تفسیرنمونه سوره حجرات (قسمت1)

سوره حجرات


مقدمه
این سوره در مدینه نازل شده و 18 آیه است
محتواى سوره حجرات
در ایـن سوره که بیش از هیجده آیه ندارد مسائل بسیار مهمى در ارتباط با شخص پیامبر و جـامـعـه اسـلامـى نـسـبـت بـه یـکـدیـگـر مـطـرح شـده ، و از آنـجـا کـه بـسـیـارى از مسائل مهم اخلاقى در آن عنوان گردیده مى توان آنرا (سوره اخلاق و آداب ) نامید.
رویهمرفته بخشهاى مختلف این سوره را اینگونه مى توان خلاصه کرد:
بـخش اول : آیات آغاز سوره است که آداب برخورد با پیشواى بزرگ اسلام پیغمبر اکرم (صـلى الله عـلیـه و آله )، و اصـولى را کـه مـسلمانان در محضر او باید به کار بندند، بیان مى کند.
بخش دوم : این سوره مشتمل بر یک سلسله اصول مهم (اخلاق اجتماعى ) است که به کار بستن آنها محبت و صفا و صمیمیت و امنیت و اتحاد را در جامعه اسلامى حفظ مى کند، و به عکس فراموش کردن آنها مایه بدبینى و نفاق و پراکندهگى و ناامنى است .
بخش سوم : دستوراتى است که مربوط به چگونگى مبارزه با اختلافات و درگیریهائى است که احیانا در میان مسلمانان روى مى دهد.
بخش چهارم : از معیار ارزش انسان در پیشگاه خدا و اهمیت مساءله تقوى سخن مى گوید.
بـخـش پـنـجـم : روى ایـن مـسـاءله تاءکید دارد که ایمان تنها به گفتار نیست بلکه باید عـلاوه بـر اعـتـقـاد قـلبـى آثـار آن در اعـمـال انـسـانـى ، و در جـهـاد بـا اموال و نفوس آشکار گردد.
بخش ششم : از این بحث مى کند که اسلام و ایمان یک هدیه بزرگ
الهـى بـراى مـؤ مـنـان اسـت ، بـجاى اینکه در پذیرش آن منتى بگذارند باید فوق العاده ممنون و شکرگزار باشند که مشمول این هدیه شده اند.
و بالاخره بخش هفتم که آخرین قسمت این سوره است از علم خداوند و آگاهى او از همه اسرار نـهـان عـالم هـسـتـى و اعـمـال انسانها سخن مى گوید که در حقیقت به منزله ضامن اجرا است براى تمام بخشهائى که در این سوره آمده است .
نامگذارى این سوره به سوره حجرات به تناسب آیه چهارم این سوره است که این کلمه در آن به کار رفته و تفسیر آنرا به زودى خواهیم دانست .
فـضـیلت تلاوت این سوره در فضیلت تلاوت این سوره همین بس که در حدیثى از پیامبر گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله ) مى خوانیم : من قراء سورة الحجرات اعطى من الاجر عشر حسنات بعدد من اطاع الله و من عصاه : (هر کس سوره حجرات را بخواند به عدد تمام کسانى که خدا را اطاعت یا عصیان کرده اند ده حسنه به او داده مى شود)!.
و در حـدیـث دیـگـرى از امـام صـادق (علیه السلام ) آمده است : من قراء سورة الحجرات فى کـل لیـلة ، او فـى کـل یـوم ، کـان مـن زوار مـحمد (صلى الله علیه و آله ): (هر کس سوره حـجـرات را در هـر شـب یـا هـر روز بخواند از زائران محمد (صلى الله علیه و آله ) خواهد بود).
بـدیـهـى اسـت ایـن هـمـه حـسـنـات بـه عـدد مـطـیـعـان و عـاصـیـان در صـورتـى اسـت کـه اعـمـال هـر یـک از ایـن دو را که در آیات این سوره منعکس است دقیقا در نظر بگیرد، و در آن بیندیشد، و مسیر خود را بر اولى منطبق و از دومى
جدا سازد.
و نیز نائل شدن به زیارت شخص پیامبر (صلى الله علیه و آله ) فرع بر این است که آدابى را که در این سوره در رابطه با شخص او آمده عملا به کار گیرد، چرا که تلاوت همه جا مقدمه عمل است .
آیه و ترجمه

 

بسم الله الرحمن الرحیم


یأ یها الذین ءامنوا لاتقدموا بین یدى الله و رسوله و اتقوا الله إ ن الله سمیع علیم (1)
یـأ یـهـا الذیـن ءامـنـوا لا تـرفـعـوا اءصـوتـکـم فـوق صـوت النـبـى و لاتـجـهـروا له بالقول کجهر بعضکم لبعض اءن تحبط اءعملکم و اءنتم لا تشعرون (2)
إ ن الذیـن یـغـضـون اءصوتهم عند رسول الله اءولئک الذین امتحن الله قلوبهم للتقوى لهم مغفرة و اءجر عظیم (3)
إ ن الذین ینادونک من وراء الحجرت اءکثرهم لایعقلون (4)
و لو اءنهم صبروا حتى تخرج إ لیهم لکان خیرا لهم و الله غفور رحیم (5)


ترجمه :

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 - اى کـسـانـى کـه ایـمـان آورده ایـد چـیـزى را بـر خدا و رسولش مقدم نشمرید و پیشى مگیرید و تقواى الهى پیشه کنید که خداوند شنوا و داناست .
2 - اى کـسـانـى کـه ایـمـان آورده ایـد صـداى خود را فراتر از صداى پیامبر نکنید، و در بـرابـر او بـلنـد سـخـن مـگـوئیـد (و داد و فـریـاد نـزنید) آنگونه که بعضى از شما در برابر بعضى مى کنند، مبادا اعمال شما نابود گردد در حالى که نمى دانید!
3 - آنـهـا کـه صـداى خـود را نـزد رسـول خـدا کـوتـاه مـى کـنـنـد کسانى هستند که خداوند قلوبشان را براى تقوى خالص نموده ، و براى آنها آمرزش و پاداش عظیمى است .
4 - (ولى ) کسانى که تو را از پشت حجرهها بلند صدا مى زنند اکثرشان نمى فهمند!
5 - هر گاه آنها صبر مى کردند تا خود به سراغشان آئى براى آنها بهتر بود و خداوند غفور و رحیم است .
شان نزول :
مفسران براى آیه نخست شاءن نزولهائى ذکر کرده اند، و براى آیات بعد شان نزولهاى دیگرى .
از جـمـله شـاءن نـزولهـائى که براى آیه نخست ذکر کرده اند این است که : پیامبر (صلى الله عـلیـه و آله ) بـه هـنـگام حرکت به سوى (خیبر) مى خواست کسى را بجاى خود در (مـدیـنـه ) نـصـب کـنـد، عـمـر شـخـص دیـگـرى را پـیـشـنـهـاد کـرد آیـه فـوق نازل شد و دستور داد بر خدا و پیامبر پیشى مگیرید.
بعضى دیگر گفته اند: جمعى از مسلمانان گاه گاه مى گفتند اگر چنین مطلبى درباره ما نازل مى شد بهتر بود، آیه فوق نازل گشت و گفت بر خدا و پیامبرش پیشى مگیرید.
بـعـضـى دیـگـر گـفـتـه انـد: آیـه اشـاره بـه اعـمـال بـعضى از مسلمانهاست که پارهاى از مراسم عبادات خود را پیش از موقع انجام دادند و آیه فوق نازل شد و آنها را از اینگونه کارها نهى کرد.
و امـا در مـورد آیـه دوم گـفـتـه اند: گروهى از طایفه بنى تمیم و اشراف آنها وارد مدینه شدند هنگامى که داخل مسجد پیامبر (صلى الله علیه و آله ) گشتند صدا را بلند کرده ، از پـشـت حجره هائى که منزلگاه پیامبر (صلى الله علیه و آله ) بود فریاد زدند: یا محمد اخـرج الیـنـا!: (اى محمد! بیرون بیا)! این سر و صداها و تعبیرات نامؤ دبانه پیامبر (صـلى الله عـلیـه و آله ) را نـاراحت ساخت هنگامى که بیرون آمد گفتند آمده ایم تا با تو مـفـاخـره کـنـیـم ! اجازه ده تا (شاعر) و (خطیب ما) افتخارات قبیله (بنى تمیم ) را بازگو کند پیامبر اجازه داد.
نخست خطیب آنها برخاست و از فضائل خیالى طائفه (بنى تمیم ) مطالب بسیارى گفت .
پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله ) به (ثابت بن قیس ) فرمود پاسخ آنها را بده ، او بـرخـاست خطبه بلیغى در جواب آنها ایراد کرد بطورى که خطبه آنها را از اثر انداخت ! سـپـس (شـاعر) آنها برخاست و اشعارى در مدح این قبیله گفت که حسان بن ثابت شاعر معروف مسلمان پاسخ کافى به او داد.
در ایـن هـنـگـام یـکـى از اشـراف آن قـبـیـله بنام (اقرع ) گفت : این مرد خطیبش از خطیب ما تـوانـاتـر، و شـاعـرش از شـاعـر مـا لایـقـتر است ، و آهنگ صداى آنها نیز از ما برتر مى باشد.
در ایـن مـوقـع پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) براى جلب قلب آنها دستور داد هدایاى خوبى
بـه آنـهـا دادنـد آنـها تحت تاثیر مجموع این مسائل واقع شدند و به نبوت پیامبر اعتراف کردند.
آیات مورد بحث ناظر به سر و صداى آنها در پشت خانه پیامبر (صلى الله علیه و آله ) است .
شـان نـزول دیـگـرى ذکـر کـرده انـد کـه هـم مـربـوط بـه آیـه اول ، و هـم آیـات بـعـد اسـت ، و آن ایـنـکـه : در سـال نهم هجرت که (عام الوفود) بود (سالى که هیئتهاى گوناگونى از قبائل براى عرض اسلام یا عهد و قرار داد خدمت پیامبر (صـلى الله عـلیه و آله ) آمدند) هنگامى که نمایندگان قبیله (بنى تمیم ) خدمت پیامبر (صـلى الله عـلیـه و آله ) رسـیدند ابوبکر به پیامبر (صلى الله علیه و آله ) پیشنهاد کـرد که (قعقاع ) (یکى از اشراف قبیله ) امیر آنها گردد، و عمر پیشنهاد کرد، (اقرع بـن حـابـس ) (فـرد دیـگـرى از آن قبیله ) امیر شود، در اینجا ابوبکر به عمر گفت : مى خواستى با من مخالفت کنى ؟ عمر گفت : من هرگز قصد مخالفت نداشتم ، در این موقع سر و صـداى هـر دو در مـحـضـر پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) بـلنـد شـد، آیـات فـوق نـازل گشت ، یعنى نه در کارها بر پیامبر (صلى الله علیه و آله ) پیشى گیرید، و نه در کنار خانه پیامبر (صلى الله علیه و آله ) سر و صدا راه بیندازید.
تفسیر :
آداب حضور پیامبر (صلى اللّه علیه و آله )
چـنـانـکـه در مـحـتـواى سـوره اشـاره کـردیـم در ایـن سوره یک رشته از مباحث مهم اخلاقى و دستورات انضباطى نازل شده که آن را شایسته نام (سوره اخلاق ) مى کند، و در آیات مورد بحث که در آغاز سوره قرار گرفته ، به دو قسمت از این
دستورات اشاره شده است :
نـخـست تقدم نیافتن بر خدا و پیامبر (صلى الله علیه و آله )، و دیگرى در محضر پیامبر (صلى الله علیه و آله ) سر و صدا و قال و غوغا راه نینداختن .
بـعد مى فرماید: (اى کسانى که ایمان آورده اید چیزى را در برابر خدا و رسولش مقدم نشمرید، و تقواى الهى پیشه کنید، که خداوند شنوا و داناست (یا ایها الذین آمنوا لاتقدموا بین یدى الله و رسوله و اتقوا الله ان الله سمیع علیم ).
مـنـظـور از مـقـدم نداشتن چیزى در برابر خدا و پیامبر پیشى نگرفتن بر آنها در کارها، و ترک عجله و شتاب در مقابل دستور خدا و پیامبر (صلى الله علیه و آله ) است .
گـرچـه بـعـضـى از مفسران خواسته اند مفهوم آیه را محدود کنند، و آن را منحصر به انجام عـبـادات قـبـل از وقـت ، یـا سـخـن گـفـتـن قـبـل از سـخـن پـیـامـبر (صلى الله علیه و آله ) و امثال آن بدانند، ولى روشن است که آیه مفهوم وسیع و گستردهاى دارد و هر گونه پیشى گرفتن را در هر برنامهاى شامل مى شود.
مسئولیت انضباط (رهروان ) در برابر (رهبران ) آنهم یک رهبر بزرگ الهى ایجاب مـى کـنـد کـه در هـیچ کار، و هیچ سخن و برنامه ، بر آنها پیشى نگیرند، و شتاب و عجله نکنند.
البته این بدان معنا نیست که اگر پیشنهاد یا مشورتى دارند در اختیار
رهـبـر الهـى نـگـذارنـد، بـلکـه مـنـظور جلو افتادن و تصمیم گرفتن و انجام دادن پیش از تـصـویـب آنـهـا اسـت حـتـى نـبـایـد دربـاره مـسـائل بـیـش از انـدازه لازم سـؤ ال و گـفـتـگـو کـرد، بـایـد گـذاشـت کـه رهـبـر خـودش بـه مـوقـع مسائل را مطرح کند آنهم رهبر معصوم که از چیزى غفلت نمى کند، و نیز اگر کسى سؤ الى از او مـى کـنـد نـبـایـد دیـگـران پـیـشـقـدم شـده ، پـاسـخ سـؤ ال را عجولانه بگویند، در حقیقت همه این معانى در مفهوم آیه جمع است .
آیه بعد اشاره به دستور دوم کرده ، مى گوید: (اى کسانى که ایمان آورده اید! صداى خـود را فـراتـر از صـداى پیامبر نکنید و در برابر او بلند سخن نگوئید و داد و فریاد نـزنـیـد، آنـگـونـه کـه بـعـضـى از شـمـا در بـرابـر بـعـضـى مـى کـنـنـد مـبـادا اعـمـال شـمـا حـبط و نابود گردد در حالى که نمى دانید) (یا ایها الذین آمنوا لاترفعوا اصـواتـکـم فـوق صـوت النـبـى و لاتـجـهـروا له بالقول کجهر بعضکم لبعض ان تحبط اعمالکم و انتم لا تشعرون ).
جـمـله اول (لا تـرفـعـوا اصـواتـکـم ...) اشاره به این است که صدا را بلندتر از صداى پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیه و آله ) نکنید، که این خود یکنوع بى ادبى در محضر مبارک او اسـت ، پـیـامبر (صلى الله علیه و آله ) که جاى خود دارد این کار در برابر پدر و مادر و استاد و معلم نیز مخالف احترام و ادب است .
امـا جـمـله (لاتـجـهـروا له بـالقـول ...) مـمـکـن اسـت تـاءکـیـدى بـر هـمـان مـعـنـى جـمـله اول بـاشـد یـا اشاره به مطلب تازه اى و آن ترک خطاب پیامبر (صلى الله علیه و آله ) با جمله (یا محمد) و تبدیل آن به (یا رسول الله ) است .
امـا جـمـعـى از مـفـسـران در تـفـاوت بـیـن ایـن دو جـمـله چـنـیـن گـفـتـه انـد: جـمـله اول ، ناظر به زمانى است که مردم با پیامبر (صلى الله علیه و آله ) هم سخن مى شوند که نباید صداى خود را از صداى او برتر کنند، و جمله دوم مربوط به موقعى است که
پـیـامـبر (صلى الله علیه و آله ) خاموش است و در محضرش سخن مى گویند، در اینحالت نیز نباید صدا را زیاد بلند کنند.
جـمـع مـیـان ایـن مـعـنـى و مـعـنـى سـابـق نـیـز مـانـعـى نـدارد و بـا شـاءن نزول آیه نیز سازگار است .
و به هر حال ظاهر آیه بیشتر این است که دو مطلب متفاوت را بیان مى کند.
بدیهى است اگر اینگونه اعمال به قصد توهین به مقام شامخ نبوت باشد موجب کفر است و بدون آن ایذاء و گناه .
در صـورت اول عـلت حـبـط و نابودى اعمال روشن است ، زیرا کفر علت حبط (از میان رفتن ثواب عمل نیک ) مى شود.
و در صـورت دوم نـیـز مـانـعـى نـدارد کـه چنین عمل زشتى باعث نابودى ثواب بسیارى از اعـمـال گـردد، و مـا سـابـقـا در بـحـث حـبـط گـفـتـه ایـم که نابود شدن ثواب بعضى از اعـمال به خاطر بعضى از گناهان خاص ، بى مانع است ، همانگونه که نابود شدن اثر بـعـضـى از گـنـاهـان بـه وسـیـله اعـمـال صـالح نـیـز قـطـعـى اسـت ، و دلائل فـراوانى در آیات قرآن یا روایات اسلامى بر این معنى وجود دارد، هر چند این معنى به صورت یک قانون کلى در همه حسنات و سیئات ثابت نشده است ، اما در مورد بعضى از حـسـنـات و سـیـئات مـهـم ، دلائلى نـقـلى وجـود دارد و دلیـلى هـم از عقل بر خلاف آن نیست .
در روایـتـى آمـده اسـت : هـنگامى که آیه فوق نازل شد ثابت بن قیس (خطیب پیامبر (صلى الله عـلیـه و آله ) که صداى رسائى داشت گفت : من بودم که صدایم را از صداى پیامبر (صـلى الله عـلیـه و آله ) فـراتـر مـى کـردم ، و در بـرابـر او بـلنـد سـخـن مـى گفتم ، اعمال من نابود شد، و من اهل دوزخم !
ایـن مـطـلب بـه گـوش پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) رسـیـد، فـرمـود: چنین نیست او اهـل بـهـشـت اسـت (زیـرا او ایـنـکـار را بـه هـنگام ایراد خطابه براى مؤ منان یا در برابر مخالفان که اداء یک وظیفه اسلامى بود انجام مى داد).

همانگونه که عباس بن عبد المطلب نیز در جنگ حنین به فرمان پیامبر (صلى الله علیه و آله ) با صداى بلند فراریان را دعوت به بازگشت نمود.
آیه بعد براى تاءکید بیشتر روى این موضوع پاداش کسانى را که به این دستور الهى عـمـل مـى کـنـنـد، و انـضـباط و ادب را در برابر پیامبر (صلى الله علیه و آله ) رعایت مى نـمـایـنـد چـنـیـن بـیـان مـى کـنـد: (آنـهـا کـه صـداى خـود را نـزد رسـول خـدا کـوتـاه مـى کـنـنـد کـسانى هستند که خداوند قلوبشان را براى تقوا خالص و گسترده ساخته و براى آنها آمرزش و پاداش عظیمى است (ان الذین یغضون اصواتهم عند رسول الله اولئک الذین امتحن الله قلوبهم للتقوى لهم مغفرة و اجر عظیم ).
(یـغضون ) از ماده (غض ) (بر وزن حظ) به معنى کم کردن و کوتاه نمودن نگاه یا صدا است ، و نقطه مقابل آن خیره نگاه کردن ، و صدا را بلند نمودن است .
(امتحن ) از ماده (امتحان ) در اصل به معنى ذوب کردن طلا
و گـرفتن ناخالصى آن است ، و گاه به معنى گستردن چرم نیز آمده ، ولى بعدا در معنى آزمـایـش بـه کـار رفـتـه است ، مانند آیه مورد بحث ، آزمایشى که نتیجه آن خلوص قلب و گستردگى آن براى پذیرش تقوى است .
قـابـل تـوجـه ایـنـکـه : در آیـه قـبـل تـعـبـیـر بـه (نبى ) شده ، و در اینجا تعبیر به (رسـول الله ،) و هـر دو گویا اشاره به این نکته است که پیامبر (صلى الله علیه و آله ) از خـود چـیـزى نـدارد، او فـرسـتـاده خدا و پیام آور او است ، اسائه ادب در برابر او اسائه ادب نسبت به خدا است ، و رعایت ادب نسبت به او رعایت نسبت به خداوند است .
ضـمـنـا تـعـبـیـر (مـغـفرة ) به صورت نکره ، براى تعظیم و اهمیت است ، یعنى خداوند آمـرزش کـامـل و بـزرگ نـصـیـبشان مى کند، و بعد از پاک شدن از گناه اجر عظیم به آنها عـنـایـت مـى فرماید، زیرا نخست شستشوى از گناه مطرح است ، سپس بهره مندى از پاداش ‍ عظیم الهى .
آیه بعد براى تاءکید بیشتر، اشاره به نادانى و بیخردى کسانى مى کند که این دستور الهى را پشت سر مى افکنند، و چنین مى فرماید: (کسانى که تو را از پشت حجرهها بلند صـدا مـى زنـنـد اکـثرشان عقل و خرد ندارند)! (ان الذین ینادونک من وراء الحجرات اکثرهم لایعقلون ).
ایـن چـه عـقـلى اسـت کـه انـسـان در بـرابر بزرگترین سفیر الهى رعایت ادب نکند، و با صداى بلند و نامؤ دبانه ، همچون اعراب (بنى تمیم ) پشت خانه پیامبر (صلى الله علیه و آله ) بیاید، و فریاد زند: یا محمد! یا محمد! اخرج الینا و آن کانون مهر و عطوفت پروردگار را بدینوسیله ایذاء و آزار نماید.
اصـولا هـر قـدر سـطـح عـقـل و خرد انسان بالاتر میرود بر ادب او افزوده مى شود، زیرا (ارزشـهـا) و (ضـدارزشـهـا) را بـهـتـر درک مـى کـنـد، و بـه هـمـیـن دلیـل بـى ادبـى همیشه نشانه بیخردى است ، یا به تعبیر دیگر بى ادبى کار حیوان و ادب
کار انسان است ؟
تعبیر به (اکثرهم لایعقلون ) (غالب آنها نمى فهمند) یا به خاطر این است که اکثر در لغـت عرب گاه به معنى (همه ) مى آید، که براى رعایت احتیاط و ادب این تعبیر را به کـار مى برند که حتى اگر یکنفر مستثنى بوده باشد حق او ضایع نشود، گوئى خداوند با این تعبیر مى فرماید: من که پروردگار شما هستم و به همه چیز احاطه علمى دارم به هنگام سخن گفتن رعایت آداب مى کنم ، پس شما چرا رعایت نمى کنید؟ و یا اینکه به راستى در میان آنها افراد عاقلى بوده اند که روى عدم توجه و یا عادت همیشگى صدا را بلند مى کـردنـد، قـرآن از ایـن طـریـق بـه آنـهـا هـشـدار مـى دهـد کـه عقل و فکر خود را به کار گیرند، و ادب را فراموش ‍ نکنند.
(حـجـرات ) جـمـع (حجره ) در اینجا اشاره به اطاقهاى متعددى است که در کنار مسجد پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) بـراى هـمـسـران او تـهـیـه شـده بـود، و در اصل از ماده حجر (بر وزن اجر) به معنى منع است ، زیرا (حجره ) مانع ورود دیگران در حـریـم زنـدگى انسان است ، و تعبیر به (ورء) در اینجا به معنى بیرون است ، از هر طـرف کـه بـاشـد، زیـرا در حـجـره هـاى پیامبر به مسجد گشوده مى شد، و افراد نادان و عجول گاه در برابر در حجره مى آمدند و فریاد یا محمد! مى زدند قرآن آنها را از این کار نهى مى کند.
در آخرین آیه مورد بحث براى تکمیل این معنى مى افزاید: (اگر آنها صبر مى کردند تا خـود بـیـرون آئى ، و بـه سراغشان روى براى آنها بهتر بود) (و لو انهم صبروا حتى تخرج الیهم لکان خیرا لهم ).
درسـت اسـت کـه عـجـله و شتاب گاه سبب مى شود که انسان زودتر به مقصود خود برسد، ولى شکیبائى و صبر در چنین مقامى مایه رحمت و آمرزش و اجر عظیم است ، و مسلما این بر آن برترى دارد.
و از آنـجـا کـه افـرادى نـا آگـاهـانـه قـبـلا مـرتـکـب چـنـیـن کـارى شـده بـودنـد، و بـا نزول این دستور الهى طبعا به وحشت مى افتادند، قرآن به آنها نیز نوید مى دهد که اگر توبه کنند مشمول رحمت خداوند مى شوند، لذا در پایان آیه مى فرماید: (و خداوند غفور و رحیم است ) (و الله غفور رحیم ).
نکته ها :
1 - ادب برترین سرمایه است
در اسـلام اهـمـیـت زیادى به مساءله رعایت آداب ، و بر خورد تواءم با احترام و ادب با همه کـس ، و هـر گـروه ، وارد شـده اسـت کـه به عنوان نمونه در اینجا به چند حدیث اشاره مى شود.
1 - عـلى (علیه السلام ) مى فرماید: الاداب حلل مجددة : (رعایت ادب همچون لباس فاخر و زینتى و نو است ).
و در جـاى دیگر مى فرماید: الادب یغنى عن الحسب : (ادب انسان را از افتخارات پدران و نیاکان بى نیاز مى کند).
در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم : خمس من لم تکن فیه لم یکن فیه کثیر مستمتع !
قیل و ما هن یا ابن رسول الله ؟
قال : الدین و العقل و الحیاء و حسن الخلق و حسن الادب :
پـنـج چـیـز اسـت کـه در هـر کـس نـبـاشـد صـفـات و امـتـیـازات قابل ملاحظه اى
نخواهد داشت .
عرض کردند: اى فرزند رسول الله آنها چیست ؟
فرمود: (دین و عقل و حیا و حسن خلق و حسن ادب ).
و نیز در حدیث دیگرى از همان امام (علیه السلام ) مى خوانیم که فرمود: لایطمعن ذو الکبر فى الثناء الحسن ، و لا الخب فى کثرة الصدیق ، و لاالسى ء الادب فى الشرف :
(افراد متکبر هرگز نباید انتظار ذکر خیر از سوى مردم داشته باشند و نه افراد نیرنگ باز انتظار کثرت دوستان ، و نه افراد بى ادب انتظار شرف و آبرو).
بـه هـمـیـن دلیـل هنگامى که در زندگى پیشوایان بزرگ اسلام دقت مى کنیم مى بینیم که دقیقترین نکات مربوط به ادب را حتى با افراد کوچک رعایت مى کردند.
اصـولا دیـن مـجـمـوعـه اى اسـت از آداب : ادب در بـرابـر خـدا، ادب در مـقـابـل پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) و پـیـشوایان معصوم (علیهم السلام )، ادب در مقابل استاد و معلم ، و پدر و مادر، و عالم و دانشمند.
حـتـى دقـت در آیـات قرآن مجید نشان مى دهد خداوند با آن مقام عظمت هنگامى که با بندگان خود سخن مى گوید: آداب را کاملا رعایت مى کند!
جائى که چنین است تکلیف مردم در مقابل خدا و پیغمبرش روشن است .
در حـدیـثـى مـى خـوانـیـم : (هـنـگـامـى کـه آیـات آغـاز سـوره مـؤ مـنـون نـازل شـد، و یـک سلسله آداب اسلامى را به آنها دستور داد، از جمله مساءله خشوع در نماز پـیـامـبـر اسـلام (صـلى الله علیه و آله ) که قبلا به هنگام نماز گاه به آسمان نظر مى افکند دیگر
سر بر نمى داشت ، و دائما به زمین نگاه مى فرمود).
در مورد پیامبر خدا نیز این موضوع تا آن حد مهم است که قرآن صریحا در آیات فوق مى گـویـد صـدا را بـلنـدتـر از صـداى پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) کـردن و در مقابل او جار و جنجال راه انداختن موجب حبط اعمال و از بین رفتن ثواب است .
روشـن اسـت تنها رعایت این نکته در برابر پیامبر (صلى الله علیه و آله ) کافى نیست ، بـلکـه امـور دیـگـرى کـه از نـظـر سـؤ ادب هـمـانـنـد صـداى بـلنـد و جـار و جـنـجـال اسـت نـیـز در مـحـضـرش مـمـنـوع است ، و به اصطلاح فقهى در اینجا باید الغاء خصوصیت و (تنقیح مناط) کرد، و اشباه و نظائر آن را به آن ملحق نمود.
در آیـه 63 سـوره نـور نـیـز مـى خـوانـیـم : لاتـجـعـلوا دعـاء الرسـول کـدعـاء بـعضکم بعضا که جمعى از مفسران آن را چنین تفسیر کرده اند: (هنگامى کـه پـیـامـبـر را صـدا مـى زنید با ادب و احترامى که شایسته او است صدا کنید نه همچون صدا زدن یکدیگر).
جالب اینکه قرآن در آیات فوق رعایت ادب را در برابر پیامبر (صلى الله علیه و آله ) نـشـانـه پـاکـى قـلب و آمـادگى آن براى پذیرش ‍ تقوى ، و سبب آمرزش و اجر عظیم مى شـمـرد، در حـالى کـه بـى ادبـان را هـمـچـون چـهـار پـایـان بـى عقل معرفى مى کند!
حـتـى بـعـضـى از مـفـسـران آیـات مـورد بـحـث را تـوسـعـه داده گـفـتـه انـد مـراحـل پـائیـنـتـر، مـانـنـد عـلمـا و دانـشـمـنـدان و رهـبـران فـکـرى و اخـلاقـى را نـیـز شامل مى شود، مسلمانان موظفند در برابر آنها نیز آداب را رعایت کنند.
البـتـه در بـرابـر امـامـان مـعـصـوم (عـلیـهـم السـلام ) ایـن مـساءله روشنتر است ، حتى در روایاتى که از طرق اهل بیت (علیهم السلام ) به ما رسیده مى خوانیم : هنگامى که یکى از یاران با حالت جنابت خدمتشان رسید امام (علیه السلام ) بدون مقدمه فرمود:
اما تعلم انه لاینبغى للجنب ان یدخل بیوت الانبیاء؟!
(آیا تو نمى دانى که سزاوار نیست (جنب ) وارد خانه پیامبران شود)؟!.
و در روایـت دیـگـرى تـعـبیر به (ان بیوت الانبیاء و اولاد الانبیاء لایدخلها الجنب ) شده است ، که هم خانه پیامبران را شامل مى شود و هم خانه فرزندان آنها را.
کـوتـاه سـخـن ایـنـکـه مساءله رعایت ادب در برابر کبیر و صغیر بخش مهمى از دستورات اسـلامـى را شـامـل مـى شـود، کـه اگـر بـخـواهـیـم هـمـه را مـورد بـحـث قـرار دهـیـم از شـکـل تـفسیر آیات بیرون مى رویم ، در اینجا این بحث را با حدیثى از امام سجاد على بن الحـسـیـن (عـلیـهـم السلام ) در رساله حقوق در مورد رعایت ادب در برابر استاد پایان مى دهیم ، فرمود:
(حـق کـسـى کـه تـرا تـعلیم و تربیت مى دهد این است که او را بزرگ دارى ، مجلسش را محترم بشمرى ، به سخنانش کاملا گوش ‍ فرادهى ، و رو به روى او بنشینى ، صدایت را از صداى او برتر نکنى ، و هر گاه کسى از او سؤ الى کند تو مبادرت به جواب ننمائى ، در مـحـضـرش با کسى سخن نگوئى ، و نزد او از هیچکس غیبت نکنى ، اگر پشت سر از او بـد گـویـنـد دفـاع کـنـى ، عـیـوبـش را مـسـتـور دارى ، و فـضائلش را آشکار سازى ، با دشمنانش همنشین نشوى ، و دوستانش را دشمن ندارى ، هنگامى که چنین کنى فرشتگان الهى گـواهـى مـى دهـند که تو به سراغ او رفته اى و براى خدا از او علم آموخته اى نه براى خلق خدا).
2 - بلند کردن صدا در کنار قبر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله )
جـمـعى از علماء و مفسران گفته اند: آیات مورد بحث همانگونه که از بلند کردن صدا نزد پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) در زمـان حـیـاتـش مـنـع مى کند، بعد از وفاتش را نیز شامل مى شود.
اگـر مـنـظـور آنـهـا شـمـول عـبـارت آیـه اسـت ، ظـاهـر آیـه مـخـصـوص زمـان حـیـات رسـول الله (صـلى الله عـلیـه و آله ) است ، زیرا مى گوید: (صداى خود را برتر از صـداى او نـکـنـید) و این در حالى است که پیامبر (صلى الله علیه و آله ) حیات جسمانى داشته باشد و سخن بگوید.
ولى اگـر مـنـظـور مـنـاط و فـلسـفـه حـکـم اسـت کـه در ایـن گـونـه مـوارد روشـن اسـت و اهـل عرف الغاى خصوصیت مى کنند، تعمیم مذکور بعید به نظر نمى رسد، زیرا مسلم است هدف در اینجا رعایت ادب و احترام نسبت به ساحت قدس پیامبر (صلى الله علیه و آله ) است ، بـنـابراین هر گاه بلند کردن صدا در کنار قبر پیامبر (صلى الله علیه و آله ) نوعى هـتـک و بـى احـتـرامـى بـاشـد بدون شک جائز نیست ، مگر اینکه به صورت اذان نماز، یا تـلاوت قـرآن ، یا ایراد خطابه و امثال آن بوده باشد که در اینگونه موارد، نه در حیات پیامبر (صلى الله علیه و آله ) ممنوع است و نه در ممات او.
در حـدیـثـى در اصـول کـافـى از امام باقر (علیه السلام ) درباره ماجراى وفات امام حسن مـجـتـبـى (عـلیـه السـلام ) و ممانعتى که از سوى (عایشه ) در زمینه دفن آن حضرت در جـوار پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) بـه عمل آمد و سر و صداهائى که بلند شد مى خوانیم : امام حسین (علیه السلام ) به آیه (یا ایها الذین آمنوا لاترفعوا اصواتکم فوق صـوت النـبـى )...اسـتـدلال فرمود، و از رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) این جمله را نـقـل کـرد: ان الله حـرم من المؤ منین امواتا ما حرم منهم احیاء: (خداوند آنچه را از مؤ منان در حال حیات تحریم کرده در حال مماتشان نیز تحریم کرده است ).
این حدیث گواه دیگرى بر عمومیت مفهوم آیه است .
3 - انضباط اسلامى در همه چیز و همه جا
مـسـاءله مـدیـریـت و فـرمـانـدهـى بدون رعایت انضباط هرگز به سامان نمى رسد و اگر بـخـواهـنـد کـسـانـى کـه تـحـت پـوشـش مـدیریت و رهبرى قرار دارند به طور خودسرانه عمل کنند شیرازه کارها به هم مى ریزد، هر قدر هم رهبر و فرمانده لایق و شایسته باشند.
بـسـیـارى از شکستها و ناکامیها که دامنگیر جمعیتها و گروهها و لشکرها شده از همین رهگذر بـوده اسـت ، و مسلمانان نیز طعم تلخ تخلف از این دستور را بارها در زمان پیامبر (صلى الله عـلیـه و آله ) یـا بـعد از او چشیده اند که روشنترین آنها داستان شکست احد به خاطر بى انضباطى گروه اندکى از جنگجویان بود.
قـرآن مـجید این مساءله فوق العاده مهم را در عبارات کوتاه آیات فوق به صورت جامع و جالب مطرح ساخته ، مى گوید: یا ایها الذین آمنوا لاتقدموا بین یدى الله و رسوله .
وسعت مفهوم آیه چنانکه گفتیم به قدرى زیاد است که هر گونه (تقدم ) و (تاخر) و گـفـتـار و رفـتـار خـودسـرانـه و خـارج از دسـتـور رهـبـرى را شامل مى شود.
بـا اینحال در تاریخ زندگى پیامبر (صلى الله علیه و آله ) موارد زیادى دیده مى شود کـه افرادى بر فرمان او پیشى گرفتند، یا عقب افتادند و از اطاعت آن سرپیچى نمودند و مورد ملامت و سرزنش شدید قرار گرفتند، از جمله اینکه :
1 - هـنـگـامـى کـه پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) بـراى فـتـح مـکـه حـرکـت فـرمـود (سال هشتم هجرت ) ماه مبارک رمضان بود، جمعیت زیادى با حضرت بودند، گروهى سواره و گـروهـى پـیـاده ، وقـتـى بـه مـنـزلگاه (کراع الغمیم ) رسید دستور داد ظرف آبى آوردند
و حـضـرت (صـلى الله عـلیه و آله ) روزه خود را افطار کرد، همراهان نیز افطار کردند، ولى عجب اینکه جمعى از آنها بر پیامبر (صلى الله علیه و آله ) پیشى گرفتند و حاضر بـه افـطار نشدند و بر روزه خود باقى ماندند، پیامبر آنها را عصاة یعنى (جمعیت گنه کاران ) نامید.
2 - نـمـونـه اى دیـگـر در داسـتـان (حـجـة الوداع ) در سال دهم هجرت اتفاق افتاد، که پیامبر (صلى الله علیه و آله ) دستور داد منادى ندا کند، هـر کس حیوان قربانى با خود نیاورده باید نخست (عمره ) بجا آورد و از احرام بیرون آید، سپس مراسم حج را انجام دهد، و اما آنها که قربانى همراه خود آورده اند (و حج آنها حج افراد است ) باید بر احرام خود باقى بمانند، سپس افزود اگر من شتر قربانى نیاورده بودم عمره را تکمیل مى کردم ، و از احرام بیرون مى آمدم .
ولى گـروهـى از انـجـام این دستور سر باز زدند و گفتند چگونه ممکن است پیامبر (صلى الله عـلیـه و آله ) بـر احـرام خود باقى بماند، و ما از احرام بیرون آئیم ؟ آیا زشت نیست کـه مـا بـه سـوى مـراسـم حـج بـعـد از انـجـام عـمـره بـرویـم در حـالى کـه قطره هاى آب غسل (جنابت ) از ما فرو مى ریزد.
پـیـامـبر (صلى الله علیه و آله ) از این تخلف و بى انضباطى سخت ناراحت شد و آنها را شدیدا سرزنش کرد.
3 - داسـتان تخلف از لشکر (اسامه ) در آستانه وفات پیامبر (صلى الله علیه و آله ) مـعـروف اسـت کـه حـضرت به مسلمانان دستور داد که به فرماندهى (اسامة بن زید) براى جنگ با رومیان آماده شوند، و به مهاجران و انصار فرمود با این لشکر حرکت کنند.
شاید مى خواست به هنگام رحلتش مسائلى که در امر خلافت واقع شد
تـحـقـق نـیـابـد و حـتـى تـخـلف کـنـنـدگـان از لشـکـر اسـامـه را لعـن فـرمـود، اما با این حـال گروهى از حرکت سر باز زدند به بهانه اینکه در این شرائط خاص پیامبر (صلى الله علیه و آله ) را تنها نمى گذاریم .
4 - داستان (قلم و دوات ) در ساعات آخر عمر پیامبر گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله ) نیز معروف و تکان دهنده است ، و بهتر این است که عین عبارت صحیح مسلم را در اینجا بیاوریم :
لمـا حـضـر رسـول الله و فـى البـیـت رجـال فـیـهـم عـمـر بـن الخـطـاب فـقـال النـبـى (صـلى الله عـلیـه و آله ) هـلم اکـتـب لکـم کـتـابـا لاتـضـلون بـعـده ، فقال عمران رسول الله (صلى الله علیه و آله ) قد غلب علیه الوجع ! و عندکم القرآن ، حـسـبـنـا کـتـاب الله ! فـاخـتـلف اهـل البـیـت ، فـاخـتـصـمـوا، فـمـنـهـم مـن یـقـول قـربـوا یکتب لکم رسول الله (صلى الله علیه و آله ) کتابا لن تضلوا بعده ، و مـنـهـم مـن یـقـول مـا قـال عـمـر، فـلمـا اکـثـروا اللغـو و الاخـتـلاف عـنـد رسول الله (صلى الله علیه و آله ) قال رسول الله قوموا!:
(هـنـگامى که وفات پیامبر (صلى الله علیه و آله ) نزدیک شد گروهى در خانه نزد او بـودنـد از جـمـله عـمـر بـن خـطـاب ، پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله ) فرمود): نامه اى بـیـاوریـد تا براى شما مطلبى بنویسم که هرگز بعد از آن گمراه نشوید، عمر گفت : بـیـمـارى بر پیامبر غلبه کرده ! (و العیاذ بالله سخنان ناموزون مى گوید!) قرآن نزد شما است ، و همین کتاب الهى ما را کافى است !!
در ایـن هـنـگـام در مـیـان حاضران در خانه اختلاف افتاد، بعضى گفتند بیاورید تا پیامبر نـامـه خـود را بـنویسد، تا هرگز گمراه نشوید، در حالى که بعضى دیگر سخن عمر را تکرار مى کردند! هنگامى که سخنان ناموزون
و اخـتـلاف بـالا گـرفـت پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) فرمود برخیزید و از من دور شوید!.
قـابـل تـوجـه ایـنکه عین این حدیث را با مختصر تفاوتى بخارى نیز در صحیح خود آورده است .
ایـن مـاجـرا از حـوادث مـهـم تـاریـخ اسـلام اسـت کـه نـیـاز بـه تـحـلیـل فـراوان دارد، و ایـنـجـا جـاى شـرح آن نـیـسـت ، ولى بـه هـر حـال یـکـى از روشنترین موارد تخلف از دستور پیامبر (صلى الله علیه و آله ) و مخالفت با آیه مورد بحث (یا ایها الذین لاتقدموا بین یدى الله و رسوله ) محسوب مى شود.
مـسـاءله مـهـم ایـنـجـا اسـت کـه رعـایـت ایـن انـضـبـاط الهـى و اسلامى نیاز به روح تسلیم کامل و پذیرش رهبرى در تمام شؤ ن زندگى و ایمان محکم به مقام شامخ رهبر دارد.
آیه و ترجمه


یـأ یها الذین ءامنوا إ ن جاءکم فاسق بنبإ فتبینوا اءن تصیبوا قوما بجهالة فتصبحوا على ما فعلتم نادمین (6)
و اعـلمـوا اءن فـیـکم رسول الله لو یطیعکم فى کثیر من الا مر لعنتم ولکن الله حبب إ لیکم الایـمـان و زیـنـه فـى قـلوبـکـم و کـره إ لیـکـم الکـفـر و الفسوق و العصیان اءولئک هم الراشدون (7)
فضلا من الله و نعمة و الله علیم حکیم (8)


ترجمه :

6 - اى کسانى که ایمان آورده اید اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بیاورد درباره آن تـحـقـیـق کـنـیـد، مـبـادا بـه گروهى از روى نادانى آسیب برسانید، و از کرده خود پشیمان شوید.
7 - و بـدانـیـد رسـول خـدا در میان شما است ، هر گاه در بسیارى از امور از شما اطاعت کند به مشقت خواهید افتاد، ولى خداوند ایمان را محبوب شما قرار داده ، و آنرا در دلهایتان زینت بـخشیده ، و (به عکس ) کفر و فسق و گناه را منفور شما قرار داده است کسانى که واجد این صفاتند هدایت یافتگانند.
8 - خداوند بر شما فضل و نعمتى از سوى خود بخشیده ، و خداوند دانا و حکیم است .
شان نزول :
براى نخستین آیه مورد بحث دو شاءن نزول در تفاسیر آمده است که بعضى مانند طبرسى در (مـجـمـع البـیـان ) هـر دو را ذکـر کـرده انـد، و بعضى مانند (قرطبى ) و (نور الثقلین ) و (فى ظلال القرآن ) تنها به یکى اکتفا کرده اند.
نـخـسـتین شاءن نزولى که غالب مفسران آن را ذکر کرده اند این است که آیه یا ایها الذین آمـنـوا ان جـائکـم ...دربـاره (ولیـد بـن عـقـبـه ) نـازل شـده اسـت کـه پیامبر (صلى الله علیه و آله ) او را براى جمع آورى زکات از قبیله (بـنـى المـصـطـلق ) اعـزام داشـت ، هـنـگـامـى کـه اهـل قـبـیـله بـا خـبـر شـدنـد کـه نـمـایـنده رسول الله (صلى الله علیه و آله ) مى آید با خـوشـحـالى بـه اسـتـقـبـال او شـتـافتند، ولى از آنجا که میان آنها و (ولید) در جاهلیت خصومت شدیدى بود تصور کرد آنها به قصد کشتنش آمده اند.
خدمت پیامبر (صلى الله علیه و آله ) بازگشت (بى آنکه تحقیقى در مورد این گمان کرده بـاشـد) و عـرض کرد: آنها از پرداخت زکات خوددارى کردند! (و مى دانیم امتناع از پرداخت زکـات یـکـنـوع قیام بر ضد حکومت اسلامى تلقى مى شد، بنابراین مدعى بود آنها مرتد شده اند!).
پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله ) سخت خشمگین شد، و تصمیم گرفت با آنها پیکار کند، آیـه فـوق نـازل شـد (و بـه مسلمانان دستور داد که هرگاه فاسقى خبرى آورد درباره آن تحقیق کنید).
بـعـضـى نـیـز بر آن افزوده اند که بعد از اخبار (ولید) درباره ارتداد قبیله (بنى المـصـطـلق ) پیامبر (صلى الله علیه و آله ) به خالد بن ولید بن مغیره دستور داد به سراغ قبیله (بنى المصطلق ) رود، ولى فرمود شتابزده کارى انجام مده .
(خالد) شبانه به نزدیکى قبیله رسید، و ماموران اطلاعاتى خود را براى
تـحـقـیق فرستاد، آنها خبر آوردند که بنى المصطلق به اسلام کاملا وفا دارند، و صداى اذان و نـمـاز آنها را با گوش خود شنیده اند، صبحگاهان (خالد) شخصا به سراغ آنها آمد، و صدق گفتار مخبرین را ملاحظه کرد، خدمت پیامبر (صلى الله علیه و آله ) بازگشت و مـاجـرا را بـه عـرض رسـانـیـد، در ایـن هـنـگـام آیـه فـوق نازل شد و به دنبال آن پیامبر مى فرمود: التانى من الله ، و العجلة من الشیطان !:
درنگ کردن و تحقیق از سوى خدا است و عجله از شیطان است !.
شـان نـزول دیـگرى که فقط بعضى از مفسران به آن اشاره کرده اند این است که آیه در مـورد (مـاریـه ) هـمـسـر پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) (مـادر ابـراهـیـم ) نـازل شـد، زیـرا خـدمـت پـیامبر (صلى الله علیه و آله ) عرض کردند که او پسر عموئى دارد کـه گـاه و بـیـگاه به سراغش مى آید (و روابط نامشروعى در میان است ) پیامبر على (عـلیـه السـلام ) را فـراخـوانـد فـرمـود: بـرادرم ! ایـن شـمـشـیر را بگیر اگر او را نزد (ماریه ) یافتى به قتل برسان .
امـیـر مـؤ مـنـان عـلى (عـلیـه السـلام ) عـرض کـرد: اى رسول خدا! من مامورم که مانند (سکه تفتیده ) دستور شما را پیاده کنم ، یا اینکه شخص حاضر چیزى مى بیند که غائب نمى بیند؟ (با تحقیق بیشتر انجام وظیفه کنم ).
فـرمـود: نـه ! بـر اسـاس ایـنـکـه حـاضـر چـیـزى مـى بـیـنـد کـه غـائب نـمـى بـیـنـد عمل کن .
عـلى (عـلیه السلام ) مى فرماید: شمشیر را به کمر بستم و به سراغ او آمدم ، دیدم نزد ماریه است شمشیر را کشیدم او فرار کرد و از نخلى بالا رفت ، و سپس خود را از بالا به زیـر افـکـنـد، در ایـن هـنـگام پیراهن او بالا رفت و معلوم شد اصلا عضو جنسى ندارد، خدمت پـیـامـبـر آمـدم و ماجرا را شرح دادم پیامبر (صلى الله علیه و آله ) فرمود خدا را شکر که بدى و آلودگى و اتهام را از دامان ما دور مى کند.
تفسیر :
به اخبار فاسقان اعتنا نکنید!
در آیات گذشته سخن از وظائف مسلمانان در برابر رهبر و پیشوایشان پیامبر (صلى الله عـلیـه و آله ) بـود، و دو دستور مهم در آن آمده بود: نخست پیشى نگرفتن بر خدا و پیامبر (صلى الله علیه و آله ) و دیگر رعایت ادب به هنگام سخن گفتن و صدا زدن در محضر او.
آیـات مـورد بـحـث ادامـه وظـائف امت در برابر این رهبر بزرگ است و مى گوید هنگامى که اخبارى را خدمت او مى آورند باید از روى تحقیق باشد، و اگر شخص فاسقى خبر از چیزى داد بـدون تـحـقـیق نپذیرند، و پیامبر (صلى الله علیه و آله ) را براى پذیرش ‍ آن تحت فشار قرار ندهند.
نـخـسـت مـى فـرماید: اى کسانى که ایمان آورده اید اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بیاورد درباره آن تحقیق کنید: (یا ایها الذین آمنوا ان جائکم فاسق بنبا فتبینوا).
سـپـس بـه عـلت آن اشـاره کـرده مـى افـزایـد: (مـبـادا در صـورت عمل کردن
بدون تحقیق به گروهى از روى نادانى آسیب برسانید، و از کرده خود پشیمان شوید)! (ان تصیبوا قوما بجهالة فتصبحوا على مافعلتم نادمین ).
هـمـانـگـونـه کـه اگـر پـیـامـبـر (صـلى الله علیه و آله ) به گفته (ولید بن عقبه ) عـمـل مـى فـرمـود و با طایفه (بنى المصطلق ) به عنوان یک قوم مرتد پیکار مى کرد فاجعه و مصیبت دردناکى به بار مى آمد.
از لحـن آیـه بـعـد چـنـیـن اسـتفاده مى شود که جمعى اصرار بر این پیکار داشتند قرآن مى گـویـد: ایـن کـار شـایـسـته شما نیست ، این عین جهالت و نادانى است و سرانجامش ندامت و پشیمانى خواهد بود.
جـمـعـى از عـلمـاى عـلم اصـول بـراى حـجـیـت خـبـر واحـد بـه ایـن آیـه اسـتـدلال کـرده اند، چرا که آیه مى گوید: تحقیق و تبین در خبر (فاسق ) لازم است ، و مفهوم آن این است که اگر شخص (عادل ) خبرى دهد بدون تحقیق مى توان پذیرفت .
ولى به این استدلال اشکالات فراوانى کرده اند که از همه مهمتر دو ایراد است ، بقیه اهمیت چندانى ندارد: نخست ایـنـکـه اسـتدلال فوق متوقف بر قبول (حجیت مفهوم وصف ) است در حالى که معروف این است که مفهوم وصف حجت نیست .
دیـگـر ایـنـکـه عـلتـى کـه در ذیـل آیـه آمـده اسـت آنـچـنـان گـسـتـرده اسـت کـه خـبـر (عـادل ) و (فـاسـق ) هـر دو را شـامـل مـى شـود، زیـرا عمل به خبر ظنى هر چه باشد احتمال پشیمانى و ندامت دارد.
و امـا ایـن هـر دو اشـکـال قابل حل است ، زیرا مفهوم وصف و هر قید دیگر
در مـواردى که به اصطلاح منظور بیان قیود یک مساءله و مقام احتراز است حجت مى باشد و ذکـر ایـن قـیـد (قـیـد فـاسـق ) در آیـه فـوق طـبـق ظـهـور عـرفـى هـیـچ فـایـده قابل ملاحظه اى جز بیان حجیت خبر عادل ندارد.
و امـا در مـورد تـعـلیـلى کـه ذیـل آیـه آمـده اسـت ظـاهـر ایـن اسـت کـه هـر گـونـه عـمـل بـه ادله ظـنـیـه را شـامـل نـمـى شـود، بـلکـه نـاظـر بـه مـواردى اسـت کـه در آنـجـا عـمـل ، عـمـل جـاهـلانـه یا سفیهانه و ابلهانه است ، چرا که در آیه روى عنوان (جهالت ) تـکـیـه شـده ، و مـى دانـیـم غـالب ادلهـاى کـه تـمـام عـقـلاى جـهـان در مـسـائل روزمـره زنـدگـى روى آن تـکـیـه مـى کـنـنـد دلائل ظـنـى اسـت (از قـبـیـل ظـواهـر الفـاظ، قـول شـاهـد، قـول اهـل خـبـره ، قول ذو الید و مانند اینها).
مـعـلوم است که هیچیک از اینها جاهلانه و سفیهانه شمرده نمى شود، و اگر احیانا مطابق با واقع نباشد مساءله ندامت نیز در آن مطرح نیست چون یک راه عمومى و همگانى است .
به هر حال به عقیده ما این آیه از آیات محکمى است که دلالت بر (حجیت خبر واحد) حتى در (مـوضـوعـات ) دارد، و در ایـن زمـینه بحثه اى فراوانى است که اینجا جاى شرح آن نیست .
بـعـلاوه نـمـى تـوان انکار کرد که مساءله اعتماد بر اخبار موثق اساس تاریخ و زندگى بـشـر را تـشـکـیـل مـى دهـد، بـه طـورى کـه اگـر مـسـاءله حـجـیـت خـبـر عـادل یا موثق از جوامع انسانى حذف شود بسیارى از میراثهاى علمى گذشته ، و اطلاعات مـربـوط بـه جوامع بشرى ، و حتى مسائل زیادى از آنچه امروز در جامعه خود با آن سر و کار داریم به کلى حذف خواهد شد، و نه تنها انسان به عقب باز مى گردد، بلکه گردش چرخهاى زندگى فعلى او نیز متوقف خواهد شد.
لذا اجـمـاع هـمـه عـقلا بر حجیت آن است و شارع مقدس نیز آن را (قولا) و (عملا) امضا فرموده است .
ولى به همان اندازه که حجیت خبر واحد ثقه به زندگى سامان مى بخشد، تکیه بر اخبار غـیـر موثق بسیار خطرناک ، و موجب از هم پاشیدگى نظام جامعه ها است ، مصائب فراوانى بـه بـار مـى آورد، حیثیت و حقوق اشخاص را به خطر مى اندازد، و انسان را به بیراهه و انـحـراف مـى کـشـانـد، و بـه تـعـبـیر جالب قرآن در آیه مورد بحث سرانجام مایه ندامت و پشیمانى خواهد بود.
این نکته نیز قابل توجه است که ساختن خبرهاى دروغین و تکیه بر اخبار غیر موثق یکى از حربه هاى قدیمى نظامهاى جبار و استعمارى است که به وسیله آن جو کاذبى ایجاد کرده ، و بـا فـریـب و اغـفـال مـردم نـاآگـاه آنـهـا را گمراه مى سازند، و سرمایه هاى آنها را به تاراج مى برند.
اگـر مـسـلمـانـان دقـیـقـا بـه هـمـیـن دسـتـور الهـى کـه در ایـن آیـه وارد شـده عـمـل کـنـنـد و خبرهاى فاسقین را بدون تحقیق و تبین نپذیرند از این بلاهاى بزرگ مصون خواهند ماند.
این نکته نیز قابل توجه است که مساءله مهم وثوق و اعتماد به خود خبر است ، منتها گاهى ایـن وثـوق از نـاحـیـه اعـتـمـاد بـه (شـخـص ‍ خـبـر دهـنـده ) حـاصـل مـى شـود، و گـاه از قـرائن دیـگـرى از بـیرون ، لذا در پارهاى از موارد با اینکه گوینده خبر فاسق است ما به خبر او اطمینان پیدا مى کنیم .
بنابراین این وثوق و اعتماد از هر راهى حاصل شود، خواه از طریق عدالت و تقوا و صداقت گـویـنـده باشد، و یا از قرائن خارجى ، براى ما معتبر است ، و سیره عقلا که مورد امضاى شرع اسلام قرار گرفته ، نیز بر همین اساس است .
بـه هـمـین دلیل در فقه اسلامى مى بینیم بسیارى از اخبارى که سند آنها ضعیف است ، به خـاطـر ایـنـکـه مـورد (عمل مشهور) قرار گرفته ، و آنها از روى قرائنى به صحت خبر واقف شده اند معیار عمل قرار مى گیرد، و بر طبق آن فتوا مى دهند.
به عکس گاه اخبارى نقل شده که گوینده آن شخص معتبرى است ولى قرائنى از خارج ما را نـسـبـت بـه آن خـبـر بدبین مى سازد، اینجاست که چارهاى از رها کردن آن نداریم ، هر چند گوینده آن شخص عادل و معتبرى است .
بـنـابـرایـن مـعـیـار در همه جا اعتماد به خود (خبر) است ، هر چند عدالت و صداقت راوى غالبا وسیله اى است براى این اعتماد اما یک قانون کلى نیست (دقت کنید).
در آیـه بـعـد بـراى تـاءکـیـد مطلب مهمى که در آیه گذشته آمده ، مى افزاید: (بدانید رسـول الله در مـیان شماست ، هر گاه در بسیارى از امور از شما اطاعت کند به مشقت خواهید افتاد) (و اعلموا ان فیکم رسول الله لو یطیعکم فى کثیر من الامر لعنتم ).
ایـن جـمـله چـنـانکه جمعى از مفسران هم گفته اند نشان مى دهد که بعد از خبر (ولید) از مـرتـد شـدن طـایـفـه (بـنـى المـصـطـلق ) جـمـعـى از مـسـلمـانـان سـاده دل و ظـاهـر بـیـن به پیغمبر (صلى الله علیه و آله ) فشار مى آورند که بر ضد طایفه مـزبـور اقـدام بـه جـنـگ کـنـد. قـرآن مـى گـویـد: از خـوشـبـخـتـى شـمـا ایـن اسـت کـه رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) در میان شما است ، و رابطه با او عالم وحى بر قرار است ، و هر گاه خط و خطوط انحرافى در میان شما پیدا شود از این طریق شما را آگاه مى سازد.
ولى او رهـبـر اسـت انـتـظار نداشته باشید که از شما اطاعت کند، و دستور بگیرد، او نسبت به شما از هر کس مهربانتر است ، براى تحمیل افکار
خود به او فشار نیاورید که این به زیان شما است .
در دنـبـاله آیـه بـه یـکـى دیـگر از مواهب بزرگ الهى به مؤ منان اشاره کرده مى فرماید (لکن خداوند ایمان را محبوب شما قرار داده ، و آن را در دلهایتان زینت بخشیده ) (و لکن الله حبب الیکم الایمان و زینه فى قلوبکم ).
(و بـه عـکـس کـفـر و فـسـق و گـناه را منفور شما قرار داده است ) (و کره الیکم الکفر و الفسوق و العصیان ).
در حقیقت این تعبیرات اشاره لطیفى است به قانون (لطف ) آنهم (لطف تکوینى ).
تـوضـیـح ایـنـکـه : وقتى شخص حکیم کارى را مى خواهد تحقق بخشد زمینههاى آن را از هر نظر فراهم مى سازد، این اصل در مورد هدایت انسانها نیز کاملا صادق است .
خـدا مـى خـواهـد هـمـه انـسـانـهـا - بـى آنـکـه تـحـت بـرنـامـه جـبـر قـرار گـیـرنـد - بـا مـیـل و اراده خـود راه حـق را بـپـویـنـد، لذا از یـکـسـو ارسال رسل مى کند، و انبیا را با کتابهاى آسمانى مى فرستد، و از سوى دیگر (ایمان ) را محبوب انسانها قرار مى دهد، آتش عشق حقطلبى و حقجوئى را در درون جانها شعله ور مى سازد، و احساس نفرت و بیزارى از کفر و ظلم و نفاق و گناه را در دلها مى آفریند.
و بـه این ترتیب هر انسانى فطرتا خواهان ایمان و پاکى و تقوا است و بیزار از کفر و گناه .
ولى کاملا ممکن است در مراحل بعد این آب زلالى که از آسمان خلقت در وجود انسانها ریخته شـده ، بـر اثـر تـماس با محیطهاى آلوده ، صفاى خود را از دست دهد، و بوى نفرتانگیز گناه و کفر و عصیان گیرد.
ایـن مـوهـبـت فـطـرى انـسانها را به پیروى از رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) و تقدم نیافتن
بر او دعوت مى کند.
ایـن نـکـته نیز لازم به یادآورى است که محتواى این آیه با مساءله مشورت هرگز منافات نـدارد، زیـرا هـدف از (شـورى ) ایـن اسـت کـه هر کس عقیده خود را بیان کند، ولى نظر نـهـائى بـا شـخـص پیامبر (صلى الله علیه و آله ) است ، چنانکه از آیه شورى نیز همین استفاده مى شود.
بـه تـعبیر دیگر: شورى مطلبى است ، و تحمیل فکر و عقیده کردن مطلب دیگر، آیه مورد بحث تحمیل فکر را نفى مى کند نه مشورت را.
در اینکه منظور از (فسوق ) در آیه فوق چیست ؟ بعضى آن را تفسیر به کذب و دروغ کرده اند، ولى با توجه به گسترش مفهوم لغوى آن ، و عدم وجود قید در آیه ، هر گونه گناه و خروج از طاعت را شامل مى گردد، بنابراین تعبیر به (عصیان ) بعد از آن به عـنـوان تـاءکـیـد اسـت ، هـمـانـگـونـه کـه جـمـله (زیـنـه فـى قـلوبـکـم ) (آن را در دل شـمـا زیـنـت داده ) تـاءکیدى است بر جمله حبب الیکم الایمان (ایمان را محبوب شما قرار داد).
بعضى (فسوق ) را اشاره به (گناهان کبیره ) مى دانند، در حالى که عصیان را اعم دانسته اند، ولى این تفاوت نیز دلیلى ندارد.
به هر حال ، در پایان آیه به صورت یک قاعده کلى و عمومى مى فرماید: (کسانى که واجـد ایـن صفاتند (ایمان در نظرشان محبوب و مزین ، و کفر و فسق و عصیان در نظرشان منفور است ) هدایت یافتگانند) (اولئک هم الراشدون ).
یـعـنـى اگـر ایـن مـوهـبـت الهـى (عشق به ایمان و نفرت از کفر و گناه ) را حفظ کنید، و این پاکى و صفاى فطرت را آلوده نسازید، رشد و هدایت بیشک در انتظار شماست .
قـابـل تـوجـه ایـنکه : جمله هاى قبل به صورت خطاب به مؤ منین بود، اما این جمله از آنها به صورت غایب یاد مى کند، این تفاوت تعبیر ظاهرا براى این
اسـت کـه نـشـان دهـد ایـن حـکـم اختصاص به یاران پیامبر (صلى الله علیه و آله ) ندارد، بـلکـه یـک قانون همگانى است که هر کس در هر عصر و زمان صفاى فطرت خویش را حفظ کند اهل نجات و هدایت است .
آخـرین آیه مورد بحث این حقیقت را روشن مى سازد که این محبوبیت ایمان و منفور بودن کفر و عصیان از مواهب بزرگ الهى بر بشر است .
مى فرماید (این فضلى است از ناحیه خداوند، و نعمتى است که بر شما ارزانى داشته ، و خداوند دانا و حکیم است ) (فضلا من الله و نعمة و الله علیم حکیم ).
آگاهى و حکمت او ایجاب مى کند که عوامل رشد و سعادت را در شما بى افریند، و آن را با دعـوت انـبـیـا هـمـاهـنـگ و تـکـمـیـل سـازد، و سـرانـجـام شـمـا را بـه سـر منزل مقصود برساند.
ظـاهـر ایـن اسـت کـه (فضل ) و (نعمت ) هر دو اشاره به یک واقعیت است ، و آن مواهبى اسـت کـه از نـاحـیـه خـداونـد بـه بـنـدگـان اعـطـا مـى شـود، مـنـتـهـا فـضـل از ایـن نظر بر آن اطلاق مى شود که خدا به آن نیاز ندارد، و نعمت از این نظر که بندگان به آن محتاجند، بنابراین به منزله دو روى یک سکه اند.
بـدون شـک عـلم خـداونـد بـه نـیـاز بـنـدگـان ، و حـکـمـت او در زمـیـنـه تکامل و پرورش مخلوقات ، ایجاب مى کند که این نعمتهاى بزرگ معنوى ، یعنى
محبوبیت ایمان و منفور بودن کفر و عصیان را به آنها مرحمت کند.
نکته ها:
(هدایت الهى ) و (آزادى اراده )
آیـات فوق ترسیم روشنى از دیدگاه اسلام در زمینه مساءله (جبر و اختیار) و (هدایت و اضلال ) است ، زیرا این نکته را به خوبى آشکار مى کند که کار خداوند فراهم آوردن زمینه هاى رشد و هدایت است .
از یـکـسو (رسول الله ) (صلى الله علیه و آله ) را در میان مردم قرار مى دهد، و قرآن که برنامه هدایت و نور است نازل مى کند، و از سوى دیگر (عشق به ایمان ) و (تنفر و بـیـزارى از کفر و عصیان ) را به عنوان زمینه سازى در درون جانها قرار مى دهد ولى سرانجام تصمیم گیرى را به خود آنها واگذار کرده ، و تکالیف را در این زمینه تشریع مى کند.
طـبـق آیـات فـوق عـشـق بـه ایـمـان ، و تـنـفـر از کـفـر، در دل هـمـه انـسـانـهـا بـدون اسـتثنا وجود دارد، و اگر کسانى این زمینه ها را ندارند از ناحیه تـربـیـتهاى غلط و اعمال خودشان است ، خدا در دل هیچکس (حب عصیان ) و (بغض ایمان ) را نیافریده است .
2 - رهبرى و اطاعت
ایـن آیات بار دیگر تاءکید مى کند که وجود (رهبر الهى ) براى نمو و رشد یک جمعیت لازم اسـت ، مـشـروط بـر اینکه (مطاع ) باشد نه (مطیع ) پیروان خود، فرمان او را بر دیده گذارند نه اینکه او را براى اجراى مقاصد و افکار
محدود خود تحت فشار قرار دهند.
نـه تـنـهـا در مـورد رهـبـران الهـى ایـن اصـل ثـابـت اسـت کـه در مـسـاءله (مـدیـریت ) و (فرماندهى ) همه جا این امر باید حکومت کند.
حـاکـمـیت این اصل نه به معنى استبداد رهبران است ، نه ترک شورى ، چنانکه در بالا نیز اشاره شد.
3 - ایـمـان نـوعـى (عـشـق ) اسـت نـه تـنـهـا (درک عقل )
ایـن آیـات در ضمن اشاره اى است به این حقیقت که ایمان نوعى علاقه شدید الهى و معنوى است ، هر چند از استدلالات عقلى ریشه گیرد، و لذا در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم که از حضرتش سؤ ال کردند: آیا حب و بغض از ایمان است ؟ در جواب فرمود:
(و هـل الایـمـان الا الحـب و البـغض ؟! ثم تلا هذه الایة : حبب الیکم الایمان و زینه فى قلوبکم و کره الیکم الکفر و الفسوق و العصیان اولئک هم الراشدون :
آیا ایمان جز حب و بغض چیز دیگرى است ؟! سپس امام (علیه السلام ) به آیه (مورد بحث ) اسـتـدلال فـرمـود که مى گوید: خداوند ایمان را محبوب شما قرار داد، و آنرا در دلهایتان تـزیـیـن کـرد، و کـفـر و فـسق و عصیان را منفور شما ساخت و کسانى که چنین باشند هدایت یافتگانند).
در حدیث دیگرى از امام باقر (علیه السلام ) چنین آمده است :
و هل الدین الا الحب ؟!: (آیا دین چیزى جز محبت است )؟! سپس به چند آیه از قرآن مجید از جمله آیه مورد بحث استدلال فرمود، و در پایان اضافه
کرد:
الدین هو الحب ، و الحب هو الدین : (دین محبت است و محبت دین است )!.
ولى بـدون شـک ایـن مـحـبـت - چـنـانـکـه گفتیم - باید از ریشه هاى استدلالى و منطقى نیز سیراب گردد و بارور شود.
آیه و ترجمه


و ان طـائفتان من المؤ منین اقتتلوا فاءصلحوا بینهما فان بغت احدئهما على الا خرى فقاتلوا التـى تـبـغـى حـتـى تـفـى ء الى اءمـر الله فـان فـاءت فـاءصـلحـوا بـیـنـهـمـا بالعدل و اءقسطوا ان الله یحب المقسطین (9)
انما المؤ منون اخوة فاءصلحوا بین اءخویکم و اتقوا الله لعلکم ترحمون (10)


ترجمه :

9 - هر گاه دو گروه از مؤ منان با هم به نزاع و جنگ پردازند در میان آنها صلح برقرار سـازیـد و اگـر یـکـى از آنـهـا بـر دیگرى تجاوز کند با طایفه ظالم پیکار کنید تا به فـرمـان خـدا بازگردد، هر گاه بازگشت (و زمینه صلح فراهم شد) در میان آن دو بر طبق عدالت صلح برقرار سازید، و عدالت پیشه کنید که خداوند عدالت پیشه گان را دوست دارد.
10 - مـؤ مـنـان بـرادر یـکدیگرند، بنابراین میان دو برادر خود صلح برقرار سازید، و تقواى الهى پیشه کنید تا مشمول رحمت او شوید.
شاءن نزول :
در شـاءن نـزول ایـن آیـات آمـده اسـت کـه مـیـان دو قـبیله (اوس ) و (خزرج ) (دو قبیله معروف مدینه ) اختلافى افتاد، و همان سبب شد که گروهى از آن
دو بـه جـان هـم بـیـفـتـنـد و بـا چـوب و کـفـش یـکـدیـگـر را بـزنـنـد! (آیـه فـوق نازل شد و راه برخورد با چنین حوادثى را به مسلمانان آموخت ).
بعضى دیگر گفته اند: دو نفر از (انصار) با هم خصومت و اختلافى پیدا کرده بودند، یکى از آنها به دیگرى گفت : من حقم را به زور از تو خواهم گرفت ، زیرا جمعیت قبیله من زیـاد اسـت ! و دیـگـرى گـفـت : بـراى داورى نـزد رسـول الله (صـلى الله عـلیـه و آله ) مـى رویـم . نـفـر اول نـپـذیـرفـت ، و کـار اخـتلاف بالا گرفت ، و گروهى از دو قبیله با دست و کفش و حتى شـمـشـیـر بـه یـکـدیـگر حمله کردند آیات فوق نازل شد (و وظیفه مسلمانان را در برابر اینگونه اختلافات روشن ساخت ).
تفسیر:
مؤ منان برادر یکدیگرند
قـرآن در ایـنـجـا بـه عـنـوان یـک قـانـون کـلى و عـمـومى براى همیشه و همه جا مى گوید: (هـرگـاه دو گـروه از مؤ منان با هم به نزاع و جنگ پردازند در میان آنها صلح برقرار سازید) (و ان طائفتان من المؤ منین اقتتلوا فاصلحوا بینهما).
درسـت اسـت کـه (اقـتـتـلوا) از مـاده (قـتـال ) به معنى جنگ است ، ولى در اینجا قرائن گـواهـى مـى دهـد کـه هـرگـونـه نـزاع و درگـیـرى را شامل مى شود، هر چند به مرحله جنگ و نبرد نیز نرسد، بعضى از شاءن نزولها که براى آیه نقل شده بود نیز این معنى را تاءیید مى کند.
بـلکـه مـى تـوان گـفـت اگـر زمـیـنـه هـاى درگـیـرى و نـزاع فـراهـم شـود فـى المـثـل مـشـاجرات لفظى و کشمکشهائى که مقدمه نزاعهاى خونین است واقع گردد اقدام به اصـلاح طبق این آیه لازم است ، زیرا این معنى را از آیه فوق از طریق القاء خصوصیت مى توان استفاده کرد.
بـه هـر حـال ، ایـن یـک وظـیـفـه حـتـمـى بـراى هـمه مسلمانان است که از نزاع و درگیرى و خـونـریـزى مـیـان مـسـلمـیـن جـلوگـیـرى کـنـنـد، و بـراى خـود در ایـن زمـیـنـه مـسـؤ لیـت قـائل بـاشـنـد، نـه به صورت تماشاچى مانند بعضى بیخبران بى تفاوت از کنار این صحنه ها بگذرند.
این نخستین وظیفه مؤ منان در برخورد با این صحنه ها است .
سـپس وظیفه دوم را چنین بیان مى کند: (و اگر یکى از این دو گروه بر دیگرى تجاوز و سـتـم ، و تـسـلیم پیشنهاد صلح نشد، شما موظفید با طایفه باغى و ظالم پیکار کنید، تا بـه فـرمـان خـدا بـازگردد و گردن نهد) (فان بغت احداهما على الاخرى فقاتلوا التى تبغى حتى تفى ء الى امر الله ).
بـدیهى است که اگر خون طائفه باغى و ظالم در این میان ریخته شود بر گردن خود او اسـت ، و بـه اصـطـلاح خـونـشـان هدر است ، هر چند مسلمانند، زیرا فرض بر این است که نزاع در میان دو طائفه از مؤ منین روى داده است .
به این ترتیب ، اسلام جلوگیرى از ظلم و ستم را هر چند به قیمت جنگ با ظالم تمام شود لازم شـمـرده و بـهـاى اجراى عدالت را از خون مسلمانان نیز بالاتر دانسته است ، و این در صورتى است که مساءله از طرق مسالمت آمیز حل نشود.
سـپس به بیان سومین دستور پرداخته ، مى گوید: (و اگر طایفه ظالم تسلیم حکم خدا شـود و زمـیـنـه صـلح فـراهـم گـردد در مـیـان آن دو طـبـق اصـول عـدالت صـلح بـرقـرار سـازیـد) (فـان فـائت فـاصـلحـوا بـیـنـهـمـا بالعدل ).
یـعـنـى تـنـهـا به درهم شکستن قدرت طایفه ظالم قناعت نکند، بلکه این پیکار باید زمینه سـاز صـلح بـاشـد، و مـقـدمـه اى بـراى ریـشـه کـن کـردن عوامل نزاع و درگیرى و گرنه با گذشتن زمان کوتاه یا طولانى بار دیگر که ظالم در خود احساس توانائى کند برمى خیزد و نزاع را از سر مى گیرد.
بـعـضى از مفسران از تعبیر (بالعدل ) استفاده کرده اند که اگر در میان این دو گروه حـقـى پـایـمـال شده ، یا خونى ریخته شده که منشاء درگیرى و نزاع گشته است ، باید آنهم اصلاح شود، و گرنه (اصلاح بالعدل ) نخواهد بود.
و از آنجا که تمایلات گروهى گاهى افراد را به هنگام قضاوت و داورى به سوى یکى از دو طایفه متخاصم متمایل مى سازد، و بى طرفى داوران را نقض مى کند قرآن در چهارمین و آخـریـن دسـتـور بـه مـسـلمـانـان هـشـدار داده کـه : (قـسـط و عـدل و نـفى هرگونه تبعیض را رعایت کنید که خداوند عدالت پیشه گان را دوست دارد) (و اقسطوا ان الله یحب المقسطین ).
در آیه بعد براى تاءکید این امر و بیان علت آن مى افزاید:
(مـؤ مـنـان برادر یکدیگرند، بنابراین در میان دو برادر خود، صلح را بر قرار کنید) (انما المؤ منون اخوة فاصلحوا بین اخویکم ).
همان اندازه که براى ایجاد صلح در میان دو برادر نسبى تلاش و کوشش مى کنید باید در مـیـان مـؤ مـنـان مـتـخـاصـم نـیـز بـراى بـرقـرارى صـلح بـه طـور جـدى و قـاطـع وارد عمل شوید.
چـه تـعـبـیـر جالب و گیرائى ؟ که همه مؤ منان برادر یکدیگرند و نزاع و درگیرى میان آنـهـا را درگـیـرى مـیـان بـرادران نـامیده که باید به زودى جاى خود را به صلح و صفا بدهد.
و از آنـجـا کـه در بـسـیـارى از اوقـات (روابـط) در ایـن گـونـه مـسـائل جـانـشـین (ضوابط) مى شود، بار دیگر هشدار داده و در پایان آیه مى افزاید: (تقواى الهى پیشه کنید تا مشمول رحمت او شوید) (و اتقوا الله لعلکم ترحمون ).
و بـه ایـن تـرتیب یکى از مهمترین مسؤ لیتهاى اجتماعى مسلمانان در برابر یکدیگر و در اجراى عدالت اجتماعى با تمام ابعادش ‍ روشن مى شود.
نکته ها:
1 - شرایط قتالاهل بغى (بغاة )
در فـقـه اسـلامـى در کـتـاب جـهـاد بـحـثـى تـحـت عـنـوان قـتـال اهـل البـغـى مـطـرح اسـت کـه مـنـظـور از آن سـتـمـگـرانـى اسـت کـه بـر ضـد امـام عادل و پیشواى راستین مسلمین قیام مى کنند، و براى آنها احکام فراوانى است که در آن باب آمده است .
ولى بـحـثـى کـه در آیه فوق مطرح است مطلب دیگرى است و آن نزاع و کشمکشهائى است کـه در مـیـان دو گروه از مؤ منان رخ مى دهد، و در آن نه قیام بر ضد امام معصومى است ، و نـه قـیام بر ضد حکومت صالح اسلامى ، هر چند بعضى از فقها یا مفسران خواسته اند از این آیه در مساءله سابق نیز استفاده کنند
ولى بـه گـفـتـه (فـاضـل مـقـداد) در (کـنـز العـرفـان ) ایـن استدلال خطا است .
چـرا کـه قـیـام بـر ضد امام معصوم موجب کفر است در حالى که نزاع میان مؤ منان تنها موجب فـسـق اسـت نـه کـفـر، و لذا قـرآن مـجـید در آیات فوق هر دو گروه را مؤ من و برادر دینى یکدیگر نامیده است ، به این ترتیب احکام (اهل بغى ) را نمى توان به اینگونه افراد تعمیم داد.
مـتـاءسـفانه در فقه بحثى پیرامون احکام این گروه نیافتیم ، ولى آنچه از آیه فوق به ضـمـیمه قرائن دیگر مخصوصا اشاراتى که در ابواب امر به معروف و نهى از منکر آمده است مى توان استفاده کرد (احکام ) زیر است :
الف - اصلاح در میان گروههاى متخاصم مسلمین یک امر واجب کفائى است .
ب - بـراى تـحـقـق این امر باید نخست از مراحل ساده تر شروع کرد و به اصطلاح قاعده (الاسهل فالاسهل ) را رعایت نمود، ولى چنانچه مفید واقع نشود مبارزه مسلحانه و جنگ و قتال نیز جائز بلکه لازم است .
ج - خـونـهـاى باغیان و متجاوزان که در این راه ریخته مى شود و اموالى از آنها که از بین مـى رود هـدر اسـت ، زیـرا بـه حـکـم شـرع و انـجـام وظـیـفـه واجـب واقـع شـده اسـت ، و اصل در اینگونه موارد عدم ضمان است .
د - در مـراحـل اصـلاح از طـریـق گـفـتـگـو اجـازه حـاکـم شـرع لازم نیست ، اما در مرحله شدت عـمـل ، مـخـصوصا آنجا که منتهى به خونریزى مى شود بدون اجازه حکومت اسلامى و حاکم شـرع جـائز نـیـسـت ، مـگـر در مـواردى کـه دسـتـرسـى بـه هـیـچـوجـه نـباشد که در اینجا عدول مؤ منین و افراد آگاه تصمیم گیرى مى کنند.
ه‍- در صورتى که طایفه باغى و ظالم خونى از (گروه مصلح ) بریزد و یا
امـوالى را از بـیـن بـبـرد بـه حـکـم شـرع ضـامـن اسـت ، و در صـورت وقـوع قتل عمد حکم قصاص جارى است ، و همچنین در مورد خونهائى که از طایفه مظلوم ریخته شده و امـوالى کـه تـلف گـردیـده حـکـم (ضـمـان ) و (قصاص ) ثابت است ، و اینکه از کـلمـات بـعـضـى اسـتـفاده مى شود که بعد از وقوع صلح طایفه باغى و ظالم در برابر خـونـهـا و امـوالى کـه بـه هـدر رفته مسئولیتى ندارند، چرا که در آیه مورد بحث به آن اشـاره نـشـده ، درست نیست ، و آیه درصدد بیان همه این مطلب نمى باشد، بلکه مرجع در اینگونه امور سایر اصول و قواعدى است که در ابواب قصاص و اتلاف آمده است .
و - چـون هـدف از ایـن پـیـکـار و جـنـگ وادار کـردن طـایـفـه ظـالم بـه قـبـول حـق است ، بنابراین در این جنگ مساءله اسیران جنگى ، و غنائم ، مطرح نخواهد بود، زیرا فرض این است که هر دو گروه مسلمانند، ولى اسیر کردن موقت براى خاموش ساختن آتش نزاع مانعى ندارد، اما بعد از صلح بلافاصله اسیران باید آزاد شوند.
ز - گـاه مـى شـود کـه هـر دو طـرف نـزاع بـاغى ، ظالمند، اینها گروهى از قبیله دیگر را کـشـتـه و امـوالى را بـرده انـد و آنـهـا نـیـز هـمـیـن کـار در مـورد قـبـیـله اول انـجـام داده انـد، بـى آنکه بمقدار لازم براى دفاع قناعت کنند، خواه هر دو به یک مقدار بغى و ستم کنند یا یکى بیشتر و دیگرى کمتر.
البـتـه حـکـم ایـن مـورد در قرآن مجید با صراحت نیامده ، ولى حکم آن را مى توان از طریق الغـاء خـصـوصـیت از آیه مورد بحث دریافت ، و آن اینکه وظیفه مسلمین این است که هر دو را صـلح دهـنـد، و اگر تن به صلح ندادند با هر دو پیکار کنند تا به فرمان الهى گردن نهند، و احکامى که در بالا درباره باغى و متجاوز گفته شد در مورد هر دو جارى است .
در پایان این سخن باز تاءکید مى کنیم که حکم این باغیان از کسانى که
قـیـام بـر ضـد امـام مـعـصـوم یـا حـکـومت عادل اسلامى مى کنند جدا است ، و گروه اخیر احکام سختتر و شدیدترى دارند که در فقه اسلامى در (کتاب الجهاد) آمده است .


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت