تفسیرنمونه سوره نجم (قسمت1)

سوره النجم


مقدمه
این سوره در مکه نازل شده و 62 آیه دارد

محتواى سوره النجم
این سوره به گفته بعضى نخستین سوره اى است که پیامبر (صلى الله علیه و آله ) بعد از عـلنـى کـردن دعـوت خـود آن را آشـکـارا و بـا صـداى بـلنـد در حرم مکه تلاوت کرد، و مشرکان به آن گوش دادند، و همه مؤ منان آن روز و حتى مشرکان سجده کردند!.
ایـن سـوره بـه عـقـیـده بـعـضـى از مـفـسـران در مـاه مـبـارک رمـضـان سال پنجم بعثت نازل گردید.
بـعـضـى گـفـتـه انـد ایـن سـوره نـخـسـتـیـن سـوره اى اسـت کـه آیـه سـجـده واجـب در آن نـازل گـردیـده ولى بـا تـوجـه بـه ایـنـکـه طـبـق نـقـل مـعـروف سـوره (اقـراء) قـبـل از آن نـازل شـده و در پـایـان آن آیـه سـجـده اسـت ایـن نقل بعید به نظر مى رسد.
بـه هـر حـال ایـن سـوره بـه خـاطـر (مـکـى ) بـودنـش بـحـثـهـائى از اصـول اعتقادى مخصوصا (نبوت ) و (معاد) دارد، و با تهدیدهاى کوبنده و انذارهاى مکرر به بیدارى کفار مى پردازد.
محتواى این سوره را در هفت بخش مى توان خلاصه کرد:
1 - در آغاز سوره بعد از سوگند پرمعنائى ، از حقیقت وحى سخن مى گوید و تماس مستقیم پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) را بـا پـیـک وحـى (جـبـرئیـل ) روشـن مى سازد، و ساحت مقدس پیامبر (صلى الله علیه و آله ) را از اینکه چیزى جز وحى الهى بگوید مبرا مى کند.
2 - در بخش دیگرى از این سوره از معراج پیامبر سخن گفته ، و گوشه هائى از آن را با عباراتى کوتاه و پرمعنى مجسم مى کند که آن نیز رابطه مستقیمى با وحى دارد.
3 - سـپـس به خرافات مشرکان در زمینه بتها، و عبادت فرشتگان ، و امور دیگرى که جز از روى هـوا و هـوس نـبـود، پـرداخـتـه و آنـهـا را سـخـت در ایـن رابطه نکوهش مى کند، و از پرستش آنها برحذر مى دارد، و با منطقى نیرومند این معنى را اثبات مى نماید.
4 - در بـخـش دیگرى راه توبه را به روى این منحرفین و عموم گنهکاران باز مى کند، و آنـهـا را بـه (مـغـفـرت واسـعـه ) حـق نـویـد مـى دهـد، و تـاءکـید مى کند که هر کس مسؤ ول اعمال خویش است و هیچکس بار گناه دیگرى را بر دوش نمى کشد.
5 - براى تکمیل این اهداف در بخش دیگرى از این سوره گوشه هائى از مساءله (معاد) را منعکس مى سازد، و دلیل روشنى براى این مساءله از آنچه در نشاءه دنیا وجود دارد اقامه مى کند.
6 - مـطـابـق معمول اشاراتى به سرنوشت دردناک اقوام پیشین که در طریق دشمنى با حق پـافـشـارى و لجـاج و عـنـاد داشـتـنـد، (هـمچون اقوام عاد و ثمود و نوح و لوط) مى کند تا غافلان بیخبر را از این طریق بیدار سازد.
7 - و سرانجام سوره را با امر به سجده و عبادت براى پروردگار پایان مى بخشد.
از امـتیازات این سوره آیات کوتاه و آهنگ خاص این آیات است ، که به مفاهیم آن نفوذ عمیقى مى دهد، و قلب و روح خفتگان را بیدار کرده ، همراه خود به آسمانها مى برد.
ضمنا نامگذارى این سوره به (النجم ) به خاطر نخستین آیه این سوره است .
فضیلت تلاوت این سوره
در روایات فضائل مهمى براى تلاوت این سوره بیان شده است :
در حدیثى از رسول الله (صلى الله علیه و آله ) مى خوانیم : من قراء سورة النجم اعطى مـن الاجر عشر حسنات ، بعدد من صدق بمحمد (صلى الله علیه و آله ) و من جحد به : (هر کـس سـوره (النـجم ) را بخواند خداوند به عدد هر یک از کسانى که به پیامبر ایمان آوردند و کسانى که او را انکار کردند ده حسنه به او عطا مى کند).
و در حـدیثى از امام صادق جعفر بن محمد (علیهم السلام ) مى خوانیم : من کان یدمن قرائة و النجم فى کل یوم ، او فى کل لیلة ، عاش محمودا بین الناس ، و کان مغفورا له و کان محببا بین الناس :
(کـسـى کـه پـیـوسـتـه سـوره النجم را در هر روز یا در هر شب تلاوت کند در میان مردم فـردى شـایـسته شناخته مى شود، خداوند او را مى آمرزد، و محبوبیت در میان مردم به دست مى آورد).
مـسـلمـا چـنـیـن پـاداشهاى عظیمى از آن کسانى است که تلاوت این سوره را وسیله اى براى انـدیـشـیـدن ، و سـپـس عـمـل ، قـرار دهـنـد، و تـعـلیـمـات مـختلف این سوره در زندگى آنها پرتوافکن شود.
آیه و ترجمه

 

بسم الله الرحمن الرحیم


و النجم إ ذا هوى (1)
ما ضل صاحبکم و ما غوى (2)
و ما ینطق عن الهوى (3)
إ ن هو إ لا وحى یوحى (4)


ترجمه :

1 - سوگند به ستاره هنگامى که افول مى کند.
2 - که هرگز دوست شما (محمد) منحرف نشده و مقصد را گم نکرده است .
3 - و هرگز از روى هواى نفس سخن نمى گوید.
4 - آنچه آورده چیزى جز وحى نیست که به او وحى شده است .
تفسیر:
قـابـل تـوجـه اینکه سوره پیشین (سوره طور) با کلمه (النجوم ) (ستارگان ) پایان یافت ، و این سوره با کلمه (النجم ) (ستاره ) آغاز مى شود که خداوند به آن سوگند یـاد کـرده ، مـى فـرمـایـد: (سـوگـنـد بـه سـتـاره هـنـگـامـى کـه افول مى کند)
(و النجم اذا هوى ).
در ایـنـکـه مـراد از (النـجـم ) در ایـنـجـا چـیـسـت ؟ مـفسران احتمالات بسیار داده ، و هر یک تفسیرى را برگزیده اند.
جـمعى آن را اشاره به (قرآن مجید) مى دانند، چرا که متناسب با آیات بعد درباره وحى اسـت ، و تـعـبـیـر بـه (نـجـم ) بـه خـاطـر این است که عرب از چیزى که تدریجا و در فـواصـل مـخـتـلف انـجـام مـى گـیـرد تعبیر به (نجوما) مى کنند (در اقساط وامها و امور دیـگـرى از ایـن قـبـیـل تـعـبـیـر (نـجوما) بسیار به کار مى رود) و از آنجا که قرآن در طـول 23 سـال ، و در مـقـاطـع مـخـتـلف بـر پـیـامـبـر اکـرم (صـلى الله عـلیـه و آله ) نـازل شـده اسـت بـه عـنـوان (نـجـم ) از آن یـاد شـده ، و مـنـظـور از (اذا هـوى ) نزول آن بر قلب پاک رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) است .
جـمـعـى دیـگـر آنـرا اشاره به یکى از ستارگان آسمان مانند (ثریا) یا (شعرى ) دانسته اند، چرا که این ستارگان از اهمیت خاصى برخوردار هستند.
بـعضى نیز گفته اند: منظور از (النجم ) شهابهائى است که به وسیله آن شیاطین از صحنه آسمان رانده مى شوند، و عرب این شهابها را (نجم ) مى نامد.
ولى هـیـچـیـک از ایـن چـهـار تفسیر دلیل روشنى ندارد بلکه ظاهر آیه آنچنانکه اطلاق واژه (النجم ) اقتضا مى کند سوگند به همه ستارگان آسمان است که
از نـشـانـه هـاى بـارز عظمت خداوند، و از اسرار بزرگ جهان آفرینش و از مخلوقات فوق العاده عظیم پروردگار است .
ایـن نـخستین بار نیست که قرآن به موجودات عظیمى از جهان خلقت سوگند یاد مى کند، در آیات دیگر قرآن نیز به خورشید و ماه و مانند آن سوگند یاد شده است .
تـکـیه بر غروب آنها، در حالى که طلوع آنها بیشتر جلب توجه مى کند به خاطر آن است که غروب ستارگان دلیل بر حدوث آنها مى باشد و نیز دلیلى است بر نفى عقیده ستاره پـرسـتـان هـمـانـگـونـه کـه در داستان ابراهیم (علیه السلام ) آمده است . (فلما جن علیه اللیـل راءى کـوکـبـا قـال هذا ربى فلما افل قال لا احب الافلین ): (هنگامى که تاریکى شـب او را پوشانید ستاره اى مشاهده کرد، گفت : آیا این خداى من است ؟ اما هنگامى که غروب کرد گفت من غروب کنندگان را دوست ندارم )! (انعام - 76).
ایـن مـعـنى نیز قابل توجه است که مساءله (طلوع ) در ریشه لغت (نجم ) افتاده چرا کـه بـه گـفته (راغب ) در (مفردات ) اصل (نجم ) همان (کوکب طالع ) است ، و بـه خـاطـر هـمـیـن اسـت که از (روئیدن گیاه در زمین ) و (دندان در دهان ) و (آشکار شدن نظریه اى در ذهن ) تعبیر به (نجم ) مى شود.
بـه ایـن تـرتیب خداوند هم سوگند به طلوع ستارگان یاد کرده و هم غروب آنها چرا که دلیل بر حدوث و اسارتشان در چنگال قوانین خلقت است .
امـا بـبـیـنیم این سوگند براى چه یاد شده است ؟ آیه بعد چنین توضیح مى دهد: (هرگز دوسـت شـمـا (مـحـمـد) مـنـحـرف نـشـده و مـقـصـد را گـم نـکـرده اسـت ) (مـا ضل صاحبکم و ما غوى ).
او همیشه در مسیر حق گام برمى دارد، و در گفتار و کردارش کمترین انحرافى نیست .
تـعبیر به (صاحب ) که به معنى دوست و همنشین است ممکن است اشاره به این باشد که آنچه او مى گوید از روى محبت و دلسوزى براى شما است .
بـسـیـارى از مـفـسـران مـیان (ضل ) و (غوى ) فرقى نگذاشته اند، و آنها را تاءکید یکدیگر مى دانند، ولى بعضى معتقدند که میان این دو تفاوت است : (ضلالت ) آن است که انسان ابدا راهى به مقصد نیابد، ولى (غوایت ) آن است که راه او مستقیم و خالى از اشکال نباشد، اولى همچون (کفر) است و دومى همچون (فسق و گناه ).
ولى (راغـب ) در (مـفردات ) در معنى (غى ) مى گوید: (جهلى است که تواءم با اعتقاد فاسد باشد).
بـنـابراین (ضلالت ) به معنى مطلق جهل و نادانى و بیخبرى است ، ولى (غوایت ) جـهـلى اسـت کـه بـا عـقـیـده بـاطـلى تـواءم بـاشـد، و بـه هـر حـال خـداونـد مـى خـواهـد در ایـن عـبـارت هـرگـونـه انـحـراف و جـهـل و گمراهى و اشتباه را از پیامبرش نفى کند، و تهمتهائى را که در این زمینه از سوى دشمنان به او زده مى شد خنثى نماید.
سـپـس بـراى تـاءکـیـد ایـن مـطـلب ، و اثبات اینکه آنچه مى گوید از سوى خدا است ، مى افزاید: (او هرگز از روى هواى نفس سخن نمى گوید)
(و ما ینطلق عن الهوى ).
ایـن تـعـبـیـر شـبـیـه اسـتـدلالى اسـت بـراى آنـچـه در آیـه قبل در زمینه نفى ضلالت و غوایت آمده ، چرا که سرچشمه گمراهیها غالبا پیروى از هواى نفس است .
در سـوره ص آیـه 26 مـى خـوانـیـم : و لا تـتـبـع الهـوى فـیـضـلک عـن سبیل الله از هواى نفس پیروى مکن که تو را از طریق خداوند گمراه مى سازد).
و در حـدیـث معروف پیامبر (صلى الله علیه و آله ) و امیر مؤ منان على (علیه السلام ) نیز آمـده اسـت : امـا اتـبـاع الهوى فیصد عن الحق : (اما پیروى از هواى نفس انسان را از راه خدا باز مى دارد).
بعضى از مفسران معتقدند که جمله (ما ضل صاحبکم ) ناظر به نفى جنون از پیامبر است ، و جـمله (و ما غوى ) ناظر به نفى شاعر بودن ، و یا هرگونه ارتباط به شعر چرا کـه در آیـه 224 سـوره شـعـرا مـى خوانیم : و الشعراء یتبعهم الغاوون : (شعرا کسانى هـسـتـنـد کـه گـمـراهـان از آنـهـا پـیـروى مـى کـنـنـد) (شـعـراى خـیـال پـرداز و بـى هـدف ) و جـمـله (و ما ینطق عن الهوى ) نفى نسبت کهانت است چرا که کاهنان افرادى هواپرست و هوسبازند.
سـپـس بـا صـراحـت تـمـام مـى گـویـد (آنچه را او آورده است تنها وحى است که از سوى خداوند به او فرستاده شده ) (ان هو الا وحى یوحى ).
او از خـودش چیزى نمى گوید، و قرآن ساخته و پرداخته فکر او نیست ، همه از ناحیه خدا اسـت ، و دلیـل ایـن ادعـا در خودش نهفته است ، بررسى آیات قرآن به خوبى گواهى مى دهد که هرگز یک انسان هر قدر عالم و متفکر باشد، تا چه
رسـد بـه انـسـان درس نـخـوانـده اى کـه در مـحـیـطـى مـمـلو از جـهـل و خـرافـات پـرورش یـافـته ، قادر نیست سخنانى چنین پر محتوا بیاورد که بعد از گـذشتن قرنها الهام بخش مغزهاى متفکران است ، و مى تواند پایه اى براى ساختن اجتماع صالح ، سالم ، مؤ من و پیشرو گردد.
ضـمـنا باید توجه داشت این سخن تنها در مورد آیات قرآن نیست ، بلکه به قرینه آیات گـذشـتـه سـنـت پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) را نـیـز شـامـل مى شود که آنهم بر طبق وحى الهى است ، چرا که این آیه با صراحت مى گوید: او از روى هوى سخن نمى گوید هر چه مى گوید وحى است .
حدیث جالب زیر شاهد دیگرى بر این مدعا است :
(سـیـوطـى ) کـه از دانـشـمـنـدان مـعـروف اهـل سـنـت اسـت در تـفسیر (در المنثور) چنین نقل مى کند: (روزى رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) دستور داد تمام درهاى خانه هائى که به داخل مسجد پیامبر (صلى الله علیه و آله ) گشوده مى شد (جز در خانه على (علیه السلام ) بسته شود، این امر بر مسلمانان گران آمد تا آنجا که (حمزه ) عموى پیغمبر (صـلى الله علیه و آله ) از این کار گله کرد که چگونه در خانه عمویت و ابوبکر و عمر و عـبـاس را بستى ، اما در خانه پسرعمویت را باز گذاردى ؟ (و او را بر دیگران ترجیح دادى ).
هـنـگامى که پیامبر (صلى الله علیه و آله ) متوجه شد که این امر بر آنها گران آمده است مردم را به مسجد دعوت فرمود، و خطبه بى نظیرى در تمجید و توحید خداوند ایراد کرد، سـپـس افـزود: ایـها الناس ما انا سددتها، و لا انا فتحتها، و لا انا اخرجتکم و اسکنته ، ثم قـراء (والنـجم اذا هوى ما ضل صاحبکم و ما غوى و ما ینطق عن الهوى ان هو الا وحى یوحى ): (اى مـردم ! من شخصا درها را نبستم و نگشودم ، و من شما را از مسجد بیرون نکردم ، و على را ساکن ننمودم ) (آنچه بود وحى الهى و فرمان خدا بود) سپس این آیات را تلاوت کرد:
(و النجم اذا هوى ... ان هو الا وحى یوحى ).
ایـن حـدیـث کـه بـیـانگر مقام والاى امیرمؤ منان على (علیه السلام ) در میان تمام امت اسلامى بعد از شخص پیامبر است ، نشان مى دهد که نه تنها گفته هاى پیامبر (صلى الله علیه و آله ) بر طبق وحى است بلکه اعمال و کردار او نیز چنین است .
آیه و ترجمه


علمه شدید القوى (5)
ذو مرة فاستوى (6)
و هو بالا فق الا على (7)
ثم دنا فتدلى (8)
فکان قاب قوسین اءو اءدنى (9)
فأ وحى إ لى عبده ما اءوحى (10)
ما کذب الفؤ اد ما راءى (11)
اءفتمارونه على ما یرى (12)


ترجمه :

5 - آنکس که قدرت عظیمى دارد او را تعلیم داده .
6 - همان کس که توانائى فوق العاده و سلطه بر همه چیز دارد.
7 - در حالى که در افق اعلى قرار داشت .
8 - سپس نزدیکتر و نزدیکتر شد.
9 - تا آنکه فاصله او به اندازه دو کمان یا کمتر بود.
10 - در اینجا خداوند آنچه را وحى کردنى بود به بنده اش وحى نمود.
11 - قلب او در آنچه دید هرگز دروغ نمى گفت .
12 - آیا با او درباره آنچه دیده مجادله مى کنید.
تفسیر:
نخستین دیدار دوست !
در تعقیب آیات گذشته که سخن از نزول وحى بر پیامبر (صلى الله علیه و آله ) اسلام مى گفت در این آیات سخن از معلم وحى است .
ولى قـبـلا بـایـد توجه داشت که این آیات را در بدو نظر هاله اى از ابهام فرا گرفته کـه باید آنها را با دقت تمام براى برطرف ساختن این ابهامات مورد بررسى قرار داد، نخست به تفسیر اجمالى این آیات مى پردازیم ، سپس به بررسى تفصیلى آنها.
مـى فـرمـایـد: (آن کس که قدرت عظیمى دارد پیامبر اسلام را تعلیم داده ) (علمه شدید القوى ).
بـاز بـراى تاءکید بیشتر مى افزاید: (همان کس که توانائى فوق العاده و سلطه بر همه چیز دارد) (ذو مرة فاستوى ).
این تعلیم را به او داد (در حالى که در افق اعلى قرار داشت ) (و هو بالافق الاعلى ).
(سپس نزدیکتر، و نزدیکتر شد) (ثم دنى فتدلى ).
(تـا آنـکـه فـاصـله مـیـان او و مـعـلمـش بـه انـدازه دو کمال یا کمتر بود)!
(فکان قاب قوسین او ادنى ).
(و در اینجا خداوند آنچه را وحى کردنى بود به بنده اش وحى نمود)!
(فاوحى الى عبده ما اوحى ).
(قلب پیامبر (صلى الله علیه و آله ) در آنچه دید صادق بود و هرگز دروغ نمى گفت )! (ما کذب الفؤ اد ما راءى ).
(آیا با او درباره آنچه دیده مجادله مى کنید و باور ندارید)؟ (اءفتمارونه على ما یرى ).
در تـفـسـیر این آیات دو نظریه مختلف وجود دارد که یکى مشهور و دیگرى غیر مشهور است ولى قـبـلا لازم اسـت مـفـردات و بعضى از لغات آیه معنى شود سپس به بیان این دو عقیده بپردازیم .
(مـرة ) بـه طورى که بسیارى از ارباب لغت و مفسران نوشته اند به معنى (تابیده شده ) است ، و از آنجا که هر قدر طناب بهتر تابیده شود محکمتر است ، این کلمه در معنى قـدرت و تـوانائى و استحکام مادى یا معنوى به کار مى رود، و بعضى آنرا از (مرور) بـه مـعـنـى (عـبـور) دانـسـتـه انـد، ولى ایـن سـخـن بـا آنـچـه اهل لغت نوشته اند چندان سازگار نیست .
(تـدلى ) از مـاده (تدلى ) (بر وزن تجلى ) به گفته (راغب ) در (مفردات ) بـه مـعـنـى نـزدیـک شـدن اسـت ، بـنـابـرایـن تـاءکـیـدى اسـت بـراى جـمـله (دنى ) که قـبـل از آن آمـده ، و هـر دو بـه یـک مـعـنـى اسـت ، در حالى که بعضى در میان این دو تفاوت قـائل شـده انـد و گـفـتـه اند (تدلى ) به معنى وابستگى و تعلق و آویزان شدن است همچون وابستگى میوه به درخت ، لذا به میوه هائى که از درخت آویزان است (دوالى )
مى گویند.
(قـاب ) بـه مـعـنى اندازه است و (قوس ) به معنى کمان ، بنابراین (قاب قوسین ) یـعـنـى بـه (مـقـدار طول دو کمان ) (کمان یکى از سلاحهاى قدیم براى تیراندازى بوده است ).
بعضى (قوس ) را از ماده (قیاس ) و به معنى (مقیاس ) دانسته اند، و چون مقیاس عرب اندازه ذراع (فاصله نوک انگشتان تا آرنج ) بوده ، بنابراین قاب قوسین به معنى دو ذراع مى شود.
در بعضى از کتب لغت (قاب ) به معنى دیگرى ذکر شده و آن فاصله میان محلى از کمان کـه بـه دسـت مـى گـرفـتـنـد تـا نـوک بـرگـشـتـه کـمـان (کـمـانـها به صورت قوسى شکل بود که دو انتهاى آن برگشته بود).
بنابراین (قاب قوسین ) به معنى مجموعه انحناء کمان مى شود (دقت کنید).
اکنون به ذکر دو تفسیر باز مى گردیم :
نـظـریـه مـشـهـور مـفـسـران ایـن اسـت کـه مـعـلم پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) هـمـان (جبرئیل امین ) پیک وحى خدا بود، که قدرت فوق العاده اى داشت .
او کـه مـعـمـولا به صورت (انسانى خوش چهره ) بر پیامبر (صلى الله علیه و آله ) ظاهر مى گشت ، و پیام الهى را ابلاغ مى نمود دو بار در تمام عمر آن حضرت (صلى الله علیه و آله ) به قیافه و چهره اصلیش بر او ظاهر گشت :
مـرتـبـه اول هـمـان اسـت که در آیات فوق مى خوانیم که در افق بالا ظاهر گشت (و تمامى شرق و غرب را پوشانده بود، و آنچنان با عظمت بود که پیامبر (صلى الله علیه و آله )
به هیجان آمد) و هم او بود که به پیامبر نزدیک شد تا آن حد که فاصله چندانى میان آنها نبود، و تعبیر به (قاب قوسین ) کنایه از نهایت نزدیکى است .
مـرتـبـه دوم در جریان معراج پیامبر (صلى الله علیه و آله ) بود که در آیات آینده از آن گفتگو شده است ، و به خواست خدا درباره آن سخن خواهیم گفت .
بـعـضـى از مـفـسـران کـه ایـن نـظـر را بـرگـزیـده انـد تـصـریـح کـرده انـد دیـدار اول پیامبر (صلى الله علیه و آله ) با جبرئیل به صورت اصلیش ‍ در کنار غار (حرا) در (جبل النور) واقع شده .
ولى این تفسیر با تمام طرفدارانى که دارد خالى از اشکالات مهمى نیست زیرا:
1 - در آیـه (فـاوحـى الى عـبـده مـا اوحـى ) (آنچه وحى کردنى بود بر بنده اش وحى کـرد) مـسـلمـا مـرجـع ضـمـیـرهـا (مـخـصـوصـا ضـمـیـر عـبـده ) خـدا است ، در حالى که اگر (شـدیـدالقـوى ) بـه مـعـنـى (جـبرئیل ) باشد تمام ضمیرها به او باز مى گردد، درست است که مى توان از قرائن خارج فهمید که حساب این آیه از بقیه جدا است ولى به هم خوردن یکنواختى آیات و مرجع ضمیرها مسلما خلاف ظاهر است .
2 - (شـدیـدالقـوى ) بـه مـعنى کسى که تمام قدرتهایش فوق العاده است تنها مناسب ذات پـاک پـروردگـار اسـت ، درسـت اسـت کـه در آیـه 20 سـوره (تـکـویـر) از جبرئیل به عنوان (ذى قوة عند ذى العرش مکین ) یاد شده ، ولى میان
(شـدیـدالقـوى ) کـه مفهوم عام و گسترده اى دارد با (ذى قوة ) که (قوة ) در آن به صورت مفرد و نکره ذکر شده تفاوت بسیار است .
3 - در آیـات بـعـد آمـده اسـت کـه پیامبر او را نزد (سدرة المنتهى ) (بر فراز آسمانها دیـد) اگـر مـنـظـور جـبـرئیل باشد او در سفر معراج از آغاز و از روى زمین با پیامبر همراه بـود، و تـنـهـا در اوج آسـمـان او را ندید، مگر اینکه گفته شود در آغاز او را به صورت انـسانى مشاهده کرد و در آسمان به صورت اصلیش در حالى که قرینه اى بر این مطلب در آیات نیست .
4 - تـعـبـیـر بـه (عـلمـه ) یـا مـانـنـد آن در قـرآن مـجـیـد هـیـچـگـاه در مـورد جـبـرئیـل به کار نرفته ، و این تعبیر در مورد خداوند نسبت به پیامبر اسلام (صلى الله عـلیـه و آله ) و پـیـامـبـران دیـگـر بـسـیـار زیـاد اسـت ، و بـه عـبـارت دیـگـر جبرئیل معلم پیامبر (صلى الله علیه و آله ) نبود بلکه واسطه وحى بود و معلمش تنها خدا است .
5 - درسـت اسـت کـه جـبـرئیـل فـرشـته اى است والامقام ولى مسلما پیامبر اسلام (صلى الله عـلیـه و آله ) مـقـام والاتـرى دارد، چـنـانـکـه در داسـتـان مـعراج نیز آمده است که او در سیر صـعـودى مـعـراج در مـحـضر پیامبر (صلى الله علیه و آله ) بود به نقطه اى رسید و از حرکت بازماند، و گفت : (اگر یک سر انگشت بالاتر روم پر و بالم مى سوزد)! ولى پیامبر (صلى الله علیه و آله ) همچنان به سیر خود ادامه داد.
بـا ایـنـحـال مـشاهده کردن جبرئیل در صورت اصلیش متناسب آنچنان اهمیتى که در این آیات بـه آن داده شـده نـیـست و به تعبیر ساده تر براى پیامبر (صلى الله علیه و آله ) زیاد مـهـم نـبـود که به چنین دیدارى نائل گردد، با اینکه این آیات اهمیت فوق العاده اى براى این دیدار قائل شده است .
6 - جـمـله (مـا کـذب الفـؤ اد ما راءى ) (قلب پیامبر (صلى الله علیه و آله ) آنچه را دیده خلاف نمى گوید) نیز دلیل بر یک شهود باطنى است نه مشاهده حسى با چشم نسبت به جبرئیل .
7 - از هـمـه ایـنـهـا گـذشـتـه در روایـات مـتـعـددى کـه از مـنـابـع اهـل بیت نقل شده این آیات تفسیر به جبرئیل نشده بلکه روایات موافق تفسیر دوم است که مـى گـویـد منظور از این آیات شهود باطنى خاصى نسبت به ذات پاک خدا است که براى پیامبر (صلى الله علیه و آله ) در این صحنه روى داد و در معراج بار دیگر تکرار شد و رسول الله فوق العاده تحت تاءثیر جذبه معنوى این دیدار قرار گرفت .
مـرحـوم شیخ طوسى در (امالى ) از ابن عباس از پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله ) نـقـل مـى کـنـد: لمـا عـرج بـى الى السـمـاء دنـوت مـن ربـى عـزوجـل حـتى کان بینى و بینه قاب قوسین او ادنى : (هنگامى که به آسمان معراج کردم آنـچـنـان به ساحت قدس ‍ پروردگارم نزدیک شدم که میان من و او فاصله قوسین یا کمتر بود)!.
مـرحـوم (صـدوق ) در (عـلل الشرایع ) همین مضمون را از هشام بن حکم از امام موسى بـن جـعـفـر (عـلیـه السـلام ) نقل کرده است که در ضمن یک حدیث طولانى مى فرماید: فلما اسـرى بـالنـبـى (صـلى الله عـلیـه و آله ) و کـان من ربه کقاب قوسین او ادنى رفع له حـجـاب مـن حـجـبـه : (هـنـگـامـى که پیامبر به معراج برده شد و فاصله او از ساحت قدس پـروردگـارش بـه انـدازه قوسین یا کمتر بود حجابى از حجابها از برابر دیدگان او برداشته شد)!.
در (تـفـسـیـر عـلى بـن ابـراهـیـم ) نـیـز آمـده اسـت : (ثـم دنـى یـعـنـى رسـول الله مـن ربـه عـزوجـل : (سـپـس نـزدیـک شـد، یـعـنـى رسول خدا به پروردگار
متعال )!.
این معنى در روایات متعدد دیگرى نیز آمده است و نادیده گرفتن اینهمه روایات ممکن نیست .
در روایـات اهـل سـنـت نـیـز در روایـتـى در (درالمـنـثـور) هـمـیـن مـعـنـى از ابـن عـبـاس بـه دو طـریـق نقل شده است .
مجموع این قرائن سبب مى شود که تفسیر دوم را که مى گوید منظور از (شدیدالقوى ) خداوند است و نزدیک شدن پیامبر (صلى الله علیه و آله ) نیز نسبت به ذات پاک او بوده است برگزینیم .
بـه نـظـر مـى رسـد چـیزى که سبب شده غالب مفسران از این تفسیر روى برتابند و به سراغ تفسیر اول بروند این است که این تفسیر بوى تجسم خداوند و وجود مکان براى او مـى دهـد، در حـالى کـه مـسـلم اسـت او نـه مکانى دارد و نه جسمى ، لا تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار: (چشمها او را نمى بیند و او همه چشمها را مى بیند) (انعام - 103) اینما تـولوا فـثـم وجـه الله : (به هر سو نگاه کنید خداوند آنجا است ) (بقره - 115) و هو معکم اینما کنتم : (هر کجا باشید او با شماست ) (حدید - 4).
و نیز شاید مجموع این مسائل سبب شده که بعضى از مفسران از تفسیر این آیات اظهار عجز و ناتوانى کنند و بگویند این از اسرار غیب است که از همه ما پوشیده و پنهان است !
مـى گـویـنـد: از یـکـى از دانـشـمـنـدان تـفـسـیـر ایـن آیـات را پـرسـیـدند گفت : جائى که جبرئیل ناتوان گردد من کیم که قادر بر درک این معنى باشم !.
ولى بـا تـوجـه بـه اینکه قرآن کتاب هدایت است و براى تفکر و تدبر و تذکر انسانها نازل شده قبول این معنى نیز مشکل است .
اما اگر آیات را به معنى دوم یعنى یکنوع شهود و قرب خاص معنوى تفسیر کنیم تمام این مشکلها برطرف خواهد شد.
تـوضـیـح ایـنـکـه : بـدون شک رؤ یت حسى در مورد خداوند نه در دنیا و نه در آخرت امکان پـذیـر نـیـسـت ، چـرا کـه لازمـه آن جـسـمـانـیـت و مـادى بودن است ، همچنین لازمه آن تغییر و تـحول و فسادپذیر بودن ، و نیاز به زمان و مکان داشتن است ، و ذات واجب الوجود از همه این امور مبرا است .
ولى خـدا را از طـریق دید دل و عقل مى توان مشاهده کرد، و این همان است که امیرمؤ منان على (عـلیـه السـلام ) در پـاسخ (ذعلب یمانى ) به آن اشاره فرمود: (لا تدرکه العیون بمشاهدة العیان و لکن تدرکه القلوب بحقائق الایمان ): (چشمها با مشاهده حسى هرگز او را ندیده ، ولى دلها با حقیقت ایمان او را دریافته است ).
اما باید توجه داشت که (دید باطنى ) بر دو گونه است : یکى (دید عقلانى ) است کـه از طـریـق اسـتـدلال حـاصـل مـى شـود، و دیگرى مقام (شهود قلبى ) است که درکى مافوق درک عقل و دیدى ماوراء دید آن است .
ایـن مقامى است که آنرا مقام (استدلال ) نباید نام گذاشت ، بلکه مقام (مشاهده ) است ، امـا مـشـاهـده اى بـا دل ، و از طـریـق درون ، ایـن مـقـامى است که براى (اولیاءالله ) با تفاوت مراتب و سلسله درجات رخ مى دهد، زیرا شهود باطنى نیز مراتب و درجات بسیارى دارد البـتـه درک حـقـیـقـت آن بـراى کـسـانـى کـه بـه آن نـرسـیـده انـد مشکل است .
از آیات فوق با توجه به قرائنى که ذکر شد مى توان اینچنین استفاده کرد
کـه پـیـامـبـر اسـلام (صـلى الله عـلیـه و آله ) در عـیـن ایـنـکـه داراى مـقـام شـهود بود، در طـول عـمـر مـبـارکـش دو مـرتـبـه چـنـان اوج گـرفـت کـه بـه مـقـام (شـهـود کامل ) نائل گردید.
یکى احتمالا در آغاز بعثت بود و دیگرى به هنگام معراج ، آنچنان به خدا نزدیک شد و بر بساط قرب او گام گذاشت که بسیارى از فاصله ها و حجابها برچیده شد، مقامى که حتى جـبـرئیـل امـیـن ، یـعـنـى مـقـرب تـریـن فـرشـتـه الهـى ، از وصول به آن عاجز بود.
روشـن اسـت تـعـبـیـراتـى مانند (فکان قاب قوسین او ادنى ) همه به صورت کنایه و بـیـان شـدت قـرب است ، و گرنه او با بندگانش ‍ فاصله مکانى ندارد، تا با (قوس ) و (زراع ) سـنـجـیـده شـود، و نـیـز منظور از (رؤ یت ) در این آیات رؤ یت با چشم نیست بلکه همان شهود باطنى است .
در بـحـثـهـاى گـذشته در تفسیر (لقاءالله ) (ملاقات پروردگار) که در آیات مختلف قرآن به عنوان یکى از مشخصات روز قیامت کرارا روى آن تکیه شده است گفته ایم که این ملاقات نیز - برخلاف آنچه بعضى از کوته فکران پنداشته اند - ملاقات حسى و مشاهده مـادى نـیـسـت ، بـلکـه یـکـنـوع شـهـود بـاطـنـى اسـت هـر چـنـد در مـراحـل پـائیـنتر است و هرگز به مرحله شهود اولیاء و انبیاء نمى رسد، تا چه رسد به مرحله شهود کامل پیامبر (صلى الله علیه و آله ) در لیله معراج .
و بـا تـوجـه بـه ایـن تـوضـیـح اشـکـالاتـى کـه پـیرامون این تفسیر به نظر مى رسد بـرطـرف خـواهـد شد، و اگر پاره اى از خلاف ظاهرها به حکم تنگى بیان و الفاظ ما از شـرح ایـن مـسـائل مـاوراء مـادى در کـار بـاشـد در بـرابـر اشـکـالاتـى کـه بـر تـفـسـیر اول است ناچیز به نظر مى رسد.
با توجه به آنچه گفته شد مجددا مرورى بر آیات مورد بحث مى کنیم و مضمون آیات را از این دیدگاه بررسى مى نمائیم :
طبق این تفسیر قرآن نزول وحى را بر پیامبر (صلى الله علیه و آله ) چنین شرح مى دهد:
خـداونـد شـدیـدالقـوى و پـرقـدرت او را تـعـلیـم فـرمـود، در حـالى کـه او بـه صورت کامل و در حد اعتدال درآمد و در افق اعلى قرار گرفت .
سـپـس نـزدیـک شد، و نزدیکتر شد، آنچنان که میان او و پروردگارش به اندازه دو قوس بیشتر نبود، و در همینجا بود که آنچه وحى کردنى بود خداوند به بنده اش وحى کرد.
و از آنـجـا کـه براى جمعى این شهود باطنى سنگین مى آمد تاءکید مى کند که قلب پیامبر (صـلى الله عـلیـه و آله ) آنچه را دیده به حق و راستى دیده است و نباید شما در برابر این سخن با او به مجادله برخیزید.
هـمـانـگـونه که گفتیم تفسیر این آیات به شهود باطنى پیامبر (صلى الله علیه و آله ) نـسـبـت بـه خداوند صحیحتر و با روایات اسلامى موافق تر، و براى پیامبر (صلى الله علیه و آله ) فضیلتى است برتر، و مفهومى است لطیفتر (و الله اعلم بحقائق الامور).
این بحث را با حدیثى از پیامبر (صلى الله علیه و آله ) و حدیثى از على (علیه السلام ) پایان مى دهیم .
از پـیـغـمـبـر اکـرم (صـلى الله عـلیـه و آله ) پـرسـیـدنـد هل راءیت ربک ؟: (آیا پروردگارت را هرگز دیده اى )؟!
در پـاسـخ فـرمـود: راءیـتـه بـفـؤ ادى : (مـن او را بـا چـشـم دل دیده ام )!.
و در نـهـج البـلاغه در صدر همان خطبه (ذعلب یمانى ) آمده است که از آن حضرت سؤ ال کـرد: هل راءیت ربک یا امیرالمؤ منین ؟! (آیا هرگز پروردگارت را اى امیرمؤ منان دیده اى )؟!
در پـاسـخ فـرمـود: افـاءعـبـد ما لا اراه ؟!: (آیا کسى را که نمى بینم پرستش کنم )؟! سپس به شرحى که قبلا نقل کرده ایم که اشاره به (شهود باطنى ) است پرداخت .
آیه و ترجمه


و لقد راه نزلة اءخرى (13)
عند سدرة المنتهى (14)
عندها جنة الماوى (15)
اذ یغشى السدرة ما یغشى (16)
ما زاغ البصر و ما طغى (17)
لقد راءى من ایات ربه الکبرى (18)


ترجمه :

13 - و بار دیگر او را مشاهده کرد.
14 - نزد سدرة المنتهى !
15 - که جنت الماءوى در آنجا است .
16 - در آن هنگام که چیزى (نور خیره کننده اى ) سدرة المنتهى را پوشانده بود.
17 - و چشم او هرگز منحرف نشد و طغیان ننمود.
18 - او پاره اى از آیات و نشانه هاى بزرگ پروردگارش را مشاهده کرد.
تفسیر:
دومین دیدار!
ایـن آیـات همچنان ادامه بحثهاى آیات گذشته درباره مساءله وحى و ارتباط پیامبر (صلى الله علیه و آله ) با خداوند و شهود باطنى او است .
مـى فـرمـاید: (بار دیگر پیامبر (صلى الله علیه و آله ) او را مشاهده کرد) (و لقد رآه نزلة اخرى ).
(و این شهود در کنار سدرة المنتهى روى داد) (عند سدرة المنتهى ).
(همانى که جنة الماءوى و بهشت برین در کنار آن است ) (عندها جنة الماءوى ).
(در آن هـنـگـام کـه چـیـزى (سـدرة المـنـتهى ) را فراگرفته ، و پوشانده بود) (اذ یغشى السدرة ما یغشى ).
اینها واقعیاتى بود که پیامبر مشاهده کرده (و چشم او هرگز منحرف نشد و طغیان ننمود و تصورات باطل را در لباس حق ندید) (ما زاغ البصر و ما طغى ).
(او بـخـشـى از آیـات و نـشانه هاى بزرگ پروردگارش را در آنجا مشاهده کرد) (لقد راءى من آیات ربه الکبرى ).
همانگونه که مى بینیم همان ابهامى که در بدو امر آیات گذشته را احاطه کرده بود بر این آیات که فراز دیگرى از همان مطالب است سایه افکنده ، و براى روشن شدن مفاد این آیـات بـاز بـایـد قـبـل از هـر چـیـز بـه سـراغ مـفـردات آن برویم سپس مجموع را در نظر بگیریم :
(نزلة ) به معنى یکبار نازل شدن است ، بنابراین (نزلة اخرى ) یعنى
(در یک نزول دیگر).
از ایـن تـعـبـیـر اسـتـفـاده مـى شـود که دو بار (نزول ) رخ داده و این ماجرا مربوط به نزول دوم است .
(سـدرة ) (بـر وزن حرفة ) مطابق آنچه غالبا مفسران علماى لغت گفته اند درختى است پر برگ و پر سایه ، و تعبیر به (سدرة المنتهى ) اشاره به درخت پر برگ و پر سـایـه اى اسـت کـه در اوج آسمانها، در منتهاالیه عروج فرشتگان و ارواح شهداء، و علوم انـبـیـاء، و اعـمال انسانها قرار گرفته ، جائى که ملائکه پروردگار از آن فراتر نمى روند، و جبرئیل نیز در سفر معراج به هنگامى که به آن رسید متوقف شد.
دربـاره سـدرة المـنـتـهـى هـر چـند در قرآن مجید توضیحى نیامده ، ولى در اخبار و روایات اسـلامـى تـوصـیـفـهـاى گـونـاگونى پیرامون آن آمده ، و همه بیانگر این واقعیت است که انـتـخـاب ایـن تـعـبیر به عنوان یک نوع تشبیه ، و به خاطر تنگى و کوتاهى لغات ما از بیان اینگونه واقعیات بزرگ است .
در حـدیـثـى از پـیـامـبـر اسـلام (صـلى الله عـلیـه و آله ) نـقل شده است که فرمود: رایت على کل ورقة من اوراقها ملکا قائما یسبح الله تعالى : (من بر هر یک از برگهاى آن فرشته اى دیدم که ایستاده بود و تسبیح خداوند را مى کرد).
در حـدیـث دیـگـرى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) نـقل شده است که رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) فرمود: انتهیت الى سدرة المنتهى ، و اذا الورقة منها تظل امة من الامم :
(مـن بـه سـدرة المـنـتـهـى رسـیـدم و دیـدم در سایه هر برگى از آن امتى قرار گرفته اند)!.
ایـن تـعـبـیـرات نـشان مى دهد که هرگز منظور درختى شبیه آنچه در زمین مى بینیم نبوده ، بـلکـه اشاره به سایبان عظیمى است در جوار قرب رحمت حق که فرشتگان بر برگهاى آن تسبیح مى کنند و امتهائى از نیکان و پاکان در سایه آن قرار دارند.
(جنة الماءوى ) به معنى بهشتى است که محل سکونت است و در اینکه این کدام بهشت است ؟ در میان مفسران گفتگو است ، بعضى آنرا همان بهشت جاویدان (جنة الخلد) مى دانند که در انـتـظـار تـمـام اهـل ایـمـان و پـرهـیـزگـاران اسـت ، و مـحـل آنـرا در آسـمـان مى دانند، و آیه 19 سوره سجده را شاهد بر آن مى دانند: فلهم جنات المـاءوى نـزلا بـمـا کـانـوا یـعـمـلون (بـراى مـؤ مـنـان صـالح العـمـل بـاغـهاى بهشت است که در آن ساکن مى شوند، و این وسیله پذیرائى از آنهاست در مـقـابـل اعمالى که انجام مى دادند چرا که این آیه به قرینه آیه بعد از آن مسلما از بهشت جاویدان سخن مى گوید.
ولى از آنـجـا کـه در جـاى دیـگـر مـى خـوانـیـم و سارعوا الى مغفرة من ربکم و جنة عرضها السـمـاوات و الارض : (بـراى رفتن به سوى مغفرت پروردگار و بهشتى که وسعت آن آسـمـانـهـا و زمـیـن اسـت بـر یـکـدیـگـر پـیـشـى گـیـریـد) (آل عـمـران - 133) بـعضى این معنى را بعید شمرده اند، زیرا ظاهر آیات مورد بحث نشان مى دهد که (جنة الماءوى ) در آسمان است و غیر از بهشت جاویدان است که
وسعتش به اندازه تمام آسمانها و زمین مى باشد.
لذا گـاهى آنرا به جایگاه ویژه اى از بهشت تفسیر کرده اند که در کنار (سدرة المنتهى ) است ، و محل خاصان و مخلصان است .
و گاه گفته اند به معنى بهشت برزخى است که ارواح شهداء و مؤ منان موقتا به آنجا مى روند.
تـفـسیر اخیر از همه مناسبتر به نظر مى رسد، و از امورى که به روشنى بر آن گواهى مـى دهـد ایـن اسـت که در بسیارى از روایات معراج آمده است که پیغمبر (صلى الله علیه و آله ) عـده اى را در ایـن بـهـشـت مـتـنـعـم دیـد، در حالى که مى دانیم هیچکس در بهشت جاویدان قبل از روز قیامت وارد نمى شود، زیرا آیات قرآن به خوبى دلالت دارد که پرهیزگاران در قـیـامـت بـعـد از مـحـاسـبه ، وارد بهشت مى شوند، نه بلافاصله بعد از مرگ ، و ارواح شـهـداء نـیـز در بـهـشـت بـرزخـى قـرار دارنـد، زیـرا آنـهـا نـیـز قبل از قیام قیامت وارد بهشت جاویدان نمى شوند.
آیـه (مازاغ البصر و ما طغى ) اشاره به این معناست که چشم پیامبر (صلى الله علیه و آله ) در مشاهده خود نه چپ و راست شد، و نه از حد و مقصد تجاوز کرد، و آنچه را دید عین واقـعـیـت بـود (زیـرا (زاغ ) از ماده (زیغ ) به معنى انحراف به چپ و راست است ، و (طغى ) از ماده (طغیان ) به معنى تجاوز از حد است .
به تعبیر دیگر انسان به هنگام مشاهده چیزى ، وقتى به اشتباه مى افتد که دقیقا به خود آن توجه نکند یا به چپ و راست ، یا ماوراء آن بنگرد.
اکنون که از تفسیر مفردات آیه فراغت یافتیم ، به تفسیر جمعى آیات مى پردازیم .
در اینجا باز همان دو نظرى که در تفسیر آیات سابق بود تعقیب شده است .
جـمـع کـثـیـرى از مـفسران آیات را ناظر به ملاقات پیامبر (صلى الله علیه و آله ) براى دومـیـن بـار بـا جبرئیل ، در صورت اصلیش ، دانسته اند، و مى گویند منظور این است که بـار دیـگـر رسـول خـدا (صـلى الله عـلیـه و آله ) بـه هـنـگـام نزول از معراج در کنار (سدرة المنتهى ) جبرئیل را در صورت اصلیش دید، و چشم او در مشاهده این صحنه هرگز گرفتار اشتباهى نشد.
پـیـامبر در اینجا بعضى از آیات بزرگ حق را مشاهده کرد که منظور از آن یا همان صورت واقعى جبرئیل است ، و یا بعضى از آیات عظمت آسمانها و عجائب آن ، و یا هر دو.
ولى اشـکـالاتـى که سابقا براى این تفسیر ذکر کردیم همچنان باقى است ، بلکه پاره اى از اشکالات دیگر بر آن افزوده مى شود، از جمله :
تـعبیر به (نزلة اخرى ) (در یک نزول دیگر) طبق این تفسیر مفهوم روشنى ندارد، و اما بـر طـبق تفسیر دوم پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله ) در یک (شهود باطنى دیگر) بـه هـنگام معراج بر فراز آسمانها ذات پاک خدا را مشاهده کرد، و به تعبیر دیگر خداوند بـار دیـگـر بـر قـلب پـاک او نـزول فـرمـود (نـزلة اخـرى ) و شـهـود کـامـل تـحـقق یافت ، در محلى که منتهاالیه قرب الى الله از سوى بندگان است ، در کنار سـدرة المـنتهى ، در آنجا که (جنة الماوى ) قرار دارد، در حالى که (سدرة المنتهى ) را حجابهائى از نور پوشانده بود.
دیـده قـلب پیامبر (صلى الله علیه و آله ) در این شهود هرگز به غیر حق نیفتاد، و جز او ندید، و در همانجا بود که نشانه هاى عظمت خداوند را در آفاق و انفس نیز
مشاهده کرد.
مـسـاءله شهود باطنى چنانکه قبلا نیز اشاره کردیم یکنوع درک و دیدى است که نه شباهت بـا (ادراکـات عـقلى ) دارد، و نه با (ادراکات حسى ) که انسان از طریق حواس ظاهر آنـرا درک مـى کـنـد، و از جـهـاتـى مـى توان آنرا شبیه علم انسان به وجود خود و افکار و تصورات خود دانست .
تـوضـیـح ایـنـکـه : مـا بـه وجـود خـود یـقین داریم ، افکار خود را درک مى کنیم ، از اراده و تـصـمـیـم و تـمـایـلات خـود بـاخـبـریـم ، ولى ایـن آگـاهـى نـه از طـریـق اسـتـدلال بـراى مـا حـاصـل شـده ، و نـه از طـریق مشاهده ظاهرى ، بلکه این یک نوع شهود باطنى براى ما است که از این طریق به وجود خود و روحیات خود واقفیم .
بـه هـمـیـن دلیـل عـلمـى کـه از نـاحـیـه شـهـود بـاطـنـى حـاصـل مـى شـود هـیـچـگـونـه خـطـا در آن راه نـدارد، زیـرا نـه از طـریـق اسـتـدلال اسـت کـه خـطـائى در مقدمات آن حاصل شود، و نه از طریق حس است که خطائى از طریق حواس در آن راه یابد.
درسـت اسـت کـه مـا نمى توانیم حقیقت شهودى را که پیامبر (صلى الله علیه و آله ) در آن شـب تـاریـخـى مـعراج نسبت به خداوند پیدا کرد دریابیم ولى مثالى گفتیم براى نزدیک کردن راه مناسب است ، و روایات اسلامى نیز در مسیر راهگشاى ماست .
نکته ها:
1 - معراج یک واقعیت مسلم است
در مـیـان دانـشـمـنـدان اسلام در اصل مساءله معراج سخنى نیست ، چه اینکه هم آیات قرآن در اینجا و در آغاز سوره اسراء بر آن گواهى مى دهد، و هم روایات متواتر، منتها بعضى که به خاطر پیشداوریهائى نتوانسته اند این را بپذیرند که پیامبر (صلى الله علیه و آله ) با (جسم ) و (روح ) خود به آسمانها پرواز کرده ، آنرا به (معراج
روحانى ) و چیزى شبیه حالت خواب تفسیر کرده اند!
در حـالى کـه ایـن پـرواز جـسـمـانـى پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) نـه اشـکال عقلى دارد، و نه اشکالى از ناحیه علوم روز، که شرح آنرا در تفسیر سوره اسراء بطور مبسوط بیان کرده ایم .
بـنـابـرایـن دلیـلى نـدارد کـه ما ظاهر آیات و صریح روایات را به خاطر استبعادات رها سازیم .
از ایـن گـذشـتـه تـعـبیرات آیات فوق نشان مى دهد که گروهى در این مساءله به مجادله بـرخـاسـتـه بـودنـد، تـاریـخ نـیـز مـى گـویـد: مـسـاءله معراج جنجالى در میان مخالفان برانگیخت .
اگـر پـیـامبر (صلى الله علیه و آله ) مدعى معراج روحانى و چیزى شبیه خواب بود، این جنجال استبعادى نداشت .
2 - هـدف مـعـراج - رسـیـدن پـیامبر (صلى الله علیه و آله ) به شهود باطنى از یـکـسـو، ودیـدن عـظـمـت خداوند در پهنه آسمانها با همین چشم ظاهر از سوى دیـگر بوده است ، که هم درآخـریـن آیـه مـورد بـحـث در ایـنـجـا (لقد رآى من آیـات ربـه الکـبـرى ) و هـم در آیـه 1 سورهاسـراء (لنـریـه مـن آیـاتـنـا) بـــه آن اشـاره شـده اسـت و نـیـز بـهمـسـائل زیـاد و مـهـمى از فرشتگان و بـهـشـتـیـان و دوزخـیـان و ارواح انـبـیـا آگـاهـى یـافـت کـه درطول عمر مبارکش الهام بخش او در تعلیم و تربیت خلق خدا بود.

3 - معراج و بهشت
از آیـات مـورد بـحـث اسـتـفاده مى شود که پیامبر (صلى الله علیه و آله ) در شب معراج از کنار
بهشت گذشته ، و یا در آن وارد شده است .
این بهشت خواه بهشت جاویدان و (جنة الخلد) باشد، آنچنانکه جمعى از مفسران گفته اند، و یـا بـهـشـت بـرزخـى بـاشـد کـه مـا اخـتـیـار کـردیـم ، در هـر صـورت مـسـائل مـهـمـى را از آیـنـده انـسانها در این بهشت مشاهده فرموده است ، که شرح آن در اخبار اسلامى آمده و به قسمتى از آن به خواست خدا اشاره خواهیم کرد.
4 - معراج در روایات اسلامى
از جـمـله مـسـائلى کـه روایـات مـعـراج بـلکـه تمام این مساءله را از نظر بعضى زیر سؤ ال برده وجود بعضى از روایات ضعیف و مجعول در لابلاى آنهاست در حالى که به گفته مفسر معروف مرحوم (طبرسى ) در (مجمع البیان ) روایات معراج را به چهار گروه مى توان تقسیم کرد.
الف - روایـاتـى کـه بـه خـاطـر مـتـواتـر بـودن قـطـعـى اسـت (مـانـنـد اصل مساءله معراج ).
ب - روایـاتـى کـه (از مـنـابـع مـعـتـبـر نـقـل شـده ) و مـشـتـمـل بـر مـسائلى است که هیچ مانع عقلى از قبول آن نیست ، مانند روایاتى که از مشاهده بسیارى از آیات عظمت خدا در آسمانها سخن مى گوید.
ج - روایـاتـى کـه ظـاهـر آن با اصولى که از آیات قرآن و روایات مسلم اسلامى در دست داریـم مـنـافـات دارد، ولى بـا ایـنـحـال قـابل توجیه است ، مانند روایاتى که مى گوید پـیـغـمـبـر اکـرم (صـلى الله عـلیه و آله ) گروهى از بهشتیان را در بهشت ، و گروهى از دوزخیان را در دوزخ دید (که باید گفت منظور بهشت و دوزخ برزخى است که ارواح مؤ منان و شهداء در یکى ، و ارواح کفار و مجرمان در دیگرى قرار
دارد).
د - روایـاتـى کـه مـشـتـمـل بـر مـطـالب بـاطـل و بـى اسـاسـى اسـت کـه بـه هـیـچـوجـه قـابـل قـبـول نـیـسـت و محتواى آنها گواه بر مجعول بودن آنهاست ، مانند روایاتى که مى گـوید پیامبر (صلى الله علیه و آله ) خدا را با چشم ظاهرى دید، یا با او سخن گفت ، و او را مـشـاهـده کـرد، ایـنـگـونـه روایـات و مـانـنـد آن قـطـعـا مجعول است (مگر اینکه به شهود باطنى تفسیر گردد).
با توجه به این تقسیم بندى به یک بررسى اجمالى روى روایات معراج مى پردازیم :
از مجموع روایات به خوبى استفاده مى شود که پیامبر گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله ) این سفر آسمانى را در چند مرحله پیمود.
مـرحـله نـخـسـت ، مـرحـله فـاصـله مـیـان مـسـجـدالحـرام و مـسـجـد اقـصـى بـود کـه در آیـه اول سوره اسراء به آن اشاره شده است ، سبحان الذى اسرى بعبده لیلا من المسجد الحرام الى المـسـجـد الاقـصـى : (منزه است خداوندى که در یک شب بنده اش را از مسجدالحرام تا مسجدالاقصى برد).
طـبـق بـعـضـى از روایـات مـعـتـبـر پـیامبر (صلى الله علیه و آله ) در اثناء راه به اتفاق جبرئیل در سرزمین مدینه نزول کرد و در آنجا نماز گذارد.
و نیز در (مسجدالاقصى ) با حضور ارواح انبیاى بزرگ مانند ابراهیم و موسى و عیسى (عـلیـهـم السـلام ) نماز گذارد، و امام جماعت پیامبر (صلى الله علیه و آله ) بود، سپس از آنجا
سفر آسمانى پیامبر (صلى الله علیه و آله ) شروع شد و آسمانهاى هفتگانه را یکى پس از دیـگـرى پـیـمـود، و در هـر آسـمـان بـا صـحنه هاى تازه اى روبرو شد، با پیامبران و فرشتگان و در بعضى از آسمانها با دوزخ یا دوزخیان ، و در بعضى با بهشت و بهشتیان ، بـرخورد کرد، و پیامبر (صلى الله علیه و آله ) از هر یک از آنها خاطره هاى پرارزش و بـسـیـار آمـوزنده در روح پاک خود ذخیره فرمود، و عجائبى مشاهده کرد که هر کدام رمزى و سـرى از اسـرار عالم هستى بود، و پس از بازگشت اینها را با صراحت ، و گاه با زبان کـنـایـه و مـثـال ، بـراى آگـاهـى امـت در فـرصتهاى مناسب شرح مى داد، و براى تعلیم و تربیت از آن استفاده فراوان مى فرمود.
ایـن امـر نـشـان مى دهد که یکى از اهداف مهم این سفر آسمانى استفاده از نتائج عرفانى و تـربـیـتـى ایـن مـشـاهدات پربها بود، و تعبیر پر معنى قرآن (لقد راءى من آیات ربه الکـبـرى ) در آیـات مـورد بـحث مى تواند اشاره اجمالى و سربسته اى به همه این امور باشد.
البته همانگونه که گفتیم بهشت و دوزخى را که پیامبر (صلى الله علیه و آله ) در سفر مـعـراج مـشـاهـده کرد، و کسانى را در آن متنعم یا معذب دید، بهشت و دوزخ قیامت نبود، بلکه بـهـشت و دوزخ برزخى بود، زیرا طبق آیاتى که قبلا اشاره کردیم قرآن مجید مى گوید بهشت و دوزخ رستاخیز بعد از قیام قیامت و فراغت از حساب نصیب نیکوکاران و بدکاران مى شود.
سـرانـجـام بـه هـفـتـمـیـن آسـمان رسید، و در آنجا حجابهائى از نور مشاهده کرد همانجا که (سـدرة المنتهى ) و (جنة الماوى ) قرار داشت ، و پیامبر (صلى الله علیه و آله ) در آن
جـهـان سـراسـر نور و روشنائى به اوج شهود باطنى ، و قرب الى الله ، و مقام (قاب قوسین او ادنى ) رسید، و خداوند در این سفر او را مخاطب ساخته ، و دستورات بسیار مهم و سـخـنـان فـراوانـى بـه او فـرمـود کـه مـجـموعه اى از آن امروز در روایات اسلامى به صـورت احـادیـث قـدسـى بـراى مـا بـه یـادگـار مـانـده ، و در فصل آینده به خواست خداوند به قسمتى از آن اشاره مى کنیم .
قـابـل توجه اینکه طبق تصریح بسیارى از روایات ، پیامبر (صلى الله علیه و آله ) در قـسمتهاى مختلفى از این سفر بزرگ ، على (علیه السلام ) را ناگهان در کنار خود مشاهده کرد، و تعبیراتى در این روایات دیده مى شود که گواه عظمت فوق العاده مقام على (علیه السلام ) بعد از پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله ) است .
با اینهمه روایات معراج جمله هاى پیچیده و اسرارآمیزى دارد که کشف محتواى آن آسان نیست ، و بـه اصـطـلاح جـزء روایات متشابه است یعنى روایاتى که شرح آنرا باید به خود معصومین (علیهم السلام ) واگذار کرد.
(بـراى اطـلاع بـیـشتر از روایات معراج به جلد 18 بحارالانوار از صفحه 282 تا 410 مراجعه شود).
ضـمـنـا روایـات مـعـراج در کـتـب اهل سنت نیز به طور گسترده آمده است ، و حدود 30 نفر از روات آنها حدیث معراج را نقل کرده اند.
در ایـنـجـا ایـن سـؤ ال پـیـش مى آید: چگونه اینهمه راهپیمائى طولانى و این حوادث عجیب و مـتـنـوع و ایـنـهمه گفتگوهاى طولانى و این همه مشاهده ها در یک شب یا کمتر از یک شب روى داد؟!
ولى با توجه به یک نکته پاسخ این سؤ ال روشن مى شود، سفر معراج هرگز یک سفر عـادى نـبـود کـه بـا مـعـیـارهـاى عـادى سـنـجـیـده شـود، نـه اصل سفر
عـادى بـود و نه مرکبش ، نه مشاهداتش عادى بود و نه گفتگوهایش ، نه مقیاسهائى که در آن به کار رفته همچون مقیاسهاى محدود و کوچک کره خاکى ماست و نه تشبیهاتى که در آن آمـده بـیـانـگر عظمت صحنه هائى است که پیامبر (صلى الله علیه و آله ) مشاهده کرد، همه چیز به صورت خارق العاده و در مقیاسهائى خارج از مکان و زمانى که ما با آن آشنا هستیم و خو گرفته ایم رخ داد.
بـنـابـرایـن جاى تعجب نیست که این امور با مقیاس زمانى کره زمین ما در یک شب یا کمتر از یک شب واقع شده باشد (دقت کنید).
5 - گوشه اى از گفتگوهاى خداوند با پیامبرش در شب معراج :
در کتب حدیث روایتى از امیر مؤ منان على (علیه السلام ) از پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله ) در ایـن زمـیـنه آمده است که بسیار مشروح و طولانى است ، و ما گوشه هائى از آنرا در اینجا مى آوریم ، مطالبى که نشان مى دهد گفتگوها در آن شب تاریخى بر چه محورى بوده ، و چگونه همچون اوج آسمانها اوج گرفته است .
در آغـاز حـدیـث مى خوانیم که پیامبر (صلى الله علیه و آله ) در شب معراج از پروردگار سـبـحـان چـنـیـن سـؤ ال کـرد: یـا رب اى الاعـمـال افـضـل ؟ (پـروردگـارا کـدام عمل افضل است ؟).
خـداونـد مـتـعـال فـرمـود: لیـس شـى ء عـنـدى افـضـل مـن التـوکـل عـلى ، و الرضـا بـما قسمت ، یا محمد! وجبت محبتى للمتحابین فى ، و وجبت محبتى للمـتـعـاطفین فى ، و وجبت محبتى للمتواصلین فى ، و وجبت محبتى للمتوکلین على ، و لیس لمحبتى علم و لا غایة و لا نهایه !
(هـیـچ چـیـز نزد من برتر از توکل بر من و رضا به آنچه قسمت کرده ام نیست ، اى محمد! آنـهـا کـه بـه خـاطـر مـن یـکـدیـگـر را دوسـت دارنـد مـحـبـتـم شامل حال آنها است ، و کسانى که به خاطر من مهربانند، و به خاطر من پیوند دوستى
دارنـد آنـهـا را دوسـت دارم ، و نـیـز مـحـبـتـم بـراى کـسـانـى کـه تـوکل بر من مى کنند فرض و لازم است ، و براى محبت من حد و حدود، و مرز و نهایتى نیست )!
و بـه ایـن تـرتـیـب گفتگوها از محبت شروع مى شود، محبتى بى انتها و گسترده و اصولا عالم هستى بر همین محور محبت دور مى زند.
در فـراز دیـگرى آمده است : (اى احمد! همچون کودکان مباش که سبز و زرد و زرق و برق را دوست دارند، و هنگامى که غذاى شیرین و دلپذیرى به آنها مى دهند مغرور مى شوند، و همه چیز را به دست فراموشى مى سپارند).
پیامبر (صلى الله علیه و آله ) در اینجا عرضه داشت : (پروردگارا مرا به عملى هدایت کن که موجب قرب به درگاه تو است ).
فرمود: (شب را روز، و روز را شب قرار ده )!
عرض کرد: چگونه ؟!
فرمود: (چنان کن که خواب تو نماز باشد، و هرگز شکم خود را کاملا سیر مکن ).
در فراز دیگرى آمده است : (اى احمد! محبت من محبت فقیران و محرومان است ، به آنها نزدیک شـو، و در کـنـار مـجـلس آنـهـا قـرار گـیـر، تـا مـن بـه تـو نـزدیـک شـوم ، و ثروتمندان دنیاپرست را از خود دور ساز، و از مجالس آنها بر حذر باش )!
در فراز دیگر مى فرماید: (اى احمد! زرق و برق دنیا و دنیاپرستان را مبغوض بشمر، و آخرت و اهل آخرت را محبوب دار).
عرض مى کند: (پروردگارا! اهل دنیا و آخرت کیانند)؟
فـرمود: (اهل دنیا کسانى هستند که زیاد مى خورند، و زیاد مى خندند و مى خوابند، و خشم مـى گـیـرند، و کمتر خشنود مى شوند، نه در برابر بدیها از کسى عذر مى خواهند، و نه اگـر کـسـى از آنـهـا عـذر طـلبـد مـى پـذیـرنـد، در اطـاعـت خـدا تنبل ، و در معاصى شجاعند، آرزوهاى دور و دراز دارند، و در حالى که اجلشان نزدیک شده هـرگز به حساب اعمال خود نمى رسند، و نفعشان براى مردم کم است ، افرادى پرحرف ، فاقد احساس مسئولیت ، و علاقمند به خورد و خوراکند.
اهـل دنـیـا نـه در نعمت شکر خدا بجا مى آورند، و نه در مصائب صبورند. خدمات فراوان در نظر آنها کم است (و خدمات کم خودشان بسیار!) خود را به انجام کارى که انجام نداده اند سـتـایـش مـى کـنند، و چیزى را مطالبه مى کنند که حق آنها نیست . پیوسته از آرزوهاى خود سخن مى گویند، و عیوب مردم را خاطر نشان مى سازند و نیکیهاى آنها را پنهان )!
عرض کرد: (پروردگار؟ آیا دنیاپرستان غیر از این عیبى هم دارند)؟
فـرمود، اى احمد! عیب آنها این است که جهل و حماقت در آنها فراوان است ، براى استادى که از او عـلم آمـوخـتـه انـد تـواضـع نـمـى کـنـنـد، و خـود را عاقل مى دانند اما در نزد آگاهان نادان و احمقند).
سـپـس بـه اوصـاف اهـل آخـرت و بـهـشتیان پرداخته چنین ادامه مى دهد: (آنها مردمى با حیا هستند، جهل آنها کم ، منافعشان بسیار، مردم از آنها در راحتند و خود از دست خویش در تعب ، و سخنانشان سنجیده است ).
پیوسته حسابگر اعمال خویشند، و از همین جهت خود را به زحمت
مـى افـکـنند، چشمهایشان به خواب مى رود اما دلهایشان بیدار است ، چشمشان مى گرید، و قلبشان پیوسته به یاد خدا است .
هنگامى که مردم در زمره غافلان نوشته شوند آنها از ذاکران نوشته مى شوند.
در آغـاز نـعـمـتـهـا حـمـد خـدا مى گویند، و در پایان شکر او را بجا مى آورند، دعایشان در پـیـشـگـاه خـدا مـستجاب ، و تقاضایشان مسموع است ، و فرشتگان از وجود آنها مسرورند... مـردم (غـافـل ) در نـزد آنـهـا مـردگـان ، و خداوند نزد آنها حى و قیوم و کریم است (همتشان آنـچـنـان عـالى است که به غیر او نظر ندارند)... مردم در عمر خود یکبار مى میرند اما آنها بـه خـاطـر جـهـاد بـا نـفـس و مـخـالفـت هـوا هـر روز هـفـتاد بار مى میرند (و حیات نوین مى یابند)!...
هنگامى که براى عبادت در برابر من مى ایستند همچون بنیان مرصوص و سدى فولادینند، و در دل آنها توجهى به مخلوقات نیست .
بـه عـزت و جـلالم سـوگـنـد کـه مـن آنـهـا را حیات و زندگى پاکیزه اى مى بخشم ، و در پـایـان عـمـر، خـودم قـبض روح آنها مى کنم ، و درهاى آسمان را براى پرواز روح آنها مى گـشـایـم ، تـمـام حجابها را از برابر آنها کنار مى زنم ، و دستور مى دهم بهشت ، خود را براى آنها بیارائید!...
(اى احـمـد! عـبـادت ده جـزء دارد کـه نـه جـزء آن طـلب حلال است ، هنگامى که غذا و نوشیدنى تو حلال باشد تو در حفظ و حمایت منى ...).
و در فـراز دیـگرى آمده است : (اى احمد! آیا مى دانى کدام زندگى گواراتر و پردوامتر است )؟
عرض کرد: خداوندا نه !
فـرمـود: (زنـدگـى گـوارا آن اسـت کـه صـاحـب آن لحـظـه اى از یـاد مـن غافل نماند، نعمت مرا فراموش نکند، از حق من بیخبر نباشد، و شب و روز رضاى مرا
بطلبد.
امـا زنـدگـى بـاقـى آن اسـت کـه بـراى نـجـات خـود عـمـل کـند، و دنیا در نظرش کوچک باشد، و آخرت بزرگ ، رضاى مرا بر رضاى خویشتن مـقـدم بـشـمـرد، و پـیوسته خشنودى مرا بطلبد، حق مرا بزرگ دارد و توجه به آگاهى من نسبت به خودش داشته باشد.
در بـرابر هر گناه و معصیتى به یاد من بیفتد، و قلبش را از آنچه ناخوش دارم پاک کند، شـیـطان و وساوس شیطانى را مبغوض دارد، و ابلیس را بر قلب خویش مسلط نسازد و به او راه ندهد.
هـنـگـامـى کـه چنین کند محبت خاصى در قلبش جاى مى دهم ، آنچنانکه تمام دلش در اختیار من خـواهـد بـود، و فـراغـت و اشـتـغـال و هـم و غـم و سـخـنـش از مـواهـبـى اسـت کـه مـن بـه اهل محبتم مى بخشم !
چـشـم و گـوش قلب او را مى گشایم ، تا با گوش قلبش حقایق غیب را بشنود و با دلش جلال و عظمتم را بنگرد!
و سرانجام این حدیث نورانى با این جمله هاى بیدارکننده پایان مى گیرد:
(اى احـمـد! اگـر بـنـده اى نـمـاز تـمـام اهـل آسـمـانـهـا و زمـیـن را بـجا آورد، و روزه تمام اهـل آسـمـانـهـا و زمـین را انجام دهد، همچون فرشتگان غذا نخورد و لباس (فاخرى ) در تن نـپـوشـد (و در نـهـایت زهد و وارستگى زندگى کند) ولى در قلبش ذره اى دنیاپرستى یا ریـاسـت طـلبـى یا عشق به زینت دنیا باشد در سراى جاویدانم در جوار من نخواهد بود! و محبتم را از قلب او بَر مى کنم !
سلام و رحمتم بر تو باد، و الحمد لله رب العالمین ).
این سخنان عرشى که روح انسان را با خود به اوج آسمانها مى برد، و در
مـعـراج الهـى سـیـر مى دهد و به آستانه عشق و شهود مى کشد تنها قسمتى از حدیث قدسى است .
افـزون بـر ایـن مـا اطـمـیـنـان داریـم کـه غـیر از آنچه پیامبر (صلى الله علیه و آله ) در سـخـنانش براى ما بازگو کرده ، اسرار و گفتگوها و رموز و اشاراتى میان او و محبوبش در آن شـب عـشـق و شـوق ، و جـذبـه و وصـال ، رد و بـدل شـده کـه نه گوشها توانائى شنیدن آنرا دارد و نه افکار عادى قدرت درکش را، و به همین دلیل در درون جان پاک پیامبر (صلى الله علیه و آله ) براى همیشه مکتوم مانده و جز خاصانش از آن آگاه نشده اند.
آیه و ترجمه


اءفرایتم اللات و العزى (19)
و منوة الثالثة الا خرى (20)
اءلکم الذکر و له الا نثى (21)
تلک إ ذا قسمة ضیزى (22)
إ ن هـى إ لا اءسـمـاء سـمـیـتـمـوهـا اءنـتـم و ابـاؤ کـم مـا اءنـزل الله بـهـا مـن سـلطـان إ ن یـتبعون إ لا الظن و ما تهوى الا نفس و لقد جاءهم من ربهم الهدى (23)


ترجمه :

19 - به من خبر دهید آیا بتهاى (لات ) و (عزى )...
20 - و منات که سومین آنها است (دختران خدا هستند)؟!
21 - آیا سهم شما پسر است و سهم او دختر؟ (در حالى که به زعم شما دختران کم ارزش تر از پسرانند).
22 - در این صورت این تقسیمى است غیر عادلانه !
23 - ایـنـهـا فـقـط نـامهائى است که شما و پدرانتان بر آنها گذاشته اید (نامهائى بى مـحـتـوا و اسـمـهـائى اسـت بـى مـسـمـى !) و هـرگـز خـداونـد دلیـل و حـجـتى بر آن نازل نکرده ، آنان فقط از گمانهاى بى اساس و هواى نفس پیروى مى کنند در حالى که هدایت
از سوى پروردگارشان براى آنها آمده است .
تفسیر:
این بتها زائیده هواى نفس شما است
پـس از بیان بحثهاى مربوط به (توحید) و (وحى ) و (معراج ) و (آیات عظمت خـداونـد یـگانه در آسمانها) به بطلان شرک و عقائد خرافى مشرکان در زمینه بتها مى پردازد.
مـى فـرمـایـد: (بعد از آنکه عظمت خداوند و آیات بزرگ او را دانستید به من خبر دهید آیا بتهاى (لات ) و (عزى )...) (افراءیتم اللات و العزى ).
(و هـمـچـنـیـن (بـت مـنـاة ) کـه سـومـیـن آنـهـاسـت ، و بـه دنـبـال آنـهـا از آن یـاد مى کنید، آیا اینها تمثال دختران خدا هستند و منشا سود و زیان براى شما مى باشند)؟! (و مناة الثالثة الاخرى ).
(آیا سهم شما پسر است و سهم او دختر)؟! (ا لکم الذکر و له الانثى ).
در حالى که به زعم شما دختران کم ارزش تر از پسرانند و حتى هنگامى
که مى شنوید همسر شما دختر آورده از شدت اندوه و خشم سیاه مى شوید!
(اگـر چـنـیـن بـاشـد ایـن تـقـسـیـمـى اسـت غـیـر عـادلانـه کـه مـیـان خـود و خـدا قائل شدید)! (تلک اذا قسمة ضیزى ).
چـرا کـه سـهـم خـدا را پـست تر از سهم خود مى دانید! به این ترتیب قرآن افکار منحط و خـرافـى آنـها را به باد استهزاء مى گیرد که شما از یکسو دختران را زنده به گور مى کـنـیـد و عـیـب و نـنـگ مى دانید، و از سوى دیگر فرشتگان را دختران خدا مى دانید، نه تنها خـودشـان را مـى پرستید که مجسمه هاى بى روح آنها نیز به صورت بتها در نظر شما ایـن هـمـه احـتـرام دارد، در بـرابر آن سجده مى کنید، در مشکلات به آنها پناه مى برید، و حاجات خود را از آنها مى خواهید، راستى مسخره است و شرم آور!
و از ایـنـجـا روشـن مى شود که حداقل بسیارى از بتهاى سنگى و چوبى که مورد پرستش عـرب واقـع مـى شـد بـه زعم آنها مجسمه هاى فرشتگان بود فرشتگانى که آنها را رب النـوع و مـدیـر و مـدبـر عـالم هستى مى دانستند و نسبت آنها را با خدا نسبت دختر و پدر مى پنداشتند.
هـنگامى که این خرافات در برابر خرافه دیگرى که درباره دختران داشتند قرار داده مى شـود تضاد عجیب آن خود بهترین گواه بر بى پایه بودن عقاید و افکار آنهاست ، و چه جـالب اسـت کـه در چـند جمله کوتاه بر همه آنها خط بطلان کشیده ، و مسخره بودن آنها را آشکار مى سازد.
و از ایـنـجـا معلوم مى شود که قرآن هرگز نمى خواهد اعتقاد عرب جاهلى را در مورد تفاوت دختر و پسر بپذیرد، بلکه مى خواهد مسلمات طرف را به رخ
او بـکشد که در اصطلاح منطق آنرا جدل مى گویند، و الا نه دختر و پسر در منطق اسلام از نـظـر ارزش انـسـانى تفاوتى دارند، و نه فرشتگان دختر و پسر دارند و نه اصلا آنها فرزندان خدا هستند، و نه خدا اصولا فرزندى دارد، اینها فرضیاتى است بى پایه بر اسـاس فـرضـیـه هـاى بـى پـایـه دیـگـر، اما براى اثبات ضعف فکر و منطق این خرافه پرستان بهترین پاسخ است .
در آخرین آیه مورد بحث ، قرآن با قاطعیت مى گوید: (اینها فقط نامهائى است که شما و پـدرانـتـان بـر آنـهـا گذاشته اید (نامهائى بى محتوى و اسمهائى بى مسمى ) و هرگز خداوند دلیل و حجتى بر آن نازل نکرده است ) (ان هى الا اسماء سمیتموها انتم و آبائکم ما انزل الله بها من سلطان ).
نـه دلیـلى از عـقـل بـر آن داریـد، و نـه دلیـلى از طـریق وحى الهى ، و جز یک مشت اوهام و خرافات و الفاظ تو خالى چیزى نیست .
و در پایان مى افزاید: (آنها فقط از گمانهاى بى اساس و هواى نفس پیروى مى کنند و این موهومات همه زائیده پندار و هوا است ) (ان یتبعون الا الظن و ما تهوى الانفس ).
(در حـالى کـه هـدایـت از سـوى پـروردگـارشان براى آنها آمده است ) (و لقد جائهم من ربهم الهدى ).
اما چشم مى بندند و به آن پشت مى کنند، و در ظلمات این اوهام غوطه ور مى شوند.
نکته ها:
1 - بتهاى سه گانه معروف عرب
مـشـرکـان عـرب بـتـهاى زیادى داشتند، ولى از میان آنها سه بت (لات ) و (عزى ) و (منات ) بدون شک از اهمیت و شهرت خاصى برخوردار بودند.
درباره اسم گذارى این بتهاى سه گانه به این نامها، و همچنین سازنده نخستین این بتها، و مـحل و طایفه اى که آنها را مى پرستیدند، گفتگو و اختلاف است ، و ما تنها به آنچه در کتاب (بلوغ الارب فى معرفة احوال العرب ) آمده است ، در اینجا اکتفا مى کنیم :
(نـخـسـتـیـن بـت مـعـروفـى را کـه عـرب انتخاب کرد بت (منات ) بود که بعد از آنکه (عـمـرو بـن لحـى ) بـت پـرسـتـى را از شـام بـه حـجـاز منتقل کرد، ساخته شد، این بت در منطقه اى در کنار دریاى احمر، در میان مدینه و مکه ، قرار داشت ، و همه اعراب براى آن احترام قائل بودند، و نزد آن قربانى مى کردند، ولى بیش از هـمـه دو قـبـیـله (اوس ) و (خـزرج ) بـه آن اهـمـیـت مـى دادنـد، تـا ایـنـکـه در سـال هـشتم هجرت که سال (فتح مکه ) بود به هنگامى که پیامبر (صلى الله علیه و آله ) از مـدیـنه به سوى مکه میرفت امیر مؤ منان على (علیه السلام ) را فرستاد و آنرا در هم شکست ).
عرب جاهلى مدتى بعد از ساختن بت منات به سراغ (لات ) رفت که به صورت سنگى چـهـار گـوشـه بـود، و در سرزمین طائف قرار داشت ، همانجا که امروز مناره طرف چپ مسجد طائف قرار دارد، خدمه این بت بیشتر طایفه (ثقیف ) بودند، هنگامى که آنها مسلمان شدند پیامبر (صلى الله علیه و آله ) مغیره را فرستاد و آنرا در هم شکست و در آتش سوزاند.
سومین بتى را که عرب جاهلى انتخاب کرده بود (عزى ) و در محلى در
مـسـیـر مـکـه بـه سـوى عـراق نـزدیـک (ذات عـرق ) قرار داشت ، و قریش براى آن اهمیت فراوانى قائل بود.
آنها به این بتهاى سه گانه تا آن اندازه اهمیت مى دادند که به هنگام طواف اطراف خانه خـدا مـى گـفـتند: و اللات و العزى ، و مناة الثالثة الاخرى ، فانهن الغرانیق العلى ، و ان شـفـاعتهن لترتجى : (لات ) و عزى و منات ، پرندگان زیباى بلند مقامى هستند که از آنها امید شفاعت مى رود)!!
و آنـهـا را دخـتـران خـدا مـى پـنـداشـتـنـد (ظـاهـر ایـن اسـت کـه آنـهـا را تمثال فرشتگانى مى پنداشتند که آنها را دختران خدا مى خواندند).
عجیب اینکه در نامگذارى آنها نیز غالبا از اسماء خداوند استفاده کرده بودند، منتها با علامت (تـانـیـث )! تـا بـیـانـگـر اعـتـقـاد فـوق بـاشـد، بـه ایـن تـرتـیب که (اللات ) در اصـل (اللاهه ) بود، سپس حرف (ه ) ساقط شد و اللات شده است و (العزى ) مؤ نـث (اعـز) اسـت و (منات ) از (منى الله الشى ء) به معنى تقدیر چیزى از ناحیه خدا گرفته شده است .
بـعـضى نیز آنرا از ماده (نؤ ء) مى دانند که عبارت بود از ستارگانى که عرب اعتقاد داشـت بـه هـنـگـام طـلوع آنها بارانى همراه دارد، و بعضى آنرا از ماده (منى ) (بر وزن سعى ) به معنى ریختن خون دانسته اند، زیرا خونهاى قربانى را در کنار آن مى ریختند.
به هر حال عرب تا آن اندازه براى این بتها احترام قائل بود که نامهائى
هـمـچـون (عـبـد العـزى ) و (عـبـد مـنـات ) بـراى افـراد یـا بـراى بـعـضـى از قبائل انتخاب مى کردند.
2 - اسمهاى بى مسمى !
یـکـى از قـدیـمترین سرچشمه هاى شرک و دوگانه پرستى یا چند گانه پرستى تنوع مـوجـودات عـالم اسـت ، از آنـجـا کـه افـراد کـوتـه فکر نمى توانستند باور کنند این همه مـوجـودات گـونـاگـون و مـتنوعى که در آسمان و زمین است مخلوق خداوند یگانه مى باشد (زیرا مقیاس را خودشان قرار مى دادند که همیشه در یک یا تعداد محدودى از کارها تسلط و مـهـارت داشـتـنـد) لذا بـراى هـر نـوعـى از انـواع مـوجـودات خـدائى قـائل بودند، که از آن تعبیر به (رب النوع ) مى کردند، مانند رب النوع دریا، رب النوع صحرا، رب النوع باران ، رب النوع آفتاب ، رب النوع جنگ ، و رب النوع صلح !
ایـن خـدایان پندارى که گاه از آنها به عنوان فرشتگان نیز یاد مى کردند به عقیده آنها حـکـمـرانـان ایـن جـهان بودند، و در هر قسمت مشکلى پیدا مى شد به رب النوع آن پناه مى بـردنـد، سـپـس از آنـجا که ربالنوعها موجودات محسوسى نبودند، تمثالهائى براى آنها ساخته و آنها را عبادت مى کردند.
ایـن عـقـایـد خـرافـى از یـونـان بـه مـنـاطـق دیـگـر، و سـرانـجـام بـه مـحـیـط حـجـاز مـنـتـقـل شـد، ولى از آنجا که عرب به خاطر توحید ابراهیمى که در میان آنها به یادگار مـانـده بـود نـمى توانست وجود الله را منکر شود، این عقائد را به هم آمیخت ، و در عین عقیده به وجود خداوند متعال الله اعتقاد به فرشتگانى پیدا کرد که رابطه آنها با خدا رابطه دختر و پدر بود، و بتهاى سنگى و چوبى مظهر
و تمثالهائى از آن مى دانست .
قـرآن در یـک عـبارت کوتاه اما کوبنده و پر قدرت که در آیات فوق خواندیم مى گوید: (ایـنـهـا هـمـه نـامـهائى است بى محتوا، و اسمهائى است بى مسمى ، که شما و نیاکانتان بدون هیچ دلیل و مدرک انتخاب کرده اید)!
نـه از خـداى باران که شما به این نامش نامیده اید کارى ساخته است و نه از خداى خیالى آفتاب و دریا و جنگ و صلح .
هـمـه چـیـز از نـاحـیـه خـدا اسـت ، و هـمـه عالم هستى سر بر فرمان او هستند، و هماهنگى این مـوجـودات مـختلف با یکدیگر بهترین دلیل بر وحدت خالق آنهاست که اگر (آلهه ) و خـدایـانى در کار بود نه تنها این هماهنگى وجود نداشت بلکه به تضاد و فساد جهان مى انجامید لو کان فیهما آلهة الا الله لفسدتا.
3 - سرچشمه روانى بت پرستى
سـرچـشمه هاى تاریخى بت پرستى را دانستیم ولى بت پرستى از نظر روانى و فکرى سـرچـشـمـه هـاى دیـگـرى دارد کـه در آیـات فـوق به آن اشاره شده است ، و آن پیروى از گمانهاى بى اساس و هواى نفس است .
پندار و خیالى است که براى افراد نادان پیدا مى شود، و مقلدان چشم و گوش بسته آن را از یکدیگر مى گیرند، و نسل به نسل منتقل مى شود.
البته معبودى همچون بت که هیچگونه کنترل و نظارتى روى بندگان خود ندارد، نه معاد و رسـتـاخـیز و حساب و کتابى دارد، و نه بهشت و دوزخى ، و به آنها کاملا آزادى مى دهد و تـنـهـا در مـشکلات به سراغ او مى روند و به پندارشان از او استمداد مى جویند با هوا و هوسهاى سرکش به خوبى سازگار است ، و میدان را براى شهوات آنها مى گشاید.
اصـولا هـواى نـفـس خـود بـزرگـترین و خطرناکترین بتها است و سرچشمه پیدایش بتهاى دیگر، و مایه گرمى بازار بت پرستى است .
4 - باز هم افسانه (غرانیق )!
در لابـلاى بـحـثـى کـه پـیـرامـون بـتـهـاى سـه گـانه عرب ، لات و عزى و منات از نظر تـاریـخـى داشـتـیم ، به این نکته اشاره شده که آنها این بتها را غرانیق بلند پایه ! مى دانستند که از آنها امید شفاعت داشتند ( (غرانیق ) جمع (غرنوق ) - بر وزن - مزدور - بـه مـعـنـى نـوعـى پـرنـده آبـى سـفـیـد رنـگ یـا سـیـاه رنـگ اسـت ) و لذا گـاه بـه دنـبـال ذکـر نـام ایـن بـتها با جمله هاى (تلک الغرانیق العلى و ان شفاعتهن لترتجى ) آنها را بدرقه مى کردند.
در ایـنـجـا یـک داسـتـان خـرافـى در بـعـضـى از کـتـب ، نـقـل شـده کـه پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله ) هنگامى که به آیه مورد بحث (افراءیتم اللات و العـزى ) رسـیـد این دو جمله را شخصا بر آن افزود: (تلک الغرانیق العلى و ان شـفـاعـتـهـن لتـرتـجـى )! و هـمـیـن سـبـب شـد کـه مـشـرکـان خـوشـحال شوند و آنرا نوعى انعطاف در مساءله بت پرستى از ناحیه پیامبر (صلى الله علیه و آله ) بدانند! و در پایان این سوره که مردم را به سجده دعوت کرد آنها نیز همراه مـسـلمـانـان به سجده افتادند!، این خبر به عنوان اسلام آوردن مشرکان در همه جا پیچید، و حـتـى بـه گـوش مـسـلمـانـان مـهـاجـر حـبـشـه رسـیـد و گـروهـى چـنـان خوشحال شدند و احساس امنیت کردند که از هجرتگاه خود حبشه به مکه بازگشتند.
امـا هـمـانـگونه که در تفسیر (آیه 52 سوره حج ) مشروحا بیان کردیم این نسبتى است نـاروا و دروغـى اسـت رسـوا که دلائل و قرائن بسیارى بطلان آنرا روشن مى کند، کسانى کـه ایـن دروغ را بـه هـم بـافـتـه انـد هـیـچ فـکـر نـکـرده انـد کـه قـرآن در ذیـل هـمـیـن آیـات مـورد بـحث صریحا بت پرستى را مى کوبد، و آنرا پیروى پندار خام و هواى نفس مى شمرد، و در آیات بعد نیز با صراحت ، و شدت تمام ، عقائد بت پرستان را محکوم مى کند، و آنرا نشانه بى ایمانى و عدم علم و آگاهى آنها مى شمرد، و صریحا به پـیـامـبـر (صـلى الله علیه و آله ) دستور مى دهد حسابش را از آنها جدا کند و از آنان روى برتابد.
بـا ایـن حـال چـگـونه امکان دارد آن دو جمله از پیامبر (صلى الله علیه و آله ) باشد، و یا مـشـرکـان آنـقـدر گـرفـتـار حـمـاقت باشند که این جمله را بشنوند اما آیات بعد را که با صـراحـت بـت پـرسـتـى را در هـم مـى کـوبـد نـادیـده بـگـیـرنـد و سـرانـجـام خوشحال شوند و پس از خاتمه سوره با مؤ منان سجده کنند؟!
حـقـیـقـت ایـن اسـت کـه سـازنـدگـان ایـن افـسـانـه آنـرا بـسـیـار نـاشـیـانه و بى مطالعه جـعـل کـرده انـد. مـمـکـن اسـت به هنگام قرائت این آیه ا فراءیتم اللات و العزى ... از سوى پـیـغـمـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) ناگهان شیطان یا انسان شیطان صفتى از میان جمع مـشـرکـان حـاضـر آن دو جـمـله را افـزوده بـاشـد (چـرا که این دو جمله تقریبا به صورت شـعـارى بـراى آنـهـا درآمـده بـود که بدرقه نام بتهاى سه گانه مى کردند) و گروهى موقتا به اشتباه افتاده باشند.
امـا نه سجده کردن آنها در پایان این سوره مفهومى دارد، و نه انعطاف پیامبر (صلى الله عـلیـه و آله ) در زمـیـنـه بـت پـرسـتى ، چنانکه سراسر آیات قرآن و تاریخ زندگى او گـویـاى ایـن واقـعـیـت اسـت کـه او هـرگـز در مـسـاءله مـبـارزه بـا بـت پـرسـتـى در هـر شکل و هر صورت کمترین انعطافى نشان نداد، و هیچ پیشنهادى را در این زمینه
نـپذیرفت ، چرا که تمام اسلام در توحید و (لا اله الا الله ) خلاصه مى شد، و چگونه پـیـامـبر اسلام (صلى الله علیه و آله ) مى تواند بر سر محتواى اصلى اسلام به معامله پردازد؟!
در ایـن زمـیـنـه دلائل و اسـتدلالات بیشترى ذیل آیه 52 سوره حج (جلد 14 صفحه 141 تا 145) داشته ایم .


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت