تفسیر نمونه سوره محمَد(ص) (قسمت1)

سوره محمد


مقدمه
این سوره در مدینه نازل شده و 38 آیه است
محتواى سوره محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم )
ایـن سـوره کـه بـخاطر آیه دوم آن که نام پیامبر اسلام در آن ذکر شده سوره محمد (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) نـام دارد نـام دیـگـرش ‍ سـوره (قـتـال ) (سـوره جـنـگ ) اسـت ، و در واقـع مـسـاءله جهاد و جنگ با دشمنان اسلام مهمترین موضوعى است که بر این سوره سایه افکنده ، در حالى که قسمت مهم دیگرى از آیات این سـوره بـه مقایسه حال مؤ منان و کفار و ویژگیها و صفات آنها، و همچنین سرنوشتشان در آخرت مى پردازد.
به طور کلى محتواى سوره را مى توان در چند بخش خلاصه کرد:
1 - مساءله ایمان و کفر و مقایسه حال مؤ منان و کافران در این جهان و جهان دیگر.
2 - بحثهاى گویا و صریحى پیرامون مساءله جهاد و پیکار با دشمنان ، و دستور درباره اسیران جنگى .
3 - قـسـمـت قـابـل مـلاحـظـه دیـگـرى شـرح حـال مـنـافـقـان اسـت کـه بـه هـنـگـام نزول این آیات در مدینه فعالیتهاى تخریبى زیادى داشتند.
4 - بـخـش دیگر از مساءله (سیر در زمین ) و بررسى سرنوشت اقوام پیشین به عنوان یک درس عبرت سخن مى گوید.
5 - در قسمتى از آیات سوره مساءله آزمایش الهى به تناسب مساءله جنگ مطرح است .
6 - در قـسـمـتـى دیـگـر از مـسـاءله انـفـاق کـه آن نـیـز نـوعـى جـهـاد اسـت و در نـقـطـه مقابل آن مساءله بخل سخن به میان آمده .
7 - در بعضى از آیات سوره به همین مناسبت مساءله صلح با کفار (صلحى که مایه شکست و ذلت باشد) مطرح و از آن نهى شده است .
رویهمرفته با توجه به اینکه این سوره در مدینه به هنگام درگیرى شدید مسلمانان با دشمنان اسلام نازل شده ، و به گفته جمعى از مفسران در بحبوحه جنگ
احـد یـا کـمـى بـعـد از آن بـوده اسـت ، مـسـاءله اصـلى در آن مـسـاءله جـنـگ اسـت و بـقـیـه مـسـائل بـر مـحـور آن دور مـى زد، جـنـگـى سرنوشت ساز و مشخص کننده صفوف مؤ منان از کافران و منافقان ، جنگى که پایه هاى اسلام را تقویت مى کرد، و دشمنانى را که قصد نابودى اسلام و مسلمین داشتند بر سر جاى خود مى نشاند.
فضیلت تلاوت سوره
در حدیثى از پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمده است : من قرء سورة مـحـمـد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کان حقا على الله ان یسقیه من انهار الجنة : (کسى کـه سـوره مـحمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را تلاوت کند بر خدا حق است که او را از نهرهاى بهشت سیراب سازد).
در کـتـاب (ثـواب الاعـمـال ) از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) نـیـز نـقـل شده که فرمود: من قرء سورة الذین کفروا (سورة محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم )) لم یـرتـب ابـدا، و لم یـدخـله شـک فـى دیـنه ابدا، و لم یبتله الله بفقر ابدا و لا خوف سـلطـان ابدا و لم یزل محفوظا من الشرک و الکفر ابدا حتى یموت فاذا مات وکله الله به فـى قـبره الف ملک یصلون فى قبره و یکون ثواب صلاتهم له و یشیعونه حتى یوقفوه موقف الامن عند الله عز و جل و یکون فى امان الله و امان محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ): (هـر کـس ‍ سـوره محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را بخواند هرگز شک و تردید در دیـن بـه خـود راه نـمـى دهـد، و هـرگـز خداوند او را به فقر در دین مبتلا نمى سازد، و هـرگـز ترسى از سلطانى نخواهد داشت ، و همواره تا آخر عمرش از شرک و کفر محفوظ و در امـان خـواهـد بـود، و هـنـگـامـى که مى میرد خداوند هزار فرشته را ماءمور مى کند که در قـبـرش نماز بخوانند و ثواب نمازهایشان از آن او است ، و این هزار فرشته همچنان با او هستند تا در عرصه محشر در محل امن و امانى او را متوقف کنند، و پیوسته در امان خدا و محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است ).
روشـن اسـت آنـهـا کـه مـحـتـواى ایـن آیـات را در جـان خود پیاده کنند و در پیکار با دشمنان سـرسـخـت و بـى رحـم و بى منطق ، تردید و تزلزل بخود راه ندهند، هم پایه هاى دین و ایـمانشان قوى مى شود، و هم ترس و ذلت و فقر از آنها برچیده خواهد شد، و هم در قیامت در جوار رحمت الهى متنعمند.
در حـدیـث دیـگـرى آمـده اسـت کـه امـام (عـلیـه السـلام ) فـرمـود: مـن اراد ان یـعرف حالنا و حـال اعـدائنـا فـلیـقـرء سـورة مـحـمـد فـانه یراها آیة فینا و آیة فیهم : (هر کس بخواهد حـال مـا و دشـمـنـان مـا را بنگرد سوره محمد را بخواند که آیه اى درباره ما است و آیه اى درباره آنها)!.
ایـن حـدیـث را مفسران اهل سنت مانند (آلوسى ) در (روح المعانى ) و (سیوطى ) در (در المنثور) نیز نقل کرده اند.
و بـیـانـگـر ایـن واقـعـیـت اسـت کـه نـمـونـه اتـم ایـمـان اهل بیت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بودند و نمونه بارز کفر و نفاق بنى امیه درست است که در این سوره تصریحى به عنوان اهلبیت نیامده ، و نه به عنوان بنى امیه ، ولى چـون از دو گـروه مـؤ مـن و مـنـافـق و ویـژگـیـهـاى آنـهـا بـحـث شـده اسـت قـبـل از هـر چـیـز اشـاره بـه آن دو مـصـداق روشـن مـى کـنـد، و در عـیـن حال مانع از شمول سوره نسبت به سایر افراد مؤ من و منافق نیست .

آیه و ترجمه

 

بسم الله الرحمن الرحیم


الذین کفروا و صدوا عن سبیل الله اءضل اءعملهم (1)
و الذیـن ءامـنـوا و عـمـلوا الصـلحـت و ءامـنوا بما نزل على محمد و هو الحق من ربهم کفر عنهم سیاتهم و اءصلح بالهم (2)
ذلک باءن الذین کفروا اتبعوا البطل و اءن الذین ءامنوا اتبعوا الحق من ربهم کذلک یضرب الله للناس اءمثلهم (3)


ترجمه :

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 - کسانى که کافر شدند و مردم را از راه خدا بازداشتند اعمالشان را نابود مى کند.
2 - و کـسـانـى کـه ایـمـان آوردند و عمل صالح انجام دادند به آنچه بر محمد (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) نـازل شـده ، و هـمه حق است و از سوى پروردگار، نیز ایمان آوردند خداوند گناهانشان را مى بخشد و کارشان را اصلاح مى کند.
3 - این به خاطر آن است که کافران از باطل پیروى کردند و مؤ منان از حقى که از سوى پروردگارشان بود، اینگونه خداوند براى مردم زندگیشان را توصیف مى کند.
تفسیر:
مؤ منان پیرو حقند و کافران پیرو باطل
ایـن سـه آیـه در حـقـیقت مقدمه اى است براى یک دستور مهم جنگى که در آیه چهارم داده شده است .
در آیـه نـخـسـت وضـع حـال کـافـران ، و در آیـه دوم وضـع حال مؤ منان را بیان کرده ، و در آیه سوم آن دو را با هم مقایسه مى کند، تا با روشن شدن ایـن خـطـوط آمـادگـى بـراى پـیـکـار مـکـتـبـى بـا دشـمـنـان بـیـرحـم و سـتـمـگـر حاصل شود.
نـخـسـت مـى فـرمـایـد: (کـسـانـى کـه کافر شدند و مردم را از راه خدا بازداشتند خداوند اعـمـالشـان را بـه نـابـودى مـى کـشـانـد و گـم مـى کـنـد) (الذیـن کـفـروا و صـدوا عـن سبیل الله اضل اعمالهم ).
ایـن اشـاره بـه سـردمداران کفر و مشرکان مکه است که آتش افروزان جنگهاى ضد اسلامى بـودنـد، نـه تـنـهـا خـودشـان کـافـر بـودنـد کـه دیـگـران را نـیـز بـا انـواع حیل و نقشه ها از راه خدا بازمى داشتند.
گـر چـه بـعـضى از مفسران مانند زمخشرى در (کشاف ) (صد) را در اینجا به معنى (اعـراض ) از ایـمـان تـفـسیر کرده اند، در مقابل آیه بعد که از ایمان سخن مى گوید، ولى بـا تـوجه به موارد استعمال این کلمه در قرآن مجید باید معنى اصلى آن را که همان منع و جلوگیرى است حفظ کرد.
منظور از (اضل اعمالهم ) این است که آن را نابود و حبط مى کند،
زیرا گم کردن کنایه از بى سرپرست ماندن چیزى است که لازمه آن از بین رفتن است .
بـه هـر حـال بعضى از مفسران این جمله را اشاره به کسانى مى دانند که در روز جنگ بدر شترهائى را نـحـر کـرده بـه مـردم انـفـاق کـردنـد، ابـو جـهـل ده شـتـر، صـفـوان ده شـتـر، و سهل بن عمرو ده شتر براى لشکر سر بریدند.
اما چون این اعمال در طریق شرک و برنامه هاى شیطانى بود همگى حبط شد.
ولى ظاهر این است که محدود به این معنى نیست ، بلکه تمام اعمالى را که ظاهرا به عنوان کمک به مستمندان یا میهمان نوازى یا غیر آنها انجام مى دادند به خاطر عدم ایمانشان همگى حبط مى شود.
از ایـن گـذشـتـه اعـمـالى را کـه آنها براى محو اسلام و درهم شکستن مسلمین انجام مى دادند خداوند همه آنها را نیز گم و نابود کرد و از رسیدن به مقصد و هدف بازداشت .
آیـه بـعـد تـوصـیـفـى اسـت از وضـع مـؤ مـنـان کـه در نـقـطـه مـقـابـل کفارى که اوصافشان در آیه قبل آمده است قرار دارند مى فرماید: (و کسانى که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، و به آنچه بر محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نازل شده که حق است و از سوى پروردگار است نیز ایمان آوردند خداوند گناهانشان را مى بخشد و کارشان را در دنیا و آخرت اصلاح مى کند) (و الذین آمنوا و عملوا الصالحات و آمنوا بما نزل على محمد و هو الحق من ربهم کفر عنهم سیئاتهم و اصلح بالهم ).
ذکـر ایـمـان بـه آنـچـه بـر پـیـغـمـبـر اسـلام (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) نازل شده بعد از ذکر ایمان
بـه طـور مـطـلق تـاءکـیـدى اسـت بـر بـرنـامـه هـاى ایـن پـیـامـبـر بـزرگ ، و از قـبـیـل ذکـر خاص بعد از عام است ، و بیانگر این واقعیت است که بدون ایمان به آنچه بر پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) نـازل شـده هـرگـز ایـمـان بـه خـدا تکمیل نمى شود.
این احتمال نیز وجود دارد که جمله اول اشاره به ایمان به خدا است ، و جنبه اعتقادى دارد، و این جمله اشاره به ایمان به محتواى اسلام و تعلیمات آنحضرت است و جنبه عملى دارد.
و بـه تـعـبـیـر دیگر ایمان به خدا به تنهائى کافى نیست ، بلکه باید ایمان به (ما انزل علیه ) نیز داشته باشند، ایمان به قرآن ، ایمان به جهاد، ایمان به نماز و روزه ، ایمان به ارزشهاى اخلاقى که بر او نازل شده است .
ایمانى که مبداء حرکت ، و تاءکیدى بر عمل صالح بوده باشد.
قـابـل تـوجـه ایـن اسـت که بعد از ذکر این جمله مى گوید: (و هو الحق من ربهم ) (در حالى که آنچه بر او نازل شده حق است و از سوى پروردگار).
یـعـنـى ایـمـان آنـهـا بى حساب و بى دلیل نیست ، چون حق را در آن تشخیص داده اند ایمان آورده اند.
و تعبیر من ربهم (از سوى پروردگارشان ) تاءکیدى است بر این واقعیت که همیشه حق از سوى پروردگار است ، از او سرچشمه مى گیرد و به او بازمى گردد.
قابل توجه اینکه در مقابل دو کیفرى که براى کفار بازدارنده از راه خدا ذکر شده بود دو پـاداش بـراى مـؤ مـنـان صـالح العـمـل بیان مى کند که نخستین آنها پوشاندن لغزشها و بخشودگى خطاهائى است که به هر حال هر انسان غیر معصومى از آن خالى نیست ، و دیگر (اصلاح ) بال است .
(بـال ) بـه مـعـانـى مـخـتـلفـى آمـده اسـت بـه مـعـنـى حـال ، کـار، قـلب ، و بـه گـفـتـه راغـب در مـفـردات بـه مـعـنى (حالات پر اهمیت ) است ، بنابراین (اصلاح بال ) به معنى
سـر و سـامـان دادن بـه تـمـام شئون زندگى و امور سرنوشت ساز مى باشد که طبعا هم پیروزى در دنیا را شامل است ، و هم نجات در آخرت را، به عکس سرنوشتى که کفار دارند کـه بـه حـکـم (اضـل اعـمالهم ) تلاشها و کوششهایشان به جائى نمى رسد و به جز شکست نصیب و بهره اى ندارند.
و مـى تـوان گـفـت آمـرزش گـنـاهـان نـتـیـجـه ایـمـان آنـهـا، و اصـلاح بال نتیجه اعمال صالح آنها است .
مـؤ مـنـان هـم داراى آرامـش فـکـرنـد، و هـم پـیـروزى در بـرنـامـه هـاى عـمـلى کـه اصـلاح بـال دامنه گسترده اى دارد و همه اینها را شامل است ، و چه نعمتى از این بالاتر که انسان روحى آرام و قلبى مطمئن و برنامه هائى مفید و سازنده داشته باشد.
در آخـریـن آیه نکته اصلى این پیروزى و آن شکست را در یک مقایسه فشرده و گویا بیان کـرده ، مـى فـرمـایـد: (ایـن بـه خـاطـر آن اسـت کـه کـافـران از بـاطـل پـیـروى کـردنـد، و مـؤ منان از حقى که از سوى پروردگارشان بود) (ذلک بان الذین کفروا اتبعوا الباطل و ان الذین آمنوا اتبعوا الحق من ربهم ).
جـان مـطـلب ایـنـجـا اسـت کـه دو خـط (ایـمـان ) و (کـفـر) از دو خـط (حـق ) و (بـاطـل ) مـنـشـعـب مـى شود، (حق ) یعنى واقعیتهاى عینى که از همه بالاتر ذات پاک پـروردگـار است ، و به دنبال آن حقائق مربوط به زندگى انسان ، و قوانینى حاکم بر رابطه او با خدا، و روابط آنها با یکدیگر است .
(بـاطـل ) یـعنى پندارها، خیالها، نیرنگها، افسانه هاى خرافى ، کارهاى بیهوده و بى هدف ، و هر گونه انحراف از قوانین حاکم بر عالم هستى .
آرى مـؤ مـنـان پـیـروى از حـق مـى کـنـنـد، بـه هـمـان مـعـنـى کـه گـفـتـه شـد و کـفـار از باطل ، و همین دلیل بر پیروزى آنها و شکست اینها است .
قرآن مجید مى گوید: و ما خلقنا السماء و الارض و ما بینهما باطلا:
آسمان و زمین و آنچه را در میان آن دو است باطل نیافریده ایم (سوره ص - 27).
بـعـضـى (بـاطـل ) را بـه معنى (شیطان )، و بعضى به معنى (بیهوده ) تفسیر کرده اند، ولى همانگونه که گفتیم (باطل ) معنى وسیعى دارد که همه اینها و غیر آن را شامل مى شود.
و در پـایـان آیه مى افزاید: (اینگونه خداوند براى مردم مثلهاى زندگیشان را بیان مى کند) (کذلک یضرب الله للناس ‍ امثالهم ).
یـعنى همینگونه که خطوط زندگى مؤ منان و کفار، و اعتقادات و برنامه هاى عملى و نتائج کـار آنـهـا را در ایـن آیـات بـیـان فرموده ، سرنوشت حیات و عاقبت کار آنها را مشخص ‍ مى سازد.
(راغـب ) در (مـفـردات ) مـى گـویـد: (مثل ) به معنى سخنى است که درباره چیزى گـفـته شود همانند سخنى که درباره مطلب مشابه آن گفته شده ، تا یکى دیگر را تبیین کند.
از سـخـنـان دیگر او نیز استفاده مى شود که این کلمه گاه به معنى (مشابهت ) به کار مى رود، و گاه به معنى (توصیف ).
و ظـاهـرا در آیـه مـورد بـحـث مـنـظـور مـعـنـى دوم اسـت ، یـعـنـى خـداونـد ایـنـگونه توصیف حال مردم مى کند، همانگو نه که در آیه 15 سوره محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمده : مـثـل الجنة التى وعد المتقون : (توصیف بهشتى که به پرهیزکاران وعده داده شده چنین است ...).
بـه هـر حـال از ایـن آیـه به خوبى استفاده مى شود که هر اندازه به حق نزدیکتر باشیم بـه ایـمـان نـزدیـکـتـریـم ، و بـه هـر انـدازه اعـتـقـاد و عـمـل مـا گـرایش به باطل داشته باشد از حقیقت ایمان دورتریم و به کفر نزدیکتر!، که خط ایمان و کفر همان خط حق و باطل است .
آیه و ترجمه


فـإ ذا لقـیـتـم الذیـن کـفروا فضرب الرقاب حتى إ ذا اءثخنتموهم فشدوا الوثاق فإ ما منا بعد و إ ما فداء حتى تضع الحرب اءوزارها ذلک و لو یشاء الله لانتصر منهم و لکن لیبلوا بـعـضـکـم بـبـعـض و الذیـن قـتـلوا فـى سـبـیـل الله فـلن یضل اءعملهم (4)
سیهدیهم و یصلح بالهم (5)
و یدخلهم الجنة عرفها لهم (6)


ترجمه :

4 - هـنـگـامـى که با کافران در میدان جنگ رو به رو مى شوید گردنهایشان را بزنید، و هـمـچنان ادامه دهید تا به اندازه کافى دشمن را درهم بکوبید، در این هنگام اسیران را محکم بـبـندید، سپس یا بر آنها منت گذارید (و آزادشان کنید) یا در برابر آزادى از آنها فدیه بـگـیرید، و این وضع همچنان ادامه یابد تا جنگ بار سنگین خود را بر زمین نهد، برنامه ایـن اسـت ، و هـر گـاه خدا مى خواست خودش آنها را مجازات مى کرد، اما مى خواهد بعضى از شـمـا را بـا بـعـضـى دیـگر بیازماید، و کسانى که در راه خدا کشته شدند خداوند هرگز اعمالشان را نابود نمى کند.
5 - به زودى آنها را هدایت مى کند و کار آنها را اصلاح مى کند.
6 - و آنـهـا را در بـهـشـت (جـاویدانش ) که اوصاف آن را براى آنان بازگو کرده وارد مى کند.
تفسیر:
در میدان نبرد قاطعیت لازم است
هـمـانـگـونـه که قبلا گفتیم آیات گذشته مقدمه اى بود براى آماده ساختن مسلمانان براى بـیـان یک دستور مهم جنگى که در آیات مورد بحث مطرح شده است ، مى فرماید: (هنگامى کـه بـا کـافـران در مـیـدان جـنـگ روبـرو مـى شـویـد بـا تـمام قدرت به آنها حمله کنید و گردنهایشان را بزنید)! (فاذا لقیتم الذین کفروا فضرب الرقاب )
بـدیـهـى اسـت گـردن زدن کـنایه از قتل است ، بنابراین ضرورتى ندارد که جنگجویان کوشش خود را براى انجام خصوص این امر به کار برند، هدف این است که دشمن از پاى درآیـد، ولى چـون گـردن زدن روشـنـتـریـن مـصـداق قتل بوده روى آن تکیه شده است .
و بـه هـر حـال ایـن حکم مربوط به میدان نبرد است زیرا (لقیتم ) از ماده (لقاء) در ایـن گـونـه مـوارد بـه مـعـنـى (جـنـگ ) است ، قرائن متعددى در خود این آیه مانند مساءله (اسـارت اسـیـران ) و واژه (حـرب ) (جـنـگ ) و (شـهـادت در راه خـدا) کـه در ذیل آیه آمده است گواه بر این معنى است .
کـوتـاه سـخـن ایـن کـه (لقـاء) گـاه بـه مـعـنـى هـر گـونـه مـلاقـات اسـتـعمال مى شود، و گاه به معنى روبرو شدن در میدان جنگ است ، و در قرآن مجید نیز در هر دو معنى به کار رفته ، و آیه مورد بحث ناظر به معنى دوم است .
و از ایـنجا روشن مى شود افرادى که به منظور تبلیغات ضد اسلامى آیه را طورى معنى کـرده اند که اسلام مى گوید: (با هر کافرى روبرو شدى گردنش را بزن )! چیزى جز اعمال غرض و سوء نیت نیست ، و گرنه خود این آیه صراحت در مساءله روبرو شدن در میدان جنگ دارد.
بدیهى است هنگامى که انسان با دشمنى خونخوار در میدان نبرد روبرو مى شود اگر با قـاطـعـیـت هـر چه بیشتر حملات سخت و ضربات کوبنده بر دشمن وارد نکند خودش نابود خواهد شد، و این دستور یک دستور کاملا منطقى است .
سپس مى افزاید: (این حملات کوبنده باید همچنان ادامه یابد تا به اندازه کافى دشمن را درهـم بـکوبید، و به زانو درآورید، در این هنگام اقدام به گرفتن اسیران کنید، و آنها را محکم ببندید) (حتى اذا اثخنتموهم فشدوا الوثاق ).
(اثخنتموهم ) از ماده (ثخن ) (بر وزن شکن ) به معنى غلظت و صلابت است و به همین مناسبت به پیروزى و غلبه آشکار و تسلط کامل بر دشمن اطلاق مى شود.
گر چه غالب مفسران این جمله را به معنى کثرت و شدت کشتار از دشمن گرفته اند، ولى چنانکه گفتیم این معنى در ریشه لغوى آن نیست ، اما از آنجا که گاه جز با کشتار شدید و وسـیـع دشـمـن ، خـطـر بر طرف نمى گردد یکى از مصادیق این جمله در چنین شرائطى مى تواند مساءله کشتار بوده باشد نه مفهوم اصلى آن .
بـه هـر حـال آیـه فـوق بـیانگر یک دستور حساب شده جنگى است که پیش از درهم شکستن قطعى مقاومت دشمن نباید اقدام به گرفتن اسیران کرد، چرا که پرداختن به این امر گاهى سبب تزلزل موقعیت مسلمانان در جنگ خواهد شد، و پرداختن به امر اسیران و تخلیه آنها در پشت جبهه آنها را از وظیفه اصلى بازمى دارد.
تعبیر به (فشدوا الوثاق ) (با توجه به این که (وثاق ) به معنى طناب یا هر
چـیزى است که با آن مى بندند) اشاره به محکم کارى در بستن اسیران است ، مبادا اسیر از فرصت استفاده کند و خود را آزاد ساخته و ضربه کارى وارد سازد.
در جـمـله بـعـد حکم اسیران جنگى را بیان مى کند که بعد از خاتمه جنگ باید در مورد آنها اجرا شود، مى فرماید: یا بر آنها منت بگذارید، و بدون عوض آزادشان کنید، و یا از آنها فدیه و عوض ‍ بگیرید و آزاد نمائید (فاما منا بعد و اما فداء).
و بـه ایـن تـرتـیـب اسـیـر جـنـگـى را نـمـى تـوان بـعـد از پـایـان جـنـگ بـه قتل رسانید، بلکه رهبر مسلمین طبق مصالحى که در نظر مى گیرد آنها را گاه بدون عوض ، گـاه بـا عـوض ، آزاد مـى سـازد، و این عوض در حقیقت یک نوع غرامت جنگى است که دشمن باید بپردازد.
البـتـه حـکـم سـومـى در ایـن رابـطـه نیز در اسلام هست که اسیران را بصورت بردگان درآورند، ولى آن یک دستور الزامى نمى باشد بلکه در صورتى است که رهبر مسلمین در شـرائط و ظـروف خـاصـى آن را لازم بـبـیـنـد، و شـایـد بـه هـمـیـن دلیل در متن قرآن صریحا نیامده ، و تنها در روایات اسلامى منعکس است .
فـقیه معروف ما (فاضل مقداد) در (کنز العرفان ) مى گوید: (آنچه از مکتب اهلبیت نـقـل شـده ایـن اسـت که اگر اسیر بعد از پایان جنگ گرفته شود امام مسلمین مخیر در میان سـه کـار است : آزاد ساختن بى قید و شرط، و گرفتن فدیه و آزاد کردن ، و برده ساختن آنها، و در هر صورت قتل آنها جایز نیست ).
او در جـاى دیـگر از سخن خود مى گوید: (مساءله بردگى از روایات استفاده شده نه از متن آیه ).
این مساءله در سایر کتب فقهى نیز آمده است .
در بحث (بردگى ) که ذیل این آیات خواهد آمد باز به این بحث اشاره خواهیم کرد.
سـپـس در دنـباله آیه مى افزاید: (این وضع باید همچنان ادامه یابد، و دشمنان را باید هـمـچـنـان بـکـوبـید، و گروهى را به اسارت درآورید تا جنگ بار سنگین خود را بر زمین نهد) (حتى تضع الحرب اوزارها).
تـنـهـا وقـتـى دست بکشید که توان مقابله دشمن را درهم شکسته باشید، و آتش جنگ خاموش گردد.
(اوزار) جـمـع (وزر) بـه معنى (بار سنگین ) است ، و گاه بر (گناهان ) نیز اطلاق مى شود، چرا که آنهم بار سنگینى بر دوش صاحبش مى باشد.
جـالب ایـنـکه این بارهاى سنگین در آیه ، به (جنگ ) نسبت داده شده ، مى گوید: (جنگ بـارهـاى خـود را بـر زمـیـن نـهـد) ایـن بـارهـاى سـنـگـیـن کـنایه از انواع (سلاحها) و (مشکلاتى ) است که جنگجویان بر دوش دارند، و با آن روبرو هستند، و تا جنگ پایان نپذیرد این بار بر دوش آنها است .
امـا کـى جـنـگ مـیـان اسـلام و کـفر پایان مى گیرد؟ این سئوالى است که مفسران پاسخهاى متفاوتى به آن داده اند.
بـعضى مانند ابن عباس گفته اند: تا زمانى است که بت پرستى بر صفحه جهان باقى نماند و آئین شرک برچیده شود.
بـعـضـى دیـگـر گـفـتـه انـد: جـنـگ اسـلام و کـفـر هـمـچـنـان ادامـه دارد تـا مـسـلمـانـان بـر (دجـال ) پـیـروز شـونـد، و ایـن بـه اسـتـنـاد حـدیـثـى اسـت کـه از رسـول گـرامـى اسـلام (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) نـقـل شـده کـه فـرمـود: و الجـهـاد مـاض مـذ بـعـثـنـى الله الى ان یـقـاتـل آخـر امـتـى الدجـال : (جـهاد همچنان ادامه دارد، از آن روز که خدا مرا مبعوث کرد تا زمانى که
آخر امت من با دجال پیکار کنند).
بـحـث دربـاره (دجـال ) بـحـث دامـنـه دارى اسـت ، ولى ایـنـقـدر مـعـلوم اسـت کـه (دجـال ) مـرد فـریـبکار یا مردان فریبکارى هستند که در آخر زمان براى منحرف ساختن مـردم از اصـل تـوحـیـد و حق و عدالت به فعالیت مى پردازند، و مهدى (علیه السلام ) با قدرت عظیمش آنها را درهم مى کوبد.
و بـه ایـن تـرتـیـب تـا دجـالان بـر صـفـحـه زمـیـن زنـدگـى مـى کـنـنـد پـیـکـار حـق و باطل ادامه دارد!
در حـقـیقت (اسلام ) با کفر دو نوع پیکار دارد: یکى پیکارهاى مقطعى است مانند غزواتى کـه پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) با دشمنان داشت که بعد از پایان هر جنگ شـمـشـیـرهـا به غلاف مى رفت ، و دیگر پیکار مستمرى است که با (شرک و کفر و ظلم و فـسـاد) دارد، و ایـن امـرى اسـت مـسـتـمـر تـا زمـان گـسـتـرش ‍ حـکـومـت عدل جهانى به وسیله حضرت مهدى (علیه السلام ).
سپس اضافه مى کند: (برنامه شما همین گونه است ) (ذلک ).
(و هـر گـاه خدا مى خواست از طرق دیگر از آنها انتقام مى گرفت ) (و لو یشاء لانتصر منهم ).
از طـریق صاعقه هاى آسمانى ، زلزله ها، تندبادها، و بلاهاى دیگر، ولى در این صورت مـیـدان آزمـایـش تـعـطـیـل مـى شـد، (امـا خـدا مـى خواهد بعضى از شما را با بعضى دیگر بیازماید) (و لکن لیبلوا بعضکم ببعض ).
ایـن در حـقـیـقـت فـلسـفـه جـنـگ و نـکـتـه اصـلى درگـیـرى حـق و بـاطـل اسـت ، در ایـن پـیـکـارهـا صـفـوف مـؤ مـنـان واقـعـى و آنـهـا کـه اهل عملند از اهل سخن جدا مى شوند.
استعدادها شکوفا مى گردد، و نیروى استقامت و پایمردى زنده مى شود، و هدف
اصـلى زنـدگى دنیا که آزمودگى و پرورش قدرت ایمان و ارزشهاى دیگر انسانى است تاءمین مى گردد.
اگـر مـؤ مـنـان کـنارى مى نشستند و سرگرم زندگى تکرارى روزانه بودند، و هر موقع گروه مشرک و ظالمى قیام مى کرد خداوند با نیروى غیبى و از طریق اعجاز آنها را درهم مى کوبید، جامعه اى بى ارزش ، خمود، سست ، ضعیف و ناتوان به وجود مى آمد که از ایمان و اسلام نامى بیشتر نداشت .
خـلاصـه ایـنـکه خداوند براى استقرار آئینش نیازى به پیکار ما ندارد، این ما هستیم که در میدان مبارزه با دشمن پرورش مى یابیم و نیازمند به این پیکار مقدسیم .
هـمـیـن مـعـنـى در آیـات دیـگـر قـرآن بـه صـورتـهـاى دیـگر بازگو شده است ، در سوره آل عمران آیه 142 مى خوانیم : ام حسبتم ان تدخلوا الجنة و لما یعلم الله الذین جاهدوا منکم و یعلم الصابرین : (آیا چنان پنداشتید که شما با ادعاى ایمان وارد بهشت خواهید شد در حالى که هنوز خداوند مجاهدان شما و صابران را مشخص نساخته است )؟
و در آیه قبل از آن آمده : و لیمحص الله الذین آمنوا و یمحق الکافرین : (هدف این است که خـداونـد (در سـایـه ایـن پـیـکارها) افراد با ایمان را خالص گرداند و کافران را نابود سازد).
در آخـرین جمله آیه مورد بحث از شهیدانى که در این پیکارها جان شیرین خود را از دست مى دهند، و حق بزرگى بر جامعه اسلامى دارند، سخن به میان آورده مى گوید: (کسانى که در راه خـدا کـشـته شدند خداوند اعمالشان را هرگز نابود نمى کند) (و الذین قتلوا فى سبیل الله فلن یضل اعمالهم ).
زحـمـات و رنـجـهـا و ایثارهاى آنها از میان نمى رود، همه در پیشگاه خدا محفوظ است ، در این دنیا نیز آثار فداکاریهاى آنها باقى مى ماند، هر بانگ (لا اله
الا الله ) به گوش مى رسد محصول زحمات آنها است ، و هر مسلمانى در پیشگاه خدا سر بـه سـجـده مـى نـهد از برکت فداکارى آنان است ، زنجیرهاى اسارت با زحمات آنها درهم شکسته شده و آبرو و عزت مسلمین مرهون آنها است .
این یکى از مواهب الهى در مورد شهیدان است .
و سه موهبت دیگر در آیات بعد به آن مى افزاید.
نخست مى گوید: (خداوند آنها را هدایت مى کند) (سیهدیهم ).
هدایت به مقامات عالیه ، و فوز بزرگ ، و رضوان الله .
دیگر اینکه (وضع حال آنها را اصلاح مى نماید) (و یصلح بالهم ).
آرامش روح و اطمینان خاطر و نشاط معنویت و روحانیت به آنها مى بخشد، و هماهنگ با صفا و معنویت فرشتگان الهى که با آنها همدمند مى سازد.
و در جوار رحمتش آنها را به ضیافت خویش دعوت مى کند.
و آخـریـن مـوهـبـت اینکه : (آنها را در بهشت جاویدانش که اوصافش را براى آنان بازگو کرده است وارد مى کند) (و یدخلهم الجنة عرفها لهم ).
بعضى از مفسران گفته اند نه تنها اوصاف کلى بهشت برین و روضه رضوان را براى آنـهـا بیان کرده بلکه اوصاف و نشانه هاى قصرهاى بهشتى آنها را نیز مشخص مى سازد به گونه اى که وقتى وارد بهشت مى شوند یکسر به سوى قصرهاى خویش ‍ مى روند!.
بـعـضـى نـیـز (عرفها) را از ماده (عرف ) (بر وزن فکر) به معنى (عطر و بوى خـوش ) تـفـسـیـر کـرده انـد، یـعنى خداوند آنها را وارد بهشتى مى کند که سراسر آن را براى میهمانانش معطر ساخته .
ولى تفسیر اول مناسبتر به نظر مى رسد.
بـعـضـى نـیـز گـفـتـه انـد کـه اگـر ایـن آیـات را بـا آیـه و لا تـحـسـبن الذین قتلوا فى سـبـیـل الله امـواتـا (آل عمران - 169) ضمیمه کنیم روشن مى شود که منظور از (اصلاح بـال ) هـمان حیات جاودانى است که شهیدان در سایه آن آماده حضور نزد پروردگار، با کنار رفتن حجابها و پرده ها مى شوند.
نکته ها:
1 - مقام والاى شهیدان
در تاریخ ملتها روزهائى پیش مى آید که بدون ایثار و فداکارى و دادن قربانیان بسیار خـطـرات بـر طـرف نـمـى شـود، و اهـداف بـزرگ و مـقدس محفوظ نمى ماند، اینجا است که گـروهـى مـؤ مـن و ایـثارگر باید به میدان آیند، و با نثار خون خود از آئین حق پاسدارى کنند، در منطق اسلام به اینگونه افراد شهید گفته مى شود.
اطـلاق (شـهـیـد) از مـاده (شـهـود) بر آنها یا به خاطر حضورشان در میدان نبرد با دشمنان حق است ، یا به خاطر اینکه در لحظه شهادت فرشتگان رحمت را مشاهده مى کنند، و یـا بـه خـاطـر مشاهده نعمتهاى بزرگى است که براى آنها آماده شده ، و یا حضورشان در پـیـشـگـاه خـداونـد اسـت آنـچـنـان کـه در آیـه شـریـفـه و لا تـحـسـبـن الذیـن قـتـلوا فـى سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون (آل عمران - 169) آمده است .
در اسـلام کـمـتـر کسى به پایه (شهید) مى رسد، شهیدانى که آگاهانه و با اخلاص نیت به سوى میدان نبرد حق و باطل رفته ، و آخرین قطرات خون پاک خود را نثار مى کنند.
درباره مقام شهیدان روایات عجیبى در منابع اسلامى دیده مى شود که حکایت از عظمت فوق العاده ارزش کار شهیدان مى کند.
در حـدیـثـى از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) مـى خـوانـیـم : ان فـوق کـل بـر برا حتى یقتل الرجل شهیدا فى سبیل الله : (در برابر هر نیکى ، نیکى بهترى وجود دارد تا به شهادت در راه خدا رسد که برتر از آن چیزى متصور نیست ).
در حـدیـث دیـگـرى از آنـحـضـرت نـقـل شـده اسـت : المـجـاهـدون فـى الله قـواد اهل الجنة !: (مجاهدان راه خدا رهبران اهل بهشتند)!.
در حدیث دیگرى از امام باقر (علیه السلام ) مى خوانیم : ما من قطرة احب الى الله من قطرة دم فـى سـبـیـل الله ، او قـطـرة مـن دمـوع عـیـن فـى سـواد اللیـل من خشیة الله ، و ما من قدم احب الى الله من خطوة الى ذى رحم ، او خطوة یتم بها زحفا فى سبیل الله !:
(هـیـچ قـطـرهاى محبوبتر در پیشگاه خدا از قطره خونى که در راه او ریخته مى شود، یا قـطـره اشکى که در تاریکى شب از خوف او جارى مى گردد، نیست ، و هیچ گامى محبوبتر در پیشگاه خدا از گامى که براى صله رحم برداشته مى شود، یا گامى که پیکار در راه خدا با آن تکمیل مى گردد نمى باشد).
اگـر تـاریـخ اسـلام را ورق زنـیم مى بینیم ، قسمت مهمى از افتخارات را شهیدان آفریده اند، و بخش عظیمى از خدمت را آنان کرده اند.
نـه تـنـهـا دیـروز، امروز نیز فرهنگ سرنوشت ساز (شهادت ) است که لرزه بر اندام دشـمـنان مى افکند، و آنها را از نفوذ در دژهاى اسلام ماءیوس مى کند، و چه پر برکت است فرهنگ شهادت براى مسلمانان ، و چه وحشتناک است براى دشمنان اسلام .
ولى بـدون شـک (شهادت ) یک هدف نیست ، هدف پیروزى بر دشمن و پاسدارى از آئین حق است ، اما این پاسداران باید آنقدر آماده باشند که اگر در این مسیر ایثار خون نیز لازم شود از آن دریغ ندارند، و این است معنى امت شهیدپرور، نه اینکه شهادت را به عنوان یک هدف طلب کنند.
روى هـمـیـن جـهـت در آخـر حـدیـث مـفـصـلى کـه از امـیـر مـؤ مـنـان (عـلیـه السـلام ) از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) دربـاره مـقـام شـهـیـدان نـقـل شـده مـى خـوانـیـم : پـیـامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) سوگند یاد کرد: و الذى نـفـسـى بـیـده لو کـان الانـبـیـاء فـى طـریـقهم لترجلوا لهم لما یرون من بهائهم و یشفع الرجل منهم سبعین الفا من اهل بیته و جیرته : (سوگند به کسى که جانم در دست او است که وقتى شهیدان وارد عرصه محشر مى شوند اگر پیامبران در مسیر آنها سوار بر مرکب بـاشـنـد پـیـاده مـى شوند، به خاطر نور و ابهت آنان و هر یک از آنها هفتاد هزار نفر را از خاندان و همسایگان خود شفاعت مى کند)!.
ایـن نـکـتـه نـیـز قـابـل تـوجـه است که شهادت در فرهنگ اسلام دو معنى متفاوت دارد: معنى (خاص ) و دیگرى معنى گسترده و (عام ).
مـعـنى خاص شهادت همان کشته شدن در معرکه جنگ در راه خدا است که احکام خاصى در فقه اسـلامـى دارد، از جـمـله عدم نیاز شهید به غسل و کفن ، بلکه با همان لباس خونین دفن مى شود!.
امـا مـعنى وسیع شهادت آن است که انسان در مسیر انجام وظیفه الهى کشته شود، یا بمیرد. هر کس در حین انجام چنین وظیفه اى به هر صورت از دنیا برود شهید است .
لذا در روایات اسلامى آمده است که چند گروه شهید از دنیا مى روند: 1- از پیامبر گرامى اسلام نقل شده اذا جاء الموت طالب العلم و هو على
هذا الحال مات شهیدا: (کسى که در طریق تحصیل علم از دنیا برود شهید مرده است )!.
2 - امیر مؤ منان على (علیه السلام ) مى فرماید: من مات منکم على فراشه و هو على معرفة حـق ربـه و حق رسوله و اهل بیته مات شهیدا: (کسى که در بستر از دنیا رود اما معرفت حق پـروردگـار و مـعـرفت واقعى پیامبر او و اهلبیتش را داشته باشد شهید از دنیا رفته است )!.
3 - در حـدیـث دیـگـرى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) مـى خـوانـیـم : مـن قـتـل دون مـاله فـهـو شـهـیـد: (کـسـى کـه بـراى دفـاع از مال خود در برابر مهاجمین ایستادگى کند و کشته شود شهید است ).
و هـمـچـنـیـن کـسان دیگرى که در مسیر حق کشته مى شوند یا مى میرند، و از اینجا عظمت این فرهنگ اسلامى و گسترش آن روشن مى شود.
این بحث را با حدیثى از امام على بن موسى الرضا (علیه االسلام ) پایان مى دهیم : او از پـدرانـش از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) چـنـیـن نـقـل مـى کـنـد: اول مـن یـدخـل الجـنـة الشـهـیـد: (نـخـسـتـیـن کـسـى کـه داخل بهشت مى شود شهید است ).
2 - اهداف جنگ در اسلام .
جـنـگ در اسـلام هـیـچـگاه به عنوان یک (ارزش ) تلقى نمى شود، بلکه از این نظر که مـایـه ویـرانـى و اتـلاف نـفـوس و نـیروها و امکانات است یک (ضد ارزش ) محسوب مى شود، لذا در بعضى از آیات قرآن در ردیف عذابهاى الهى قرار گرفته ، در سوره
انـعـام آیـه 65 مـى خـوانـیـم : قـل هـو القـادر على ان یبعث علیکم عذابا من فوقکم و من تحت ارجـلکم او یلبسکم شیعا و یذیق بعضکم باس بعض : (بگو خداوند قادر است عذابى از طـرف بـالا (هـمـچون صاعقه ) یا از زیر پاى شما (همچون زلزله ) بر شما بفرستد، یا شـمـا را بـه صورت دسته هاى پراکنده قرار دهد، و طعم جنگ و خونریزى را به گروهى از شما وسیله گروه دیگر بچشاند)!.
در اینجا جنگ چیزى در ردیف (صاعقه ) و (زلزله ) و بلاهاى زمینى و آسمانى شمرده شده است .و به همین دلیل در اسلام تا آنجا که امکان دارد از جنگ پرهیز مى شود.
ولى آنجا که موجودیت امتى به خطر مى افتد، یا اهداف والاى مقدسش در معرض سقوط قرار مـى گـیـرد، در ایـنـجـا جـنـگ یـک ارزش مـى شـود و عـنـوان (جـهـاد فـى سبیل الله ) به خود مى گیرد.
بـه همین دلیل در اسلام انواعى از جهاد وجود دارد: (جهاد ابتدائى آزادى بخش )، (جهاد دفاعى )، (جهاد براى خاموش کردن آتش فتنه و شرک و بت پرستى ) که شرح آنها را در جاى دیگر گفته ایم
بـنـابـرایـن جـهـاد اسـلامـى بر خلاف آنچه دشمنان معاند تبلیغ مى کنند هرگز به معنى تـحمیل عقیده نیست ، و اصولا عقیده تحمیلى در اسلام ارزشى ندارد، بلکه جهاد مربوط به مـواردى اسـت کـه دشمن جنگ را بر امت اسلامى تحمیل مى کند، یا آزادیهاى خداداد را از او مى گـیـرد، یـا مـى خواهد حقوق او را پایمال کند، و یا ظالمى گلوى مظلومى را مى فشارد که بر مسلمانان فرض است به یارى مظلوم بشتابند، هر چند منجر به درگیرى با قوم ظالم شود.
در آیـات گـذشـتـه در یـک عـبارت ظریف و کوتاه نیز این معنى منعکس شده است آنجا که مى گوید کسانى که کافر شدند از باطل پیروى مى کنند و مؤ منان
پیرو حقند، و به این ترتیب جنگ ، جنگ حق و باطل است ، نه وسیله اى براى کشورگشائى و توسعه طلبى و غارت کردن سرمایه هاى دیگران و زورگوئى و قلدرى .
و نـیز به همین دلیل در روایتى که در تفسیر آیات آوردیم خواندیم که آتش جنگ در جامعه انـسـانـى خاموش نمى شود مگر آن زمان که دجالان درهم کوبیده شوند و محیط روى زمین از لوث وجود آنان پاک گردد.
ایـن نـکـتـه قـابـل تـوجـه اسـت که در اسلام مساءله همزیستى مسالمت آمیز با پیروان ادیان آسـمـانـى دیگر مورد تاءکید قرار داده شده ، و در آیات و روایات و فقه اسلامى بحثهاى مشروحى در این زمینه تحت عنوان (احکام اهل ذمه ) آمده است .
اگر اسلام طرفدار تحمیل عقیده ، و توسل به زور و شمشیر براى پیشرفت اهدافش بود قانون اهل ذمه و همزیستى مسالمت آمیز چه معنى داشت ؟
3 - احکام اسراى جنگى
گـفـتـیـم مـسـلمـانـان هـیچگاه پیش از شکست کامل دشمن در میدان نبرد نباید به فکر گرفتن اسیران باشند کارى که به هر حال خطرات سنگینى در بر دارد.
ولى لحـن آیـات مورد بحث گواهى مى دهد که بعد از پیروزى بر دشمن باید بجاى کشتن آنـهـا اقـدام بـه اسـارت آنـان کـرد، لذا مـى گـوید: (هنگامى که با دشمن روبرو شدید ضربات سنگین خود را بر آنها وارد کنید).
سـپـس مـى افزاید: هنگامى که به قدر کافى نیروى آنها را درهم کوبیدید به گرفتن و بـسـتـن آنـهـا بـه پردازید (فاذا لقیتم الذین کفروا فضرب الرقاب حتى اذا اثخنتموهم فشدوا الوثاق ).
به این ترتیب بعد از غلبه باید بجاى کشتن آنها را اسیر کرد، کارى که گریزى از آن نـیـست ، چرا که اگر دشمن رها شود باز ممکن است نیروى خود را تجدید سازمان دهد و حمله مجددى را آغاز نماید.
امـا بـعـد از اسـارت صحنه دگرگون مى شود، و اسیر با تمام جنایاتى که مرتکب شده اسـت به صورت یک امانت الهى در دست مسلمین درمى آید که باید حقوق بسیارى را درباره او رعایت کرد.
قـرآن مـجـیـد از کـسـانـى کـه ایـثـار کـردنـد و غـذاى خـود را بـه اسـیـرى دادنـد تـجـلیـل و احترام به عمل مى آورد، و مى گوید: و یطعمون الطعام على حبه مسکینا و یتیما و اسـیرا: (ابرار و نیکان غذاى خود را با آنکه به آن علاقه و نیاز دارند به فقیر و یتیم و اسـیـر مى دهند) (این آیه طبق روایت معروف در مورد حضرت على و فاطمه و حسن و حسین (عـلیـه االسـلام ) نـازل شـده که روزه دار بودند و غذاى افطار خود را به مسکین و یتیم و اسیر دادند).
حـتـى در مـورد اسـیـرانـى کـه اسـتـثـنـائا بـه خـاطـر خـطـرنـاک بـودنـشـان یـا بـه عـلل ارتـکـاب جـرائم خـاصـى اعـدام مـى شـونـد دسـتـور داده شـده قـبـل از اجراى حکم با آنها نیکى شودچنانکه در حدیثى از على (علیه السلام ) مى خوانیم : اطعام الاسیر و الاحسان الیه حق واجب و ان قتلته من الغد: (غذا دادن به اسیر و نیکى نسبت به او حق واجبى است هر چند بنا باشد که فردا او را اعدام کنى ).
و احادیث در این زمینه بسیار است .
حـتـى در حدیثى از امام (على بن الحسین ) (علیه االسلام ) آمده است که فرمود: اذا اخذت اسیرا فعجز عن المشى و لیس ‍ معک محمل فارسله ، و لا تقتله ،
فـانـک لا تـدرى ما حکم الامام فیه : (هنگامى که اسیرى گرفتى و او را با خود مى آورى اگـر از راه رفـتـن نـاتـوان شـد و مـرکـبـى بـراى حـمـل او ندارى او را رها کن ، و به قتل مرسان ، چرا که نمى دانى هنگامى که او را نزد امام آوردى چه حکمى درباره او خواهد کرد.
حـتـى در حـالات پـیـشـوایـان اسلام در تاریخ آمده است که آنها از همان غذائى که خودشان تناول مى کردند به اسیران مى دادند.
اما حکم اسیر همانگونه که در تفسیر آیات گفتیم بعد از خاتمه جنگ یکى از سه چیز است : آزاد کـردن بى قید و شرط ، آزاد کردن مشروط به پرداخت فدیه (غرامت ) و برده ساختن او، و البـتـه انـتخاب یکى از این سه امر منوط به نظر امام و پیشواى مسلمین است . و او هم بـا در نـظـر گـرفـتـن شـرائط اسـیـران و مـصـالح اسـلام و مـسـلمـیـن از نـظـر داخل و خارج آنچه را شایسته تر باشد برمى گزیند و دستور اجرا مى دهد.
بـنـابـرایـن نـه غـرامـت گـرفـتـن جـنبه الزامى دارد نه برده گرفتن ، بلکه اینها تابع مصالحى است که امام مسلمین پیش بینى مى کند، هر گاه مصلحت نباشد از آن چشم مى پوشد و اسیران را بدون غرامت و بردگى آزاد مى کند.
دربـاره فـلسـفـه گـرفـتـن فـداء در جـلد 7 صـفـحه 250 به بعد مشروحا بحث کرده ایم (ذیل آیه 70 سوره انفال ).
4 - بردگى در اسلام
گـر چـه در قـرآن مـجید مساءله (استرقاق ) (برده گیرى و برده دارى ) به عنوان یک دستور حتمى در مورد اسیران جنگى نیامده است ولى انکار نمى توان کرد
کـه احـکـامـى در قـرآن بـراى بـردگـان ذکـر شـده اسـت کـه اصـل وجـود بردگى را حتى در زمان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و صدر اسلام اثـبـات مـى کـنـد، مانند احکامى که در مورد ازدواج با بردگان ، یا احکام محرمیت یا مساءله مـکـاتـبـه (قـرارداد بـراى آزادى بـردگـان ) کـه در آیات متعددى از قرآن در سوره نساء - نحل - مؤ منون - نور - روم و احزاب آمده است .
ایـنـجا است که بعضى بر اسلام خرده مى گیرند که چرا این آئین الهى با آن همه محتوا و ارزشـهـاى والاى انسانى مساءله بردگى را به کلى الغاء نکرده ، و طى یک حکم قطعى و عمومى آزادى همه بردگان را اعلام ننموده است ؟!.
درسـت اسـت کـه اسلام سفارش زیادى در مورد بردگان کرده ، اما آنچه مهم است آزادى بى قـید و شرط آنها است ، چرا انسانى مملوک انسان دیگرى باشد و آزادى را که بزرگترین عطیه الهى است از دست دهد؟!
پاسخ :
در یک جمله کوتاه باید گفت که اسلام برنامه دقیق و زمانبندى شده براى آزادى بردگان دارد کـه بـالمـال هـمـه آنـهـا تـدریـجـا آزاد مـى شـونـد، بـى آنـکـه ایـن آزادى عـکـس العمل نامطلوبى در جامعه به وجود آورد.
ولى پیش از آنکه به توضیح این طرح دقیق اسلامى بپردازیم ذکر چند نکته را مقدمتا لازم مى دانیم .
1 - اسلام هرگز ابداع کننده بردگى نبوده است اسلام هرگز ابداع کننده بردگى نبوده است ، بلکه در حالى ظهور کرد که مساءله بردگى سراسر جهان را گرفته بود، و با تـار و پـود جـوامـع بـشـرى آمـیـخـتـه بـود، حـتى بعد از اسلام نیز در تمام جوامع مساءله بردگى ادامه یافت ، تا حدود یکصدسال قبل که (نهضت آزادى بردگان ) شروع شد، چرا که
بـه خـاطـر دگـرگـون شـدن نـظـام زنـدگـى بـشـر مـسـاءله بـردگـان بـه شکل قدیمى دیگر قابل قبول نبود.
الغـاى بـردگـى نـخـست از اروپا شروع شد سپس در سایر کشورها از جمله آمریکا و آسیا گسترش یافت .
در انـگـلسـتـان تـا سـال 1840 مـیـلادى ، و در فـرانـسـه تـا سـال 1848، و در هـلنـد تـا سـال 1863، و در آمـریـکـا تـا سـال 1865 بـردگـى ادامـه داشـت ، و سـپـس کـنـگـره (بـروکـسـل ) ضمن اعلامیه اى تصمیم به الغاى بردگى در سراسر جهان گرفت ، و این در سال 1890 بود (یعنى کمتر از صدسال قبل ).
2 - تـغـیـیـر شـکـل بـردگى در دنیا امروز: درست است که غربیها به اصطلاح پیشقدم در الغـاى بردگى بودند، اما وقتى دقیقا مساءله را بررسى مى کنیم مى بینیم بردگى نه تـنـهـا ریـشـه کـن نـشـد، بـلکـه بـه صـورت خـطـرنـاکـتـر و وحـشـتـنـاکـتـرى یـعـنـى در شـکـل اسـتـعـمـار مـلتـهـا و بردگى مستعمرات آشکار گشت ، بطورى که هر قدر بردگى فـردى رو بـه ضـعف مى گذاشت بردگى دستجمعى و استعمار قوى تر و نیرومندتر مى شـد، امـپـراطـورى انگلستان که پیشقدم در الغاى بردگى بود پیشقدم در امر استعمار نیز محسوب مى شود!.
جـنایاتى که استعمارگران غربى در طول مدت استعمار خود انجام دادند نه تنها کمتر از جنایات دوران بردگى نبود، بلکه از شدت و گسترش بیشترى برخوردار بود.
حـتـى بـعد از آزاد شدن مستعمرات باز بردگى ملتها ادامه یافت چرا که این آزادى ، آزادى بـه اصـطـلاح سـیـاسـى بـود، ولى اسـتـعـمـار اقـتـصادى و فرهنگى هنوز در بسیارى از مستعمرات آزاد شده و غیر آن حکمفرما است .
مخصوصا کشورهاى کمونیستى که براى مساءله الغاى بردگى بیش از همه سینه چاک مى کنند خود گرفتار یکنوع برده دارى شرم آور عمومى هستند،
و مردمى که در این کشورها زندگى مى کنند مانند بردگان کمترین اختیارى از خود ندارند، و هـمـه چـیـز آنـهـا را گـردانندگان حزب کمونیست تعیین مى کنند، و اگر کسى اظهار نظر مـخـالفـى کـنـد یـا بـه اردوگـاهـهـاى کـار اجـبـارى فـرسـتـاده مـى شـود، یـا در سـیـاه چـال زنـدان مـى افـتد، و یا اگر از دانشمندان باشد به عنوان (بیمار روانى )! روانه تیمارستانها مى گردد.
خـلاصـه ایـنـکـه بـردگـى تـابـع اسـم نـیـست ، آنچه زشت و ناپسند است مفهوم و محتواى بردگى است ، و مى دانیم این مفهوم و محتوا در کشورهاى استعمار زده و در ممالک کمونیستى به بدترین اشکال پیاده مى شود.
نـتـیـجـه ایـنـکـه الغـاى بـردگـى در جـهـان امروز صورى بوده و در حقیقت تنها یک تغییر شکل است !.
3 - سـرنـوشـت دردنـاک بـردگـان در گـذشـتـه - بـردگـان در طـول تـاریخ سرنوشت بسیار دردناکى داشته اند، به عنوان نمونه بردگان اسپارتها را کـه بـه اصـطـلاح قـومـى مـتـمـدن بـودنـد در نـظـر مـى گـیـریـم ، بـه قـول نـویـسنده روح القوانین غلامان اسپارتى به قدرى بدبخت بودند که تنها غلام یک نـفر نبودند، بلکه غلام تمام جامعه محسوب مى شدند، و هر کس بدون ترس از قانون مى تـوانـسـت هـر قـدر بخواهد غلام خود یا دیگرى را آزار و شکنجه دهد، و در حقیقت زندگانى آنها از حیوانات نیز بدتر بود.
از زمـانـى کـه بـردگـان را از کـشـورهـاى عـقـب افـتـاده صـیـد مى کردند تا هنگامى که در بـازارهاى فروش عرضه مى شد بسیارى از آنها مى مردند، و باقیمانده وسیله اى بودند بـراى بـهره گیرى برده فروشان طماع و اندک غذائى که به آنها مى دادند براى زنده مـانـدن و کـار کـردن بـود، و بـه هـنـگـام پـیـرى و بـیـمـاریـهـاى صـعـب آنـهـا را بـه حال خود رها مى کردند تا به شکل دردناکى جان دهند!
لذا نام بردگى در طول تاریخ با انبوهى از جنایات هولناک همراه است .
بـا روشـن شدن این چند نکته به صورت فشرده به طرح اسلام در زمینه آزادى تدریجى بردگان بازمى گردیم .
4 - طرح اسلام براى آزادى بردگان
آنـچه غالبا مورد توجه قرار نمى گیرد این است که اگر نظام غلطى در بافت جامعه اى وارد شـود ریـشـه کن کردن آن احتیاج به زمان دارد، و هر حرکت حساب نشده نتیجه معکوسى خـواهد داشت ، درست همانند انسانى که به یک بیمارى خطرناک مبتلا شده و بیماریش کاملا پـیـشـرفـت نـمـوده اسـت ، و یـا شـخـص مـعـتـادى کـه دهـهـا سال به اعتیاد زشت خود خو گرفته ، در اینگونه موارد حتما باید از (برنامه هاى زمان بندى ) شده استفاده کرد.
صـریـحـتر بگوئیم : اگر اسلام طبق یک فرمان عمومى دستور مى داد همه بردگان موجود در آن را آزاد کـنـنـد، چـه بـسـا بـیـشـتـر آنـهـا تلف مى شدند، زیرا گاه نیمى از جامعه را بردگان تشکیل مى دادند، آنها نه کسب و کار مستقلى داشتند، و نه خانه و لانه و وسیله اى براى ادامه زندگى .
اگـر در یک روز و یک ساعت معین همه آزاد مى شدند یک جمعیت عظیم بیکار ظاهر مى گشت که هـم زنـدگـى خـودش بـا خـطـر مـواجـه بـود و هـم مـمـکـن بـود نـظـم جـامـعـه را مـخـتـل کـنـد، و بـه هـنـگـامـى کـه مـحـرومیت به او فشار مى آورد به همه جا حمله ور شود و درگیرى و خونریزى به راه افتد.
ایـنـجا است که باید تدریجا آزاد شوند، و جذب جامعه گردند، نه جان خودشان به خطر بیفتد، و نه امنیت جامعه را به خطر اندازند، و اسلام درست این برنامه حساب شده را تعقیب کرد.
ایـن بـرنـامـه مـواد زیادى دارد که رؤ س مسائل آن به طور فشرده و فهرست وار در اینجا مطرح مى شود و شرح آن نیاز به کتاب مستقلى دارد:
ماده اول - بستن سرچشمه هاى بردگى
بـردگـى در طـول تـاریخ اسباب فراوانى داشته ، نه تنها اسیران جنگى و بدهکارانى کـه قـدرت بـر پرداخت بدهى خود نداشتند به صورت برده درمى آمدند که زور و غلبه نـیـز مـجـوز بـرده گـرفـتـن و بـرده دارى بـود، کشورهاى زورمند نفرات خود را با انواع سلاحها به ممالک عقب افتاده آفریقائى و مانند آن مى فرستادند، و گروه ، گروه از آنها را گرفته و اسیر کرده و با کشتیها به بازارهاى ممالک آسیا و اروپا مى بردند.
اسـلام جـلو تمام این مسائل را گرفت ، تنها در یک مورد اجازه برده گیرى داد و آن در مورد اسـیـران جـنگى بود، و تازه آن نیز جنبه الزامى نداشت ، و به طورى که در تفسیر آیات فـوق گـفـتیم اجازه مى داد طبق مصالح اسیران را بى قید و شرط یا پس از پرداخت فدیه آزاد کنند.
در آن روز زنـدانهائى نبود که بتوان اسیران جنگى را تا روشن شدن وضعشان در زندان نـگـهـداشـت ، و راهـى جز تقسیم کردن آنها در میان خانواده ها و نگهدارى به صورت برده نداشت .
بـدیـهـى اسـت هـنـگامى که چنین شرائطى تغییر یابد هیچ دلیلى ندارد که امام مسلمین حکم بـردگـى را دربـاره اسیران بپذیرد مى تواند آنها را از طریق (من ) و (فداء) آزاد سازد، زیرا اسلام پیشواى مسلمین را در این امر مخیر ساخته تا با در نظر گرفتن مصالح اقدام کند، و به این ترتیب تقریبا سرچشمه هاى بردگى جدید در اسلام بسته شده است .
ماده دوم - گشودن دریچه آزادى
اسـلام بـرنامه وسیعى براى آزاد شدن بردگان تنظیم کرده است که اگر مسلمانان آن را عمل مى کردند در مدتى نه چندان زیاد همه بردگان تدریجا
آزاد و جذب جامعه اسلامى مى شدند.
رؤ وس این برنامه چنین است :
الف - یـکـى از مـصـارف هـشـتـگانه زکات در اسلام خریدن بردگان و آزاد کردن آنها است (تـوبـه - آیـه 60) و بـه ایـن تـرتـیـب یـک بـودجه دائمى و مستمر براى این امر در بیت المـال اسـلامـى در نـظـر گـرفـتـه شـده کـه تـا آزادى کامل بردگان ادامه خواهد داشت .
ب - بـراى تـکمیل این منظور مقرراتى در اسلام وضع شده که بردگان طبق قراردادى که با مالک خود مى بندند بتوانند از دسترنج خود آزاد شوند (در فقه اسلامى فصلى در این زمینه تحت عنوان (مکاتبه ) آمده است ).
ج - آزاد کـردن بـردگـان یـکـى از مـهـمـتـریـن عـبـادات و اعمال خیر در اسلام است ، و پیشوایان اسلام در این مساءله پیشقدم بودند، تا آنچه که در حـالات عـلى (عـلیـه السلام ) نوشته اند: اعتق الفا من کدیده : (هزار برده را از دسترنج خود آزاد کردند)!
د - پـیشوایان اسلام بردگان را به کمترین بهانه اى آزاد مى کردند تا سرمشقى براى دیگران باشد، تا آنجا که یکى از بردگان امام باقر (علیه السلام ) کار نیکى انجام داد امـام (عـلیـه السـلام ) فـرمـود: اذهـب فـانـت حـر فـانـى اکـره ان اسـتـخـدم رجـلا مـن اهـل الجـنـة : (بـرو تـو آزادى کـه مـن خـوش نـدارم مـردى از اهل بهشت را به خدمت خود درآورم ).
در حـالات امـام سـجـاد عـلى بـن الحـسین (علیه االسلام ) آمده است : (خدمتکارش آب بر سر حضرت مى ریخت ظرف آب افتاد و حضرت را مجروح کرد، امام (علیه السلام ) سر را
بـلنـد کـرد، خـدمـتـکـار گـفت : و الکاظمین الغیظ حضرت فرمود: (خشمم را فرو بردم ) عـرض کـرد: و العـافـین عن الناس فرمود: (خدا تو را ببخشد) عرض کرد: و الله یحب المحسنین فرمود: (برو براى خدا آزادى ).
ه - در بـعـضـى از روایـات اسـلامـى آمـده اسـت : بـردگـان بـعـد از هـفـت سـال خود به خود آزاد مى شوند، چنانکه از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم : من کان مـؤ مـنـا فـقـد عـتـق بـعـد سـبـع سـنـیـن ، اعـتـقـه صـاحـبـه ام لم یـعـتـقـه ، و لا یـحـل خـدمـة مـن کـان مـؤ مـنـا بـعـد سـبـعة سنین : (کسى که ایمان داشته باشد بعد از هفت سـال آزاد مـى شـود صـاحـبـش بخواهد یا نخواهد و به خدمت گرفتن کسى که ایمان داشته باشد بعد از هفت سال حلال نیست .
در هـمـیـن بـاب حـدیـثـى از پـیـامـبـر گـرامـى اسـلام (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) نقل شده که فرمود: ما زال جبرئیل یوصینى بالمملوک حتى ظننت انه سیضرب له اجلا یعتق فـیه : (پیوسته جبرئیل سفارش بردگان را به من مى کرد تا آنجا که گمان کردم به زودى ضرب الاجلى براى آنها مى شود که به هنگام رسیدن آن آزاد شوند).
و - کـسـى کـه برده مشترکى را نسبت به سهم خود آزاد کند موظف است بقیه را نیز بخرد و آزاد کند.
و هر گاه بخشى از بردهاى را که مالک تمام آن است آزاد کند این آزادى سرایت کرده و خود بخود همه آزاد خواهد شد!
ز - هـر گـاه کـسى پدر یا مادر و یا اجداد و یا فرزندان یا عمو یا عمه یا دائى یا خاله ، یا برادر یا خواهر و یا برادرزاده و یا خواهرزاده خود را مالک شود فورا آزاد مى شوند.
ح - هـر گـاه مـالک از کـنـیز خود صاحب فرزندى شود فروختن آن کنیز جائز نیست و باید بعد از سهم ارث فرزندش آزاد شود.
این امر وسیله آزادى بسیارى از بردگان مى شد، زیرا بسیارى از کنیزان به منزله همسر صاحب خود بودند و از آنها فر زند داشتند.
ط - کـفـاره بـسـیـارى از تـخـلفـات در اسـلام آزاد کـردن بـردگـان قـرار داده شـده کـفـاره قـتل خطا - کفاره ترک عمدى روزه - و کفاره قسم را به عنوان نمونه در اینجا مى توان نام برد).
ى - پاره اى از مجازاتهاى سخت است که اگر صاحب برده نسبت به بردهاش انجام دهد خود به خود آزاد مى شود.
ماده سوم - احیاى شخصیت بردگان
در دوران برزخى که بردگان مسیر خود را طبق برنامه حساب شده اسلام به سوى آزادى مـى پـیـمـایـند اسلام براى احیاى حقوق آنها اقدامات وسیعى کرده است ، و شخصیت انسانى آنـان را احـیـاء نـمـوده ، تا آنجا که از نظر شخصیت انسانى هیچ تفاوتى میان بردگان و افراد آزاد نمى گذارد و معیار ارزش را همان تقوا قرار مى دهد، لذا به بردگان اجازه مى دهـد هـمـه گـونه پستهاى مهم اجتماعى را عهده دار شوند، تا آنجا که بردگان مى توانند مقام مهم قضاوت را عهده دار شوند.
در عـصـر پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلّم ) نیز مقامات برجسته اى از فرماندهى لشکر گرفته تا
پستهاى حساس دیگر به بردگان یا بردگان آزاد شده سپرده شد.
بـسـیـارى از یـاران بـزرگ پـیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بردگان بودند و یا بـردگـان آزاد شـده ، و در حقیقت بسیارى از آنها به صورت معاون براى بزرگان اسلام انجام وظیفه مى کردند.
سـلمـان و بلال و عمار یاسر و قنبر را در این گروه مى توان نام برد، بعد از غزوه بنى المـصـطـلق پـیـامـبـر (صـلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با یکى از کنیزان آزاد شده این قبیله ازدواج کرد و همین امر بهانه اى آزادى تمام اسراى قبیله شد.
ماده چهارم - رفتار انسانى با بردگان
در اسـلام دسـتـورات زیادى درباره رفق و مدارا با بردگان وارد شده تا آنجا که آنها را در زندگى صاحبان خود شریک و سهیم کرده است .
پـیـغـمبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى فرمود: کسى که برادرش زیر دست او اسـت بـایـد، از آنـچـه مـى خـورد به او بخوراند و از آنچه مى پوشد به او بپوشاند، و زیادتر از توانائى به او تکلیف نکند.
عـلى (عـلیـه السـلام ) بـه غلام خود (قنبر) مى فرمود: (من از خداى خود شرم دارم که لبـاسـى بـهـتـر از تـو بـپـوشـم ، زیـرا رسـول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى فرمود: از آنچه خودتان مى پوشید بر آنها بپوشانید و از آنچه خود مى خورید به آنها غذا دهید).


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت