تفسیرنمونه سوره قیامة (قسمت 1)

سوره قیامت


مقدمه
این سوره در مکه نازل شده و داراى 40 آیه است

محتواى سوره قیامت
هـمـانـگـونـه کـه از نـام سـوره پـیـدا اسـت مـبـاحـث آن بـر مـحـور مسائل مربوط به معاد و روز قیامت دور مى زند، جز چند آیه که درباره قرآن مجید و مکذبین بـه آن سـخن مى گوید، و اما بحثهائى که در مورد قیامت در این سوره آمده رویهمرفته در چهار محور است .
1 - مـسـائل مـربـوط بـه اشـراط السـاعـة (حـوادث عـجـیـب و بـسـیـار هول انگیزى که در پایان این جهان و آغاز قیامت روى مى دهد).
2 - مسائل مربوط به وضع حال نیکوکاران و بدکاران در آن روز.
3 - مـسـائل مـربـوط بـه لحـظـات پـر اضـطـراب مـرگ و انتقال از این جهان به جهان دیگر.
4 - بحثهاى مربوط به هدف آفرینش انسان و رابطه آن با مساءله معاد.
فضیلت تلاوت سوره
در حدیثى از پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) مى خوانیم : من قرأ سورة القیامة شـهـدت انـا و جـبـریل له یوم القیامة انه کان مؤ منا بیوم القیامة ، و جاء و وجهه مسفر على وجـوه الخـلایـق یـوم القـیـامـة (کـسـى کـه سـوره قـیـامـت را بـخـوانـد مـن و جبرئیل براى او در روز قیامت گواهى مى دهیم که او ایمان به آن روز داشته ، و در آن روز صورتش از صورت سایر مردم درخشنده تر است ).
و در حـدیـثـى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) مـى خـوانـیـم : مـن ادمـن قـرائة لا اقسم و کان یـعـمـل بها، بعثها الله یوم القیامة معه فى قبره ، فى احسن صورة تبشره و تضحک فى وجهه ، حتى یجوز الصراط و المیزان : (کسى که تداوم بر سوره لا اقسم (سوره قیامت ) کـنـد و بـه آن عـمـل نـماید خداوند این سوره را در قیامت همراه او از قبرش با بهترین چهره بـرمـى انـگـیـزد، و پیوسته به او بشارت مى دهد و در صورتش مى خندد تا از صراط و میزان بگذرد).
قـابـل تـوجـه ایـنکه آنچه را از قرائن در فضیلت تلاوت سوره هاى قرآن در موارد دیگر استفاده مى کردیم در اینجا صریحا در متن روایت آمده است زیرا مى فرماید: هر کسى بر آن مـداومـت کـنـد و (بـه آن عـمـل نـمـایـد) بـنـابـرایـن هـمـه ایـنـهـا مـقـدمـه عمل کردن و به کار بستن مضمون آن است .
آیه و ترجمه

 

بسم الله الرحمن الرحیم


لا أ قسم بیوم القیمة(1)
و لا أ قسم بالنفس اللوامة(2)
ایحسب الانسن أ لن نجمع عظامه(3)
بلى قادرین على أ ن نسوى بنانه(4)
بل یرید الانسان لیفجر امامه(5)
یسل أ یان یوم القیمة(6)


ترجمه :

بنام خداوند بخشنده بخشایگر
1 - سوگند به روز قیامت .
2 - و سوگند به نفس لوامه ، وجدان بیدار و ملامتگر، (که رستاخیز حق است ).
3 - آیا انسان مى پندارد که استخوانهاى او را جمع نخواهیم کرد؟
4 - آرى قادریم که (حتى خطوط سر) انگشتان او را موزون و مرتب کنیم .
5 - (انسان شک در معاد ندارد) بلکه او مى خواهد (آزاد باشد و) مادام العمر گناه کند.
6 - (لذا) مى پرسد قیامت کى خواهد آمد.
تفسیر:
سوگند به روز قیامت و وجدان ملامت گر؟
این سوره با دو سوگند پر معنى آغاز شده ، مى فرماید: (سوگند به روز قیامت ) (لا اقسم بیوم القیامة ).
(و سوگند به وجدان بیدار انسانها و نفس ملامت کننده ) (و لا اقسم بالنفس اللوامة ).
در ایـنـکـه (لا) در ایـن دو آیـه (زائده ) و براى تاءکید است ( بنابراین سوگند را نفى نمى کند، بلکه آنرا مؤ کدتر مى کند) و یا اینکه (لا) نافیه است ، و هدف آن است کـه بـگـویـد ایـن مـوضـوع بـه قـدرى مـهـم اسـت کـه بـه آن سـوگـنـد یـاد نـمـى کـنـم (مثل اینکه گاهى مردم به یکدیگر مى گویند به جان تو قسم یاد نمى کنم که برتر از سوگند است ) در میان مفسران گفتگو است .
غالب مفسران احتمال اول را برگزیده اند در حالى که بعضى طرفدار تفسیر دوم هستند و معتقدند که (لا) زائده در آغاز کلام نمى آید، بلکه باید در وسط کلام باشد.
ولى تـفـسـیر اول صحیحتر به نظر مى رسد، زیرا قرآن به امورى مهمتر از قیامت ، مانند ذات پاک خدا سوگند یاد کرده بنابراین دلیلى ندارد که به روز قیامت در اینجا قسم یاد نـشـود، و قـرار گـرفـتن (لا) زائده در آغاز کلام نیز نمونه دارد چنانکه از اشعار امراء القیس نقل کرده اند که در آغاز بعضى از قصائدش لاء زائده را به کار برده است .
ولى بـه عـقـیده ما بحث پیرامون زائده بودن یا نافیه بودن (لا) چندان مهم نیست ، چرا کـه نـتـیجه نهائى هر دو یکى است ، و آن اهمیت موضوعى است که سوگند به خاطر آن یاد شده .
مهم این است که ببینیم در میان این دو سوگند (سوگند به روز قیامت و سوگند به وجدان بیدار) چه رابطه اى وجود دارد؟
حقیقت این است که یکى از دلائل وجود (معاد) وجود (محکمه وجدان ) در درون جان انسان اسـت کـه به هنگام انجام کار نیک روح آدمى را مملو از شادى و نشاط مى کند، و از این طریق بـه او پـاداش مـى دهـد، و بـه هـنـگـام انـجام کار زشت یا ارتکاب جنایت روح او را سخت در فـشـار قرار داده و مجازات و شکنجه مى کند، به حدى که گاه براى نجات از عذاب وجدان اقدام به خودکشى مى کند.
یعنى در واقع وجدان حکم اعدام او را صادر کرده ، و به دست خودش اجرا مى کند!
بـازتـاب (نـفـس لوامـه ) در وجـود انـسـانـهـا بـسـیـار وسـیع و گسترده ، و از هر نظر قابل دقت و مطالعه است ، و در بحث نکات اشاره بیشترى به آن خواهیم کرد.
وقـتـى (عالم صغیر) یعنى وجود انسان در دل خود محکمه و دادگاه کوچکى دارد، چگونه (عـالم کـبـیـر) بـا آن عـظمتش ‍ محکمه عدل عظیمى نخواهد داشت ؟ و از اینجا است که ما از وجـود وجـدان اخـلاقـى پى به وجود رستاخیز و قیامت میبریم و نیز از همینجا رابطه جالب ایـن دو سـوگـنـد روشـن مى شود، و به تعبیر دیگر سوگند دوم دلیلى است بر سوگند اول .                                                                                                                            در اینکه مراد از (نفس لوامه ) چیست ؟ مفسران تفسیرهاى مختلفى براى آن ذکر کرده اند، یک تفسیر معروف همان است که در بالا گفتیم ، یعنى وجدان اخلاقى که انسان را به هنگام اعمال خلاف در این دنیا ملامت مى کند، و به جبران و تجدید نظر وا مى دارد.
تـفـسـیر دیگر اینکه منظور ملامت کردن همه انسانها در قیامت نسبت به خویشتن است ، مؤ منان بـه ایـن جهت خود را ملامت مى کنند که چرا اعمال صالح کم بجا آورده اند؟ و کافران از این جهت که چرا راه کفر و شرک و گناه پیموده اند؟
دیـگـر ایـنـکـه مـنـظـور تـنـهـا نـفـس کـافـران اسـت کـه در قـیـامـت آنـهـا را بـه خـاطـر اعمال سوءشان بسیار ملامت و سرزنش مى کند.
ولى مناسب با آیه قبل و بعد همان تفسیر اول است
آرى این دادگاه وجدان آنقدر عظمت و احترام دارد که خداوند به آن سوگند یاد مى کند، و آن را بـزرگ مـى شـمـرد، و بـه راسـتـى بـزرگ اسـت ، چـرا کـه یـکـى از عـوامـل مـهـم نـجـات انـسـان محسوب مى شود، به شرط آنکه وجدان بیدار باشد و بر اثر کثرت گناه ضعیف و ناتوان نگردد.
ایـن نکته نیز قابل توجه است که به دنبال این دو سوگند پراهمیت و پرمعنى بیان نشده اسـت کـه براى چه چیز سوگند یاد شده ؟ و به اصطلاح (مقسم له ) محذوف است ، این بـه خـاطـر آن اسـت کـه از سیاق آیات بعد مطلب روشن است ، بنابراین ، آیات فوق چنین مـعـنى مى دهد (سوگند به روز قیامت ، و نفس لوامه که همه شما در قیامت برانگیخته مى شوید و به سزاى اعمالتان مى رسید).
جـالب ایـنـکه به روز قیامت سوگند یاد شده که قیامت و رستاخیزى هست ، این به خاطر آن اسـت کـه مساءله رستاخیز آنچنان مسلم شمرده شده که حتى در برابر منکران مى توان به آن سوگند یاد کرد.
سـپـس در آیـه بعد به عنوان یک استفهام انکارى مى افزاید: (آیا انسان مى پندارد که ما استخوانهاى او را جمع نخواهیم کرد)؟ (ایحسب الانسان ان لن نجمع عظامه ).
آرى مـا قـادریـم کـه حـتـى انـگـشـتـان (خـطـوط سـر انـگـشـتـان ) او را دوباره به صورت اول موزون و مرتب کنیم (بلى قادرین على ان نسوى بنانه ).
در روایـتـى آمـده است که یکى از مشرکان که در همسایگى پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) زندگى مى کرد به نام (على بن ابى ربیعه ) خدمت حضرت (صلى الله علیه و آله و سلم ) آمد و از روز قیامت سؤ ال کرد که چگونه است ؟ و کى خواهد بود؟ سپس افزود: اگـر آن روز را مـن بـا چشم خودم . ببینم باز تصدیق تو نمى کنم ، و به تو ایمان نمى آورم ! آیا ممکن است خداوند این استخوانها را جمع آورى کند؟ این باور کردنى نیست !
اینجا بود که آیات فوق نازل شد و به او پاسخ گفت و لذا پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سـلم ) دربـاره ایـن مـرد لجـوج مـعـانـد مـى فـرمـود: اللهـم اکـفـنى شر جارى السوء (خداوندا شر این همسایه بد را از من دور کن ).
نـظـیـر ایـن معنى در آیات دیگر قرآن نیز به چشم مى خورد، از جمله در آیه 78 سوره یس مى خوانیم : یکى از منکران معاد قطعه استخوان پوسیده اى
را بـه دسـت گـرفـته بود و به پیغمبر مى گفت من یحیى العظام و هى رمیم : (چه کسى این استخوانها را زنده مى کند در حالى که پوسیده است )؟
ضمنا تعبیر به (یحسب ) (از ماده (حسبان ) به معنى گمان ) اشاره به این است که ایـن مـنکران هرگز به گفته خود ایمان نداشتند بلکه تنها بر پندار و گمانهاى واهى و بى اساس تکیه مى کردند.
اما ببینیم چرا مخصوصا روى استخوانها تکیه شده است ؟ این به خاطر آن است که اولا دوام اسـتـخـوان بـیـش از سـایـر اعـضـا مى باشد، و لذا هنگامى که بپوسد و خاک شود و ذرات غبارش پراکنده گردد امید بازگشت آن در نظر افراد سطحى کمتر است .
ثـانـیـا اسـتخوان مهمترین رکن بدن انسان مى باشد، چرا که ستونهاى بدن را استخوانها تـشـکـیـل مـى دهند، و تمام حرکات و جابجائى و فعالیتهاى مهم بدن به وسیله استخوانها انـجـام مـى گـیرد، کثرت و تنوع و اشکال و اندازه هاى مختلف استخوانها در بدن انسان از عـجـایـب خـلقـت خداوند محسوب مى شود، و ارزش یک مهره کوچک پشت انسان هنگامى ظاهر مى شود که از کار بیفتد و مى بینیم که تمام بدن را فلج مى کند.
(بنان ) در لغت هم به معنى (انگشتان ) آمده ، و هم به معنى (سر انگشتان ) و در هر دو صورت اشاره به این نکته است که نه تنها خداوند استخوانها را جمع آورى مى کند، و به حال اول باز مى گرداند، بلکه استخوانهاى کوچک و ظریف و دقیق انگشتان را همه در سـر جاى خود قرار مى دهد، و از آن بالاتر خداوند حتى سر انگشتان او را به طور موزون به صورت نخست باز مى گرداند.
ایـن تـعـبـیـر مـى تواند اشاره لطیفى به خطوط سر انگشت انسانها باشد که مى گویند کمتر انسانى در روى زمین پیدا مى شود که خطوط سر انگشت او با
دیـگـرى یکسان باشد، یا به تعبیر دیگر خطوط ظریف و پیچیده اى که بر سر انگشتان هر انسانى نقش است معرف شخص او است ، و لذا در عصر ما مساءله (انگشت نگارى ) به صـورت عـلمـى در آمـده ، و بـه وسـیـله آن بـسـیـارى از مجرمان شناخته شده ، و جرمها کشف گـردیـده اسـت ، هـمـیـنقدر کافى است که مثلا یک سارق هنگامى که وارد اتاق یا منزلى مى شـود دسـت خـود را بـر دسـتـگـیـره در، یـا شـیـشـه اطـاق یـا قـفـل و صندوق بگذارد و اثر خطوط انگشتانش روى آن بماند، فورا از آن نمونه بردارى کرده ، با سوابقى که از سارقان و مجرمان دارند مطابقه نموده و مجرم را پیدا مى کنند.
در آیـه بـعد به یکى از علل حقیقى انکار معاد اشاره کرده مى فرماید: چنین نیست که انسان در قـدرت خـداونـد بـر جـمع استخوانها و زنده کردن مردگان تردید داشته باشد، بلکه هـدفـش از انـکـار ایـن اسـت کـه مـادام العـمـر گـنـاه کـنـد (بل یرید الانسان لیفجر امامه ).
او مى خواهد از طریق انکار معاد، کسب آزادى براى هر گونه هوسرانى و ظلم و بیدارگرى و گناه بنماید، هم وجدان خود را از این طریق اشباع کاذب کند، و هم در برابر خلق خدا مسؤ ولیـتـى بـراى خـود قـائل نـبـاشـد چـرا کـه ایـمـان بـه مـعـاد و رسـتـاخـیـز و دادگـاه عـدل خـدا سـد عـظیمى است در مقابل هر گونه عصیان و گناه ، او مى خواهد این لجام را بر گیرد و این سد را در هم بشکند و آزادانه هر عملى را خواست انجام دهد.
ایـن مـنـحـصـر بـه زمـانـهـاى گـذشـتـه نـبـوده اسـت ، امـروز هـم یـکـى از عـلل گـرایـش بـه مـادیـگرى و انکار مبدء و معاد، کسب آزادى براى فجور و گریز از مسؤ ولیـتـهـا، و شـکـسـتـن هـر گـونـه قـانـون الهـى اسـت ، و گـرنـه دلائل مبدء و معاد آشکار است .
در تـفـسیر على بن ابراهیم آمده است که در توضیح معنى این آیه فرمود: یقدم الذنب و یؤ خـر التـوبـة و یـقـول سـوف اتـوب : آیه اشاره به کسى است که گناه را مقدم مى دارد و توبه را به تاخیر مى اندازد و مى گوید بعدا توبه خواهم کرد.
بعضى نیز گفته اند منظور از (فجور) در آیه (تکذیب ) است ، بنابراین معنى آیه چنین مى شود: انسان مى خواهد قیامت و رستاخیز را که در پیش روى او قرار دارد تکذیب کند، ولى تفسیر اول مناسبتر است .
و بـه دنـبـال آن مـى افـزایـد: لذا (مـى پـرسـد قـیـامـت کـى خـواهـد بـود)؟! (یسئل ایان یوم القیامة ).
آرى او براى گریز از مسؤ لیتها استفهام انکارى درباره وقت قیام قیامت مى کند، تا راه را براى فجور خود بگشاید.
ایـن نـکته لازم به یادآورى است که سؤ ال آنها از وقت بر پا شدن قیامت نه به این معنى اسـت کـه اصـل آن را قـبـول داشـتـنـد و از وقـت آن سـؤ ال مـى کـردنـد، بـلکـه ایـن سـؤ ال مـقـدمـه اى اسـت بـراى انـکـار اصـل قـیـامـت ، درسـت مـثـل ایـنـکه کسى مى گوید فلان شخص از سفر مى آید و هنگامى که طول کشید و نیامد دیگرى که منکر آمدن آن مسافر است مى گوید: پس این مسافر کى خواهد آمد؟
نکته ها:
          1 - (محکمه وجدان ) یا (قیامت صغرى )
          
از قرآن مجید به خوبى استفاده مى شود که روح و نفس انسانى داراى سه مرحله است :
1 - (نفس اماره ) یعنى روح سرکش که پیوسته انسان را به زشتیها و بدیها دعوت مى کـنـد، و شـهـوات و فـجـور را در بـرابـر او زینت مى بخشد، این همان چیزى است که همسر عـزیـز مـصـر، آن زن هـوسـباز هنگامى که پایان شوم کار خود را مشاهده کرد به آن اشاره نمود و گفت : و ما ابرى ء نفسى ان النفس لامارة بالسوء: (من هرگز نفس خود را تبرئه نمى کنم ، چرا که نفس سرکش ‍ همواره به بدیها فرمان مى دهد) (سوره یوسف آیه 53).
2 - (نـفـس لوامـه ) که در آیات مورد بحث به آن اشاره شده ، روحى است بیدار و نسبتا آگاه ، هر چند هنوز در برابر گناه مصونیت نیافته گاه لغزش پیدا مى کند.
و در دامان گناه مى افتد اما کمى بعد بیدار مى شود توبه مى کند و به مسیر سعادت باز مـى گـردد، انـحـراف درباره او کاملا ممکن است ، ولى موقتى است نه دائم ، گناه از او سر مى زند، اما چیزى نمى گذرد که جاى خود را به ملامت و سرزنش و توبه مى دهد.
ایـن هـمـان چـیـزى اسـت کـه از آن به عنوان (وجدان اخلاقى ) یاد مى کنند، در بعضى از انـسـانـهـا بـسـیـار قـوى و نـیـرومـنـد اسـت و بـعـضى بسیار ضعیف و ناتوان ولى به هر حال در هر انسانى وجود دارد دیگر اینکه با کثرت گناه آن را به کلى از کار بیندازد.
3 - (نـفـس مـطـمـئنـه ) یـعـنـى روح تـکـامل یافته اى که به مرحله اطمینان رسیده ، نفس سرکش را رام کرده ، و به مقام تقواى کامل و احساس مسؤ ولیت رسیده که دیگر به آسانى لغزش براى او امکان پذیر نیست .
ایـن هـمـان اسـت کـه در سـوره والفـجر آیه 27 و 28 مى فرماید: یا ایتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربک راضیة مرضیة : (اى نفس ‍ مطمئنه ! به
سوى پروردگارت باز گرد، در حالى که هم تو از او خشنودى و هم او از تو)
به هر حال این (نفس لوامه ) چنانکه گفتیم رستاخیز کوچکى است در درون جان هر انسان کـه بـعـد از انـجـام یـک کـار نـیـک یـا بـد، بـلافـاصـله مـحـکـمـه آن در درون جـان تشکیل مى گردد و به حساب و کتاب او مى رسد.
لذا گاه در برابر یک کار نیک و مهم چنان احساس آرامش درونى مى کند و روح او لبریز از شـادى و نـشـاط مـى شـود، کـه لذت و شـکـوه و زیـبـائى آن بـا هـیـچ بـیـان و قـلمـى قابل توصیف نیست .
و به عکس ، گاهى به دنبال یک خلاف و جنایت بزرگ چنان گرفتار کابوس وحشتناک ، و طـوفـانـى از غم و اندوه مى گردد، و از درون مى سوزد، که از زندگى به کلى سیر مى شـود، و حـتى گاه براى رهائى از چنگال این ناراحتى خود را آگاهانه به مقامات قضائى معرفى و به چوبه دار تسلیم مى کند.
این دادگاه عجیب درونى شباهت عجیبى به دادگاه رستاخیز دارد:
1 - قاضى و شاهد و مجرى حکم در حقیقت در اینجا یکى است همانطور که در قیامت چنین است : عـالم الغـیـب و الشـهادة انت تحکم بین عبادک خداوندا تو از اسرار پنهان و آشکار آگاهى و تو در میان بندگانت قضاوت خواهى کرد (زمر - آیه 46).
2 - ایـن دادگـاه وجـدان تـوصیه و رشوه و پارتى و پرونده سازى رائج بشرى را نمى پـذیـرد، هـمانطور که درباره دادگاه قیامت نیز مى خوانیم : و اتقوا یوما لا تجزى نفس عن نـفـس شـیئا و لا یقبل منها شفاعة و لا یؤ خذ منها عدل و لا هم ینصرون : (از آن روز بترسید کـه هـیـچـکـس بـجـاى دیـگرى مجازات نمى شود، و نه شفاعتى پذیرفته مى گردد، و نه فدیه و رشوه اى ، و نه یارى مى شوند) (سوره بقره - آیه 48).
3 - محکمه وجدان مهمترین و قطورترین پرونده ها را در کوتاهترین
مدت رسیدگى کرده ، حکم نهائى خود را به سرعت صادر مى کند، نه استیناف در آن هست ، و نـه تـجدید نظر، و نه ماهها و سالها سرگردانى همانطور که در دادگاه رستاخیز نیز مـى خوانیم : و الله یحکم لا معقب لحکمه و هو سریع الحساب . (خداوند حکم مى کند و حکم او رد و نقض نمى شود و حساب او سریع است ) (سوره رعد - آیه 41).
4 - مجازات و کیفرش بر خلاف مجازاتهاى دادگاههاى رسمى این جهان نخستین جرقه هایش در اعـمـاق دل و جـان افـروخـتـه مـى شود، و از آنجا به بیرون سرایت مى کند، نخست روح انـسـان را مـى آزارد، سـپـس آثـارش در جـسـم ، و چـهره و دگرگون شدن خواب و خوراک او آشکار مى شود، همانطور که درباره دادگاه قیامت نیز مى خوانیم : نار الله الموقدة التى تـطـلع عـلى الافـئدة ، (آتـش بر افروخته الهى که از قلبها زبانه مى کشد)! (سوره همزه - آیه 6 - 7).
5 - ایـن دادگـاه وجـدان چندان نیاز به ناظر و شهود ندارد، بلکه معلومات و آگاهیهاى خود انـسـان مـتـهـم را بـه عنوان (شهود) به نفع یا بر ضد او مى پذیرد! همانطور که در دادگـاه رسـتـاخـیـز نـیـز ذرات وجـود انـسـان حـتـى دسـت و پـا و پـوست تن او گواهان بر اعمال او هستند چنانکه مى فرماید:
حـتـى اذا مـا جـاءوهـا شـهـد علیهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم : (چون به کنار آتش دوزخ بـرسـنـد گـوش و چـشم و پوست تن آنها بر ضد آنها گواهى مى دهد) (سوره فصلت - آیه 20).
ایـن شـبـاهـت عـجیب در میان این دو دادگاه نشانه دیگرى بر فطرى بودن مساءله معاد است ، زیرا چگونه مى توان باور کرد در وجود یک انسان که قطره کوچکى از این اقیانوس عظیم هـسـتـى اسـت ، چـنـان حساب و کتاب و دادگاه مرموز و اسرارآمیزى وجود داشته باشد، اما در درون این عالم بزرگ مطلقا حساب
و کتاب و دادگاه و محکمه اى وجود نداشته باشد، این باور کردنى نیست .
          2 - نامهاى قیامت در قرآن مجید
          
مـى دانـیـم قـسـمـت مـهـمـى از مـعـارف قـرآن ، و مـسـائل اعـتـقـادى آن ، بـر مـحـور مـسـائل مـربـوط بـه قـیامت و رستاخیز دور مى زند، چرا که مهمترین تاءثیر را در تربیت انسان و روند تکامل او دارد.
نـام هـائى کـه در قـرآن بـراى ایـن روز بـزرگ انـتـخـاب شـده نـیز بسیار است و هر کدام بـیـانـگـر بـعـدى از ابـعـاد آن روز مـى بـاشـد، و بـه تـنـهـائى مـى تـوانـد مسائل بسیارى را در این رابطه بازگو کند.
بـه گـفـته مرحوم (فیض کاشانى ) در (محجة البیضاء) در زیر هر یک از این نامها سرى نهفته شده ، و در هر توصیفى معناى مهمى بیان گشته ، باید کوشید تا این معانى را درک کرد و این اسرار را یافت .
او بـیـش از یـکـصـد نام براى قیامت ذکر کرده که همه یا اکثر آن را مى توان از قرآن مجید استفاده کرد. مانند (یوم الحسرة ) (یوم الندامة ) (یوم المحاسبة ) (یوم المسالة ) (یـوم الواقـعـة ) (یـوم القـارعـة ) (یـوم الراجفة ) (یوم الرادفة ) (یوم الطـلاق ) (یـوم الفـراق ) (یـوم الحـسـاب ) (یـوم التـنـاد) (یوم العذاب ) (یـوم الفـرار) (یـوم الحـق ) (یـوم الحـکـم ) (یـوم الفـصـل ) (یـوم الجـمـع ) (یوم الدین ) (یوم تبلى السرائر) (یوم لا یغنى مـولى عـن مـولى شـیـئا) (یـوم یـفـر المـرء مـن اخـیـه ) یـوم لا یـنـفـع مال و لا بنون ) و (یوم التغابن و ....)
ولى معروفترین نام آن همان (یوم القیامة ) است که هفتاد بار در قرآن مجید ذکر شده ، و حـکـایت از قیام عمومى بندگان و رستاخیز عظیم انسانها مى کند و توجه به آن نیز انسان را به قیام در این دنیا براى انجام وظیفه دعوت مى نماید.
بـه عقیده ما براى بیدار شدن از خواب غفلت و غرور، و مهار کردن نفس سرکش ، و تعلیم و تـربـیـت انسان ، کافى است که در این نامها بیندیشیم و وضع خود را در آن روز عظیم ، روزى کـه هـمـگـى در پـیـشگاه خداوند بزرگ حاضر مى شویم ، و پرده ها کنار مى رود و اسرار درون ظاهر مى شود، بهشت تزیین مى گردد و جهنم بر افروخته مى شود، و همگان در پـاى مـیـزان عـدل الهـى حـاضر مى شویم در نظر بگیریم (خداوندا ما را در آن روز در پناه خودت جاى ده ).
آیه و ترجمه


فإ ذا برق البصر(7)
و خسف القمر(8)
و جمع الشمس و القمر(9)
یقول الانسان یومئذ این المفر(10)
کلا لا وزر(11)
إ لى ربک یومئذ المستقر(12)
ینبؤ الانسان یومئذ بما قدم و أ خر(13)
بل الانسان على نفسه بصیرة(14)
و لو القى معاذیره(15)


ترجمه :

7 - در آن هنگام چشمها از شدت وحشت به گردش در مى آید.
8 - و ماه بى نور گردد.
9 - و خورشید و ماه یکجا جمع شوند.
10 - آن روز انسان مى گوید: را فرار کجاست ؟
11 - هرگز چنین نیست ، راه فرار و پناهگاهى وجود ندارد.
12 - و قرارگاه نهائى تنها به سوى پروردگار تو است .
13 - و در آن روز انسان را از تمام کارهائى که از پیش یا پس فرستاده ، آگاه مى کنند.
14 - بلکه انسان خودش از وضع خود آگاه است .
15 - هر چند (در ظاهر) براى خود عذرهائى بتراشد.
تفسیر:
انسان بهترین داور خویش است
در آیـات گـذشـتـه سـخن به سؤ الى که منکران رستاخیز درباره قیامت داشتند منتهى شد، آنها مى گفتند: اگر قیامت راست است کى خواهد آمد؟!
آیـات مـورد بـحـث پـاسـخ گـویـائى اسـت بـه ایـن سـؤ ال .
نـخـسـت به حوادث قبل از رستاخیز یعنى تحول عظیمى که در دنیا پیدا مى شود و نظام آن مـتـلاشـى مـى گـردد اشـاره کـرده مـى فـرمـایـد: (هـنـگـامـى کـه چـشـمـهـا از شـدت هول و وحشت به گردش درآید و مضطرب شود) (فاذا برق البصر).
و زمانى که ماه بى نور و منخسف گردد (و خسف القمر).
(و زمانى که خورشید و ماه در یکجا جمع شوند) (و جمع الشمس و القمر).
در اینکه منظور از (جمع ماه و خورشید) چیست ؟ مفسران تفسیرهاى گوناگونى ذکر کرده اند.
گاه گفته اند: هر دو در کنار هم قرار مى گیرند، و یا هر دو با هم از مشرق طلوع کرده در مغرب غروب مى کنند.
و گاه گفته اند هر دو در این صفت که نور خود را از دست مى دهند جمع خواهند بود.
ایـن احـتـمـال نـیـز وجود دارد که ماه تدریجا تحت تاءثیر جاذبه خورشید به آن نزدیک و سرانجام به سوى آن جذب و جمع مى شود، و هر دو بى فروغ مى گردند.
به هر حال در اینجا به دو قسمت از مهمترین پدیده هاى انقلابى آخر جهان ، یعنى بى نور شدن ماه ، و جمع شدن خورشید و ماه با یکدیگر است اشاره شده ، که در آیات دیگر قرآن نیز کم و بیش اشاراتى به آن دیده مى شود، مثلا در آیه 1 سوره تکویر مى فرماید: اذا الشمس کورت : (هنگامى که خورشید تاریک گردد) و مى دانیم نور ماه از خورشید است ، هـنـگـامـى که خورشید تاریک شود ماه نیز تاریک مى گردد، در نتیجه کره زمین در ظلمت و تاریکى وحشتناکى فرو مى رود.
بـه ایـن تـرتـیـب بـا یـک انـقـلاب و تـحـول عـظـیـم ، جـهـان پـایـان مـى یـابـد سـپس با تـحـول عـظـیم دیگرى (با نفخه صور دوم که نفخه حیات است ) رستاخیز انسانها آغاز مى گـردد، و در آن روز انـسـان مـى گـویـد: راه فـرار کـجـاسـت ! (یقول الانسان یومئذ این المفر).
آرى انـسانهاى کافر و گنهکار که روز قیامت را تکذیب مى کردند آن روز از شدت خجالت و شـرم پـناهگاهى مى جویند، و از سنگینى بار گناه و ترس از عذاب راه فرار مى طلبند درسـت هـمـانـنـد ایـن دنـیـا کـه وقـتـى مـواجـه بـا حـادثـه خـطـرنـاکـى مـى شـدنـد دنبال راه فرار مى گشتند آنجا را نیز به اینجا قیاس مى کنند!
ولى بـه زودى بـه آنـها گفته مى شود هرگز چنین نیست ، راه فرار و پناهگاهى در اینجا وجود ندارد (کلا لا وزر).
(بـلکـه قـرارگـاه نـهـائى همگان به سوى پروردگار است ) و جز او پناهگاهى وجود ندارد (الى ربک یومئذ المستقر).
بـراى ایـن آیه غیر از تفسیر فوق تفسیرهاى دیگرى نیز ذکر کرده اند از جمله اینکه : در آن روز حکم نهائى به دست خدا است .
یا اینکه قرارگاه نهائى از بهشت و دوزخ به فرمان او است .
یا اینکه استقرار براى محاکمه و حساب در پیشگاه او است .
ولى با توجه به آیه بعد تفسیرى را که انتخاب کردیم از همه مناسبتر است .
بـعـضـى مـعـتـقـدنـد کـه ایـن آیـه از جـمـله آیـاتـى اسـت کـه خـط سـیـر تـکـامـل ابدى انسان را بیان مى کند، و در زمره آیاتى است که مى گوید: و الیه المصیر (بـازگـشت همه به سوى او است ) (تغابن : 3) - و یا ایها الانسان انک کادح الى ربک کدحا فملاقیه : (اى انسان تو با سعى و زحمت به سوى پروردگارت پیش مى روى ، و او را مـلاقات خواهى کرد) (انشقاق : 6) و ان الى ربک المنتهى : (و اینکه همه به سوى پروردگارت باز مى گردند) (نجم : 42).
بـه تـعـبـیـر روشنتر انسانها رهروانى هستند که از سرحد عدم حرکت کرده و تا به اقلیم وجود اینهمه راه را آمده اند، و در این اقلیم نیز رو به سوى وجود مطلق و هستى بى پایان خـداونـد در حـرکـتـنـد، و هـر گـاه از مـسـیـر اصلى و صراط مستقیم منحرف نشوند این حرکت تـکـامـلى تـا ابد ادامه خواهد یافت و هر روز وارد مرحله تازه اى از قرب خدا مى شوند، اما اگر از مسیر خود منحرف شوند سقوط کرده و نابود خواهند شد.
سـپـس در ادامـه هـمـیـن سخن مى افزاید: در آن روز انسان را از تمام کارهائى که (مقدم ) داشته یا (مؤ خر) نموده است آگاه مى سازند (ینبؤ الانسان یومئذ بما قدم و اخر).
در اینکه منظور از این دو تعبیر چیست ؟ تفسیرهاى زیادى ذکر شده است :
نـخـسـت ایـنکه منظور اعمالى است که در حیات خود از پیش فرستاده ، یا آثارى که بعد از مـرگ از او بـاقـیـمـانـده ، اعـم از سـنـت نـیـک و بـد کـه در مـیـان مـردم گـذاشـتـه و بـه آن عـمـل مـى کـنند و حسنات و سیئاتش به او مى رسد، و یا کتاب و نوشته ها، و بناهاى خیر و شر، و فرزندان صالح و ناصالح ، که آثارش به او مى رسد.
دیـگـر اینکه منظور اولین اعمالى است که بجا آورده ، و آخرین اعمالى که در عمرش انجام داده است ، و به تعبیر دیگر از تمام اعمالش با خبر مى شود.
دیـگـر اینکه اموالى را که پیش از خود فرستاده ، و اموالى را که براى وارثان گذاشته است .
بـعـضـى نـیـز گـفـتـه اند منظور گناهانى است که مقدم داشته ، و اطاعاتى است که مؤ خر داشته است ، یا بالعکس .
ولى از هـمـه مـنـاسـبـتر تفسیر اول است ، به خصوص اینکه در حدیثى از امام باقر (علیه السـلام ) در تـفسیر این آیه آمده است که فرمود: (ینبؤ ) بما قدم من خیر و شر، و ما اخر من سـنـة لیـس بـهـا مـن بـعـده ، فـان کـان شـرا کـان عـلیـه مـثـل وزرهـم ، و لا یـنـقـص مـن وزرهـم شـیـئا، و ان کـان خـیـرا کـان له مثل اجورهم ، و لا ینقص من اجورهم شیئا:
(در آن روز به انسان خبر مى دهند آنچه از خیر و شر را مقدم داشته ، و آنچه مؤ خر نموده اسـت ، از سـنتهائى که از خود به یادگار گذارده ، تا کسانى که بعد از او مى آیند به آن عـمـل کـنـنـد، اگـر سـنـت بـدى بـوده بـه انـدازه گـنـاه عـمـل کـنـنـدگـان بر او خواهد بود، بى آنکه چیزى از گناه آنان بکاهد، و اگر سنت خیرى بوده همانند پاداشهاى آنها براى او خواهد بود بى آنکه چیزى از اجر آنها کاسته شود).
در آیـه بـعد مى افزاید: گرچه خداوند و فرشتگان او انسان را از تمام اعمالش آگاه مى کـنـند، ولى نیازى به این اعلام نیست ، (بلکه انسان خودش از وضع خود آگاه است ) و خـود و اعـضـایـش در آن روز بـزرگ شـاهـد و گـواه او هـسـتـنـد (بل الانسان على نفسه بصیرة ).
(هر چند در ظاهر براى خود عذرهائى بتراشد) (و لو القى معاذیره ).
ایـن آیات در حقیقت همان چیزى را مى گوید که در آیات دیگر قرآن درباره گواهى اعضاى انـسـان بـر اعـمـال او آمـده اسـت ، مـانـنـد آیه 20 سوره فصلت که مى گوید: شهد علیهم سـمـعـهـم و ابصارهم و جلودهم بما کانوا یعملون : (گوشها و چشمها و پوستهاى تنشان به آنچه انجام مى دادند گواهى مى دهند) و آیه 65 یس که مى فرماید: و تکلمنا ایدیهم و تشهد ارجلهم بما کانوا یکسبون : (دستهاى آنها با ما سخن مى گویند، و پاهایشان به اعمالى که انجام داده اند گواهى مى دهند)!
بـنـابـرایـن در آن دادگـاه بـزرگ قـیـامـت بـهـتـریـن گـواه بـر اعـمـال انـسـان ، خـود اوسـت ، چـرا کـه او از هـمه بهتر از وضع خویشتن آگاه است ، هر چند خداوند براى اتمام حجت گواهان زیاد دیگرى نیز براى او قرار داده است .
(بصیرة ) هم معناى مصدرى دارد (بینائى و آگاهى ) و هم معنى وصفى (شخص آگاه ) و لذا بعضى آن را به معنى حجت و دلیل و برهان که آگاهى بخش است تفسیر کرده اند.
(معاذیر) جمع (معذرت ) در اصل به معنى پیدا کردن چیزى است که آثار گناه را از بـیـن بـبـرد کـه گـاهـى عـذر واقعى است ، و گاه صورى و ظاهرى بعضى نیز گفته اند: (مـعـاذیـر) جمع (معذار) به معنى پرده و پوشش است ، طبق این تفسیر معنى آیه چنین مـى شـود: انـسـان بـر خـویـشـتـن آگـاهـى دارد هـر چـنـد پـرده هـا بـر اعـمـال خـود بـیـفـکـنـد، و کـارهـاى خـویـش را مـسـتـور دارد، ولى تـفـسـیـر اول مناسبتر است .
بـه هـر حـال حـاکـم بـر حـساب و جزا در آن روز بزرگ کسى است که هم از اسرار درون و بـرون آگـاه است ، و هم خود انسان را حسابگر اعمال خویش قرار مى دهد، همانگونه که در آیـه 14 سـوره اسـراء آمده : اقراء کتابک کفى بنفسک الیوم علیک حسیبا (نامه اعمالت را بخوان ، کافى است که امروز خود حسابگر خویش باشى )!
گـرچـه آیـات مـورد بـحث همگى درباره معاد و قیامت سخن مى گوید ولى مفهوم آن گسترده اسـت ، عـالم دنـیـا را نـیـز شـامـل مـى شـود، در ایـنـجـا نـیـز مـردم از حـال خود آگاهند، هر چند گروهى با دروغ و پشت هم اندازى و ظاهرسازى و ریاکارى چهره واقعى خویش ‍ را مکتوم مى دارند.
لذا در حـدیـثى از امام صادق (علیه السلام ) آمده است که فرمود: ما یصنع احدکم ان یظهر حـسـنـا، و یـسـر سـیـئا الیـس اذا رجـع الى نـفـسـه یـعـلم انـه لیس کذلک ، و الله سبحانه یـقـول : بـل الانسان على نفسه بصیرة ، ان السریرة اذا صلحت قویت العلانیة : (هر گاه یکى از شما ظاهر خود را بیاراید اما در پنهانى بد کار باشد چه مى تواند انجام دهد؟ آیا هـنـگـامـى کـه بـه خـویشتن مراجعه کند نمى داند که اینگونه نیست ؟ همانگونه که خداوند سـبـحـان مـى فرماید: بلکه انسان به خویشتن آگاه است ، هنگامى که باطن انسان صالح گردد ظاهر او نیز تقویت مى شود.
و در احـادیـث روزه مـریـض نـیـز آمـده است که یکى از یاران امام صادق (علیه السلام ) سؤ ال کـرد: مـا حـد المرض الذى یفطر صاحبه ؟ میزان آن بیمارى که مجوز افطار است چیست ؟ امـام در جـواب فـرمود: بل الانسان على بصیرة ، هو اعلم بما یطیق : (انسان از وضع خود آگاهتر است و بهتر مى داند چه اندازه توانائى دارد).


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت