شرح کوتاهی بر زندگی امیرالمومنین امام علی(ع)

ابو الحسن، على بن ابى طالب بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصى بن کلاب، نخستین امام از ائمه اثنى عشر، دومین معصوم از چهارده معصوم (ع) و در نظر اهل سنت خلیفه چهارم از خلفاى راشدین است.

آن حضرت دومین شخص عالم اسلام(پس از رسول اکرم (ص) و وصى و ولى مطلق هستند و اعتقاد به امامت و وصایت و ولایت آن حضرت و یازده فرزند بزرگوارش یکى از اصول مذهب امامیه است. اما عده ‏اى از پیروان و معتقدان آن حضرت به ملاحظه کثرت فضایل و کرامات ایشان از جاده اعتدال منحرف شده و اعتقاداتى فوق اعتقادات شیعه امامیه درباره ایشان پیدا کرده ‏اند.

این عده به غلات یعنى غلو کنندگان معروف شده ‏اند و هم در نظر اهل سنت و هم در نظر شیعه از جاده هدایت به دور افتاده ‏اند و از اهل بدعت و ضلال محسوب مى‏گردند.

ابو طالب نام پدر ایشان بود و این کنیه‏اى بود به جهت پسر بزرگترش که طالب نام داشت و این کنیه بر نام واقعى او که عبد مناف بود غالب آمد و در تاریخ اسلام هیچگاه او را عبد مناف نخوانده ‏اند و فقط با ابو طالب از او یاد کرده ‏اند.

حضرت على (ع) به جز کنیه ابو الحسن به ابو تراب نیز معروف بود و این کنیه را حضرت رسول (ص) به او داده بود و آن هنگامى بود که او را بر روى خاک خوابیده دیده بود و او را بیدار کرده و گرد و خاک از پشت او برافشانده و فرموده بود تو ابو تراب هستى.

آن حضرت این کنیه را چون از جانب رسول اکرم (ص) به او داده شده بود بسیار دوست مى‏داشت و آن را بر کنیه ‏ها و القاب دیگر ترجیح مى‏داد. اما بنى امیه و دشمنان حضرت در این کنیه نوعى تحقیر و توهین مى‏دیدند و به کسان خود دستور داده بودند که آن را همچون دشنام و ناسزایى درباره او بکار برند.

زیاد بن ابیه و پسرش عبید اللّه بن زیاد و حجاج بن یوسف ثقفى این کنیه را درباره او بسیار بکار مى‏بردند.

مى‏گویند مادرش او را حیدره نام نهاده بود، اما پدرش ابو طالب نام او را به على تغییر داد. در رجزى که به آن حضرت منسوب است و آن را در غزوه خیبر در برابر مرحب خیبرى خوانده است تصریح به این معنى است، زیرا حضرت در این رجز فرموده است: أنا الذی سمتنی أمی حیدرة (من کسى هستم که مادرم مرا حیدره نامید).

مادر آن حضرت فاطمه بنت اسد بن هاشم بن عبد مناف بن قصى است و بنا به گفته علماى انساب نخستین زن هاشمى است که به ازدواج یک مرد هاشمى (ابو طالب) درآمده است و صاحب فرزند شده است. این بانو را یازدهمین کسى گفته ‏اند که اسلام آورده و حضرت رسول (ص) بر جنازه او نماز خواند و فرمود که پس از ابو طالب هیچکس درباره من بیشتر از او نیکى نکرده است.

 

تولد امام على (ع)

تولد امام على (ع) روز سیزدهم ماه رجب سال سى ‏ام عام الفیل، در خانه کعبه اتفاق افتاده است. مى‏گویند کسى پیش از آن حضرت و پس از ایشان در خانه کعبه متولد نشده است.

اگر تولد حضرت رسول (ص) در عام الفیل اتفاق افتاده باشد و عام الفیل بنا بر بعضى محاسبات با سال 570 م. منطبق باشد، باید تولد حضرت امام على (ع) در حدود سال 600 م. اتفاق افتاده باشد، یعنى 21 سال قبل از هجرت (با در نظر گرفتن اختلاف سالهاى قمرى و میلادى این تاریخها تقریبى است) .

 

اسلام آورنده نخستین

از جمله نعمتهاى الهى در حق على ابن ابى‏طالب (ع) یکى آن بود که وقتى قریش در قحطى بزرگى افتادند و ابو طالب را فرزند و عیال زیاد و توانایى مالى کم بود، حضرت رسول (ص) به عموى خود عباس که مردى توانگر بود گفت برویم و از بار زندگى ابو طالب بکاهیم و هر کدام یکى از پسران او را برگیریم و پیش خود نگاه داریم.

عباس این پیشنهاد را پذیرفت و هر دو پیش ابو طالب رفتند و گفتند ما مى‏خواهیم هر کدام یکى از پسران ترا نزد خود نگاه داریم تا این مصیبت قحطى از میان ما برداشته شود. ابو طالب که از میان فرزندان خود عقیل را از همه بیشتر دوست داشت گفت اگر عقیل را نزد من بگذارید هر یک از پسران دیگر مرا که مى‏خواهید مى‏توانید ببرید.

پس عباس جعفر را همراه خود به خانه برد و حضرت رسول (ص) امام على (ع) را و امام على (ع) نزد رسول خدا (ص) بزرگ شد تا آنکه آن حضرت به نبوت مبعوث شد و امام على (ع) به او ایمان آورد.

بسیارى از سیره نویسان و محدثان اهل سنت امام على (ع) را نخستین کسى مى‏دانند که اسلام آورد و آنها که خدیجه را نخستین اسلام آورنده مى‏دانند امام على (ع) را نخستین اسلام آورنده از مردان مى‏شمارند.

اینکه حضرت امیر (ع) اسلام آورنده نخستین، دست کم از میان مردان، باشد امرى طبیعى به نظر مى‏رسد، زیرا بنا بر روایت سیره ‏نویسان، حضرت رسول (ص) بعثت خود را نخست به خدیجه اعلام فرمود و خدیجه قول او را تصدیق و تأیید کرد.

دومین شخصى که از اسلام و بعثت حضرت رسول (ص) مى‏بایست آگاه مى‏شد على بن ابیطالب (ع) بود که در خانه آن حضرت زندگى مى‏کرد و در آن هنگام به اختلاف روایات میان ده تا پانزده سال داشت. پس از او زید بن حارثه بود که پسر خوانده و آزاد کرده پیامبر (ص) بود و در همان خانه زندگى مى‏کرده است .

روایاتى هست که در آغاز فقط حضرت رسول (ص) و خدیجه و امام على (ع) را در حال نماز گزاردن دیده‏اند و روایات دیگرى هست که به موجب آن حضرت رسول (ص) در آغاز بعثت به هنگام نماز، با امام على (ع) و پنهان از نظر دیگران به شکاف کوهها و دره‏هاى مکه مى‏رفتند و در آنجا نماز مى‏خواندند.

بعضى از متعصبان و محدثان اهل سنت خرده گرفته ‏اند که بر فرض آنکه امام على (ع) نخستین مسلم باشد چندان فضیلتى را براى او ثابت نخواهد کرد، زیرا آن حضرت در آن زمان در سالهاى کودکى بوده است و ایمان و اسلام از سالهاى بلوغ معتبر است.

در پاسخ باید گفت که این فضیلت مهمترى بر فضایل امام على (ع) مى‏افزاید و آن اینکه آن حضرت در میان مهاجرانِ نخستین و در میان جنگجویان بدر که سمت فضیلت و برترى بر اصحاب دیگر حضرت رسول (ص) را دارند، تنها کسى است که هرگز بت پرستى نکرده است و از آن هنگام که خود را شناخته است خداى واحد را پرستیده و با رسول خدا (ص) نماز گزارده است.

بنا بر روایتى دیگر چون آیه: و أنذر عشیرتک الأقربین (به خویشاوندان نزدیک خود هشدار ده) نازل شد، حضرت رسول (ص) بنا بر این دستور الهى فرزندان و نبیرگان عبد المطلب را که نزدیکترین خویشان او بودند دعوت کرد

و فرمود هر کس از شما پیشتر از دیگران با من بیعت کند برادر و دوست و وارث من خواهد بود و این سخن را سه بار تکرار فرمود و در هر بار فقط امام على (ع) برخاست و آن حضرت را تأیید و تصدیق کرد و حضرت رسول (ص) فرمود: این مرد، برادر من و وصى من و خلیفه من در میان شماست. سخن او را بشنوید و از او اطاعت کنید.

 

خوابیدن در جای پیامبر (ص)

بنابر روایات سیره‏ نویسان، در شبى که قریش قصد داشتند به خانه حضرت رسول (ص) بریزند و او را به قتل برسانند، پیامبر (ص) آن شب به تعلیم جبرئیل در بستر خود نخوابید و به على(ع) گفت در بستر من بخواب و این پارچه سبز حضرمى را بر خود بپوشان که آنها نخواهند توانست آزارى به تو برسانند.

آن شب حضرت رسول (ص) با ابو بکر از مکه بیرون رفت و امام على (ع) در رختخواب او خوابید. کفار قریش بر در خانه آن حضرت گرد آمده بودند و مراقب او بودند و مى‏پنداشتند که آنکه خوابیده است خود حضرت رسول (ص) است.

نزدیک بامداد امام على آن پارچه را به یکسو افکند و قریش به اشتباه خود پى‏ بردند. اما دیر شده بود زیرا حضرت رسول (ص) از مکه بیرون رفته بود. على سه شبانه روز در مکه ماند تا اماناتى را که مردم پیش رسول اکرم (ص) داشتند مسترد کند و پس از به پایان رساندن این مأموریت از مکه بیرون رفت و به حضرت رسول (ص) پیوست.

 

ازدواج با فاطمه (س)

در سال اول یا دوم یا سوم هجرى، حضرت رسول (ص) فاطمه (س) را به امام على (ع) تزویج کرد. بنا بر بعضى روایات مَهر آن حضرت پانصد درهم بود که مطابق با وزن دوازده اوقیه و نیم نقره است (هر اوقیه چهل درهم است) و گفته ‏اند که مهر دختران دیگر حضرت رسول (ص) نیز به همین مقدار بوده است.

اما درباره مهر حضرت فاطمه (س) اقوال دیگرى هم ذکر شده است که باید به کتب مفصل رجوع کرد.

بنا بر بعضى از روایات ابتدا ابوبکر و عمر از حضرت فاطمه (س) خواستگارى کرده بودند، ولى حضرت رسول (ص) پاسخ رد به ایشان داده بود. در نیمه ماه رمضان سال سوم هجرى حسن بن على (ع) از این ازدواج بوجود آمد و در سوم شعبان سال چهارم هجرت تولد حسین بن على (ع) اتفاق افتاد.

 

غزوات

بنا به روایات، حضرت امیر (ع) در همه غزوات بجز غزوه تبوک حضور داشته است و عَلَم حضرت رسول (ص) همواره به دست امام على (ع) بوده است. در غزوه تبوک خود حضرت رسول (ص) امام على (ع) را به جاى خویش در مدینه گذاشت و این امر موجب بروز این شایعه شد که حضرت رسول (ص) از مصاحبت امام على (ع) خوشدل نیست.

امام على (ع) این شایعه را با آن حضرت در میان نهاد و آن حضرت سخن بسیار معروف خود را«أ ما ترضى أن تکون منی بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبی بعدی» (آیا نمى‏خواهى که پایگاه تو نزد من مانند پایگاه هارون در برابر موسى باشد، جز آنکه پیامبرى پس از من نخواهد بود) ادا فرمود.

اگر در احوال موسى (ع) و هارون (ع) مطالعه شود معلوم خواهد شد که هارون (ع) برادر و نزدیکترین شخص به موسى (ع) بوده است، پس با این مقایسه که حضرت رسول (ص) فرمودند، شکى نمى‏ماند که او امام على (ع) را نزدیکترین شخص به خود و حتى مقام او را با خود برابر دانسته و فقط نبوت را که اختصاص به خودش داشته است استثنا فرموده است.

شجاعت و رشادت آن حضرت در همه غزوات معروف است و کتب سیره و حدیث اهل سنت مشحون از شرح دلاوریهاى آن حضرت است. اگر به فهرست کشته شدگان مشرکان در جنگ بدر مراجعه شود، معلوم مى‏گردد که در این جنگ هشت تن از هفتاد تن مشرک مقتول بطور مسلم به دست حضرت على (ع) کشته شده ‏اند

و این عده بجز کسانى هستند که در قتلشان اختلاف است که آیا به دست امام على (ع) کشته شده‏ اند یا کسان دیگر و بجز کسانى هستند که امام على (ع) در قتل ایشان، با دیگران مشارکت داشته‏ اند.

در جنگ احد هنگامى که عده زیادى از اصحاب حضرت رسول (ص) از دور ایشان گریختند، امام على (ع) از جمله اشخاص معدودى بود که پاى فشرد و خود را سپر آن حضرت کرد. در این جنگ نیز عده‏اى از سران قریش به دست آن حضرت به قتل رسیدند.

از آن جمله عبد الله بن عبد العزى بن عثمان بن عبد الدار معروف به طلحة بن ابى طلحة از طایفه بنى عبد الدار بود که لواى قریش به دست او بود. عبد اللّه بن حمید بن زهیر از طایفه بنى اسد و ابو امیة بن ابى حذیفة بن المغیرة از طایفه بنى مخزوم نیز از جمله کسانى بودند که در احد به دست حضرت امیر (ع) کشته شدند.

قتل عمرو بن عبدود، در غزوه خندق، به دست آن حضرت سخت مشهور است. در جنگ خیبر حضرت رسول (ص) علم سفید خود را به ابو بکر داد و او را براى گرفتن یکى از قلاع خیبر فرستاد. ابو بکر بى ‏آنکه کارى انجام دهد بازگشت.

حضرت فرداى آن روز عمر بن خطاب را مأمور آن مهم کرد و او نیز نتوانست کارى انجام دهد. آنگاه حضرت فرمود که من فردا علم را به دست کسى خواهم داد که خدا و رسولش را دوست دارد و گریز پا نیست و خداوند این قلعه را به دست او خواهد گشود.

آنگاه امام على (ع) را فرا خواند و علم را به دست او داد و فرمود این علم را پیش ببر تا خداوند فتح این قلعه را به دست تو ممکن گرداند.

امام على (ع) علم را بگرفت و به نزدیک قلعه رفت و با مدافعین قلعه به جنگ پرداخت. یکى از ایشان ضربه‏اى بر او زد که سپر را از دست مبارک او بینداخت و آن حضرت لنگه در قلعه را از جاى برکند و بجاى سپر بکار برد و چندان جنگید که خداوند فتح را نصیب او کرد.

در غزوه حنین که افراد قبایل هوازن از شکافها و گردنه‏ هاى کوه بناگاه بر مسلمانان حمله کردند و مسلمانان روى به گریز نهادند از جمله کسانى که پاى فشرد و حضرت رسول (ص) را ترک نکرد امام على (ع) بود.

 

سوره برائت

حضرت رسول (ص) در سال نهم هجرت ابو بکر را مأمور فرمودند که آیات برائت را بر مشرکان مکه اعلام کند. در این سال مشرکان نیز بنا به معاهداتى که با حضرت رسول (ص) داشتند، بطور جداگانه به حج رفته بودند.

پس از حرکت ابو بکر جبرئیل به دستور خداوند از پیغمبر خواست تا امام على (ع) را مأمور ابلاغ کند. بنابر آن سوره، مشرکانى که بنا به عهد عام مى‏توانستند به حج بروند پس از انقضاى ماههاى حرام دیگر حق نزدیک شدن به کعبه و اداى حج نداشتند و به ایشان اعلام جنگ شده بود

و نیز کسانى از مشرکین که معاهده خاص با مسلمانان داشتند فقط تا پایان مدت مذکور در معاهده مى‏توانستند به حج بروند. در سوره مذکور به منافقان و تخلف کنندگان از جنگ تبوک نیز اشاره شده بود.

چون این سوره نازل شد، کسانى به آن حضرت گفتند که این سوره را توسط ابو بکر بفرست تا آن را در روز حج به همه اعلام کند و حضرت در پاسخ ایشان فرمود که به من امر شده که این سوره را یا خود یا به توسط یکى از اهل بیتم اعلام کنم، بعد امام على (ع) را مأمور کرد که این سوره را در ایام حج براى مردم بخواند.

 

غدیر خم

حضرت رسول (ص) در سال دهم هجرى پس از بازگشت از حجة الوداع، در ناحیه رابغ در نزدیکى جحفه در موضعى به نام غدیر خم، مردم را پیش از آنکه پراکنده شوند و به دیار خود روند جمع فرمود و خطبه‏اى خواند و در آن خطبه این کلمات بسیار مشهور را درباره حضرت امیر (ع) بر زبان راند:

«من کنت مولاه فهذا علی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله» (هر که من مولایش بوده ‏ام على مولاى اوست، خداوندا دوست بدار آنکه او را دوست بدارد و دشمن بدار آنکه او را دشمن بدارد و یارى ده آنکه او را یارى دهد و خوار کن آنرا که او را خوار دارد).

 

سقیفه بنى ساعده و بیعت با ابوبکر

پس از رحلت حضرت رسول (ص) پیش از آنکه آن حضرت به خاک سپرده شود، بزرگان قریش و انصار در مدینه گرد آمدند و پس از مشاجره لفظى کوتاهى، با ابو بکر بیعت کردند.

در این موضوع میان اهل سنت و شیعه سخن بسیار گفته شده است. اما دو امر در اینجا قطعى است: یکى آنکه با ابو بکر بیعت کردند و او به جانشینى پیغمبر اسلام (ص) برگزیده شد و دیگر آنکه شیعه از همان آغاز این بیعت را درست ندانسته و جانشینى بلافصل حضرت رسول (ص) را حق حضرت على (ع) مى‏دانند.

پس نزاع میان شیعه و سنى در واقعیت تاریخى که خلافت ابو بکر پس از حضرت رسول باشد نیست، نزاع در مسأله تعیین حق است که در اینجا یک مسأله اعتقادى دینى است.

آنچه از خطب و سخنان حضرت امیر (ع) برمى‏آید این است که ایشان همواره خلافت را حق خود مى‏دانسته‏اند و هیچکس را براى اینکار سزاوارتر از خود نمى ‏دانسته ‏اند. البته ایشان ناگزیر با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کرده‏اند و این براى حفظ مصالح مسلمین یعنى پرهیز از ایجاد خلاف و نفاق میان مسلمانان بوده است. اما مسأله تعیین حق مسأله دیگرى است.

علماى اسلام در اینکه آیا امامت امرى الهى است و تعیین آن باید از جانب خدا و از راه نص باشد و یا اینکه امرى سیاسى و دنیوى است و منوط به انتخاب و تعیین اهل حل و عقد است، اختلاف کرده‏اند. علماى شیعه رهبرى امت را مانند نبوت امرى مى‏دانند که باید به تعیین الهى باشد و این تعیین از راه نص پیغمبر یا امام معصوم صورت مى‏گیرد.

پس از فراغ از اصل مسأله و اثبات لزوم نصب امام از جانب خدا یا از جانب مردم بدنبال مصداق آن مى‏روند و مى‏گویند که این برگزیده الهى یا منتخب مردم، باید چه کسى باشد و چه صفاتى را حائز باشد و دارنده آن شرایط چه کسى یا کسانى بوده‏ اند.

مسأله از هر جنبه که نگریسته شود این امر محرز و قطعى است که امام على (ع) در نظر کافه مسلمین از جمله اشخاص ممتاز و برجسته‏اى بود که از همان آغاز، نامزدى و شایستگى ایشان براى خلافت مطرح بوده است. اما چرا ایشان را در همان آغاز انتخاب نکردند، مسأله ‏اى است که از لحاظ تاریخى قابل طرح و بحث است.

علت اصلى جریان سقیفه بنى ساعده و توافق بر انتخاب ابو بکر را باید در تعصبات قومى و قبیله ‏اى که عامل و محرک اصلى و انگیزه پشت پرده بسیارى از جریانهاى سیاسى تاریخ اسلام بوده است جستجو کرد.

از شرح کوتاهى که از واقعه سقیفه بنى ساعده در دست است برمى‏آید که از مدتها پیش رقابتى نهانى میان مهاجران و انصار در کار بوده است. مهاجران خود را از هر جهت بر انصار که مردم مدینه بودند مقدم مى‏دانستند،

زیرا فضل تقدم در اسلام و خویشى نسبى با حضرت رسول (ص) را منحصر به خود مى‏دانستند و خویشاوندى در نسب مهمترین عامل در مناسبات انسانى در میان قبایل است.

انصار مدعى بودند که پیغمبر (ص) و مهاجران را پناه داده‏اند و اگر آنها اینکار را نمى‏کردند معلوم نبود که مردم مکه چه بر سر جامعه ضعیف و اقلیت ناتوان اسلامى مى ‏آورد. مذاکرات سقیفه این رقابتها و امیال درونى را آشکار مى ‏سازد.

اما بجز رقابت شدید میان انصار و مهاجران مکه، در میان هر یک از این دو گروه نیز رقابت شدید طایفگى و قبیله ‏اى وجود داشت. هنوز جراحات جنگهاى میان اوس و خزرج در مدینه پیش از هجرت حضرت رسول (ص) کاملا التیام نیافته بود و هر جا فرصتى پیش مى‏آمد اثر کینه‏ هاى قدیم ظاهر مى‏شد.

رقابت میان طوایف مختلف قریش نیز همچنان برقرار بود و طوایف ضعیفتر قریش مانند تیم و عدى و فهر نفوذ و قدرت طوایف نیرومند بنى امیه و بنى هاشم و بنى مخزوم را برنمى‏تافتند.

در این میان بزرگان قریش به جهت اقامت در مکه که از مراکز مهم عربستان بود و به جهت تجارتهاى عمده با خارج عربستان و سفرهاى بازرگانى به خارج، شم سیاسى قویتر و اطلاعات و تجارب سیاسى بیشترى از افراد اوس و خزرج که به کشاورزى مشغول بودند داشتند خود را براى حوادث سیاسى آینده بهتر آماده ساخته بودند.

سه تن از افراد قریش که از قبایل ضعیفتر قریش ولى شخصیت‏هاى برجسته و ممتازى بودند و به واسطه همین شخصیت ممتاز خود نفوذ فراوانى در میان یاران حضرت رسول (ص) داشتند در این بازى قدرت برنده شدند: ابو بکر از طایفه تیم و عمر از بنى عدى و ابو عبیده جراح از طایفه فهر (از قریش ظواهر) .

ما از لحاظ تاریخى از اتحاد این سه شخصیت خبر نداریم، اما داستان سقیفه از این اتحاد پرده برمى‏دارد. این سه تن با مهارت و توانایى سیاسى خود توانستند از دو امر استفاده کنند:

اولا از رقابت میان اوس و خزرج حداکثر استفاده را ببرند و ثانیا زمان را - به جهت غیبت امام على (ع) و عباس که مشغول امر تغسیل و تجهیز و کفن و دفن پیکر رسول الله(ص) بودند - غنیمت شمارند زیرا استدلال عمده ابو بکر و عمر بر این پایه بود که مهاجران چون خویشان و نزدیکان حضرت رسول(ص)هستند پس خلافت حق ایشان است.

اگر حضرت على(ع)در این مذاکرات حضور داشتند، فرد برجسته موضوع این استدلال ایشان بودند و نظرها پیش از آنکه متوجه ابو بکر و عمر شود متوجه امام على(ع)مى‏شد که هم سابقه فداکاریش در اسلام بیشتر بود و هم نزدیکترین فرد به رسول خدا(ص)بود.

ابو بکر و عمر مسأله فداکارى در راه اسلام و خویشاوندى با حضرت رسول(ص) را پیش کشیدند و در آن مجلس همه متوجه خود ایشان گردیدند.مسأله خویشاوندى سببى و نسبت قبیله‏اى در نظام قبیله ‏اى اهمیتى شگرف دارد.

در میان مشاجره و بحث، ابو بکر گفت اینک عمر و ابو عبیده با هر کدام که خواستید بیعت کنید.آن دو تن گفتند ما هرگز بر تو سبقت نمى‏ گیریم دست دراز کن تا بیعت کنیم! چون آن دو خواستند بیعت کنند، بشیر بن سعد خزرجى سبقت گرفت و بیعت کرد، زیرا مى‏ترسید سعد بن عباده که او نیز از خزرج بود به خلافت برسد.

بدین ترتیب رقابتهاى میان طایفه ‏اى و قبیله‏ اى کار خود را کرد و کسانى که توانستند جریان حوادث را به نفع خود برگردانند به مقصود رسیدند.

این اتحاد سه‏ گانه نیرومند همچنان برقرار ماند. ابو بکر در حین وفات بى آنکه با کسى مشورت کند و یا بزرگان قریش را مدخلیتى دهد، وصیتى نوشت و عمر را به خلافت برگزید.عمر نیز به هنگام مرگ در حالى که گریه مى‏کرد گفت اگر ابو عبیده جراح زنده بود این کار خلافت را به عهده او مى‏گذاشتم!

 

قصه شورى

عمر پس از ضربه خوردن و احساس مرگ، امر خلافت را میان شش تن از اصحاب رسول خدا (ص) که به قول خودش حضرت از ایشان راضى بود به شورى گذاشت و ابو طلحه انصارى را با پنجاه تن بر ایشان بگماشت و سه روز به ایشان مهلت داد تا یکى را از میان خود برگزینند

و اگر پنج تن یکى را برگزیدند و ششمى رأى ایشان را نپذیرفت کشته شود و اگر چهار تن بر یکى اتفاق کردند و دو تن مخالفت کردند آن دو تن کشته شوند و اگر سه تن بر یکى و سه تن بر دیگرى اتفاق کردند عبد اللّه بن عمر یکى را از آن دو برگزیند

و اگر به سخن او راضى نشوند آن سه تن که در میانشان عبد الرحمن بن عوف باشد قولشان ترجیح دارد و اگر آن سه تن دیگر نپذیرفتند کشته شوند.

این ترکیب و ترتیب به نحوى بود که انتخاب عثمان را مسلّم مى‏ساخت و حضرت امیر (ع) از همان آغاز، این امر را پیش‏بینى کرده و آن را به عم خود عباس گفته بود زیرا عبد الرحمن بن عوف شوهر خواهر ناتنى عثمان بود و قطعا جانب او را مى‏گرفت

و سعد بن ابى وقاص مانند عبد الرحمن از قبیله بنى زهره بود و در هر جانب که عبد الرحمن بن عوف بود مى ‏ایستاد و چون عمر گفته بود که عبد الرحمن در هر جانب که باشد آراء آن جانب ترجیح دارد، یقین بود که آراء این سه تن به نفع عثمان خواهد بود و حضرت به عباس گفته بود که موافقت آن دو تن دیگر (یعنى طلحه و زبیر) براى او فایده ‏اى نخواهد داشت.

اکنون باید دید که اگر عمر این شش تن را به یک چشم مى‏نگریست چرا رأى عبد الرحمن بن عوف را بر آراء دیگران ترجیح داده بود و چرا این مقام را به دیگران نداده بود.

پاسخ شاید این باشد که او مى‏دانست رقابت واقعى میان امام على (ع) و عثمان خواهد بود، پس امام على (ع) در یک سوى و عثمان در سوى دیگر واقع مى‏شوند و اگر طلحه در شورى شرکت کند در جانب امام على (ع) نخواهد بود،

زیرا طلحه از طایفه تیم بود که ابو بکر از آن طایفه بود و امام على (ع) از همان آغاز خلافت را حق خود مى‏دانست و به همین جهت طایفه تیم، طایفه بنى هاشم را دوست نداشتند و نیز عبد الرحمن بن عوف در هر جانب که باشد سعد بن ابى وقاص، هم قبیله او، با او خواهد بود و عبد الرحمن جانب خویشاوند خود را که عثمان باشد رها نخواهد کرد.

پس عمر با سیاست و تدبیر خود ترکیب و ترتیب شورى را چنان کرد که هم انتخاب عثمان قطعى باشد و هم به ظاهر مسئولیت خلافت عثمان و پیامدهاى آن را از خود سلب کند.

بدین ترتیب بار دیگر رعایت مصالح سیاسى و سیاست قبیله ‏اى و عشیره ‏اى، بر رعایت جانب حق غالب آمد و با این همه این عمل در زیر پوشش ظریف دین و حمایت از دین انجام گرفت.

 

خلافت امام على (ع) و ترجیح حق بر سیاست

عثمان در آخر سال بیست و سوم یا آغاز سال بیست و چهارم هجرى بر حسب ترتیبى که عمر در شورى داده بود به خلافت رسید و پس از دوازده سال خلافت در ذى الحجه سال سى و پنجم هجرى به قتل رسید.

داستان قتل او و علت شورش مردم بر او در کتب تاریخ مذکور است، آنچه مسلم است این که امام على (ع) نه در قتل او شرکت داشت و نه به این امر رضایت داشت. اما به محض اینکه به خلافت رسید، خون عثمان مسأله مهم سیاسى علیه او گردید.

از آنجا که در مدینه و اساسا در میان مسلمانان کسى شاخص‏تر و سزاوارتر از امام على (ع) براى خلافت نبود، به همین جهت مردم مدینه او را به خلافت برداشتند، ولى بسیارى از بزرگان مدینه او را دوست نمى‏داشتند و مى‏دانستند که على پیش از آنکه اهل سیاست و بند و بست باشد اهل حق و احقاق حق است

و قول حضرت رسول«أقضاکم علی» (على در داورى بر همه شما برترى دارد) درباره او صد در صد صادق است. به همین جهت بیشتر بزرگان و اشراف به هراس افتادند. این عده ایام عمر و سختگیریهاى مالى او را فراموش نکرده بودند و به اسراف و تبذیرهاى عثمان و دست و دل بازى او در بیت المال خو کرده بودند.

سخاوت و گشاده ‏دستى از صفات بارز امام على(ع) بود، اما در اموال شخصى خود، نه در اموال عمومى. او در اموال عمومى ممسک بود و به دقت در این اموال عدل و احکام اسلامى را رعایت مى‏کرد. این امر نمى‏توانست مایه پسند خاطر کسانى باشد که در زمان عثمان صدها هزار درهم و دینار بى‏استحقاق از او مى‏گرفتند و از این راه ثروتهاى بیکرانى اندوخته بودند.

آنچه طلحه و زبیر و معاویه و عمرو بن عاص و دیگران مى‏خواستند، در حقیقت خونخواهى عثمان نبود. مردم کوفه و مصر از مدتها پیش زمزمه مخالفت با عمال عثمان و تعدى و تجاوز ایشان را به اموال عمومى سر داده بودند.

معاویه که با حکومت چندین ساله خود در دمشق موقعیت مستحکمى به دست آورده بود و از مدتها پیش خود را براى رسیدن به خلافت از راه جلب قلوب با اموال و وعده‏ها آماده مى‏ساخت پیوسته از وضع عثمان و احوال مدینه به وسیله نمایندگان خود آگاهى داشت و مى&

/ 0 نظر / 69 بازدید