تقسیرنمونه سوره ق (قسمت1)

سوره ق


مقدمه
این سوره در مکه نازل شده ، و داراى 45 آیه است
محتواى سوره (ق )
مـحـور بـحثهاى این سوره مساءله (معاد) است و تقریبا تمام آیات بر همین محور دور مى زند، و مسائل دیگر در آن شکل جنبى دارد.
در مسائل مربوط به معاد انگشت روى امور زیر مى گذارد.
1 - انکار و تعجب کافران از مساءله معاد (معاد جسمانى ).
2 - استدلال بر مساءله معاد از طریق توجه به نظام آفرینش ، و مخصوصا احیاى زمینهاى مرده به وسیله نزول باران .
3 - استدلال بر مساءله معاد از طریق توجه به خلقت نخستین .
4 - اشاره به مساءله ثبت اعمال و اقوال براى یوم الحساب .
5 - مسائل مربوط به مرگ و انتقال از این جهان به سراى دیگرى .
6 - گوشه اى از حوادث روز قیامت و اوصاف بهشت و دوزخ .
7 - اشاره به حوادث تکان دهنده پایان جهان که سر آغازى است بر جهان دیگر.
در ایـن میان اشاراتى کوتاه و مؤ ثر به وضع اقوام طغیانگر پیشین و سرنوشت دردناک و شـوم آنها (مانند قوم فرعون ، و عاد، و لوط، و شعیب ، و تبع ) و نیز دستوراتى براى توجه به خدا و ذکر او به پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله ) داده شده است .
و اشاره کوتاهى به عظمت قرآن در آغاز و پایان سوره به چشم مى خورد.
فضیلت تلاوت سوره (ق )
از روایـات اسـلامـى اسـتـفـاده مـى شود که پیامبر (صلى الله علیه و آله ) اهمیت فراوانى بـراى ایـن سوره قائل بود، تا آنجا که هر روز جمعه آن را در خطبه نماز جمعه قرائت مى فرمود.
در حدیث دیگرى آمده است که در هر روز (عید) و (جمعه ) آن را تلاوت مى فرمود.
این به خاطر آن است که روز جمعه و عید روز بیدارى و آگاهى انسانها، روز بازگشت به فـطـرت نخستین ، و روز توجه به خدا و یوم الحساب است ، و از آنجا که آیات این سوره به نحو بسیار مؤ ثرى مساءله معاد و مرگ و حوادث قیامت را بازگو مى کند و تفکر در آن تاءثیر عمیقى در بیدارى و تربیت انسانها دارد، مورد توجه خاص آن حضرت قرار داشت .
در حـدیـثـى از پـیـغـمـبـر اکـرم (صـلى الله عـلیـه و آله ) چـنـیـن نـقـل شـده : مـن قراء سورة (ق ) هون الله علیه تارات الموت و سکراته : (کسى که سوره (ق ) را بخواند خداوند مشکلات و سکرات مرگ را بر او آسان مى سازد.
و نـیـز در حـدیـثـى از امـام باقر (علیه السلام ) آمده است : من ادمن فى فرائضه و نوافله سورة ق وسع الله فى رزقه ، و اعطاه کتابه بیمینه و حاسبه حسابا یسیرا: (کسى که پیوسته در نمازهاى فریضه و نافله سوره ق را بخواند خداوند روزى او را گسترده مى کند، و نامه اعمالش را به دست راستش مى دهد،
و حساب او را در قیامت آسان مى سازد).
نـیـاز بـه یـاد آورى نـدارد کـه ایـنـهـمـه افـتـخـار و فـضـیـلت تـنـهـا بـا خواندن الفاظ حـاصل نمى شود، بلکه خواندن الفاظ سر آغازى است براى بیدارى اندیشه ها و آن نیز وسیله اى است براى عمل صالح و هماهنگى با محتواى سوره .
آیه و ترجمه

 

بسم الله الرحمن الرحیم


ق و القرءان المجید (1)
بل عجبوا اءن جاءهم منذر منهم فقال الکافرون هذا شى ء عجیب (2)
اءءذا متنا و کنا ترابا ذلک رجع بعید (3)
قد علمنا ما تنقص الا رض منهم و عندنا کتاب حفیظ (4)
بل کذبوا بالحق لماجاءهم فهم فى اءمر مریج (5)


ترجمه :

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 - ق - سوگند به قرآن مجید.
2 - آنـهـا تـعـجـب کردند که پیامبرى انذارگر از میان خودشان آمده ، و کافران گفتند: این چیز عجیب است !
3 - آیـا هـنـگـامـى کـه مـا مـردیـم و خـاک شدیم دو باره به زندگى باز مى گردیم ؟ این بازگشتى است بعید!
4 - ولى ما مى دانیم آنچه را زمین از بدن آنها مى کاهد، و نزد ما کتابى است که همه چیز در آن محفوظ است .
5 - آنها حق را هنگامى که به سراغشان آمد تکذیب کردند لذا پیوسته در کار پراکنده خود متحیرند!
تفسیر :
منکران لجوج در کار خود سرگردانند!
در این جا بار دیگر در آغاز این سوره به بعضى از (حروف مقطعه ) برخورد مى کنیم و آن حـرف (ق ) اسـت ، و چـنـانـکـه قـبـلا نـیـز گـفـتـه ایـم یـکـى از تـفـسـیـرهـاى قـابـل تـوجـه (حـروف مـقطعه ) این است که قرآن با آنهمه عظمت از ماده سادهاى همچون حـروف (الفـبـا) تـشـکـیـل یـافـتـه ، و ایـن نـشـان مـى دهـد کـه ابـداعـگـر و نـازل کـنـنـده قـرآن مـجـیـد عـلم و قـدرت بـى پایان داشته که از چنین ابزار ساده اى چنان ترکیب عالى آفریده است .
البـتـه تـفسیرهاى دیگرى براى (حروف مقطعه ) نیز وجود دارد که مى توانید در آغاز سـوره هـاى (بـقـره ،) (آل عـمـران )، (اعـراف ) و سـوره هـاى (حـم ) مـطـالعه فرمائید.
برخى از مفسران نیز (ق ) را اشاره به بعضى از اسماء الله (مانند قادر و (قیوم ) ) دانسته اند.
در بسیارى از تفاسیر نیز آمده که (ق ) نام کوهى است عظیم که محیط به کره زمین است ، در ایـنـکـه ایـن کـدام کوه است که بر کره زمین یا مجموعه جهان احاطه دارد؟ و منظور از آن چیست ؟ اینجا جاى بحث آن نیست ، آنچه لازم
مى دانیم در اینجا اشاره کنیم این است که بسیار بعید به نظر مى رسد که (ق ) در این سـوره اشـاره بـه (کـوه قـاف ) بـاشـد، چـرا کـه نه تنها تناسبى با بحثهاى سوره ندارد، حرف ق در اینجا همانند سائر حروف مقطعه اى است که در آغاز سوره هاى قرآن آمده ، بـعـلاوه اگـر مـنـظور از آن کوه قاف بود مى بایست با (واو) قسم همراه باشد مانند (و الطورو) امثال آن ، و ذکر یک کلمه بدون مبتدا و خبر یا واو قسم مفهومى ندارد.
از هـمه اینها گذشته رسم الخط تمام قرآنها این است که ق به صورت مفرد نوشته ، در حالى که (کوه قاف ) را به صورت (قاف ) مى نویسند.
از جمله امورى که گواهى مى دهد ذکر این حرف از حروف مقطعه براى بیان عظمت قرآن است ایـنـکـه بـلافـاصله بعد از آن سوگند به قرآن مجید یاد کرده ، مى فرماید: (قسم به قرآن مجید) (و القرآن المجید).
(مـجـیـد) از مـاده (مـجـد) بـه مـعـنى شرافت گسترده است ، و از آنجا که قرآن عظمت و شـرافـتـى بـى پـایـان دارد کـلمـه (مـجـیـد) از هر نظر سزاوار آن است ، ظاهرش زیبا، محتوایش عظیم ، دستوراتش عالى ، و برنامه هایش آموزنده و حیاتبخش ‍ است .
در ایـنـکـه ایـن قـسم به چه منظور ذکر شده ، و به اصطلاح (مقسم له ) چیست ؟ مفسران احـتـمـالات زیـادى داده اند، ولى با توجه به آیات بعد به نظر مى رسد که جواب قسم هـمـان مساءله (نبوت ) پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله ) یا (رستاخیز) انسانها بعد از مرگ است .
سپس به بیان پاره اى از ایرادهاى بى اساس کفار و مشرکان عرب پرداخته ، از میان آنها به دو ایراد اشاره مى کند:
نـخـسـت مـى گـویـد: (بلکه آنها تعجب کردند که پیامبرى انذارگر، از خود آنها آمده ، و کـافـران گـفـتـنـد: ایـن چـیـز عـجـیـبـى اسـت )؟! (بـل عـجـبـوا ان جـائهـم مـنـذر مـنـهـم فقال الکافرون هذا شى ء عجیب ).
ایـن ایـرادى است که قرآن بارها به آن و پاسخ آن اشاره کرده ، و تکرار آن نشان مى دهد که از ایرادهاى اصلى کفار بوده که همواره آن را تکرار مى کردند.
نه تنها به پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله ) که به سایر پیامبران نیز همین ایراد را مـى گـرفـتـند، گاه مى گفتند: ان انتم الا بشر مثلنا تریدون ان تصدونا عما کان یعبد آبـاؤ نـا: (شـمـا تـنـهـا انـسـانهائى مثل ما هستید که مى خواهید ما را از آنچه نیاکانمان مى پرستیدند باز دارید)! (ابراهیم - 10).
و گـاه مـى گفتند: ما هذا الا بشر مثلکم یاکل مما تاکلون منه و یشرب مما تشربون : (این انـسـانـى هـمـانـنـد شـمـا اسـت ، از آنچه مى خورید، مى خورد و از آنچه شما مى نوشید مى نوشد)! (مؤ منون - 33).
و گـاه مـى افـزودنـد: لولا انـزل الیـه ملک فیکون معه نذیرا: (چرا فرشته اى همراه او نازل نشده تا همراه او انذار کند)؟! (فرقان - 7).
ولى همه اینها بهانه هائى بود براى عدم تسلیم در برابر حق .
قـرآن در آیـات مـورد بـحث پاسخى از این ایراد نمى گوید، چرا که بارها به آن پاسخ گـفته است ، که اگر فرضا فرشته اى مى فرستادیم آن را به صورت بشر قرار مى دادیم ، یعنى رهبر و راهنماى انسان تنها مى تواند انسان باشد، تا از تمام دردها، نیازها، تـمـایـلات ، خـواستها و مسائل زندگى او با خبر باشد، و از سوى دیگر بتواند در جنبه هاى عملى الگوئى براى آنها گردد،
و نـگـویـنـد اگر او هم از جنس ما بود، هرگز پاک و پاکیزه نمى ماند چرا که : قاضى ار با ما نشیند برفشاند دست را
محتسب گر مى خورد معذور دارد مست را!
بنابراین برنامه هایش تنها به درد خودش مى خورد نه به درد بشر!.
بعد از این ایراد به رسالت پیامبر (صلى الله علیه و آله ) و اینکه چگونه از جنس بشر اسـت ؟ ایـراد دیـگـرى بـه مـحـتواى دعوت او داشتند و انگشت روى مساله اى مى گذارند که بـراى آنـهـا از هر نظر عجیب و غریب بود، آنها مى گفتند: (آیا هنگامى که ما مردیم و خاک شـدیـم دو بـاره بـه زنـدگـى باز مى گردیم ، آنچنان که او مى گوید؟ این بازگشتى است بعید)! (اءاذا متنا و کنا ترابا ذلک رجع بعید).
بـه هـر حـال آنـهـا بـازگـشـت مـجـدد بـه زنـدگـى را مـسـاله اى دور از عـقـل مـى پـنـداشـتـنـد، بـلکـه گـاه آن را مـحـال دانـسـتـه ، و ادعـاى آن را دلیـل بـر جـنـون گـویـنـده اش مـى گـرفـتـنـد! چـنـانـکـه در آیـه 7 و 8 سـبا مى خوانیم : قـال الذیـن کـفـروا هـل نـدلکـم عـلى رجـل یـنـبـئکـم اذا مـزقـتـم کـل مـمـزق انـکـم لفى خلق جدید افترى على الله کذبا ام به جنة : (کافران گفتند: آیا مردى را به شما نشان دهیم که خبر مى دهد هنگامى که کاملا از هم متلاشى شدید بار دیگر به خلقت تازهاى بر مى گردید، آیا افترا بر خدا بسته ؟ یا جنون دارد)؟!
تـنـهـا در ایـنـجـا نـیست که این ایراد را به پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله ) کردند، بارها
گفتند، و بارها پاسخ شنیدند و باز هم از روى لجاجت تکرار کردند.
به هر حال قرآن مجید در اینجا از چند راه به آنها پاسخ مى گوید:
نـخـسـت : بـه عـلم بـى پـایان خدا اشاره کرده ، مى فرماید: (ما مى دانیم آنچه را زمین از بـدن آنها مى کاهد و کم مى کند؟ و نزد ما کتابى است که همه چیز در آن محفوظ است ) (قد علمنا ما تنقص الارض منهم و عندنا کتاب حفیظ).
اگـر اشـکـال و ایراد شما به خاطر این است که استخوانهاى آدمى مى پوسد، و گوشت او خـاک مـى شـود، و جـزء زمـیـن مـى گـردد و ذراتـى از آن نـیـز تـبـدیـل بـه بـخـار و گـازهاى پراکنده در هوا مى گردد، چه کسى مى تواند آنها را جمع آورى کند؟ و اصلا چه کسى از آنها با خبر است ؟
پـاسـخـش مـعـلوم است : خداوندى که علم او به تمام اشیاء احاطه دارد تمام این ذرات را مى شـنـاسد، و به هنگام لزوم همه را جمع آورى مى کند، همانگونه که ذرات پراکنده آهن را در میان تلى از غبار با یک قطعه آهنربا میتوان جمع - آورى کرد، جمع آورى ذرات پراکنده هر انسان براى خدا از اینهم آسان تر است .
و اگـر ایـراد آنـهـا ایـن اسـت کـه حـسـاب اعـمـال انـسـان را چه کسى براى معاد و رستاخیز نـگـهمیدارد؟ پاسخش این است که همه اینها در لوح محفوظ ثبت است ، و اصولا چیزى در این عـالم گـم نـمـى شـود، حـتـى اعـمـال شـمـا بـاقـى مـى مـانـد، هـر چـنـد تـغـیـیـر شکل مى دهد.
(کـتـاب حـفـیـظ) بـه مـعـنـى کـتـابـى اسـت کـه حـافـظ اعـمـال تـمـام انـسـانـهـا و غـیـر آن است ، و اشاره به (لوح محفوظ) است که شرح آن را ذیل آیه 39 سوره رعد داده ایم (جلد دهم صفحه 241).
سپس به پاسخ دیگرى مى پردازد که بیشتر جنبه روانى دارد، مى گوید:
(ولى آنـهـا حـق را هـنـگـامـى کـه بـه سـراغـشـان آمـد تـکـذیـب کـردنـد) (بل کذبوا بالحق لما جائهم ).
یـعنى آنها آگاهانه منکر حق شده اند، و گرنه گرد و غبارى بر چهره حق نیست ، و چنانکه در آیات بعد مى آید آنها صحنه معاد را با چشم خود مکرر در این دنیا مى بینند و جاى شک و تردید ندارد.
لذا در پایان آیه مى افزاید: (چون آنها در مقام تکذیب بر آمده اند پیوسته ضد و نقیض مى گویند، در کار خود متحیرند و در امور مختلط گرفتارند) (فهم فى امر مریج ).
گاه پیامبر (صلى الله علیه و آله ) را مجنون مى خوانند، گاه کاهن ، و گاه شاعر.
گاه مى گویند: سخنان او (اساطیر الاولین ) است .
گاه مى گویند: (بشرى به او تعلیم مى دهد)!
گاه نفوذ کلماتش را نوعى (سحر) مى دانند.
و گاه مدعى مى شوند ما هم مثل آن مى توانیم بیاوریم !
ایـن پـراکـنـده گـوئیـهـا نـشـان مـى دهـد کـه حـق را دریـافـتـه انـد، و بـه دنبال بهانه جوئى هستند و لذا هرگز روى یک حرف نمى ایستند.
(مـریـج ) از مـاده (مرج ) (بر وزن حرج ) به معنى امر (مختلط و مشوش و مشتبه ) است ، و لذا به زمینى که گیاهان مختلف و فراوان در آن روئیده (مرج ) (مرتع ) گفته مى شود.
آیه و ترجمه


اءفلم ینظروا إ لى السماء فوقهم کیف بنیناها و زیناها و مالها من فروج (6)
و الا رض مـددنـاهـا و اءلقـیـنـا فـیـهـا رواسـى و اءنـبـتـنـا فـیـهـا مـن کل زوج بهیج (7)
تبصرة و ذکرى لکل عبد منیب (8)
و نزلنا من السماء ماء مبرکا فأ نبتنا به جنات و حب الحصید (9)
و النخل باسقات لها طلع نضید (10)
رزقا للعباد و اءحیینا به بلدة میتا کذلک الخروج (11)


ترجمه :

6 - آیا آنها به آسمانى که بالاى سرشان است نگاه نکردند که چگونه ما آنرا بنا کرده ایم ؟ و چگونه به وسیله ستارگان زینت بخشیده ایم ؟ و هیچ شکاف و ناموزونى در آن
نیست !
7 - و زمـیـن را گـسـتـرش دادیـم ، و در آن کـوهـهـاى عـظـیـمـى افـکندیم ، و از هر نوع گیاه بهجتانگیز رویاندیم .
8 - تا وسیله بینائى و بیدارى براى هر بنده توبه کارى باشد.
9 - و از آسـمـان آبـى پر برکت فرستادیم و به وسیله آن باغها و دانه هائى را که درو مى کنند رویاندیم .
10 - و نخلهاى بلند قامت که میوههاى متراکم دارند.
11 - هـمه اینها به منظور بخشیدن روزى به بندگان است ، و به وسیله باران زمین مرده را زنده کردیم ، آرى زنده شدن مردگان نیز همین گونه است .
تفسیر :
لحظهاى به آسمان بنگرید!
ایـن آیـات هـمچنان بحث (دلائل معاد) را دنبال مى کند، گاه از طریق (قدرت بى انتهاى حق ) و گاه از (وجود صحنه هاى معاد در همین دنیا) کمک مى گیرد.
نـخـسـت تـوجـه مـنـکـران را بـه آفرینش آسمانها جلب کرده ، مى گوید: آیا به آسمان در بـالاى سـرشـان نگاه نکردند که چگونه ما آن را بنا کرده ایم بى آنکه ستون و پایهاى داشـتـه باشد؟! (و چگونه آن را به وسیله ستارگان زینت بخشیده ایم در حالى که هیچ شکاف و ناموزونى در آن وجود ندارد)؟! (ا فلم ینظروا الى السماء فوقهم کیف بنیناها و زیناها و ما لها من فروج ).
منظور از نگاه کردن در اینجا نگاهى تواءم با اندیشه و تفکر است که انسان را به قدرت عظیم خالق این آسمان پهناور و شگفتیهایش آشنا سازد که هم عظمت خیره کننده اى دارد، و هم زیبائیهاى فراوان و هم استحکام و نظم و حساب .
جـمـله و مـا لهـا مـن فـروج (هـیـچ شـکـافـى در آن نیست ) یا به معنى عدم وجود نقص و عیب و نـامـوزونـى اسـت ، چـنانکه بعضى از مفسران گفته اند، و یا به معنى عدم وجود شکاف در خـصـوص آسـمـانـى اسـت کـه اطـراف زمین را احاطه کرده ، و جو زمین نامیده مى شود، و به گـفـته قرآن (سقف محفوظى ) است (انبیاء - 32) که راه را بر سنگهاى آسمانى که به طـور مـداوم بـا سـرعـت سـر سـام آورى بـه سـوى زمـیـن مـى آیـد مـى بـنـدد، و قـبـل از وصول به سطح زمین آنها را آتش مى زند و خاکستر مى کند، و همچنین از اشعه هاى کیهانى زیانبخش ممانعت به عمل مى آورد.
و گـرنـه آسـمـان بـه مـعـنـى مـحـل سـتـارگـان یـک فضاى خالى است که این کرات در آن شناورند.
در ایـنـجـا احـتـمـال سـومـى نـیـز وجـود دارد و آن ایـنـکـه جمله بالا اشاره به نظریه وجود (اتـر) (اثـیـر) بـاشـد، مـطـابـق ایـن نـظـریـه تـمـام عـالم هـسـتـى و فـواصـل سـتـارگـان پـر اسـت از مـادهـاى بـى رنـگ و بـى وزن بـه نـام (اتـر) کـه حـامـل امـواج نـور اسـت و آن را از نـقـطـه اى بـه نـقـطـه دیـگـر مـنـتـقـل مـى کـنـد، طـبـق ایـن نـظـریه هیچ شکاف و فرجه اى در تمام عالم آفرینش نیست ، و سیارات و ثوابت در (اتر) غوطه ورند.
البـتـه این سه تفسیر با هم منافاتى ندارند، هر چند تفسیر سوم که متکى به فرضیه اتـر مى باشد قابل اعتماد نیست ، چون موضوع اتر از نظر دانشمندان هنوز به طور قطع ثابت نشده است .
سـپـس به عظمت آفرینش زمین پرداخته مى افزاید: (و زمین را گسترش دادیم و در آن کوه هـاى عـظـیـمـى افـکندیم ، و در آن از هر نوع و از هر جفت گیاه بهجتانگیز رویاندیم ) (و الارض مـددنـاهـا و القـیـنـا فـیـهـا رواسـى و انـبـتـنـا فـیـهـا مـن کل زوج بهیج ).
آرى آفرینش زمین از یکسو، گسترش آن (بیرون آمدن از زیر آب ) از سوى دیگر، پیدایش کوهها که ریشه هاى آن به هم پیوسته و همچون زرهى زمین را در برابر فشارهاى درونى و بـرونـى و جـزر و مـدهـاى حـاصـل از جاذبه ماه و خورشید حفظ مى کند، از سوى سوم ، و پـیـدایـش انـواع گـیـاهـان بـا آنـهـمـه عـجـائب و زیـبـائیـهـا از سـوى چـهـارم هـمـگـى دلیل بر قدرت بى پایان او است .
تـعـبـیـر بـه مـن کـل زوج اشـاره بـه مـسـاءله زوجـیـت در عـالم گـیـاهـان اسـت کـه در مـوقع نـزول ایـن آیـات هرگز به عنوان یک اصل کلى کشف نشده بود و بعد از قرنها علم و دانش بـشـر پـرده از روى آن بـرداشت ، و یا به معنى اصناف و انواع مختلف گیاهان است ، چرا که تنوع در عالم گیاهان فوق العاده زیاد و حیرتانگیز است .
در آیـه بـعـد نتیجه گیرى کرده ، مى گوید: (همه اینها را به منظور بینائى و بیدارى بندگانى آفریدیم که مى خواهند به سوى ما باز گردند) و حق را دریابند (تبصرة و ذکرى لکل عبد منیب ).
آرى کـسـى کـه قـدرت بـر آفـرینش آسمانها با آنهمه عظمت و زیبائى ، و زمین با اینهمه نـعـمـت و جمال و نظم و حساب دارد، چگونه نمى تواند مردگان را بار دیگر لباس حیات بـپـوشـانـد، و قـیـامـتـى بـر پـا کـنـد؟ آیـا ایـن قـدرت عـظـیـم خـیـره کـنـنـده دلیل روشنى بر امکان معاد نیست !
در آیه بعد پایه استدلال دیگرى را مى نهد و مى گوید: (و از آسمان ، آبى پر برکت فرستادیم ، و به وسیله آن باغها و دانه هائى را که درو مى کنند رویاندیم ) (و نزلنا من السماء ماء مبارکا فانبتنا به جنات و حب الحصید).
(جـنـات ) در ایـنـجـا اشـاره بـه بـاغـهـاى مـیـوه اسـت ، و (حـب الحـصـیـد) (دانـه هـاى قـابـل درو) اشـاره بـه حـبـوبـاتـى هـمـچون جو، گندم و مانند آن است که مواد اصلى غذاى انسانها را تشکیل مى دهد.
سـپـس مـى افـزایـد: و هـمـچـنـیـن نـخـلهـاى بـلنـدقـامـتـى کـه مـیـوه هـاى مـتـراکـم دارنـد (و النخل باسقات لها طلع نضید).
(باسقات ) جمع (باسقه ) به معنى مرتفع و بلند است و (طلع ) به ثمره درخت خرما در آغاز ظهورش گفته مى شود و (نضید) به معنى متراکم است ، مخصوصا خوشه درخـت خـرما هنگامى که در درون غلاف قرار دارد کاملا روى یکدیگر سوار و متراکم است ، و زمانى که از غلاف بیرون مى آید بسیار اعجابانگیز است .
در پایان مى گوید: (همه اینها را به منظور بخشیدن روزى به بندگان آفریدیم ، و بـا ایـن قـطـره هـاى حـیـاتـبخش باران زمین مرده را زنده کردیم ، آرى زنده شدن مردگان و خـروج آنـهـا از قـبـرهـا نـیـز همین گونه است )! (رزقا للعباد و احیینا به بلدة میتا کذلک الخروج ).
و به این ترتیب ضمن یاد آورى نعمتهاى عظیمش به بندگان ، و تحریک
حـس شـکـرگـزارى آنها در مسیر شناخت او، به آنها یاد آور مى شود که شما نمونه معاد را هـمـه سـال در بـرابر چشمان خود در همین جهان مى بینید، زمینهاى مرده و خشک و خالى از هر گـونـه آثـار زنـدگـى بـر اثـر نـزول قـطـرات بـاران بـه حرکت در مى آیند، و غوغاى رسـتـاخـیـز را سـر مـى دهـنـد، از هـر گوشه گیاهى مى روید و (وحده لاشریک له ) مى گوید!
ایـن جـنبش عظیم و حرکت به سوى حیات و زندگى در عالم گیاهان بیانگر این واقعیت است کـه آفـریـدگـار عـالم مـى تـوانـد موجودات مرده را بار دیگر حیات بخشد چرا که وقوع چیزى اقوى دلیل بر امکان آن است .
آیه و ترجمه


کذبت قبلهم قوم نوح و اءصحب الرس و ثمود (12)
و عاد و فرعون و إ خون لوط (13)
و اءصحاب الا یکة و قوم تبع کل کذب الرسل فحق وعید (14)
اءفـعـیـیـنـا بـالخـلق الا ول بل هم فى لبس من خلق جدید (15)


ترجمه :

12 - پـیـش از آنـهـا قـوم نـوح و اصـحاب الرس (قومى که در یمامه زندگى مى کردند و پیامبرى بنام حنظله داشتند) و قوم ثمود (پیامبرانشان را) تکذیب کردند.
13 - و همچنین قوم عاد و فرعون و قوم لوط.
14 - و اصحاب الایکه (قوم شعیب ) و قوم تبع (که در سرزمین یمن زندگى مى کردند) هر یک از آنها فرستادگان الهى را تکذیب کردند و وعده عذاب درباره آنها تحقق یافت .
15 - آیا ما از آفرینش نخستین عاجز ماندیم (که قادر بر آفرینش رستاخیز نباشیم ) ولى آنها (با این همه دلائل روشن ) باز در آفرینش جدید تردید دارند.
تفسیر :
تنها تو نیستى که گرفتار دشمنى !
این آیات همچنان ادامه بحثهاى مربوط به معاد از دریچه هاى مختلف است
نـخـست براى دلدارى پیامبر (صلى الله علیه و آله ) مى فرماید: فقط تو نیستى که این گـروه کـافـر تـکـذیـبـت کـردنـد، و هـم مـحـتـواى دعـوتـت را خـصـوصـا دربـاره مـعـاد قبل از آنها قوم نوح و اصحاب الرس و قوم ثمود نیز پیامبرانشان را تکذیب کردند (کذبت قبلهم قوم نوح و اصحاب الرس و ثمود).
(قـوم ثـمـود) هـمـان قـوم صـالح پیامبر بزرگ خدا است ، که در سرزمین (حجر) در شـمـال حـجـاز زنـدگـى داشتند، و در مورد (اصحاب الرس )، میان مفسران گفتگو است ، بـسـیـارى عـقـیـده دارنـد کـه آنـها طائفهاى بودند که در سرزمین (یمامه ) مى زیستند و پـیـامـبـرى به نام (حنظله ) داشتند که او را تکذیب کردند و سرانجام در چاهش افکندند (توجه داشته باشید یکى از معانى (رس ) چاه است ، و معنى دیگرش اثر مختصرى است که از چیزى باقى مى ماند، زیرا خاطرات کمى از این قوم در تاریخ باقیمانده ).
بـعـضـى دیـگـر آنـهـا را قـوم شـعیب مى دانند، زیرا آنها چاه هاى آب فراوان داشتند، اما با تـوجـه بـه ایـنـکه اصحاب الایکه که در آیات بعد آمده اشاره به همین قوم شعیب است این احتمال منتفى است .
بـعـضى نیز آنها را از بقایاى قوم ثمود مى دانند، و با توجه به اینکه ثمود جداگانه در آیات مورد بحث آمده این معنى نیز بعید به نظر میرسد.
بنابراین مناسب همان تفسیر اول است که در میان مفسران از شهرت برخوردار است .
سـپـس مـى افـزایـد: (همین طایفه عاد و قوم فرعون و برادران لوط) (و عاد و فرعون و اخوان لوط).
مـنـظور از برادران لوط همان قوم (لوط) است چرا که قرآن از این پیامبران بزرگ به عنوان برادر یاد کرده .
(و نیز اصحاب الایکه و قوم تبع ) (و اصحاب الایکه و قوم تبع ).
(ایـکـه ) بـه مـعـنى درختان فراوان و در هم پیچیده ، و یا به تعبیر دیگر بیشه مانند اسـت ، و اصـحـاب الایـکـه گـروهـى از قـوم شـعیب هستند که در غیر شهر مدین زندگى مى کردند، شهرى که داراى درختان بسیار بود.
و مـنـظـور از (قـوم تـبـع ) گـروهى از مردم یمن است زیرا (تبع ) لقبى است براى پادشاهان یمن به اعتبار اینکه مردم از آنها تبعیت مى کردند، و ظاهر تعبیر قرآن در اینجا و در یـک آیـه دیـگـر (37 - دخـان ) خـصـوص یـکـى از پـادشـاهان یمن است که در بعضى از روایـات نـام او (اسـعد ابو کرب ) ذکر شده ، و جمعى معتقدند که او مرد مؤ منى بود، و مردم را به پیروى از دعوت انبیاء فرا مى خواند، هر چند با او مخالفت کردند.
سـپـس بـه تمام این اقوام هشتگانه اشاره کرده ، مى گوید: (هر یک از آنها فرستادگان الهـى را تـکـذیـب کـردنـد، و وعـده عـذاب خـداونـد دربـاره آنـهـا تـحـقـق یـافـت ) (کل کذب الرسل فحق وعید).
ایـنـکـه مـى گـویـد: آنها (رسولان الهى ) را تکذیب کردند، در حالى که هر یک از آنها فـقـط پـیامبر خود را تکذیب نمودند، به خاطر آن است که فعلى که از مجموع آنها سر زد رویهمرفته تکذیب همه انبیاء بود، هر چند هر کدام یک پیامبر را تکذیب کردند.
و یـا از این جهت است که تکذیب یکى از پیامبران تکذیب بقیه نیز محسوب مى شود چرا که محتواى دعوت همه یکى است .
بـه هـر حـال ایـن اقـوام هـم پـیـامبرانشان را تکذیب کردند، و هم مساءله توحید و معاد را، و سـرانـجـام بـه سـرنـوشـت دردنـاکـى گـرفـتار شدند، بعضى گرفتار طوفان شدند، بـعضى سیلاب ، و بعضى دیگر صاعقه ، و بعضى زلزله ، و یا غیر آن و سرانجام میوه تلخ تکذیب را چشیدند.
مـطـمـئن بـاش اگـر این قوم کافر که در برابر تو قرار دارند به این وضع ادامه دهند، اینها نیز سرنوشتى بهتر از آنان ندارند.
بعد به ذکر یکى دیگر از دلائل امکان رستاخیز پرداخته ، مى گوید: (آیا ما از آفرینش نخستین عاجز و ناتوان ماندیم که قادر بر آفرینش دوم و رستاخیز نباشیم )؟! (ا فعیینا بالخلق الاول ).
سـپـس مـى افـزایـد: آنها در آفرینش نخستین تردید ندارند، زیرا خالق انسانها را خدا مى دانـنـد (ولى آنـهـا بـا ایـن دلائل روشـن از خـلق جـدیـد و رسـتـاخـیـز تـردیـد دارنـد) (بل هم فى لبس من خلق جدید).
در حـقـیـقـت آنـهـا بـر اثـر هـواى نـفس و تعصب و لجاجت گرفتار تناقضند، از یکسو خالق انسانها را در آغاز خداوند مى دانند که همه را از خاک آفریده ، اما از سوى دیگر وقتى به مـسـاءله آفـریـنـش مـجـدد انـسـانها از خاک مى رسند آن را مطلبى عجیب و باورناکردنى مى شـمـرنـد، در حـالى کـه هـر دو مـثـل یـکـدیـگـرنـد (و حـکـم الامثال فى ما یجوز و فى ما لایجوز واحد).
و بـه ایـن تـرتـیـب در ایـن آیـات و آیـات گـذشـتـه از چـهـار راه مختلف براى مساءله معاد اسـتدلال مى کند: از طریق علم خدا، و از طریق قدرت او، و سپس از طریق تکرار صحنه هاى معاد در جهان گیاهان ، و سرانجام از طریق توجه
به آفرینش نخستین .
و هـر گـاه بـه آیـات دیـگـر قـرآن در زمـیـنـه مـعـاد مـراجـعـه کـنـیـم مـى بـیـنـیـم هـمـیـن دلائل بـه اضـافه دلائل دیگر به صورت جداگانه در آیات مختلف آمده است ، و قرآن با مـنـطـق نـیرومند و تعبیرات ساده و قاطع و جذابش مساءله معاد جسمانى را در برابر منکران بـه بـهـتـریـن وجـهـى اثـبات کرده است که اگر خود را از پیشداوریها و تعصب و لجاج و تقلیدهاى کورکورانه تهى مى کردند بسیار زود در برابر این واقعیت تسلیم مى شدند، و مى دانستند رستاخیز چیز پیچیدهاى نیست .

آیه و ترجمه


و لقـد خـلقـنـا الانـسـان و نـعـلم مـا تـوسـوس بـه نـفـسـه و نـحـن اءقـرب إ لیـه مـن حبل الورید (16)
إ ذ یتلقى المتلقیان عن الیمین و عن الشمال قعید (17)
ما یلفظ من قول إ لا لدیه رقیب عتید (18)


ترجمه :

16 - مـا انـسـان را آفـریـدیم و وسوسه هاى نفس او را مى دانیم ، و ما به او از رگ قلبش نزدیکتریم !
17 - بـه خـاطـر بـیـاوریـد هـنـگـامـى کـه دو فـرشـتـه راسـت و چـپ کـه ملازم انسان هستند اعمال او را دریافت مى دارند.
18 - هـیـچ سـخـنـى را انـسـان تـلفـظ نمى کند مگر اینکه نزد آن فرشته اى مراقب و آماده براى انجام ماموریت است .
تفسیر :
کـمـتـریـن سـخـنـان شـمـا را هـم مـى نـویـسـنـد! در ایـن آیـات بـخـش دیـگـرى از مـسـائل مـربـوط بـه مـعـاد مـطـرح مـى شـود و آن مـسـاءله ثـبـت و ضـبـط اعمال انسانها براى روز حساب است .
نـخـسـت از عـلم بـى پایان خدا و احاطه علمى او به انسانها سخن گفته ، مى فرماید: (ما انـسـان را آفـریـدیم و وسوسه هاى نفس او را مى دانیم ) (و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه ).
(توسوس ) از ماده (وسوسه ) به گفته راغب در مفردات به معنى افکار نامطلوبى اسـت کـه از دل انـسـان مـى گـذرد، و اصـل آن از کـلمـه وسواس گرفته شده که به معنى صداى زینت آلات و همچنین پیام و صداى مخفى است .
منظور در اینجا این است که وقتى خداوند از خطورات قلبى آنها و وسوسه هاى زودگذرى کـه از فـکـر آنـهـا مـى گـذرد آگـاه اسـت مـسـلمـا از تـمـام عـقـائد و اعمال و گفتار آنها با خبر مى باشد، و حساب همه را براى روز حساب نگه مى دارد.
جـمـله (و لقـد خـلقـنـا الانـسـان ) مـمـکـن اسـت اشـاره بـه این نکته باشد که خالق بشر مـحـال اسـت از جـزئیـات وجـود او بـیـخـبر بماند، آنهم خلقتى که دائم و مستمر است ، زیرا لحظه به لحظه فیض وجود از ناحیه خداوند به ممکنات مى رسد که اگر یکدم رابطه ما با او قطع شود همه نابود مى شویم ، همانگونه که نور آفتاب لحظه به لحظه از این منبع فیض بخش یعنى کره خورشید جدا مى شود و در فضا پخش مى گردد (بلکه چنانکه خواهیم گفت ارتباط ما با ذات مقدس او از اینهم بالاتر است ).
آرى او خـالق اسـت ، و خلقتش دائم و مستمر، و ما در جمیع حالات وابسته به وجود او هستیم ، با این حال چگونه ممکن است او از ظاهر و باطن ما بیخبر باشد؟!
و در ذیـل آیـه بـراى روشـنـتـر سـاخـتـن مطلب مى افزاید: (و ما به او از رگ قلبش نیز نزدیکتریم ) (و نحن اقرب الیه من حبل الورید).
چه تعبیر جالب و تکان دهنده اى ، حیات جسمانى ما وابسته به رگى است که خون را به طور مرتب از یکسو وارد قلب و از یکسو خارج کرده به تمام اعضا مى رساند که اگر یک لحظه در عمل آن وقفه رخ دهد فورا مرگ به سراغ انسان مى آید.
خداوند از رگ قلب ما نیز به ما نزدیکتر است .
ایـن هـمـان اسـت کـه در جـاى دیـگـر مـى گـویـد: و اعـلمـوا ان الله یـحـول بـیـن المـرء و قـلبه و انه الیه تحشرون : (بدانید خداوند بین انسان و قلب او حـائل مـى شـود، و هـمـه شـمـا نـزد او در قـیـامـت جـمـع خـواهـیـد شـد) (انفال 24).
البـتـه همه اینها تشبیه است و قرب خداوند از اینهم برتر و بالاتر است ، هر چند مثالى از اینها رساتر در محسوسات پیدا نمى شود.
بـا ایـن احـاطـه عـلمـى خـداونـد، و بـودن مـا در قـبـضه قدرت او، تکلیف ما روشن است ، نه افـعال و گفتار ما از او پنهان است ، و نه اندیشه ها و نیات ، و حتى وسوسه هائى که از قلب ما مى گذرد.
تـوجـه بـه این واقعیت انسان را بیدار مى کند، و به مسئولیت سنگین و پرونده دقیق او در دادگـاه عدل الهى آشنا مى سازد، و از انسان بیخبر و بى تفاوت ، موجودى هوشیار و سر به راه و متعهد و با تقوا به وجود مى آورد.
در حدیثى آمده است که روزى (ابو حنیفه ) خدمت امام صادق (علیه السلام ) عرض کرد من فرزندت (موسى ) را دیدم که نماز مى خواند، و مردم از جلوى او عبور مى کردند و آنها را نهى نمى کرد، در حالى که اینکار مطلوب نیست !
امـام صـادق (عـلیه السلام ) فرمود فرزندم موسى را صدا زنید، حضرت را صدا کردند، امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) سـخـن ابـو حنیفه را براى فرزندش موسى ابن جعفر (علیه السـلام ) تـکـرار فـرمـود، در جواب عرض کرد اى پدر! ان الذى کنت اصلى له کان اقرب الى مـنـهـم ، یـقـول الله عـز و جـل و نـحـن اقـرب الیـه مـن حـبـل الوریـد!: (کـسـى کـه مـن بـراى او نـمـاز مى خواندم از آنها به من نزدیکتر بود)، چنانکه خداوند متعال مى فرماید: ما به انسان از رگ قلب او نزدیکتریم .
امـام صـادق (عـلیـه السلام ) او را در آغوش گرفت ، و فرمود: بابى انت و امى یا مستودع الاسرار: (پدر و مادرم به فدایت باد، اى کسى که اسرار الهى در قلبت به ودیعت نهاده
شده ).
مـفسران و ارباب لغت درباره معنى (ورید) تفسیرهاى گوناگونى دارند عدهاى معتقدند کـه وریـد هـمـان رگـى اسـت که به قلب یا کبد انسان پیوسته است ، و بعضى آنرا به معنى تمام رگهائى که از بدن انسان مى گذرد مى دانند، در حالى که بعضى دیگر آنرا به رگ گردن تفسیر کرده اند، و گاه آنرا (وریدان ) مى گویند یعنى دو رگ گردن .
ولى مـعـنـى اول مـنـاسـبـتـر بـه نـظـر مـى رسـد، مـخصوصا با توجه به آیه 24 سوره انفال که قبلا اشاره کردیم .
ضـمـنـا ایـن کلمه (ورید) در اصل از واژه (ورود) به معنى رفتن به سراغ آب گرفته شـده ، و از آنـجـا کـه خـون از ایـن رگ وارد قلب مى شود، و یا وارد به اعضاء دیگر آنرا (ورید) گفته اند.
ولى بـایـد تـوجـه داشـت کـه اصـطـلاح مـتداول امروز درباره (ورید) و (شریان ) (رگـهـائى که خون انسان را از تمام اعضاء به سوى قلب مى برد، و رگهائى که خون را از قـلب بـه اعضاء مى رساند) اصطلاحى است مخصوص علم زیستشناسى که ارتباطى به معنى لغوى این کلمه ندارد.
در آیـه بـعـد مـى افـزاید: (به خاطر بیاورید هنگامى را که دو فرشته سمت راست و چپ انسان که مراقب و ملازم او هستند اعمال او را گرفته و ضبط مى کنند) (اذ یتلقى المتلقیان عن الیمین و عن الشمال قعید).
یـعـنـى علاوه براحاطه علمى خداوند به ظاهر و باطن انسان ، دو فرشته نیز مامور حفظ و نـگـاهـدارى حـساب اعمال اویند که از طرف راست و چپ از او مراقبت مى کنند، پیوسته با او هـسـتـنـد و لحـظه اى جدا نمى شوند، تا از این طریق اتمام حجت بیشترى شود، و تاءکیدى باشد بر مساءله نگاهدارى حساب اعمال .
(تلقى ) به معنى دریافت و اخذ و ضبط است ، و (متلقیان ) دو فرشته اى هستند که مامور ثبت اعمال انسان مى باشند.
(قـعـیـد) از مـاده (قعود) به معنى نشسته است و در اینجا منظور ملازم و مراقب است ، و بـه تـعـبـیـر دیگر مفهوم آیه این نیست که این دو فرشته در سمت راست و چپ انسان نشسته انـد، زیـرا انـسـان گـاه نشسته است و گاه در حال راه رفتن ، بلکه این تعبیر کنایه از آن است که این دو همواره با انسانند و مترصد اعمال او مى باشند.
ایـن احـتـمـال نـیـز داده شده است که آن دو بر شانه راست و چپ ، یا دندان انیاب راست و چپ انسان همیشه نشسته اند، و اعمال او را ثبت مى کنند، و در بعضى از روایات غیر معروف نیز اشارهاى به این معنى دیده مى شود (بحار الانوار جلد 59 صفحه 186 روایت 32).
قابل توجه اینکه در روایات اسلامى آمده است که فرشته سمت راست ،
نـویـسـنـده حـسـنـات اسـت ، و فـرشـتـه سـمـت چـپ نـویـسـنـده سـیـئات ، و فـرشـتـه اول فـرمـانـده فـرشـتـه دوم اسـت ، هـنـگـامـى کـه انـسـان عـمـل نـیـکـى انـجـام دهـد، فـرشـتـه سـمـت راسـت ده بـرابـر مـى نـویـسـد، و هـنـگـامـى کـه عـمـل بـدى از او سـر زنـد، و فـرشـتـه سـمـت چـپ مـى خـواهـد آن را بـنـویـسـد، فـرشـتـه اول مى گوید: عجله مکن . لذا او هفت ساعت به تاخیر مى اندازد، اگر پشیمان شد و توبه کرد چیزى نمى نویسد، و اگر توبه نکرد تنها یک گناه براى او مى نویسد.
و نـیـز از روایـات بر مى آید که بعد از مردن انسان مؤ من ، آنها مى گویند پروردگارا! بنده ات را قبض روح کردى ، ماموریت ما کجاست ؟
مى فرماید: (آسمان من مملو از فرشتگان من است که پیوسته مرا عبادت مى کنند، و زمینى نیز مملو از خلق مطیع است ، شما به سوى قبر بنده ام بروید و در آنجا تسبیح و تکبیر و تهلیل گوئید، و آنرا تا روز قیامت در دفتر حسنات بنده ام بنویسید)!.
در روایـت دیـگـرى آمـده است که پیامبر (صلى الله علیه و آله ) فرمود: هر مسلمانى بیمار مى شود خداوند به فرشتگان حافظ اعمال او مى گوید مادام که او بیمار است ، اعمالى را کـه در حـال صـحـت انجام مى داده براى او بنویسید، سپس پیامبر (صلى الله علیه و آله ) افـزود: مـن مـرض او سـافـر کـتـب الله تـعـالى له مـا کـان یـعـمـل صحیحا مقیما: (کسى که بیمار شود یا مسافرت کند خداوند همان اعمالى را که در حال صحت و در حضر انجام میداد براى او مى نویسد).
و اینها همه اشاره هاى پرمعنائى به توسعه الطاف خداوندى است .
آخـریـن آیـه مـورد بـحـث بـاز روى مـسـاءله فـرشـتـگـان ثـبـت اعـمـال تـکـیه کرده ، مى گوید: (هیچ سخنى را انسان تلفظ نمى کند مگر اینکه نزد آن فـرشـتـه اى مـراقـب و آمـاده بـراى انـجـام مـامـوریـت اسـت ) (مـا یـلفـظ مـن قول الا لدیه رقیب عتید).
در آیـه گـذشـته سخن از ثبت تمامى اعمال آدمى بود، و در این آیه روى خصوص الفاظ و سخنان او تکیه مى کند، و این به خاطر اهمیت فوق العاده و نقش مؤ ثرى است که گفتار در زنـدگـى انـسـانها دارد، تا آنجا که گاهى یک جمله مسیر اجتماعى را به سوى خیر یا شر تغییر مى دهد.
و هـم بـه خـاطـر ایـنـکـه بـسـیـارى از مـردم سـخـنـان خـود را جـزء اعـمـال خویش نمى دانند، و خود را در سخن گفتن آزاد مى بینند، در حالى که مؤ ثرترین و خطرناکترین اعمال آدمى همان سخنان او است .
بـنـابـرایـن ذکـر ایـن آیـه بـعـد از آیـه گـذشـتـه از قبیل ذکر خاص بعد از عام است .
(رقـیـب ) بـه مـعنى مراقب و (عتید) به معنى کسى است که مهیاى انجام کار است ، لذا به اسبى که مهیاى دویدن است (فرس عتید) مى گویند، و به کسى که چیزى را ذخیره و نـگـهدارى مى کند نیز عتید گفته مى شود (از ماده (عتاد) بر وزن جهاد به معنى ذخیره کردن ).
غـالب مـفـسـران مـعـتـقـدنـد کـه رقـیـب و عـتـیـد هـمـان دو فـرشـتـه اى اسـت کـه در آیـه قبل به عنوان (متلقیان ) از آنها یاد شده است ، فرشته سمت راست
نـامـش (رقـیب ) و فرشته سمت چپ نامش (عتید) است ، گرچه آیه مورد بحث صراحتى در این مطلب ندارد، ولى با ملاحظه مجموع آیات چنین تفسیرى بعید به نظر نمى رسد.
در ایـنـکـه ایـن دو فـرشته چه سخنانى را مى نویسند؟ در میان مفسران گفتگو است : جمعى معتقدند همه را مى نویسند، حتى ناله اى را که دردمند در موقع درد سر مى دهد! در حالى که بـعـضـى دیـگـر عـقـیـده دارند تنها الفاظ خیر و شر و واجب و مستحب یا حرام و مکروه را مى نویسند و کارى به مباحات ندارند.
اما عمومیت تعبیر آیه نشان مى دهد که تمامى الفاظ و گفتار آدمى ثبت مى شود.
جـالب ایـنـکـه در حـدیـثـى از امـام صـادق (عـلیـه السلام ) آمده است که ان المؤ منین اذا قعدا یـتـحـدثـان قـالت الحـفـظـة بـعـضـهـا لبـعـض اعـتـزلوا بـنـا، فلعل لهما سرا و قد ستر الله علیهما!:
(هـنـگـامـى کـه دو مـؤ مـن کـنـار هـم مـى نـشـیـنـنـد و بـحـثهاى خصوصى مى کنند، حافظان اعمال به یکدیگر مى گویند: ما باید کنار رویم ، شاید آنها سرى دارند که خداوند آنرا مستور داشته ).
راوى مـى گـویـد: (مـگـر خـداونـد عـز و جـل نـمـى فـرمـایـد) مـا یـلفـظ مـن قول الا لدیه رقیب و عتید: (هیچ سخنى انسان نمى گوید مگر اینکه فرشته مراقب و آماده ثبت اعمال نزد آن حاضر است )؟
امـام فـرمـود: ان کـانـت الحـفـظـة لاتـسمع فان عالم السر یسمع و یرى : (اگر حافظان سخنان آنها را نشنوند خداوندى که از اسرار با خبر است مى شنود و مى بیند)!.
از ایـن روایت استفاده مى شود که خداوند براى اکرام و احترام مؤ من بعضى از سخنان او را که جنبه سرى دارد از آنها مکتوم میدارد، ولى خودش حافظ تمام این اسرار است .
از بـعـضـى از روایـات نـیـز اسـتـفـاده مـى شود که فرشتگان شب غیر فرشتگان روزند، چنانکه در تفسیر آیه 78 سوره اسراء این معنى را آورده ایم .
نکته :
دوست نزدیکتر از من به من است !
بـعـضى از فلاسفه مى گویند: (همانگونه که شدت بعد موجب خفا است شدت قرب نیز چـنـیـن اسـت ، فـى المـثـل اگـر خـورشـیـد بـسـیـار از مـا دور شـود قابل رؤ یت نیست ، و اگر بسیار به آن نزدیک شویم چنان نور خیره کننده اى دارد که باز قدرت دید آن را نداریم ).
و در حقیقت ذات پاک خداوند همین گونه است ، (یا من هو اختفى لفرط نوره ): (اى کسى که از شدت نورانیت از نظر ما پنهان شده اى )!
در آیـات مـورد بـحـث نـیـز نـزدیکى فوق العاده خداوند به بندگان ضمن تشبیه جالبى بیان شده که او از رگ گردن به ما نزدیکتر است .
این نزدیکى از شدت وابستگى ما به او سرچشمه مى گیرد.
حتى تشبیهاتى مانند اینکه عالم همه جسم است او روح عالم است ، عالم همه چون شعاع است او قـرص آفـتـاب اسـت ، نـمـى تواند بیانگر این رابطه نزدیک باشد، و بهترین تعبیر هـمـان اسـت کـه اءمـیـر مـؤ مـنـان عـلى (عـلیـه السـلام ) (در خـطـبـه اول نـهـج البـلاغـه ) فـرمـوده اسـت : مـع کـل شـى ء لابـمـقـارنـة و غـیـر کل شى ء لا بمزایلة :
(او با همه موجودات است اما نه اینکه قرین آنها باشد، و جدا از همه موجودات است اما نه اینکه از آنها بر کنار باشد)!
جـمـعـى از فلاسفه براى بیان این قرب فوق العاده تشبیه دیگرى دارند، ذات خداوند را به معنى (اسمى ) و موجودات را به معنى (حرفى ) تشبیه کرده اند.
تـوضـیـح ایـنـکـه : وقتى مى گوئیم : (رو به کعبه کن ) کلمه (به ) به تنهائى مفهوم مشخصى ندارد، و تا کلمه (کعبه ) به آن افزوده نشود گنگ و مبهم و نا مفهوم است ، بـنـابـرایـن مـعـنـى حرفى به تنهائى نمیتواند مفهومى داشته باشد جز به تبع معنى (اسمى ).
هستى تمام موجودات عالم نیز چنین است که بدون وابستگى و پیوند با ذات او اصلا مفهوم و وجود و بقائى ندارد، و این نهایت قرب خداوند را به بندگان ، و قرب بندگان را به او نشان مى دهد، هر چند بیخبران از این معنى غافلند.
دوسـت نـزدیـکتر از من به من است وین عجبتر که من از وى دورم ! چکنم با که توان گفت که دوست در کنار من و من مهجورم !

 


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت