تفسیرنمونه سوره دخان (قسمت2)

این احتمال نیز داده شد که منظور (گریستن اهل آسمانها و زمین است ) زیرا آنها براى مؤ منان و مقربان درگاه خداوند گریه مى کنند، نه براى جبارانى همچون فرعونیان .
بـعـضى نیز گفته اند: گریه آسمان و زمین یک گریه حقیقى است که به صورت نوعى دگـرگـونـى و سـرخـى مـخـصـوص (علاوه بر سرخى همیشگى به هنگام طلوع و غروب ) خودنمائى مى کند.
چنانکه در روایتى مى خوانیم : لما قتل الحسین بن على بن ابى طالب (علیه السلام ) بکت السـمـاء عـلیه و بکائها حمرة اطرافها: (هنگامى که حسین بن على (علیهماالسلام ) شهید شـد آسـمـان بر او گریه کرد، و گریه او سرخى مخصوصى بود که در اطراف آسمان نمایان شد)!.
در روایـت دیـگـرى از امـام صـادق (عـلیـه السلام ) مى خوانیم : بکت السماء على یحیى بن زکریا، و على الحسین بن على (علیهماالسلام ) اربعین صباحا، و لم تبک الا علیهما، قلت و ما بکائها قالت کانت تطلع حمراء و تغیب حمراء:
(آسـمـان بر یحیى بن زکریا (که از سوى طاغوت زمان خود به طرز بسیار رقت بارى شـهـیـد شـد) و بـر حـسـیـن بـن عـلى (عـلیـهـمـاالسـلام ) چـهـل روز گـریـه کـرد، و بـر دیگرى جز آن دو گریه نکرده است ، راوى مى گوید: سؤ ال کـردم گـریـه آسـمـان چه بود؟ فرمود: به هنگام طلوع و غروب سرخى مخصوصى در آسمان ظاهر مى شد).
امـا در حـدیـثـى کـه از پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) نـقـل شـده مـى خـوانـیـم : مـا مـن مـؤ مـن الا و له بـاب یـصـعـد مـنـه عـمـله و بـاب ینزل منه رزقه فاذا مات بکیا علیه : (هیچ مؤ منى نیست مگر اینکه درى در آسمان دارد که عـمـلش از آن بـالا مـى رود، و درى کـه روزیـش از آن نازل مى شود، هنگامى که مى میرد این دو در بر او گریه مى کنند)!.
در میان این روایات منافاتى نیست ، زیرا در مورد شهادت امام حسین (علیه السلام ) و یحیى بـن زکـریـا (عـلیـهماالسلام ) مساءله جنبه عمومى در تمام آسمان داشته ، و آنچه در روایت اخیر ذکر شد جنبه موضعى دارد.
به هر حال میان این تفسیرها تضادى نیست ، و مى تواند همه در مفهوم آیه جمع باشد.
آرى بـراى مـرگ تـبـهـکـاران نـه چشم فلک گریان و نى خاطر خورشید پژمان گشت آنها موجودات خبیثى بودند که گوئى هیچ ارتباطى با عالم هستى و جهان بشریت نداشته اند، هـنـگامى که این بیگانگان از عالم طرد شدند کسى جاى خالى آنها را احساس ‍ نکرد، نه در صـحـنـه زمـیـن ، نـه بـر پـهـنـه آسـمـان ، و نـه در اعـمـاق قـلوب انـسـانـهـا، و بـه هـمـیـن دلیل هیچکس قطره اشکى بر مرگ آنها
فرو نریخت .
سخن را در این آیات با نقل روایتى از امیر مؤ منان على (علیه السلام ) پایان مى دهیم :
در روایـتـى آمـده اسـت هـنگامى که امیر مؤ منان على (علیه السلام ) بر مدائن گذشت و آثار کسرى (انوشیروان و شاهان ساسانى ) را مشاهده کرد که نزدیک به فروریختن است یکى از کسانى که در خدمتش بود این شعر را به عنوان عبرت قرائت کرد:

جرت الریاح على رسوم دیارهم
فکانهم کانوا على میعاد!



(بـادهـا بـر آثـار بـاقیمانده سرزمینشان وزیدن گرفت (و چیزى جز صداى باد در میان قـصر آنها به گوش نمى رسد) - گوئى آنها همگى وعده گاهى داشتند و به سوى وعده گاهشان شتافتند)!.
امـیر مؤ منان على فرمود: چرا این آیه را نخواندى : کم ترکوا من جنات و عیون و مقام کریم و نعمة کانوا فیها فاکهین ... فما بکت علیهم السماء و الارض و ما کانوا منظرین .
آیه و ترجمه


و لقد نجینا بنى إ سرءیل من العذاب المهین (30)
من فرعون إ نه کان عالیا من المسرفین (31)
و لقد اخترناهم على علم على العالمین (32)
و ءاتیناهم من الایات ما فیه بلؤ امبین (33)


ترجمه :

30 - ما بنى اسرائیل را از عذاب ذلتبار نجات بخشیدیم .
31 - از فرعون ، که مردى متکبر و از اسرافکاران بود.
32 - ما آنها را با علم خویش بر جهانیان برگزیدیم و برترى دادیم .
33 - و آیاتى (از قدرت خویش ) به آنها دادیم که آزمایش ‍ آشکارى در آن بود (ولى آنها کفران کردند و مجازات شدند).
تفسیر:
بنى اسرائیل در بوته آزمایش
در آیـات گـذشـتـه سـخـن از غـرق و هـلاکـت فـرعـونـیـان و نابودى قدرت و شوکت آنها و انـتـقـال آن بـه دیـگـران بـود، آیـات مـورد بـحـث از نـقـطـه مقابل آن سخن یعنى از نجات و رهائى بنى اسرائیل چنین سخن مى گوید:
(مـا بـنـى اسـرائیـل را از عـذاب خـوارکـنـنـده رهـائى بـخـشـیـدیـم ) (و لقـد نجینا بنى اسرائیل من العذاب المهین ).
از شکنجه هاى سخت و طاقت فرساى جسمى و روحى که تا اعماق جان
آنها نفوذ مى کرد، از سر بریدن نوزادان پسر، و زنده نگه داشتن دختران براى خدمتکارى و هـوسـرانى ، از بیگارى و کارهاى بسیار سنگین و مانند آن ، و چه دردناک است سرنوشت قوم و ملتى که در چنگال چنین دشمن خونخوار و دیو سیرتى گرفتار شوند.
آرى خـداونـد ایـن قـوم مـظـلوم را در پـرتو قیام الهى موسى بن عمران (علیهماالسلام ) از چـنـگـال ایـن ظـالمـان سـفـاک تـاریـخ رهـائى بـخـشـیـد، لذا بـه دنبال آن مى افزاید: (از چنگال فرعون ) (من فرعون ).
(چرا که او مردى متکبر و از اسرافکاران و متجاوزان بود)! (انه کان عالیا من المسرفین ).
منظور از (عالى ) در اینجا علو مقام نیست ، بلکه اشاره به برترى جوئى او و علو در اسـراف و تـجـاوز است ، چنانکه در آیه 4 سوره قصص نیز آمده است : ان فرعون علا فى الارض (فـرعـون در زمـیـن برترى جوئى کرد) (تا آنجا که حتى دعوى خدائى نمود و خویشتن را رب اعلى نامید).
(مـسـرف ) از مـاده (اسـراف ) بـه مـعـنـى هـر گـونـه تـجـاوز از حـد در اعـمـال و گـفـتـار است ، و به همین دلیل در آیات مختلف قرآن در مورد تبهکارانى که ظلم و فـسـاد را از حـد مـى گـذرانـدنـد واژه (مـسـرف ) بـه کـار رفته است ، و نیز به مطلق گـنـاهـان اسـراف گـفـتـه شـده ، چـنـانـکـه در آیـه 53 سـوره زمـر مـى خـوانـیـم : قـل یا عبادى الذین اسرفوا على انفسهم لاتقنطوا من رحمة الله : (بگو اى بندگان من که بر خود اسراف کرده اید از رحمت خدا نومید نشوید)!.
در آیـه بـعـد بـه یـکـى دیـگـر از مـواهـب خـداونـد بـر بـنـى اسـرائیل اشاره کرده ، مى گوید: (ما آنها را از روى علم خویش بر جهانیان در آن عصر و زمان برترى
دادیم و برگزیدیم ) (و لقد اخترناهم على علم على العالمین ).
ولى آنها قدر این نعمتها را ندانستند و کفران کردند و مجازات شدند.
و به این ترتیب آنها (امت برگزیده عصر خویش ) بودند، زیرا منظور از (عالمین ) مـردم جـهـان در آن عـصـر و زمان است نه در تمام قرون و اعصار، چرا که قرآن صریحا در سوره آل عمران آیه 110 خطاب به امت اسلامى مى فرماید: کنتم خیر امة اخرجت للناس ... شما بهترین امتى بودید که به سود مردم قدم به عرصه وجود گذاشتید.
هـمـان گـونـه کـه در مـورد سـرزمـیـنـهـائى کـه بـنـى اسرائیل وارث آن شدند در آیه 137 سوره اعراف مى فرماید: و اورثنا القوم الذین کانوا یـسـتـضـعـفـون مشارق الارض و مغاربها التى بارکنا فیها: (ما این قوم مستضعف را وارث مشرقها و مغربهاى پربرکت زمین کردیم ).
روشـن اسـت بنى اسرائیل در آن زمان وارث تمام جهان نشدند، و منظور شرق و غرب منطقه خودشان است
البـتـه بـعـضـى از مـفـسـران مـعـتـقـدنـد کـه بـنـى اسـرائیـل بـعـضى مزایا داشتند که در طـول تـاریـخ منحصر به خودشان بوده از جمله کثرت انبیاء چرا که از هیچ قومى این قدر پیامبر برنخاسته است .
ولى ایـن سـخـن عـلاوه بـر ایـنـکـه مـزیـت مطلق آنها را ثابت نمى کند، مزیتى نمى تواند بـاشـد، چـرا کـه مـمـکـن اسـت کـثـرت قـیـام انـبـیـاء را از مـیـان آنـهـا دلیـل بـر نـهایت سرکشى و تمرد این قوم بدانیم ، همان گونه که حوادث مختلف بعد از قیام موسى (علیه السلام ) نشان مى دهد که با این پیامبر بزرگ چه نکردند؟!.
بـه هـر حال آنچه در بالا در تفسیر آیه آوردیم چیزى است که از سوى بسیارى از مفسران در مورد شایستگى نسبى بنى اسرائیل پذیرفته شده است .
ولى با توجه به اینکه این جمعیت لجوج طبق گفته قرآن همواره پیامبران
خود را آزار مى دادند، و با سرسختى و تعصب خاصى در برابر احکام الهى مى ایستادند، و حتى زمانى که تازه از نیل رهائى یافته بودند پیشنهاد بت سازى به موسى کردند!، ممکن است گفته شود منظور از آیه فوق بیان امتیاز نیست بلکه بیان حقیقت دیگرى است ، و مـعـنـى آیـه چـنـین است : با وجود اینکه ما علم داشتیم که آنها از مواهب الهى سوء استفاده مى کنند برترى به آنها دادیم تا آنان را بیازمائیم چنانکه از آیه بعد نیز استفاده مى شود که خداوند مواهب دیگرى نیز به آنها داد تا آنها را بیازماید.
بـه ایـن ترتیب این گزینش الهى نه تنها دلیل بر مزیت آنها نیست بلکه یک مذمت ضمنى نیز در آن درج است چرا که حق این نعمت را ادا نکرده اند و از عهده امتحان برنیامدند.
در آخـریـن آیه مورد بحث به بعضى از مواهب دیگر که خدا به آنها داده بود اشاره کرده ، مى فرماید: ما آیات و نشانه هائى از عظمت و قدرت خویش به آنان دادیم که در آن آزمایش آشکارى بود و آتیناهم من الایات ما فیه بلاء مبین ).
گاه در بیابان (سینا) و در وادى (تیه ) ابرها را بر سر آنها سایه افکن ساختیم ، گـاه مـائده مـخـصـوص (مـن و سـلوى ) را بـر آنـهـا نـازل کـردیـم ، گـاه از دل سـنگ سخت چشمه آب براى آنها جارى نمودیم ، و گاه نعمتهاى معنوى و مادى دیگرى نصیبشان کردیم .
امـا همه اینها براى آزمایش و امتحان بود، زیرا خداوند گروهى را با مصیبت آزمایش مى کند و گـروهـى را بـا نـعـمـت ، چـنـانـکـه در آیـه 168 سـوره اعـراف مـى خـوانـیم : و بلوناهم بـالحـسـنـات و السـیـئات لعـلهـم یـرجـعـون : (مـا بـنـى اسرائیل را با نیکیها و بدیها آزمودیم شاید از راه غلط بازگردند).
شـاید هدف از ذکر این سرگذشت بنى اسرائیل براى مسلمانان نخستین این است که آنها از انـبـوه دشمنان و قدرت عظیمشان نهراسند و مطمئن باشند خداوندى که فراعنه قدرتمند را درهم کوبید، و بنى اسرائیل را وارث ملک و حکومت آنها ساخت در آینده اى نه چندان دور چنین پـیـروزى را نصیب شما خواهد کرد، ولى همانگونه که آنها با این مواهب آزمایش شدند شما نـیـز سـخـت در کـوره امتحان قرار خواهید گرفت تا روشن شود بعد از قدرت و پیروزى ، شما چه خواهید کرد؟!
و ایـن اخـطـارى اسـت به همه امتها و ملتها در مورد پیروزیها و مواهبى که از لطف الهى به دست مى آورند، که دام امتحان در این هنگام سخت است .
آیه و ترجمه


إ ن هؤ لاء لیقولون (34)
إ ن هى إ لا موتتنا الا ولى و ما نحن بمنشرین (35)
فاءتوا بابائنا إ ن کنتم صدقین (36)


ترجمه :

34 - اینها (مشرکان ) مى گویند:
35 - مرگ ما جز همان مرگ اول نیست (و هرگز زنده نخواهیم شد).
36- اگر راست میگوئید پدران ما را زنده کنید (تا گواهى دهند)
تفسیر:
جز همین مرگ چیزى در کار نیست !
بـعـد از تـرسـیـم صحنه اى از زندگى فرعون و فرعونیان و عاقبت کفر و انکارشان در آیـات گـذشـتـه ، بار دیگر سخن از مشرکان به میان مى آورد، و تردید آنها را در مساءله مـعـاد کـه در آغـاز سـوره آمـده بـود بـه شـکل دیگرى چنین بازگو مى کند: (اینها چنین مى گویند) (ان هؤ لاء لیقولون ).
(مـرگ مـا جـز هـمان مرگ اول نیست ، و ما هرگز بار دیگر زنده نخواهیم شد) (ان هى الا موتتنا الاولى ).
و آنـچه محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) پیرامون معاد و حیات بعد از مرگ و پاداش و کیفر و بهشت و دوزخ مى گوید هیچکدام واقعیت ندارد، اصلا حشر و نشرى در کار نیست !
در اینجا سؤ الى پیش مى آید که چرا (مشرکان ) تنها بر مرگ نخست تکیه مى کنند که مـفـهـومش عدم وجود مرگ دیگرى بعد از این مرگ است ، در حالى که منظور آنها نفى حیات ، بـعـد از مرگ مى باشد، نه انکار مرگ دوم ، و به تعبیر دیگر انبیاء خبر از حیات بعد از مرگ مى دادند نه خبر از مرگ دوباره .
در پاسخ مى گوئیم منظور عدم وجود حالت دیگرى بعد از مرگ است یعنى ما فقط یک بار مـى میریم و همه چیز تمام مى شود و بعد از آن نه حیات دیگرى است و نه مرگى ، هر چه هست همین یک مرگ است (دقت کنید).
در حـقـیـقـت مـفـهـوم این آیه شباهت زیادى با مفهوم آیه 29 سوره انعام دارد که مى گوید: و قالوا ان هى الا حیاتنا الدنیا و ما نحن بمبعوثین : (آنها گفتند زندگى تنها همین زندگى دنیاست و ما هرگز برانگیخته نخواهیم شد)!
سـپـس سـخـن آنـهـا را نـقـل مـى کـنـد کـه بـراى اثـبـات مـدعـاى خـود بـه دلیـل واهـى و بى اساسى دست زده و مى گفتند: (اگر راست مى گوئید که بعد از مرگ حـیاتى در کار است پس پدران ما را زنده کنید و نزد ما بیاورید تا بر صدق گفتار شما گواهى دهند)! (فاتوا بابائنا ان کنتم صادقین ).
بـعـضـى گـفته اند گوینده این سخن (ابوجهل ) بود رو به سوى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کرد و گفت : اگر راست مى گوئى جدت (قصى بن کلاب ) را زنده کن چون او
مـرد راسـتـگـوئى بـود تـا دربـاره حـوادث بـعـد از مـوت از او سـؤ ال کنیم .
بـدیـهى است اینها همه بهانه بود، گر چه سنت الهى بر این نیست که مردگان را در این جـهـان زنـده کـند تا اخبار آن جهان را به این جهان آورند ولى به فرض که چنین کارى از سـوى پـیـامـبـر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) صورت مى گرفت باز این بهانه جـویـان نغمه دیگرى ساز مى کردند، و آن را مثلا سحر دیگرى مى نامیدند، همانگونه که بـارهـا مـعـجـزه خواستند و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به آنها ارائه داد در عین حال انکار کردند.
نکته :
عقیده مشرکان درباره معاد
مـشـرکـان مـخـصـوصـا مـشـرکـان عـرب رویـه واحـدى در مـسـائل اعـتـقـادى خـود نـداشـتـنـد، و در عـیـن اشـتـراک در اصل عقیده شرک در خصوصیات اعتقادى بسیار متفاوت بودند.
گروهى نه خدا را قبول داشتند و نه معاد را، اینها کسانى هستند که قرآن سخن آنان را چنین نـقـل مـى کـند: ما هى الا حیاتنا الدنیا نموت و نحیا و ما یهلکنا الا الدهر: (جز این زندگى دنـیـا چـیـزى در کـار نـیـسـت ، گـروهـى مـى مـیـرنـد و نسل دیگرى به وجود مى آیند، و تنها طبیعت است که ما را مى میراند)! (جاثیه - 24).
جـمـع دیـگـرى خـدا را قـبـول داشـتـنـد و بتها را شفعاى درگاه او مى دانستند اما معاد را منکر بـودنـد هـمـان کـسـانـى کـه مـى گفتند: من یحیى العظام و هى رمیم : (چه کسى مى تواند اسـتـخـوانـهـاى پوسیده را زنده کند)؟ (یس - 78) آنها براى بتها حج بجا مى آوردند، و قربانى مى کردند، و معتقد به حلال و حرام بودند، و اکثر مشرکان عرب در این زمره جاى داشتند.
ولى شـواهـد مـتـعـددى در دست است که نشان مى دهد آنها به نوعى بقاى روح معتقد بودند، خـواه بـه صـورت تـنـاسـخ و انـتـقـال ارواح بـه بـدنـهـاى تـازه یـا بـه شکل دیگر.
مـخـصـوصـا اعتقاد آنها به پرنده اى بنام (هامه ) معروف است ، در داستانهاى عرب آمده است که در میان عرب کسانى بودند که اعتقاد داشتند روح انسان پرنده اى است که در جسم او منبسط شده ، هنگامى که انسان از دنیا مى رود یا کشته مى شود از جسم او بیرون مى آید و اطـراف جـسد او به صورت وحشتناکى طواف کرده و در کنار قبر او ناله مى کند، و معتقد بـودنـد کـه ایـن پـرنـده در آغـاز کـوچـک اسـت سـپس بزرگ مى شود تا به اندازه جغد مى گردد، و او دائما در وحشت به سر مى برد و جایگاهش خانه هاى خالى ، ویرانه ها، قبرها و جایگاه کشتگان است !.
و نـیـز آنـها معتقد بودند که اگر کسى مقتول شده باشد (هامه ) بر قبر او فریاد مى زند: (اسقونى فانى صدیة )!: (سیرابم کنید که سخت تشنه ام )!.
اسـلام قـلم بـطـلان بـر تـمـام ایـن عـقائد خرافى کشید، و لذا در حدیث معروفى از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل شده که فرمود: لا هامة : (هامه دروغ است ).
به هر حال آنها گر چه عقیده به معاد و بازگشت انسان به زندگى بعد از مرگ نداشتند ولى بـه نـظـر مـى رسـد کـه بـه یـکـنـوع تـنـاسـخ و بـقـاء ارواح قائل بودند.
اما به هر صورت معاد جسمانى را به گونه اى که قرآن مى گوید که خاکهاى انسان دو مـرتـبـه جـمـع آورى شود و به حیات و زندگى جدیدى بازگردد و روح و جسم هر دو معاد مـشـتـرک داشـتـه بـاشـند به کلى منکر بودند، نه فقط انکار مى کردند بلکه از آن وحشت داشتند، که قرآن با بیانات مختلفى آنرا براى آنها توضیح داده و اثبات کرده است .
آیه و ترجمه


اء هم خیر اءم قوم تبع و الذین من قبلهم اءهلکنهم إ نهم کانوا مجرمین (37)
و ما خلقنا السموت و الا رض و ما بینهما لعبین (38)
ما خلقنهما إ لا بالحق و لکن اءکثرهم لا یعلمون (39)


ترجمه :

37 - آیا آنها بهترند یا قوم تبع و کسانى که پیش از آنان بودند؟ ما آنها را هلاک کردیم چرا که مجرم بودند.
38 - ما آسمانها و زمین و آنچه در میان این دو است بى هدف نیافریدیم .
39 - ما آن دو را فقط به حق آفریدیم ، ولى اکثر آنها نمى دانند.
تفسیر:
آنها بهترند یا قوم (تبع )؟!
سرزمین یمن که در جنوب جزیره عربستان قرار دارد از سرزمینهاى آباد و پر برکتى است کـه در گـذشـتـه مـهـد تمدن درخشانى بوده است ، پادشاهانى بر آن حکومت مى کردند که (تبع ) (جمع آن (تبابعه )) نام داشتند، به خاطر اینکه مردم از آنها (تبعیت ) مى کردند و یا از این نظر که یکى بعد از دیگرى روى کار مى آمدند.
بـه هـر حـال (قـوم تبع ) جمعیتى بودند با قدرت و نیروى فراوان و حکومت پهناور و گسترده .
در آیات فوق به دنبال بحثى که پیرامون مشرکان مکه و لجاجت و انکار
آنـهـا نـسبت به معاد آمده با اشاره به سرگذشت (قوم تبع ) آنها را تهدید مى کند که نه تنها عذاب الهى در قیامت در انتظارشان است که در این دنیا نیز سرنوشتى همچون قوم گنهکار و کافر تبع پیدا خواهند کرد.
مـى فـرماید: (آیا آنها بهترند، یا قوم تبع ، و کسانى که پیش از آنان بودند؟! ما آنها را هلاک کردیم ، چرا که مجرم بودند) (ا هم خیر ام قوم تبع و الذین من قبلهم اهلکناهم انهم کانوا مجرمین ).
روشن است که مردم حجاز از سرگذشت قوم تبع که در همسایگى آنها مى زیستند کم و بیش اطـلاع داشـتـنـد، و لذا در آیـه شـرح بیشترى پیرامون آنها نمى دهد، همین اندازه مى گوید بـتـرسـیـد از ایـنـکـه سـرنـوشـتـى هـمـانند آنها و اقوام دیگرى که در گرداگرد شما در مسیرتان به سوى شام و در سرزمین مصر نزدیک شما زندگى داشتند پیدا کنید.
بـه فـرض کـه شـمـا قـیـامت را منکر شوید، ولى آیا مى توانید عذابهائى را که بر این اقوام مجرم و سرکش نازل شد انکار نمائید؟!.
منظور از (الذین من قبلهم ) اقوامى همچون قوم نوح و عاد و ثمود است .
درباره قوم تبع در نکات به خواست خدا بحث خواهیم کرد.
سـپـس بـار دیـگـر بـه مـسـاءله مـعـاد بـازمـى گـردد و بـا اسـتـدلال لطـیـفـى این واقعیت را اثبات کرده ، مى گوید: (ما آسمانها و زمین و آنچه را در مـیـان ایـن دو اسـت بـیـهـوده و بـى هـدف نیافریدیم ) (و ما خلقنا السموات و الارض و ما بینهما لاعبین ).
آرى ایـن آفـریـنـش عـظـیـم و گـسـترده هدفى داشته است ، اگر به گفته شما مرگ نقطه پـایـان زنـدگـى اسـت ، و بـعـد از چـنـد روز خـواب و خـور و شـهـوت و امیال حیوانى ، زندگى پایان مى گیرد، و همه چیز تمام مى شود، این آفرینش لعب و لغو و بیهوده خواهد بود.
بـاور کـردنـى نـیـسـت کـه خـداونـد قـادر حکیم این دستگاه عظیم را تنها براى این چند روز زنـدگـى زودگـذر و بـى هـدف و تـواءم با انواع درد و رنج آفریده باشد، این با حکمت خداوند هرگز سازگار نخواهد بود.
بـنـابـرایـن مـشـاهـده وضـع ایـن جـهـان نـشـان مـى دهـد کـه مدخل و دالانى است براى جهانى عظیمتر و ابدى ، چرا در این باره اندیشه نمى کنید.
این حقیقت را قرآن کرارا در سوره هاى مختلف بازگو کرده است .
در سـوره انـبـیـا آیه 16 در همین زمینه مى گوید: و ما خلقنا السموات و الارض و ما بینهما لاعبین .
و در سوره واقعه آیه 62 مى گوید و لقد علمتم النشاة الاولى فلو لا تذکرون (شما نشاه اولى را مشاهده کردید چگونه متذکر نمى شوید)؟.
به هر حال در صورتى آفرینش این جهان هدفدار خواهد شد که جهان دیگرى پشت سر آن باشد، و به همین دلیل مکتبهاى الحادى و منکران معاد معتقد به بیهودگى و پوچى آفرینش ‍ هستند.
سـپـس بـراى تـاءکـیـد ایـن سـخـن مـى افزاید: (ما آن دو را جز به حق نیافریدیم ) (ما خلقناهما الا بالحق ).
حـق بـودن ایـن دستگاه ایجاب مى کند که هدف معقولى داشته باشد، و آن بدون وجود جهان دیـگـر مـمـکـن نـیـسـت ، بـعـلاوه حـق بودن آن اقتضا دارد که افراد نیکوکار و بدکار یکسان نباشند، و از آنجا که ما در این جهان کمتر مشاهده
مى کنیم که هر یک از این دو گروه جزاى مناسب کار خویش را دریابند حق ایجاب مى کند که حـسـاب و کـتـاب و پـاداش و کـیـفرى در جهان دیگرى در کار باشد، تا هر کس جزاى مناسب عمل خویش را بیابد.
خـلاصـه ایـنـکـه (حـق ) در ایـن آیه اشاره به هدف صحیح آفرینش و آزمایش انسانها و قـانـون تکامل و همچنین اجراى اصول عدالت است ولى غالب آنها این حقایق را نمى دانند (و لکن اکثرهم لا یعلمون ).
چـرا کـه انـدیـشـه و فـکـر خـود را بـه کـار نـمـى گـیـرنـد، و گـرنـه دلائل مبداء و معاد واضح و آشکار است .
نکته :
قوم تبع چه کسانى بودند؟
تـنـها در دو مورد از قرآن مجید واژه (تبع ) آمده است ، یکى در آیات مورد بحث و دیگرى در (آیـه 14 سـوره ق ) آنـجـا کـه مـى گـویـد: و اصـحـاب الایـکـة و قـوم تـبـع کـل کـذب الرسـل فـحق و عید: (صاحبان سرزمینهاى پر درخت قوم شعیب ، و قوم تبع ، هر کدام رسولان خدا را تکذیب کردند و تهدید الهى درباره آنها تحقق یافت .
هـمانگونه که قبلا نیز اشاره شد (تبع ) یک لقب عمومى براى ملوک و شاهان یمن بود مانند (کسرى ) براى سلاطین ایران و (خاقان ) براى شاهان ترک و (فرعون ) براى سلاطین مصر و (قیصر) براى سلاطین روم .
این تعبیر (تبع ) از این نظر بر ملوک یمن اطلاق مى شد که مردم را به پیروى خود دعوت مى کردند، یا یکى بعد از دیگرى روى کار مى آمدند.
ولى ظاهر این است که قرآن از خصوص یکى از شاهان یمن سخن مى گوید، (همانگونه که فرعون معاصر موسى (علیه السلام ) که قرآن از او سخن مى گوید شخص
معینى بود) و در بعضى از روایات آمده که نام او (اسعد ابو کرب ) بود.
جـمعى از مفسران معتقدند که او شخصا مرد حقجو و مؤ منى بود و تعبیر به (قوم تبع ) در دو آیه از قرآن را دلیل بر این معنى گرفته اند، زیرا در این دو آیه از شخص او مذمت نشده بلکه از قوم او مذمت شده است .
روایـتـى کـه از پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) نـقـل شـده نیز شاهد این معنى است در این روایت مى خوانیم که فرمود: لا تسبوا تبعا فانه کان قد اسلم : (به (تبع ) بد نگوئید چرا که او اسلام آورد).
و در حـدیـث دیـگـرى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) آمـده اسـت : ان تـبـعـا قال للاوس و الخزرج کونوا هاهنا حتى یخرج هذا النبى ، اما انا لو ادرکته لخدمته و خرجت مـعـه : (شـمـا در ایـنـجا بمانید تا این پیامبر خروج کند، اگر من زمان او را درک مى کردم کمر خدمت او را مى بستم و با او قیام مى کردم )!.
در روایـت دیـگـرى آمـده اسـت هـنگامى که (تبع ) در یکى از سفرهاى کشورگشائى خود نـزدیک (مدینه ) آمد براى علماى یهود که ساکن آن سرزمین بودند پیام فرستاد که من این سرزمین را ویران مى کنم تا هیچ یهودى در آن نماند، و آئین عرب در اینجا حاکم شود.
(شـامـول ) یهودى که اعلم علماى یهود در آنجا بود گفت اى پادشاه این شهرى است که هجرتگاه پیامبرى از دودمان اسماعیل است که در مکه متولد مى شود، سپس بخشى از اوصاف پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را برشمرد، تبع که گویا سابقه ذهنى در این باره داشت گفت : بنابراین من اقدام به تخریب این شهر نخواهم کرد.
حـتـى در روایـتـى در ذیـل هـمین داستان آمده است که او به بعضى از قبیله اوس و خزرج که هـمراه او بودند دستور داد که در این شهر بمانید و هنگامى که پیامبر موعود خروج کرد او را یـارى کـنـیـد و فـرزندان خود را به این امر توصیه نمائید، حتى نامه اى نوشت و به آنها سپرد و در آن اظهار ایمان به پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کرد.
نویسنده (اعلام قرآن ) چنین نقل کرده است که : تبع یکى از پادشاهان جهان گشاى یمن بود که تا هند لشکرکشى کرد، و تمام کشورهاى آن منطقه را به تصرف خویش درآورد.
ضمن یکى از لشکرکشیها وارد مکه شد، و قصد داشت کعبه را ویران کند، بیمارى شدیدى به او دست داد که اطباء از درمان او عاجز شدند.
در مـیـان مـلازمـان او جـمـعـى از دانـشـمـنـدان بـودنـد، و رئیـس آنـان حـکـیـمـى بـه نـام (شـامـول ) بود، او گفت ، بیمارى تو به خاطر قصد سوء درباره خانه کعبه است ، و هرگاه از این فکر منصرف گردى و استغفار کنى شفا خواهى یافت .
(تـبـع ) از تـصـمـیـم خـود بـازگـشت و نذر کرد خانه کعبه را محترم دارد و هنگامى که بهبودى یافت پیراهنى از برد یمانى بر کعبه پوشاند.
(در تـواریـخ دیـگـر نـیـز داسـتـان پـیـراهـن کـعـبـه نقل شده به اندازه اى که به حد تواتر رسیده است ، این لشکرکشى و مساءله پوشاندن پیراهن به کعبه در قرن پنجم میلادى اتفاق افتاده ، و هم اکنون در شهر مکه محلى است که دار التبابعة نامیده مى شود).
ولى به هر حال بخش عمده سرگذشت شاهان تبابعه یمن از نظر تاریخى خالى از ابهام نیست ، چرا که درباره تعداد آنها، و مدت حکومتشان ،اطلاعات
زیـادى در دسـت نـداریـم ، و گاه به روایات ضد و نقیض در این زمینه برخورد مى کنیم ، آنـچـه بـیـشـتـر در کـتـب اسـلامـى اعـم از تفسیر و تاریخ و حدیث مطرح شده پیرامون همان سلطانى است که قرآن در دو مورد به او اشاره کرده است .
آیه و ترجمه


إ ن یوم الفصل میقتهم اءجمعین (40)
یوم لا یغنى مولى عن مولى شیا و لا هم ینصرون (41)
إ لا من رحم الله إ نه هو العزیز الرحیم (42)


ترجمه :

40 - روز جدائى (حق از باطل ) وعدهگاه همه آنهاست .
41 - روزى کـه هـیـچ دوسـتـى کـمترین کمکى به دوستش نمى کند و از هیچ سو یارى نمى شوند.
42 - مگر کسى که خدا او را مورد رحمت قرار داده ، و او عزیز و رحیم است .
تفسیر:
روز جدائیها! (یوم الفصل )
آیات مورد بحث در حقیقت نتیجه گیرى آیات گذشته در مورد مساءله معاد است که در آنها از طـریـق (حـکـمـت آفـریـنـش ایـن جـهـان ) بـراى وجـود رسـتـاخـیـز استدلال شده بود.
در نـخـسـتـیـن آیـه از ایـن اسـتـدلال چـنـیـن نـتـیـجـه گـیـرى مـى کـنـد کـه : (یـوم الفـصـل و روز جـدائیـهـا وعـده گـاه هـمـه آنـهـاسـت ) (ان یـوم الفصل میقاتهم اجمعین ).
چـه تـعـبـیـر جـالبـى اسـت از روز رسـتـاخـیـز (یـوم الفـصـل ) روزى که حق از باطل جدا مى شود، و صفوف نیکوکاران و بدکاران مشخص مى گردد، و انسان حتى از
نزدیکترین دوستانش جدا مى شود، آرى آن روز وعده گاه همه مجرمان است .
سپس به شرح کوتاهى درباره این روز جدائى پرداخته مى گوید: در همان روزى که هیچ کـس بـه فریاد دیگرى نمى رسد، و هیچ دوستى کمترین کمکى به دوستش نمى کند، و از هیچ سو یارى نمى شوند! (یوم لا یغنى مولى عن مولى شیئا و لا هم ینصرون ).
آرى آن روز روز فـصـل و جـدائى اسـت ، روزى اسـت که انسان از همه چیز جز عملش جدا مى شود، و مولى به هر معنى که باشد دوست ، سرپرست ، ولى نعمت ، خویشاوند، همسایه ، یاور، و مانند آن ، توانائى حل کوچکترین مشکلى را از مشکلات قیامت براى کسى ندارد.
(مـولى ) از مـاده (ولاء) در اصل به معنى ارتباط دو چیز با یکدیگر است به طورى کـه بیگانه اى در میان نباشد، و براى آن مصداقهاى زیادى است که در کتب لغت به عنوان معانى مختلف این واژه آمده ، که همه آنها در ریشه و معنى اصلى آن مشترکند.
نـه تـنـهـا دوسـتـان به فریاد هم نمى رسند، و خویشاوندان گرهى از کار یکدیگر نمى گشایند، بکله نقشه ها نیز نقش بر آب ، و چاره جوئیها به بن بست ، و تیرها به سنگ مى خـورد چـنانکه در آیه 46 طور مى خوانیم : یوم لا یغنى عنهم کیدهم شیئا و لا هم ینصرون : (آن روز روزى اسـت کـه چـاره جـوئیـهـاى آنـان مـشـکـلى را حل نمى کند و یارى نمى شوند).
در اینکه چه تفاوتى در میان (لا یغنى ) (و لا هم ینصرون ) است ؟ بهترین سخن این اسـت کـه گـفـتـه شـود: اولى اشـاره بـه ایـن اسـت کـه هـیـچـکـس نـمـى تـوانـد مـشـکـل دیـگـرى را بـه تـنـهـائى و مـسـتـقـلا در آن روز حـل کـنـد، و دومـى اشـاره بـه ایـن اسـت حـتـى نـمـى تـوانند با همکارى یکدیگر مشکلات را حـل نـمـایند، زیرا نصرت در جایى گفته مى شود که شخصى به کمک دیگرى بشتابد و او را یارى دهد تا با همکارى هم بر مشکلات پیروز گردند.
تنها یک گروه مستثنا هستند همانگونه که در آیه بعد مى گوید: (مگر کسى که خدا او را مـورد رحـمـت قـرار داده اسـت ، چـرا که خداوند توانا و رحیم است ) (الا من رحم الله انه هو العزیز الرحیم ).
بـدون شـک ایـن رحـمـت الهـى بـیـحـسـاب نـیـسـت و تـنـهـا شامل مؤ منانى مى شود که داراى عمل صالحند، و اگر لغزشى از آنها سر زده نیز در حدى نیست که پیوندهاى آنها را از خداوند بریده باشد، اینها هستند که دست به دامن لطف الهى مـى زنـنـد، از دریـاى کـرمـش بـهـره مـنـد، و از چـشمه رحمتش سیراب ، و از شفاعت اولیایش برخوردار مى گردند.
و از ایـنـجـا روشـن مـى شـود که نفى هر گونه دوست و ولى و یاور در آن روز با مساءله شـفـاعـت مـنـافـات نـدارد، زیـرا شـفـاعـت نـیـز جـز بـه اذن پـروردگـار و فـرمـان او حاصل نمى شود.
جـالب ایـنـکـه تـوصیف به عزیز بودن و رحیم بودن در کنار هم قرار گرفته که اولى اشاره به نهایت قدرت و شکست ناپذیرى او، و دومى اشاره به رحمت بى پایان او است ، و مهم این است که رحمت در عین قدرت باشد.
در بـعـضـى از روایـات اهـل بـیـت (عـلیـه السـلام ) نـقـل شـده کـه مـنـظور از جمله (الا من رحم الله ) وصى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) امیر مؤ منان (علیه السلام ) و پیروان مکتب او هستند.
ناگفته پیدا است که هدف بیان مصداق روشن است .
آیه و ترجمه


إ ن شجرت الزقوم (43)
طعام الا ثیم (44)
کالمهل یغلى فى البطون (45)
کغلى الحمیم (46)
خذوه فاعتلوه إ لى سواء الجحیم (47)
ثم صبوا فوق راءسه من عذاب الحمیم (48)
ذق إ نک اءنت العزیز الکریم (49)
إ ن هذا ما کنتم به تمترون (50)


ترجمه :

43 - درخت زقوم .
44 - غذاى گنهکاران است .
45 - همانند فلز گداخته در شکمها مى جوشد.
46 - جوششى همچون آب سوزان .
47 - این کافر مجرم را بگیرید و به میان دوزخ پرتابش کنید.
48 - سپس بر سر او از عذاب سوزان بریزید!
49 - (به او گفته مى شود) بچش که (به پندار خود) بسیار قدرتمند و محترم بودى !
50 - این همان چیزى است که پیوسته در آن تردید مى کردید.
تفسیر:
درخت زقوم !.
در این آیات توصیف وحشتناک و تکان دهنده اى از عذابهاى دوزخى منعکس شده که بحث آیات قـبـل را در مـورد (یـوم الفـصـل ) و روز رسـتـاخـیـز تکمیل مى کند.
مى فرماید: (درخت زقوم ...) (ان شجرة الزقوم ).
(غذاى گناهکاران است )! (طعام الاثیم ).
اینها هستند که از این گیاه تلخ و بد بو و بد طعم و کشنده مى خورند.
(زقوم ) به طورى که در تفسیر آیه 62 سوره صافات نیز گفتیم به گفته مفسران و اهـل لغـت نـام گـیـاهى تلخ و بد بو و بد طعم است که داراى برگهاى کوچکى است و در سـرزمـیـن (تـهامه ) از جزیرة عرب مى روید و مشرکان با آن آشنا بودند، گیاهى است که شیره تلخى دارد که وقتى به بدن اصابت کند متورم مى شود.
بـعـضـى مـعـتقدند که در اصل به معنى (بلعیدن ) و بعضى مى گویند به معنى (هر نوع غذاى تنفرآمیز دوزخیان است ).
در حـدیـثـى آمـده اسـت هـنـگـامـى کـه ایـن واژه در قـرآن نـازل شـد کـفار قریش گفتند چنین گیاهى در سرزمین ما وجود ندارد، چه کسى از شما معنى (زقوم ) را مى دانید؟ در آنجا مردى از اهل افریقا بود گفت : (زقوم ) در لغت ما به
مـعـنـى (کـره و خـرمـا) اسـت (شـایـد مـنـظـور او نـیـز اسـتـهـزا بـود) وقـتـى ابـو جهل این سخن را شنید از روى سخریه صدا زد، کنیز! (مقدارى کره و خرما بیاور تا زقوم کنیم )! مى خوردند و مسخره مى کردند، و مى گفتند محمد ما را به اینها مى ترساند.
ضـمـنـا باید توجه داشت که (شجره ) در لغت عرب و استعمالات قرآنى گاه به معنى (درخت ) و گاه به معنى مطلق (گیاه ) مى آید.
(اثـیـم ) از مـاده (اثـم ) بـه مـعـنى کسى است که بر گناه مداومت مى کند و در اینجا منظور کفار لجوج و تجاوز کار و پر گناه است .
سـپـس مـى افـزایـد: (هـمـانـنـد فـلز گـداخـتـه در شـکـم گـنـهـکـاران مـى جـوشـد)! (کالمهل یغلى فى البطون ).
(جوششى همچون آب سوزان ) (کغلى الحمیم ).
(مـهـل ) بـه گـفـتـه بـسـیارى از مفسران و ارباب لغت ، فلز مذاب و گداخته است و به گـفـتـه بعضى دیگر همچون راغب در مفردات به معنى (تفاله و دردى ته نشین شده روغن ) اسـت کـه چـیـزى اسـت بـسـیـار نـامـطـلوب ولى مـعـنـى اول مناسبتر به نظر مى رسد.
(حـمـیـم ) بـه مـعـنى آب داغ و جوشان و گاه به دوستان صمیمى و گرم نیز اطلاق مى شود، و در اینجا منظور همان معنى اول است .
بـه هـر حـال هـنگامى که گیاه زقوم وارد شکم آنها مى شود، حالت حرارت فوق العاده اى ایجاد کرده ، و همچون آبى جوشان غلیان پیدا مى کند، و بجاى اینکه این غذا مایه قوت و قدرت گردد بدبختى و عذاب و درد و رنج مى آفریند.
سپس مى فرماید: به ماءموران دوزخ خطاب مى شود: (این کافر پر گناه را
بگیرید، و به میان دوزخ پرتابش کنید)! (خذوه فاعتلوه الى سواء الجحیم ).
(فـاعتلوه ) از ماده (عتل ) (به وزن قتل ) به معنى گرفتن و کشیدن و پرتاب کردن اسـت ، کـارى کـه مـاءمـوران بـا مـجـرمان سرکشى که در برابر هیچ قانونى سر تسلیم فرود نمى آورند انجام مى دهند.
(سـواء) بـه مـعـنـى وسـط اسـت ، چـرا کـه فاصله آن نسبت به اطراف ، مساوى است ، و بـردن ایـنـگـونـه اشخاص به وسط جهنم به خاطر آن است که حرارت ، طبعا شدیدتر و شعله هاى آتش از هر سو آنها را احاطه مى کند.
باز به یکى دیگر از مجازاتهاى دردناک آنها اشاره کرده مى گوید: (سپس به ماءموران دوزخ دسـتـور داده مـى شـود، که بر سر او، از عذاب سوزان بریزید) (ثم صبوا فوق راءسه من عذاب الحمیم ).
بـه ایـن تـرتـیـب هـم از درون مـى سـوزنـد و هم از بیرون تمام وجودشان را آتش فرا مى گیرد، و در وسط آتش نیز آب سوزان بر آنها مى ریزند.
نظیر همین معنى در آیه 19 سوره حج آمده است : (یصب من فوق رؤ سهم الحمیم ).
و بـعد از این همه عذابهاى دردناک جسمانى مجازات جانکاه روانى آنها شروع مى شود: به ایـن مـجـرم گناهکار سرکش و بى ایمان گفته مى شود: (بچش ، تو همان کسى هستى که به گمان خود از همه قدرتمندتر و محترمتر بودى ) (ذق انک انت العزیز الکریم ).
تو بودى که بینوایان را در بند و زنجیر کشیده بودى ، و بر آنها ظلم و ستم
روا مـیـداشـتـى ، بـراى خـود قـدرتـى شـکـسـت نـاپـذیـر و احـتـرامـى فـوق العـاده قائل بودى .
آرى ایـن تـو بـودى کـه بـا آنـهـمـه غرور هر جنایتى را مرتکب شدى ، اکنون بچش نتیجه اعـمـالتـرا کـه در بـرابر چشمان تو مجسم شده است ، و همانگونه که جسم و جان مردم را سوزاندى اکنون درون و برونت در آتش قهر الهى و با آب سوزان مى سوزد.
در حـدیـثـى آمده است پیغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) روزى دست ابو جـهـل را گـرفـت و فـرمـود: (اولى لک فـاولى ): (مـنـتـظـر بـاش ابـو جهل ! منتظر باش )!
ابـو جـهـل نـاراحـت شـد و دست خود را کشید و گفت : باى شى ء تهددنى ؟ ما تستطیع انت و صـاحـبـک ان تفعلا بى شیئا! انى لمن اعز هذا الوادى و اکرمه !: مرا به چه چیز تهدید مى کنى ؟ نه تو و نه صاحبت (خدا) قادر نیستید با من کارى کنید! در سراسر این سرزمین مکه من از همه نیرومندتر و گرامى ترم )
آیـه فـوق نـاظر به همین معنى است ، مى گوید: هنگامى که او را در آتش دوزخ مى افکنند، به او مى گویند بچش ! اى مرد نیرومند گرامى سرزمین مکه !.
و در آخـریـن آیـه مورد بحث مى افزاید: به آنها خطاب مى شود: (این همان چیزى است که پیوسته درباره آن شک و تردید مى کردید) (ان هذا ما کنتم به تمترون ).
چقدر در آیات مختلف قرآن با انواع دلائل ، واقعیت و حقانیت این روز به شما گوشزد شد، مـگـر بـه شـمـا نـگـفـتـیـم : رسـتـاخیز را در عالم گیاهان بنگرید (و کذلک الخروج ): رستاخیز شما نیز همین گونه است ؟!
مـگـر نـگفتیم : همانگونه که باران زمین هاى مرده را زنده مى کند حشر و نشر شما به همین سادگى است ؟! (و کذلک النشور (فاطر - 9).
مگر نگفتیم : مساءله احیاى مردگان براى خدا بسیار آسان است ؟!
(و ذلک على الله یسیر( (تغابن - 7).
مـگـر نـگـفـتـیـم : آیـا آفـریـنش نخستین براى ما مشکل بود که در رستاخیز تردید مى کنید؟ (افعیینا بالخلق الاول ) (سوره ق آیه 15).
خلاصه از طرق مختلف حقیقت براى شما بازگو شد، افسوس که گوش شنوا نداشتید!.
نکته :
کیفرهاى جسمانى و روحانى
مـى دانـیم طبق صریح قرآن مجید معاد هم جنبه جسمانى دارد و هم روحانى ، و طبیعى است که مـجـازاتـهـا و پـاداشـهـا نـیـز بـایـد داراى هر دو جنبه باشد، لذا در آیات قرآن و روایات اسـلامـى بـه هر دو قسمت اشاره شده است ، منتها از آنجا که توجه توده مردم به جنبه هاى جسمانى بیشتر است شرح و توضیح بیشترى در مورد مجازاتها و پاداشهاى جسمانى دیده مى شود، ولى اشارات به پاداش و کیفر معنوى نیز کم نیست .
نمونه این مطلب را در آیات فوق دیدیم که ضمن برشمردن چند قسمت از کیفرهاى دردناک جسمانى اشاره اى کوتاه و پر معنى به کیفر روحانى سرکشان مستکبر نیز شده است .
در آیات دیگر قرآن نیز اشاره به پاداشهاى روحانى دیده مى شود: در یکجا مى فرماید: و رضوان من الله اکبر: (خشنودى و رضایتمندى خداوند از
همه این پاداشها برتر است ) (توبه - 72).
در جـاى دیـگـر مـى فـرمـایـد: سـلام قولا من رب رحیم : (براى آنها سلام و تهنیت است از ناحیه پروردگار رحیم و مهربان ) (یس - 85).
و بـالاخـره در جـاى دیـگـر مـى گـویـد: و نـزعـنـا مـا فـى صـدورهـم مـن غل اخوانا على سرر متقابلین : هر گونه حسد و کینه و عداوت را از دلهاى آنها برمى کنیم ، همه برادرند و بر تختها رو به روى یکدیگر قرار دارند (حجر - 47).
نـاگـفـتـه پـیـداسـت کـه لذات مـعـنـوى آن هـم در آن عـالم وسـیـع و گـسـتـرده غـالبـا قابل توصیف نیست ، و لذا در آیات قرآن معمولا به صورت سربسته به آنها اشاره شده است و اما کیفرهاى روحى در شکل تحقیرها، سرزنشها، تاسف و اندوهها منعکس است که نمونه اى از آن را در آیات فوق خواندیم .
آیه و ترجمه


إ ن المتقین فى مقام اءمین (51)
فى جنت و عیون (52)
یلبسون من سندس و إ ستبرق متقبلین (53)
کذلک و زوجنهم بحور عین (54)
یدعون فیها بکل فکهة ءامنین (55)
لا یذوقون فیها الموت إ لا الموتة الا ولى و وقئهم عذاب الجحیم (56)
فضلا من ربک ذلک هو الفوز العظیم (57)


ترجمه :

51 - پرهیزکاران در جایگاه امن و امانى هستند.
52 - در میان باغها و چشمه ها.
53 - آنـهـا لبـاسـهـائى از حـریـر نـازک و ضـخـیـم مـى پـوشـنـد، و در مقابل یکدیگر مى نشینند.
54 - اینچنینند بهشتیان ، و آنها را با حور العین تزویج مى کنیم .
55 - آنـهـا هـر نـوع مـیوه اى را بخواهند در اختیارشان قرار مى گیرد، و در نهایت امنیت به سر مى برند.
56 - هرگز مرگى جز همان مرگ اول (که در دنیا چشیده اند) نخواهند چشید و خداوند آنها را از عذاب دوزخ حفظ مى کند.
57 - این فضل و بخششى است از سوى پروردگارت ، و این پیروزى بزرگى است .
تفسیر:
پرهیزگاران و انواع نعمتهاى بهشتى
از آنـجـا کـه در آیـات گـذشـتـه کـیـفـرهاى دردناک دوزخیان مطرح بود در این آیات مواهب و پاداشهاى بهشتیان را مى شمرد تا از قرینه مقابله اهمیت هر یک از این دو آشکارتر گردد.
این پاداشها در هفت قسمت خلاصه شده :
نخست اینکه : (پرهیزگاران در جایگاه امن و امانى هستند) (ان المتقین فى مقام امین ).
بـنـابـرایـن هـیـچـگـونـه نـاراحـتـى و نـاامـنـى بـه آنـهـا نـمـى رسـد، و در امـنـیـت کامل از آفات و بلاها، از غم و اندوهها، از شیاطین و طاغوتها به سر مى برند.
سـپـس به ذکر نعمت دوم پرداخته ، مى گوید: (آنها در میان باغها و چشمه ها به سر مى برند، و جایگاه آنها از هر سو با درختان و چشمه ها احاطه شده ) (فى جنات و عیون ).
تـعـبـیر به (جنات ) (باغهاى پر درخت ) ممکن است اشاره به تعدد باغهائى باشد که هـر یـک از بـهـشـتـیـان در اخـتـیـار دارنـد، و یا اشاره به مقامهاى مختلف آنان باشد چرا که باغهاى بهشت نیز همه یکسان نیست و به تفاوت درجات بهشتیان متفاوت است .
در مـرحـله سـوم بـه لبـاسـهاى زیباى آنها اشاره کرده مى افزاید: (آنها لباسهائى از حـریـر لطـیـف و نـازک و ضخیم مى پوشند، و در برابر یکدیگر بر تختها جاى دارند) (یلبسون من سندس و استبرق متقابلین ).
(سندس ) به پارچه هاى ابریشمین نازک و لطیف مى گویند، و بعضى قید زربافت را نیز به آن افزوده اند.
(اسـتـبـرق ) بـه مـعـنـى پـارچـه هـاى ابـریـشـمـى ضـخـیـم اسـت ، و جـمـعـى از اهـل لغـت و مـفـسـران آن را مـعـرب کلمه فارسى (استبر یا ستبر) (به معنى ضخیم ) مى دانـنـد، ایـن احـتمال نیز هست که ریشه آن عربى باشد و از (برق ) (به معنى تلالؤ ) گرفته شده است ، به خاطر درخشندگى خاصى که این گونه پارچه ها دارد.
البـتـه در بـهشت گرما و سرماى شدیدى وجود ندارد تا به وسیله پوشیدن لباس دفع شـود، بلکه اینها اشاره به لباسهاى متنوع و گوناگون بهشتى است ، و همانگونه که قبلا گفته ایم الفاظ و کلمات ما که براى رفع حاجت در زندگى روزمره دنیا وضع شده قـادر نـیـسـت مسائل آن جهان بزرگ و کامل را توصیف کند، بلکه تنها مى تواند اشاراتى به آن باشد.
بعضى نیز تفاوت این لباسها را اشاره به تفاوت مقام قرب بهشتیان دانسته اند.
ضـمـنـا متقابل بودن بهشتیان با یکدیگر و حذف هر گونه تفاوت و برترى - جوئى در مـیـان آنـها اشاره اى است به روح انس و اخوتى که بر جلسات آنها حاکم است ، جلساتى که جز صفا و روحانیت و معنویت در فضاى آن چیزى وجود ندارد.
در مـرحـله چـهـارم نـوبـت به همسران آنها مى رسد مى گوید: (آرى اینچنینند بهشتیان ، و حور العین را به همسرى آنها درمى آوریم ) (کذلک و زوجناهم بحور عین ).
(حور) جمع (حوراء) و (احور) به کسى مى گویند که سیاهى چشم او کاملا مشکى و سفیدى آن کاملا شفاف است !.
(عین ) (بر وزن چین ) جمع (اعین ) و (عیناء) به معنى درشت چشم است .
از آنجا که زیبائى انسان بیش از همه در چشمان او است ، در اینجا چشمان زیباى حور العین را تـوصـیـف مـى کـنـد، و البـتـه در آیـات دیـگر قرآن زیبائیهاى دیگر آنها نیز به طرز زیبائى مطرح شده است .
سـپـس بـه ذکـر پـنـجـمـیـن نـعـمـت بهشتیان پرداخته مى افزاید: (آنها هر نوع میوه اى را بـخـواهـنـد تـقـاضا مى کنند در اختیارشان قرار مى گیرد و در نهایت امنیت هستند) (یدعون فیها بکل فاکهة آمنین ).
حـتى مشکلاتى که در بهره گیرى از میوه هاى دنیا وجود دارد براى آنها وجود نخواهد داشت ، مـیـوه ها همگى نزدیک و در دسترسند، بنابراین زحمت و رنج چیدن میوه از درختان بلند در آنجا نیست : قطوفها دانیة (حاقه - 23).
انـتـخـاب هـر گـونـه مـیوهاى را بخواهند به دست آنهاست : و فاکهة مما یتخیرون (واقعه - 20).
بـیـماریها و ناراحتیهائى که گاه بر اثر خوردن میوه ها در این دنیا پیدا مى شود در آنجا وجود ندارد، و نیز بیمى از فساد و کمبود و فناى آنها نیست ، و از هر نظر فکر آنها راحت و در امنیتند.
بـه هـر حـال اگـر غـذاى دوزخـیـان (زقـوم ) اسـت و در درون آنان همچون آب جوشان مى جوشد، طعام بهشتیان میوه هاى لذتبخش و خالى از هر گونه ناراحتى است .
جاودانگى بهشت و نعمتهاى بهشتى ششمین موهبت الهى بر متقین است ، چرا
کـه آنـچه فکر انسان را به هنگام وصال ناراحت مى کند بیم فراق است ، لذا مى فرماید: (آنها هیچ مرگى جز همان مرگ اول که در دنیا چشیدند نخواهند چشید)! (لا یذوقون فیها الموت الا الموتة الاولى ).
جـالب ایـنـکه قرآن مساءله جاودانه بودن نعمتهاى بهشت را با تعبیرات مختلف بیان کرده است ، گاه مى گوید: خالدین فیها (جاودانه در باغهاى بهشت خواهند ماند).
و گاه مى گوید: عطاءا غیر مجذوذ (این عطائى است قطع نشدنى ) (هود - 108).
در ایـنـکـه چـرا تـعـبـیـر بـه مـرگ نخستین (الموتة الاولى ) شده است مطالبى است که در (نکات ) خواهد آمد.
سـرانـجـام هـفـتـمـین و آخرین نعمت را در این سلسله چنین بیان مى کند: (و خداوند آنها را از عذاب دوزخ حفظ کرده است 9 (و وقاهم عذاب الجحیم ).
کـمـال ایـن نـعـمـتـهـا در ایـن اسـت کـه احـتـمـال عـذاب و فـکـر مـجـازات بهشتیان را به خود مشغول نمى دارد و نگران نمى کند.
اشـاره به اینکه اگر پرهیزگاران لغزشهائى هم داشته اند خدا به لطف و کرمش آنها را بـخـشـیـده ، و بـه آنـهـا اطـمینان داده است که از این نظر نگرانى به خود راه ندهند، و به تـعـبـیـر دیـگـر غـیـر از مـعـصـومـیـن خـواه نـاخـواه لغـزشـى دارنـد و تـا مـشـمـول عـفـو الهـى نـشـونـد از آن بـیـمـنـاکـنـد ایـن آیـه بـه آنـهـا از ایـن نـظـر امـنـیـت کامل مى بخشد.
در ایـنـجـا سؤ الى مطرح است و آن اینکه بعضى از مؤ منان مدت زمانى به خاطر گناهشان در دوزخ مى مانند تا پاک شوند و سپس ‍ به بهشت مى آیند، آیا آیه
فوق شامل حال آنها نمى شود؟
در پاسخ مى توان گفت : آیه از پرهیزگاران بلند پایه اى سخن مى گوید که از همان ابتدا قدم در بهشت مى نهند، و اما از گروه دیگر ساکت است .
ایـن احتمال نیز وجود دارد که این دسته نیز بعد از ورود در بهشت دیگر بیمى از بازگشت بـه دوزخ نـدارنـد، و در امـن و امـانـنـد، یـعـنـى آیـه فـوق حال آنها را بعد از ورود در بهشت ترسیم مى کند.
در آخـریـن آیـه مـورد بـحـث اشـاره بـه تـمـام ایـن نعمتهاى هفتگانه کرده ، به صورت یک جمعبندى مى گوید: (همه اینها به عنوان فضل و بخششى از سوى پروردگار تو است و این فوز عظیم و پیروزى بزرگى است که شامل حال پرهیزگاران مى شود) (فضلا من ربک ذلک هو الفوز العظیم ).
درسـت اسـت کـه پـرهـیـزگـاران حـسـنـات بسیارى در دنیا انجام داده اند، ولى مسلما پاداش عـادلانـه آن اعـمـال نـاچـیـز ایـنـهـمـه نـعـمـت بـى پـایـان و جـاودانـى نـیـسـت ایـن فـضـل خـدا اسـت کـه ایـنـهـمـه پـاداش را در اخـتـیـار آنـهـا گـذارده .از ایـن گذشته ، اگر فـضـل الهـى در دنـیا شامل حال آنها نبود هرگز نمى توانستند آن حسنات را بجا آورند، او بـه آنـهـا عـقل و دانش داد، او پیامبران الهى و کتب آسمانى را فرستاد، و او توفیق هدایت و عمل را شامل حالشان کرد.
آرى بـهـره گـیـرى از ایـن تـوفـیـقات بزرگ و رسیدن به آن همه پاداش ‍ در پرتو این تـوفـیـقـات ، فـوز عـظـیـم و پـیـروزى بـزرگـى اسـت کـه جـز در سـایـه لطـف او حاصل نمى شود.
نکته :
مـرگ نـخـستین چیست ؟ - در آیات فوق خواندیم که بهشتیان هیچ مرگى جز مرگ نخستین را نمى چشند، در اینجا سه سؤ ال مطرح است .
نـخـسـت ایـنـکـه مـنـظـور از مـرگ اول چـیـسـت ؟ اگـر مرگى است که پایان زندگى دنیا را تـشـکـیـل مـى دهـد چـرا مـى گـویـد: بـهـشـتـیـان جـز مـرگ اول را نـمـى چـشـنـد، در حـالى کـه آن را قـبـلا چـشـیـده انـد (و بـایـد بـه صـورت فعل ماضى گفته شود نه مضارع ).
در پاسخ این سؤ ال بعضى (الا) را در الا الموتة الاولى به معنى بعد گرفته اند و گفته اند معنى آیه این مى شود که بعد از مرگ نخستین مرگ دیگرى را نخواهند چشید.
بـعـضـى در ایـنجا تقدیرى قائل شده اند و گفته اند تقدیر چنین است : الا الموتة الاولى التـى ذاقـوهـا: (مـگـر مـرگ نـخـسـتـیـن کـه آن را از قبل چشیده اند).
سؤ ال دیگر اینکه چرا تنها سخن از مرگ نخستین به میان آمده در حالى که مى دانیم انسان دو مرگ را مى چشد، مرگى در پایان زندگى دنیا، و مرگى بعد از حیات برزخى .
در پاسخ این سؤ ال جوابهائى گفته اند که هیچیک قابل قبول نیست ، و نیاز به ذکر آن نمى بینیم ، بهتر این اسـت کـه گـفـتـه شـود حـیـات و مرگ برزخى هیچ شباهتى به حیات و مرگ معمولى ندارد، بلکه به مقتضاى معاد جسمانى حیات قیامت از جهاتى شبیه حیات دنیا است ، منتها در سطحى بـسـیـار بـالاتـر و والاتر، و لذا به بهشتیان گفته مى شود جز مرگ نخستین که در دنیا داشتید دیگر مرگى درکـار نخواهد بود، و چون حیات و مرگ برزخى مطلقا با آن شباهتى ندارد سخنى از آن به میان نیامده است .
سـومـیـن سؤ ال اینکه نبودن مرگ در قیامت منحصر به بهشتیان نیست ، دوزخیان نیز مرگى ندارند، پس چرا در آیه روى بهشتیان تکیه شده است ؟
مرحوم طبرسى در (مجمع البیان ) جواب جالبى دارد، مى گوید: این به خاطر آن است کـه بشارتى براى بهشتیان باشد که حیات جاویدان گوارائى دارند، اما براى دوزخیان کـه هـر لحـظـه از حیاتشان براى آنها مرگى است و گوئى پیوسته مى میرند و زنده مى شوند این سخن مفهومى ندارد.
بـه هـر حـال تعبیر به (لا یذوقون ) (نمى چشند) در اینجا اشاره به این است که حتى کمترین آثارى از آثار مرگ نیز براى بهشتیان پیدا نمى شود.
جـالب ایـنـکـه در حـدیـثـى از امـام باقر (علیه السلام ) مى خوانیم : خداوند روز قیامت به بـعـضـى از بـهـشتیان مى گوید: و عزتى و جلالى ، و علوى و ارتفاع مکانى ، لانحلن له الیوم خمسة اشیاء ... الا انهم شباب لا یهرمون ، و اصحاء لا یسقمون ، و اغنیاء لا یفتقرون ، و فرحون لا یحزنون ، و احیاء لا یموتون ، ثم تلى هذه الایة : لا یذوقون فیها الموت الا الموتة الاولى :
به عزت و جلالم سوگند، و به علو و بلندى مقامم قسم ، من پنج چیز را به او مى بخشم ... آنـهـا هـمـیـشه جوانند و پیر نمى شوند، تندرستند و بیمار نمى گردند، توانگرند و فـقـیر نخواهند شد، خوشحالند و اندوهى به آنها راه نمى یابد، و همیشه زنده اند و نمى میرند، سپس این آیه را تلاوت فرمود: لا یذوقون فیها الموت الا الموتة الاولى .
آیه و ترجمه


فإ نما یسرنه بلسانک لعلهم یتذکرون (58)
فارتقب إ نهم مرتقبون (59)


ترجمه :

58 - ما آن (قرآن ) را بر زبان تو آسان ساختیم تا متذکر شوند.
59 - (امـا اگـر پـذیـرا نـشدند) منتظر باش آنها نیز منتظرند (تو منتظر پیروزى الهى و آنها منتظر عذاب و شکست باشند).
تفسیر:
منتظرش باش که آنها نیز منتظرند!
گـفـتـیـم : (سـوره دخان ) با بیان عظمت و عمق آیات قرآن شروع شده است ، و با آیات فـوق کـه آن هم بیانگر تاءثیر عمیق آیات قرآن است پایان مى گیرد، تا آغاز سوره با انـجـامـش هـمـاهـنـگ بـاشد، و آنچه در میان این آغاز و انجام بیان شده نیز تاءکیدى است بر مواعظ و اندرزهاى قرآن .
مـى فـرمـاید: (ما این قرآن را بر زبان تو آسان کردیم تا آنها متذکر شوند) (فانما یسرناه بلسانک لعلهم یتذکرون ).
بـا اینکه محتوایش فوق العاده عمیق و ابعادش بسیار گسترده است ، ساده ، روان ، همه کس فـهـم ، و قـابـل اسـتـفـاده بـراى همه قشرهاست ، مثالهایش زیبا، تشبیهاتش طبیعى و رسا، داسـتـانهاى واقعى و آموزنده ، دلائلش روشن و محکم ، بیانش ساده و فشرده و پر محتوا، و در عـیـن حـال شـیـریـن و جـذاب ، تـا در اعماق قلوب انسانها نفوذ کند، بیخبران را آگاه ، و دلهاى آماده را متذکر سازد.
بعضى از مفسران تفسیر دیگرى براى این آیه ذکر کرده اند که مطابق آن منظور این است : تو با اینکه درس نخوانده اى به سهولت و راحتى مى توانى این
آیات پر محتوا را که بیانگر وحى و اعجاز الهى است قرائت کنى .
ولى تـفـسـیـر اول مـناسبتر به نظر مى رسد، و در واقع این آیه شبیه آیه اى است که در سـوره قـمـر چـنـد بـار تـکـرار شـده اسـت : و لقـد یـسـرنـا القـرآن للذکـر فهل من مدکر: (ما قرآن را براى تذکر سهل و آسان ساختیم آیا کسى هست که پند گیرد و متذکر شود)؟.
ولى از آنـجـا کـه با همه این اوصاف باز گروهى در برابر کلام حق تسلیم نمى شوند در آخـریـن آیـه آنـهـا را مـورد تهدید قرار داده ، مى گوید: (اگر با اینهمه آنها پذیرا نشوند تو منتظر باش ، آنها نیز منتظرند)! (فارتقب انهم مرتقبون ).
تو منتظر وعده هاى الهى در زمینه پیروزى بر کفار باش ، و آنها منتظر شکست باشند. تو مـنتظر مجازات دردناک الهى درباره این قوم لجوج و ستمگر باش ، آنها نیز در پندار خود انـتظار شکست و ناکامى تو را مى کشند، تا معلوم شود کدامیک از این دو انتظار صحیح است ؟
بنابراین هرگز نباید از این آیه چنین نتیجه گیرى کرد که خداوند به پیامبرش دستور مى دهد به کلى دست از تبلیغ آنها بکشد، و تلاشها و کوششهایش را متوقف سازد، و تنها بـه انـتـظـار قـناعت کند، بلکه این یکنوع تهدید است که براى بیدار ساختن افراد لجوج به کار مى رود
نکته ها:
1 - (ارتـقـب ) در اصـل از (رقبة ) (بر وزن طلبه ) به معنى (گردن ) گرفته شـده اسـت ، و از آنجا که افرادى که منتظر چیزى هستند پیوسته گردن مى کشند به معنى انتظار و مراقبت از چیزى آمده است .
2 - آیات فوق به خوبى نشان مى دهد که قرآن مجید تعلق به قشر و گروه
خاصى ندارد، بلکه براى فهم و تذکر و پندگیرى عموم است ، بنابراین آنها که قرآن را در پـیـچ و خـم مـفـاهـیـم مـبـهـم و مسائل نامفهومى قرار مى دهند که درک آن تعلق به قشر خاصى دارد و حتى آن قشر هم چیزى از آن نمى فهمند در حقیقت از روح قرآن غافلند.
قرآن باید در زندگى همه مردم حضور داشته باشد، در شهر و روستا، در خلوت و جمع ، در دبـسـتـان و دانـشـگـاه ، در مـسـجـد و مـیـدان جـنـگ ، و در هـمـه جـا، چرا که (خداوند آن را سهل و ساده و روان ساخته تا همگان متذکر شوند).
و نیز این آیه قلم بطلان بر افکار کسانى که قرآن را در طرز تلاوت و پیچ و خم قواعد تـجـویـد خـلاصـه کـرده ، و تـنـهـا هـمـتـشـان اداى الفـاظ آن از مخارج و رعایت آداب وقف و وصـل اسـت مـى کـشـد، و مـى گـویـد هـمـه ایـنـهـا بـراى تـذکـر اسـت تـذکـرى کـه عـامـل حـرکت و سازندگى در عمل بشود، رعایت ظواهر الفاظ در جاى خود صحیح ولى هدف نهائى معانى است نه الفاظ.
3 - در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) آمده است : لو لا تیسیره لما قدر احد من خلقه ان یـتـلفـظ بـحـرف مـن القـرآن ، و انـى لهـم ذلک و هـو کـلام مـن لم یـزل و لا یـزال !: (اگـر خـداونـد قـرآن را آسـان بـر زبـانها نساخته بود کسى قدرت نداشت تلفظ به حرفى از حروف آن کند، و چگونه مى توانستند در حالى که قرآن سخن خـداونـد ازلى و ابـدى اسـت )؟ (و چـنـیـن کـلامى آنقدر ابهت و عظمت دارد که تلفظ به آن براى بندگان بدون لطف الهى ممکن نیست ).
پـروردگـارا! مـا را از کسانى قرار ده که از قرآن این کلام بزرگ و بى نظیرت پند مى گیرند، و زندگى خود را در تمام ابعاد با آن هماهنگ مى سازند.
خداوندا! از آن امنیت که به پرهیزگاران عنایت مى کنى و قلب و جان
آنها را در برابر طوفان حوادث آرامش مى بخشى به ما مرحمت فرما.
بـارالهـا! مـواهـبـت بـى شـمـار، و رحـمـتـت بـى حـسـاب ، و مـجـازاتـت دردنـاک اسـت ، اعـمال ما چیزى نیست که ما را مشمول لطفت و بر کنار از کیفرت سازد، ما را با همان فضلى که به متقین وعده داده اى مشمول عنایاتت قرار ده ، وگرنه هرگز به آغوش بهشت جاودانت راه نخواهیم یافت .


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت