تفسیرنمونه سوره حجرات (قسمت2)

جمله (انما المؤ منون اخوة ) که در آیات فوق آمده است یکى از شعارهاى اساسى و ریشه دار اسلامى است ، شعارى بسیار گیرا، عمیق ، مؤ ثر و پرمعنى .
دیـگـران وقـتـى مـى خـواهـنـد زیـاد اظـهار علاقه به هم مسلکان خود کنند از آنان به عنوان (رفـیـق ) یـاد مى کنند، ولى اسلام سطح پیوند علائق دوستى مسلمین را به قدرى بالا بـرده کـه بـه صـورت نزدیکترین پیوند دو انسان با یکدیگر آنهم پیوندى براساس ‍ مساوات و برابرى ، مطرح مى کند، و آن علاقه دو برادر نسبت به یکدیگر است .
روى ایـن اصـل مـهـم اسـلامـى مـسـلمانان از هر نژاد و هر قبیله ، و داراى هر زبان و هر سن و سـال ، با یکدیگر احساس عمیق برادرى مى کنند، هر چند یکى در شرق جهان زندگى کند، و دیگرى در غرب .
در مـراسـم (حـج ) کـه مـسـلمـین از همه نقاط جهان در آن کانون توحید جمع مى شوند این عـلاقـه و پـیـونـد و همبستگى نزدیک کاملا محسوس است و صحنه اى است از تحقق عینى این قانون مهم اسلامى .
بـه تـعـبـیـر دیـگـر اسـلام تمام مسلمانها را به حکم یک خانواده مى داند، و همه را خواهر و بـرادر یـکـدیـگـر خـطـاب کـرده ، نـه تـنـهـا در لفـظ و در شـعـار کـه در عمل و تعهدهاى متقابل نیز همه خواهر و برادرند.
در روایـات اسلامى نیز روى این مساءله تاءکید فراوان شده ، و مخصوصا جنبه هاى عملى آن ارائه گردیده است که به عنوان نمونه چند حدیث پر محتواى
زیر را از نظر مى گذرانیم :
1 - در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام آمده است : المسلم اخو المسلم ، لا یظلمه ، و لا یخذله ، و لا یـسـلمـه : (مـسـلمان برادر مسلمان است ، هرگز به او ستم نمى کند، دست از یاریش بر نمى دارد، و او را در برابر حوادث تنها نمى گذارد).
2 - در حـدیـث دیـگـرى از هـمـان حـضـرت (صـلى الله عـلیـه و آله ) نـقـل شـده : مثل الاخوین مثل الیدین یغسل احداهما الاخر: (دو برادر دینى همانند دو دستند که هـر کـدام دیـگـرى را مـى شـویـد)! (بـا یـکـدیـگـر کمال همکارى را دارند و عیوب هم را پاک مى کنند).
3 - امام صادق (علیه السلام ) مى فرماید: المؤ من اخو المؤ من ، کالجسد الواحد، اذا اشتکى شیئا منه وجد الم ذلک فى سائر جسده ، و ارواحهما من روح واحدة : (مؤ من برادر مؤ من است ، و همگى به منزله اعضاء یک پیکرند، که اگر عضوى از آن به درد آید، دیگر عضوها را نماند قرار، و ارواح همگى آنها از روح واحدى گرفته شده ).
4 - در حـدیـث دیـگـرى از هـمـان امـام (علیه السلام ) مى خوانیم : المؤ من اخو المؤ من عینه و دلیـله ، لا یـخـونه ، و لا یظلمه ، و لا یغشه ، و لا یعده عدة فیخلفه : (مؤ من برادر مؤ من اسـت و بـه مـنـزله چـشـم او و راهنماى او است هرگز به او خیانت نمى کند، و ستم روا نمى دارد، با او غش و تقلب نمى کند، و هر وعده اى را به او دهد تخلف نخواهد کرد).
در مـنـابـع حـدیـث مـعـروف اسلامى روایات زیادى در زمینه حق مؤ من بر برادر مسلمانش ، و انـواع حـقـوق مـؤ مـنین بر یکدیگر، و ثواب دیدار برادران مؤ من و مصافحه ، و معانقه ، و یـاد آنـهـا کـردن ، و قـلب آنـهـا را مـسـرور نمودن ، و مخصوصا بر آوردن حاجات مؤ منان و کوشش و تلاش در انجام این خواسته ها، و زدودن غم از دلها و اطعام ، و پوشاندن لباس و اکـرام و احـتـرام آنـهـا وارد شـده اسـت کـه بـخـشـهـاى مـهـمـى از آن را در (اصول کافى ) در ابواب مختلف تحت عناوین فوق مى توان مطالعه کرد.
5 - در پـایان این بحث به روایتى اشاره مى کنیم که از پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله ) دربـاره حـقـوق سـى گـانـه مـؤ مـن بـر بـرادر مـؤ مـنـش نقل شده که از جامعترین روایات در این زمینه است :
قال رسول الله (صلى الله علیه و آله ): للمسلم على اخیه ثلاثون حقا، لا برائة له منها الا بالاداء او العفو.
یـغـفـر زلتـه ، و یـرحـم عـبـرتـه ، و یـسـتـر عـورتـه ، و یقیل عثرته ، و یقبل مغدرته ، و یرد غیبة ، و یدیم نصیحته ، و یحفظ خلته ، و یرعى ذمته ، و یعود مرضه .
و یـشـهـد مـیـتـه ، و یـجیب دعوته ، و یقبل هدیته ، و یکافا صلته ، و یشکر نعمته و یحسن نصرته ، و یحفظ حلیلته ، و یقضى حاجته ، و یشفع مساءلته ، و یسمت عطسته .
و یـرشـد ضـالتـه ، و یـرد سـلامـه ، و یـطیب کلامه ، و یبر انعامه ، و یصدق اقسامه ، و یوالى ولیه ، و لا یعادیه ، و ینصره ظالما و مظلوما: فاما نصرته ظالما فیرده عن ظلمه ، و امـا نـصـرتـه مـظلوما فیعینه على اخذ حقه ، و لا یسلمه و لا یخذله ، و یحب له من الخیر ما یحب لنفسه ، و یکره له من الشر ما یکره لنفسه
پـیـامبر اسلام (صلى الله علیه و آله ) فرمود: مسلمان بر برادر مسلمانش سى حق دارد که برائت ذمه از آن حاصل نمى کند مگر به اداى این حقوق یا عفو کردن برادر
مسلمان او:
لغـزشـهاى او را ببخشد، در ناراحتیها نسبت به او مهربان باشد، اسرار او را پنهان دارد، اشتباهات او را جبران کند، عذر او را بپذیرد، در برابر بدگویان از او دفاع کند، همواره خـیـرخـواه او بـاشـد، دوسـتـى او را پـاسـدارى کـنـد، پـیـمـان او را رعـایـت کـنـد، در حال مرض از او عبادت کند، در حال مرگ به تشییع او حاضر شود.
دعوت او را اجابت کند، هدیه او را بپذیرد، عطاى او را جزا دهد، نعمت او را شکر گوید، در یارى او بکوشد، ناموس او را حفظ کند، حاجت او را برآورد، براى خواسته اش شفاعت کند، و عطسه اش را تحیت گوید.
گـمـشـده اش را راهنمائى کند، سلامش را جواب دهد، گفته او را نیکو شمرد انعام او را خوب قرار دهد، سوگندهایش را تصدیق کند، دوستش را دوست دارد و با او دشمنى نکند، در یارى او بکوشد خواه ظالم باشد یا مظلوم : اما یارى او در حالى که ظالم باشد به این است که او را از ظلمش باز دارد، و در حالى که مظلوم است به این است که او را در گرفتن حقش کمک کند.
او را در برابر حوادث تنها نگذارد، آنچه را از نیکیها براى خود دوست دارد براى او دوست بدارد، و آنچه از بدیها براى خود نمى خواهد براى او نخواهد.
و بـه هـر حال یکى از حقوق مسلمانان بر یکدیگر مساءله یارى کردن و اصلاح ذات البین است به ترتیبى که در آیات و روایت فوق آمده (در زمینه اصلاح ذات البین بحث دیگرى در جـلد هـفـتـم صـفـحـه 83 بـه بـعـد ذیـل آیـه یـک سـوره انفال داشتیم ).
آیه و ترجمه


یـا ایـهـا الذین امنوا لا یسخر قوم من قوم عسى اءن یکونوا خیرا منهم و لا نساء من نساء عسى اءن یـکـن خـیـرا مـنهن و لا تلمزوا اءنفسکم و لا تنابزوا بالالقاب بئس الاسم الفسوق بعد الایمان و من لم یتب فاولئک هم الظالمون (11)
یـا ایـهـا الذین امنوا اجتنبوا کثیرا من الظن ان بعض الظن اثم و لا تجسسوا و لا یغتب بعضکم بـعـضـا اءیـحـب اءحـدکـم اءن یـاءکـل لحـم اءخـیه میتا فکرهتموه و اتقوا الله ان الله تواب رحیم (12)


ترجمه :

11 - اى کـسـانـى کـه ایـمان آورده اید نباید گروهى از مردان شما گروه دیگر را استهزا کـنـنـد، شـایـد آنـهـا از اینها بهتر باشند، و نه زنانى از زنان دیگر شاید آنان بهتر از ایـنـان باشند، و یکدیگر را مورد طعن و عیبجوئى قرار ندهید، و با القاب زشت و ناپسند یـاد نکنید، بسیار بد است که بر کسى بعد از ایمان نام کفر بگذارید، و آنها که توبه نکنند ظالم و ستمگرند.
12 - اى کـسانى که ایمان آورده اید! از بسیارى از گمانها بپرهیزید، چرا که بعضى از گمانها
گـنـاه است ، و هرگز (در کار دیگران ) تجسس نکنید، و هیچیک از شما دیگرى را غیبت نکند، آیـا کـسى از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد؟ (به یقین ) همه شما از این امر کراهت دارید، تقواى الهى پیشه کنید که خداوند توبه پذیر و مهربان است .
شاءن نزول :
مـفـسـران بـراى ایـن آیـات شـاءن نـزولهـاى مـخـتـلفـى نقل کرده اند، از جمله اینکه :
جمله (لا یسخر قوم من قوم ) درباره (ثابت بن قیس ) (خطیب پیامبر صلى الله علیه و آله ) نـازل شـده اسـت کـه گـوشهایش ‍ سنگین بود، و هنگامى که وارد مسجد مى شد کنار دسـت پـیـامبر (صلى الله علیه و آله ) براى او جائى باز مى کردند، تا سخن حضرت را بشنود روزى وارد مسجد شد در حالى که مردم از نماز فراغت پیدا کرده ، و جاى خود نشسته بـودنـد، او جـمـعـیت را مى شکافت و مى گفت : جا بدهید! جا بدهید! تا به یکى از مسلمانان رسید، و او گفت همینجا بنشین ! او پشت سرش نشست ، اما خشمگین شد، هنگامى که هوا روشن گـشـت (ثـابـت ) بـه آن مـرد گـفـت : کـیستى ؟ او نام خود را برد و گفت فلانکس هستم ، (ثـابـت ) گـفـت : فـرزنـد فـلان زن ؟! و در ایـنجا نام مادرش را با لقب زشتى که در جـاهـلیـت مـى بـردنـد یـاد کـرد، آن مـرد شـرمـگـیـن شـد و سـر خـود را بـزیـر انداخت ، آیه نازل شد و مسلمانان را از این گونه کارهاى زشت نهى کرد.
و گـفـتـه انـد: (و لا نـسـاء مـن نـسـاء) دربـاره (ام سـلمـه ) نازل گردید که بعضى از همسران پیامبر (صلى الله علیه و آله ) او را به خاطر لباس مـخـصـوصـى کـه پـوشـیـده بـود، یـا بـه خـاطـر کـوتـاهـى قـدش مـسـخـره کـردنـد، آیه نازل شد و آنها را از این عمل بازداشت .
و نـیـز گـفـتـه انـد جـمـله (و لا یـغـتـب بـعـضـکـم بـعـضـا) دربـاره دو نـفـر از اصـحاب رسول الله (صلى الله علیه و آله ) است که رفیقشان (سلمان ) را غیبت کردند، زیرا او را خـدمـت پـیـامـبر (صلى الله علیه و آله ) فرستاده بودند تا غذائى براى آنها بیاورد، پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) سـلمـان را سـراغ (اسـامـة بـن زیـد) کـه مـسـئول (بـیـت المال ) بود فرستاد، (اسامه ) گفت : الان چیزى ندارم ، آن دو نفر از (اسـامـه ) غیبت کردند و گفتند: او بخل ورزیده و درباره (سلمان ) گفتند: اگر او را بـه سـراغ چـاه سـمـیـحـه (چـاه پـر آبـى بـود) بفرستیم آب آن فروکش خواهد کرد! سپس خـودشـان بـه راه افـتادند تا نزد (اسامه ) بیایند، و درباره موضوع کار خود تجسس کنند، پیامبر (صلى الله علیه و آله ) فرمود من آثار خوردن گوشت در دهان شما مى بینم ، عـرض کـردنـد: اى رسـول خـدا مـا امـروز مـطـلقا گوشت نخورده ایم ! فرمود: آرى گوشت (سـلمـان ) و (اسـامـه ) را مـى خـوردیـد، آیـه نازل شد و مسلمانان را از غیبت نهى کرد.
استهزاء، بدگمانى ، غیبت ، تجسس ، و القاب زشت ممنوع !
از آنـجـا کـه قـرآن مجید در این سوره به ساختن جامعه اسلامى بر اساس معیارهاى اخلاقى پـرداخـتـه ، پس از بحث درباره وظائف مسلمانان در مورد نزاع و مخاصمه گروههاى مختلف اسـلامـى در آیـات مورد بحث به شرح قسمتى از ریشه هاى این اختلافات پرداخته تا با قطع آنها اختلافات نیز برچیده شود، و درگیرى و نزاع پایان گیرد.
در هـر یـک از دو آیـه فـوق بـه سـه قـسمت از امورى که مى تواند جرقه اى براى روشن کردن آتش جنگ و اختلاف باشد با تعبیراتى صریح و گویا پرداخته .
نـخـسـت مـى فـرماید: (اى کسانى که ایمان آورده اید! نباید گروهى از مردان شما گروه دیگرى را استهزاء کند) (یا ایها الذین آمنوا لا یسخر قوم من قوم ).
چه اینکه (شاید آنها که مورد سخریه قرار گرفته اند از اینها بهتر باشند) (عسى ان یکونوا خیرا منهم ).
(همچنین هیچ گروهى از زنان نباید زنان دیگرى را مورد سخریه قرار دهند، چرا که ممکن است آنها از اینها بهتر باشند) (و لا نساء من نساء عسى ان یکن خیرا منهن ).
در ایـنـجـا مـخـاطـب مـؤ مـنـانـند، اعم از مردان و زنان ، قرآن به همه هشدار مى دهد که از این عمل زشت بپرهیزند، چرا که سرچشمه استهزاء و سخریه همان حس خود برتربینى و کبر و غـرور اسـت کـه عـامـل بـسـیـارى از جـنـگـهـاى خـونـیـن در طول تاریخ بوده .
و ایـن (خـود بـرتـربـیـنى ) بیشتر از ارزشهاى ظاهرى و مادى سرچشمه مى گیرد مثلا فلان کس خود را از دیگرى ثروتمندتر، زیباتر، یا از قبیله اى سرشناستر مى شمرد، و احـیـانـا این پندار که از نظر علم و عبادت و معنویات از فلان جمعیت برتر است او را وادار به سخریه مى کند، در حالى که معیار ارزش در پیشگاه خداوند تقوا است ، و این بستگى به پاکى قلب و نیت و تواضع و اخلاق و ادب دارد.
هـیـچ کـس نـمـى تـوانـد بـگـویـد: مـن در پـیـشـگـاه خـدا از فـلان کـس برترم ، و به همین دلیـل تـحـقـیـر دیـگران و خود را برتر شمردن یکى از بدترین کارها، و زشترین عیوب اخلاقى است که بازتاب آن در تمام زندگى انسانها ممکن است آشکار شود.
سـپـس در دومـین مرحله مى فرماید: (و یکدیگر را مورد طعن و عیبجوئى قرار ندهید) (و لا تلمزوا انفسکم ).
(لا تـلمـزوا) از مـاده (لمـز) بـر وزن (طـنـز) به معنى عیبجوئى و طعنه زدن است ، و بعضى فرق میان (همز) و (لمز) را چنین گفته اند که (لمز) شمردن عیوب افراد اسـت در حـضـور آنـهـا، و (هـمـز) ذکـر عـیـوب در غـیـاب آنـهـا اسـت ، و نیز گفته اند که (لمـز) عـیـبجوئى با چشم و اشاره است ، در حالى که (همز) عیبجوئى با زبان است (شرح بیشتر پیرامون این موضوع به خواست خدا در تفسیر سوره همزه خواهد آمد).
جالب اینکه قرآن در این آیه با تعبیر (انفسکم ) به وحدت و یکپارچگى مؤ منان اشاره کرده و اعلام مى دارد که همه مؤ منان به منزله نفس واحدى هستند و اگر از دیگرى عیبجوئى کنید در واقع از خودتان عیبجوئى کرده اید!.
و بالاخره در مرحله سوم مى افزاید: (و یکدیگر را با القاب زشت و ناپسند یاد نکنید) (و لا تنابزوا بالالقاب ).
بـسـیـارى از افـراد بـى بـنـد و بـار در گـذشـتـه و حـال اصـرار داشته و دارند که بر دیگران القاب زشتى بگذارند، و از این طریق آنها را تحقیر کنند، شخصیتشان را بکوبند، و یا احیانا از آنان انتقام گیرند، و یا اگر کسى در سابق کار بدى داشته سپس توبه کرده و کاملا پاک شده باز هم لقبى که بازگو کننده وضع سابق باشد بر او بگذارند.
اسـلام صـریـحـا از ایـن عـمـل زشـت نـهى مى کند، و هر اسم و لقبى را که کوچکترین مفهوم نامطلوبى دارد و مایه تحقیر مسلمانى است ممنوع شمرده .
در حـدیـثـى آمـده است که روزى (صفیه ) دختر (حیى ابن اخطب ) (همان زن یهودى که بـعـد از ماجراى فتح خیبر مسلمان شد و به همسرى پیغمبر اسلام (صلى الله علیه و آله ) در آمـد) روزى خدمت پیامبر (صلى الله علیه و آله ) آمد در حالى که اشک مى ریخت ، پیامبر (صـلى الله علیه و آله ) از ماجرا پرسید، گفت : عایشه مرا سرزنش مى کند و مى گوید: (اى یهودى زاده )! پیامبر (صلى الله علیه و آله ) فرمود: چرا نگفتى پدرم هارون است ، و عمویم
مـوسـى ، و هـمـسـرم مـحـمـد (صـلى الله عـلیـه و آله )؟ و در ایـنـجـا بـود کـه ایـن آیـه نازل شد.
به همین جهت در پایان آیه مى افزاید: (بسیار بد است که بر کسى بعد از ایمان آوردن نام کفر بگذارند) (بئس الاسم الفسوق بعد الایمان ).
بـعضى در تفسیر این جمله احتمال دیگرى داده اند و آن اینکه خداوند مؤ منان را نهى مى کند از اینکه بعد از ایمان به خاطر عیبجوئى مردم نام فسق را بر خود پذیرند.
ولى تـفـسـیـر اول با توجه به صدر آیه و شاءن نزولى که ذکر شد مناسبتر به نظر مى رسد.
و در پـایـان آیـه بـراى تـاءکـیـد بـیـشتر مى فرماید: (و آنها که توبه نکنند و از این اعمال دست برندارند ظالم و ستمگرند) (و من لم یتب فاولئک هم الظالمون ).
چـه ظـلمـى از این بدتر که انسان با سخنان نیش دار، و تحقیر و عیبجوئى ، قلب مردم با ایـمـان را کـه مرکز عشق خدا است بیازارد، و شخصیت و آبروى آنها را که سرمایه بزرگ زندگى آنان است از بین ببرد.
گـفـتـیـم : در هـر یـک از دو آیـه مـورد بـحـث سـه حـکـم اسـلامـى در زمـیـنـه مـسـائل اخـلاق اجـتـمـاعـى مـطـرح شـده ، احـکـام سـه گـانـه آیـه اول بـه ترتیب : عدم سخریه ، و ترک عیبجوئى ، و تنابز به القاب بود، و احکام سه گانه آیه دوم به ترتیب : اجتناب از گمان بد، تجسس و غیبت است .
در ایـن آیـه نـخـسـت مـى فـرماید: (اى کسانى که ایمان آورده اید! از بسیارى از گمانها بـپـرهـیـزیـد، چرا که بعضى از گمانها گناه است )! (یا ایها الذین آمنوا اجتنبوا کثیرا من الظن ان بعض الظن اثم ).
منظور از (کثیرا من الظن ) گمانهاى بد است که نسبت به گمانهاى
خـوب در مـیـان مـردم بیشتر است لذا از آن تعبیر به کثیر شده و گرنه (حسن ظن و گمان خـیـر) نـه تـنها ممنوع نیست بلکه مستحسن است ، چنانکه قرآن مجید در آیه 12 سوره نور مى فرماید: لو لا اذ سمعتموه ظن المؤ منون و المؤ منات بانفسهم خیرا: (چرا هنگامى که آن نـسـبـت نـاروا را شـنـیـدید مردان و زنان باایمان نسبت به خود (و کسى که همچون خود آنها بود) گمان خیر نبردند)؟!
قـابـل تـوجـه ایـنـکـه : نـهـى از (کـثـیـرى ) از گـمـانـهـا شـده ، ولى در مـقـام تـعـلیـل مـى گوید زیرا (بعضى ) از گمانها گناه است این تفاوت تعبیر ممکن است از ایـن جـهـت باشد که گمانهاى بد بعضى مطابق واقع است ، و بعضى مخالف واقع ، آنکه مـخـالف واقـع اسـت مـسلما گناه است ، و لذا تعبیر به (ان بعض الظن اثم ) شده است ، بنابراین وجود همین گناه کافى است که از همه بپرهیزد.
در ایـنـجـا این سؤ ال مطرح مى شود که گمان بد و خوب غالبا اختیارى نیست ، یعنى بر اثـر یـک سـلسـله مـقـدمات که از اختیار انسان بیرون است در ذهن منعکس مى شود، بنابراین چگونه مى شود از آن نهى کرد؟!
1 - مـنـظـور از ایـن نـهـى ، نـهى از ترتیب آثار است ، یعنى هر گاه گمان بدى نسبت به مـسـلمـانـى در ذهن شما پیدا شد، در عمل کوچکترین اعتنائى به آن نکنید، طرز رفتار خود را دگـرگـون نـسـازیـد، و مناسبات خود را با طرف تغییر ندهید، بنابراین آنچه گناه است ترتیب اثر دادن به گمان بد مى باشد.
لذا در حـدیـثـى از پـیغمبر گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله ) مى خوانیم : ثلاث فى المـؤ مـن لا یـسـتحسن ، و له منهن مخرج ، فمخرجه من سوءالظن ان لا یحققه : (سه چیز است کـه وجـود آن در مؤ من پسندیده نیست ، و راه فرار دارد، از جمله سوءظن است که راه فرارش این است که به آن جامه عمل نپوشاند).
2 - انـسـان مـى تـواند با تفکر روى مسائل مختلفى ، گمان بد را در بسیارى از موارد از خـود دور سـازد، بـه ایـن تـرتـیـب کـه در راهـهـاى حـمـل بـر صـحـت بـیـنـدیـشـد و احـتـمـالات صـحـیـحـى را کـه در مـورد آن عمل وجود دارد در ذهن خود مجسم سازد و تدریجا بر گمان بد غلبه کند.
بنابراین گمان بد چیزى نیست که همیشه از اختیار آدمى بیرون باشد.
لذا در روایـات دسـتـور داده شـده کـه اعـمـال بـرادرت را بـر نـیـکـوتـریـن وجـه مـمـکـن حمل کن ، تا دلیلى برخلاف آن قائم شود، و هرگز نسبت به سخنى که از برادر مسلمانت صـادر شـده گـمـان بـد مـبـر، مـادام کـه مـى تـوانـى مـحمل نیکى براى آن بیابى ، قال اءمیرالمؤ منین (علیه السلام ): ضع امر اخیک على احسنه حـتـى یـاتـیـک مـا یـقلبک منه . و لا تظنن بکلمة خرجت من اخیک سوء و انت تجدلها فى الخیر محملا.
بـه هـر حـال ایـن دسـتـور اسـلامـى یکى از جامعترین و حساب شده ترین دستورها در زمینه روابـط اجـتـمـاعـى انـسـانـهـا اسـت ، کـه مـسـاءله امـنـیـت را بـه طـور کامل در جامعه تضمین مى کند. که شرح آن در بحث نکات خواهد آمد.
سـپـس در دستور بعد مساءله (نهى از تجسس ) را مطرح کرده ، مى فرماید: (و هرگز در کار دیگران تجسس نکنید) (و لا تجسسوا).
(تـجـسـس ) و (تـحـسس ) هر دو به معنى جستجوگرى است ولى اولى معمولا در امور نـامطلوب مى آید، و دومى غالبا در امر خیر، چنانکه یعقوب به فرزندانش دستور مى دهد: یـا بـنـى اذهـبـوا فـتحسسوا من یوسف و اخیه : (اى فرزندان من ! بروید و از (گمشده من ) یوسف و برادرش جستجو کنید) (یوسف - 87).
در حـقـیـقـت گـمـان بد عاملى است براى جستجوگرى ، و جستجوگرى عاملى است براى کشف اسـرار و رازهـاى نـهـانـى مـردم ، و اسـلام هرگز اجازه نمى دهد که رازهاى خصوصى آنها فاش شود.
و بـه تـعـبـیـر دیـگـر اسـلام مـى خواهد مردم در زندگى خصوصى خود از هر نظر در امنیت باشند. بدیهى است اگر اجازه داده شود هر کس به جستجوگرى درباره دیگران برخیزد حـیثیت و آبروى مردم بر باد مى رود، و جهنمى به وجود مى آید که همه افراد اجتماع در آن معذب خواهند بود.
البـتـه این دستور منافاتى با وجود دستگاههاى اطلاعاتى در حکومت اسلامى براى مبارزه بـا توطئه ها نخواهد داشت ولى این بدان معنى نیست که این دستگاهها حق دارند در زندگى خصوصى مردم جستجوگرى کنند چنانکه به خواست خدا شرح داده خواهد شد.
و بـالاخـره در سـومـیـن و آخـریـن دسـتـور کـه در حـقـیـقـت معلول و نتیجه دو برنامه قبل است مى فرماید: (هیچکدام از شما دیگرى را غیبت نکند) (و لا یغتب بعضکم بعضا).
و بـه ایـن تـرتـیـب گـمـان بـد سـرچـشـمه تجسس ، و تجسس موجب افشاى عیوب و اسرار پـنـهـانـى ، و آگـاهـى بـر ایـن امـور سـبـب غـیـبـت مـى شـود کـه اسـلام از معلول و علت همگى نهى کرده است .
سـپـس بـراى ایـنـکـه قـبـح و زشـتـى ایـن عـمـل را کـامـلا مـجـسـم کـنـد آن را در ضـمـن یـک مثال گویا ریخته ، مى گوید: (آیا هیچ یک از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد)؟! (ایحب احدکم ان یاکل لحم اخیه میتا).
(به یقین همه شما از این امر کراهت دارید) (فکرهتموه ).
آرى آبـروى بـرادر مـسلمان همچون گوشت تن او است ، و ریختن این آبرو به وسیله غیبت و افشاى اسرار پنهانى همچون خوردن گوشت تن او است ،
و تـعبیر به (مرده ) به خاطر آن است که (غیبت ) در غیاب افراد صورت مى گیرد، که همچون مردگان قادر بر دفاع از خویشتن نیستند.
و این ناجوانمردانه ترین ستمى است که ممکن است انسان درباره برادر خود روا دارد.
آرى این تشبیه بیانگر زشتى فوق العاده غیبت و گناه عظیم آن است .
در روایـات اسلامى - چنانکه خواهد آمد - نیز اهمیت فوق العاده اى به مساءله (غیبت ) داده شده است ، و کمتر گناهى است که مجازات آن از نظر اسلام تا این حد سنگین باشد.
و از آنـجـا کـه مـمـکن است افرادى آلوده به بعضى از این گناهان سه گانه باشند و با شـنیدن این آیات متنبه شوند، و در صدد جبران بر آیند در پایان آیه راه را به روى آنها گـشـوده ، مـى فـرمـایـد: (تـقواى الهى ، پیشه کنید و از خدا بترسید که خداوند توبه پذیر و مهربان است ) (و اتقوا الله ان الله تواب رحیم ).
نـخـسـت بـایـد روح تـقـوا و خـداتـرسـى زنـده شـود، و بـه دنـبـال آن تـوبـه از گـنـاه صـورت گـیـرد، تـا لطـف و رحـمـت الهـى شامل حال آنها شود.
نکته ها:
1 - امنیت کامل و همه جانبه اجتماعى
دسـتـورهاى ششگانه اى که در دو آیه فوق مطرح شده (نهى از سخریه ، و عیبجوئى ، و القـاب زشـت ، و گـمـان بـد، و تـجـسـس ، و غـیـبـت ) هـرگـاه بـه طـور کامل در یک جامعه پیاده شود آبرو و حیثیت افراد جامعه را از هر نظر بیمه مى کند، نه کسى مى تواند به عنوان خود برتربینى دیگران را وسیله تفریح و سخریه قرار دهد، و نه مى تواند زبان به عیبجوئى این و آن بگشاید، و نه با القاب زشت
حرمت و شخصیت افراد را در هم بشکند.
نـه حـق دارد حـتـى گمان بد ببرد، نه در زندگى خصوصى افراد به جستجو پردازد، و نه عیب پنهانى آنها را براى دیگران فاش کند.
بـه تـعـبـیـر دیـگر انسان چهار سرمایه دارد که همه آنها باید در دژهاى این قانون قرار گیرد و محفوظ باشد: جان ، و مال ، و ناموس ، و آبرو.
تـعـبـیـرات آیـات فـوق و روایـات اسـلامـى نـشـان مـى دهـد که آبرو و حیثیت افراد همچون مال و جان آنها است ، بلکه از بعضى جهات مهمتر است !
اسـلام مـى خـواهـد در جـامـعـه اسـلامـى امـنـیـت کـامـل حـکـمـفـرمـا بـاشـد نـه تـنـهـا مـردم در عـمل و با دست به یکدیگر هجوم نکنند، بلکه از نظر زبان مردم ، و از آن بالاتر از نظر انـدیـشـه و فـکـر آنـان نیز در امان باشند، و هر کس احساس کند که دیگرى حتى در منطقه افـکـار خـود تـیـرهـاى تـهـمـت را بـه سوى او نشانه گیرى نمى کند، و این امنیتى است در بالاترین سطح که جز در یک جامعه مذهبى و مؤ من امکان پذیر نیست .
پـیغمبر گرامى (صلى الله علیه و آله ) در حدیثى مى فرماید: ان الله حرم من المسلم دمه و مـاله و عـرضـه ، و ان یـظـن بـه السـؤ : (خـداونـد خـون و مال و آبروى مسلمان را بر دیگران حرام کرده ، و همچنین گمان بد درباره او بردن ).
گمان بد نه تنها به طرف مقابل و حیثیت او لطمه وارد مى کند، بلکه براى صاحب آن نیز بـلائى اسـت بـزرگ زیـرا سـبـب مـى شـود کـه او را از هـمکارى با مردم و تعاون اجتماعى بـرکـنـار کند، و دنیائى وحشتناک آکنده از غربت و انزوا فراهم سازد، چنانکه در حدیثى از اءمـیـر مـؤ مـنـان عـلى (عـلیـه السـلام ) آمـده اسـت : مـن لم یـحـسـن ظـنـه اسـتـوحـش مـن کل احد: (کسى که گمان بد داشته باشد
از همه کس مى ترسد و وحشت دارد)!.
بـه تـعـبـیـر دیـگـر: چیزى که زندگى انسان را از حیوانات جدا مى کند، و به آن رونق و حـرکت و تکامل مى بخشد، روح تعاون و همکارى دسته جمعى است ، و این در صورتى امکان پذیر است که اعتماد و خوشبینى بر مردم حاکم باشد، در حالى که سوءظن پایه هاى این اعتماد را در هم مى کوبد، پیوندهاى تعاون را از بین مى برد و روح اجتماعى را تضعیف مى کند.
نه تنها سوءظن که مساءله تجسس و غیبت نیز چنین است .
افـراد بـدبـیـن از همه چیز مى ترسند، و از همه کس وحشت دارند، و نگرانى جانکاهى دائما بر روح آنها مستولى است ، نه مى توانند یار و مونسى غمخوار پیدا کنند، و نه شریک و همکارى براى فعالیتهاى اجتماعى ، و نه یار و یاورى براى روز درماندگى .
تـوجـه بـه ایـن نـکـتـه نـیـز لازم اسـت کـه مـنـظـور از (ظـن ) در ایـنـجـا گمانهاى بى دلیـل اسـت بـنـابـرایـن در مـواردى کـه گـمـان مـتـکـى بـه دلیـل یـعـنـى ظـن مـعـتـبـر بـاشد از این حکم مستثنى است مانند گمانى که از شهادت دو نفر عادل حاصل مى شود.
2 - تجسس نکنید!
دیـدیـم قـرآن بـا صـراحت تمام تجسس را در آیه فوق منع نموده ، و از آنجا که هیچگونه قـیـد و شـرطـى براى آن قائل نشده نشان مى دهد که جستجوگرى در کار دیگران و تلاش بـراى افـشـاى اسـرار آنـهـا گـنـاه اسـت ، ولى البـتـه قـرائنـى کـه در داخـل و خـارج آیـه است نشان مى دهد که این حکم مربوط به زندگى شخصى و خصوصى افـراد اسـت ، و در زنـدگـى اجـتـمـاعـى تا آنجا که تاءثیرى در سرنوشت جامعه نداشته باشد نیز این حکم صادق است .
امـا روشـن اسـت آنـجـا که ارتباطى با سرنوشت دیگران و کیان جامعه پیدا مى کند مساءله شـکـل دیـگـرى بـه خود مى گیرد، لذا شخص ‍ پیغمبر (صلى الله علیه و آله ) ماءمورانى براى جمع آورى اطلاعات قرار داده بود که از آنها بعنوان (عیون ) تعبیر مى شود، تا آنـچـه را ارتـبـاط بـا سـرنـوشـت جـامـعـه اسـلامـى در داخل و خارج داشت براى او گردآورى کنند.
و نیز به همین دلیل حکومت اسلامى مى تواند ماءموران اطلاعاتى داشته باشد، یا سازمان گسترده اى براى گردآورى اطلاعات تاءسیس کند، و آنجا که بیم توطئه بر ضد جامعه ، و یـا بـه خـطـر انـداخـتـن امـنـیـت و حـکومت اسلامى مى رود به تجسس برخیزند، و حتى در داخل زندگى خصوصى افراد جستجوگرى کنند.
ولى ایـن امـر هـرگـز نـبـایـد بـهـانـه اى بـراى شـکـسـتـن حـرمـت ایـن قـانـون اصـیـل اسـلامـى شـود، و افـرادى بـه بـهـانـه مـسـاءله تـوطـئه و اخـلال به امنیت به خود اجازه دهند که به زندگى خصوصى مردم یورش برند، نامه هاى آنها را باز کنند، تلفنها را کنترل نمایند و وقت و بى وقت به خانه آنها هجوم آورند.
خلاصه اینکه مرز میان تجسس و به دست آوردن اطلاعات لازم براى حفظ امنیت جامعه بسیار دقـیـق و ظریف است ، و مسئولین اداره امور اجتماع باید دقیقا مراقب این مرز باشند، تا حرمت اسرار انسانها حفظ شود، و هم امنیت جامعه و حکومت اسلامى به خطر نیفتد.
3 - غیبت از بزرگترین گناهان است
گـفـتیم سرمایه بزرگ انسان در زندگى حیثیت و آبرو و شخصیت او است ، و هر چیز آن را بـه خـطـر بـیـنـدازد مانند آن است که جان او را به خطر انداخته باشد، بلکه گاه ترور شخصیت از ترور شخص مهمتر محسوب مى شود، و اینجا
است که گاه گناه آن از قتل نفس نیز سنگین تر است .
یـکـى از فـلسـفه هاى تحریم غیبت این است که این سرمایه بزرگ بر باد نرود، و حرمت اشـخـاص در هـم نـشـکـنـد، و حیثیت آنها را لکه دار نسازد، و این مطلبى است که اسلام آن را بااهمیت بسیار تلقى مى کند.
نـکـتـه دیـگـر اینکه (غیبت ) (بد بینى ) مى آفریند، پیوندهاى اجتماعى را سست مى کـنـد، سـرمـایـه اعـتـمـاد را از بـیـن مـى بـرد، و پـایـه هـاى تـعـاون و هـمـکـارى را متزلزل مى سازد.
مى دانیم اسلام براى مساءله وحدت و یکپارچگى جامعه اسلامى و انسجام و استحکام آن اهمیت فـوق العاده اى قائل شده است ، هر چیز این وحدت را تحکیم کند مورد علاقه اسلام است ، و هـر چـیـز آن را تـضـعـیـف نـمـایـد مـنـفـور اسـت ، و غـیـبـت یـکـى از عوامل مهم تضعیف است .
از ایـنـهـا گـذشـتـه (غـیـبـت ) بذر کینه و عداوت را در دلها مى پاشد، و گاه سرچشمه نزاعهاى خونین و قتل و کشتار مى گردد.
خـلاصـه ایـن کـه اگـر در اسـلام غیبت به عنوان یکى از بزرگترین گناهان کبیره شمرده شده به خاطر آثار سوء فردى و اجتماعى آن است .
در روایات اسلامى تعبیراتى بسیار تکان دهنده در این زمینه دیده مى شود، که نمونه اى از آن را ذیلا مى آوریم :
پـیـغـمـبـر گـرامـى اسـلام فـرمـود: ان الدرهـم یـصـیـبـه الرجـل مـن الربـا اعـظـم عـنـد الله فـى الخـطـیـئة مـن سـت و ثـلاثـیـن زنـیـة ، یـزنـیـهـا الرجل ! و اربى الربا عرض الرجل المسلم !:
(درهـمـى کـه انسان از ربا به دست مى آورد گناهش نزد خدا از سى و شش زنا بزرگتر است ! و از هر ربا بالاتر آبروى مسلمان است )!.
ایـن مـقـایـسه به خاطر آن است که (زنا) هر اندازه قبیح و زشت است جنبه (حق الله ) دارد، ولى ربـاخـوارى ، و از آن بدتر ریختن آبروى مردم از طریق غیبت ، یا غیر آن ، جنبه (حق الناس ) دارد.
در حـدیـث دیـگـرى آمده است : روزى پیامبر (صلى الله علیه و آله ) با صداى بلند خطبه خـوانـد و فـریاد زد: یا معشر من آمن بلسانه و لم یؤ من بقلبه ! لا تغتابوا المسلمین ، و لا تـتـبـعـوا عـوراتهم ، فانه من تتبع عورة اخیه تتبع الله عورته ، و من تتبع الله عورته یفضحه فى جوف بیته !؟
(اى گروهى که به زبان ایمان آورده اید و نه با قلب ! غیبت مسلمانان نکنید، و از عیوب پـنـهانى آنها جستجو ننمائید، زیرا کسى که در امور پنهانى برادر دینى خود جستجو کند خداوند اسرار او را فاش مى سازد، و در دل خانه اش رسوایش مى کند)!.
و در حدیث دیگرى آمده است که خداوند به موسى وحى فرستاد: من مات تائبا من الغیبة فهو آخـر مـن یـدخـل الجـنـة ، و مـن مـات مـصـرا عـلیـهـا فـهـو اول من یدخل النار!: (کسى که بمیرد در حالى که از غیبت توبه کرده باشد آخرین کسى اسـت کـه وارد بـهـشـت مى شود و کسى که بمیرد در حالى که اصرار بر آن داشته باشد اولین کسى است که وارد دوزخ مى گردد)!.
و نـیـز در حـدیـثـى از پـیـغـمبر گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله ) مى خوانیم : الغیبة اسرع فى دین الرجل المسلم من الا کلة فى جوفه !:
(تاءثیر غیبت در دین مسلمان از خوره در جسم او سریعتر است )!.
این تشبیه نشان مى دهد که غیبت همانند خوره که گوشت تن را مى خورد
و متلاشى مى کند به سرعت ایمان انسان را بر باد مى دهد، و با توجه به اینکه انگیزه هـاى غـیـبت امورى همچون حسد، تکبر، بخل ، کینه توزى ، انحصارطلبى و مانند این صفات زشـت و نـکـوهیده است روشن مى شود که چرا غیبت و از بین بردن آبرو و احترام مسلمانان از این طریق این چنین ایمان انسان را بر باد مى دهد (دقت کنید).
روایـات در ایـن زمینه در منابع اسلامى بسیار زیاد است که با ذکر حدیث دیگرى این بحث را پـایـان مـى دهـیـم امام صادق (علیه السلام ) مى فرماید: من روى على مؤ من روایة یرید بـهـا شـیـنـه ، و هـدم مـروتـه ، لیـسـقـط مـن اعـین الناس ، اخرجه الله من ولایته الى ولایة الشیطان ، فلا یقبله الشیطان !:
(کـسـى کـه بـه مـنـظـور عـیـبـجـوئى و آبـروریـزى مـؤ مـنـى سـخـنـى نـقـل کـنـد تـا او را از نـظـر مـردم بیندازد، خداوند او را از ولایت خودش ‍ بیرون کرده ، به سوى ولایت شیطان مى فرستد، و اما شیطان هم او را نمى پذیرد)!.
تـمـام ایـن تـاءکـیـدات و عـبـارات تـکان دهنده به خاطر اهمیت فوق العاده اى است که اسلام براى حفظ آبرو، و حیثیت اجتماعى مؤ منان قائل است ، و نیز به خاطر تاءثیر مخربى است که غیبت در وحدت جامعه ، و اعتماد متقابل و پیوند دلها دارد، و از آن بدتر اینکه غیبت عاملى اسـت بـراى دامـن زدن بـه آتـش کـیـنـه و عداوت و دشمنى و نفاق و اشاعه فحشاء در سطح اجـتـمـاع ، چـرا که وقتى عیوب پنهانى مردم از طریق غیبت آشکار شود اهمیت و عظمت گناه از میان مى رود و آلودگى به آن آسان مى شود.
4 - مفهوم غیبت
(غـیـبـت ) چـنـانـکـه از اسـمـش پیدا است این است که در غیاب کسى سخنى گویند، منتهى سـخـنـى که عیبى از عیوب او را فاش ‍ سازد، خواه این عیب جسمانى باشد، یا اخلاقى ، در اعمال او باشد یا در سخنش ، و حتى در امورى که مربوط به او است مانند لباس ، خانه ، همسر و فرزندان و مانند اینها.
بـنـابـرایـن اگـر کـسـى صـفات ظاهر و آشکار دیگرى را بیان کند غیبت نخواهد بود. مگر ایـنـکـه قـصـد مـذمـت و عـیـبـجـوئى داشـتـه بـاشـد کـه در ایـن صـورت حـرام اسـت ، مثل اینکه در مقام مذمت بگوید آن مرد نابینا، یا کوتاه قد، یا سیاهرنگ یا کوسه !
به این ترتیب ذکر عیوب پنهانى به هر قصد و نیتى که باشد غیبت و حرام است ، و ذکر عـیـوب آشـکـار اگـر بـه قـصـد مذمت باشد آن نیز حرام است ، خواه آن را در مفهوم غیبت وارد بدانیم یا نه .
ایـنـهـا هـمـه در صـورتـى است که این صفات واقعا در طرف باشد، اما اگر صفتى اصلا وجـود نداشته باشد داخل در عنوان (تهمت ) خواهد بود که گناه آن به مراتب شدیدتر و سنگینتر است .
در حـدیـثـى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) مـى خـوانـیـم : الغـیـبـة ان تـقـول فـى اخـیـک مـا سـتـره الله عـلیـه ، و امـا الامـر الظـاهـر فـیـه ، مثل الحدة و العجلة ، فلا، و البهتان ان تقول ما لیس فیه :
(غـیـبت آن است که درباره برادر مسلمانت چیزى را بگوئى که خداوند پنهان داشته ، و اما چـیـزى که ظاهر است مانند تندخوئى و عجله داخل در غیبت نیست ، اما بهتان این است که چیزى را بگوئى که در او وجود ندارد).
و از اینجا روشن مى شود عذرهاى عوامانه اى که بعضى براى غیبت مى آورند مسموع نیست ، مـثـلا گـاهـى غـیـبـت کـنـنده مى گوید این غیبت نیست ، بلکه صفت او است ! در حالى که اگر صفتش نباشد تهمت است نه غیبت .
یـا ایـن که مى گوید: این سخنى است که در حضور او نیز مى گویم ، در حالى که گفتن آن پـیش روى طرف نه تنها از گناه غیبت نمى کاهد بلکه به خاطر ایذاء، گناه سنگینترى را به بار مى آورد.
5 - علاج غیبت و توبه آن
(غـیـبـت ) مـانـنـد بسیارى از صفات ذمیمه تدریجا به صورت یک بیمارى روانى درمى آیـد، بـه گـونه اى که غیبت کننده از کار خود لذت مى برد، و از این که پیوسته آبروى ایـن و آن را بـریـزد احـسـاس رضـا و خـشـنـودى مـى کـنـد، و ایـن یـکـى از مراحل بسیار خطرناک اخلاقى است .
اینجا است که غیبت کننده باید قبل از هر چیز به درمان انگیزه هاى درونى غیبت که در اعماق روح او اسـت و بـه ایـن گـنـاه دامـن مـى زنـد بـپـردازد، انـگـیـزه هـائى هـمـچـون (بخل ) و (حسد) و (کینه توزى ) و (عداوت ) و (خود برتربینى ).
باید از طریق خودسازى ، و تفکر در عواقب سوء این صفات زشت و نتائج شومى که ببار مـى آورد، و هـمـچـنـیـن از طـریـق ریـاضـت نـفـس ایـن آلودگـیـهـا را از جـان و دل بشوید، تا بتواند زبان را از آلودگى به غیبت باز دارد.
سـپـس در مـقـام تـوبـه بـرآیـد، و از آنجا که غیبت جنبه حق الناس دارد اگر دسترسى به صـاحـب غیبت دارد و مشکل تازه اى ایجاد نمى کند، از او عذرخواهى کند، هر چند بصورت سر بسته باشد، مثلا بگوید من گاهى بر اثر نادانى
و بـیـخـبـرى از شـمـا غـیـبـت کـرده ام مـرا بـبـخـش ، و شـرح بـیـشـتـرى نـدهـد، مـبـادا عامل فساد تازه اى شود.
و اگـر دسـتـرسـى به طرف ندارد یا او را نمى شناسد، یا از دنیا رفته است ، براى او اسـتـغـفـار کـنـد، و عـمـل نـیـک انـجـام دهـد، شـایـد بـه بـرکـت آن خـداونـد متعال وى را ببخشد و طرف مقابل را راضى سازد.
6 - موارد استثناء
آخـریـن سـخـن درباره غیبت اینکه قانون غیبت مانند هر قانون دیگر استثناهائى دارد، از جمله ایـن که گاه در مقام (مشورت ) مثلا براى انتخاب همسر، یا شریک در کسب و کار و مانند آن کـسى سؤ الى از انسان مى کند، امانت در مشورت که یک قانون مسلم اسلامى است ایجاب مـى کـنـد اگـر عیوبى از طرف سراغ دارد بگوید، مبادا مسلمانى در دام بیفتد، و چنین غیبتى که با چنین نیت انجام مى گیرد حرام نیست .
همچنین در موارد دیگرى که اهداف مهمى مانند هدف مشورت در کار باشد، یا براى احقاق حق و تظلم صورت گیرد.
البته کسى که آشکارا گناه مى کند و به اصطلاح (متجاهر به فسق ) است از موضوع غـیـبـت خـارج اسـت ، و اگـر گـنـاه او را پشت سر او بازگو کنند ایرادى ندارد، ولى باید توجه داشت این حکم مخصوص گناهى است که نسبت به آن متجاهر است .
ایـن نـکـته نیز قابل توجه است که نه تنها غیبت کردن حرام است ، گوش به غیبت دادن ، و در مجلس غیبت حضور یافتن آن نیز جزء محرمات است ، بلکه
طـبـق پـاره اى از روایات بر مسلمانان واجب است که رد غیبت کنند، یعنى در برابر غیبت به دفاع برخیزند، و از برادر مسلمانى که حیثیتش به خطر افتاده دفاع کنند، و چه زیبا است جامعه اى که این اصول اخلاقى در آن دقیقا اجرا شود.
آیه و ترجمه


یـا ایـهـا النـاس انـا خـلقـنـاکـم مـن ذکـر و اءنـثـى و جـعـلنـکـم شـعـوبـا و قبائل لتعارفوا إ ن اءکرمکم عند الله اءتقاکم ان الله علیم خبیر (13)


ترجمه :

13 - اى مـردم ! مـا شـما را از یک مرد و زن آفریدیم ، و تیره ها و قبیله ها قرار دادیم ، تا یکدیگر را بشناسید، ولى گرامیترین شما نزد خداوند باتقواترین شماست ، خداوند دانا و خبیر است .
تفسیر:
تقوى بزرگترین ارزش انسانى
در آیات گذشته روى سخن به مؤ منان بود، و خطاب به صورت (یا ایها الذین آمنوا) و در ضـمـن آیـات مـتعددى را که یک (جامعه مؤ من ) را با خطر روبرو مى سازد بازگو کرد و از آن نهى فرمود.
در حـالى کـه در آیـه مـورد بحث مخاطب کل جامعه انسانى است و مهمترین اصلى را که ضامن نـظـم و ثـبات است بیان مى کند، و میزان واقعى ارزشهاى انسانى را در برابر ارزشهاى کاذب و دروغین مشخص مى سازد.
مى فرماید: (اى مردم ! ما شما را از یک مرد و زنى آفریدیم ، و شما را تیره ها و قبیله ها قـرار دادیـم تـا یـکـدیـگـر را بـشـنـاسـیـد) (یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثى و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا).
منظور از آفرینش مردم از یک مرد و زن همان بازگشت نسب انسانها
به (آدم ) و (حوا) است ، بنابراین چون همه از ریشه واحدى هستند معنى ندارد که از نـظـر نـسـب و قـبـیـله بـر یـکدیگر افتخار کنند، و اگر خداوند براى هر قبیله و طائفه اى ویـژگـیـهـائى آفـریـده براى حفظ نظم زندگى اجتماعى مردم است ، چرا که این تفاوتها سـبب شناسائى است ، و بدون شناسائى افراد، نظم در جامعه انسانى حکمفرما نمى شود، چـرا کـه هـر گـاه همه یکسان و شبیه یکدیگر و همانند بودند، هرج و مرج عظیمى سراسر جامعه انسانى را فرا مى گرفت .
در این که میان (شعوب ) (جمع (شعب ) بر وزن صعب ) به معنى (گروه عظیمى از مردم ) و (قبائل ) جمع (قبیله ) چه تفاوتى است ؟ مفسران احتمالات مختلفى داده اند؟
جـمـعـى گـفـتـه انـد دایـره شـعـوب گـسـتـرده تـر از دایـره قبائل است ، همانطور که (شعب ) امروز بر یک (ملت ) اطلاق مى شود.
بـعـضـى (شـعـوب ) را اشـاره بـه (طـوائف عـجـم ) و (قبائل ) را اشاره به (طوائف عرب ) مى دانند:
و بـالاخـره بـعضى دیگر (شعوب ) را از نظر انتساب انسان به مناطق جغرافیائى ، و (قبائل ) را ناظر به انتساب او به نژاد و خون شمرده اند.
ولى تفسیر اول از همه مناسبتر به نظر مى رسد.
به هر حال قرآن مجید بعد از آنکه بزرگترین مایه مباهات و مفاخره عصر جاهلى یعنى نسب و قـبیله را از کار مى اندازد، به سراغ معیار واقعى ارزشى رفته مى افزاید: (رامیترین شما نزد خداوند باتقواترین شما است ) (ان اکرمکم عند الله اتقیکم ).
بـه ایـن تـرتـیب قلم سرخ بر تمام امتیازات ظاهرى و مادى کشیده ، و اصالت و واقعیت را بـه مـسـاءله تقوا و پرهیزکارى و خداترسى مى دهد، و مى گوید براى تقرب به خدا و نزدیکى به ساحت مقدس او هیچ امتیازى جز تقوا مؤ ثر نیست .
و از آنـجـا کـه تـقـوا یـک صـفـت روحـانـى و بـاطـنـى اسـت کـه قبل از هر چیز باید در قلب و جان انسان مستقر شود، و ممکن است مدعیان بسیار داشته باشد و متصفان کم ، در آخر آیه مى افزاید: (خداوند دانا و آگاه است ) (ان الله علیم خبیر).
پـرهـیـزگـاران را بـه خوبى مى شناسد، و از درجه تقوا و خلوص نیت و پاکى و صفاى آنـهـا آگـاه اسـت ، آنها را بر طبق علم خود گرامى مى دارد و پاداش مى دهد مدعیان دروغین را نیز مى شناسد و کیفر مى دهد.
نکته :
1 - ارزشهاى راستین و ارزشهاى کاذب
بـدون شک هر انسانى فطرتا خواهان این است که موجود با ارزش و پر افتخارى باشد، و به همین دلیل با تمام وجودش براى کسب ارزشها تلاش مى کند.
ولى شناخت معیار ارزش با تفاوت فرهنگها کاملا متفاوت است ، و گاه ارزشهاى کاذب جاى ارزشهاى راستین را مى گیرد.
گروهى ارزش واقعى خویش را در انتساب به (قبیله معروف و معتبرى ) مى دانند، و لذا براى تجلیل مقام قبیله و طائفه خود دائما دست و پا مى کنند، تا از طریق بزرگ کردن آن خود را به وسیله انتساب به آن بزرگ کنند.
مـخـصـوصـا در مـیـان اقـوام جـاهـلى افـتـخـار بـه انـسـاب و قـبـائل رائجـتـریـن افـتـخـار مـوهوم بود، تا آنجا که هر قبیله اى خود را قبیله برتر و هر نـژادى خـود را (نـژاد والاتر) مى شمرد، که متاءسفانه هنوز رسوبات و بقایاى آن در اعماق روح بسیارى از افراد و اقوام وجود دارد.
گـروه دیـگـرى مـسـاءله مـال و ثـروت و داشـتـن کـاخ و قـصـر و خـدم و حـشـم و امثال این امور را نشانه ارزش مى دانند، و دائما براى آن تلاش مى کنند، در حالى
که جمع دیگرى مقامات بلند اجتماعى و سیاسى را معیار شخصیت مى شمرند.
و بـه هـمـیـن تـرتـیـب هـر گـروهـى در مـسـیـرى گـام بـرمـى دارنـد و بـه ارزشـى دل مى بندند و آنرا معیار مى شمرند.
امـا از آنـجـا کـه ایـن امـور همه امورى است متزلزل و برون ذاتى و مادى و زودگذر یک آئین آسـمـانـى همچون اسلام هرگز نمى تواند با آن موافقت کند، لذا خط بطلان روى همه آنها کـشیده ، و ارزش واقعى انسان را در صفات ذاتى او مخصوصا تقوا و پرهیزکارى و تعهد و پاکى او مى شمرد حتى براى موضوعات مهمى ، همچون علم و دانش ، اگر در مسیر ایمان و تـقـوا و ارزشـهـاى اخـلاقـى ، قـرار نـگـیـرد اهـمـیـت قائل نیست .
و عـجـیـب اسـت کـه قـرآن در مـحـیـطـى ظهور کرد که ارزش (قبیله ) از همه ارزشها مهمتر مـحـسـوب مـى شـد، امـا ایـن بـت سـاخـتگى در هم شکست ، و انسان را از اسارت (خون ) و (قـبیله ) و (رنگ ) و (نژاد) و (مال ) و (مقام ) و (ثروت ) آزاد ساخت ، و او را براى یافتن خویش به درون جانش و صفات والایش رهبرى کرد!
جـالب ایـنکه در شاءن نزولهائى که براى این آیه ذکر شده نکاتى دیده مى شود که از عـمق این دستور اسلامى حکایت مى کند، از جمله اینکه : بعد از فتح مکه پیغمبر اکرم (صلى الله عـلیـه و آله ) دسـتـور داد اذان بـگـویند، (بلال ) بر پشت بام کعبه رفت ، و اذان گـفـت ، (عـتـاب بـن اسید) که از آزادشدگان بود گفت شکر مى کنم خدا را که پدرم از دنـیـا رفـت و چـنـیـن روزى را نـدیـد! و (حـارث بـن هـشـام ) نـیـز گـفـت : آیـا رسـول الله (صـلى الله عـلیـه و آله ) غـیـر از این (کلاغ سیاه )! کسى را پیدا نکرد؟! (آیه فوق نازل شد و معیار ارزش واقعى را بیان کرد).
بعضى دیگر گفته اند: آیه هنگامى نازل شد که پیامبر (صلى الله علیه و آله ) دستور داده بـود دخـتـرى بـه بـعضى از (موالى ) دهند (موالى به بردگان آزاد شده ، یا به غـیـر عـرب مـى گـویـنـد) آنـهـا تـعـجـب کـردنـد و گـفـتـنـد: اى رسـول خـدا (صلى الله علیه و آله ) آیا مى فرمائید دخترانمان را به موالى دهیم ؟! (آیه نازل شد و بر این افکار خرافى خط بطلان کشید).
در حـدیـثـى مـى خـوانـیـم : روزى پیامبر (صلى الله علیه و آله ) در مکه براى مردم خطبه خـوانـد و فـرمـود: یـا ایها الناس ان الله قد اذهب عنکم عیبة الجاهلیة ، و تعاظمها بابائها، فـالنـاس رجـلان : رجـل بـر تقى کریم على الله ، و فاجر شقى هین على الله ، و الناس بنو آدم ، و خلق الله آدم من تراب ، قال الله تعالى : یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثى و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اکرمکم عند الله اتقاکم ان الله علیم خبیر:
(اى مردم ! خداوند از شما ننگ جاهلیت و تفاخر به پدران و نیاکان را زدود، مردم دو گروه بـیـش نـیـسـتند: نیکوکار و با تقوا و ارزشمند نزد خدا، و یا بدکار و شقاوتمند و پست در پـیشگاه حق ، همه مردم فرزند آدمند، و خداوند آدم را از خاک آفریده ، چنانکه مى گوید: اى مـردم ! مـا شـمـا را از یـک مـرد و زن آفـریـدیم ، و شما را تیره ها و قبیله ها قرار دادیم تا شـنـاخـتـه شـوید، از همه گرامیتر نزد خداوند کسى است که از همه پرهیزگارتر باشد، خداوند دانا و آگاه است .
در کـتـاب (آداب النـفوس ) طبرى آمده که پیامبر (صلى الله علیه و آله ) در اثناء ایام تشریق (روزهاى 11 و 12 و 13 ذى الحجه است ) در سرزمین (منى ) در حالى که
بر شترى سوار بود رو به سوى مردم کرد و فرمود:
یـا ایـهـا النـاس ! الا ان ربـکـم واحـد و ان ابـاکـم واحـد، الا لا فضل لعربى على عجمى ، و لا لعجمى على عربى ، و لا لاسود على احمر، و لا لاحمر على اسود، الا بالتقوى الا هل بلغت ؟ قالوا نعم ! قال لیبلغ الشاهد الغائب :
(اى مردم بدانید! خداى شما یکى است و پدرتان یکى ، نه عرب بر عجم برترى دارد و نـه عـجـم بـر عـرب ، نه سیاهپوست بر گندمگون و نه گندمگون بر سیاهپوست مگر به تـقـوا، آیا من دستور الهى را ابلاغ کردم ؟ همه گفتند: آرى ! فرمود: این سخن را حاضران به غائبان برسانند)!.
و نـیـز در حـدیـث دیـگـرى در جمله هائى کوتاه و پرمعنى از آنحضرت آمده است : ان الله لا ینظر الى احسابکم ، و لا الى انسابکم ، و لا الى اجسامکم ، و لا الى اموالکم ، و لکن ینظر الى قلوبکم ، فمن کان له قلب صالح تحنن الله علیه ، و انما انتم بنو آدم و احبکم الیه اتقاکم : (خداوند به وضع خانوادگى و نسب شما نگاه نمى کند، و نه به اجسام شما، و نه به اموالتان ، ولى نگاه به دلهاى شما مى کند، کسى که قلب صالحى دارد، خدا به او لطـف و محبت مى کند، شما همگى فرزندان آدمید، و محبوبترین شما نزد خدا باتقواترین شما است ).
ولى عـجـیـب است که با این تعلیمات وسیع و غنى و پربار هنوز در میان مسلمانان کسانى روى مـسـاءله نـژاد و خون و زبان تکیه مى کنند، و حتى وحدت آن را بر اخوت اسلامى ، و وحدت دینى مقدم مى شمرند، و عصبیت جاهلیت را بار دیگر زنده کرده اند، و با اینکه از این رهگذر ضربه هاى سختى
بر آنان وارد شده گوئى نمى خواهند بیدار شوند، و به حکم اسلام باز گردند!. خداوند همه را از شر تعصبهاى جاهلیت حفظ کند.
اسـلام بـا (عصبیت جاهلیت ) در هر شکل و صورت مبارزه کرده است ، تا مسلمانان جهان را از هـر نـژاد و قـوم و قبیله زیر پرچم واحدى جمع آورى کند، نه پرچم قومیت و نژاد، و نه پرچم غیر آن ، چرا که اسلام هرگز این دیدگاههاى تنگ و محدود را نمى پذیرد، و همه را مـوهـوم و بـى اسـاس مـى شمرد حتى در حدیثى آمده که پیامبر (صلى الله علیه و آله ) در مورد عصبیت جاهلیت فرمود: دعوها فانها منتنه !: (آن را رها کنید که چیز متعفنى است )!.
امـا چـرا ایـن تـفـکـر مـتـعـفـن هـنوز مورد علاقه گروه زیادى است که خود را ظاهرا مسلمان مى شمرند و دم از قرآن و اخوت اسلامى مى زنند؟
مـعـلوم نـیـسـت ! چـه زیـبا است جامعه اى که بر اساس معیار ارزشى اسلام (ان اکرمکم عند الله اتـقـاکـم ) بـنـا شـود، و ارزشـهـاى کـاذب نـژاد و مـال و ثـروت و مـنـاطـق جغرافیائى و طبقه از آن بر چیده شود، آرى تقواى الهى و احساس مسؤ لیت درونى و ایستادگى در برابر شهوات ، و پایبند بودن به راستى و درستى و پـاکـى و حق و عدالت این تنها معیار ارزش انسان است و نه غیر آن .هر چند در آشفته بازار جوامع کنونى این ارزش اصیل به دست فراموشى سپرده شده ، و ارزشهاى دروغین جاى آن را گرفته است .
در نـظـام ارزشـى جـاهـلى کـه بـر مـحـور (تـفـاخـر بـه آبـاء و امـوال و اولاد) دور مـیزد یک مشت دزد و غارتگر پرورش مى یافت ، اما با دگرگون شدن ایـن نـظـام و احـیـاى اصـل والاى ان اکـرمـکـم عـنـد الله اتـقـاکـم محصول آن انسانهائى همچون سلمان و ابو ذر و عمار یاسر و مقداد بود.
و مـهـم در انـقـلاب جـوامـع انـسـانـى انـقـلاب نـظـام ارزشـى آن ، و احـیـاى ایـن اصل اصیل اسلامى است .
ایـن سـخـن را بـا حـدیثى از پیامبر گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله ) پایان مى دهیم آنـجـا کـه فـرمود: کلکم بنو آدم ، و آدم خلق من تراب ، و لینتهین قوم یفخرون بآبائهم او لیکونن اهون على الله من الجعلان :
(هـمـه شما فرزندان آدمید، و آدم از خاک آفریده شده ، از تفاخر به پدران بپرهیزید، و گرنه نزد خدا از حشراتى که در کثافات غوطه ورند پست تر خواهید بود)!.
2 - حقیقت تقوى
چنانکه دیدیم ، قرآن بزرگترین امتیاز را براى تقوى قرار داده و آن را تنها معیار سنجش ارزش انسانها مى شمرد.

در جـاى دیـگـر تـقـوى را بهترین زاد و توشه شمرده ، مى گوید: (و تزودوا فان خیر الزاد التقوى ) (بقره - 197).
و در جـاى دیـگر لباس تقوى را بهترین لباس براى انسان مى شمرد و لباس التقوى ذلک خیر (اعراف - 26).
و در آیات متعددى یکى از نخستین اصول دعوت انبیاء را (تقوى ) ذکر کرده ، و بالاخره در جـاى دیـگـر اهـمـیـت ایـن مـوضـوع را تـا آن حـد بـالا بـرده کـه خـدا را (اهـل تـقـوى ) مـى شـمـرد، و مـى گـویـد: هـو اهـل التـقـوى و اهل المغفرة (مدثر - 56).
قرآن ، (تقوى ) را نور الهى مى داند که هر جا راسخ شود، علم و دانش
مى آفریند و اتقوا الله و یعلمکم الله (بقره - 282).
و نیز (نیکى ) و (تقوى ) را قرین هم مى شمرد، و تعاونوا على البر و التقوى .
و (عدالت ) را قرین (تقوى ) ذکر مى کند: اعدلوا هو اقرب للتقوى .
اکـنـون بـایـد دید حقیقت تقوى این سرمایه بزرگ معنوى و این بزرگترین افتخار انسان با اینهمه امتیازات چیست ؟
قـرآن اشاراتى دارد که پرده از روى حقیقت تقوى بر مى دارد: در آیات متعددى جاى تقوى را (قلب ) میشمرد، از جمله مى فرماید:
اولئک الذیـن امـتـحـن الله قـلوبـهـم بـالتـقـوى : (آنـهـا کـه صـداى خـود را در بـرابـر رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) پائین مى آورند و رعایت ادب مى کنند کسانى هستند که خداوند قلوبشان را براى پذیرش تقوى آزموده است ) (حجرات - 3).
قـرآن ، (تـقـوى ) را نـقطه مقابل (فجور) ذکر کرده ، چنانکه در آیه 8 سوره شمس مـى خوانیم : فالهمها فجورها و تقواها: (خداوند انسان را آفرید و راه فجور و تقوى را به او نشان داد).
قـرآن هـر عـمـلى را کـه از روح اخـلاص و ایـمـان و نـیت پاک سرچشمه گرفته باشد بر اسـاس (تـقـوى ) مـى شـمـرد، چـنـانکه در آیه 108 سوره توبه درباره مسجد قبا که مـنـافـقان مسجد (ضرار) را در مقابل آن ساختند مى فرماید: لمسجد اسس على التقوى من اول یـوم احـق ان تقوم فیه : (مسجدى که از روز نخست بر شالوده تقوى باشد شایسته تر است که در آن نماز بخوانى ).
از مـجـمـوع ایـن آیـات بـه خـوبى استفاده مى شود که (تقوى ) همان احساس مسؤ لیت و تـعـهـدى اسـت که به دنبال رسوخ ایمان در قلب بر وجود انسان حاکم مى شود و او را از (فـجـور) و گـنـاه بـاز مـى دارد، بـه نـیـکـى و پـاکـى و عـدالت دعـوت مـى کـنـد، اعمال آدمى را خالص و فکر و نیت او را از آلودگیها مى شوید.
هنگامى که به ریشه لغوى این کلمه باز مى گردیم نیز به همین نتیجه مى رسیم ، زیرا (تـقـوى ) از (وقـایـة ) به معنى کوشش در حفظ و نگهدارى چیزى است ، و منظور در ایـنـگـونـه مـوارد نـگهدارى روح و جان از هر گونه آلودگى ، و متمرکز ساختن نیروها در امورى است که رضاى خدا در آن است .
بعضى از بزرگان براى تقوى سه مرحله قائل شده اند:
1 - نگهدارى نفس از عذاب جاویدان از طریق تحصیل اعتقادات صحیح .
2 - پـرهـیـز از هـر گـونـه گـنـاه اعـم از تـرک واجـب و فعل معصیت .
3 - خـویـشـتـنـدارى در بـرابـر آنـچـه قـلب آدمـى را بـه خـود مشغول میدارد و از حق منصرف مى کند، و این تقواى خواص بلکه خاص ‍ الخاص است .
امـیـر مـؤ مـنـان على (علیه السلام ) (در نهج البلاغه ) تعبیرات گویا و زندهاى پیرامون تقوى دارد، و تقوى از مسائلى است که در بسیارى از خطب و نامه ها و کلمات قصار حضرت (علیه السلام ) روى آن تکیه شده است .در یکجا تقوى را با گناه و آلودگى مقایسه کرده چـنـیـن مى گوید: الا و ان الخطایا خیل شمس حمل علیها اهلها، و خلعت لجمها، فتقحمت بهم فى النار! الا و ان التقوى مطایا ذلل حمل علیها اهلها، و اعطوا ازمتها، فاوردتهم الجنة !:
(بـدانـیـد گـناهان همچون مرکبهاى سرکش است که گنهکاران بر آنها سوار مى شوند، و لجامشان گسیخته مى گردد، و آنان را در قعر دوزخ سرنگون مى سازد).
(اما تقوى مرکبى است راهوار و آرام که صاحبانش بر آن سوار مى شوند، زمام آنها را به دست مى گیرند، و تا قلب بهشت پیش ‍ مى تازند)!.
مـطـابـق ایـن تـشـبـیـه لطـیـف ، تـقـوى هـمـان حـالت خـویـشـتـنـدارى و کـنـتـرل نـفـس و تـسـلط بـر شهوات است ، در حالى که بى تقوائى همان تسلیم شدن در بـرابـر شـهـوات سـرکـش و از بـیـن رفـتـن هـر گـونـه کنترل بر آنها است .
و در جـاى دیـگـرى مـى فـرمـایـد: اعـلمـوا عـبـاد الله ان التقوى دارحصن عزیز، و الفجور دارحصن ذلیل ، لایمنع اهله ، و لایحرز من لجا الیه ، الا و بالتقوى تقطع حمة الخطایا:
(بـدانـیـد اى بندگان خدا که تقوا قلعه اى محکم و شکستناپذیر است ، اما فجور و گناه حـصـارى اسـت سـسـت و بـى دفـاع کـه اهـلش را از آفات نجات نمى دهد و کسى که به آن پـنـاهـنـده شود در امان نیست ، بدانید انسان تنها به وسیله تقوا از گزند گناه مصون مى ماند).
و باز در جاى دیگر مى افزاید: فاعتصموا بتقوى الله فان لها حبلا وثیقا عروته و معقلا منیعا ذروته .
(چـنـگ بـه تقواى الهى بزنید که رشته اى محکم و دستگیره اى است استوار و پناهگاهى است مطمئن )!.
از لابلاى مجموع این تعبیرات حقیقت و روح تقوى به خوبى روشن مى شود.
ایـن نـکـتـه نـیـز لازم بـه یـادآورى اسـت کـه تـقـوى مـیـوه درخـت ایـمـان اسـت ، و بـه هـمین دلیل براى به دست آوردن این سرمایه عظیم باید پایه ایمان را محکم ساخت .
البـتـه مـمـارسـت بر اطاعت ، و پرهیز از گناه ، و توجه به برنامه هاى اخلاقى ، بلکه تقوى را در نفس راسخ مى سازد، و نتیجه آن پیدایش نور یقین و ایمان
شـهـودى در جـان انـسان است ، و هر قدر نور (تقوى ) افزون شود نور (یقین ) نیز افـزون خـواهـد شـد، و لذا در روایـات اسـلامـى مى بینیم (تقوى ) یک درجه بالاتر از (ایمان ) و یک درجه پائینتر از (یقین ) شمرده شده !
امـام عـلى بن موسى الرضا (علیهم السلام ) مى فرماید؟ الایمان فوق الاسلام بدرجة ، و التـقوى فوق الایمان بدرجة ، و الیقین فوق التقوى بدرجة ، و ما قسم فى الناس شى ء اقل من الیقین :
(ایـمـان یـک درجـه بـرتـر از (اسـلام ) است ، و (تقوى ) درجه اى است بالاتر از (ایـمان ) و (یقین ) درجه اى برتر از (تقوى ) است و هیچ چیز در میان مردم کمتر از (یقین ) تقسیم نشده است )!
ایـن بـحـث را بـه شـعـر مـعـروفـى کـه حـقـیـقـت تـقـوى را ضـمـن مثال روشنى بیان کرده پایان مى دهیم :
خل الذنوب صغیرها و کبیرها فهو التقى
و اصنع کماش فوق ارض الشوک یحذر ما یرى
لا تحقرن صغیرة ان الجبال من الحصى
گناهان کوچک و بزرگ را ترک گوى و تقوى همین است ).
(و همچون کسى باش که از یک (خارزار) مى گذرد لباس و دامان خود را چنان جمع مى کند که خار بر دامانش ننشیند، و پیوسته مراقب اطراف خویش است )!
(هـرگـز گـنـاهـى را کـوچـک مـشـمـر کـه کـوهـهـاى بـزرگ از سـنـگـریـزه هـاى کـوچـک تشکیل شده )!
آیه و ترجمه


قـالت الا عـراب ءامـنـا قـل لم تـؤ مـنـوا و لکـن قـولوا اءسـلمـنـا و لمـا یدخل الایمان فى قلوبکم و إ ن تطیعوا الله و رسوله لا یلتکم من اءعمالکم شیئا إ ن الله غفور رحیم (14)
إ نما المؤ منون الذین ءامنوا بالله و رسوله ثم لم یرتابوا و جاهدوا بأ موالهم و اءنفسهم فى سبیل الله اءولئک هم الصادقون (15)


ترجمه :

14 - عـربـهـاى بـادیـه نـشـیـن گفتند: ایمان آورده ایم ، بگو شما ایمان نیاورده اید ولى بـگـوئیـد اسـلام آورده ایـم ، امـا هـنـوز ایـمـان وارد قـلب شـمـا نشده است ! و اگر از خدا و رسـولش اطـاعـت کـنـیـد پـاداش اعـمـال شـمـا را بـه طـور کامل مى دهد، خداوند غفور و رحیم است .
15 - مؤ منان واقعى تنها کسانى هستند که به خدا و رسولش ایمان آورده اند، سپس هرگز شـک و تـردیدى به خود راه نداده ، و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد کرده اند، آنها راستگو یانند.
شاءن نزول :
بسیارى از مفسران ، شاءن نزولى براى آیه ذکر کرده اند که خلاصه اش چنین است :
جمعى از طایفه (بنى اسد) در یکى از سالهاى قحطى و خشکسالى وارد مدینه شدند، و بـه امـیـد گـرفـتـن کـمـکـى از پـیـامبر (صلى الله علیه و آله ) شهادتین بر زبان جارى کردند، و به پیامبر (صلى الله علیه و آله ) گفتند: طوائف عرب بر مرکبها سوار شدند و با تو پیکار کردند، ولى ما با زن و فرزندان نزد تو آمدیم ، و دست به جنگ نزدیم ، و از این طریق مى خواستند بر پیامبر (صلى الله علیه و آله ) منت بگذارند.
آیـات فوق ، نازل شد (و به آنها خاطر نشان کرد که اسلام آنها ظاهرى است ، و ایمان در اعـمـاق قـلبـشان نیست ! بعلاوه اگر هم ایمان آورده اند نباید منتى بر پیامبر (صلى الله علیه و آله ) بگذارند، بلکه خدا بر آنها منت دارد که هدایتشان کرده ).
ولى وجود این شاءن نزول - مانند سایر موارد - هرگز مانع از عمومیت مفهوم آیه نیست .
تفسیر :
فرق (اسلام ) و (ایمان )
در آیه گذشته ، سخن از معیار ارزش انسانها یعنى (تقوى ) در میان بود، و از آنجا که (تـقـوى ) ثـمـره شـجـره (ایمان ) است ، آنهم ایمانى که در اعماق جان نفوذ کند، در آیات مورد بحث به بیان حقیقت (ایمان ) پرداخته ، چنین
مى گوید:
اعراب بادیه نشین گفتند: ایمان آورده ایم ، به آنها بگو: شما ایمان نیاورده اید، بگوئید اسـلام آورده ایـم ، ولى هـنـوز ایـمـان وارد قـلب شـمـا نـشـده اسـت ! (قـالت الاعـراب آمـنـا قل لم تؤ منوا و لکن قولوا اسلمنا و لما یدخل الایمان فى قلوبکم ).
طـبـق ایـن آیـه تـفـاوت (اسـلام ) و (ایـمـان )، در ایـن اسـت کـه (اسـلام ) شـکل ظاهرى قانونى دارد، و هر کس شهادتین را بر زبان جارى کند در سلک مسلمانان وارد مى شود، و احکام اسلام بر او جارى مى گردد.
ولى ایمان یک امر واقعى و باطنى است و جایگاه آن قلب آدمى است ، نه زبان و ظاهر او.
اسـلام ممکن است انگیزه هاى مختلفى داشته باشد، حتى انگیزه هاى مادى و منافع شخصى ، ولى ایـمـان حـتـما از انگیزه هاى معنوى ، از علم و آگاهى ، سرچشمه مى گیرد، و همان است که میوه حیات بخش تقوى بر شاخسارش ظاهر مى شود.
ایـن هـمـان چـیزى است که در عبارت گویائى از پیغمبر گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله ) آمـده اسـت : الاسـلام عـلانـیـة ، و الایمان فى القلب : (اسلام امر آشکارى است ، ولى جاى ایمان دل است ).
و در حـدیـث دیـگرى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم : الاسلام یحقن به الدم و تؤ دى به الامانة ، و تستحل به الفروج ، و الثواب على الایمان :
بـا اسـلام خـون انـسـان مـحـفـوظ، و اداى امـانـت او لازم ، و ازدواج بـا او حلال مى شود، ولى ثواب بر ایمان است .
و نـیـز بـه هـمـیـن دلیل است که در بعضى از روایات مفهوم (اسلام ) منحصر به اقرار لفـظـى شـمـرده شـده ، در حـالى کـه ایـمـان اقـرار تـواءم بـا عـمـل مـعـرفـى شـده اسـت (الایـمـان اقـرار و عـمـل ، و الاسـلام اقـرار بـلا عمل ).
هـمـیـن مـعـنـى بـه تـعـبـیـر دیـگـرى در بـحـث اسـلام و ایـمـان آمـده اسـت ، (فـضـیـل بـن یـسار) مى گوید: از امام صادق (علیه السلام ) شنیدم فرمود: ان الایمان یـشـارک الاسلام ، و لایشارکه الاسلام ، ان الایمان ما وقر فى القلوب ، و الاسلام ما علیه المناکح و المواریث و حقن الدماء:
(ایـمـان با اسلام شریک است ، اما اسلام با ایمان شریک نیست (و به تعبیر دیگر هر مؤ مـنـى مـسـلمـان اسـت ولى هـر مـسـلمـانـى مـؤ مـن نـیـسـت ) ایـمـان آن اسـت کـه در دل سـاکن شود، اما اسلام چیزى است که قوانین نکاح وارث و حفظ خون بر طبق آن جارى مى شود).
ولى این تفاوت مفهومى در صورتى است که این دو واژه در برابر هم قرار گیرند، اما هر گاه جدا از هم ذکر شوند ممکن است اسلام بر همان چیزى اطلاق شود که ایمان بر آن اطلاق مى شود، یعنى هر دو واژه در یک معنى استعمال گردد.
سـپـس در آیـه مورد بحث مى افزاید: اگر از خدا و رسولش اطاعت کنید ثواب اعمالتان را بـه طـور کـامـل مى دهد، و چیزى از پاداش ‍ اعمال شما را فروگذار نمى کند (و ان تطیعوا الله و رسوله لایلتکم من اعمالکم شیئا).
چرا که (خداوند غفور و رحیم است ) (ان الله غفور رحیم ).
(لایلتکم ) از ماده (لیت ) (بر وزن ریب ) به معنى کم گذاردن حق
است .
جـمـله هـاى اخـیـر در حـقـیـقـت اشـاره بـه یـک اصـل مـسـلم قـرآنـى اسـت کـه شـرط قـبـولى اعـمـال (ایـمان ) است ، مى گوید، اگر شما ایمان قلبى به خدا و پیامبر (صلى الله عـلیـه و آله ) داشـتـه بـاشـیـد کـه نـشـانـه آن اطـاعـت از فـرمـان خـدا و رسـول او اسـت ، اعـمـال شـمـا ارزش ‍ مى یابد، و خداوند حتى کوچکترین حسنات شما را مى پذیرد، و پاداش مى دهد، و حتى به برکت این ایمان گناهان شما را مى بخشد که او غفور و رحیم است .
و از آنـجا که دست یافتن بر این امر باطنى یعنى ایمان کار آسانى نیست در آیه بعد به ذکر نشانه هاى آن مى پردازد، نشانه هائى که به خوبى مؤ من را از مسلم ، و صادق را از کـاذب ، و آنها را که عاشقانه دعوت پیامبر (صلى الله علیه و آله ) را پذیرفته اند، از آنـهـا کـه بـراى حـفـظ جان و یا رسیدن به مال دنیا اظهار ایمان مى کنند جدا مى سازد، مى فـرمـایـد: مـؤ مـنان واقعى تنها کسانى هستند که به خدا و رسولش ایمان آورده اند، سپس هـرگـز شـک و ریـبـى بـه خـود راه نـداده ، و بـا امـوال و جـانـهـاى خود در راه خدا به جهاد پـرداخـتـه انـد (انـمـا المـؤ مـنـون الذیـن آمـنـوا بـالله و رسوله ثم لم یرتابوا و جاهدوا باموالهم و انفسهم فى سبیل الله ).
آرى نـخـسـتـیـن نـشـانه ایمان عدم تردید و دو دلى در مسیر اسلام است ، نشانه دوم جهاد با اموال ، و نشانه سوم که از همه برتر است جهاد با انفس (جانها) است .
به این ترتیب اسلام به سراغ روشنترین نشانه ها رفته است : ایستادگى
و ثـبـات قـدم ، و عـدم شـک و تـردیـد از یـکـسـو، و ایـثـار مال و جان از سوى دیگر.
چـگـونـه مـمـکـن اسـت ایـمـان در قـلب راسـخ نـبـاشـد در حـالى کـه انـسـان از بذل مال و جان در راه محبوب مضایقه نمى کند.
و لذا در پـایان آیه مى افزاید: چنین کسانى راستگو هستند و روح ایمان در وجودشان موج مى زند (اولئک هم الصادقون ).
ایـن مـعـیـار را کـه قرآن براى شناخت مؤ منان راستین از دروغگویان متظاهر به اسلام بیان کـرده ، مـنـحـصـر بـه فقراى طایفه بنى اسد نیست ، معیارى است روشن و گویا براى هر عـصـر و زمان ، براى جداسازى مؤ منان واقعى از مدعیان دروغین ، و براى نشان دادن ارزش ادعـاى کـسانى که همه جا دم از اسلام مى زنند و خود را طلبکار پیامبر (صلى الله علیه و آله ) مى دانند ولى در عمل آنها کمترین نشانه اى از ایمان و اسلام دیده نمى شود.
در مقابل ، کسانى هستند که نه تنها ادعائى ندارند، بلکه همواره خود را مقصر مى شمرند، و در عین حال در میدان ایثار و فداکارى از همه پیشگامترند.
و اگـر ایـن معیار قرآنى را براى سنجش مؤ منان واقعى به کار بریم معلوم نیست از انبوه میلیونها میلیون مدعیان اسلام چه اندازه مؤ من واقعى هستند، و چه مقدار مسلمان ظاهرى ؟!
آیه و ترجمه


قـل اءتـعـلمـون الله بـدیـنـکـم و الله یـعـلم مـا فـى السـمـوات و مـا فـى الا رض و الله بکل شى ء علیم (16)
یـمـنـون عـلیـک اءن اءسـلمـوا قـل لاتـمـنـوا عـلى إ سـلامـکـم بل الله یمن علیکم اءن هدئکم للایمان إ ن کنتم صادقین (17)
إ ن الله یعلم غیب السموات و الا رض و الله بصیر بما تعملون (18)


ترجمه :

16 - بـگـو: آیـا خـدا را از ایـمان خود با خبر مى سازید، او تمام آنچه را در آسمان و زمین است میداند، و خداوند از همه چیز آگاه است .
17 - آنـهـا بـر تـو مـنـت مـى گـذارنـد کـه اسـلام آورده انـد، بـگو اسلام خود را بر من منت مـگـذاریـد، بـلکـه خـداونـد بر شما منت مى گذارد که شما را به سوى ایمان هدایت کرده ، اگر (در ادعاى ایمان ) راستگو هستید.
18 - خداوند غیب آسمانها و زمین را مى داند و نسبت به آنچه انجام مى دهید بیناست .
شاءن نزول :
جـمـعـى از مفسران گفته اند که بعد از نزول آیات گذشته گروهى از اعراب خدمت پیامبر (صلى الله علیه و آله ) آمدند و سوگند یاد کردند که در ادعاى ایمان صادقند، و ظاهر و باطن آنها یکى است ، نخستین آیه مورد بحث نازل شد (و به آنها اخطار کرد که نیازى به سوگند ندارد خدا درون و برون همه را مى داند).
تفسیر :
منت نگذارید که مسلمان شده اید!
در آیـات گـذشـتـه نـشـانـه هـاى مـؤ مـنـان راسـتـیـن بـیـان شـده بـود، و چـنـانـکه در شان نزول ذکر شد جمعى از مدعیان اصرار داشتند که حقیقت ایمان در قلب آنها مستقر است ، قرآن بـه آنـهـا و بـه تـمـام کـسـانى که همانند آنها هستند اعلام مى کند که نیازى به اصرار و سوگند نیست ، در مساءله (ایمان ) و (کفر) سر و کار شما با خدائى است که از همه چـیـز بـا خـبـر اسـت ، مـخـصـوصا با لحنى عتاب آمیز در نخستین آیه مورد بحث مى گوید: (به آنها بگو: آیا مى خواهید خداوند را از ایمان خود با خبر سازید، او تمام آنچه را در آسمانها و زمین است مى داند) (قل اتعلمون الله بدینکم و الله یعلم ما فى السموات و ما فى الارض ).
و بـراى تـاءکـیـد بـیـشـتـر مـى افـزایـد: (خـداونـد از هـمـه چـیـز آگـاه اسـت ) (و الله بکل شى ء علیم ).
ذات مـقـدس او عـیـن عـلم اسـت ، و عـلمـش عـیـن ذات او اسـت ، و بـه هـمـیـن دلیل علمش ازلى و ابدى است .
ذات پـاکـش هـمـه جـا حضور دارد، و از رگ گردن به شما نزدیکتر، و میان انسان و قلبش حـائل مـى شـود، بـا این حال نیازى به ادعاى شما نیست ، او راستگویان را از مدعیان کاذب بـه خـوبـى مـى شناسد، و از اعماق جانشان با خبر است ، حتى درجات شدت و ضعف ایمان آنـهـا را کـه گـاه از خـودشـان نـیـز پـوشـیـده اسـت ، نـزد او روشـن اسـت ، بـا ایـن حال چرا اصرار دارید که خدا را از ایمان خود با خبر سازید؟!
سـپـس بـه گـفتگوى اعراب بادیه نشین بازمى گردد که اسلام خود را به رخ پیامبر مى کـشـیـدنـد، و مـى گـفـتـنـد: مـا بـا تـو از در تـسـلیـم آمـدیـم در حـالى کـه بـسـیـارى از قبائل عرب از در جنگ آمدند.
قـرآن در پـاسـخ آنـهـا مـى گـویـد: (آنها بر تو منت مى گذارند که اسلام آورده اند)! (یمنون علیک ان اسلموا).
(بـه آنـهـا بـگـو: اسـلام خـود را بـر مـن مـنـت نـگـذاریـد) (قل لا تمنوا على اسلامکم ).
(بـلکـه خـداونـد بـر شـمـا مـنت مى گذارد که شما را به سوى ایمان هدایت کرد اگر در ادعاى ایمان راستگو هستید)! (بل الله یمن علیکم ان هداکم للایمان ان کنتم صادقین ).
(مـنـت ) - چـنانکه قبلا هم گفته ایم - از ماده (من ) به معنى وزنه مخصوصى است که بـا آن وزن مـى کنند، سپس به هر نعمت سنگین و گرانقدرى اطلاق شده ، منت بر دو گونه اسـت اگـر جنبه عملى داشته باشد (به معنى بخشش نعمت گرانقدر) ممدوح است ، و منت هاى الهـى از ایـن قـبـیل است ، ولى اگر جنبه لفظى داشته باشد مانند منت بسیارى از انسانها عملى است زشت و ناپسند.
جـالب ایـنـکـه در جـمـله اول مـى گـویـد: آنـهـا بـر تـو منت مى گذارند که (اسلام ) را پذیرفته اند و این تاءکید دیگرى است بر اینکه آنها در ادعاى ایمان صادق نیستند بلکه ظاهرا اسلام را پذیرا شده اند.
ولى در ذیـل آیـه مـى گـویـد: اگـر در دعوى خود راست مى گوئید خداوند بر شما منت مى گذارد که هدایتتان به (ایمان ) کرده است .
بـه هر حال این مساءله مهمى است که افراد کوته فکر غالبا تصورشان این است که با قـبول ایمان ، و انجام عبادات و طاعات ، خدمتى به ساحت قدس الهى یا پیامبر (صلى الله عـلیـه و آله ) و اوصـیـاى او (عـلیـهـم السـلام ) کـرده انـد، و بـه هـمـیـن دلیل انتظار پاداش دادند.
در حـالى که اگر نور ایمان به قلب کسى بتابد و این توفیق نصیبش شود که در سلک مؤ منان در آید، بزرگترین لطف الهى شامل حال او شده است .
(ایـمـان ) قـبـل از هـر چیز درک تازه اى از عالم هستى به انسان مى دهد، حجابها و پرده هاى خود خواهى و غرور را کنار مى زند، افق دید انسان را مى گشاید، و شکوه و عظمت بى مانند آفرینش را در نظر او مجسم مى کند.
سپس نور و روشنائى بر عواطف او مى پاشد و آنها را پرورش مى دهد، ارزشهاى انسانى را در او زنده مى کند، استعدادهاى والاى او را شکوفا مى سازد، علم و قدرت و شهامت و ایثار و فـداکـارى و عفو و گذشت و اخلاص به او مى دهد، و از موجودى ضعیف انسانى نیرومند و پر ثمر مى سازد.
دسـت او را گـرفـته و از مدارج کمال بالا مى برد، و به اوج قله افتخار مى رساند، او را هماهنگ با قوانین عالم هستى ، و عالم هستى را در تسخیر او قرار مى دهد.
آیـا ایـن نعمتى است که خداوند بر انسان ارزانى داشته یا منتى است که انسان بر پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله ) بگذارد؟!
هـمـچـنـیـن هـر یـک از عـبـادات و اطـاعـات گـامـى اسـت بـه سـوى تـکـامـل : قـلب را صـفـا مـى بـخـشـد، شهوات را کنترل مى کند، روح اخلاص ‍ را تقویت مى نماید، به جامعه اسلامى وحدت و یکپارچگى و قوت و عظمت مى بخشد.
هر کدام یک کلاس بزرگ تربیتى است ، و درسى است آموزنده .اینجا است که انسان باید هـر صـبـح و شـام شـکـر نعمت ایمان بجا آورد و بعد از هر نماز و هر عبادت سر به سجده بگذارد، و خدا را بر اینهمه توفیق سپاس گوید.
اگـر بـینش انسان در مورد ایمان و اطاعت خدا چنین باشد نه تنها خود را طلبکار نمى داند، بلکه همیشه (مدیون ) خدا و پیامبر (صلى الله علیه و آله ) و غرق احسان او مى شمرد.
عبادات را عاشقانه انجام مى دهد، و در راه اطاعت او نه با پا که با سر مى دود.
و اگر خدا براى او پاداش عمل قـائل شـده ، ایـن را نـیـز لطف دیگرى مى داند، و گرنه انجام کارهاى نیک سودش به خود انسان باز مى گردد و در حقیقت با این توفیق بر میزان بدهکاریهاى او به خداوند افزوده مى گردد.
بـنـابـرایـن هدایت او لطف است ، و دعوت پیامبرش (صلى الله علیه و آله ) لطفى دیگر، و تـوفـیـق اطاعت و فرمانبردارى لطفى مضاعف ، و پاداش لطفى است ما فوق لطف ! در آخرین آیـه مـورد بـحـث کـه پـایـان سـوره (حـجـرات ) اسـت بـاز هـم آنـچـه را در آیـه قـبـل آمـده تاءکید مى کند، و مى فرماید: (خداوند غیب آسمانها و زمین را میداند، و نسبت به آنـچـه انـجـام مـى دهـیـد بـصیر و بینا است ) (ان الله یعلم غیب السموات و الارض و الله بصیر بما تعملون ).
اصرار نداشته باشید که حتما مؤ من هستید، و نیازى به سوگند نیست ،
او در زوایاى قلب شما حضور دارد، و از آنچه در آن مى گذرد کاملا با خبر است .
او از تـمام اسرار اعماق زمین و غیب آسمانها آگاه است ، بنابراین چگونه ممکن است از درون دل شما بیخبر باشد؟
خـداونـدا! بـر ما منت نهادى و نور ایمان را در قلب ما تابیدى ، تو را به نعمت عظیم هدایت سـوگـنـد کـه مـا را در ایـن راه ثـابـت بـدار و در مـسـیـر تکامل رهبرى کن ! پروردگارا! تو از اعماق قلب ما آگاهى ، نیات ما را به خوبى میدانى ، عیوب ما را از بندگانت بپوشان و به کرمت اصلاح فرما!
بـار الهـا! بـه ما توفیق و قدرتى مرحمت کن که ارزشهاى عظیم اخلاقى که در این سوره پر عظمت بیان فرمودى در وجود خود زنده کنیم و احترام آن را پاس داریم .
آمین یا رب العالمین


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت