تفسیرنمونه سوره بقره (قسمت1)
سوره بقرة


این سوره در ((مدینه )) نازل شده ، و 286 آیه است
محتواى سوره بقره
این سوره که طولانى ترین سوره هاى قرآن مجید است مسلما یکجا نازل نشده ، بلکه در فواصل مختلف ، و به مناسبتهاى نیازهاى گوناگون جامعه اسلامى ، در مدینه نازل گردیده است .
ولى با این حال جامعیت آن از نظر اصول اعتقادى اسلام و بسیارى از مسائل عملى (عبادى اجتماعى ، سیاسى و اقتصادى ) قابل انکار نیست .
چه اینکه در این سوره :
1- بحثهائى پیرامون توحید و شناسائى خدا مخصوصا از طریق مطالعه اسرار آفرینش آمده است .
2- بحثهائى در زمینه معاد و زندگى پس از مرگ ، مخصوصا مثالهاى حسى آن مانند داستان ابراهیم و زنده شدن مرغها و داستان عزیز.
3- بحثهائى در زمینه اعجاز قرآن و اهمیت این کتاب آسمانى .
4- بحثهائى بسیار مفصل و طولانى درباره یهود و منافقان و موضعگیریهاى خاص آنها در برابر اسلام و قرآن ، و انواع کارشکنیهاى آنان در این رابطه .
5- بحثهائى در زمینه تاریخ پیامبران بزرگ مخصوصا ابراهیم (علیه السلام ) و موسى (علیه السلام ).
6- بحثهائى در زمینه احکام مختلف اسلامى از جمله نماز، روزه ، جهاد در راه خدا، حج و تغییر قبله ، ازدواج و طلاق ، احکام تجارت و دین ، و قسمت مهمى از احکام ربا و مخصوصا بحثهاى فراوانى در زمینه انفاق در راه خدا، و همچنین مساءله قصاص و تحریم قسمتى از گوشتهاى حرام و قمار و شراب و بخشى از احکام وصیت و مانند آن .
و اما نامگذارى این سوره به البقره به خاطر داستانى است در مورد گاو بنى اسرائیل که شرح آن در آیات 67 تا 73 به خواست خدا خواهد آمد.
فضیلت سوره بقره
در فضیلت این سوره روایات پر اهمیتى در منابع اسلامى نقل شده است :
از جمله مرحوم طبرسى در مجمع البیان از پیامبر اکرم (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) چنین نقل مى کند که پرسیدند: اى سوره القرآن افضل ؟ قال : البقرة ، قیل اى آیة البقرة افضل ؟ قال آیة الکرسى :(کدامیک از سوره هاى قرآن از همه برتر است ؟ فرمود: سوره بقره ، عرض کردند کدام آیه از آیات سوره بقره افضل است ؟ فرمود: آیة الکرسى ).
افضلیت این سوره ظاهرا به خاطر جامعیت آنست ، و افضل بودن آیة الکرسى به خاطر محتواى توحیدى خاص آن مى باشد که به خواست خدا در تفسیر آن خواهد آمد.
و این منافات ندارد که بعضى از سوره هاى دیگر قرآن از جهات دیگرى برترى داشته باشند، چرا که از دیدگاه هاى مختلف به آنها نظر شده است .
و نیز از امام على بن الحسین (علیهماالسلام ) از پیامبر اکرم (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) چنین نقل شده است که فرمود کسى که چهار آیه از آغاز سوره بقره و آیة الکرسى و دو آیه بعد از آن و سه آیه از آخر آن را بخواند هرگز در جان و مال خود ناخوش آیندى نخواهد دید، و شیطان به او نزدیک نمى شود، و قرآن را فراموش نخواهد کرد.
در اینجا لازم مى دانیم که این حقیقت مهم را تکرار کنیم ، که ثوابها و فضیلتها و پاداشهاى مهمى که براى تلاوت قرآن یا سوره ها و آیات خاصى نقل
شده هرگز مفهومش این نیست که انسان آنها را به صورت اوراد بخواند و تنها به گردش زبان قناعت کند.
بلکه خواندن قرآن براى فهمیدن ، و فهمیدن براى اندیشیدن ، و اندیشیدن براى عمل است .
اتفاقا هر فضیلتى درباره سورهاى یا آیه اى ذکر شده تناسب بسیار زیادى با محتواى آن سوره یا آیه دارد.
مثلا در فضیلت سوره نور چنین مى خوانیم که هر کس بر آن مداومت کند خداوند او و فرزندانش را از آلودگى به زنا حفظ مى کند .
این به خاطر آنست که محتواى سوره نور دستورات مهمى در زمینه مبارزه با انحرافات جنسى دارد: دستور به تسریع ازدواج افراد مجرد دستور به حجاب ، دستور به ترک چشم چرانى و نگاه هاى هوس آلود، دستور به ترک شایعه پراکنى و نسبتهاى ناروا، و بالاخره دستور به اجراى حد شرعى درباره زنان و مردان زناکار.
بدیهى است اگر محتواى این سوره در جامعه یا خانوادهاى پیاده شود آلودگى به زنا نخواهد بود.
همچنین آیاتى از سوره بقره که در بالا اشاره شد و اتفاقا همه در زمینه توحید و ایمان به غیب ، و خداشناسى و پرهیز از وسوسه هاى شیطانى است ، اگر کسى بخواند و محتواى آنرا در عمق جانش پیاده کند، مسلما آن فضائل را خواهد داشت .
درست است که خواندن قرآن به هر حال ثواب دارد، ولى ثواب اصلى و اساس و آثار سازنده هنگامى خواهد بود که مقدمهاى براى اندیشه و عمل باشد.

آیه و ترجمه


بسم الله الرحمن الرحیم
الم (1)
ذلک الکتب لا ریب فیه هدى للمتقین(2)


ترجمه :

بنام خداوند بخشنده مهربان
1- الم
2- این کتاب با عظمتى است که شک در آن راه ندارد، و مایه هدایت پرهیزکاران است .

تفسیر:
تحقیق درباره حروف مقطعه قرآن
در آغاز بیست و نه سوره از سوره هاى قرآن با حروف مقطعه برخورد مى کنیم و چنانکه از نامش پیدا است این حروف حروفى بریده از هم به نظر مى رسد، و کلمه مفهومى را ظاهرا نمى سازد.
حروف مقطعه قرآن همى شه جزء کلمات اسرار آمیز قرآن محسوب مى شده ، و مفسران براى آن تفسیرهاى متعددى ذکر کرده اند، و با گذشت زمان و تحقیقات جدید دانشمندان تفسیرهاى تازهاى براى آن پیدا مى شود.
جالب اینکه در هیچیک از تواریخ ندیدهایم که عرب جاهلى و مشرکان وجود
حروف مقطعه را در آغاز بسیارى از سوره هاى قرآن بر پیغمبر (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) خرده بگیرند، و آن را وسیله اى براى استهزاء و سخریه قرار دهند، و این خود مى رساند که گویا آنها نیز از اسرار وجود حروف مقطعه کاملا بیخبر نبوده اند.
به هر حال از میان این تفاسیر چند تفسیر است که از همه مهمتر و معتبرتر به نظر مى رسد، و هماهنگ با آخرین تحقیقاتى است که در این زمینه به عمل آمده ، و ما این چند تفسیر را به تدریج در آغاز این سوره ، و سوره آل عمران ، و سوره اعراف به خواست خدا بیان خواهیم کرد، اکنون به مهمترین آنها در اینجا مى پردازیم :
این حروف اشاره به این است که این کتاب آسمانى با آن عظمت و اهمیتى که تمام سخنوران عرب و غیر عرب را متحیر ساخته و دانشمندان را از معارضه با آن عاجز نموده است ، از نمونه همین حروفى است که در اختیار همگان قرار دارد در عین اینکه قرآن از همان حروف الف باء و کلمات معمولى ترکیب یافته ، به قدرى کلمات آن موزون است و معانى بزرگى در بر دارد، که در اعماق دل و جان انسان نفوذ مى کند، روح را مملو از اعجاب و تحسین مى سازد، و افکار و عقول را در برابر خود وادار به تعظیم مى نماید، جمله بندیهاى مرتب و کلمات آن در بلندترین پایه قرار گرفته و معانى بلند را در قالب زیباترین الفاظ مى ریزدکه همانند و نظیر ندارد.
فصاحت و بلاغت قرآن بر کسى پوشیده نیست ، این گفته صرف ادعا نمى باشد زیرا آفریدگار جهان همان کسى که این کتاب را بر پیامبر نازل کرده همه انسانها را دعوت به مقابله به مثل نموده است و از آنها خواسته که همانند آن ، یا لااقل یک سوره مثل آنرا بیاورند، او دعوت نموده است که عموم جهانیان (جن و انس ) با همکارى و هم فکرى اگر مى توانند مانند آنرا بیاورند اما همه عاجز و ناتوان ماندند، و این نشان مى دهد که مولود فکر آدمى نیست .
درست همانطور که خداوند بزرگ از خاک ، موجوداتى همچون انسان با آن ساختمان شگفت انگیز، و انواع پرندهگان زیبا، و جانداران متنوع ، و گیاهان و گلهاى رنگارنگ ، مى آفریند و ما از آن کاسه و کوزه و مانند آن مى سازیم ، همچنین خداوند از حروف الفبا و کلمات معمولى ، مطالب و معانى بلند را در قالب الفاظ زیبا و کلمات موزون ریخته و اسلوب خاصى در آن بکار برده که همه انگشت حیرت به دندان گرفته اند، آرى همین حروف در اختیار انسانها نیز هست ولى توانائى ندارند که ترکیبها و جملهبندیهائى بسان قرآن ابداع کنند.
عصر طلائى ادبیات عرب
جالب توجه اینکه : عصر جاهلیت یک عصر طلائى از نظر ادبیات بود همان اعراب بادیه نشین ، همان پا برهنه ها و نیمه وحشیها با تمام محرومیتهاى اقتصادى و اجتماعى دلهائى سرشار از ذوق ادبى و سخن سنجى داشتند، به طورى که امروز، اشعارى که یادگار آن دوران طلائى است ، از اصیلترین و پرمایه ترین اشعار عرب محسوب مى شود، و ذخائر گرانبهائى براى علاقمندان ادبیات عربى اصیل است ، این خود بهترین دلیل براى نبوغ ادبى و ذوق سخن پرورى اعراب در آن دوران مى باشد.
عربها در زمان جاهلیت یک بازار بزرگ سال به نام (بازار عکاظ) داشتند که در عین حال یک مجمع مهم ادبى و کنگره سیاسى و قضائى نیز محسوب مى باشد.
در این بازار علاوه بر فعالیتهاى اقتصادى عالیترین نمونه هاى نظم و نثر عربى از طرف شعراء و سخنسرایان توانا، در این کنگره بزرگ عرضه مى گردید، و بهترین آنها به عنوان (شعر سال ) انتخاب مى شد که هفت قطعه (یا ده قطعه ) آن به نام (سبعه ) یا (عشره معلقه ) معروف است ، و البته موفقیت در این مسابقه بزرگ ادبى افتخار بزرگى براى سراینده آن شعر و قبیله اش بود.
در چنان عصرى قرآن آنها را دعوت به مقابله به مثل کرد و همه از آوردن مانند آن اظهار عجز کردند، و در برابر آن زانو زدند (شرح بیشتر در زمینه تحدى قرآن و ناتوان ماندن از آوردن مثل آن را ذیل آیه 23 همین سوره خواهید خواند).
شاهد گویا
گواه زنده این تفسیر براى حروف مقطعه حدیثى است که از على بن الحسین (علیهماالسلام ) امام سجاد (علیه السلام ) رسیده است آنجا که مى فرماید: کذب قریش والیهود بالقرآن و قالوا هذا سحر مبین ، تقوله فقال الله :(الم ذلک الکتاب ...): اى یا محمد هذا الکتاب الذى انزلته الیک هوالحروف المقطعة التى منها الف و لام و م و هو بلغتکم و حروف هجائکم فاتوا بمثله ان کنتم صادقین ...:
(قریش و یهود به قرآن نسبت ناروا دادند گفتند: قرآن سحر است ، آن را خودش ساخته و به خدا نسبت داده است ، خداوند به آنها اعلام فرمود:(الم ذلک الکتاب ) یعنى اى محمد کتابى که بر تو فرو فرستادیم از همین حروف مقطعة (الف لام م ) و مانند آن است که همان حروف الفباى شما است .
شاهد دیگر: حدیثى است که از امام على ابن موسى الرضا (علیهماالسلام ) رسیده است آنجا که مى فرماید: (...ثم قال ان الله تبارک و تعالى انزل هذاالقرآن بهذه الحروف التى یتداولها جمیع العرب ثم قال : قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان یاتوا بمثل هذا القرآن ...)... خداوند بزرگ قرآن را نازل فرمود با همین حروفى که جمیع عرب با آن تکلم مى کنند، سپس فرمود: بگو اگر انس و جن با هم همکارى کنند که مثل قرآن را بیاورند توانائى بر آن را ندارند ....)
نکته دیگرى که این نظریه را درباره معنى حروف مقطعه قرآن تائید مى کند این است که در 24 مورد از آغاز سوره هائى که با این حروف شروع شده است ، بلافاصله سخن از قرآن و عظمت آن به میان آمده ، این خود نشان مى دهد که ارتباطى میان این دو، (حروف مقطعه و عظمت قرآن ) موجود است .
اینک چند نمونه از آنها را در اینجا مى آوریم :
1- الر کتاب احکمت آیاته ثم فصلت من لدن حکیم خبیر(هود: 1 2)
2- طس تلک آیات القرآن و کتاب مبین (نمل 1 و 2).
3- الم تلک آیات الکتاب الحکیم (لقمان 1 و 2).
4- المص کتاب انزل الیک (اعراف 1 و 2).
در تمام این موارد و موارد بسیار دیگر از آغاز سوره هاى قرآن پس از ذکر حروف مقطعه سخن از قرآن به آمده ، و از عظمت آن بحث شده است .
بعد از بیان حروف مقطعه قرآن اشاره به عظمت این کتاب آسمانى کرده مى گوید:(این همان کتاب با عظمت است که هیچگونه تردید در آن وجود ندارد) (ذلک الکتاب لا ریب فیه ).
این تعبیر ممکن است اشاره به آن باشد که خداوند به پیامبر خویش وعده داده کتابى براى راهنمائى انسانها بر او نازل کند که براى همه حق طلبان مایه هدایت و براى حقیقت جویان جاى تردید در آن نباشد، و اکنون به وعده خود وفا کرده است .
اما اینکه مى گوید هیچگونه شک و تردید در آن وجود ندارد این یک ادعا نیست بلکه منظور این است که محتواى قرآن آنچنان است که خود شهادت بر حقانیت خویش مى دهد، و همچون طبله عطار است خاموش و هنرنماى و به تعبیر دیگر: آنچنان آثار صدق و عظمت و انسجام و استحکام و عمق معانى و شیرینى
و فصاحت لغات و تعبیرات در آن نمایان است که هر گونه وسوسه و شک را از خود دور مى کند، و مصداق آنجا که عیان است چه حاجت به بیان است مى باشد.

جالب اینکه گذشت زمان نه تنها طراوت آن را نمى کاهد، بلکه با پیشرفت علوم و برداشته شدن پرده از روى اسرار کائنات حقائق قرآن روشنتر مى گردد، و هر قدر علم به سوى تکامل پیش مى رود درخشش این آیات بیشتر مى شود.
این یک ادعا نیست ، واقعیتى است که به خواست خدا در لابلاى همین کتاب تفسیر به آن پى خواهیم برد.
نکته ها
1- چرا اشاره به دور ؟
میدانیم کلمه (ذلک ) در لغت عرب اسم اشاره بعید است ، بنابر این ذلک الکتاب مفهومش (آن کتاب ) است ، در حالى که در اینجا باید از اشاره به نزدیک استفاده مى شد، و (هذا الکتاب ) مى گفت چرا که قرآن در دسترسى مردم قرار گرفته بود.
این به خاطر آن است که گاهى از اسم اشاره بعید براى بیان عظمت چیز یا شخصى استفاده مى شود، یعنى آنقدر مقام آن بالا است که گوئى در نقطه دور دستى در اوج آسمانها، قرار گرفته است در تعبیرات فارسى نیز نظیر آن را داریم فى المثل در حضور افراد بزرگ مى گوئیم : (اگر آن سرور اجازه دهند چنین کار را مى کنیم ). در حالى که باید این سرور گفته شود، این تنها براى بیان عظمت و بلندى مقام است .
در بعضى دیگر از آیات قرآن تعبیر به (تلک ) شده که آنهم اشاره بعید است مانند تلک آیات الکتاب الحکیم ) (لقمان آیه 2).
2- معنى کتاب
کتاب به معنى مکتوب و نوشته شده است ، و بدون تردید منظور از کتاب در آیه مورد بحث قرآن مجید است .
در اینجا این سؤ ال پیش مى آید که مگر تمام قرآن در آن روز نوشته شده بود؟ در پاسخ این سؤ ال مى گوئیم نوشته شدن تمام قرآن لازم نیست چرا که قرآن هم به کل این کتاب گفته مى شود و هم به اجزاء آن .
به علاوه (کتاب ) گاهى به معنى وسیعترى اطلاق مى شود به معنى مطالبى که درخور نوشتن است و به صورت مکتوب بیرون خواهد آمد، هر چند تا آن زمان نوشته نشده باشد، در سوره ص آیه 29 مى خوانیم : کتاب انزلناه الیک مبارک لیدبروا آیاته : (این کتابى است که بر تو نازل کردیم ، کتابى است پر برکت تا مردم در آیات آن بیندیشند) مسلم است که قرآن قبل از نزولش به صورت نوشتهاى در میان انسانها وجود نداشت .
این احتمال نیز وجود دارد که تعبیر به کتاب اشاره به مکتوب بودنش در (لوح محفوظ) باشد (درباره لوح محفوظ در جاى خود بحث خواهیم کرد).
3- هدایت چیست ؟
کلمه هدایت در قرآن در مورد فراوانى استعمال شده است ولى ریشه و اساس همه آنها به دو معنى بازگشت مى کند:
1-(هدایت تکوینى ) که در تمام موجودات جهان وجود دارد (منظور از هدایت تکوینى رهبرى موجودات به وسیله پروردگار زیر پوشش نظام آفرینش و قانونمندیهاى حساب شده جهان هستى است ).
قرآن مجید در این زمینه از زبان موسى (علیه السلام ) مى گوید: ربنا الذى اعطى کل شیى ء خلقه ثم هدى : (پروردگار ما همان کسى است که همه چیز را آفرید و سپس آن را هدایت کرد) (طه 50).
2- (هدایت تشریعى ) که به وسیله پیامبران و کتابهاى آسمانى انجام
مى گیرد و انسانها با تعلیم و تربیت آنان در مسیر تکامل پیش میروند شاهد آن نیز در قرآن فراوان است از جمله مى خوانیم : و جعلناهم ائمة یهدون بامرنا: (آنها را راهنمایانى قرار دادیم که به فرمان ما مردم را هدایت مى کنند) (انبیاء 73).
4- چرا هدایت قرآن ویژه پرهیزکاران است ؟
مسلما قرآن براى هدایت همه جهانیان نازل شده ، ولى چرا در آیه فوق هدایت قرآن مخصوص پرهیزکاران معرفى گردیده ؟
علت آن این است که تا مرحله اى از تقوا در وجود انسان نباشد (مرحله تسلیم در مقابل حق و پذیریش آنچه هماهنگ با عقل و فطرت است ) محال است انسان از هدایت کتابهاى آسمانى و دعوت انبیاء بهره بگیرد.
به تعبیر دیگر: افراد فاقد ایمان دو گروهند: گروهى هستند که در جستجوى حقند و این مقدار از تقوا در دل آنها وجود دارد که هر جا حق را ببینند پذیرا مى شوند.
گروه دیگرى افراد لجوج و متعصب و هواپرستى هستند که نه تنها در جستجوى حق نیستند بلکه هر جا آن را بیابند براى خاموش کردنش تلاش مى کنند.
مسلما قرآن و هر کتاب آسمانى دیگر تنها به حال گروه اول مفید بوده و هست و گروه دوم از هدایت آن بهره اى نخواهند گرفت .
و باز به تعبیر دیگر: علاوه بر (فاعلیت فاعل ) (قابلیت قابل ) نیز شرط است ، هم در هدایت تکوینى و هم در هدایت تشریعى .
زمین شوره زار هرگز سنبل بر نیارد، اگر چه هزاران مرتبه باران بر آن ببارد بلکه باید زمین آماده باشد تا از قطرات زنده کننده باران بهره گیرد.
سرزمین وجود انسانى نیز تا از لجاجت و عناد و تعصب پاک نشود، بذر هدایت را نمى پذیرد، و لذا خداوند مى فرماید:(قرآن هادى و راهنماى متقیان است ).

آیه و ترجمه


الذین یؤ منون بالغیب و یقیمون الصلوة و مما رزقنهم ینفقون (3)
و الذین یؤ منون بما انزل الیک و ما انزل من قبلک و بالاخرة هم یوقنون (4)
اولئک على هدى من ربهم و اولئک هم المفلحون (5)


ترجمه :

3- (پرهیزکاران ) آنها هستند که به غیب (آنچه از حس پوشیده و پنهان است ) ایمان مى آورند، و نماز را بر پا مى دارند و از تمام نعمتها و مواهبى که به آنها روزى دادهایم انفاق مى کنند.
4 آنها به آنچه بر تو نازل شده و آنچه پیش از تو (بر پیامبران پیشین نازل گردیده ) ایمان مى آورند، و به رستاخیز یقین دارند.
5 آنان را خداوند هدایت کرده ، و آنهارستگارانند.

تفسیر:
آثار تقوا در روح و جسم انسان
قرآن در آغاز این سوره ، مردم را در ارتباط با برنامه و آئین اسلام به سه گروه متفاوت تقسیم مى کند:
1- (متقین ) (پرهیزکاران ) که اسلام را در تمام ابعادش پذیرا گشته اند.
2- (کافران ) که درست در نقطه مقابل گروه اول قرار گرفته و به کفر
خود معترفند و از گفتار و رفتار خصمانه در برابر اسلام ابا ندارند.
3- (منافقان ) که داراى دو چهره اند، با مسلمانان ظاهرا مسلمان و با گروه مخالف ، مخالف اسلامند، البته چهره اصلى آنها همان چهره کفر است ولى تظاهرات اسلامى نیز دارند.
بدون شک زیان این گروه براى اسلام بیش از گروه دوم است و به همین سبب خواهیم دید که قرآن با آنها برخورد شدیدترى دارد.
البته این موضوع مخصوص اسلام نیست ، تمام مکتبهاى جهان با این سه گروه روبرو هستند، یا مؤ من به آن مکتب ، یا مخالف آشکار، و یا منافق محافظه کار، و نیز این مساءله اختصاص به زمان معینى ندارد، بلکه در همه ادوار جهان بوده است .
در آیات مورد بحث سخن از گروه اول است ، ویژگیهاى آنها را از نظر ایمان و عمل در پنج عنوان مطرح مى کند (ایمان به غیب اقامه نماز انفاق از همه مواهب ایمان به دعوت همه انبیاء و ایمان به رستاخیز).
1- ایمان به غیب
نخست مى گوید: آنها کسانى هستند که ایمان به غیب دارند (الذین یؤ منون بالغیب ).
(غیب و شهود) دو نقطه مقابل یکدیگرند، عالم شهود عالم محسوسات است ، و جهان غیب ، ماوراء حس ، زیرا غیب در اصل به معنى چیزى است که پوشیده و پنهان است و چون عالم ماوراء محسوسات از حس ما پوشیده است به آن غیب گفته مى شود، در قرآن کریم مى خوانیم عالم الغیب و الشهادة هو الرحمن الرحیم : (خداوندى که به غیب و شهود، پنهان و آشکار دانا است و او است خداوند بخشنده و رحیم ) (حشر 22).
ایمان به غیب درست نخستین نقطه اى است که مؤ منان را از غیر آنها جدا
مى سازد و پیروان ادیان آسمانى را در برابر منکران خدا و وحى و قیامت قرار مى دهد و به همین دلیل نخستین ویژگى پرهیزکاران ایمان به غیب ذکر شده است .
مؤ منان مرز جهان ماده را شکافته ، و خویش را از چهار دیوارى آن گذرانده اند، آنها با این دید وسیع با جهان فوق العاده بزرگترى ارتباط دارند در حالى که مخالفان آنها اصرار دارند انسان را همچون حیوانات در چهار دیوارى جهان ماده محدود کنند، و این سیر قهقرائى را تمدن و پیشرفت و ترقى نام مى نهند!
در مقایسه (درک و دید) این دو، به اینجا مى رسیم که (مؤ منان به غیب ) عقیده دارند جهان هستى از آنچه ما با حس خود درک مى کنیم بسیار بزرگتر و وسیعتر است ، سازنده این عالم آفرینش ، علم و قدرتى بى انتها، و عظمت و ادراکى بى نهایت دارد، او ازلى و ابدى است . و عالم را طبق یک نقشه بسیار حساب شده و دقیق پى ریزى کرده ، در جهان انسانها، روح انسانى فاصله زیادى آنان و حیوانات ایجاد کرده ، مرگ به معنى فنا و نابودى نیست ، بلکه یکى از مراحل تکاملى انسان و دریچه اى است به جهان وسیعتر و پهناورتر.
در حالى که یک فرد مادى معتقد است جهان هستى محدود است به آنچه ما مى بینیم و علوم طبیعى براى ما ثابت کرده است : قوانین طبیعت یک سلسله قوانین جبرى است که بدون هیچگونه نقشه و برنامه اى پدید آورنده این جهان است ، نیروى خلاقه عالم حتى به اندازه یک کودک خردسال هم عقل و شعور ندارد، بشر جزئى از طبیعت است و پس از مرگ همه چیز پایان مى گیرد، بدن او متلاشى مى گردد، و اجزاى آن بار دیگر به مواد طبیعى مى پیوندند، بقائى براى انسان نیست و میان او و حیوان چندان فاصله اى وجود ندارد.
آیا این دو انسان با این دو طرز تفکر با هم قابل مقایسه اند ؟! آیا خط سیر زندگى و رفتار آنها در اجتماع یکسان است .
اولى نمى تواند از حق و عدالت و خیر خواهى و کمک به دیگران صرف نظر کند، و دومى دلیلى براى هیچگونه از این امور نمى بیند، مگر آنچه در زندگى مادى او براى امروز یا فردا اثر داشته باشد، به همین دلیل در دنیاى مؤ منان راستین برادرى است و تفاهم ، پاکى است و تعاون ، در حالى که در دنیائى که ما دیگرى بر آن حکومت مى کند، استعمار است و استثمار، و خونریزى است و غارت و چپاول ، و اگر مى بینیم قرآن نقطه شروع تقوى را در آیات فوق ، ایمان به غیب دانسته دلیلش همین است .
در اینکه آیا ایمان به غیب در اینجا تنها اشاره به ایمان به ذات پاک پروردگار است ، و یا غیب در اینجا مفهوم وسیعى دارد که عالم وحى و رستاخیز و جهان فرشتگان و به طور کلى آنچه ماوراى حس است شامل مى شود، در مفسران بحث است .
از آنچه در بالا گفتیم که ایمان به جهان ماوراء حس ، نخستین نقطه جدائى مؤ منان از کافران است روشن مى شود که غیب در اینجا داراى همان مفهوم وسیع کلمه مى باشد، به علاوه تعبیر آیه مطلق است ، و هیچگونه قیدى در آن وجود ندارد که به معنى خاصى محدودش کنیم .
و اگر مى بینیم در بعضى از روایات اهل بیت (علیهمالسلام ) غیب در آیه فوق تفسیر به امام غائب حضرت مهدى سلام الله علیه شده که به عقیده ما هم اکنون زنده است و از دیده ها پنهان مى باشد، منافاتى با آنچه در بالا گفتیم ندارد، چرا که روایاتى که در تفسیر آیات وارد شده و نمونه هاى فراوانى از آن را بعدا ملاحظه خواهید کرد غالبا مصداقهاى خاصى را بیان مى کند، بى آنکه به آن مصداق محدود باشد، روایات فوق در حقیقت مى خواهد وسعت معنى ایمان به غیب و شمول آن را حتى نسبت به امام غائب (علیه السلام ) مجسم کند، حتى مى توان گفت ایمان به غیب
معنى وسیعى دارد که ممکن است با گذشت زمان حتى مصداقهاى تازهاى پیدا کند.
2- ارتباط با خدا
ویژگى دیگر پرهیزگاران آنست که : نماز را بر پا مى دارند (و یقیمون الصلوة ).
(نماز) که رمز ارتباط با خدا است ، مؤ منانى را که به جهان ماوراء طبیعت راه یافته اند در یک رابطه دائمى و همى شگى با آن مبدء بزرگ آفرینش نگه مى دارد آنها تنها در برابر خدا سر تعظیم خم مى کنند، و تنها تسلیم آفریننده بزرگ جهان هستى هستند، و به همین دلیل دیگر خضوع در برابر بتها، و یا تسلیم شدن در برابر جباران و ستمگران ، در برنامه آنها وجود نخواهد داشت .
چنین انسانى احساس مى کند از تمام مخلوقات دیگر فراتر رفته ، و ارزش آن را پیدا کرده که با خدا سخن بگوید، و این بزرگترین عامل تربیت او است .
کسى که شبانه روز حد اقل پنج بار در برابر خداوند قرار مى گیرد، و با او به راز و نیاز مى پردازد، فکر او، عمل او گفتار او، همه خدائى مى شود، و چنین انسانى چگونه ممکن است بر خلاف خواست او گام بردارد (مشروط بر اینکه راز و نیازش به درگاه حق ، از جان و دل سرچشمه گیرد و با تمام قلب رو به درگاهش آورد).
3 ارتباط با انسانها
آنها علاوه بر ارتباط دائم با پروردگار رابطه نزدیک و مستمرى با خلق خدا دارند، و به همین دلیل سومین ویژگى آنها را قرآن چنین بیان مى کند(و از تمام مواهبى که به آنها روزى داده ایم انفاق مى کنند) (و مما رزقناهم ینفقون ).
قابل توجه اینکه قرآن نمى گوید: من اموالهم ینفقون (از اموالشان انفاق مى کنند) بلکه مى گوید (مظما رزقناهم ) (از آنچه به آنها روزى دادیم ) و به این ترتیب مساءله (انفاق ) را آنچنان تعمیم مى دهد که تمام مواهب مادى و معنوى را در بر مى گیرد.
بنابر این مردم پرهیزگار آنها هستند که نه تنها از اموال خود، بلکه از علم و عقل و دانش و نیروهاى جسمانى و مقام و موقعیت اجتماعى خود، و خلاصه از تمام سرمایه هاى خویش به آنها که نیاز دارند مى بخشند، بى آنکه انتظار پاداشى داشته باشند.
نکته دیگر اینکه : انفاق یک قانون عمومى در جهان آفرینش و مخصوصا در سازمان بدن هر موجود زنده است ، قلب انسان تنها براى خود کار نمى کند، بلکه از آنچه دارد به تمام سلولها انفاق مى کند، مغز و ریه و سایر دستگاه هاى بدن انسان ، همه از نتیجه کار خود دائما انفاق مى کنند، و اصولا زندگى دسته جمعى بدون انفاق مفهومى ندارد.
ارتباط با انسانها در حقیقت نتیجه ارتباط و پیوند با خدا است ، انسانى که به خدا پیوسته و به حکم جمله مما رزقناهم همه روزیها و مواهب را از خدا مى داند، نه از ناحیه خودش ، عطاى خداوند بزرگى مى داند که چند روزى این امانت را نزد او گذاشته ، نه تنها از انفاق و بخشش در راه او ناراحت نمى شود بلکه خوشحال است ، چرا که مال خدا را به بندگان او داده ، اما نتائج و برکات مادى و معنویش را براى خود خریده است ، این طرز تفکر، روح انسان را از بخل و حسد پاک مى کند، و جهان تنازع بقا را به دنیاى تعاون تبدیل مى سازد دنیائى که هر کس در آن خود را مدیون مى داند که از مواهبى که دارد در اختیار
همه نیازمندان بگذارد، همچون آفتاب نورافشانى کند بى آنکه انتظار پاداشى داشته باشد.
جالب اینکه در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم که در تفسیر جمله و مما رزقناهم ینفقون فرمود: ان معناه و مما علمناهم یبثون :(مفهوم آن این است از علوم و دانشهائى که به آنها تعلیم داده ایم نشر مى دهند، و به نیازمندان مى آموزند).
بدیهى است مفهوم این سخن آن نیست که انفاق مخصوص به علم است ، بلکه چون غالبا نظرها در مساءله انفاق متوجه انفاق مالى مى شود امام با ذکر این نوع انفاق معنوى مى خواهد گستردگى مفهوم انفاق را روشن سازد.
ضمنا از اینجا به خوبى روشن که انفاق در آیه مورد بحث خصوص زکات واجب ، یا اعم از زکات واجب و مستحب نیست ، بلکه معنى وسیعى دارد که هر گونه کمک بلاعوضى را در بر مى گیرد.
4- ویژگى دیگر پرهیزکاران ایمان به تمام پیامبران و برنامه هاى الهى است ، قرآنمى گوید: (آنها کسانى هستند که به آنچه بر تونازل شده و آنچه پیش از تو نازل گردیده ایمان دارند) (و الذین یؤ منون بماانزل الیک و ما انزل من قبلک ).
و به این ترتیب نه تنها اختلافى از نظر اصول و اساس در دعوت انبیاء نمى بینند بلکه آنها را معلمان و مربیان هماهنگى مى دانند که یکى پس از دیگرى در این آموزشگاه بزرگ جهان انسانیت براى پیش بردن انسانها در سیر تکاملیشان گام مى گذارند آنها نه تنها ادیان آسمانى را مایه تفرقه و نفاق نمى شمرند، بلکه با توجه به وحدت اصولى آنها، وسیله اى براى ارتباط و پیوند میان انسانها مى دانند.
کسانى که داراى این درک و دید باشند، روح خود را از تعصب پاک مى سازند و به آنچه همه پیامبران الهى براى هدایت و تکامل انسانها آورده اند، ایمان پیدا مى کنند، همه هادیان و راهنمایان راه توحید را محترم مى شمرند.
البته ایمان به دستورات پیامبران پیشین مانع از آن نخواهد بود که فکر و عمل خود را با آئین آخرین پیامبر که آخرین حلقه سلسله تکاملى ادیان است تطبیق دهند چرا که اگر غیر از این کنند در مسیر تکامل خود گامى به عقب برداشته اند.
5- ایمان به رستاخیز آخرین صفتى است که در این سلسله از صفات براى پرهیزگارانبیان شده است آنها به آخرت قطعا ایمان دارند (وبالاخرة هم یوقنون ).
آنها یقین دارند که انسان ، مهمل و عبث و بى هدف آفریده نشده ، آفرینش براى او خط سیرى تعیین کرده است که با مرگ هرگز پایان نمى گیرد، چرا که اگر در همینجا همه چیز ختم مى شد مسلما این همه غوغا براى این چند روز زندگى ، عبث و بیهوده بود.
او اعتراف دارد که عدالت مطلق پروردگار در انتظار همگان است و چنان نیست که اعمال ما در این جهان ، بى حساب و پاداش باشد.
این اعتقاد به او آرامش مى بخشد، از فشارهائى که در طریق انجام مسئولیتها بر او وارد مى شود نه تنها رنج نمى برد بلکه از آن استقبال مى کند، همچون کوه در برابر حوادث مى ایستد، در برابر بى عدالتیها تسلیم نمى شود، و مطمئن است کوچکترین عمل نیک و بد پاداش و کیفر دارد، بعد از مرگ به جهانى وسیعتر که خالى از هر گونه ظلم و ستم است انتقال مى یابد و از رحمت وسیع و الطاف پروردگار بزرگ بهره مند مى شود.
ایمان به آخرت ، یعنى شکافتن دیوار عالم ماده و ورود در محیطى عالیتر
و والاتر که این جهان ، مزرعهاى براى آن ، و آموزشگاهى براى آمادگى هر چه بیشتر در برابر آن ، محسوب مى شود، حیات و زندگى این جهان هدف نهائى نیست بلکه جنبه مقدماتى دارد، و دوران سازندگى براى جهان دیگر است .
زندگى در این جهان همچون زندگى دوران جنینى است که هرگز هدف آفرینش انسان آن نبوده ، بلکه یک دوران تکاملى است براى زندگى دیگرى ، ولى تا این چنین سالم و دور از هر گونه عیب متولد نشود در زندگى بعد از آن خوشبخت و سعادتمند نخواهد بود.
ایمان به رستاخیز اثر عمیقى در تربیت انسانها دارد، به آنها شهامت و شجاعت مى بخشد، زیرا بر اساس آن ، اوج افتخار در زندگى این جهان (شهادت ) در راه یک هدف مقدس الهى است که آن محبوبترین اشیاء براى فرد با ایمان و آغازى است براى یک زندگى ابدى و جاودانى .
ایمان به قیامت انسانرا در برابر گناه کنترل مى کند، و به تعبیر دیگر گناهان ما با ایمان به خدا و آخرت نسبت معکوس ‍ دارند، به هر نسبت که ایمان قویتر باشد گناه کمتر است ، در سوره ص آیه 26 مى خوانیم خداوند به داود مى فرماید: و لا تتبع الهوى فیضلک عن سبیل الله ان الذین یضلون عن سبیل الله لهم عذاب شدید بما نسوا یوم الحساب : (از هواى نفس پیروى مکن که تو را از مسیر الهى گمراه مى سازد، کسانى که از طریق الهى گمراه شوند عذاب دردناکى دارند، چرا که روز قیامت را فراموش کردند) آرى این فراموشى روز جزا، سرچشمه انواع طغیانها و ستمها و گناهان است و آنها هم سرچشمه عذاب شدید.
آخرین آیه مورد بحث ، اشاره اى است به نتیجه و پایان کار مؤ منانى که صفات پنجگانه فوق را در خود جمع کرده اند، مى گوید: (اینها بر مسیر هدایت پروردگارشان هستند) (اولئک على هدى من ربهم ).
و اینها رستگارانند (و اولئک هم المفلحون ).
در حقیقت هدایت آنها و همچنین رستگاریشان از سوى خدا تضمین شده است و تعبیر (به من ربهم ) اشاره به همین حقیقت است .
جالب اینکه مى گوید:(على هدى من ربهم ) اشاره به اینکه هدایت الهى همچون مرکب راهوارى است که آنها بر آن سوارند، و به کمک این مرکب به سوى رستگارى و سعادت پیش مى روند (زیرا میدانیم کلمه (على ) معمولا در جائى به کار مى رود که مفهوم تسلط و علو و استیلاء را مى رساند).
ضمنا تعبیر به (هدى ) (به صورت نکره ) اشاره به عظمت هدایتى است که از ناحیه خداوند شامل حال آنها مى شود، یعنى آنها هدایتى بس عظیم دارند.
و نیز تعبیر به (هم المفلحون ) با توجه به آنچه در علم معانى و بیان گفته شده دلیل بر انحصار است ، یعنى تنها راه رستگارى راه این گروه است که با کسب پنج صفت ویژه مشمول هدایت الهى گشته اند.
نکته ها
1- استمرار در طریق ایمان و عمل
در آیات فوق در همه جا از فعل مضارع که معمولا براى استمرار است استفاده شده (یؤ منون بالغیب یقیمون الصلوة ینفقون و بالاخرة هم یوقنون ) و این نشان مى دهد که پرهیزگاران و مؤ منان راستین کسانى هستند که در برنامه هاى
ود، ثبات و استمرار دارند، فراز و نشیب زندگى در روح و فکر آنها اثر نمى گذارد و خللى در برنامه هاى سازنده آنها ایجاد نمى کند.
آنها در آغاز روح حق طلبى دارند و همان سبب مى شود که به دنبال دعوت قرآن بروند و سپس دعوت قرآن ، این ویژگیهاى پنجگانه را در آنان ایجاد مى کند.
2- حقیقت تقوا چیست ؟
(تقوا) در اصل از ماده (وقایه ) به معنى نگهدارى یا خویشتن دارى است و به تعبیر دیگر یک نیروى کنترل درونى است که انسان را در برابر طغیان شهوات حفظ مى کند، و در واقع نقش ترمز نیرومندى را دارد که ماشین وجود انسان را در پرتگاه ها حفظ و از تندرویهاى خطرناک ، باز مى دارد.
به همین دلیل امیر مؤ منان على (علیه السلام ) تقوا را به عنوان یک دژ نیرومند در برابر خطرات گناه شمرده است ، آنجا که مى فرماید: اعلموا عباد الله ان التقوى دار حصن عزیز:(بدانید اى بندگان خدا تقوا دژى است مستحکم و غیر قابل نفوذ.)
در احادیث اسلامى و همچنین کلمات دانشمندان ، تشبیهات فراوانى براى تجسم حالت تقوا بیان شده است امیر مؤ منان على (علیه السلام ) مى فرماید:
الا و ان التقوى مطایا ذلل ، حمل علیها اهلها و اعطوا ازمتها، فاوردتهم الجنة :
تقوا همچون مرکبى است راهوار که صاحبش بر آن سوار است و زمامش در دست او است و تا دل بهشت او راه پیش مى برد)!.
بعضى ، تقوا را به حالت کسى تشبیه کرده اند که از یک سرزمین پر از خار عبور مى کند، سعى دارد دامن خود را کاملا برچیند و با احتیاط گام بردارد مبادا نوک خارى در پایش بنشیند، و یا دامنش را بگیرد.
(عبد الله ) معتز این سخن را به شعر در آورده است و مى گوید:
خل الذنوب صغیرها و کبیرها فهو التقى
و اصنع کماش فوق ار ض الشوک یحذر ما یرى
لا تحقرن صغیرة ان الجبال من الحصى
(گناهان را از کوچک و بزرگ ترک کن که حقیقت تقوا همین است .)
(همچون کسى باش که در یک زمین پر خار با نهایت احتیاط گام بر مى دارد.)
( گناهان صغیره را کوچک مشمر که کوه ها از سنگ ریزه ها تشکیل مى شود).
ضمنا از این تشبیه به خوبى استفاده مى شود که تقوا به این نیست که انسان انزوا و گوشه گیرى انتخاب کند، بلکه باید در دل اجتماع باشد و اگر اجتماع آلوده بوده خود را حفظ کند.
در هر صورت این حالت تقوا و کنترل نیرومند معنوى ، روشنترین آثار ایمان به (مبدء) و (معاد) یعنى خدا و رستاخیز است ، و معیار فضیلت و افتخار انسان و مقیاس سنجش شخصیت او در اسلام محسوب مى شود تا آنجا که جمله (ان اکرمکم عند الله اتقاکم ) به صورت یک شعار جاودانى اسلام در آمده است (حجرات آیه 14).
على (علیه السلام ) مى فرماید: ان تقوى الله مفتاح سداد و ذخیرة معاد و عتق من کل ملکة و نجاة من کل هلکة :(تقوا و ترس از خدا، کلید گشودن هر در بستهاى است ، ذخیره رستاخیز، و سبب آزادى از بردگى شیطان و نجات از هر هلاکت است ) (نهج البلاغه خطبه 230).
ضمنا باید توجه داشت که تقوا داراى شاخه ها و شعبى است ، تقواى مالى و اقتصادى تقواى جنسى ، و اجتماعى ، و تقواى سیاسى و مانند اینها.

آیه و ترجمه


ان الذین کفروا سواء علیهم ء انذرتهم ام لم تنذرهم لا یؤ منون (6)
ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على ابصرهم غشوة و لهم عذاب عظیم (7)


ترجمه :

6- کسانى که کافر شدند براى آنها تفاوت نمى کند که آنان را (از عذاب خداوند) بترسانى یا نترسانى ، ایمان نخواهند آورد.
7- خدا بر دلها و گوشهاى آنان مهر نهاده ، و بر چشمهاى آنها پرده افکنده شده ، و عذاب بزرگى در انتظار آنها است .

تفسیر:
گروه دوم ، کافران لجوج و سرسخت .
این گروه درست در نقطه مقابل متقین و پرهیزگاران قرار دارند و صفات آنها در دو آیه فوق به طور فشرده بیان شده است .
در نخستین آیه مى گوید آنها که کافر شدند (و در کفر و بى ایمانى سخت و لجوجند) براى آنها تفاوت نمى کند که آنانرا از عذاب الهى بترسانى یا نترسانى
ایمان نخواهند آورد (ان الذین کفروا سواء علیهم ء انذرتهم ام لم تنذرهم لا یؤ منون ).
گروه اول از هر نظر با تمام حواس و ادراکات آماده بودند که پس از دریافت حق آن را پذیرا شوند و از آن پیروى کنند.
ولى این دسته چنان در گمراهى خود سرسختند که هر چند حق براى آنان روشن شود حاضر به پذیرش نیستند، قرآنى که راهنما و هادى متقین بود، براى اینها بکلى بى اثر است ، بگوئى یا نگوئى ، انذار کنى یا نکنى بشارت دهى یا ندهى ، اثر ندارد، اصولا آنها آمادگى روحى براى پیروى از حق و تسلیم شدن در برابر آن را ندارند.
آیه دوم اشاره به دلیل این تعصب و لجاجت مى کند و مى گوید: آنها چنان در کفر و عناد فرو رفته اند که حس ‍ تشخیص را از دست داده اند (خدا بر دلها و گوشهایشان مهر نهاده و بر چشمهاشان پرده افکنده شده ) (ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على ابصار هم غشاوة ).
به همین دلیل نتیجه کارشان این شده است که براى آنها عذاب بزرگى است (و لهم عذاب عظیم ).
به این ترتیب چشمى که پرهیزگاران با آن آیات خدا را مى دیدند، و گوشى که سخنان حق را با آن مى شنیدند، و قلبى که حقایق را بوسیله آن درک مى کردند در اینها از کار افتاده است ، عقل و چشم و گوش دارند، ولى قدرت درک و دید و شنوائى ندارند! چرا که اعمال زشتشان و لجاجت و عنادشان پردهاى شده است در برابر این ابزار شناخت .
مسلما انسان تا به این مرحله نرسیده باشد قابل هدایت است ، هر چند گمراه باشد، اما به هنگامى که حس ‍ تشخیص را بر اثر اعمال زشت خود از دست داد دیگر
راه نجاتى براى او نیست ، چرا که ابزار شناخت ندارد و طبیعى است که عذاب عظیم در انتظار او باشد.
نکته ها
1- آیا سلب قدرت تشخیص ، دلیل بر جبر نیست ؟
نخستین سؤ الى که در اینجا پیش مى آید این است که اگر طبق آیه فوق خداوند بر دلها و گوشهاى این گروه مهر نهاده ، و بر چشمهاشان پرده افکنده ، آنها مجبورند در کفر باقى بمانند، آیا این جبر نیست ؟ شبیه این آیه در موارد دیگرى از قرآن نیز به چشم مى خورد، با این حال مجازات آنها چه معنى دارد؟ پاسخ این سؤ ال را خود قرآن داده است و آن اینکه اصرار و لجاجت آنها در برابر حق و ادامه به ظلم و بیدادگرى و کفر سبب مى شود که پرده اى بر حس تشخیص آنها بیفتد، در سوره نساء آیه 155 مى خوانیم : بل طبع الله علیها بکفرهم : خداوند بواسطه کفرشان ، مهر بر دلهاشان نهاده ! و در سوره مؤ من آیه 35 مى خوانیم : کذلک یطبع الله على کل قلب متکبر جبار: اینگونه خداوند مهر مى نهد بر هر قلب متکبر ستمکار! و در سوره جاثیه آیه 23 چنین آمده است : افراءیت من اتخذ الهه هواه و اضله الله على علم و ختم على سمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوة : آیا مشاهده کردى کسى را که هواى نفس را خداى خود قرار داده ؟ و لذا گمراه شده ، و خدا مهر بر گوش و قلبش نهاده و پرده بر چشمش افکنده است . ملاحظه مى کنید که سلب حس تشخیص و از کار افتادن ابزار شناخت در آدمى در این آیات معلول عللى شمرده شده است ، کفر، تکبر، ستم ، پیروى هوسهاى سرکش لجاجت و سرسختى در برابر حق ، در واقع این حالت عکس العمل و بازتاب اعمال خود انسان است نه چیز دیگر.
اصولا این یک امر طبیعى است که اگر انسان به کار خلاف و غلطى ادامه دهد تدریجا با آن انس مى گیرد، نخست یک حالت است ، بعدا یک عادت مى شود، سپس مبدل به یک ملکه مى گردد و جزء بافت جان انسان مى شود، گاه کارش به جائى مى رسد که بازگشت بر او ممکن نیست ، اما چون خود آگاهانه این راه را انتخاب کرده است مسئول تمام عواقب آن مى باشد بى آنکه جبر لازم آید، درست همانند کسى که آگاهانه با وسیله اى چشم و گوش خود را کور و کر مى کند تا چیزى را نبیند و نشنود.
و اگر مى بینیم اینها به خدا نسبت داده شده است به خاطر آنست که خداوند این خاصیت را در اینگونه اعمال نهاده است (دقت کنید)
عکس این مطلب نیز در قوانین آفرینش کاملا مشهود است ، یعنى کسى که پاکى و تقوا، درستى و راستى را پیشه کند، خداوند حس تشخیص او را قویتر مى سازد و درک و دید و روشن بینى خاصى به او مى بخشد، چنانکه در سوره انفال آیه 29 مى خوانیم : یا ایها الذین آمنو ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا: اى مؤ منان اگر تقوا پیشه کنید خداوند فرقان یعنى وسیله تشخیص حق از باطل را به شما عطا مى کند.
این حقیقت را در زندگى روزمره خود نیز آزموده ایم ، افرادى هستند که عمل خلافى را شروع مى کنند، در آغاز خودشان معترفند که صددرصد خلافکار و گنهکارند، و به همین دلیل از کار خود ناراحتند، ولى کم کم که با آن انس گرفتند این ناراحتى از بین مى رود، و در مراحل بالاتر گاهى کارشان به جائى مى رسد که نه تنها ناراحت نیستند بلکه خوشحالند و آن را وظیفه انسانى و یا وظیفه دینى خود مى شمرند!
در حالات حجاج بن یوسف آن ابر جنایتکار روزگار مى خوانیم که براى توجیه جنایات هولناکش مى گفت : این مردم گنهکارند من باید بر آنها مسلط
باشم و به آنها ستم کنم ، چرا که مستحقند، گوئى اینهمه قتل و خونریزى و جنایت را ماءموریتى از سوى خدا براى خود مى پنداشت !
و نیز مى گویند یکى از سپاهیان چنگیز در یکى از شهرهاى مرزى ایران سخنرانى کرد و گفت : مگر شما معتقد نیستید که خداوند عذاب بر گنهکاران نازل مى کند ما همان عذاب الهى هستیم پس هیچگونه مقاومت نکنید!.
2- اگر اینها قابل هدایت نیستند اصرار پیامبران براى چیست ؟
این سؤ ال دیگرى است که در رابطه با آیات فوق در نظر مجسم مى شود ولى توجه به یک نکته پاسخ آن را روشن مى سازد و آن اینکه مجازات و کیفرهاى الهى همى شه با اعمال و رفتار انسان ارتباط دارد تنها نمى توان کسى را به خاطر اینکه قلبا آدم بدى است کیفر نمود، بلکه لازم است ابتدا او را دعوت به سوى حق کنند، اگر تبعیت نکرد و ناپاکى درون را در عملش منعکس ساخت در این حال مستحق کیفر است ، در غیر این صورت مصداق قصاص قبل از جنایت خواهد بود.
این همان چیزى است که ما نام آن را اتمام حجت مى گذاریم .
بطور خلاصه : جزا و پاداش عمل ، حتما باید پس از انجام عمل باشد، و تنها تصمیم و یا آمادگى و زمینه هاى روحى و فکرى براى این کار کافى نیست .
بعلاوه پیامبران فقط براى هدایت اینها نیامده اند، اینها در اقلیتند، اکثریت توده هاى گمراه کسانى هستند که تحت تعلیم و تربیت صحیح قابل هدایت مى باشند.
3- مهر نهادن بر دلها
در آیات فوق و بسیارى دیگر از آیات قرآن براى بیان سلب حس تشخیص و درک واقعى از افراد، تعبیر به ختم شده است ، و احیانا تعبیر به طبع و رین .
این معنى از آنجا گرفته شده است که در میان مردم رسم بر این بوده هنگامى
که اشیائى را در کیسه ها یا ظرفهاى مخصوصى قرار مى دادند، و یا نامه هاى مهمى را در پاکت مى گذاردند، براى آنکه کسى سر آن را نگشاید و دست به آن نزند آن را مى بستند و گره مى کردند و بر گره مهر مى نهادند، امروز نیز معمول است اسناد رسمى املاک را به همین منظور با ریسمان مخصوصى بسته و روى آن قطعه سربى قرار مى دهند و روى سرب مهر میزنند، تا اگر از صفحات آن چیزى کم و زیاد کنند معلوم شود.
در تاریخ شواهد فراوانى دیده مى شود که رؤ ساى حکومتها کیسه هاى زر را به مهر خویش مختوم مى ساختند و براى افراد مورد نظر مى فرستادند، این براى آن بوده که هیچگونه تصرفى در آن نشود تا بدست طرف برسد، زیرا تصرف در آن بدون شکستن مهر ممکن نبود.
امروز نیز معمول است کیسه هاى پستى را لاک و مهر مى کنند.
در لغت عرب براى این معنى کلمه ختم به کار مى رود، البته این تعبیر درباره افراد بى ایمان لجوجى است که بر اثر گناهان بسیار در برابر عوامل هدایت نفوذناپذیر شده اند، و لجاجت و عناد در برابر مردان حق در دل آنان چنان رسوخ کرده که درست همانند همان بسته و کیسه سر به مهر هستند که دیگر هیچگونه تصرفى در آن نمى توان کرد، و به اصطلاح قلب آنها لاک و مهر شده است .
طبع نیز در لغت به همین معنى آمده است و طابع (بر وزن خاتم ) هر دو به یک معنى مى باشد یعنى چیزى که با آن مهر مى کنند.
اما رین به معنى زنگار یا غبار یا لایه کثیفى است که بر اشیاء گرانقیمت مى نشیند، این تعبیر در قرآن نیز براى کسانى که بر اثر خیره سرى و گناه زیاد قلبشان نفوذناپذیر شده به کار رفته است ، در سوره مطففین آیه 14 مى خوانیم : کلا بل ران على قلوبهم ما کانوا یکسبون : چنین نیست ، اعمال زشت آنها زنگار و لایه بر قلب آنها افکنده است .
و مهم آنستکه انسان مراقب باشد اگر خداى ناکرده گناهى از او سر مى زند در فاصله نزدیک آن را با آب توبه و عمل صالح بشوید، مبادا به صورت رنگ ثابتى براى قلب در آید و بر آن مهر نهد.
در حدیثى از امام باقر (علیه السلام ) مى خوانیم : ما من عبد مؤ من الا و فى قلبه نکتة بیضاء فاذا اذنب ذنبا خرج فى تلک النکتة نکتة سوداء فان تاب ذهب ذلک السوادو ان تمادى فى الذنوب زاد ذلک السواد حتى یغطى البیاض ، فاذا غطى البیاض لم یرجع صاحبه الى خیر ابدا، و هو قول الله عز و جل کلا بل ران على قلوبهم ما کانوا یکسبون : هیچ بنده مؤ منى نیست مگر اینکه در قلب او یک نقطه (وسیع ) سفید و درخشندهاى است هنگامى که گناهى از او سر زند در آن منطقه سفید، نقطه سیاهى پیدا مى شود، اگر توبه کند آن سیاهى بر طرف مى گردد و اگر به گناهان ادامه دهد بر سیاهى افزوده مى شود، تا تمام سفیدى را بپوشاند، و هنگامى که سفیدى پوشانده شد دیگر صاحب چنین دلى هرگز به خیر و سعادت باز نمى گردد، و این معنى گفتار خدا است که مى گوید: کلا بل ران على قلوبهم ما کانوا یکسبون .
4- مقصود از قلب در قرآن
چرا درک حقایق در قرآن به قلب نسبت داده شده است در حالى که مى دانیم قلب مرکز ادراکات نیست بلکه تلمبهاى است براى گردش خون در بدن ؟!
در پاسخ چنین مى گوئیم :
قلب در قرآن به معانى گوناگونى آمده است ، از جمله :
1- به معنى عقل و درک چنانکه در آیه 37 سوره ق مى خوانیم ان فى ذلک لذکرى لمن کان له قلب در این مطالب تذکر و یادآورى است براى
آنان که نیروى عقل و درک داشته باشند.
2- به معنى روح و جان چنانکه در سوره احزاب آیه 10 آمده است : و اذ زاغت الابصار و بلغت القلوب الحناجر: هنگامى که چشمها از وحشت فرو مانده و جانها به لب رسیده بود.
3- به معنى مرکز عواطف ، آیه 12 سوره انفال شاهد این معنى است : سالقى فى قلوب الذین کفروا الرعب : بزودى در دل کافران ترس ایجاد مى کنم . و در جاى دیگر در سوره آل عمران آیه 159 مى خوانیم فبما رحمة من الله لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک : ... اگر سنگدل بودى از اطرافت پراکنده مى شدند
توضیح اینکه :
در وجود انسان دو مرکز نیرومند بچشم مى خورد:
1- مرکز ادراکات که همان مغز و دستگاه اعصاب است و لذا هنگامى که مطلب فکرى براى ما پیش مى آید احساس ‍ مى کنیم با مغز خویش آنرا مورد تجزیه و تحلیل قرار مى دهیم . (اگر چه مغز و سلسله اعصاب در واقع وسیله و ابزارى هستند براى روح ).
2- مرکز عواطف که عبارت است از همان قلب صنوبرى که در بخش چپ سینه قرار دارد و مسائل عاطفى در مرحله اول روى همین مرکز اثر مى گذارد، اولین جرقه از قلب شروع مى شود.
مابالوجدان هنگامى که با مصیبتى روبرو مى شویم فشار آن را روى همین قلب صنوبرى احساس مى کنیم ، و همچنان وقتى که به مطلب سرورانگیزى برمى خوریم فرح و انبساط را در همین مرکز احساس مى کنیم (دقت کنید).
درست است که مرکز اصلى ادراکات و عواطف همگى روان و روح آدمى است ولى تظاهرات و عکس العملهاى جسمى آنها متفاوت است عکس العمل
درک و فهم نخستین بار در دستگاه مغز آشکار مى شود، ولى عکس العمل مسائل عاطفى از قبیل محبت ، عداوت ، ترس ، آرامش ، شادى و غم در قلب انسان ظاهر مى گردد، بطوریکه بهنگام ایجاد این امور به روشنى اثر آنها را در قلب خود احساس مى کنیم .
نتیجه اینکه اگر در قرآن مسائل عاطفى به قلب (همین عضو مخصوص ) مسائل عقلى به قلب (به معنى عقل یا مغز) نسبت داده شده ، دلیل آن همان است که گفته شد، و سخنى به گزاف نرفته است .
از همه اینها گذشته قلب به معنى عضو مخصوص نقش مهمى در حیات و بقاى انسان دارد، بطوریکه یک لحظه توقف آن با نابودى همراه است . بنابراین چه مانعى دارد که فعلیتهاى فکرى و عاطفى به آن نسبت داده شود.
5- چرا قلب و بصر به صیغه جمع و سمع به صیغه مفرد ذکر شده است ؟
در آیه فوق مانند بسیارى دیگر از آیات قرآن ، قلب و بصر به صورت جمع (قلوب و ابصار) آمده ولى سمع همه جا در قرآن به صورت مفرد ذکر شده است این تفاوت حتما نکته اى دارد، نکته آن چیست ؟
پاسخ درست است که کلمه سمع در قرآن همه جا بصورت مفرد آمده و بصورت جمع (اسماع ) نیامده است ولى قلب و بصر گاهى بصورت جمع مانند آیه فوق و گاهى بصورت مفرد مانند آیه 23 سوره جاثیه آمده است : (و ختم على سمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوة ).
عالم بزرگوار مرحوم شیخ طوسى در تفسیر تبیان از یکى از ادباى معروف چنین نقل مى کند که : علت مفرد آمدن سمع ممکن است یکى از دو چیز باشد:
نخست : اینکه سمع گاهى بعنوان اسم جمع بکار مى رود و میدانیم که
در اسم جمع معنى جمع افتاده و نیازى به جمع بستن ندارد.
دیگر اینکه سمع مى تواند معنى مصدرى داشته باشد و مى دانیم مصدر دلالت بر کم و زیاد هر دو مى کند و نیازى به جمع بستن ندارد.
بعلاوه مى توان وجه ذوقى و علمى دیگرى براى این تفاوت گفت و آن اینکه : تنوع ادراکات قلبى و مشاهدات با چشم نسبت به مسموعات فوق العاده بیشتر است و بخاطر این تفاوت قلوب و ابصار بصورت جمع ذکر شده ولى سمع بصورت مفرد آمده است .
در فیزیک جدید نیز مى خوانیم امواج صوتى قابل استماع تعداد نسبتا محدودى است و از چندین ده هزار تجاوز نمى کند. در حالیکه امواج نورها و رنگهائى که قابل رؤ یت هستند از میلیونها مى گذرد (دقت کنید).

آیه و ترجمه


و من الناس من یقول ءامنا بالله و بالیوم الاخر و ما هم بمؤ منین (8)
یخدعون الله و الذین ءامنوا و ما یخدعون الا انفسهم و ما یشعرون (9)
فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا و لهم عذاب الیم بما کانوا یکذبون (10)
و اذا قیل لهم لا تفسدوا فى الاءرض قالوا انما نحن مصلحون (11)
الا انهم هم المفسدون و لکن لا یشعرون (12)
و اذا قیل لهم ءامنوا کما ءامن الناس قالوا ا نؤ من کما ءامن السفهاء الا انهم هم السفهاء و لکن لا یعلمون (13)
و اذا لقوا الذین ءامنوا قالوا ءامنا و اذا خلوا الى شیطینهم قالوا انا معکم انما نحن مستهزءون (14)
الله یستهزئ بهم و یمدهم فى طغینهم یعمهون (15)
اولئک الذین اشتروا الضللة بالهدى فما ربحت تجرته(16)


ترجمه :

8- در میان مردم کسانى هستند که مى گویند به خدا و روز رستاخیز ایمان آورده ایم در حالى که ایمان ندارند.
9- مى خواهند خدا و مؤ منان را فریب بدهند (ولى ) جز خودشان را فریب نمى دهند (اما نمى فهمند.
10- در دلهاى آنها یک نوع بیمارى است ، خداوند بر بیمارى آنها مى افزاید و عذاب دردناکى به خاطر دروغهائى که مى گویند در انتظار آنهاست .
11- و هنگامى که به آنها گفته شود، در زمین فساد نکنید مى گویند ما فقط اصلاح کننده ایم .
12- آگاه باشید اینها همان مفسدانند ولى نمى فهمند.
13- و هنگامى که به آنها گفته شود همانند سایر) مردم ایمان بیاورید مى گویند: آیا همچون سفیهان ایمان بیاوریم ؟ بدانید اینها همان سفیهانند ولى نمى دانند.
14- و هنگامى که افراد با ایمان را ملاقات مى کنند مى گویند ما ایمان آورده ایم ، (ولى هنگامى که با شیاطین خود خلوت مى کنند مى گویند با شمائیم ما (آنها) را مسخره مى کنیم .
15- خداوند آنها را استهزاء مى کند، و آنها را در طغیانشان نگه مى دارد تا سرگردان شوند.
16- آنها کسانى هستند که هدایت را با گمراهى معاوضه کرده اند و (این ) تجارت براى آنها سودى نداده ، و هدایت نیافته اند.

تفسیر:
گروه سوم (منافقان )
آیات فوق شرح فشرده و بسیار پر مغزى پیرامون منافقان و ویژگیهاى روحى
و اعمال آنها بیان مى کند.
توضیح اینکه : اسلام در یک مقطع خاص تاریخى خود با گروهى روبرو شد که نه اخلاص و شهامت براى ایمان آوردن داشتند و نه قدرت و جرات بر مخالفت صریح .
این گروه که قرآن از آنها به عنوان منافقین یاد مى کند و ما در فارسى از آنها تعبیر به دورو یا دو چهره مى کنیم در صفوف مسلمانان واقعى نفوذ کرده بودند، و خطر بزرگى براى اسلام و مسلمین محسوب مى شدند، و از آنجا که ظاهر اسلامى داشتند، غالبا شناخت آنها مشکل بود، ولى قرآن نشانه هاى دقیق و زندهاى براى آنها بیان مى کند که خط باطنى آنها را مشخص مى سازد و الگوئى در این زمینه بدست مسلمانان براى همه قرون و اعصار مى دهد.
نخست تفسیرى از خود نفاق دارد مى گوید: بعضى از مردم هستند که مى گویند به خدا و روز قیامت ایمان آورده ایم در حالى که ایمان ندارند (و من الناس من یقول آمنا بالله و بالیوم الاخر و ما هم بمؤ منین ).
آنها این عمل را یک نوع زرنگى و به اصطلاح تاکتیک جالب حساب مى کنند: آنها با این عمل مى خواهند خدا و مؤ منان را بفریبند یخادعون الله و الذین آمنوا).
در حالى که تنها خودشان را فریب مى دهند اما نمى فهمند (و ما یخدعون الا انفسهم و ما یشعرون ).
آنها با انحراف از راه صحیح و صراطمستقیم ، عمرى را در بیراهه مى گذرانند تمام نیروها و امکانات خود را بر باد مى دهند و جز ناکامى و شکست و بدنامى و عذاب الهى بهره اى نمى گیرند.
سپس قرآن در آیه بعد به این واقعیت اشاره مى کند که نفاق در واقع یک نوع بیمارى است ، انسان سالم یک چهره بیشتر ندارد، هماهنگى کامل در میان روح و جسم او حکمفرما است ، چرا که ظاهر و باطن و روح و جسم همه مکمل یکدیگرند اگر مؤ من است ، تمام وجود او فریاد ایمان مى کشد و اگر منحرف شود باز هم ظاهر و باطن او نشان دهنده انحراف است ، این دوگانگى جسم و روح درد تازه و بیمارى اضافى است ، این یک نوع تضاد و ناهماهنگى و از هم گسستگى است که حاکم بر وجود انسان مى شود.
مى گوید: در دلهاى آنها بیمارى خاصى است (فى قلوبهم مرض ).
اما از آنجا که در نظام آفرینش ، هر کس در مسیرى قرار گرفت و وسائل آن را فراهم ساخت در همان مسیر، رو به جلو مى رود، و یا به تعبیر دیگر تراکم اعمال و افکار انسان در یک مسیر آن را پررنگتر و راسختر مى سازد، قرآن اضافه مى کند: خداوند هم بر بیمارى آنها مى افزاید (فزادهم الله مرضا).
و از آنجا که سرمایه اصلى منافقان ، دروغ است و تا بتوانند، تناقضها را که در زندگیشان دیده مى شود با آن توجیه کنند، در پایان آیه مى فرماید: براى آنها عذاب الیمى است بخاطر دروغهائى که مى گفتند (و لهم عذاب الیم بما کانوا یکذبون ).
سپس به ویژگیهاى آنها اشاره مى کند که نخستین آنها داعیه اصلاح طلبى است در حالى که مفسد واقعى همانها هستند: هنگامى که به آنها گفته شود در روى زمین فساد نکنید مى گویند ما فقط اصلاح کنندهایم ! (و اذا قیل لهم لا تفسدوا فى الارض قالوا انما نحن مصلحون ).
ما برنامه اى جز اصلاح در تمام زندگى خود نداشته و نداریم !
قرآن در آیه بعد مى گوید: بدانید اینها همان مفسدانند و برنامه اى جز فساد ندارند ولى خودشان هم نمى فهمند! (الا انهم هم المفسدون و لکن لا یشعرون ).
بلکه اصرار و پافشارى آنها در راه نفاق و خو گرفتن با این برنامه هاى زشت و ننگین سبب شده که تدریجا گمان کنند این برنامه ها مفید و سازنده و اصلاح طلبانه است ، و همانگونه که سابقا نیز اشاره کردیم گناه اگر از حد بگذرد، حس تشخیص را از انسان مى گیرد، بلکه تشخیص او را واژگونه مى کند، و ناپاکى و آلودگى به صورت طبیعت ثانوى او در مى آید.
نشانه دیگر اینکه : آنها خود را عاقل و هوشیار و مؤ منان را سفیه و ساده لوح و خوشباور مى پندارند، آنچنانکه قرآن مى گوید: هنگامى که به آنها گفته ایمان بیاورید آنگونه که توده هاى مردم ایمان آورده اند، مى گویند آیا ما همچون این سفیهان ایمان بیاوریم ؟! (و اذا قیل لهم آمنوا کما آمن الناس قالوا ا نؤ من کما آمن السفهاء).
و به این ترتیب افراد پاکدل و حق طلب و حقیقت جو را که با مشاهده آثار حقانیت در دعوت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) و محتواى تعلیمات او، سر تعظیم فرود آورده اند به سفاهت متهم مى کند و شیطنت و دوروئى و نفاق را دلیل بر هوش و عقل و درایت مى شمرد آرى در منطق آنها عقل ، جایش را با سفاهت عوض کرده است .
لذا قرآن در پاسخ آنها مى گوید: بدانید سفیهان واقعى اینها هستند اما نمى دانند (الا انهم هم السفهاء و لکن لا یعلمون ).
آیا این سفاهت نیست که انسان خط زندگى خود را مشخص نکند و در میان هر گروهى به رنگ آن گروه در آید و به جاى تمرکز و وحدت شخصیت ، دوگانگى و چند گانگى را پذیرا گردد، استعداد و نیروى خود را در طریق شیطنت و توطئه
و تخریب به کار گیرد، و در عین حال خود را عاقل بشمرد ؟!
سومین نشانه آنها آنست که هر روز به رنگى در مى آیند و در میان هر جمعیتى با آنها همصدا مى شوند، آنچنانکه قرآن مى گوید: هنگامى که افراد با ایمان را ملاقات کنند مى گویند ایمان آوردیم (و اذا لقوا الذین آمنوا قالوا آمنا)
ما از شما هستیم و پیرو یک مکتبیم ، از جان و دل اسلام را پذیرا گشتیم و با شما هیچ فرقى نداریم !
اما هنگامى که با دوستان شیطان صفت خود به خلوتگاه مى روند مى گویند ما با شمائیم ! (و اذا خلوا الى شیاطینهم قالوا انا معکم ).
و اگر مى بینید ما در برابر مؤ منان اظهار ایمان مى کنیم ما مسخره شان مى کنیم ! (انما نحن مستهزئون ).
ما بر افکار و اعمالشان در دل مى خندیم ، مى خواهیم کلاه بر سرشان بگذاریم ، دوست ما و محرم اسرار ما و همه چیز ما شمائید!
سپس قرآن با یک لحن کوبنده و قاطع مى گوید: خدا آنها را مسخره مى کند (الله یستهزى ء بهم ).
و خدا آنها را در طغیانشان نگه مى دارد تا به کلى سرگردان شوند (و یمدهم فى طغیانهم یعمهون ).
آخرین آیه مورد بحث سرنوشت نهائى آنها را که سرنوشتى است بسیار
غم انگیز و شوم و تاریک چنین بیان مى کند:
آنها کسانى هستند که در تجارتخانه این جهان ، هدایت را با گمراهى معاوضه کرده اند (اولئک الذین اشتروا الضلالة بالهدى ).
و به همین دلیل تجارت آنها سودى نداشته بلکه سرمایه را نیز از کف داده اند (فما ربحت تجارتهم ).
و هرگز روى هدایت را ندیده اند (و ما کانوا مهتدین ).
نکته ها
1- پیدایش نفاق و ریشه هاى آن
هنگامى که انقلابى در محیطى روى مى دهد مخصوصا انقلابى همچون انقلاب اسلام که بر پایه هاى حق و عدالت قرار داشت مسلما منافع گروهى غارتگر و ظالم و خودکامه به خطر مى افتد، آنها نخست با تمسخر و استهزاء و سپس با استفاده از نیروى مسلح ، فشار اقتصادى تبلیغات مستمر اجتماعى ، سعى مى کنند انقلاب را در هم بشکنند.
اما هنگامى که نشانه هاى پیروزى انقلاب بر همه قدرتهاى محیط آشکار شود گروهى از مخالفان تاکتیک و روش ‍ عملى خود را تغییر داده ، ظاهرا تسلیم مى شوند اما در واقع یک گروه زیر زمینى مخالف را تشکیل مى دهند.

اینها که به خاطر داشتن دو چهره مختلف ، منافق نامیده مى شوند (منافق از ماده نفق بر وزن شفق به معنى کانالها و نقبهائى است که زیر زمین مى زنند تا براى استتار یا فرار از آن استفاده کنند خطرناکترین دشمنان انقلابند، زیرا موضع آنها کاملا مشخص نیست ، تا مردم انقلابى آنها را بشناسند و از خود طرد کنند، بلکه در لابلاى صفوف مردم پاک و راستین ، و حتى گاهى در پستهاى حساس نفوذ مى کنند.
انقلاب اسلام نیز در برابر چنین گروهى قرار گرفت ، یعنى تا زمانى که پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) از مکه به مدینه هجرت نکرده بود، مسلمانان حکومتى تشکیل نداده بودند.
اما پس از ورود پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) به مدینه ، نخستین پایه حکومت اسلامى گذارده شد، و پس از پیروزى در جنگ بدر، این مساءله آشکارتر گشت ، یعنى رسما حکومت و دولتى کوچک اما قابل رشد تشکیل گردید.
اینجا بود که منافع بسیارى از سردمداران مدینه مخصوصا یهود که در آن زمان مورد احترام عربها بودند به خطر افتاد، احترام یهود در آن زمان بیشتر به خاطر این بود که اهل کتاب و مردمى نسبة با سواد، و از نظر وضع اقتصادى پیشرفته بودند، و همانها بودند که پیش از ظهور پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) بشارت چنین ظهورى را مى دادند.
افراد دیگرى هم در مدینه بودند که داعیه ریاست و رهبرى مردم داشتند ولى با هجرت رسولخدا حسابها به هم خورد، سران ظالم و خودکامه و اطرافیان غارتگر آنها دیدند توده هاى مردم به سرعت به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) ایمان مى آورند، حتى خویشاوندان خودشان آنها بعد از مدتى مقاومت دیدند چاره اى نیست جز اینکه ظاهرا مسلمان شوند، زیرا نواختن کوس مخالفت و قرار گرفتن در جبهه مقابل ، علاوه بر مشکلات جنگ و صدمه هاى اقتصادى ، خطر نابودى آنها را در برداشت به ویژه اینکه عرب تمام قدرتش قبیله او بود و قبیله هاى آنها غالبا از آنان جدا شده بودند.
روى این اصل راه سومى انتخاب کردند، و آن اینکه ظاهرا مسلمان شوند و در خفیه نقشه در هم شکستن اسلام را طرح ریزى کنند.
کوتاه سخن اینکه بروز نفاق در یک اجتماع معمولا معلول یکى از دو چیز است : نخست پیروزى و قدرت آئین انقلابى موجود و تسلط آن بر اجتماع .
و دیگر ضعف روحیه و فقدان شخصیت و شهامت کافى براى رویاروئى با حوادث سخت .
2- لزوم شناخت منافقین در هر جامعه
بدون شک نفاق و منافق ، مخصوص عصر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) نبوده است و در هر جامعه اى این برنامه و گروه وجود دارند، منتها باید بر اساس معیارهاى حساب شده اى که قرآن براى آنها بدست مى دهد شناسائى شوند، تا نتوانند زیان و یا خطرى ایجاد کنند، در آیات گذشته و همچنین سوره منافقین و روایات اسلامى نشانه هاى مختلفى براى آنها ذکر شده است از جمله :
1- هیاهوى بسیار و ادعاهاى بزرگ و خلاصه گفتار زیاد و عمل کم و ناهماهنگ .
2- در هر محیطى رنگ آن محیط را گرفتن و با هر جمعیتى مطابق مذاق آنان حرف زدن ، با مؤ منان آمنا گفتن و با مخالفان انا معکم !
3- حساب خود را از مردم جدا کردن و تشکیل انجمنهاى سرى ، و مرموز دادن با نقشه هاى حساب شده .
4- خدعه و نیرنگ و فریب و دروغ و تملق و چاپلوسى ، پیمان شکنى و خیانت .
5- خود برتربینى ، و مردم را ناآگاه ، سفیه و ابله قلمداد کردن و خود را عاقل و هوشیار دانستن .
خلاصه دوگانگى شخصیت و تضاد برون و درون که صفت بارز منافقان است پدیده هاى گوناگونى در عمل و گفتار و رفتار فردى و اجتماعى آنها دارد که به خوبى مى توان آن را شناخت .
چه تعبیر زیبائى دارد قرآن در آیاتى که خواندیم مى گوید: فى قلوبهم مرض : آنها دلهاى بیمار دارند چه بیمارى از دوگانگى ظاهر و باطن بدتر؟ و چه بیمارى از خود برتربینى و یا نداشتن شهامت براى رویاروئى با حوادث دردناکتر؟
ولى همان گونه که بیمارى قلبى را هر چند پنهان است نمى توان به کلى مخفى کرد بلکه نشانه هاى آن در چهره انسان و تمام اعضاى بدن آشکار مى شود، بیمارى نفاق نیز همین گونه است که با تظاهرات مختلف قابل شناخت مى باشد.
در تفسیر نمونه ذیل آیات 141 تا 143 سوره نساء نیز درباره صفات منافقان بحث کرده ایم (جلد چهارم صفحه 174 تا 178).
و نیز در ذیل آیات 49 تا 57 سوره توبه بحث مشروحى در این زمینه داریم (تفسیر نمونه جلد 7 صفحه 438 تا 450).
در سوره توبه ذیل آیات 62 تا 85 نیز بحثهاى فراوانى در این زمینه مطالعه خواهید فرمود (تفسیر نمونه جلد هشتم صفحه 19 تا 72).
3- وسعت معنى نفاق
گرچه نفاق به مفهوم خاصش ، صفت افراد بى ایمانى است که ظاهرا در صف مسلمانانند، اما باطنا دل در گرو کفر دارند، ولى نفاق معنى وسیعى دارد که هر گونه دوگانگى ظاهر و باطن ، گفتار و عمل را شامل مى شود هر چند در افراد مؤ من باشد که ما از آن به عنوان رگه هاى نفاق نام مى بریم .
مثلا در حدیثى مى خوانیم : ثلاث من کن فیه کان منافقا و ان صام و صلى و زعم انه مسلم ، من اذا ائتمن خان ، و اذا حدث کذب ، و اذا وعد اخلف سه صفت است در هر کس باشد منافق است هر چند روزه بگیرد و نماز بخواند و خود را مسلمان بداند: کسى که در امانت خیانت مى کند، و کسى که به هنگام سخن گفتن دروغ مى گوید، و کسى که وعده مى دهد و خلف وعده مى کند. مسلما این گونه افراد منافق به معنى خاص نیستند ولى رگه هائى از نفاق در وجود آنها هست ، مخصوصا درباره ریاکاران از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم
که فرمود: الریاء شجرة لا تثمر الا الشرک الخفى ، و اصلها النفاق !: ریا و ظاهر سازى ، درخت (شوم و تلخى ) است که میوه اى جز شرک خفى ندارد و اصل و ریشه آن نفاق است .
در اینجا توجه شما را به سخنى از امیر مؤ منان على (علیه السلام ) درباره منافقان جلب مى کنیم :
اى بندگان خدا شما را به تقوا و پرهیزکارى سفارش مى کنم ، و از منافقان بر حذر مى دارم ، زیرا آنها گمراه و گمراه کننده اند، خطاکار و به خطا اندازند، به رنگهاى گوناگون در مى آیند، به قیافه و زبانهاى متعدد خودنمائى مى کنند از هر وسیله اى براى فریفتن و در هم شکستن شما استفاده مى کنند، و در هر کمینگاهى به کمین شما مى نشینند، بد باطن و خوش ظاهرند، و در نهان براى فریب مردم گام بر مى دارند، از بیراهه ها حرکت مى کنند، و گفتارشان به ظاهر شفا بخش ، اما کردارشان دردى است درمان ناپذیر، به رفاه و آسایش مردم حسد مى ورزند و (اگر به کسى بلائى وارد شود خوشحالند، امیدواران را ماءیوس مى کنند، و در هر راهى کشته اى دارند، در هر دلى راهى و در هر مصیبتى اشک ساختگى مى ریزند، مدح و تمجید را به یکدیگر قرض مى دهند و انتظار پاداش و جزا مى کشند، اگر چیزى بخواهند اصرار مى ورزند، و اگر ملامت کنند پرده درى مى نمایند. (1)
4- کارشکنى هاى منافقان
نه تنها براى اسلام که براى هر آئین انقلابى و پیشرو، منافقان خطرناکترین گروهند، آنها در لابلاى صفوف مسلمانان نفوذ مى کنند و از هر فرصتى براى
کارشکنى استفاده مى نمایند.
گاهى مؤ منان راستین را که با اخلاص تمام ، سرمایه مختصرى را در راه خدا انفاق مى کردند مورد استهزاء قرار مى دادند، چنانکه قرآن مى گوید: الذین یلمزون المطوعین من المؤ منین فى الصدقات و الذین لا یجدون الا جهدهم فیسخرون منهم سخر الله منهم و لهم عذاب الیم : آنها که مؤ منان با اخلاص را به خاطر انفاقهاى کوچک اما بى ریا) مسخره مى کنند، خداوند آنها را استهزا مى کند و عذاب دردناکى در انتظارشان است (توبه 79).
و گاهى در انجمنهاى سرى خود تصمیم مى گرفتند، کمکهاى مالى خود را از یاران رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) به کلى قطع کنند، تا از اطراف او پراکنده شوند، چنانکه در سوره منافقان آمده است هم الذین یقولون لا تنفقوا على من عند رسول الله حتى ینفضوا و لله خزائن السماوات و الارض و لکن المنافقین لا یفقهون : آنها مى گویند کمکهاى مالى خود را از کسانى که نزد پیامبرند قطع کنید تا از پیرامون او پراکنده شوند، بدانید خزائن آسمان و زمین از آن خدا است ، ولى منافقان نمى دانند (سوره منافقون آیه 7).
گاهى تصمیم مى گرفتند که پس از بازگشت از جنگ به مدینه ، دست به دست هم بدهند و با استفاده از یک فرصت مناسب مؤ منان را از مدینه بیرون کنند و مى گفتند: لئن رجعنا الى المدینة لیخرجن الاعز منها الاذل : اگر به مدینه باز گردیم ، عزیزان ذلیلان را بیرون خواهند کرد! (منافقون 8).
و زمانى هم به بهانه هاى مختلف از قبیل جمع آورى محصولهاى کشاورزى از شرکت در برنامه هاى جهاد، خوددارى کرده و در شدیدترین لحظات ، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) را تنها مى گذاشتند، و در عین حال وحشت داشتند که پرده از رازشان برداشته شود و رسوا گردند.
به خاطر همین موضعگیریهاى بسیار خصمانه ، در آیات زیادى از قرآن ،
آماج شدیدترین حملات قرار گرفتند، و یک سوره در قرآن به نام سوره منافقون پیرامون وضع آنها نازل شده است .
در سوره هاى توبه ، حشر و بعضى دیگر از سوره هاى قرآن نیز مورد نکوهش فراوان قرار گرفته اند از جمله سیزده آیه از آیات همین سوره بقره از صفات آنها و عواقب شومشان سخن مى گوید.
5- فریب دادن وجدان
مشکل بزرگى که مسلمانان در ارتباط با منافقان داشتند این است که از یکسو ماءمور بودند هر کس اظهار اسلام مى کند با آغوش باز از او استقبال کنند، و از تفتیش عقائد در مورد اشخاص خود دارى نمایند، از سوى دیگر باید مراقب توطئه هاى منافقان باشند، منافقانى که با قیافه حق به جانب و بنام یک فرد مسلمان ، گفتارشان مورد قبول افراد واقع مى شد در حالى که در باطن ، سد راه اسلام و از دشمنان قسم خورده بودند.
این گروه با پیش گرفتن این راه فکر مى کردند مى توانند خداوند و مؤ منان را براى همى شه فریب دهند، در حالى که بدون توجه خود را فریب مى دادند. تعبیر به یخادعون الله و الذین آمنوا (با توجه به معنى مخادعه که به معنى نیرنگ و خدعه از دو طرف است ) مفهوم دقیقى را ترسیم مى کند و آن اینکه آنها از یکسو بر اثر کوردلى ، اعتقاد داشتند که پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) یک خدعه گر است که براى حکومت بر مردم ، دین و نبوت را مطرح ساخته ، و افراد ساده لوح نیز اطراف او جمع شده اند، لذا باید در مقابل او به خدعه برخاست !، بنابراین از یکسو کار این منافقین ، خدعه و نیرنگ بود و از سوئى دیگر درباره پیامبر بزرگ خدا نیز چنین اعتقاد غلطى داشتند.
اما جمله بعد (و ما یخدعون الا انفسهم و ما یشعرون ) هر دو پندار آنها را در هم
مى کوبد، از یکسو اثبات مى کند که تنها خدعه و نیرنگ از جانب خود آنها است و از سوى دیگر مى گوید این خدعه و نیرنگ نیز به خودشان باز مى گردد و نمى فهمند، چرا که سرمایه هاى اصیلى را که خداوند براى نیل به سعادت در وجودشان آفریده ، در مسیر خدعه و فریب و نیرنگ بر باد مى دهند و دست خالى از هر خیر و نیکى ، با کوله بارى از گناه ، از دنیا مى روند.
البته هیچکس خدا را نمى تواند فریب بدهد، چرا که او با خبر از آشکار و نهان است ، بنابراین تعبیر به یخادعون الله یا از این نظر است که خدعه و نیرنگ با پیامبر و مؤ منان ، همچون خدعه و نیرنگ با خدا است ، (در موارد دیگرى از قرآن نیز دیده مى شود که خداوند براى تعظیم پیامبر و مؤ منان خود را در صف آنها قرار مى دهد).
و یا اینکه بر اثر عدم شناخت صفات خدا با افکار کوتاه و ناقص خود به راستى فکر مى کردند ممکن است چیزى از خدا پنهان بماند و نظیر آن نیز در بعضى دیگر از آیات قرآن دیده مى شود.
به هر حال ، آیه فوق ، اشاره روشنى به مساءله فریب وجدان دارد و اینکه بسیار مى شود که انسان منحرف و آلوده ، براى رهائى از سرزنش و مجازات وجدان در برابر اعمال زشت و انحرافى دست به فریب وجدان خویش ‍ مى زند، و کم کم براى خود این باور را به وجود مى آورد که این عمل من نه تنها زشت و انحرافى نیست بلکه اصلاح است و مبارزه با فساد (انما نحن مصلحون ) تا با فریب وجدان آسوده خاطر به اعمال خلاف خود ادامه دهد.
مى گویند یکى از سران آمریکا در پاسخ اینکه چرا دستور داده است دو شهر بزرگ ژاپن هیروشیما، و ناکازاکى ) را بمباران اتمى کنند و حدود 200 هزار نفر کودک و پیر و جوان را نابود یا ناقص سازند؟ گفته بود:
ما به خاطر صلح این دستور را داده ایم ! که اگر این کار را نمى کردیم جنگ
طولانى تر مى شد و مى بایست بیش از این مى کشتیم !!
آرى منافقان عصر ما نیز براى فریب مردم یا فریب وجدان خود از این گفته ها و از آن کارها بسیار دارند، در حالى که در برابر ادامه جنگ یا بمباران اتمى شهرهاى بى دفاع ، راه سوم روشنى نیز وجود داشت و آن اینکه دست از تجاوزگرى بردارند و ملتها را با سرمایه هاى کشورشان آزاد بگذارند.
بنابراین نفاق در حقیقت وسیله اى است براى فریب وجدان ، و چه دردناک است که انسان ، این واعظ درونى ، این پلیس همى شه بیدار و این نماینده الهى را در درون خود، خفه کند، و یا آنچنان پرده بر روى آن بیفکند که صدایش ‍ به گوش نرسد.
6- تجارت پر زیان
در قرآن مجید کرارا فعالیتهاى انسان در این دنیا به یک نوع تجارت تشبیه شده است ، و در حقیقت همه ما در این جهان تاجرانى هستیم که با سرمایه هاى فراوان خدا داد، سرمایه عقل ، فطرت ، عواطف ، نیروهاى مختلف جسمانى ، مواهب عالم طبیعت ، و بالاخره رهبرى انبیاء، گام در این تجارتخانه بزرگ مى گذاریم ، گروهى سود مى برند و پیروز مى شوند و سعادتمند، گروهى نه تنها سودى نمى برند بلکه اصل سرمایه را نیز از دست داده ، و به تمام معنى ورشکست مى شوند نمونه کامل گروه اول مجاهدان راه خدا هستند، چنانکه قرآن درباره آنها مى گوید: یا ایها الذین آمنوا هل ادلکم على تجارة تنجیکم من عذاب الیم تؤ منون بالله و رسوله و تجاهدون فى سبیل الله باموالکم و انفسکم : اى افراد با ایمان آیا شما را راهنمائى به تجارتى بکنم که از عذاب دردناک رهائیتان مى بخشد (و به سعادت جاویدان رهنمونتان مى شود) ایمان به خدا و رسول او بیاورید و در راه او با مال و جان جهاد کنید (صف 9 و 10).
و نمونه واضح گروه دوم منافقانند که قرآن در آیات فوق ، پس از ذکر کارهاى مخرب آنها که در لباس اصلاح و عقل ، انجام مى گیرد مى گوید آنها کسانى هستند که هدایت را با گمراهى مبادله کردند و این تجارت نه براى آنها سودى داشت و نه مایه هدایت شد این گروه در موقعیتى قرار داشتند که مى توانستند بهترین راه را انتخاب کنند، آنها در کنار چشمه زلال وحى قرار داشتند، در محیطى مملو از صفا و صداقت و ایمان .
اما آنها به جاى اینکه از این موقعیت خاص که در طول قرون اعصار تنها نصیب گروه اندکى شده است بالاترین بهره را ببرند، هدایت را دادند و گمراهى را خریدند، هدایتى که در درون فطرتشان بود، هدایتى که در محیط وحى موج مى زد، همه این امکانات را از دست دادند به گمان اینکه با این کار مى توانند، مسلمین را در هم بکوبند و رؤ یاهاى شومى را که در مغز خود مى پروراندند تحقق بخشند.
این معاوضه و انتخاب غلط دو زیان بزرگ همراه داشت :
نخست اینکه سرمایه هاى مادى و معنوى خویش را از دست دادند بى آنکه در مقابل آن سودى ببرند.
و دیگر اینکه حتى به نتیجه شوم مورد نظر خود نیز نرسیدند زیرا اسلام با سرعت پیشرفت کرد و به زودى صفحه جهان را فرا گرفت و این منافقان نیز رسوا شدند.

 


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت