تفسیرنمونه سوره مجادله (قسمت1)

سوره مجادله


مقدمه
این سوره در مدینه نازل شده و داراى 22 آیه است

محتواى سوره مجادله
ایـن سـوره در مـدیـنـه نـازل شـده اسـت ، و طبق طبیعت سوره هاى (مدنى ) بیشتر از احکام فـقـهـى ، و نـظـام زنـدگـى اجـتـماعى ، و روابط با مسلمین و غیر مسلمین سخن مى گوید، و مجموع بحثهاى آن را مى توان در سه بخش خلاصه کرد:
1 - در بـخـش اول سـخـن از حـکـم (ظـهـار) مى گوید که در جاهلیت نوعى طلاق و جدائى دائمى محسوب مى شد، و اسلام آن را تعدیل کرد و در مسیر صحیح قرار داد.
2 - در بـخـش دیـگرى یک سلسله دستورها درباره آداب مجالست از جمله منع از (نجوى ) (سخنان در گوشى ) و همچنین جا دادن به کسانى که تازه وارد مجلس مى شوند.
3 - در آخـریـن بخش ، بحث گویا و مشروح و کوبنده اى درباره منافقان ، و آنها که ظاهرا دم از اسـلام مـى زدند اما با دشمنان اسلام سر و سر داشتند، مطرح کرده ، مسلمین راستین را از ورود در حزب شیاطین و منافقین بر حذر مى دارد و آنها را به رعایت (حب فى الله ) و (بغض فى الله ) و ملحق شدن به (حزب الله ) دعوت مى کند.
نـامـگـذارى سوره به سوره (مجادلة ) به خاطر تعبیرى است که در آیه نخستین آن آمده است .
فضیلت تلاوت سوره مجادله
در فـضـیـلت ایـن سـوره دو روایـت از پیغمبر گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله ) و امام صادق (علیه السلام ) نقل شده است :
در روایـت نـخـست آمده است : من قراء سورة المجادلة کتب من حزب الله یوم القیامة : (هر کس سـوره مجادله را تلاوت کند (و در آن بیندیشد و به کار بندد) در قیامت در زمره حزب الله خواهد بود).
و در حدیث دوم مى خوانیم : من قراء سورة الحدید و المجادلة فى صلاة فریضة و ادمنها لم یـعـذبـه الله حتى یموت ابدا، و لا یرى فى نفسه و لا فى اهله سوءا ابدا، و لا خصاصة فـى بـدنـه : (هـر کس سوره حدید و مجادله را در نمازهاى فریضه بخواند و آنرا ادامه دهـد، خـداونـد هـرگـز او را در تـمـام طـول زنـدگى عذاب نمى کند، و در خود و خانواده اش هرگز بدى نمى بیند، و نیز گرفتار فقر و بدحالى نمى شود).
تـنـاسـب مـحـتـواى این سوره ها با پاداشهاى فوق روشن است ، و این خود نشان مى دهد که هـدف از تـلاوت پـیـاده کـردن مـحـتواى آن در زندگى است نه تلاوتى خالى از اندیشه و عمل .
آیه و ترجمه

 

بسم الله الرحمن الرحیم


قد سمع الله قول التى تجادلک فى زوجها و تشتکى إ لى الله و الله یسمع تحاورکما إ ن الله سمیع بصیر (1)
الذین یظهرون منکم من نسائهم ما هن اءمهاتهم إ ن اءمهاتهم إ لا الى ولدنهم و إ نهم لیقولون منکرا من القول و زورا و إ ن الله لعفو غفور (2)
و الذیـن یـظـاهـرون مـن نـسـائهـم ثـم یـعـودون لمـا قـالوا فـتـحـریـر رقـبـة مـن قبل اءن یتماسا ذلکم توعظون به و الله بما تعملون خبیر (3)
فمن لم یجد فصیام شهرین متتابعین من قبل اءن یتماسا فمن لم یستطع فإ طعام ستین مسکینا ذلک لتؤ منوا بالله و رسوله و تلک حدود الله و للکافرین عذاب الیم (4)


ترجمه :

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 - خـداونـد قـول زنـى را کـه دربـاره شـوهـرش بـه تو مراجعه کرده بود و به خداوند شـکـایـت مـى کـرد شـنـیـد (و تـقـاضـاى او را اجابت کرد) خداوند گفتگوى شما را با هم (و اصرار آن زن را درباره حل مشکلش ) مى شنید و خداوند شنوا و بینا است .
2 - کـسـانـى کـه از شـمـا نـسـبت به همسرانشان (ظهار) مى کنند (و مى گویند انت على کـظـهـرامـى (تـو نـسـبـت بـه مـن بـه مـنـزله مادرم هستى )) آنها هرگز مادرانشان نیستند مـادرانـشـان تـنـهـا کـسـانـى هـستند که آنها را به دنیا آورده اند، آنها سخنى منکر و زشت و باطل مى گویند و خداوند بخشنده و آمرزنده است .
3 - کـسـانـى کـه از هـمـسـران خود (ظهار) مى کنند سپس به گفته خود باز مى گردند بـایـد پـیـش از آمـیزش جنسى آنها با هم برده اى را آزاد کنند، این دستورى است که به آن اندرز داده مى شوید، و خداوند به آنچه انجام مى دهید آگاه است .
4 - و کـسـى کـه تـوانـائى (بـر آزاد کـردن بـرده ) نـداشـتـه بـاشـد دو مـاه مـتـوالى قبل از آمیزش جنسى روزه بگیرد، و کسى که توانائى این را هم نداشته باشد شصت مسکین را اطـعـام کند، این براى آن است که به خدا و رسولش ایمان بیاورید، اینها مرزهاى الهى است و کسانى که با آن مخالفت کنند عذاب دردناکى دارند.
شاءن نزول :
غـالب مـفـسـران بـراى آیـات نـخـسـتـیـن ایـن سـوره شـاءن نـزولى نـقل کرده اند که مضمون همه اجمالا یکى است ، هر چند در جزئیات با هم متفاوت مى باشند، اما
این تفاوت تاءثیرى در آنچه ما در بحث تفسیرى به آن نیاز داریم ندارد.
مـاجـرا چنین بود که زنى از طایفه انصار بنام (خوله ) (نامهاى دیگرى نیز در روایات دیـگـر بـراى او ذکـر شـده است ) که از طایفه (خزرج ) و همسرش (اوس بن صامت ) بـود در یـک مـاجـرا مـورد خـشـم شـوهـرش قـرار گـرفـت ، و او کـه مـرد تـنـدخـو و سریع التـاءثـرى بـود تـصـمـیم بر جدائى از او گرفت ، و گفت (انت على کظهرامى ) (تو نـسـبـت بـه مـن هـمـچـون مادر من هستى !) و این در حقیقت نوعى از طلاق در زمان جاهلیت بود اما طلاقى بود که نه قابل بازگشت بود و نه زن آزاد مى شد که بتواند همسرى براى خود برگزیند، و این بدترین حالتى بود که براى یک زن شوهردار ممکن بود رخ دهد.
چـیـزى نـگـذشـت کـه مـرد پـشیمان شد و چون (ظهار) (گفتن جمله فوق ) در عصر جاهلیت نـوعـى طـلاق غـیر قابل بازگشت بود به همسرش گفت : فکر مى کنم براى همیشه بر من حـرام شـدى ! زن گـفـت چـنین مگو، خدمت رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) برو و حکم این مساءله را از او بپرس ، مرد گفت من خجالت مى کشم ، زن گفت : پس بگذار من بروم ، گفت : مانعى ندارد.
زن خـدمـت رسـول خـدا (صـلى الله عـلیـه و آله ) آمـد و مـاجـرا را چـنـیـن نقل کرد: اى رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) همسرم (اوس بن صامت ) زمانى مرا به زوجـیـت خـود بـرگـزیـد کـه جـوان بـودم و صـاحـب جـمـال و مـال و ثـروت و فـامـیـل ، امـوال من را مصرف کرد، و جوانیم از بین رفت ، و فامیلم پراکنده شـدنـد، و سـنم زیاد شد، حالا ظهار کرده و پشیمان شده ، آیا راهى هست که ما به زندگى سابق بازگردیم ؟!
پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) فـرمـود: تـو بـر او حـرام شـده اى ! عـرض کـرد یـا رسـول الله (صـلى الله علیه و آله ) او صیغه طلاق جارى نکرده ، و او پدر فرزندان من اسـت ، و از هـمه در نظر من محبوبتر، فرمود: تو بر او حرام شده اى ! و من دستور دیگرى در این زمینه ندارم .
زن پـى درپـى اصـرار و الحـاح مـى کـرد، سرانجام رو به درگاه خدا آورد و عرض کرد: اشـکـو الى الله فـاقـتـى و حـاجـتـى ، و شـدة حـالى ، اللهـم فانزل على لسان نبیک : (خداوندا! بیچارگى و نیاز و شدت حالم را به تو شکایت مى کـنـم ، خـداونـدا! فـرمـانـى بـر پـیـامـبـرت نـازل کـن و ایـن مشکل را بگشا).
و در روایتى آمده است که زن عرضه داشت : اللهم انک تعلم حالى فارحمنى فان لى صبیة صـغـار، ان ضـمـمـتـهـم الیـه ضـاعـوا، و ان ضـمـمـتـهـم الى جـاعـوا: (خـداونـدا! تـو حـال مـرا مـى دانـى ، بـر مـن رحـم کـن ، کـودکـان خردسالى دارم که اگر در اختیار شوهرم بگذارم ضایع مى شوند، و اگر خودم آنها را برگیرم گرسنه خواهند ماند)!
در اینجا حال وحى به پیامبر (صلى الله علیه و آله ) دست داد، و آیات آغاز این سوره بر او نازل شد که راه حل مشکل (ظهار) را به روشنى نشان مى دهد، فرمود همسرت را صدا کـن ، آیـات مـزبور را بر او تلاوت کرد، پیامبر (صلى الله علیه و آله ) فرمود: آیا مى توانى یک برده را به عنوان کفاره ظهار آزاد کنى ؟ عرض کرد: اگر چنین کنم چیزى براى من باقى نمى ماند، فرمود: مى توانى دو ماه پى درپى روزه بگیرى ؟ عرض کرد من اگر نـوبـت غـذایـم سـه بـار تـاءخـیـر شود چشمم از کار مى افتد، و مى ترسم نابینا شوم ، فـرمـود: آیـا مى توانى شصت مسکین را اطعام کنى ، عرض کرد نه ، مگر اینکه شما به من کمک کنید، فرمود: من به تو کمک مى کنم و پانزده صاع (15 من که خوراک شصت مسکین مى بـاشـد، هـر یـکـنـفـر یـک مـد یـعـنـى یک چهارم من ) به او کمک فرمود، او کفاره را داد، و به زندگى سابق بازگشتند.
چـنـانکه گفتیم این شاءن نزول را بسیارى از مفسران از جمله (قرطبى ) (روح البیان )، (روح المـعـانـى )، (المـیـزان )، و (فـخـر رازى )، (فـى ظلال القرآن )، (ابوالفتوح رازى )، (کنزالعرفان ) و بسیارى از کتب تاریخ و حدیث با تفاوتهائى نقل کرده اند.
تفسیر:
(ظهار) یک عمل زشت جاهلى
بـا تـوجـه بـه آنـچه در شاءن نزول گفته شد و نیز با توجه به محتواى آیات تفسیر آیـات نـخـسـتـیـن سـوره روشـن اسـت ، مـى فـرمـایـد: (خـداونـد قول زنى را که درباره همسرش به تو مراجعه کرده بود، و بحث و مجادله مى کرد، شنید، و تـقـاضـاى او را اجـابـت فـرمـود) (قـد سـمـع الله قول التى تجادلک فى زوجها).
(تـجـادل ) از (مـجـادله ) از مـاده (جـدل ) گـرفـتـه شـده کـه در اصـل بـه مـعـنـى تـابـیـدن طـنـاب اسـت ، و از آنـجـا کـه بـه هـنگام گفتگوهاى طرفینى و اصرارآمیز هر یک از دو طرف مى خواهد دیگرى را قانع کند مجادله بر آن اطلاق شده است .
سـپـس مـى افـزایـد: (آن زن عـلاوه بـر ایـنکه با تو مجادله داشت به درگاه خداوند نیز شکایت کرد و از پیشگاهش تقاضاى حل مشکل نمود) (و تشتکى الى الله ).
(ایـن در حـالى بـود کـه خـداونـد گـفـتـگـوى شـمـا و اصـرار آن زن را در حل مشکلش مى شنید) (و الله یسمع تحاورکما).
(تحاور) از ماده (حور) (بر وزن غور) به معنى مراجعه در سخن یا در اندیشه است و (محاوره ) به گفتگوهاى طرفینى اطلاق مى شود.
(و خداوند شنوا و بیناست ) (ان الله سمیع بصیر).
آرى خـداونـد، آگـاه از هـمـه (مـسـمـوعـات ) و (مـبصرات ) است ، بى آنکه نیازى به اعـضـاى بـیـنـائى و شنوائى داشته باشد، او همه جا حاضر و ناظر است و همه چیز را مى بیند و هر سخنى را مى شنود.
سـپـس بـه سـراغ بیان حکم ظهار مى رود، به عنوان مقدمه ریشه این عقیده خرافى با جمله هاى کوتاه و قاطع در هم مى کوبد، مى فرماید: (کسانى از شما که نسبت به همسرانشان ظـهـار مـى کـنند (و به همسرشان مى گویند انت على کظهر امى (تو نسبت به من به منزله مـادرم هستى ) آنها هرگز مادرشان نیستند، مادرانشان تنها کسانى هستند که آنها را به دنیا آورده اند)! (الذین یظاهرون منکم من نسائهم ما هن امهاتهم ان امهاتهم الا اللائى ولدنهم ).
مـادر و فـرزنـد بودن چیزى نیست که با سخن درست شود، یک واقعیت عینى خارجى است که هرگز از طریق بازى با الفاظ حاصل نمى شود، بنابراین اگر انسان صد بار هم به هـمـسـرش بـگـویـد: تـو همچون مادر منى ! حکم مادر پیدا نمى کند و این یک سخن خرافى و گزافه گوئى است .
و بـه دنـبـال آن مـى افـزایـد: (آنـهـا سـخـنـى مـنـکـر و زشـت مـى گـویـنـد، و گـفـتـارى بـاطـل و بـى اسـاس ) (و انـهـم لیـقـولون مـنـکـرا مـن القول و زورا).
درست است که گوینده این سخن به اصطلاح قصد اخبار ندارد بلکه مقصود او انشاء است ، یـعـنـى مـى خـواهـد ایـن جـمـله را بـه مـنـزله صـیـغـه طـلاق قـرار دهـد، ولى بـه هـر حـال مـحـتواى این جمله محتوائى است بى اساس ، درست شبیه خرافه (پسرخواندگى ) کـه در زمـان جـاهـلیـت بود بچه هائى را پسر خود مى خواندند، و احکام پسر را درباره او اجـرا مـى کـردنـد، کـه قـرآن آنـرا نـیـز مـحـکـوم کـرده ، و سـخـنـى باطل و بى اساس شمرده است ، و مى گوید ذلکم قولکم
بـافـواهـکـم : (این سخنى است که تنها با دهان مى گوئید و هیچ واقعیتى در آن نیست ) (احزاب - 4).
مـطـابـق ایـن آیـه (ظـهـار) عـمـلى اسـت حـرام و مـنـکـر، ولى از آنـجـا کـه تـکـالیف الهى اعـمـال گـذشـتـه را شـامـل نـمـى شـود، و از لحـظـه نـزول حـاکـمـیت دارد، در پایان آیه مى فرماید: (خداوند بخشنده و آمرزنده است ) (و ان الله لعفو غفور).
بـنـابـرایـن اگـر مـسـلمـانـى قـبـل از نـزول ایـن آیـات مـرتـکـب ایـن عمل شده نباید نگران باشد، خداوند او را مى بخشد.
بـعـضـى از فـقـهـا و مـفسران معتقدند که الان هم ظهار گناهى است بخشوده ، همانند گناهان صـغـیـره که خداوند وعده عفو - در صورت ترک کبائر - نسبت به آن داده است ولى دلیلى بر این معنى وجود ندارد، و جمله بالا نمى تواند گواه آن باشد.
اما به هر حال مساءله کفاره به قوت خود باقى است .
در حقیقت این تعبیر شبیه همان است که در آیه 5 سوره احزاب آمده که بعد از نهى از مساءله پـسـرخـوانـدگـى ، مـى افـزایـد: و لیـس ‍ عـلیکم جناح فیما اخطاتم به و لکن ما تعمدت قلوبکم و کان الله غفورا رحیما: (گناهى بر شما نیست در خطائى که در این مورد از شما سـر مـى زنـد، ولى آنـچـه را از روى عمد بگوئید خداوند مؤ اخذه مى کند، و خداوند غفور و رحیم است ) یعنى در مورد خطاها و گذشته ها.
در ایـنکه میان (عفو) و (غفور) چه تفاوتى است ؟ بعضى گفته اند: (عفو) اشاره بـه بـخـشـش خـداونـد اسـت ، (غفور) اشاره به پوشش گناه است ، زیرا ممکن است کسى گـنـاهـى را بـبـخـشـد امـا هرگز آنرا مکتوم ندارد، ولى خداوند هم مى بخشد و هم مستور مى سازد.
بـعضى نیز (غفران ) را به معنى پوشاندن شخص از عذاب معنى کرده اند که مفهوم آن با (عفو) متفاوت است هر چند در نتیجه یکى است .
ولى از آنـجا که این سخن زشت و زننده چیزى نبود که از نظر اسلام نادیده گرفته شود لذا کـفـاره نـسـبـتا سنگینى براى آن قرار داده تا از تکرار آن جلوگیرى کند، مى فرماید: (کـسـانـى کـه نسبت به همسران خود ظهار مى کنند، سپس به گفته خود باز مى گردند، باید پیش از آمیزش جنسى آنها با هم برده اى را آزاد کنند) (و الذین یظاهرون من نسائهم ثم یعودون لما قالوا فتحریر رقبة من قبل ان یتماسا).
در تفسیر جمله (ثم یعودون لما قالوا): (سپس بازگشت به گفته خود مى کنند مفسران احـتـمـالات زیـادى داده انـد و فـاضـل مقداد در (کنزالعرفان ) شش تفسیر براى آن ذکر کـرده اسـت ، ولى ظـاهـر آن (مـخـصـوصـا بـا تـوجـه بـه جـمـله (مـن قـبل ان یتماسا)) این است که از گفته خود نادم و پشیمان مى شوند و قصد بازگشت به زنـدگـى خـانـوادگـى و آمـیـزش جـنـسـى دارنـد، در روایـات ائمـه اهل بیت (علیهم السلام ) نیز به این معنى اشاره شده است .
تـفـسـیـرهـاى دیـگـرى بـراى ایـن جـمـله گـفـتـه شـده اسـت کـه چندان مناسب با معنى آیه و ذیـل آن نـیـست ، مانند اینکه مراد از (عود) تکرار ظهار است ، یا اینکه منظور از (عود) بـازگـشـت بـه سنت جاهلیت در اینگونه امور است ، و یا اینکه (عود) به معنى تدارک و جبران این عمل مى باشد، و مانند اینها.
(رقبة ) در اصل به معنى گردن است ولى در اینجا کنایه از انسان مى باشد و این به خـاطـر آن است که گردن از حساسترین اعضاى بدن محسوب مى شود، همانگونه که گاهى واژه (راءس ) (سـر) را بـه کـار مـى برند و منظور انسان است ، مثلا به جاى پنج نفر پنج (سر) گفته مى شود.
سـپـس مـى افزاید: (این دستورى است که به آن اندرز داده مى شوید) (ذلکم توعظون به ).
گـمان نکنید که چنین کفاره اى در مقابل (ظهار) کفاره سنگین و نامتعادلى است ، زیرا این سـبـب اندرز و بیدارى و تربیت نفوس ‍ شما است ، تا بتوانید خود را در برابر اینگونه کارهاى زشت و حرام کنترل کنید.
اصـولا تـمام کفارات جنبه بازدارنده و تربیتى دارد، و اى بسا کفاره هائى که جنبه مالى دارد تاءثیرش از غالب تعزیرات که جنبه بدنى دارد بیشتر است .
و از آنجا که ممکن است بعضى با بهانه هائى شانه از زیر بار کفاره خالى کنند و بدون ایـنـکـه کفاره دهند با همسر خود بعد از ظهار آمیزش جنسى داشته باشند، در پایان آیه مى افزاید: (خداوند به آنچه انجام مى دهید آگاه است ) (و الله بما تعملون خبیر).
هم از ظهار آگاه است و هم از ترک کفاره و هم از نیات شما!
و نـیـز از آنجا که آزاد کردن یک برده براى همه مردم امکان پذیر نیست ، همانگونه که در شـاءن نـزول آیـه دیـدیـم (اوس بـن صـامـت ) کـه ایـن آیـات نـخـسـتـیـن بار درباره او نـازل گردید خدمت پیامبر (صلى الله علیه و آله ) عرضه داشت من قادر بر پرداختن چنین کـفـاره سـنگینى نیستم ، و اگر چنین کنم تمام هستى خود را باید از دست بدهم ، و نیز ممکن اسـت انـسـان از نظر مالى قادر به آزاد کردن برده باشد اما برده اى براى این کار پیدا نشود، همانگونه که در عصر ما چنین است ، لذا جهانى
و جـاودانـگـى بودن اسلام ایجاب مى کند که در مرحله بعد جانشینى براى آزادى بردگان ذکـر شـود بـه هـمـیـن دلیل در آیه بعد مى فرماید: (و هر کس توانائى بر آزادى برده نـداشـتـه باشد دو ماه پى درپى قبل از آمیزش جنسى روزه بگیرد) (فمن لم یجد فصیام شهرین متتابعین من قبل ان یتماسا).
ایـن کـفـاره نـیـز اثـر عـمـیق بازدارنده اى دارد، بعلاوه از آنجا که روزه در تصفیه روح و تـهـذیـب نـفـوس اثـر عـمـیـق دارد مـى تـوانـد جـلو تـکـرار ایـنـگـونـه اعمال را در آینده بگیرد.
البـتـه ظـاهـر آیـه ایـن است که هر شصت روز پى درپى انجام شود، و بسیارى از فقهاى اهـل سـنـت نـیـز بـر طـبـق آن فـتـوا داده انـد، ولى در روایـات ائمـه اهـل بـیـت (عـلیـهـم السـلام ) آمـده اسـت کـه اگـر کـمـى از مـاه دوم را (حـتـى یـکـروز) بـه دنـبـال مـاه اول روزه بـگـیـرد مـصـداق شـهرین متتابعین و دو ماه پى درپى خواهد بود و این تصریح حاکم بر ظهور آیه است .
ایـن نـشـان مـى دهـد کـه مـنـظور از (تتابع ) در آیه فوق و آیه 92 سوره نساء (کفاره قـتـل خـطـاء) پـى درپـى بـودن فـى الجمله است و البته چنین تفسیرى تنها از امام معصوم (عـلیـه السـلام ) کـه وارث عـلوم پیامبر (صلى الله علیه و آله ) است مسموع مى باشد، و این نوع روزه گرفتن تسهیلى است براى مکلفان (شرح بیشتر پیرامون این موضوع را در کـتـب فـقـهـى در کـتـاب الصـوم ، و ابـواب ظـهـار، و کـفـاره قتل خطاء، باید مطالعه کرد).
ضمنا منظور از جمله (فمن لم یجد) (کسى که نباید) این نیست که مطلقا
چـیـزى در بـسـاط نـداشـتـه بـاشـد، بـلکه منظور این است زائد بر نیازها و ضرورتهاى زندگى چیزى ندارد که بتواند با آن برده اى را بخرد و آزاد کند.
و از آنجا که بسیارى از مردم نیز قادر به انجام کفاره دوم یعنى دو ماه متوالى روزه نیستند، جـانـشـیـن دیـگـرى براى آن ذکر کرده ، مى فرماید: (و هرگاه کسى نتواند دو ماه متوالى روزه بگیرد شصت مسکین را اطعام کند) (فمن لم یستطع فاطعام ستین مسکینا).
ظـاهـر از (اطـعـام ) ایـن اسـت کـه بـه انـدازه اى غذا دهد که در یک وعده سیر شود، اما در روایـات اسـلامـى در یک (مد) طعام (یک چهارم من یا حدود 750 گرم ) تعیین شده است هر چند بعضى از فقهاء آنرا معادل دو مد (یک کیلو و نیم ) تعیین کرده اند.
سـپـس در دنـبـاله آیـه بار دیگر به هدف اصلى اینگونه کفارات اشاره کرده مى افزاید: (ایـن بـراى آن اسـت کـه بـه خدا و رسولش ‍ ایمان بیاورید) (ذلک لتؤ منوا بالله و رسوله ).
آرى جبران گناهان به وسیله کفارات پایه هاى ایمان را محکم مى کند، و انسان را نسبت به مقررات الهى علما و عملا پایبند مى سازد!
و در پایان آیه براى اینکه همه مسلمانان این مساءله را یک امر جدى تلقى
کـنـنـد مى گوید: (این احکام ، حدود و مرزهاى الهى است ، و کسانى که با آن به مخالفت بـرخـیـزنـد و کـافر شوند عذاب دردناکى دارند) (و تلک حدود الله و للکافرین عذاب الیم ).
بـایـد تـوجه داشت که واژه (کفر) معانى مختلفى دارد که یکى از آنها (کفر عملى ) یـعـنـى مـعصیت و گناه است ، و در آیه مورد بحث همین معنى اراده شده ، همانگونه که در آیه 97 سوره آل عمران در مورد کسانى که فریضه حج را بجا نمى آورند مى فرماید: و لله عـلى النـاس حـج البیت من استطاع الیه سبیلا و من کفر فان الله غنى عن العالمین : (بر مردم لازم است آنها که استطاعت دارند براى خدا آهنگ خانه او کنند، و هر کس کفر ورزد (و حج را ترک کند) به خود ستم کرده چرا که خداوند از همه جهانیان بى نیاز است ).
(حـد) بـه مـعـنى چیزى است که در میان دو شى ء مانع گردد، و لذا به مرزهاى کشورها (حدود) گفته مى شود، و قوانین الهى را از این رو حدود الهى مى گویند که عبور از آن مـجـاز نـیـسـت ، شـرح بـیـشـتـرى در ایـن زمـیـنـه در جـلد اول ذیل آیه 187 سوره بقره داشته ایم .
قسمتى از احکام ظهار
1 - (ظـهـار) کـه در دو آیـه از قرآن مجید (آیه مورد بحث و آیه 4 سوره احزاب ) به آن اشاره شده ، از کارهاى زشت عصر جاهلیت بود که مرد هنگامى که از همسرش ناراحت مى شد براى اینکه او را در مضیقه و فشار قرار دهد مى گفت : انت على کظهرامى (تو نسبت به من همچون مادرم هستى ) و به
دنبال آن معتقد بودند که آن زن براى همیشه بر همسرش حرام مى شود، و حتى نمى تواند هـمـسـر دیـگـرى انـتـخـاب کند! و همچنان بلاتکلیف مى ماند، اسلام این موضوع را - چنانکه دیدیم - محکوم مى کند و دستور کفاره را درباره آن صادر نموده است .
بنابراین هرگاه کسى نسبت به همسرش ظهار کند، همسرش مى تواند با مراجعه به حاکم شـرع او را مـوظـف سـازد کـه یـا رسـمـا از طـریـق طـلاق از او جـدا شـود و یـا به زندگى زنـاشـوئى بـازگـردد، اما پیش از بازگشت باید کفاره اى را که در آیات فوق خواندیم بـدهـد، یـعنى در صورت توانائى یک برده را آزاد کند، و اگر نتوانست دو ماه پى درپى روزه بـگـیـرد، و اگـر آن هـم مـقـدور نـبـود، شـصت مسکین را اطعام کند، یعنى این کفاره جنبه تخییرى ندارد بلکه جنبه ترتیبى دارد.
2 - ظـهـار از گـنـاهـان کبیره است ، و لحن آیات فوق شاهد گویاى این مطلب مى باشد، و اینکه بعضى آنرا از صغائر شمرده و مورد عفو مى دادند نظر نادرستى است .
3 - هرگاه کسى قادر به اداى کفاره در هیچ مرحله نباشد، آیا مى تواند تنها به توبه و اسـتـغفار قناعت کند و به زندگى زناشوئى بازگردد؟ در میان فقهاء اختلاف نظر است ، جـمـعـى بـه اتـکـاء حـدیـثـى کـه از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) نقل شده معتقدند در کفارات دیگر، توبه و استغفار به هنگام عدم قدرت کافى است ، ولى در کفاره ظهار کفایت نمى کند، و باید از طریق طلاق میان آن دو، جدائى افکند.
در حـالى کـه جمعى دیگر معتقدند در اینجا نیز استغفار و توبه ، جانشین کفاره مى شود و دلیـل آنـهـا روایـت دیـگـرى اسـت کـه از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) در ایـن زمـیـنـه نقل شده است .
بعضى نیز معتقدند در صورت امکان هیجده روز روزه بگیرد کافى است .
جـمـع مـیـان روایـات نـیـز بـعـید نیست به این ترتیب که در صورت عدم توانائى به هر شکل و صورت ، مى تواند استغفار کرده به زندگى زناشوئى بازگردد، هر چند مستحب اسـت که در چنین صورتى از همسرش جدا گردد (زیرا اینگونه جمع ، با توجه به معتبر بودن سند هر دو حدیث ، جمعى است شناخته شده و در فقه نظائر فراوانى دارد).
4 - بـسـیارى از فقهاء معتقدند اگر چند بار ظهار کند (یعنى جمله مزبور را با قصد جدى تکرار نماید) باید چند کفاره بدهد هر چند در مجلس واحدى صورت گیرد مگر اینکه منظور او از تکرار تاءکید باشد، نه ظهار جدید.
5 - هـرگـاه قـبـل از دادن کـفـاره با همسرش آمیزش جنسى کند باید دو کفاره بدهد، کفاره اى بـراى ظهار، کفاره اى براى آمیزش ‍ جنسى قبل از دادن کفاره ظهار، و این حکم در میان فقهاء مورد اتفاق است ، البته آیات فوق از این مساءله ساکت است ولى در روایات اهلبیت (علیهم السلام ) به آن اشاره شده است .
6 - بـرخـورد قـاطـع اسلام با مساءله ظهار بیانگر این واقعیت است که اسلام هرگز اجازه نـمـى دهـد حـقـوق زن بـه وسـیله مردان خودکامه با استفاده از رسوم و عادات ظالمانه مورد تـجـاوز قرار گیرد بلکه هر سنت غلط و خرافى را در این زمینه هر قدر در میان مردم محکم باشد در هم مى شکند.
7 - آزادى یک برده که نخستین کفاره ظهار است علاوه بر این که تناسب جالبى با مساءله مـبـارزه بـا بـردگـى زن در چـنگال مردان خودکامه دارد نشان مى دهد که اسلام مى خواهد از تمام طرق ممکن به بردگى بردگان پایان دهد،
لذا نـه تـنها در کفاره (ظهار) که در کفاره قتل خطا و همچنین در کفاره (روزه ماه رمضان ) (کسى که عمدا روزه خورده باشد) و همچنین کفاره (مخالفت با سوگند) یا (شکستن نـذر) ایـن امـر وارد شـده اسـت کـه ایـن خـود وسیله مؤ ثرى است براى تحقق بخشیدن به برنامه آزادى نهائى بردگان .
آیه و ترجمه


إ ن الذین یحادون الله و رسوله کبتوا کما کبت الذین من قبلهم و قد اءنزلنا ءایات بینات و للکافرین عذاب مهین (5)
یـوم یـبـعـثـهـم الله جـمـیـعـا فـیـنـبـئهـم بـمـا عـمـلوا اءحـصـئه الله و نـسـوه و الله عـلى کل شى ء شهید (6)
اءلم تـر اءن الله یعلم ما فى السموات و ما فى الا رض ما یکون من نجوى ثالثة إ لا هو رابعهم و لا خمسة إ لا هو سادسهم و لا اءدنى من ذلک و لا اءکثر إ لا هو معهم اءین ما کانوا ثم ینبئهم بما عملوا یوم القیمة إ ن الله بکل شى ء علیم (7)


ترجمه :

5 - کـسـانـى کـه بـا خـدا و رسـولش دشـمـنـى مـى کـنـنـد خـوار و ذلیـل مـى شـونـد، آنـگـونـه کـه پـیـشـیـنـیـان آنـهـا خـوار و ذلیل شدند، ما آیات روشنى نازل کردیم ، و براى کافران عذاب
خوارکننده اى است .
6 - در آن روز که خداوند همه آنها را برمى انگیزد، و از اعمالى که انجام دادند با خبر مى سـازد، اعـمـالى کـه خـداوند آن را احصا نمود و آنها فراموش کردند، و خداوند بر هر چیز شاهد و ناظر است .
7 - آیـا نـمى دانى که خداوند آنچه را در آسمانها و آنچه در زمین است مى داند، هیچگاه سه نـفـر بـا هـم نجوى نمى کنند مگر اینکه خداوند چهارمین آنها است ، و هیچگاه پنج نفر با هم نـجوى نمى کنند مگر اینکه خداوند ششمین آنها است ، و نه تعدادى کمتر و نه بیشتر از آن مگر اینکه او همراه آنها است هر جا که باشند، سپس روز قیامت آنها را از اعمالشان آگاه مى سازد، چرا که خداوند به هر چیزى دانا است .
تفسیر:
آنها که با خدا دشمنى مى کنند
از آنـجـا کـه آخرین جمله از آیات گذشته به همگان اخطار مى کرد که حدود الهى را رعایت کنند، و از آن تجاوز ننمایند، در آیات مورد بحث از کسانى سخن مى گوید که نه تنها از ایـن حـدود تـجـاوز کـرده بـلکـه بـه مـبـارزه بـا خـدا و پیامبر او (صلى الله علیه و آله ) برخاسته اند، و سرنوشت آنها را در این دنیا و جهان دیگر روشن مى سازد.
نـخـسـت مـى فـرمـایـد: (کـسـانـى کـه بـا خـدا و رسـولش دشـمـنـى مـى کـنـنـد خـوار و ذلیـل مـى شـونـد، هـمـانـگـونـه کـه پـیـشـیـنـیـان آنـهـا خـوار و ذلیل شدند) (ان الذین یحادون الله و رسوله کبتوا کما کبت الذین من قبلهم ).
(یـحـادون ) از مـاده (محاده ) به معنى مبارزه مسلحانه و استفاده از حدید (آهن ) است ، و به مبارزه غیرمسلحانه نیز گفته مى شود.
بـعـضـى گـفـتـه اند (محاده ) در اصل به معنى ممانعت است از ماده (حد) که به معنى مانع میان دو شى ء است ، و لذا به دربان (حداد) مى گویند، و هر
دو معنى از نظر نتیجه به هم نزدیک است هر چند از دو ریشه متفاوت گرفته شده .
(کـبـتـوا) از مـاده (کـبـت ) (بـر وزن ثـبـت ) بـه مـعـنـى مـانـع شـدن تـواءم بـا عنف و ذلیـل کـردن اسـت ، اشـاره بـه ایـنـکـه خداوند مجازات کسانى را که با او و پیامبرش به مبارزه برمى خیزند ذلت و خوارى قرار مى دهد و آنها را از لطف بیکرانش منع مى کند.
این تعبیر نظیر تعبیرى است در آیه 114 بقره آمده است که درباره افرادى که مردم را از مـسـاجـد و عـبـادت خدا باز مى دارند و به مبارزه با آئین حق برمى خیزند، مى فرماید: لهم فى الدنیا خزى و لهم فى الاخرة عذاب عظیم : (براى آنها خوارى در دنیا است و در آخرت عذاب دردناکى دارد).
و یـا آنـچـه در آیـه 33 سـوره مـائده دربـاره کـسـانى که به محاربه با خدا و رسولش بـرمى خیزند و در زمین فساد مى کنند آمده است که مى فرماید: ذلک لهم خزى فى الدنیا و لهـم فـى الاخـرة عـذاب عـظـیـم : (ایـن براى آنها مایه خوارى در دنیاست و در آخرت عذاب عظیمى دارند).
سپس مى افزاید: (ما آیات روشنى نازل کردیم ) (و قد انزلنا آیات بینات ).
بـنـابراین به قدر کافى اتمام حجت شده و عذر و بهانه اى براى مخالفت باقى نمانده است ، و با این حال اگر مخالفت کنند باید مجازات شوند.
نه تنها در این دنیا مجازات مى شوند بلکه (براى کافران عذاب خوارکننده در قیامت است ) (و للکافرین عذاب مهین ).
به این ترتیب در جمله قبل به عذاب دنیوى آنها اشاره شده ، و در این
جـمـله بـه عـذاب اخـروى آنـهـا، و شـاهـد بـر ایـن مـعـنـى جـمـله (کما کبت الذین من قبلهم ) (آنچنانکه پیشینیان آنها خوار شدند) مى باشد، آیه بعد نیز بر این معنى گواهى مى دهد.
به هر حال این تهدید الهى در مورد کسانى که در برابر پیامبر (صلى الله علیه و آله ) و قـرآن ایـستاده بودند به وقوع پیوست ، و در جنگهاى بدر و خیبر و خندق و غیر آن با ذلت و شکست روبرو شدند، و سرانجام فتح مکه طومار قدرت و شوکت آنها را در هم پیچید و اسلام در همه جا پیروز گشت .
آیـه بـعـد در تـوصـیـف زمان وقوع عذاب اخروى آنها چنین مى گوید: (ین در روزى خواهد بـود کـه خداوند همه آنها را برمى انگیزد و از اعمالى که انجام دادند با خبر مى سازد) (یوم یبعثهم الله جمیعا فینبئهم بما عملوا).
آرى (خـداونـد هـمـه اعمال و کردار آنها را احصار و شماره کرده ، هر چند خود آنها آنرا به فراموشى سپردند) (احصاه الله و نسوه ).
و بـه هـمـیـن دلیـل هـنـگـامى که چشم آنها به نامه اعمالشان مى افتد فریادشان بلند مى شود: ما لهذا الکتاب لا یغادر صغیرة و لا کبیرة الا احصاها: (این نامه از کیست که هیچ کار کوچک و بزرگى نیست مگر اینکه آنرا ثبت و ضبط کرده است ) (کهف 49).
و این خود عذاب دردناکى است که خداوند گناهان فراموش شده آنها را به یادشان مى آورد و در صحنه محشر در برابر خلایق رسوا مى شوند.
و در پـایـان آیـه مـى فـرماید: (خداوند بر همه چیز شاهد و در همه جا حاضر است ) (و الله على کل شى ء شهید).
ایـن در حـقـیـقـت بـه مـنـزله دلیـلى اسـت بـر آنـچـه در جـمـله قبل ذکر شد.
آرى حـضـور خداوند در همه جا، و در هر زمان ، و در درون و برون ما، ایجاب مى کند که نه فـقط اعمال بلکه نیات و عقائد ما را احصا کند، و در آن روز بزرگ که (یوم البروز) اسـت هـمـه را بازگو فرماید، تا هم خود انسان و هم دیگران بدانند، اگر عذاب و مجازات سختى در کار است دلیلش چیست ؟
سـپـس بـراى تـاءکـیـد بـر حـضور خداوند در همه جا و آگاهى او بر همه چیز سخن را به مـسـاءله (نـجـوى ) (گـفتگوهاى در گوشى ) مى کشد و مى فرماید: (آیا نمیدانى که خـداونـد آنـچـه را در آسـمـانها و آنچه در زمین است مى داند) (الم تر ان الله یعلم ما فى السموات و ما فى الارض ).
گـرچه روى سخن در اینجا به پیامبر است ولى مقصود عموم مردم مى باشد. و این در حقیقت مقدمه اى است براى بیان مساءله نجوى و سخنان در گوشى .
سـپس مى افزاید: (هیچگاه سه نفر با هم در گوشى صحبت نمى کنند، مگر اینکه خداوند چهارمین آنهاست ، و هیچگاه پنج نفر با هم نجوى نمى کنند مگر اینکه خداوند ششمین آنهاست ) (ما یکون من نجوى ثلاثة الا هو رابعهم و لا خمسة الا هو سادسهم ).
(و نـه تـعدادى کمتر و نه بیشتر از آن ، مگر اینکه او همراه آنهاست هر جا باشند) (و لا ادنى من ذلک و لا اکثر الا هو معهم اینما کانوا).
(سپس روز قیامت آنها را از اعمالشان آگاه مى سازد چرا که خداوند به هر چیزى دانا است ) ثم ینبئهم بما عملوا یوم القیامة ان الله بکل شى ء علیم ).
در این آیه چند نکته جلب توجه مى کند.
1 - (نجوى ) و (نجات ) در اصل به معنى مکان بلندى است که به خاطر ارتفاعش از اطـراف جـدا شده ، و از آنجا که هرگاه انسان بخواهد دیگرى بر سخنانش آگاه نشود به نقطه اى مى رود که از دیگران جدا باشد به سخنان در گوشى (نجوى ) گفته اند، و یـا از ایـن نـظر که نجوى کننده مى خواهد اسرار خود را از اینکه در دسترس دیگران قرار گیرد نجات بخشد.
2 - بـعـضـى مـعـتقدند که (نجوى ) حتما باید میان سه نفر یا بیشتر باشد و اگر دو نفر باشند به آن (سرار) (بر وزن کنار) گفته مى شود، ولى این برخلاف ظاهر خود آیه است ، چرا که جمله (و لا ادنى من ذلک ) اشاره به کمتر از سه نفر یعنى دو نفر مى کـنـد، البـتـه هـنـگـامـى کـه دو نـفـر با هم نجوى مى کنند حتما باید شخص ثالثى در آن نـزدیـکـى حـضور داشته باشد، و الا لزومى براى نجوى نیست ، اما این سخن ارتباطى با آنچه گفتیم ندارد.
3 - قـابـل توجه اینکه در آیه فوق نخست از نجواى سه نفرى و بعد پنج نفرى سخن مى گوید، و اما از نجواى چهار نفرى که در میان این دو قرار دارد سخنى به میان نیامده است ، گرچه همه اینها از باب مثال است ولى بعضى از مفسران وجود مختلفى براى آن ذکر کرده انـد کـه از هـمـه مـنـاسبتر این است که منظور رعایت فصاحت در کلام و عدم تکرار است زیرا اگـر مـى فـرمـود هـر سه نفرى که به نجوى بنشینند خداوند چهارمین آنها است و هر چهار نـفـرى کـه به نجوى بنشینند خداوند پنجمین آنها است عدد (چهار) تکرار مى شد، و این از فـصـاحـت دور اسـت بـعـضـى نـیـز گـفـتـه انـد که این آیات درباره گروهى از منافقان نازل شده که درست به همین عدد یعنى عدد سه و پنج نفر بودند.
4 - مـنـظـور از ایـنـکـه خـداوند چهارمین یا ششمین آنهاست این است که او در همه جا حاضر و نـاظر و از همه چیز آگاه است ، و گرنه ذات پاکش نه مکان دارد و نه هرگز توصیف به اعـداد مـى شـود، و یـگـانـگـى او نیز وحدت عددى نیست بلکه به این معنى است که شبیه و نظیر و مثل و مانند ندارد.
5 - ایـن نـکـتـه نـیـز قابل توجه است که در ذیل آیه سخن را از نجوى فراتر برده و مى فرماید: (خداوند همه جا با مردم است و آنها را از اعمالشان روز قیامت با خبر مى سازد) و آیـه را بـا احـاطـه عـلمـى خـداوند پایان مى دهد، همانگونه که شروع آیه نیز از احاطه علمى خداوند نسبت به همه چیز است .
6 - بـعـضـى از مـفـسـران بـراى آیـه شـاءن نـزولى از ابـن عـبـاس نـقـل کـرده انـد کـه دربـاره سـه نـفـر بـه نـام (ربـیعه ) و (حبیب ) و (صفوان ) نـازل شـده ، آنـهـا با هم سخن مى گفتند، یکى از آنها به دیگرى گفت : آیا خدا آنچه را ما مـى گـوئیـم مى داند؟ دومى گفت مقدارى را مى داند و مقدارى را نمى داند! سومى گفت اگر مـقـدارى را مـى دانـد هـمـه را مـى دانـد! (آیـه فـوق نـازل شـد و اعـلام کـرد کـه خـداوند در هر نجوى حاضر است و از همه چیز در زمین و آسمان آگاه است ، تا این غافلان کوردل از اشتباه خود درآیند).
نکته :
حضور خداوند در هر نجوى
هـمـان گـونـه کـه گـفـتـیـم خـداونـد نـه جـسـم اسـت نـه عـوارض جـسـمانى دارد و به همین دلیـل زمـان و مـکـانـى بـراى او تـصـور نـمـى شـود، ولى در عـیـن حـال اگـر تـصـور کـنیم ممکن است جائى باشد که خدا در آنجا حاضر و ناظر نباشد او را محدود ساخته ایم .
بـه تعبیر دیگر او احاطه علمى به همه چیز دارد در عین اینکه مکانى براى او متصور نیست بـعـلاوه فـرشـتـگـان او هـمـه جـا حـاضـرنـد و هـمـه اعـمـال و اقـوال را مـى شنوند و ثبت مى کنند. و لذا در حدیثى از امیر مؤ منان على (علیه السلام ) در تفسیر این آیه مى خوانیم : انما اراد بذلک استیلاء امنائه بالقدرة التى رکبها فیهم على جـمـیـع خلقه و ان فعلهم فعله : (منظور این است که امناء خداوند با قدرتى که به آنها بـخـشـیـده بـر تمام مخلوقاتش سلطه دارند و چون کار آنها کار او است این حضور به وى نسبت داده شده است ).
البـته این یک بعد قضیه است ، و اما در بعد دیگر حضور ذات خداوند مطرح است ، چنانکه در حـدیـث دیـگـرى مى خوانیم که یکى از بزرگان علماى مسیحیت از امیر مؤ منان على (علیه السـلام ) پـرسید: خداوند کجا است ؟ فرمود: هو هاهنا و هاهنا و فوق و تحت ، و محیط بنا و مـعنا، و هو قوله : (ما یکون من نجوى ثلاثة الا هو رابعهم ...) او در اینجاست و در آنجا، و در بـالا و در پـائیـن ، و محیط به ما است ، و همه جا با ما است ، و این است که خداوند مى گوید: سه نفر با هم نجوى نمى کنند مگر اینکه خداوند چهارمین آنها است ...)
و در حـدیـث مـعـروف (اهـلیلجه ) از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم : اینکه خداوند (سـمیع ) نامیده شده به خاطر آن است که سه نفر با هم نجوى نمى کنند مگر اینکه او چهارمین آنها است ... سپس افزود: یسمع دبیب النمل على الصفا! و خفقان الطیر فى الهواء! لا یـخـفـى عـلیـه خافیة و لا شى ء مما ادرکه الاسماع و الابصار، و ما لا تدرکه الاسماع و الابـصـار، ما جل من ذلک و ما دق ، و ما صغر و ما کبر (صداى راه رفتن مورچه را بر سنگ سـخـت مـى شنود، و صداى برخورد بالهاى پرندگان را در هوا، چیزى بر او پنهان نمى ماند، و آنچه را
گـوشـهـا و چـشـمـها درک مى کنند و آنچه را درک نمى کنند از کوچک و بزرگ همه براى او ظاهر و آشکار است ).
آیه و ترجمه


اءلم تـر إ لى الذیـن نـهـوا عـن النـجـوى ثـم یـعـودون لمـا نـهوا عنه و یتناجون بالاثم و العدوان و معصیت الرسول و إ ذا جاءوک حیوک بما لم یحیک به الله و یقولون فى اءنفسهم لولا یعذبنا الله بما نقول حسبهم جهنم یصلونها فبئس المصیر (8)
یـا ایـهـا الذیـن ءامـنـوا إ ذا تـنـاجـیـتـم فـلا تـتـنـاجـوا بـالاثـم و العـدوان و مـعـصـیـت الرسول و تنجوا بالبر و التقوى و اتقوا الله الذى إ لیه تحشرون (9)
إ نما النجوى من الشیطان لیحزن الذین ءامنوا و لیس بضارهم شیئا إ لا بإ ذن الله و على الله فلیتوکل المؤ منون (10)


ترجمه :

8 - آیـا نـدیـدى کـسـانـى را که از نجوى نهى شدند سپس به کارى که از آن نهى شدند بـاز مـى گـردنـد و بـراى انـجـام گـنـاه و تـعـدى و نـافـرمـانـى رسول خدا به نجوى مى پردازند، و هنگامى که نزد تو مى آیند تو را تحیتى مى گویند کـه خـدا بـه تـو نگفته است ، و در دل مى گویند چرا خداوند ما را به خاطر گفته هایمان عذاب نمى کند؟ جهنم براى آنها کافى است ! وارد آن مى شوند و بد جایگاهى است !
9 - اى کـسـانـى کـه ایـمان آورده اید هنگامى که نجوى مى کنید به گناه و تعدى و معصیت رسـول خـدا نـجـوى نـکـنـیـد، و بـه کـار نـیک و تقوى نجوى کنید، و از مخالفت خدائى که بازگشت و جمع شما به سوى او است بپرهیزید.
10 - نـجـوى تـنـها از ناحیه شیطان است ، مى خواهد با آن مؤ منان غمگین شوند، ولى نمى تواند ضررى به آنها برساند جز به فرمان خدا، بنابراین مؤ منان باید تنها بر خدا توکل کنند.
شاءن نزول :
در مـورد نـخـسـتـیـن آیـه مـورد بـحـث دو شـاءن نـزول نقل شده که هر کدام مربوط به یک قسمت از آیه است :
نـخـسـت ایـنـکه : جمعى از یهود و منافقان در میان خودشان جدا از مؤ منان نجوى مى کردند و سخنان در گوشى مى گفتند و گاه با چشمه اى خود اشاره هاى ناراحت کننده اى به مؤ منان داشـتـنـد، مؤ منان هنگامى که این منظره را دیدند گفتند: ما فکر مى کنیم خبر ناراحت کننده از بستگان و عزیزان ما که به جهاد رفته اند به آنها رسیده و از آن سخن مى گویند، و همین بـاعـث غـم و انـدوه مـؤ مـنان مى شد، هنگامى که این کار را تکرار کردند مؤ منان شکایت به رسـول خـدا (صـلى الله عـلیه و آله ) نمودند، پیامبر (صلى الله علیه و آله ) دستور داد کـه هـیـچـکـس در بـرابـر مـسـلمـانان با دیگرى نجوى نکند، اما آنها گوش ندادند، باز هم تکرار کردند، آیه فوق نازل شد (و آنها را سخت بر این کار تهدید کرد).
در صـحـیـح (بـخـارى ) و (مـسـلم ) و بـسـیـارى از کـتـب تـفـسـیـر نقل شده که گروهى از یهود خدمت پیامبر (صلى الله علیه و آله ) آمدند و بجاى (السلام عـلیـک ) گـفـتـنـد: (السـام علیک ) یا اباالقاسم (که مفهومش مرگ بر تو یا ملالت و خـسـتـگـى بـر تـو) بـود پیامبر (صلى الله علیه و آله ) در جواب آنها فرمود: و علیکم ! (هـمـیـن بـر شـما باد!) عایشه مى گوید! من متوجه این مطلب شدم و گفتم : علیکم السام و لعنکم الله و غضب علیکم : (مرگ بر شما، خدا لعنت کند شما را، و غضب کند)!
پیامبر به من فرمود: مدارا کن و از خشونت و بدگوئى بپرهیز، گفتم : مگر نمى شنوى مى گویند: (مرگ بر تو) فرمود: مگر تو هم نشنیدى که من در جواب (علیکم ) گفتم ، ایـنـجـا بـود که خداوند آیه فوق را نازل کرد که هنگامى که این گروه نزد شما مى آیند تحیتى مى گویند که خدا چنان تحیتى به شما نگفته است .
تفسیر:
نجوى از شیطان است ؟
بحث در این آیات همچنان ادامه بحثهاى نجوى است که در آیات گذشته بود.
نـخست مى فرماید: (آیا ندیدى کسانى را که از نجوى نهى شدند سپس به کارى که از آن نـهـى شـده انـد بـاز مـى گـردنـد، و بـراى انـجـام گـنـاه و تـعـدى و نـافـرمـانـى رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) به نجوى مى پردازند) (الم تر الى الذین نهوا عن النـجـوى ثـم یـعـودون لمـا نـهـوا عـنـه و یـتـنـاجـون بـالاثـم و العـدوان و مـعـصـیـة الرسول ).
از این تعبیر به خوبى استفاده مى شود که قبلا به آنها هشدار داده شده بود
کـه از نـجوى بپرهیزند، کارى که ذاتا تولید بدگمانى در دیگران و نگرانى مى کند، ولى آنـهـا نـه تـنها به این دستور گوش فرا ندادند، بلکه محتواى نجواى خود را انجام گناه و امورى برخلاف دستور خدا و پیامبر (صلى الله علیه و آله ) انتخاب کردند.
تـفـاوت مـیـان (اثـم ) و (عـدوان ) و (مـعـصـیـة الرسـول ) از ایـن نـظـر اسـت که (اثم ) شامل گناهانى مى شود که جنبه فردى دارد (مـانـنـد شـرب خـمر) و (عدوان ) ناظر به امورى است که موجب تعدى بر حقوق دیگران اسـت ، و امـا (مـعـصـیة الرسول ) مربوط به فرمانهائى است که شخص پیامبر (صلى الله عـلیـه و آله ) بـه عـنـوان رئیس حکومت اسلامى در زمینه مصالح جامعه مسلمین صادر مى کند.
بـنابراین آنها در نجواهاى خود هرگونه عمل خلاف را مطرح مى کردند، اعم از اعمالى که در رابـطـه بـا خـودشـان بـود یا دیگران و یا حکومت اسلامى و شخص پیامبر (صلى الله علیه و آله ).
تـعـبـیـر بـه (یـعـودون ) و (یـتـنـاجـون ) کـه بـه صـورت فـعـل مـضـارع آمده است نشان مى دهد که این کار را پیوسته تکرار مى کردند، و قصدشان ایجاد ناراحتى در قلوب مؤ منان بود.
بـه هـر حـال آیـه فـوق بـه عـنـوان یـک اخـبـار غـیـبـى پـرده از روى اعمال خلاف آنها برداشت ، و خط انحرافى آنان را فاش کرد.
در ادامـه ایـن سخن به یکى دیگر از اعمال خلاف منافقان و یهود اشاره کرده ، مى افزاید: (و هنگامى که نزد تو مى آیند تحیتى مى گویند که خداوند چنان تحیتى به تو نگفته است ) (و اذا جاؤ ک حیوک بما لم یحیک به الله ).
(حیوک ) از ماده (تحیت ) در اصل از حیات گرفته شده ، و به معنى دعا کردن براى سلامت و حیات دیگرى است .
مـنـظور از (تحیت الهى ) در این آیه همان جمله السلام علیک (یا (سلام الله علیک ) ) مى باشد که شبیه آن در آیات قرآن در مورد پیامبران
و بـهـشـتـیان و غیر آنها کرارا آمده است : از جمله در آیه 181 سوره صافات مى خوانیم : و سلام على المرسلین (سلام بر تمام رسولان پروردگار).
و امـا تـحـیتى که خداوند نگفته بود و مجاز نبود جمله (السام علیک ) (مرگ بر تو، یا مـلالت و خـسـتگى بر تو) بوده است ، این احتمال نیز وجود دارد که اشاره به تحیت عصر جـاهـلیـت بـاشـد کـه مـى گـفتند: (انعم صباحا) (صبحت تواءم با راحتى باد) و (انعم مـساءا) (عصرت توام با راحتى باد) بى آنکه در کلام خود توجهى به خدا کنند و از او سلامت و خیر براى طرف مقابل بطلبند.
ایـن امـر گـرچـه در جاهلیت معمول بود اما تحریم آن ثابت نیست و تفسیر آیه فوق به آن بعید است .
سپس مى افزاید: آنها نه فقط مرتکب این گناهان بزرگ مى شوند، بلکه آنچنان از باده غـرور سـرمـسـت هـسـتـنـد کـه (در دل مـى گـویـنـد اگـر اعـمـال مـا بد است و خدا مى داند پس چرا ما را به خاطر گفته هایمان کیفر نمى دهد)؟! (و یقولون فى انفسهم لو لا یعذبنا الله بما نقول ).
بـه ایـن تـرتـیـب هـم عـدم ایـمـان خود را به نبوت پیامبر (صلى الله علیه و آله ) ثابت کردند و هم عدم ایمان به احاطه علمى خداوند.
ولى قـرآن در یـک جـمـله کـوتـاه به آنها چنین پاسخ مى گوید: (جهنم براى آنها کافى است و نیازى به مجازات دیگر نیست ، همان جهنمى که به زودى وارد آن مى شوند و چه بد جایگاهى است ) (حسبهم جهنم یصلونها فبئس المصیر).
البـتـه ایـن تـعـبیر نفى عذاب دنیوى را درباره آنها نمى کند، ولى این حقیقت را آشکارا مى گـویـد کـه اگـر هـیـچ کـیـفـرى جز عذاب جهنم نباشد براى آنها کفایت مى کند و کیفر همه اعمال خود را یکجا در دوزخ خواهند دید.
و از آنجا که مؤ منان نیز گهگاه به خاطر ضرورتها یا تمایلاتى به نجوى
مـى پرداختند در آیه بعد روى سخن را به آنها کرده ، و براى اینکه در این کار آلوده به گـنـاهـان مـنـافقان و یهود نشوند مى فرماید: (اى کسانى که ایمان آورده اید هنگامى که نـجـوى مـى کـنـیـد بـه گـناه و تعدى و معصیت رسول خدا نجوى نکنید، محتواى نجواى شما بـایـد پـاک و الهـى بـاشد، به کارهاى نیک و تقوى نجوى کنید) (یا ایها الذین آمنوا اذا تـنـاجـیـتـم فـلا تـتـنـاجـوا بـالاثـم و العـدوان و مـعـصـیـت الرسول و تناجوا بالبر و التقوى ).
و از مـخالفت خدا بپرهیزید، همان خدائى که بازگشت و جمع همه شما به سوى او است (و اتقوا الله الذى الیه تحشرون ).
از ایـن تـعـبـیـر بـه خـوبـى اسـتـفـاده مـى شـود کـه اصل نجوى اگر در میان مؤ منان باشد، سوء ظنى بر نیانگیزد، و تولید نگرانى نکند و محتواى آن توصیه به نیکیها و خوبیها باشد مجاز است .
ولى هـرگـاه از کـسـانـى هـمـچـون یـهـود و مـنـافـقـان سـر زنـد کـه هـدفـشان آزار مؤ منان پـاکـدل اسـت نـفـس این عمل زشت و حرام است تا چه رسد به اینکه محتواى آن نیز شیطانى باشد.
لذا در آیـه بـعد که آخرین آیه مورد بحث است مى افزاید: (نجوى تنها از ناحیه شیطان مى باشد) (انما النجوى من الشیطان ).
(تا مؤ منان ناراحت و غمگین شوند) (لیحزن الذین آمنوا).
(ولى بـایـد بـدانـنـد کـه شـیطان جز به اذن پروردگار نمى تواند به مؤ منان زیان برساند) (و لیس بضارهم شیئا الا باذن الله ).
چـرا که هر مؤ ثرى در عالم هستى است تاثیرش به فرمان خدا است ، حتى سوزاندن آتش و بـرنـدگـى شـمـشـیـر کـه اگـر جـلیـل نـهـى کـنـد حـتـى فـرمـان خلیل را نمى برند.
(بـنابراین مؤ منان باید تنها بر خدا توکل کنند، و از هیچ چیز جز او نترسند و بر غیر او دل ننهند) (و على الله فلیتوکل المؤ منون ).
آنـهـا بـا روح تـوکـل و اعـتماد بر خدا به خوبى مى توانند بر تمام این مشکلات پیروز شوند و نقشه هاى پیروان شیطان را نقش بر آب کنند و توطئه هاى آنها را در هم بکوبند.
نکته ها:
1 - انواع نجوى و سخنان در گوشى
ایـن عـمـل از نـظـر فقه اسلامى احکام مختلفى برحسب اختلاف شرائط دارد، و به اصطلاح بـه احکام خمسه تقسیم مى شود، یعنى گاه حرام است و این در صورتى است که موجب اذیت و آزار و هـتـک حـیـثیت مسلمانى گردد (همانگونه که در آیات فوق به آن اشاره شده بود) و چنین نجوائى نجواى شیطانى است که هدفش غمگین ساختن مؤ منان است .
در مقابل گاه حکم وجوب به خود مى گیرد، و این در صورتى است که مساءله سرى لازمى در مـیـان بـاشـد کـه افـشـاى آن خـطـرناک ، و عدم ذکر آن نیز موجب تضییع حق و یا خطرى براى اسلام و مسلمین است .
و گـاه متصف به استحباب مى شود و آن در جائى است که انسان براى انجام کارهاى نیک و بر و تقوى به سراغ آن رود، و همچنین حکم کراهت و اباحه .
ولى اصـولا هـرگاه هدف مهمترى در کار نباشد نجوى کردن کار پسندیده اى نیست ، و بر خـلاف آداب مـجـلس اسـت زیرا نوعى بى اعتنائى یا بى اعتمادى نسبت به دیگران محسوب مـى شـود لذا در حـدیـثـى از پـیـغـمـبـر اکـرم (صلى الله علیه و آله ) مى خوانیم : اذا کنتم ثـلاثـه فلا یتناج اثنان دون صاحبهما، فان ذلک یحزنه : (هنگامى که سه نفر باشید دو نفر از شما جداى از شخص سوم به نجوى نپردازد چرا که
این امر نفر سوم را غمگین مى کند.
در حـدیث دیگرى از ابو سعید (خدرى ) مى خوانیم که مى گوید: ما براى اجراى دستورات پیامبر (صلى الله علیه و آله ) در شبها که گاهى مطلب لازمى پیش مى آید به تناوب در نـزدیـکى اقامتگاه آن حضرت مراقب بودیم ، یک شب عده زیادى گرد هم آمده بودند و آهسته سخن مى گفتیم ، پیامبر (صلى الله علیه و آله ) بیرون آمد و فرمود: ما هذه النجوى ؟ ا لم تنهوا عن النجوى ؟: این سخنان در گوشى چیست ؟ آیا شما از نجوى نهى نشده اید؟!.
از روایـات مـتعددى نیز استفاده مى شود که شیطان براى غمگین ساختن مؤ منان از هر وسیله اى اسـتـفـاده مـى کـند، نه فقط از نجوى بلکه گاه در عالم خواب صحنه هائى در برابر چـشـم او مـجسم مى کند که موجب اندوه او شود و دستور داده شده است که مؤ منان در اینگونه موارد با پناه بردن به ذات پاک خدا و توکل بر او اینگونه القائات شیطانى را از خود دور کنند.
2 - تحیت الهى کدام است ؟
مـعـمـولا هنگام ورود در مجالس مردم به یکدیگر سخنانى که حاکى از احترام و محبت است مى گویند و آنرا تحیت مى نامند، از آیات فوق استفاده مى شود که تحیت نیز باید جنبه الهى داشـتـه بـاشـد، همانگونه که همه آداب و رسوم معاشرت باید چنین باشد، در تحیت علاوه براحترام و اکرام طرف مقابل باید
یـادى از خـدا نـیز دیده شود، همانگونه که در سلام سلامتى طرف را از خداوند تقاضا مى کنیم .
در تـفـسـیـر (عـلى بن ابراهیم ) ذیل آیات مورد بحث آمده است که جمعى از یاران پیامبر (صلى الله علیه و آله ) هنگامى که نزد او مى آمدند (انعم صباحا، و انعم مساءا) (صبحت تـواءم بـا راحتى باد، یا عصرت توام با راحتى باد) مى گفتند، و این تحیت عصر جاهلیت بـود، قـرآن از این کار نهى کرد و رسول خدا به آنها فرمود: خداوند به ما تحیتى بهتر از آن دسـتـور داده کـه آن تـحـیـت اهل بهشت است (السلام علیکم ) که به معنى سلام الله علیکم مى باشد.
امتیاز سلام اسلامى در این است که از یکسو تواءم با ذکر خدا است ، و از سوى دیگر در آن سـلامـت هـمـه چـیـز اعـم از دیـن و ایـمـان و جسم و جان مطرح است ، نه تنها راحتى و رفاه و آسایش .
دربـاره حکم تحیت و سلام و آداب آن ذیل آیه 86 سوره نساء بحث مشروحى داشته ایم (به جلد 4 تفسیر نمونه صفحه 41 به بعد مراجعه شود).
آیه و ترجمه


یـأ یـهـا الذیـن ءامـنـوا إ ذا قیل لکم تفسحوا فى المجالس فافسحوا یفسح الله لکم و إ ذا قیل انشزوا فانشزوا یرفع الله الذین ءامنوا منکم و الذین اءوتوا العلم درجات و الله بما تعملون خبیر (11)


ترجمه :

11 - اى کسانى که ایمان آورده اید هنگامى که به شما گفته شود مجلس را وسعت بخشید (و به تازه واردها جا دهید) وسعت بخشید، خداوند (بهشت را) براى شما وسعت مى بخشد، و هـنـگـامى که گفته شود برخیزید برخیزید، اگر چنین کنید خداوند آنها را که ایمان آورده اند و کسانى را که از علم بهره دارند درجات عظیمى مى بخشد.
شان نزول :

(طبرسى ) در (مجمع البیان ) و (آلوسى ) در (روح المعانى ) و جمعى دیگر از مـفـسـران نـقـل کـرده اند که پیامبر (صلى الله علیه و آله ) در یکى از روزهاى جمعه در (صفه ) (سکوى بزرگى که در کنار مسجد پیامبر (صلى الله علیه و آله ) قرار داشت ) نـشـسـتـه بـود و گروهى نزد حضرت حاضر بودند، و جا تنگ بود، پیامبر (صلى الله عـلیـه و آله ) عـادتـش این بود که مجاهدان بدر را اعم از مهاجر و انصار احترام فراوان مى کـرد، در ایـن هـنـگـام گـروهـى از بـدریـون وارد شـدنـد، در حـالى کـه دیـگـران قـبـل از آنـهـا اطـراف پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) را پـر کـرده بودند، هنگامى که مقابل پیامبر (صلى الله علیه و آله ) رسیدند
سـلام کـردنـد، پـیـامـبـر (صـلى الله علیه و آله ) پاسخ فرمود سپس به حاضران سلام کردند آنها نیز پاسخ گفتند، آنها روى پاى خود ایستاده بودند، و منتظر بودند حاضران به آنها جا دهند ولى هیچکس تکان نخورد! این امر بر پیامبر (صلى الله علیه و آله ) سخت آمـد، رو بـه بعضى از کسانى که اطراف او نشسته بودند کرد و فرمود: فلان و فلانى برخیزید، چند نفر را از جا بلند کرد تا واردین بنشینند (و این در حقیقت نوعى ادب آموزى و درس احترام گذاردن به پیشکسوتان در ایمان و جهاد بود).
ولى ایـن مـطـلب بـر آن چـند نفر که از جا برخاستند ناگوار آمدبه طورى که آثارش در چـهـره آنـهـا نـمـایـان گشت ، منافقان (که از هر فرصتى استفاده مى کردند) گفتند پیامبر (صـلى الله عـلیـه و آله ) رسـم عـدالت را رعـایت نکرد، کسانى را که عاشقانه نزدیک او نـشسته بودند به خاطر افرادى که بعدا وارد مجلس شدند از جا بلند کرد، در اینجا آیه فوق نازل شد (و قسمتى از آداب نشستن در مجالس را براى آنها شرح داد).
تفسیر :
احترام به پیشکسوتان در مجالس
در تعقیب دستورى که در آیات گذشته در مورد ترک نجوى در مجالس ، و محدود ساختن آن بـه مـوارد مـعـیـن آمـده ، در این آیه یکى دیگر از آداب مجلس را بازگو کرده ، مى فرماید: (اى کسانى که ایمان آورده اید هرگاه به شما گفته شود به مجلس وسعت بخشید و به تازه واردها جا دهید اطاعت کنید) (یا ایها
الذین آمنوا اذا قیل لکم تفسحوا فى المجالس فافسحوا).
کـه اگر چنین کنید خداوند جاى شما را در بهشت وسعت مى بخشد، و در این جهان به قلب و جان و رزق و روزى شما نیز وسعت مى دهد (یفسح الله لکم ).
(تـفـسـحـوا) از مـاده (فـسـح ) (بـر وزن قفل ) به معنى مکان وسیع است ، بنابراین (تفسح ) به معنى توسعه دادن مى باشد و این یکى از آداب مجلس است که وقتى تازه واردى داخـل مـى شـود حـاضـران جـمـع و جـورتـر بـنـشـیـنـند، و براى او جا باز کنند، مبادا سـرگـردان ، و احـیـانـا خـسـتـه و شـرمـنـده شـود، ایـن مـوضـوع یـکـى از وسـائل تـحـکـیـم پـیـونـدهـاى مـحـبـت و دوسـتـى اسـت ، بـر عـکـس نـجـوى کـه در آیـات قـبـل بـه آن اشـاره شـده بـود کـه از عـوامـل نـفـرت و بـدبـیـنـى و دشـمـنـى اسـت . قـابـل توجه است که قرآن مجید این کتاب بزرگى آسمانى که به منزله قانون اساسى مسلمین است حتى بسیارى از جزئیات مسائل اخلاقى و زندگى دستجمعى مسلمانان را ناگفته نـگـذارده و در لابـلاى دسـتـورات مـهـم و بـنـیـادى بـه این جزئیات نیز اشاره مى کند، تا مـسـلمـانـان تـصـور نـکـنـنـد تـنـهـا پـایـبـنـد بـودن بـه اصول کلى براى آنها کافى است .
جـمـله (یـفـسـح الله لکـم ) (خـداونـد بـه شـما وسعت مى بخشد) را جمعى از مفسران به توسعه مجالس بهشتى تفسیر کرده اند، و این پاداشى است که خداوند براى افرادى که در ایـن جهان این آداب را رعایت کنند مى دهد، ولى از آنجا که آیه مطلق است و قید و شرطى در آن نیست ، مفهوم گسترده اى دارد، و هر گونه
وسعت بخشیدن الهى را، چه در بهشت ، و چه در دنیا، و در روح و فکر، در عمر و زندگى ، و در مـال و روزى را شـامـل مـى شـود، و از فضل خدا تعجب نیست که در برابر یک چنین کار کـوچـکـى چـنـان پـاداش عـظـیـمـى قـرار دهـد کـه پـاداش بـه قـدر کرم او است نه به قدر اعمال ما.
و از آنـجـا کـه گاهى مجلس آنچنان مملو است که بدون برخاستن بعضى جا براى دیگران پـیـدا نـمـى شـود، و یـا اگـر جـائى پـیـدا مـى شـود مـنـاسـب حال آنها نیست در ادامه آیه مى افزاید: هنگامى که به شما گفته شود برخیزید برخیزید (و اذا قیل انشزوا فانشزوا).
نه تعلل جوئید و نه به هنگامى که برمى خیزید ناراحت شوید، چرا که گاه تازه واردها از شـمـا بـراى نـشـستن سزاوارترند به خاطر خستگى مفرط، یا کهولت سن ، و یا احترام خـاصـى کـه دارنـد، و یـا جـهـات دیـگـر، اینجاست که باید حاضران ایثار کنند و این ادب اسـلامـى را رعـایـت نـمـایـنـد، هـمـانـگـونـه کـه در شـاءن نـزول خواندیم پیامبر (صلى الله علیه و آله ) به جمعى از کسانى که نزدیک او نشسته بـودنـد دسـتـور داد جـاى خود را به جمعى از تازه واردان که از مجاهدان بدر بودند، و از نظر علم و فضیلت بر دیگران برترى داشتند بدهند.
بـعـضـى از مـفـسـران با توجه به اینکه (انشزوا) (برخیزید) در اینجا نیز مطلق است آنـرا بـه مـعـنـى گـسـتـرده تـرى تـفـسـیـر کـرده انـد کـه هـم شـامـل بـرخـاستن از مجلس مى شود، و هم قیام براى جهاد و نماز و کارهاى خیر دیگر، ولى با توجه به جمله قبل که قید (فى المجالس ) دارد ظاهر این است که این جمله نیز مقید
به همان قید است که از تکرار آن به سبب وجود قرینه پرهیز شده است .
سـپـس بـه بـیـان پـاداش انـجـام ایـن دسـتور الهى پرداخته مى افزاید: (اگر چنین کنید خـداونـد کـسـانـى را از شـمـا کـه ایـمـان آورده انـد و بـهـره از علم دارند درجات عظیمى مى بخشد) (یرفع الله الذین آمنوا منکم و الذین اوتوا العلم درجات ).
اشاره به اینکه اطاعت این دستورات دلیل بر ایمان و علم و آگاهى است ، و نیز اشاره به اینکه اگر پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله ) به بعضى دستور داد از جا برخیزند و بـه تـازه واردان جـا دهـند براى یک هدف مقدس الهى و احترام به پیشگامان در ایمان و علم بوده است .
تـعـبـیـر بـه (درجات ) (به صورت نکره و با صیغه جمع ) اشاره به درجات عظیم و والائى است که خداوند به اینگونه افرادى که علم و ایمان را تواما دارا هستند مى دهد، در حقیقت کسانى که به تازه واردان در کنار خود جا دهند درجه اى دارند و آنها که ایثار کنند و جاى خود را به آنها بسپارند و از علم و معرفت بهره داشته باشند درجات بیشتر دارند.
و از آنـجـا کـه گـروهـى ایـن آداب را بـا طـیـب خـاطـر و از صـمـیـم دل انـجـام مـى دهـنـد، و گروه دیگرى با کراهت و ناخشنودى ، و یا براى ریا و تظاهر، در پایان آیه مى افزاید: (خداوند به آنچه انجام مى دهید آگاه است ) (و الله بما تعملون خبیر).
نکته ها :
1 - مقام علماء و دانشمندان
گـرچـه آیـه در مـورد خـاصـى نـازل شـده ، ولى بـا ایـن حال مفهوم عامى دارد و نشان مى دهد آنچه مقام آدمى را نزد خدا بالا مى برد، دو چیز است : 1 - ایمان
2 - علم .
مـى دانـیـم مـقـام (شـهـیـد) در اسـلام والاتـریـن مـقـام اسـت ، در عـیـن حـال در حـدیـثـى از پـیـامـبـر اکـرم (صـلى الله عـلیـه و آله ) مـى خـوانـیـم : فـضـل العـالم عـلى الشـهـیـد درجـة ، و فـضـل الشـهـیـد عـلى العـابـد درجـه ... و فـضـل العـالم عـلى سـائر الناس کفضلى على ادناهم !: (عالم یک درجه از شهید بالاتر اسـت ، و شـهـیـد یـکدرجه از عابد ... و برترى عالم بر سایر مردم مانند برترى من بر کوچکترین آنها است ).
در حـدیث دیگرى از امیر مؤ منان على (علیه السلام ) مى خوانیم : من جائته منیته و هو یطلب العـلم فـبـیـنه و بین الانبیاء درجة !: (کسى که مرگ او فرارسد در حالى که در طلب علم است ، میان او و پیامبران یک درجه فاصله است )!.
مـى دانـیـم در شـبـهـاى مـاهـتـابـى مـخـصـوصـا شـب چـهـاردهـم مـاه کـه (بـدر کـامـل ) اسـت ، ستارگان در نور ماه محو مى شوند، و جالب اینکه در مقایسه عالم و عابد در حـدیـث دیـگـرى از پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) آمـده فـضـل العالم على العابد کفضل القمر لیلة البدر على سائر الکواکب :(برترى عالم بر عابد همچون برترى ماه در شب بدر، بر سایر ستارگان است ).
جـالب ایـنـکـه عـابد عبادتى را انجام مى دهد که هدف آفرینش انسان است ولى از آنجا که روح عـبادت معرفت است عالم بر او برترى فوق العاده دارد. آنچه درباره برترى عالم بـر عابد در روایات فوق آمده ، منظور از آن فاصله عظیم میان این دو است ، و لذا در حدیث دیگرى تفاوت میان این دو بجاى یک درجه ، یکصد درجه ذکر شده که فاصله هر درجه با درجه دیگر، مقدار حرکت سریع اسب در هفتاد سال است !.
این نیز واضح است که مقام شفاعت در قیامت از آن هر کس نیست ، بلکه مقام مقربان درگاه خدا اسـت ، امـا در حـدیـثـى از پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله ) مى خوانیم : یشفع یوم القیامة ثـلاثـة الانبیاء ثم العلماء ثم الشهداء: (سه گروه در قیامت شفاعت مى کنند، پیامبران ، علما و شهیدان )!.
در حـقـیـقـت مـوفـقـیـت در طـریـق تـکـامـل و جـلب خـشـنـودى خـدا و قـرب او مـرهـون دو عامل است : ایمان و علم یا آگاهى و تقوى که هیچکدام بدون دیگرى براى هدایت و پیروزى کافى نیست .
2 - آداب مجلس
در قـرآن مجید کرارا در کنار مسائل مهم اشاراتى به آداب اسلامى مجالس شده است از جمله آداب تـحـیـت ، و ورود در مـجـلس ، آداب دعـوت بـه طعام ، آداب سخن گفتن با پیامبر (صلى الله علیه و آله ) و آداب جا دادن به تازه واردان مخصوصا افراد با فضیلت و پیشگام در ایمان و علم است .
و ایـن بـه خـوبـى نـشـان مـى دهـد کـه قرآن براى هر موضوعى در جاى خود اهمیت و ارزش قـائل اسـت ، و هـرگـز اجـازه نـمى دهد آداب انسانى معاشرت به خاطر بى اعتنائى افراد زیر پا گذارده شود.
در کـتب احادیث صدها روایت درباره آداب معاشرت با دیگران از پیامبر (صلى الله علیه و آله ) و ائمـه معصومین (علیهم السلام ) نقل شده است ، و مرحوم (شیخ حر عاملى ) آنها را در کتاب (وسائل ) جلد هشتم در 166 باب گردآورى کرده است ، ریزه کاریهائى
کـه در ایـن روایـات اسـت نـشـان مـى دهـد اسـلام تـا چـه حـد در این باره باریک بین و حتى سختگیر است .
در این روایات حتى طرز نشستن ، سخن گفتن ، تبسم کردن ، مزاح نمودن اطعام کردن ، طرز نـامـه نـوشـتـن ، و حـتـى طـرز نـگـاه کردن به دوستان نیز مورد توجه قرار گرفته ، و دسـتـورهـائى در زمینه هر یک داده شده است که نقل آنها ما را از بحث تفسیرى خارج مى کند، تـنـهـا بـه یـک حـدیث از امیر مؤ منان على (علیه السلام ) در اینجا قناعت مى کنیم : لیجتمع فى قلبک الافتقار الى الناس و الاستغناء عنهم ، یکون افتقارک الیهم فى لین کلامک ، و حسن سیرتک ، و یکون استغنائک عنهم فى نزاهة عرضک و بقاء عزک : (باید در قلب تو نـیـاز به مردم و بى نیازى از آنها جمع باشد نیازت در نرمى سخن ، و حسن سلوک تجلى کند، و بینیازیت در حفظ آبرو و عزت نفس ).
آیه و ترجمه


یـأ یـهـا الذیـن ءامـنوا إ ذا ناجیتم الرسول فقد موابین یدى نجوئکم صدقة ذلک خیر لکم و اءطهر فإ ن لم تجدوا فإ ن الله غفور رحیم (12)
ء اءشـفـقـتـم اءن تـقـدمـوا بـین یدى نجوئکم صدقات فاذلم تفعلوا و تاب الله علیکم فأ قیموا الصلوة و ءاتوا الزکوة و اءطیعوا الله و رسوله و الله خبیر بما تعملون (13)


ترجمه :

12 - اى کـسـانـى کـه ایـمـان آورده ایـد هـنـگـامـى کـه مـى خـواهـیـد بـا رسـول خـدا نـجـوى کـنـیـد قـبـل از آن صدقه اى (در راه خدا) بدهید، این براى شما بهتر و پاکیزهتر است ، و اگر توانائى نداشته باشید خداوند غفور و رحیم است .
13 - آیـا تـرسـیـدیـد فـقـیـر شـویـد کـه از دادن صـدقـات قـبـل از نـجـوى خـوددارى کـردیـد؟ اکـنـون کـه ایـن کار را نکردید و خداوند توبه شما را پـذیـرفـت نـمـاز را بـر پـا داریـد و زکـات را ادا کنید و خدا و پیامبرش را اطاعت نمائید و (بدانید) خداوند از آنچه انجام مى دهید باخبر است .
شان نزول :
مـرحـوم (طـبـرسـى ) در (مـجـمـع البـیان ) و جمعى دیگر از مفسران معروف در شاءن نـزول ایـن آیات چنین نقل کرده اند: جمعى از اغنیاء خدمت پیامبر (صلى الله علیه و آله ) مى آمـدنـد و بـا او نـجـوى مى کردند (این کار علاوه بر این که وقت گرانبهاى پیغمبر (صلى الله عـلیـه و آله ) را مـى گرفت مایه نگرانى مستضعفین و موجب امتیازى براى اغنیاء بود) در ایـنـجـا خـداونـد نـخـسـتـیـن آیـات فـوق را نـازل کـرد و بـه آنـهـا دسـتـور داد کـه قـبـل از نجوى کردن با پیامبر (صلى الله علیه و آله ) صدقهاى به مستمندان بپردازند، اغـنـیـاء وقـتـى چـنـیـن دیـدنـد از نـجـوى خـوددارى کـردنـد، آیـه دوم نـازل شـد (و آنـهـا را مـلامـت کـرد و حکم آیه اول را نسخ نمود) و اجازه نجوى به همگان داد (ولى نجوى در مورد کار خیر و اطاعت پروردگار).
بعضى از مفسران نیز تصریح کرده اند که هدف گروهى از نجوى کنندگان این بود که از ایـن راه بـرتـرى بـر دیـگـران کـسـب کـنـنـد پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله ) هم روى بـزرگوارى خاص خود در عین این که ناراحت بود از آنها ممانعت نمى کرد تا این که قرآن آنها را از این کار نهى نمود.
تفسیر :
یک آزمون جالب
در بخشى از آیات گذشته سخن از مساءله نجوى بود آیات مورد بحث ادامه و تکمیلى است براى همان مطلب .
نـخـسـت مـى فـرمـایـد: (اى کـسـانـى کـه ایـمـان آورده ایـد هـنـگـامـى کـه مـى خـواهـیـد بـا رسـول خـدا نـجـوى کـنـیـد پـیش از آن صدقه اى در راه خدا بدهید) (یا ایها الذین آمنوا اذا ناجیتم الرسول فقدموا بین یدى نجواکم صدقة ).
چـنـانکه در شاءن نزول گفتیم این دستور به خاطر آن بود که گروهى از مردم مخصوصا از اغـنـیـا مرتبا مزاحم پیامبر (صلى الله علیه و آله ) مى شدند و با او نجوى مى کردند، کـارى کـه مایه اندوه دیگران ، و یا کسب امتیاز بى دلیلى براى اینان بود، بعلاوه موجب تـضـیـیـع اوقـات گـرانـبـهـاى پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) مـى شـد، حـکـم فـوق نازل گشت و آزمونى بود براى آنها و نیز کمکى به مستمندان و وسیله مؤ ثرى براى کم شدن این مزاحمتها.
سپس مى افزاید: این براى شما بهتر و پاکیزه تر است (ذلک خیر لکم و اطهر).
امـا (خـیـر) بـودن ایـن صـدقـه هم براى متمکنان بود ، زیرا موجب ثوابى مى شد، و هم براى نیازمندان ، چرا که وسیله کمکى به آنها محسوب مى گشت .
و امـا (اطـهـر) بـودنـش از ایـن نـظـر بـود کـه قـلوب اغـنـیـا را از حـب مـال مى شست ، و قلوب نیازمندان را از کینه و ناراحتى ، زیرا هنگامى که نجوى از صورت مجانى در مى آید و نیاز به دادن صدقه اى داشت طبعا کمتر مى شد همان گونه اى که شد و این یکنوع پاکیزه گى براى محیط فکرى و اجتماعى مسلمانان بود.
ولى از آنـجـا کـه اگـر وجـوب صـدقـه قـبـل از نـجـوى عـمـومـیـت مـى داشـت فـقـرا از طرح مـسـائل مـهم یا نیازهاى خود در برابر پیامبر (صلى الله علیه و آله ) به صورت نجوى مـحـروم مـى شـدنـد، در ذیل آیه حکم صدقه را از این گروه برداشته مى فرماید: (اگر توانائى نداشته باشید خداوند غفور و رحیم است ) (فان لم تجدوا فان الله غفور رحیم ).
و بـه ایـن تـرتـیـب آنـهـا کـه تـمـکـن مـالى داشـتـنـد دادن صـدقـه قبل از نجوى براى
آنان واجب بود، و آنها که نداشتند بدون آن مى توانستند با پیامبر (صلى الله علیه و آله ) نجوى کنند.
جالب اینکه دستور فوق تاثیر عجیبى گذاشت و آزمون جالبى شد و همگى جز یک نفر از دادن صدقه و نجوى خوددارى کردند، و او امیر مؤ منان على (علیه السلام ) بود اینجا بود کـه آنـچـه لازم بـود روشـن شـود شـد و آنـچه باید مسلمانان از این دستور بفهمند و درس گـیـرنـد گـرفـتـنـد، لذا آیـه بـعـد نـازل گردید و این حکم را نسخ کرد و فرمود: (آیا تـرسـیـدیـد فقیر شوید که از دادن صدقه قبل از نجوى خوددارى کردید)؟! (ااشفقتم ان تقدموا بین یدى نجواکم صدقات ).
مـعـلوم مـى شـود حـب مـال در دل شـمـا از علاقه به نجواى پیامبر (صلى الله علیه و آله ) بـیـشـتـر اسـت ، و نـیـز مـعـلوم مـى شـود در ایـن نـجـواهـا غـالبـا مـسـائل حـیـاتـى مـطـرح نـمـى شـد، و گـرنـه چـه مـانـعـى داشـت کـه ایـن گـروه قبل از نجوى صدقهاى مى دادند و نجوى مى کردند، به خصوص اینکه مقدار خاصى براى صـدقـه نـیـز تـعـیـیـن نـشـده بـود و مـى تـوانـسـتـنـد بـا مـبـلغ کـمـى ایـن مشکل را حل کنند.
سپس مى افزاید: (اکنون که این کار را نکردید ، و خود به تقصیر خویشتن پى بردید و خـداونـد شما را بخشید، و توبه شما را پذیرفت ، نماز را بر پا دارید و زکات را ادا کنید، و خدا و پیامبرش را اطاعت نمائید، و بدانید خداوند از آنچه انجام مى دهید با خبر است ) (فـاذ لم تـفـعـلوا و تـاب الله عـلیـکـم فـاقیموا الصلاة و آتوا الزکاة و اطیعوا الله و رسوله و الله خبیر بما تعملون ).
تعبیر به (توبه ) نشان مى دهد که آنها در نجواهاى قبلى مرتکب گناهى شده بودند، خـواه به خاطر تظاهر و ریا، و یا آزار پیامبر (صلى الله علیه و آله ) و یا ایذاء مؤ منان فقیر.
گرچه در این آیه سخنى صریحا درباره جواز نجوى بعد از این ماجرا
نیامده ، ولى تعبیر آیه نشان مى دهد که حکم سابق برداشته شد.
امـا دعـوت بـه اقـامـه نـماز و اداء زکات و اطاعت خدا و پیامبر (صلى الله علیه و آله ) به خـاطـر اهـمـیت آن است و نیز اشارهاى است به اینکه اگر بعد از این نجوا مى کنید باید در مـسـیـر اهـداف بـزرگ اسـلامـى و در طـریـق اطـاعـت از خـدا و رسول (صلى الله علیه و آله ) باشد.
نکته ها :
1 - تنها عمل کننده به آیه صدقه و نجوى
غـالب مـفـسـران شـیـعـه و اهـل سـنـت نـوشـتـه انـد تـنـهـا کـسـى کـه بـه ایـن آیـه عـمـل کـرد امـیر مؤ منان على (علیه السلام ) بود چنانکه طبرسى در روایتى از خود حضرت نـقـل مـى کـنـد کـه فـرمـود: آیـة مـن کـتـاب الله لم یـعـمـل بـهـا احـد قـبـلى ، و لا یـعمل بها احد بعدى کان لى دینار فصرفته بعشرة دراهم فکنت اذا جئت الى النبى (صلى الله علیه و آله ) تصدقت بدرهم :
(آیـه اى در قـرآن اسـت کـه احـدى قـبـل از مـن و بـعـد از مـن بـه آن عـمـل نـکـرده و نـخـواهـد کـرد، مـن یـک دیـنـار داشـتـم آنـرا بـه ده درهـم تبدیل کردم و هر زمان مى خواستم با رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) نجوا کنم درهمى را صدقه مى دادم ).
هـمین مضمون را (شوکانى ) از (عبد الرزاق ) و (ابن المنذر) و (ابن ابى حاتم ) و (ابن مردویه ) نقل کرده است .
(فـخـر رازى ) نـیـز ایـن حـدیـث را کـه تـنـهـا کـسـى کـه بـه آیـه فـوق عمل کرد
عـلى (عـلیـه السـلام ) بـود از جـمـعـى از مـحـدثـان از ابـن عـبـاس نقل کرده است .
در (در المنثور) نیز روایات متعددى در ذیل آیات فوق در همین معنى آمده است .
در تـفـسـیـر (روح البـیـان ) از (عـبـدالله فـرزنـد عـمـر بـن خـطـاب ) نقل مى کند که مى گفت : کان لعلى (علیه السلام ) ثلاث ، لو کانت لى واحدة منهن کانت احب الى مـن حـمـر النـعم : تزویجه فاطمه (علیه السلام )، و اعطائه الرایة یوم خیبر، و آیة النـجـوى !: عـلى (عـلیـه السـلام ) سـه فـضـیـلت داشـت کـه اگـر یـکـى از آنـها براى من حـاصـل مـى شـد بـهتر بود از شتران سرخ موى (این تعبیر در میان عرب براى اشاره به گـرانـبـهـاتـریـن امـوال بـه کـار بـرده مـى شـد، و آن را بـه صـورت ضـرب المثل به هنگام بیان بسیار نفیس بودن چیزى ذکر مى کردند) نخست تزویج پیامبر (صلى الله عـلیه و آله ) فاطمه (سلام الله علیها) را به او بود، و دیگر دادن پرچم به دستش در روز خـیـبر، و دیگر آیه نجوى . ثبوت این فضیلت بزرگ براى على (علیه السلام ) در غـالب کـتـب تـفـسیر و حدیث آمده و چنان مشهور و معروف است که نیازى به شرح بیشتر نیست .
2 - فلسفه تشریع و نسخ حکم صدقه قبل از نجوى
چـرا وجـوب صـدقه قبل از نجوى کردن با پیامبر (صلى الله علیه و آله ) تشریع شد و بعد از مدت کوتاهى نسخ گردید؟
پـاسـخ ایـن سـؤ ال را بـه خـوبـى مـى تـوان از قـرائن مـوجـود در آیـه فـوق و شـاءن نزول آن به دست آورد، هدف آزمایشى بود، براى افراد پر ادعائى که از این طریق اظهار عـلاقـه خاصى به پیامبر (صلى الله علیه و آله ) مى کردند، معلوم شد این اظهار علاقه هـا تـنـهـا در صـورتـى اسـت کـه نـجـوى مـجـانـى بـاشـد، امـا هـنـگـامـى کـه نـیـاز بـه بذل مقدارى مال داشت خاموش شدند.
از ایـن گـذشـته ، این حکم براى همیشه در مسلمانان اثر گذارد، و نشان داد تا ضرورتى نـبـاشـد نـبـایـد وقـت گـرانـبـهاى پیامبر (صلى الله علیه و آله ) و دیگر رهبران بزرگ اسلامى را با نجوى گرفت ، و وسیله ناخشنودى مردم را فراهم ساخت ، و در حقیقت کنترلى بود براى نجواها در آینده .
بـنـابـرایـن حـکـم مزبور از آغاز جنبه موقتى داشته ، و پس از آنکه هدف آن تامین گردید نـسـخ شـد، زیـرا ادامـه آن نـیـز مـشـکـلى ایـجـاد مـى کـرد، چـرا کـه گـاه مسائل ضرورى پیش مى آمد که لازم بود به طور خصوصى با پیامبر (صلى الله علیه و آله ) در مـیـان گـذارده شـود، چنانچه حکم صدقه باقى مى ماند اى بسا این ضرورتها از دست میرفت ، و افراد یا جامعه اسلامى زیان مى دیدند.
بـه طـور کـلى در موارد نسخ ، حکم همیشه از اول جنبه محدود و موقت داشته ، هر چند مردم از این معنى احیانا آگاه نبوده و آنرا همیشگى تصور مى کردند.
3 - آیا این فضیلت بود؟
بدون شک على (علیه السلام ) در زمره ثروتمندان اصحاب پیامبر (صلى الله علیه و آله ) نـبـود، زنـدگـى سـاده و زاهـدانـه اى داشـت ، بـا ایـن حـال بـراى احـتـرام بـه ایـن حـکـم الهـى در هـمـان مـدت کـوتـاه چـنـد بـار صـدقـه داد و مـسـائل ضـرورى را از طـریـق نـجـوى بـا پـیامبر (صلى الله علیه و آله ) در میان نهاد، و چنانکه گفتیم این مساءله در میان مفسران و ارباب حدیث مسلم
است .
ولى بعضى با قبول این موضوع ، اصرار دارند فضیلت بودن آنرا انکار کنند.
از جـمـله اینکه مى گویند اگر بزرگان صحابه اقدام به این کار نکردند نیازى به آن ندیدند، و یا وقت کافى نداشتند، یا فکر مى کردند مبادا باعث ناراحتى فقرا و وحشت اغنیا گردد! بنابراین فضیلتى براى على (علیه السلام ) محسوب یا موجب سلب فضیلتى از دیگران نمى گردد!.
ولى گـویـا آنـهـا در متن آیه دوم دقت نکرده اند که خداوند به عنوان سرزنش مى فرماید: اءاءشـفـقـتـم ان تـقـدمـوا بـیـن یـدى نـجـواکـم صـدقـات (آیـا از فـقـر تـرسـیـدیـد و بـخـل کـردیـد کـه قـبـل از نـجـوى صـدقـه اى نـدادیـد) و حـتـى در ذیـل آیـه تعبیر به توبه مى کند که ظاهرا ناظر به همین معنى است ، از این تعبیر روشن مـى شـود کـه اقـدام بر صدقه و نجوى با پیامبر (صلى الله علیه و آله ) کار مطلوبى بوده است و گرنه سرزنش و توبه نداشت .
بـدون شـک جـمـعـى از اصـحـاب سـرشـنـاس پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) قـبـل از این ماجرا با پیامبر (صلى الله علیه و آله ) نجوى داشتند (چون افراد عادى و دور افتاده کمتر اقدام به چنین کارى میکردند) ولى همین صحابه معروف بعد از دستور صدقه از ایـن کـار خـوددارى نـمـودنـد، تـنـهـا کـسـى کـه بـه ایـن دسـتـور احـتـرام گـذارد و جامه عـمـل بـه آن پـوشانید على (علیه السلام ) بود چه مى شود که ما ظاهر آیات و روایاتى که در این زمینه است و در کتب مختلف اسلامى نقل شده بپذیریم و با احتمالات ضعیف و بى اساس ‍ یک واقعیت را نادیده نگیریم ، و با عبد الله بن عمر که این فضیلت را همردیف با تزویج فاطمه (علیه السلام ) و پرچمدارى روز فتح خیبر و برتر از (حمر النعم ) قرار داده همصدا شویم ؟!
4 - مدت حکم و مقدار صدقه
در ایـنـکـه حـکـم بـالا یـعـنـى وجـوب صـدقـه قـبـل از نـجـوى بـا رسـول خـدا (صـلى الله عـلیـه و آله ) چـقـدر بـه طـول انـجـامـید و نسخ شد؟ نقلهاى مختلفى است : بعضى آنرا یکساعت ، و بعضى یکشب ، و بعضى ده روز ذکر کرده اند، و ظاهر همان قول سوم است چرا که یکساعت و یکشب براى یک چـنـین امتحانى هرگز کافى نبود، چرا که مى توانستند متعذر شوند که در این مدت کوتاه مـوجـبـى براى نجوى پیش نیامد، ولى مدت ده روز مى تواند حقایق را روشن سازد، و زمینه اى براى ملامت و سرزنش متخلفان فراهم کند.
و امـا در مـورد مقدار صدقه نه در آیه مقدارى براى آن ذکر شده و نه در روایات اسلامى ، هر چند از عمل على (علیه السلام ) بر مى آید که حتى یکدرهم نیز کافى بوده است .


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت