاکان مى دانند، ولى ظاهر این است که آن بهشت نبود. بلکه یکى از باغهاى پر نعمت و روح افزاى یکى از مناطق سر سبز زمین بوده است .
زیرا اولا بهشت موعود قیامت ، نعمت جاودانى است که در آیات بسیارى از قرآن به این جاودانگى بودنش اشاره شده ، و بیرون رفتن از آن ممکن نیست و ثانیا ابلیس آلوده و بى ایمان را در آن بهشت راهى نخواهد بود، نه وسوسه هاى شیطانى است و نه نافرمانى خدا.
ثالثا در روایاتى که از طرق اهل بیت (علیهمالسلام ) به ما رسیده این موضوع صریحا آمده است .
یکى از راویان حدیث مى گوید از امام صادق (علیه السلام ) راجع به بهشت آدم پرسیدم امام (علیه السلام ) در جواب فرمود: باغى از باغهاى دنیا بود که خورشید و ماه بر آن مى تابید، و اگر بهشت جاودان بود هرگز آدم از آن بیرون رانده نمى شد (جنة من جنات الدنیا یطلع فیها الشمس و القمر و لو کان من جنان الاخرة ما خرج منها ابدا).
و از اینجا روشن مى شود که منظور از هبوط و نزول آدم به زمین نزول مقامى است نه مکانى یعنى از مقام ارجمند خود و از آن بهشت سر سبز پائین آمد.
این احتمال نیز داده شده که این بهشت در یکى از کرات آسمانى بوده است هر چند بهشت جاویدان نبوده ، در بعضى از روایات اسلامى نیز اشاره به بودن این بهشت در آسمان شده است ولى ممکن است کلمه سماء (آسمان ) در این گونه روایات اشاره به مقام بالا باشد نه (مکان بالا).
ولى بهر حال شواهد فراوانى نشان مى دهد که این بهشت غیر از بهشت سراى دیگر است چرا که آن پایان سیر انسان است و این آغاز سیر او بود، این مقدمه اعمال و برنامه هاى او است و آن نتیجه اعمال و برنامه هایش .
2- گناه آدم چه بود ؟
روشن است آدم با آن مقامى که خدا در آیات گذشته براى او بیان کرد مقام والائى از نظر معرفت و تقوا داشت ، او نماینده خدا در زمین بود او معلم فرشتگان بود، او مسجود ملائکه بزرگ خدا گردید، این آدم با این امتیازات مسلما گناه نمى کند، بعلاوه مى دانیم او پیامبر بود و هر پیامبرى معصوم است .
لذا این سؤ ال مطرح مى شود آنچه از آدم سر زد چه بود.
در اینجا سه تفسیر وجود دارد که مکمل یکدیگرند:
1- آنچه آدم مرتکب شد ترک اولى و یا به عبارت دیگر گناه نسبى بود نه گناه مطلق .
گناه مطلق گناهانى است که از هر کس سر زند گناه است و درخور مجازات (مانند شرک و کفر و ظلم و تجاوز) و گناه نسبى آن است که گاه بعضى اعمال مباح و یا حتى مستحب درخور مقام افراد بزرگ نیست ، آنها باید از این اعمال چشم بپوشند، و به کار مهمتر پردازند، در غیر این صورت ترک اولى کرده اند، فى المثل نمازى را که ما مى خوانیم قسمتى از آن با حضور قلب و قسمتى بى حضور قلب مى گذرد درخور شاءن ما است ، این نماز هرگز درخور مقام شخصى همچون پیامبر و على (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) نیست ، او باید سراسر نمازش غرق در حضور در پیشگاه خدا باشد، و اگر غیر این کند حرامى مرتکب نشده اما ترک اولى کرده است .
آدم نیز سزاوار بود از آن درخت نخورد هر چند براى او ممنوع نبود بلکه مکروه بود.
2- نهى خداوند در اینجا نهى ارشادى است ، یعنى همانند دستور طبیب که مى گوید: فلان غذا را نخور که بیمار مى شوى خداوند نیز به آدم فرمود اگر از درخت ممنوع بخورى از بهشت بیرون خواهى رفت ، و به درد و رنج خواهى افتاد، بنابراین آدم مخالفت فرمان خدا نکرد، بلکه مخالفت نهى ارشادى کرد.
3- اساسا بهشت جاى تکلیف نبود بلکه دورانى بود براى آزمایش و آمادگى آدم براى آمدن در روى زمین و این نهى تنها جنبه آزمایشى داشت .
3- مقایسه معارف قرآن با تورات
طبق آیات فوق بزرگترین افتخار و نقطه قوت ، در وجود آدم ، که او را به عنوان یک برگزیده آفرینش مى توان معرفى نمود، و به همین دلیل مسجود فرشتگان شد همان آگاهى او از (علم الاسماء) و اطلاع از (حقائق و اسرار آفرینش و جهان هستى ) بود.
پیدا است آدم بخاطر این علوم آفریده شد، و فرزندان آدم اگر بخواهند تکامل پیدا کنند باید هر چه بیشتر از این علوم بهره گیرند، تکامل بیشتر هر کدام از آنها نسبت مستقیم با معلومات آنها از اسرار آفرینش دارد.
آرى قرآن با صراحت تمام عظمت مقام آدم را در اینها مى داند، ولى در تورات چنانکه مى خوانیم ، سر بیرون رانده شدن آدم از بهشت و گناه بزرگ او را توجه به علم و دانش و دانستن نیک و بد مى داند!.
در فصل دوم (سفر تکوین ) از تورات آمده است : (پس خداوند خدا، آدم را از خاک زمینى صورت داد و نسیم حیات را بر دماغش دمید، و آدم جان زنده شد.
و خداوند خدا، هر درخت خوشنما و بخوردن نیکو، از زمین رویانید، و هم درخت (حیات ) در وسط باغ و درخت دانستن نیک و بد را ... و خداوند خدا آدم را امر فرموده گفت که از تمامى درختان باغ مختارى که بخورى ، اما از درخت (دانستن نیک و بد) مخور چه در روز خوردنت از آن مستوجب مرگ مى شوى ! ...)
و در فصل سوم چنین آمده است :
(و آواز خداوند خدا را شنیدند که به هنگام نسیم روز در باغ مى خرامید و آدم و زنش خویشتن را از حضور خداوند خدا، در میان درختان باغ پنهان کردند)!!
و خداوند خدا آدم را آواز کرده ، وى را گفت که کجائى ؟
او دیگر جواب گفت که آواز تو را در باغ شنیدم و ترسیدم ، زیرا که برهنه ام !
به جهت آن پنهان شدم !
و خدا به او گفت که تو را که گفت که برهنه اى ؟ آیا از درختى که تو را امر کردم که نخورى خوردى ؟!.
و آدم گفت زنى که از براى بودن با من دادى او از آن درخت به من داد که خوردم ! ...
و خداوند خدا گفت که اینک آدم نظر به دانستن نیک و بد چون یکى از ما شده است ، پس حال مبادا که دست خود را دراز کرده و هم از (درخت حیات ) بگیرد و خورده دائما زنده ماند!
پس از آن سبب خداوند خدا او را از باغ عدن راند، تا آنکه در زمینى که از آن گرفته شده بود فلاحت نماید! ...)
همانطور که مشاهده فرمودید این افسانه زننده که در تورات کنونى به عنوان یک واقعیت تاریخى آمده است علت اصلى اخراج آدم را از بهشت ، و گناه بزرگ او را توجه به علم و دانش و دانستن نیک و بد مى داند.
و چنانچه آدم دست به شجره نیک و بد دراز نمى کرد تا ابد در جهل باقى مى ماند تا آنجا که حتى نداند برهنه بودن زشت و ناپسند است ، و براى همى شه در بهشت باقى مى ماند.

به این ترتیب مسلما آدم نباید از کار خود پشیمان شده باشد زیرا از دست دادن بهشتى که شرط بقاى در آن ندانستن نیک و بد است ، در برابر بدست آوردن علم و دانش تجارت پر سودى محسوب مى گردد، چرا آدم از این تجارت نگران و پشیمان باشد؟
بنابراین افسانه تورات درست در نقطه مقابل قرآن که ارزش مقام انسان و سر آفرینش او را در علم الاسماء معرفى کرده قرار دارد.
از این گذشته در افسانه مزبور مطالب زننده عجیبى درباره خداوند و یا
مخلوقات او دیده مى شود که هر یک از دیگرى حیرت انگیزتر است و آن عبارت است از:
1- نسبت دادن دروغ به خدا (چنانکه در جمله شماره 17 فصل دوم مى گوید: خداوند گفت از آن درخت نخورید که مى میرید در حالى که نمى مردند بلکه دانا مى شدند).
2- نسبت بخل به خداوند ( چنانکه در جمله 22 فصل سوم مى گوید: که خدا نمى خواست آدم و حوا از درخت علم و حیات بخورند و دانا شوند و زندگى جاویدان پیدا کنند ).
3- امکان وجود شریک براى خداوند (چنانکه در همان جمله مى گوید: آدم پس از خوردن از درخت نیک و بد همچون یکى از ما خدایان شده است ).
4- نسبت حسد به خداوند (چنانکه از همان جمله استفاده مى شود که خداوند بر این علم و دانشى که براى آدم پیدا شده بود رشک برد!).
5- نسبت جسم به خداوند (چنانکه از فصل سوم استفاده مى شود که خداوند به هنگام صبح در خیابانهاى بهشت مى خرامید)!
6- خداوند از حوادثى که در نزدیکى او مى گذرد بى خبر است ! (چنانکه در جمله 9 مى گوید صدا زد آدم کجائى و آنها در لابلاى درختان خود را از چشم خداوند پنهان کرده بودند).
(البته نباید فراموش کرد که این افسانه هاى دروغین از نخست در تورات نبوده و بعدا به آن افزوده شده است ).
4- مقصود از شیطان در قرآن چیست ؟
کلمه (شیطان ) از ماده (شطن ) گرفته شده ، و (شاطن ) به معنى (خبیث و پست ) آمده است و شیطان به موجود سرکش و متمرد اطلاق مى شود، اعم از انسان
و یا جن و یا جنبندگان دیگر، و به معنى روح شریر و دور از حق ، نیز آمده است ، که در حقیقت همه اینها به یک قدر مشترک بازگشت مى کنند.
باید دانست که (شیطان ) اسم عام (اسم جنس ) است ، در حالى که ابلیس اسم خاص (علم ) مى باشد، و به عبارت دیگر شیطان به هر موجود موذى و منحرف کننده و طاغى و سرکش ، خواه انسانى یا غیر انسانى مى گویند، و ابلیس نام آن شیطان است که آدم را فریب داد و اکنون هم با لشکر و جنود خود در کمین آدمیان است .
از موارد استعمال این کلمه در قرآن نیز بر مى آید که شیطان به موجود موذى و مضر گفته مى شود، موجودى که از راه راست بر کنار بوده و در صدد آزار دیگران است ، موجودى که سعى مى کند ایجاد دودستگى نماید، و اختلاف و فساد به راه اندازد، چنانکه مى خوانیم :
(انما یرید الشیطان ان یوقع بینکم العداوة و البغضاء، ..)
(شیطان مى خواهد بین شما دشمنى و بغض و کینه ایجاد کند .... ).
با توجه به اینکه کلمه یرید فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد حاکى از این معنى است که این اراده ، اراده همى شگى شیطان است .
و از طرفى مى بینیم که در قرآن نیز شیطان به موجود خاصى اطلاق نشده ، بلکه حتى به انسانهاى شرور و مفسد نیز اطلاق گردیده است . آنجا که مى خوانیم : (و کذلک جعلنا لکل نبى عدوا شیاطین الانس و الجن ) (بدینگونه ما براى هر پیامبرى دشمنى از شیطانهاى انسانى و یا جن قرار دادیم ).
و اینکه به ابلیس هم شیطان اطلاق شده بخاطر فساد و شرارتى است که در او وجود دارد.
علاوه بر اینها گاهى کلمه شیطان بر (میکروبها) نیز اطلاق شده :
به عنوان نمونه امیر مؤ منان (علیه السلام ) مى فرماید، (لا تشربوا الماء من ثلمة الاناء و لا من عروته ، فان الشیطان یقعد على العروة و الثلمة ): (از قسمت شکسته و طرف دستگیره ظرف ، آب نخورید، زیرا شیطان بر روى دستگیره و قسمت شکسته شده ظرف مى نشیند).
و نیز امام صادق (علیه السلام ) مى فرماید: (و لا یشرب من اذن الکوز، و لا من کسره ان کان فیه فانه مشرب الشیاطین ) از دستگیره و قسمت شکسته کوزه آب مخورید که جایگاه آشامیدن شیطانها است .
از قول پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) مى خوانیم : (موهاى شارب (سبیل ) خویش را بلند مگذارید، زیرا شیطان آنرا محیط امن براى زندگى خویش قرار مى دهد و در آنجا پنهان مى گردد)!
به این ترتیب روشن شد که یکى از معانى شیطان میکروبهاى زیانبخش و مضر است .
ولى بدیهى است منظور این نیست که : شیطان در همه جا به این معنى باشد، بلکه منظور این است که شیطان معانى مختلفى دارد، که یکى از مصداقهاى روشن آن ابلیس و لشکریان و اعوان او است : و مصداق دیگر آن انسانهاى مفسد و منحرف کننده ، و احیانا در پاره اى از موارد به معنى میکروبهاى موذى آمده است (دقت کنید).
5- خدا چرا شیطان را آفرید؟ بسیارى مى پرسند شیطان که موجود اغواگرى است اصلاچرا آفریده شد و فلسفه وجود او چیست ؟! در پاسخ مى گوئیم :
اولا: خداوند شیطان را، شیطان نیافرید، به این دلیل که سالها همنشین
فرشتگان و بر فطرت پاک بود، ولى بعد از آزادى خود سوء استفاده کرد و بناى طغیان و سرکشى گذارد، پس او در آغاز پاک آفریده شد و انحرافش بر اثر خواست خودش بود.
ثانیا: از نظر سازمان آفرینش وجود شیطان براى افراد با ایمان و آنها که مى خواهند راه حق را بپویند زیانبخش ‍ نیست ، بلکه وسیله پیشرفت و تکامل آنها است ، چه اینکه پیشرفت و ترقى و تکامل ، همواره در میان تضادها صورت مى گیرد.
به عبارت روشنتر: انسان تا در برابر دشمن نیرومندى قرار نگیرد هرگز نیروها و نبوغ خود را بسیج نمى کند و بکار نمى اندازد، همین وجود دشمن نیرومند سبب تحرک و جنبش هر چه بیشتر انسان و در نتیجه ترقى و تکامل او مى شود.
یکى از فلاسفه بزرگ تاریخ معاصر (تواین بى ) مى گوید: (هیچ تمدن درخشانى در جهان پیدا نشد، مگر این که ، ملتى مورد هجوم یک نیروى خارجى قرار گرفت و بر اثر این تهاجم نبوغ و استعداد خود را بکار انداخت و آنچنان تمدن درخشانى را پى ریزى کرد).

آیه و ترجمه


فتلقى ءادم من ربه کلمت فتاب علیه انه هو التواب الرحیم (37)
قلنا اهبطوا منها جمیعا فاما یاتینکم منى هدى فمن تبع هداى فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون (38)
و الذین کفروا و کذبوا بایتنا اولئک اصحب النار هم فیها خلدون (39)


ترجمه :

37- سپس آدم از پروردگار خود کلماتى دریافت داشت (و با آنها توبه کرد) و خداوند توبه او را پذیرفت ، خداوند تواب و رحیم است .
38- گفتیم همگى از آن (به زمین ) فرود آئید هرگاه هدایتى از طرف من براى شما آمد کسانى که از آن پیروى کنند نه ترسى بر آنهاست و نه غمگین مى شوند.
39- و کسانى که کافر شوند و آیات ما را تکذیب کنند اهل دوزخند و همى شه در آن خواهند بود

تفسیر:
بازگشت آدم به سوى خدا
بعد از ماجراى وسوسه ابلیس و دستور خروج آدم از بهشت ، آدم متوجه شد راستى به خویشتن ستم کرده ، و از آن محیط آرام و پرنعمت ، بر اثر فریب شیطان بیرون رانده شده ، و در محیط پرزحمت و مشقت بار زمین قرار خواهد گرفت ، در اینجا آدم به فکر جبران خطاى خویش افتاد و با تمام جان و دل متوجه پروردگار شد، توجهى آمیخته با کوهى از ندامت و حسرت
لطف خدا نیز در این موقع به یارى او شتافت و چنانکه قرآن در آیات فوق مى گوید: (آدم از پروردگار خود کلماتى دریافت داشت ، سخنانى مؤ ثر و دگرگون کننده ، و با آن توبه کرد و خدا نیز توبه او را پذیرفت ) (فتلقى آدم من ربه کلمات فتاب علیه ).
چرا که او تواب و رحیم است . (انه هو التواب الرحیم )
(توبه ) در اصل به معنى بازگشت است ، و در لسان قرآن به معنى بازگشت از گناه مى آید، این در صورتى است که به شخص گنهکار نسبت داده شود، ولى گاه این کلمه به خدا نسبت داده مى شود، در آنجا به معنى بازگشت به رحمت است ، یعنى رحمتى را که به خاطر ارتکاب گناه از بنده سلب کرده بود بعد از بازگشت او به خط اطاعت و بندگى به او باز مى گرداند، و به همین جهت در مورد خدا تعبیر به تواب (بسیار بازگشت کننده به رحمت ) مى شود.
و به تعبیر دیگر توبه لفظى است مشترک ، میان خدا و بندگان ، هنگامى که بندگان به آن توصیف شوند مفهومش این است که به سوى خدا بازگشته اند زیرا هر گنهکارى در حقیقت از پروردگارش فرار کرده ، هنگامى که توبه مى کند به سوى او باز مى گردد.
خداوند نیز در حالت عصیان بندگان گوئى از آنها روى گردان مى شود، هنگامى که خداوند به توبه توصیف مى شود، مفهومش این است که نظر لطف و رحمت و محبتش را به آنها باز مى گرداند.
درست است که آدم در حقیقت کار حرامى انجام نداده بود، ولى همین ترک
اولى نسبت به او عصیان محسوب مى شد، او به سرعت متوجه وضع خود شد و به سوى پروردگارش ‍ بازگشت .
در اینکه منظور از (کلمات ) چه بوده در پایان این بحث سخن خواهیم گفت .
به هر حال آنچه نمى بایست بشود یا مى بایست بشود شد، و با اینکه توبه آدم پذیرفته گردید، ولى اثر وضعى کار او که هبوط به زمین بود تغییر نیافت ، و چنانکه آیات فوق مى گوید: (ما به آنها گفتیم : همگى (آدم و حوا) به زمین فرود آئید، هر گاه از جانب ما هدایتى براى شما آید کسانى که از آن پیروى کنند، نه ترسى دارند و نه اندوهگین خواهند شد) (قلنا اهبطوا منها جمیعا فاما یاتینکم منى هدى فمن تبع هداى فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون ).
(ولى آنان که کافر شوند و آیات ما را تکذیب کنند براى همى شه در آتش دوزخ خواهند ماند (والذین کفروا و کذبوا بایاتنا اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون ).
نکته ها
1- کلماتى که خدا بر آدم القا کرد چه بود؟
در اینکه (کلمات ) و سخنانى را که خدا براى توبه به آدم تعلیم داد چه سخنانى بوده است در میان مفسران گفتگو است .
معروف این است که همان جملات سوره اعراف آیه 23 مى باشد: قالا ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین ): (گفتند: خداوندا ما بر خود ستم کردیم ، اگر تو ما را نبخشى و بر ما رحم نکنى از زیانکاران
خواهیم بود).
بعضى گفته اند منظور از کلمات ، این دعا و نیایش بوده است :
اللهم لا اله الا انت سبحانک و بحمدک رب انى ظلمت نفسى فاغفر لى انک خیر الغافرین .
اللهم لا اله الا انت سبحانک و بحمدک رب انى ظلمت نفسى فارحمنى انک خیر الراحمین .
اللهم لا اله الا انت سبحانک و بحمدک رب انى ظلمت نفسى فتب على انک انت التو الرحیم .
پروردگارا! معبودى جز تو نیست ، پاک و منزهى ، تو را ستایش مى کنم ، من به خود ستم کردم مرا ببخش که بهترین بخشندگانى .
خداوندا! معبودى جز تو نیست ، پاک و منزهى ، تو را ستایش مى کنم ، من به خود ستم کردم بر من رحم کن که بهترین رحم کنندگانى .
بارالها! معبودى جز تو نیست ، پاک و منزهى ، تو را حمد مى گویم ، من به خویش ستم کردم رحمتت را شامل حال من کن و توبه ام را بپذیر که تو تواب و رحیمى ).
این موضوع در روایتى از امام باقر (علیه السلام ) نقل شده است .
نظیر همین تعبیرات در آیات دیگر قرآن در مورد یونس (علیه السلام ) و موسى (علیه السلام ) مى خوانیم ، یونس به هنگام درخواست بخشش از خدا مى گوید: سبحانک انى کنت من الظالمین (خداوندا منزهى من از کسانى هستم که به خود ستم کرده ام ).
درباره حضرت موسى (علیه السلام ) مى خوانیم : قال رب انى ظلمت نفسى فاغفر لى فغفر له : (گفت : پروردگارا من به خود ستم کردم مرا ببخش و خدا او را بخشید).
در روایات متعددى که از طرق اهل بیت (علیهمالسلام ) وارد شده است مى خوانیم : که مقصود از کلمات تعلیم اسماء بهترین مخلوق خدا یعنى محمد و على و فاطمه و حسن و حسین (علیهماالسلام ) بوده است ، و آدم با توسل به این کلمات از درگاه خداوند تقاضاى بخشش نمود و خدا او را بخشید.
این تفسیرهاى سه گانه هیچگونه منافاتى با هم ندارد، چرا که ممکن است مجموع این کلمات به آدم ، تعلیم شده باشد تا با توجه به حقیقت و عمق باطن آنها انقلاب روحى تمام عیار، براى او حاصل گردیده و خدا او را مشمول لطف و هدایتش قرار دهد.
2- چرا جمله اهبطوا تکرار شده است ؟
در آیات مورد بحث ، و آیات پیش از آن خواندیم که قبل از توبه و بعد از توبه به آدم و همسرش حوا خطاب شده به زمین فرود آئید، در اینکه این تکرار براى تاءکید است یا اشاره به دو مطلب دیگر در میان مفسران گفتگو است ، ولى ظاهر این است که جمله دوم اشاره به این واقعیت باشد که آدم گمان نکند با پذیرش توبه او هبوط به زمین منتفى شده است ، بلکه او این راه را باید برود! یا به این جهت که از اول براى این هدف آفریده شده بود، و یا به خاطر اینکه این هبوط اثر وضعى عمل او بوده است ، این اثر وضعى با توبه دگرگون نمى شود.
3- مخاطب در اهبطوا کیست ؟
(اهبطوا) به صیغه جمع آمده است در حالى که آدم و حوا که مخاطب اصلى این سخن بودند دو نفر بیشتر نبودند و باید صیغه تثنیه آورده شود، اما به خاطر اینکه هبوط آدم و حوا به زمین نتیجه اش این بود که فرزندان و نسلهاى آنها نیز در زمین ساکن خواهند شد، به صورت صیغه جمع آمده است .

آیه و ترجمه


یابنى اسرائیل اذکروا نعمتى التى انعمت علیکم و اوفوا بعهدى اوف بعهدکم و ایى فارهبون (40)


ترجمه :

40- اى فرزندان اسرائیل نعمتهائى را که به شما ارزانى داشتم به خاطر بیاورید، و به پیمانى که با من بسته اید وفا کنید، تا من نیز به پیمان شما وفا کنم ، (و در راه انجام وظیفه و عمل به پیمانها) تنها از من بترسید.

تفسیر:
یاد نعمت هاى خدا
داستان خلافت آدم در زمین و بزرگداشت او از سوى فرشتگان ، و سپس فراموش کردن پیمان الهى و خارج شدن او از بهشت و همچنین توبه او را در آیات گذشته شنیدیم ، و از این ماجرا این اصل اساسى روشن شد که در این جهان ، همواره دو نیروى مختلف حق و باطل در برابر هم قرار دارند و مشغول مبارزه اند، آنکس که تابع شیطان شود، راه باطل را انتخاب کند، سرانجامش دور شدن از بهشت و سعادت و گرفتارى در رنج و درد است ، و به دنبال آن پشیمانى .
به عکس ، آنها که خط فرمان پروردگار را بدون اعتنا به وسوسه هاى شیاطین و باطلگرایان ادامه دهند، پاک و آسوده از درد و رنج خواهند زیست .
و از آنجا که داستان نجات بنى اسرائیل از چنگال فرعونیان و خلافت آنها در زمین ، سپس فراموش کردن پیمان الهى و گرفتار شدن آنها در چنگال رنج و بدبختى ، شباهت زیادى به داستان آدم دارد، بلکه فرعى از آن اصل کلى محسوب مى شود خداوند در آیه مورد بحث و ده ها آیه بعد از آن ، فرازهاى مختلفى از زندگى بنى اسرائیل و سرنوشت آنها را بیان مى کند، تا آن درس تربیتى که با ذکر سرنوشت آدم ، آغاز شد در این مباحث تکمیل گردد.
روى سخن را به بنى اسرائیل کرده چنین مى گوید: اى بنى اسرائیل به خاطر بیاورید نعمتهاى مرا که به شما بخشیدم ، و به عهد من وفا کنید تا من نیز به عهد شما وفا کنم ، و تنها از من بترسید (یا بنى اسرائیل اذکروا نعمتى التى انعمت علیکم و اوفوا بعهدى اوف بعهدکم و ایاى فارهبون )
در حقیقت این سه دستور (یادآورى نعمتهاى بزرگ خدا، وفاى به عهد پروردگار، و ترس از نافرمانى او) اساس ‍ تمام برنامه هاى الهى را تشکیل مى دهد.
یاد نعمتهاى او انسان را به معرفت او دعوت مى کند، و حس شکرگزارى را در انسان بر مى انگیزد، سپس توجه به این نکته که این نعمتها بى قید و شرط نیست و در کنار آن خدا عهد و پیمانى گرفته ، انسان را متوجه تکالیف و مسئولیتهایش مى کند، و بعد از آن نترسیدن از هیچکس و هیچ مقام در راه انجام وظیفه سبب مى شود که انسان همه موانع را در این راه از پیش پاى خود بر دارد و به مسئولیتها و تعهدهایش وفا کند، چرا که یکى از موانع مهم این راه ترسهاى بى دلیل از این و آن است ، به خصوص در مورد بنى اسرائیل ، که سالها زیر سیطره فرعونیان قرار داشتند و ترس جزء بافت وجود آنها شده بود.
نکته ها
1- یهود در مدینه
جالب اینکه طبق تصریح بعضى از مورخان قرآن ، سوره بقره نخستین سوره اى است که در مدینه نازل شد، و قسمت مهمى از آن درباره یهود بحث مى کند، زیرا یهود در آنجا معروفترین جمعیت پیروان اهل کتاب بودند، و قبل از ظهور پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) طبق کتب مذهبى خود انتظار چنین ظهورى را داشتند و دیگران را به آن بشارت مى دادند، از نظر اقتصادى نیز وضع آنها بسیار خوب بود، و روى هم رفته ، نفوذ عمیقى در مدینه داشتند.
اما با ظهور اسلام ، اسلامى که راه هاى منافع نامشروع آنها را مى بست و جلو
انحرافات و خودکامگیهاى آنهاى را مى گرفت ، نه تنها غالبا دعوت اسلام را نپذیرفتند، بلکه در آشکار و نهان بر ضد اسلام قیام کردند، همان مبارزه اى که هنوز هم بعد از چهارده قرن ادامه دارد.
آیه فوق و آیات بعد نازل شد و آنها را زیر شدیدترین رگبار سرزنشهاى خود گرفت ، و آنچنان با ذکر دقیق قسمتهاى حساس تاریخشان آنها را تکان داد که هر کس کمترین روح حقجوئى داشت بیدار گشت به سوى اسلام آمد، بعلاوه درس آموزندهاى بود براى همه مسلمانها.
در آیات آینده به خواست خدا فرازهائى از قبیل نجاتشان از چنگال فرعون ، شکافتن دریا و غرق شدن فرعونیان ، میعادگاه موسى در کوه طور، گوساله پرستى بنى اسرائیل در غیبت موسى ، دستور توبه خونین و نازل شدن نعمتهاى ویژه خدا بر آنها، و مانند آن خواهیم خواند که هر کدام درس یا درسهاى آموزندهاى در بر دارد.
2- دوازده پیمان خدا با یهود چه بود؟
آن گونه که از آیات قرآن استفاده این پیمان همانپرستش خداوند یگانه ، نیکى به پدر و مادر، بستگان ، یتیمان ، و مستمندان ، وخوشرفتارى با مردم ، بر پاداشتن نماز، اداى زکات ، دورى از اذیت و آزار، و خونریزىبوده است .
شاهد این سخن آیه 83 و 84 همین سوره است :
و اذا اخذنا میثاق بنى اسرائیل لا تعبدون الا الله و بالوالدین احسانا و ذى القربى و الیتامى و المساکین و قولوا للن حسنا و اقیموا الصلوة و آتوا الزکوة ... و اذ اخذنا میثاقکم لا تسفکون دمائکم و لا تخرجون انفسکم من دیارکم اقررتم و انتم تشهدون .
در حقیقت این دو آیه اشاره به ده پیمان مختلف است که خدا از یهود گرفته
بود، و با ضمیمه کردن آیه 12 سوره مائده (و لقد اخذ الله میثاق بنى اسرائیل ... و قال الله انى معکم لان اقمتم الصلوة و آتیتم الزکاة و آمنتم برسلى و عزرتموهم ...) که دو پیمان دیگر دائر به ایمان به انبیاء و تقویت آنان از آن استفاده مى شود، روشن مى گردد که آنها در برابر آن نعمتهاى بزرگ الهى و تعهدهاى فراوانى کرده بودند و به آنها وعده داده شده بود که اگر به اینها وفادار بمانید در باغهائى از بهشت جاى خواهید گرفت که نهرها از زیر قصرها و درختانش جارى است (لادخلنکم جنات تجرى من تحتها الانهار) اما متاءسفانه آنها سر انجام همه این پیمانها را زیر پا گذاردند که هنوز هم به پیمان شکنى خویش ادامه مى دهند، در نتیجه پراکنده و دربدر شدند و تا این پیمانشکنیها ادامه دارد، این وضع نیز ادامه خواهد یافت ، و اگر مى بینیم چند روزى در پناه دیگران سر و صدائى دارند هرگز دلیل بر پیروزیشان نیست ، و ما به خوبى مى بینیم روزى را که فرزندان غیور اسلام ، دور از گرایشهاى نژادى و قومى تنها در سایه قرآن بپاخیزند و به این سر و صداها خاتمه دهند.
4- خدا نیز به عهدش وفا مى کند نعمتهاى خدا هیچگاه بى قید و شرط نیست ، در کنار هرنعمتى مسئولیتى قرار دارد و شرطى نهفته است .
در روایتى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم که منظور از (اوف بعهدکم ) این است که من به عهد خودم وفا خواهم کرد و شما را به بهشت خواهم برد.
و اگر در قسمتى از این حدیث ایمان به ولایت على (علیه السلام ) بخشى از این پیمان ذکر شده جاى تعجب نیست ، زیرا یکى از مواد پیمان بنى اسرائیل قبول رسالت پیامبران الهى و تقویت آنها بود، و مى دانیم قبول جانشینان آنها نیز دنباله همان مساءله رهبرى و ولایت است که در هر زمان متناسب با آن عصر باید تحقق یابد،
در زمان موسى عهده دار این منصب او بود و در عصر پیامبر، پیامبر و در زمانهاى بعد على (علیه السلام ).
ضمنا جمله (ایاى فارهبون ) (تنها از مجازات من بترسید) تاءکیدى است بر این مطلب که در راه وفاى به عهدهاى الهى و اطاعت فرمانش از هیچ چیز و هیچکس نباید ترس و وحشت داشت ، این انحصار را از کلمه (ایاى ) که مقدم بر جمله (فارهبون ) است استفاده مى کنیم .
5- چرا یهودیان را بنى اسرائیل مى گویند ؟
(اسرائیل ) یکى از نامهاى یعقوب ، پدر یوسف مى باشد، در علت نامگذارى یعقوب به این نام مورخان غیر مسلمان مطالبى گفته اند که با خرافات آمیخته است .
چنانکه (قاموس کتاب مقدس ) مى نویسد: (اسرائیل به معنى کسى است که بر خدا مظفر گشت )! وى اضافه مى کند که این کلمه لقب یعقوب بن اسحاق است که در هنگام مصارعه (کشتى گرفتن ) با فرشته خدا به آن ملقب گردید)!
همین نویسنده در ذیل کلمه (یعقوب )مى نویسد: ثبات و استقامت و ایمان خود را ظاهر ساخت ، در این حال خداوند اسم وى را تغییر داده اسرائیل نامید، و وعده داد که پدر جمهور طوائف خواهد شد ... و ... بالاخره در کمال پیرى درگذشت ، و مثل یکى از سلاطین دنیا مدفون گشت ! و اسم یعقوب و اسرائیل بر تمام قومش اطلاق مى شود).
همچنین او در ذیل کلمه (اسرائیل ) مى نویسد: (و این اسم را موارد بسیار است چنانکه گاهى قصد از نسل اسرائیل و نسل یعقوب است .)
ولى دانشمندان ما مانند مفسر معروف طبرسى در (مجمع البیان ) دراین باره
چنین مى نویسد: (اسرائیل همان یعقوب فرزند اسحاق پسر ابراهیم (علیهماالسلام ) است ) ... او مى گوید، (اسر) به معنى (عبد) وئیل (به معنى الله ) است ، و این کلمه مجموعا معنى عبدالله را مى بخشد.
بدیهى است داستان کشتى گرفتن اسرائیل با فرشته خداوند و یا با خود خداوند که در تورات تحریف یافته کنونى دیده مى شود یک داستان ساختگى و کودکانه است که از شاءن یک کتاب آسمانى به کلى دور است و این خود یکى از مدارک تحریف تورات کنونى است .

 


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت