تفسیرنمونه سوره جن (قسمت2)

آیه و ترجمه


قل إ نما أ دعوا ربى و لا أ شرک به أ حدا(20)
قل إ نى لا أ ملک لکم ضرا و لا رشدا(21)
قل إ نى لن یجیرنى من الله أ حد و لن أ جد من دونه ملتحدا(22)
إ لا بـلاغـا مـن الله و رسـالاتـه و من یعص الله و رسوله فإ ن له نار جهنم خالدین فیها أ بدا(23)
حـتـى إ ذا رأ وا مـا یـوعـدون فـسـیـعـلمـون مـن أ ضـعـف نـاصـرا و أ قل عددا(24)


ترجمه :

20 - بگو: من تنها پروردگارم را مى خوانم ، و هیچکس را شریک او قرار نمى دهم .
21 - بگو: من مالک زیان و هدایتى براى شما نیستم .
22 - بگو: (اگر من بر خلاف فرمانش رفتار کنم ) هیچکس مرا در برابر او پناه نمى دهد و پناهگاهى جز او نمى یابم .
23 - تنها وظیفه من ابلاغ از سوى خدا، و رساندن رسالات او است و هر کس نافرمانى خدا و رسولش کند آتش دوزخ از آن او است ، جاودانه در آن مى مانند.
24 - (ایـن کـارشـکنى کفار همچنان ادامه مى یابد) تا زمانى که آنچه را به آنها وعده داده شده ببینند، آنگاه مى دانند چه کسى یاورش ضعیفتر و جمعیتش کمتر است .
تفسیر:
بگو: من مالک سود و زیان کسى نیستم
در ایـن آیـات بـراى تـحـکـیـم پـایـه هـاى تـوحـیـد، و نـفـى هـر گونه شرک که در آیات قبل به آن اشاره شده بود نخست به پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) دستور مى دهد: (بگو من تنها پروردگارم را مى خوانم و فقط او را عبادت مى کنم ، و هیچکس را شریک او قرار نمى دهم ) (قل انما ادعوا ربى و لا اشرک به احدا).
سـپـس دسـتـور مـى دهـد: (بـگـو من مالک زیان و سودى براى شما نیستم و هدایت به دست دیگرى است ) (قل انى لا املک لکم ضرا و لا رشدا).
و بـاز اضـافه مى کند: (بگو اگر من نیز بر خلاف فرمان حق رفتار کنم هیچکس مرا در بـرابـر او پـنـاه نـمـى دهـد، و مـلجـاء و پـنـاهـگـاهـى جـز او نـمـى یـابـم ) (قل انى لن یجیرنى من الله احد و لن اجد من دونه ملتحدا).
بـه این ترتیب نه کسى مى تواند به من پناه دهد نه چیزى مى تواند پناهگاه واقع شود ایـن سـخـنـان از یکسو اعتراف به عبودیت کامل در پیشگاه خداوند است ، و از سوى دیگر هر گونه (غلو) را در مورد پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) نفى مى کند، و از سوى سـوم نـشـان مـى دهـد که نه تنها از بتها کارى ساخته نیست که شخص پیامبر (صلى الله عـلیـه و آله و سـلم ) نـیـز بـا آنـهـمـه عـظمت ملجاء و پناه مستقلى در برابر عذاب خدا نمى تواند باشد، و از سوى چهارم به بهانه جوئیها و انتظارات بى موردى که افراد لجوج در برابر
پـیـامـبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) داشتند و از او تقاضاى کارهاى خدائى مى کردند پایان مى دهد، و ثابت مى کند که توسل و شفاعت نیز به اذن خدا است .
(مـلتـحـد) بـه مـعـنـى پـنـاهـگـاه مـطـمـئن اسـت ، و در اصـل از مـاده (لحـد) (بـر وزن مـهـد) بـه مـعـنى حفره اى است که در کنار قرار گرفته بـاشـد شـبیه آنچه براى مردگان در عمق قبر کنده مى شود که در یکسوى عمق قبر مقدارى پـیـشـروى بـه یـک طـرف مـى کـنـند، و جسم مرده را در آن مى گذارند، تا خاک به روى او ریـخـتـه نـشـود، و از آسیب جانوران نیز محفوظتر بماند، سپس به هر مکان و پناهگاه مطمئن دیگرى اطلاق شده است .
هـمـانـگـونـه کـه در آیـات گـذشـتـه نیز اشاره کردیم منظور از این تعبیرات این است که پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله و سـلم ) در بـرابـر خـداونـد و بـه طـور مـسـتـقـل هـیـچ نـقـشـى نـدارد، در عـیـن حـال مـى تـوانـد از خـدا تـقـاضـاى حـل مـشـکـلات بـراى مـردم کند، و یا تقاضاى هدایت براى افراد شایسته بنماید و این عین توحید است نه شرک .
قـابـل توجه اینکه : در این آیات در مقابل (ضر) (زیان ) (رشد) (هدایت ) قرار داده شـده ، اشـاره بـه ایـنـکـه سود و نفع حقیقى در هدایت است ، همانگونه که در سخنان جن در آیـات گـذشـتـه در بـرابر شر، رشد قرار گرفته بود، و این هر دو با یکدیگر هماهنگ است .
در آیه بعد مى افزاید: (تنها وظیفه من ابلاغ از سوى خدا و رساندن رسالتهاى او است ) (الا بلاغا من الله و رسالاته ).
این تعبیر شبیه چیزى است که در آیات قرآن کرارا به آن اشاره شده ،
چنانکه در آیه 92 مائده مى خوانیم : انما على رسولنا البلاغ المبین (تنها چیزى که بر عهده پیامبر است ابلاغ آشکار است ).
و در آیه 188 - اعراف آمده است : قل لا املک لنفسى نفعا و لا ضرا الا ما شاء الله و لو کنت اعـلم الغـیـب لاسـتـکـثـرت مـن الخـیر و ما مسنى السوء ان انا الا نذیر و بشیر لقوم یؤ منون (بـگـو مـن مالک سود و زیانى براى خویش نیستم ، مگر آنچه خدا بخواهد، و اگر از غیب باخبر بودم منافع فراوانى براى خود فراهم مى ساختم ، و هیچ بدى به من نمى رسید، من تنها بیم دهنده و بشارت دهنده ام براى گروهى که ایمان مى آورند).
بـراى ایـن جـمـله تفسیر دیگرى نیز از سوى جمعى از مفسران ذکر شده ، و آن اینکه : (من هیچگونه پناهگاهى براى نجات خود جز ابلاغ دعوت حق و اداى رسالت او ندارم ).
در ایـنـکـه میان (بلاغ ) و (رسالات ) چه تفاوتى است ؟ بعضى گفته اند (بلاغ ) اشاره به ابلاغ اصول دین است و (رسالات ) بیان فروع دین .
بعضى (بلاغ ) را به معنى ابلاغ دستورات الهى و (رسالات ) را به معنى اجراى آنها دانسته اند.
ولى بـه نـظـر مـى رسد که هر دو به یک معنى باز گردد و تاءکید یکدیگر باشد، به قـریـنه آیات متعددى از قرآن که هر دو را به صورت یک معنى ذکر مى کند، مانند آیه 62 اعراف که مى گوید ابلغکم رسالات ربى : من (رسالتهاى ) پروردگارم را به شما (ابلاغ ) مى کنم (و آیات متعدد دیگر)
و به هر حال در پایان آیه هشدار مى دهد که هر کس معصیت خدا و رسولش
را کـنـد آتش جهنم از آن او است ، و جاودانه در آن مى ماند (و من یعص الله و رسوله فان له نار جهنم خالدین فیها ابدا).
روشـن اسـت کـه مـنـظـور هر گنهکارى نیست ، بلکه منظور مشرکان و کافران است زیرا هر گنهکارى مستحق خلود در آتش دوزخ نمى باشد.
سـپـس مـى افـزاید: (این وضع کفار و مشرکان که پیوسته مسلمانان را استهزا مى کنند و ضـعـیـف مـى شمرند همچنان ادامه مى یابد تا زمانى که آنچه را که به آنها وعده داده شده بـبـیـنـنـد، آنـگـاه مـى دانـنـد چه کسى یاورش ضعیفتر، و جمعیتش کمتر است (حتى اذا رأ وا ما یوعدون فسیعلمون من اضعف ناصرا و اقل عددا).
در ایـنـکـه مـنـظـور از جمله (ما یوعدون ) عذاب دنیا یا آخرت ، یا هر دو است ؟ تفسیرهاى مـتـعـددى گفته اند، ولى مناسب این است که معنى آن عام و گسترده باشد، بخصوص اینکه فـزونـى و کـمـى عـدد و ضـعف و قدرت ناصر و یاور بیشتر مربوط به دنیا است ، و لذا جـمـعـى از مـفسرین آن را به مساءله جنگ بدر که در آن قوت و قدرت مسلمانان آشکار گشت تـفـسـیـر کـرده انـد، و در روایـات متعددى به ظهور مهدى (ارواحنا فداه ) تفسیر شده است ، بـنـابـرایـن اگـر آیـه را بـه مـعـنـى وسـیـعـش تـفـسـیـر کـنـیـم هـمـه ایـنـهـا را شامل مى شود.
بعلاوه در آیه 75 سوره مریم نیز آمده است : حتى اذا رأ وا ما یوعدون
امـا العـذاب و امـا الساعة فسیعلمون من هو شر مکانا و اضعف جندا: (این وضع همچنان ادامه مى یابد تا زمانى که وعده الهى را با چشم خود ببینند: یا عذاب این دنیا، یا عذاب آخرت ، آن روز مى دانند چه کسى موقعیتش بدتر و لشکرش نا تواناتر است ).
بـه هـر حـال لحـن آیـه به خوبى نشان مى دهد که دشمنان اسلام پیوسته قدرت و کثرت نفرات خود را به رخ آنها مى کشیدند، و آنها را ضعیف و ناتوان مى شمردند قرآن به این وسـیـله بـه مـؤ مـنـان دلدارى و نـویـد مـى دهـد کـه سـرانـجام روز پیروزى آنها و شکست و ناتوانى دشمنان فرا خواهد رسید.
نکته ها:
1 - صداقت رهبران الهى
یـکى از ویژگیهاى (رهبران الهى ) این است که بر خلاف رهبران شیطانى هرگز پر مدعا و خود بزرگ بین و متکبر و مغرور نیستند.
در حـالى کـه فرعون فریاد احمقانه انا ربکم الاعلى : (من خداى بزرگ شما هستم )! و هـذه الانـهـار تـجـرى مـن تـحـتـى : (ایـن شـاخـه هـاى عـظـیـم رود نـیـل هـمـه زیـر نـظـر مـن جـریـان دارد) بـلنـد مى کرد، رهبران الهى در نهایت تواضع و فـروتـنـى خـود را بنده کوچکى از بندگان خدا معرفى مى نمودند که در برابر اراده او هیچ قدرتى از خود ندارند.
در آیـه 110 کـهـف مـى خوانیم : قل انما انا بشر مثلکم یوحى الى : (بگو من تنها بشرى همچون شما هستم جز اینکه بر من وحى مى شود).
و در جـاى دیـگـر آمـده : و مـا ادرى ما یفعل بى و لا بکم ان اتبع الا ما یوحى الى و ما انا الا نذیر مبین : (من نمى دانم خداوند با من و با شما چه خواهد کرد؟
تـنـهـا از چـیـزى پـیـروى مـى کـنم که بر من وحى مى شود، و جز بیم دهنده آشکارى نیستم (احقاف 9).
و در آیـه دیـگـر مـى خـوانـیـم : قـل لا اقـول لکـم عـنـدى خـزائن الله و لا اعـلم الغـیـب و لا اقول لکم انى ملک : (بگو من نمى گویم خزائن خدا نزد من است من از غیب آگاه نیستم (جز آنچه خدا به من بیاموزد) و ادعا نمى کنم که من فرشته ام ) (انعام 50).
آنـها حتى اگر به اوج قدرت مادى مى رسیدند هرگز دست و پاى خود را گم نمى کردند و هـمـچـون سـلیـمـان مـى گـفـتـنـد هـذا مـن فـضـل ربـى : (ایـن قـدرت و شـوکـت از فضل پروردگار من است ) (نمل 40).
جـالب ایـنـکـه در آیـات مـتعددى از قرآن مجید تعبیرات تندى دیده مى شود که مخاطب در آن شـخـص پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) است ، و به او عتاب مى کند و هشدار مى دهد که دقیقا مراقب مسؤ ولیتهاى خویش باشد.
مـجـمـوعه این آیات و آیات گذشته که تعداد آن در قرآن کم نیست سند زنده اى بر حقانیت ایـن پـیـامـبـر بـزرگ اسـت ، و گـر نـه چـه مـانـعـى داشت در برابر توده مردمى که آماده پذیرش هر گونه مقامى براى او بودند، مقامات عظیمى براى خود ادعا کند که از دسترس فکر بشر بالاتر، و دور از هر گونه چون و چرا باشد همانگونه که تاریخ نظیر آن را در مورد رهبران شیطانى بسیار نشان داده است .
آرى تـعـبـیـراتـى هـمـچـون آیـات مـورد بـحـث و مـانـنـد آن از شـواهـد زنـده حـقـانـیـت دعـوت رسول الله است .
2 - فزونى جمعیت مهم نیست ، ایمان جمعیت مهم است .
در آیـات قـرآن ایـن مطلب زیاد به چشم مى خورد که طاغوتهاى هر زمان نفرات و فزونى جمعیت خود را به رخ دیگران مى کشیدند، و در برابر انبیاء به آن مى بالیدند.
فـرعـون در تـحقیر هواداران موسى مى گفت : ان هؤ لاء لشرذمة قلیلون : (اینها گروهى اندکند) (شعرا - 54).
و مـشـرکـان عـرب و مـى گـفـتـنـد: نـحـن اکـثـر امـوالا و اولادا و مـا نـحـن بـمـعـذبـیـن : (مـا اموال و فرزندان بیشترى داریم ، و هرگز مجازات نخواهیم شد) (سبا 35).
و گاه یک فرد بى ایمان در مقابل یک فرد مؤ من ، ثروت و نفراتش را به رخ او مى کشید مـى گـفـت : انـا اکـثـر مـنـک مـا لا و اعـز نـفـرا: (مـن ثـروتـى بیشتر از تو دارم و نفراتى نـیـرومـنـدتـر) (کـهـف 34) ولى در مـقـابل ، افراد مؤ من به پیروى انبیاء و رهبران الهى هـرگـز روى فزونى جمعیت و نفرات تکیه نمى کردند، منطق آنها این بود کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة باذن الله : (چه بسیار گروه اندکى بر گروه بسیارى به فرمان خدا پیروز شدند) (بقره 249).
امـیـر مـؤ مـنـان على (علیه السلام ) مى فرماید ایها الناس لا تستوحشوا فى طریق الهدى لقلة اهله : (اى مردم در طریق هدایت هرگز از کمى نفرات وحشت نکنید).
تاریخ انبیا مخصوصا تاریخ زندگى پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) نیز نشان مى دهد که چگونه جمعیتهاى انبوه و بى ایمان با داشتن همه گونه قدرت در برابر مؤ منان اندک یاران او گرفتار شکست و درماندگى شدند، در قرآن مجید در داستان (بنى اسـرائیـل ) و (فـرعـون ) و (طـالوت ) و (جـالوت )، و آیـات مـربـوط به جنگ (بدر) و (احزاب ) نیز این معنى به خوبى منعکس شده است .
آیه و ترجمه


قل إ ن أ درى اقریب ما توعدون أ م یجعل له ربى أ مدا(25)
عالم الغیب فلا یظهر على غیبه أ حدا(26)
إ لا من ارتضى من رسول فإ نه یسلک من بین یدیه و من خلفه رصدا(27)
لیـعـلم أ ن قـد أ بـلغـوا رسـالات ربـهـم و أ حـاط بـمـا لدیـهـم و أ حـصـى کل شى ء عددا(28)


ترجمه :

25 - بـگـو مـن نـمى دانم آنچه به شما وعده داده شده نزدیک است ، یا پروردگارم زمانى براى آن قرار مى دهد؟!
26 - عالم الغیب او است ، و هیچکس را بر اسرار غیبش آگاه نمى سازد،
27 - مـگـر رسـولانـى که آنها را برگزیده است و مراقبینى از پیش رو و پشت سر براى آنها قرار مى دهد.
28 - تـا بـداند پیامبرانش رسالتهاى پروردگارشان را ابلاغ کرده اند، و او به آنچه نزد آنها است احاطه دارد، و هر چیزى را احصا کرده است .
تفسیر:
عالم الغیب خدا است
چـون در آیات قبل اشاره به این حقیقت شده بود که (استهزا و سرکشى این گروه همچنان ادامـه مـى یـابـد تـا زمـانـى کـه وعـده الهـى دائر بـر عـذاب فـرا رسـد) ایـن سـؤ ال را بـرمـى انـگـیـزد کـه ایـن وعـده کـى تـحـقق مى یابد؟ همانگونه که مفسران در شاءن نزول آیه نیز ذکر کرده اند که بعضى از مشرکان مانند (نضر بن حارث ) که بعد از نـزول آیـات گـذشـتـه هـمـیـن سـؤ ال را مـطـرح کـردنـد، قـرآن مـجـیـد بـه پاسخ این سؤ ال پرداخته مى گوید:
(بـگـو من نمى دانم آنچه را به شما وعده داده شده (از عذاب دنیا و قیام رستاخیز) نزدیک اسـت ، یـا پـروردگـارم زمـانـى بـراى آن قـرار مـى دهـد)؟ (قل ان ادرى ا قریب ما توعدون ام یجعل له ربى امدا).
ایـن عـلم مـخـصـوص ذات پاک خدا است ، و او خواسته از بندگانش مکتوم بماند تا موضوع امـتـحـان و آزمون خلق کامل گردد، چرا که اگر بدانند دور است یا نزدیک در هر دو صورت امتحان کم اثر خواهد بود.
(أ مـد) (بـر وزن صمد) به معنى زمان است ، با این تفاوت که به گفته (راغب ) در (مـفـردات ) (زمـان ) شامل ابتدا و انتها هر دو مى شود، ولى (امد) تنها به انتهاى زمان چیزى مى گویند.
و نـیـز گـفـتـه انـد (امـد) و (ابـد) از نـظر معنى به هم نزدیکند، با این تفاوت که (اءبـد) مـدت نـامـحـدود را شامل مى شود، در حالى که (اءمد) مدت محدودى را، هر چند طولانى باشد.
بـه هـر حـال بـارهـا در آیـات قـرآن مـجـیـد بـه این معنى برخورد مى کنیم که هر وقت سؤ ال از زمان قیامت مى شد پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) اظهار بى اطلاعى مى فرمود و مى گفت : علم آن مخصوص خدا است .
در حـدیـثـى آمـده اسـت کـه روزى (جـبـرئیـل ) در صـورت یک عرب بیابانى در برابر پـیـامـبـر (صـلى الله علیه و آله و سلم ) ظاهر شد، و از جمله سؤ الاتى که از آن حضرت نمود این بود که گفت : اخبرنى عن الساعة : (به من بگو کى قیامت برپا مى شود)؟
پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله و سـلم ) فـرمـود: مـا المـسـئول عـنـهـا بـاعـلم مـن السـائل (کـسـى کـه از او سـؤ ال مى کنى (در این مساءله ) آگاه تر از سؤ ال کننده نیست )!
بار دیگر آن مرد عرب با صداى بلند گفت : یا محمد (صلى الله علیه و آله و سلم )! متى الساعة : (اى محمد! قیامت کى خواهد آمد)؟
پـیـامـبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: ویحک انها کائنة فما اعددت لها؟!: (واى بر تو قیامت مى آید، بگو. ببینم چه چیز براى آن فراهم کرده اى ؟!
اعرابى گفت من نماز و روزه بسیارى فراهم نکرده ام ، ولى خدا و رسولش را دوست دارم .
پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله و سـلم ) فـرمود: فانت مع من احببت : (پس تو با کسى خواهى بود که دوستش دارى )!
(آنـس ) یـکـى از یـاران پـیـامـبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) مى گوید: فما فرح المـسـلمـون بـشـى ء فـرحـهـم بـهـذا الحـدیـث : (مـسـلمـانـان از هـیچ سخنى مانند این سخن خوشحال نشدند).
سپس در ادامه این بحث یک قاعده کلى را در مورد علم غیب بیان مى دارد و مى فرماید: (عالم الغیب خدا است او هیچکس را بر اسرار غیبش آگاه نمى سازد)
(عالم الغیب فلا یظهر على غیبه احدا)
سـپـس بـه عـنـوان یـک اسـتـثـنـا از ایـن مـسـاءله کـلى مـى افزاید: (مگر رسولى که او را بـرگـزیـده ، و از آنـان راضـى شـده ) (الا مـن ارتـضـى مـن رسول )
به او آنچه را بخواهد از علم غیب مى آموزد، و از طریق وحى به او ابلاغ مى کند.
(سپس مراقبین و نگهبانانى از پیش رو و پشت سر همراه او مى فرستد) (فانه یسلک من بین یدیه و من خلفه رصدا)
(رصـد) در اصل معنى (مصدرى ) دارد و به معنى آمادگى براى مراقبت از چیزى است ، و بر اسم (فاعل ) و (مفعول ) نیز اطلاق شده است ، و در مفرد و جمع هر دو به کار مـى رود، یـعـنـى بـه یـک فرد مراقب و نگهبان یا جمعیت مراقبین و نگهبانان هر دو اطلاق مى شود.
و مـنـظـور از آن در ایـنـجـا فـرشـتـگـانـى اسـت کـه خـداونـد بـعـد از نزول وحى به آنها دستور مى دهد پیامبرش را از هر سو احاطه کنند، و از شر شیاطین جن و انـس و وسـوسـه هـاى آنها و آنچه اصالت وحى را خدشه دار مى کند، محافظت و پاسدارى نمایند، تا پیام الهى بى کم و زیاد و بدون کمترین خدشه اى به بندگان ابلاغ گردد.
و ایـن خود یکى از دلائل معصوم بودن پیامبران است که با نیروهاى غیبى و امدادهاى الهى ، و مراقبت فرشتگان او، از لغزشها و خطاها مصون و محفوظند.
در آخـریـن آیـه مـورد بـحـث کـه آخـریـن آیـه سـوره اسـت دلیـل وجـود ایـن نـگـاهبانان و مراقبین را چنین بیان مى کند: (مقصود این است که خدا بداند کـه پـیـامـبرانش رسالتهاى پروردگارشان را بى کم و کاست ابلاغ کرده اند، و خداوند بـه آنـچـه نـزد آنـها است احاطه دارد، و هر چیزى را دقیقا احصا کرده است ) (لیعلم ان قد ابـلغـوا رسـالات ربـهـم و احـاط بـمـا لدیـهـم و احـصـى کل شى ء عددا).
مـنـظـور از (عـلم ) در ایـنـجـا علم فعلى است ، و به تعبیر دیگر معنى آیه این نیست که خـداونـد چـیـزى را دربـاره پـیـامبرانش ‍ نمى دانسته و بعدا دانسته است ، چه اینکه علم خدا ازلى و ابـدى و بـى پـایـان اسـت ، بـلکه منظور این است که این علم الهى در خارج تحقق یـابـد و صـورت عـیـنـى بـه خود بگیرد، یعنى پیامبران رسالت او را عملا ابلاغ کنند و اتمام حجت نمایند.
نکته ها:
          1 - تحقیق گسترده اى پیرامون علم غیب
          
بـا دقـت در آیـات مختلف قرآن به خوبى روشن مى شود که دو دسته آیه در زمینه علم غیب وجود دارد نخست آیاتى که علم غیب را مخصوص خدا معرفى کرده و از غیر او نفى مى نماید، مانند آیه 59 انعام و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها الا
هـو: (کـلیـدهـاى غـیـب نـزد خـدا اسـت کـه جـز او کـسـى آنـهـا را نـمـى دانـد)، و آیـه 65 نـمـل قـل لا یـعـلم مـن فـى السـمـوات و الارض ‍ الغـیـب الا الله بگو هیچیک از کسانى که در آسمانها و زمین هستند غیب را نمى دانند، جز خدا.
و مـانـنـد آنـچـه دربـاره پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) در آیه 50 سوره انعام آمده اسـت قـل لا اقـول لکـم عـنـدى خـزائن الله و لا اعـلم الغـیب : (بگو من به شما نمى گویم خزائن خداوند نزد من است ، و من غیب را نمى دانم )
و در آیـه 188 اعـراف مـى خـوانیم و لو کنت اعلم الغیب لاستکثرت من الخیر (اگر من غیب را مـى دانـسـتـم خـیـر فـراوانـى بـراى خـود فراهم مى نمودم و بالاخره در آیه 20 یونس مى خوانیم ، فقل انما الغیب لله : بگو غیب مخصوص خدا است
و امثال این آیات .
گـروه دوم آیـاتـى است که به روشنى نشان مى دهد که اولیاى الهى اجمالا از غیب آگاهى داشـتـنـد چـنانکه در آیه 179 آل عمران مى خوانیم و ما کان الله لیطلعکم على الغیب و لکن الله یـجـتبى من رسله من یشاء: (چنان نبود که خدا شما را از علم غیب آگاه کند ولى خداوند از میان رسولان خود هر کس را بخواهد برمى گزیند) (و قسمتى از اسرار غیب را در اختیار او مى گذارد)
و در مـعـجـزات حضرت مسیح مى خوانیم که فرمود: و انبئکم بما تاکلون و ما تدخرون فى بـیـوتکم : (من شما را از آنچه مى خورید، یا در خانه هاى خود ذخیره مى کنید خبر مى دهم ). (آل عمران - 49)
آیه مورد بحث نیز با توجه به استثنائى که در آن آمده نشان مى دهد که خداوند قسمتى از علم غیب را در اختیار رسولان برگزیده اش قرار مى دهد (زیرا استثناء از نفى همیشه اثبات است )
از سوى دیگر آیاتى از قرآن که مشتمل بر خبرهاى غیبى است نیز کم نیست ، مانند آیه دوم تـا چـهـارم سـوره روم : غـلبـت الروم فـى ادنـى الارض و هم من بعد غلبهم سیغلبون فى بضع سنین : (رومیان مغلوب شدند، و این شکست در سرزمین نزدیک واقع شد، اما آنها بعد از ایـن مـغـلوبـیـت بـه زودى غـالب خـواهـنـد شـد در عـرض چـنـد سـال ) و آیـه 85 سوره قصص که مى گوید: ان الذى فرض ‍ علیک القران لرادک الى معاد آنکس که قرآن را بر تو فرض کرد تو را به جایگاهت (مکه ) باز مى گرداند
و آیـه 27 فـتـح کـه مـى گـویـد: لتـدخـلن المسجد الحرام ان شاء الله آمنین : (شما به خواست خدا مسلما وارد مسجدالحرام مى شوید در نهایت امنیت ) و مانند این آیات :
اصولا وحى آسمانى که بر پیامبران نازل مى شود نوعى غیب است که در اختیار آنان قرار مـى گـیـرد، چـگـونـه مـى توان گفت آنها آگاهى از غیب ندارند در حالى که وحى بر آنان نازل مى شود.
از همه اینها گذشته روایات زیادى داریم که نشان مى دهد پیامبر (صلى الله علیه و آله و سـلم ) و امـامـان مـعصوم (علیهم السلام ) اجمالا آگاهى از غیب داشتند، و گاه از آن خبر مى دادنـد. مـثـلا در داستان فتح مکه و ماجراى (حاطب بن ابى بلتعه ) که نامه اى به مردم مکه نوشت و به دست زنى بنام (ساره ) داد، تا به مشرکان مکه برساند، و آنها را از حـمـله قـریب الوقوع لشکر اسلام آگاه سازد، و آن زن نامه را در میان گیسوان خود پنهان کـرد، و بـه سـوى مـکـه حـرکـت نـمـود، پـیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) على (علیه السلام ) و بعضى دیگر از مسلمانان را به سراغ او فرستاد، و فرمود: در منزلگاهى که نـامش روضه (خاخ ) است به چنین زنى برخورد مى کنید که نامه اى از (حاطب ) به مـشـرکـان مـکـه دارد، نـامـه را از او بـگیرید، و آنها آمدند و او را یافتند، او در آغاز شدیدا انکار کرد، ولى سرانجام اعتراف نمود و نامه را از او گرفتند.
و مـانـند خبر دادن از ماجراى جنگ (موته ) و شهادت جعفر، و بعضى دیگر از فرماندهان اسـلام که در همان لحظه وقوع ، پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) در مدینه مسلمانان را آگاه کرد و مانند آن در زندگى پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) کم نیست .
در (نـهـج البـلاغـه ) نـیـز پیشگوئیهاى بسیارى از حوادث آینده به چشم مى خورد که نـشـان مى دهد على (علیه السلام ) این اسرار غیب را مى دانست ، مانند آنچه در خطبه 13 در مـذمت اهل بصره آمده است که مى فرماید: کانى بمسجدکم کجؤ جؤ سفینة قد بعث الله علیها العذاب من فوقها و من تحتها و غرق من فى ضمنها.
(گـویـا مى بینم عذاب خدا از آسمان و زمین بر شما فرود آمده و همه غرق شده اید، تنها قله بلند مسجدتان همچون سینه کشتى در روى آب نمایان است ! در روایات دیگرى که در کـتب علماى اهل سنت و شیعه نقل شده پیشگوئیهاى متعددى از آن حضرت (علیه السلام ) نسبت بـه حـوادث آینده آمده است ، مانند آنچه به (حجر بن قیس ) فرمود که تو را بعد از من مجبور به لعن مى کنند.
و آنچه درباره مروان فرمود که او پرچم ضلالت را بعد از پیرى به دوش خواهد کشید.
و آنچه (کمیل بن زیاد) به (حجاج ) گفت که (امیر مؤ منان على (علیه السلام ) به من خبر داده که تو قاتل منى ).
و آنچه درباره خوارج نهروان فرمود که در جنگ با آنها از گروه ما،
ده نفر کشته نمى شود، و از آنها ده نفر نجات نمى یابد و مطلب عینا چنین شد
و آنـچـه دربـاره مـحـل قبر امام حسین (علیه السلام ) به هنگام عبور از کنار سرزمین کربلا به (اصبغ بن نباته ) فرمود.
در کـتـاب فـضـائل الخـمـسـه روایـات فـراوانـى از کـتـب اهـل سـنـت دربـاره وسـعـت فـوق العـاده عـلم عـلى (عـلیـه السـلام ) نقل شده که ذکر همه آنها در اینجا به طول مى انجامد.
در روایـات اهـل بـیـت (عـلیـهم السلام ) نیز در احادیث متعددى اشاره به علم غیب براى امامان مـعـصوم شده است از جمله در کتاب کافى جلد اول در ابواب متعدد تصریح یا اشاراتى در این زمینه دیده مى شود.
و مـرحـوم عـلامه مجلسى در بحار الانوار جلد 26 احادیث زیادى که بالغ بر 22 حدیث مى شود در این زمینه آورده است .
رویهمرفته روایات در زمینه آگاهى پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) و امامان معصوم (علیهم السلام ) بر اسرار غیب در حد تواتر است .
اکنون سخن در این است که چگونه بین این آیات و روایات که بعضى علم غیب را از غیر خدا نفى ، و بعضى اثبات مى کنند جمع کنیم ؟
در اینجا طرق مختلفى براى جمع وجود دارد.
1 - از مـعـروفـترین راههاى جمع این است که منظور از اختصاص علم غیب به خدا علم ذاتى و اسـتـقـلالى است ، غیر او مستقلا هیچگونه آگاهى از غیب ندارند، و هر چه دارند از ناحیه خدا است ، با الطاف و عنایت او است ، و جنبه تبعى دارد.
شاهد این جمع همان آیه مورد بحث است ، که مى گوید:
(خـداونـد هـیـچـکـس را از اسـرار غـیب آگاه نمى کند، مگر رسولانى را که مورد رضایت او هستند)
در (نهج البلاغه ) نیز به همین معنى اشاره شده است که وقتى على (علیه السلام ) از حـوادث آیـنده خبر مى داد (و حمله مغول را به کشورهاى اسلامى پیش بینى مى فرمود) یکى از یـارانـش عـرض کـرد: اى امـیـر مؤ منان آیا داراى علم غیب هستى ؟ حضرت خندید و فرمود: لیـس هـو بـعـلم غـیـب ، و انـما هو تعلم من ذى علم ! (این علم غیب نیست ، این علمى است که از صاحب علمى (پیامبر) آموخته ام )!
این جمع را بسیارى از دانشمندان و محققان پذیرفته اند.
2 - اسـرار غـیب دو گونه است قسمتى مخصوص به خدا است و هیچکس جز او نمى داند مانند قـیام قیامت ، و امورى از قبیل آن ، و قسمتى از آن را به انبیاء و اولیاء مى آموزد، چنانکه در نـهـج البلاغه در ذیل همان خطبه اى که در بالا اشاره کردیم مى فرماید: و انما علم الغیب عـلم السـاعـة ، و مـا عـدده الله سـبـحـانـه بـقـوله : ان الله عـنـده عـلم السـاعـة ، و یـنـزل الغـیـث ، و یـعلم ما فى الارحام ، و ما تدرى نفس ما ذا تکسب غدا و ما تدرى نفس باى ارض تموت : (علم غیب تنها علم قیامت و آنچه خداوند در این آیه برشمرده است مى باشد آنـجـا کـه مـى فـرمـایـد: آگـاهـى از زمـان قـیـامـت مخصوص خدا است و او است که باران را نازل مى کند، و آنچه در رحم مادران است مى داند، و هیچکس نمى داند فردا چه مى کند یا در چه سرزمین مى میرد)
سپس امام (علیه السلام ) در شرح این معنى افزود: خداوند سبحان از آنچه در رحم ها قرار دارد آگـاه اسـت ، پـسـر اسـت یـا دخـتـر؟ زشـت اسـت یـا زیـبـا؟ سـخـاوتـمـنـد اسـت یـا بخیل ؟ سعادتمند است یا شقى ؟ اهل دوزخ است یا بهشت ؟ ... اینها علوم غیبى
اسـت کـه غـیـر از خدا کسى نمى داند، و غیر از آن علومى است که خدا به پیامبرانش تعلیم کرده و او به من آموخته است .
مـمـکـن اسـت بـعـضـى از انـسـانـهـا عـلم اجـمـالى بـه وضـع جـنـیـن یـا نزول باران و مانند آن پیدا کنند، اما علم تفصیلى و آگاهى بر جزئیات این امور مخصوص ذات پـاک خـدا است ، همانگونه که در مورد قیامت ما نیز علم اجمالى داریم ، اما از جزئیات و خصوصیات قیامت بى خبریم ، و اگر در روایاتى آمده است که پیامبر یا امامان از بعضى از نوزادان ، یا از پایان عمر بعضى از افراد خبر دادند، مربوط به همان علم اجمالى است .
3 - راه دیگر براى جمع میان این دو گروه از آیات و روایات اینکه اسرار غیب در دو جا ثبت اسـت : در (لوح مـحـفـوظ) (خزانه مخصوص علم خداوند) که هیچگونه دگرگونى در آن رخ نـمـى دهـد و هیچکس از آن آگاه نیست و (لوح محو و اثبات ) که علم به مقتضیات است نـه عـلت تامه ، و به همین دلیل قابل دگرگونى است و آنچه دیگران نمى دانند مربوط به همین قسمت است .
لذا در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم : ان لله علما لم یعلمه الا هو، و علما اعلمه ملائکته و رسله ، فما اعلمه ملائکته و انبیاءه و رسله فنحن نعلمه (خداوند علمى دارد که جز خودش نمى داند و علمى دارد که فرشتگان و پیامبران را از آن آگاه ساخته ، آنچه را به فرشتگان و پیامبران و رسولانش داده ما مى دانیم )
از امـام عـلى بـن الحـسـین (علیه السلام ) نیز نقل شده است که فرمود: لو لا آیة فى کتاب الله لحدثتکم بما کان و ما یکون الى یوم القیامة ! فقلت له ایة آیة ؟
فـقـال : قـول الله : یـمـحو الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب : (اگر آیه اى در قرآن مجید نبود من از آنچه در گذشته اتفاق افتاده ، و حوادثى که تا روز قیامت اتفاق مى افتد، خـبـر مـى دادم ، کسى عرض کرد کدام آیه ؟ فرمود: خداوند مى فرماید یمحو الله ما یشاء: (خـدا هـر چـیـزى را بـخواهد محو مى کند، و هر چیزى را بخواهد ثابت مى دارد و ام الکتاب (لوح محفوظ) نزد او است )
تـقـسـیم بندى علوم مطابق این جمع بر اساس حتمى بودن و نبودن آن است و در جمع سابق بر اساس مقدار معلومات است (دقت کنید)
4 - راه دیـگـر اینکه خداوند بالفعل از همه اسرار غیب آگاه است ولى انبیاء و اولیاء ممکن اسـت بـالفـعـل بـسـیـارى از اسـرار غیب را ندانند، اما هنگامى که اراده کنند خداوند به آنها تعلیم مى دهد، و البته این اراده نیز با اذن و رضاى خدا انجام مى گیرد.
بـنابراین جمع ، آیات و روایاتى که مى گوید آنها نمى دانند اشاره به ندانستن فعلى است و آنها که مى گوید مى دانند اشاره به امکان دانستن آن است .
این درست به آن مى ماند که کسى نامه اى را به انسان بدهد که به دیگرى برساند، در ایـنـجـا مـى تـوان گـفـت : او از مـحـتـواى نـامـه اطـلاعـى نـدارد، و در عـیـن حـال مـى تواند نامه را باز کند و باخبر شود گاه صاحب نامه اجازه مطالعه را به او داده در این صورت مى توان او را از یک نظر عالم به محتواى نامه دانست ، و گاه به او اجازه نداده است .
شاهد این جمع روایاتى است که در کتاب کافى در بابى تحت عنوان ان الائمة اذا شاؤ ا ان یعلموا علموا: (امامان هر گاه بخواهند چیزى را بدانند به آنها تعلیم داده مى شود)، از جمله در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم : اذا اراد
الامام ان یعلم شیئا اعلمه الله بذلک : هنگامى که امام اراده مى کند چیزى را بداند خدا به او تعلیم مى دهد
ایـن وجـه جمع بسیارى از مشکلات را در زمینه علم پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) و امـام (علیه السلام ) حل مى کند، از جمله اینکه : چگونه آنها، آب یا غذائى را که مثلا مسموم بود مى خوردند، در حالى که جایز نیست انسان به کارى که موجب خطر براى او است اقدام کـنـد، بـاید گفت در این گونه موارد پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) یا امام (علیه السلام ) اجازه نداشته اند که اراده کنند تا اسرار غیب بر آنها آشکار گردد.
هـمـچـنـیـن گـاه مـصـلحت ایجاب مى کند پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) یا امام (علیه السـلام ) مـطـلبـى را نـدانـد، یـا آزمـایـشـى بـراى او صـورت گـیـرد کـه مـوجـب تکامل او گردد، همانگونه که در داستان (لیلة المبیت ) آمده است که على (علیه السلام ) در بـسـتـر پـیـغـمـبـر خـوابـیـد، در حـالى کـه از خـود آن حـضـرت نقل شده است که نمى دانست صبحگاهان که مشرکان قریش به آن بستر حمله مى کنند شهید خواهد شد یا جان به سلامت مى برد؟
در اینجا مصلحت این است که امام (علیه السلام ) از سرانجام این کار آگاه نگردد، تا آزمون الهـى تـحـقـق یابد، و اگر امام (علیه السلام ) مى دانست که در بستر پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) مى خوابد و صبح سالم برمى خیزد چندان افتخارى محسوب نمى شد، و آنچه در آیات قرآن و روایات در اهمیت این ایثارگرى وارد شده است چندان موجه به نظر نمى رسید.
آرى مساءله علم ارادى پاسخى است براى تمام اینگونه اشکالات .
5 - راه جمع دیگرى نیز براى روایات مختلف در علم غیب وجود دارد (هر چند این راه فقط در مورد قسمتى از این روایات صادق است ) و آن اینکه
مخاطبین در این روایات مختلف بودند، آنها که استعداد و آمادگى پذیرش مساءله علم غیب را دربـاره امـامـان داشـتـنـد حـق مطلب به آنها گفته مى شد، ولى در برابر افراد مخالف یا ضعیف و کم استعداد سخن به اندازه فهم شنونده مطرح مى گشت .
مـثـلا در حـدیـثـى مـى خـوانـیـم که ابو بصیر و چند تن از یاران بزرگ امام صادق (علیه السـلام ) در مـجـلسـى بـودنـد امام غضبناک وارد مجلس شد هنگامى که نشست در حضور جمع فـرمـود: یـا عـجـبـا لاقـوام یـزعـمـون انـا نـعـلم الغـیـب ! مـا یـعـلم الغـیـب الا الله عزوجل ، لقد هممت بضرب جاریتى فلانة ، فهربت منى فما علمت فى اى بیوت الدار هى : (عـجـیـب اسـت کـه عـده اى گـمـان مـى کـنـنـد مـا عـلم غـیـب داریـم هـیـچـکـس جـز خـداونـد مـتـعـال از غـیـب آگـاه نـیـسـت ، مـن الان مـى خواستم کنیزم را تاءدیب کنم از دست من گریخت ، ندانستم در کدامیک از اطاقهاى خانه است )!!.
راوى حدیث مى گوید: هنگامى که امام (علیه السلام ) از مجلس برخاست من و بعضى دیگر از یـاران حـضـرت وارد انـدرون منزل شدیم و گفتیم : فدایت شویم شما درباره کنیزتان چـنـیـن گـفـتـى ، در حـالى کـه مـا مى دانیم شما علوم زیادى دارید و ما نامى از علم غیب نمى بریم ؟
امام (علیه السلام ) سپس شرحى در این زمینه داد که مفهومش آگاهى او بر اسرار غیب بود.
واضـح اسـت کـه در آن مـجـلس افـرادى بـوده اند که آمادگى و استعداد لازم براى درک این معانى و معرفت مقام امام نداشتند.
بـایـد تـوجـه داشـت کـه ایـن طـرق پنجگانه منافاتى با هم ندارند و همه آنها مى تواند صادق باشد (دقت کنید).
          2 - راه دیگرى براى اثبات علم غیب پیشوایان
          
در اینجا دو راه دیگر براى اثبات این واقعیت که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) و امامان معصوم (علیهم السلام ) اجمالا از اسرار غیب آگاه بودند وجود دارد.
نـخـسـت ایـن کـه : مى دانیم دایره ماءموریت آنها محدود به مکان و زمان خاصى نبوده ، بلکه رسـالت پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیه و آله و سلم ) و امامت امامان (علیهم السلام ) جهانى و جـاودانـى است ، چگونه ممکن است کسى چنین ماءموریت گسترده اى داشته باشد در حالى که هیچگونه آگاهى جز بر زمان و محیط محدود خود نداشته باشد؟ آیا کسى را که مثلا ماءمور امارت و استاندارى بخش ‍ عظیمى از کشورى مى کنند مى تواند از آن منطقه آگاهى نداشته باشد و در عین حال ماءموریت خود را به خوبى انجام دهد؟!.
بـه تـعـبـیـر دیـگـر: پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) و امام (علیه السلام ) در مدت حـیـات خـود بـایـد آنـچـنـان احـکـام الهى را بیان و اجرا کند که جوابگوى نیازمندیهاى همه انـسـانـهـا در هـر زمـان و مـکـان بـاشـد، و ایـن مـمـکـن نـیـسـت مـگـر ایـنـکـه لااقل بخشى از اسرار غیب را بداند.
دیگر اینکه سه آیه در قرآن مجید است که اگر آنها را در کنار هم بچینیم مساءله علم غیب و پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) و امامان (علیهم السلام ) از آن روشن مى شود، نخست اینکه قرآن در مورد کسى که تخت ملکه (سبا) را در یک چشم بر هم زدن نزد (سلیمان ) آورد (یـعـنـى آصـف بـن بـرخـیـا) مـى گوید: قال الذى عنده علم من الکتاب انا اتیک به قـبـل ان یـرتـد الیـک طـرفـک فـلمـا رآه مـسـتـقـرا عـنـده قـال هـذا مـن فـضـل ربى : (کسى که دانشى از کتاب داشت گفت من آن را پیش از آنکه چشم بـر هـم زنـى نـزد تو خواهم آورد، و هنگامى که (سلیمان ) آن را نزد خود مستقر دید گفت : این از فضل پروردگار من است ) (نمل - 40).
در آیـه دیـگـر مـى خـوانـیـم : قـل کـفـى بـالله شهیدا بینى و بینکم و من عنده علم الکتاب : (بگو کافى است براى گواه میان من و شما، خداوند، و کسى که علم کتاب نزد او است ) (رعد 43).
از سـوى دیـگـر در احـادیـث مـتـعـددى کـه در کـتـب اهـل سـنـت و شـیـعـه نـقـل شـده چـنـیـن مـى خـوانـیـم کـه ابـو سـعـیـد خـدرى مـى گـویـد از رسـول خـدا (صـلى الله عـلیـه و آله و سـلم ) مـعـنـى (الذى عنده علم من الکتاب ) را سؤ ال کـردم ، فـرمـود: او وصى برادرم سلیمان بن داود بود، گفتم : (و من عنده علم الکتاب ) کیست ؟ فرمود: ذاک اخى على بن ابیطالب ! (او برادرم على بن ابى طالب است ).
با توجه به اینکه (علم من الکتاب ) که در مورد (آصف ) آمده (علم جزئى ) را مى گـویـد، و (عـلم الکـتـاب ) کـه دربـاره عـلى (عـلیـه السلام ) آمده (علم کلى ) را مى گوید، تفاوت میان مقام علمى (آصف ) و على (علیه السلام ) روشن مى گردد.
از سـوى سـوم در آیـه 89 سـوره نـحـل مـى خـوانـیـم : و نـزلنـا عـلیـک الکـتـاب تـبـیـانـا لکل شى ء: (ما قرآن را بر تو نازل کردیم که بیانگر هر چیزى است ).
روشـن اسـت کسى که عالم به اسرار چنین کتابى باشد، باید اسرار غیب را بداند، و این دلیـلى اسـت آشـکـار بر اینکه ممکن است انسانى از اولیاء الله ، از اسرار غیب به فرمان خدا آگاه گردد.
در زمـیـنـه عـلم غـیب ذیل آیه 50 و 59 سوره انعام (جلد 5 صفحه 245 و 268) و آیه 188 سوره اعراف (جلد 7 صفحه 46) بحثهاى دیگرى داشته ایم .
          3 - تحقیقى پیرامون آفرینش (جن )
          
(جن ) چنانکه از مفهوم لغوى این کلمه به دست مى آید موجودى است نا پیدا که مشخصات زیادى در قرآن براى او ذکر شده ، از جمله اینکه :
1 - مـوجودى است که از شعله آتش آفریده شده ، بر خلاف انسان که از خاک آفریده شده است ، (و خلق الجان من مارج من نار الرحمن - 15)
2 - داراى عـلم و ادراک و تـشـخـیـص حـق از بـاطـل و قـدرت مـنـطـق و استدلال است (آیات مختلف سوره جن ).
3 - داراى تکلیف و مسؤ ولیت است (آیات سوره جن و سوره الرحمن ).
4 - گروهى از آنها مؤ من صالح و گروهى کافرند (و انا منا الصالحون و منا دون ذلک ) (جن 11).
5 - آنها داراى حشر و نشر و معادند (و اما القاسطون فکانوا لجهنم حطبا) (جن 15).
6 - آنها قدرت نفوذ در آسمانها و خبرگیرى و استراق سمع داشتند، و بعدا ممنوع شدند (و انا کنا نقعد منها مقاعد للسمع فمن یستمع الان یجد له شهابا رصدا) (جن 9).
7 - آنـها با بعضى انسانها ارتباط برقرار مى کردند و با آگاهى محدودى که نسبت به بـعـضـى از اسـرار نـهـانـى داشـتـنـد بـه اغـواى انـسـانـهـا مـى پـرداخـتـنـد (و انـه کـان رجال من الانس یعوذون برجال من الجن فزادوهم رهقا) (جن 6).
8 - در مـیـان آنها افرادى یافت مى شوند که از قدرت زیادى برخوردارند، همانگونه که در مـیـان انـسـانـهـا نـیـز چـنـیـن اسـت ( قـال عـفـریـت مـن الجـن انـا آتـیـک بـه قـبـل ان تقوم من مقامک ) (یکى از گردنکشان جن به سلیمان گفت من تخت ملکه سبا را پیش از آنـکـه از جـاى بـرخـیـزى از سـرزمـیـن او بـه ایـنـجـا مـى آورم )! (نمل 39).
9 - آنـهـا قـدرت بـر انـجـام بـعـضـى کـارهـاى مـورد نـیـاز انـسـان دارنـد (و مـن الجـن مـن یـعـمـل بـیـن یـدیـه بـاذن ربـه ... یـعـمـلون له مـا یـشـاء مـن مـحـاریـب و تماثیل و جفان کالجواب ): (گروهى از جن پیش روى سلیمان به اذن پروردگار کار مى کـردنـد، و بـراى او مـعـبـدهـا، تمثالها، و ظروف بزرگ غذا تهیه مى کردند) (سبا 12 - 13).
10 - خـلقـت آنـهـا در روى زمـیـن قـبـل از خـلقـت انـسـانـهـا بـوده اسـت (و الجـان خـلقـنـاه مـن قبل ) (حجر 27) و ویژگیهاى دیگر.
بـعـلاوه از آیـات قـرآن به خوبى استفاده مى شود که بر خلاف آنچه در افواه مردم عوام مـشـهـور اسـت و آنـهـا را از مـا بـهـتـران مـى دانـنـد، انـسـان نـوعى است برتر از آنها، به دلیـل ایـنکه تمام پیامبران الهى از انسانها برگزیده شدند، و آنها به پیامبر اسلام که از نوع بشر بود ایمان آوردند، و از او تبعیت کردند، و اصولا واجب شدن سجده در برابر آدم بـر شـیـطـان کـه بنا به تصریح قرآن آن روز از (بزرگان ) طایفه جن بود (کهف - 50) دلیل بر فضیلت نوع انسان بر جن مى باشد.
تا اینجا سخن از مطالبى بود که از قرآن مجید درباره این موجود ناپیدا استفاده مى شود کـه خـالى از هر گونه خرافه و مسائل غیر علمى است ، ولى مى دانیم مردم عوام و نا آگاه خـرافـات زیـادى دربـاره ایـن مـوجـود سـاخـتـه انـد کـه بـا عقل و منطق جور نمى آید، و به همین جهت یک چهره خرافى و غیر منطقى به این موجود داده که وقـتـى کلمه جن گفته مى شود مشتى خرافات نیز با آن تداعى مى شود از جمله اینکه آنها را با اشکال غریب و عجیب و وحشتناک ، و موجوداتى دم دار و سم دار!، موذى و پر آزار، کینه توز و بد رفتار که ممکن است از ریختن یک ظرف آب داغ در یک نقطه خالى ، خانه هائى را به آتش کشند! و موهومات دیگرى از این قبیل .
در حـالى کـه اگـر مـوضـوع وجـود جـن از ایـن خـرافـات پـیـراسـتـه شـود، اصل مطلب کاملا قابل قبول است ، چرا که هیچ دلیلى بر انحصار موجودات زنده به آنچه مـا مـى بـیـنیم ، نداریم ، بلکه علماء و دانشمندان علوم طبیعى مى گویند: موجوداتى را که انـسـان بـا حـواس ‍ خـود مـى تـوانـد درک کـنـد، در بـرابـر مـوجـوداتـى کـه بـا حـواس قابل درک نیستند ناچیز است .
تـا ایـن اواخـر که موجودات زنده ذره بینى کشف نشده بود، کسى باور نمى کرد که در یک قـطـره آب ، یـا یـک قطره خون هزاران هزار موجود زنده باشد که انسان قدرت دید آنها را نداشته باشد.
و نـیـز دانشمندان مى گویند: چشم ما رنگهاى محدودى را مى بیند و گوش ما امواج صوتى مـحـدودى را مـى شـنـود، رنـگـهـا و صـداهـائى کـه بـا چـشـم و گـوش مـا قابل درک نیست بسیار بیش از آن است که قابل درک است .
وقتى وضع جهان ، چنین باشد چه جاى تعجب که انواع موجودات زنده اى در این عالم وجود داشته باشند که ما نتوانیم با حواس ‍ خود آنها را درک کنیم ، و وقتى فجر صادقى مانند پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) از آن خبر دهد چرا نپذیریم ؟
بـه هـر حال از یکسو قرآن کلام ناطق صادق ، خبر از وجود جن با ویژگیهائى که در بالا ذکر شد داده است ، و از سوى دیگر هیچ دلیل عقلى بر نفى آن وجود ندارد، بنابراین باید آن را پـذیـرفت ، و از توجیهات غلط و ناروا باید برحذر بود همانگونه که از خرافات عوام در این قسمت باید اجتناب کرد.                                                                                    این نکته نیز قابل توجه است که جن گاهى بر یک مفهوم وسیعتر اطلاق مى شود که انواع مـوجـودات نـاپـیـدا را شـامـل مـى گـردد، اعـم از آنـهـا کـه داراى عـقل و درکند و آنها که عقل و درک ندارند، و حتى گروهى از حیواناتى که با چشم دیده مى شوند و معمولا در لانه ها پنهانند، نیز در این معنى وسیع وارد است .
شـاهـد ایـن سـخـن روایـتـى اسـت کـه از پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله و سـلم ) نـقـل شده است که فرمود: خلق الله الجن خمسة اصناف : صنف کالریح فى الهواء، و صنف حـیـات و صـنـف عقارب ، و صنف حشرات الارض ، و صنف کبنى آدم علیهم الحساب و العقاب : (خـداونـد جـن را پـنج صنف آفریده است : صنفى مانند باد در هوا (ناپیدا هستند) و صنفى بـه صـورت مـارهـا، و صـنفى به صورت عقربها، و صنفى حشرات زمین اند، و صنفى از آنها مانند انسانند که بر آنها حساب و عقاب است ).
بـا تـوجـه بـه ایـن روایـت و مـفـهـوم گـسـتـرده آن ، بسیارى از مشکلاتى که در روایات و داستانها در مورد جن گفته مى شود، حل خواهد شد.
مـثـلا در بـعـضـى از روایـات از امـیر مؤ منان على (علیه السلام ) مى خوانیم که فرمود: لا تـشرب الماء من ثلمة الاناء و لا من عروته فان الشیطان یقعد على العروة و الثلمة : (از قـسـمـت شکسته ظرف و طرف دستگیره آن آب نخورید زیرا شیطان روى دستگیره ، و قسمت شکسته مى نشیند).
بـا تـوجـه بـه ایـنکه (شیطان ) از (جن ) است ، و با توجه به اینکه جاى شکسته ظرف ، و همچنین دسته آن محل اجتماع انواع میکربها است ، بعید به نظر نمى رسد که (جن و شـیـطـان ) بـه (مـفـهـوم عـام ) ایـنـگـونـه مـوجـودات را نـیـز شامل شود هر چند معنى خاصى دارد که به موجودى است که داراى فهم و شعور و مسئولیت و تکلیف است .
و روایات در این زمینه فراوان است .
پـروردگـارا! در آن روز کـه جـن و انـس در دادگـاه عـدل تـو حـاضـر مـى شـونـد و بدکاران همگى از کرده خود پشیمانند ما را در سایه لطفت قرار ده .
خداوندا! دامنه ملک تو وسیع و گسترده است و معلومات و معرفت ما محدود ما را از لغزشها و خطاها و داورى به غیر حق مصون و محفوظ دار.
بـار الها! مقام پیامبرت آنقدر والا است که دعوت او را علاوه بر انسانها پریان نیز اجابت کردند ما را در زمره مؤ منان به دعوت او قرار ده .
آمین یا رب العالمین


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت