تفسیرنمونه سوره قمر (قسمت1)

سوره قمر


مقدمه
ایـن سـوره در (مـکـه ) نـازل شده و داراى 55 آیه است

محتواى سوره (قمر)
ایـن سـوره ویـژگـى سـوره هـاى مـکـى کـه بـحـثهاى داغ از مبداء و معاد است در بر دارد، و مـخـصـوصـا بـیـانـگـر کـیـفـرهاى گروهى از اقوام پیشین است که بر اثر لجاجت و عناد و پـیمودن راه کفر و ظلم و فساد یکى ، پس از دیگر، به عذابهاى کوبنده الهى گرفتار و هلاک شدند.
و بـه دنـبـال هـر یـک از ایـن سـرگـذشـتـهـا جـمـله و (لقـد یـسـرنـا القـرآن للذکـر فهل من مدکر) (ما قرآن را براى تذکر سهل و آسان ساختیم آیا کسى هست که پند گیرد تکرار مى کند تا درسى باشد براى مسلمین و کفار.
رویهمرفته محتواى این سوره را در چند بخش مى توان خلاصه کرد:
1 - آغـاز سـوره اسـت کـه از مـسـاءله نـزدیـکـى قـیامت و موضوع (شق القمر) و اصرار مخالفان در انکار آیات الهى سخن مى گوید.
2 - در بخش دیگر از نخستین قوم سرکش و متمرد و لجوج یعنى قوم نوح و مساءله طوفان به صورت فشردهاى بحث مى کند.
3 - بخش دیگر داستان قوم عاد و عذاب دردناک آنها را شرح مى دهد.
4 - در چهارمین بخش سخن از قوم ثمود و مخالفت آنها با پیامبرشان صالح است ، و همچنین (معجزه ناقه ) و بالاخره مجازات آنها با (صیحه آسمانى ) است .
5 - سپس به سراغ قوم (لوط) مى رود، و ضمن اشاره گویا و فشرده اى
به کفر و انحراف اخلاقى آنها، به قسمتى از عذاب دردناکشان اشاره مى کند.
6 - در بخش دیگر سخن بسیار کوتاهى از (آل فرعون ) و مجازات آنها آمده .
7 - و در آخـریـن بـخـش مـقـایـسـه اى مـیان این اقوام و مشرکان مکه و مخالفان پیامبر اسلام (صـلى الله عـلیـه و آله ) کـرده ، آیـنـده خطرناکى را که در صورت ادامه این راه در پیش دارند بازگو مى کند، و سوره را با شرح قسمتى از مجازات مجرمان در قیامت و پاداشهاى عظیم پرهیزگاران پایان مى دهد.
آیات سوره غالبا کوتاه و بسیار داغ و تکان دهنده است .
نـامـگـذارى سـوره بـه نـام (قـمـر) بـه مناسبت نخستین آیه این سوره است که از (شق القمر) بحث مى کند.
فـضـیـلت تـلاوت ایـن سـوره در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام میخوانیم : من قراء سورة اقـتـربـت السـاعـة فى کل غب بعث یوم القیامة و وجهه على صورة القمر لیلة البدر، و من قراءها کل لیلة کان افضل ، و جاء یوم القیامة و وجهه مسفر على وجوه الخلائق : (هر کس ‍ سـوره اقـتـربـت را یـکـروز در مـیـان بـخـواند روز قیامت در حالى برانگیخته مى شود که صـورتـش هـمـچـون مـاه در شـب بـدر اسـت ، و هـر کـس آنـرا هـر شـب بـخـوانـد افضل است ، و در قیامت نور و روشنائى صورتش بر سایر خلایق برترى دارد).
مـسـلمـا ایـن درخـشـندگى صورت در صحنه قیامت نشانه ایمان قوى و راستینى است که در سـایـه تـلاوت ایـن سـوره و تـفـکـر و سـپـس ‍ عـمـل بـه آن حـاصـل شـده اسـت نـه تـلاوت خـالى از انـدیـشـه و عمل .
آیه و ترجمه

 

بسم الله الرحمن الرحیم


اقتربت الساعة و انشق القمر (1)
و إ ن یروا ءایة یعرضوا و یقولوا سحر مستمر (2)
و کذبوا و اتبعوا اءهواءهم و کل اءمر مستقر (3)


ترجمه :

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 - قیامت نزدیک شد و ماه از هم شکافت .
2 - و هر گاه نشانه و معجزهاى را ببینند اعراض کرده مى گویند: این سحرى است مستمر!
3 - آنـهـا (آیـات خـدا را) تـکـذیـب کـردنـد و از هـواى نـفـسـشـان پـیـروى نمودند و هر امرى قرارگاهى دارد.
تفسیر:
ماه شکافته شد!
در آیه نخست از دو حادثه مهم سخن به میان آمده : یکى نزدیک شدن قیامت است که عظیمترین دگرگونى را در عالم آفرینش ‍ همراه دارد و سر آغازى است براى زندگى نوین در جهان دیـگـر، جـهـانـى کـه عـظـمـت و گـسـتـردگـى آن بـراى مـا زنـدانـیـان عـالم دنـیـا قابل درک و توصیف نیست .
و حـادثـه دیگر معجزه بزرگ شق القمر است که هم دلیلى است بر قدرت خداوند بزرگ بر هر چیز و هم نشانه اى است از صدق دعوت پیغمبر گرامیش .
مى فرماید: (قیامت نزدیک شد و ماه از هم شکافت )! (اقتربت الساعة و انشق القمر).
قـابـل تـوجـه ایـنـکـه سـوره گـذشته (سوره نجم ) با جمله هائى پیرامون نزدیکى قیامت پایان گرفت (ازفت الازفة ) و این سوره با همین معنى آغاز مى شود و این تاکیدى است بـر ایـن مـوضـوع کـه قـیـامـت نـزدیـک اسـت گـرچـه در مـقـیـاس عـمـر دنیا ممکن است هزاران سـال طـول بـکـشد، اما با توجه به مجموع عمر این جهان از یکسو، و با توجه به اینکه تـمـام عـمر دنیا در برابر قیامت لحظه زودگذرى بیش نیست منظور از این تعبیر روشن مى شود.
ذکـر ایـن دو حـادثه با هم ، همانگونه که جمعى از مفسران گفته اند، به خاطر آن است که اصـولا ظـهـور پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله ) که آخرین پیامبران الهى است خود از نـشـانه هاى نزدیکى قیامت است ، لذا در حدیثى از خود پیامبر (صلى الله علیه و آله ) مى خـوانـیـم کـه فـرمـود: بـعـثت انا و الساعة کهاتین مبعوث شدن من و قیامت همچون این دو است اشاره به دو انگشت مبارکش که در کنار هم قرار گرفته ).
از سـوى دیـگـر شـکـافتن ماه خود دلیلى است بر امکان به هم ریختن نظام کواکب و نمونه کـوچـکـى اسـت از حـوادث عـظـیـمى که در آستانه رستاخیز در این جهان رخ مى دهد، چرا که تمامى کواکب و ستارگان و زمین در هم مى ریزند و عالمى نو به جاى آنها ایجاد مى شود.
طبق روایات مشهور که بعضى ادعاى تواتر آن نیز کرده اند مشرکان نزد
رسـول خـدا (صـلى الله عـلیـه و آله ) آمـدند و گفتند: اگر راست مى گوئى و تو پیامبر خـدائى ماه را براى ما دو پاره کن ! فرمود: (اگر این کار را کنم ایمان مى آورید؟ عرض کـردنـد آرى - و آن شـب ، شب چهاردهم ماه بود - پیامبر (صلى الله علیه و آله ) از پیشگاه پـروردگـار تقاضا کرد آنچه را خواسته اند به او بدهد ناگهان ماه به دو پاره شد، و رسول الله آنها را یک یک صدا مى زد و مى فرمود: ببینید)!.
در ایـنکه چگونه ممکن است این کره عظیم آسمانى شکافته شود، و وجود چنین حادثه اى چه تـاثـیـراتـى بـر کـره زمین و منظومه شمسى میگذارد؟ و چگونگى جذب دو نیمه ماه بعد از شـکافتن ، و اینکه چگونه ممکن است چنین حادثه اى رخ داده باشد و تواریخ جهان ذکرى از آن بـه میان نیاورند؟ و سؤ الات دیگرى در این زمینه به خواست خدا در بحث نکات مشروحا از آن سخن خواهیم گفت .
نـکته اى که ذکر آن در اینجا لازم است اینکه بعضى از مفسران که تحت تاثیر پاره اى از القـائات سـوء قـرار گـرفـتـه انـد، و هـر گـونـه انـجـام عمل خارق عادتى را (جز قرآن ) براى پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله ) منکر شده اند، بـا تـوجـه بـه وضـوح آیـه فوق و کثرت روایاتى که در این زمینه در کتب علماى اسلام نـقل شده به زحمت افتاده اند که چگونه این خارق عادت را توجیه کنند و طورى از کنار آن بگذرند که جنبه اعجاز آن نفى شود.
ولى حـق ایـن اسـت کـه مـسـاءله (شق القمر) به صورت اعجاز انجام گرفته ، و آیات بعد شواهد روشنى بر این امر در بر دارد، چه خوب بود آنها در آن اعتقاد نادرست تجدید نـظـر مـیـکـردند تا بدانند که پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله ) نیز معجزات و خارق عادتى داشته ، و اگر آیاتى از قرآن آنرا نفى مى کند اشاره به (معجزات اقتراحى ) اسـت کـه گـروهـى بـهـانهجو مطرح مى کردند، نه قصد پذیرش حق داشتند، و نه بعد از انـجـام آن تـسـلیـم حـق مى شدند، ولى معجزاتى که براى تحقیق حقیقت مطالبه مى شد از سوى پیغمبر (صلى الله علیه و آله ) انجام مى گرفت ، و شواهد فراوانى بر این امر در تاریخ زندگى آن حضرت وجود دارد.
سپس قرآن مى افزاید: (مخالفان لجوج هنگامى که نشان و معجزه اى را بر صدق دعوت تو مى بینند اعراض کرده ، مى گویند این سحرى است مستمر)! (و ان یروا آیة یعرضوا و یقولوا سحر مستمر).
تـعـبـیر به (مستمر) اشاره به این است که آنها معجزات مکررى از پیامبر اسلام (صلى الله عـلیـه و آله ) دیـده بـودنـد کـه شق القمر ادامه آن بود، آنها همه را بر تداوم سحر حـمـل مـى کـردنـد، و آنرا (سحرى مستمر) مى پنداشتند، هر چند این تهمت بهانه اى بود براى عدم تسلیم در مقابل حق .
بـعـضـى از مـفـسـران (مـسـتـمـر) را بـه معنى (قوتمند) تفسیر کرده اند (چنانکه مى گویند حبل مریر یعنى طناب محکم ) و بعضى آنرا به معنى (گذرا و ناپایدار) تفسیر نموده ولى ظاهر همان تفسیر اول است .
در آیه بعد به نکته مخالفت آنها، و همچنین به نتیجه شوم این مخالفت ، اشاره کرده ، مى افـزایـد: (آنـهـا تکذیب کردند، و از هواى نفسشان پیروى نمودند، و هر امرى قرارگاهى دارد) (و کذبوا و اتبعوا اهوائهم و کل امر مستقر).
سرچشمه مخالفت آنها و تکذیب پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله ) یا تکذیب معجزات و دلائل او، و همچنین تکذیب رستاخیز و قیامت ، پیروى از هواى نفس بود، تعصبها و لجاجتها و خودخواهیها به آنها اجازه نمى داد که در برابر حق تسلیم شوند، و از سوى دیگر علاقه بـه بـى بند و بارى براى کامجوئى از لذات بدون هیچ قید و شرط، و آلودگى به هر گـنـاه و سـتـم ، مـانـع از ایـن بـود کـه دعـوت حـق را پـذیـرا شـونـد، چـرا کـه قبول این دعوت مسئولیت آفرین بود.
آرى هـمـیـشـه چـنین بوده ، و همواره چنان خواهد بود که مانع بزرگ در مسیر حق هواپرستى است .
مـنـظـور از جـمـله (و کـل امر مستقر): (هر چیز قرارگاهى دارد) این است که هر کس به سزاى عمل خویش مى رسد، قرارگاه نیکى نیکانند، و قرارگاه شر بدانند.
ایـن تـعـبـیر احتمالا اشاره به این حقیقت است که هیچ چیز در این عالم از میان نمى رود، و هر کار نیک و بدى ثابت و باقى مى ماند تا انسان جزاى آنرا ببیند.
این احتمال نیز در تفسیر آیه فوق داده شده است که تکذیبها و اتهامات نمى تواند براى هـمـیـشـه چـهره حق را بپوشاند، بلکه همه چیز به سوى قرارگاه خویش پیش مى روند، و چـیـزى نـمـى گـذرد کـه چـهـره زیـبـاى حـق آشـکـار، و چـهـره زشـت و مـنـفـور باطل نیز ظاهر مى گردد، و این یک سنت الهى در عالم هستى است .
این تفسیرها منافاتى با یکدیگر ندارد، و ممکن است همه آنها در مفهوم آیه جمع باشد.
نکته ها:
1 - شق القمر یک معجزه بزرگ پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله )
گـرچـه بـعضى از کوتاه نظران اصرار دارند که این معجزه را طورى توجیه کنند که از صـورت یـک خـارق العـاده خـارج شـود، چنانکه گفته اند: آیه فوق از آینده خبر مى دهد، و مـربـوط بـه (اشراط ساعت ) یعنى حوادث قبل از قیامت است ، ولى قرائن متعددى در آیه وجـود دارد کـه تـاءکـیـد بر وقوع یک اعجاز مى کند، از جمله ذکر این موضوع به صورت (فعل ماضى ) که نشان مى دهد (شق القمر) واقع شده است ، همانگونه که نزدیکى رستاخیز با ظهور آخرین پیامبر نیز تحقق یافته .
بـعـلاوه اگـر سـخـن از مـعـجـزه نباشد هیچ تناسبى با نسبت سحر به پیامبر (صلى الله عـلیـه و آله ) که در آیه بعد آمده است ندارد، و همچنین با جمله (و کذبوا و اتبعوا اهوائهم ) که خبر از تکذیب آنها مى دهد هماهنگ نیست .
افـزون بـر ایـنـهـا روایـات فـراوانـى در کـتـب اسـلامـى در زمـیـنـه وقـوع ایـن اعـجـاز نـقـل شـده کـه در حـد شـهـرت یـا تـواتـر اسـت ، و لذا قابل انکار نمى باشد در اینجا به گفتارى از (فخر رازى ) و (طبرسى ) دو مفسر مـعروف اهل سنت و شیعه اشاره مى کنیم ، فخر رازى مى گوید: (عموم مفسران معتقدند مراد از آیه این است که ماه شکافته شد، و روایات صحیحى نیز بر این معنى دلالت مى کند، و امـکـان عـقـلى آن نیز جاى تردید نیست ، و از سوى دیگر پیامبر صادق (صلى الله علیه و آله ) از آن خـبـر داده ، بـنـابـرایـن بـایـد آنـرا پذیرفت ، اما داستان عدم خرق و التیام در افلاک (طبق عقیده ابطال شده بطلمیوسى ) مطلبى بى اساس و غیر علمى است ، چرا که با دلائل عقلى ثابت شده که خرق و تخریب در آسمانها کاملا ممکن است ).
مرحوم طبرسى نیز در (مجمع البیان ) مى گوید: مفسران این آیه را
مربوط به معجزه شق القمر در زمان پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله ) مى دانند، سپس تـنـها کسى را که در جهت مخالف این عقیده نام مى برد عطا و حسن و بلخى است که با بى اعتنائى از قول آنها مى گذرد.
بعضى نقل کرده اند که (حذیفه ) صحابى مشهور داستان شق القمر را در حضور جمع کثیرى در مسجد مدائن نقل کرد و هیچکس بر او ایراد نگرفت ، با اینکه بسیارى از حاضران عـصـر پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) را درک کـرده بـودند (این حدیث را در المنثور و قرطبى در ذیل آیه مورد بحث آورده اند).
بـنـابـرایـن نـه بـا تـوجـه به خود آیه و قرائن موجود در آن ، و نه از نظر روایات ، و اقوال مفسران ، موضوع شق القمر قابل انکار نیست ، البته در اینجا سؤ الاتى وجود دارد که به پاسخ آن خواهیم پرداخت .
2 - شق القمر از نظر علوم روز
از سـؤ الات مـهـمـى کـه در این بحث مطرح است این است که وقوع انشقاق و شکاف در اجرام آسـمـانـى اصـولا امـکـان دارد؟ یـا ایـنـکـه عـلم آنـرا بـه کـلى نفى مى کند؟ پاسخ این سؤ ال بـا تـوجـه بـه مـطـالعـات و اکـتـشـافـات دانـشـمندان فلکى چندان پیچیده نیست ، زیرا اکـتـشـافـات مـى گوید: چنین چیزى نه تنها محال نیست ، بلکه بارها نمونه هاى آن مشاهده شده ، هر چند در هر کدام عوامل خاصى مؤ ثر بوده است .
بـه تـعـبـیـر دیـگـر: کـرارا در دسـتـگاه منظومه شمسى و سایر کرات آسمانى انشقاقها و انفجارهائى روى داده است که براى نمونه موارد زیر را یادآور مى شویم :
الف - پیدایش منظومه شمسى - این نظریه از سوى همه دانشمندان پذیرفته شده است که تـمـام کرات منظومه شمسى در آغاز جزء خورشید بود که بعدا از آن جدا شده ، و هر یک در مدار خود به گردش درآمده است .
منتها درباره عامل این جدائى گفتگو است :
(لاپـلاس ) مـعـتـقـد است عامل این جدائى (نیروى گریز از مرکز) در منطقه استوائى خورشید بوده ، به این معنى که در آن هنگام که خورشید به صورت توده گاز سوزانى بـود (و هـم اکنون نیز چنین است ) و به دور خود گردش میکرد سرعت این گردش ‍ در منطقه استوائى سبب شد که قطعاتى از آن جدا گردد، و در فضا پراکنده شود، و به دور مرکز اصلى یعنى خورشید به گردش ‍ درآید).
ولى تـحقیقات بعضى دیگر از دانشمندان بعد از لاپلاس منتهى به فرضیه دیگرى شده کـه عـامـل ایـن جـدائى را وقـوع جـزر و مـدهـاى شدیدى در سطح خورشید بر اثر عبور یک ستاره عظیم از نزدیکى آن مى شمرد.
طـرفداران این فرضیه که حرکت وضعى خورشید را در آن روزگار کافى براى توجیه جـدائى قـطعاتى از آن نمى دانند دست به سوى این فرضیه دراز کرده ، مى گویند: این جـزر و مـد، امـواج عـظیمى در سطح خورشید به وجود آورد، درست همانند سقوط قطعه سنگ عظیمى در یک اقیانوس ، و بر اثر آن قطعاتى از خورشید یکى پس از دیگرى به خارج پرتاب شد، و به گرد کره مادر به گردش درآمد.
در هر حال عامل جدائى هر چه باشد مانع از این نیست که همه معتقدند پیدایش منظومه شمسى از طریق انشقاق و جدائیها صورت گرفته است .
ب - (آسـتروئیدها) - (استروئیدها) قطعات سنگهاى عظیم آسمانى هستند که به دور منظومه شمسى در گردشند، و گاهى از آنها به کرات کوچک
و (شـبـه سیارات ) تعبیر مى کنند، بزرگى چنان است که قطر آن به 25 کیلومتر مى رسد، ولى غالبا از این کوچکترند.
دانـشـمـنـدان عـقـیـده دارنـد آسـتـروئیـدهـا بقایاى سیاره عظیمى هستند که در مدارى میان مدار (مـریـخ ) و مـدار (مـشـتـرى ) در حـرکـت بـوده ، سـپـس بـراثـر عوامل نامعلومى منفجر و شکافته شده است .
تـاکـنـون بـیـش از 5 هزار آستروئید کشف و مشاهده شده ، و عده زیادى از آنها که بزرگتر هـسـتـنـد نـامـگـذارى ، و حـجـم و مـقدار و مدت حرکت آنها به دور خورشید محاسبه شده است ، بعضى از فضاشناسان براى آستروئیدها اهمیت خاصى قائلند، و معتقدند احیانا مى توان از آنـهـا بـه عـنـوان پـایـگـاهـى براى مسافرت به نقاط دور دست فضا استفاده کرد! این نمونه دیگرى از انشقاق در اجرام آسمانى است .
ج - (شـهـابـهـا) - (شـهابها) سنگهاى بسیار کوچک آسمانى هستند که گاه از اندازه فندق تجاوز نمى کنند، و به هر حال با سرعت شدیدى در مدار خاصى بر گرد خورشید در گـردشـنـد، و گـاه کـه مـسـیر آنها با مدار کره زمین تقاطع پیدا مى کند، به سوى زمین جذب مى شوند.
ایـن سـنـگـهاى کوچک بر اثر شدت برخورد با هوائى که زمین را احاطه کرده ، به خاطر سـرعـت سـرسـام آورى کـه دارنـد، داغ و بـرافـروخـتـه و مشتعل مى شوند، و ما به صورت یک خط نورانى زیبا در لابلاى جو زمین آنها را مشاهده مى کنیم ، و از آن به تیر شهاب تعبیر مى نمائیم .
و گـاه تـصـور مـى کـنیم که ستاره دور دستى است که سقوط مى کند، در حالى که شهاب کوچکى است که در فاصله بسیار نزدیکى آتش گرفته ، و سپس خاکستر مى شود.
مـدار گـردش شـهـابـهـا بـا مـدار زمـیـن در دو نـقـطـه تـمـاس دارد، بـه هـمـیـن دلیل
در مردادماه و آبانماه که دو نقطه تقاطع دو مدار است شهابها بیشتر دیده مى شوند.
دانـشـمـنـدان مى گویند: اینها بقایاى ستاره دنباله دارى است که براثر حوادث نامعلومى منفجر و از هم شکافته شده است .
این هم نمونه دیگرى از انشقاق در کرات آسمانى .
به هر حال مساءله انفجار و انشقاق در کرات آسمانى امرى بى سابقه نیست ، و هرگز از نـظـر عـلم مـحـال نـمـى بـاشـد تـا گـفـتـه شـود اعـجـاز بـه محال تعلق نمى گیرد.
ایـنـهـا هـمـه در مـورد انـشـقـاق اسـت ولى بـازگـشـت آن بـه حال معمولى بر اثر نیروى جاذبه اى که میان دو قطعه وجود دارد کاملا امکانپذیر است .
گـرچه در هیئت قدیم که بر محور عقیده (بطلمیوس ) و افلاک نه گانه پوست پیازى اش ، دور مى زد، چنان این افلاک بلورین به هم پیوسته بودند که خرق و التیام آنها از نـظـر جـمـعـى محال بود، و لذا پیروان این عقیده هم معراج جسمانى را منکر بودند، و هم شق القـمـر را، چـرا کـه مـوجـب شـکـافـتـه شـدن و سپس التیام در افلاک بود، ولى امروز که فـرضـیه هیئت بطلمیوسى به دست افسانه ها و اسطوره هاى خیالى سپرده شده ، و اثرى از آن افلاک نهگانه باقى نمانده ، زمینه اى براى این سخنان باقى نیست .
شـایـد ایـن نـکـتـه نـیـاز بـه یـادآورى نـدارد کـه شـق القـمـر تـحـت یـک عامل طبیعى معمولى صورت نگرفت ، بلکه جنبه اعجاز داشت ، ولى چون اعجاز به محالات تعلق نمى گیرد منظور در اینجا بیان امکان این مطلب بود (دقت کنید).
3 - شق القمر از نظر تاریخى
ایـراد دیـگرى که بعضى از ناآگاهان به مساءله (شق القمر) دارند این است که اگر ایـن امر حقیقتى داشت با آن همه اهمیتى که دارد باید در تواریخ جهان ثبت گردد، در حالى که چنین نیست .
ولى بـراى ایـنـکـه روشـن شـود ایـن ایـراد تـا چـه حـد قابل اهمیت است ، باید تجزیه و تحلیلى روى جهات مختلف این مساءله صورت گیرد:
الف - بـایـد تـوجـه داشـت کـه مـاه هـمـواره در نـیـمـى از کـره زمـیـن قابل رؤ یت است ، نه در تمام آن ، بنابراین نیمى از مردم روى زمین از این حساب خارجند.
ب - در نـیـمـى از هـمـیـن نیم کره نیز اکثریت قریب به اتفاق آنها در خوابند، زیرا بعد از نـیـمـه شب است ، به این ترتیب تنها یک چهارم مردم جهان مى توانند از چنین حادثه اى با خبر شوند.
ج - در بـخـش قـابـل رؤ یـت نـیـز هـیـچ مـانـعـى نـدارد کـه قـسـمـتـهـاى قابل توجهى از آسمان ابرى ، و چهره ماه با ابر پوشیده شده باشد.
د - حوادث آسمانى در صورتى جلب توجه افراد مى کند که یا مانند صاعقه ها تواءم با سـر و صـداى شـدیـد بـاشـد، یـا مـانـنـد خـسـوف و کـسـوف کـلى نـور بـه طـور کامل قطع شود، آن هم براى یک مدت نسبتا طولانى .
بـه هـمـیـن دلیـل در خـسـوفهاى جزئى و ماه گرفتگیهاى مختصر اگر قبلا از طرف منجمین اعـلام نـشـود کـمتر کسى با خبر مى گردد، و حتى گاه بسیارى از مردم از خسوف کلى نیز بى خبر مى مانند.
تـنـهـا دانـشمندانى که اجرام آسمانى و ماه را رصد مى کنند و یا کسانى که تصادفا چشم آنـهـا بـه آسـمان بیفتد ممکن است از چنین جریانى با خبر شوند، و عده اى دیگر را نیز با خبر سازند.
بـنـابـرایـن چـنـیـن حادثه کوتاه مدتى آنطور که ابتدا تصور مى شود مایه جلب توجه عـمـومـى مـردم جـهـان نـیـسـت ، مـخصوصا مردم آن زمان که اصولا براى اجرام آسمانى اهمیت کمترى قائل بودند.
ه - بـعـلاوه وسـائل ثـبت مطالب در تاریخ و نشر آن در آن زمانها محدود بود، و حتى تعداد بـاسـوادهـا بـسـیـار کـم بـودنـد، و کـتـابـهـا خـطـى بـود، مـثـل امروز نبود که حوادث مهم ، برق آسا به وسیله رادیوها و تلویزیونها و مطبوعات در سراسر جهان نشر شود.
بـا تـوجـه بـه ایـن جـهـات و جهات دیگر هرگز نمى توان از عدم ذکر این حادثه در غیر تواریخ اسلامى تعجب کرد، و آنرا دلیل بر نفى آن گرفت .
4 - تاریخ وقوع این معجزه بزرگ
در ایـنـکـه شـق القمر در مکه و قبل از هجرت پیامبر (صلى الله علیه و آله ) واقع شده در مـیان مفسران و روات حدیث بحثى نیست ، ولى از بعضى روایات استفاده مى شود این امر در آغـاز بـعـثت پیامبر (صلى الله علیه و آله ) بوده در حالى که از بعضى دیگر برمى آید کـه این امر نزدیک هجرت و در اواخر دوران مکه روى داده است ، آنهم بنا به تقاضاى حقیقت جویانى بود که از مدینه خدمت پیامبر (صلى الله علیه و آله ) آمدند و در عقبه با او بیعت کردند.
و نـیـز در بـعـضى روایات مى خوانیم که علت پیشنهاد شق القمر به پیامبر (صلى الله عـلیـه و آله ) ایـن بود که مى گفتند سحر در امور زمینى اثر مى گذارد، ما میخواهیم مطمئن شویم که معجزات محمد (صلى الله علیه و آله ) سحر نیست .
حـتـى جـمـعـى از مـتـعـصـبـان لجـوج بـعـد از دیـدن ایـن مـعـجـزه بـزرگ گـفـتـنـد مـا قـبـول نـخـواهـیـم کـرد مـگـر ایـنـکـه کـاروانـهـاى شـام و یـمـن فـرارسـنـد، و از آنـهـا سـؤ ال کـنـیـم : آیـا آنها در مسیر خود چنین چیزى را دیده اند، اما هنگامى که مسافران گفتند دیده ایم باز ایمان نیاوردند!.
آخرین نکتهاى که ذکر آن نیز در اینجا لازم است اینکه : این معجزه بزرگ همانند بسیارى از معجزات دیگر در تواریخ و روایات ضعیف با خرافاتى آمیخته شده که چهره آنرا در نظر انـدیـشـمندان دگرگون ساخته است ، مانند فرود آمدن قطعه اى از ماه به روى زمین ، ولى بـایـد با دقت این خرافات را از آن جدا کرد تا چهره اصلى معجزه که جنبه علمى دارد لوث نشود.
آیه و ترجمه


و لقد جاءهم من الا نباء ما فیه مزدجر (4)
حکمة بلغة فما تغن النذر (5)
فتول عنهم یوم یدع الداع إ لى شى ء نکر (6)
خشعا اءبصرهم یخرجون من الا جداث کأ نهم جراد منتشر (7)
مهطعین إ لى الداع یقول الکفرون هذا یوم عسر (8)


ترجمه :

4 - بـه انـدازه کافى براى انزجار از بدیها اخبار (انبیا و امتهاى پیشین ) به آنها رسیده است .
5 - این آیات ، حکمت بالغه الهى است اما انذارها (براى افراد لجوج ) مفید نیست .
6 - بنابراین از آنها روى گردان و روزى را به یادآور که دعوت کننده الهى مردم را به امـر وحـشـتـنـاکـى دعـوت مـى کـنـد (دعـوت بـه حـسـاب اعمال ).
7 - آنـها از قبرها خارج مى شوند در حالى که چشمهایشان از وحشت به زیر افتاده و (بى هدف ) همچون ملخهاى پراکنده به هر سو مى دوند!
8 - در حالى که (بر اثر وحشت و اضطراب ) به سوى این دعوت کننده گردن مى کشند و کافران مى گویند امروز روز سخت و دردناکى است .
تفسیر:
آن روز که همه از قبرها خارج مى شوند
بـه دنـبـال بـحـثـى کـه در آیـات قبل پیرامون جمعى از کفار که پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله ) را تکذیب کردند و در برابر هیچ معجزه اى سر تسلیم فرود نمى آوردند آمده ، در آیـات مـورد بـحث تشریح بیشترى درباره اینگونه افراد و همچنین سرنوشت دردناک آنها در قیامت آمده است .
نخست مى فرماید: چنان نیست که این گروه بى خبر باشند بلکه (اخبارى که مى تواند موجب انزجار آنها از زشتیها و بدیها شود به اندازه کافى براى آنها آمده است ) (و لقد جائهم من الانباء ما فیه مزدجر).
بنابراین کمبودى در تبلیغ داعیان الهى نبوده ، (هر چه هست از قامت ناساز بى اندام خود آنـهـاست ) نه گوش شنوائى دارند، نه روح حقطلبى ، و نه این مقدار از تقوى که آنها را دعوت به تحقیق و تدبر در آیات الهى کند.
مـنـظـور از (انـبـاء) (اخـبـار) هـمـان خـبرهاى امتهاى پیشین و اقوامى است که به عذابهاى گـوناگون هلاک شدند، و نیز اخبار قیامت و مجازات ظالمان و کافران که در قرآن از روى آنها پرده برداشته شده است .
سـپـس مـى افـزاید: (این آیات حکمت بالغه الهى است ، و اندرزهائى است عمیق و رسا، اما ایـن انـذارهـا بـراى ایـن افـراد لجـوج مـفـیـد نـیـسـت ، و بـه حال آنها سودى ندارد) (حکمة بالغة فما تغن النذر).
خـلاصـه ایـنـکـه در (فـاعـلیـت فـاعـل ) هـیـچ نـقـصـى نـیـسـت ، هـر چـه هـسـت در قابلیت قـابـل ، و گـرنـه آیـات الهـى ، پـیـامـبـران بـزرگ ، اخـبـارى که از امم پیشین رسیده ، و خبرهائى که از قیامت به آنها داده مى شود هر کدام حکمتى بالغ و رساست که مى تواند در روح و جان آنها اثر بگذارد اگر کمترین آمادگى روحى وجود داشته باشد.
در آیه بعد مى فرماید: (اکنون که این بیگانگان از حق ابدا آمادگى پذیرش را ندارند آنـهـا را بـه حـال خـود واگـذار، و از آنـان روى گـردان و بـه سـراغ دلهـاى آمـاده رو) (فتول عنهم ).
(و روزى را بـه یـادآور کـه دعوت کننده الهى مردم را به امر وحشتناکى دعوت مى کند) دعوت به حساب و بررسى نامه اعمال (یوم یدع الداع الى شى ء نکر).
بـنـابـرایـن جـمـله (یـوم یـدع الداع ) جـمـله مـسـتـقـلى اسـت کـه از جـمـله (فـتـول عـنـهـم ) جـدا اسـت ، هـر چـنـد بـعـضـى آنـرا دنـبـاله جـمـله قـبل دانسته اند مى گویند منظور این است در روز قیامت که دعوت کننده الهى را مى خواند و آنـها دست به دامن تو براى شفاعت مى زنند از آنان روى بگردان ، ولى این تفسیر بسیار بعید به نظر مى رسد.
ایـن (دعـوت کـنـنـده ) خـدا اسـت ؟ یـا فـرشـتـگـان او؟ و یـا اسرافیل که با نفخ صور مردم را به رستاخیز دعوت مى کند؟ و یا همه اینهاست ؟ مفسران احتمالات
مـخـتـلفـى داده اند، ولى با توجه به آیه 52 سوره اسراء که مى فرماید: یوم یدعوکم فتستجیبون بحمده : (به خاطر بیاورید روزى را که خداوند شما را از قبرهایتان فرامى خـوانـد شـمـا هـم اجـابـت مـى کـنـیـد در حـالى کـه حـمـد او مـى گـوئیـد) مـعـنـى اول مناسبتر است ، هر چند آیات آینده تناسب بیشترى با این معنى دارد که منظور فرشتگان و ماموران حساب و جزا بوده باشند.
مـنـظـور از (شى ء نکر) (مطلب ناشناخته ) یا حسابرسى دقیق الهى است که تا آنروز براى آنها ناشناخته بوده ، و یا عذابهائى است ناشناخته که هرگز باور نمى کردند، و یا همه اینها، چرا که قیامت در همه معیارهایش براى انسانها ناشناخته است .
در آیـه بـعـد بـه تـوضـیـح بیشترى در همین زمینه پرداخته مى گوید: (آنها از قبرهاى خـارج مـى شـونـد در حـالى کـه چـشمهایشان از شدت وحشت به زیر افتاده ، و بدون هدف هـمچون ملخهاى پراکنده به هر سو مى دوند)! (خشعا ابصارهم یخرجون من الاجداث کانهم جراد منتشر)!
نسبت (خشوع ) به (چشمها) به خاطر آن است که صحنه آنقدر هولناک است که تاب تماشاى آنرا ندارند، لذا چشم از آن برمى گیرند و به زیر مى اندازند.
و تـشـبیه به (ملخهاى پراکنده ) به تناسب این است که توده ملخها بر خلاف بسیارى از پـرنـدگـانـى کـه بـه هـنـگام حرکت دستجمعى با نظم و ترتیب خاصى حرکت مى کنند هـرگـز نـظـم و تـرتـیـبـى نـدارند، در هم فرومى روند و بى هدف به هر سو روانه مى شوند، بعلاوه آنها همچون ملخها در آن روز موجوداتى ضعیف
و ناتوانند.
آرى ایـن کـوردلان بـى خـبـر در آن روز چنان وحشت زده مى شوند که مانند مستها بى توجه بـه هـر طـرف رو مـى آورنـد و بـه یـکدیگر مى خورند، گوئى از خود بى خود شده اند، چـنـانکه در آیه 2 سوره حج مى خوانیم : و ترى الناس سکارى و ما هم بسکارى : (در آن روز مردم را مست میبینى و مست نیستند).
در حقیقت این تشبیه همانند مطلبى است که در آیه 4 سوره قارعه آمده است یوم یکون الناس کـالفراش المبثوث : (به خاطر بیاورید روزى را که مردم همچون پروانه هاى پراکنده اى هستند)!
سـپس مى افزاید: (هنگامى که آنها به دنبال این دعوت از قبرها خارج مى شوند از شدت وحشت به سوى فرشتگان دعوت کننده گردن مى کشند) (مهطعین الى الداع ).
(مهطعین ) از ماده (اهطاع ) به معنى گردن کشیدن است ، و بعضى آنرا به معنى خیره نگاه کردن ، یا به سوى چیزى به سرعت دویدن ، تفسیر کرده اند، و هر یک از این معانى در تفسیر آیه محتمل است ، هر چند معنى اول مناسبتر به نظر مى رسد، چرا که وقتى انسان صداى وحشتناکى را مى شنود فورا گردن مى کشد و به مبدء صدا متوجه مى شود، البته مـانـعـى نـدارد کـه هـمـه ایـنـها با هم در مفهوم آیه جمع باشد، به این ترتیب که آنها با شـنـیـدن صداى دعوت کننده الهى به سوى او گردن مى کشند، سپس خیره نگاه مى کنند، و بعد با سرعت به سوى او مى روند، و در دادگاه الهى حاضر مى شوند.
اینجاست که وحشت از حوادث سخت آن روز سراپاى آنها را فرامى گیرد، لذا در دنباله آیه مـى افـزایـد: (کـافـران مـى گـویـنـد: امـروز روز سـخـت و دردنـاکـى اسـت )! (یقول الکافرون هذا یوم عسر).
و بـه راسـتـى روز سختى است ، چرا که خداوند نیز بر این معنى صحه گذارده و در آیه 26 سوره فرقان مى فرماید: و کان یوما على الکافرین عسیرا (آن روز روزى است سخت براى کافران ).
ولى از این تعبیر استفاده مى شود که آن روز براى مؤ منان روز سختى نیست !
نکته :
چرا قیامت روز بسیار سختى است ؟
چرا روز سختى نباشد؟ در حالى که تمام عوامل ترس و وحشت ، مجرمان را احاطه مى کند.
از یکسو، هنگامى که نامه اعمالشان به دست آنها داده مى شود، فریادشان برمى خیزد: یا ویـلتـنـا مـا لهـذا الکـتـاب لایـغـادر صغیرة و لاکبیرة الا احصاها: (اى واى بر ما! این نامه اعمال کیست که هیچ کار بزرگ و کوچکى نیست مگر اینکه در آن منعکس ‍ است )؟ (کهف 49).
از سوى دیگر، اگر کمترین کار نیک یا بد انجام داده باشند حساب همه آنها با نهایت دقت بـررسـى مـى شـود: ان تـک مـثـقال حبة من خردل فتکن فى صخرة او فى السموات او فى الارض یـات بـهـا الله ان الله لطـیـف خـبـیـر: اگـر بـه انـدازه وزن دانـه خـردلى (عمل نیک یا بد) در دل سنگى یا در گوشه اى از آسمانها یا زمین نهفته باشد خداوند آنرا براى حساب حاضر مى سازد، چرا که خداوند دقیق و آگاه است ) (لقمان 16).
از سـوى سـوم ، در آنـجا هیچگونه راه جبرانى وجود ندارد، و هیچ عذرى مسموع نیست ، و راه بازگشت مطلقا بسته است ، چنانکه قرآن مى فرماید:
و اتـقـوا یـومـا لا تـجـزى نـفـس عـن نـفـس شـیـئا و لا یـقـبـل مـنـهـا شـفـاعـة و لا یـؤ خـذ مـنـهـا عـدل و لا هـم یـنـصـرون : (از آن روز بـتـرسـیـد که کسى جاى دیگرى را در مجازات نمى گـیـرد، و نـه شـفـاعـتـى از او پـذیـرفـتـه مـى شـود، و نـه غـرامـت و بدل قبول خواهد شد، و نه کسى به یارى آنها برمى خیزد) (بقره - 48).
و نـیـز مـى خوانیم : و لو ترى اذ وقفوا على النار فقالوا یا لیتنا نرد و لا نکذب بایات ربـنـا و نـکـون مـن المـؤ مـنـین : (اگر حال آنها را ببینى هنگامى که در برابر آتش دوزخ ایـستاده اند و مى گویند ایکاش بار دیگر به دنیا باز مى گشتیم و آیات پروردگارمان را تـکـذیـب نـمـى کردیم و از مؤ منان بودیم ) (ولى از آنها پذیرفته نمى شود) (انعام 27).
و از سـوى چـهـارم عـذاب الهـى بـه انـدازه اى شـدیـد اسـت کـه مـادران ، فـرزندان خود را فـرامـوش کـرده ، بـارداران سـقـط جـنـین مى کنند، و مردم گیج و مست به نظر مى رسند در حـالى کـه مـسـت نـیـسـتـنـد، ولى عـذاب خـداونـد شـدیـد اسـت ) (یـوم تـرونـهـا تـذهـل کـل مـرضـعـة عـمـا ارضـعـت و تـضـع کل ذات حمل حملها و ترى الناس سکارى و ما هم بسکارى و لکن عذاب الله شدید (حج 2).
به این دلیل (گنهکاران به قدرى گرفتار اضطراب و وحشت مى شوند که دوست دارند هـر چـه در جـهـان اسـت بـدهـند و از عذاب الهى نجات یابند، یود المجرم لو یفتدى من عذاب یـومئذ ببنیه و صاحبته و اخیه و فصیلته التى تؤ یه و من فى الارض جمیعا ثم ینجیه کـلا انـهـا لظى : (مجرم آرزو مى کند براى نجات از عذاب آن روز فرزندانش را بدهد، و همسر و خویشاوندانش را که در مشکلات پناهگاه او بودند، تمام کسانى را که در روى زمین هستند فدا کند تا از عذاب الهى رهائى یابد، اما فایده اى ندارد، آتش ‍ برافروخته جهنم
است که در انتظار اوست ) (معارج 11 تا 15).
آیـا بـا ایـن اوصاف و اوصاف تکان دهنده دیگرى که در سایر آیات قرآن منعکس است ممکن اسـت آن روز، روز سـخـت و دردناک و اندوه زائى نباشد؟ (خداوند همه ما را در پناه لطفش در آن روز محفوظ دارد).
آیه و ترجمه


کذبت قبلهم قوم نوح فکذبوا عبدنا و قالوا مجنون و ازدجر (9)
فدعا ربه اءنى مغلوب فانتصر (10)
ففتحنا اءبواب السماء بماء منهمر (11)
و فجرنا الا رض عیونا فالتقى الماء على اءمر قد قدر (12)
و حملناه على ذات اءلواح و دسر (13)
تجرى بأ عیننا جزاء لمن کان کفر (14)
و لقد ترکناها ءایة فهل من مدکر (15)
فکیف کان عذابى و نذر (16)
و لقد یسرنا القرءان للذکر فهل من مدکر (17)


ترجمه :

9 - پـیـش از آنها قوم نوح تکذیب کردند (آرى ) بنده ما (نوح ) را تکذیب کرده و گفتند: او دیوانه است و (با انواع آزارها) او را (از ادامه رسالتش ) بازداشتند.
10 - او به درگاه پروردگار عرضه داشت : من مغلوب (این قوم طغیانگر شده ام ،
انتقام مرا از آنها بگیر.
11 - در این هنگام درهاى آسمان را گشودیم و آبى فراوان و پى در پى فروبارید.
12 - و زمین را شکافتیم و چشمه هاى زیادى بیرون فرستادیم ، و این دو آب به اندازه اى که مقدر بود با هم درآمیختند.
13 - و او را بر مرکبى که از الواح و میخهائى ساخته شده بود سوار کردیم .
14 - مـرکـبـى کـه تـحـت نظارت ما حرکت مى کرد این کیفرى بود براى کسانى که به او کافر شدند.
15 - ما این ماجرا به عنوان نشانه اى در میان امتها باقى گذاردیم ، آیا کسى هست که پند گیرد.
16 - (اکنون بنگرید) عذاب و انذارهاى من چگونه بود؟!
17 - ما قرآن را براى تذکر آسان ساختیم آیا کسى هست که متذکر شود.
تفسیر:
ماجراى قوم نوح درس عبرتى بود
سـنـت قـرآن بـر ایـن اسـت کـه در بـسـیارى از موارد بعد از انذار کفار و مجرمان شرحى از سـرگـذشـت اقـوام پـیـشـین و عاقبت دردآلود آنها را بیان مى کند، تا به اینها بفهماند که اگر به راه نادرست خویش ادامه دهند سرنوشتى بهتر از آنان ندارند.
در ایـن سـوره نـیـز بـه دنـبـال بـحـثـى کـه در آیـات گذشته آمد اشارات کوتاه و در عین حـال پـرمـعنى به سرگذشت پنج قوم سرکش از اقوام پیشین مى کند که نخستین آنها قوم نوح (علیه السلام ) است ، مى فرماید:
(پیش از آنها قوم نوح پیامبر خود را تکذیب کردند) (کذبت قبلهم قوم نوح ).
(آرى آنها بنده ما نوح را تکذیب کردند و گفتند: او مرد دیوانه اى است ! و سپس با انواع آزارها و شکنجه ها او را از ادامه رسالتش منع کردند)
(ا فکذبوا عبدنا و قالوا مجنون و ازدجر).
گـاه (بـه او مـى گفتند: اگر دست از کار خود برندارى سنگسارت مى کنیم ) (قالوا لئن لم تنته یا نوح لتکونن من المرجومین ) (شعراء 116).
و گـاه گـلوى او را چـنـان مـى فشردند که بى هوش به زمین مى افتاد، اما هنگامى که به هـوش مـى آمد مى گفت : اللهم اغفر لقومى فانهم لا یعلمون : (خداوندا قوم مرا ببخش که نمى دانند)!.
خلاصه او را از هر طریق توانستند آزار دادند، اما او دست از تبلیغ و هدایت برنداشت .
قـابـل تـوجـه ایـنـکـه در ایـن آیـه تـکـذیـب دو بـار ذکـر شده ظاهرا به این جهت که دفعه اول به صورت سربسته و بار دوم شرح آن است .
تـعـبـیـر به (عبدنا) (بنده ما) اشاره به این است که این قوم مغرور و طغیانگر در حقیقت با ما طرف بودند نه با شخص نوح !
جـمـله (وازدجـر) در اصـل از (زجر) به معنى دور ساختن و طرد کردن کسى با صداى بـلنـد و فـریـاد اسـت ، ولى بـه هـر گـونه عملى که به منظور مانع شدن کسى از ادامه کـارى انـجـام مـى شـود اطـلاق مـى گـردد، و جالب اینکه در آیه مورد بحث (قالوا) به صـورت فـعـل مـعـلوم آمـده ، و (وازدجـر) بـه صـورت فـعـل مجهول شاید به این جهت که اعمال آنها در زجر نوح از گفته آنها بدتر و نارواتر بـود تـا آنـجـا کـه خـداونـد نـامـى از ایـن گـروه نـمـى بـرد و آنـهـا را قابل ذکر نمى شمرد.
سـپـس مـى افزاید: (هنگامى که نوح از هدایت آنها به کلى مایوس گشت به درگاه الهى عرضه داشت : پروردگارا! این گروه طاغى و مجرم بر من غلبه
کردند، پروردگار انتقام مرا از آنها بگیر) (فدعا ربه انى مغلوب فانتصر).
آنـهـا هـرگـز در دلیـل و حـجت و برهان بر من غلبه نکرده اند ولى از طریق ظلم و جنایت و تـکـذیـب و انـکـار، و انـواع زجـر و فـشار بر من غلبه کردند، این قوم دیگر شایسته بقا نیستند از آنها انتقام بگیر و مرا بر آنها پیروز کن .
آرى ایـن پـیـامـبـر بـزرگ تـا زمـانـى که امید به هدایت آنها داشت از خدا مى خواست آنها را ببخشد، اما هنگامى که به کلى مایوس ‍ گشت درباره آنها نفرین نمود.
سـپـس اشـاره گـویـا و تـکـان دهـنـده اى بـه کـیـفـیـت عذاب آنها کرده مى فرماید: (ما به دنـبـال ایـن درخـواسـت نـوح درهـاى آسـمـان را گـشـودیـم ، و بـارانى شدید و پى درپى فروبارید) (ففتحنا ابواب السماء بماء منهمر).
تـعـبـیـر بـه گـشـودن درهـاى آسـمـان تـعـبـیـر بـسـیـار زیـبـائى اسـت کـه بـه هـنـگـام نـزول بـارانـهاى شدید به کار مى رود، همانگونه در فارسى نیز مى گوئیم : گوئى درهاى آسمان باز شده و هر چه آب است فرومى بارد).
(مـنـهمر) از ماده (همر) (بر وزن صبر) به معنى فروریختن شدید اشک یا آب است ، این تعبیر در مورد دوشیدن پستان حیوانات تا آخرین قطره نیز به کار مى رود.
عـجـب ایـنـکـه در بـعـضـى از گفته هاى مفسران آمده است که آنها سالها گرفتار خشکسالى بودند و در انتظار باران ، که ناگهان بارانى فروبارید اما بارانى
مرگ زا نه احیاگر.
نه تنها از آسمان آب زیادى فروریخت که از زمین هم آب جوشید، چنانکه در آیه آمده : (و زمین را شکافتیم و چشمه هاى زیادى از آن بیرون فرستادیم ) (و فجرنا الارض عیونا).
(و ایـن دو آب بـه انـدازه اى کـه مـقـدر بـود بـا هـم درآمـیـخـتـنـد و سـراسـر زمـیـن را فراگرفتند)! (فالتقى الماء على امر قد قدر).
بـعـضـى از مفسران جمله (قدقدر) را چنین تفسیر کرده اند که این دو آب کاملا به اندازه یکدیگر بود، ولى تفسیر اول مناسبتر به نظر مى رسد.
خـلاصـه ایـنـکه از سراسر زمین آب جوشیدن گرفت و چشمه ها سر برآوردند و از تمامى آسـمـان آب بـاریـدن گـرفـت و بـه هـم پـیـوسـتـنـد و دریـائى عـظـیـم و طـوفـانـى تشکیل دادند.
در ایـنـجا قرآن دنباله مساءله طوفان را رها ساخته چرا که آنچه باید گفته شود در جمله هـاى قـبـل جـمـع اسـت ) و بـه سراغ کشتى نجات نوح رفته ، مى فرماید (ما نوح را بر مـرکـبـى کـه از (الواح ) و (میخهائى ) ساخته شده بود سوار کردیم (و حملناه على ذات الواح و دسر).
(دسـر) جـمـع (دسـار) (بـر وزن کـتـاب ) چـنـانـکـه راغـب در مـفـردات مـى گـوید در اصل به معنى راندن شدید تواءم با قهر است ، و از آنجا که میخ
بـا ضـربـه هـاى شـدیدى که بر آن وارد مى شود در چوب و مانند آن فرومى رود به آن (دسـار) گـفـتـه انـد، امـا بـعضى از مفسران این کلمه را به معنى طناب تفسیر کرده ، و اشـاره بـه طـنـابـهـاى بـادبـان کـشـتـى و مـانـنـد آن مـى دانـنـد، ولى مـعـنـى اول مخصوصا با توجه ذکر (الواح ) صحیحتر به نظر مى رسد.
بـه هـر حـال تـعـبـیـر قـرآن در ایـنجا جالب و پرمعنى است ، چرا که مى گوید در میان آن طوفان عظیم و سرتاسرى که همه چیز را در کام خود فروبرده بود فرمان نجات نوح و یـارانـش را بـه یک مشت میخ و قطعات چوب سپردیم ، و آنها این وظیفه را به خوبى انجام دادند! و این قدرت نمائى بزرگى است .
ایـن تـعـبـیـر مـمـکـن اسـت ضـمـنـا اشاره به ساده بودن کشتیهاى آن زمان نسبت به کشتیهاى پـیـشرفته زمانهاى بعد باشد که در آن وقت تشریفات و تشکیلات خاصى نداشت ، ولى کـشـتـى نوح با اینحال به اندازه کافى بزرگ بود، و طبق تواریخ سالها براى ساختن آن زحمت کشید، تا بتواند از هر یک از حیوانات مختلف یک جفت در آن جاى دهد.
سـپـس خـداونـد بـه عـنـایـت خاصش نسبت به کشتى نجات نوح اشاره کرده مى فرماید: این کشتى در برابر دیدگان (علم ) ما سینه امواج را مى شکافت و تحت نظارت و حفاظت ما به حرکت خود ادامه مى داد) (تجرى باعیننا).
تعبیر (باعیننا) (در برابر دیدگان ما) کنایه لطیفى است از توجه مخصوص و مراقبت کامل از چیزى ، چنانکه در آیه 37 سوره هود نیز در بخش دیگرى از همین داستان مى خوانیم : و اصـنـع الفـلک بـاعیننا و وحینا: (به او وحى کردیم که در برابر دیدگان ما و بر طبق وحى ما کشتى را بساز).
بعضى از مفسران این تعبیر را اشاره به انسانهاى با شخصیتى دانسته اند که
سـوار بـر کـشـتـى بـودنـد بـنـابـراین جمله (تجرى باعیننا) یعنى آن کشتى بندگان خـالص و مـخـلص مـا را هـمـراه مـى بـرد، ولى بـا تـوجـه بـه مـوارد اسـتـعـمـال ایـن تـعـبـیـر در آیـات دیـگـر قـرآن تـفـسـیـر اول صحیح به نظر مى رسد.
این احتمال نیز داده شده که (باعیننا) اشاره به فرشتگانى است که در امر هدایت کشتى نوح دخالت داشتند، ولى این تفسیر نیز به همان دلیلى که در بالا گفته شد ضعیف است .
سـپـس مى افزاید: (تمام اینها کیفرى بود براى کسانى که او را تکذیب کردند و کافر شدند) (جزاء لمن کان کفر).
آرى نـوح هـمـانـنـد همه انبیاء از مواهب بزرگ الهى و از نعمتهاى عظیم او بود که بیخبران کفرانش کردند، و به آئینش کافر شدند.
سپس به عنوان نتیجه گیرى از این ماجراى عظیم مى فرماید: (ما این داستان را به عنوان درس عبرت و نشانه اى در میان امتها باقى گذاردیم ، آیا کسى هست که پند گیرد و متذکر شود)؟ (و لقد ترکناها آیة فهل من مدکر).
و به راستى که همه گفتنیها در همین ماجرا گفته شده ، و آنچه باید انسانى بیدار بفهمد از آن مى فهمند.
طبق این تفسیر که موافق آیات قبل و بعد مى باشد ضمیر (ترکناها) به
قـصه طوفان و سرگذشت نوح و مخالفانش باز مى گردد، ولى بعضى آنرا اشاره به (سـفـینه نوح ) مى دانند، زیرا مدتى این کشتى در میان مردم جهان باقیمانده بود، و هر کس چشمش به آن مى افتاد تمام ماجراى طوفان نوح در برابرش مجسم مى شد، مخصوصا اگر این روایت را بپذیریم که بقایاى این کشتى تا عصر پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله ) بـاقـى بـوده ، و حـتى بعضى ادعا مى کنند که در عصر ما نیز بقایاى آنرا در کوه هـاى (آرارات ) قفقاز مشاهده کرده اند، این احتمال نیز وجود دارد که آیه اشاره به هر دو مـعـنـى بـاشد، هم داستان نوح (علیه السلام ) آیتى بود، و هم کشتى بازمانده اش در میان مردم .
و در آیـه بـعـد به عنوان یک سؤ ال تهدیدآمیز و پرمعنى نسبت به کافرانى که همان راه کـفـار زمـان نـوح را مـى سـپـرنـد مـى گوید: اکنون (بگوئید) عذاب و انذاره اى من چگونه بود)؟! (فکیف کان عذابى و نذر).
آیا واقعیت داشت یا داستان و افسانه بود؟!
و در آخرین آیه مورد بحث بر این حقیقت تاءکید مى کند که (ما قرآن را براى تذکر آسان سـاخـتـیـم ، آیـا کـسـى هـسـت کـه پـنـد گیرد و متذکر شود؟! (و لقد یسرنا القرآن للذکر فهل من مدکر).
آرى این قرآن ، هیچ پیچیدگى ندارد، و شرائط تاثیر، در آن جمع است ، الفاظش شیرین و جـذاب تـعبیراتش زنده و پرمعنى ، انذارها و بشارتهایش صریح و گویا، داستانهایش واقعى و پرمحتوا، دلائلش قوى و محکم ، منطقش
شیوا و متین ، خلاصه آنچه لازمه تاثیر گذاردن یک سخن است در آن جمع است ، و به همین دلیـل هـر زمـان دلهـاى آمـاده بـا آن تـمـاس یـابـد، مـجـذوب آن مـى شـود و در طـول تـاریـخ اسـلام نـمونه هاى عجیب و شگفت انگیزى از تاثیر عمیق قرآن در دلهاى آماده دیده مى شود، که شاهد گویاى این امر است .
ولى چه مى توان کرد هنگامى که نطفه حیاتى یک بذر مرده باشد، اگر در بهترین زمینها آنرا جاى دهند، و از آب کوثر زیر نظر بهترین باغبانها آبیارى کنند، هرگز نمو نخواهد کرد و گل و گیاهى از آن نمى روید.
آیه و ترجمه


کذبت عاد فکیف کان عذابى و نذر (18)
إ نا اءرسلنا علیهم ریحا صرصرا فى یوم نحس مستمر (19)
تنزع الناس کأ نهم اءعجاز نخل منقعر (20)
فکیف کان عذابى و نذر (21)
و لقد یسرنا القرءان للذکر فهل من مدکر (22)


ترجمه :

18 - قوم عاد (نیز پیامبر خود را) تکذیب کردند اکنون (ببینید) عذاب و انذارهاى من چگونه بود؟
19 - ما تندباد وحشتناک و سردى را در یک روز شوم مستمر بر آنها فرستادیم .
20 - که مردم را، همچون تنه هاى نخل ریشه کن شده ، از جا برمى کند.
21 - (اکنون ببینید) عذاب و انذارهاى من چگونه بود؟
22 - ما قرآن را براى تذکر آسان کردیم ، آیا کسى هست که متذکر شود؟
تفسیر:
و همچنین سرنوشت قوم عاد
قـوم دیـگـرى کـه سـرگـذشـت آنـهـا در ایـن سـوره بـه دنـبـال سرگذشت فشرده قوم نوح (علیه السلام ) آمده ، (قوم عاد) است ، که قرآن به عنوان هشدارى به کافران و مجرمان در آیات مورد بحث به طور فشرده به آن اشاره کرده ، مى گوید:
(قوم عاد نیز پیامبر خود را تکذیب کردند) (کذبت عاد).
هـر قـدر پیامبر آنها، هود (علیه السلام ) بر تبلیغات خود مى افزود، و از راه هاى مختلف بـراى بـیـدار ساختن آنها تلاش مى کرد، آنها بر خیره سرى و لجاجت خود مى افزودند، و غـرور نـاشـى از ثـروت و امـکانات مادى و غفلت ناشى از غرق بودن در شهوات ، گوش ‍ شنوا و چشم بینا را از آنها گرفته بود.
سرانجام خداوند آنها را با عذاب دردناکى مجازات کرد، لذا در دنباله همین آیه به صورت سـربسته مى فرماید بنگرید (عذاب و انذارهاى من چگونه بود)؟ (فکیف کان عذابى و نذر).
سـپـس در آیـات بـعـد بـه شـرح ایـن اجمال پرداخته ، مى افزاید: (ما تندباد وحشتناک و سـردى را در یـکـروز شـوم کـه اسـتـمرار و ادامه داشت بر آنها فرستادیم ) (انا ارسلنا علیهم ریحا صرصرا فى یوم نحس مستمر).
(صـرصـر) از مـاده (صـر) (بـر وزن شـر) در اصـل بـه معنى بستن و محکم کردن است ، و تکرار آن در واژه (صرصر) براى تاءکید اسـت ، و از آنـجـا کـه این باد هم شدید بوده است و هم سرد، هم پرسوزش و هم پر سر و صدا، این واژه به آن اطلاق شده است .
(نحس ) در اصل به معنى سرخى شدیدى است که گاه در افق ظاهر مى شود، و همچون ، شـعله آتش بى دودى است که عرب آنرا (نحاس ) مى گوید، سپس این واژه به هر چیز (شوم ) در مقابل (سعد) اطلاق شده است (دقت کنید).
(مـسـتـمـر) صـفـتـى اسـت بـراى (یـوم ) یـا (نـحـس )، در صـورت اول مـفهومش این است که حوادث آن روز همچنان استمرار یافت ، و چنانکه در آیه 7 در سوره حاقه آمده است (هفت شب و هشت روز این عذاب الهى بطور مداوم بر آنها مسلط بود تا همگى را در هم کوبید و کسى را زنده نگذاشت ).
و در صورت دوم معنایش این است که نحوست این روز ادامه یافت تا همگى را هلاک کرد.
بـعـضـى نـیـز نـحس را به معنى پرگرد و غبار تفسیر کرده اند، چرا که این تندباد به قـدرى غـبـارآلود بـود کـه یـکـدیگر را نمى دیدند وقتى از دور نمایان گشت آنها تصور کـردنـد ابـر پـر بارانى به سوى آنها مى آید! اما به زودى فهمیدند که تندبادى است مـامـور عـذاب و هـلاک آنـهـا، چـنـانـکـه در آیه 24 سوره احقاف آمده است : فلما راءوه عارضا مستقبل اودیتهم قالوا هذا عارض ممطرنا بل هو ما استعجلتم به ریح فیها عذاب الیم .
این دو تفسیر با هم منافاتى ندارد و ممکن است هر دو در معنى آیه جمع باشد.
سـپـس در تـوصـیـف ایـن تـنـدبـاد مـى فـرمـایـد: (مـردم را هـمـچـون تـنـه هـاى نـخـل ریـشـه کـن شـده از جـا بـر مـى کند و به هر سو پرتاب مى نمود) (تنزع الناس کانهم اعجاز نخل منقعر).
(منقعر) از ماده (قعر) به معنى پائین ترین نقطه چیزى است ، و لذا این واژه در معنى ریشه کن ساختن به کار مى رود.
ایـن تعبیر یا به خاطر آن است که قوم عاد اندامى قوى و هیکلهائى درشت داشتند، و چنانکه بـعـضـى از مـفـسـران گفته اند براى حفظ خود از تندباد گودالها و پناهگاهى زیرزمینى سـاخـتـه بـودنـد، امـا قدرت تندباد در آن روز به حدى بود که آنها را از پناهگاههایشان ریشه کن مى کرد و به این طرف و آن طرف مى افکند! حتى گفته اند آنها را چنان با سر به زمین مى کوبید که سرهایشان از تنها جدا مى شد!
تـعـبـیـر بـه (اعـجـاز) جـمـع (عـجـز) (بـر وزن رجل ) به معنى قسمت عقب یا
پـائیـن چـیـزى اسـت ، و تـشبیه آنها به قسمت پائین نخلها به خاطر آن است که به گفته بـعـضـى بـاد به قدرى شدید بود که نخست دست و سرهاى آنها را کند و با خود برد، و بعد بقیه بدنهایشان همچون نخل بى شاخ و برگ ، از زمینى کنده شده به هر گوشه و کنار پرتاب مى گشت .
یـا بـه خـاطـر چـیـزى اسـت کـه در بـالا اشـاره کردیم که باد آنها را با سر به زمین مى کوبید و گردنها مى شکست و سرها جدا مى شد!
سـپـس قـرآن بـه عـنـوان هـشـدار مـى گـوید: (اکنون بنگرید عذاب و انذارهاى من چگونه بود)؟! (فکیف کان عذابى و نذر).

مـا بـا اقـوام دیـگـر کـه راه تکذیب و کبر و غرور و گناه و عصیان را پوئیدند چنین رفتار کردیم ، شما درباره خود چه مى اندیشید که راه آنها را ادامه مى دهید؟
و بـاز در پـایـان ایـن مـاجـرا مـى افـزایـد: (مـا قـرآن را بـراى تـذکـر سهل و آسان ساختیم ، آیا کسى هست که پند گیرد و متذکر شود)؟ آیا گوش شنوائى در برابر این نداى الهى ، و این هشدارها و انذارها وجود دارد؟! (و لقد یسرنا القرآن للذکر فهل من مدکر).
قـابل توجه این که جمله (فکیف کان عذابى و نذر) در مورد قوم عاد دو بار تکرار شده یـکـى در آغـاز بـیان این سرگذشت ، و یکى هم در پایان آن ، این تفاوت شاید از این جهت است که عذاب این گروه از دیگران شدیدتر و وحشتناکتر بود، هر چند عذابهاى الهى همه شدید مى باشد.
نکته :
سعد و نحس ایام
در میان مردم معمول است که بعضى از روزها را روز سعد و مبارک ، و بعضى را روز شوم و نـحـس مـى شـمـرنـد، هـر چند در تعیین آن اختلاف بسیار است ، سخن اینجا است که این اعتقاد عمومى تا چه حد در اسلام پذیرفته شده ؟ و یا از اسلام گرفته شده است ؟
البته این از نظر عقل مـحـال نـیـسـت کـه اجـزاء زمان با یکدیگر تفاوت داشته باشند، بعضى داراى ویژگیهاى نـحـوسـت ، و بـعـضـى ویـژگـیـهـاى ضـد آن ، هـر چـنـد از نـظـر اسـتـدلال عـقـلى راهـى بـراى اثـبـات یا نفى چنین مطلبى در اختیار نداریم ، همین اندازه مى گوئیم ممکن است ولى از نظر عقل ثابت نیست .
بنابراین اگر دلائل شرعى از طریق وحى که افقهاى وسیعترى را روشن مى سازد بر این معنى در دست داشته باشیم قبول آن نه تنها بى مانع بلکه لازم است .
در آیـات قرآن تنها در دو مورد اشاره به (نحوست ایام ) شده است : یکى در آیات مورد بحث ، و دیگرى در آیه 16 سوره فصلت که درباره همین ماجراى قوم عاد سخن مى گوید در آنـجـا مـى خـوانـیـم : فارسلنا علیهم ریحا صرصرا فى ایام نحسات : (ما تندبادى سخت و سرد در روزهاى شومى بر آنها مسلط ساختیم ).
و در نـقـطـه مقابل ، تعبیر (مبارک ) نیز در بعضى از آیات قرآن دیده مى شود، چنانکه دربـاره شـب قـدر مـى فـرمـایـد انـا انـزلناه فى لیلة مبارکة : (ما قرآن را در شبى پر برکت نازل کردیم ) (دخان - 3).
همانگونه که گفتیم (نحس ) در اصل به معنى سرخى فوقالعاده افق است که آنرا به صورت (نحاس ) یعنى (شعله آتش ‍ خالى از دود) در مى آورد، سپس به همین مناسبت در معنى (شوم ) به کار رفته است .
بـه ایـن تـرتـیـب قـرآن جـز اشـاره سـربـسـتـه اى به این مساءله ندارد، ولى در روایات اسـلامـى بـه احـادیـث زیـادى در زمـینه (نحس و سعد ایام ) برخورد مى کنیم که هر چند بـسـیـارى از آنـهـا روایـات ضـعـیـف اسـت و یـا احـیـانـا آمـیـخـتـه بـا بـعـضـى روایـات مـجـعـول و خـرافـات مـى بـاشـد، ولى هـمـه آنـهـا چـنـیـن نـیـسـت ، بـلکـه روایـات مـعـتبر و قـابـل قـبـولى در میان آنها بدون شک وجود دارد، چنانکه مفسران نیز در تفسیر آیات فوق بر این معنى صحه نهاده اند.
مـحـدث بـزرگ مـرحـوم عـلامـه مجلسى نیز روایات فراوانى در (بحار الانوار) در این زمینه آورده است .
آنچه به طور فشرده و خلاصه در اینجا مى توان گفت چند مطلب است : الف - در روایات مـتعددى سعد و نحس ایام در ارتباط با حوادثى که در آن واقع شده است تفسیر شده ، فى المـثـل در روایـتـى از امـیـر مـؤ مـنـان عـلى (عـلیه السلام ) مى خوانیم شخصى از امام (علیه السـلام ) درخـواسـت کـرد تـا دربـاره روز (چـهـارشـنـبـه ) و فال بدى که به آن مى زنند و سنگینى آن ، بیانى فرماید که منظور کدام چهارشنبه است ؟ فـرمـود (آخـر اربـعـاء فـى الشـهـر و هـو المـحـاق و فـیـه قـتـل قـابـیـل هـابـیـل اخـاه ... و یـوم الاربـعـاء ارسـل الله عـز و جل الریح على قوم عاد): (منظور
چـهـارشـنـبـه آخـر مـاه اسـت کـه در مـحـاق اتـفـاق افـتـاد، و در هـمـیـن روز (قابیل ) برادرش (هابیل ) را کشت ... و خداوند در این روز چهارشنبه تندباد را بر قوم عاد فرستاد).
لذا بسیارى از مفسران به پیروى بسیارى از روایات آخرین چهارشنبه هر ماه را روز نحس مـى دانـند، و از آن تعبیر به (اربعاء لا تدور) مى کنند (یعنى چهارشنبه اى که تکرار نمى شود).
در بـعـضـى دیـگـر از روایـات مـى خـوانـیـم کـه روز اول مـاه روز سـعـد و مـبـارکـى اسـت چـرا کـه آدم در آن آفـریده شد، همچنین روز 26 چرا که خداوند دریا را براى موسى شکافت .
یا این که روز سوم ماه روز نحسى است ، چرا که آدم و حوا در آن روز از بهشت رانده شدند، و لباس بهشتى از تن آنها کنده شد.
یـا ایـن کـه روز هفتم ماه روز مبارکى است ، چرا که نوح سوار بر کشتى شد (و از غرقاب نجات یافت ).
یـا ایـنـکـه در مـورد نوروز در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم که فرمود: روز مـبـارکـى اسـت کـه کـشـتـى نـوح بـر جـودى قـرار گـرفـت ، و جـبرئیل بر پیامبر اسلام نازل شد، و روزى است که على (علیه السلام ) بر دوش پیامبر (صلى الله علیه و آله ) رفت بتهاى کعبه را شکست ، و داستان غدیر خم مصادف با نوروز بود....
این گونه تعبیرات ، در روایات فراوان است که سعد و نحس ایام را با بعضى از حوادث مطلوب ، یا نامطلوب پیوند مى دهد، مخصوصا در مورد روز عاشورا
کـه بـنـى امـیـه بـه گـمـان پـیـروزى بـر اهـل بیت (علیه السلام ) آن را روز مسعودى مى شمردند، و در روایات شدیدا از تبرک به آن روز نهى شده ، و حتى دستور داده اند که آن روز را روز ذخـیـره آذوقـه سـال و مـانـنـد آن نـکـنـنـد، بـلکـه کـسـب و کـار را در آن روز تعطیل کرده ، و عملا از برنامه بنى امیه فاصله بگیرند مجموع این روایات سبب شده که بعضى مساءله سعد و نحس ایام را چنین تفسیر کنند که مقصود اسلام توجه دادن مسلمین به ایـن حـوادث اسـت ، تـا از نـظـر عـمـل خـود را بر حوادث تاریخى سازنده تطبیق دهند، و از حوادث مخرب و روش بنیانگذاران آنها فاصله گیرند.
این تفسیر ممکن است در مورد قسمتى از این روایات صادق باشد ولى در مورد همه آنها مسلما صـادق نـیـسـت ، چـرا که از بعضى از آنها استفاده مى شود تاثیر مرموزى در بعضى ایام احیانا وجود دارد که ما از آن آگاهى نداریم .
ب : ایـن نـکـتـه نیز قابل دقت است که بعضى در مساءله سعد و نحس ایام به اندازه اى راه افـراط را پـوئیده اند که به هر کارى مى خواهند دست بزنند قبلا به سراغ سعد و نحس ایـام مـى رونـد، و عملا از بسیارى فعالیتها باز مى مانند، و فرصتهاى طلائى را از دست مى دهند.
یـا این که بجاى بررسى عوامل شکست و پیروزى خود و دیگران استفاده از این تجربیات گـرانـبها در زندگى ، گناه همه شکستها را به گردن شومى ایام مى اندازند، همانگونه که رمز پیروزیها را در نیکى ایام جستجو مى کنند!
این یکنوع فرار از حقیقت ، و افراط در مساله ، و توضیح خرافى حوادث زندگى است که باید از آن به شدت پرهیز کرد، و در این مسائل نه گوش به شایعات میان مردم داد، نه سخن منجمان ، و نه گفته فال گیران ، اگر چیزى در حدیث معتبر در این زمینه ثابت شود بـایـد پـذیـرفت ، و گرنه بى اعتنا به گفته این و آن باید خط زندگى را ادامه داد، و با تلاش و سعى و کوشش به پیش محکم
گام برداشت ، و از توکل بر خدا یارى جست و از لطف او استعانت خواست .
ج : مـسـاءله تـوجـه بـه سـعـد و نحس ایام علاوه بر اینکه غالبا انسان را به یک سلسله حـوادث تـاریـخـى آمـوزنـده رهـنـمـون مـى شـود، عـامـلى اسـت بـراى توسل و توجه به ساحت قدس الهى ، و استمداد از ذات پاک پروردگار، و لذا در روایات مـتـعـددى مـى خـوانـیـم : در روزهـائى کـه نـام نـحس بر آن گذارده شده مى توانید با دادن صـدقـه ، و یـا خـوانـدن دعـا، و استمداد از لطف خداوند، و قرائت بعضى از آیات قرآن ، و توکل بر ذات پاک او، به دنبال کارها بروید و پیروز و موفق باشید.
از جـمله در حدیثى مى خوانیم که یکى از دوستان امام حسن عسکرى (علیه السلام ) روز سه شنبه خدمتش رسید، امام فرمود: دیروز تو را ندیدم ، عرض کرد: دوشنبه بود، و من در این روز حـرکـت را نـاخـوش داشـتـم ! فرمود: من احب ان یقیه الله شر یوم الاثنین فلیقراء فى اول رکعة من صلاة الغداة هل اتى على الانسان ثم قراء ابو الحسن (علیه السلام ) فوقیهم الله شـر ذلک الیـوم و لقیهم نضرة و سرورا: (کسى که دوست دارد از شر روز دوشنبه در امـان بـمـانـد در اولیـن رکـعـت نـمـاز صـبـح سـوره هـل اتـى بـخـوانـد، سـپـس امـام (عـلیـه السـلام ) ایـن آیـه از سـوره هـل اتى را (که تناسب با رفع شر دارد) تلاوت فرمود: فوقاهم الله شر ذلک الیوم ... خـداونـد نـیـکـان را از شـر روز رسـتـاخـیز نگاه مى دارد او به آنها خرمى و طراوت ظاهر و خوشحالى درون عطا مى کند).
در حـدیـث دیـگـر مـى خـوانـیـم کـه یـکـى از یـاران امـام ششم (علیه السلام ) از آن حضرت پـرسید: آیا در هیچ روزى از روزهاى مکروه چهارشنبه و غیر آن سفر کردن مناسب است ؟ امام (عـلیـه السـلام ) در پـاسـخ فـرمـود: سفرت را با صدقه آغاز کن و آیة الکرسى را به هنگامى که مى خواهى حرکت کنى تلاوت کن ) (و هر کجا مى خواهى
برو).
در حدیث دیگرى نیز آمده است که یکى از یاران امام دهم على بن محمد الهادى (علیه االسلام ) مـى گـویـد: خدمت حضرت (علیه السلام ) رسیدم در حالى که در مسیر راه انگشتم مجروح شـده بـود، و سوارى از کنارم گذشت و به شانه من صدمه زد، و در وسط جمعیت گرفتار شدم و لباسم را پاره کردند، گفتم : خدا مرا از شر تو اى روز حفظ کند، عجب روز شومى هـسـتـى ! امـام فـرمـود: بـا مـا ارتباط دارى و چنین مى گوئى ؟! و روز را که گناهى ندارد گـنـاهـکـار مـى شمرى ؟ آن مرد عرض مى کند از شنیدن این سخن به هوش آمدم و به خطاى خود پى بردم ، عرض کردم اى مولاى من من استغفار مى کنم ، و از خدا آمرزش مى طلبم ، امام (عـلیـه السـلام ) افـزود: مـا ذنـب الایـام حـتـى صـرتم تتشامون بها اذا جوزیتم باعمالکم فیها؟:
(روزهـا چـه گـنـاهـى دارد کـه شـمـا آنـهـا را شـوم مـى شـمـریـد هـنـگـامـى کـه کـیـفـر اعمال شما در این روزها دامانتان را مى گیرد)؟!
راوى مـى گوید: (عرض کردم من براى همیشه از خدا استغفار مى کنم و این توبه من است اى پسر رسول خدا).
امام (علیه السلام ) فرمود: ما ینفعکم و لکن الله یعاقبکم بذمها على ما لا ذم علیها فیه ، اما علمت ان الله هو المثیب و المعاقب ، و المجازى بالاعمال ، عاجلا و آجلا،؟ قلت : بلى یا مولاى ، قال لا تعد و لا تجعل للایام صنعا فى حکم الله !
(ایـن بـراى تـو فایده اى ندارد، خداوند شما را مجازات مى کند به مذمت کردن چیزى که نـکـوهـش نـدارد، آیـا تـو نـمـى دانـى کـه خـداونـد ثـواب و عـقـاب مـى دهـد، و جـزاى اعـمـال را در ایـن سـرا و سـراى دیـگـر خـواهـد داد، سـپـس افـزود: دیـگـر ایـن عمل را تکرار مکن و براى روزها در برابر حکم خداوند کار و تاثیرى
قرار مده )!.
این حدیث پر معنى اشاره به این است که اگر روزها هم تاثیرى داشته باشد به فرمان خـدا اسـت ، هـرگـز نـبـایـد بـراى آنـهـا تـاثـیـر مـسـتـقـلى قـائل شـد، و از لطـف خداوند خود را بى نیاز دانست ، و آنگهى نباید حوادثى را که غالبا جـنـبـه کفاره اعمال نادرست انسان دارد به تاثیر ایام ارتباط داد، و خود را تبرئه کرد. و شاید این بیان بهترین راه براى جمع میان اخبار مختلف در این باب است (دقت کنید).
آیه و ترجمه


کذبت ثمود بالنذر (23)
فقالوا اءبشرا منا وحدا نتبعه إ نا إ ذا لفى ضلال و سعر (24)
اءءلقى الذکر علیه من بیننا بل هو کذاب اءشر (25)
سیعلمون غدا من الکذاب الا شر (26)
إ نا مرسلوا الناقة فتنة لهم فارتقبهم و اصطبر (27)
و نبئهم اءن الماء قسمة بینهم کل شرب محتضر (28)
فنادوا صاحبهم فتعاطى فعقر (29)
فکیف کان عذابى و نذر (30)
إ نا اءرسلنا علیهم صیحة واحدة فکانوا کهشیم المحتظر (31)
و لقد یسرنا القرءان للذکر فهل من مدکر (32)


ترجمه :

23 - طایفه ثمود (نیز) انذارهاى الهى را تکذیب کردند.
24 - و گـفـتـنـد: آیـا ما از بشرى از جنس خود پیروى کنیم ؟! اگر چنین کنیم در گمراهى و جنون خواهیم بود!
25 - آیا از میان ما تنها بر این مرد وحى نازل شده ؟ نه ، او آدم بسیار دروغگوى هوسبازى است .
26 - ولى فردا مى فهمند چه کسى دروغگوى هوسباز است !
27 - مـا (نـاقه ) را براى آزمایش آنها مى فرستیم ، در انتظار پایان کار آنها باش و صبر کن .
28 - و به آنها خبر ده که آب (قریه ) باید در میان آنها تقسیم شود (یک روز سهم ناقه ، و یکروز براى آنها) و هر یک در نوبت خود باید حاضر شوند.
29 - آنها یکى از یاران خود را صدا زدند، او به سراغ این کار آمد و (ناقه را) پى کرد.
30 - (اکنون بنگرید) عذاب و انذارهاى من چگونه بود؟!
31 - مـا فـقـط یـک صـیـحـه (صـاعـقـه عـظـیـم ) بـر آنـهـا فـرسـتـادیـم و بـه دنـبـال آن هـمـگـى بـه صـورت گـیـاه خـشـکـى درآمـدنـد کـه صـاحـب چـهـارپـایـان در آغل جمع آورى مى کند!
32 - ما قرآن را براى یادآورى آسان ساختیم آیا کسى هست که متذکر شود.
تفسیر:
سرانجام دردناک قوم ثمود
سـومـیـن قـومـى کـه شـرح زندگى آنها به طور فشرده به عنوان درس عبرتى در تعقیب بحثهاى گذشته در این سوره مطرح شده است قوم ثمود است که در سرزمین (حجر) که در شـمـال حجاز قرار داشت زندگى داشتند، و پیامبرشان صالح نهایت کوشش را در هدایت آنها کرد اما به جائى نرسید.
نخست مى فرماید: طایفه ثمود نیز انذارهاى الهى را تکذیب کردند، و تهدیدها را به هیچ گرفتند) (کذبت ثمود بالنذر).
گـرچـه بـعـضـى از مـفـسـران (نـذر) را در ایـنـجـا به معنى (پیامبران انذار کننده ) گـرفـتـه انـد، و تـکـذیـب قـوم ثمود را نسبت به صالح به عنوان تکذیب تمام پیامبران شمرده اند، چرا که دعوت تمام انبیاء هماهنگ بود، ولى ظاهر این است که (نذر) در اینجا جـمـع انـذار بـه مـعـنـى بـیـانـاتـى اسـت کـه تـواءم با بیم دادن است که طبعا در کلام هر پیغمبرى وجود دارد.
سـپـس بـه عـلت تکذیب آنها پرداخته ، مى افزاید: (آنها گفتند: آیا ما از انسانى از جنس خـود پـیـروى کـنـیـم ؟ اگر چنین کنیم در گمراهى و جنون خواهیم بود) (فقالوا ابشرا منا واحدا نتبعه انا اذا لفى ضلال و سعر).
آرى کـبـر و غـرور و خـودبینى و خودخواهى حجاب بزرگ آنها در برابر دعوت انبیا بود، آنـهـا مى گفتند: صالح فردى مانند ما است ، دلیلى ندارد که ما از او پیروى کنیم ! او چه امتیازى بر ما دارد که رهبر باشد، و ما پیرو و تابع او؟!
ایـن هـمـان اشـکالى است که امتهاى گمراه غالبا به انبیا داشتند که آنها افرادى از جنس ما هستند و به همین دلیل نمى توانند پیامبر الهى باشند.
جـمـعـى از مفسران تعبیر به (واحدا) چنین استفاده کرده اند که منظور دشمنان صالح این بوده که او یک فرد عادى است ، مال و ثروت هنگفت ، و یا نژاد و نسب فوق العاده اى ندارد، بـعـضـى نیز آنرا به این معنى تفسیر کرده اند که او یک نفر است جمعیت و گروهى ندارد، در حـالى کـه یـک رهـبر باید جمعیتى در اختیار داشته باشد و با این امتیاز دیگران را به پیروى خود بخواند.
ولى تـفـسـیـر سـومـى نـیـز در اینجا وجود دارد که آنها روى واحد عددى تکیه نمى کردند، بـلکـه هـدفـشـان واحد نوعى بود، مقصود این بود که او فردى از نوع و جنس ماست و نوع بـشـر نـمـى تواند رسالت الهى را بر عهده گیرد بلکه باید پیامبر از جنس فرشتگان باشد، البته جمع میان هر سه تفسیر ممکن است ،
ولى به هر حال ادعائى واهى و بى اساس بود.
(سـعـر) (بـر وزن شـتـر) جـمـع (سـعـیـر) در اصل به معنى آتش برافروخته و پرهیجان است ، و گاه به معنى (جنون ) نیز آمده چرا کـه در حـالت جـنـون ، هـیـجان خاصى به انسان دست مى دهد، و لذا به (شتر دیوانه ) (ناقه مسعوره ) مى گویند.
این احتمال نیز وجود دارد که قوم ثمود این تعبیر را از پیامبرشان صالح (علیه السلام ) گـرفـتـه بـودنـد کـه بـه آنـها مى گفت : اگر شما دست از بت پرستى برندارید، و از دعـوت مـن پـیـروى نـکـنـید، در (ضلال و سعر) (در گمراهى و آتشهاى افروخته جهنم ) خـواهـیـد بـود، آنـهـا در پـاسـخ مـى گـویـنـد: اگـر مـا از بـشـرى مثل خودمان پیروى کنیم در (ضلال و سعر) خواهیم بود!
به هر حال ذکر (سعر) به صورت (جمع ) در حقیقت براى تاءکید و دوام است ، خواه به معنى جنون باشد یا به معنى آتش ‍ برافروخته .
سـپـس افـزودنـد بـه فـرض کـه وحـى الهـى بـر انـسـانـى نـازل شـود (آیـا از مـیـان مـا تـنـهـا بـر ایـن مـرد وحـى نـازل شـده )؟! بـا ایـنـکه افرادى سرشناستر و معروفتر و ثروتمندتر از او پیدا مى شود (ااءلقى الذکر علیه من بیننا).
در حقیقت گفته هاى قوم ثمود شباهت زیادى با گفته هاى مشرکان مکه داشت که گاهى ایراد مـى کـردنـد مـال هـذا الرسـول یـاءکـل الطـعـام و یـمـشـى فـى الاسـواق لو لا انزل الیه ملک فیکون معه نذیرا: (چرا این پیامبر غذا مى خورد و در بازارها راه مى رود؟ چرا فرشته اى نازل نشده که همراه او انذار کند)؟ (فرقان - 7).
و گـاه مـى گـفتند: لو لا نزل هذا القران على رجل من القریتین عظیم : (چرا این قرآن بر یکى از مردان بزرگ و ثروتمند مکه و طائف نازل نشده
است )؟! (زخرف - 31).
حال که بناست رسول الهى بشر باشد چرا بشرى تهیدست و بیکس و کار؟!
این کوردلان که گوئى در طول تاریخ مطالب را یکنواخت بیخ گوش هم مى گفتند گمان مـى کـردنـد اگـر کـسـى ثـروت یـا قـوم و قـبـیـله و مـقـام و مـنـصـب و نـسـب مـعـروفـى دارد دلیـل بـر شـخصیت او است ، در حالى که ستمکارترین مردم غالبا در میان اینگونه افراد بودند.
ایـن احـتـمال در تفسیر آیه نیز از سوى بعضى از مفسران پذیرفته شده است که آنها مى گـفـتـنـد: آیـا فـقـط وحـى بـر او نـازل شـده ؟ چـرا بـر هـمـه مـا نـازل نـمـى شـود مگر ما چه تفاوتى با هم داریم ؟ همانگونه که در آیه 52 سوره مدثر آمـده است : بل یرید کل امرى ء منهم ان یؤ تى صحفا منشرة : (بلکه هر یک از آنها انتظار دارد کتابهائى از آسمان بر او نازل شود)!
سـپـس در پـایـان آیـه مـى گـویـد: (آنـهـا هـمـیـن مـوضـوع را دلیل بر کذب پیامبرشان (صالح ) گرفتند و گفتند: او آدم بسیار دروغگوى هوسباز و متکبر است )! (بل هو کذاب اشر).
چرا که مى خواهد بر ما حکومت کند، و همه چیز را در قبضه خود بگیرد، و بر طبق هوسهایش رفتار کند.
واژه (اشر) وصف است از ماده (اشر) (بر وزن قمر) که به معنى (شدت خوشحالى تواءم با هوسبازى ) است .
ولى قـرآن در پـاسـخ آنـهـا مى گوید (فردا مى فهمند چه کسى دروغگوى هوسباز است )؟ (سیعلمون غدا من الکذاب الاشر).
هـمـان زمـان کـه عـذاب الهـى فـرارسـد و آنـهـا را در هـم کـوبـد و تبدیل به یک مشت خاک و خاکستر شوند، و سپس (مجازات بعد از مرگ ) نیز دامانشان را
بگیرد مى فهمند این گونه نسبتها شایسته چه کسى بوده است ؟ و قبائى است براى قامت چه شخصى ؟!
روشن است که منظور از غدا (فردا) آینده نزدیک است و این تعبیر جالب لطیفى است .
در ایـنـجـا مـمـکـن اسـت سـؤ الى طـرح شـود و آن ایـنـکـه در حـال نـزول ایـن آیات آنها مجازات خود را مسلما دیده بودند، دیگر جاى این ندارد که گفته شود فردا مى فهمند دروغگوى هوسباز کیست ؟
در پاسخ این سؤ ال دو جواب مى توان گفت : نخست اینکه این سخن در حقیقت به پیامبر خدا (صـالح ) گـفـتـه شـده ، و در آن روز و در آن شرائط بیان گردیده و مسلم است که آن روز هنوز عذاب نازل نشده بود.
دیگر اینکه منظور از فردا فرداى قیامت است که همه چیز به وضوح آشکار مى شود (ولى تفسیر اول مناسبتر و با آیات بعد سازگارتر است ).
در ایـنـجـا سـؤ ال دیـگـرى مـطـرح اسـت و آن ایـنـکـه مـشـرکـان قـوم ثـمـود قـبـل از نـزول عـذاب نـیـز به واقعیت دعوت صالح پى برده ، و معجزه انکارناپذیرش را مشاهده کرده بودند، پس چرا مى گوید فردا مى فهمند؟.
پـاسـخ ایـن سـؤ ال نیز با توجه به یک نکته روشن است و آن اینکه : علم همواره مراتبى دارد، در بعضى از مراتب ممکن است طرف مقابل انکار کند، اما گاه به مرحله اى مى رسد که دیـگـر جـاى انـکار نیست ، و همه چیز به راءى العین دیده مى شود، و منظور از علم در اینجا همین مرحله کامل آن است .
سـپـس بـه داسـتـان (نـاقـه ) کـه بـه عنوان معجزه و سند گویاى صدق دعوت صالح (عـلیـه السلام ) فرستاده شده بود اشاره کرده ، مى افزاید: به صالح وحى کردیم که ما ناقه را براى آزمایش و امتحان براى آنها مى فرستیم ، در انتظار پایان کار آنها باش
و شکیبائى پیشه کن ) (انا مرسلوا الناقة فتنة لهم فارتقبهم و اصطبر).
(نـاقـه ) هـمـان شـتـر مـاده اى کـه به عنوان معجزه صالح فرستاده شد مسلما یک ناقه مـعـمـولى نـبـود، بـلکـه داراى ویـژگـیـهـاى خـارق العاده اى بود، از جمله اینکه طبق روایت مـشـهـورى ایـن نـاقه از دل صخره اى از کوه برآمد، تا معجزه گویائى در برابر منکران لجوج باشد.
(فـتـنه ) چنانکه قبلا نیز گفته ایم به معنى بردن طلا در بوته و آتش براى روشن ساختن میزان خلوص آن است ، سپس به هر گونه آزمایش و امتحان اطلاق شده .
روشـن است که قوم ثمود در اینجا در برابر آزمایش بزرگى قرار گرفتند، لذا در آیه بـعـد مـى افـزایـد: (بـه صـالح گـفتیم به آنها خبر ده که آب قریه باید در میان آنها تـقـسـیـم شـود (یـک روز از بـراى نـاقـه ، و یـک روز بـراى اهـل قـریـه ) و هر کدام از آنها در نوبت خود باید حضور یابد و دیگر مزاحم او نشود)(و نبئهم ان الماء قسمة بینهم کل شرب محتضر).
گرچه قرآن در این زمینه توضیحى بیش از این نداده است ، ولى بسیارى از مفسران گفته انـد کـه نـاقـه صالح روزى که نوبت او بود تمام آب را مى نوشید، ولى بعضى دیگر گـفـتـه انـد وضـع و هـیئت آن طورى بود که وقتى کنار آب مى آمد حیوانات دیگر فرار مى کـردنـد و نـزدیـک نـمى شدند، و لذا چاره اى جز این نبود که یکروز آب را در اختیار ناقه قرار دهند، و روز دیگر را در اختیار خودشان .
بـه هـر حـال ایـن قـوم در مـضـیـقـه آب قـرار گـرفـتـنـد و تـحـمـل نـداشتند که یک روز تمام آب در اختیار (ناقه ) باشد و یک روز در اختیار آنها، مـخـصـوصـا طـبق احتمالى که بعضى از مفسران داده اند که آب در آبادى آنها خیلى کم بود (هـر چـنـد ایـن مـعنى با آیات 146 تا 148 تناسب ندارد چرا که از آن استفاده مى شود این قوم در سرزمینى پر از باغها و چشمه ها زندگى مى کردند).
بـه هـر حـال ایـن قـوم سـرکش و خودخواه و لجوج تصمیم گرفتند (ناقه ) را از پاى درآورند، در حالى که صالح به آنها اخطار کرده بود که اگر آزارى به ناقه برسانند در فاصله کوتاهى عذاب دامانشان را خواهد گرفت ، اما آنها بدون اعتنا به این امر (یکى از یـاران خـود را صـدا زدنـد، و او بـه سـراغ ایـن کـار آمد، و ناقه را پى کرد) (فنادوا صاحبهم فتعاطى فعقر).
(صاحب ) در اینجا ممکن است اشاره به یکى از رؤ ساى قوم عاد باشد، و یکى از اشرار معروف آنها که در تاریخ به عنوان (قدارة بن سالف ) از او یاد شده است .
(تـعاطى ) در اصل به معنى برگرفتن چیزى یا به سراغ مطلبى رفتن است ، و نیز به انجام کارهاى مهم و خطرناک گفته مى شود، یا انجام کارهاى پرزحمت ، و یا کارى که در مقابل آن عطا و مزدى قرار داده شده است .
هـمـه ایـن تفسیرها در آیه مورد بحث جمع است چرا که اقدام به کشتن ناقه جرات و جسارت زیـادى لازم داشـت ، و هـم کارى پرزحمت بود، و قاعدتا در برابر آن اجر و مزدى هم قرار داده بودند.
(عـقـر) از مـاده (عـقـر) (بـر وزن ظـلم ) در اصل به معنى اساس و ریشه
است ، و هنگامى که این واژه در مورد شتر به کار رود به معنى کشتن و نحر کردن و یا پى کردن است .
قابل توجه اینکه قرآن در اینجا کشتن ناقه را به یک فرد نسبت داده است ، در حالى که در سوره (والشمس ) به همه آنها نسبت مى دهد و مى فرماید: فعقروها (قوم ثمود ناقه را کشتند) این به خاطر آن است که آن یک نفر به نمایندگى و به رضایت همه قوم اقدام به ایـن کـار کـرد، و مـى دانـیـم کـسـى کـه راضـى بـه فعل دیگرى باشد شریک در عمل او است .
در بـعـضـى روایـات آمـده کـه (قـداره ) قـبـلا شـراب نـوشـیـد، و در حال مستى اقدام بر این عمل زشت و جنایت بزرگ نمود.
در مـورد طـرز کشتن ناقه نیز اقوال گوناگونى است : بعضى گفته اند با شمشیر آنرا پـى کـرد، و بعضى گفته اند در کمین آن پشت صخره اى قرار گرفت نخست آنرا با تیر زد و بعد با شمشیر به آن حمله کرد.
آیه بعد به عنوان مقدمه اى براى ذکر عذاب وحشتناک این قوم سرکش مى گوید: (اکنون بنگرید عذاب و انذارهاى من چگونه بود)؟! (فکیف کان عذابى و نذر).
و سـپـس مـى افـزایـد: یـک صـیـحـه بـر آنـهـا فـرسـتـادیـم ، و بـه دنبال آن همگى به صورت گیاه خشک شده کوبیده اى درآمدند که صاحب چهارپایان براى حـیـوانـات خـود در آغـل جمع آورى مى کند)! (انا ارسلنا علیهم صیحة واحدة فکانوا کهشیم المحتظر).
(صـیـحـة ) در ایـنـجا به معنى صداى عظیمى است که از آسمان برمى خیزد، و ممکن است اشـاره بـه صـاعقه وحشت زائى باشد که بر فراز شهر آنها در گرفت ، چنانکه در آیه 13 سـوره فـصـلت آمـده اسـت فـان اءعـرضـوا فـقـل انـذرتـکـم صـاعـقـة مثل صاعقة عاد و ثمود: (اگر آنها سرپیچى کنند به آنها بگو شما را صاعقه اى همچون صاعقه عاد و ثمود انذار مى کنم )!
(هـشـیـم ) از مـاده (هـشـم ) (بـر وزن خـشـم ) در اصـل بـه مـعـنـى شـکـسـتـن اشـیـاء سـست است ، مانند گیاهان ، لذا به گیاهان خرد شده که صـاحـبـان گوسفندان براى آنها مى کوبند و آماده مى کنند هشیم گفته مى شود، و گاه به گـیـاهـان خـشـکـى تـفـسـیـر شـده کـه زیـر دسـت و پـاى حـیـوانـات در آغل کوبیده مى شود.
(مـحـتظر) در اصل از ماده (حظر) (بر وزن مغز) به معنى (منع ) است ، و لذا آغلى را کـه بـراى گـوسـفـنـدان و حـیوانات درست مى کنند که مانع خروج آنها یا حمله حیوانات وحـشـى گـردد (حـظـیـره ) مـى نـامـند، و (محتظر) (بر وزن محتسب ) شخصى است که صاحب چنین مکانى است .
تـعـبـیرى که در این آیه درباره عذاب قوم ثمود آمده است بسیار عجیب و پرمعنى است ، چرا کـه خـداونـد بـراى نابودى این قوم سرکش هرگز لشکریانى از آسمان و زمین نفرستاد، تـنها با یک صیحه آسمانى ، یک صاعقه گوشخراش ، یک موج عظیم انفجار، که همه چیز را در مسیر خود در شعاع وسیعى در هم کوبید و خرد کرد کار آنها را ساخت !
قـصـرهـا و خـانه هاى آباد آنها همچون (حظیره ) گوسفندان شد، و اجساد بیجان و در هم شـکسته آنها به صورت گیاه خشک کوبیده اى که زیر دست و پاى گوسفندان مى ریزند درآمد.
درک این معنى براى گذشتگان مشکل بود، اما براى ما که امروز از تاءثیر امواج ناشى از انفجار آگاه هستیم که چگونه همه چیز را در مسیر خود متلاشى
و خـرد مـى کـنـد درک آن آسـان اسـت ، البـتـه صـاعقه عذاب الهى با این انفجارهاى بشرى قـابـل مقایسه نیست و از اینجا روشن مى شود که این صاعقه عظیم چه بلائى بر سر این قوم خیره سر آورد؟
و در آخـریـن آیـه مـورد بـحـث و پایان این سرگذشت دردناک و عبرت انگیز بار دیگر مى فـرمـایـد: (مـا قرآن را براى تذکر و بیدارى انسانها آسان نمودیم آیا پند گیرنده اى پـیـدا مـى شـود)؟! (و لقـد یـسـرنـا القـرآن للذکـر فهل من مدکر).
تـعـبـیـراتـش زنـده و روشـن ، داسـتـانـهـایـش گـویـا، و انذارها و تهدیدهایش تکاندهنده و بیدارگر است .


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت