تفسیرنمونه سوره عبس

سوره عبس


مقدمه
این سوره در مکه نازل شده و داراى 42 آیه است

محتواى سوره عبس
سـوره (عـبـس ) در عـیـن کـوتاهى ، از مسائل مختلف و مهمى بحث مى کند، و تکیه خاصى روى مساءله (معاد) دارد، و محتواى آن را در پنج موضوع مى توان خلاصه کرد:
1 - عتاب شدید خداوند نسبت به کسى که در برابر مرد نابیناى حقیقتجو برخورد مناسبى نداشت .
2 - ارزش و اهمیت قرآن مجید.
3 - کفران و ناسپاسى انسان در برابر نعمتهاى خداوند.
4 - بـیـان گـوشـه اى از نعمتهاى او در زمینه تغذیه انسان و حیوانات براى تحریک حس شکرگزارى بشر.
5 - اشاره به قسمتهاى تکان دهنده اى از حوادث قیامت و سرنوشت مؤ منان و کفار در آن روز بزرگ .
نامگذارى آن به این نام به تناسب نخستین آیه سوره است .
فضیلت تلاوت این سوره
در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) آمده است : من قراء سورة (عـبس ) جاء یوم القیامة و وجهه ضاحک مستبشر: (کسى که سوره (عبس ) را بخواند روز قیامت در حالى وارد محشر مى شود که صورتش خندان و بشاش ‍ است ).
آیه و ترجمه

 

بسم الله الرحمن الرحیم


عبس و تولى (1)
اءن جاءه الا عمى (2)
و ما یدریک لعله یزکى (3)
اءو یذکر فتنفعه الذکرى (4)
اءما من استغنى (5)
فاءنت له تصدى (6)
و ما علیک اءلا یزکى (7)
و اءما من جاءک یسعى (8)
و هو یخشى (9)
فاءنت عنه تلهى (10)


ترجمه :

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 - چهره درهم کشید و روى برتافت !
2 - از اینکه نابینایى به سراغ او آمده بود.
3 - تو چه مى دانى شاید او پاکى و تقوى پیشه کند؟
4 - یا متذکر گردد و این تذکر به حال او مفید باشد.
5 - اما آن کس که مستغنى است
6 - تو به او روى مى آورى !
7 - در حالى که اگر او خود را پاک نسازد چیزى بر تو نیست .
8 - اما کسى که به سراغ تو مى آید و کوشش مى کند،
9 - و از خدا ترسان است ،
10 - تو از او غافل مى شوى .
شاءن نزول :
ایـن آیـات اجـمـالا نـشـان مـى دهـد که خداوند کسى را در آنها مورد عتاب قرار داده به خاطر ایـنـکـه فـرد یا افراد غنى و ثروتمندى را بر نابیناى حقطلبى مقدم داشته است ، اما این شخص مورد عتاب کیست ؟ در آن اختلاف نظر است :
مشهور در میان مفسران عامه و خاصه این است که :
عـده اى از سـران قـریـش مـانـنـد عـتـبـة بـن ربـیـعـه ، ابوجهل ، عباس بن عبد المطلب ، و جمعى دیگر، خدمت پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) بـودنـد و پـیـامـبـر مـشـغول تبلیغ و دعوت آنها به سوى اسلام بود و امید داشت که این سخنان در دل آنها مؤ ثر شود (و مسلما اگر اینگونه افراد اسلام را مى پذیرفتند گروه دیگرى را به اسلام مى کشاندند و هم کارشکنیهاى آنها از میان مى رفت و از هر دو جهت به نـفـع اسلام بود) در این میان (عبد الله بن ام مکتوم ) که مرد نابینا و ظاهرا فقیرى بود وارد مجلس شد،
و از پـیـغـمـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله و سـلم ) تـقاضا کرد آیاتى از قرآن را براى او بـخـواند و به او تعلیم دهد، و پیوسته سخن خود را تکرار مى کرد و آرام نمى گرفت ، زیـرا دقـیـقـا مـتـوجـه نـبـود کـه پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله و سلم ) با چه کسانى مشغول صحبت است .
او آنقدر کلام پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) را قطع کرد که حضرت (صلى الله عـلیـه و آله و سـلم ) نـاراحـت شـد، و آثـار نـاخـشـنـودى در چـهره مبارکش نمایان گشت و در دل گـفت : این سران عرب پیش خود مى گویند پیروان محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) نـابـیـنـایـان و بردگانند، و لذا رو از (عبدالله ) برگرداند، و به سخنانش با آن گروه ادامه داد.
در این هنگام آیات فوق نازل شد (و در این باره پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) را مورد عتاب قرار داد) رسول (صلى الله علیه و آله و سلم ) بعد از این ماجرا (عبدالله ) را پـیـوسـتـه گـرامـى مى داشت ، و هنگامى که او را مى دید مى فرمود: مرحبا بمن عاتبنى فـیـه ربـى : (مـرحبا به کسى که پروردگارم به خاطر او مرا مورد عتاب قرار داد) و سپس به او مى فرمود: (آیا حاجتى دارى آنرا انجام دهم ؟) و پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) دو بار او را در غزوات اسلامى در مدینه جانشین خویش قرار داد.
شـاءن نـزول دومـى کـه بـراى آیـات فـوق نقل شده این است که این آیات درباره مردى از (بـنـى امـیـه ) نـازل شـده کـه نـزد پـیـامـبـر نـشـسـتـه بـود، در هـمـان حـال (عـبـدالله بن ام مکتوم ) وارد شد، هنگامى که چشمش به (عبدالله ) افتاد خود را جـمـع کـرد، مـثـل ایـنـکـه مـى تـرسـیـد آلوده شـود و قـیـافـه درهـم کشیده و صورت خود را بـرگـردانـیـد، خـداوند در آیات فوق عمل او را نقل کرده ، و مورد ملامت و سرزنش قرار داده اسـت ، ایـن شـاءن نـزول در حـدیـثـى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) نقل شده است .
مـحـقـق بـزرگ شـیـعـه مـرحـوم سـیـد مـرتـضـى ایـن شـاءن نزول را پذیرفته است .
البـتـه در آیـه چیزى که صریحا دلالت کند که منظور شخص پیامبر (صلى الله علیه و آله و سـلم ) اسـت وجـود نـدارد تـنـهـا چـیـزى کـه مـى تواند قرینه اى بر این معنى باشد خـطـابـهایى است که از آیات 8 تا 10 این سوره آمده که مى گوید: (کسى که پیوسته (بـراى شـنـیـدن آیـات خـدا) بـه سـرعـت سـراغ تـو مى آید، و از خدا مى ترسد، تو از او غافل مى شوى !)
ایـن چـیـزى اسـت کـه بـهـتـر از هـر کـس در مورد پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) مى تواند صادق باشد.
ولى به گفته مرحوم (سید مرتضى ) قرائنى نیز در این آیات وجود دارد که نشان مى دهد منظور شخص پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) نیست از جمله اینکه :
(عـبـوس بـودن ) از صـفـات پـیامبران مخصوصا پیغمبر اسلام نیست ، او حتى نسبت به دشمنان خود با چهره گشاده سخن مى گفت ، تا چه رسد به مؤ منان حقیقت جو.
دیـگـر ایـنکه پرداختن به اغنیا و غافل شدن از فقراى حق طلب با اخلاق آن حضرت که در آیـه 4 سـوره (ن ) بـه آن اشـاره شـده و انـک لعـلى خـلق عـظـیـم : (تو اخلاق عظیم و بـرجـسـتـه اى ) دارى هـرگـز نـمـى سازد، (بخصوص اینکه معروف است سوره (ن ) قبل از سوره عبس نازل شده است ).
ولى بـه فـرض کـه شـاءن نـزول اول واقـعیت داشته باشد این مطلب در حد ترک اولایى بیش نیست : و کارى که منافات با مقام عصمت داشته باشد در آن مشاهده نمى شود.
زیـرا (اولا) پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) هدفى جز نفوذ در سران قریش ، و گسترش دعوت اسلام از این طریق ، و درهم شکستن مقاومت آنها، نداشت .
(ثـانـیـا) چـهـره درهـم کشیدن در برابر یک مرد نابینا مشکلى ایجاد نمى کند چرا که او نـمـى بـیـنـد، بـه علاوه عبد الله بن ام مکتوم نیز رعایت آداب مجلس را نکرده بود زیرا که هـنـگـامـى کـه مـى شـنـود پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله و سـلم ) بـا گـروهـى مشغول صحبت است نباید سخن او را قطع کند.
ولى از آنـجـا کـه خـداونـد اهـمیت فوق العاده اى به محبت و ملاطفت کردن با مؤ منان مستضعف حـقـیـقـت طلب مى دهد همین مقدار بى اعتنایى را در برابر این مرد مؤ من براى پیامبرش نمى پسندد و او را مورد عتاب قرار مى دهد، اینها همه از یک سو.
از سوى دیگر، اگر به این آیات از زاویه حقانیت و عظمت پیامبر (صلى الله علیه و آله و سـلم ) نـگاه کنیم ، مى بینیم در سرحد یک معجزه است ، چرا که رهبر بزرگ اسلام در کتاب آسـمـانـى خـود آنـچـنـان مسؤ ولیت براى خود ذکر مى کند که حتى کوچکترین ترک اولى ، یـعـنـى بـى اعتنایى مختصرى نسبت به یک مرد نابیناى حق طلب ، را مورد عتاب خداوند مى بـیـنـد، ایـن دلیـل زنـده اى اسـت بـر اینکه این کتاب آسمانى از سوى خدا است و او پیامبر صادق است ، مسلما اگر این کتاب از سوى خداوند نبود چنین محتوایى نداشت .
و عـجـبـتـر اینکه پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) طبق روایتى که در بالا آوردیم هر وقـت (عـبـد الله بن ام مکتوم ) را مى دید به یاد این ماجرا مى افتاد و او را بسیار احترام مى کرد.
و از سـوى دیـگـر ایـن آیـات مى تواند بیانگر فرهنگ اسلام در بر خورد با مستضعفان و مستکبران باشد، که چگونه مرد فقیر نابیناى مؤ منى را بر آن همه اغنیا و سران قدرتمند مـشـرک عـرب مقدم مى شمرد، این به خوبى نشان مى دهد که اسلام حامى مستضعفان و دشمن مستکبران است .
در پـایـان ایـن سـخـن بـار دیـگـر تـکرار مى کنیم که مشهور در میان مفسران گرچه شاءن نـزول اول اسـت ولى بـایـد اعـتـراف کـرد کـه در خـود آیـه چـیـزى کـه صـریـحـا دلیـل بـر ایـن مـعـنـى بـاشـد کـه منظور پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) است وجود ندارد.
تفسیر:
عتاب شدید به خاطر بى اعتنایى به نابیناى حق طلب
با توجه به آنچه در شاءن نزول آیات گفته شد، به سراغ تفسیر آیات مى رویم .
نخست مى فرماید:
(چهره درهم کشید، و روى برتافت ) (عبس و تولى ).
(از اینکه نابینایى به سراغ او آمده بود) (ان جاءه الاعمى ).
(تـو چـه مـى دانـى شـاید او در جستجوى ایمان و پاکى و تقوى باشد؟!) (و ما یدریک لعله یزکى ).
(یـا از شـنـیـدن سـخـنـان حـق مـتـذکـر شـود و ایـن تـذکـر بـه حال او مفید باشد) (او یذکر فتنفعه الذکرى ).
و اگر صددرصد پاک و با تقوى نشود لااقل از تذکر پند مى گیرد و بیدار مى شود، و این بیدارى در او اجمالا اثر مى گذارد.
سـپـس ایـن عـتـاب را ادامـه داده ، مـى افـزاید: اما آنکه خود را بى نیاز و غنى مى داند (اما من استغنى ).
(تو به او رو مى آورى و توجه مى کنى !) (فانت له تصدى ).
و اصـرار بـه هـدایـت او دارى در حـالى که او گرفتار غرور ثروت ، و خود خواهى است ، غـرورى کـه مـنشاء طغیان و گردنکشى است همانگونه که در آیه 6 - 7 سوره علق آمده است ان الانسان لیطغى ان رآه استغنى (انسان طغیان مى کند از اینکه خود را غنى مى بیند).
(در حالى که اگر او راه تقوى را پیش نگیرد و ایمان نیاورد چیزى بر تو نیست ) (و ما علیک الا یزکى ).
وظـیـفـه تـو تـنـهـا ابـلاغ رسـالت اسـت ، خـواه از آن پـنـد گـیـرنـد یـا مـلال بنا براین به خاطر اینگونه افراد نمى توانى نابیناى حق طلب را نادیده بگیرى ، یا آزرده خاطر سازى ، هر چند هدف تو هدایت این گردنکشان باشد.
بـار دیـگـر تـاءکید و عتاب را از سر مى گیرد، و همچنان به صورت خطاب مى فرماید: (امـا کسى که به سراغ تو مى آید، و تلاش ‍ براى هدایت و پاکى دارد) (و اما من جاءک یسعى ).
(و از خدا ترسان است ) (و هو یخشى ).
و هـمـیـن انگیزه ترس از خداوند او را به دنبال تو فرستاده ، تا حقایق بیشترى بشنود و به کار بندد، و خود را پاک و پاکیزه کند.
(تـو از او غـافـل مـى شـوى و بـه دیگرى مى پردازى ) (فانت عنه تلهى ) تعبیر به (انـت ) (تـو) در حـقـیـقـت اشـاره بـه ایـن اسـت کـه مـثـل تـویـى سـزاوار نـیـسـت از چـنـیـن انـسـان حـقـطـلبـى لحـظـه اى غـافـل شـوى و بـه دیـگـرى بـپردازى هر چند هدفت از پرداختن به دیگران نیز هدایت آنها بـاشـد، چـرا کـه در مـحـاسـبـه اولویـتـهـا، اولویـت از آن ایـن گـروه مـسـتـضـعـف پاکدل است .
به هر حال این عتاب و خطاب خواه به شخص پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) باشد یـا غـیـر او بـیـانـگـر ایـن واقـعـیـت مـهـم است که اسلام و قرآن اهمیت و احترام خاصى براى پـویـنـدگـان راه حـق مـخـصـوصـا از طـبـقـات مـسـتـضـعـف قائل است .
و بـه عـکس موضعگیرى تند و خشنى در برابر آنها که بر اثر وفور نعمت الهى ، مست و مغرور شده اند دارد، تا آنجا که خدا راضى نمى شود به خاطر پرداختن به آنان کمترین رنجشى در این قشر مستضعف حق طلب پیدا شود.
دلیـل آن نـیـز روشـن اسـت ، زیـرا هـمـیـشـه ایـن گـروه پـشتیبان مخلص اسلام و فریادرس پیشوایان بزرگ دین در مشکلات ، و ایثارگر میدانهاى نبرد و شهادت بوده اند، همانگونه کـه امـیر مؤ منان على (علیه السلام ) در فرمان معروف مالک اشتر مى فرماید: و انما عماد الدیـن و جـمـاع المـسـلمـیـن و العـدة للاعـداء العـامة من الامة ، فلیکن صغوک لهم و میلک معهم : (سـتـون دیـن ، و سـرمـایـه اجـتماع مسلمین ، و نیروى ذخیره در برابر دشمنان ، تنها همین تـوده مـردمـنـد، لذا باید به سخنان آنها گوش فرا دهى و علاقه خود را به آنها معطوف دارى ).
آیه و ترجمه


کلا إ نها تذکرة (11)
فمن شاء ذکره (12)
فى صحف مکرمة (13)
مرفوعة مطهرة (14)
باءیدى سفرة (15)
کرام بررة (16)
قتل الانسن ما اءکفره (17)
من اءى شى ء خلقه (18)
من نطفة خلقه فقدره (19)
ثم السبیل یسره (20)
ثم اءماته فاءقبره (21)
ثم إ ذا شاء اءنشره (22)
کلا لما یقض ما امره (23)


ترجمه :

11 - هرگز چنین مکن ، این (قرآن ) یک تذکر و یاد آورى است .
12 - و هر کس بخواهد از آن پند مى گیرد.
13 - در الواح پرارزشى ثبت است .
14 - الواحى والاقدر و پاکیزه .
15 - به دست سفیرانى است ،
16 - والامقام و فرمانبردار و نیکوکار.
17 - مرگ بر این انسان ، چقدر کافر و ناسپاس است ؟!
18 - (خداوند) او را از چه چیز آفرید؟
19 - از نطفه ناچیزى او را آفرید، سپس اندازه گیرى کرد و موزون ساخت .
20 - سپس راه را براى او آسان ساخت .
21 - بعد او را مى راند و در قبر پنهان نمود.
22 - سپس هر زمان بخواهد او را زنده مى کند.
23 - چنین نیست که او مى پندارد، او هنوز فرمان الهى را اطاعت نکرده است .
تفسیر:
تنها دست پاکان به دامن قرآن مى رسد
در تـعـقـیـب آیـات گـذشته که در آن سخن از سرزنش کسى آمده بود که نسبت به نابیناى حـقـطـلبـى کم توجهى نموده بود، در این آیات به مساءله اهمیت قرآن مجید و مبدا پاک آن و تاءثیرش در نفوس پرداخته ، مى فرماید:
(هرگز این کار را تکرار مکن و آن را براى همیشه فراموش نما) (کلا).
(چرا که این آیات وسیله اى است براى تذکر و یادآورى خلق خدا) (انها تذکرة ).
نیازى به این نیست که از مستضعفان پاکدل غافل شوى ، و به افراد متنفذ و مغرور روى آورى .
این احتمال نیز وجود دارد که جمله (کلا انها تذکرة ) پاسخى باشد به تمام تهمتهاى مـشـرکـان و دشمنان اسلام در مورد قرآن که گاه شعرش مى خواندند، و گاه سحر، و گاه نوعى کهانت ، قرآن مى گوید: هیچیک از این نسبتها صحیح نیست ، بلکه این آیات وسیله اى اسـت بـراى بـیـدارى و یـادآورى و آگـاهـى و ایـمـان و دلیـل آن در خـودش نـهـفته است ، چرا که هر کس به آن نزدیک مى شود - جز معاندان لجوج این اثر را در خود احساس مى کند.
سپس مى افزاید: (هر کس بخواهد از آن پند مى گیرد) (فمن شاء ذکره ).
ایـن تـعـبـیر هم اشاره اى است به اینکه اکراه و اجبارى در کار نیست ، و هم دلیلى است بر آزادى اراده انـسـان کـه تـا نـخـواهـد و تـصـمـیـم بـر قبول هدایت نگیرد نمى تواند از آیات قرآن بهره گیرد.
(سـپـس مـى افـزاید: این کلمات بزرگ الهى در صحائف (الواح و اوراق ) باارزشى ثبت است ) (فى صحف مکرمة ).
(صـحـف ) جمع (صحیفه ) به معنى (لوح ) یا (ورقه ) و یا چیز دیگرى است کـه در آن مـطـلبـى را مـى نـویـسـنـد، و ایـن تـعـبـیـر نـشـان مـى دهـد کـه آیـات قـرآنـى قبل از نزول بر پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) در الواحى نوشته شده بود، و فرشتگان وحى آن را با خود مى آورند، الواحى بسیار گرانقدر و پر ارزش .
و اینکه بعضى گفته اند منظور از این (صحف ) کتب انبیاى پیشین است ، ظاهرا با آیات قـبـل و بـعـد سـازگار نیست ، همچنین اینکه گفته شده منظور از آن (لوح محفوظ) است آن نـیز مناسب به نظر نمى رسد، زیرا (صحف ) به صورت صیغه جمع در مورد (لوح محفوظ) به کار نرفته است .
(بعد مى فرماید: این صحائف و الواح ، والاقدر و پاکیزه است ) (مرفوعة مطهرة )
بـالاتـر از آن اسـت کـه دسـت نـااهـلان بـه سـوى آن دراز شـود، و یا قادر بر تحریف آن باشند، و پاکتر از آن است که دست ناپاکان آن را آلوده کند، و نیز پاک است از هرگونه تناقض و تضاد و شک و شبهه .
از این گذشته (این آیات الهى در دست سفیرانى است ) (بایدى سفرة ).
(سفیرانى والامقام ، و مطیع و فرمانبردار و نیکوکار) (کرام بررة ).
(سـفـرة ) (بـر وزن طـلبـه ) جـمـع (سـافـر) از مـاده (سـفـر) (بر وزن قمر) در اصـل به معنى پرده بردارى از چیزى است ، و لذا به کسى که میان اقوام رفت و آمد دارند تـا مـشـکـلات آنـهـا را حـل کـنـند و از مبهمات پرده بردارند (سفیر) گفته مى شود، به شخص نویسنده نیز سافر مى گویند چرا که پرده از روى مطلبى بر مى دارد.
بنابراین منظور از (سفره ) در اینجا فرشتگان الهى است که سفیران وحى یا کاتبان آیات او هستند.
بـعـضـى گـفـته اند: منظور از (سفرة ) در اینجا حافظان و قاریان و کاتبان قرآن ، و علما و دانشمندانى هستند که این آیات او را در هر عصر و زمانى از دستبرد شیاطین محفوظ مى دارند.
ولى ایـن تـفـسـیـر بـعـیـد بـه نـظـر مـى رسـد چـرا کـه در ایـن آیـات سـخـن از زمـان نزول وحى و عصر پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) است نه از آینده .
ولى در حـدیـثـى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) مى خوانیم که فرمود: الحافظ للقرآن العـامـل بـه مـع السـفـرة الکـرام البـررة : (کـسـى کـه حـافـظ قـرآن بـاشـد و بـه آن عمل کند با سفیران بزرگوار فرمانبردار الهى خواهد بود).
ایـن تـعـبـیـر به خوبى نشان مى دهد که حافظان و مفسران و عاملان به قرآن در ردیف این سـفـره و هـمگام آنها هستند، نه اینکه خود آنها مى باشند و این یک واقعیت است که وقتى این دانشمندان و حافظان کارى شبیه فرشتگان و حاملان وحى انجام دهند در ردیف آنها قرار مى گیرند.
بـه هـر حـال از مـجـموع این گفتار استفاده مى شود که تمام کسانى که در راه حفظ قرآن و احیاى آن مى کوشند مقامى والا همچون مقام فرشتگان (کرام برره ) دارند.
(کـرام ) جـمـع (کـریـم ) به معنى (عزیز و بزرگوار) است ، و اشاره به عظمت فـرشـتـگـان وحـى در پـیشگاه خداوند و بلندى مقام آنها است ، و گاه گفته شده این تعبیر اشـاره به پاکى آنها از هر گونه گناه مى باشد، همانگونه که در آیه 26 - 27 سوره انـبـیـاء در تـوصـیـف فـرشـتـگـان آمـده اسـت : بـل عـبـاد مـکـرمـون لا یـسـبـقـونـه بـالقول و هم بامره یعملون : (آنها بندگان گرامى حقند که در سخن بر او پیشى نمى گیرند، و اوامر او را پیوسته اجرا مى کنند).
(بـررة ) جـمـع (بـار) (مـثـل طـالب و طـلبـه ) از مـاده (بـر) در اصـل بـه مـعنى وسعت و گستردگى است ، و لذا به صحراهاى وسیع (بر) (به فتح با) گفته مى شود، و از آنجا که افراد نیکوکار وجودى گسترده دارند، و برکات آنها به دیگران مى رسد به آنها (بار) گفته شده .
البته منظور از نیکوکارى در آیه مورد بحث اطاعت فرمان الهى و پاکى از گناه مى باشد.
و به این ترتیب خداوند فرشتگان را به سه وصف توصیف کرده است : نخست اینکه آنها سـفـیـران و حـامـلان وحى اویند، و دیگر اینکه ذاتا عزیز و گرانمایه اند، و سومین وصف پاکى اعمال آنها و اطاعت و تسلیم و نیکوکارى است .
سـپـس مـى افـزایـد: (بـا وجـود ایـنـهمه اسباب هدایت الهى که در صحف مکرمه به وسیله فـرشـتـگـان مـقـرب خـداونـد، با انواع تذکرات ، نازل شده ، باز هم این انسان سرکش و نـاسـپـاس تـسـلیـم حـق نـمـى شـود مـرگ بر این انسان ، چقدر کافر و ناسپاس است ؟!) (قتل الانسان ما اکفره ).
(کـفـر) در اینجا ممکن است به معنى عدم ایمان ، و یا به معنى ناسپاسى و کفران ، و یا بـه مـعـنـى هـر گـونـه سـتر و پوشش حق باشد، و مناسب همین معنى جامع است ، چرا که در آیـات قـبـل سـخـن از اسـبـاب هـدایـت و ایـمـان بـود، و در آیـات بعد سخن از انواع نعمتهاى پروردگار است .
به هر حال منظور از تعبیر (مرگ بر این افراد) معنى کنایى آن یعنى اظهار شدت غضب و تنفر نسبت به اینگونه افراد کافر و ناسپاس است .
و از آنـجـا کـه سـرچـشـمه سرکشیها و ناسپاسیها غالبا غرور است براى درهم شکستن این غـرور در آیـه بـعـد مـى فـرمـایـد: خداوند این انسان را از چه چیز آفریده ؟! (من اى شى ء خلقه ).
او را از نـطـفـه اى نـاچـیـز و بـیـارزش آفـریـد، و سـپـس او را مـوزون سـاخـت و در تـمـام مراحل اندازه گیرى نمود (من نطفة خلقه فقدره ).
چرا این انسان به اصل خلقت خود نمى اندیشد؟! و ناچیز بودن مبدا اصلى خود را فراموش مـى کند، وانگهى چرا قدرت خداوند در آفرینش این موجود بدیع از آن نطفه ناچیز را نمى نگرد؟ که دقت در همین آفرینش انسان از نطفه و اندازه گیرى تمام ابعاد وجودى او، اعضاء پـیـکـرش ، اسـتـعـدادهـایـش و نـیـازهـایـش خـود بـهـتـریـن دلیل براى خداشناسى و معرفة الله است .
جـمله (قدره ) از ماده (تقدیر) به معنى اندازه گیرى و موزون ساختن است ، زیرا مى دانـیـم در سـاخـتـمان وجود انسان بیش از بیست نوع فلز و شبه فلز به کار رفته که هر کـدام از نـظـر کمیت و کیفیت اندازه معینى دارد، که اگر کم و بیشى در آن رخ دهد نظام وجود انـسان به هم مى ریزد، از این گذشته کیفیت ساختمان اعضاء بدن ، و تناسب و ارتباطهاى آنـهـا بـا یـکـدیـگـر، اندازه هاى دقیقى دارد، و نیز استعدادها و غرائز و امیالى که در فرد انسان ، و در مجموعه جهان بشریت ، نهفته است ، باید طبق حساب خاصى باشد تا سعادت بشر را تاءمین کند.
خداوند کسى است که تمام این اندازه گیریها را در آن نطفه بى ارزش انجام داد، نطفه اى کـه بـه قـدرى کـوچـک اسـت کـه اگـر بـه تـعـداد تـمـام افـراد انـسـانـهـا از سـلول اصـلى حیات که شناور در آب نطفه است در یکجا جمع شود بیش از یک انگشتانه را پر نمى کند.
آرى در چنین موجود خرد صغیر اینهمه بدایع و نقوش را ترسیم کرد و به ودیعت نهاد.
بعضى نیز (تقدیر) را به معنى (آماده ساختن ) معنى کرده اند.
ایـن احـتـمال نیز وجود دارد که منظور از (تقدیر) ایجاد قدرت در این نطفه ناچیز است ، چـه بزرگ است آن خدایى که این موجود ضعیف را اینهمه قدرت و توانایى بخشید که مى تـوانـد آسمان و زمین و اعماق دریاها را جولانگاه خود قرار دهد، و همه نیروهاى محیط خود را مسخر فرمان خویش سازد.
جمع میان این سه تفسیر نیز ممکن است .
در ادامـه هـمـیـن سـخـن مـى افـزایـد: (سـپـس راه را بـراى او آسـان سـاخـت ) (ثـم السبیل یسره ).
راه تـکـامـل پـرورش جـنـیـن در شـکـم مـادر، و سـپـس راه انتقال او را به این دنیا سهل و آسان نمود.
از عـجائب تولد انسان این است که قبل از لحظات تولد آن چنان در شکم مادر قرار دارد که سـر او بـه طرف بالا و صورتش به پشت مادر و پاى او در قسمت پایین رحم است ، ولى هـنـگـامـى کـه فـرمان تولد صادر مى شود ناگهان واژگونه مى گردد سر او به طرف پـایـیـن مـى آیـد، و هـمـیـن مـوضـوع امـر تـولد را بـراى او و مـادرش سـهـل و آسـان مـى کـنـد، البـته گاهى بچه هایى هستند که از طرف پا متولد مى شوند و مشکلات زیادى براى مادر ایجاد مى کنند.
بعد از تولد نیز در مسیر نمو و رشد جسمى در دوران کودکى ، و سپس نمو و رشد غرائز، و بـعـد از آن رشـد در مـسـیـر هـدایـت مـعـنـوى و ایـمـان ، هـمـه را از طـریـق عقل و دعوت انبیاء براى او سهل و آسان ساخته است .
چـه جـمـله جـامـع و جـالبـى اسـت کـه در عـیـن فـشـردگـى بـه هـمـه ایـن مسائل اشاره مى کند (ثم السبیل یسره ).
این نکته نیز قابل توجه است که مى فرماید: (راه را براى انسان آسان ساخت ) و نمى فرماید: (او را مجبور بر پیمودن این راه کرد و این خود تاءکید دیگرى بر مساءله آزادى اراده انسان و اختیار است ).
سـپـس بـه مـرحـله پـایـانـى عمر انسان بعد از پیمودن این راه طولانى اشاره مى فرماید: (بعد او را مى راند و در قبر پنهان نمود) (ثم اماته فاقبره ).
مسلما (اماته ) (میراندن ) کار خدا است ، ولى مساءله پنهان ساختن در قبر به ظاهر کار انـسـان اسـت ، امـا از آنـجـا کـه عـقـل و هـوش ‍ لازم بـراى ایـن کـار، و هـمـچـنـیـن وسائل دیگر را خداوند فراهم ساخته این کار به او نسبت داده شده است .
بـعـضـى نـیـز گـفـتـه انـد منظور از نسبت دادن این کار به خدا این است که او براى انسان قـبـرى آفـریـده و آن دل خـاک اسـت ، و بـعـضـى نـیز این جمله را به معنى حکم تشریعى و دستور الهى درباره دفن کردن اموات دانسته اند.
و به هر حال یکى از احترامات خداوند نسبت به نوع بشر همین برنامه دفن اجساد آنها است ، چرا که اگر راهى براى دفن وجود نداشت ، و یا دستورى در این زمینه صادر نشده بود، و جسد آدمى روى زمین مى ماند و متعفن مى گشت و سپس طعمه حیوانات درنده و پرندگان مى شـد، ذلت و خـوارى عـجـیـبـى بـود، بـنـابـرایـن الطـاف الهـى نـه تـنـهـا شـامـل حـال انـسـان در حـیـات دنـیـا اسـت کـه بـعـد از مـرگ نـیـز مشمول الطاف او است .
از ایـن گـذشـتـه دسـتـور بـه دفـن کـردن بـدن مـردگـان (بـعـد از غـسل و کفن و نماز) دستورى است الهام بخش که مرده انسانها باید از هر نظر پاک و محترم باشد تا چه رسد به زنده آنها!
ایـن نـکـته نیز قابل توجه است که مساءله مرگ در این آیه نیز در عداد نعمتهاى الهى ذکر شـده ، و اگـر دقـت شـود مـطـلب هـمـیـن گـونـه است ، چرا که اولا مرگ مقدمه اى است براى آسـودگـى از رنـجهاى این جهان ، و انتقال به سراى دیگر که عالمى است بسیار گسترده تـر، و ثـانـیا مرگ نسلهاى موجود سبب مى شود که جا براى نسلهاى آینده گشوده شود، و نـوع انسان طى نسلها تداوم و تکامل یابد، و در غیر این صورت چنان عرصه بر انسانها تنگ مى شد که زندگى کردن در روى زمین غیر ممکن بود.
جـالب ایـنـکه همین معنى ضمن اشاره لطیفى در سوره الرحمن آیات 26 تا 28 نیز آمده است آنـجـا کـه مـى فـرمـایـد: کـل مـن عـلیـهـا فـان و یـبـقـى وجـه ربـک ذو الجلال و الاکرام فباى آلاء ربکما تکذبان : (تمام کسانى که روى زمین زندگى مى کنند مـى مـیرند، تنها ذات ذو الجلال و گرامى پروردگارت باقى مى ماند، پس کدامین نعمت از نعمتهاى پروردگارتان را انکار مى کنید؟!)
مطابق این آیات مرگ یکى از نعمتهاى بزرگ خدا است .
آرى دنیا با تمام نعمتهایش زندانى است براى مؤ من ، و خروج از این
دنـیـا آزاد شـدن از ایـن زنـدان اسـت ، و از ایـن گـذشـتـه نعمتهاى فراوان الهى گاه براى گـروهـى مـایـه غـفـلت و بى خبرى مى شود، و یاد مرگ پرده هاى غفلت را مى درد و از این نـظـر نـیـز نـعـمـتـى اسـت و هـشـدارى ، از هـمه گذشته زندگى دنیا اگر ادامه یابد مسلما ملال آور و خسته کننده است ، نه همچون زندگى آخرت که سرتاسر نشاط و خوشدلى است .
بـعـد به مرحله رستاخیز انسانها پرداخته ، مى افزاید: (سپس هر زمان که بخواهد او را زنده و براى حساب و جزا محشور مى کند) (ثم اذا شاء انشره ).
(انـشـره ) از مـاده (انـشـار) بـه معنى گستردن بعد از جمع کردن است ، و این تعبیر جالبى است که نشان مى دهد با مرگ زندگى انسان به کلى جمع مى شود و در رستاخیز در محیطى بزرگتر و عالیتر گسترش مى یابد.
قـابـل تـوجـه اینکه در مساءله مردن و در قبر پنهان شدن تعبیر به (مشیت الهى ) شده اسـت ، ولى در ایـنـجـا مى گوید: هر وقت خدا بخواهد او را زنده مى کند، این تفاوت تعبیر مـمـکـن اسـت بـه خاطر آن باشد که هیچکس از تاریخ وقوع این حادثه بزرگ (قیام قیامت ) آگـاه نـیـسـت ، و تـنـهـا او اسـت کـه مـى دانـد، ولى در مـورد مـرگ بـه طـور اجمال معلوم است که انسان بعد از پیمودن یک عمر طبیعى خواه ناخواه مى میرد.
در آخـریـن آیـه مـورد بحث مى فرماید: با اینهمه مواهب الهى نسبت به انسان از آن روز که بـه صـورت نـطفه اى بى ارزش بود تا آن روز که قدم در این دنیا گذارد، و راه خود را به سوى کمال طى کرد و سپس از این دنیا مى رود و در قبر نهان مى گردد باز این انسان راه صـحـیـح خـود را پـیـدا نـمى کند (چنین نیست که او مى پندارد، او هنوز فرمان الهى را انجام نداده است ) (کلا لما یقض ما امره ).
تـعـبـیـر به (لما) که معمولا براى نفى تواءم با انتظار مى باشد اشاره به این است کـه بـا اینهمه مواهب الهى و اینهمه وسائل بیدارى که در اختیار بشر قرار داده انتظار مى رود کـه او در راه امتثال اوامر الهى جدى و کوشا باشد، ولى تعجب است که هنوز این وظیفه را انجام نداده .
در اینکه منظور از (انسان ) در اینجا چه اشخاصى هستند؟ دو تفسیر وجود دارد:
نخست اینکه منظور انسانهایى هستند که در مسیر کفر و نفاق و انکار حق و ظلم و عصیان گام بـر مـى دارنـد، بـه قرینه آیه 34 سوره ابراهیم که مى فرماید: ان الانسان لظلوم کفار (انسان بسیار ظالم و کافر و ناسپاس است ).
تفسیر دیگر این است که همه انسانها را شامل مى شود چرا که هیچکس (اعم از مؤ من و کافر) حـق عـبودیت و بندگى و اطاعت خدا را آنچنان که شایسته مقام با عظمت او است انجام نداده آن گونه که گفته اند:

بنده همان به که ز تقصیر خویش
عذر به درگاه خدا آورد


ورنه سزاوار خداوندیش
کس نتواند که بجا آورد!


آیه و ترجمه


فلینظر الانسن إ لى طعامه (24)
اءنا صببنا الماء صبا (25)
ثم شققنا الا رض شقا (26)
فاءنبتنا فیها حبا (27)
و عنبا و قضبا (28)
و زیتونا و نخلا (29)
و حدائق غلبا (30)
و فکهة و اءبا (31)
متاعا لکم و لا نعمکم (32)


ترجمه :

24 - انسان باید به غذاى خویش بنگرد.
25 - ما آب فراوانى از آسمان فروریختیم !
26 - سپس زمین را از هم شکافتیم .
27 - و در آن دانه هاى فراوانى رویاندیم .
28 - و انگور و سبزى بسیار،
29 - و زیتون و نخل فراوان ،
30 - و باغهایى پر درخت ،
31 - و میوه و چراگاه ،
32 - تا وسیله اى براى بهره گیرى و چهارپایانتان باشد.
تفسیر:
انسان باید به غذاى خود بنگرد!
از آنجا که آیات قبل سخن از مساءله معاد مى گفت ، و آیات آینده نیز با صراحت بیشترى از ایـن مـسـاءله سـخن مى گوید، به نظر مى رسد که آیات مورد بحث به منزله دلیلى است براى مساءله معاد که از طریق بیان قدرت خداوند بر همه چیز، و همچنین احیاى زمینهاى مرده بـه وسـیله نزول باران که خود نوعى معاد در عالم گیاهان است ، امکان رستاخیز را اثبات مى کند.
در ضـمـن چـون ایـن آیات از انواع غذاهایى که خدا در اختیار انسان و چهار پایان قرار داده سـخـن مـى گـوید حس شکرگزارى انسان را برمى انگیزد و او را به شناخت منعم و معرفت الله دعوت مى کند.
نـخست مى فرماید: (انسان باید به غذاى خویش بنگرد که چگونه خداوند آن را آفریده است ؟) (فلینظر الانسان الى طعامه ).
نزدیکترین اشیاء خارجى به انسان غذاى او است که با یک دگرگونى جزء بافت وجود او مـى شـود، و اگـر بـه او نـرسـد بـه زودى راه فـنـا را پـیـش مـى گـیـرد، و بـه هـمـیـن دلیل قرآن از میان تمام موجودات روى مواد غذایى آن هم موادى
که از طریق گیاهان و درختان ، عائد انسان مى شود تکیه کرده است .
روشـن اسـت کـه مـنـظـور از نـگـاه کردن تماشاى ظاهرى نیست ، بلکه نگاه به معنى دقت و انـدیـشه در ساختمان این مواد غذایى ، و اجزاء حیاتبخش آن ، و تاءثیرات شگرفى که در وجود انسان دارد، و سپس اندیشه در خالق آنها است .
و ایـنـکـه بـعـضـى احـتمال داده اند مراد نگاه ظاهرى است ، نگاهى که باعث تحریک غده هاى بـزاقـى دهن ، مى شود، در نتیجه کمک به هضم غذا مى کند بسیار بعید به نظر مى رسد، زیـرا آیـه بـه قـریـنـه آیـات قـبـل و بـعـد اصـلا در مـقـام بـیـان ایـنـگـونـه مـسـائل نـیـسـت ، مـنـتـهـا بـعـضـى از دانـشـمـندان غذاشناس که قرآن را تنها از زاویه محدود مسائل شخصى خود مى نگرند طبیعى است چنین پندارى درباره آیه فوق داشته باشند.
بـعـضى نیز معتقدند که منظور از نگاه کردن به مواد غذایى این است که انسان هنگامى که بـر سـر سـفـره مـى نـشـیـنـد دقـیـقـا بـنـگـرد کـه آنـهـا را از چـه راهـى تـهـیـه کـرده ؟ حـلال یـا حـرام ؟ مـشـروع یـا نـامشروع ؟ و به این ترتیب جنبه هاى اخلاقى و تشریعى را مورد توجه قرار دهد.
در بعضى از روایات که از معصومین نقل شده نیز آمده است که منظور از (طعام ) در اینجا (عـلم و دانـشـى ) اسـت کـه غـذاى روح انـسـان اسـت ، بـاید بنگرد که آن را از چه کسى گـرفـتـه ؟ از جـمـله از امـام بـاقـر (عـلیـه السـلام ) نقل شده که در تفسیر این آیه فرمود: (علمه الذى یاخذه عمن یاخذه ؟).
نـظـیـر هـمـیـن مـعـنـى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) نـیـز نقل شده است .
بـدون شـک مـعنى ظاهرى آیه همان غذاهاى جسمانى است که در آیات بعد مشروحا ذکر شده ، ولى غذاى روح را نیز از طریق قیاس اولویت مى توان استفاده کرد، چرا که انسان ترکیبى است از روح و جسم ، همانگونه که جسم
او نیاز به غذاى مادى دارد، روح او نیز محتاج به غذاى روحانى است .
و جایى که انسان باید در غذاى جسمانیش دقیق شود، و سرچشمه آن را که باران حیاتبخش اسـت طـبـق آیـات بـعد بشناسد باید در غذاى روحانى خود نیز دقت بخرج دهد که از طریق بـاران وحـى بـر سـر زمـیـن قـلب پـاک پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله و سـلم ) نـازل مـى گـردد، و از آنجا در سینه هاى معصومین (علیهم السلام ) ذخیره مى شود و همچون چـشـمـه هـاى جـوشانى در صفحه قلوب جارى مى گردد، و انواع میوه هاى لذتبخش ایمان و تقوا و فضائل اخلاقى را پرورش مى دهد.
آرى انـسـان باید درست بنگرد که سرچشمه اصلى علم و دانش او که غذاى روحانى او است کـجا است مبادا از سرچشمه آلوده اى تغذیه شود و روح و جان او را بیمار کند یا به هلاکت افکند.
و نـیـز از طـریـق قـیـاس اولویـت مـى تـوان مـسـاءله (حـلال و حـرام ) و مشروع و نامشروع را به وسیله (دلالت التزامى ) از آیه استفاده کرد.
این احتمال نیز وجود دارد که هم (طعام ) در آیه شریفه معنى وسیع و گسترده دارد، و هم (نگاه کردن ) و بنابراین تفسیرهاى سه گانه فوق در آن جمع مى گردد.
در ایـنـکه منظور از (انسان ) در اینجا چه کسى است ؟ ناگفته پیدا است که همه انسانها را شـامـل مـى شـود، اعـم از مؤ من و کافر، همه باید به این مواد غذایى و شگفتیها و اسرار نهفته در آنها بنگرند، تا افراد بى ایمان راه حق را پیدا کنند و افراد مؤ من بر ایمانشان افزوده شود.
و بـه راسـتـى هـر یـک از مـواد غـذایى : میوهها، دانه هاى غذایى سبزیها، براى خود دنیاى شگفت انگیزى دارد که مدتها مى توان روى آن مطالعه کرد، و درسهایى از آن آموخت که در تمام عمر به ما روشنایى و بینش مى دهد.
سـپـس بـه شـرح تـفـصـیـلى ایـن مـواد غـذایـى و منابع آن پرداخته ، مى فرماید: (ما آب فراوانى از آسمان فرو ریختیم ) (انا صببنا الماء صبا).
(صـب ) بـه مـعـنـى (فـرو ریـخـتـن آب اسـت از طـرف بـالا) و در ایـنـجـا مـنـظـور نزول باران است ، و تعبیر به (صبا) در آخر آیه براى بیان تاءکید و فراوانى این آب مى باشد.
آرى آب کـه مـهـم تـریـن مـایـه حـیات است همواره به مقدار فراوان به لطف پروردگار از آسـمـان نـازل مـى شود، و مى دانیم تمام نهرها، و چشمهها، و قناتها، و چاه هاى آب ، ذخائر آبى خود را از باران مى گیرند، و مایه اصلى همه آنها باران است که (اگر باران به کوهستان نبارد به سالى دجله گردد خشک رودى ).
بـنـابـرایـن بـه هـنـگـام مـطـالعـه (مـواد غـذایـى ) قـبـل از هـر چیز انسان به نظام بارش باران متوجه مى شود، که چگونه دائما آفتاب بر سـطـح دریاها مى تابد، و ابرها از آن برمى خیزند، و بادها آنها را بحرکت در مى آورند، سـپـس بـه خـاطـر دور شدن از سطح زمین ، و قرار گرفتن در منطقه سرد جوى بار دیگر تبدیل به آب شده ، و فرو مى ریزند آبى زلال و پاک و خالى از هر گونه املاح مضر و آلودگى ، آن هم به صورت قطرات کوچک ، یا دانه هاى نرم برف که به آرامى بر زمین مى نشیند، و جذب زمین و گیاهان و درختان مى شود.
بـعـد از ذکـر مـوضـوع آب کـه یـکـى از ارکان مهم رویش گیاهان است ، به سراغ رکن مهم دیگر یعنى (زمین ) مى رود، و مى افزاید: (سپس زمین را از هم شکافتیم ) (ثم شققنا الارض شقا).
بسیارى از مفسران گفته اند که این شکافتن اشاره به شکافتن زمین به وسیله جوانه هاى گیاهان است ، و به راستى این یکى از عجائب است که جوانه هاى با آنهمه نرمى و لطافت خاکهاى سخت را مى شکافد، و گاه در کوهستانها از لابلاى سنگها عبور کرده ، سر بیرون مى آورد، چه قدرت عظیمى خالق بزرگ در این جوانه لطیف آفریده است که مى تواند این چنین قدرتنمایى کند؟!
بـعـضـى نـیز احتمال داده اند که منظور شکافتن زمین به وسیله شخم زدن انسانها، یا حتى بـه وسـیـله کـرمـهـایـى اسـت کـه نـوعـى عـمـل شـخـم زدن را تـواءم بـا اعمال حیاتى دیگر در زمین انجام مى دهند!
درسـت اسـت کـه شـخـم زدن کـار انـسـان اسـت ، ولى از آنـجـا کـه تـمـام وسائل آن را خدا در اختیار او گذاشته ، به خداوند نسبت داده شده است .
تفسیر سومى که براى این تعبیر به نظر مى رسد و از جهاتى ترجیح دارد این است که منظور از شکافتن زمین خرد شدن سنگهاى سطح آن است .
تـوضـیـح ایـنـکـه : در آغاز سطح زمین را قشر عظیمى از سنگها پوشانده بود، بارانهاى سـیـلابـى پـى در پـى فـرو باریدند، و سنگها را شکافتند، ذرات آن را جدا کردند و در قـسـمـتـهـاى گـود زمـیـن گـسـتـردنـد، و بـه ایـن تـرتـیـب تـوده خـاک قـابـل زراعـت تـشـکـیـل شـد، و هـم اکـنـون نـیـز سـیـلابـهـا قـسـمـتـى از آنـهـا را در خـود حـل کـرده بـه دریـا مـى ریـزنـد، امـا خـاکـهـاى جـدیدى که به وسیله برف و باران مجددا تشکیل مى شود جاى آن را مى گیرد، و گرنه انسان گرفتار کمبود خاک زراعتى مى شد!
بـه ایـن تـرتـیـب آیـه اشـاره بـه یـکـى از مـعـجـزات عـلمـى قـرآن اسـت کـه نـشان مى دهد اول بارانها فرو مى بارند، و سپس زمینها شکافته مى شوند و آماده زراعت مى گردند، نه تنها در روزهاى نخست این عمل صورت گرفته که امروز نیز ادامه دارد.
ایـن تـفـسـیـر از آنـجـا کـه مـسـاءله (انبات ) و رویاندن گیاه در آیه بعد ذکر مى شود مناسبتر به نظر مى رسد.
جمع میان هر سه تفسیر نیز بعید نیست .
بـعد از ذکر این دو رکن اساسى یعنى (آب ) و (خاک ) به هشت قسمت از از روییدنیها کـه از ارکـان اساسى غذاى انسان یا حیوانات است اشاره کرده ، مى فرماید: (سپس ما در زمین دانه فراوانى رویاندیم ) (فانبتنا فیها حبا).
دانـه هاى غذایى که مایه اصلى تغذیه انسان و انواع حیوانات است ، دانه هایى که اگر یـکـسـال بر اثر خشکسالى قطع شود قحطى و گرسنگى تمام جهان را فرا مى گیرد، و انسانها همه در زحمت فرو مى روند.
تـعـبـیـر بـه (حـبـا) بـه صـورت (نـکـره ) در ایـنـجـا دلیل بر بیان عظمت ، و یا تنوع انواع این دانه ها است ، و اینکه بعضى آن را تفسیر به خـصـوص (گـنـدم ) و (جـو) کـرده انـد دلیـلى بـر آن نیست ، چرا که این تعبیر همه حبوبات را شامل مى شود.
و در مرحله بعد مى افزاید: (همچنین انگور و سبزى بسیار) (و عنبا و قضبا)
ذکر (عنب ) (انگور) از میان تمام میوهها به خاطر مواد غذایى و حیاتى فراوانى است که در ایـن مـیـوه نـهـفـتـه شـده ، و آن را بـه صـورت یـک غـذاى کـامـل در آورده است (توجه داشته باشید که (عنب ) هم به (انگور) گفته مى شود و هـم بـه (درخت انگور) و در آیات قرآن بر هر دو اطلاق شده ، ولى در اینجا مناسب همان انگور است ).
(قضب ) (بر وزن جذب ) در اصل به معنى سبزیهایى است که آن را در نوبتهاى مختلف مـى چـیـنـنـد، و در ایـنـجـا بـه مـعـنـى انـواع سـبـزیـهـاى خـوردنـى اسـت ، و ذکـر آن بـه دنبال انگور دلیل بر اهمیت این ماده غذایى است .
که در علم غذاشناسى امروز فوق العاده روى آن تکیه مى شود.
گـاه کـلمـه (قـضـب ) بـه معنى قطع کردن و چیدن ، و واژه (قضیب ) به معنى شاخه درخت آمده ، و (سیف قاضب ) به معنى شمشیر قاطع است .
از ابن عباس نقل شده که منظور از (قضب ) در اینجا (رطب ) است که آن را از درخت مى چینند، ولى این تفسیر بسیار بعید به نظر مى رسد، چرا که در آیه بعد اشاره جداگانه به مساءله رطب شده است .
بعضى نیز احتمال داده اند که (قضب ) به معنى میوه هاى بوته اى باشد (مانند خیار و هندوانه و مانند آنها) و یا ریشه هاى گیاهى (مانند هویج و پیاز و کلم ).
ولى بعید نیست که قضب در اینجا معنى گسترده اى داشته باشد که هم سبزیهاى خوردنى را شامل شود، و هم میوه هاى بوته اى و هم ریشه هاى غذایى را.
سپس مى افزاید: (و زیتون و نخل فراوان ) (و زیتونا و نخلا).
تکیه روى این دو میوه نیز دلیلش روشن است چرا که امروز ثابت شده که هم (زیتون ) و هم (خرما) از مهم ترین مواد غذایى نیروبخش و مفید و سلامت آفرین است .
و در مـرحـله بـعـد مـى افزاید: (و باغهایى پر درخت (با انواع میوه هاى رنگارنگ )) (و حدائق غلبا).
(حـدائق ) جـمـع (حدیقة ) به معنى باغى است که اطراف آن دیوار و محفوظ باشد، و در اصل به معنى قطعه زمینى است که داراى آب است ، این واژه از (حدقه ) چشم گرفته شده که دائما آب در آن جارى است .
و از آنـجـا کـه ایـنـگونه باغها معمولا باغهاى میوه است مى تواند اشاره اى به انواع میوه هاى بهشتى بوده باشد.
(غلب ) (بر وزن قفل ) جمع (اغلب ) و (غلباء) به معنى گردن کلفت است ، و در اصل از ماده غلبه گرفته شده ، و در اینجا به معنى درختان بلند و تنومند است .
سپس مى افزاید: (و میوه و چراگاه ) (و فاکهة و ابا).
(اب ) (بـا تـشـدیـد بـاء) بـه مـعـنـى گـیاهان خودرو و چراگاهى است که آماده چریدن حـیـوانـات و یـا چیدن گیاهان باشد، و در اصل معنى (آمادگى ) را مى بخشد، و از آنجا که اینگونه چراگاهها آماده بهره بردارى است به آن (اب ) گفته شده .
بـعـضـى نـیـز گـفـتـه انـد مـنـظـور از (اب ) مـیـوه هـایـى اسـت کـه قـابـل خـشـک کـردن و ذخـیـره نـمودن براى زمستان است ، به مناسبت اینکه همیشه آماده بهره بردارى است .
بـسـیـارى از مـفـسـران اهـل سـنـت و شـیـعـه در ذیـل ایـن آیـه نقل کرده اند که روزى عمر بر منبر بود و این آیات را تلاوت کرد، سپس ‍ گفت : همه اینها را ما مى شناسیم اما (اب ) چیست ؟ نمى دانم ، سپس عصایى را که در دست داشت رها کرد و گـفـت : بـه خـدا سـوگـند که این یکنوع تکلف است ، چه اشکالى دارد معنى (اب ) را نـدانـى ! شـمـا از چـیـزى از کـتـاب الله پـیروى کنید که براى شما تبیین شده ، و به آن عـمـل نـمـایـیـد و آنـچـه را نـمـى دانـیـد و نـمـى فـهـمـیـد موکول به پروردگار کنید!.
ایـن نـشـان مى دهد که او مفهوم کلمه (اب ) را چیز پیچیده اى مى دانست ، در حالى که با مراجعه به متون لغت روشن مى شود که مطلب پیچیده اى نیست .
و عـجـب ایـنـکـه در در المـنـثـور آمـده اسـت کـه هـمـیـن سـؤ ال را از ابوبکر کرده اند، او گفت من اگر در کتاب خدا چیزى را بگویم که نمى دانم کدام آسمان بر سر من سایه مى افکند، و کدام زمین حاضر است مرا بپذیرد؟.
درسـت اسـت کـه بـسیارى از دانشمندان اهل سنت از این دو حدیث نتیجه گرفته اند که هیچکس نـبـایـد در مـورد مـسـائلى کـه آگـاه نیست ، مخصوصا در کتاب الله ، سخنى بگوید، ولى بـالاخـره جـاى این سؤ ال باقى است که چگونه کسى که به عنوان پیشوا و خلیفه مسلمین مـى خـواهد حکومت کند از مفهوم لغتى که در متن قرآن مجید آمده و چندان پیچیدگى ندارد آگاه نـبـاشد؟ اینها همه دلیل بر این است که باید در هر عصر و زمان رهبرى الهى در میان مردم بوده باشد که از تمام مسائل شرع آگاه و از هر اشتباه و خطایى مصون و معصوم باشد.
و لذا در ذیـل حـدیـثـى که مرحوم (مفید) در (ارشاد) آورده است مى خوانیم : هنگامى که این ماجرا به گوش امیر مؤ منان على (علیه السلام ) رسید، فرمود: سبحان الله اما علم ان الاب هـو الکـلاء و المـرعـى و ان قوله تعالى : و فاکهه و ابا اعتداد من الله بانعامه على خلقه ، فیما غذاهم به ، و خلقه لهم و لانعامهم ، مما تحیى به انفسهم و تقوم به اجسادهم : (عـجـیـب است ، آیا او نمى دانست که (اب ) به معنى گیاهان خودرو و چراگاه است ، و اینکه جمله (و فاکهة و ابا) عنایتى است از سوى خداوند نسبت به بندگانش در آنچه از مـواد غـذایـى بـه آنـها داده ، و براى آنان و چهارپایانشان آفریده ، از چیزهایى که مایه حیات و قوام جسم آنها است ؟!.
در اینجا این سؤ ال پیش مى آید که در آیات گذشته بعضى از میوهها بالخصوص مطرح شـده بـود، و در ایـنـجـا مـیـوه بـه طـور کـلى مـطـرح شـده ، و از ایـن گـذشـتـه در آیـه قبل که سخن از باغها مى گفت ظاهرا نظر به میوه هاى باغها داشت ، چگونه بار دیگر میوه در اینجا مطرح شده است ؟
در پـاسـخ مـى گـویـیـم : امـا اینکه بعضى از میوهها بالخصوص ذکر شده مانند انگور و زیتون و خرما (به قرینه درخت نخل ) به خاطر اهمیت فوق العاده اى است که از میان میوهها دارند، و اما اینکه چرا فاکهه (میوه ) جداگانه از (حدائق ) (باغها) ذکر شده ؟، ممکن است بـه خاطر این باشد که باغها منافع دیگرى غیر از میوه نیز دارند، منظره زیبا، طراوت و هـواى سـالم و مـانـنـد آن از این گذشته برگ بعضى از درختان و ریشه و پوست بعضى دیـگـر، جـزء مـواد خـوراکـى هـسـتـنـد (مـانـنـد چـاى و دارچـیـن و زنـجـبـیل و امثال آن ) به علاوه برگهاى بسیارى از درختان خوراک مناسبى براى حیوانات اسـت و مـى دانـیـم آنـچـه در آیـات فـوق آمـده ، هـم خـوراک انـسـان را شامل مى شود، هم خوراک حیوان را.
و لذا در آیـه بـعـد کـه آخـریـن آیه مورد بحث است ، مى افزاید: (تا وسیله بهره گیرى شما و چارپایانتان باشد) (متاعا لکم و لانعامکم ).
(متاع ) هر چیزى است که انسان از آن متمتع و بهرهمند مى شود.
نکته :
مواد غذایى سالم
آنچه در این آیات آمده بود، هشت نوع از مواد غذایى براى انسان و چارپایان بود، و جالب اینکه همه آنها، غذاهاى گیاهى و نباتى است ، این به خاطر اهمیتى است که (گیاهان ) و (حـبوبات ) و (میوهها) در تغذیه انسان دارند، بلکه غذاى حقیقى انسان همینها است ، و غذاهاى حیوانى در درجه بعد قرار دارد و
به مقدار کمتر.
آنـچـه در ایـنـجا قابل توجه است اینکه : علم غذاشناسى امروز که یکى از علوم گسترده و مـهـم اسـت و بـراى خود دنیاى وسیعى با چشم اندازهاى وسیعترى را مجسم مى کند، در حقیقت شـرحـى اسـت بـر آنچه در این آیات آمده ، و عظمت قرآن را منعکس ‍ مى کند، مخصوصا موادى کـه در آیـات بـالا روى آن تـکـیـه شده هر یک از دیدگاه علم غذاشناسى ، بسیار مهم و با ارزش است .
بـه هر حال دقت در این امور، انسان را به عظمت خالق آنها، و الطاف و محبتهاى او نسبت به نوع بشر آشناتر مى سازد.
آرى دقـت در غـذاى جـسم ، و سپس در غذاى روح ، هم از نظر محتوى و ساختمان ، و هم از نظر طرق اکتساب ، مى تواند آدمى را در مسیر معرفة الله و تهذیب نفس و خودسازى پیش برد، آرى (آدمى باید در غذایش به دقت بنگرد) و چه پر معنى است همین یک جمله کوتاه .
آیه و ترجمه


فإ ذا جاءت الصاخة (33)
یوم یفر المرء من اءخیه (34)
و اءمه و اءبیه (35)
و صحبته و بنیه (36)
لکل امرى منهم یومئذ شاءن یغنیه (37)
وجوه یومئذ مسفرة (38)
ضاحکة مستبشرة (39)
و وجوه یومئذ علیها غبرة (40)
ترهقها قترة (41)
اءولئک هم الکفر الفجرة (42)


ترجمه :

33 - هنگامى که آن صداى مهیب (صیحه رستاخیز) بیاید (کافران در اندوه عمیقى فرو مى روند)
34 - در آن روز که انسان از برادر خود فرار مى کند،
35 - و از مادر و پدرش ،
36 - و زن و فرزندانش ،
37 - در آن روز هـر کـدام از آنـهـا وضـعـى دارد کـه او را کـامـلا بـه خـود مشغول میسازد
38 - صورتهایى در آن روز گشاده و نورانى است ،
39 - خندان و مسرور است
40 - و صورتهایى در آن روز غبارآلود است ،
41 - و دود تاریکى آنها را پوشانده
42 - آنها همان کافران فاجرند
تفسیر:
صیحه رستاخیز
بعد از ذکر قسمت قابل توجهى از مواهب الهى و نعم دنیوى ، به بیان معاد و گوشه اى از حـوادث رسـتـاخـیز و سرنوشت مؤ منان و کافران مى پردازد، تا از یکسو اعلام کند که این مـواهب و متاع هر چه باشد زود گذر است و نقطه پایانى دارد، و از سوى دیگر وجود اینها دلیلى است بر قدرت خداوند بر همه چیز و بر مساءله معاد.
مـى فرماید: (هنگامى که آن صداى مهیب و گوشخراش (صیحه رستاخیز) بیاید کافران و مجرمان در اندوه و ندامت عمیقى فرو مى روند) (فاذا جائت الصاخة ).
(صـاخـه ) از مـاده (صـخ ) در اصـل بـه مـعـنـى صـوت شدیدى است که نزدیک است گـوش انـسـان را کـر کـنـد، و یـا بـه راسـتى گوش را کر مى کند، و در اینجا اشاره به (نـفـخـه دوم صـور) اسـت ، همان صیحه عظیمى که صیحه بیدارى و حیات مى باشد، و همگان را زنده کرده ، به عرصه محشر دعوت مى کند.
آرى این صیحه چنان عظیم و تکان دهنده است که انسان را از همه چیز جز خودش و اعمالش و سرنوشتش غافل مى کند.
و لذا بـلا فـاصـله بـعد از آن مى افزاید: (در آن روز که انسان از برادر خود فرار مى کند) (یوم یفر المرء من اخیه ).
هـمـان بـرادرى کـه بـا جان برابر بود و همه جا به یاد او بود و در فکر او، امروز به کلى از او گریزان مى شود
و همچنین (از مادر و پدرش ) (و امه و ابیه ).
(و زن و فرزندانش ) و صاحبته و بنیه ).
و بـه ایـن ترتیب انسان نزدیکترین نزدیکانش را که برادر و پدر و مادر و زن و فرزند هـسـتـنـد نـه فـقـط فـرامـوش مـى نـمـایـد بـلکـه از آنـها فرار مى کند، و این نشان مى دهد هول و وحشت محشر آنقدر زیاد است که انسان را از تمام پیوندها و
علائقش جدا مى کند.
مادرى که به او عشق مى ورزید.
پدرى که سخت مورد احترام او بود.
همسرى که شدیدا به او محبت داشت .                                                                                                                     و فرزندانى که میوه قلب و نور چشمان او محسوب مى شدند.
بعضى گفته اند منظور فرار از برادران و پدران و مادران و همسر و فرزندانى است که راه ایـمـان و تـقـوا و اطـاعت خدا را نپیمودند، او از آنها فرار مى کند مبادا به سرنوشتشان گرفتار شود.
بـعـضـى نـیز گفته اند این فرار به خاطر آن است مبادا اینها حقوقى به گردن او داشته باشند و از او مطالبه کنند، و او از اداى آن عاجز باشد.
در مـیـان ایـن سـه تفسیر، تفسیر اول مناسبتر به نظر مى رسد، گرچه جمع میان آنها نیز بى مانع است .
در این که چرا نخست از برادر، و بعد مادر، سپس پدر، و بعد همسر، و در آخرین مرحله سخن از فـرزنـدان بـه مـیـان آمده ؟ بعضى معتقدند به خاطر این است که در تمام اینها از مرحله پـایـیـن تـر بـه مـرحـله بـالاتر منتقل مى شود و مقتضاى بلاغت همین است که نخست بگوید انسان از برادرش مى گریزد، بعد از مادر و پدر، و بعد از همسر و فرزندان .
ولى بـا تـوجـه بـه ایـن کـه همه مردم در مورد علاقه و رابطه با این پنج گروه یکسان نـیـسـتند گاه برادر نقش مهمترى در زندگى انسان دارد بیشتر مورد علاقه او است ، و گاه همسر، و گاه فرزند، و لذا نمى توان یک قاعده کلى در اینجا به دست داد.
البته براى اهمیت پیوند انسان با هر یک از این گروه پنجگانه مطالب بسیارى مى توان گفت ولى چنان نیست که بطور مطلق بتوان یکى را بر دیگرى از تمام جهات - مخصوصا بـه شـکـلى که در آیه آمده است ترجیح داد، بنابراین ترتیب فوق روى حساب ترتیب در اهمیت نیست
در آیـه بـعـد دلیـل ایـن فـرار را بـیـان کـرده ، مـى فـرماید: (در آن روز هر کدام از آنها وضـعـى دارد کـه او را کـامـلا بـه خـود مـشـغـول مـى سـازد) (لکل امرء منهم یومئذ شان یغنیه ).
تـعبیر به (یغنیه ) (او را بى نیاز مى سازد) کنایه ظریفى است از این حقیقت که در آن روز آنقدر انسان به خود مشغول است ، که به دیگرى نمى پردازد و حوادث بقدرى شدید و هولناک است که براى اشغال تمامى فکر و قلب او کافى است .
در حـدیـثـى آمـده اسـت کـه بـعـضـى از خاندان پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) از آن حضرت سؤ ال کردند که آیا در روز قیامت انسان به یاد دوست صمیمیش مى افتد؟
در جـواب فـرمـود: (ثـلاثـة مـواطـن لا یـذکـر (فـیـهـا) احـد احـدا عـنـد المـیـزان حتى ینظر ایـثـقـل مـى زانـه ام یخف ؟ و عند الصراط حتى ینظر ایجوزه ام لا؟ و عند الصحف حتى ینظر بیمینه یاخذ الصحف ام بشماله ؟ فهذه ثلاثة مواطن لا یذکر فیها احد حمیمه و لا حبیبه و لا قـریـبـه و لا صـدیـقـه ، و لا بـنـیـه و لا والدیـه و ذلک قول الله تعالى : لکل امرء منهم یومئذ شان یغنیه )
سـه مـوقـف اسـت کـه هـیـچـکـس در آنـهـا بـه یـاد هـیـچـکـس نـمـى افـتـد: اول پاى میزان سنجش اعمال است تا ببیند آیا میزانش سنگین است یا سبک ؟ سپس بر صراط اسـت تـا بـبـیـنـد آیـا از آن مـى گـذرد یـا نـه ؟ و سـپـس بـه هـنـگـامـى اسـت کـه نـامه هاى اعـمال را به دست انسانها مى دهند تا ببینند آن را به دست راستش مى دهند یا دست چپ ؟ این سه موقف است که در آنها کسى به فکر کسى نیست ،
نه دوست صمیمى ، نه یار مهربان ، نه افراد نزدیک ، نه دوستان مخلص ، نه فرزندان ، و نـه پـدر و مـادر، و ایـن هـمـان اسـت کـه خـداونـد مـتـعـال مـى فـرمـایـد: در آن روز هـر کـسـى بـه قـدر کـافـى بـه خـود مشغول است .
سـپـس به چگونگى حال مؤ منان و کافران در آن روز پرداخته مى گوید: (صورتهایى در آن روز گشاده و نورانى است ) (وجوه یومئذ مسفرة ).
(خندان و مسرور است ) (ضاحکة مستبشرة )
(و صورتهایى در آن روز غبارآلود است ) (و وجوه یومئذ علیها غبرة )
(و دود تاریکى آن را پوشانده ) (ترهقها قترة ).
(آنها همان کافران فاجرند!) (اولئک هم الکفرة الفجرة ).
(مـسـفـرة ) از مـاده (اسـفـار) چـنـانـکـه قـبلا هم نیز گفته ایم به معنى آشکار شدن و درخشیدن است ، همانند طلوع سپیده صبح در پایان شب تاریک .
(غـبـرة ) (بر وزن غلبه ) از (غبار) به معنى باقى مانده خاکى است که از زمین بر خاسته و بر چیزى نشسته
(قـتـرة ) (بـر هـمان وزن ) در اصل از ماده (قتار) (بر وزن غبار) به معنى دودى است کـه از چـوب یـا چیزى دیگرى برمى خیزد، بعضى از ارباب لغت آن را نیز به معنى غبار تفسیر کرده اند، اما جمع میان این دو تعبیر در آیات
فوق نشان مى دهد که این دو واژه داراى دو معنى متفاوت است .
(کـفـرة ) و (فـجـرة ) (بـر همان وزن ) جمع (کافر) و (فاجر) است که اولى اشـاره بـه افـراد فـاسـد العـقـیـده و دومـى اشـاره بـه افـراد فـاسـد العمل است .
از ایـن آیـات بـه خـوبـى اسـتـفـاده مـى شـود کـه در صـحـنـه قـیـامـت آثـار عـقـائد و اعمال سوء انسانها در چهره هایشان نمایان مى گردد.
ضـمـنـا تـعـبـیـر بـه وجوه به خاطر این است که رنگ صورت بیش از هر چیزى مى تواند بیانگر حالات درونى باشد، هم ناراحتیهاى فکر و روحى و هم ناراحتیهاى جسمانى .
بـه هـر حـال گـروهـى در آنـجـا خـنـدان و مـسـرورند، چهره هایشان گشاده و نورانى است ، روشـنـایـى ایـمـان و پاکى عمل در صورت آنها موج مى زند، (و رنگ رخساره آنها خبر از سر درون مى دهد).
بـر عـکـس گـروهـى کـه تـاریـکـى کـفر و زشتى اعمالشان در چهره هایشان نمایان است ، گـویـى گـرد و غـبار سیاهى بر صورتشان نشسته ، و هاله اى از دود آن را در خود فرو برده ، آثار غم و اندوه و رنج و درد از صورتهایشان مى بارد، و اصولا همانگونه که در آیـه 41 سـوره رحـمـان آمـده (یـعـرف المـجـرمون بسیماهم ) (گنهکاران با سیمایشان شناخته مى شوند) در آن روز رنگ چهرهها براى شناخت انسانها کافى است .
نکته :
راه خودسازى
تـعـبـیـراتى که در آیات کوتاه و پر طنین این سوره آمده برنامه جامعى براى خودسازى است :
1 - از یکسو به انسان دستور مى دهد که براى درهم شکستن کبر و غرور به آغاز آفرینش خـود بـاز گـردد، و بـبـیند چگونه از نطفه بى ارزشى آفریده شده ؟ و مى دانیم یکى از بزرگترین موانع راه خودسازى همین کبر و غرور است .
2 - از سـوى دیـگـر هـدایـتهاى الهى را به عنوان بهترین زاد و توشه این راه معرفى مى کند، اعم از هدایتهایى که از طریق وحى و رهنمودهاى انبیاء و اولیاء سر چشمه مى گیرد، و هـدایـتـهـایـى کـه از طـریـق عـقـل و بـررسـى قـوانـیـن و نـظـامـات عـالم تـکـویـن حاصل مى شود.
3 - سپس به انسان دستور مى دهد که به غذاى جسمانیش خوب بنگرد، چشمانش را بگشاید و بـبـیـنـد ایـن خـالق رحیم و مهربان چگونه انواع مواد غذایى دانهها و میوهها را از این خاک تـیـره بـراى او آفـریـده ، و در بـرابـر ربـوبـیـتش سر تعظیم فرود آورد نه تنها به سـاخـتـمـان تـکـویـنـى ایـن مـواد غـذایـى بـنـگـرد، بـلکـه چـگـونـگـى تـحـصـیـل آن را نـیـز مـورد تـوجـه قـرار دهـد چـرا کـه غـذاى پـاک و حلال یکى از پایه هاى مهم خودسازى است .
4 - به طریق اولى باید به غذاى روحش بنگرد که از کدامین سر چشمه تراوش کرده سر چـشـمـه اى پـاک یا آلوده ؟ چرا که تعلیمات ناسالم و تبلیغات گمراه کننده همچون غذاى مسمومى است که حیات معنوى انسان را به خطر مى افکند.
عـجـب ایـنـکـه بعضى از مردم در مورد غذاى جسم بسیار سختگیر و موشکافند، ولى در غذاى روحـشـان بـى اعـتنا، هر کتاب فاسد و مفسدى را میخوانند، به هر گونه تعلیمات گمراه کـنـنـده گـوش فـرامـى دهـنـد، و بـراى غـذاى روحـشـان هـیـچ قـیـد و شـرطـى قائل نیستند.
در حدیثى از امیر مؤ منان على (علیه السلام ) مى خوانیم : ما لى ارى الناس اذا قرب الیهم الطـعام لیلا تکلفوا انارة المصابیح ، لیبصروا ما یدخلون بطونهم ، و لا یهتمون بغذاء النفس ، بان ینیروا مصابیح البابهم بالعلم ، لیسلموا من
لواحق الجهالة و الذنوب ، فى اعتقاداتهم و اعمالهم :
(براى چیست که مى بینم مردم را هنگامى که در شب طعامى نزدشان حاضر کنند حتما چراغ مـى افـروزنـد تـا بـبـینند چه غذایى در شکم خود وارد مى سازند؟ ولى به غذاى روحشان اهـمـیـت نـمـى دهند، و چراغ عقل را به وسیله علم روشن نمى سازند، تا از عوارض جهالت و گناهان در اعتقادات و اعمال سالم بمانند).
نـظـیـر هـمـیـن مـعـنـى را فرزندش امام مجتبى (علیه السلام ) فرموده : عجبت لمن یتفکر فى مـاکـوله ، کـیـف لا یـتـفـکر فى معقوله ، فیجنب بطنه ما یؤ ذیه ، و یودع صدره ما یردیة : (عـجـب دارم از آنـهـا کـه بـه غـذاى جـسـم خود مى اندیشند، اما در غذاى روح دقت نمى کنند، خوراک زیانبار را از شکم خود دور مى دارند، اما قلب را با مطالب مهلک آکنده مى کنند).
5 - بـعـد بـه خـاطـر بیاورد که صیحه گوشخراش محشر همه را از خواب مرگ بیدار مى کـنـد، و انـسـان را در بـرابر اعمالش قرار مى دهد و آنچنان اوضاع محشر هولناک است که انـسـان عـزیـزترین عزیزانش را فراموش مى کند، باید بیندیشد آیا امروز کارى مى کند کـه در آن روز چهره اى خندان و مسرور و نورانى داشته باشد، یا چهره اى زشت و عبوس و تاریک ؟ و از هم اکنون خود را براى آن روز آماده کند.
خداوندا! به ما توفیق خودسازى مرحمت کن .
پروردگارا! ما را از غذاى جانپرور روحى محروم مفرما.
بار الها! پیش از صیحه محشر ما را از خواب گران بیدار نما.
آمین یا رب العالمین

 


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت