روایت(أنصحهم لله ولرسوله الخلیفة الصدیق وخلیفه الخلیفه الفاروق)صحیح است؟

  ......در ادامه مطلب

 

گاهى دیده مى‌شود که برخى از وهابى‌ها به این روایت استناد کرده و قصد دارند که از آن مشروعیت خلافت خلفا را ثابت کنند . ما در این مقاله این روایت را از نظر سندى و دلالى بررسى خواهیم کرد.


اقتضاى بحث علمى این است که به اصل منبع رجوع کنیم و ببینیم این روایت به چه صورت نقل شده؟ و قبل و بعد از آن چه مطالبى آمده است؟ در چه فضایى ایراد شده است؟ و آیا قرینه اى بر اراده معناى مراد متکلم در آن موجود است؟

لذا در ابتدا تمام روایت را از کتاب وقعه الصفین وترجمه ى آن را از کتاب «پیکار صفین» که توسط پرویز اتابکى ترجمه شده نقل مى‌کنیم و پس از آن منابعى که تمام یا بخشى از آن را نقل کرده‌اند مى‌آوریم و مطلب را به بحث مى نشینیم از شما مخاطب محترم تقاضا داریم با حوصله، مطالب را مطالعه کرده و با صعه صدر تا پایان همراه ما باشید.

کل روایت به نقل از کتاب وقعة صفین:

نَصْرٌ عَنْ‏ عُمَرَ بْنِ‏ سَعْدٍ عَنْ أَبِی وَرَقِ أَنَّ ابْنَ عُمَرَ بْنِ مَسْلَمَةَ الْأَرْحَبِیَّ أَعْطَاهُ کِتَاباً فِی إِمَارَةِ الْحَجَّاجِ بِکِتَابٍ مِنْ مُعَاوِیَةَ إِلَى عَلِیٍّ قَالَ: وَإِنَّ أَبَا مُسْلِمٍ الْخَوْلَانِیَ‏ قَدِمَ إِلَى مُعَاوِیَةَ فِی أُنَاسٍ مِنْ قُرَّاءِ أَهْلِ الشَّامِ [قَبْلَ مَسِیرِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع إِلَى صِفِّینَ‏] فَقَالُوا [لَهُ‏] یَا مُعَاوِیَةُ عَلَامَ تُقَاتِلُ عَلِیّاً وَلَیْسَ لَکَ مِثْلُ صُحْبَتِهِ وَلَا هِجْرَتِهِ وَلَا قَرَابَتِهِ وَلَا سَابِقَتِهِ قَالَ لَهُمْ مَا أُقَاتِلُ عَلِیّاً وَأَنَا أَدَّعِی أَنَّ لِی فِی الْإِسْلَامِ مِثْلَ صُحْبَتِهِ وَلَا هِجْرَتِهِ وَلَا قَرَابَتِهِ وَلَا سَابِقَتِهِ وَلَکِنْ خَبِّرُونِی عَنْکُمْ أَ لَسْتُمْ تَعْلَمُونَ أَنَّ عُثْمَانَ قُتِلَ مَظْلُوماً قَالُوا بَلَى قَالَ فَلْیَدَعْ إِلَیْنَا قَتَلَتَهُ فَنَقْتُلَهُمْ بِهِ وَلَا قِتَالَ بَیْنَنَا وَبَیْنَهُ قَالُوا فَاکْتُبْ [إِلَیْهِ‏] کِتَاباً یَأْتِیهِ [بِهِ‏] بَعْضُنَا فَکَتَبَ إِلَى عَلِیٍّ هَذَا الْکِتَابَ مَعَ أَبِی مُسْلِمٍ الْخَوْلَانِیِّ فَقَدِمَ بِهِ عَلَى عَلِیٍّ

نصر، از عمر بن سعد، از ابوروق (که ابن عمر بن مسلمه ارحبى نامه‏اى در برابر نامه‏اى از معاویه به على، در امارت حجاج به او داده) گوید:

ابو مسلم خولانى با مردمى از روستاهاى شام [پیش از حرکت امیر مؤمنان علیه السلام به صفّین‏] نزد معاویه آمدند و به او گفتند: اى معاویه بر چه پایه‏اى با على پیکار مى‏کنى که ترا نه صحبت و نه خویشاوندى (با پیامبر اکرم) و نه هجرت و نه سابقه‏اى چون او باشد؟ به ایشان گفت: من با على از آن رو پیکار نمى‏کنم که مدّعى صحابى بودن و هجرت و قرابت و سابقه‏اى چون او هستم؛ ولى شما خود به من بگویید، آیا نمى‏دانید که عثمان مظلومانه کشته شد؟ گفتند: چرا. گفت:

پس باید وى قاتلان عثمان را به ما واگذارد تا ایشان را به قصاص آن (خون ناروا) بکشیم و (در آن صورت) میان ما و على جنگى نخواهد بود. گفتند: پس نامه‏اى [به او] بنویس تا افرادى از ما [نزدش‏] برند. پس این نامه را به على نوشت و به ابو مسلم خولانى سپرد.

سپس نصر بن مزاحم ، مطلب را این‌گونه ادامه مى‌دهد که مسلم خولانى نزد امیرمؤمنان علیه السلام آمد و خطبه‌اى با این مضمون خواند:

ثُمَّ قَامَ أَبُو مُسْلِمٍ خَطِیباً فَحَمِدَ اللَّهَ وَأَثْنَى عَلَیْهِ ثُمَّ قَالَ: أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّکَ قَدْ قُمْتَ بِأَمْرٍ وَتَوَلَّیْتَهُ‏ وَاللَّهِ مَا أُحِبُّ أَنَّهُ لِغَیْرِکَ إِنْ أَعْطَیْتَ الْحَقَّ مِنْ نَفْسِکَ أَنَّ عُثْمَانَ قُتِلَ مُسْلِماً مُحْرِماً مَظْلُوماً فَادْفَعْ‏ إِلَیْنَا قَتَلَتَهُ وَأَنْتَ أَمِیرُنَا فَإِنْ خَالَفَکَ أَحَدٌ مِنَ النَّاسِ کَانَتْ أَیْدِینَا لَکَ نَاصِرَةً وَأَلْسِنَتُنَا لَکَ شَاهِدَةً وَکُنْتَ ذَا عُذْرٍ وَ حُجَّةٍ.

ابو مسلم پس از تقدیم نامه به على به خطبه برخاست و خدا را سپاس و ستایش کرد و گفت: «اما بعد، تو به (تصدّى) کارى برخاستى و عهده‏دار آن شدى که خداوند در صورتى که خود انصاف ورزى و داد دهى، آن را براى دیگر کس نخواهد.

اما عثمان در حالى کشته شد که مسلمان و مظلوم و حرمتش واجب بود ، پس قاتلان او را به ما سپار، و تو امیر و فرمانرواى مایى، و اگر یکى از مردم با تو مخالفت ورزد ما همه دست یارى خود را به تو دهیم و زبانمان گواه توست و تو را عذر و حجّت باشد (که به درخواست و اصرار ما تسلیمشان کردى).»

سپس در ادامه امیرمؤمنان علیه السلام در پاسخ ابومسلم خولانى مى‌فرماید:

فَقَالَ لَهُ عَلِیٌّ «اغْدُ عَلَیَّ غَداً فَخُذْ جَوَابَ کِتَابِکَ» فَانْصَرَفَ ثُمَّ رَجَعَ مِنَ الْغَدِ لِیَأْخُذَ جَوَابَ کِتَابِهِ فَوَجَدَ النَّاسَ قَدْ بَلَغَهُمُ الَّذِی جَاءَ فِیهِ فَلَبِسَتِ الشِّیعَةُ أَسْلِحَتَهَا ثُمَّ غَدَوْا فَمَلَئُوا الْمَسْجِدَ وَأَخَذُوا یُنَادُونَ کُلُّنَا قَتَلَ ابْنَ عَفَّانَ وَأَکْثَرُوا مِنَ النِّدَاءَ بِذَلِکَ وَأُذِنَ لِأَبِی مُسْلِمٍ فَدَخَلَ عَلَى عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ فَدَفَعَ إِلَیْهِ جَوَابَ کِتَابِ مُعَاوِیَةَ فَقَالَ لَهُ أَبُو مُسْلِمٍ قَدْ رَأَیْتُ قَوْماً مَا لَکَ مَعَهُمْ أَمْرٌ قَالَ «وَمَا ذَاکَ؟» قَالَ بَلَغَ الْقَوْمَ أَنَّکَ تُرِیدُ أَنْ تَدْفَعَ إِلَیْنَا قَتَلَةَ عُثْمَانَ فَضَجُّوا وَاجْتَمَعُوا وَلَبِسُوا السِّلَاحَ وَزَعَمُوا أَنَّهُمْ کُلَّهُمْ قَتَلَةُ عُثْمَانَ فَقَالَ عَلِیٌّ: «وَاللَّهِ مَا أَرَدْتُ أَنْ أَدْفَعَهُمْ إِلَیْکَ طَرْفَةَ عَیْنٍ لَقَدْ ضَرَبْتُ هَذَا الْأَمْرَ أَنْفَهُ وَعَیْنَیْهِ مَا رَأَیْتُهُ یَنْبَغِی لِی أَنْ أَدْفَعَهُمْ إِلَیْکَ وَلَا إِلَى غَیْرِکَ.» فَخَرَجَ بِالْکِتَابِ وَهُوَ یَقُولُ الْآنَ طَابَ الضِّرَابُ.

فردا نزد من آى و پاسخ نامه‏ات را بستان. او برفت و چون روز دیگر باز آمد تا پاسخ‏ نامه‏اش را بستاند، مردم از مضمون نامه‏اى که آورده بود آگاه شده بودند، پس گروهى شیعیان سلاح‌پوش از صبحگاه مسجد را انباشته بودند و بانگ مى‏زدند:

ما همگى ابن عفان را کشته‏ایم [و این بانگ را تکرار مى‏کردند]. به ابو مسلم اجازه ورود دادند و خدمت امیر مؤمنان على آمد که پاسخ نامه‏اش را بگیرد و به وى گفت: اینک گروهى را دیدم که تو را با وجود آنان فرمانى نباشد. گفت: چه دیدى؟ گفت: به این گروه خبر رسیده بود که تو قصد آن دارى که قاتلان عثمان را به ما سپارى، بانگ و فریاد بر آوردند و سلاح پوشیدند و ادعا کردند که همگى قاتلان عثمانند. على گفت: «به خدا سوگند من یک لحظه هم نخواسته‏ام آنان را به تو سپارم، این کار تمام شده است و با توجه به آنچه خود دیدى مرا بایسته است که ایشان را نه به تو و نه به دیگرى نسپارم».

پس نامه را گرفت و بیرون آمد و مى‏گفت: اینک پیکار نیک آمد. (که چاره‏اى از آن نیست).

نصر بن مزاحم در ادامه ، نامه معاویه را این گونه نقل کرده است:

وَکَانَ کِتَابُ مُعَاوِیَةَ إِلَى عَلِیٍّ علیه السلام‏- بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏ مِنْ مُعَاوِیَةَ بْنِ أَبِی سُفْیَانَ إِلَى عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ سَلَامٌ عَلَیْکَ فَإِنِّی أَحْمَدُ إِلَیْکَ اللَّهَ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهِ اصْطَفَى مُحَمَّداً بِعِلْمِهِ وَجَعَلَهُ الْأَمِینَ عَلَى وَحْیِهِ وَالرَّسُولَ إِلَى خَلْقِهِ وَاجْتَبَى لَهُ مِنَ الْمُسْلِمِینَ أَعْوَاناً أَیَّدَهُ اللَّهُ بِهِمْ َکَانُوا فِی مَنَازِلِهِمْ عِنْدَهُ عَلَى قَدْرِ فَضَائِلِهِمْ فِی الْإِسْلَامِ فَکَانَ أَفْضَلَهُمْ فِی إِسْلَامِهِ وَأَنْصَحَهُمْ لِلَّهِ وَلِرَسُولِهِ الْخَلِیفَةُ مِنْ بَعْدِهِ وَخَلِیفَةُ خَلِیفَتِهِ وَالثَّالِثَ الْخَلِیفَةَ الْمَظْلُومَ عُثْمَانَ فَکُلَّهُمْ حَسَدْتَ وَعَلَى کُلِّهِمْ بَغَیْتَ عَرَفْنَا ذَلِکَ فِی نَظَرِکَ الشَّزْرِ وَفِی قَوْلِکَ الْهُجْرِ وَفِی تَنَفُّسِکَ الصُّعَدَاءَ وَفِی إِبْطَائِکَ عَنِ الْخُلَفَاءِ تُقَادُ إِلَى کُلٍّ مِنْهُمْ کَمَا یُقَادُ الْفَحْلُ الْمَخْشُوشُ‏ حَتَّى تُبَایِعَ وَأَنْتَ کَارِهٌ ثُمَّ لَمْ تَکُنْ لِأَحَدٍ مِنْهُمْ بِأَعْظَمَ حَسَداً مِنْکَ لِابْنِ عَمِّکَ عُثْمَانَ وَکَانَ أَحَقَّهُمْ أَلَّا تَفْعَلَ بِهِ ذَلِکَ فِی قَرَابَتِهِ وَصِهْرِهِ فَقَطَعْتَ رَحِمَهُ وَقَبَّحْتَ مَحَاسِنَهُ وَأَلَّبْتَ النَّاسَ عَلَیْهِ وَبَطَنْتَ وَظَهَرْتَ حَتَّى ضُرِبَتْ إِلَیْهِ آبَاطُ الْإِبِلِ وَقُیِّدَتْ إِلَیْهِ الْخَیْلُ الْعِرَابُ وَحُمِلَ عَلَیْهِ السِّلَاحُ فِی حَرَمِ رَسُولِ اللَّهِ فَقُتِلَ مَعَکَ فِی الْمَحَلَّةِ وَأَنْتَ تَسْمَعُ فِی دَارِهِ الْهَائِعَةَ لَا تَرْدَعُ الظَّنَّ وَالتُّهَمَةَ عَنْ نَفْسِکَ فِیهِ بِقَوْلٍ وَلَا فِعْلٍ.

فَأُقْسِمُ صَادِقاً أَنْ لَوْ قُمْتَ فِیمَا کَانَ مِنْ أَمْرِهِ مَقَاماً وَاحِداً تُنَهْنِهُ النَّاسَ عَنْهُ مَا عَدَلَ بِکَ مَنْ قِبَلَنَا مِنَ النَّاسِ أَحَداً وَلَمَحَا ذَلِکَ عِنْدَهُمْ مَا کَانُوا یَعْرِفُونَکَ بِهِ مِنَ الْمُجَانَبَةِ لِعُثْمَانَ وَالْبَغْیِ عَلَیْهِ وَأُخْرَى أَنْتَ بِهَا عِنْدَ أَنْصَارِ عُثْمَانَ ظَنِینٌ إِیْوَاؤُکَ قَتَلَةَ عُثْمَانَ فَهُمْ عَضُدُکَ وَأَنْصَارُکَ وَیَدُکَ وَبِطَانَتُکَ‏ وَقَدْ ذُکِرَ لِی أَنَّکَ تَنْصِلُ مِنْ دَمِهِ فَإِنْ کُنْتَ صَادِقاً فَأَمْکِنَّا مِنْ قَتَلَتِهِ نَقْتُلُهُمْ بِهِ وَنَحْنُ أَسْرَعُ النَّاسِ إِلَیْکَ وَإِلَّا فَإِنَّهُ فَلَیْسَ لَکَ وَلَا لِأَصْحَابِکَ إِلَّا السَّیْفُ وَالَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ لَنَطْلُبَنَّ قَتَلَةَ عُثْمَانَ فِی الْجِبَالِ وَالرِّمَالِ وَالْبَرِّ وَالْبَحْرِ حَتَّى یَقْتُلَهُمُ اللَّهُ أَوْ لَتَلْحَقَنَّ أَرْوَاحُنَا بِاللَّهِ وَ السَّلَامُ.

نامه معاویه به على علیه السلام چنین بود [این نامه در العقد (3: 107) نیز آمده است]

بسم اللّه الرحمن الرحیم. از معاویة بن ابى سفیان به على بن ابى طالب. سلام بر تو، من نزد تو خداوند را که جز او خدایى نیست (فرا یاد آرم و) ستایش کنم. اما بعد، همانا خداوند به دانایى خویش محمد را برگزید و او را امین وحى و فرستاده خود نزد آفریدگانش قرار داد، و از مسلمانان یارانى براى او برگزید او را به وسیله ایشان حمایت کرد و هر یک از ایشان به اندازه مراتب و فضایل خود در اسلام نزد او پایگاههایى داشتند. برترین ایشان در اسلام و خیر اندیش‏ترین آنان در راه خدا و براى پیامبرش، خلیفه بعد از او بود و خلیفه جانشین او و سومى، خلیفه مظلوم عثمان بود، که تو بر همه ایشان رشک بردى و با همه گردنکشى کردى.

و ما آن عصیان را در نگاه خشم آلود و گفتار ناهنجار و آههایى که از دل بر مى‏کشیدى و در تأخیر تو از (بیعت با) آن خلفا دریافتیم (و مى‏دیدیم) که به سان کشاندن هیون فحلى حلقه در بینى (به قهر و جبر) کشانده مى‏شدى، تا با اکراه با ایشان بیعت مى‏کردى.

پس از بیعت به هیچیک از آنان بیش از پسر عمّت، عثمان حسد نمى‏بردى، در حالى که او به سبب خویشاوندى و دامادیش (با رسول اللّه (ص) و باجناقى با تو) بیش از آنان استحقاق داشت که با وى چنان نکنى، با او قطع رحم کردى و نکوییهایش را زشت شمردى و مردم را بر ضدش برانگیختى و نهان شدى و چهره نمودى، تا آنکه گروهى بر او تاختند و سپاهى همدست بر ضدش نظام یافت و در حرم پیامبر خدا اسلحه به رویش کشیدند و در کنار تو، در یک محلّه، او را کشتند و تو بانگ و فریاد را از سراى او مى‏شنیدى ولى به گفتار یا کردار خود هیچ دستى نجنباندى که شک و تهمت (مشارکت خود را در قتل او) از خویشتن دور کنى.

صادقانه سوگند مى‏خورم، اگر در ماجراى او موضعى مى‏گرفتى و حتى یک بار کارى مى‏کردى که گزند مردم (مهاجم) را از او باز دارى، یک تن از ما هم تو را متهم نمى‏ساخت و (مردم) مخالفت و گردنکشیهاى تو را بر ضد عثمان از یاد مى‏بردند. گذشته از این هواداران عثمان از آن رو بر تو بدگمانند که تو قاتلان عثمان را پناه داده‏اى و اینک همانها یاران و دستیاران، و دست و بازو، و نزدیکان و راز نیوشان تو هستند. به من گفته‏اند که تو خود را از خون او برى مى‏دانى، اگر راست مى‏گویى دست ما را بر قاتلانش گشاده‏دار تا ایشان را بکشیم، آنگاه (براى بیعت با تو) ما شتابنده‏ترین [مردم‏] به سوى تو خواهیم بود.

و گر نه تو و یارانت را جز شمشیر نسزد. سوگند به خداوندى که خدایى جز او نیست‏ ما در کوه و صحرا و بیابان و دریا در پى قاتلان عثمان بتازیم تا خداوند ایشان را (به دست ما) بکشد یا جانهاى ما (بر سر این سودا) به خداوند پیوندد. و السلام.

امیرمؤمنان علیه السلام در پاسخ معاویة مى‌نویسد:

فَکَتَبَ إِلَیْهِ عَلِیٌّ علیه السلام «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏ مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَى مُعَاوِیَةَ بْنِ أَبِی سُفْیَانَ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ أَخَا خَوْلَانَ قَدِمَ عَلَیَّ بِکِتَابٍ مِنْکَ تَذْکُرُ فِیهِ مُحَمَّداً ص وَمَا أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِ بِهِ مِنَ الْهُدَى وَالْوَحْیِ وَالْحَمْدِ لِلَّهِ الَّذِی صَدَّقَهُ الْوَعْدَ وَتَمَّمَ لَهُ النَّصْرَ وَمَکَّنَ لَهُ فِی الْبِلَادِ وَ أَظْهَرَهُ عَلَى أَهْلِ الْعِدَاءِ وَالشَّنَئَانِ مِنْ قَوْمِهِ الَّذِینَ وَثَبُوا بِهِ وَشَنَّفُوا لَهُ‏ وَأَظْهَرُوا لَهُ التَّکْذِیبَ وَبَارَزُوهُ بِالْعَدَاوَةِ وَظَاهَرُوا عَلَى إِخْرَاجِهِ وَعَلَى إِخْرَاجِ أَصْحَابِهِ وَأَهْلِهِ وَأَلَّبُوا عَلَیْهِ الْعَرَبَ وَجَامَعُوهُمْ عَلَى حَرْبِهِ وَجَهَدُوا فِی أَمْرِهِ کُلَّ الْجَهْدِ وَقَلَّبُوا لَهُ الْأُمُورَ حَتَّى‏ ظَهَرَ أَمْرُ اللَّهِ وَهُمْ کارِهُونَ‏ وَکَانَ أَشَدُّ النَّاسِ عَلَیْهِ أَلْبَةً أُسْرَتَهُ وَالْأَدْنَى فَالْأَدْنَى مِنْ قَوْمِهِ إِلَّا مَنْ عَصَمَهُ اللَّهُ‏ یَا ابْنَ هِنْدٍ فَلَقَدْ خَبَأَ لَنَا الدَّهْرُ مِنْکَ عَجَباً وَلَقَدْ قَدَّمْتَ فَأَفْحَشْتَ إِذْ طَفَّقْتَ تُخْبِرُنَا عَنْ بَلَاءِ اللَّهِ تَعَالَى فِی نَبِیِّهِ مُحَمَّدٍ ص وَفِینَا فَکُنْتَ فِی ذَلِکَ کَجَالِبِ التَّمْرِ إِلَى هَجَرَ أَوْ کَدَاعِی مُسَدِّدِهِ إِلَى النِّضَالَ‏ وَذَکَرْتَ أَنَّ اللَّهَ اجْتَبَى لَهُ مِنَ الْمُسْلِمِینَ أَعْوَاناً أَیَّدَهُ اللَّهُ بِهِمْ فَکَانُوا فِی مَنَازِلِهِمْ عِنْدَهُ عَلَى قَدْرِ فَضَائِلِهِمْ فِی الْإِسْلَامِ- فَکَانَ أَفْضَلَهُمْ زَعَمْتَ فِی الْإِسْلَامِ وَأَنْصَحَهُمْ لِلَّهِ وَرَسُولِهِ الْخَلِیفَةُ وَخَلِیفَةُ الْخَلِیفَةِ وَلَعَمْرِی إِنَّ مَکَانَهُمَا مِنْ الْإِسْلَامِ لَعَظِیمٌ وَإِنَّ الْمُصَابَ بِهِمَا لَجَرِحٌ فِی الْإِسْلَامِ شَدِیدٌ رَحِمَهُمَا اللَّهُ وَجَزَاهُمَا بِأَحْسَنِ الْجَزَاءِ وَذَکَرْتَ أَنَّ عُثْمَانَ کَانَ فِی الْفَضْلِ ثَالِثاً فَإِنْ یَکُنْ عُثْمَانُ مُحْسِناً فَسَیَجْزِیهِ اللَّهُ بِإِحْسَانِهِ وَإِنْ یَکُ مُسِیئاً فَسَیَلْقَى رَبّاً غَفُوراً لَا یَتَعَاظَمُهُ ذَنْبٌ أَنْ یَغْفِرَهُ وَلَعَمْرُ اللَّهِ إِنِّی لَأَرْجُو إِذَا أَعْطَى اللَّهُ النَّاسَ عَلَى قَدْرِ فَضَائِلِهِمْ فِی الْإِسْلَامِ وَنَصِیحَتِهِمْ لِلَّهِ وَرَسُولِهِ أَنْ یَکُونَ نَصِیبُنَا فِی ذَلِکَ الْأَوْفَرَ إِنَّ مُحَمَّداً ص لَمَّا دَعَا إِلَى الْإِیمَانِ بِاللَّهِ وَالتَّوْحِیدِ کُنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ أَوَّلَ مَنْ آمَنَ بِهِ وَصَدَّقَ بِمَا جَاءَ بِهِ فَلَبِثْنَا أَحْوَالًا مُجَرَّمَةً وَمَا یَعْبُدُ اللَّهَ فِی رَبْعٍ سَاکِنٍ مِنَ الْعَرَبِ غَیْرُنَا فَأَرَادَ قَوْمُنَا قَتْلَ نَبِیِّنَا وَاجْتِیَاحَ أَصْلِنَا وَهَمُّوا بِنَا الْهُمُومَ وَفَعَلُوا بِنَا الْأَفَاعِیلَ فَمَنَعُونَا الْمِیرَةَ وَأَمْسَکُوا عَنَّا الْعَذْبَ‏ وَأَحْلَسُونَا الْخَوْفَ‏ وَجَعَلُوا عَلَیْنَا الْأَرْصَادَ وَالْعُیُونَ وَاضْطَرُّونَا إِلَى جَبَلٍ وَعِرٍ وَأَوْقَدُوا لَنَا نَارَ الْحَرْبِ وَکَتَبُوا عَلَیْنَا بَیْنَهُمْ کِتَاباً لَا یُؤَاکِلُونَّا وَلَا یُشَارِبُونَّا وَلَا یُنَاکِحُونَّا وَلَا یُبَایِعُونَّا وَلَا نَأْمَنُ فِیهِمْ حَتَّى نَدْفَعَ النَّبِیَّ ص فَیَقْتُلُوهُ وَیُمَثِّلُوا بِهِ فَلَمْ نَکُنْ نَأْمَنُ فِیهِمْ إِلَّا مِنْ مَوْسِمٍ إِلَى مَوْسِمٍ فَعَزَمَ اللَّهُ لَنَا عَلَى مَنْعِهِ وَالذَّبِّ عَنْ حَوْزَتِهِ وَالرَّمْیِ مِنْ وَرَاءِ حُرْمَتِهِ وَالْقِیَام‏ بِأَسْیَافِنَا دُونَهُ فِی سَاعَاتِ الْخَوْفِ بِاللَّیْلِ وَالنَّهَارِ فَمُؤْمِنُنَا یَرْجُو بِذَلِکَ الثَّوَابَ وَکَافِرُنَا یُحَامِى بِهِ عَنِ الْأَصْلِ فَأَمَّا مَنْ أَسْلَمَ مِنْ قُرَیْشٍ بَعْدُ فَإِنَّهُمْ مِمَّا نَحْنُ فِیهِ أَخْلِیَاءُ فَمِنْهُمْ حَلِیفٌ مَمْنُوعٌ أَوْ ذُو عَشِیرَةٍ تُدَافِعُ عَنْهُ فَلَا یَبْغِیهِ أَحَدٌ بِمِثْلِ مَا بَغَانَا بِهِ قَوْمُنَا مِنَ التَّلَفِ فَهُمْ مِنَ الْقَتْلِ بِمَکَانِ نَجْوَةٍ وَأَمْنٍ فَکَانَ ذَلِکَ مَا شَاءَ اللَّهُ أَنْ یَکُونَ ثُمَّ أَمَرَ اللَّهُ رَسُولَهُ بِالْهِجْرَةِ وَأَذِنَ لَهُ بَعْدَ ذَلِکَ فِی قِتَالِ الْمُشْرِکِینَ فَکَانَ إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ وَدُعِیَتْ نَزَالِ أَقَامَ أَهْلَ بَیْتِهِ فَاسْتَقْدَمُوا فَوَقَى بِهِمْ أَصْحَابَهُ حَرَّ الْأَسِنَّةِ وَالسُّیُوفِ فَقُتِلَ عُبَیْدَةُ یَوْمَ بَدْرٍ وَحَمْزَةُ یَوْمَ أُحُدٍ وَجَعْفَرٌ وَزَیْدٌ یَوْمَ مُؤْتَةَ وَأَرَادَ لِلَّهِ مَنْ لَوْ شِئْتُ ذَکَرْتُ اسْمَهُ مِثْلَ الَّذِی أَرَادُوا مِنَ الشَّهَادَةِ مَعَ النَّبِیِّ ص غَیْرَ مَرَّةٍ إِلَّا أَنَّ آجَالَهُمْ عُجِّلَتْ وَمَنِیَّتَهُ أُخِّرَتْ وَاللَّهُ مَوْلَى الْإِحْسَانِ إِلَیْهِمْ وَالْمَنَّانُ عَلَیْهِمْ بِمَا قَدْ أَسْلَفُوا مِنَ الصَّالِحَاتِ فَمَا سَمِعْتُ بِأَحَدٍ وَلَا رَأَیْتُ فِیهِمْ مَنْ هُوَ أَنْصَحُ لِلَّهِ فِی طَاعَةِ رَسُولِهِ وَلَا أَطْوَعَ لِرَسُولِهِ فِی طَاعَةِ رَبِّهِ وَلَا أَصْبَرَ عَلَى اللَّأْوَاءِ وَالضَّرَّاءِ وَحِینَ الْبَأْسِ وَمَوَاطِنِ الْمَکْرُوهِ مَعَ النَّبِیِّ ص مِنْ هَؤُلَاءِ النَّفَرِ الَّذِینَ سَمَّیْتُ لَکَ وَفِی الْمُهَاجِرِینَ خَیْرٌ کَثِیرٌ نَعْرِفُهُ‏ جَزَاهُمُ اللَّهُ بِأَحْسَنِ أَعْمَالِهِمْ وَذَکَرْتَ‏ حَسَدِی الْخُلَفَاءَ وَإِبْطَائِی عَنْهُمْ وَبَغْیِی عَلَیْهِمْ فَأَمَّا الْبَغْیُ فَمَعَاذَ اللَّهِ أَنْ یَکُونَ وَأَمَّا الْإِبْطَاءُ عَنْهُمْ وَالْکَرَاهَةُ لِأَمْرِهِمْ فَلَسْتُ أَعْتَذِرُ مِنْهُ إِلَى النَّاسِ لِأَنَّ اللَّهَ جَلَّ ذَکَرَهُ لَمَّا قَبَضَ نَبِیَّه‏ ص قَالَتْ قُرَیْشٌ مِنَّا أَمِیرٌ وَقَالَتِ الْأَنْصَارُ مِنَّا أَمِیرٌ فَقَالَتْ قُرَیْشٌ مِنَّا مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ ص فَنَحْنُ أَحَقُّ بِذَلِکَ الْأَمْرِ فَعَرَفَتْ ذَلِکَ الْأَنْصَارُ فَسَلَّمَتْ لَهُمُ الْوَلَایَةَ وَالسُّلْطَانَ فَإِذَا اسْتَحَقُّوهَا بِمُحَمَّدٍ ص دُونَ الْأَنْصَارِ فَإِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِمُحَمَّدٍ ص أَحَقُّ بِهَا مِنْهُمْ وَإِلَّا فَإِنَّ الْأَنْصَارَ أَعْظَمُ الْعَرَبِ فِیهَا نَصِیباً فَلَا أَدْرِی أَصْحَابِی سَلِمُوا مِنْ أَنْ یَکُونُوا حَقِّی أَخَذُوا أَوِ الْأَنْصَارُ ظَلَمُوا بَلْ عَرَفْتَ أَنَّ حَقِّی هُوَ الْمَأْخُوذُ وَ قَدْ تَرَکْتُهُ لَهُمْ تَجَاوَزَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَأَمَّا مَا ذَکَرْتَ مِنْ أَمْرِ عُثْمَانَ وَقَطِیعَتِی رَحِمَهُ وَ تَأْلِیبِی عَلَیْهِ فَإِنَّ عُثْمَانَ عَمِلَ مَا قَدْ بَلَغَکَ فَصَنَعَ النَّاسُ بِهِ مَا قَدْ رَأَیْتَ وَ قَدْ عَلِمْتَ أَنِّی کُنْتُ فِی عُزْلَةٍ عَنْهُ إِلَّا أَنْ تَتَجَنَّى فَتَجَنَّ مَا بَدَا لَکَ وَأَمَّا مَا ذَکَرْتَ مِنْ أَمْرِ قَتَلَةِ عُثْمَانَ فَإِنِّی نَظَرْتُ فِی هَذَا الْأَمْرِ وَ ضَرَبْتُ أَنْفَهُ وَعَیْنَیْهِ فَلَمْ أَرَ دَفْعَهُمْ إِلَیْکَ وَلَا إِلَى غَیْرِکَ وَلَعَمْرِی لَئِنْ لَمْ تَنْزِعِ عَنْ غَیِّکَ وَشِقَاقِکَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ عَنْ قَلِیلٍ یَطْلُبُونَکَ وَلَا یُکَلِّفُونَکَ أَنْ تَطْلُبَهُمْ فِی بَرٍّ وَلَا بَحْرٍ وَلَا جَبَلٍ وَلَا سَهْلٍ وَقَدْ کَانَ أَبُوکَ أَتَانِی حِینَ وَلَّى النَّاسُ أَبَا بَکْرٍ فَقَالَ أَنْتَ أَحَقُّ بَعْدَ مُحَمَّدٍ ص بِهَذَا الْأَمْرِ وَأَنَا زَعِیمٌ لَکَ بِذَلِکَ عَلَى مَنْ خَالَفَ عَلَیْکَ ابْسُطْ یَدَکَ أُبَایِعْکَ فَلَمْ أَفْعَلْ وَأَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّ أَبَاکَ قَدْ کَانَ قَالَ ذَلِکَ وَأَرَادَهُ حَتَّى کُنْتُ أَنَا الَّذِی أَبَیْتُ لِقُرْبِ عَهْدِ النَّاسِ بِالْکُفْرِ مَخَافَةَ الْفُرْقَةِ بَیْنَ أَهْلِ الْإِسْلَامِ فَأَبُوکَ کَانَ أَعْرَفَ بِحَقِّی مِنْکَ فَإِنْ تَعْرِفْ مِنْ حَقِّی مَا کَانَ یَعْرِفُ أَبُوکَ تُصِبْ رُشْدَکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَسَیُغْنِی اللَّهُ عَنْکَ وَالسَّلَامُ».

بسم اللّه الرحمن الرحیم. از بنده خدا على، امیر مؤمنان به معاویة بن ابى سفیان. اما بعد، آن مرد خولانى نامه تو را آورد که در آن محمد صلى اللّه علیه و آله و سلم را یاد کرده و از نعمتى که خداوند، از هدایت و وحى، بدو بخشیده سخن گفته بودى. سپاس خداى را که وعده او را راست آورد و پیروزى را برایش به کمال رساند و دستش را بر کشورها گشود و بر دشمنان و بدگویان چیره‏اش کرد، او را بر کسانى از قوم خودش که بر او تاختند و کینه ورزیدند و درغگویش خواندند و دشمنیها نشان دادند و بر بیرون راندن او و یاران [و خویشانش‏] همدست شدند و عرب را بر ضدش بر انگیختند و براى پیکار با او بسیج کردند و در کارش با نهایت سرسختى پاى فشردند و عرصه را بر او تنگ ساختند، غالب فرمود و امر خدا، در حالى که بر همه آنان ناگوار بود، پیروز بر آمد، در حالى که، اى پسر هند، پافشارترین مردم در تحریک بر ضد او همان خاندان خود وى بودند و از قوم او آن که بدو نزدیکتر بود بیشتر لجاجت مى‏کرد مگر آن کس که خداوند معصومش نگه داشته بود. به راستى روزگار نکته شگفتى را درباره تو از ما پنهان داشته بود، اینک تو خود آن را بروز دادى و رسوایى فزودى، آنجا که آغاز کردى تا نعمت خداى تعالى را در حق پیامبر خود صلى اللّه علیه و سلم و در مورد ما به خود ما خبر دهى، و چونان کسى گشتى که خرما به هجر (و زیره به کرمان) برد، یا کسى که استاد تیر اندازى خود را به مسابقه بخواند. و یاد کردى که خداوند از مسلمانان یاورانى براى او برگزید و به وسیله ایشان یاریش داد و آنان را به اندازه فضایلشان در اسلام، نزد او پایگاههایى بود و- ادعا کردى- برتر از همه ایشان در اسلام و نیکخواه‏ترین آنان نسبت به خدا و پیامبرش، آن خلیفه و جانشین آن خلیفه بوده‏اند. به جان خودم که پایگاه آنان در اسلام بزرگ است و لطمه بر آن دو، زخم سختى بر پیکر اسلام باشد، خدا آن هر دو را بیامرزد و به بهترین پاداشى جزاشان دهد. و نوشتى که عثمان در فضل، سومین فرد بود. اگر عثمان نیکوکار بوده خدا در برابر نیکیش به او پاداش خواهد داد و اگر بدکار بوده پروردگار بسیار آمرزنده‏اى را خواهد دید که بزرگى هیچ گناهى بیش از گستردگى و شمول بخشش و آمرزش او نیست. به حقّ خدا، مرا امید چنان است که آنگاه که خداوند به مردم به اندازه فضایلشان در اسلام و نیکخواهى ایشان نسبت به خود و پیامبر خود نصیبى عطا فرماید، سهم ما بیشتر باشد. همانا وقتى محمد صلى اللّه علیه و سلم مردم را به ایمان به خدا و یکتاپرستى دعوت کرد ما- اهل بیت- نخستین کسانى بودیم که به او ایمان آوردیم و آنچه آورده بود تصدیق کردیم و سالها بر همان اعتقاد بودیم، در صورتى که در ربع مسکون (و بر پهنه زمین) هیچیک از اعراب، جز ما ایمان نیاورده بودند، پس قوم (قریش) خواستند پیامبرمان را بکشند و ریشه ما را بر کنند و بار اندوهها را بر دلمان نهند و کارهاى ناروا با ما کردند و ما را از خوراکى گوارا و نوشیدن جرعه‏اى زلال باز داشتند و بیم و ترس را به ما ارزانى داشتند و بر ما دیده‏بانان و جاسوسان گماشتند و ما را به رفتن بر کوهسارى سخت و ناهموار ناگزیر کردند و آتش جنگ را بر (ضد) ما برافروختند و میان خود پیمانى نوشتند که با ما نخورند و نیاشامند و همسرى وخرید و فروش نکنند و دست به دستمان نسایند و امانمان ندهند مگر آنکه پیامبر صلى اللّه علیه و آله و سلم را به ایشان سپاریم تا او را بکشند و بدو مثل زنند (که عبرت دیگران باشد) و ما از ایشان جز از موسم حجى تا موسمى دیگر امان نداشتیم (و امان فقط منحصر به ایام حج بود)، پس خداوند ما را بر حمایت از او و دفاع از حریم و نگهداشت حرمت او و نگهبانى از او، با شمشیرهاى خود، در تمام ساعات هولناک شبانه‏روز مصمم داشت، مؤمن ما از این پایمردى امید ثواب داشت و کافرمان نیز به سبب خویشى و ریشه دودمانى خود از او حمایت مى‏کرد.

اما دیگر قریشیان که اسلام آورده بودند چنان بیم و هراسى که ما داشتیم، نداشتند زیرا یا به سبب هم‏پیمانى، ریختن خونشان بر (کفار) ممنوع بود یا عشیره و قومشان از آنان دفاع مى‏کردند. و به هیچکس چنان گزندى که از سوى قوممان متوجه ما بود نرسید، چه آنان از کشته شدن نجات یافته و در امان بودند. این امرى بود که خدا خواسته بود چنان باشد، سپس به پیامبر خود فرمان هجرت داد و از آن پس به وى اجازه داد با مشرکان بجنگد. چون نبرد سخت مى‏شد و تکاوران را به میدان مى‏خواندند، اهل بیت او به پا مى‏خاستند و وى ایشان را جلو مى‏انداخت و دیگر یاران خود را، در پناه ایشان که سپر بلا شده بودند، در برابر تندى پیکانها و تیزى شمشیرها حمایت مى‏کرد، پس عبیده[عبیدة بن حارث بن مطلب بن عبد مناف، و او نخستین کسى است که در اسلام برایش پرچم بستند.- الاصابة 5367 پیامبر اکرم پس از آن همسر وى، زینب دختر خزیمه را به زنى گرفت.] در جنگ بدر، و حمزه در جنگ احد و جعفر و زید در جنگ مؤته کشته شدند، و کسى که اگر مى‏خواستم نامش را ذکر مى‏کردم [مراد، خود امام على علیه السلام است که براى پرهیز از خودستایى نام خویش را نمى‏برد. ] آرزومند شهادت در راه خدا بود، همچون‏ شهادتى که ایشان در رکاب پیامبر صلى اللّه علیه و آله و سلم، چندین بار پذیرا بودند و بدان نایل آمدند، جز آنکه مهلت آنان زودتر فرا رسید و مرگ این یک (که نامش را نمى‏برم) به تأخیر افتاد. و خدا ایشان را غریق احسان خویش کرد و به سبب اعمال صالحانه‏اى که از پیش تقدیم داشتند بر ایشان منت نهاد. و هرگز نشنیدم و ندیدم که در میان آنان کسى خدا را در فرمانبردارى از پیامبر او، نیکخواهتر، و پیامبرش را در فرمانبردارى از خدا گوش به فرمان‏تر، و در محنت و سختى و به گاه شدّت خطر بردبارتر، و در جایگاههاى ناگوار به همراهى با پیامبر صلى اللّه علیه و آله از آنان که براى تو نام بردم شکیباتر بوده باشد. مهاجران را نکوییهاى بسیار بود که مى‏دانیم ،خداوند بسى بهتر از اعمال نیک آنان بدیشان پاداش دهد. تو از رشک بردن من بر خلفا و تأخیرم از (بیعت با) آنها و گردنکشى من بر ضد ایشان سخن گفتى. اما (درباره) گردنکشى، پناه بر خدا اگر هرگز چنان بوده باشد، و اما تأخیر من در موافقت با ایشان و ناخوشایندى از کار آنان، من در این مورد از کسى پوزش نمى‏خواهم (و نیاز به عذر آورى ندارم)، زیرا چون خداوند، که یادش شکوهمند است، جان پاک پیامبرش صلى اللّه علیه و سلم را باز گرفت، قریش گفتند: امیر از ما باید، و انصار گفتند: امیر از ما باشد. سپس قریش (به استدلال) گفتند: محمد، پیامبر خدا صلى اللّه علیه و سلم از ما است پس ما بدین فرماندهى سزاوارتریم، و بر اثر آن انصار این حق را براى آنها شناختند و ولایت و سلطنت را به ایشان سپردند. اگر آنان حق خود را به مناسبت پیوندى بیش از انصار با محمد صلى اللّه علیه و آله و سلم مطالبه مى‏کردند، در واقع نزدیکترین مردم به محمد صلى اللّه علیه سزاوارتر از همه آنها بود. وگرنه انصار را در میان عرب نصیبى بیشتر در حکومت بود. (به هر تقدیر) نمى‏دانم آیا صحابه‏ در این مورد که حق مرا گرفته‏اند (خطایى نکرده‏اند) و از این عیب منزه و سالمند؟

یا انصار ستم کرده‏اند؟ [بلکه‏] فقط این را دانستم و دیدم آنچه سلب شده همان حقّ من است، و آن را به خدا واگذاشتم که از ایشان درگذرد. اما آنچه از کار عثمان و اینکه من پیوند خویشاوندى خود را با او گسستم یاد کردى و از تحریکات من بر ضد او سخن گفتى، به راستى عثمان آنچه را خبرش نیز به تو رسیده خود کرد، و مردم [از آن‏] ماجرایى ساختند که دیده و شنیده‏اى. من به کلى از آن ماجرا برکنار بودم، مگر آنکه بخواهى تهمت بندى، پس هر چه خواهى و تو را بایسته است تهمت بزن. اما آنچه درباره قاتلان عثمان نوشتى، من در این باب نیک نگریسته و جوانب آن را سنجیده‏ام و صلاح نمى‏دانم که ایشان را نه به تو و نه به دیگرى تسلیم کنم. به جان خودم، سوگند مى‏خورم که اگر تو از گمراهى و جداطلبى خود باز نایستى به زودى خواهى دید که آنان خود، تو را مى‏جویند، و این بار گران را که تو حتى در بیابان، نه «در دریا و کوه و دشت » [اشاره به عهد و سوگند معاویه که گفته بود: «ما، در دریا و کوه و دشت به دنبال قاتلان عثمان مى‏گردیم تا آنان را قصاص کنیم»]، به دنبال ایشان بگردى از شانه‏ات بر مى‏دارند. هنگامى که مردم ابو بکر را به سرپرستى خویش مى‏گرفتند، پدرت نزد من آمد و گفت: پس از محمد صلى اللّه علیه و آله و سلم تو سزاوارترین کس به این کار هستى و من در این زمینه رهبرى مقاومت در برابر هر کس را که به مخالفت با تو پردازد بر عهده گیرم. دستت را فراز آر تا با تو بیعت کنم. و من چنان نکردم. و تو خود دانى که پدرت چنین گفت و چنین مى‏خواست، و این من بودم که امتناع کردم زیرا مردم به روزگار کفر نزدیک بودند و من از ایجاد تفرقه بین مسلمانان بیم داشتم. پس پدرت بیش از تو به حق من آگاه بود و اگر تو نیز همان قدر که پدرت حقم را مى‏شناخت، حق مرا بشناسى راه درست را یافته‏اى و اگر چنین نکنى خداوند (مرا) از تو بى‏نیازى دهد. و السلام.

اسنادى که همه یا برخى از مطالب بالا را نقل کرده اند:

1.       وقعة صفین‏ ، نصر بن مزاحم (متوفاى 212)‏ ، محقق / مصحح: هارون، عبد السلام محمد ، قم‏ مکتبة آیة الله المرعشی النجفی‏ ،‏ نوبت چاپ: دوم‏ ، 1404 ق ، ص 85

2.       شرح نهج البلاغه ، عبد الحمید بن هبه الله‏ (ابن ابی الحدید متوفای 656 ق) ‏ج15 ص73 ط مصر ، بتحقیق أبی الفضل محمد إبراهیم شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید و در چاپ قم مکتبة آیة الله المرعشی النجفی‏ ، 10 جلدی ، چاپ اول ، 1404 ق‏ ج15 ، ص73 (بنقل از وقعه صفین آورده است)

3.      نهج السعادة - الشیخ المحمودی - ج 4 ص 170 به بعد

4.      منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة ، هاشمى خویى (متوفای 1324 ق) ‏، میرزا حبیب الله / حسن زاده آملى، حسن و کمره اى، محمد باقر ، محقق / مصحح: میانجى، ابراهیم‏ ، مکتبة الإسلامیة ، تهران ، ‏1400 ق‏ ، 21 جلدی ، ج‏17، ص: 326  و ج19 ص175

5.      شرح النهج لابن میثم ص 488

6.      تاریخ مدینة دمشق وذکر فضلها وتسمیة من حلها من الأماثل(تاریخ الشام ابن عساکر) ، ابن عساکر الدمشقی الشافعی، أبی القاسم علی بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاى571هـ)، تحقیق: محب الدین أبی سعید عمر بن غرامة العمری، ناشر: دار الفکر - بیروت – 1995، فی ترجمة معاویة: ج 56 ، ص63

7.      عقدالفرید ابن عبد ربه ج 3  ص107 ط 2 سنة 1346 ، فی المطبعة الأزهریة بمصر (بخشی از آن)

8.       مناقب آل أبی طالب علیهم السلام ، ابن شهر آشوب مازندرانى، محمد بن على‏ (588 ق)‏ ، 4جلدی ، ناشر: علامه‏ ، قم‏ ، نوبت چاپ: اول‏ ، 1379 ق‏ ج3 ، ص 165 (بخشی از روایت)

9.      العیون والمحاسن شیخ مفید در فصل 12 (بخشی از آن)

10.   الفصول المختارة : ج 2 ص 76

11.    بحار الأنوار ، مجلسى محمد باقر بن محمد تقى‏ (1110 ق) ،‏ محقق / مصحح: جمعى از محققان‏ ، 111جلدی ج32 ص570 و ج33 ص 138، دار إحیاء التراث العربی‏ بیروت 1403 ق‏‏ ، چاپ دوم‏

12.   اعیان الشیعه محسن امین ج1 ص470

13.   موسوعة الإمام علی بن أبی طالب (ع) فی الکتاب والسنة والتاریخ - محمد الریشهری - ج 6 ص 17

14.   تسلیة المُجالس و زینة المَجالس( مقتل الحسین علیه السلام) ، حسینى موسوى، محمد بن أبی طالب‏ (قرن 10) ، محقق / مصحح: حسون، کریم فارس‏ ، 2 جلدی ، ناشر: مؤسسة المعارف الإسلامیة ،‌ قم‏ ، سال چاپ: 1418 ق‏ ، چاپ اول‏ ، ج1 ، ص416 (بخشی از روایت)

15.   إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات‏ ، شیخ حر عاملى، محمد بن حسن‏ (1104 ق‏) 5جلدی ، ج3 ، ص376 ، اعلمى‏ بیروت‏ 1425 ق‏ ، چاپ اول‏ (بخشی از روایت)

نقد و بررسی

پاسخ اول: اصل کتاب قابل اعتماد نیست:

تنها کسى که در میان متقدمان این روایت را نقل کرده است، نصر بن مزاحم در کتاب وقعة الصفین است . مصدر سایر محدثان در قرون بعدى همگى کتاب نصر بن مزاحم است و در حقیقت مصدر دیگرى غیر از این کتاب ندارد .

محقق و پژوهشگر این کتاب آقاى محمّد هارون مصرى در مقدمه خودش درباره ویژگى کتاب مى نویسد که این کتاب اوّلین بار در سال 1410 در ایران چاپ حجرى شده است. سپس در ادامه محقق کتاب مى‌گوید:

وقد طمست بعض کلمات هذه النسخة، ووقع فیها کثیر من التحریف والتصحیف، والزیادة، والنقص، وهذه النسخة هی التی قد أخذتها أصلا فی نشر هذا الکتاب و تحقیقه... .

بعضى از کلمات این نسخه پاک شده بود ، و تحریف و کم و کاستى، و زیاد کردن کلمات به آن فراوان دیده مى شود، و من همین نسخه را اصل قرار دادم...

نتیجه: بنابراین اصل کتاب به صورت درست به دست ما نرسیده است و چنین کتابى ارزشند استناد نخواهد داشت .

پاسخ دوم: سند روایت در نظر شیعه و اهل سنت ضعیف است

در سند این روایت افرادى وجود دارد که از نظر شیعه و سنى ضعیف هستند و سخن‌شان بى‌اعتبار . ما به صورت تک تک تمام روات آن را بررس خواهیم کرد :

1 - نصربن مزاحم المنقری العطار أبوالفضل کوفی:

از دیدگاه شیعه:

نجاشى در باره او مى‌نویسند:

مستقیم الطریقة صالح الامر ، غیر انه یروی عن الضعفاء؛

بر طریق مستقیم است و در کارش صلاحیت دارد جز این که از افراد ضعیف روایت مى کند.

النجاشی الأسدی الکوفی، ابوالعباس أحمد بن علی بن أحمد بن العباس (متوفاى450هـ)، فهرست أسماء مصنفی الشیعة المشتهر ب‍ رجال النجاشی، ص 428 ، تحقیق: السید موسی الشبیری الزنجانی، ناشر: مؤسسة النشر الاسلامی ـ قم، الطبعة: الخامسة، 1416هـ.

در نظر اهل سنه:

علماء اهل سنت در مورد او با تفکیک کلمات چنین آورده‌اند:

متهم.

میزان الاعتدال فی نقد الرجال، الذهبی الشافعی، شمس الدین ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، - الذهبی ج 4 ص 33 و در چاپ دیگر ج6 ص 328

فی حدیثه اضطراب وخطأ کثیر.

در احادیث او اضطرات و اشتباهات فراوانى وجود دارد.

لسان المیزان، العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی بن حجر ابوالفضل (متوفاى852 هـ)، ج6 ص157، تحقیق: دائرة المعرف النظامیة - الهند، ناشر: مؤسسة الأعلمی للمطبوعات - بیروت، الطبعة: الثالثة، 1406هـ – 1986م

الضعفاء الکبیر، العقیلی، ابوجعفر محمد بن عمر بن موسی (متوفاى322هـ)، ج4 ص300 ، تحقیق: عبد المعطی أمین قلعجی، ناشر: دار المکتبة العلمیة - بیروت، الطبعة: الأولى، 1404هـ - 1984م.

ضعیف.

میزان الاعتدال فی نقد الرجال، الذهبی الشافعی، شمس الدین ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، - الذهبی ج 4 ص 33 و در چاپ دیگر ج6 ص 328

لسان المیزان، العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی بن حجر ابوالفضل (متوفاى852 هـ)، ج6 ص157، تحقیق: دائرة المعرف النظامیة - الهند، ناشر: مؤسسة الأعلمی للمطبوعات - بیروت، الطبعة: الثالثة، 1406هـ – 1986م

موسوعة أقوال الدارقطنی ج2 ص179

معجم الادباء ج5 ص554

کان زائغا عن الحق مائلا.

او از راه حق کج شده و به سوى باطل مایل شده بود.

احوال الرجال لأبی إسحاق إبراهیم بن یعقوب الجوزجانی ج1 ص82

تاریخ بغداد البغدادی، ابوبکر أحمد بن علی  بن ثابت الخطیب (متوفاى463هـ)، ج13 ص282، ناشر: دار الکتب العلمیة – بیروت.

الضعفاء والمتروکین، ابن الجوزی الحنبلی، جمال الدین ابوالفرج عبد الرحمن بن علی بن محمد (متوفاى 597 هـ)، ج3 ص160 ، تحقیق : عبد الله القاضی ، ناشر : دار الکتب العلمیة - بیروت ، الطبعة : الأولى ،  1406هـ

روى عن الضعفاء أحادیث مناکیر.

روایات منکر از افراد ضعیف نقل مى‌کند.

تاریخ بغداد، البغدادی، ابوبکر أحمد بن علی  بن ثابت الخطیب (متوفاى463هـ)، ج13 ص282، ناشر: دار الکتب العلمیة – بیروت.

الضعفاء والمتروکین، ابن الجوزی الحنبلی، جمال الدین ابوالفرج عبد الرحمن بن علی بن محمد (متوفاى 597 هـ)، ج3 ص160 ، تحقیق : عبد الله القاضی ، ناشر : دار الکتب العلمیة - بیروت ، الطبعة : الأولى ،  1406هـ

غال فی مذهبه غیر محمود فی حدیثه.

او در مذهبش غلو مى‌کرد و روایاتش قابل پسند نبود.

تاریخ بغداد، البغدادی، ابوبکر أحمد بن علی  بن ثابت الخطیب (متوفاى463هـ)، ج13 ص282، ناشر: دار الکتب العلمیة – بیروت.

الضعفاء والمتروکین، ابن الجوزی الحنبلی، جمال الدین ابوالفرج عبد الرحمن بن علی بن محمد (متوفاى 597 هـ)، ج3 ص160 ، تحقیق : عبد الله القاضی ، ناشر : دار الکتب العلمیة - بیروت ، الطبعة : الأولى ،  1406هـ

الجرح والتعدیل ابن أبی حاتم الرازی التمیمی، ابومحمد عبد الرحمن بن أبی حاتم محمد بن إدریس (متوفاى 327هـ)، ج8 ص468، ناشر: دار إحیاء التراث العربی - بیروت، الطبعة: الأولى، 1271هـ ـ 1952م.

واهی الحدیث متروک الحدیث.

رابطه احادیثش از هم گسیخته است و به احادیث او اعتنا نمى شود.

الضعفاء والمتروکین، ابن الجوزی الحنبلی، جمال الدین ابوالفرج عبد الرحمن بن علی بن محمد (متوفاى 597 هـ)، ج3 ص160 ، تحقیق : عبد الله القاضی ، ناشر : دار الکتب العلمیة - بیروت ، الطبعة : الأولى ،  1406هـ

لسان المیزان، العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی بن حجر ابوالفضل (متوفاى852 هـ)، ج6 ص157، تحقیق: دائرة المعرف النظامیة - الهند، ناشر: مؤسسة الأعلمی للمطبوعات - بیروت، الطبعة: الثالثة، 1406هـ – 1986م

الجرح والتعدیل ابن أبی حاتم الرازی التمیمی، ابومحمد عبد الرحمن بن أبی حاتم محمد بن إدریس (متوفاى 327هـ)، ج8 ص468، ناشر: دار إحیاء التراث العربی - بیروت، الطبعة: الأولى، 1271هـ ـ 1952م.

لا یکتب حدیثه.

محدثین احادیثش را در کتب خود نمى نویسند.

الجرح والتعدیل ابن أبی حاتم الرازی التمیمی، ابومحمد عبد الرحمن بن أبی حاتم محمد بن إدریس (متوفاى 327هـ)، ج8 ص468، ناشر: دار إحیاء التراث العربی - بیروت، الطبعة: الأولى، 1271هـ ـ 1952م.

جلد ترکوه کان کذابا...ضعفه الحافظ جدا.

فرد بى موالاتى است او را ترک گفته اند او بسیار دروغ مى گوید... حافظ او را شدیدا تضعیف کرده است.

لسان المیزان، العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی بن حجر ابوالفضل (متوفاى852 هـ)، ج6 ص157، تحقیق: دائرة المعرف النظامیة - الهند، ناشر: مؤسسة الأعلمی للمطبوعات - بیروت، الطبعة: الثالثة، 1406هـ – 1986م

ابن حبان او را در الثقات آورده است ولى عبدالله بن عدى درالکامل فى الضعفاء و نسائى در الضعفاء والمتروکین و ذهبى در المغنى فى الضعفاء آورده است.

ثقات، ابن حبان التمیمی البستی، ابوحاتم محمد بن حبان بن أحمد (متوفاى354 هـ)، ج9 ص215، تحقیق السید شرف الدین أحمد، ناشر: دار الفکر، الطبعة: الأولى، 1395هـ – 1975م.

الکامل فی ضعفاء الرجال ، الجرجانی ، عبدالله بن عدی بن عبدالله بن محمد أبو أحمد (متوفاى365هـ)، ج7 ص37 ، تحقیق : یحیى مختار غزاوی ، ناشر : دار الفکر - بیروت ، الطبعة : الثالثة ، 1409هـ – 1988م

الضعفاء و المتروکین، لابن حبان ج3 ص160

المغنی فی الضعفاء، الذهبی الشافعی، شمس الدین ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)،  ج2 ص696، تحقیق: الدکتور نور الدین عتر.

نتیجه آن که : هرچند که از دیدگاه شیعه مى‌توان نصر بن مزاحم را با توجه به گفتار نجاشى توثیق کرد؛ اما از دیدگاه اهل سنت او فردى دروغگو، غالى، ضعیف و ... است.

2- عمر بن سعد الاسدی:

در نظر شیعه:

آیت الله سبحانى مى‌گوید:

او عمر بن سعد الوقاص نیست چون نصر بن مزاحم که از شاگردان او بوده و از او روایت کرده متوفاى 212 است و عمر سعد در سال 67 کشته شده است در برخى نسخ عمرو بن سعد و در برخى دیگر عمر بن سعید آمده است. هیچ مطلبى در کتب اهل سنت و شیعه نیامده است لذا مهمل است.

کلیات فی علم الرجال، محاضرات الاستاذ الشیخ جعفر السبحانی

آقاى خوئى نام او را ذکر مى کنند و هیچ مدح یا قدحى در مورد او نیاورده است.

معجم رجال الحدیث السید الخوئی (1411) طبع الخامسة 1413 - 1992 م  ج14 ص 43

محقق محترم جناب آقاى جعفریان با تلاش و دقتى که به کار برده‌اند و بررسى تمام روات کتاب وقعه الصفین، نسب او را الاسدى مى دانند و از آنجا که ابو حاتم، استاد او را اعمش مى‌داند وى را از اهمال در آورده‌اند و طى مقاله‌اى  به نام «منابع کتاب وقعة صفین نصر بن مزاحم عطار منقرى» در مورد او مى فرمایند:  

«ازعمر بن سعد در کتابهاى کهن رجالى به ندرت یاد شده است. ابوحاتم در باره وى این جملات را دارد: عمر بن سعد اسدى، از اعمش (م 145، 147 یا 148)، [ابواسحاق ] شیبانى (م 129 یا 138) و لیث [بن سعد اصفهانى م 175] و خصیف [بن عبدالرحمن م 137 یا 145 ] نقل می ‏کند. از وى ابوسعید اشج و غیر او، نقل می ‏کنند. از آن‏جا که وى از طایفه بنى اسد است و تشیع در این قبیله ریشه دارد، تشیع وى امرى عادى می‌‏نماید. شیخ او اعمش هم از همین طایفه است و جزو شیعیان عراقى به شمار می‌آید.

مقاله استاد رسول جعفریان بنام «منابع کتاب وقعة صفین نصر بن مزاحم عطار منقرى» در سایت مرکز اسناد مجلس وکتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران.

بنابراین از دیدگاه شیعه، این فرد توثیقى ندارد و حتى مهمل است.

در نظر اهل سنت:

ابن ابى حاتم در باره او مى‌نویسد:

 عمر بن سعد الأسدی... سألت أبى عنه فقال شیخ قدیم من عتق الشیعة متروک الحدیث؛

از پدرم درباره او پرسیدم گفت از بزرگان نجیب و با سابقه شیعه است ولى احادیث او ترک مى‌شود.

الجرح والتعدیل ، عبد الرحمن بن أبی حاتم محمد بن إدریس أبو محمد الرازی التمیمی ، دار النشر : دار إحیاء التراث العربی - بیروت - 1271 - 1952 ، الطبعة : الأولى ج6 ص112 شماره595

ذهبى در میزان الاعتدال و ابن حجر عسقلانى نیز او را تضعف کرده‌اند:

عمر بن سعد عن الأعمش شیعی بغیض وقال أبو حاتم متروک الحدیث؛

عمربن سعد که از اعمش نقل حدیث می کند شیعه کینه ای است و ابو حاتم او را متروک الحدیث می داند.

میزان الاعتدال فی نقد الرجال ، شمس الدین محمد بن أحمد الذهبی ، دار النشر : دار الکتب العلمیة بیروت - 1995 ، الطبعة : الأولى ، تحقیق : الشیخ علی محمد معوض والشیخ عادل أحمد عبدالموجود ج5 ص239 شماره6124 [ 6122 ]

لسان المیزان ، أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل العسقلانی الشافعی ، دار النشر : مؤسسة الأعلمی للمطبوعات - بیروت - 1406 - 1986 ، الطبعة : الثالثة ، تحقیق : دائرة المعرف النظامیة - الهند – ج4 ص307 شماره863

و ذهبى در المغنى فى الضعفاء نام او را به عنوان راوى ضعیف آورده و مى‌نویسد:

عمر بن سعد عن الأعمش شیعی راجح قال أبو حاتم متروک.

عمر بن سعد شیعه خوبى است و ابو حاتم او را متروک الحدیث خوانده

المغنی فی الضعفاء ، الإمام شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان الذهبی ، دار النشر :  ، تحقیق : الدکتور نور الدین عتر ج2 ص467 شماره4470

در نتیجه عمر بن سعد اسدى از دیدگاه اهل سنت نیز ضعیف است.

3- ابوروق عطیه بن الحارث الهمدانی الکوفی:

از دیدگاه شیعه:

علماى شیعه ، کنیه او را برخى ابو روق و بر خى ابى ورق ضبط کرده‌اند؛ ولى آیت الله سبحانى مى‌نویسد :

در رجال نجاشى هم ابى روق آمده ولى در فهرست شیخ طوسى ابى ورق آمده؛ اما صحیح ابى روق است؛ همچنان‌که ابن ندیم هم در کتابش صفحه 57 به آن تصریح کرده است. سپس مى‌گویند ابن عقده در مورد او مى گوید:

کان ممن یقول بولایة أهل البیت علیهم السلام

معتقد به ولایت اهل بیت علیهم السلام بوده است

مفاهیم القرآن (العدل والإمامة) الشیخ جعفر السبحانی ج 10 ص356 از رجال النجاشی : ج1  ص78 ، الطبقات الکبرى : ج6  ص368 ، خلاصة الأقوال : ص131 ، معجم الأدباء :ج1 ص 107 شماره 2 

علامه تسترى در قاموس الرجال بدون اینکه در مورد او جرح یا تعدیلى داشته باشد به نقل از علامه حلى او را از طبقه تابعین معرفى مى کند

قاموس الرجال العلامه محمدتقی التستری ج7 ص208 مؤسسه النشر الاسلامی قم طبعه الثانیه 1415  بنفل از خلاصه الأقوال فی معرفة أحوال الرجال علامه حلی

آقاى خوئى (ره) در ترجمه او مى گویند:

هو الهمدانی الکوفی تابعی و انه کان ممن یقول بولایه اهل البیت علیهم السلام

از تابعین است و قائل به ولایت اهل بیت بوده است

معجم رجال الحدیث و تفصیل طبقات الرواه سید ابوالقاسم الموسوی خوئی ج11 ص147 مرکز نشر آثار شیعه طبعه الرابعه قم 1369ش  

بنابراین، عطیة عوفى هرچند که از شیعیان و دوست‌داران اهل بیت علیهم السلام بوده، اما توثیق صریحى ندارد .

در نظر اهل سنت:

اهل سنت در باره او دیدگاه‌هاى مختلفى را نقل کرده‌اند و در حقیقت راوى مختلف فیه به حساب مى‌آید . برخى او را توثیق و برخى به خاطر شیعه بودنش، تضعیف کرده‌اند .

ابن حجر عسقلانى در مورد او مى گوید:

وأبو روق لیس بقوی، ضعفه یحیى بن معین وغیره.

ابو روق قوى نیست یحیى بن معین و غیر او وى را ضعیف دانسته اند.

التلخیص الحبیر فی تخریج أحادیث الرافعی الکبیرج1 ص339 ، أبو الفضل أحمد بن علی بن محمد بن أحمد بن حجر العسقلانی (المتوفى : 852هـ) ، دار الکتب العلمیة ، الطبعة الأولى 1419هـ .1989م.

اما در تهذیب التهذیب چنین مى گوید:

قال أحمد والنسائی لیس به بأس وقال بن معین صالح وقال أبو حاتم صدوق وذکره بن حبان فی الثقات.

قلت وقال یعقوب بن سفیان لا بأس به وذکره بن سعد فی الطبقة الخامسة وقال هو صاحب التفسیر…

وقال بن سعد خرج عطیة مع بن الأشعث فکتب الحجاج إلى محمد بن القاسم أن یعرضه على سب علی فإن لم یفعل فاضربه أربعمائة سوط واحلق لحیته فاستدعاه فأبى أن یسب فأمضى حکم الحجاج فیه ثم خرج إلى خراسان فلم یزل بها حتى ولی عمر بن هبیرة العراق فقدمها فلم یزل بها إلى أن توفی سنة 111 وکان ثقة إن شاء الله وله أحادیث صالحة.

احمد و نسائی گفته اند : اشکالی در او نیست و ابن معین گفته صالح است و ابو حاتم گفته صدوق است و ابن حبان او را در ثقات نقل کرده است و یعقوب بن سفیان گفته است اشکالی در او نیست و ابن سعد او را در طبقه پنجم ذکر کرده است و گفت که او تفسیری دارد... عطیه با پسر اشعث در کوفه خروج کرد، حجاج به محمد بن قاسم در نامه ای دستور داد تا او را بر دشنام دادن به علی(علیه السلام) وادار نماید که اگر سرپیچی کرد چهار صد تازیانه بر وی بزند و ریشش را بتراشد، محمد بن قاسم او را احضار کرد و فرمان را گوشزد نمود اما عطیه نپذیرفت و لذا دستور حجاج را اجرا کرد، عطیه از کوفه هجرت کرد و به خراسان رفت و تا زمانى که عمربن هبیره والى بغداد شد در خراسان ماند سپس به عراق بازگشت تا در سال 111 از دنیا رفت، عطیه فردى مورد اعتماد بود و احادیث شایسته اى دارد.

تهذیب التهذیب ، اسم المؤلف:  أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل العسقلانی الشافعی الوفاة: 852 ، دار النشر : دار الفکر - بیروت - 1404 - 1984 ، الطبعة : الأولى ج 7   ص 200 و201 شماره 413 

ابن ابى حاتم مى گوید:

عطیة بن الحارث أبو روق الهمدانی: لیس به بأس ...صالح ... صدوق

عطیه بن حارث ابو روق همدانى مشکلى بر او نیست فردى صالح و راستگوست.

الجرح والتعدیل ، عبد الرحمن بن أبی حاتم محمد بن إدریس أبو محمد الرازی التمیمی الوفاة: 327 ، دار النشر : دار إحیاء التراث العربی - بیروت - 1271 - 1952 ، الطبعة : الأولى ج 6   ص 382 شماره2122 

محمد بن حبان او را در کتاب ثقاتش نقل کرده است.

الثقات ، محمد بن حبان بن أحمد أبو حاتم التمیمی البستی الوفاة: 354 ، دار النشر : دار الفکر - 1395 - 1975 ، الطبعة : الأولى ، تحقیق : السید شرف الدین أحمد ج 7   ص 277 

ابن حزم اندلسى در مورد او مى گوید:

أبو روق عطیة بن الحارث بن عبد الرحمن محدث ضعیف

ابو روق محدث ضعیفى است.

جمهرة أنساب العرب ، اسم المؤلف:  أبو محمد علی بن أحمد بن سعید بن حزم الأندلسی الوفاة: 456 هـ ، دار النشر : دار الکتب العلمیة - بیروت / لبنان - 1424 هـ - 2003 م ، الطبعة : الثالثة ، ج 2   ص 393 

و در کتاب دیگرى براى رد حدیثى ضعف او را ملاک قرار داده مى گوید:

وَهَذَا حَدِیثٌ لاَ یَصِحُّ لأن روایة ( راویه ) أبو رَوْقٍ وهو ضَعِیفٌ

این حدیث صحیح نیست چون در روات آن ابو روق قرار دارد و او ضعیف است.

المحلى ، علی بن أحمد بن سعید بن حزم الظاهری أبو محمد الوفاة: 456 ، دار النشر : دار الآفاق الجدیدة - بیروت ، تحقیق : لجنة إحیاء التراث العربی ج 1   ص 245 

ابن عبدالبر مى گوید:

وقال الکوفیون أبو روق ثقة ولم یذکره أحد بجرحه

تمام کوفیان ابوروق را ثقه مى دانند

الاستذکار الجامع لمذاهب فقهاء الأمصار ، اسم المؤلف:  أبو عمر یوسف بن عبد الله بن عبد البر النمری القرطبی الوفاة: 463هـ ، دار النشر : دار الکتب العلمیة - بیروت - 2000م ، الطبعة : الأولى ، تحقیق : سالم محمد عطا-محمد علی معوض ج 1   ص 257  

مزى مى گوید:

عطیة بن الحارث: أبو روق الهمدانى الکوفى... قال أحمد بن حنبل: لیس به بأس. وکذلک قال النسائى. وعن ابن معین: صالح. وقال أبو حاتم: صدوق. وذکره ابن حبان فى الثقات. روى له أبو داود، والنسائى، وابن ماجه، وأبو جعفر الطحاوى.

احمدبن حنبل و نسائى گویند مشکلى ندارد ابن معین او را فرد صالحى شمرده است و ابو حاتم او را راستگو مى داند و ابن حبان او را در ثقاتش ذکر کرده و ابو داود و نسائى و ابن ماجه و طحاوى از او روایت نقل کرده اند.

تهذیب الکمال ، یوسف بن الزکی عبدالرحمن أبو الحجاج المزی الوفاة: 742 ، دار النشر : مؤسسة الرسالة - بیروت - 1400 - 1980 ، الطبعة : الأولى ، تحقیق : د. بشار عواد معروف ج 20   ص 144   شماره 3955 

بدر الدین عینی: همان سخنان ابو حاتم را نقل کرده است.

مغانى الأخیار ، اسم المؤلف:  أبو محمد محمود بن أحمد بن موسى بن أحمد بن حسین الغیتابى الحنفى بدر الدین العینى (المتوفى : 855هـ) الوفاة: 855 ، دار النشر : ج 3   ص 375 

صفى الدین خزرجى مى‌گوید:

عطیة بن الحرث الهمدانی أبو روق الکوفی: قال أبو حاتم صدوق

ابوحاتم او را راستگو مى داند.

خلاصة تذهیب تهذیب الکمال فی أسماء الرجال ، اسم المؤلف:  الحافظ الفقیه صفی الدین أحمد بن عبد الله  الخزرجی الأنصاری الیمنی الوفاة: بعد 329 هـ ، دار النشر : مکتب المطبوعات الإسلامیة/دار البشائر - حلب / بیروت - 1416 هـ ، الطبعة : الخامسة ، تحقیق : عبد الفتاح أبو غدة ج 1   ص 267 

ترمذى بعد از نقل روایتى که در سند آن عطیه کوفى وجود دارد مى‌گوید :

هذا حَدِیثٌ حَسَنٌ صَحِیحٌ .

این حدیثی است حسن و صحیح.

الترمذی السلمی ، محمد بن عیسى أبو عیسى (متوفای279هـ) ، الجامع الصحیح سنن الترمذی ، ج 4 ، ص 670 ، ح 2522 ، تحقیق : أحمد محمد شاکر وآخرون ، ناشر : دار إحیاء التراث العربی - بیروت .

و أبو الحسن عجلى در باره عطیه مى‌گوید :

عطیة العوفی کوفى تابعی ثقة ولیس بالقوی .

عطیه عوفی کوفی از تابعان وثقه است اگر چه قوی نیست.

معرفة الثقات من رجال أهل العلم والحدیث ومن الضعفاء وذکر مذاهبهم وأخبارهم ، ج 2 ، ص 140 ، رقم :‌ 1255 ، أبی الحسن أحمد بن عبد الله بن صالح العجلی الکوفی نزیل طرابلس الغرب (متوفای261هـ ، ناشر : مکتبة الدار - المدینة المنورة - السعودیة - 1405 - 1985 ، الطبعة : الأولى ، تحقیق : عبد العلیم عبد العظیم البستوی .

و ملا على قارى در باره او مى‌گوید :

عطیة بن سعد العوفی ، وهو من أجلاء التابعین .

عطیه از بزرگان تابعان است.

ملا علی القاری ، علی بن سلطان محمد (متوفای1014هـ) ، شرح مسند أبی حنیفة ، ج 1 ، ص 292 ، ناشر : دار الکتب العلمیة ـ بیروت .

نتیجه گیری نهائی بررسی سندی:

در جمع بندی بررسی سندی باید گفت:

از دیدگاه شیعه، هر چند که می‌توان نصر بن مزاحم را توثیق کرد؛ اما دو راوی دیگر؛ یعنی عمر بن سعد و عطیه، به هیچ وجه قابل توثیق نیست . بنابراین از نظر شیعه، سند این روایت ضعیف و غیر قابل اعتماد است .

اما از دیدگاه اهل سنت، نصر بن مزاحم و عمر بن سعد، ضعیف هستند و عطیه عوفی مختلف فیه . بنابراین از دیدگاه اهل سنت نیز این روایت ، ارزش استدلال کردن ندارد .

پاسخ سوم : سخنان امام علی (ع) ناظر به سخنان معاویه است و از طرف او گفته می شود

هر چند که با تضعیف سند روایت، نیازى به بررسى متن روایت نیست؛ اما در عین حال در متن روایت نیز مطلب ارزشمندى وجود ندارد که پیروان خلیفه بتوانند به آن استناد نمایند .

همچنان که در متن روایت ملاحظه کردید، امیرمؤمنان علیه السلام این سخنان را در پاسخ معاویه فرموده و در حقیقت کلمات او را ذکر کرده است و این سخنان، از خود آن حضرت نیست .

براى اثبات این مطلب به قرائن زیر مى‌توان استناد کرد:

الف: حضرت در همان ابتدا نامه مى فرمایند:

فإن أخا خولان قدم علی بکتاب منک تذکر فیه محمدا صلى الله علیه وآله...

برادى خولانى نامه اى آورده که تو در آن گفته اى محمد صلى الله علیه وآله ...

ب: امام در ادامه و قبل از جمله: « أنصحهم لله ولرسوله الخلیفة الصدیق» مى‌فرماید:

و ذکرت أن الله اجتبى له من المسلمین...

و تو در آن آوردى که خداوند از بین مسلمانان بر مى گزیند...

ج : سپس دوباره با آوردن کلمه زعمت تأکید مى‌کند که این سخن از زبان تو است یعنى اینها گمان توست:

...فکان أفضلهم زعمت فی الإسلام و أنصحهم لله و رسوله الخلیفة و خلیفة الخلیفة...

افضل و انصح آنها در اسلام به زعم و گمان تو خلیفه رسول الله است و جانشین او...

بنابراین، جملات استناد شده از زبان معاویه است، نه سخن امیرمؤمنان علیه السلام.

پاسخ چهارم: دیدگاه امیرمؤمنان علیه السلام در باره خلفاء روشن است:

وجود کلمات و سخنانى از امیر المؤمنین على علیه السلام در مذمّت از خلفا، و ناخشنودى از گفتگو و همنشینى با آنان، و نیز غصب خلافت از طرف آنان، و پایمال کردن حقّ ویژه ى اهل بیت (ع) که هدایت و رهبرى امّت پس از پیامبر خدا (ص) بود، بخشى گسترده از صفحات میراث حدیثى على (ع) را تشکیل مى دهد ؛‌ از جمله در همین نامه حضرت تصریح به اهلیت خود براى خلافت و غصب آن توسط خلفاى نخستین مى کنند و در چند جا هم معاویه آنها را به رخ حضرت مى کشد و حضرت هم آنها را تایید مى کنند که به برخى اشاره مى شود البته براى تکمیل به قسمت آغازین مقاله رجوع کنید.

معاویه مى گوید: ...

تقاد إلى کل منهم کما یقاد الفحل المخشوش حتى تبایع و أنت کاره...

...براى بیعت با همه خلفا با کراهت و زور مى رفتى...

اولاً: آیا این تأخیر و کراهت جز براى این بوده که موافق با خلافت آنها نبوده است؟ لذاست که در پاسخ این سخن معاویه با قبول آن مى فرماید:

...أما الإبطاء عنهم و الکراهة لأمرهم فلست أعتذر منه إلى الناس...

...اگر تاخیر داشتم یا با اجبار برای بیعت می آمدم عذر خواهی نمی کنم...

ثانیاً؛ چرا على علیه السلام مى‌فرماید که عذر خواهى نمى‌کنم؟ چون کار درست همین بوده، چون حق خودش بوده، آنها باید از او عذر خواهى کنند نه على از آنها ! آیا غیر از این است؟ اگر غیر از این است چرا در مقام استدلال برآمده و چنین مى فرماید:

...أن الله جل ذکره لما قبض نبیه ص قالت قریش منا أمیر و قالت الأنصار منا أمیر فقالت قریش منا محمد رسول الله ص فنحن أحق بذلک الأمر فعرفت ذلک الأنصار فسلمت لهم الولایة و السلطان فإذا استحقوها بمحمد ص دون الأنصار فإن أولى الناس بمحمد ص أحق بها منهم و إلا فإن الأنصار أعظم العرب فیها نصیبا فلا أدری أ صحابی سلموا من أن یکونوا حقی أخذوا أو الأنصار ظلموا بل عرفت أن حقی هو المأخوذ و قد ترکته لهم تجاوز الله عنهم...

...چون پیامبر از دنیا رفت، قریش و انصار هر کدام گفتند امیرى از ما باشد ؛ سپس قریش (استدلال کردند و) گفتند: محمد، پیامبر خدا صلى الله علیه وآله از ما است؛ پس ما سزاوارتریم، لذا انصار ولایت و سلطنت را به ایشان سپردند. اگر خویشاوندى ملاک است پس هرچه خویشاوندتر سزاوارتر (و چه کسى از من خویشاوندتر). (به هر تقدیر) نمى‏دانم آیا صحابه در مورد گرفتن حق من تعلل کردند؟ یا انصار به ما ظلم کردند؟ [بلکه‏] فقط این را دانستم و دیدم آنچه سلب شده همان حقّ من است، و آن را به خدا واگذاشتم که از ایشان درگذرد...

منظور از «حق» آیا چیزى غیر از خلافت مى تواند باشد؟ احتجاج پایانى آن را چطور مى خواهید توجیح کنید؟

...قد کان أبوک أتانی حین ولى الناس أبا بکر فقال أنت أحق بعد محمد ص بهذا الأمر و أنا زعیم لک بذلک على من خالف علیک ابسط یدک أبایعک فلم أفعل و أنت تعلم أن أباک قد کان قال ذلک و أراده حتى کنت أنا الذی أبیت لقرب عهد الناس بالکفر مخافة الفرقة بین أهل الإسلام ...

...پدر تو حق مرا شناخت و پس از رسول الله گفت بیا با تو بیعت کنم تو مستحق این خلافتى ولى من بخاطر رعایت مصلحت مسلمین نپذیرفتم...

تصریحى از این بالاتر مى خواهید؟

براى اطلاع بیشتر در باره دیدگاه امیرمؤمنان علیه السلام در باره خلفا به آدرس ذیل مراجعه فرمایید : 

http://valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=salam&id=7

پاسخ پنجم: لقب صدیق و فاروق، ارتباطی با ابوبکر و عمر ندارد:

علماى اهل سنت به دروغ بودن این حدیث اذعان دارند چرا که على (ع) عمر و ابوبکر را صدیق و فاروق نمى دانست . طبق روایات صحیح السندى که در بسیارى از کتابهاى اهل سنت وجود دارد ، این لقب مبارک ، از القاب اختصاصى على علیه السلام بوده است ؛

لقب صدیق:

ابن ماجه قزوینى در سننش که یکى از صحاح سته اهل سنت به شمار مى آید ، با سند صحیح نقل کرده :

عَنْ عَبَّادِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قَالَ عَلِیٌّ أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَأَخُو رَسُولِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ وَأَنَا الصِّدِّیقُ الْأَکْبَرُ لَا یَقُولُهَا بَعْدِی إِلَّا کَذَّابٌ صَلَّیْتُ قَبْلَ النَّاسِ بِسَبْعِ سِنِینَ .

عباد بن عبد الله گوید : علی علیه السلام فرمود : من بنده خدا ، برادر رسول خدا و صدیق اکبر هستم ، پس از من جز دروغگو کسی دیگر خود را صدیق نخواهد خواند ، من هفت سال قبل از دیگران نماز می خواندم .

سنن ابن ماجة القزوینی، ابوعبدالله محمد بن یزید (متوفاى275هـ) ، ج1 ، ص 44، تحقیق محمد فؤاد عبد الباقی، ناشر: دار الفکر - بیروت.

البدایة والنهایة ابن کثیر الدمشقی،  ابوالفداء إسماعیل بن عمر القرشی (متوفاى774هـ) ، ج3 ، ص 26، ناشر: مکتبة المعارف – بیروت.

المستدرک ، الحاکم النیسابوری،  ابو عبدالله محمد بن عبدالله (متوفاى 405 هـ) ، ج3 ، ص 112 ، المستدرک علی الصحیحین، تحقیق: مصطفی عبد القادر عطا، ناشر: دار الکتب العلمیة - بیروت الطبعة: الأولى، 1411هـ - 1990م  و تلخیص آن ، تألیف ذهبی در حاشیه همان صفحه.

تاریخ طبری الطبری، أبو جعفر محمد بن جریر بن یزید بن کثیر بن غالب (متوفاى310) ، ج2 ، ص 56 ، تاریخ الطبری، ناشر: دار الکتب العلمیة - بیروت.

الکامل فی التاریخ، ابن أثیر الجزری، عز الدین بن الأثیر أبی الحسن علی بن محمد (متوفاى630هـ) ، ج2 ، ص 57 تحقیق عبد الله القاضی، ناشر: دار الکتب العلمیة - بیروت، الطبعة الثانیة، 1415هـ.

الخصائص ، النسائی، ابوعبد الرحمن أحمد بن شعیب بن علی (متوفاى303 هـ)، ص 46، خصائص امیرمؤمنان علی بن أبی طالب، تحقیق: أحمد میرین البلوشی، ناشر: مکتبة المعلا - الکویت الطبعة: الأولى، 1406 هـ. با سندی که تمام روات آن ثقه هستند.

تذکرة الخواص، سبط بن الجوزی الحنفی، شمس الدین أبوالمظفر یوسف بن فرغلی بن عبد الله البغدادی (متوفاى654هـ)، ص 108، ناشر: مؤسسة أهل البیت ـ بیروت، 1401هـ ـ 1981م.

و ده ها سند دیگر، محقق سنن ابن ماجه در ادامه مى نویسد :

فی الزوائد : هذا إسناد صحیح . رجاله ثقات . رواه الحاکم فی المستدرک عن المنهال . وقال : صحیح على شرط الشیخین .

در کتاب مجمع الزوائد آمده است که این روایت صحیح و تمام راویان آن ثقه هستند . این روایت را حاکم از منهال نقل کرده و گفته که بنابر شرایطى که بخارى و مسلم در صحت روایت قائل هستند، این روایت صحیح است .

لقب فاروق:

محمد بن سعد در الطبقات الکبرى ، ابن عساکر در تاریخ مدینة دمشق ، ابن اثیر در اسد الغابة و محمد بن جریر طبرى در تاریخش مى نویسند :

قال بن شهاب بلغنا أن أهل الکتاب کانوا أول من قال لعمر الفاروق وکان المسلمون یأثرون ذلک من قولهم ولم یبلغنا أن رسول الله صلى الله علیه وسلم ذکر من ذلک شیئا .

ابن شهاب گوید : این گونه به ما رسیده است که اهل کتاب نخستین کسانی بودند که به عمر لقب فاروق دادند و مسلمانان از سخن آنها متأثر شدند و این لقب را در باره عمر استعمال کردند و از پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم هیچ مطلبی در این باره به ما نرسیده است .

 الطبقات الکبرى الزهری، محمد بن سعد بن منیع ابوعبدالله البصری (متوفاى230هـ)، ج 3 - ص 270، الطبقات الکبرى، ناشر: دار صادر - بیروت.

ابن عساکر الدمشقی الشافعی، أبی القاسم علی بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاى571هـ)، ج 44، ص 51، تاریخ مدینة دمشق وذکر فضلها وتسمیة من حلها من الأماثل، تحقیق: محب الدین أبی سعید عمر بن غرامة العمری، ناشر: دار الفکر - بیروت - 1995.

تاریخ طبری الطبری، أبو جعفر محمد بن جریر بن یزید بن کثیر بن غالب (متوفاى310) ،ج 3 ، ص 267، تاریخ الطبری، ناشر: دار الکتب العلمیة - بیروت.

أسد الغابة، ابن أثیر الجزری، عز الدین بن الأثیر أبی الحسن علی بن محمد (متوفاى630هـ)، ابن الأثیر، ج 4، ص 57، تحقیق عادل أحمد الرفاعی، ناشر: دار إحیاء التراث العربی - بیروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1417 هـ - 1996 م.

پاسخ ششم: نکات قابل توجه در این روایت:

در این روایت مطالب دیگرى نیز وجود دارد که اهل سنت به هیچ وجه نمى‌توانند آن‌ها را بپذیرد: از جمله :

1. در این روایت آمده است که امیرمؤمنان علیه السلام نسبت به خلفا حسادت مى‌کرده و بر آن‌ها شوریده است :

...فکلهم حسدت و على کلهم بغیت...

معاویه مى گوید: اى على تو بر خلفا حسادت ورزیدى و بر همه آنها شوریدى...  

آیا اهل سنت مى‌توانند بپذیرند که امیرمؤمنان علیه السلام بر خلفاى پیش از خود حسادت کرده و بر آن‌ها شوریده باشد؟ آیا این مطلب با عدالت صحابه و سایر اعتقادات اهل سنت در باره صحابه سازگارى دارد؟

2. اهل سنت، معتقد هستند که خلافت انتخابى است، خدا و رسولش در این باره اظهار نظر نکرده‌اند؛ بلکه تنها دلیل مشروعیت خلافت خلفا، اجماع صحابه بر خلافت آن‌ها است؛ اما در این روایت آمده است که على علیه السلام در اجماع مسلمین شرکت نداشته و با انتخاب سه خلیفه اول موافق نبوده است و بالاخره با اجبار و اکراه بیعت کرده است و با خلفا مخالفت و گردنکشى داشته چنانکه معاویه ادعا مى‌کند:

...على کلهم بغیت عرفنا ذلک فی نظرک الشزر و فی قولک الهجر و فی تنفسک الصعداء و فی إبطائک عن الخلفاء تقاد إلى کل منهم کما یقاد الفحل المخشوش حتى تبایع و أنت کاره... المجانبة لعثمان و البغی علیه...

تو بر همه ایشان رشک بردى و با همه گردنکشى کردى. و ما آن عصیان را در نگاه خشم آلود و گفتار ناهنجار و آههایى که از دل بر مى‏کشیدى و در تأخیر تو از (بیعت با) آن خلفا دریافتیم (و مى‏دیدیم) که به سان کشاندن هیون فحلى حلقه در بینى (به قهر و جبر) کشانده مى‏شدى، تا با اکراه با ایشان بیعت مى‏کردى وحال آنکه بر‌ آن کراهت داشتى...

و على علیه السلام نیز در ادامه با تأیید تلویحى سخن معاویه درباره حسادت نسبت به خلفا مى‌فرماید:

 ...ذکرت حسدی الخلفاء و إبطائی عنهم و بغیی علیهم فأما البغی فمعاذ الله أن یکون و أما الإبطاء عنهم و الکراهة لأمرهم فلست أعتذر منه إلى الناس...

...تو از رشک بردن من بر خلفا و تأخیرم از (بیعت با) آنها و گردنکشى من بر ضد ایشان سخن گفتى. اما (درباره) گردنکشى، پناه بر خدا اگر هرگز چنان بوده باشد، و اما تأخیر من در موافقت با ایشان و ناخوشایندى از کار آنان، من در این مورد از کسى پوزش نمى‏خواهم (و نیاز به عذر آورى ندارم)...

3. اهل سنت ، خلفاى سه گانه را از امیرمؤمنان علیه السلام بالاتر مى‌دانند و حتى اگر کسى امیرمؤمنان علیه السلام را از عثمان بالاتر بداند، او را شیعه مى‌دانند ؛ اما طبق این روایت، على علیه السلام از دیگر خلفا بالاتر است و خلافت به مستحقش نرسیده است.

...لعمر الله إنی لأرجو إذا أعطى الله الناس على قدر فضائلهم فی الإسلام و نصیحتهم لله و رسوله أن یکون نصیبنا فی ذلک الأوفر... .

..به حقّ خدا، مرا امید چنان است که آنگاه که خداوند به مردم به اندازه فضایلشان در اسلام و نیکخواهى ایشان نسبت به خود و پیامبر خود نصیبى عطا فرماید، سهم ما بیشتر باشد...

4. على علیه السلام قبول ندارد که انصحهم لله ابوبکر و عمر باشند:

...فما سمعت بأحد و لا رأیت فیهم من هو أنصح لله فی طاعة رسوله و لا أطوع لرسوله فی طاعة ربه و لا أصبر على اللأواء و الضراء و حین البأس و مواطن المکروه مع النبی ص من هؤلاء النفر الذین سمیت لک(عتبه، حمزه، جعفربن ابیطالب، زید)...

...و هرگز نشنیدم و ندیدم که در میان آنان کسى خدا را در فرمانبردارى از پیامبر او، نیکخواهتر، و پیامبرش را در فرمانبردارى از خدا گوش به فرمان‏تر، و در محنت و سختى و به گاه شدّت خطر بردبارتر، و در جایگاههاى ناگوار به همراهى با پیامبر صلى اللّه علیه و آله از آنان که براى تو نام بردم(عتبه، حمزه، جعفربن ابیطالب، زید) شکیباتر بوده باشد...

5. على علیه السلام خلافت را حق خود مى داند و معتقد است که کسانى به ناحق آن را گرفته اند و بر حقانیت خود استدلال مى کند.

...أن الله جل ذکره لما قبض نبیه صلی الله علیه وآله قالت قریش منا أمیر و قالت الأنصار منا أمیر فقالت قریش منا محمد رسول الله ص فنحن أحق بذلک الأمر فعرفت ذلک الأنصار فسلمت لهم الولایة و السلطان فإذا استحقوها بمحمد ص دون الأنصار فإن أولى الناس بمحمد ص أحق بها منهم و إلا فإن الأنصار أعظم العرب فیها نصیبا فلا أدری أ صحابی سلموا من أن یکونوا حقی أخذوا أو الأنصار ظلموا بل عرفت أن حقی هو المأخوذ و قد ترکته لهم تجاوز الله عنهم...

...چون خداوند، که یادش شکوهمند است، جان پاک پیامبرش صلى اللّه علیه و سلم را باز گرفت، قریش گفتند: امیر از ما باید، و انصار گفتند: امیر از ما باشد. سپس قریش (به استدلال) گفتند: محمد، پیامبر خدا صلى اللّه علیه و سلم از ما است پس ما بدین فرماندهى سزاوارتریم، و بر اثر آن انصار این حق را براى آنها شناختند و ولایت و سلطنت را به ایشان سپردند. اگر آنان حق خود را به مناسبت پیوندى بیش از انصار با محمد صلى اللّه علیه و آله و سلم مطالبه مى‏کردند، در واقع نزدیکترین مردم به محمد صلى اللّه علیه سزاوارتر از همه آنها بود. وگرنه انصار را در میان عرب نصیبى بیشتر در حکومت بود. (به هر تقدیر) نمى‏دانم آیا صحابه‏ در این مورد که حق مرا گرفته‏اند (خطایى نکرده‏اند) و از این عیب منزه و سالمند؟ یا انصار ستم کرده‏اند؟ [بلکه‏] فقط این را دانستم و دیدم آنچه سلب شده همان حقّ من است، و آن را به خدا واگذاشتم که از ایشان درگذرد...

6. ابو سفیان و گروهى دیگر از حامیان او با بیعت ابوبکر مخالف بوده اند و على علیه السلام را مستحق بیعت مى دانسته و به ایشان پیشنهاد بیعت داده است و على علیه السلام بوده که به خاطر صلاح مسلمین از آن دست برداشته است.

...قد کان أبوک أتانی حین ولى الناس أبا بکر فقال أنت أحق بعد محمد ص بهذا الأمر و أنا زعیم لک بذلک على من خالف علیک ابسط یدک أبایعک فلم أفعل و أنت تعلم أن أباک قد کان قال ذلک و أراده حتى کنت أنا الذی أبیت لقرب عهد الناس بالکفر مخافة الفرقة بین أهل الإسلام فأبوک کان أعرف بحقی منک فإن تعرف من حقی ما کان یعرف أبوک تصب رشدک و إن لم تفعل فسیغنی الله عنک...

...هنگامى که مردم ابو بکر را به سرپرستى خویش مى‏گرفتند، پدرت نزد من آمد و گفت: پس از محمد صلى اللّه علیه و آله و سلم تو سزاوارترین کس به این کار هستى و من در این زمینه رهبرى مقاومت در برابر هر کس را که به مخالفت با تو پردازد بر عهده گیرم. دستت را فراز آر تا با تو بیعت کنم. و من چنان نکردم. و تو خود دانى که پدرت چنین گفت و چنین مى‏خواست، و این من بودم که امتناع کردم زیرا مردم به روزگار کفر نزدیک بودند و من از ایجاد تفرقه بین مسلمانان بیم داشتم. پس پدرت بیش از تو به حق من آگاه بود و اگر تو نیز همان قدر که پدرت حقم را مى‏شناخت، حق مرا بشناسى راه درست را یافته‏اى و اگر چنین نکنى خداوند (مرا) از تو بى‏نیازى دهد...

نتیجه گیری نهائی :

1.   کتاب مورد استناد قابل اطمینان نیست؛

2. بر فرض صحت و وثاقت ما نسبت به کتاب، این روایت از نظر سندى ضعیف است هم از نظر شیعه و هم از نظر اهل سنت و روایت ضعیف ارزش استدلال ندارد؛

3.  این کلمات از زبان معاویه نقل شده و اصلا سخنان خود امیرمؤمنان علیه السلام نیست؛

4. بر فرض صحت انتساب روایت، این روایت با سخنان دیگر امیرمؤمنان علیه السلام که با سندهاى صحیح در منابع شیعه و سنى نقل شده ، در تعارض است؛

5. در این روایت، مطالبى وجود دارد که اهل سنت به هیچ وجه نمى‌توانند آن‌ها را بپذیرند؛ زیرا در صورت پذیرش این روایت، اصل مشروعیت مذهب و مبانى قطعى خود آن‌ها زیر سؤال مى‌رود؛

 

موفق باشید

گروه پاسخ به شبهات

مؤسسه تحقیقاتى حضرت ولى عصر




:: برچسب‌ها: امیر المومنین حضرت علی (ع), شیعه آل محمد (ص), اهل سنٌت, معاویه-

نویسنده : میلاد اسماعیل پور seratemostaghim10@gmail.com
تاریخ : ۱۳٩۱/۸/۱۳
 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت