تقسیرنمونه سوره فتح (قسمت3)


قـرائن نـشـان مـى دهـد کـه بـیـعـت از ابـداعـات مـسـلمـیـن نـیـسـت ، بـلکـه سـنـتـى بـوده که قـبـل از اسـلام در مـیـان عـرب رواج داشـتـه اسـت ، و بـه هـمـیـن دلیل در آغاز اسلام که طایفه (اوس ) و (خزرج ) در موقع حج از مدینه به مکه آمدند و بـا پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله ) در عقبه بیعت کردند بر خورد آنها با مساءله بـیـعت بر خورد با یک امر آشنا بود، بعد از آن پیغمبر گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله ) نـیـز در فـرصتهاى مختلف با مسلمانان تجدید بیعت کرد که یک مورد از آن همین بیعت رضـوان در حـدیـبـیـه بـود، و از آن گـسـتـرده تـر بـیعتى بود که بعد از فتح مکه انجام گرفت که در تفسیر (سوره ممتحنه ) شرح آن به خواست خدا خواهد آمد.
اما چگونگى بیعت به طور کلى از این قرار بوده که بیعت کننده دست به دست بیعت شونده مـى داده و بـا زبـان حـال یـا قـال اعـلام اطـاعـت و وفـادارى مـى نمود، و گاه در ضمن بیعت شـرائط و حـدودى بـراى آن قـائل مـى شـد، مـثـلا بـیـعـت تـا پـاى مال ، تا سر حد جان ، یا تا سر حد همه چیز حتى از دست دادن زن و فرزند.
و گـاه بـیـعـت تـا سر حد عدم فرار، و گاه تا سرحد موت بود (اتفاقا این هر دو معنى در مورد بیعت رضوان در تواریخ آمده است ).
پـیامبر اسلام بیعت زنان را نیز مى پذیرفت ، اما نه از طریق دست دادن ، بلکه چنانکه در تـواریـخ آمده دستور مى داد ظرف بزرگى از آب حاضر کنند، او دست خود را در یک طرف ظرف فرو مى برد، و زنان بیعت کننده در طرف دیگر.
گاه در ضمن بیعت انجام کار یا ترک کارهائى را شرط مى کردند،
هـمـانـگـونه که پیغمبر (صلى الله علیه و آله ) در بیعت با زنان بعد از فتح مکه شرط کـرد کـه (مـشـرک نـشـونـد و آلوده بـه بـیعفتى نگردند و دزدى نکنند و فرزندان خود را نکشند و امور دیگر) (سوره ممتحنه آیه 12).
بـه هـر حـال دربـاره احکام بیعت بحثهاى مختلفى است که به طور فشرده در اینجا یادآور مى شویم ، هر چند مسائل این بحث در فقه اسلامى نیز در هاله اى از ابهام فرو رفته است :
1 - (مـاهـیـت بـیـعت ) یک نوع قرار داد و معاهده میان بیعت کننده از یکسو، و بیعت پذیر از سوى دیگر است ، و محتواى آن اطاعت و پیروى و حمایت و دفاع از بیعت شونده است ، و بر طبق شرائطى که در آن ذکر مى کنند درجات مختلفى دارد.
از لحـن آیـات قـرآن و احـادیـث استفاده مى شود که بیعت یکنوع عقد لازم از سوى بیعت کننده اسـت کـه عـمـل بـر طـبـق آن واجـب مـى بـاشـد، و بـنـابـرایـن مشمول قانون کلى (اوفوا بالعقود) است (مائده - 1).
بـنابراین بیعت کننده حق فسخ را ندارد، ولى بیعت پذیر چنانچه صلاح بداند مى تواند بـیـعـت خـود را بـر دارد و فسخ کند، در اینصورت بیعت کننده از التزام و عهد خود آزاد مى گردد.
2 - بـعـضـى بـیـعـت را شـبـیـه انـتـخـابـات یـا نـوعى از آن مى دانند، در حالى که مساءله انـتـخـابات درست عکس آن است ، یعنى ماهیت آن یکنوع ایجاد مسؤ لیت و وظیفه ، و پست و مقام بـراى انـتـخـاب شـونـده ، و یـا بـه تـعـبـیـر دیـگـر نـوعـى تـوکـیـل در انـجـام کـارى اسـت ، هـر چـنـد ایـن انـتـخـاب وظائفى هم براى انتخاب کننده به دنبال دارد (مانند همه وکالتها) در حالى که بیعت چنین نیست .
و بـه تـعـبـیـر دیـگـر: انـتـخـابـات اعـطـاى مـقـام اسـت ، و هـمـانـگـونـه کـه گـفـتیم شبیه توکیل مى باشد، در حالى که بیعت (تعهد اطاعت ) است .
گـرچـه مـمـکن است این دو در بعضى از آثار با هم شباهت پیدا کنند، ولى این شباهت هرگز بـه معنى وحدت مفهوم و ماهیت آنها نیست ، لذا در مورد بیعت ، بیعت کننده قادر بر فسخ نمى باشد در حالى که در مورد انتخابات در بسیارى از موارد انتخاب کنندگان حق فسخ دارند کـه دسـتـه جـمـعـى شـخـص انـتـخـاب شـونـده را از مـقـامـش عزل کنند (دقت کنید).
3 - در مـورد پـیامبر (صلى الله علیه و آله ) و امامان معصوم (علیهم السلام ) که از سوى خدا نصب مى شوند هیچ نیازى به بیعت نیست ، یعنى اطاعت پیامبر (صلى الله علیه و آله ) و امـام مـعـصـوم (عـلیه السلام ) و منصوب از سوى او واجب است ، خواه بر کسانى که بیعت کرده باشند یا کسانى که بیعت نکرده باشند.
و بـه تـعـبـیـر دیـگـر: لازمـه مـقـام نبوت و امامت وجوب اطاعت است ، همانگونه که قرآن مى گوید: اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم (نساء - 59).
ولى ایـن سـؤ ال پـیـش مى آید که اگر چنین است پس چرا پیامبر (صلى الله علیه و آله ) کـرارا از یاران خود، یا تازه مسلمانان بیعت گرفت که دو نمونه آن در قرآن صریحا آمده است (بیعت رضوان در اینجا و بیعت با اهل مکه که در سوره ممتحنه به آن اشاره شده است ).
در پـاسـخ مـى گـوئیـم بـدون شـک ایـن بـیعت ها یکنوع تاءکید بر وفادارى بوده که در مـواقع خاصى انجام مى گرفته ، و مخصوصا براى مقابله با بحرانها و حوادث سخت از آن اسـتفاده مى شده است ، تا در سایه آن روح تازه اى در کالبد افراد دمیده شود، چنانکه تاثیرهاى شگرف آن را در بیعت رضوان در بحثهاى گذشته خواندیم .
ولى در بـیـعتهائى که براى خلفا مى گرفتند بیعت به عنوان پذیرش مقام خلافت بود، هـر چـنـد به عقیده ما خلافت پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله ) چیزى نبود که از طریق بیعت مردم انجام گیرد، بلکه تنها از سوى خداوند و به وسیله شخص پیامبر (صلى الله علیه و آله ) یا امام پیشین تحقق مى یافت .
و بـه هـمـیـن دلیـل بـیـعـتى را که مسلمانان با على (علیه السلام ) یا امام حسن یا امام حسین (عـلیـه السـلام ) کـردنـد آن نـیـز جنبه تاءکید بر وفادارى داشت و شبیه بیعتهاى پیامبر (صلى الله علیه و آله ) بود.
4 - آیـا در حـال حـاضـر نـیـز بـیـعـت بـه عـنـوان یـک اصـل اسـلامى قابل قبول است ؟ یا به تعبیر دیگر آیا مى توان بیعت را تعمیم داد، و مثلا فلان جمعیت یک فرد لائق و واجد شرائط شرعى را برگزینند (به عنوان فرمانده لشکر، رئیـس جـمـعـیـت ، و یـا رئیـس حـکـومـت ) و بـا او بـیـعـت کـنـنـد؟ آیـا ایـنـگـونـه بـیـعـتـهـا مشمول احکام شرعى بیعت مى باشد؟!
از آنـجـا کـه بـه اصطلاح (عموم ) و (اطلاقى ) از قرآن و سنت در خصوص بیعت در دسـت نـیـسـت تـعـمـیـم ایـن مـسـاءله مـشـکـل بـه نـظـر مـى رسـد، هـر چـنـد استدلال به عموم آیه (اوفوا بالعقود) چندان بعید نیست .
ولى با اینحال ابهامى که در مسائل مربوط به بیعت وجود دارد مانع از این است که ما به طـور قـطـع روى (اوفـوا بـالعـقـود) تکیه کنیم بخصوص اینکه در فقه ما هیچ موردى براى بیعت در غیر پیغمبر (صلى الله علیه و آله ) و امام معصوم (علیه السلام ) دیده نمى شود.
توجه به این نکته نیز ضرورى است که مقام نیابت ولى فقیه از نظر ما مقامى است که از سوى امامان معصوم (علیهم السلام ) تعیین شده ، و هیچگونه نیازى به بیعت ندارد، البته پـیـروى و اطـاعـت مـردم از (ولى فـقـیـه ) به او امکان استفاده از این مقام و به اصطلاح (بسط ید) را مى دهد، ولى این بدان معنى نیست که مقام او در گرو تبعیت و پیروى مردم اسـت و تـازه مـسـاءله پـیـروى مـردم ارتـبـاطـى بـا مـسـاءله بـیـعـت نـدارد، بـلکـه عمل به حکم الهى در مورد ولایت فقیه است (دقت کنید).
5 - و بـه هـر حـال (بـیعت ) مربوط به مسائل اجرائى است ، و ارتباطى با احکام ندارد یعنى ، بیعت با یک نفر هرگز حق (تشریع و قانونگذارى ) را به او نمى دهد، بلکه قـوانـیـن را بـایـد از کـتـاب و سـنـت گرفت و سپس آن را به اجراء در آورد، و کسى در این گفتگو ندارد.
6 - از روایات استفاده مى شود که بیعت با امام و پیشواى معصوم باید براى خدا باشد، و به تعبیر دیگر از امورى است که (قصد قربت ) در آن لازم است .
در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله ) آمده : ثلاثة لایکلمهم الله عز و جـل یـوم القـیـامـة و لایـنـظـر الیـهـم و لایـزکـیـهـم و لهـم عـذاب الیـم : رجـل بـایـع امـامـا لایـبـایـعـه الا للدنـیـا، ان اعـطـاه مـا یـریـده و فـى له ، و الا کـف ، و رجـل بـایـع رجـلا بـسـلعـتـه بـعـد العـصـر مـخـلف بـالله عـز و جـل لقـد اعـطـى بـهـا کـذا و کـذا فـصـدقـه و اخـذهـا و لم یـعـط فـیـهـا مـا قـال ، و رجـل عـلى فـضـل مـاء بـالفـلات یـمـنـعـه ابـن السبیل :
(سـه نـفـرنـد کـه خـداونـد بـا آنها سخن نمى گوید و آنها را پاکیزه نمى کند، و عذاب دردنـاک بـراى آنـهـا است : کسى که با امامى بیعت کند و هدفى جز دنیا نداشته باشد که اگر خواسته اش را به او بدهد به بیعتش وفا مى کند، و الا خود دارى خواهد کرد، و مردى کـه بـعـد از وقـت عـصـر جـنـسى را مى فروشد و سوگند یاد مى کند که فلان مبلغ براى خرید جنس داده ام ، و مشترى تصدیق مى کند و مى خرد، در حالى که چنین نبوده است ، و کسى کـه آب اضافى در بیابان دارد و به ابن سبیل نمى دهد) (تعبیر به عصر یا به خاطر شـرافـت ایـن وقـت است ، و یا از این جهت که بسیارى از فروشندگان جنس خود را به همان قیمتى که خریده اند در این موقع مى فروشند).
7 - شـکـسـتن بیعت از گناهان کبیره است ، در حدیثى از امام موسى بن جعفر (علیه السلام ) مـى خوانیم : ثلاثه موبقات : نکث الصفقة و ترک السنة و فراق الجماعة : سه گناه است کـه انسان را هلاک مى کند (و به عذاب شدید الهى مى افکند): شکستن بیعت ، ترک سنت ، و جدائى از جماعت .
ترک سنت ظاهرا اشاره به قوانینى است که پیامبر اسلام آورده و جدائى از جماعت به معنى اعراض و پشت کردن به آن است نه صرفا عدم شرکت در جماعت .
8 - بیعت در سخنان على (علیه السلام )
در خـطـبـه هـاى نـهـج البـلاغـه کرارا روى مساءله بیعت تکیه شده ، و امام (علیه السلام ) بارها روى بیعتى که مردم با او کردند تکیه مى کند.
از جـمله در یک مورد مى فرماید: اى مردم شما بر من حقى دارید، و من بر شما حقى دارم ، اما حـق شـمـا بـر مـن ایـن اسـت کـه دلسـوز و خـیـر خـواه شـمـا بـاشـم ، و بـیـت المـال شـمـا را در راه خـودتـان مـصـرف کـنـم ، شـمـا را تـعـلیـم دهـم تـا از جـهـل نـجـات یـابـیـد، و تـادیـب کـنـم تـا آگـاه شـویـد، سپس مى افزاید: و اما حقى علیکم فالوفاء بالبیعة ، و النصیحة فى المشهد و المغیب ، و الاجابة حین ادعوکم ، و الطاعة حین آمرکم : (اما حق من بر شما این است که در بیعت خویش وفادار باشید، و در آشکارا و نهان خـیـر خـواهـى کـنـیـد هـر وقـت شـمـا را مى خوانم اجابت نمائید، و هر گاه فرمان میدهم اطاعت کنید).
و در جاى دیگر مى فرماید: لم تکن بیعتکم ایاى فلتة : (بیعت شما با من بى مطالعه و ناگهانى انجام نگرفت ) (تا کمترین تردیدى در اطاعت من به خود راه دهید).
و در خـطـبـه اى کـه قـبـل از جنگ (جمل ) و حرکت از مدینه به سوى بصره ایراد فرمود، مـردم را به پایدارى روى بیعتشان توجه داده مى فرماید: و بایعنى الناس غیر مستکرهین ، و لا مـجـبرین ، بل طائعین مخیرین : (مردم بدون اکراه و اجبار و از روى اطاعت و اختیار با من بیعت کردند).
و بالاخره در برابر معاویه که از بیعت با امام (علیه السلام ) سر باز زد، و مى خواست بـه نـحـوى خـرده گیرى کند فرمود: بایعنى القوم الذین بایعوا ابابکر و عمر و عثمان عـلى مـا بـایـعـوهم علیه ، فلم یکن للشاهد ان یختار، و لاللغائب ان یرد: (همان گروهى کـه بـا ابـوبـکـر و عـمـر و عثمان بیعت کردند با من با همان شرائط و کیفیت بیعت نمودند بنابراین نه آنکه حاضر بود اکنون اختیار فسخ دارد، و نه آنکه غائب بود اجازه رد کردن )!.
از بـعضى از عبارات نهج البلاغه به خوبى بر مى آید که (بیعت ) یکبار بیش نیست ، تـجدید نظر در آن راه ندارد، و اختیار فسخ در آن نخواهد بود، و هر کس از آن سربتابد طـعـنـه زن و عـیـبـجـو خـوانـده مـى شـود، و آن کـس کـه دربـاره قبول یا رد آن بیندیشد یا تردید کند منافق است ! انها بیعة واحدة ، لایثنى فیها النظر، و لایستانف فیها الخیار، الخارج منها طاعن ، و المروى فیها مداهن !.
از مـجـمـوع ایـن تـعـبـیـرات اسـتـفـاده مـى شـود کـه امـام (عـلیـه السـلام ) در مـقـابـل کـسـانـى کـه ایـمـان بـه امـامت منصوصش از طرف پیامبر (صلى الله علیه و آله ) نـداشـتـنـد و بـهـانـه جـوئى مـى کـردنـد بـه مـسـاءله بـیـعـت کـه نـزد آنـهـا مـسـلم بـود اسـتـدلال مـى کـرد، تا یاراى سر باز زدن از اطاعت امام (علیه السلام ) نداشته باشند، و بـه مـعـاویـه و امـثال او گوشزد مى کرد همانگونه که مشروعیت براى خلافت خلفاى سه گـانـه قـائل اسـت بـایـد بـراى خـلافـت امـام (عـلیـه السـلام ) قـائل بـاشـد و در برابر آن تسلیم گردد (بلکه خلافت او مشروعتر است ، چون بیعت وى گسترده تر و از روى رضایت و رغبت عمومى انجام شد).
بنابراین استدلال به بیعت هیچ منافاتى با مساءله نصب امام از طریق خدا و پیامبر (صلى الله علیه و آله ) و تاءکیدى بودن بیعت ندارد.
لذا در همین نهج البلاغه در یک مورد امام به حدیث ثقلین که از نصوص امامت است اشاره مى فرماید و در جائى دیگر به مساءله وصیت و وراثت .
(دقت کنید).
و در عبارات دیگرش به لزوم وفادارى نسبت به بیعت و دوام آن و عدم امکان فسخ و تجدید نـظـر و عـدم نـیـاز بـه تـکـرار اشـاره فـرمـوده اسـت کـه ایـنـهـا نـیـز مـسـائلى اسـت مـورد قبول درباره بیعت .
ضمنا از آنها به خوبى استفاده مى شود که اگر بیعت جنبه اجبار و اکراه داشته باشد، یا بـه صـورت غافلگیر کردن مردم انجام گیرد ارزشى ندارد، بلکه بیعتى با ارزش است که از روى اختیار و آزادى اراده و فکر و مطالعه انجام گیرد (باز هم دقت کنید).
آیه و ترجمه


وعـد کـم الله مغانم کثیرة تأ خذونها فعجل لکم هذه و کف اءیدى الناس عنکم و لتکون ءایة للمؤ منین و یهدیکم صرطا مستقیما (20)
و اءخـرى لم تـقـدروا عـلیـهـا قـد اءحـاط الله بـهـا و کـان الله عـلى کل شى ء قدیرا (21)


ترجمه :

20 - خداوند غنائم فراوانى به شما وعده داده که آنها را به چنگ مى آورید، ولى این یکى را زودتر براى شما فراهم ساخت ، و دست تعدى مردم (دشمنان ) را از شما باز داشت ، تا نشانه اى براى مؤ منان باشد، و شما را به راه راست هدایت کند.
21 - و نـیـز غـنـائم و فتوحات دیگرى که شما قدرت بر آن ندارید ولى خداوند قدرتش بر آن احاطه دارد نصیب شما مى کند و خداوند بر هر چیز توانا است .
تفسیر :
باز هم برکات صلح حدیبیه !
این آیات همچنان بحثهاى مربوط به صلح حدیبیه و وقایع بعد از آن را بازگو مى کند، و برکات و فوائدى را که از این رهگذر عائد مسلمانان شد شرح مى دهد.
نـخـسـت مـى فـرمـایـد: (خداوند غنائم فراوانى به شما وعده داده که آنها را به دست مى آورید ولى این یکى را زودتر براى شما فراهم ساخت (وعدکم الله مغانم کثیرة تاخذونها فعجل لکم هذه ).
لحـن آیـه نـشـان مـى دهـد که منظور از غنائم فراوان در اینجا تمام غنائمى است که خداوند نصیب مسلمانان کرد، چه در کوتاه مدت و چه در دراز مدت ، حتى جمعى از مفسران عقیده دارند کـه غـنـائمـى را کـه تـا دامـنـه قـیـامـت بـه دسـت مـسـلمـیـن مـیـافـتـد در ایـن عـبـارت داخل است .
امـا ایـن کـه مـى گـویـد: ایـن یـکـى را زودتـر بـراى شـما فراهم ساخت غالبا اشاره به (غنائم خیبر) دانسته اند که در فاصله کوتاهى بعد از فتح حدیبیه فراهم شد.
ولى بـعـضـى احـتـمـال داده انـد کـه (هـذه ) اشـاره بـه (فـتـح حـدیـبیه ) باشد که بزرگترین غنیمت معنوى بود.
سـپـس بـه یـکى دیگر از الطاف خداوندى نسبت به مسلمانان در این ماجرا اشاره کرده ، مى افزاید: (و دست تعدى مردم را از شما باز داشت ) (و کف ایدى الناس عنکم ).
این لطف بزرگى بود که آنها با کمى نفرات و نداشتن ابزار جنگى کافى آنهم در نقطه اى دور از وطـن و بـیـخ گـوش دشمن ، مورد تهاجم قرار نگرفتند، و چنان رعب و وحشتى از آنان در دل دشمنان افکند که از هر گونه اقدام و حمله خود دارى کردند.
جـمـعـى از مـفـسـران ایـن جـمله را اشاره به ماجراى خیبر مى دانند که قبائلى از بنى اسد و (بـنـى غـطـفـان ) تـصـمـیـم گـرفـتـه بـودند در غیاب مسلمانان به مدینه حمله کنند، و اموال مسلمین را به غنیمت گرفته ، زنانشان را به اسارت ببرند.
یـا اشـاره بـه تصمیم جمعى از این دو قبیله دانسته اند که در نظر داشتند به یارى یهود خـیـبـر بـرخـیـزنـد کـه خـداونـد رعب و وحشت در قلوب آنها افکند، و از تصمیم خود منصرف شدند.
ولى تـفـسـیـر اول مناسبتر به نظر مى رسد، چرا که در چند آیه بعد همین تعبیر را مشاهده مـى کـنـیـم کـه درباره اهل مکه سخن مى گوید، همانند شرحى است براى آنچه در آیه مورد بـحـث آمـده ، و بـا روش قـرآن کـه روش اجـمـال و تفصیل است سازگار مى باشد.
مـهـم ایـن اسـت کـه طـبـق روایات مشهور تمام سوره فتح بعد از ماجراى حدیبیه ، و در مسیر بـازگـشـت پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) از مـکـه بـه مـدیـنـه نازل گردیده است .
سـپـس در ادامـه هـمین آیه به دو نعمت بزرگ دیگر از مواهب الهى اشاره کرده ، مى فرماید: (هـدف ایـن بـود کـه این وقایع نشانه اى (بر حقانیت دعوت تو) براى مؤ منان باشد، و خـداونـد شـمـا را بـه راه مـسـتـقیمى هدایت کند) (و لتکون آیة للمؤ منین و یهدیکم صراطا مستقیما) گرچه بعضى از مفسران ضمیر (لتکون ) را تنها اشاره به (غنائم موعود) دانـسـتـه انـد، و بـعضى دیگر به نگهدارى دشمنان از هجوم بر مسلمانان ، ولى مناسب این است که این ضمیر به تمام حوادث (حدیبیه ) و ماجراهاى بعد از آن بر گردد، چرا که هر یک آیتى از آیات خدا، و دلیلى بر صدق پیامبر (صلى الله علیه و آله )، و وسیله اى براى هدایت مردم به صراط مستقیم بود، و قسمتى از آن جنبه پیشگوئى و خبر غیبى داشت ، و بـعـضى با اسباب و شرائط عادى سازگار نبود، و در مجموع معجزه روشنى از معجزات پیامبر (صلى الله علیه و آله ) محسوب مى شد.
در آیـه بـعـد بـشـارت بـیشترى به مسلمانان داده ، مى گوید: (خداوند به شما غنائم و فـتـوحات دیگرى وعده داده است که هرگز توانائى بر آن نداشته و ندارید ولى خداوند قـدرتـش بـر آن احـاطـه دارد، و او بـر هر چیز توانا است ) (و اخرى لم تقدروا علیها قد احاط الله بها و کان الله على کل شى ء قدیرا).
در اینکه این وعده اشاره به کدام غنیمت و کدام پیروزیها است ؟ در میان مفسران گفتگو است .
بـعـضـى اشـاره به فتح (مکه ) و غنائم (حنین ) مى دانند، و بعضى به فتوحات و غـنـائمـى کـه بـعـد از پـیـغـمبر (صلى الله علیه و آله ) نصیب امت اسلامى شد (مانند فتح ایران و روم و مصر).
این احتمال نیز وجود دارد که اشاره به همه آنها باشد.
تـعـبـیـر بـه (لم تـقـدروا عـلیـهـا) اشـاره بـه ایـن اسـت کـه مـسـلمـانـان قـبـل از آن هـرگـز احـتـمـال چـنـیـن فتوحات و غنائمى را نمى دادند ولى به برکت اسلام و امدادهاى الهى این نیرو و توان براى آنها پیدا شد.
بـعـضـى از ایـن جـمـله چـنـیـن اسـتنباط کرده اند که قبلا در میان مسلمانان بحثى درباره این فـتـوحات بوده است ، اما خود را از انجام آن ناتوان مى دیدند، مخصوصا در حدیثى که در داسـتـان جـنـگ احـزاب آمـده مى خوانیم : آن روز که پیامبر (صلى الله علیه و آله ) بشارت فتح ایران و روم و یمن را به مسلمانان داد منافقان آن را به باد سخریه گرفتند.
جـمـله قـد احـاط الله بها (خداوند آنرا احاطه فرموده ) اشاره به احاطه قدرت پروردگار بـر ایـن غـنـائم یـا فـتوحات است ، و بعضى آن را اشاره به احاطه علمى او دانسته اند اما معنى اول با جمله هاى دیگر آیه سازگارتر است ، البته جمع میان هر دو نیز مانعى ندارد.
و بـالاخـره آخـریـن جـمـله آیـه یـعـنـى (و کـان الله عـلى کـل شـى ء قـدیـرا) در حـقـیـقـت بـه مـنـزله بـیـان عـلت اسـت بـراى جـمـله قـبـل اشـاره بـه ایـنـکه با قدرت خداوند بر همه چیز این گونه فتوحات براى مسلمانان عجیب نیست .
و بـه هر حال ، آیه از اخبار غیبى و پیشگوئیهاى قرآن مجید درباره حوادث آینده است ، این پیروزیها در مدت کوتاهى به وقوع پیوست و عظمت این آیات را روشن ساخت .
نکته :
ماجراى غزوه خیبر
هـنـگـامـى کـه پـیـامـبر (صلى الله علیه و آله ) از حدیبیه بازگشت تمام ماه ذى الحجة ، و مقدارى از محرم سال هفتم هجرى را در مدینه توقف فرمود، سپس با یکهزار و چهارصد نفر از یـارانـش کـه در حـدیـبـیه شرکت کرده بودند به سوى (خیبر) حرکت کرد (جائى که کـانـون تـحـریـکـات ضـد اسلامى بود، و پیامبر (صلى الله علیه و آله ) براى فرصت مناسبى روزشمارى مى کرد که آن کانون فساد را برچیند).
قـبـیـله (غـطـفـان ) در آغـاز تـصـمـیـم گـرفـتند که از یهود خیبر حمایت کنند، ولى بعدا ترسیدند و خوددارى کردند.
هـنـگـامـى کـه پـیامبر (صلى الله علیه و آله ) به نزدیک قلعه هاى (خیبر) رسید، به یارانش دستور داد توقف کنید، سپس سر به آسمان بلند کرد و این دعا را خواند:
اللهـم رب السموات و ما اظللن ، و رب الارضین و ما اقللن ...نساءلک خیر هذه القریة ، و خیر اهلها، و نعوذ بک من شرها و شر اهلها، و شر ما فیها: (خداوندا! اى پروردگار آسمانها و آنـچـه بـر آن سـایـه افـکـنـده انـد، و اى پـروردگـار زمـیـنـهـا و آنـچـه بـر خـود حـمـل کرده اند...از تو خیر این آبادى و خیر اهل آن را مى خواهیم ، و به تو از شر آن و شر اهلش ، و شر آنچه در آن است پناه مى بریم ).
سـپـس فـرمـود: بـسـم الله حـرکت کنید، و به این ترتیب شبانه به کنار خیبر رسیدند، و صـبـحگاهان که اهل خیبر از ماجرا با خبر شدند خود را در محاصره سربازان اسلام دیدند، سـپـس پـیـامبر (صلى الله علیه و آله ) قلعه ها را یکى بعد از دیگرى فتح کرد، تا به آخـریـن قلعه ها که از همه محکمتر و نیرومندتر بود و فرمانده معروف یهود (مرحب ) در آن قرار داشت ، رسید.
در ایـن ایـام حـالت سر درد شدیدى که گهگاه به سراغ پیامبر (صلى الله علیه و آله ) مـى آمـد به او دست داد، به گونه اى که یکى دو روز نتوانست از خیمه بیرون آید، در این هـنـگـام (طـبـق تـواریـخ مـعـروف اسـلامـى ) (ابـوبـکر) پرچم را به دست گرفت و با مـسـلمـانـان به سوى لشکر یهود تاخت ، اما بى آنکه نتیجه بگیرد بازگشت ، بار دیگر (عـمـر) پـرچـم را بـه دسـت گـرفـت و مـسـلمـانـان شـدیـدتـر از روز قبل جنگیدند ولى بدون گرفتن نتیجه بازگشتند.
ایـن خـبـر بـه گوش رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) رسید فرمود: اما و الله لاعطینها غـدا رجـلا یـحـب الله و رسـوله ، و یحبه الله و رسوله ، یاخذها عنوة : (به خدا سوگند فردا پرچم را به دست مردى مى سپارم که او خدا و پیامبرش را دوست دارد، و خدا و پیامبر نیز او را دوست دارند، و او قلعه را با قدرت فتح خواهد نمود).
گـردنـهـا از هـر سـو کـشـیـده شـد کـه منظور چه کسى است ؟ جمعى حدس میزدند که منظور پـیـامبر (صلى الله علیه و آله ) على (علیه السلام ) است ولى على (علیه السلام ) هنوز در آنـجا حضور نداشت ، چرا که چشم درد شدیدى او را از حضور در لشکر مانع شده بود، اما صبحگاهان على (علیه السلام ) سوار بر شترى وارد شد، و نزدیک خیمه پیامبر (صلى الله علیه و آله ) پیاده گشت ، در حالى که چشمانش شدیدا درد مى کرد.
پـیـامبر (صلى الله علیه و آله ) فرمود: نزدیک بیا! نزدیک رفت ، از آب دهان مبارکش بر چشم على (علیه السلام ) مالید، و چشمش ‍ به برکت این اعجاز کاملا سالم شد، سپس پرچم را به دست او داد.
عـلى (عـلیـه السـلام ) بـا لشـکـر اسلام به سوى قلعه بزرگ خیبر حرکت کرد، مردى از یـهود از بالاى دیوار سؤ ال کرد تو کیستى ؟ فرمود: (من على بن ابیطالبم ) یهودى فریاد کشید اى جماعت یهود شکستتان فرا رسید! در این هنگام مرحب
یـهـودى فـرمانده آن دژ به میدان مبارزه على (علیه السلام ) آمد و چیزى نگذشت که با یک ضربت کارى بر زمین افتاد.
جنگ شدیدى میان مسلمانان و یهودیان در گرفت على (علیه السلام ) نزدیک در قلعه آمد، و بـا حـرکـتـى نـیرومند و پر قدرت در را از جا بر کند و به کنارى افکند، به این ترتیب قلعه گشوده شد، و مسلمانان وارد شدند آن را فتح کردند.
یـهـود تـسـلیـم شـدند و از پیامبر خواستند در برابر این تسلیم خون آنها محفوظ باشد، پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) پـذیـرفـت ، غـنـائم مـنـقول به دست سپاه اسلام افتاد، و اراضى و باغهاى آنجا را به دست یهود سپرد مشروط به اینکه نیمى از درآمد آن را به مسلمین بپردازند.
آیه و ترجمه


و لو قاتلکم الذین کفروا لولوا الا دبار ثم لا یجدون ولیا و لا نصیرا (22)
سنة الله التى قد خلت من قبل و لن تجد لسنة الله تبدیلا (23)
و هو الذى کف اءیدیهم عنکم و اءیدیکم عنهم ببطن مکة من بعد اءن اءظفرکم علیهم و کان الله بما تعملون بصیرا (24)
هـم الذیـن کـفـروا و صـدوکـم عـن المـسـجـدالحـرام و الهـدى مـعـکـوفـا اءن یبلغ محله و لو لا رجـال مـؤ مـنـون و نـسـاء مـؤ مـنـات لم تـعـلمـوهـم اءن تـطـوهم فتصیبکم منهم معرة بغیر علم لیدخل الله فى رحمته من یشاء لو تزیلوا لعذبنا الذین کفروا منهم عذابا اءلیما (25)


ترجمه :

22 - اگـر کـافـران (در سـرزمـیـن حـدیبیه ) با شما پیکار مى کردند به زودى فرار مى نمودند، سپس ولى و یاورى نمى یافتید.
23 - این سنت الهى است که در گذشته نیز بوده است ، و هرگز براى سنت الهى تغییر و تبدیلى نخواهى یافت .
24 - او کـسـى اسـت کـه دسـت آنـهـا را از شـمـا و دسـت شـمـا را از آنـهـا در دل مـکـه کـوتاه کرد، بعد از آنکه شما را بر آنها پیروز ساخت ، و خداوند به آنچه انجام مى دهید بیناست .
25 - آنـهـا کـسانى هستند که کافر شدند و شما را از (زیارت ) مسجدالحرام بازداشتند، و از رسـیـدن قـربـانـیـهـاى شـما به محل قربانگاه مانع گشتند، و هرگاه مردان و زنان با ایـمـانى در این میان بدون آگاهى شما زیر دست و پا از بین نمى رفتند و از این راه عیب و عـارى نـاآگاهانه به شما نمى رسید (خداوند هرگز مانع این جنگ نمى شد) هدف این بود که خدا هر کس را مى خواهد در رحمت خود وارد سازد و اگر مؤ منان و کفار (در مکه ) از هم جدا مى شدند کافران را عذاب دردناکى مى کردیم .
تفسیر:
اگر در حدیبیه جنگى روى مى داد
ایـن آیـات هـمچنان ابعاد دیگرى از ماجراى عظیم (حدیبیه ) را بازگو مى کند، و به دو نکته مهم در این رابطه اشاره مى کند.
نخست اینکه : تصور نکنید اگر در سرزمین (حدیبیه ) درگیرى میان شما و مشرکان مکه رخ مى داد، مشرکان برنده جنگ مى شدند، چنین نیست (اگر کافران با شما در آنجا پیکار مـى کـردنـد بـه زودى پـشـت کـرده از مـیـدان فـرار مـى نـمـودند، سپس ولى و یاورى نمى یافتند) (و لو قاتلکم الذین کفروا لولوا الادبار ثم لا یجدون ولیا و لا نصیرا).
و ایـن مـنـحـصـر بـه شـمـا نـیـست (این یک سنت الهى است که در گذشته هم بوده است ، و هـرگـز بـراى سـنـت الهـى تـغـییر و تبدیل نخواهى یافت ) (سنة الله التى قد خلت من قبل و لن تجد لسنة الله تبدیلا).
این یک قانون همیشگى الهى است که اگر مؤ منان در امر جهاد ضعف و سستى نشان ندهند، و با قلبى پاک و نیتى خالص به مبارزه با دشمنان برخیزند، خدا آنها را پیروز مى کند، مـمـکـن است گاهى در این امر به منظور امتحان یا اهداف دیگرى دیر و زودى باشد اما قطعا پیروزى نهائى با آنها است .
اما در مواردى همچون میدان (احد) که جمعى از فرمان پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله ) سـرپـیـچـى کـردنـد و گـروهـى نـیـات خود را آلوده به عشق دنیا ساختند و به جمع غنائم پرداختند، سرانجام شکست تلخى دامانشان را گرفت ، و بعدا نیز چنین است .
نکته مهمى را که این آیات تعقیب مى کند این است که قریش ننشینند و بگویند افسوس که مـا قیام نکردیم و این گروه اندک را در هم نکوبیدیم ، افسوس که صید به خانه آمد و از آن غفلت کردیم ، افسوس و افسوس !
ابدا چنین نیست ، گرچه مسلمانان نسبت به آنها اندک بودند، و دور از وطن و ماءمن ، و فاقد سـلاح کـافـى ، ولى بـا ایـنحال اگر درگیرى واقع شده بود باز هم به برکت نیروى ایمان و نصرت الهى پیروزى از آن آنها بود، مگر در (بدر) یا در (احزاب ) نفرات آنها کمتر و تجهیزات دشمن بیشتر نبود؟ چگونه در هر دو مورد شکست دامان دشمن را گرفت .
بـه هـر حـال بـیـان ایـن واقـعـیـت مـایه تقویت روحیه مؤ منان ، و تضعیف روحیه دشمنان ، و پـایـان دادن بـه (اگـر) و (مـگـر) مـنـافـقـان بـود، و نـشان داد که حتى در شرائط نابرابر از نظر ظاهر، اگر پیکارى رخ دهد پیروزى از آن مؤ منان خالص است !
نـکـتـه دیگرى که در این آیات تبیین شده این است که مى فرماید: (او کسى است که دست کفار را از شما در دل مکه باز داشت ، و دست شما را از
آنها، بعد از آنکه شما را بر آنها پیروز کرد، و خداوند نسبت به آنچه انجام مى دهید بینا اسـت ) (و هو الذى کف ایدیهم عنکم و ایدیکم عنهم ببطن مکة من بعد ان اظفرکم علیهم و کان الله بما تعملون بصیرا).
(بـه راسـتـى ایـن مـاجـرا مـصـداق روشـن (فتح المبین ) بود همان توصیفى که قرآن بـراى آن بـرگـزیـده ، جـمـعـیـتـى محدود بدون تجهیزات کافى جنگى وارد سرزمین دشمن شوند، دشمنى که بارها به مدینه لشکرکشى کرده ، و تلاش عجیبى براى در هم شکستن آنـهـا داشـتـه ، ولى اکـنـون کـه قـدم در شـهـر و دیار او گذارده اند چنان مرعوب شود که پیشنهاد صلح کند، چه پیروزى از این برتر که بى آنکه حتى قطره خونى از دماغ کسى بریزد چنین تفوقى بر دشمن حاصل گردد؟!
بدون شک ماجراى صلح (حدیبیه ) در سراسر جزیره عربستان شکستى براى قریش ، و فـتـحـى بـراى مـسـلمـیـن مـحسوب مى شد که تا آن حد توانسته بودند از دشمن زهر چشم بگیرند.
جمعى از مفسران براى این آیه (شاءن نزولى ) ذکر کرده اند، و آن اینکه :
مـشرکان (مکه ) چهل نفر را در جریان حدیبیه براى ضربه زدن به مسلمانان به طور مـخـفیانه بسیج کردند که با هوشیارى مسلمانان توطئه آنها نقش بر آب شد، مسلمین همگى را دستگیر کرده خدمت پیامبر (صلى الله علیه و آله ) آوردند و پیامبر (صلى الله علیه و آله ) آنها را رها کرد.
بعضى عدد آنها را 80 نفر نوشته اند که از کوه (تنعیم ) به هنگام نماز صبح ، و با استفاده از تاریکى مى خواستند به مسلمانان یورش برند.
بـعـضـى نـیـز گـفـتـه انـد در آن هنگام که پیامبر (صلى الله علیه و آله ) در سایه درخت نـشـسـتـه بـود تـا پـیـمـان صلح را با نماینده قریش ‍ تنظیم کند، و على (علیه السلام ) مـشـغـول نـوشـتن بود، 30 نفر از جوانان مکه با اسلحه به او حمله ور شدند که به طرز مـعـجـزه آسـائى تـوطـئه آنـهـا خـنـثـى گشت ، و همگى دستگیر شدند و حضرت آنها را آزاد فرمود.
مـطابق (این شاءن نزول جمله من بعد ان اظفرکم علیهم اشاره بر پیروزى بر این گروه اسـت ، در حـالى کـه مـطـابـق تـفـسـیـر سـابـق مـنـظـور پـیـروزى کـلى لشـکـر اسـلام بر کل مشرکان است ، و این با مفاد آیه سازگارتر است .
قـابـل تـوجـه ایـنـکـه قـرآن روى عـدم درگـیـرى در دل مکه تکیه مى کند، این تعبیر ممکن است اشاره به دو نکته باشد: نخست اینکه : (مکه ) کـانـون قـدرت دشـمن بود، و قاعدتا مى بایست از این فرصت مناسب استفاده مى کردند، و به مسلمانان حمله ور مى شدند، و به اصطلاح آنها مسلمانها را در آسمان جستجو مى کردند وقـتـى کـه آنـها را در زمین خودشان به چنگ آوردند نباید به سادگى رها کنند، اما خداوند قدرت آنها را گرفت !
دیگر اینکه : (مکه ) حرم امن خدا بود، اگر درگیرى و خونریزى در آنجا واقع مى شد از یکسو احترام حرم خدشه دار مى گشت و از سوى دیگر عیب و عارى براى مسلمانان محسوب مـى شـد، کـه آنها امنیت سنتى این سرزمین مقدس را در هم شکسته اند، و لذا یکى از نعمتهاى بـزرگ خـداونـد بـر پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) و مـسـلمـیـن ایـن بـود کـه دو سال بعد از این ماجرا مکه فتح شد که آنهم بدون خونریزى بود.
در آخـرین آیه مورد بحث به نکته دیگرى در ارتباط با مساءله صلح حدیبیه و فلسفه آن اشاره کرده ، مى فرماید: (آنها (دشمنان شما) کسانى هستند که کافر شدند، و شما را از زیـارت مـسـجـدالحـرام بـازداشـتـنـد، و قـربـانـیـهـاى شـمـا را از ایـنـکـه بـه مـحـل قـربانگاه برسد مانع شدند) (هم الذین کفروا و صدوکم عن المسجدالحرام و الهدى معکوفا ان یبلغ محله ).
یـک گـنـاه آنها کفرشان بود، و گناه دیگر اینکه شما را از مراسم عمره و طواف خانه خدا بـازداشـتـنـد، و اجـازه نـدادنـد کـه شـترهاى قربانى را در محلش یعنى مکه قربانى کنید (مـحـل قربانى براى عمره مکه است و براى حج سرزمین منى ) در حالى که خانه خدا باید بـراى همه اهل ایمان آزاد باشد، و جلوگیرى از آن از بزرگترین گناهان است ، همانگونه که قرآن در جاى دیگر مى گوید: و من اظلم ممن منع مساجد الله ان یذکر فیها اسمه : (چه کـسـى سـتـمـکـارتـر اسـت از آن کس که مردم را از ذکر نام خدا در مساجد الهى باز دارد)؟! (بقره - 114)
این گناهان ایجاب مى کرد که خداوند آنها را به دست شما کیفر دهد و سخت مجازات کند.
امـا چـرا چنین نکرد؟ ذیل آیه دلیل آن را روشن ساخته ، مى فرماید: (و اگر به خاطر این نـبود که مردان و زنان با ایمانى در این میان بدون آگاهى شما زیر دست و پا از بین مى رفتند و از این راه عیب و عارى بدون اطلاع دامان شما را مى گرفت خداوند هرگز مانع این جـنـگ نـمـى شـد، و شـمـا را بـر آنـهـا مـسـلط مـى سـاخـت تـا کیفر خود را ببینند) (و لو لا رجال مؤ منون و نساء مؤ منات لم تعلموهم ان تطؤ هم فتصیبکم منهم معرة بغیر علم ).
ایـن آیـه اشـاره به گروهى از مردان و زنان مسلمان است که به اسلام پیوستند ولى به عللى قادر به مهاجرت نشده ، و در مکه مانده بودند.
اگـر مـسلمانان به مکه حمله مى کردند جان این گروه از مسلمانان مستضعف مکه به خطر مى افـتـاد، و زبـان مـشرکان باز مى شد، و مى گفتند لشکر اسلام نه بر مخالفان خود رحم مى کند و نه حتى به پیروان و موافقان ، و این عیب و عار بزرگى بود.
بـعـضـى نـیـز گـفـتـه انـد مـراد از ایـن عـیـب لزوم کـفـاره و دیـه قتل خطا است ، ولى معنى اول مناسبتر به نظر مى رسد.
(مـعـرة ) از مـاده (عـر) (بـر وزن شـر) و (عـر) (بـر وزن حـر) در اصـل بـه معنى بیمارى جرب ، یکنوع عارضه شدید پوستى است ، که عارض بر انسان یـا حـیـوانـات مـى شـود، سـپـس توسعه داده شده و به هر گونه زیان و ضررى که به انسان مى رسد اطلاق شده است .
سـپـس براى تکمیل این سخن مى افزاید: (هدف این بود که خداوند هر کس را مى خواهد در رحمت خود وارد کند) (لیدخل الله فى رحمته من یشاء).
آرى خدا مى خواست مؤ منان مستضعف مکه مشمول رحمت او باشند، و صدمه اى به آنها نرسد. این احتمال نیز داده شده که یک هدف از (صلح حدیبیه ) این بود که گروهى از مشرکان که قابل هدایت بودند، هدایت شوند و وارد رحمت خدا گردند.
تـعـبیر به (من یشاء) (هر کس را بخواهد) به معنى کسانى است که شایستگى و لیاقت دارنـد، زیـرا مـشـیـت الهـى هـمـیـشـه از حـکـمـت او سـرچـشـمـه مـى گـیـرد، و حـکـیـم بـدون دلیل اراده اى نمى کند، و بیحساب کارى انجام نمى دهد.
و در پـایـان آیـه براى تاءکید بیشتر مى افزاید: (اگر صفوف مؤ منان از کفار در مکه جـدا مـى شـد و بـیم از میان رفتن مؤ منان مکه نبود ما کافران را به عذاب دردناکى مجازات مـى کـردیم و آنها را با دست شما سخت کیفر مى دادیم ) (لو تزیلوا لعذبنا الذین کفروا منهم عذابا الیما).
درست است که خداوند مى توانست از طریق اعجاز این گروه را از دیگران جدا کند، ولى سنت پروردگار جز در موارد استثنائى انجام کارها از طریق اسباب عادى است .
تزیلوا از ماده زوال در اینجا به معنى جدا گشتن و متفرق شدن است .
از روایـات مـتـعـددى کـه از طـریـق شـیـعـه و اهـل سـنـت ذیـل ایـن آیـه نقل شده است استفاده مى شود که منظور از آن افراد با ایمانى بودند که در صلب کفار قرار داشتند، خداوند به خاطر آنها این گروه ، کفار را مجازات نکرد.
از جمله در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم : (کسى از امام (علیه السلام ) سـؤ ال کـرد: مـگـر عـلى (عـلیـه السلام ) در دین خداوند قوى و با قدرت نبود؟ امام (علیه السـلام ) فـرمـود: آرى قـوى بـود، عرض کرد پس چرا بر اقوامى (از افراد بى ایمان و منافق ) مسلط شد اما آنها را از میان نبرد؟ چه چیز مانع بود؟.
فرمود: یک آیه در قرآن مجید!
سؤ ال کرد کدام آیه ؟
فـرمود: این آیه که خداوند مى فرماید: لو تزیلوا لعذبنا الذین کفروا منهم عذابا الیما: (اگر آنها جدا مى شدند کافران را عذاب دردناکى مى کردیم ).
سپس افزود: انه کان لله عزوجل ودائع مؤ منون فى اصلاب قوم کافرین و منافقین ، و لم یکن على (علیه السلام ) لیقتل الاباء حتى تخرج الودائع !...و کذلک
قـائمـنـا اهـل البـیـت لن یـظـهـر ابـدا حـتـى تـظـهـر ودائع الله عزوجل !:
(خداوند ودیعه هاى با ایمانى در صلب اقوام کافر و منافق داشت ، و على (علیه السلام ) هـرگـز پـدران را نـمـى کـشـت تا این ودایع ظاهر گردد...و همچنین قائم ما اهلبیت (علیهم السلام ) ظاهر نمى شود تا این ودایع آشکار گردد.
یـعـنى خدا مى داند که گروهى از فرزندان آنها در آینده با اراده و اختیار خود ایمان را مى پذیرند و به خاطر آنها پدران را از مجازات سریع معاف مى کند.
این معنى را (قرطبى ) به عبارت دیگرى در تفسیرش آورده است .
مـانـعـى ندارد که آیه فوق هم اشاره به اختلاط مؤ منان مکه با کفار باشد، و هم مؤ منانى که در صلب آنها قرار داشتند.
آیه و ترجمه


اذ جـعـل الذیـن کـفـروا فـى قـلوبـهـم الحـمـیـة حـمـیـة الجـاهـلیـة فانزل الله سکینته على رسوله و على المؤ منین و اءلزمهم کلمة التقوى و کانوا اءحق بها و اءهلها و کان الله بکل شى ء علیما (26)


ترجمه :

26 - بـه خاطر بیاورید هنگامى را که کافران در دلهاى خود خشم و نخوت جاهلیت داشتند، و (در مـقـابـل ) خـداونـد آرامـش و سـکـیـنـه را بـر رسـول خـود و مـؤ مـنـان نـازل فـرمـود، و آنـهـا را بـه تـقـوى مـلزم سـاخـت کـه از هـر کـس شـایـسـتـه تـر و اهل و محل آن بودند، و خداوند به هر چیز عالم است .
تفسیر:
تعصب و حمیت جاهلیت بزرگترین سد راه کفار!
در ایـن آیـات بـاز مـسـائل مـربـوط به ماجراى (حدیبیه ) تعقیب مى شود، و صحنه هاى دیگرى از این ماجراى عظیم را مجسم مى کند.
نـخـسـت بـه یـکـى از مـهـمترین عوامل بازدارنده کفار از ایمان به خدا و پیامبر (صلى الله عـلیـه و آله ) و تـسـلیم در مقابل حق و عدالت اشاره کرده ، مى گوید: (بخاطر بیاورید هـنـگـامـى کـه کـافـران در دلهـاى خـود نـخـوت و خـشـم جـاهـلیـت را قـرار دادنـد) (اذ جعل الذین کفروا فى قلوبهم الحمیة حمیة الجاهلیة )
و بـخـاطـر آن مـانـع ورود پـیامبر (صلى الله علیه و آله ) و مؤ منان به خانه خدا و انجام مراسم عمره و قربانى شدند، و گفتند اگر اینها که در میدان جنگ پدران و برادران ما را کـشته اند وارد سرزمین و خانه هاى ما شوند و سالم بازگردند، عرب درباره ما چه خواهد گفت ؟ و چه اعتبار و حیثیتى براى ما باقى مى ماند؟
ایـن کـبـر و غـرور و تـعـصب و خشم جاهلى ، حتى مانع از آن شد که هنگام تنظیم صلح نامه (حـدیـبـیه ) نام خدا را به صورت (بسم الله الرحمن الرحیم ) بنویسند، بیاورند، با اینکه آداب و سنن آنها مى گفت که زیارت خانه خدا براى همه مجاز، و سرزمین مکه حرم امن است ، حتى اگر کسى قاتل پدر خویش را در آن سرزمین یا در مراسم حج و عمره مى دید مزاحم او نمى شد.
آنـهـا بـا ایـن عـمـل هـم احترام خانه خدا و حرم امن او را شکستند، و هم سنتهاى خود را زیر پا گـذاشـتـنـد، و هـم پـرده ضـخـیـمـى مـیـان خـود و حـقـیـقت کشیدند و چنین است اثرات مرگبار (حمیتهاى جاهلیت )!
(حـمیت ) در اصل از ماده (حمى ) (بر وزن حمد) به معنى حرارتى است که از آتش یا خـورشـیـد یـا بـدن انـسـان و مـانـنـد آن بـه وجـود مـى آیـد، و بـه هـمـیـن دلیل به حالت (تب ) (حمى ) (بر وزن کبرى ) گفته مى شود، و به حالت خشم و همچنین نخوت و (تعصب خشم آلود) نیز (حمیت ) مى گویند.
ایـن حـالتـى اسـت کـه بر اثر جهل و کوتاهى فکر و انحطاط فرهنگى مخصوصا در میان (اقـوام جـاهـلى ) فـراوان اسـت ، و سـرچـشمه بسیارى از جنگها و خونریزیهاى آنها مى شود.
سـپـس مـى افـزایـد: در مـقـابـل آن (خـداونـد حـالت سـکـیـنـه و آرامـش را بـر رسول خود و مؤ منان نازل فرمود) (فانزل الله سکینته على رسوله و على المؤ منین ).
ایـن آرامـش کـه مـولود ایـمـان و اعـتـقـاد بـه خـداونـد، و اعـتماد بر لطف او بود، آنها را به خـونـسردى و تسلط بر نفس دعوت کرد، و آتش خشمشان را فرو نشاند، تا آنجا که براى حفظ اهداف بزرگ خود حاضر شدند جمله (بسم الله الرحمن الرحیم ) که رمز اسلام در شـروع کـارهـا بـود، بـردارنـد، و بـجـاى آن (بـسـمک اللهم ) که از یادگارهاى دوران گـذشـتـه عـرب بـود در آغـاز صـلحـنـامـه حـدیـبـیـه بـنـگـارنـد، و حـتـى لقـب (رسول الله ) را از کنار نام گرامى (محمد) (صلى الله علیه و آله ) حذف کنند.
و حاضر شدند که برخلاف عشق و علاقه سوزانى که به زیارت خانه خدا و مراسم عمره داشتند از همان (حدیبیه ) به سوى مدینه بازگردند، و شترهاى خود را برخلاف سنت حج و عمره در همانجا قربانى کنند، و بدون انجام مناسک از احرام به درآیند.
آرى حـاضـر شـدنـد دنـدان بـر جـگـر بـگـذارنـد و در بـرابر همه این ناملایمات صبر و شکیبائى به خرج دهند، در صورتى که اگر (حمیت جاهلیت ) بر آنها حاکم بود هر یک از اینها کافى بود که آتش جنگ را در آن سرزمین شعله ور سازد.
آرى فـرهـنـگ جـاهـلیت دعوت به (حمیت ) و (تعصب ) و (خشم جاهلى ) مى کند، ولى فرهنگ اسلام به (سکینه ) و (آرامش ) و (تسلط بر نفس )
سپس مى افزاید: (خداوند آنها را به کلمه تقوى ملزم ساخت ، و آنها از هر کس سزاوارتر و شایسته تر و اهل و محل آن بودند) (و الزمهم کلمة التقوى و کانوا احق بها و اهلها).
(کـلمـه ) در ایـنجا به معنى (روح ) است ، یعنى خداوند روح تقوا را بر دلهاى آنها افـکـنـد، و مـلازم و هـمـراهشان ساخت . چنانکه در آیه 171 سوره نساء درباره عیسى (علیه السـلام ) مـى خـوانـیـم : انـمـا المـسـیـح عـیـسـى ابـن مـریـم رسول الله و کلمته القاها الى مریم و روح منه : (مسیح فقط فرستاده خدا و کلمه او است ، و روحى است از ناحیه او که به مریم القا فرمود).
بعضى نیز احتمال داده اند که مراد از (کلمه تقوا) دستور و فرمانى است که خداوند در این زمینه به مؤ منان داده بود.
ولى مـنـاسـب هـمـان (روحـیـه تـقـوا) است که جنبه (تکوینى ) دارد، و زائیده ایمان و سکینه و التزام قلبى به دستورات خداوند است .
لذا در بـعـضـى از روایـات کـه از پـیـغـمـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) گـرامـى اسـلام نـقـل شـده (کـلمـه تـقـوا) بـه (لا اله الا الله ) و در روایتى که از امام صادق (علیه السلام ) نقل شده به (ایمان ) تفسیر شده است .
در یـکـى از خـطـبـه هـاى پـیـغـمـبـر گرامى (صلى الله علیه و آله ) مى خوانیم : نحن کلمة التقوى و سبیل الهدى : (مائیم کلمه تقوا و طریقه هدایت ).
شـبـیـه هـمـیـن مـعـنـى از امـام (عـلى ابـن مـوسـى الرضـا) (عـلیـهـم السـلام ) نـیـز نـقل شده که فرمود: و نحن کلمة التقوى و العروة الوثقى : (مائیم کلمه تقوا و دستگیره محکم الهى ).
روشـن اسـت کـه ایـمـان بـه (نـبـوت ) و (ولایـت ) مـکـمـل ایـمـان بـه اصـل (تـوحید) و معرفة الله است چرا که آنها همه داعیان الى الله و منادیان توحیدند.
بـه هـر حـال ، مـسـلمـانان در این لحظات حساس گرفتار خشم و عصبانیت و تعصب و نخوت نشدند، و سرنوشت درخشانى را که خداوند در ماجراى حدیبیه براى آنها رقم زده بود با آتش خشم و جهل نسوزاندند.
زیـرا مـى گـویـد: (مـسـلمـانـان از هـمـه سـزاوارتـر بـه تـقـوا بـودنـد و اهل و محل آن ).
بـدیـهـى اسـت از یـک مشت جمعیت خرافى و نادان و بت پرست ، جز (حمیت جاهلیت ) انتظار نمى رفت ، ولى از مسلمانان موحدى که سالیان دراز در مکتب قرآن پرورش یافته بودند چـنـین خلق و خوى جاهلى غیر منتظره بود. آنچه از آنها انتظار مى رفت همان سکینه و وقار و تـقـوا بـود کـه در حـدیبیه به نمایش گذاردند، هر چند نزدیک بود بعضى از تندخویان نـاشـکیبا که شاید رسوباتى از گذشته را با خود داشتند این سد نیرومند را بشکنند، و جـنـجـالى بـر پا کنند، اما سکینه و وقار پیامبر (صلى الله علیه و آله ) همچون آبى بر این آتش ریخته شد و خاموش گشت .
در پـایـان آیـه مـى فـرماید: (و خداوند به هر چیزى عالم و آگاه بوده و هست ) (و کان الله بکل شى ء علیما).
او هـم نـیات سوء کفار را مى داند، و هم پاکدلى مؤ منان راستین را، در اینجا سکینه و تقوا نـازل مـى کـنـد، و در آنـجـا حمیت جاهلیت را مسلط مى سازد که خداوند هر قوم و ملتى را به مقدار شایستگیهایشان مشمول لطف و رحمت خود مى سازد، و یا خشم و غضبش !
نکته :
حمیت جاهلیت چیست ؟
گفتیم (حمیت ) در اصل از ماده (حمى ) به معنى حرارت است ، و سپس در معنى غضب ، و بعدا به معنى نخوت و تعصب آمیخته با غضب به کار رفته است .
این واژه گاه در همین معنى مذموم (تواءم با قید جاهلیت ، یا بدون آن ) و گاه در معنى ممدوح و پسندیده به کار مى رود، و اشاره به غیرت منطقى و تعصب
در امور مثبت و سازنده است .
امـیر مؤ منان على (علیه السلام ) به هنگام انتقاد از بعضى از یاران سست عنصر و سرکش مـى فـرمـایـد: مـنـیـت بـمـن لا یـطـیـع اذا امرت و لا یجیب اذا دعوت ...اما دین یجمعکم و لا حمیة تحمشکم : (گرفتار مردمى شده ام که اگر فرمان دهم اطاعت نمى کنند، و اگر دعوتشان کـنـم اجـابـت نـمى کنند...آیا دین ندارید که شما را جمع کند؟ یا غیرتى که شما را بخشم آورد؟ (و به انجام وظائف وادارد).
ولى غالبا در همان معنى مذموم به کار رفته است ، چنانکه امیر مؤ منان على (علیه السلام ) در خـطـبـه (قـاصـعـه ) بـارهـا روى ایـن مـعـنـى تکیه کرده است ، و در مذمت ابلیس که پـیـشـواى مستکبران بود، مى فرماید: صدقه به ابناء الحمیة و اخوان العصبیة و فرسان الکـبـر و الجـاهـلیـة : (او را فـرزندان نخوت و حمیت ، و برادران عصبیت ، و سواران بر مرکب کبر و جهالت تصدیق کردند).
و در جاى دیگر همین خطبه ، به هنگامى که مردم را از تعصبات جاهلیت بر حذر مى دارد، مى فرماید: فاطفئوا ما کمن فى قلوبکم من نیران العصبیة و احقاد الجاهلیة ، فانما تلک الحمیة تـکـون فـى المـسـلم مـن خـطرات الشیطان و نخواته و نزغاته و نفثاته !: (شراره هاى تعصب و کینه هاى جاهلى را که در قلب دارید خاموش سازید، که این نخوت و حمیت و تعصب ناروا در مسلمانان از القائات و نخوت و وسوسه شیطان است ).
بـه هـر حال ، شک نیست که وجود چنین حالتى در فرد یا جامعه باعث عقب ماندگى و سقوط آن جـامعه است ، پرده هاى سنگینى بر عقل و فکر انسان مى افکند. و او را از درک صحیح و تشخیص سالم باز مى دارد، و گاه تمام مصالح او را به باد
فنا مى دهد.
اصـولا انـتقال سنتهاى غلط از قومى به قوم دیگر در سایه شوم همین حمیت جاهلیت صورت مـى گـیـرد، و پـافـشارى اقوام منحرف در برابر انبیاء و رهبران الهى نیز غالبا از همین رهگذر است .
در حـدیـثـى از امـام على بن الحسین (علیه السلام ) مى خوانیم که وقتى از حضرت درباره (عـصـبـیـت ) سـؤ ال کـردنـد، فـرمـود: العـصـبـیـة التـى یاءثم علیها صاحبها ان یرى الرجـل شـرار قـومـه خـیـرا عـن خـیـار قـوم آخـریـن و لیـس مـن العـصـبـیـة ان یـحـب الرجل قومه و لکن من العصبیة ان یعین قومه على الظلم : (تعصبى که موجب گناه است این اسـت کـه انـسان بدان قوم خود را از نیکان قوم دیگر برتر بشمرد ولى دوست داشتن قوم خود تعصب نیست ، تعصب آن است که آنها را در ظلم و ستم یارى کند).
بهترین راه مبارزه با این خوى زشت ، و طریق نجات از این مهلکه بزرگ ، تلاش و کوشش براى بالا بردن سطح فرهنگ و فکر و ایمان هر قوم و جمعیت است .
در حـقـیـقـت داروى این درد را قرآن مجید در همین آیه مورد بحث بیان کرده ، آنجا که در نقطه مقابل آن ، از مؤ منانى بحث مى کند که داراى سکینه و روح تقوى هستند، بنابراین آنجا که ایـمان و سکینه و تقوى است ، حمیت جاهلیت نیست ، و آنجا که حمیت جاهلیت است ایمان و سکینه و تقوى نیست !.
آیه و ترجمه


لقد صدق الله رسوله الرءیا بالحق لتدخلن المسجدالحرام إ ن شاء الله امنین محلقین رؤ سـکـم و مـقـصـریـن لا تـخـافـون فـعـلم مـا لم تـعـلمـوا فجعل من دون ذلک فتحا قریبا (27)


ترجمه :

27 - خـداونـد آنچه را به پیامبرش در عالم خواب نشان داد راست بود، به طور قطع همه شـما به خواست خدا وارد مسجدالحرام مى شوید در نهایت امنیت ، و در حالى که سرهاى خود را تـراشـیـده ، یـا نـاخنهاى خود را کوتاه کرده ، و از هیچکس ترس و وحشتى ندارید، ولى خـداونـد چـیـزهـائى مـى دانـسـت کـه شـمـا نـمـى دانـسـتـیـد (و در ایـن تـاخیر حکمتى بود) و قبل از آن فتح نزدیکى (براى شما) قرار داد.
تفسیر:
رؤ یاى صادقه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله )
ایـن آیـه نـیـز فـراز دیـگرى از فرازهاى مهم داستان حدیبیه را ترسیم مى کند، ماجرا این بود:

پـیـامـبر (صلى الله علیه و آله ) در مدینه خوابى دید که به اتفاق یارانش براى انجام مـنـاسـک عـمـره وارد مـکـه مـى شـونـد، و ایـن خـواب را براى یاران بیان کرد، همگى شاد و خـوشـحـال شـدنـد، امـا چـون جـمـعـى تـصـور مـى کـردنـد تعبیر و تحقق این خواب در همان سـال واقـع خـواهـد شـد، هـنـگـامى که مشرکان راه ورود به مکه را در حدیبیه به روى آنها بستند، گرفتار شک و تردید شدند، که مگر رؤ یاى پیامبر
هـم مـمـکـن اسـت نادرست از آب در آید؟ مگر بنا نبود ما به زیارت خانه خدا مشرف شویم ؟ پس چه شد این وعده ؟ و کجا رفت آن خواب رحمانى ؟!
پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) در پـاسـخ ایـن سـؤ ال فـرمـود: مـگـر مـن بـه شـمـا گـفـتـم ایـن رؤ یـا هـمـیـن امسال تحقق خواهد یافت ؟
آیـه فـوق در هـمـیـن رابـطـه در طـریـق بـازگـشـت بـه مـدیـنـه نازل شد و تاءکید کرد که این رؤ یاى صادقه بوده و چنین مساءله حتمى و قطعى و انجام شدنى است .
مـى فـرمـایـد: (خداوند آنچه را به پیامبرش در عالم خواب نشان داده صدق و حق بود) (لقد صدق الله رسوله الرؤ یا بالحق ).
سـپـس مى افزاید: (به طور قطع همه شما به خواست خدا وارد مسجدالحرام مى شوید در نهایت امنیت ، و در حالى که سرهاى خود را تراشیده ، یا ناخنهاى خود را کوتاه کرده اید، و از هـیـچـکـس تـرس و وحشتى ندارید) (لتدخلن المسجدالحرام ان شاء الله آمنین محلقین رؤ سکم و مقصرین لا تخافون ).
(ولى خداوند چیزهائى مى دانست که شما نمى دانستید) (فعلم ما لم تعلموا).
و در ایـن تـاءخـیـر حـکـمـتـى بـود و قـبـل از آن فـتـح نـزدیـکـى قـرار داد (فجعل من دون ذلک فتحا قریبا).
در این آیه نکاتى جلب توجه مى کند:
1 - بـا توجه به اینکه لام در (لتدخلن ) (لام قسم ) و (نون ) در آخر آن براى تـاءکـیـد اسـت این یک وعده قطعى الهى نسبت به آینده ، و پیشگوئى معجزآساى صریحى اسـت از انـجـام مـراسـم عـمـره ، در نـهـایـت امـنـیـت ، و چـنـانـکـه خـواهـیـم گـفـت درسـت در سـال آیـنـده ، در همان ماه ذى القعده ، این پیشگوئى به واقعیت پیوست ، و مسلمانان مراسم عمره را به همین صورت انجام دادند.
2 - جـمـله (ان شـاء الله ) در ایـنجا ممکن است یکنوع تعلیم به بندگان باشد که به هـنـگـام خـبـر دادن از آیـنده تکیه بر مشیت و اراده الهى را فراموش نکنند، و خود را در کارها مستقل و بى نیاز از لطف او ندانند.
و نـیـز مـمـکن است اشاره به شرایطى باشد که خداوند براى این موفقیت (توفیق زیارت خانه خدا در آینده نزدیک ) قرار داده ، و آن باقیماندن بر خط توحید و سکینه و تقوى است .
و نیز ممکن است اشاره به نفراتى باشد که در این فاصله مدت عمرشان پایان مى گیرد و موفق به انجام این زیارت نمى شوند، و جمع میان این معانى کاملا ممکن است .
3 - تـعـبـیـر بـه (فـتـحـا قریبا) به عقیده بسیارى از مفسران اشاره به همان (صلح حدیبیه ) است که قرآن آن را (فتح مبین ) نامیده ، و مى دانیم همین فتح زمینه ساز ورود به مسجدالحرام در سال بعد شد.
در حالى که گروهى دیگر آن را اشاره به (فتح خیبر) مى دانند.
البته کلمه (قریبا) تناسب بیشترى با فتح خیبر دارد زیرا فاصله کمترى
با تحقق عینى این خواب داشت .
از ایـن گـذشـته در آیه 18 همین سوره که سخن از (بیعت رضوان ) مى گوید آمده است (فـانـزل السـکـیـنـة علیهم و اثابهم فتحا قریبا) و چنانکه گفتیم و اکثر مفسران عقیده دارند که منظور (فتح خیبر) است ، قرائن موجود در آیه نیز حکایت از همین مى کند، و با توجه به اینکه آیه مورد بحث هماهنگ با آن مى باشد به نظر مى رسد که هر دو به یک معنى اشاره مى کند.
در تفسیر على بن ابراهیم نیز به همین معنى اشاره شده است .
4 - جـمـله (مـحـلقین رؤ سکم و مقصرین ) (در حالى که سرها را تراشیده اید و ناخنها را گـرفـتـه ایـد) اشـاره بـه یکى از آداب مراسم عمره است که (تقصیر) نام دارد، و به وسـیـله آن مـحـرم از احـرام خـارج مـى شـود، بـعـضـى ایـن آیـه را دلیـل بـر (تـخییر) در مساءله تقصیر و خروج از احرام دانسته اند، که محرم مى تواند سر را بتراشد و یا ناخن خود را بگیرد، زیرا جمع میان این دو قطعا واجب نیست .
5 - جـمـله (فعلم ما لم تعلموا): (خداوند مطالبى را مى دانست که شما نمى دانستید) اشاره به اسرار مهمى است که در (صلح حدیبیه ) نهفته بود، و با گذشت زمان آشکار شـد، پایه هاى اسلام تقویت یافت ، و آوازه اسلام در همه جا پیچید، و تهمتهاى جنگ طلبى مسلمانان و مانند آن برچیده شد، و مسلمین
توانستند با فراغت بال خیبر را فتح کنند، و مبلغان خود را به اطراف (جزیره عربستان ) گسیل دارند، و پیامبر (صلى الله علیه و آله ) نامه هاى تاریخى خود را براى سران بـزرگ دنـیاى آن روز بفرستد، مطالبى که افراد عادى از آن آگاه نبودند و تنها خداوند بر آن آگاهى داشت .
6 - در ایـن آیـه بـه مـسـاءله (رؤ یـا) بـرخورد مى کنیم ، همان رؤ یاى صادقه پیامبر (صـلى الله عـلیـه و آله ) کـه شـاخه اى از وحى است ، شبیه آنچه در مورد ابراهیم (علیه السلام ) و ذبح فرزندش اسماعیل (علیه السلام ) آمده است (صافات آیه - 102).
(شرح بیشتر درباره رؤ یا و خواب دیدن را در جلد نهم در داستان یوسف صفحه 312 به بعد مطالعه فرمائید).
7 - آیـه مـورد بـحـث یـکى از اخبار غیبى قرآن ، و از شواهد آسمانى بودن این کتاب ، و از معجزات پیغمبر گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله ) است که با این قاطعیت و تاءکید هم خبر از ورود به مسجدالحرام و انجام مراسم عمره در آینده نزدیک مى دهد، و هم فتح قریب و پـیـروز نـزدیـکـى قـبل از آن ، و چنانکه مى دانیم این هر دو پیشگوئى به وقوع پیوست ، داستان فتح خیبر را قبلا شنیدید و اکنون داستان (عمرة القضاء) را نیز بشنوید.
عمرة القضاء
(عـمـرة القـضـاء) هـمـان عـمـره اى اسـت کـه پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) سـال بـعـد از حـدیـبـیـه ، یـعـنـى در ذى القـعـده سـال هـفـتـم هـجـرت (درسـت یکسال بعد از آنکه مشرکان آنها را از ورود به مسجدالحرام بازداشتند) به اتفاق یارانش انجام داد، و نامگذارى
آن بـه ایـن نـام بـه خـاطـر آن اسـت کـه در حـقـیـقـت قـضـاى سال قبل محسوب مى شد.
تـوضـیـح ایـنـکـه : طـبـق یـکـى از مـواد قـرارداد حدیبیه ، برنامه این بود که مسلمانان در سـال آیـنـده مراسم عمره و زیارت خانه خدا را آزادانه انجام دهند، ولى بیش از سه روز در مـکه توقف نکنند، و در این مدت سران قریش و مشرکان سرشناس مکه از شهر خارج شوند (تـا هـم از درگـیـرى احـتـمـالى پرهیز شود، و هم آنها که به خاطر کینه توزى و تعصب یاراى دیدن منظره عبادت توحیدى مسلمانان را نداشتند آنرا نبینند!).
در بـعـضـى از تـواریـخ آمـده اسـت کـه پـیـامبر (صلى الله علیه و آله ) با یارانش محرم شـدنـد، و بـا شترهاى قربانى حرکت کردند، و تا نزدیکى (ظهران ) رسیدند، در این هـنـگـام پـیـامـبـر یـکـى از یـارانـش را بـه نـام (مـحـمـد بـن مـسـلمـه ) بـا مـقـدار قـابـل مـلاحـظـه اسبهاى سوارى ، و اسلحه پیشاپیش خود فرستاد، هنگامى که مشرکان این برنامه را ملاحظه کردند شدیدا ترسیدند، و گمان کردند که حضرت (صلى الله علیه و آله ) مـى خـواهـد بـا آنـهـا نـبـرد کند و قرارداد دهساله خود را نقض نماید، این خبر را به اهـل مـکـه دادند، اما هنگامى که پیامبر (صلى الله علیه و آله ) نزدیک مکه رسید، دستور داد تـیـرهـا و نـیـزه و سـلاحـهـاى دیـگـر را بـه سـرزمـیـنـى کـه (یـاجـج ) نـام داشـت منتقل سازند، و خود و یارانش تنها با شمشیر آنهم غلاف کرده وارد مکه شدند.
اهـل مـکـه هـنـگـامـى که این عمل را دیدند خوشحال شدند که به وعده وفا شده (گویا اقدام پـیغمبر هشدارى بود براى مشرکان که اگر بخواهند نقض عهد کنند و توطئه اى بر ضد مسلمانان بچینند آنها قدرت مقابله با آن را دارند).
رؤ سـاى مـکـه از مکه خارج شدند تا این مناظر را که براى آنها دلخراش بود نبینند، ولى بقیه اهل مکه از مردان و زنان و کودکان در مسیر راه ، و در پشت بامها، و در اطراف خانه خدا جمع شده بودند تا مسلمانان و مراسم عمره آنها را ببینند.
پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) بـا ابـهـت خـاصـى وارد مـکـه شـد، و شتران قربانى فـراوانـى هـمـراه داشـت ، بـا نـهـایـت مـحـبـت و ادب بـا اهـل مکه رفتار کرد، و دستور داد مسلمانان به هنگام طواف با سرعت حرکت کنند و احرامى را کـمى کنار بزنند، تا شانه هاى نیرومند و سطبر آنها آشکار گردد، و این صحنه در روح و فکر مردم مکه به عنوان دلیل زنده اى از قدرت و قوت و رشادت مسلمانان اثر گذارد.
رویـهـمرفته (عمرة القضاء) هم عبادت بود، و هم نمایش قدرت ، و باید گفت که بذر (فـتـح مـکه ) که در سال بعد روى داد در همان ایام پاشیده شد، و زمینه را کاملا براى تسلیم مکیان در برابر اسلام فراهم ساخت .
این وضع به قدرى براى سران قریش ناگوار بود که پس از گذشتن سه روز کسى را فـرسـتـادنـد خـدمـت پـیـامـبر (صلى الله علیه و آله ) که طبق قرارداد باید هر چه زودتر (مکه ) را ترک گوید.
جالب اینکه پیغمبر (صلى الله علیه و آله ) زن بیوه اى را از زنان مکه که با بعضى از سـران مـعـروف قـریش خویشاوندى داشت به ازدواج خود در آورد تا طبق رسم عرب پیوند خود را با آنها مستحکم کرده و از عداوت و مخالفت آنها بکاهد.
هـنـگامى که پیامبر (صلى الله علیه و آله ) پیشنهاد خروج از مکه را شنید فرمود: من مایلم براى مراسم این ازدواج غذائى تهیه کنم ، و از شما دعوت نمایم کارى که اگر انجام مى شد نقش مؤ ثرى در نفوذ بیشتر پیامبر (صلى الله علیه و آله ) در قلوب آنها داشت ، ولى آنها نپذیرفتند و این دعوت را رسما رد کردند.
آیه و ترجمه


هو الذى اءرسل رسوله بالهدى و دین الحق لیظهره على الدین کله و کفى بالله شهیدا (28)
مـحـمـد رسـول الله و الذین معه اءشداء على الکفار رحماء بینهم تراهم رکعا سجدا یبتغون فـضلا من الله و رضوانا سیماهم فى وجوههم من اءثر السجود ذلک مثلهم فى التورئة و مثلهم فى الانجیل کزرع اءخرج شطئه فازره فاستغلظ فاستوى على سوقه یعجب الزراع لیغیظ بهم الکفار وعد الله الذین امنوا و عملوا الصالحات منهم مغفرة و اءجرا عظیما (29)


ترجمه :

28 - او کـسـى اسـت کـه رسـولش را با هدایت و دین حق فرستاده ، تا آن را بر همه ادیان پیروز کند، و کافى است که خدا شاهد این موضوع باشد.
29 - محمد فرستاده خدا است و کسانى که با او هستند در برابر کفار سرسخت و شدید، و در مـیـان خـود مـهـربـانـنـد، پـیـوسـته آنها را در حال رکوع و سجود مى بینى ، آنها همواره فضل خدا و رضاى او را مى طلبند، نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده
نـمـایـان اسـت ، ایـن تـوصـیـف آنـهـا در تـورات اسـت ، و تـوصـیـف آنـهـا در انجیل همانند زراعتى است که جوانه هاى خود را خارج ساخته ، سپس به تقویت آن پرداخته ، تـا محکم شده ، و بر پاى خود ایستاده است ، و به قدرى نمو و رشد کرده که زارعان را بـه شـگـفـتى وامى دارد! این براى آن است که کافران را به خشم آورد، خداوند کسانى از آنها را که ایمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند وعده آمرزش و اجر عظیمى داده است .
تفسیر:
در برابر دشمنان سختگیر و در برابر دوستان مهربان !
در ایـن دو آیـه کـه آخـریـن آیـات سـوره فـتـح اسـت به دو مساءله مهم دیگر در ارتباط با (فـتـح المـبـیـن ) یـعنى (صلح حدیبیه ) اشاره مى کند که یکى مربوط به عالمگیر شـدن اسـلام اسـت ، و دیـگـرى اوصـاف یـاران پـیـامـبـر اسلام (صلى الله علیه و آله ) و ویژگیهاى آنان ، و وعده الهى را نسبت به آنها بازگو مى کند.
نخست مى گوید: (او کسى است که رسولش را با هدایت و دین حق فرستاد، تا آن را بر هـمـه ادیـان غـالب گـردانـد، و کـافى است که خدا شاهد و گواه این موضوع باشد) (هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دین الحق لیظهره على الدین کله و کفى بالله شهیدا).
ایـن وعـده ایـسـت صـریـح و قـاطـع ، از سـوى خـداونـد قـادر متعال ، در رابطه با غلبه اسلام بر همه ادیان .
یعنى اگر خداوند از طریق رؤ یاى پیامبر (صلى الله علیه و آله ) به شما خبر پیروزى داده کـه بـا نـهـایـت امـنـیت وارد مسجدالحرام مى شوید، و مراسم عمره را بجا مى آورید بى آنـکـه کـسى جراءت مزاحمت شما را داشته باشد، و نیز اگر خداوند بشارت (فتح قریب ) (پـیـروزى خـیـبـر) را مـى دهـد تـعـجـب نـکـنـیـد، ایـنـهـا اول کار
است سرانجام اسلام عالمگیر مى شود و بر همه ادیان پیروز خواهد گشت .
چـرا نـشـود در حالى که محتواى دعوت رسول الله هدایت است (ارسله بالهدى ) و آئین او حق است (و دین الحق ) و هر ناظر بى طرفى مى تواند حقانیت آن را در آیات این قرآن ، و احکام فردى و اجتماعى ، و قضائى ، و سیاسى اسلام ، و همچنین تعلیمات اخلاقى و انسانى آن بـنگرد، و از پیشگوئیهاى دقیق و صریحى که از آینده دارد و درست به وقوع مى پیوندد ارتباط این پیامبر (صلى الله علیه و آله ) را به خدا به طور قطع بداند.
آرى مـنـطـق نیرومند اسلام ، و محتواى غنى و پر بار آن ، ایجاب مى کند که سرانجام ادیان شـرک آلود را جـاروب کـنـد، و ادیان آسمانى تحریف یافته را در برابر خود به خضوع وادارد، و با جاذبه عمیق خود دلها را به سوى این آئین خالص جلب و جذب کند.
در ایـنـکـه مـنـظـور از این پیروزى (پیروزى منطقى ) است یا پیروزى نظامى ؟ در میان مفسران گفتگو است :
(جـمـعـى ) مـعـتقدند این پیروزى تنها (پیروزى منطقى و استدلالى ) است ، و این امر حـاصـل شـده اسـت ، چـرا کـه اسـلام از نـظـر قـدرت مـنـطـق و استدلال بر همه آئینهاى موجود برترى دارد.
در حـالى کـه (جـمـعـى دیـگر) پیروزى را به معنى (غلبه ظاهرى ) و غلبه قدرت گـرفـتـه انـد، و مـوارد اسـتـعـمـال ایـن کـلمـه (یـظـهـر) نـیـز دلیـل بـر غـلبـه خـارجـى اسـت ، و بـه هـمـیـن دلیل مى توان گفت : علاوه بر مناطق بسیار وسیعى که امروز در شرق و غرب و شمال و جنوب عالم در قلمرو اسلام قرار گرفته ، و هم اکنون بیش از 40 کشور اسلامى با جمعیتى حدود یک میلیارد نفر زیر پرچم اسلام قرار دارند، زمانى فرا خواهد رسید که همه جهان رسما در زیر این پرچم قرار مى گیرد، و این امـر بـه وسـیـله قـیـام (مـهـدى ) (ارواحـنـا فـداه ) تکمیل مى گردد،
چـنـانـکـه در حـدیـثـى از پـیـغـمـبـر گـرامـى اسـلام (صـلى الله عـلیـه و آله ) نـقـل شـده اسـت کـه فـرمـود: لا یـبـقـى على ظهر الارض بیت مدر و لاوبر الا ادخله الله کلمة الاسـلام : (در سـراسـر روى زمـیـن خـانـه اى از سـنـگ و گـل ، یـا خـیمه هائى از کرک و مو، باقى نمى ماند، مگر اینکه خداوند اسلام را در آن وارد مى کند)!.
در این زمینه بحث مشروحى ذیل آیه مشابه آن آیه 33 سوره توبه داشتیم .
ایـن نـکـتـه نیز قابل توجه است که بعضى تعبیر به (الهدى ) را اشاره به استحکام (عـقـائد اسـلامى ) دانسته اند در حالى که (دین الحق ) را ناظر به حقانیت (فروع دیـن ) مـى دانـنـد، ولى دلیـلى بـر ایـن تـقسیم بندى نداریم و ظاهر این است که هدایت و حقانیت هم در اصول است و هم در فروع .
در اینکه مرجع ضمیر در (لیظهره ) (اسلام ) است یا (پیامبر) (صلى الله علیه و آله )؟ مـفـسران دو احتمال داده اند، ولى قرائن به خوبى نشان مى دهد که منظور همان دین حـق اسـت ، چـرا کـه هم از نظر جمله بندى نزدیکتر به ضمیر است ، و هم پیروزى دین بر دین تناسب دارد نه شخص بر دین .
آخـریـن سـخـن در مورد آیه اینکه جمله (کفى بالله شهیدا) اشاره اى است به این واقعیت که این پیشگوئى نیازى به هیچ شاهد و گواه ندارد، چرا که شاهد و گواهش الله است ، و رسالت رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) نیز نیاز به گواه دیگرى ندارد که گواه آن نـیـز خـدا اسـت ، و اگـر (سـهـیـل بـن عـمـرو) و امـثـال او حـاضـر نـشـونـد عـنـوان (رسـول الله ) بـعـد از نـام مـحـمد (صلى الله علیه و آله ) بنویسند (عرض خود مى برند،
و زحمتى هم براى ما ندارند)!
در آخرین آیه ترسیم بسیار گویائى از اصحاب و یاران خاص پیامبر (صلى الله علیه و آله ) و آنـهـا کـه در خـط او بـودنـد از لسـان تـورات و انـجـیـل بـیـان کـرده کـه هـم افـتـخـار و مـبـاهـاتـى اسـت بـراى آنـها که در (حدیبیه ) و مـراحـل دیـگـر پـایـمـردى به خرج دادند، و هم درس آموزنده اى است براى همه مسلمانان در تمام قرون و اعصار.
در آغـاز مـى فـرمـایـد: (مـحـمـد فـرسـتـاده خـدا اسـت ) (مـحـمـد رسول الله ).
خـواه شـبـپره هائى همچون (سهیل بن عمرو) بپسندند یا نپسندند؟ و خود را از این آفتاب عـالمـتـاب پـنـهـان کـنند یا نکنند؟ خدا گواهى به رسالت او داده و همه آگاهان گواهى مى دهند.
سـپـس بـه تـوصـیـف یـارانـش پـرداخـتـه و اوصـاف ظـاهـر و بـاطـن و عـواطـف و افـکـار و اعـمـال آنـها را طى پنج صفت چنین بیان مى کند: (کسانى که با او هستند در برابر کفار شدید و محکم هستند) (و الذین معه اشداء على الکفار).
و در دومین وصف مى گوید: (اما در میان خود رحیم و مهربانند) (رحماء بینهم ).
آرى آنها کانونى از عواطف و محبت نسبت به برادران و دوستان و همکیشانند، و آتشى سخت و سوزان ، و سدى محکم و پولادین در مقابل دشمنان .
در حقیقت عواطف آنها در این (مهر) و (قهر) خلاصه مى شود، اما نه جمع میان این دو در وجـود آنـهـا تـضادى دارد، و نه قهر آنها در برابر دشمن و مهر آنها در برابر دوست سبب مـى شـود کـه از جـاده حـق و عـدالت قـدمـى بـیـرون نـهـنـد در سـومـیـن صـفـت کـه از اعـمـال آنـهـا سـخـن مـى گـویـد مـى افـزایـد: (پـیـوسـتـه آنـهـا را در حال رکوع و سجود مى بینى و همواره به عبادت خدا مشغولند)
(تراهم رکعا سجدا).
ایـن تـعـبـیـر عـبـادت و بـنـدگـى خـدا را که با دو رکن اصلیش (رکوع ) و (سجود) تـرسـیـم شـده ، بـه عـنـوان حالت دائمى و همیشگى آنها ذکر مى کند، عبادتى که که رمز تسلیم در برابر فرمان حق ، و نفى کبر و خودخواهى و غرور، از وجود ایشان است .
در چـهـارمـیـن تـوصیف که از نیت پاک و خالص آنها بحث مى کند مى فرماید: (آنها همواره فضل خدا و رضاى او را مى طلبند) (یبتغون فضلا من الله و رضوانا).
نـه بـراى تـظـاهـر و ریـا قـدم برمى دارند، و نه انتظار پاداش از خلق خدا دارند، بلکه چـشـمـشان تنها به رضا و فضل او دوخته شده ، و انگیزه حرکت آنها در تمام زندگى همین است و بس .
حـتـى تـعـبـیـر بـه (فـضـل ) نـشـان مـى دهـد کـه آنـهـا بـه تـقـصـیـر خـود مـعـترفند و اعمال خود را کمتر از آن مى دانند که پاداش الهى براى آن بطلبند، بلکه با تمام تلاش و کوشش باز هم مى گویند خداوندا! اگر فضل تو به یارى ما نیاید واى بر ما!
و در پـنـجـمـیـن و آخـریـن تـوصـیـف از ظـاهـر آراسـته و نورانى آنها بحث کرده مى گوید: (نـشـانـه آنـهـا در صورتشان از اثر سجده نمایان است ) (سیماهم فى وجوههم من اثر السجود).
(سـیـما) در اصل به معنى علامت و هیئت است ، خواه این علامت در صورت باشد یا در جاى دیگر بدن ، هر چند در استعمالات روزمره فارسى به نشانه هاى صورت و وضع ظاهرى چهره گفته مى شود.
به تعبیرى دیگرى (قیافه ) آنها به خوبى نشان مى دهد که آنها انسانهائى خاضع در بـرابـر خـداوند و حق و قانون و عدالتند، نه تنها در صورت آنها که در تمام وجود و زندگى آنان این علامت منعکس است .
گـرچـه بـعـضـى از مـفـسـران آن را بـه اثـر ظاهرى سجده در پیشانى ، و یا اثر خاک در محل سجده گاه تفسیر کرده اند، ولى ظاهرا آیه مفهوم گسترده ترى دارد که چهره این مردان الهى را به طور کامل ترسیم مى کند.
بـعـضـى نیز گفته اند: این آیه اشاره به سجده گاه آنها در قیامت است که همچون ماه به هنگام بدر مى درخشد!
البـتـه مـمـکـن است پیشانى آنها در قیامت چنین باشد ولى آیه از وضع ظاهرى آنها در دنیا خبر مى دهد.
در حـدیـثـى از امـام صـادق (عـلیـه السلام ) نیز آمده است که در تفسیر این جمله فرمود: هو السهر فى الصلاة : (منظور بیدار ماندن در شب براى نماز خواندن است ) (که آثارش در روز در چهره آنها نمایان است .
البته جمع میان این معانى کاملا ممکن است .
بـه هـر حـال قـرآن بـعـد از بـیان همه این اوصاف مى افزاید: (این توصیف آنها (یاران محمد صلى الله علیه و آله ) در تورات است (ذلک مثلهم فى التوراة )
این حقیقتى است که از پیش گفته شده و توصیفى است در یک کتاب بزرگ آسمانى که از پیش از هزار سال قبل نازل شده است .
ولى نـبـایـد فـرامـوش کـرد کـه تـعـبـیـر (و الذین معه ) (آنها که با او هستند) سخن از کـسـانـى مـى گوید که در همه چیز با پیامبر (صلى الله علیه و آله ) بودند، در فکر و عـقـیده و اخلاق و عمل ، نه تنها کسانى که همزمان با او بودند هر چند خطشان با او متفاوت بود.
سـپـس بـه تـوصـیـف آنـهـا در یـک کـتـاب بـزرگ دیـگـر آسـمـانـى یـعـنـى (انـجـیـل ) پـرداخـتـه ، چـنـیـن مـى گـویـد: (تـوصـیـف آنـهـا در انجیل همانند زراعتى است که جوانه هاى خود را خارج ساخته ، سپس به تقویت آن پرداخته ، تا محکم شده و بر پاى خود ایستاده است ، و به قدرى نمو و رشد کرده و پربرکت شده کـه زارعـان را بـه شـگـفـتـى وامـى دارد) (و مـثـلهـم فـى الانجیل کزرع اخرج شطاه فازره فاستغلظ فاستوى على سوقه یعجب الزراع .
(شـطـاء) به معنى (جوانه ) و (جوجه ) است ، جوانه هائى که از پائین ساقه و کنار ریشه ها بیرون مى آید.
(آزر) از ماده (موازره ) به معنى معاونت است .
(استغلظ) از ماده (غلظت ) به معنى سفت و محکم شدن است .
جـمله (استوى على سوقه ) مفهومش این است به حدى محکم شده که بر پاى خود ایستاده (توجه داشته باشید که (سوق ) جمع (ساق ) است ).
تـعـبـیـر (یـعـجـب الزراع ) یـعنى به حدى از نمو سریع و جوانه هاى زیاد، و محصور وافـر، رسـیـده ، کـه حـتـى کـشـاورزانـى کـه پـیـوسـتـه بـا ایـن مسائل سر و کار دارند در شگفتى فرو مى روند.
جـالب ایـنـکـه : در توصیف دوم که در انجیل آمده نیز پنج وصف عمده براى مؤ منان و یاران مـحـمـد (صـلى الله عـلیـه و آله ) ذکـر شده است (جوانه زدن - کمک کردن براى پرورش - محکم شدن - بر پاى خود ایستادن - نمو چشمگیر اعجاب انگیز).
در حقیقت اوصافى که در تورات براى آنها ذکر شده اوصافى است که ابعاد وجود آنها را از نـظـر عـواطـف و اهـداف و اعـمـال و صـورت ظـاهـر بـیـان مـى کـنـد و امـا اوصافى که در انجیل آمده بیانگر حرکت و نمو و رشد آنها در جنبه هاى مختلف است (دقت کنید).
آرى آنـهـا انـسانهائى هستند با صفات والا که آنى از (حرکت ) باز نمى ایستند، همواره جوانه مى زنند، و جوانه ها پرورش ‍ مى یابد و بارور مى شود.
هـمـواره اسـلام را بـا گـفـتـار و اعـمـال خـود در جـهـان نـشـر مـى دهـنـد و روز بـه روز خیل تازه اى بر جامعه اسلامى مى افزایند.
آرى آنـهـا هرگز از پاى نمى نشینند و دائما رو به جلو حرکت مى کنند، در عین عابد بودن مـجـاهـدنـد، و در عـیـن جـهاد عابدند، ظاهرى آراسته ، باطنى پیراسته ، عواطفى نیرومند، و نـیـاتـى پـاک دارنـد، در بـرابـر دشـمـنـان حق مظهر خشم خدایند، و در برابر دوستان حق نمایانگر لطف و رحمت او.
سـپـس در دنـبـاله آیه مى افزاید: این اوصاف عالى ، این نمو و رشد سریع ، و این حرکت پربرکت ، به همان اندازه که دوستان را به شوق و نشاط مى آورد سبب خشم کفار مى شود (این براى آن است که کافران را به خشم آورد
(لیغیظ بهم الکفار).
و در پـایـان آیـه مـى فـرمـایـد: (خـداونـد کـسـانـى از آنـهـا را کـه ایـمـان آورده انـد و عمل صالح انجام داده اند وعده آمرزش و اجر عظیمى داده است ) (وعد الله الذین آمنوا و عملوا الصالحات منهم مغفرة و اجرا عظیما).
بـدیـهـى اسـت اوصـافـى کـه در آغـاز آیـه گـفـتـه شـد ایـمـان و عمل صالح در آن جمع بود، بنابراین تکرار این دو وصف اشاره به تداوم آن است ، یعنى خـداونـد ایـن وعـده را تنها به آن گروه از یاران محمد (صلى الله علیه و آله ) داده که در خـط او بـاقى بمانند، و ایمان و عمل صالح را تداوم بخشند، و گرنه کسانى که یکروز در زمـره دوسـتان و یاران او بودند، و روز دیگر از او جدا شدند و راهى برخلاف آن را در پیش گرفتند، هرگز مشمول چنین وعده اى نیستند.
تـعـبـیـر بـه (مـنـهـم ) (بـا تـوجـه بـه ایـن نـکـتـه کـه اصـل در کـلمـه (مـن ) در ایـنگونه موارد این است که براى (تبعیض ) باشد، و ظاهر آیه نیز همین معنى را مى رساند دلیل بر این است که یاران او به دو گروه تقسیم خواهند شـد: گـروهـى بـه ایـمـان و عـمـل صـالح ادامـه مـى دهـنـد، و مـشـمـول رحـمـت واسـعه حق و اجر عظیم مى شوند اما گروهى جدا شده و از این فیض بزرگ محروم خواهند شد.
مـعـلوم نـیست چرا جمعى از مفسران اصرار دارند که (من ) در (منهم ) در آیه فوق حتما (بـیـانـیـه ) اسـت ، در حالى که به فرض که مرتکب خلاف ظاهر شویم و (من ) را بـراى (بـیـان ) بـگـیریم قرائن عقلى را که در اینجا وجود دارد چگونه مى توان کنار گـذاشـت ، زیـرا هـیـچـکس مدعى نیست که یاران پیامبر (صلى الله علیه و آله ) همه معصوم بـودنـد، و در ایـن صـورت احـتـمـال عـدم تـداوم در خـط ایـمـان و عمل
صـالح در مـورد هـر یـک از آنـهـا مـى رود، و بـا ایـن حال چگونه ممکن است خداوند وعده مغفرت و اجر عظیم را بدون قید و شرط به همه آنها دهد، اعم از اینکه راه ایمان و صلاح را بپیمایند، یا از نیمه راه برگردند و منحرف شوند.
ایـن نـکـتـه نـیـز قـابـل تـوجـه اسـت کـه جـمـله (و الذیـن مـعـه ) (کسانى که با او هستند) مفهومش همنشین بودن و مـصـاحـبـت جسمانى با پیامبر (صلى الله علیه و آله ) نیست ، چرا که منافقین هم داراى چنین مـصـاحـبـتـى بـودنـد، بـلکـه مـنـظـور از (مـعـه ) بـه طـور قـطـع هـمـراه بودن از نظر اصول ایمان و تقوى است .
بنابراین ما هرگز نمى توانیم از آیه فوق یک حکم کلى درباره همه معاصران و همنشینان پیامبر (صلى الله علیه و آله ) استفاده کنیم .
نکته ها:
1 - داستان تنزیه صحابه !
مـعـروف در مـیـان عـلمـا و دانـشـمـنـدان اهـل سـنـت ایـن اسـت کـه صـحـابـه رسول الله (صلى الله علیه و آله ) داراى این امتیاز خاص بر افراد دیگر از امت هستند که همگى پاک و پاکیزه اند، و از آلودگیها بدورند، و ما حق انتقاد از هیچیک از آنها نداریم ، و بـدگـوئى از آنـهـا مطلقا ممنوع است ، حتى به گفته بعضى موجب کفر مى شود! و براى اثـبـات ایـن مقصود به آیاتى از قرآن مجید استناد کرده اند، از جمله آیه مورد بحث که مى گـویـد: (خـداونـد بـه کـسـانـى از آنـهـا کـه ایـمـان آوردنـد و عمل صالح انجام داده اند وعده مغفرت و اجر عظیم داده است ).
و هـمـچـنـیـن بـه (آیـه 100 سـوره تـوبـه ) کـه بـعـد از ذکـر عـنوان (مهاجرین ) و (انصار) مى گوید: رضى الله عنهم و رضوا عنه : (خداوند از آنها خشنود، و آنها نیز از خدا خشنود شدند).
ولى هر گاه خود را از پیشداوریها تهى کنیم ، قرائن روشنى در برابر ما
وجود دارد که این عقیده مشهور را متزلزل مى سازد:
1 - جـمـله (رضـى الله عـنـهم و رضوا عنه ) در سوره توبه تنها مخصوص مهاجران و انـصـار نـیـسـت ، زیـرا در همان آیه در کنار مهاجران و انصار (الذین اتبعوهم باحسان ) قـرار گـرفـتـه کـه مـفـهـومـش شـامـل تمام کسانى است که تا دامنه قیامت به نیکى از آنها پیروى مى کنند.
همانگونه که (تابعان ) اگر یکروز در خط ایمان و احسان باشند و روز دیگر در خط کـفـر و اسـائه (بـدى کردن ) قرار گیرند، از زیر چتر رضایت الهى خارج مى شوند عین هـمـین مطلب درباره (صحابه ) نیز مى آید، زیرا آنها را نیز در آخرین آیه سوره فتح مـقـیـد بـه ایـمـان و عـمل صالح کرده که اگر یکروز این عنوان از آنها سلب شود از دائره رضایت الهى بیرون خواهند رفت .
و بـه تـعـبـیـر دیگر تعبیر به (احسان ) هم در مورد (تابعان ) است ، و هم در مورد (مـتـبـوعـان ) بـنـابـرایـن هـر کـدام از ایـن دو، (خـط احـسـان ) را رهـا کـنـنـد مشمول رضایت خدا نخواهند بود.
2 - از روایـات اسـلامـى چنین استفاده مى شود که اصحاب پیامبر (صلى الله علیه و آله ) هـر چند امتیاز مصاحبت آن بزرگوار را داشتند، ولى کسانى که در دورانهاى بعد مى آیند و از ایـمـان راسـخ و عـمل صالح برخوردارند از یک نظر از صحابه افضلند، چرا که آنها شـاهـد انـواع مـعـجـزات بـوده انـد ولى دیـگـران بـدون مـشـاهـده آنـهـا، و بـا اسـتـفـاده از دلائل دیگر، در همان راه گام نهاده اند.
چـنانکه در حدیثى از پیامبر (صلى الله علیه و آله ) مى خوانیم که یارانش عرض کردند: نـحـن اخـوانـک یـا رسـول الله ؟! قال : لا انتم اصحابى ، و اخوانى الذین یاتون بعدى ، آمـنـوا بـى و لم یـرونـى ، و قـال : للعـامـل مـنـهـم اجـر خـمـسـیـن مـنـکـم ، قـالوا بـل مـنـهـم یـا رسـول الله ؟ قـال : بـل مـنـکـم ! ردوهـا ثـلاثـا، ثـم قال : لانکم تجدون على الخیر اعوانا!:
آیا ما برادران توئیم اى رسول خدا؟ فرمود: نه ! شما اصحاب من هستید، ولى برادران من کسانى هستند که بعد از من مى آیند و به من ایمان مى آورند در حالى که مرا ندیده اند.
سـپـس افـزود: (افـرادى از آنـهـا کـه اهـل عـمـل صـالحـنـد اجـر پـنـجـاه نـفـر از شما را دارند! عرض کردند پنجاه نفر از خودشان اى رسول خدا؟! فرمود: نه ! پنجاه نفر از شما!! و سه بار آنها این سخن را تکرار کردند (و پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) نـفـى کـرد) سـپـس ‍ فـرمـود: این به خاطر آن است که شرایطى در اختیار دارید که شما را در کارهاى خیر یارى مى کند).
در صـحـیـح مـسـلم نـیـز از رسـول خـدا (صـلى الله عـلیـه و آله ) چـنـیـن نقل شده که روزى فرمود: وددت انا قد راءینا اخواننا: (دوست مى داشتم برادرانمان را مى دیدیم )!.
قـالوا: اولسـنـا اخـوانـک یـا رسـول الله ؟!: (گـفـتـنـد: آیـا مـا بـرادران تـو نـیـستیم اى رسول خدا)؟!
فـرمـود: انـتـم اصـحـابـى و اخـوانـنـا الذیـن لم یـاتـوا بعد: (شما اصحاب من هستید، اما برادران ما هنوز نیامده اند)!!
عـقـل و مـنـطـق نـیـز هـمـین را مى گوید که دیگران که تحت پوشش تعلیمات مستمر پیامبر (صـلى الله عـلیـه و آله ) در شـب و روز نـبـوده انـد و در عـیـن حـال هـمـانـنـد یـاران پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیـه و آله ) یـا بـیـش از آنـهـا ایـمـان و عمل صالح داشته اند برترند.
3 - ایـن سخن از نظر تاریخى نیز بسیار آسیب پذیر است چرا که بعضى از صحابه را مـى بـیـنـیم که بعد از پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله ) و یا حتى در عصر خود او راه خطا پیمودند.
مـا چـگـونـه مـى تـوانـیـم کـسـانـى را کـه آتـش جـنـگ جمل را افروختند و آنهمه
مـسـلمـانـان را بـه کـشـتـن دادنـد و بـر روى خلیفه به حق پیامبر (صلى الله علیه و آله ) شمشیر کشیدند از گناه تبرئه کنیم ؟!
یـا کسانى که در (صفین ) و (نهروان ) اجتماع کردند و سر به شورش در برابر وصى و جانشین پیامبر (صلى الله علیه و آله ) و برگزیده مسلمین برداشتند، و خونهاى بـى حـسـاب ریـخـتـنـد، مشمول رضاى خدا بدانیم ، و بگوئیم گرد و غبار عصیان نیز بر دامان آنها ننشسته است ؟!
و از ایـن عـجـیـبـتـر عـذر کـسـانـى است که تمام این مخالفتها را به عنوان اینکه آنها مجتهد بودند و مجتهد معذور است توجیه مى کنند!
اگـر بـشود چنین گناهان عظیمى را به وسیله (اجتهاد) توجیه کرد دیگر هیچ قاتلى را نمى توان ملامت نمود، و یا حدود الهى را درباره او اجرا کرد، چرا که ممکن است اجتهاد کرده باشد.
و بـه تـعـبـیـر دیـگـر در مـیـدان جـمـل یـا صـفـیـن و یـا نـهـروان دو گـروه در مـقـابـل هـم ایـسـتـادنـد کـه قـطـعـا هـر دو بـر حـق نـبـودنـد چـرا کـه جـمـع بـیـن ضـدیـن مـحـال اسـت ، بـا ایـن حـال چـگـونـه مـى تـوان هـر دو را مـشـمـول رضـاى خـدا دانـسـت ، در حـالى کـه مـسـاءله از مـسـائل پـیـچـیده و مشکلى نبود که تشخیص آن ممکن نباشد؟ زیرا همه مى دانستند على (علیه السلام ) یا بر طبق نص پیامبر (صلى الله علیه و آله ) و یا با انتخاب مسلمین خلیفه بر حـق او اسـت ، در عـیـن حال بر روى او شمشیر کشیدند، این کار را چگونه مى توان از طریق اجتهاد توجیه کرد؟!
چرا شورش (اصحاب رده ) را در زمان ابوبکر از طریق اجتهاد توجیه نمى کنند و رسما آنها را مرتد مى شمرند، اما شورشیان (جمل ) و (صفین ) و (نهروان ) را مبراى از هر گونه گناه مى دانند؟!
بـه هـر حال به نظر مى رسد که مساءله تنزیه صحابه به طور مطلق یک حکم سیاسى بوده که گروهى بعد از پیامبر (صلى الله علیه و آله ) براى حفظ موقعیت خود روى آن
تـکـیـه کردند، تا خود را از هر گونه انتقادى مصون و محفوظ دارند و این مطلبى است که نه با حکم عقل مى سازد، و نه با تواریخ مسلم اسلامى ، و شعرى است که ما را در قافیه خود گرفتار خواهد کرد.
چـه بهتر که ما در عین احترام به صحابه رسول الله (صلى الله علیه و آله ) و کسانى کـه هـمـواره در خـط او بـودنـد مـعـیـار قـضـاوت دربـاره آنـهـا را اعـمـال و عـقـائدشان در طول زندگانیشان از آغاز تا انجام در نظر بگیریم ، همان معیارى کـه از قـرآن اسـتـفـاده کـرده ایـم و هـمـان مـعـیارى که خود پیامبر (صلى الله علیه و آله ) یارانش را با آن مى سنجید.
2 - محبت متقابل اسلامى
در روایـات اسـلامـى کـه در تـفـسـیـر آیـه اخـیـر آمـده اسـت تـاءکـیـد فـراوانـى روى اصل (رحماء بینهم ) دیده مى شود.
از جـمـله در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم : المسلم اخو المسلم ، لایظلمه و لایـخـذله ، و لایـخـوفـه ، و یـحـق عـلى المـسـلم الاجـتـهـاد فـى التـواصـل ، و التـعـاون عـلى التـعـاطـف ، و المـواسـاة لاهـل الحـاجـة ، و تـعـاطـف بـعـضـهـم عـلى بـعـض ، حـتـى تـکـونـوا کـمـا امـرکـم الله عـز و جل : رحماء بینکم ، متراحمین ، مغتمین لماغاب عنکم من امرهم ، على ما مضى علیه معشر الانصار على عهد رسول الله (صلى الله علیه و آله ):
(مسلمان برادر مسلمان است به او ستم نمى کند، تنهایش نمى گذارد، تهدیدش نمى کند، و سـزاوار اسـت مـسـلمان در ارتباط و پیوند و تعاون و محبت و مواسات با نیازمندان کوشش کـند، و نسبت به یکدیگر مهربان باشند، تا مطابق گفته خداوند (رحماء بینهم ) نسبت بـه یـکـدیـگر با محبت رفتار کنید، و حتى در غیاب آنها نسبت به امورشان دلسوزى کنید، آنگونه که انصار در عصر رسول الله بودند).
ولى عجیب است که مسلمانان امروز از رهنمودهاى مؤ ثر این آیه و ویژگیهائى که براى مؤ مـنـان راسـتـیـن و یـاران رسـول الله (صـلى الله عـلیـه و آله ) نـقـل مـى کـنـد فـاصـله گـرفـتـه انـد، گـاه آنـچـنان به جان هم مى افتند و کینه توزى و خونریزى مى کنند که هرگز دشمنان اسلام آنچنان نکردند!
گـاه بـا کـفـار آنـچـنـان پـیـونـد دوسـتـى مـى بـنـدنـد کـه گـوئى بـرادرانـى از یـک اصل و نسبند.
نـه خـبـرى از آن رکـوع و سـجـود اسـت ، و نـه آن نـیـات پـاک و (ابـتـغـاء فـضـل الله ) و نـه آثـار سجود در چهره ها نمایان ، و نه آن نمو و رشد و جوانه زدن و قوى شدن و روى پاى خود ایستادن .
و عـجـب ایـنـکـه هـر قدر از این اصول قرآنى فاصله گرفته ایم به درد و رنج و ذلت و نکبت بیشترى گرفتار شده ایم ، ولى باز متوجه نیستیم از کجا ضربه مى خوریم ؟ باز (حمیتهاى جاهلیت ) مانع اندیشه و تجدید نظر و بازگشت به قرآن است ، خدایا ما را از این خواب عمیق و خطرناک بیدار کن .
خداوندا! به ما توفیقى رحمت کن که ویژگیهاى اخلاقى یاران راستین پیامبر (صلى الله علیه و آله ) و اصحاب خالص او را که در این آیات آمده است در خود زنده کنیم .
بـار الها! شدت در مقابل دشمنان محبت در برابر دوستان ، تسلیم در برابر فرمان تو، تـوجـه بـه عـنـایات خاص تو، و تلاش و کوشش ‍ براى بارور ساختن جامعه اسلامى ، و پیشرفت و گسترش آن را به ما عنایت فرما.
پـروردگـارا! از تـو فـتح مبینى مى خواهیم که جامعه اسلامى ما در سایه آن به حرکت در آید، و در عصر و زمانى که نیاز به معنویت از هر وقت دیگر
بـیـشتر است تعلیمات این آئین حیاتبخش را به مردم جهان عرضه کنیم هر روز قلوب تازه اى را در تـسـخـیـر اسلام در آوریم ، و کشور تازه اى از کشور دلها را فتح نمائیم (آمین یا رب العالمین ).


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت