تفسیرنمونه سوره طور (قسمت2)

آیه و ترجمه


فذکر فما اءنت بنعمت ربک بکاهن و لا مجنون (29)
اءم یقولون شاعر نتربص به ریب المنون (30)
قل تربصوا فإ نى معکم من المتربصین (31)
اءم تاءمرهم اءحلامهم بهذا اءم هم قوم طاغون (32)
اءم یقولون تقوله بل لا یؤ منون (33)
فلیاتوا بحدیث مثله ان کانوا صادقین (34)


ترجمه :

29 - حال که چنین است تذکر ده ، و به لطف پروردگارت تو کاهن و مجنون نیستى .
30 - بلکه آنها مى گویند او شاعرى است که ما انتظار مرگش را مى کشیم !
31 - بـگـو: انـتـظـار بـکـشـیـد که من هم با شما انتظار مى کشم (شما انتظار مرگ مرا و من انتظار پیروزى و نابودى شما را!).
32 - آیا عقلهایشان آنها را به این اعمال دستور مى دهد؟ یا قومى طغیانگرند؟
33 - آنها مى گویند قرآن را به خدا افترا بسته ، ولى آنها ایمان ندارند.
34 - اگر راست مى گویند سخنى همانند آن بیاورند.
شاءن نزول :
در روایتى آمده است قریش در (دارالندوة ) اجتماع کردند، تا براى جلوگیرى از دعوت پـیـامـبـر اسـلام (صـلى الله عـلیـه و آله ) کـه خطر بزرگى براى منافع نامشروع آنها محسوب مى شد بیندیشند.
یکى از مردان قبیله (بنى عبدالدار) گفت : ما باید منتظر باشیم که او بمیرد، زیرا به هـر حال او شاعر است و به زودى از دنیا خواهد رفت ، همانگونه که (زهیر) و (نابغه ) و (اعـشـى ) (سـه نـفـر از شعراى جاهلیت ) از دنیا رفتند (و بساطشان برچیده شد و بـسـاط مـحـمـد (صـلى الله عـلیـه و آله ) نیز با مرگش برچیده خواهد شد) این را گفتند و پراکنده شدند، آیات فوق نازل گشت و به آنها پاسخ گفت .
تفسیر:
اگر راست مى گویند کلامى مانند آن بیاورند
در آیـات گـذشـته ، قسمتهاى قابل توجهى از نعمتهاى بهشتى و پاداشهاى پرهیزگاران آمده بود، و در آیات قبل از آن نیز، بخشى از عذابهاى دردناک دوزخیان .
در نـخـسـتـیـن آیـه مـورد بـحـث بـه عـنـوان یـک نتیجه گیرى از آیات گذشته مى فرماید: (حال که چنین است تذکر و یادآورى کن ) (فذکر).
چـرا کـه دلهـاى حـق طلبان با شنیدن این سخنان ، آماده تر مى شود، و هنگام آن رسیده است که سخنان حق را براى آنها بیان کنى .
این تعبیر به خوبى نشان مى دهد که هدف اصلى از ذکر آنهمه نعمتها و مجازاتهاى این دو گـروه آمـاده ساختن زمینه روحى براى پذیرش حقایق تازه است ، و در حقیقت هر گوینده اى نیز براى تاءثیر سخن و نفوذ کلامش باید از این روش بهره گیرى کند.
سـپـس بـه ذکـر اتـهامات و نسبتهاى ناروائى که دشمنان لجوج و معاند به پیامبر (صلى الله علیه و آله ) مى دادند پرداخته ، مى فرماید: (به لطف پروردگارت ، و به برکت نعمتهایش تو کاهن و مجنون نیستى )! (فما انت بنعمة ربک بکاهن و لا مجنون ).
(کاهن ) به کسى گفته مى شد که خبر از اسرار غیبى مى داد و غالبا مدعى بود که با جـنـیـان ارتـبـاط دارد و اخـبـار غـیـبـى را از آنها مى گیرد، مخصوصا در عصر جاهلیت کاهنان بـسـیـارى بـودنـد، از جـمـله دو کـاهـن مـعـروف (شق ) و (سطیح ) آنها در حقیقت افراد هـوشـیـارى بـودنـد که از هوش خود سوءاستفاده کرده و با این ادعاها سر مردم را گرم مى کـردنـد، کـهـانـت در اسـلام حـرام و مـمـنـوع اسـت و اعـتـبـارى بـه قـول کـاهـنان نیست ، زیرا اسرار غیب مخصوص خدا است و سپس به هر کس از انبیاء و امامان آنچه مصلحت بداند تعلیم مى کند.
بـه هـر حال قریش براى پراکنده ساختن مردم از اطراف پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله ) ایـن تـهـمتها را به او مى بستند، گاه کاهنش مى خواندند، و گاه مجنون ، و عجب اینکه بـه تـضـاد ایـن دو وصف نیز واقف نبودند، زیرا کاهنان افراد هوشیارى بودند، برخلاف مجنون ، و جمع این دو افترا در آیه فوق شاید اشاره به همین پراکنده گوئى آنها باشد.
سپس به سومین اتهام پرداخته که آن نیز با صفات گذشته در تضاد است و مى فرماید: (بـلکـه آنـهـا مـى گویند او شاعرى است که ما انتظار مرگش را مى کشیم ) (ام یقولون شاعر نتربص به ریب المنون ).
تا او زنده است اشعارش رونقى دارد و مردم را به سوى خود جذب مى کند، کمى صبر کنید تا مرگش فرا رسد و دفتر شعرش ، همچون طومار عمرش ، پیچیده شود، و در طاق نسیان قرار گیرد، آن روز ما راحت خواهیم شد!
بـطـورى کـه از کـتـب لغـت و تـفـسـیـر بـرمـى آیـد (مـنـون ) از مـاده (مـن ) در اصـل بـه دو معنى آمده : (نقصان ) و (قطع و بریدن ) که این دو نیز مفهوم نزدیکى دارند.
سـپـس واژه (مـنـون ) بـه مرگ نیز اطلاق شده ، چرا که (ینقص العدد و یقطع المدد) (نفرات را کم مى کند و کمک ها را قطع مى نماید).
گاه (منون ) به گذشت روزگار نیز گفته شده به این مناسبت که آن نیز موجب مرگ و مـیر، و بریدن پیوندها، و نقصان نفرات است ، و گاه به شب و روز (منون ) گفته اند و آن نیز ظاهرا به همین مناسبت است .
و امـا واژه (ریـب ) در اصـل بـه معنى شک و تردید و توهم چیزى است که بعدا پرده از روى آن برداشته مى شود و حقیقت آن آشکار مى گردد.
این تعبیر هنگامى که در مورد مرگ به کار رود و (ریب المنون ) گفته شود از این نظر است که وقت حصول آن نامعلوم است نه اصل تحقق آن .
ولى جمعى از مفسران (ریب المنون ) را در آیه مورد بحث به معنى
(حـوادث روزگـار) تـفـسـیـر کـرده انـد، حـتـى از ابـن عـبـاس نقل شده که واژه (ریب ) در همه جا در قرآن به معنى شک و تردید است جز در این آیه از سوره طور که به معنى (حوادث ) است .
بعضى از مفسران نیز آن را به معنى حالت (اضطراب و پریشانى ) تفسیر کرده اند، بـنـابـرایـن (ریـب المـنـون ) حـالت اضـطـرابـى اسـت کـه قبل از مرگ به غالب افراد دست مى دهد.
ممکن است این تفسیر به معنى فوق بازگردد چرا که حالت شک و تردید معمولا سرچشمه اضـطـراب و پریشانى است ، همچنین حوادث پیش بینى نشده نیز نوعى اضطراب و شک و تـردیـد بـا خـود هـمـراه مـى آورد، و بـه ایـن تـرتـیـب هـمـه ایـن مفاهیم به ریشه (شک و تردید) که در اصل معنى این واژه آمده منتهى مى شود.
و به تعبیر دیگر براى (ریب ) سه معنى ذکر شده : شک ، اضطراب ، حوادث ، و اینها لازم و ملزوم یکدیگرند.
بـه هـر حـال آنـهـا بـه ایـن دل خـوش مـى کردند که حوادثى پیش آید و طومار عمر پیامبر (صـلى الله عـلیـه و آله ) در هـم پـیـچـیـده شـود، و آنـهـا بـه گـمـان خـود از ایـن مـشـکـل بـزرگـى کـه دعـوت آن حضرت در سراسر جامعه آنان به وجود آورده بود رهائى یابند.
قرآن با یک جمله پرمعنى و تهدیدآمیز به این کوردلان معاند پاسخ مى دهد و مى فرماید: (بـگـو انـتـظـار بـکـشـیـد کـه مـن هـم بـا شـمـا انـتـظـار مـى کـشـم )! (قل تربصوا فانى معکم من المتربصین ).
شما در انتظار تحقق پندارهاى خامتان باشید، من هم در انتظار عذاب الهى براى شما هستم .
شـمـا در انـتـظـار این باشید که با مرگ من بساط اسلام برچیده شود، و من نیز به یارى پـروردگـار در ایـن انـتظارم که در حیاتم آئین اسلام جهانگیر گردد، و بعد از من نیز به راه خود ادامه دهد و جهانى و جاودانى شود.
آرى شما متکى به خیالات و پندارهایتان هستید و من متکى به لطف خاص پروردگار.
سـپـس آنـهـا را مـورد شدیدترین سرزنشها قرار داده ، مى گوید: (آیا عقلهایشان آنان را بـه ایـن اعـمـال دستور مى دهد؟ یا قومى طغیانگرند)؟! (ام تامرهم احلامهم بهذا ام هم قوم طاغون ).
سـران قـریـش در مـیـان قـوم خـود بـه عـنـوان (ذوى الاحـلام ) (صـاحـبـان عـقـول ) شـنـاخـتـه مـى شـدنـد! قـرآن مـى گـویـد: ایـن کـدام عـقـل است که این وحى آسمانى را که نشانه هاى حقانیت از تمام محتوایش آشکار است شعر و کـهـانـت مـى شـمـرد؟ و آورنـده آنـرا کـه سـابـقـه اى بـس طـولانـى در امـانـت و عقل دارد کاهن و مجنون و شاعر معرفى مى کند؟!
بـنـابـرایـن بـایـد نـتـیـجـه گـرفـت کـه ایـنـگـونـه تـهـمـتـهـا و افـتـرائات فـرمـان عـقـل آنـهـا نـیست ، بلکه سرچشمه همه آنها روح عصیان و طغیانگرى است که بر این افراد غـالب اسـت ، هـمـیـن کـه مـنـافـع نـامـشـروع خـود را در خـطـر مـى بـیـنـنـد بـا عقل وداع
مى گویند و سر به طغیان در مقابل فرمان حق برمى دارند.
(احـلام ) جـمـع (حـلم ) (بـر وزن نـهـم ) بـه مـعـنـى (عقل ) است ، ولى به گفته (راغب ) (حلم ) در حقیقت به معنى (خویشتن دارى به هـنـگـام هـیـجـان غـضـب ) اسـت کـه یـکـى از نـشـانـه هـاى عقل و درایت محسوب مى شود (و با حلم (بر وزن علم ) ریشه مشترک دارد).
ایـن واژه (حـلم ) گـاه بـه مـعـنى (خواب و رؤ یا) نیز آمده است ، و در آیه مورد بحث نیز چنین تفسیرى بعید نیست ، یعنى سخنان آنها گوئى نتیجه خوابهاى پریشان است .
بار دیگر به یکى دیگر از تهمتهاى آنها که در حقیقت چهارمین تهمت در این سلسله اتهامات محسوب مى شود اشاره کرده ، مى افزاید: (آنها مى گویند: او این قرآن را به خدا افترا بـسـتـه ، ولى آنـهـا ایـمـان نـدارنـد) (ام یـقـولون تـقـوله بل لا یؤ منون ).
(تقوله ) از ماده (تقول ) (بر وزن تکلف ) به معنى سخنى است که انسان نزد خود مى سازد بى آنکه واقعیتى داشته باشد.
ایـن یـکـى دیـگـر از بـهـانه هاى مشرکان و کفار لجوج براى عدم تسلیم در برابر قرآن مجید، و دعوت پیامبر، بود که مکرر در آیات قرآن به آن اشاره شده است .
ولى قـرآن مـجـیـد پـاسـخ دنـدانـشـکـنـى به آنها مى گوید: مى فرماید (اگر راست مى گویند که این کلام بشر است ، و ساخته و پرداخته فکر انسان ، پس
آنها نیز سخنى همانند آن بیاورند) (فلیاتوا بحدیث مثله ان کانوا صادقین ).
شـمـا هـم انـسـانید و به گفته خود داراى هوش سرشار، و قدرت بیان ، و آگاهى و تسلط بـر انـواع سـخـن هـسـتـیـد، چـرا گـویـنـدگـان و متفکران شما قادر نیستند سخنى همانند آن بیاورند؟!
جـمـله (فلیاءتوا) (پس بیاورند...) به اصطلاح امر تعجیزى است ، و هدف آن است که عـجـز و نـاتـوانـى آنها را از مقابله به مثل در برابر قرآن روشن سازد، و این همان چیزى اسـت کـه در عـلم کلام و عقائد از آن تعبیر به (تحدى ) مى کنند، یعنى دعوت مخالفان به معارضه و مقابله به مثل در برابر معجزات .
به هر حال این یکى از آیاتى است که به روشنى اعجاز قرآن را روشن مى کند، و مفهوم آن مخصوص معاصران پیامبر نیست ، بلکه تمام کسانى که در همه قرون و اعصار مى گویند قـرآن سـخـن بـشـر اسـت ، و بر خدا افترا بسته شده ، آنها نیز مخاطب به این خطابند که اگر راست مى گویند سخنى همانند آن بیاورند.
و همانگونه که میدانیم این نداى قرآن در این آیه و آیات مشابه همواره بلند بوده است ، و در طـى چـهارده قرن که از بعثت پیامبر (صلى الله علیه و آله ) مى گذرد کسى نتوانسته اسـت بـه آن پـاسـخ مـثـبـت گـوید، با اینکه مسلم است که دشمنان اسلام مخصوصا ارباب کـلیـسـا و یهود در طول سال میلیاردها صرف تبلیغات بر ضد اسلام مى کنند، چه مانعى داشـت کـه بـخشى از آن را در اختیار گروهى از دانشمندان و ادبا و سخن سنجان مخالف مى گذاردند تا در برابر قرآن به معارضه برخیزند، و مصداق (فلیاتوا بحدیث مثله ) باشند، و این عجز عمومى گواه زنده اصالت این وحى آسمانى است .
یکى از مفسران در اینجا نکته اى دارد که قابل توجه است ، او مى گوید:
در این قرآن راز مخصوصى وجود دارد که هر کس با آیات آن روبرو
مى شود آن را احساس مى کند، پیش از آنکه سخن از اسرار اعجاز آن گفته شود.
در عـبـارات ایـن قـرآن نـفـوذ و سـلطـه خـاصـى احساس مى کند و چیزى ماوراء این معانى در عـقل انسان منعکس مى شود، در لابلاى عباراتش عنصرى نهفته است که به مجرد استماع ، در وجود انسان فرو مى ریزد، بعضى آن را آشکارتر، و بعضى پنهانتر درک مى کنند، ولى بـه هـر حـال ایـن سـلطه و نفوذ وجود دارد، نفوذ اسرارآمیزى که نمى توان منشاء آنرا به خوبى مشخص ساخت .
این کلمات و عبارات قرآن است که چنین جذبه اى دارد؟
یا سرى در عمق معانى آن نهفته است .
و یا بازتابهائى است که از انوار آن مى درخشد و یا همه اینهاست ؟
هر چه هست با سایر کلمات و مفاهیمى که در قالب لغات ریخته مى شود متفاوت است .
ایـن سـرى اسـت که در آیات قرآنى نهفته شده ، و هر کس در نخستین برخورد آنرا درک مى کـنـد، و بـه دنـبـال آن بـه سـراغ اسـرار دیـگرى مى آید که از طریق اندیشه و تفکر در سراسر قرآن به دست مى آید.
بـراى تـوضـیـح بـیـشـتـر پـیـرامـون اعـجـاز قـرآن از دریـچـه هـاى مـخـتـلف ، بـه جـلد اول تـفـسـیـر نمونه (ذیل آیه 23 سوره بقره ) مراجعه شود، در آنجا بحث مشروحى در این زمینه آمده است ، همچنین در جلد 12 (ذیل آیه 88 سوره اسراء).
آیه و ترجمه


اءم خلقوا من غیر شى ء اءم هم الخالقون (35)
اءم خلقوا السماوات و الارض بل لا یوقنون (36)
اءم عندهم خزائن ربک اءم هم المصیطرون (37)
اءم لهم سلم یستمعون فیه فلیاءت مستمعهم بسلطان مبین (38)
اءم له البنات و لکم البنون (39)
اءم تسئلهم اءجرا فهم من مغرم مثقلون (40)
اءم عندهم الغیب فهم یکتبون (41)
اءم یریدون کیدا فالذین کفروا هم المکیدون (42)
اءم لهم اله غیر الله سبحان الله عما یشرکون (43)


ترجمه :

35 - آیا آنها بى سبب آفریده شده اند؟ یا خود خالق خویشتنند؟!
36 - آیا آنها آسمانها و زمین را آفریده اند؟ بلکه آنها طالب یقین نیستند!
37 - آیا خزائن پروردگارت نزد آنها است ؟ یا بر همه چیز عالم سیطره دارند؟!
38 - آیا نردبانى دارند (که به آسمان بالا مى روند) و به وسیله آن اسرار وحى را مى شنوند؟ کسى که از آنها این ادعا را دارد دلیل روشنى بیاورد!
39 - آیـا سـهـم خـدا دخـتـران و سـهـم شـمـا پسران است ؟ (که فرشتگان را دختران خدا مى نامید).
40 - آیا تو از آنها پاداشى مطالبه مى کنى که در زیر بار گران آن قرار دارند؟
41 - آیا اسرار غیب نزد آنها است و از روى آن مى نویسند؟!
42 - آیـا مـى خواهند نقشه شیطانى براى تو بکشند؟ ولى بدانند خود کافران در دام این نقشه ها گرفتار مى شوند!
43 - یـا معبودى غیر خداوند دارند (که قول یارى آنها را داده ) منزه است خدا از آنچه براى او شریک قرار مى دهند.
تفسیر:
راستى حرف حساب شما چیست ؟!
ایـن آیـات هـمـچـنـان ادامـه بـحـث استدلالى گذشته در برابر منکران قرآن و نبوت پیامبر (صلى الله علیه و آله ) و قدرت پروردگار است .
آیـاتـى است که همگى با (اءم ) که در اینجا براى (استفهام ) است آغاز شده ، و یک استدلال زنجیره اى جالب را (یازده سؤ ال پى درپى ) (به صورت استفهام انکارى ) تشکیل مى دهد، و به تعبیر روشنتر تمام راههاى فرار را از هر سو به روى مخالفان مى بـنـدد، و چنان آنها را در این عبارات کوتاه و پرنفوذ در تنگنا قرار مى دهد که انسان بى اختیار در برابر عظمت و انسجام آن سر تعظیم فرود آورده ، و اقرار و اعتراف مى کند.
نخست از مساءله آفرینش شروع کرده ، مى گوید: (آیا آنها بى سبب آفریده شده اند؟ یا خود خالق خویشتنند)؟! (ام خلقوا من غیر شى ء ام هم
الخالقون ).
ایـن عـبـارت کـوتـاه و فـشـرده در حـقـیـقـت اشـاره به (برهان معروف علیت ) است که در فلسفه و کلام براى اثبات وجود خداوند آمده است ، و آن اینکه عالمى که در آن زندگى مى کـنـیـم بـدون شـک حـادث اسـت (زیـرا دائمـا در حـال تـغـیـیـر اسـت ، و آنـچـه در حـال تـغـیـیـر و دگـرگـونـى اسـت مـعـرض حـوادث اسـت ، و چـیـزى که معرض حوادث است محال است قدیم و ازلى باشد).
اکـنـون ایـن سـؤ ال پـیـش مـى آیـد کـه اگـر حـادث اسـت از پـنـج حال بیرون نیست :
1 - بدون علت به وجود آمده است .
2 - خود علت خویشتن است .
3 - معلولات جهان علت وجود آن هستند.
4 - ایـن جـهـان مـعـلول عـلتـى اسـت کـه آنـهـم بـه نـوبـه خـود معلول علت دیگرى است و تا بى نهایت پیش مى رود.
5 - این جهان مخلوق خداوند واجب الوجود است که هستیش از درون ذات پاک او است .
باطل بودن چهار احتمال نخست معلوم است ، زیرا.
وجـود مـعـلول بـدون علت محال است ، و گرنه هر چیز در هر شرائطى باید به وجود آید، در حالى که چنین نیست .
احـتـمـال دوم کـه چـیـزى خـودش را بـه وجـود آورد نـیـز مـحـال است ، زیرا مفهومش این است که قبل از وجودش موجود باشد، و این اجتماع نقیضین است (دقت کنید).
هـمـچـنین احتمال سوم که مخلوقات انسان ، خالق انسان باشد نیز واضح البطان است (چرا که لازمه آن دور است ).
و نـیـز احـتـمـال چـهـارم یـعـنـى تـسـلسـل عـلتـهـا و کـشـیـده شـدن سـلسـله عـلل و مـعـلول بـه بـیـنـهـایـت آن نـیـز غـیـر قـابـل قـبـول اسـت ، چـرا کـه بـى نـهـایـت مـعـلول و مـخـلوق بـالاخـره مـخلوق است و نیاز به خالقى دارد که آنرا ایجاد کند، مگر بى نـهـایـت صـفـر عدد مى شود؟ یا از درون بى نهایت ظلمت نور برمى خیزد؟ یا از بى نهایت فقر و نیاز بى نیازى به وجود مى آید؟
بـنابراین راهى جز قبول احتمال پنجم یعنى خالقیت واجب الوجود باقى نمى ماند (باز هم دقت کنید).
و از آنـجـا کـه رکـن اصـلى ایـن بـرهـان نـفـى هـمـان احتمال اول و دوم است قرآن به همان قناعت کرده .
اکنون مى بینیم که در عبارت کوتاهى چه استدلالى نهفته شده است .
آیـه بـعـد به سؤ ال دیگرى که درباره ادعائى که در مرحله پائینتر قرار دارد پرداخته مى گوید: (آیا آنها آسمانها و زمین را آفریده اند) (ام خلقوا السماوات و الارض ).
اگـر بـى عـلت بـه وجـود نـیـامده اند، و نیز خود علت خویش نبوده اند، آیا واجب الوجود و خـالق آسمانها و زمینند؟ و اگر مبداء عالم هستى نیستند آیا خداوند امر خلقت آسمان و زمین را به آنها واگذارده ؟ و به این ترتیب مخلوقى هستند
که خود فرمان خلقت دارند؟
مـسـلما آنها هرگز نمى توانند چنین ادعاى باطلى کنند، لذا در دنباله همین سخن مى افزاید: (بـلکـه آنـهـا لجـوج و مـعـانـدنـد و نـمـى خـواهـنـد یـقـیـن و ایـمـان بـیـاورنـد) (بل لا یوقنون ).
آرى آنها دنبال بهانه اى براى فرار از ایمانند.
و اگـر مدعى این امور نیستند و در امر خلقت نصیبى ندارند (آیا خزائن پروردگارت نزد آنهاست )؟! (ام عندهم خزائن ربک ).
تـا هـر کـس را بـخواهند (نعمت نبوت و علم و دانش ) یا ارزاق دیگر بخشند، و از هر کس بخواهند دریغ دارند.
(یـا ایـنـکـه امـر تـدبـیـر عـالم بـه آنـهـا واگـذار شده است ، و بر همه سلطه و سیطره دارند)؟! (اءم هم المصیطرون ).
آنـهـا هـرگـز نـمـى توانند ادعا کنند که خزینه دار پروردگارند، و نه سلطه اى بر امر تدبیر این جهان دارند، چرا که ضعف و زبونى آنها در برابر یک حادثه ، یک بیمارى و حـتـى یـک حـشـره نـاچـیـز، و هـمـچـنـیـن نـیـاز آنـهـا بـه ابـتـدائى تـریـن وسـائل زنـدگـى ، بـهـتـریـن دلیـل بر نفى این قدرتها از آنهاست ، تنها هواى نفس و جاه طلبى و خودخواهى و تعصب و لجاج است که آنها را به انکار حقایق کشیده .
(مصیطرون ) اشاره به (ارباب انواع ) است که جزء خرافات پیشینیان
مـى بـاشـد، آنـهـا مـعـتقد بودند که هر نوع از انواع جهان اعم از انسان و انواع حیوانات و گـیـاهان و غیر آنها داراى مدبر و مربى خاصى است که آن را رب النوع آن مى نامیدند، و خـدا را (رب الارباب ) خطاب مى کردند، این عقیده شرک آمیز از نظر اسلام مردود است ، و در آیـات قـرآن تـدبـیـر هـمـه جـهان از آن خدا معرفى شده و او را (رب العالمین ) مى خوانیم .
ایـن واژه در اصل از (سطر) گرفته شده که به معنى صفوف کلمات به هنگام نوشتن اسـت ، و (مـسـیـطر) به کسى مى گویند که بر امرى تسلط داشته باشد و به آن خط دهـد، هـمـانگونه که نویسنده بر سطور کلام خویش تسلط دارد (باید توجه داشت که این کلمه هم با (صاد) و هم با (سین ) نوشته مى شود، و هر دو به یک معنى است هر چند رسم الخط مشهور قرآن با (صاد) مى باشد).
مـسـلم اسـت نـه منکران نبوت پیامبر (صلى الله علیه و آله ) و مشرکان عصر جاهلیت ، و نه غـیـر آنـهـا، مـدعـى هیچیک از امور پنجگانه فوق نبودند، لذا در آیه بعد به مرحله دیگرى پـرداخـتـه ، مـى گـویـد: (آیـا آنـهـا مـدعـى هـسـتـنـد وحـى بـر آنـهـا نـازل مـى شـود یـا نـردبـانـى دارنـد کـه بـا آن بـه آسمان صعود کنند و اسرار وحى را بدینوسیله مى شنوند)؟! (ام لهم سلم یستمعون فیه ).
و از آنـجـا کـه ممکن بود آنها مدعى آگاهى از اسرار آسمان شوند قرآن بلافاصله از آنها مـطالبه دلیل کرده ، مى گوید (هر کس که از آنها چنین ادعائى دارد و مى گوید: اسرار الهـى را از طـریـق صـعـود بـه آسـمـان مـى شـنـوم دلیل روشنى بر این ادعا اقامه کند) (فلیاءت مستمعهم بسلطان مبین ).
مسلما اگر چنین ادعائى داشتند از حدود حرف تجاوز نمى کرد و هرگز
دلیلى بر این مطلب نداشتند.
سپس مى افزاید: آیا این نسبت ناروا را که به فرشتگان مى دهند و مى گویند آنها دختران خـدا هـسـتند قابل قبول است ؟ (آیا سهم خدا دختران ، و براى شما پسران است )؟! (ام له البنات و لکم البنون ).
اشاره به اینکه یکى از اعتقادات و افکار باطل آنها این بود که از دختران به شدت تنفر داشتند، و اگر باخبر مى شدند که همسرشان دخترى آورده چهره آنها از شدت اندوه و شرم سیاه مى شد، ولى با این حال فرشتگان را دختران خدا مى خواندند!
اگـر آنـهـا بـا عـالم بـالا مـربوطند و با اسرار وحى آشنا هستند آیا نمونه وحى آنها همین خرافات مضحک و این عقائد ننگین و شرم آور است ؟
بدیهى است دختر و پسر از نظر ارزش انسانى با هم تفاوتى ندارند، و تعبیر آیه فوق در حقیقت از قبیل استدلال به عقیده باطل طرف مخالف بر ضد خود او است .
قـرآن در آیـات مـتـعـددى روى نـفـى این عقیده خرافى تکیه کرده و آنها را در این زمینه به محاکمه مى کشد و رسوا مى سازد.
سپس از این مرحله نیز تنزل کرده به ذکر یکى دیگر از امورى که امکان دارد وسیله بهانه جـوئى آنـهـا شـود اشـاره کـرده ، مـى فـرمـایـد: (آیـا تـو از آنـهـا اجـر و پـاداشـى در مـقـابـل ابلاغ رسالت مطالبه مى کنى که همچون بارى گران بر دوش آنها سنگینى مى کند)؟! (اءم تسالهم اجرا فهم من مغرم مثقلون ).
(مغرم ) (بر وزن مکتب ) از ماده (غرم ) به معنى زیانى است که بدون جهت دامن انسان را مى گیرد، و (غریم ) به طلبکار و بدهکار هر دو اطلاق مى شود.
(مثقل ) از ماده (اثقال ) به معنى تحمیل مشقت و بار گران است ، بنابراین معنى جمله چـنـین مى شود: (آیا تو غرامت در برابر ابلاغ رسالت از آنها مطالبه مى کنى که آنها از پرداخت آن ناتوانند و به این دلیل ایمان نمى آورند)؟!
این معنى بارها در قرآن مجید - نه تنها در مورد پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله ) که دربـاره بسیارى از پیامبران - تکرار شده است ، که یکى از نخستین سخنان انبیاء این بود که مى گفتند: (ما از شما هیچگونه اجر و پاداشى در برابر ابلاغ دعوت الهى مطالبه نمى کنیم ) تا هم بى نظرى آنها ثابت شود و هم بهانه اى براى بهانه جویان باقى نماند.
دگـر بـار آنـهـا را مورد سؤ ال قرار داده ، مى گوید: (آیا اسرار غیب نزد آنهاست ، و از روى آن مى نویسند)؟ (ام عندهم الغیب فهم یکتبون ).
ایـنـهـا ادعـا مـى کـنـنـد پـیـامـبر شاعرى است که در انتظار مرگ او و از هم پاشیدن شیرازه زنـدگى او هستیم ، و با مرگش همه چیز پایان مى گیرد و دعوتش به بوته فراموشى مى افتد (چنانکه در چند آیه قبل از قول مشرکان آمده بود (نتربص به ریب المنون ).
آنها از کجا مى دانند که بعد از وفات پیامبر زنده اند؟ این غیب را چه کسى به آنها گفته ؟
ایـن احـتـمـال نـیـز وجـود دارد که قرآن مى گوید: اگر شما مدعى هستید که بر اسرار غیب آگـاهـیـد و احکام الهى را مى دانید و از قرآن و آئین محمد (صلى الله علیه و آله ) بى نیاز هستید این یک دروغ بزرگ است .
سپس به بیان احتمال دیگرى پرداخته ، مى گوید: (اگر هیچیک از این امور در کار نیست ، امـا طـرحـهاى شیطانى ریخته اند تا پیامبر را از میان بردارند، یا با آئین او به مقابله بـرخـیـزنـد، بـایـد بدانند که کفار محکوم نقشه هاى الهى هستند و طرح خداوند بالاتر از طرح آنهاست ) (ام یریدون کیدا فالذین کفروا هم المکیدون ).
آیـه فـوق مـطـابـق ایـن تـفـسـیـر هـمـانـنـد آیـه 54 سـوره آل عمران است که مى گوید:
و مکروا و مکر الله و الله خیر الماکرین :
این احتمال نیز از سوى جمعى از مفسران پذیرفته شده که منظور این است : (توطئه هاى آنها سرانجام بر ضد خود آنها تمام مى شود، شبیه آنچه در آیه 43 سوره فاطر آمده است ) و لا یـحـیـق المـکـر السـیـى ء الا بـاهـله : (نـقشه هاى سوء تنها دامان صاحبانش را مى گیرد).
جمع میان هر دو تفسیر نیز بى مانع است .
ایـن آیـه مـى تـواند با آیه قبل پیوند دیگرى داشته باشد، و آن اینکه دشمنان اسلام مى گـفـتـنـد: مـا در انـتـظـار مـرگ مـحـمـدیـم ، قـرآن مـى گـویـد از دو حـال خـارج نـیـسـت ، یـا ادعـا مـى کـنـیـد کـه او بـا مـرگ طـبـیـعـى قـبـل از شـما مى میرد، لازمه این سخن آگاهى از اسرار غیب است ، و اگر منظورتان این است کـه بـا تـوطـئه هـاى شما از میان مى رود بدانید نقشه هاى خدا مافوق نقشه هاى شماست و توطئه هاى شما دامان خودتان را مى گیرد.
و اگر تصور مى کنید که با اجتماع در (دارالندوة ) و طرح تهمتهائى همچون (کهانت ) و (جـنـون ) و (شـاعـرى ) در مورد پیامبر قدرت دارید بر او پیروز شوید کور خـوانـده ایـد، چرا که قدرت خدا برتر از همه قدرتهاست ، و او سلامت و نجات و پیروزى پیامبرش را براى ابلاغ این دعوت جهانى تضمین کرده است !.
و بـالاخـره در آخـریـن پـرسـش از آنـهـا مـى پـرسـد: آیـا آنـهـا خـیـال مـى کـنـند حامى و یاورى دارند؟ (آیا براى آنها معبودى جز خدا است )؟ (ام لهم اله غیر الله ).
سـپـس مـى افـزایـد: (منزه است از آنچه براى او شریک قرار مى دهند) (سبحان الله عما یشرکون ).
بنابراین هیچکس قادر به حمایت از آنها نیست .
بـه ایـن تـرتـیـب آنها را در برابر یک بازپرسى عجیب و یک رشته سؤ الات زنجیره اى یـازده گـانـه قـرار مـى دهـد، و مـرحـله بـه مـرحـله آنـهـا را بـه عـقـب نـشـیـنـى و تـنـزل از ادعـاهـا وامـى دارد، و سـپس تمام راههاى فرار را به روى آنها مى بندد، و در بن بست کامل قرار مى دهد.
چـه دلنـشـیـن اسـت اسـتـدلالات قـرآن ، و طـرح سـؤ الات و بازپرسى آن که اگر روح حق جوئى و حق طلبى در کسى باشد در برابر آن تسلیم مى شود.
جـالب ایـنکه در آیه اخیر براى نفى معبودهاى دیگر دلیلى ذکر نمى کند، و تنها به جمله (سـبـحـان الله عـما یشرکون ) اکتفا نموده است ، این به خاطر آن است که بطلان ادعاى الوهـیـت بـراى بـتـهـائى کـه از سنگ و چوب ساخته شده و یا هر مخلوق دیگر با ضعفها و نیازهائى که دارند، روشنتر از آن است که نیاز به شرح و گفتگو داشته باشد، بعلاوه در آیـات دیـگـر کـرارا بـراى ابـطـال ایـن مـوضـوع استدلال شده است .
آیه و ترجمه


و ان یروا کسفا من السماء ساقطا یقولوا سحاب مرکوم (44)
فذرهم حتى یلاقوا یومهم الذى فیه یصعقون (45)
یوم لا یغنى عنهم کیدهم شیئا و لا هم ینصرون (46)
و ان للذین ظلموا عذابا دون ذلک و لکن اءکثرهم لا یعلمون (47)
و اصبر لحکم ربک فانک بأ عیننا و سبح بحمد ربک حین تقوم (48)
و من الیل فسبحه و ادبر النجوم (49)


ترجمه :

44 - (چـنـان لجوجند که ) اگر ببینند قطعه سنگى از آسمان (براى عذاب آنها) سقوط مى کند مى گویند این ابر متراکم است !
45 - حال که چنین است آنها را رها کن تا روز مرگ خود را ملاقات کنند.
46 - روزى کـه نـقشه هاى آنها سودى به حالشان نخواهد داشت ، و از هیچ سو یارى نمى شوند.
47 - و براى ستمگران عذابى قبل از آن است (در همین جهان ) ولى اکثرشان نمى دانند.
48 - در طـریـق ابـلاغ حـکـم پـروردگـارت صـبـر و اسـتـقـامـت کـن چـرا کـه تـو در حـفاظت کامل ما قرار دارى ، و هنگامى که برمى خیزى پروردگارت را تسبیح و حمد گوى .
49 - (هـمـچـنـیـن ) بـه هـنـگام شب او را تسبیح کن و به هنگام پشت کردن ستارگان و طلوع صبح .
تفسیر:
تو در حفاظت کامل ما هستى
بـه دنبال بحثى که در آیات گذشته با مشرکان و منکران لجوج آمد، بحثى که براى هر انـسـان حـق طـلبى حقیقت را روشن مى ساخت ، در این آیات پرده از روى تعصب و لجاجت آنها بـرداشـتـه ، مـى گـویـد: (آنـهـا چـنـان لجوجند که اگر با چشم خود ببینند قطعه اى از سنگهاى آسمانى به عنوان عذاب الهى سقوط مى کند مى گویند: اشتباه مى کنید، این سنگ نـیـسـت ، ایـن ابـر مـتـراکـم اسـت که بر زمین فرو مى ریزد)! (و ان یروا کسفا من السماء ساقطا یقولوا سحاب مرکوم ).
کـسانى که این قدر لجوج باشند که حقایق حسى را منکر شوند و سنگهاى آسمانى را به ابـرهـاى مـتـراکم تفسیر کنند، با اینکه همه کس ابر را به هنگامى که نزدیک به زمین مى شـود دیده اند که چیزى جز مجموعه بخار نیست ، چگونه این بخار لطیف متراکم مى شود و تبدیل به سنگ مى گردد؟
این افراد تکلیفشان در برابر حقایق معنوى روشن است .

آرى تاریکى گناه و هواپرستى و عناد و لجاج چنان افق دید انسان را
تـیـره و تـار مـى کـنـد کـه حـتـى عـاقـبـت کـارش بـه انـکـار مـحسوسات مى کشد، و با این حال امیدى براى هدایت او نیست .
(مـرکوم ) به معنى (متراکم ) و چیزى است که بعضى از آن بر بعضى دیگر قرار گرفته باشد.
لذا در آیـه بـعـد مى افزاید: (اکنون که چنین است آنها را رها کن و براى هدایت این گروه لجـوج پـافـشـارى مـنـمـا، تـا روز مـرگ خـود را مـلاقات کرده ، و عذابهاى الهى را که در انتظارشان است با چشم خود ببینند) (فذرهم حتى یلاقوا یومهم الذى فیه یصعقون ).
(یـصـعـقـون ) از مـاده (صـعـق ) و (اصـعـاق ) بـه مـعـنـى مـیـرانـدن اسـت ، و در اصـل از (صـاعـقه ) گرفته شده ، و از آنجا که صاعقه افراد را هلاک مى کند این واژه به معنى هلاک کردن نیز به کار رفته است .
بـعـضى از مفسران این جمله را به معنى مرگ عمومى انسانها در پایان جهان که مقدمه قیامت است تفسیر کرده اند.
ولى ایـن تـفـسـیـر بـعید به نظر مى رسد زیرا آنها تا آن زمان باقى نمانده اند، بلکه ظـاهـر هـمـان مـعـنـى اول اسـت ، یـعـنـى آنـها را رها کن تا روز مرگ که سر آغاز مجازاتها و کیفرهاى اخروى مى باشد.
از آنچه گفتیم معلوم شد که جمله (ذرهم ) (آنها را رها کن ) امرى است تهدیدآمیز و منظور از آن تـرک اصـرار بـر تـبـلیـغ ایـنـگـونـه افـراد غـیـر قـابـل هـدایـت اسـت بـنـابـرایـن نـه منافات با ادامه تبلیغ در سطح عموم از سوى پیامبر (صلى الله علیه و آله ) دارد و نه منافاتى با فرمان جهاد.
بنابراین آنچه بعضى گفته اند که این آیه وسیله آیات جهاد نسخ شده به
هیچوجه قابل قبول نیست .
سپس به معرفى این روز پرداخته ، مى گوید: (همان روزى که چاره جوئى و نقشه هاى آنها سودى به حالشان ندارد، و تمام راههاى فرار به روى آنها بسته مى شود، و از هیچ سو یارى نمى شوند) (یوم لا یغنى عنهم کیدهم شیئا و لا هم ینصرون ).
آرى هـر کس مى میرد قیامت صغراى او بر پا مى شود (من مات قامت قیامته ) و سرآغازى است بـراى پـاداش و کیفرها که بخشى جنبه برزخى دارد و بخش دیگرى در قیامت کبرى یعنى قـیـامـت عـمومى انسانها دامانشان را مى گیرد، و در هیچیک از این دو مرحله نه چاره جوئیها مؤ ثر است ، و نه در برابر اراده الهى یار و یاورى وجود دارد.
بـعـد مـى افـزایـد: (آنـها تصور نکنند که فقط عذاب برزخ و قیامت در کار است ، بلکه بـراى کـسـانـى کـه ظـلم و سـتـم کـرده انـد و کـفـر و شـرک ورزیـده انـد مـجـازاتـى نـیـز قبل از آن در همین دنیا وجود دارد، هر چند اکثر آنها نمى دانند) (و ان للذین ظلموا عذابا دون ذلک و لکن اکثرهم لا یعلمون ).
آرى آنها در همین دنیا باید در انتظار عذابهائى همچون عذابهاى اقوام پیشین باشند، مانند صـاعـقـه هـا، زلزله هـا، سـنـگهاى آسمانى و خشکسالى و قحطى و یا کشته شدن به دست تـوانـاى رزمـنـدگـان سـپاه توحید، همانگونه که در جنگ بدر نسبت به گروهى از سران شرک اتفاق افتاد، مگر اینکه بیدار شوند و توبه کنند و به سوى خدا باز آیند.
البته گروهى از آنها گرفتار قحطى و خشکسالى گشتند، و گروهى - چنانکه
گفتیم - در غزوه بدر کشته شدند، ولى گروه عظیمى نیز توبه کردند و ایمان آوردند و در صـف مـسـلمـانـان راسـتـیـن قـرار گـرفـتـنـد، و خـداونـد آنـان را مشمول عفو خود قرار داد.
جمله (ولکن اکثرهم لا یعلمون ) (ولى بیشتر آنها نمى دانند) اشاره به این است که آنها غـالبا از عذابهائى که در دنیا و آخرت در انتظارشان است بیخبرند و مفهومش این است که اقـلیـتـى از آنـهـا از ایـن مـعـنـى آگاهند، و در عین حال بر اثر لجاجت و عناد در مخالفت خود اصرار مى ورزند.
در آیـه بـعـد پـیـامبر را در مقابل اینهمه کارشکنیها و تهمتها و ناسزاها دعوت به صبر و اسـتـقـامـت مـى کـنـد، مـى فـرماید: (در طریق ابلاغ حکم پروردگارت صبر و شکیبائى و استقامت کن ) (و اصبر لحکم ربک ).
اگـر تـو را کـاهـن و مجنون و شاعر مى خوانند صبر کن ، و اگر آیات قرآن را افتراهائى مـى پـنـدارنـد کـه به خدا بسته شده است شکیبائى نما، و اگر در برابر اینهمه براهین منطقى باز به لجاج و عناد ادامه مى دهند استقامت به خرج ده ،
مبادا دلسرد و یا ضعیف و ناتوان شوى .
(زیـرا تـو در بـرابـر دیـدگـان عـلم مـا قـرار دارى و در حـفـاظـت کامل ما هستى ) (فانک باعیننا).
ما همه چیز را مى بینیم و از همه چیز باخبریم و تو را تنها نخواهیم گذارد.
جمله (فانک باعیننا) تعبیر بسیار لطیفى است که هم حاکى از علم و آگاهى پروردگار، و هم مشمول حمایت کامل و لطف او است .
آرى انـسـان هـنـگامى که احساس کند شخص بزرگى ناظر و حاضر است و تمام تلاشها و کـوششهاى او را مى بیند و او را در برابر دشمنان حمایت مى کند، درک این موضوع به او توان و نیرو مى بخشد، و هم احساس مسئولیت بیشتر.
و از آنـجـا کـه راز و نیاز با خدا، و نیایش و عبادت او، و تسبیح و تقدیس ذات پاک او، به انـسـان آرامـش و نـیـرو مـى بخشد به دنبال دستور صبر مى فرماید: (هنگامى که برمى خیزى تسبیح و حمد پروردگارت را بجا آور) (و سبح بحمد ربک حین تقوم ).
هنگامى که در سحرگاه براى عبادت و نماز شب برمى خیزى .
هنگامى که از خواب براى اداى نماز واجب برمى خیزى .
و هنگامى که از هر مجلس و محفلى برمى خیزى ، حمد و تسبیح او کن .
مـفـسران در این آیه تفسیرهاى گوناگونى دارند، ولى جمع میان همه اینها نیز ممکن است ، چـه در سـحـرگاه براى نماز شب ، و چه بعد از خواب براى اداى فریضه ، و چه بعد از قیام از هر مجلس باشد.
آرى روح و جـانت را به تسبیح و حمد خدا نور و صفا ببخش ، زبانت را به ذکر او خوشبو کن ، از یاد او مدد بگیر، و براى مبارزه با کارشکنیهاى دشمن آماده شو!
در روایات متعددى آمده است که پیامبر (صلى الله علیه و آله ) هنگامى که از مجلس
بـرمـى خـاست تسبیح و حمد خدا بجا مى آورد و مى فرمود: (انه کفارة المجلس ): (این تسبیح و حمد کفاره مجلس ‍ است )!.
از جمله در حدیثى آمده است پیامبر (صلى الله علیه و آله ) هنگامى که از مجلس برمى خاست مى فرمود: (سبحانک اللهم و بحمدک اشهد ان لا اله الا انت ، استغفرک و اتوب الیک ).
بعضى عرض کردند اى رسول خـدا ایـن چـه کـلمـاتـى اسـت کـه مـى گـوئى فـرمـود: هـن کـلمـات عـلمـنـیـهـن جـبـرئیـل ، کـفـارات لمـا یـکـون فـى المـجـلس : (ایـنـهـا کـلمـاتـى اسـت کـه جبرئیل به من آموخته و کفاره چیزى است که در مجالس واقع مى شود).
سـپـس در آخـریـن آیـه مـى افـزاید: (همچنین در شب او را تسبیح کن و به هنگام پشت کردن ستارگان و طلوع صبح ) (و من اللیل فسبحه و ادبار النجوم ).
بسیارى از مفسران جمله (و من اللیل فسبحه ) را به (نماز شب ) تفسیر کرده اند، و (ادبـارالنـجـوم ) را به دو رکعت نافله صبح که در آغاز طلوع فجر و به هنگام پنهان شدن ستارگان در نور صبح انجام مى شود.
در حدیثى از على (علیه السلام ) نیز آمده است که (ادبارالنجوم ) دو رکعت نافله صبح اسـت کـه قـبـل از نـمـاز صـبـح ، و بـه هـنـگـام غـروب سـتـارگـان بـجـا مـى آورنـد امـا (ادبـارالسـجـود) (که در آیه 40 سوره ق آمده است ) دو رکعت نافله اى است که بعد از مـغرب خوانده مى شود (البته نافله مغرب چهار رکعت است که در این حدیث تنها اشاره به دو رکعت آن شده است ).
بـه هـر حـال ، عـبـادت و تـسـبیح و حمد خدا در دل شب ، و در آغاز طلوع فجر، لطف و صفاى دیگرى دارد، و از تظاهر و ریا دورتر است ، و آمادگى روحى براى آن بیشتر مى باشد، چـرا کـه کـارهـاى مـشـغـول کـنـنـده زنـدگـى روزانـه تـعـطـیـل اسـت اسـتـراحـت شـبـانـه بـه انـسـان آرامـش بـخـشـیـده ، قال و غوغا فرو نشسته ، و در حقیقت همزمان با وقتى است که پیامبر به معراج رفت ، و در مـقـام (قـاب قـوسـیـن ) در آن خـلوتـگه راز قرار گرفت و با خداى خود به راز و نیاز پرداخت .
و به همین دلیل در آیات مورد بحث روى این دو وقت تکیه شده است .
و در حـدیـثـى از پـیـغـمـبر اکرم (صلى الله علیه و آله ) مى خوانیم : رکعتا الفجر خیر من الدنیا و ما فیها (دو رکعت نافله صبح براى تو بهتر است از دنیا و آنچه در دنیاست ).
خـداونـدا! بـه مـا تـوفـیـق سـحـرخـیـزى و راز و نـیـاز بـا خـود در طول عمر مرحمت فرما.
پروردگارا! قلب ما را به عشقت مطمئن ، و به محبتت نورانى ، و به لطفت امیدوارساز.
بـارالهـا! بـه مـا صـبر و شکیبائى و استقامت و ایستادگى در برابر نیروهاى اهریمنى و کارشکنیهاى دشمنانت مرحمت کن ، تا تاءسى به پیامبرت نمائیم ، با سنتش زندگى کنیم و با سنتش بمیریم .
آمین یا رب العالمین


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت