تفسیرنمونه سوره حدید (قسمت1)

سوره حدید


مقدمه
این سوره در مدینه نازل شده و داراى 29 آیه است
محتواى سوره حدید
بـا تـوجـه بـه ایـنـکـه ایـن سـوره از سـوره هـائى اسـت کـه در مـدیـنـه نـازل شـده و حـتى ادعاى اجماع بر (مدنى ) بودن آن کرده اند طبعا خصائص سوره هاى مـدنـى را دارا اسـت و عـلاوه بـر تـحـکـیـم پـایـه هـاى عـقیدتى به دستورهاى عملى متعددى مـخـصـوصـا در زمینه هاى اجتماعى و حکومتى مى پردازد که نمونه هاى آنرا در آیات 10 و 11 و 25 به خواست خدا خواهیم دید.
محتواى این سوره را به هفت بخش مى توان تقسیم کرد:
1 - آیـات نـخـسـتین سوره بحث جامع و جالبى پیرامون توحید و صفات خدا دارد و در حدود بـیـسـت صفت از صفات الهى در آن منعکس است که درک آنها انسان را در سطح بالاى معرفت الهى قرار مى دهد.
2 - بخش دیگرى از عظمت قرآن این نور الهى که در ظلمات شرک تابید سخن مى گوید.
3 - در بـخـش سـوم از وضـع مـؤ مـنـان و مـنـافـقـان در قـیـامـت کـه گـروه اول در پـرتـو نـور ایـمـان راه خود را به سوى بهشت مى گشایند، و گروه دوم در ظلمات شرک و کفر مى مانند، بحث مى کند.
و بـه ایـن تـرتـیـب اصول سه گانه اسلام یعنى توحید و نبوت و معاد در این سوره به خوبى منعکس است .
4 - در بـخش دیگرى دعوت به ایمان و خروج از شرک ، و سرنوشت جمعى از اقوام کافر پیشین منعکس شده است .
5 - بخش مهمى از این سوره پیرامون انفاق در راه خدا و مخصوصا براى
تـقـویـت پـایـه هـاى جـهـاد فـى سـبـیـل الله ، و بـى ارزش بـودن اموال دنیا مى باشد.
6 - در بخشى کوتاه ، اما گویا و مستدل ، سخن از عدالت اجتماعى به میان آمده که یکى از اهداف مهم انبیا است .
7 - و بـالاخره در بخش دیگرى مساءله رهبانیت و انزواى اجتماعى مورد مذمت قرار گرفته ، و جدائى خط اسلام از آن مشخص ‍ شده است .
البـتـه در لابـلاى ایـن بـحـثـهـا نـکـات دیـگـرى بـه تـناسب آمده ، و در نهایت مجموعه اى بیدارگر و هدایت آفرین را تشکیل داده است .
ضمنا نامگذارى این سوره به (حدید) به خاطر تعبیرى است که در آیه 25 سوره آمده است .
فضیلت تلاوت سوره حدید
در روایـات اسـلامـى نـکـتـه هـاى جـالب تـوجهى پیرامون فضیلت تلاوت این سوره آمده ، البـتـه تـلاوتـى کـه تـواءم بـا فـکـر، و تـفـکـرى کـه تـواءم بـا عمل باشد.
در حـدیـثـى از پـیـغمبر گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله ) مى خوانیم : من قراء سورة الحـدیـد کـتـب مـن الذین آمنوا بالله و رسوله : (کسى که سوره حدید را بخواند در زمره کسانى که به خدا و پیامبرش ایمان آورده اند نوشته خواهد شد).
در حـدیـث دیـگـرى از هـمـان حـضـرت (صـلى الله عـلیـه و آله ) نـقـل شـده کـه قـبـل از خواب مسبحات را تلاوت مى فرمود (مسبحات سوره هائى است که با سبح لله یا یسبح لله آغاز مى شود و آن پنج سوره است : سوره حدید، حشر، صف جمعه و تـغـابن ) و مى فرماید: ان فیهن آیة افضل من الف آیة : (در آنها آیه اى است که از هزار آیه برتر است )!.
البـته پیامبر (صلى الله علیه و آله ) این آیه را تعیین نفرموده ، ولى بعضى از مفسران احـتـمـال داده انـد کـه مـنـظـور آخـریـن آیـه سـوره حـشـر اسـت ، هـر چـنـد دلیل روشنى براى این معنى در دست نیست .
در حـدیـث دیـگـرى از امـام بـاقـر (عـلیـه السـلام ) مـى خـوانـیـم : مـن قـراء المـسبحات کلها قـبـل ان یـنـام لم یـمـت حـتـى یـدرک القـائم (عـلیـه السـلام ) و ان مـات کـان فـى جـوار رسـول الله (صـلى الله عـلیـه و آله ): (کـسـى کـه (مسبحات ) (سوره هاى پنجگانه فـوق ) را بـخـوانـد از دنیا نمى رود تا حضرت مهدى (علیه السلام ) را درک کند، و اگر قـبـلا از دنـیـا بـرود در جـهـان دیـگـر در هـمـسـایـگـى رسول خدا خواهد بود).
آیه و ترجمه

 

بسم الله الرحمن الرحیم


سبح لله ما فى السموات و الا رض و هو العزیز الحکیم (1)
له مـلک السـمـوات و الا رض یـحـى و یـمـیـت و هـو عـلى کل شى ء قدیر (2)
هو الا ول و الاخر و الظاهر و الباطن و هو بکل شى ء علیم (3)


ترجمه :

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 - آنچه در آسمانها و زمین است براى خدا تسبیح مى گویند، و او عزیز و حکیم است .
2 - مـالکـیت (و حاکمیت ) آسمانها و زمین از آن او است ، زنده مى کند و مى میراند، و او بر هر چیز قادر است .
3 - اول و آخر و ظاهر و باطن او است ، از هر چیز آگاه است .
تفسیر:
آیات ژرفاندیشان !
گفتیم این سوره با یک بخش توحیدى که جامع حدود (بیست وصف ) از
اوصاف الهى است آغاز مى شود، اوصافى که شناخت آنها سطح معرفت انسانى را بالا مى بـرد و بـه ذات مـقـدس او آشـنـا مـى کـنـد، اوصافى که هر کدام به گوشه اى از صفات جلال و جمال او اشاره دارد، و هر قدر اندیشمندان بیشتر در آن بیندیشند به حقایق تازهاى دست مى یابند.
چنانکه در حدیثى از امام على بن الحسین (علیهم السلام ) مى خوانیم : وقتى درباره توحید از حـضـرتـش سـؤ ال کـردنـد در پـاسـخ فـرمـود: ان الله عـز و جـل عـلم انـه یـکـون فـى آخـر الزمـان اقـوام مـتـعـمـقـون فـانـزل الله تعالى : (قل هو الله احد) و الایات من سورة الحدید، الى قوله : (علیم بـذات الصـدور)، فـمـن رام وراء ذلک فـقـد هـلک : (خـداونـد مـتـعـال مـى دانـسـت کـه در آخـر زمـان اقـوامـى مـى آیـنـد کـه در مـسـائل تـعـمـق و دقـت مـى کنند، لذا سوره قل هو الله احد و آیات آغاز سوره حدید، تا علیم بذات الصدور، را نازل فرمود، پس هر کس ماوراى آنرا طالب باشد هلاک مى شود).
از این حدیث استفاده مى شود که این آیات حداکثر معرفت ممکن را به تشنه کامان مى دهد.
بـه هـر حـال ، نـخـسـتـیـن آیـه ایـن سوره از تسبیح و تنزیه خدا شروع کرده مى فرماید: (آنـچـه در آسمانها و زمین است همواره براى خدا تسبیح مى گوید، و او است قادرى شکست نـاپذیر و حکیم على الاطلاق ) (سبح لله ما فى السموات و الارض و هو العزیز الحکیم ).
سـوره گذشته با امر به تسبیح پایان گرفت ، و این سوره با تسبیح الهى شروع مى شود، و قابل توجه اینکه در سوره هاى (مسبحات ) که با تسبیح الهى آغاز مى شود در سـه مورد تسبیح به صورت صیغه ماضى (سبح ) آمده است (حدید و حشر و صف ) و در دو مورد به صورت صیغه مضارع یعنى یسبح (جمعه و تغابن )، این
تفاوت تعبیر شاید اشاره به این نکته باشد که در گذشته و آینده و همیشه موجودات این جهان تسبیح ذات اقدس او گفته و مى گویند.
حـقـیـقـت تـسـبـیح عبارت است از نفى هر گونه عیب و نقص و گواهى همه موجودات جهان به پاکى ذات مقدس او از هر گونه عیب و نقص یا به خاطر این است که آنچنان نظم و حساب و حـکـمـت و عـجـائب و شـگـفـتـیـهـا در نـظـام هـمـه آنـهـا بـه کـار رفـتـه که جملگى با زبان حال ذکر حق مى گویند و تسبیح و ثناى او مى خوانند و فریاد مى کشند که آفریدگار ما قدرتش بى انتها و حکمتش بى پایان است .
و لذا در پایان آیه جمله (و هو العزیز الحکیم ) آمده است یا اینکه تمامى ذرات جهان از نـوعـى درک و شـعـور بـرخـوردارنـد بـه گـونـهـاى که در عالم خود تسبیح و حمد خدا مى گویند هر چند ما بر اثر محدودى اطلاعات از آن بى خبریم .
شـرح بـیـشـتـر دربـاره حـمـد و تـسـبـیـح عـمـومـى مـوجـودات جـهـان را ذیل آیه 44 سوره اسراء (جلد 12 صفحه 133 تا 136) مطالعه فرمائید.
ایـن نـکـتـه نیز لازم به یادآورى است که (ما) در جمله (سبح لله ما فى السموات ) مـعـنـى وسـیـع و گـسـتـرده اى دارد کـه هـمـه مـوجـودات جـهـان را اعـم از صـاحـبـان عقل و ذى روح و بى روح را شامل مى شود.
بـعـد از ذکـر دو وصـف از صـفـات ذات پـاک خـداونـد یـعـنـى (عـزت ) و (حکمت ) به (مالکیت و تدبیر و تصرفش در عالم هستى ) که لازمه قدرت و حکمت است
پـرداخـتـه ، مـى افـزایـد: (بـراى خـدا اسـت مـالکـیـت و حـاکمیت آسمانها و زمین ) (له ملک السموات و الارض ).
(او است که زنده مى کند و مى میراند) (یحیى و یمیت ).
(و بر هر کار توانا است ) (و هو على کل شى ء قدیر).
مالکیت خداوند نسبت به عالم هستى مالکیت اعتبارى و تشریعى نیست ، بلکه مالکیت حقیقى و تکوینى است ، یعنى او به همه چیز احاطه دارد و همه جهان در قبضه قدرت او، و تحت اراده و فـرمـان او اسـت ، لذا بـه دنبال آن سخن از زنده کردن و میراندن و توانائى بر هر چیز به میان آمده است .
و به این ترتیب تا به اینجا شش وصف از اوصاف او در این دو آیه بیان شده است .
تـفـاوت (عـزت ) و (قـدرت ) در ایـن اسـت کـه عـزت بـیشتر توجه به درهم شکستن مـدافـع دارد، و قـدرت تـوجـه بـه ایـجـاد اسـبـاب ، بنابراین دو وصف مختلف محسوب مى شوند، هر چند در ریشه توانائى با هم مشترکند (دقت کنید).
مساءله زنده کردن و میراندن (احیاء و اماته ) در بسیارى از آیات قرآن مطرح شده است ، و در حـقـیقت این دو موضوع از موضوعاتى است که اسرار پیچیده آن بر هیچکس روشن نیست ، نـه کـسـى بـه درستى از حقیقت حیات با خبر است ؟ و نه حقیقت مرگ را کسى مى داند بلکه آنـچـه از ایـن دو مـى دانـیـم آثار آنها است ، و عجب اینکه از همه چیز نزدیکتر به ما حیات و زندگى ما است ، در عین حال حقیقت و اسرار آن از همه چیز مخفیتر است !
قـابـل تـوجـه ایـنـکـه جـمـله (یـحـیـى ) و (یـمـیـت ) بـه صـورت فـعـل مـضـارع دلیـل بـر اسـتـمـرار مـسـاءله حـیـات و مـرگ در طـول هـمـه زمـانـهـا اسـت ، و اطـلاق ایـن دو نـه تـنـهـا شـامـل حـیـات و مـرگ انـسـان در ایـن جـهـان مـى شـود کـه شـامـل هـر گـونـه حـیـات و مـرگ ، از عـالم فـرشتگان گرفته تا موجودات زنده دیگر و حیوانات و گیاهان ،
نه تنها حیات دنیا که حیات برزخى و رستاخیز را نیز دربر مى گیرد، آرى حیات و مرگ در تمام اشکالش به دست قدرت او است .
سـپـس بـه بـیـان پـنـج وصـف دیـگـر پـرداخـتـه مـى فـرمـایـد: (او اول اسـت ، و آخـر اسـت ، و ظـاهـر اسـت ، و بـاطـن اسـت ، و از هـمـه چـیـز آگـاه اسـت ) (هـو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن و هو بکل شى ء علیم ).
تـوصـیـف بـه اول و آخـر بـودن تعبیر لطیفى است از ازلیت و ابدیت او، زیرا مى دانیم او وجـودى اسـت بـى انـتها و واجب الوجود، یعنى هستیش از درون ذات او است نه از بیرون ، تا پـایـان گـیـرد یـا آغـازى داشـتـه بـاشـد، و بـنـابـرایـن از ازل بوده و تا ابد خواهد بود.
او سرآغاز و ابتداى عالم هستى است ، و او است که بعد از فناى جهان نیز خواهد بود.
بنابراین تعبیر به اول و آخر هرگز زمان خاصى را دربر ندارد و اشاره به مدت معینى نیست .
توصیف به ظاهر و باطن نیز تعبیر دیگرى از احاطه وجودى او نسبت به همه چیز است ، از هـمـه چـیز ظاهرتر است چرا که آثارش ‍ همه جا را گرفته ، و از همه چیز مخفیتر است چون که ذاتش بر کسى روشن نیست .
بـعـضـى از مـفـسـران در ایـنـجـا چـنـیـن تـعـبـیـر کـرده انـد: الاول بـلا ابـتـداء، و الاخـر بـلا انـتـهـاء، و الظـاهـر بلا اقتراب ، و الباطن بلا احتجاب : (اولى اسـت کـه آغـاز نـدارد، و آخرى است که پایان ندارد، ظاهرى است که نزدیک نیست ، باطنى است که پوشیده نمى باشد).
و بعضى دیگر تعبیر لطیف دیگرى دارند: الاول ببره ، و الاخر بعفوه ،
و الظـاهـر بـاحـسـانه ، و توفیقه اذا اطعته ، و الباطن بستره اذا عصیته : (او آغازگرى اسـت در نـیکیها، و پایان گرى است به عفو و بخشش ، هنگامى که اطاعتش کنى با احسان و تـوفـیـقـش بـر تو ظاهر مى شود، و هنگامى که معصیتش کنى با ستر و پوشش پنهان مى گردد).
کـوتـاه سـخـن اینکه او به همه چیز احاطه دارد و آغاز و انجام و ظاهر و باطن جهان هستى او است .
بـعـضـى از مـفسران (ظاهر) را در اینجا به معنى (غالب ) تفسیر کرده اند (از ظهور به معنى غلبه ) و در بعضى از خطب (نهج البلاغه ) نیز قرینه اى بر این معنى دیده مى شود آنجا که درباره آفرینش زمین مى فرماید: هو الظاهر علیها بسلطانه و عظمته ، و هـو البـاطـن لهـا بـعـلمـه و معرفته (او با سلطه و عظمتش بر آن غلبه دارد، و با علم و معرفتش در باطن آن راه دارد) جمع میان دو تفسیر نیز بى مانع است .
و بـه هـر حـال یـکـى از نـتـائج ایـن امـور هـمـان اسـت کـه در پـایـان آیـه آمـده : (و هـو بکل شى ء علیم ) زیرا کسى که از آغاز بوده و تا پایان باقى است و در ظاهر و باطن جهان است چنین کسى قطعا از همه چیز آگاه مى باشد.
نکته :
جمع اضداد در صفات خدا
بـسـیـارى از صـفـات اسـت کـه در مـا انـسـانـهـا و مـوجـودات دیـگـر غـیـر قـابـل جـمع است ، و به صورت صفات متضاد جلوه مى کند، مثلا اگر من اولین نفر در میان یک جمعیت باشم قطعا آخرین نفر نخواهم بود، اگر ظاهر باشم پنهان نیستم ،
و اگر پنهان باشم ظاهر نخواهم بود، همه اینها به خاطر آن است که وجود ما محدود است ، و یـک وجـود مـحدود جز این نمى تواند باشد، اما هنگامى که سخن به صفات خدا مى رسد، اوصـاف دگـرگـون مـى شـوند و تغییر شکل مى دهند، در آنجا ظاهر و باطن با هم جمع مى شود، و همچنین آغاز و انجام ، و با توجه به لایتناهى بودن ذات مقدسش جاى تعجب نیست .
در احـادیـثـى کـه از شـخـص پـیـغـمـبـر گـرامـى اسـلام (صـلى الله عـلیـه و آله ) و ائمـه اهـل بـیـت (عـلیـهـم السـلام ) در ایـن زمینه رسیده توضیحات جالبى دیده مى شود که به تفسیر این آیات پر محتوى کمک مى کند.
از جـمـله در حـدیـثـى در (صـحـیـح مـسـلم ) آمـده است که پیامبر (صلى الله علیه و آله ) فـرمـود: اللهـم انـت الاول فـلیس قبلک شى ءو انت الاخر فلیس بعدک شى ء، و انت الظاهر فـلیـس فـوقـک شـى ء، و انـت البـاطـن فلیس دونک شى ء: (خداوندا! تو اولى هستى که قـبـل از تـو چـیـزى نـیـسـت ، و آخـرى هستى که بعد از تو چیزى نمى باشد آنچنان ظاهر و غـالبـى کـه بـرتـر از تـو وجـود نـدارد، و آنـچنان باطن و پنهانى که ماوراى تو چیزى تصور نمى شود).
امیر مؤ منان على (علیه السلام ) مى فرماید: لیس لاولیته ابتداء، و لا لازلیته انقضاء هو الاول لم یـزل ، و البـاقـى بـلا اجـل ... الظـاهـر لا یـقـال مـم ؟ و البـاطـن لا یـقـال فـیـم ؟: (بـراى اولیـت او آغازى نیست ، و براى ازلیت او پـایـانـى نـخواهد بود، نخستینى است که همواره بوده ، و جاویدى است که سرآمدى ندارد، آشـکـارى اسـت کـه در بـاره اش نتوان گفت از چه چیز پیدا شده ؟ و پنهانى است که نتوان گفت در کجاست )؟.
امام حسن مجتبى (علیه السلام ) نیز در خطبهاى مى فرماید: الحمد لله الذى لم
یـکـن فـیـه اول مـعـلوم ، و لا آخـر مـتـنـاه ،... فـلا تـدرک العـقـول و اوهـامـهـا و لاالفـکـر و خـطـراتـهـا، و لا الالبـاب و اذهـانـهـا صـفـتـه ، فـتـقول متى ؟ و لابدع مما ؟ و لاظاهر على ما؟ و لاباطن فیما؟: (حمد براى خدائى است که نـه سـرآغـاز مـعلومى دارد، و نه پایان محدودى ، عقلها و اندیشه ها، افکار و خردها هرگز صفات او را درک نمى کند، هرگز نمى تواند بگوید از چه زمان بوده ؟ و از چه چیز آغاز شده ؟ و بر چه چیز ظاهر است ؟ و در چه پنهان است )؟.
به عقل نازى حکیم تا کى ؟ به عقل این ره نمى شود طى
به کنه ذاتش خرد برد پى اگر رسد خس به قعر دریا!
بلکه مى توان گفت :
خرد به ذاتش نمى برد پى و گر رسد خس به قعر دریا!

آیه و ترجمه


هـو الذى خلق السموات و الا رض فى ستة اءیام ثم استوى على العرش یعلم ما یلج فى الا رض و مـا یـخـرج منها و ما ینزل من السماء و ما یعرج فیها و هو معکم اءین ما کنتم و الله بما تعملون بصیر (4)
له ملک السموات و الا رض و إ لى الله ترجع الا مور (5)
یولج الیل فى النهار و یولج النهار فى الیل و هو علیم بذات الصدور (6)


ترجمه :

4 - او کـسـى اسـت کـه آسـمـانها و زمین را در شش روز (شش دوران ) آفرید، سپس بر تخت قـدرت قـرار گـرفت (و به تدبیر جهان پرداخت ) آنچه را در زمین فرومى رود مى داند و آنـچـه را از آن خـارج مـى شـود، و آنـچـه از آسـمـان نازل مى گردد و آنچه به آسمان بالا مى رود، و او با شماست هر جا که باشید و خداوند نسبت به آنچه انجام مى دهید بیناست .
5 - مالکیت آسمانها و زمین از آن او است ، و همه چیز به سوى او باز مى گردد.
6 - شب را داخل روز مى کند، و روز را داخل شب ، و او به آنچه بر دلها حاکم است داناست .
تفسیر:
او همیشه بر تخت قدرت است
بـه دنـبـال اوصـاف یـازدهـگـانـه اى کـه در آیـات قبل درباره ذات پاک پروردگار ذکر شد در این آیات اوصاف دیگرى بیان شده .
در نـخـسـتـیـن آیـه مـورد بـحـث بـه پـنـج وصـف دیـگـر از اوصـاف جمال و جلال او اشاره شده است .
نخست از مساءله خالقیت سخن مى گوید و مى فرماید: (او کسى است که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید) (هو الذى خلق السموات و الارض فى ستة ایام ).
مـسـاءله خـلقت در شش روز هفت مرتبه در قرآن مجید ذکر شده است که نخستین مرتبه در آیه 54 اعراف ، و آخرین مورد آن همین آیه مورد بحث (آیه 4 حدید) مى باشد.
همانگونه که قبلا نیز گفته ایم منظور از (یوم ) (روز) در این آیات روز معمولى نیست ، بـلکـه مـنـظـور از آن (دوران ) اسـت خواه این دوران کوتاه باشد، و یا طولانى هر چند مـیـلیـونها سال به طول انجامد، و این تعبیرى است که در لغت عرب و زبانهاى دیگر نیز به کار مى رود، مثلا مى گویند امروز نوبت فلان جمعیت است که حکومت کنند و فردا نوبت دیگران یعنى دوران آنها.
ایـن مـعـنـى را بـا شـواهـد و شـرح مـبـسـوط در جـلد شـشـم ذیل آیه 54 سوره اعراف آورده ایم .
البته براى خداوند هیچ مانعى نداشت که تمام عالم را در یک لحظه بیافریند، ولى مسلما اگر چنین بود کمتر عظمت و قدرت و علم آفریدگار ظاهر مى گشت
ولى هـنگامى که آنرا در طى میلیاردها سال در دورانهاى مختلف و چهره هاى گوناگون طبق بـرنـامـه هـاى مـنـظم و حساب شده بیافریند دلائل آشکارترى بر قدرت و حکمت او دربر خواهد داشت .
بعلاوه این تدریجى بودن سرمشقى است براى تدریجى بودن سیر تکاملى انسان و عدم عجله و شتاب در رسیدن به اهداف مختلف .
سـپـس بـه مـساءله حکومت و تدبیر جهان پرداخته ، مى افزاید: (خداوند بعد از آفرینش جهان بر تخت قدرت قرار گرفت ) (ثم استوى على العرش ).
و زمام حکومت و تدبیر جهان را همیشه در دست داشته و دارد.
بدون شک خداوند نه جسم است و نه (عرش ) به معنى تخت سلطنت مى باشد، بلکه این تعبیر کنایه اى است لطیف از حاکمیت مطلقه خداوند و نفوذ تدبیر او در عالم هستى .
(عرش ) - در لغت به معنى چیزى است که مسقف باشد و گاه به خود سقف نیز گفته مى شـود - بـه مـعـنى تختهاى بلند همانند تخت سلاطین نیز آمده است ولى به عنوان کنایه از قـدرت نـیـز بـه کـار مى رود، همانگونه که در فارسى مى گوئیم : (پایه هاى تختش فـروریـخـت ) و یـا در عـربـى مـى گـویـنـد (فـلان ثل عرشه ): کنایه از اینکه قدرتش بر باد رفت .
به هر حال بر خلاف آنچه گروهى از ناآگاهان مى پندارند که خداوند جهان را آفریده و بـه حـال خـود واگـذارده ، او هـمـیـشـه زمـام حـکـومـت و تـدبـیر عالم را در کف قدرت دارد، و وابـسـتگى نظامات این جهان بلکه فرد فرد موجودات به ذات پاکش آنچنان است که اگر یک لحظه نظر لطف از آنها برگیرد، و فیضش را قطع کند (فروریزند قالبها)!
تـوجـه به این حقیقت به انسان درک و دیدى مى دهد که خدا را در همه جا و با همه چیز و در درون جان خود ببیند و احساس کند، و به او عشق ورزد.
سپس شاخه دیگرى از علم بى پایانش را بیان کرده ، مى افزاید: (آنچه را در زمین نفوذ مـى کـنـد، آنـچـه از آن بـرمـى آیـد، و آنـچـه از آسـمـان نـازل مـى شـود، و آنـچه به آسمان بالا مى رود، همه را مى داند، و از همه با خبر است ) (یعلم ما یلج فى الارض و ما یخرج منها و ما ینزل من السماء و ما یعرج فیها).
گـرچـه تـمـام ایـن امـور در تـعـبـیـر (هـو بـکـل شـى ء عـلیـم ) کـه در آیـات قبل آمده جمع است ، اما شرح این معانى توجه بیشترى به انسان در زمینه وسعت علم خداوند مى دهد.
آرى او از آنچه در زمین فرومى رود آگاه است : از تمام قطره هاى باران .
از امواج سیلابها.
از دانه هاى گیاهان که با کمک باد یا حشرات در زمین پراکنده مى شوند و نفوذ مى کنند.
از ریشه هاى درختان به هنگامى که در جستجوى آب و غذا به اعماق زمین پیش فروروند.
از انواع معادن و ذخائرى که روزى بر صفحه زمین بوده و سپس در آن دفن شده .
از گنجها و دفینه ها.
از اجساد مردگان .
از انواع حشراتى که در زمین لانه مى سازند.
آرى از همه اینها آگاه است .
و نیز از گیاهانى که از زمین برمى آیند.
از چشمه هائى که از دل خاک و صخرهها مى جوشد.
از معادن و گنجینه هائى که ظاهر مى شوند.
از انسانهائى که از آن برخاسته اند.
از آتشفشانهائى که از دل زمین زبانه مى کشد.
از حشراتى که از لانه ها سر برمى آورند.
از گازهائى که از زمین متصاعد مى شوند.
و از امواج جاذبه که از درون آن برمیخیزد، خداوند از تمامى اینها جزء به جزء و ذره به ذره آگاه است .
و هـمـچـنـیـن آنـچـه از آسمان نازل مى شود: از دانه هاى باران گرفته تا اشعه حیاتبخش آفتاب .
از خیل فرشتگان گرفته تا امواج نیرومند وحى و کتب آسمانى .
از اشعه کیهانى گرفته تا شهابها و سنگریزه هاى سرگردان که به سوى زمین جذب مى شوند، او از همه اینها مو به مو آگاه است .
و نـیـز آنـچـه بـه آسـمـان صـعـود مـى کـنـد: اعـم از فـرشـتـگـان ، ارواح انـسـانـهـا، اعـمـال بـنـدگان ، انواع دعاها، اقسام پرندگان ، و بخارات ، و ابرها، و غیر اینها، آنچه میدانیم و آنچه نمى دانیم همه در پیشگاه علم او روشن و آشکار است .
اگـر کـمـى در این باره بیندیشیم که در هر لحظه میلیونها میلیون موجود مختلف وارد زمین مـى شـود، و مـیـلیـونـهـا مـیـلیـون مـوجـود از آن بـرمـیـخـیـزد، و مـیـلیونها میلیون از آسمان نـازل مـى گـردد، یـا به آسمان صعود مى کند، که از شماره و حد و حصر بیرون است ، و هیچکس جز خدا نمى تواند آنها را احصا کند آنگاه به وسعت علم پروردگار آشنا مى شویم .
و بـالاخره در چهارمین و پنجمین توصیف روى نقطه حساسى تکیه کرده ، مى فرماید: (او با شماست هر جا که باشید) (و هو معکم اینما کنتم ).
(و چون چنین است او به آنچه انجام مى دهید بصیر و بینا است ) (و الله بما
تعملون بصیر).
چـگونه او با ما نباشد در حالى که ما نه تنها در وجود که در بقاء خود لحظه به لحظه بـه او مـتـکـى هـسـتـیم و از وى مدد مى گیریم ، او روح عالم هستى است ، او جان جهان است ، بلکه او برتر از این و آن است !
از زمـانـى کـه بـه صـورت ذره خاکى در گوشه اى افتاده بودیم ، و از آن لحظه اى که بـه صـورت جـنـیـن در شـکـم مـادر قـرار داشـتیم او با ما بود، و در تمام عمر، و در عالم و برزخ نیز همه جا با ما است ، آیا با این حال ممکن است از ما بیخبر باشد؟!
راستى این احساس که او همه جا با ما است از یکسو به انسان عظمت و شکوه مى بخشد و از سوى دیگر اطمینان و اعتماد به نفس مى دهد و شجاعت و شهامت در او مى آفریند، و از سوى سـوم احـسـاس مـسئولیت شدید مى بخشد، چرا که او همه جا حاضر و ناظر و مراقب است ، و ایـن بـزرگـتـریـن درس تـربـیـت اسـت ، آرى ایـن اعـتـقـاد ریـشـه اصـلى تقوى و پاکى و درستکارى انسان است و هم رمز عظمت و بزرگى او.
ایـن یـک واقـعـیـت است که او همیشه و همه جا با ما است ، نه یک کنایه و مجاز، حقیقتى که از یکسو دلپذیر و دل انگیز و روحپرور است ، و از سوى دیگر رعب انگیز و مسئولیت آفرین !
لذا در حـدیـثـى از پـیـغـمـبـر گـرامـى اسـلام (صـلى الله عـلیـه و آله ) نـقـل شـده اسـت کـه فـرمود: ان من افضل ایمان المرء ان یعلم ان الله تعالى معه حیث کان : (برترین مرحله ایمان انسان این است که بداند هر جا باشد خدا با او است ).
در حدیث دیگرى مى خوانیم که موسى عرض کرد: این اجدک یا رب ؟.
(کجا تو را بیابم اى پروردگار)؟!
قال : یا موسى اذا قصدت الى فقد وصلت الى !: (خطاب آمد که اى موسى هر زمان اراده من کنى به من رسیده اى )!
اصـولا ایـن (مـعـیـت ) (همراه بودن خدا با بندگان ) به قدرى ظریف و دقیق است که هر انـسـان مـتـفکر و مؤ منى به مقدار اندیشه و ایمانش آنرا درک مى کند و از عمق آن با خبر مى گردد.
بـعـد از مـسـاءله حـاکـمـیـت و تـدبـیـر سـخـن بـه مـسـاءله مـالکـیـت او در کـل جـهـان هـسـتـى مـى رسـد، مـى فرماید: (مالکیت آسمانها و زمین از آن او است ) (له ملک السموات و الارض ).
و سرانجام به مساءله مرجعیت او اشاره کرده مى افزاید: (و همه کارها به او بازگشت مى کند) (و الى الله ترجع الامور).
آرى وقـتـى او خـالق و مالک و حاکم و مدبر ما است و همه جا با ما مى باشد مسلما بازگشت همه ما و همه کارها نیز به سوى او است .
مـا رهـروان مـنـزل عـشـق او هـسـتـیـم کـه بـا کـوله بـارى از امـیـد و نـیـروهـا از سـرمنزل عدم به راه افتاده ایم ، و تا به اقلیم وجود اینهمه راه آمده ایم ، ما از او هستیم و به سوى او باز مى گردیم ، چرا که مبداء و منتهى او است .
قابل توجه اینکه در سه آیه قبل نیز عین این توصیف آمده بود: له ملک السموات و الارض ایـن تـکـرار ممکن است به آن خاطر باشد که در آنجا تنها از مساءله حیات و مرگ موجودات زنـده سـخـن در میان بود، و اینجا دامنه بحث گسترده تر شده و سخن از بازگشت همه امور به سوى او است .
و نیز در آنجا مقدمه اى بود براى بیان قدرت خداوند بر همه چیز و در اینجا
مـقدمه اى براى بازگشت همه چیز به سوى او است که این هر دو لازمه مالکیت خداوند نسبت به آسمانها و زمین است .
تـعـبیر به (الامور) به صیغه جمع نشان مى دهد که نه تنها انسانها که همه موجودات بـه سـوى او در حـرکـتـنـد حرکتى دائم و توقف ناپذیر! بنابراین مفهوم آیه منحصر به بـازگـشـت انـسـانـهـا در آخـرت به او نیست ، هر چند موضوع معاد یکى از مصادیق روشن آن محسوب مى شود.
در آخـریـن آیـه مـورد بـحـث به دو وصف دیگر نیز اشاره کرده مى فرماید: (او شب را در روز، و روز را در شـب داخـل مـى کـنـد) (یـولج اللیـل فـى النـهـار و یـولج النـهار فى اللیل ).
آرى تـدریـجـا از یـکـى مـى کـاهـد و بـه دیـگـرى مـى افـزایـد و طـول شـب و روز را در سـال تـغـیـیـر مـیـدهـد، هـمـان تـغـیـیـرى کـه هـمـراه بـا فـصـول چـهـارگـانـه سـال اسـت بـا تـمـام بـرکـاتـى کـه بـراى انـسـانـهـا در ایـن فصول نهفته است .
ایـن آیـه تـفـسیر دیگرى نیز دارد و آن اینکه به هنگام طلوع و غروب آفتاب هرگز تغییر نـظـام نـور و ظـلمـت دفعة رخ نمى دهد تا براى انسانها و موجودات زنده دیگر موجب انواع مـشـکـلات گردد، بلکه این امر به صورت تدریجى رخ مى دهد، و موجودات را آرام آرام از روشـنـائى روز بـه تـاریـکـى شـب و از تـاریـکـى شـب بـه روشـنـائى روز مـنـتـقـل مـى سـازد، و فـرارسـیـدن شـب و روز را از مـدتـى قبل اعلام مى دارد تا همگان خود را آماده کنند.
جمع میان دو تفسیر در مفهوم آیه نیز کاملا ممکن است .
و در پـایـان مـى افـزاید: (و او به آنچه بر دلها حاکم است آگاه است (و هو علیم بذات الصدور).
همانگونه که اشعه حیاتبخش آفتاب و روشنائى روز در اعماق تاریکى شب نفوذ مى کند و هـمه جا را روشن مى سازد، علم پروردگار نیز در تمام زوایاى قلب و جان انسان نفوذ مى کند و همه اسرار آن را روشن مى سازد.
قـابـل تـوجـه ایـنـکـه در آیـات قـبـل سـخـن از آگـاهـى خـداونـد نـسـبـت بـه اعـمـال مـا بـود (و الله بما تعملون بصیر) و در اینجا سخن از آگاهى او نسبت به نیات و عقائد و افکار ما است (و هو علیم بذات الصدور).
کـلمـه (ذات ) چـنـانـکـه قـبلا هم اشاره کرده ایم در لغت عرب به معنى (عین و حقیقت ) نـیـامـده اسـت ، و ایـن اصـطلاحى است از سوى فلاسفه ، بلکه (ذات ) در لغت به معنى (صـاحـب چـیـزى ) است ، بنابراین (ذات الصدور) اشاره به نیات و اعتقاداتى است که قلوب انسانها را در اختیار خود گرفته است و بر آن حاکم است (دقت کنید).
و چه زیبا است که انسان تمام این صفات الهى را از اعماق جان باور کند و حضور او را در اعـمـال و در نـیـات و عـقـائد خـود احساس نماید، آیا با این احساس امکان دارد از جاده اطاعت و بندگى خارج شده ، در طریق عصیان و زشتى گام بگذارد؟!
نکته :
آیات اسم اعظم خدا
مـى دانـیـم فلاسفه و متکلمان صفات خدا را به دو دسته تقسیم کرده اند: (صفات ذات ) کـه بـیـان اوصـاف جـمـال و جـلال او اسـت و (صـفـات فعل ) که بیانگر افعالى است که از ذات مبارکش صادر مى شود.
در آیـات شـشـگـانـه اى کـه در آغـاز ایـن سوره آمده و باید طبق حدیث آنها را آیات (ژرف انـدیـشـان ) (مـتـعـمـقـیـن ) نـام نـهـاد بـیـسـت وصـف از اوصـاف ذات و افعال آمده ، از علم و قدرت و حکمت و ازلیت و ابدیت خداوند گرفته ، تا خلقت و تدبیر و مـالکـیـت و حـاکـمـیـت و احـاطـه او نـسـبـت بـه همه موجودات ، و حضورش در همه جا، آن هم با تعبیراتى که به آنها عمق بیشترى مى بخشد.
تـوجـه و ایـمـان به این صفات و تلاش در روشن ساختن شعله اى هر چند کوچک از آنها در وجود خود، ما را در سیر تکاملى و مسیر الى الله بهترین یار و مددکار است .
در حدیثى از (براء بن عازب ) آمده است که مى گوید: به على (علیه السلام ) عرض کـردم : یـا امـیـر المـؤ مـنـیـن ! اسـئلک بـالله و رسـوله ، الا خـصصتنى باعظم ما خصک به رسـول الله (صـلى الله عـلیـه و آله )، و اخـتـصـه بـه جـبـرئیـل ، و ارسـله بـه الرحـمن ، فقال اذا اردت ان تدعو الله باسمه الاعظم ، فاقراء من اول سـورة الحـدیـد الى آخر ست آیات منها علیم بذات الصدور، و آخر سورة الحشر یعنى اربـع آیـات ، ثـم ارفـع یـدیک فقل یا من هو هکذا، اسالک بحق هذه الاسماء ان تصلى على مـحـمـد (صـلى الله عـلیـه و آله ) و ان تفعل بى کذا و کذا مما ترید، فو الله الذى لا اله غیره لتنقلبن بحاجتک ان شاء الله :
اى امیر مؤ منان ! تو را به خدا و رسولش مى خوانم که برترین چیزى که پیامبر (صلى الله عـلیـه و آله ) ویـژه تـو کـرد، و جـبـرئیـل مـخـصـوص او سـاخـت ، و خـداونـد جـبـرئیـل را بـه آن فرستاد در اختیار من قرار دهى ! فرمود: هنگامى که میخواهى خدا را به نام اعظمش بخوانى از آغاز سوره حدید تا شش آیه ، تا علیم بذات الصدور را بخوان ، و سـپـس چهار آیه آخر سوره حشر را بعد دو دستت را بلند کن و بگو: اى خداوندى که چنین هـسـتـى تـو را بـه حـق ایـن اسـمـاء مـى خـوانم که بر محمد (صلى الله علیه و آله ) درود فرستى و فلان حاجت مرا برآورى - سپس آنچه را مى خواهى بگو - سوگند
به خداوندى که معبودى جز او نیست به حاجتت خواهى رسید ان شاء الله .
در عـظـمت این آیات و اهمیت محتواى آن ، همین حدیث کافى است ، ولى نباید فراموش کرد که اسم اعظم الهى تنها الفاظ نیست تخلق به آنها نیز لازم است .
آیه و ترجمه


ءامنوا بالله و رسوله و اءنفقوا مما جعلکم مستخلفین فیه فالذین ءامنوا منکم و اءنفقوا لهم اءجر کبیر (7)
و مـا لکـم لا تـؤ مـنـون بـالله و الرسول یدعوکم لتؤ منوا بربکم و قد اءخذ میثاقکم إ ن کنتم مؤ منین (8)
هـو الذى یـنـزل عـلى عـبـده ءایات بینات لیخرجکم من الظلمات إ لى النور و إ ن الله بکم لرءوف رحیم (9)
و ما لکم اءلا تنفقوا فى سبیل الله و لله میراث السموات و الا رض لا یستوى منکم من اءنفق مـن قـبـل الفـتـح و قـاتل اءولئک اءعظم درجة من الذین اءنفقوا من بعد و قتلوا و کلا وعد الله الحسنى و الله بما تعملون خبیر (10)
من ذاالذى یقرض الله قرضا حسنا فیضعفه له و له اجر کریم (11)


ترجمه :

7 - بـه خـدا و رسـولش ایـمـان بـیـاورید و از آنچه شما را نماینده (خود) در آن قرار داده انفاق کنید (زیرا) کسانى که از شما ایمان بیاورند و انفاق کنند اجر بزرگى دارند.
8 - چرا ایمان نیاورید در حالى که رسول (خدا) شما را مى خواند که به پروردگارتان ایـمـان بـیاورید و از شما پیمان گرفته است (پیمانى از طریق فطرت و خرد) اگر آماده ایمان هستید.
9 - او کـسـى اسـت کـه آیـات بـیـنـات بـر بـنـده اش (مـحـمـد) نازل مى کند تا شما را از تاریکیها به نور بیرون برد، و خداوند نسبت به شما مهربان و رحیم است .
10 - چـرا در راه خـدا انـفـاق نـکـنید در حالى که میراث آسمانها و زمین همه از آن خدا است (و کسى چیزى را با خود نمى برد) کسانى که قبل از پیروزى انفاق کردند و (سپس )
پـیـکـار نـمـودنـد (بـا کـسـانى که بعد از پیروزى انفاق کردند) یکسان نیستند آنها بلند مـقـامـتـرند از کسانى که بعد از فتح انفاق نمودند و جهاد کردند، و خداوند به هر دو وعده نیک داده است ، و خدا به آنچه انجام مى دهید آگاه است .
11 - کـیـسـت کـه بـه خدا وام نیکو دهد (و از اموالى که به او ارزانى داشته انفاق کند) تا خداوند آنرا براى او چندین برابر کند، و براى او اجر فراوان پرارزشى است .
تفسیر:
ایمان و انفاق دو سرمایه بزرگ نجات و خوشبختى
بـعـد از بـیـان قـسـمـتـى از دلائل عـظـمـت خـداونـد در عـالم هـسـتـى و اوصـاف جـمـال و جـلال او، اوصـافـى که انگیزه حرکت به سوى الله است ، در آیات از آنها نتیجه گیرى کرده و همگان را دعوت به ایمان و عمل مى نماید.
نخست مى فرماید: (به خداوند و رسولش ایمان بیاورید) (آمنوا بالله و رسوله ).
این دعوت یک دعوت عام است که شامل همه انسانها مى شود، مؤ منان را به ایمانى کاملتر و راسـخـتـر، و غـیـر مـؤ مـنـان را بـه اصـل ایـمـان دعـوت مـى کـنـد، دعـوتـى کـه تـواءم بـا دلیل است و دلائلش در آیات توحیدى قبل گذشت .
سـپـس بـه یـکـى از آثـار مـهـم ایـمـان کـه (انـفـاق فـى سـبـیـل الله ) است دعوت کرده مى گوید: (از آنچه خداوند شما را در آن جانشین دیگران ساخته انفاق کنید) (و انفقوا مما جعلکم مستخلفین فیه ).
دعـوت به ایثار و فداکارى و گذشت از مواهبى که انسان در اختیار دارد، منتها این دعوت را مـقـرون بـه ایـن نـکته مى کند که فراموش ‍ نکنید (در حقیقت مالک اصلى خدا است ) و این امـوال و سـرمایه ها چند روزى به عنوان امانت نزد شما سپرده شده ، همانگونه که قبلا در اختیار اقوام پیشین بود.
و بـه راسـتـى نـیـز چـنـیـن اسـت زیـرا در آیـات گـذشـتـه خـوانـدیـم کـه مـالک حـقـیـقـى کل جهان خداوند است ایمان به این واقعیت بیانگر همین است که ما امانتدار او هستیم ، چگونه ممکن است امانتدار فرمان صاحب امانت را نادیده بگیرد؟!
ایـمـان بـه ایـن حـقـیـقـت بـه انـسـان روح سـخـاوت و ایـثـار مـى بـخـشـد، و دسـت و دل او را در انفاق باز مى کند.
تـعـبـیـر بـه (مـسـتـخلفین ) (جانشینان ) ممکن است اشاره به نمایندگى انسان از سوى خداوند در زمین و مواهب آن باشد، و یا جانشینى از اقوام پیشین ، و یا هر دو.
و تـعـبـیـر بـه (مـمـا) (از چـیـزهـائى کـه ...) تـعـبـیـر عـامـى اسـت کـه نـه تـنـهـا امـوال بـلکـه تـمـام سـرمـایـه هـا و مـواهـب الهـى را شـامـل مى شود و همانگونه که قبلا نیز گفته ایم انفاق مفهوم وسیعى دارد که منحصر به مـال نـیـسـت ، بلکه علم و هدایت و آبروى اجتماعى و سرمایه هاى معنوى و مادى دیگر را نیز شامل مى شود.
سـپـس براى تشویق بیشتر مى افزاید: (آنهائى که از شما ایمان بیاورند و انفاق کنند اجر بزرگى دارند) (فالذین آمنوا منکم و انفقوا لهم اجر کبیر).
تـوصیف اجر به بزرگى ، اشاره اى به عظمت الطاف و مواهب الهى ، و ابدیت و خلوص و دوام آن است ، نه تنها در آخرت که در دنیا نیز قسمتى از این اجر کبیر عائد آنها مى شود.
بـعـد از امـر بـه (ایمان ) و (انفاق ) درباره هر یک از این دو به بیانى مى پردازد که به منزله استدلال و برهان است .
نـخست به صورت یک استفهام توبیخى علت عدم پذیرش دعوت پیامبر (صلى الله علیه و آله ) را در مورد ایمان به خدا جویا شده ، مى فرماید: (چه چیز سبب مى شود که
ایـمـان بـه خـدا نـیـاوریـد در حـالى کـه رسـول او شـمـا را دعـوت بـراى ایـمـان بـه پـروردگـارتـان مـى کـنـد، و در حـالى کـه از شـمـا پـیمان گرفته است اگر آماده ایمان هستید) (و ما لکم لا تؤ منون بالله و الرسول یدعوکم لتؤ منوا بربکم و قد اخذ میثاقکم ان کنتم مؤ منین ).
یـعـنـى اگـر بـه راستى شما آمادگى براى پذیرش حق دارید دلائلش روشن است ، هم از طریق فطرت و عقل ، و هم از طریق دلیل نقل .
از یـکـسـو پـیـامـبـر خـدا (صـلى الله عـلیـه و آله ) بـا دلائل روشـن و آیـات و مـعـجـزات باهرات به سراغ شما آمده ، و از سوى دیگر خداوند با نـشـان دادن آثـارش در جـهـان آفـریـنش و در درون وجودتان یکنوع پیمان تکوینى از شما گـرفـتـه بـه او ایـمـان بـیـاوریـد، امـا شـمـا نـه اعـتـنـائى بـه فـطـرت و عقل خود دارید، و نه توجهى به مساءله وحى ، معلوم مى شود اصلا شما حاضر به ایمان نیستید، و جهل و تعصب و تقلید کورکورانه بر فکر شما چیره شده است .
از آنـچـه گـفتیم روشن شد که منظور از جمله (ان کنتم مؤ منین ) این است که (اگر شما حـاضـر به ایمان آوردن به چیزى و پذیرش دلیلى باشید اینجا جاى آن است ) چرا که دلائلش از هر نظر آشکار است .
نکته اینجا است که آنها شخص پیامبر (صلى الله علیه و آله ) را مى دیدند، و دعوت او را بدون هیچ واسطه مى شنیدند، و معجزاتش را با چشم مشاهده مى کردند، دیگر چه عذرى مى توانست مانع گردد؟
لذا در حـدیـثـى مـى خـوانـیـم : روزى رسـول خـدا (صـلى الله عـلیـه و آله ) به اصحابش فـرمـود: اى المـؤ مـنـیـن اعـجـب الیـکـم ایـمـانـا؟ قـالوا: المـلائکـة ! قـال : و مـا لهـم لا یـؤ مـنـون و هـم عـنـد ربـهـم ؟ قـالوا: فـالانـبـیـاء! قـال فـمـا لهـم لا یـؤ مـنـون و الوحـى یـنـزل عـلیـهـم ؟ قـالوا فـنـحـن ! قـال : و مـا لکـم لا تـؤ مـنـون و انـا بـین اظهرکم ! و لکن اعجب المؤ منین ایمانا قوم یجیئون بعدکم یجدون صحفا یؤ منون بما فیها:
(کـدامـیـک از مـؤ منان ایمانشان شگفت انگیزتر است ؟ گفتند: فرشتگان ، فرمود: چه جاى تـعـجب که آنها ایمان بیاورند؟ آنها در جوار قرب خداوندند گفتند: پس انبیاء، فرمود: با ایـنـکـه وحى بر آنها نازل مى شود چگونه ایمان نیاورند؟ گفتند: پس خود ما! فرمود: چه جـاى تـعـجب که شما ایمان بیاورید در حالى که من در میان شما هستم ؟ (اینجا بود که همه سـاکـت مـانـدند و پیامبر فرمود:) ولى از همه اعجاب انگیزتر قومى هستند که بعد از شما مـى آیـنـد و تـنـهـا اوراقـى را در بـرابـر خـود مـى بـیـنند و به آنچه در آن است ایمان مى آورند).
و این یک واقعیت است که افرادى که سالیان دراز بعد از رحلت پیامبر (صلى الله علیه و آله ) قـدم بـه عـرصـه هـسـتـى مـى گـذارنـد و فـقـط آثـار رسـول الله را در کـتـب مـى بـیـنـنـد و بـه حـقـانیت دعوتش پى مى برند امتیاز عظیمى بر دیگران دارند.
تـعـبـیـر بـه (مـیثاق ) (پیمان مؤ کد) مى تواند اشاره به فطرت توحیدى باشد و یا دلائل عـقـلى کـه با مشاهده نظام آفرینش بر انسان ظاهر مى گردد، و تعبیر (بربکم ) (پروردگارتان ) که اشاره اى به تدبیر الهى در عالم خلقت است شاهد بر این معنا است .
بـعـضـى (مـیثاق ) را در اینجا اشاره به پیمان (عالم ذر) دانسته اند، ولى این معنى بعید به نظر مى رسد جز به همان تفسیرى که ما براى عالم ذر قبلا ذکر کرده ایم .
آیه بعد براى تاءکید و توضیح بیشتر پیرامون همین معنى مى افزاید: (او
کـسـى اسـت کـه آیـات روشـن بر بنده خود نازل کرده است ، تا شما را از ظلمتهاى شرک و جـهـل و نـادانى ، به ایمان و توحید و علم ، رهنمون گردد، و خداوند نسبت به شما رؤ ف و مهربان است ) (هو الذى ینزل على عبده آیات بینات لیخرجکم من الظلمات الى النور و ان الله بکم لرؤ ف رحیم ).
جـمـعـى (آیـات بـینات ) را در اینجا به همه (معجزات ) تفسیر کرده اند، و گروهى بـه قـرآن ، ولى مـفـهـوم آیـه گـسـتـرده اسـت و هـمـه ایـنـهـا را شامل مى شود، هر چند تعبیر به (نازل کردن ) مناسب قرآن است ، همان قرآنى که پرده هـاى ظـلمـت کـفـر و ضـلالت و نـادانـى را مـى درد، و آفتاب ایمان و آگاهى را در درون جان انسان طالع مى کند.
تعبیر به (رؤ ف رحیم ) اشاره لطیفى به این حقیقت است که این دعوت مؤ کد و پرشور الهى به سوى ایمان و انفاق مظهرى از مظاهر رحمت الهیه است که به سراغ همه شما آمده ، و تمام برکاتش در این جهان و جهان دیگر عائد خودتان مى شود.
در اینکه آیا میان (رؤ ف ) و (رحیم ) تفاوتى هست یا نه ؟ و این تفاوت چگونه است ؟ در مـیـان مفسران گفتگو است ، و مناسبتر از همه این است که (رؤ ف ) اشاره به محبت و لطـف خـاصـش نـسـبـت بـه مـطـیـعان است در حالى که (رحیم ) اشاره به رحمت او در مورد عاصیان است .
بـعـضـى نـیـز گـفـتـه انـد (راءفـت ) در مـورد رحـمـت قـبـل از ظـهـور آن گفته مى شود اما (رحمت ) تعبیرى است که بعد از ظهور بر آن اطلاق مى گردد.
سـپس به استدلالى براى مساءله انفاق پرداخته مى فرماید: (چرا در راه خدا انفاق نکنید در حـالى کـه مـیـراث آسـمـانـهـا و زمـیـن از آن او اسـت )؟ (و مـا لکـم الا تـنـفـقـوا فـى سبیل الله و لله میراث السموات و الارض ).
یـعـنـى سـرانـجـام هـمـه شـما چشم از جهان و مواهبش مى پوشید، و همه را مى گذارید و مى روید، پس اکنون که در اختیار شما است چرا بهره خود را نمى گیرید؟!
(مـیراث ) در اصل - چنانکه راغب در مفردات مى گوید به معنى مالى است بدون قرارداد و مـانـنـد آن بـه انـسـان مـنـتـقـل مـى شـود، و آنـچـه از مـیـت بـه بـازمـانـدگـان مـنـتـقـل مـى شـود یـکـى از مـصـداقـهـاى آن اسـت کـه بـر اثـر کـثـرت استعمال هنگام ذکر این کلمه همین معنى تداعى مى شود.
تـعـبـیـر (لله مـیـراث السـمـوات و الارض ) از ایـن نـظـر اسـت کـه نـه تـنـهـا امـوال و ثـروتـهـاى روى زمین بلکه آنچه در تمام آسمان و زمین وجود دارد به ذات پاک او برمى گردد، همه خلایق مى میرند و خداوند وارث همه آنها است .
و از آنـجـا کـه انـفـاق در شـرائط و احـوال مـخـتـلف ارزشهاى متفاوتى دارد در جمله بعد مى افزاید: آنهائى که قبل از (پیروزى ) انفاق کردند و پیکار نمودند با کسانى که بعد از فـتـح ایـن کـار را انـجـام دادنـد مـسـاوى نـیـسـتـنـد) (لا یـسـتـوى مـنـکـم مـن انـفـق مـن قبل الفتح و قاتل ).
در ایـنـکـه مـنـظـور از این (فتح ) کدام فتح است میان مفسران گفتگو است ، بعضى آنرا اشـاره بـه (فتح مکه ) در سال هشتم هجرت مى دادند، و بعضى آنرا اشاره به (فتح حدیبیه ) در سال ششم .
البـتـه نـظـر بـه ایـنـکـه کـلمه (فتح ) در سوره انا فتحنا لک فتحا مبینا به (فتح حدیبیه ) تفسیر شده است مناسب این است که در اینجا نیز فتح حدیبیه باشد، ولى تعبیر بـه (قـاتـل ) (پیکار کند) مناسب با فتح مکه است زیرا در حدیبیه پیکارى رخ نداد، اما در فتح مکه پیکارى سریع و کوتاه که با مقاومت چندانى روبرو نشد صورت
گرفت .
این احتمال نیز وجود دارد که مراد از (الفتح ) در این آیه جنس فتح و هرگونه پیروزى مـسـلمـیـن در جـنـگـهـاى اسـلامـى بـاشـد، یـعـنـى : آنـهـا کـه در مـواقـع بـحـرانـى از بـذل مـال و جـان ابـا داشـتـنـد از آنـهـا کـه بـعـد از فـرونشستن طوفانها به یارى اسلام شتافتند برترند.
لذا براى تاءکید بیشتر مى افزاید: (این گروه مقامشان برتر و بالاتر از کسانى است کـه بـعـد از فتح انفاق کردند و جهاد نمودند) (اولئک اعظم درجة من الذین انفقوا من بعد و قاتلوا)
عـجـب اینکه جمعى از مفسران که آیه را ناظر به فتح مکه یا حدیبیه مى دادند مصداق انفاق کـننده را در این آیه ابوبکر دانسته اند، در حالى که بدون شک از زمان هجرت تا آن زمان که 6 تا 8 سال طول کشید و غزوات زیادى رخ داد هزاران نفر در راه اسلام انفاق کردند و پـیـکـار نـمودند، چرا که در فتح مکه طبق تواریخ ده هزار نفر شرکت کردند و مسلما از این گـروه عـده زیـادى بـه بـرنـامـه هـاى جـنـگـى کـمـک مـالى نـمـودنـد و انـفـاق فـى سـبـیل الله کردند، و مسلم است که تعبیر به (قبل ) به معنى انفاق در آستانه این فتح است نه در آغاز اسلام و بیست و یک سال قبل !
این نکته نیز لازم به یادآورى است که بعضى از مفسران اصرار دارند که انفاق برتر از جـهـاد اسـت تـا بـا پـیـشـداوریـهـاى آنـهـا هـمـاهـنـگ شود و شاید ذکر انفاق را در آیه فوق قـبـل از جهاد گواه بر این مطلب بدانند، در حالى که روشن است مقدم داشتن انفاق مالى به خـاطـر ایـن اسـت که وسائل و مقدمات و ابزار جنگ به وسیله آن فراهم مى گردد، و گرنه بدون شک بذل جان و آمادگى براى شهادت از انفاق مالى برتر و بالاتر است .
بـه هـر حـال از آنـجـا کـه هـر دو گـروه بـا تـفـاوت درجـه مشمول عنایات حقند
در پایان آیه مى افزاید: (خداوند به هر دو گروه وعده نیک داده است ) (و کلا وعد الله الحسنى ).
ایـن یـک قدردانى براى عموم کسانى است که در این مسیر گام برداشتند و (حسنى ) در اینجا مفهوم وسیعى دارد که هر گونه ثواب و پاداش نیک دنیا و آخرت را دربرمى گیرد.
و از آنجا که ارزش عمل به خلوص آن است ، در پایان آیه مى افزاید: (خداوند به آنچه انجام مى دهید آگاه است ) (و الله بما تعملون خبیر).
هم از کمیت و کیفیت اعمال شما باخبر است و هم از نیات و میزان خلوص شما.
و در آخـریـن آیـه مـورد بـحـث بـاز هـم بـراى تـشـویـق در مـورد (انـفـاق فـى سبیل الله ) از تعبیر جالب دیگرى استفاده کرده ، مى گوید: (کیست که به خدا قرض نـیـکـوئى دهـد و از امـوالى کـه بـه او بـخـشیده است انفاق نماید، تا آن را براى او چندین بـرابـر کـنـد؟ و بـراى او پـاداش فـراوان و پـرارزشـى اسـت ) (من ذاالذى یقرض الله قرضا حسنا فیضاعفه له و له اجر کریم ).
راسـتى تعبیر عجیبى است خدائى که بخشنده تمام نعمتها است ، و همه ذرات وجود ما لحظه بـه لحـظـه از دریـاى بـى پایان فیض او بهره مى گیرد و مملوک او است ، ما را صاحبان امـوال شمرده ، و در مقام گرفتن وام از ما برآمده ، و برخلاف وامهاى معمولى عین همان مقدار باز پس مى دهند، او چندین برابر، گاه صدها و گاه هزار برابر، بر آن اضافه مى کند و علاوه بر اینها وعده اجر کریم که پاداشى است عظیم که جز خدا نمى داند نیز مى دهد.
نکته ها:
1 - انگیزه هاى انفاق
قابل توجه اینکه در آیات گذشته براى تشویق به انفاق - اعم از کمک به موضوع جهاد یـا انـفـاقـهـاى دیـگـر به نیازمندان - تعبیرات مختلفى دیده مى شود که هر یک مى تواند عاملى براى حرکت به سوى این هدف باشد.
در آیـه هـفـتـم اشـاره به مساءله استخلاف و جانشینى مردم از یکدیگر، یا از خداوند در این ثـروتـهـا اسـت کـه مـالکـیـت حـقـیـقى را مخصوص خدا مى شمرد، و همه را نماینده او در این امـوال این بینش مى تواند دست و دل انسان را در انفاق باز کند و عاملى براى حرکت در این زمینه باشد.
در آیـه دهـم تـعـبـیـر دیـگـرى آمـده کـه از نـاپـایـدارى امـوال و سـرمـایـه هـا و بـازمـانـدن آن بـعـد از هـمه انسانها حکایت مى کند، و آن تعبیر به (میراث ) است مى گوید، میراث آسمانها و زمین از آن خدا است .
و در آیه یازدهم تعبیر از همه حساستر است : خدا را وام گیرنده ، و انسانها را وام دهنده مى شمرد، وامى که مساءله تحریم ربا در آن راه ندارد و چندین برابر تا هزاران برابر در مقابل آن پرداخته مى شود، اضافه بر پاداش عظیمى که در هیچ اندیشه اى نمى گنجد!
ایـنـهـا هـمـه بـراى ایـن اسـت کـه بـیـنـشـهـاى انـحـرافى و انگیزه هاى حرص و آز و حسد و خـودخـواهـى و طـول امـل را کـه مـانـع از انـفـاق اسـت از مـیـان بـبـرد، و جامعه اى بر اساس پیوندهاى عاطفى و روح اجتماعى و تعاون عمیق بسازد.
2 - شرایط انفاق در راه خدا
تعبیر به (قرضا حسنا) در آیه فوق اشاره اى به این حقیقت است که
وام دادن خـود انـواع و اقسامى دارد که بعضى را (وام نیکو) و بعضى را وام کم ارزش و یا حتى بى ارزش مى توان شمرد.
قـرآن مـجید شرائط وام نیکو را در برابر خداوند یا به تعبیر دیگر (انفاق ارزشمند) را در آیـات مـخـتـلف بـیان کرده است ، و بعضى از مفسران از جمع آورى آن ده شرط استفاده کرده اند.
1 - از بـهـتـریـن قـسـمـت مال انتخاب شود نه از اموال کم ارزش یا ایها الذین آمنوا انفقوا من طـیـبات ما کسبتم و مما اخرجنا لکم من الارض و لا تیمموا الخبیث منه تنفقون و لستم باخذیه الا ان تـغـمـضـوا فـیـه و اعـلمـوا ان الله غـنـى حـمـیـد: (اى کـسانى که ایمان آورده اید از اموال پاکیزه اى که به دست آورده اید، یا از زمین براى شما خارج ساخته ایم انفاق کنید، و بـه سـراغ قسمتهاى ناپاک براى انفاق نروید در حالى که خودتان حاضر نیستید آنها را بـپـذیـریـد مـگـر از روى اغماض ، و بدانید خداوند بى نیاز و شایسته ستایش است ) (بقره - 267).
2 - از اموالى که مورد نیاز انسان است باشد، چنانکه مى فرماید و یؤ ثرون على انفسهم و لو کـان بـهـم خـصـاصة : (آنها دیگران را بر خود مقدم مى دارند هر چند شخصا شدیدا نیازمند باشند). (حشر - 9).
3 - به کسانى انفاق کند که سخت به آن نیازمندند و اولویتها را در نظر گیرد للفقراء الذیـن احـصـروا فـى سبیل الله : (انفاق شما (مخصوصا) براى نیازمندانى باشد که در راه خدا در محاصره قرار گرفته اند) (بقره 273).
4 - انـفـاق اگر مکتوم باشد بهتر است : و ان تخفوها و تؤ توها الفقراء فهو خیر لکم : (هـر گـاه آنـهـا را مـخـفـى سـاخـته و به نیازمندان بدهید براى شما بهتر است ) (بقره 271).
5 - هـرگز منت و آزارى با آن همراه نباشد یا ایها الذین آمنوا لا تبطلوا صدقاتکم بالمن و الاذى : (اى کسانى که ایمان آورده اید انفاقهاى خود
را با منت و آزار باطل نکنید) (بقره 264).
6 - انفاق باید تواءم با اخلاص و خلوص نیت باشد ینفقون اموالهم ابتغاء مرضات الله : (کسانى که اموالشان را براى جلب خشنودى خداوند انفاق مى کنند) (بقره 265).
7 - آنـچـه را انـفـاق مى کند کوچک و کم اهمیت بشمرد هر چند ظاهرا بزرگ باشد: و لا تمنن تستکثر: (به هنگام انفاق منت مگذار و آنرا بزرگ مشمر) (مدثر 6).
8 - از امـوالى بـاشد که به آن دل بسته است و مورد علاقه او است لن تنالوا البر حتى تـنـفـقـوا مـمـا تـحـبون : (هرگز به حقیقت نیکوکارى نمى رسید مگر اینکه از آنچه دوست دارید انفاق کنید) (آل عمران - 92).
9 - هـرگـز خـود را مـالک حـقـیـقـى تـصور نکند، بلکه خود را واسطه اى میان خالق و خلق بداند: و انفقوا مما جعلکم مستخلفین فیه : (انفاق کنید از آنچه خداوند شما را نماینده خود در آن قرار داده است ) (حدید 7)
10 - و قـبـل از هـر چـیـز بـایـد انـفـاق از امـوال حـلال باشد، چرا که خداوند فقط آنرا مى پـذیـرد: انـمـا یـتـقـبـل الله مـن المـتـقـیـن (خـداونـد تـنـهـا از پـرهـیـزگـاران قبول مى کند) (مائده 27).
و در حـدیـث آمـده کـه پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) فـرمـود: لا یقبل الله صدقة من غلول (خداوند هیچگاه انفاقى را که از طریق خیانت است نمى پذیرد).
آنچه گفته شد در واقع قسمت مهمى از اوصاف و شرائط لازم است ، ولى منحصر به اینها نیست ، و با دقت و تاءمل در آیات و روایات اسلامى به شرایط دیگرى نیز مى توان دست یافت .
ضمنا آنچه گفته شد بعضى از شرائط (واجب ) محسوب مى شود (مانند عدم منت و آزار و تـظـاهـر) و بـعضى از شرائط کمال است (مانند ایثار به نفس در موقع حاجت خویشتن ) که عدم وجود آن ارزش انفاق را از میان نمى برد هر چند در سطح اعلا قرار ندارد.
و نیز آنچه گفته شد گرچه در مورد انفاق (وام به خداوند) بود، ولى بسیارى از آنها در مـورد وامـهـاى مـعـمـولى نـیـز صـادق اسـت ، و بـه اصـطـلاح از شـرائط لازم ، یـا شـرط کمال (قرض الحسنه ) مى باشد.
دربـاره اهـمـیـت (انـفـاق در راه خـدا) شـرح مـبـسـوطـى ذیل آیه 261 تا 267 سوره بقره آورده ایم (جلد 2 تفسیر نمونه صفحه 232 تا 257).
3 - پیشگامان در ایمان و جهاد و انفاق
بـدون شک کسانى که در ایمان و اعمال خیر بر دیگران مقدم مى شوند هم شجاعت و آگاهى بـیـشـتـرى دارنـد، و هـم ایـثـار و فـداکـارى فـزونـتـر، و بـه هـمـیـن دلیل در پیشگاه خدا یکسان نیستند، و لذا در آیات فوق روى همین مساءله تکیه شده بود که کـسانى که قبل از فتح (فتح مکه یا حدیبیه ، و یا مطلق فتوحات اسلامى ) انفاق کردند و جهاد نمودند در پیشگاه خدا با دیگران یکسان نیستند.
در حـدیـثـى از (ابـو سـعـیـد خـدرى ) نـقـل شـده کـه مـى گـویـد: در سـال حـدیـبـیـه (سـال ششم هجرت ) ما با رسول خدا بودیم ، هنگامى که به (عسفان ) (مـکـانـى نـزدیـک مـکـه ) رسـیـدیـم فـرمـود: مـمـکـن اسـت در آیـنـده قـومـى بـیـایـنـد کـه اعمال شما را در مقایسه با اعمال خود کوچک بشمرند!
گفتیم : آنها کیانند اى رسول خدا! آیا منظور قریش است ؟
فـرمـود نـه ! آنـهـا اهـل یـمـن هـسـتـنـد کـه دلهـائى رقیقتر و نرمتر از شما دارند (و اعمالى فزونتر).
گفتیم : آیا آنها از ما بهترند، اى رسول خدا؟!
فرمود: اگر براى یکى از آنها کوهى از طلا باشد و در راه خدا انفاق کند به اندازه یک مد یـا نـصف آن که شما انفاق مى کنید پاداش ‍ ندارد، بدانید این تفاوتى است میان ما و مردم و شـاهـد آن ، ایـن سـخـن خـدا اسـت : لا یـسـتـوى مـنـکـم مـن انـفـق مـن قبل الفتح و قاتل ....
این نکته نیز قابل توجه است که منظور از قرض دادن به پروردگار هر گونه انفاق در راه او اسـت که یکى از مصادیق مهم آن کمک کردن به پیامبر (صلى الله علیه و آله ) و امام مسلمین مى باشد تا در مصارف لازم براى اداره حکومت اسلامى به کار گیرد.
لذا در روایـتـى در کـافـى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) نقل شده است که فرمود ان الله لم یسئل خلقه مما فى ایدیهم قرضا من حاجة به الى ذلک ، و ما کان لله من حق فانما هو لولیه (خداوند از بندگانش وامى مطالبه نکرده است به خاطر احتیاج او، آنچه از حقوق براى خدا است براى ولى و نماینده او است )
و در حـدیـث دیـگـرى از امـام کـاظـم (عـلیـه السـلام ) ذیـل آیـه مـورد بـحـث (من ذا الذى یقرض الله ...) آمده است که (نزلت فى صلة الامام ): (این آیه در مورد هدیه و کمک به امام نازل شده است ).
آیه و ترجمه


یـوم تـرى المـؤ مـنـین و المؤ منات یسعى نورهم بین اءیدیهم و بأ یمانهم بشرئکم الیوم جنات تجرى من تحتهاالا نهار خالدین فیها ذلک هو الفوز العظیم (12)
یـوم یـقـول المـنـافـقـون و المـنـافـقـات للذیـن ءامـنـوا انـظـرونـا نـقـتـبـس مـن نـورکـم قـیـل ارجـعـوا وراءکم فالتمسوا نورا فضرب بینهم بسور له باب باطنه فیه الرحمة و ظاهره من قبله العذاب (13)
یـنـادونهم اءلم نکن معکم قالوا بلى و لکنکم فتنتم اءنفسکم و تربصتم و ارتبتم و غرتکم الا مانى حتى جاء اءمر الله و غرکم بالله الغرور (14)
فـالیـوم لا یـؤ خـذ مـنـکـم فـدیـة و لا مـن الذیـن کـفـروا مـأ وئکـم النـار هى مولئکم و بئس المصیر (15)


ترجمه :

12 - (ایـن پـاداش بـزرگ ) در روزى اسـت کـه مـردان و زنـان بـاایـمـان را مـى نگرى که نـورشـان پـیـش رو و در سـمـت راسـتـشـان به سرعت حرکت مى کند (و به آنها مى گویند) بـشـارت بـاد بـر شما امروز، به باغهائى از بهشت که نهرها زیر درختانش جارى است ، جاودانه در آن خواهید ماند و این پیروزى بزرگى است .
13 - روزى که مردان و زنان منافق به مؤ منان مى گویند: نظرى به ما بیفکنید تا از نور شـمـا شـعله اى برگیریم ، به آنها گفته مى شود: به پشت سر خود بازگردید و کسب نـور کـنـیـد!، در ایـن هـنـگام دیوارى میان آنها زده مى شود که درى دارد، درونش رحمت است و برونش عذاب !
14 - آنـهـا را صـدا مى زنند که مگر ما با شما نبودیم ؟! مى گویند: آرى ، ولى شما خود را بـه هـلاکـت افـکـنـدیـد و انـتظار (مرگ پیامبر را) کشیدید، و (در همه چیز) شک و تردید داشـتید، و آرزوهاى دور و دراز شما را فریب داد تا فرمان خدا فرارسید، و شیطان شما را در برابر خداوند فریب داد.
15 - لذا امـروز از شـمـا غرامتى پذیرفته نمى شود، و نه از کافران ، و جایگاهتان آتش است ، و همان سرپرستتان مى باشد و چه بد جایگاهى است .
تفسیر:
بگذارید ما هم از نور شما استفاده کنیم !
از آنـجـا کـه در آخرین آیه از آیات گذشته خداوند انفاق کنندگان را به اجر کریم نوید داد، در آیـات مورد بحث مشخص مى کند که این اجر کریم و ارزشمند و باعظمت در چه روزى است ؟
مى فرماید: (این در همان روزى است که مردان و زنان باایمان را مى نگرى که نورشان در پـیش رو و در سمت راستشان به سرعت حرکت مى کند) (یوم ترى المؤ منین و المؤ منات یسعى نورهم بین ایدیهم و بایمانهم ).
گـرچـه مـخـاطـب در ایـنجا پیامبر (صلى الله علیه و آله ) است ، ولى مسلما دیگران هم این صـحـنـه را مـى بینند، ولى چون شناسائى مؤ منان براى پیامبر (صلى الله علیه و آله ) لازم اسـت تـا آنـهـا را مـورد تـفـقـد بـیشترى قرار دهد با این نشانه آنها را به خوبى مى شناسد.
گـرچه مفسران در مورد این (نور) احتمالات متعددى داده اند ولى روشن است که منظور از آن تجسم نور ایمان است ، چون تعبیر به (نورهم ) (نور مردان و زنان باایمان ) شده اسـت ، و جـاى تـعـجـب نـیـسـت ، چـرا کـه در آن روز عـقـائد و اعمال انسانها تجسم مى یابد، ایمان که همان نور هدایت است به صورت روشنائى و نور ظـاهـرى مـجسم مى گردد، و کفر که تاریکى مطلق است ، به صورت ظلمت ظاهرى مجسم مى گردد.
و لذا در آیه 8 سوره تحریم مى خوانیم یوم لا یخزى الله النبى و الذین آمنوا معه نورهم یسعى بین ایدیهم (در آن روز که خداوند پیامبر خود و کسانى را که با او ایمان آوردند خوار نمى کند، نورشان پیش روى آنها حرکت مى کند).
در آیـات دیـگـر قرآن نیز آمده است که خداوند (مؤ منان را از ظلمت به سوى نور هدایت مى کند).
تـعـبـیـر بـه ظـیـسـعـى (از مـاده سـعـى بـه مـعـنـى حـرکـت سـریـع ) دلیـل بـر ایـن اسـت کـه خـود مـؤ مـنان نیز با سرعت راه محشر را به سوى بهشت و کانون سـعـادت جاویدان مى پیمایند، چرا که حرکت سریع نور آنها جدا از حرکت سریع خودشان نیست .
قـابـل تـوجـه اینکه تنها سخن از دو نور در میان آمده (نورى که پیشاپیش روى مؤ منان در حرکت است و نورى که از طرف راست ) این تعبیر ممکن است اشاره به دو گروه مختلف از مؤ منان باشد، (گروه مقربان ) که صورتى نورانى دارند
و نـورشـان پـیـشـاپـیـش آنـهـا حرکت مى کند، و (اصحاب الیمین ) که نور آنها در سمت راستشان است ، چرا که نامه اعمالشان به دست راست آنها داده مى شود، و نور از آن برمى خـیـزد، ایـن احـتـمال نیز وجود دارد که هر دو اشاره به یک گروه است و نور یمین کنایه از نورى است که از اعمال نیک آنها برمى خیزد و تمام اطراف آنها را روشن مى سازد.
بـه هـر حال این نور راهنماى آنها به سوى بهشت برین است ، و در پرتو آن راه بهشت را به سرعت مى پیمایند.
از سـوى دیـگـر بـدون شـک ایـن نـور الهـى چـون از ایـمـان و عـمـل صـالح بـرمـى خـیـزد بـا تـفـاوت مـراتـب ایـمـان و عـمـل صـالح مـردم مـتـفـاوت است ، آنها که ایمانى قویتر دارند نورشان فاصله زیادى را روشـن مـى سـازد، و آنـها که مرتبه ضعیفترى دارند از نور کمترى برخوردارند، تا آنجا کـه نـور بـعـضى تنها نوک انگشتان پاى آنها را روشن مى سازد!، چنانکه در تفسیر على بـن ابـراهـیـم ذیـل آیه مورد بحث اشاره شده است که : یقسم النور بین الناس یوم القیامة على قدر ایمانهم (نور در میان مردم در روز قیامت به اندازه ایمانشان تقسیم مى شود).
ایـنـجـاسـت کـه بـه احـترام آنها این ندا از فرشتگان برمى خیزد: (بشارت باد بر شما امروز، به باغهائى از بهشت که نهرها زیر درختانش جارى است ) (بشراکم الیوم جنات تجرى من تحتها الانهار).
(جـاودانـه در آن خـواهید ماند، و این پیروزى و رستگارى بزرگى است ) (خالدین فیها ذلک هو الفوز العظیم )
امـا مـنـافـقـان کـه در تـاریـکى وحشتناک کفر و نفاق و گناه قرار گرفته اند در این هنگام فریادشان بلند مى شود و ملتمسانه از مؤ منان تقاضاى نور مى کنند،
امـا چـیزى جز جواب منفى نمى شنوند، چنانکه در آیه بعد مى گوید: (روزى که مردان و زنـان مـنـافـق بـه مـؤ مـنـان مـى گـویـنـد: نـظـرى بـر ما بیفکنید تا از نور شما شعله اى برگیریم ) (یوم یقول المنافقون و المنافقات للذین آمنوا انظرونا نقتبس من نورکم ).
اقـتـباس در اصل از ماده (قبس ) به معنى گرفتن شعله اى از آتش است سپس به نمونه گیریهاى دیگر نیز اطلاق شده .
مـنـظـور از جـمـله (انـظرونا) این است که به ما نگاه کنید تا از نور صورت شما بهره گـیـریـم ، و راه خـود را پـیدا کنیم ، یا اینکه نظر لطف و محبتى به ما بیفکنید و سهمى از نـور خـود بـه مـا دهـید، این احتمال نیز وجود دارد که منظور از (انظرونا) انتظار کشیدن بـاشـد، یـعـنـى کمى مهلت دهید تا ما هم به شما برسیم و در پرتو نورتان راه را پیدا کنیم .
امـا بـه هـر حـال (پـاسـخـى کـه بـه آنـهـا گفته مى شود این است که به پشت سر خود برگردید و کسب نور کنید)! (قیل ارجعوا ورائکم فالتمسوا نورا).
اینجا جاى تحصیل نور نیست ، مى بایست آن را از دنیائى که پشت سر گذاشتید، از طریق ایمان و عمل صالح ، به دست مى آوردید، اما دیگر گذشته و دیر شده است !
(در این هنگام ناگهان دیوارى در میان این دو گروه زده مى شود که درى دارد) (فضرب بینهم بسور له باب ).
ولى دو طـرف ایـن دیـوار عـظـیم ، یا این در، کاملا با هم متفاوت است (درونش رحمت است و بیرونش عذاب ) (باطنه فیه الرحمة و ظاهره من قبله العذاب ).
(سـور) در لغـت بـه مـعنى دیوارى است که در گذشته براى حفاظت به دور شهرها مى کـشـیـدنـد، و در فـارسـى از آن تـعـبـیـر بـه (بـارو) مـى شـود، و در فـواصـل مختلف نیز برجهائى براى محافظان و نگهبانان داشت ، و لذا مجموعا تعبیر به (برج و بارو) مى کردند.
قابل توجه اینکه مى گوید: (درون آن رحمت ، و برون آن عذاب است یعنى مؤ منان همچون ساکنان شهر در درون این باغ هستند، و منافقان همچون بیگانگان در قسمت بیابانى قرار دارنـد، قـبـلا نـیـز آنـهـا در یـک جامعه و در کنار هم زندگى مى کردند، اما دیوارى عظیم از اعـتـقـادات و اعـمـال مـخـتـلف آنها را از یکدیگر جدا مى کرد، در قیامت نیز همین معنى مجسم مى گردد.
امـا ایـن (در) بـراى چـیـسـت ؟ مـمـکـن اسـت براى این باشد که منافقان از این در نعمتهاى بهشتى را ببینند و حسرت ببرند، یا اینکه افرادى که کمتر آلوده اند پس از اصلاح از آن بگذرند و در کنار مؤ منان قرار گیرند.
امـا ایـن دیـوار چنان نیست که مانع عبور صدا باشد، لذا در آیه بعد مى افزاید: (آنها را صدا مى زنند که مگر ما با شما نبودیم )؟! (ینادونهم الم نکن معکم ).
هـم در دنیا با شما در یک جامعه مى زیستیم ، و هم در اینجا در کنار شما بودیم چه شد که نـاگـهـان از مـا جـدا شـدیـد، و بـه روح و رحـمـت الهـى رفـتـیـد، و مـا را در چنگال عذاب رها کردید؟!
(آنها در پاسخ مى گویند: آرى با هم بودیم ) (قالوا بلى ).
در هـمـه جـا با هم بودیم ، در کوچه و بازار، در سفر و حضر، گاه همسایه هم بودیم ، و یـا حـتـى گـاه در یـک خـانـه زنـدگـى مـى کـردیـم ، ولى از نـظـر مـکـتـب و عـقـیـده و عـمـل فـرسـنـگـهـا بـا هـم فـاصـله داشـتـیـم ، شـمـا خط خود را از ما جدا کرده بودید، و در اصول و فروع از حق بیگانه بودید.
سپس مى افزایند: (شما گرفتار خطاهاى بزرگى بودید از جمله :
1 - (شـمـا خـود را بـه واسطه پیمودن طریق کفر فریب دادید و هلاک کردید) (و لکنکم فتنتم انفسکم ).
2 - (پیوسته در انتظار مرگ پیامبر (صلى الله علیه و آله ) و نابودى مسلمین و برچیده شدن اساس اسلام بودید) (و تربصتم ).
بـعـلاوه در انـجـام هـر کـار مـثـبـت و هـر حـرکـت صـحـیـح حـالت صـبـر و انـتـظـار داشـتید و تعلل مى نمودید.
3 - (پـیـوسـتـه در امـر معاد و رستاخیز و حقانیت دعوت پیامبر (صلى الله علیه و آله ) و قرآن شک و تردید داشتید) (و ارتبتم ).
4 - (هـمـواره گـرفتار آرزوهاى دور و دراز بودید آرزوهائى که هرگز دست از سر شما بـرنـداشـت تـا فـرمـان خـدا دائر بر مرگتان فرارسید) (و غرتکم الامانى حتى جاء امر الله ).
آرى ایـن آرزوها لحظه اى مجال تفکر صحیح به شما نداد، غرق رؤ یاها و پندارها بودید، و در عـالمـى از وهـم و خـیـال زنـدگـى مـى کـردیـد، و آرزوى وصول به شهوات و اهداف مادى بر شما چیره بود.
5 - (از هـمـه ایـنـهـا گـذشـتـه شیطان فریبکار (که پایگاهش را در وجودتان محکم کرده بود) شما را در برابر خداوند فریب داد) (و غرکم بالله الغرور).
او با وسوسه ها شما را مغرور کرد، گاه دنیا را در نظرتان جاودانه جلوه داد، و گاه قیامت را یـک حـلواى نـسیه قلمداد کرد، گاهى شما را به لطف و رحمت الهى مغرور مى کرد، و گاه اصلا وجود خداوند بزرگ را زیر سؤ ال مى برد!
این عوامل پنجگانه دست به دست هم دادند و خط شما را به کلى از ما جدا کردند.
(فـتـنتم ) از ماده (فتنه ) به معانى مختلفى آمده است آزمایش و امتحان ، فریب دادن ، بـلا و عـذاب ، ضـلالت و گـمـراهى و شرک و بت پرستى و در اینجا بیشتر دو معنى آخر یعنى گمراهى و شرک مناسب است .
(تـربـصـتـم ) از ماده (تربص ) در اصل به معنى انتظار کشیدن است ، خواه انتظار بـلا و مـصـیـبـت بـاشـد، یـا فراوانى و نعمت ، و در اینجا بیشتر مناسب انتظار مرگ پیامبر (صـلى الله عـلیـه و آله ) و بـرچـیـده شـدن اسـلام ، یـا انـتـظـار کـشـیـدن بـه مـعـنـى تعلل ورزیدن در توبه از گناه و انجام هر گونه کار خیر است .
(و ارتـبـتـم ) از مـاده (ریـب ) بـه هر گونه شک و تردید که بعدا پرده از روى آن بـرداشـتـه مـى شود اطلاق مى گردد، و در اینجا بیشتر مناسب با شک در قیامت و یا حقانیت قرآن است .


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت